عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
شهید حاج حسین خرازی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394
اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

زندگينامه شهيد حسين خرازي

زندگي نامه اي کوتاه از شهيد حاج حسین خرازی

 

روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محله‌هاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم»

خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب،

زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه

يافت و به تحصيل علوم در مدرسه‌اي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات

پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير

مي‌گفت.

 

حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظه‌اي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز

دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي‌ و انقلابي داشت و به تدريج با امور

سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به

مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع

مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او

از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام مي‌خواند. از همان روزهاي اول انقلاب در

كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان

قامت به لباس پاسداري آراست و لحظه‌اي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت

كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود.

 

با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل

عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت

كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع)

را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشاني‌ها، به لشگر امام

حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي مي‌رفت و تدبير فرماندهي‌اش مبني بر اصل

غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش

شركت داشت و در تمامي‌ عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت

مي‌كرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي‌، شجاعت كم‌نظيري داشت.

معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي‌ بود و در آموزش نظامي‌ و تربيت نيروهاي

كارآمد اهتمام مي‌ورزيد. حساسيت فوق‌العاده و دقت زيادي در مصرف بيت‌المال و اجراي

دستورات الهي داشت.

 

از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه

خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي مي‌آمد و پس از ديدارشهيد خرازي

با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مي‌نشست و در اسرع

وقت به جبهه باز مي‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در

عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و

تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مي‌نمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش

توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر

گرديد و انفجار خمپاره‌اي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر

امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش

خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجي‌اش ميهمان خاك شد

سایت جامع سربازان اسلام


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهید سردار حسن باقری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394
شهيد حسن باقري
اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames.

زندگينامه شهيد غلامحسين افشردي ( حسن باقري )

 

 

( قابل ذکر مي باشد که به علت حساسيت فعاليت هاي شهيد بزرگوار و فرمانده آگاه سپاه

اسلام غلامحسين افشردي  و پنهان ماندن نام اصلي وي از دشمنان اسلام ، نام مستعار حسن

باقري براي او انتخاب مي شود )

 

 

 

زندگينامه سردار سرلشگر شهيد حسن باقري

 

روز سوم شعبان برابر با 25 اسفند 1334 شمسي ، زاد روز فرخندهء امام حسين (ع) در تهرن

چشم به جهان مي گشايد . از اين رو او را ( غلامحسين ) مي نامند . 25 اسفند 1334 شمسي

نيز همچون مولايش در هفت ماهگي ، با جثه اي نحيف و استخواني به دنيا مي آيد . غلامحسين

در دو سالگي همراه پدر و مادرش ، به كربلاي معلا سفر مي كند . دوره دبيرستان را در مدرسهء (

مترجمه الدوله ) واقع در خيابان (آيت الله سعيدي )و دوره متوسطه را در (دبيرستان مروي ) تهران

به پايان مي رساند . در دوران تحصيل ، عشق و علاقهء خاصي نسبت به فراگيري علوم ديني از

خود بروز مي دهد . با عضويت در هيات ( محبان الحسين (ع)) پاي سخنرانيهاي شهيد آيت الله (

دكتربهشتي )مي نشيند و هر آنچه مي آموزد ، به دوستان و همسالان خود مي آموزد . در سال

1354 در رشته ( دامپروري ) دانشگاه (اروميه ) پذيرفته مي شود . در اين دوران نيز از تحقيق و

مطالعه پيرامون اصول عقايد و قرآن غفلت نمي كند و هر از گاه در كلاسها و مسجد دانشگاه ،

براي دانشجويان سخنراني مي كند . وي به عنون يك چهره مذهبي فعال در سطح دانشگاه مورد

توجه قرار مي گيرد . چند بار با استادان غربزده به بحث و مجادله مي پردازد . فعاليتهاي او

سرانجام منجر به درگيري با گارد رژيم و اخراج وي از دانشگاه مي شود . غلامحسين اسفند ماه

1356 براي سربازي اعزام مي شود . از آنجا كه روحي جستجوگر و سري پرشور داشت ، در دوران

سربازي نيز يك لحظه از ارشاد و هدايت فكري سربازان باز نمي ايستاد . ازاين رو ، او را از پادگان

جدا كرده ، راننده يك افسر جزء مي كنند تا با سربازان بتواند ارتباط برقرار بكند . به دنبال فرمان

امام خميني (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگانها ، سربازي را ترك مي كند و بطرز جدي همراه با

مردم ، به مبارزه عليه رژيم شاه ادامه مي دهد . در تصرف كلانتري 14 و پادگان ( عشرت آباد )

نقش موثر و فعالي را ايفا مي كند . در كميته استقبال از امام عاشقانه فعاليت مي كند .

غلامحسين پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، در نهادهاي مختلف فعاليت مي كند يك بار نيز به

عنوان ( خبرنگار ) سفر پانزده روز به ( لبنان ) و ( اردن ) انجام مي دهد و گزارش تحليلي جامعي از

وضع نابسامان مسلمانان آن جا مي كند . خرداد ماه 1358 ديپلم ادبي مي گيرد و در رشتهء

(حقوق قضايي ) دانشگاه تهران قبول مي شود . وي در دانشگاه ، نقش مؤثري در مقابله با توطئه

هاي ضد انقلاب ايفا مي كند. باقري اوايل سال 1359 به عضويت سپاه در مي آيد و در واحد

اطلاعات مشغول خدمت مي شود . در اين واحد بود كه نام مستعار ( حسن باقري ) برايش انتخاب

مي شود .

 

فعاليتهاي شهيد در دوران دفاع مقدس

 

حسين باقري اول مهر ماه 1359 ، همراه تعدادي از پاسداران راهي جبهه هاي جنوب مي شود .

در بدو ورود به اهواز ، اقدام به راه اندازي ( واحد اطلاعات و عمليات رزمي ) براي دستيابي به

اطلاعات دقيق از موقعيت دشمن مي كند . او خود شخصاً همراه ديگر نيروهاي اطلاعاتي ، به

شاسايي مواضع نيروهاي عراق مي پردازد . در برخي موارد تا عقبهء دشمن نفوذ مي كند . باقري

توان ، هوش و استعداد شگرفي در تحليل اطلاعات دشمن از خود نشان مي دهد : به طوري كه در

اغلب مواقع ، تحركات احتمالي دشمن را پيش بيني مي نمايد . اقدامهاي پيگير و اساسي او در

زمينهء اطلاعات ، به راه اندازي واحد اطلاعات ـ عمليات در ستاد عمليات جنوب منتهي مي شود.

نيروهاي اين واحد ، در كمتر از سه ماه ، در همهء محورهاي جنوب ، با تمام قدرت مستقر مي

گردند و به عنوان چشم فرماندهي ، در محورهاي مختلف عمل مي كنند . از ديگر اقدامهاي مفيد

شهيد باقري ، تشكيل بايگاني اسناد جنگ ، ترجمه اسناد و شنود بي سيم دشمن است كه هر

كدام نقش ارزنده اي در جنگ ايفا مي كند . همچنين طراحي گردانهاي رزمي و سازماندهي آنها از

كارهاي خوب او محسوب مي شود . شهيد باقري ، به دليل برخورداري از توانمندي فكري و

شهامت نظامي در دي ماه 1359 به عنوان يكي از معاونان ستاد عمليات جنوب انتخاب مي شود و

در شكست محاصره سوسنگرد ، فرماندهي عمليات ( امام مهدي (عج) ) را مي پذيرد .در فتح (

ارتفاعات الله اكبر ) و ( دهلاويه ) نقش بسيار ارزنده و مهمي ايفا مي كند . در اجراي عمليات (

فرمانده كل قوا ) شركت مي جويد و در اين عمليات به عنوان فرماندهي لايق و كاردان شناخته

مي شود . در عمليات ( ثامن الائمه ) ، فرماندهي محور ( دارخوين ) را به او مي سپارند و در

شكست (حصر آبادان ) در طراحي و سازماندهي عمليات و كسب اخبار و اطلاعات از دشمن ،

نقش مؤثري ايفا مي كند . در عمليات ( طريق القدس ) براي اولين بار قرارگاه مشترك (نصر ) ميان

سپاه و ارتش ايجاد و شهيد باقري به عنوان فرمانده قرار گاه نصر منصوب مي شود و در عمليات (

فتح المبين ) ، ( بيت المقدس ) و ( رمضان ) ، با لياقت و شايستگي تمام ، انجام وظيفه مي كتد .

پس از پايان عمليات رمضان ، از سوي فرماندهي كل سپاه ، به سمت فرماندهي ( قرارگاه كربلا )

و (جانشين فرماندهي كل ) در قرارگاههاي جنوب منصوب مي شود . پس از شكل گيري سازمان

رزمي سپاه ، با توجه با توان و تجربه هاي كه شهيد باقري داشت ، به عنوان ( جانشين فرماندهي

يگان زميني سپاه پاسداران ) برگزيده مي شود و بنيان يك يگان رزمي استوار و شكست ناپذير را

بنا مي نهد .

 

 

 

ويژگيهاي اخلاقي

 

شهيد باقري ، فردي با تقوا ، هوشمند ، مبتكر و در عين حال متواضع و فروتن بود . در شرايط

سخت ، صبر و بردباري را از دست نمي داد . شجاعت و شهامت وي زبانزد بود . سردار( محسن

رضائي ) ، فرماندهء محترم كل سپاه مي گويد : ( شهيد باقري اسوهء حماسه و شجاعت و

استعداد فوق العاده بود . ايشان از يك روحيهء سلحشوري و حماسي بسيار عظيمي برخوردار بود

. در خطوط مقدم هميشه حاضر بود .) شهيد باقري همواره نيروها را به وحدت و هماهنگي دعوت

مي كرد و در اين زمينه ، از هيچ تلاشي دريغ نمي كرد . هر جا كه به او نياز بود ، به سرعت در

صحنه حضور مي يافت . او فردي خود ساخته و وارسته بود . نسبت به حفظ بيت المال ،

حساسيت خاصي داشت . سردار ( عزيز جعفري ) مي گويد : ( پس از عمليات امام مهدي (عج) ،

حسن را ديدم كه سطل دستش بود و فشنگهاي روي زمين را جمع مي كرد .) در تمام كارها فقط

رضاي خدا را در نظر داشت و همهء تلاشش براي جلب حضرت حق بود . در جبهه بنام ( سقاي

بسيجيان ) معروف بود . آنان را خيلي دوست داشت . در وراي شخصيت نظامي ، روحي لطيف

داشت كه سرشار از مهر و عطوفت و از خود گذشتگي بود .برخي تعجب مي كردند كه با اين رقت

قلب ، چگونه مي جنگد . اينها همه نشانگر روح بزرگ او بود كه همه صفات نيك را يكجا داشت .

 

 

 

شهادت

 

چگونگي شهادت اين فريد عرصه هاي نبرد ، با تمام خصلتهاي خوب و والاي انساني ، براي

اقدامهاي نظامي خود ، در پي معشوق و معبودش بود و سرانجام به وصل جانان رسيد واز آلام دنيا

و مافيها رهيد . شهيد باقري ميقاتش را در جبهه ها يافته بود . از اين روي ، ماندن در جبهه را به

رفتن سفر حج در سال 1361 ترجيح داد . روز 9 بهمن 1361 ، روز ميعاد شهيد باقري بود و

شناسايي ضيافتي براي يك ملاقات جاودانه . پنج روز دور ماندن از جبهه ها ـ حتي اگر براي زيارت

كعبه باشد ـ شايد براي شهيد باقري زياد بود .

سایت جامع سربازان اسلام


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
۱۰ مرکز بزرگ اطلاعاتی و جاسوسی جهان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394
زمان انتشار خبر: چهار شنبه ۱ آبان ۱۳۹۲ - ۱۶:۴۱

 

۱۰ مرکز بزرگ اطلاعاتی و جاسوسی جهان

اساس این سازمان ها دو مفهوم ترس و هجوم است. ترس از دیگر کشورها و هجوم (اطلاعاتی و فیزیکی) به دیگر کشورها؛ این سازمان های اطلاعاتی امنیتی جهان به کشورهای آمریکا، روسیه، چین، انگلیس، آلمان، فرانسه، سوئیس، استرالیا و رژیم صهیونیستی مربوط است.

- آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA)؛ این سازمان، متخصص اطلاعات الکترونیکی است. کار این مرکز، شنود و جاسوسی از سراسر جهان و بررسی اطلاعات آنهاست. مقر آن در مریلند آمریکاست.

آژانس امنیت ملی امریکا

- سرویس اطلاعاتی نظامی روسیه؛ وظیفه این مرکز، جمع آوری اطلاعات مرتبط با امور نظامی و ضد جاسوسی است. افزون بر آن مبارزه با حملات تروریستی و جنگ های غیر متعارف نیز از دیگر تخصص های این نهاد است. مقر اصلی این مرکز در مسکو قرار دارد.

سرویس اطلاعاتی نظامی روسیه

- واحد 61398 چین ؛ این نام متعلق به بخش جنگ های سایبری چین است. این مرکز در زمینه مبارزه با جاسوسی و خرابکاری های مربوط به سامانه های رایانه ای در سراسر جهان فعالیت می کند و مقر اصلی آن در برجی تجاری در شانگهای است.

واحد 61398چین

- وزارت امنیت ملی چین؛ از بزرگ ترین سرویس های اطلاعاتی خارجی در جهان، وزارت امنیت داخلی چین است که همزمان در زمینه مبارزه با جاسوسی های داخلی نیز فعالیت می کند. به همین علت، شعبه هایی در بیشتر کشورهای جهان دارد؛ اما مرکز اصلی آن، به صورت دقیق مشخص نیست و این عکس یکی از شعبه های آن در ایالت هوبی چین است.

وزارت امنیت ملی چین

- مرکز ارتباطات دولتی انگلیس؛ این مرکز به نوعی سرویس امنیتی و اطلاعاتی است که با رمزنویسی، روند انتقال داده ها را با استفاده از سیگنال های اطلاعاتی اجرا می کند. مرکز این نهاد در «چلتنهم» انگلیس است.

مرکز ارتباطات دولتی انگلیس

- سرویس اطلاعاتی آلمان؛ این مرکز، از سه سرویس اطلاعاتی آلمان است که در زمینه بررسی اطلاعات خارج از کشور، فعالیت می کند و مقر آن در برلین است.

سرویس اطلاعاتی آلمان

- اداره کل امنیت خارجی فرانسه؛ وظیفه اصلی این مرکز، جاسوسی و ضد جاسوسی در خارج از کشور است و مقر آن در پاریس قرار دارد.

اداره کل امنیت خارجی فرانسه

- «موساد» رژیم صهیونیستی؛ این مرکز همانند «سی آی ای» و «آژانس امنیت ملی» آمریکاست. وظیفه اصلی آن ابزارهای سرویس اطلاعاتی، اطلاعات را برای دولت و نیروی نظامی جمع آوری می کند. اگر چه مقر اصلی آن معلوم نیست، اما احتمال می رود که نزدیک تل آویو باشد.

موساد رژیم صهیونیستی

- سازمان اطلاعات امنیت استرالیا؛ این مرکز وظیفه جاسوسی، ضد جاسوسی و مبارزه با تروریست را دارد و مقر آن در کانبرا، پایتخت این کشور، واقع است.

سازمان اطلاعات امنیت استرالیا

- سرویس اطلاعاتی فدرال سوئیس؛ وظیفه این مرکز آن است که اطلاعات مهم سیاسی امنیتی از خارج از کشور دریافت و بررسی نماید. علاوه بر آن، در حوزه امنیت داخلی نیز فعالیت می کند. این نهاد، بخشی از مرکز VBS محسوب می شود که مقر آن در برن است.

سرویس اطلاعاتی فدرال سوئیس


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
از ساواک تا موساد
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394
از ساواک تا موساد
ساواک نام آشنایی برای مردم ایران است. سرویس اطلاعاتی مخفوف رژیم ستم شاهی که عامل دستگیری بسیاری از انقلابیون و شکنجه و آزار آن‌ها بود. نامی که باعث شده بود در دوران سیاه دیکتاتوری طاغوت ضرب المثل «دیوار موش داره، موش هم گوش داره» با ایجاد رعب و وحشت برای بسیاری از مردم معنای ظاهری بیابد.
سرویس سیاسی فردا: ساواک نام آشنایی برای مردم ایران است. سرویس اطلاعاتی مخفوف رژیم ستم شاهی که عامل دستگیری بسیاری از انقلابیون و شکنجه و آزار آن‌ها بود. نامی که باعث شده بود در دوران سیاه دیکتاتوری طاغوت ضرب المثل «دیوار موش داره، موش هم گوش داره» با ایجاد رعب و وحشت برای بسیاری از مردم معنای ظاهری بیابد.



سازمانی که بسیاری از کار‌شناسان رد پای موساد، سازمان اطلاعاتی رژیم صهیونیستی را به خوبی در آن رصد کرده‌اند و در واقع می‌توان گفت با جدی شدن ماجرای انقلاب ایران و با توجه به نیاز شدید ساواک به آموزش ٬ تجهیزات و متخصصان موساد و تقویت ساختار آن ٬ موقعیت و زمینه مناسبی برای حضور و فعالیتهای مختلف موساد به وجود آمد تا ساواک به عنوان سازمان اطلاعاتی ایران رسما به موساد سرویس دهی کند.

هر چند عمر ساواک با پیروزی شکوه‌مند انقلاب اسلامی به پایان رسید اما در هر حال نام ساواک در کنار سیا (سازمان اطلاعاتی آمریکا)، موساد (سازمان اطلاعاتی اسرائیل)،‌ام آی ۶ (سازمان اطلاعاتی انگلیس) و کا. گ. ب (سازمان اطلاعاتی روسیه)، به عنوان یکی از سازمان‌های مخفوف اطلاعاتی و جاسوسی دنیا ثبت شد.

در هر حال نکته اینجاست که تاریخ نشان داده، شناخت سازمان‏های جاسوسی و مطالعه در تاریخچه، اهداف و عمللکرد آن‏‌ها و هم‏چنین‏‏‏ آشنایی با اسرار، شگرد‌ها و روش‏های جاسوسی ‏آن‏‌ها ‏برای هر کشور و نظام سیاسی اهمیت ویژه‏ای دارد، زیرا اصولاً استقلال و ثبات سیاسی هر کشور به مقیاس وسیعی به میزان و کمیت فعالیت این سازمان‏‌ها بستگی دارد. سازمان‏هایی که به صورت دولت‏های نامرئی در تمام تحولات و حوادث و آشوب‏های سیاسی بزرگ و کوچک جهان دخالت دارند و در واقع دولت‌های نامحسوسی هستند که به رصد امور و به نوعی اداره امور کشور‌ها مشغولند و در آشفتگی‌های جهان امروز تاثیر گذارند.

اسرائیل و سازمان‌های اطلاعاتی و جاسوسی

شاید بتوان رژیم صهیونیستی را اولین دولتی دانست که قبل از تشکیل، سازمان اطلاعاتی و جاسوسی خود را طرح ریزی کرده است. در واقع دولت نامشروع اسرائیل نشان داده، تاریخ خود را در کنار کار جاسوسی بنا و تأسیس کرده است.

موساد یا سازمان زیرزمینی یهود، نام اختصاری یک عبارت ۵ کلمه‏ای عبری است و نماد سازمان اطلاعاتی اسرائیل است. موساد در حقیقت شکل تکامل یافته پلیس مخفی اسرائیل و نتیجه ادغام و ترکیب سازمان‏های مخفی و پراکنده‏ای ‏است که از ده‏‌ها سال پیش و اوائل جنگ جهانی دوم به نفع یهودیان و برعلیه مخالفان این‌نژاد فعالیت می‌‏کرده‏اند. ‏

به‏وسیله‏ هاگانا یک سازمان سریِ ویژه تشکیل شد که دفتر اطلاعات موسوم به «شی» نام گرفت. در سال ۱۹۳۷ نیز هاگانا سازمان «موساد لیالیفی بیت» به معنی «دفتر مهاجرت» را تشکیل داد. این نخستین اسم این سازمان بود.

سازمان اطلاعات اسرائیل در سال ۱۹۵۱ وقتی که برای اولین بار به صورت رسمی اعلام موجودیت کرد، این اسم را به یدک کشید و شبکه‏های جاسوسی آن نیز از آن زمان موساد نامیده می‌‏شوند.

با توجه به تعدد سازمان‏های جاسوسی رژیم صهیونیستی، رهبری این رژیم تصمیم گرفت که سازمان ویژه‏ای ‏برای هماهنگی میان فعالیت‏های این سازمان‏‌ها ‏تأسیس کند. این سازمان «دژ مستحکم برای خدمت به اسرائیل» نام گرفت و مسئولیت تأسیس آن به روفین شیلواح واگذار شد. او کسی بود که پس از تشکیل موساد، رسماً ریاست آن را عهده دار شد.


مقر موساد در تل آوبو از نمای دور

با توجه به گزارشی که در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، شمار کارکنان موساد به ۱۲۰۰ تا ۱۵۰۰ نفر از جمله ۵۰۰ افسر می‌‏رسید و هرکدام از آن‏‌ها در سن ۵۲ سالگی بازنشسته می‌‏شدند. موساد شبکه گسترده‏ای ‏از مزدوران در سراسر دنیا در اختیار دارد و هم اکنون بیش از ۳۵ هزار عضو (۲۰ هزار کارمند و بقیه موقتی) دارد.

البته موساد تنها سازمان جاسوسی و اطلاعاتی اسرائیل نیست اما از همه شناخته شده‌تر و مخوف‌تر است. در کنار موساد اما نام‌هایی چون، شین بت (شاباک) که خلاصه کلمه «خدمت به امنیت» است و یک نهاد نظامی است، یگان عرب نما‌ها که به وسیله اولین عرب نمای عضو ارتش صهیونیستی «یسرائیل عبدو بن ‏یهودا» تاسیس شد و در جنگ ۱۹۴۸ شروع به کار کرد، امان که یکی از نهادهای سازمان اطلاعات اسرائیل است و از لحاظ اداری وابسته به فرماندهی ستاد مشترک ارتش صهیونیستی و تحت نظارت فرمانده این ستاد است، سازمان کِلمن که به جمع آوری اطلاعات فنی و علمی می‌‏پردازد و گردان لافیه که از خطرناک‏‌ترین و وحشی‏‌ترین سازمان‏های جاسوسی و تروریستی اسرائیل است که به عملیات تصفیه و ترور و بازداشت فلسطینیان دست می‌‏زند، مشغول به فعالیت هستند اما موساد از همه مشهور‌تر و معتبر‌تر است.

آمریکا و سازمانی به نام سیا

در این میان امریکا نیز از کشورهایی است که دارای یک سازمان اطلاعاتی و جاسوسی مشهور است. سازمانی با نام سیا (CIA) که سازمان اصلی اطلاعاتی، ضد اطلاعاتی، جاسوسی، ضد جاسوسی، امنیتی وغیر نظامی آمریکاست و به نوعی جانشین سرویس استراتژیک OSS در جنگ جهانی دوم است که به عنوان شاخه‌ای از نیروهای نظامی آمریکا فعالیت می‌کرد.

این سازمان از بدو تشکیل خود در ۲۶ جولای ۱۹۴۷ فقط به شخص رییس جمهور و همچنین سنا پاسخگو بوده است و تقریبا فعالیتهای اصلی آن هیچ‌گاه منتشر نشده و در خفایی همیشگی صورت می‌پذیرند.

بودجه و تعداد کارمندی سری دارد و تخمین‌ها حاکی از بود جه سالانه ۱۰ میلیارد دلاریو حدود ۲۰ هزار کارمند رسمی غیر از آدم فروشان و عوامل نفوذی حکایت دارد.

نیروهای غیررسمی و مزدور ان نیز تا ۲۵۰ هزار نفر برآورد می‌شود. که باید هروز صبح گزارش کلی روزانه‌اش روی میز کار رییس جمهور آمریکا باشد.

پس از حوادث تاریخی و بی‌سابقه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و ضعف شدیدسازمان اطلاعاتی و امنیتی آمریکا که قادر به جلوگیری از این حادثه که خود بن لادن نیز چند هفته قبل از وقوعش در پیامی تلویزیونی به آن اشاره کرده بود نبودند بازنگری وسیعی در این سازمان‌ها که بالغ بر ۳۶ ارگان موازی و مجزا اعم از سیا، اف بی‌آی، پلیس مخفی، پلیس فدرال، گارد امنیت ملی، گارد ملی، اطلاعات ارتش و چندین ارگان دیگر صورت گرفت و وزارت امنیت داخلی آمریکا به وزارت مایکل چرتاف در دوره اول ریاست جمهوری بوش تشکیل شد وبرای رهبری همه سازمانهای اطلاعاتی و هماهنگی آن‌ها نیز سازمان اطلاعات ملیNational Intelligence دایر گردید.


نمای بیرونی مرکز فرماندهی سیا

پیش از این بنا به اعتراف خود سران اطلاعاتی آمریکا همکاری و هماهنگی چندانی بین این سازمان‌ها وجود نداشت و بعد از آن سیا بسیاری از مامورین اف بی‌آی را تحت آموزشهای ویژه قرار داد تا در برابر حوادث جدید آماده‌تر شوند.

ساختمان مرکزی سیا در چند مایلی واشنگتن در ویرجینیا و در امتداد رودخانه پوتوماک قرار دارد. این ساختمان ۱۲۵ هزار مترمربعی به وسیله صد‌ها دوربین و تلویزیون در ۱۵ کیلومتری واشنگتن با هزینه ۴۶ میلیون دلار و از مصالح مقاوم در برابر انفجار در سال ۱۹۶۶ ساخته شد. ریاست آن تا انتهای دوره بوش یعنی ۲۰ ژانویه ۲۰۰۹ بر عهده ارتشبد خلبان مایکل هایدن بود اما این ریاست توسط اوباما به جان برنان که به مدت۲۵ سال در سازمان سیا آمریکا خدمت کرده بود سپرده شد.

در هر حال مشهوریت سیا به این دلیل است که در چندین اقدام خبرساز جهان نیز دست داشته است که عبارتند از تونل مخفی آمریکا شوروی در بحبوحه جنگ سرد، کودتای ۲۸ مرداد، خلیج خوک‌ها در کوبا، نقش فعال در سرنگونی رژیمهای آمریکای لاتین و آفریقایی، پروازهای مخفی در اروپا، دادن موشکهای استینگ و ادوات جنگی به مجاهدین افغان و تربیت نامحسوس بن لادنیسم و...

انگلیس و اینتلیجنس سرویس

از میان کشورهای اروپایی اما انگلستان نیز به داشتن سازمان اطلاعاتی قوی مشهور است. سرویس اطلاعات محرمانه انگلیس در ایران با نام‌های «اینتلیجنس سرویس و‌ام آی ۶» شناخته می‌شود.

در واقع، سرویس­‌های اطلاعاتی و جاسوسی انگلیس موسوم به MI۵ و MI۶ هستند که اولی فعالیت داخلی و ملی و دومی فعالیت برون مرزی را بر عهده دارد، طراح، مبتکر، هماهنگ‌کننده، پشتیبان، و اجرا کننده بسیاری از عملیات‌های بمب­گذاری، ترور، خرابکاری، و جاسوسی تاریخ معاصر بوده‌­اند.

در هر حال هر چند MI۵ یا‌‌ همان سرویس اطلاعاتی داخلی همچون MI۶ زیر نظر کمیته مشترک اطلاعات و امنیت انگلیس (Joint Intelligence Committee) فعالیت دارد وطبق قانون سرویس‌های امنیتی مصوبه ۱۹۸۹ و قانون سرویس‌های اطلاعاتی مصوبه ۱۹۹۴، وظیفه حفظ دموکراسی در انگلیس، حفظ اهداف اقتصادی، مبارزه با تروریسم و جاسوسی را بر عهده دارد اما اگر چه این سازمان بسیار با بحث امنیت داخلی در ارتباط است، اما وجهه خارجی آن را نیز نمی‌توان نادیده گرفت.

گزارش‌ها حاکی از آن است که MI۵در همکاری با ارتش آزادی­بخش ایرلند و به نام مبارزه با تروریسم، سلاح و مواد منفجره در اختیار این سازمان قرار می‌­ دهد. گزارش‌های منتشر شده در جراید انگلیسی توسط «کوین فالتون» - جاسوس دو جانبه سرویس اطلاعاتی انگلیس در ارتش آزادی­بخش - و «دیوید روپرت» – جاسوس دو جانبه آمریکایی - که هم برای FBI و هم برای MI۵ فعالیت می‌­‌کرد - حاکی از آن است که MI۵ نقش اصلی را در برنامه‌­ریزی برای بمب‌گذاری شهر «اوماگ» در شمال ایرلند داشته است. این فقط یک نمونه از صد‌ها و یا هزاران ماموریت خرابکارانه این سازمان امنیتی است.


مقر ام آی 6

از سوی دیگر، MI۶ (Military Intelligence، Section ۶) یا‌‌ همان سرویس اطلاعات مخفی موسوم به SIS (Secret Intelligence Service) است که در سال ۱۹۰۹ با اجاره دفتر کوچکی در لندن آغاز به کار کرد.

 البته در واقع اولین مامور اطلاعاتی انگلیس سر «فرانسیس والسینگهام» در دوره الیزابت بود که با شنود و کشف طرح‌­های وی، علیه ملکه دسیسه و فتنه می‌­‌کرد. با اینکه این سازمان شباهت زیادی به همتای آمریکایی خود دارد، اما بسیار محرمانه­‌تر از آن عمل می‌­کند.

 MI۶ معاونت خارجه سازمان مرکزی اطلاعات و امنیت انگلیس به شمار می‌­‌رود. وظیفه این نهاد، جمع­‌آوری، تحلیل، و انتشار اطلاعات برون مرزی است. حیطه قدرت این نهاد مانند همتای آمریکایی خود مشخص نیست. مثلا مسئولیت ضد اطلاعات MI۵ با MI۶ است. عملیات­‌های جاسوسی بسیاری تابحال از این سازمان صورت گرفته است.

این سرویس امنیتی، با ورود آمریکا به عرصه جنگ جهانی دوم، نیروهای اطلاعاتی این کشور را تحت آموزش قرار داد. با ظهور هیتلر و به قدرت رسیدن وی، MI۶ تمرکز خود را بر اروپا، آمریکای لاتین و بیشتر بخش‌های آسیا قرار داد. تا دهه ۱۹۹۰ نام رییس سازمان و جزییات عملیاتی آن به هیچ وجه در رسانه‌­‌ها شنیده و دیده نمی‌ شد.

 اولین رییس MI۶ که «منسفیلد کامینگ» نام داشت، بنای قدرت اولیه این سازمان را گذاشت. او یک جاسوس فوق حرفه‌­ای بود که علاقه بسیاری به ترساندن نیروهای تحت امرش داشت.

با ظهور «مارگارت تاچر» بر مسند قدرت انگلیس، سیاست‌های باز بر این سازمان حاکم شد. MI۶ ضمن حفظ استقلال خود، فقط به کابینه دولت پاسخگو بود. از طرفی تحت فشارهای تاچر، رویکرد بازتری نسبت به استخدام نیروهای جوان اتخاذ کرد. در نتیجه نوابغ جوان از بهترین دانشگاه‌های کشور که برخی از آن‌ها به چند زبان زنده مسلط بودند، به عضویت این سازمان درآمدند.

در حال حاضر هم وزارت خارجه انگلیس، «الکس یانگر» را به عنوان رئیس جدید سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا (آم آی۶) معرفی کرده است.

وی که از سال ۱۹۹۱ به عنوان افسر بخش محرمانه سرویس اطلاعاتی مشغول به کار بوده، در دو سال گذشته بر عملیات این سرویس در سطح جهانی نظارت داشته است و افسر ارشد SIS در افغانستان هم بوده است.

کا. گ. ب در روسیه چه می‌کند؟

سرویس اطلاعاتی اسرارآمیز روسیه موسوم به «کا. ‌گ‌. ب» نیز یکی از سرویس‌های اطلاعاتی قوی اروپا است. KGB مخفف عبارت Komitet Gosudarstvennoy Bezopasnosti به معنای کمیته امنیتی کشور است.

ریشه اولیه این سازمان با نام «اوخرانا» (Okhrana) به ۱۸۸۰ هنگامی که تزار روسیه – الکساندر دوم- آن را با هدف نفوذ در میان احزاب مخالف حکومت ایجاد کرد، باز می‌گردد. همین نفوذ باعث شد که هر گونه اقدامی از سوی این گروه‌ها براحتی سرکوب و کنترل شود.

در سال ۱۹۱۶ وقتی مقامات دولتی روسیه خبر از وقوع یک انقلاب به نیکلاس دوم دادند، او به دلیل اعتماد بسیار زیادش به قدرت و نفوذ اوخرانا، این موضوع را جدی نگرفت.

سازمانی با هدف مشابه، بعد از انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷، با عنوان Cheka با هدف تحکیم حکومت لنین ایجاد شد. «چکا» در سال ۱۹۱۸ در طی جنگ‌های داخلی روسیه موقتا تعطیل شد و بار دیگر در سال ۱۹۲۲ تحت عنوان «دفتر مدیریت سیاسی کشور» (GPU) جهت سرکوب مخالفین استالین تاسیس شد.

استالین در سال ۱۹۳۴ نام آن را به «کمیساریای خلق برای امور داخلی» (GUGB) تغییر داده و به آن قدرت بی‌مثالی بخشید چرا که اعتقاد داشت نباید زیر نظر حزب فعالیت کند. او از این سازمان بعنوان اهرم قدرتمند سرکوب مخالفانش طی ۳۰ سال حکومت خود استفاده کرد. پلیس مخفی وحشتناک‌ترین نامی بود که مردم روسیه در طی دوران حکومت استالین به گوششان خورد.

 طی دوره‌‌های مختلف تا قبل از مرگ استالین، این سازمان نام­های مختلفی به خود گرفت: GUGB در سال ۱۹۴۱، NKGB در سال ۱۹۴۳، MGB در سال ۱۹۴۶، و MVD در سال ۱۹۵۳. پس از مرگ استالین، در سال ۱۹۵۳ MVD تصمیم گرفت که رویکرد خشن خود را کنار بگذارد و با رویکردی جدید در مارس ۱۹۵۴ به KGB تغییر نام داد.

تا قبل از تبدیل شدن به KGB، این سازمان با استفاده از ایجاد وحشت در جامعه و به ره­بری از ایده آلیسم برای جذب جاسوس در خارج از کشور، اداره می‌شد.


کا.گ.ب و جاسوسانش

اعمال مدرنیزه و اصلاحات در KGB در زمان ریاست «یوری آندروپوف» طی سال‌های ۱۹۶۷ تا ۱۹۸۲ صورت گرفت. او بعد‌ها به ریاست حزب کمونیسم رسید.

در آگوست ۱۹۹۱، «ولادیمیر کریوچکوف» –رییس وقت سازمان- طرح یک کودتای نافرجام علیه دولت «گورباچف» را به دست گرفت. این می‌­توانست شروع یک پایان برای KGB باشد. این عمل و دیگر فعالیت­‌ها نظیر نفوذ در کلیسای ارتدوکس با اعتراض عمومی مبنی بر اعمال اصلاحات در KGB روبرو شد.

 با ظهور «بوریس یلتسین» بر مسند قدرت، وی این سازمان را پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به ۵ آژانس تحت نظر دو بخش تقسیم کرد که هر کدام وظایف محوله خود را انجام می‌­دادند. در نتیجه در ۶ نوامبر ۱۹۹۱، KGB رسما بعنوان یک سازمان واحد از دایره وجود خارج شد.

بدنبال فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، KGB در ظاهر جای خود را به FSB (سرویس ضد جاسوسی روسیه) داد، به و به دو بخش تقسیم شد: سرویس امنیتی فدرال و سرویس اطلاعات برون مرزی دولت روسیه. منتقدان عقیده دارند که این تغییر تنها در نام این سرویس است و این سازمان همچنان به فعالیتهای پشت پرده خود ادامه می‌دهد. در حال حاضر سرویس اطلاعات داخل روسیه به اختصار FSB و سرویس خارجی آن SVR نامیده می‌‌شود.
برچسب ها: موساد ، سیا ، ایران ، ساواک

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اشنایی با سازمانهایی اطلاعاتی و جاسوسی دنیا با علایم اختصاری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394

فهرست سازمان‌های اطلاعاتی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


این مقاله فهرستی است از برخی سازمانهای اطلاعاتی بر پایه کشور.

محتویات

سازمانهای اطلاعاتی بر پایه کشور

افغانستان افغانستان

آلبانی آلبانی

الجزایر الجزایر

آرژانتین آرژانتین

استرالیا استرالیا

اتریش اتریش

ارمنستان ارمنستان

جمهوری آذربایجان آذربایجان

باهاما باهاما

بنگلادش بنگلادش

باربادوس باربادوس

بلاروس بلاروس

بلژیک بلژیک

بوتسوانا بوتسوانا

بوسنی و هرزگوین بوسنی و هرزگوین

برزیل برزیل

برونئی برونئی

بلغارستان بلغارستان

      • Национална разузнавателна служба (NRS) (National Intelligence Service) - overseas intelligence gathering service under presidential supervision
      • Държавна агенция "Национална сигурност" (DANS) - National Counter-intelligence Service Under Ministry Council Supervision
      • Служба "Военна информация" (CVI) - military intelligence service under Ministry of defence supervision
      • before ۱۹۸۹: Committee for State Security (Комитет за държавна сигурност) (KDS) - former communist regime's counter-intelligence service

میانمار برمه

کانادا کانادا

چین چین

هنگ کنگ هنگ کنگ

شیلی شیلی

کلمبیا کلمبیا

کاستاریکا کاستاریکا

کرواسی کرواسی

کوبا کوبا

قبرس قبرس

      • Κεντρική Υπηρεσία Πληροφοριών (Central Intelligence Service - Internal Intelligence Service)

جمهوری چک جمهوری چک

دانمارک دانمارک

جمهوری دومینیکن جمهوری دومینیکن

مصر مصر

استونی استونی

      • Kaitsepolitseiamet (KaPo) (Estonian Internal Security Service)
      • Teabeamet (Information Board)
      • Kaitseväe Peastaabi luureosakond J2 (Intelligence Department of the HQ of Defence Forces)

اتیوپی اتیوپی

*Information Network Security Agency (INSA)

فیجی فیجی

فنلاند فنلاند

فرانسه فرانسه

گرجستان گرجستان

آلمان آلمان

یونان یونان

غنا غنا

هائیتی هایتی

مجارستان مجارستان

ایسلند ایسلند

هند هند

اندونزی اندونزی

واجا=== ایران ایران ===

عراق عراق

جمهوری ایرلند ایرلند

اسرائیل اسرائیل

نوشتار اصلی: Israeli Intelligence Community

ایتالیا ایتالیا

جامائیکا جامایکا

ژاپن ژاپن

اردن اردن

قزاقستان قزاقستان

کنیا کنیا

      • National Security Intelligence Service (NSIS) Link

کویت کویت

      • State Security Agency (مباحث امن الدولة)
      • Domestic Undercover Police (المباحث)
      • Military intelligence (الاستخبارات العسکریة)

کره جنوبی جمهوری کره

لتونی لتونی

لبنان لبنان

لیبی لیبی

لیتوانی لیتوانی

لوکزامبورگ لوکزامبورگ

مقدونیه جمهوری مقدونیه

      • Intelligence Agency of the Republic of Macedonia (Agencija za Razuznavanje) (Civilian Agency)IA
      • Military Service for Intelligence and Security-G۲ (Voena služba za razuznuvanje i bezbednost-G۲) (Military Agency)
      • Direction for Security and Counterintelligence (Uprava za bezbednost i kontrarazuznavanje) (Police Agency) UBK

مالاوی مالاوی

In the Presidents Office

مالزی مالزی

مالدیو مالدیو

مکزیک مکزیک

مولداوی مولداوی

مغولستان مغولستان

جزیره کریسمس

مونته‌نگرو مونته نگرو

مراکش مراکش

نپال نپال

هلند هلند

نیوزیلند زلاند نو

نوشتار اصلی: New Zealand intelligence agencies

نیجریه نیجریه

کره شمالی کره شمالی

نروژ نروژ

پاکستان پاکستان

پاناما پاناما

پاپوآ گینه نو گینه نو

پرو پرو

فیلیپین فیلیپین

لهستان لهستان

پرتغال پرتغال

قطر قطر

رومانی رومانی

روسیه فدراسیون روسیه

عربستان سعودی عربستان

صربستان صربستان

سنگاپور سنگاپور

اسلواکی اسلواکی

اسلوونی اسلونی

آفریقای جنوبی آفریقای جنوبی

سومالی سومالی

اسپانیا اسپانیا

سری‌لانکا سریلانکا

سودان سودان

سوئد سوئد

سوئیس سوئیس

سوریه سوریه

تایوان تایوان

تاجیکستان تاجیکستان

      • Кумитаи давлатии амнияти милли (КДАМ), in Russian: Государственный комитет национальной безопасности (ГКНБ), in English: State Committee on National Security (SCNS)

تانزانیا تانزانیا

تایلند تایلند

ترکیه ترکیه

ترکمنستان ترکمنستان

اوکراین اوکراین

بریتانیا انگلیس

ادارات داخلی

وزارت امور خارجه

وزارت دفاع

ایالات متحده آمریکا ایالات متحده آمریکا

ازبکستان ازبکستان

      • Milliy Havfsizlik Hizmati, Служба национальной безопасности (СНБ) (National Security Service)

واتیکان واتیکان

ونزوئلا ونزوئلا

ویتنام ویتنام

زیمبابوه زیمباوه

همچنین بنگرید

منابع

 
  1. http://www.internal-security.gov.bn/
  2. http://wikileaks.org/cable/2006/09/06BANDARSERIBEGAWAN462.html#
  3. https://www.mi5.gov.uk/
  4. https://www.sis.gov.uk/
  5. http://www.gchq.gov.uk/Pages/homepage.aspx
  6. https://www.gov.uk/defence-intelligence
  7. Seventeen Agencies and Organizations United Under One Goal

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالبی از جنگ تحمیلی عراق بر ایران
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394

جنگ ایران و عراق

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
جنگ عراق و ایران
Iran-Iraq war-gallery.png
زمان ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تا ۲۹ مرداد ۱۳۶۷ برابر با ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ (میلادی) تا ۲۰ اوت ۱۹۸۸ (میلادی)
مکان شهرها و استان‌های مرزی و شهرهای مهم دو کشور ایران و عراق و خلیج فارس
نتیجه آتش‌بس با پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت از سوی دو طرف [۱]
علت جنگ دعاوی اراضی و تجاوز عراق به خاک ایران
جنگندگان
ایران ایران
Flag of PUK.png اتحادیه میهنی کردستان عراق
PDK Kurdistan.jpg حزب دموکرات کردستان عراق
Islamic Dawa Party logo.jpgحزب الدعوه
مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق
عراق عراق
سازمان مجاهدین خلق ایران
فرماندهان
ایران سید روح‌الله خمینی

ایران اکبر هاشمی رفسنجانی
ایران سید علی خامنه‌ای
ایران میرحسین موسوی
ایران ابوالحسن بنی صدر
ایران مصطفی چمران (KIA)
ایران محسن رضایی
ایران قاسمعلی ظهیرنژاد
ایران علی صیاد شیرازی

Flag of PUK.png جلال طالبانی
PDK Kurdistan.jpg مسعود بارزانی
سید محمد باقر حکیم
عبدالعزیز حکیم

عراقصدام حسین

عراق علی حسن المجید
عراق طه یاسین رمضان
عراق عزت ابراهیم الدوری
عراق طارق عزیز
مسعود رجوی

تلفات
۱۲۳٬۲۲۰ تا ۱۶۰٬۰۰۰ نفر کشته شده در نبرد و ۶۰٬۷۱۱ مفقود (بر اساس اعلام دولت ایران)
۲۰۰٬۰۰۰ تا ۶۰۰٬۰۰۰ نفر بر اساس آمارهای مستقل
۸۰۰٬۰۰۰ نفر کشته در میدان نبرد (بر اساس اعلام عراقی‌ها)

۳۲۰٬۰۰۰ تا ۵۰۰٬۰۰۰ نفر مجروح
۴۰٬۰۰۰ تا ۴۲٬۸۷۵ نفر اسیر
۱۱٬۰۰۰ تا ۱۶٬۰۰۰ نفر تلفات غیر نظامی
۶۲۷میلیارد دلار خسارت مالی
۱۰۵٬۰۰۰ تا ۳۷۵٬۰۰۰ نفر کشته
۴۰۰٬۰۰۰ نفر مجروح
۵۶۱ میلیارد دلار خسارت مالی

جنگ عراق با ایران که در ایران با نام جنگ تحمیلی یا دفاع مقدس شناخته می‌شود، طولانی‌ترین جنگ متعارف در قرن بیستم میلادی و دومین جنگ طولانی این قرن پس از جنگ ویتنام بود که نزدیک به هشت سال به طول انجامید. جنگ به صورت رسمی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ برابر ۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰ آغاز شد. در این روز درگیری‌های پراکنده مرزی دو کشور با یورش همزمان نیروی هوایی عراق به ده فرودگاه نظامی و غیرنظامی ایران و تهاجم نیروی زمینی این کشور در تمام مرزها به یک جنگ تمام عیار تبدیل شد هرچند مقامات عراقی معتقد بودند که جنگ از ۴ سپتامبر با حملات توپخانه‌ای ایران به شهرهای مرزی عراق آغاز شده‌است.[۲]

 
صدام حسین، در جنگ ایران و عراق
 
صدام حسین، مدعی فرماندهی جنگ قادسیه صدام شده بود.

پیش از آغاز جنگ روابط دو کشور به شدت تیره شده بود که خصومت شخصی صدام حسین و روح‌الله خمینی رهبران دو کشور و مهمتر از آن جاه‌طلبی‌های سیاسی، و اختلافات مرزی و ایدئولوژیکی دو کشور دلایل اصلی آن بودند. این جنگ در نهایت پس از حدود ۸ سال در مرداد ۱۳۶۷ با قبول آتش‌بس از سوی دو طرف و پس از به جا گذاشتن یک میلیون نفر تلفات و ۱۱۹۰ میلیارد دلار خسارات به دو کشور خاتمه یافت.[۳] مبادلهٔ اسیران جنگی بین دو کشور از سال ۱۳۶۹ آغاز شد. ایران آخرین گروه از اسرای جنگی عراقی را در سال ۱۳۸۱ به عراق تحویل داد.[۴]

جنگ ایران و عراق از لحاظ استراتژیک یکی از مهم‌ترین برخوردهای نظامی دوران معاصر بود، که منافع تقریباً همه کشورهای جهان را بدون استثنا تهدید کرد و تأثیر مستقیم آن بر کشورهایی وارد شد که بیشترین ذخایر نفتی جهان را داشتند. در طول جنگ ثابت شد که پیروزی هر یک از دو کشور ایران یا عراق موجب برهم‌خوردن ثبات و توازن قوا در منطقه خواهد شد به همین دلیل ابرقدرت‌ها کوشیدند تا هیچکدام از این دو کشور پیروز نشوند و هر دو را با زخم‌هایی عمیق و طولانی رها کنند.[۵]

از بعد نظامی عراق با استفاده از عنصر غافلگیری در ابتدای جنگ موفق شد بخش‌هایی از خاک ایران از جمله شهر خرمشهر را اشغال نماید. ایران در سال‌های دوم و سوم جنگ موفق شد بیشتر مناطق اشغالی از جمله خرمشهر را آزاد نموده و از سال ۱۹۸۴ جنگ را به داخل خاک عراق بکشاند. ایران در فوریه ۱۹۸۶ موفق به تصرف فاو یکی از مهمترین بنادر صدور نفت عراق شد و در ۸ ژانویه ۱۹۸۷ عملیات عظیمی به نام کربلای ۵ را برای تصرف بصره دومین شهر بزرگ عراق به انجام رساند که در جریان آن ۶۵ هزار سرباز ایرانی و ۲۰ هزار عراقی کشته شدند. ایران در ۲۶ فوریه این عملیات را متوقف کرد و در شرایطی که بن‌بست نظامی در جبهه جنوبی جنگ کامل شده بود، جنگ نفتکش‌ها با حملات دو طرف به سوی کشتی‌های غیرنظامی در خلیج فارس به اوج خود رسید. کشتی‌های کویتی یکی از اهداف مورد علاقه ایرانی‌ها بودند. حملات نیروهای ایران به نفتکش‌های شوروی و آمریکا که در خدمت دولت کویت بودند و حمله غافلگیرانه یک جنگنده عراقی به کشتی جنگی آمریکایی که به آسیب شدید ناوچه یواس‌اس استارک و مرگ ۳۷ سرباز آمریکایی انجامید، کشتیرانی بین‌المللی را در معرض خطر قرار داده و زمینه مداخله بیشتر هر دو ابرقدرت را فراهم کرد به طوری‌که هر دو از قطعنامه‌های شورای امنیت که از دو طرف درخواست آتش‌بس داشت، حمایت می‌کردند.[۶]

در سال چهارم و پنجم در این جنگ ارتش عراق به طور گسترده از جنگ‌افزارهای شیمیایی علیه کردهای عراقی و مردم و نظامیان ایران استفاده کرد؛ ولی ادعای استفاده ایران از سلاح‌های شیمیایی ثابت نشده‌است. همچنین دو طرف در مقاطعی اقدام به بمباران و موشک‌باران شهرها و اهداف غیرنظامی كردند که در این مورد نیز عراق همواره پیش‌قدم بود. درگیری‌ها برای مدتی در اواخر جنگ به خلیج فارس کشیده شد و طی آن تعداد زیادی سکوی نفتی و کشتی‌های تجاری و نفت‌کش با پرچم کشورهای گوناگون آسیب دیدند.

شوروی یکی از دو ابرقدرت آن دوران از سال ۱۹۸۰ تأمین نظامی هر دو کشور را متوقف کرده بود اما از سال ۱۹۸۲ به منبع اصلی عراق برای خرید سلاح‌های پیشرفته تبدیل شد. آمریکا نیز در سال ۱۹۸۵ در جریان مذاکراتی پنهانی اقدام به فروش سلاح به ایران کرد. ایالات متحده آمریکا در اواخر جنگ به شکل مستقیم وارد درگیری با ایران شد. از سوی دیگر کشورهای سوریه، کره شمالی و لیبی نیز از ایران حمایت تسلیحاتی و تکنولوژیکی کردند.

شورای امنیت سازمان ملل متحد در کل ۸ قطعنامه در این خصوص صادر نمود که همگی به جز قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران رد شد. دو کشور در طول جنگ آسیب‌های فراوان اقتصادی را متحمل شدند و بیش از یک میلیون نفر در این جنگ کشته یا مجروح شدند.

محتویات

زمینه‌ها و دلایل آغاز جنگ

از زمان به قدرت رسیدن حزب بعث در عراق در سال ۱۹۶۸ میلادی، عراقی‌ها رویای رهبری جهان عرب را در سر می‌پروراندند. از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۰ درآمدهای نفتی عراق افزایش یافت.[۷] این موضوع به عراق کمک می‌کرد تا خلاء ناشی از مرگ جمال عبدالناصر در صدر رهبری اعراب را پر کنند. زیرا مصر پس از پیمان کمپ دیوید نفوذ خود در میان اعراب را از دست داده بود.[۸]

در جریان اعمال حاکمیت ایران بر جزایر سه‌گانه تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی عراق روابط دیپلماتیک خود را با ایران قطع کرد و از اتحادیه عرب خواست تا آنان نیز چنین کنند. درخواستی که از سوی اتحادیه عرب رد شد. عراق همچنین اعتراض رسمی‌ای به سازمان ملل نوشت که توسط این سازمان نادیده گرفته شد. عراقی‌ها که از همه جا سرخورده شدند، دست به اخراج ۷۰۰۰۰ ایرانی ساکن عراق زدند. در سال ۱۹۷۴ تنش در روابط دو کشور به اوج خود رسید و درگیری‌های نظامی مرزی پراکنده کم‌کم به جنگی تمام عیار تبدیل شد. تنش به قدری بالا گرفت که کورت والدهایم دبیرکل سازمان ملل متحد ناچار به مداخله و اعزام نماینده ویژه به مرزهای دو کشور شد. نتیجه گزارش این نماینده منجر به صدور قطعنامه ۳۴۸ شورای امنیت شد که در آن طرفین ملزم به حل اختلاف مرزی میان خود شدند.[۹]

 

در پیمان‌نامه ۱۹۷۵ الجزایر ایران به‌طور ضمنی پذیرفت که در ازای رفع اختلافات مرزی آبی در اروندرود بر اساس خط تالوگ، دست از حمایت از کردهای عراق بردارد. این نقش را بعدها اسرائیل به تنهایی در برابر کردها برعهده گرفت.[۱۰] بنابراین عراق که در طول سال‌های بعد سیاست‌های ضدغرب و ضدصهیونیستی را تبلیغ می‌کرد،[۷] در سال ۱۹۸۰ و پس از سقوط شاه، سیاست ایرانی ستیزی را در دستور کار عراقی‌ها قرار داد. صدام متوجه خلاء ناشی از سقوط شاه ایران به عنوان ژاندارم خلیج فارس شده بود و تلاش داشت تا نقشی که پیش از آن محمدرضا پهلوی ایفا می‌کرد را برعهده گیرد.[۸] او برای این‌کار نیاز به مرز آبی کافی و تسلط بر خلیج فارس داشت.[۱۱][۱۲] عراق از زمان عبدالکریم قاسم، خوزستان را بخشی از عراق می‌دانست که توسط حکومت عثمانی به ایران تقدیم شده بود و به همین دلیل از تجزیه طلبان خوزستان حمایت می‌کرد. حمایتی که با قرارداد الجزایر برای مدتی متوقف شده بود؛ ولی تحرکات تحریک آمیزی چون نمایش نقشه منطقه که در آن خوزستان «عربستان» نامیده شده و بخشی از خاک عراق بود از تلویزیون بصره ادامه داشت.[۱۳] به گفته جیمز بیل، دلیل اصلی شروع جنگ و مناقشات سیاسی قبل از آن را به طور کلی می‌توان در «تسلط یافتن بر خلیج فارس» دانست. تحقق این هدف برای مصر و عربستان سعودی و سایر شیخ نشین‌های منطقه چندان ناخوشایند نبود.[۱۴] سفیر عراق در لبنان در ۱۲ آبان ۱۳۵۸ در مصاحبه با روزنامه النهار بیروت گفت:[۱۵]

 
عراق خواهان تجدیدنظر در پیمان‌نامه ۱۹۷۵ الجزایر بود که بر اساس آن خط تالوگ اروندرود، مرز رسمی میان ایران و عراق است

بهبود شرایط با ایران منوط به تحقق ۳ شرط اصلی است: ۱-تجدیدنظر در پیمان نامه۱۹۷۵ الجزایر درباره اروند رود ۲-اعطای خودمختاری به عشایر کرد و بلوچ و عرب ۳-خروج نیروهای نظامی ایران از جزایر سه‌گانه ایرانی مورد مناقشه و سراسر خلیج فارس

صدام حسین مدعی بود که نظام بعثی از همان ابتدای انعقاد قرارداد مرزی ۱۹۷۵ در زمان شاه، خود را مغبون می‌دیده.[۱۶] به نظر می‌رسد که باور عمومی در میان مقامات عراق این بود که پس از انقلاب، ایران دچار ضعف شده و برای عراق فرصت مناسبی فراهم آورده تا توازن قبلی قوا در خلیج فارس را با یک حمله نظامی برهم زده و همزمان راه‌حل جدیدی برای مشکلات عراق با شیعیان جنوب و کردهای شمال این کشور جلوی پای آنان بگذارد.[۱۷] از سوی دیگر تنها دو ماه پیش از آغاز جنگ، صدام حسین و زیبیگنیو برژینسکی در عمان با یکدیگر دیدار کردند. باور بنی صدر این بود که برژینسکی در این ملاقات به صدام اطمینان داده که ایالات متحده مخالفتی با الحاق خوزستان به عراق ندارد.[۱۸]

پس از وقوع انقلاب ۱۳۵۷، عراق برخی ناآرامی‌های سیاسی را زیر سر سید محمد باقر صدر و با حمایت و تشویق ایران می‌دانست. صدام حسین، از وجود یک همسایه انقلابی شیعه در مرزهای شرقی خود احساس خوبی نداشت.[۱۹] رهبران ایران نیز رسماً اعلام می‌کردند که به سیاست صدور انقلاب ایران به سایر کشورها می‌اندیشیدند.[۲۰] روح‌الله خمینی معتقد به صدور انقلاب اسلامی به دیگر ملل بود و در نخستین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی (۲۲ بهمن ۱۳۵۸) اظهار داشت:[۲۱]

ما انقلابمان را به تمام جهان صادر می‌کنیم

عراق مدعی بود که وارد یک جنگ دفاعی شده و از حق مشروع خود برای دفاع از حاکمیت و تمامیت ارضی و بازپس‌گیری اراضی خود با توسل به زور استفاده می‌کند. آن‌ها معتقد بودند که حکومت ایران تمام راه‌های حل مسالمت‌آمیز اختلافات دو کشور را مسدود کرده‌است. پیش از آغاز یورش بارها ایران را به اقدامات تجاوزگرانه نسبت به عراق و دخالت در امور داخلی خود از جمله حمایت از حزب غیرقانونی الدعوه می‌کردند. رهبران ایران هم در بخش عربی رادیو دولتی این کشور به بدگویی شدید از حکومت بعث عراق پرداخته و آن را یک حکومت ضد اسلامی و دست‌نشانده قدرت‌های امپریالیستی معرفی می‌کردند. حکومت عراق نیز متهم می‌شد که به اقدامات تجاوزگرانه از جمله حمایت علنی از شورشیان جدایی‌خواه در خوزستان و قول کمک به آن‌ها برای آزادی «عربستان»، نامی که حکومت عراق بر این استان نهاده بود، می‌پردازد و دریادار احمد مدنی استاندار وقت خوزستان گفته بود که عراق برای شورشیان سلاح ارسال می‌کند. در چندین مورد حتی نیروهای عراق حملاتی را به شهرهای مرزی ایران ترتیب دادند که یکی از آن‌ها یورش به شهری در کردستان ایران در ژوئن ۱۹۷۹ و دیگری به شهر صالح‌آباد در جنوب بود که چندین کشته به جا گذاشت. در نیمه اول سال ۱۹۸۰ (زمستان ۵۸ و بهار ۵۹) چندین درگیری مرزی دیگر هم بین دو کشور رخ داد.[۳]

با این وجود یک سال پیش از جنگ، آمریکا دولت مهدی بازرگان را از احتمال بروز جنگ باخبر کرده بود. مقامات آمریکایی گزارش دادند:

مانورهایی با حضور مشترک یگان‌هایی مختلف و تمرین‌هایی برای گسیل و حرکت سریع یگان‌هایی بزرگ در مسیر شط‌العرب (اروند رود) رودی که مشخص‌کننده جنوبی‌ترین بخش مرز میان عراق و ایران است، در جریان است. عراق هم‌چنین مقادیر عظیمی ابزارآلات و تمهیدات جنگی را در این منطقه دارد جاساز می‌کند، این ابزارآلات و تمهیدات را پنهان و استتار می‌کند، و مشغول اجرای طرح‌های مهندسی نظامی‌ای است که حمله به ایران را برایش تسهیل خواهند کرد.[۲۲]

اختلافات مرزی

مهم‌ترین اختلاف مرزی دو کشور یک اختلاف کهنه بر سر وضعیت اروند رود بود. قسمت انتهایی شط العرب یا اروند رود مرز دو کشور را تشکیل می‌دهد. دولت عراق معتقد بود که مرز دو کشور بایستی بر اساس مفاد قرارداد قسطنطنیه ۱۹۱۳ تعیین شود اما ایران مرز دو کشور را خط تالوگ یعنی عمیق‌ترین قسمت رودخانه می‌دانست. دو کشور یک بار در سال ۱۹۳۴ اختلاف خود را به جامعه ملل ارجاع دادند اما توافقی حاصل نشد. در سال ۱۹۳۷ نخستین معاهده مرزی دو کشور به امضا رسید. بر اساس این قرارداد مرز دو کشور در امتداد ساحل شرقی رودخانه بود اما یک قسمت لنگرگاهی چهار مایلی در کنار آبادان به ایران اختصاص داده شده و در این قسمت خط تالوگ مرز دو کشور را مشخص می‌کرد. عراق معتقد بود ایران از شرایط داخلی سیاسی نابسامان این کشور در آن زمان برای بهبود وضعیت خود در مذاکرات سود جسته است. ایران هم از این قرارداد ناراضی بود و در دهه ۱۹۶۰ آن را فسخ کرده و خواستار مذاکرات برای تعیین خط مرزی جدید شد و همزمان با حمایت از شورشیان کرد در شمال عراق این کشور را تحت فشار گذاشت. نهایتاً در سال ۱۹۷۵ در قرارداد الجزایر عراق خواسته‌های ایران در زمینه شط العرب را پذیرفت و خط تالوگ برای نخستین بار مرز رسمی دو کشور در این رودخانه شد و ایران هم در ازای آن تعهد کرد که به حمایت از شورشیان کرد پایان دهد. اما پنج سال بعد و پنج روز پیش از آغاز جنگ صدام حسین این قرارداد را فسخ کرده و مدعی شد این پیمان به دلیل عدم رعایت مفاد آن از سوی ایران اعتبار خود را از دست داده است.[۳]

قوای طرفین

در ابتدای جنگ نیروی هوایی و نیروی دریایی ایران بزرگتر بود و عراق نیز نیروی زمینی بزرگتری در اختیار داشت. اما در طول سال‌های جنگ قدرت نظامی ایران از نظر تجهیزات کاهش و قدرت نظامی عراق افزایش یافت. در آغاز جنگ (سال ۱۹۸۰) ارتش عراق دارای ۴۴۳۰۰۰ نیروی انسانی بود و ایران ۳۹۰۰۰۰ ارتشی داشت. عراق ۲۷۵۰ تانک و ایران ۱۷۳۵ تانک داشت. عراق ۳۳۹ هواپیمای نظامی و ایران ۴۴۷ هواپیما داشتند،[۲۳] هشت سال بعد (سال ۱۹۸۸) عراق دارای یک میلیون نفر نیروی انسانی بود و ایران ششصد هزار نفر در اختیار داشت. عراق ۴۰۰۰ تانک در مقابل ۱۰۰۰ تانک ایران داشت. عراق ۶۰۰ هواپیما و ایران تنها ۵۰ هواپیمای جنگنده قابل پرواز داشت.[۲۴] در پایان جنگ (سال ۱۹۸۸) نیروی هوایی عراق با ۶۰۰ هواپیمای جنگنده از انواع میگ-۲۹، سوخو-۲۴ و داسو میراژ اف۱، به ششمین نیروی هوایی عظیم جهان تبدیل شد.[۲۵]

نوع تجهیزاتایران پیش از جنگایران پس از جنگعراق پیش از جنگعراق پس از جنگ
افراد نظامی ۳۹۰٬۰۰۰ نفر ۶۰۰٬۰۰۰ نفر ۴۴۳٬۰۰۰ نفر ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ نفر
تانک ۱۷۳۵ دستگاه ۱۰۰۰ دستگاه ۲۷۵۰ دستگاه ۴۰۰۰ دستگاه
هواپیمای جنگی ۴۴۷ فروند ۵۰ فروند ۳۳۹ فروند ۶۰۰ فروند
هلیکوپتر ۷۴۴ فروند ۳۹۰ فروند ۲۶۰ فروند ۳۸۰ فروند

نیروهای عراق

ارتش عراق در آغاز جنگ، یک ارتش کاملاً وابسته به شوروی بود. ۸۵ درصد از تجهیزات این ارتش، طی ۵ سال پیش از جنگ از شوروی وارد عراق شده بود. صنایع نظامی فرانسه دومین صادرکننده تجهیزات و ادوات نظامی به عراق بودند. پس از این دو کشور، کشورهایی مانند برزیل، اسپانیا و ایتالیا قرار داشتند.[۲۶]

 

عراق جنگ را در حالی آغاز کرد که زرادخانه‌های این کشور پر از سلاح بود؛ ولی این کشور با بحران کمبود قطعات یدکی مواجه بود و در آغاز جنگ شوروی تنها بخش کوچکی از قطعات مورد نیاز عراق را تأمین می‌کرد؛ ولی پس از شکست عراق در مرحله اول جنگ و از سال ۱۹۸۲، شوروی دوباره به مهم‌ترین متحد نظامی عراق تبدیل شد.[۲۶] تا این مقطع عراق قطعات ساخت شوروی مورد نیاز خود را از کشورهایی مانند کره شمالی، مصر، چین و یوگوسلاوی تأمین می‌کرد. همزمان سلاح‌های زیادی از جمله موشک‌های اگزوسه از فرانسه خریداری شد. فرانسه همچنین تا پیش از آنکه تولید نوع مخصوص ضد کشتی هواپیماهای میراژ اف-۱ به پایان رسد، پنج فروند جنگنده ضدکشتی سوپر اتاندارد خود را به عراق اجاره داد که در جنگ نفت‌کش‌ها و حمله به جزیره خارگ مورد استفاده قرار گرفتند.[۲۷]

خلبانان عراقی، دست کم در نبردهای هوایی بسیار پائین‌تر از استانداردهای غربی رفتار می‌کردند. درواقع یکی از مهم‌ترین مشکلات عراق در طول جنگ نداشتن نیروی انسانی کارآزموده برای استفاده از سلاح‌های مدرنی بود که به دست می‌آورد. عراق هیچ‌گاه نتوانست از حداکثر ظرفیت این سلاح‌ها استفاده کند. برای نمونه ۴ سال پس از تحویل هواپیماهای سوخو-۲۴ به عراق، هیچ‌کدام از این هواپیماها بهره‌برداری نشده بودند.[۲۸] حتی امروز نیز نمی‌توان تخمین زد که چه تعداد از عراقی‌های کشته شده در طول جنگ، مستقیم و در اثر رویارویی با ایران کشته شده‌اند و چه تعداد از آنان در اثر ضعف فرماندهی و یا اشتباه در استفاده از تسلیحات پیشرفته.[۲۹]

مشکل عدم بهره‌برداری صحیح از تسلیحات پیشرفته فقط در نیروی هوایی این کشور وجود نداشت. برای نمونه خدمه عراقی گونه‌ای از تانک‌های ساخت شوروی در طول جنگ هرگز از سیستم دید در شب این تانک‌ها استفاده نکرده‌بودند. چرا که آن‌ها درک نمی‌کردند که تانک‌های آنان به چنین سامانه‌ای مجهز است.[۳۰] تا سال ۱۹۸۳ عراق حدود ۲۰۰ هواپیمای خود را از دست داده بود و بیشتر این خسارت نه در جنگ با ایران، بلکه در اثر تصادفات و سوانح غیر جنگی و مشکلات تعمیر و نگهداری به وجود آمده بود.[۲۸]

خلبانان ایرانی در طول جنگ ایران و عراق نه تنها با عراقی‌ها می‌جنگیدند، بلکه با خلبانانی با ملیت‌های دیگری از سراسر دنیا. خلبانان برخی از میگ‌های ۲۱ و میگ‌های ۲۳ عراق مصری بودند و خلبانان برخی از میراژهای اف-۱ بین سال‌های ۱۹۸۵ تا ۱۹۸۶ بلژیکی، آفریقای جنوبی، استرالیایی و در یک مورد حتی آمریکایی نیز بودند. به‌علاوه خلبانان فرانسوی و اردنی نیز به عنوان معلم‌خلبان کار می‌کردند. شوروی‌ها و آلمان شرقی‌ها به عنوان خلبان میگ-۲۵ در عملیات‌ها شرکت داشتند. بیشتر گزارش‌هایی که دربارهٔ استقرار خلبانان شوروی در عراق است حکایت از آن دارد که این خلبانان دائماً با اف-۱۴ها برخورد داشته و چندین میگ-۲۵ با خلبان روس سرنگون شده است. معمولاً شوروی‌ها چندین خلبان با تجربه خود را برای این عملیات می‌فرستادند.[۳۱]

نیروهای ایران

 
بخشی از نظامیان ایران را نوجوانان بسیجی داوطلب تشکیل می‌دادند

در طول دهه هفتاد میلادی، ایران یکی از بزرگترین واردکنندگان تجهیزات نظامی بود. بخش عمده‌ای از این تجهیزات پیشرفته همچون هواپیماهای اف-۱۴، تجهیزات الکترونیکی و موشک‌های فونیکس از ایالات متحده وارد می‌شد. آلمان غربی در ساخت بزرگ‌ترین زرادخانه اصفهان مشارکت داشت و انگلستان به ایران اسلحه می‌فروخت. برخی تجهیزات پدافند هوایی و ترابری نظامی ایران نیز از شوروی تأمین می‌شد. این روند با وقوع انقلاب ایران متوقف شد و نیروهای نظامی ایران را در موقعیت دشواری قرار داد. ایران برای دور زدن این تحریم تسلیحاتی روش‌های زیر را به کار گرفت.[۲۷]

  • تلاش برای خرید قطعات یدکی مورد نیاز از هر منبع ممکن (مانند اروپای غربی، کره جنوبی، تایوان و حتی اسرائیل (در ماجرای ایران کنترا) که این قطعات را داشتند و یا آن را تحت لیسانس آمریکا تولید می‌کردند. ایران ناچار بود این قطعات را با قیمت گران و از بازار آزاد تهیه کند.[۲۷]
  • خرید لوازمی که خارج از حوزه تحریم تسلیحاتی بودند و تبدیل آن به تجهیزاتی که کاربرد نظامی داشتند. برای نمونه می‌توان به هواپیماهای سوئیسی، بالگردهای هلندی، کامیون‌های آلمانی، مهمات ساخت چک اسلواکی، زره‌پوش‌های مجارستان، زره‌پوش‌ها و مهمات لهستان و خودروهای رومانیایی خریداری شده توسط ایران اشاره کرد.[۲۷]
  • خرید موشک از لیبی و همزمان و بدون اطلاع لیبی، آموزش یک گروه از نیروهای ایران در سوریه برای شلیک موشک. این گروه همان افرادی هستند که با محوریت حسن تهرانی مقدم تولید موشک در ایران را پایه گذاری کردند.[۳۲] که شرح آن در کتاب خط مقدم، روایت داستانی و مستند از تشکیل یگان موشکی در ایران توسط انتشارات تعالی اندیشه منتشر شده است.[۳۳][۳۴]

یکی از مشکلات ایران در ابتدای جنگ، مسئله فرماندهان ارتش این کشور بود. از دید حکومت انقلابی ایران و از میان فرماندهان نظامی زمان پهلوی، تنها تعداد معدودی که در زمان دولت ملی محمد مصدق از فرماندهان بودند و یا کسانی که مخالف حکومت شاه بودند مناسب پست‌های فرماندهی نظامی بودند.[۳۵] چهل هزار مستشار آمریکایی که به عنوان آموزش با ارتش ایران همکاری می‌کردند با وقوع انقلاب از کشور اخراج شده بودند، تعداد زیادی از فرماندهان نظامی فرار کرده، بازنشسته شده و یا برکنار شده بودند، نظام سربازگیری ناکارا شده بود و بخشی از نیروهای نظامی کشور درگیر ناآرامی‌های داخلی (مانند گنبد کاووس) شده بودند.[۳۶]

در فاصله میان بهمن ۱۳۵۷ تا مهر ۱۳۶۱، ده‌ها تیمسار و افسر ارشد نظامی تعویض، کشته و یا برکنار شدند. ولی‌الله قرنی در تهران ترور شد. ولی‌الله فلاحی در یک سانحه سقوط هواپیما کشته شد. سپهبد سعید مهدیون به جرم شرکت در کودتای نوژه اعدام و سرلشکر باقری نیز زندانی شد. سرهنگ فکوری که پنجمین فرمانده نیروی هوایی ایران به هنگام شروع جنگ بود همراه با سرتیپ فلاحی کشته شد. دریادار مدنی که استعفا داد و از کشور خارج شد و بالاخره دریادار بهرام افضلی که چهارمین فرمانده نیروی دریایی ایران به هنگام شروع جنگ بود و به جرم عضویت در حزب توده ایران در اردیبهشت ۱۳۶۲ دستگیر شد و به اتهام جاسوسی به همراه ۹ نفر دیگر از افسران بلندپایه ارتش در اسفند سال ۱۳۶۲ تیرباران شد نمونه‌هایی از فرماندهان نظامی تعویض شده بودند.[۳۷]

در این بین سپاه پاسداران نیز نیرویی تازه‌تأسیس متشکل از جوانان بود که امکانات و توانایی لازم برای جنگ را نداشت. فرماندهان رده بالای سپاه را غالباً جوانان کم تجربه تشکیل می‌دادند که از اصول کلاسیک رزم بی اطلاع بودند.[۳۸] برای نمونه محسن رضایی زمانی که در سال ۱۳۶۰ به فرماندهی کل سپاه منصوب شد، تنها ۲۷ سال سن داشت و تحصیلات او نیز دیپلم دبیرستان بود.[۳۹]

در سال ۱۹۸۲، مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق با پشتیبانی ایران در این کشور تأسیس شد و ایران شورشیان عراقی را برای مبارزه علیه کشور خود در این مجلس بسیج کرد.[۴۰] سپاه بدر که توسط سید محمدباقر حکیم تأسیس شد شاخه نظامی مخالفین عراقی شد.[۴۱] حزب الدعوه که در ایران حضور داشت و مورد حمایت دولت ایران بود علیه عراق فعالیت می‌کرد و دست به ترور طارق عزیز معاون وقت نخست وزیر این کشور زد.[۴۲]

آمار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس

در شهریور ۱۳۹۳ (در آستانه سالگرد شروع جنگ هشت ساله)، سرهنگ مجتبی جعفری جانشین «بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس» گفت که پنج میلیون ایرانی در جنگ شرکت داشتند که ۱۹۰ هزار نفر کشته و ۶۷۲ هزار نفر زخمی شدند. ۴۲ هزار نفر از نیروهای ایرانی هم که به اسارت نیروهای عراقی درآمده بودند بعد از جنگ آزاد شدند. ۲۱۷ هزار نیروی ارتش، ۲ میلیون و ۱۳۰ هزار نیروی بسیج به همراه ۲۰۰ هزار نیروی سپاه پاسداران، شهربانی و ژاندارمری در جنگ شرکت داشتند.[۴۳]

جزییات تلفات

در جنگ ۴۸ هزار ارتشی، ۸۵ هزار بسیجی، بیش از ۳۳ هزار دانش آموز، بیش از سه هزار و ۵۰۰ دانشجو، سه هزار و ۳۱۷ روحانی، ۸۸ مسیحی، ۱۸ کلیمی و ۹ زرتشتی کشته شدند. علاوه بر این ۲ هزار تبعه غیر ایرانی نیز در جنگ هشت ساله کشته شدند که همراه با نیروهای ایرانی می‌جنگیدند.[۴۳]

خلاصه روند جنگ

نشانه‌های تنش نظامی میان عراق و ایران، تقریباً بلافاصله پس از وقوع انقلاب ایران آشکار شد. در ۱۳ فروردین ۱۳۵۸ عراق برای نخستین بار به حریم هوایی ایران تجاوز کرد. ۵ روز بعد، نیروهای عراقی به یک پست مرزی ایران در قصرشیرین حمله کردند. در اردیبهشت عراق به شهر مهران حمله هوایی کرد. پس از آن و تا آغاز همه‌جانبه جنگ، متجاوز از ۵۶۰ مورد درگیری در مرزهای ایران و عراق گزارش شده‌است.[۴۴]

در طی سخنرانی سعدون حمادی، نخست وزیر عراق در شورای امنیت سازمان ملل متحد در تاریخ ۱۵ اکتبر ۱۹۸۰ و چند روز بعد از شروع اولین درگیری‌ها، وی ایران را متهم کرد که از تروریستهایی که در خاک عراق اقدام به بمب‌گذاری‌های گسترده می‌کنند و در نتیجه تعداد زیادی از مردم عراق را می‌کشند، حمایت می‌کند.[۴۵]

آغاز رسمی جنگ، حمله و پیشروی عراق

عراق در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ (۲۲ سپتامبر ۱۹۸۰) حمله به ایران را آغاز کرد. نیروهای عراقی به‌گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده بودند که نواحی بزرگی از غرب ایران را اشغال کنند.

در نخستین روزهای حمله ارتش عراق به خاک ایران، حدود سی هزارکیلومتر مربع از خاک ایران به اشغال ارتش عراق درآمد.[۴۶]طی دو روز نخست حمله، نیروهای عراقی به هیچ یگان نظامی ایرانی که در حد تیپ باشد، برنخوردند. در واقع آن‌زمان ایران فقط دو لشکر از نیروهای مسلح و دو لشکر موتوریزه پیاده‌نظام در غرب کشور داشت که آن‌ها هم همگی از مرزها فاصله گرفته بودند.[۲۲] در این روزها، واحدهای گوناگون نیروی زمینی ایران به دلیل از هم پاشیدگی با تأخیر توانستند خود را به جبهه جنوب برسانند. نیروی زمینی ارتش توان مقابله پایاپای را با عراق نداشت. در همین زمان قاسمعلی ظهیرنژاد نظریه دادن زمین در مقابل گرفتن زمان را مطرح کرد که با مخالفت اکثر فرماندهان ارتش روبرو شد.[نیازمند منبع]

نیروی زمینی عراق از سه جبهه و در هر جبهه با یک سپاه یورش زمینی خود را آغاز کرد. سپاه اول از جبهه شمالی حدود ۲۵ کیلومتر در اطراف قصر شیرین پیشروی کرد و سپاه دوم از جبهه میانی و در اطراف مهران، هردو پس از برخورد به مناطق کوهستانی متوقف شدند. این حملات برای پشتیبانی از حمله اصلی در خوزستان انجام شد. صدام تصور می‌کرد که مورد استقبال مردم خوزستان که بخشی از آنان عرب یا عرب‌زبان بودند قرار خواهد گرفت.[۴۷]

هدف اولیه بخش جنوبی ارتش عراق، تصرف برق‌آسای شهر مرزی خرمشهر و پس از آن آبادان، اهواز، دزفول و سوسنگرد بود. عراق کسب این هدف را یک پیروزی استراتژیک برای خود تلقی می‌کرد؛ ولی سه ستون زرهی عراقی که برای تصرف خرمشهر اعزام شده بودند با مقاومت ناهماهنگ و خودجوش مردم این شهر مواجه شدند و در کمین حدود ۳۰۰۰ غیرنظامی‌ای افتادند که سلاح‌های ناچیزی همچون تفنگ ام۱ گاراند، نارنجک و کوکتل مولوتوفدر مقابل تجاوز ارتش عراق مقاومت می‌کردند. بیشتر نیروهای مقاومت خرمشهر با وجود آموزش نظامی ناچیز انگیزه بسیار زیادی برای جنگیدن داشتند. این نیروها موفق شدند جلوی پیشروی سریع ارتش عراق را بگیرند و عراق در همان مرحله اول جنگ، در رسیدن به اهداف خود ناکام ماند و درگیر یک نبرد خانه به خانه در کوچه‌های خرمشهر شد. تصرف خرمشهر ۱۵ روز به طول انجامید و در درگیری‌ها عراقی‌ها ۵۰۰۰ کشته دادند و پس از آن نیز عراق به مدت سه هفته درگیر نبردهای خیابانی با گردان تکاوران دریایی بوشهر در این شهر بود. در ایران برای مدت‌ها خرمشهر را به احترام مقاومت و نبرد شهروندان این شهر، «خونین‌شهر» نامیده می‌شد.[۴۸][۴۷]

پس از تصرف خرمشهر، ارتش عراق موفق شد در اواخر آبان شهر آبادان را به‌طور کامل محاصره کند. عراقی‌ها که بر حمایت عرب‌های خوزستان از ارتش خود، دست‌کم در شمال خوزستان حساب کرده‌بودند، بازهم ناکام ماندند. حملات پیاپی عراق برای تصرف شهرهای سوسنگرد و اهواز عقیم ماند و ارتش عراق شانس غافلگیری را به‌خاطر مقاومت یک گروه کوچک مردمی از دست داد.[۴۷] نقشه اولیه صدام، یک پیروزی سریع در حداکثر چند هفته بود. بسیاری هرگز پیش‌بینی شکست عراق در دستیابی به این اهداف و آغاز یک جنگ فرسایشی طولانی را نمی‌کردند.[۴۷]

به گفته مقامات سابق ارشد عراق وظیفه اصلی ارتش عراق در یورش اولیه خود این بود که توپخانه ایران را از مرزهای عراق دور کرده تا قادر به بمباران شهرهای عراقی، به ویژه بصره، نباشند. این کار بایستی در طول سه تا هفت روز انجام می‌شد و سپس بغداد برای مذاکره با تهران وارد عمل می‌شد. این طرح بر اساس استراتژی جنگی استاندارد عربی آن دوران تهیه شد که بر یورش سنگین نخست و سپس مذاکره بر اساس «وضعیت جدید» تأکید داشت؛ بنابراین نیروهای عراقی در خاک ایران قرار نبود بیش از ۴۰ کیلومتر پیشروی کنند و هیچ برنامه‌ای برای حفظ خاک ایران در مدتی طولانی وجود نداشت. با این حال ایرانی‌ها حاضر به مذاکره نبودند، آن‌هم در شرایطی که نیروهای عراقی تا آن حد در خاک ایران پیشروی کرده بودند. ضمن اینکه روحانیت حاکم بر ایران علاقه‌مند به گسترش جنگ و استفاده از آن برای دستیابی به مقاصد خود بود.[۴۹] ارتش عراق هرچند به خوبی مجهز شده بود اما آمادگی کاملی برای جنگ نداشت و البته ایرانی‌ها از این نظر در وضعیت نامناسب‌تری قرار داشتند. حملات تانک‌های عراقی در دشت‌های میان شهرهای ایران صدمات سختی را به واحدهای پراکنده ایرانی در طول خط مقدم وسیع نبرد وارد کرد. هرچند بسیاری از تحلیل‌گران شیوه عملیاتی عراق را بر گرفته از سبک شوروی توصیف می‌کنند اما آن‌ها در واقع بسیار بیشتر تحت تأثیر نظریات جنگی بریتانیایی قرار داشتند هرچند ارتش عراق تقریباً به طور کامل با تانک‌ها، نفربرها، و توپخانه روسی تجهیز شده بود.[۴۹]

در جریان حمله عراق به شرق کارون در اواخر مهرماه نیروی هوایی و هوانیروز ایران با وجود مشکلات اطلاعاتی برای هدف‌گیری، رخنه‌هایی در مواضع عراقی پدید آورد و بسیاری از خودروهای عراقی را نابود کردند. در این حمله بخش‌هایی از سپاه پنجم مکانیزه و سپاه ششم زرهی عراق با ایجاد سرپل کوچکی در بخش شرقی رود در نزدیکی دارخوین مسیرهای تدارکاتی ایران را در معرض تهدید قرار دادند. آن‌ها از این نقطه می‌توانستند به سمت شمال و شرق پیشروی کرده و دزفول را به محاصره درآورند. در اواخر مهر نیز یک اسکادران اف-۱۴ برتری هوایی را بر فراز میدان جنگ در خوزستان تأمین کرده و با سرنگون کردن حدود ۱۲ جنگنده عراقی تنها در دو روز به نیروهای ایرانی اجازه داد تا پدافند هوایی عراق در منطقه را که شامل چندین پایگاه سام-۶ می‌شد پاکسازی کرده و شبکه تدارکاتی عراق را منهدم کنند.[۴۹]

در میان واحدهای نیروی زمینی ارتش ایران در هفته اول حمله عراق به ایران، تنها سرهنگ هوشنگ عطاریان در جبهه غرب کشور بود که با اتخاذ تاکتیک عملیاتی ضد حمله در روز هشتم از شروع جنگ توانست ارتش عراق را از خاک ایران بیرون نمایند،[۵۰] در گزارش جنگی جمهوری اسلامی در آن ایام آمده‌است:

بعد از ظهر امروز هوشنگ عطاریان فرمانده نیروی زمینی ارتش در جبهه غرب کشور، قصر شیرین را باز پس ستاند و در جبهه غرب کشور ۸۰ تانک عراقی را نابود کردند و نیروهای ما رادیو و تلویزیون را باز پس گرفتند

دو سال بعد، سرهنگ هوشنگ عطاریان به علت توده‌ای بودن دستگیر و به اتهام: عامل نفوذی عراق، تیرباران شد.[نیازمند منبع]

توقف پیشروی عراق

از زمستان ۱۳۵۹ شوروی حمایت تسلیحاتی خود از عراق را متوقف کرد. عراق نیز ناچار شد در مصرف تسلیحات خود محافظه‌کاری بیشتری نشان داده و عملیات نظامی خود را کندتر کند. از طرفی ایران نیز درگیر مشکلات داخلی شده بود. اختلافات میان سپاه پاسداران و ارتش از یک سو و اختلاف میان ابوالحسن بنی‌صدر و اکثریت مجلس شورای اسلامی از سوی دیگر موجب شده بود تا انسجام تصمیم‌گیری در زمینه جنگ وجود نداشته باشد. ضمن اینکه ایران نیز همچون عراق درگیر مسئله تأمین تجهیزات نظامی مورد نیاز خود بود.[۴۷]

 
اعزام نفرات داوطلب مردمی در قالب نیروهای بسیج و سپاه به جبهه‌ها

در همین زمان نیروی هوایی عراق ناگزیر شد تعداد زیادی از هواپیماهای خود را به فرودگاه «الولید» در غرب این کشور (۵۰ کیلومتری مرز اردن) منتقل کند تا از دسترس هواپیماهای ایران خارج شوند. با این حال خلبانان ایرانی توانستند با سوخت گیری در هوا خود را به پایگاه «الولید» برسانند و در آنجا ۴۶ هواپیمای عراقی (۱۵ تا ۲۰ درصد از کل نیروی هوایی عراق در آن زمان) را روی زمین منهدم كنند. این حمله به عملیات اچ-۳ معروف شد.[۵۱]

طراحان عملیات عراقی در محاسبات خود توان نیروی هوایی ایران را ناچیز تصور کرده و گمان می‌کردند که با رفتن مستشاران خارجی نیروی هوایی ایران توانایی عملیاتی خود را از دست داده است. آن‌ها همچنین امیدوار بودند که با حمله هوایی نخست خود به پایگاه‌های هوایی مهم ایران نیروی هوایی این کشور را زمین‌گیر کنند. اما عملیات نخستین نیروی هوایی عراق پیروزی چشمگیری بدنبال نداشت. نیروی هوایی ایران تنها پس از ۲۴ ساعت به تمام خاک عراق حمله‌ور شد و در نابودسازی خودروهای نظامی، ادوات توپخانه‌ای و تدارکات ارتش عراق موفق بود و توانست آسیبهای جدی به نیروی زمینی عراق وارد کند. نیروی هوایی ایران تنها پس از سه هفته با نابود کردن بسیاری از تدارکات ارتش عراق و اکثر پایگاه‌های نظامی آن در نزدیکی جبهه پیش‌روی نیروهای عراقی را متوقف کرد. نیروی هوایی و پدافند عراق در شرایطی نبودند که قادر به مقابله با اف-۱۴های نیروی هوایی ایران باشد و حتی در مواجهه با جنگنده‌های اف-۴ و اف-۵ و هلیکوپترهای کبرای نیز مشکلات جدی داشتند.

ایرانی‌ها در نبردهای هوایی ۱۸۰ روز اول جنگ پیروزی‌های چشمگیری داشتند اما فرماندهی نیروی هوایی ایران پس از آن دستور به عملیات تدافعی داد تا از وارد آمدن خسارات بیشتر به نیروی هوایی ایران جلوگیری کند. جنگنده‌های ایرانی دستور داشتند که به جای تعقیب و انهدام هواپیماهای عراقی فقط جلوی آنها را بگیرند. در طرف مقابل نیروی هوایی ارتش عراق توانست پس از دو سال خود را بازسازی کند.[۵۲]

واحدهای زرهی و مکانیزه ارتش عراق دستور داشتند تا به جای درگیر شدن در جنگ شهری در فاصله بین شهرها پیشروی کرده و ارتباط آن‌ها را قطع کنند اما تلاش آن‌ها بی‌ثمر ماند چراکه برای محاصره شهرهای خوزستان به تدارکات نیاز داشتند و مسیرهای انتقال تدارکات آن‌ها در معرض حملات مداوم و سنگین نیروی هوایی ایران بود. در نتیجه آن‌ها توانستند تنها یک شهر مهم یعنی خرمشهر را در نزدیکی مرز عراق به تصرف خود درآوردند. عراق برای تصرف خرمشهر به جنگ شهری خانه به خانه روی آوردند که نیروی هوایی نمی‌توانست در آن چندان مؤثر باشد. در هنگام بازپس گیری خرمشهر توسط نیروهای ایرانی ذخایر نظامی استراتژیک عراق به قدری کاهش یافته بود که آن‌ها تا چندین سال نتوانستند دست به هیچ عملیات هجومی گسترده بزنند.[۴۹]

عملیات یورش موج انسانی نیروهای ایرانی

در بهبوحهٔ جنگ، نیروهای ایرانی بدلیل کمبود تجهیزات نظامی ولی داشتن نیروهای داوطلبی که حاضر به از خود گذشتگی بودند، شروع به طرح و اجرای یورش موج انسانی کردند. تقریباً همه عملیات‌های تهاجمی ایرانی، چنین آغاز می‌شد که ابتدا نیروهای کمتر آموزش‌دیده بسیجی، بی‌محابا از نقطه‌ای که گمان می‌رفت بتوان به داخل خطوط عراقی نفوذ کرد، به سمت خطوط دشمن هجوم می‌بردند (در برخی موارد آنها حتی از بدن خود برای پاک کردن میادین مین استفاده می‌کردند)؛ پس از آن، نیروهای باتجربه بیشتر که عضو سپاه پاسداران بودند، به سمت همین خطوط تضعیف شدهٔ عراقی حمله می‌کردند. در نهایت، نیروهای ارتش ایران، با استفاده از تجهیزات مکانیزه، عملیات را تکمیل می‌کردند. یورش موج انسانی ایرانی‌ها، پیچیدگی‌های خاص خود را داشت. از جملهٔ آن می‌توان به استفاده از عنصر غافلگیری در تمام عملیات‌های ایران اشاره داشت که این باعث تفاوت عمدهٔ یورش موج انسانی ایرانی‌ها، با عملیات‌های یورش موج انسانی در جنگ جهانی اول می‌شد.[۵۳]

آغاز پیروزی‌های ایران

نوشتار(های) وابسته: شکست حصر آبادان
 
سرلشکر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران، ولی‌الله فلاحی، فرماندهی چندین عملیات مشترک ارتش و سپاه، ازجمله شکست حصر آبادان را در سال ۱۳۶۰ برعهده داشت

در ابتدای تابستان ۱۳۶۰ با عزل ابوالحسن بنی‌صدر اختلافات سیاسی در پایتخت ایران، تهران، فروکش کرد و در زمینه جنگ در تهران تمرکز تصمیم‌گیری به وجود آمد. از طرفی اختلافات میان ارتش و سپاه نیز تا حدودی کنار گذاشته شد و این دو نیرو آماده همکاری و انجام عملیات مشترک شدند.[۴۷] همزمان فرماندهی کل عملیات نظامی در جبهه‌ها به ولی‌الله فلاحی از امیران باتجربه ارتش سپرده شد.[۳۶] در کنار این مسئله کسب تجربه توسط فرماندهان جوان سپاه، موجب بهبود توان تاکتیکی، برنامه ریزی صحیح و اطلاعات و امنیت بهتر عملیات شد.[۴۷] پیروزی‌های ایران از این دوره آغاز شد.[۳۶]

در شهریور ۱۳۶۰ خبرنگاران غربی که برای نخستین‌بار از سوی ایران اجازه یافته بودند از جبهه‌های جنگ بازدید کنند، در گزارش‌های خود از شور و امید به زندگی در نیروهای ایرانی خبر دادند. در طی یک عملیات سه روزه ایران موفق شد شهر آبادان را پس از حدود یک سال از محاصره خارج کند. این پیروزی آن‌چنان غیر منتظره بود که برخی گمان می‌کردند نظامیان عراقی در این جبهه علیه صدام کودتا کرده‌اند. همزمان نیروی هوایی تأسیسات نفتی کرکوک در شمال عراق و دو مرکز نفتی در کویت را که واسطه مبادله نفت خام عراق با محصولات سوختی بودند بمباران کرد.[۴۷]

در دوم فروردین ۱۳۶۱ ایران طی عملیات فتح‌المبین موفق شد مناطق استراتژیکی را از تصرف عراق خارج کند و دست‌کم ۱۵۰۰۰ عراقی را به اسارت بگیرد. پس از این عملیات ابتکار استراتژیک در جبهه‌ها به دست نیروهای ایرانی افتاده بود.[۴۷]

آزادسازی خرمشهر

نوشتار اصلی: آزادسازی خرمشهر

مدتی پیش از فتح خرمشهر، تحلیلگران سازمان سیا در ایالات متحده به این نتیجه رسیدند که در صورت ادامه همین روند، عراق در جنگ با ایران شکست خواهد خورد.[۵۴] در سوم خرداد ۱۳۶۱ ایران به یک پیروزی بزرگ دیگر دست یافت. عراق که هنوز از شکست حصر آبادان ترمیم نیافته بود، خود را با عملیات بیت‌المقدس روبرو دید. این عملیات در سه محور جنوب سوسنگرد در شمال خوزستان، جاده اهواز خرمشهر در مرکز و خود شهر خرمشهر انجام شد و در هر سه محور به پیروزی ایران منجر شد.[۴۷] تنها کمتر از ۲۸ ساعت از آغاز عملیات، نیروهای ایرانی کنترل شهر را به دست گرفتند. در حین عملیات ۱۵۰۰۰ سرباز عراقی کشته و یا اسیر شدند.[۵۵]

تحلیلگران سیا پیش بینی می‌کردند که احتمال مداخله سایر اعراب در جنگ و منطقه‌ای شدن آن نیز وجود دارد. تا اوایل تیرماه ۱۳۶۱، رونالد ریگان به این نتیجه رسید که ایالات متحده نمی‌تواند اجازه دهد که عراق بازنده این جنگ باشد و باید به هر قیمتی جلوی شکست کامل عراق را بگیرد.[۵۶] جفری کمپ٬ رئیس بخش خاورمیانه شورای ملی امنیت آمریکا در دولت ریگان، سال‌ها پس از پایان جنگ ایران و عراق و زمانی که آمریکا در دهه ۹۰ میلادی رو در روی صدام ایستاده بود در این باره گفت:[۵۷]

این‌گونه نبود که ما می‌خواستیم عراق «برنده» جنگ باشد. خیر. ما فقط مایل نبودیم عراق «بازنده» جنگ باشد. ما را واقعاً ساده فرض نکنید. ما می‌دانستیم که او (صدام حسین) یک «حرامزاده» است؛ ولی او، «حرامزاده» خودمان بود

طرح عربی صلح

آزادسازی خرمشهر نقطه عطف بزرگی در جنگ ۸ ساله ایران و عراق بود. دو کشور با تصمیم سرنوشت ساز ادامه جنگ یا اعلام آتش‌بس روبرو بودند. سازمان ملل به خواست صدام به ایران اصرار کرد که آتش‌بس را بپذیرد؛ ولی موانع زیادی بر سر این آتش‌بس وجود داشت. عراق همچنان بر نقض معاهده الجزایر و حق حاکمیت بر اروندرود پافشاری می‌کرد. از سوی دیگر عراق هنوز بخش‌های از خاک ایران را در تصرف خود داشت و روح‌الله خمینی هم می‌خواست صدام از قدرت کنار برود. این بود که ایران آتش‌بس پیشنهادی در قطعنامه ۵۱۴ شورای امنیت را نپذیرفت.[۵۵] اگرچه احمد خمینی پیش از مرگ تأکید داشت که روح‌الله خمینی با ادامه جنگ پس از آزادی خرمشهر مخالف بوده‌است.[۵۸] آزادی خرمشهر نشان از پیروزی قریب‌الوقوع ایران در جنگ داشت. شرایطی فراهم شده بود که ایران بتواند غرامت قابل توجهی از عراق و متحدین عرب او (به ویژه عربستان سعودی) دریافت کند.[۵۹] عربستان سعودی پس از آزادی خرمشهر پیشنهاد نمود تا غرامت جنگ توسط کشورهای عربی به ایران پرداخته شود و عراق نیز بخشی از خاک ایران را که در تصرف داشت ترک کند. به گفته اسپنسر تکر مقامات ایران این پیشنهاد را رد کرده و خواهان بازگشت یکصد هزار شیعه عراقی که توسط صدام اخراج شده بودند به کشور عراق شده بودند. به گفته تکر شرط دوم ایران پرداخت ۱۵۰ میلیارد دلار غرامت به جای ۷۰ میلیارد دلار پیشنهادی عربستان و شرط سوم برکناری صدام از قدرت بوده‌است.[۶۰] یک ژورنال تخصصی که در سال ۱۹۸۴ (دو سال پس از آزادی خرمشهر) منتشر شده‌است، مبلغ پیشنهادی عربستان را ۲۵ میلیارد دلار ذکر کرده‌است.[۶۱] در یک کتاب منتشر شده توسط مرکز تحقیقات استراتژیک امارات عربی متحده، بدون اشاره به مقدار غرامت پیشنهادی، این مبلغ «قابل ملاحظه» توصیف شده‌است.[۶۲] علی‌اکبر ولایتی اصل وجود چنین پیشنهادی در آن زمان را مورد تأئید قرار داده[۶۳] و حتی هاشمی رفسنجانی در خاطرات روز ۱۵ اسفند ۱۳۶۰ خود می‌نویسد:[نیازمند منبع]

وابسته نظامی ایتالیا گفته: کشورهای نفت‌خیز منطقه مایلند شصت میلیارد دلار خسارات جنگ را از طرف صدام به ایران بدهند و ایران از شرط سوم که کیفر صدام است منصرف شود.

هاشمی رفسنجانی بعدها در مرداد ۱۳۸۹ در یادداشتی گفته‌است:[۶۴]

در گفتگوها هیچ ضمانتی برای جلوگیری از تکرار شرارت‌های صدام نمی‌دادند... میانجی‌ها که اکثراً کشورهای عرب منطقه بودند... اقدام به انتشار شایعات بی اساس می‌کردند که یکی از خبیث‌ترین شایعات آنان پیشنهاد غرامت‌ها پس از فتح خرمشهر بود. شایعه‌ای که با همه بی اساس بودنش، در افواه افتاد

عزت‌الله سحابی و هدی صابر استدلال کرده‌اند که اگر هم برای ایران مقدور نبود که در این مقطع غرامت جنگ را از دولتهای عربی دریافت کند، نفس برقراری آتش‌بس و پذیرش صلح در سال دوم جنگ مانع گسترش و افزایش خسارت و تلفات می‌شد و این به مصلحت ایران بود.[۳۶]

توقف ایران

عراق در آغاز جنگ، ۱۳۶۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران را اشغال کرده بود. با انجام چهار عملیات موفقیت آمیز ایران با نام‌های عملیات ثامن‌الائمه، عملیات طریق‌القدس، عملیات فتح‌المبین و عملیات بیت‌المقدس، ۸۶۰۰ کیلومتر از این اراضی به شکل نظامی آزاد شد. از ۵۰۰۰ کیلومتر مربع باقی‌مانده، عراق به صورت داوطلبانه از ۲۵۰۰ کیلومتر مربع دیگر (پس از آزادی خرمشهر) عقب‌نشینی نمود؛ ولی ۲۵۰۰ کیلومتر مربع دیگر از خاک ایران (شامل شهرهای مهران و نفت شهر) همچنان و تا پایان جنگ در تصرف ارتش عراق باقی‌ماند.[۳۶]

اگرچه پس از آزادی خرمشهر ایران دو عملیات موفق دیگر نیز (ازجمله در منطقه سومار) انجام داد،[نیازمند منبع] ولی شکست نیروهای نظامی این کشور در مقابل ارتش عراق در عملیات رمضان (تابستان ۱۳۶۱) و در منطقه بصره موجب شد ایران برتری تبلیغاتی و روحی خود را از دست بدهد.[۶۵] گفته می‌شود که عملیات رمضان بزرگترین نبرد زمینی جهان پس از جنگ جهانی دوم بوده‌است. در این نبرد سه موج جداگانه از سپاهیان داوطلب در زمینی مسطح به سوی بصره حرکت کردند. عراق به سادگی از توپخانه برای قتل‌عام ۳۰۰۰۰ سرباز ایرانی استفاده کرد. عملیاتی که درواقع هیچ دستاوردی برای ایران نداشت.[۶۶] ژنرال ماهر عبدالرشید در این باره گفت:[۶۷]

برای نابود کردن هر حشره مزاحمی، حشره‌کش مناسب وجود دارد که بدون توجه به تعداد حشره‌ها، آنان را دفع می‌کند؛ و مهاجمان (ایرانی) بدانند که عراق حشره کش مناسب برای دفع آنان را دارد.

نبرد نیزارها

نوشتار اصلی: نبرد نیزارها

در تلاشی دیگر در بهمن و اسفند ماه ۱۳۶۲ ایرانی‌ها تلاش کردند با استفاده از اصل غافلگیری با عبور از نیزارهای هورالعظیم به سمت اشغال بزرگراه بصره بغداد پیش‌روی نمایند و تعادل جبهه‌ها را به نفع خود تغییر دهند. ایرانی‌ها با استفاده از عملیات آبی خاکی و همچنین با استفاده از بالگرد اقدام به اشغال و عبور از نیزارهای هورالعظیم نمودند. با این حال کمبود پشتیبانی هوایی ایران و دفاع ایستا عراقی‌ها٬ استفاده آن‌ها از جریان برق در آب هور و نیز بکار بردن سلاح‌های شیمیایی توسط ارتش عراق باعث تلفات فراوان ایرانی‌ها و توقف پیشروی آنها در خشکی شد. ارتش عراق توانست ایرانی‌ها را به داخل نیزارها پس براند. در این نبرد ۴۹ بالگرد از ۵۰ بالگرد ارتش ایران شکار جنگنده‌های عراقی شده و سرنگون شدند. تلفات انسانی مجموع عملیات‌های نبرد نیزارها برای ایران بیش از چهل هزار نفر در برابر چهار هزار نفر تلفات عراقی‌ها بود. در انتهای این نبرد ایران با تحمل تلفات فراوان تنها توانست جزیره مجنون را برای یک سال در اشغال خود نگه دارد.[۶۸]

عملیات بدر

نوشتار اصلی: عملیات بدر

با عدم موفقیت ایران در نبرد نیزارها برای تسخیر بزرگراه بغداد-بصره آن‌ها عملیات دیگری را با هدف تسخیز همین بزرگراه به نام عملیات بدر با برنامه ریزی منسجم‌تر و بیشتر در اواخر اسفند ماه ۱۳۶۳ به انجام رسانیدند. در مراحل اولیه این عملیات نیروهای ایرانی با شکستن خطوط دفاعی عراقی در شمال شهر قرنه از رود دجله عبور کردند و در ساحل شرقی این رود بخشی از بزگراه را به اشغال خود درآوردند. با این حال پاتک شدید ارتش عراق با انجام عملیات گازانبری، استفاده مؤثر از توپخانه متحرک، نیروی هوایی، و سلاح‌های شیمیایی مواضع نیروهای ایرانی را درهم شکست و نیروهای ایرانی وادار به عقب‌نشینی به داخل نیزارها شدند. در پایان این عملیات بیش از ۲۵ هزار نفر کشته از دوطرف برجای ماند. عراق همچنین در پاسخ به این تهاجم سری دیگری از جنگ شهرها را آغاز نمود و ۲۲ مرکز پرجمعیت شهری ایران از جمله شهرهای تهران، تبریز، اصفهان، و شیراز را مورد حمله هوایی و موشکی قرار داد.[۶۹] پس از شکست ایران در بدست آوردن اهداف عملیات بدر، طارق عزیز وزیر خارجه عراق درخواست صلحی با پیش‌زمینه عقب‌نشینی نیروهای طرفین به مرزهای بین‌المللی به سازمان ملل ارایه داد. در اول فروردین ماه ۱۳۶۴ روح‌الله خمینی، رهبر وقت ایران، در اعلانی که از تلویزیون دولتی ایران پخش شد ضمن رد درخواست صلح عراقی‌ها بیان نمود که تا زمان برسمیت شناختن حق ایران برای تنبیه متجاوز، ایران به تهاجم خود ادامه خواهد داد.[۷۰]

جنگ نفتکش‌ها

نوشتار اصلی: جنگ نفت‌کش‌ها

در سال چهارم جنگ، نیروهای زمینی دو طرف به تعادل رسیده بودند.[۷۱] ولی در خلیج فارس وضع به گونه دیگری بود. در یک مقطع دو ساله، کشورهای کویت، ایالات متحده، اردن و آفریقای جنوبی در یک همکاری تنگاتنگ، نفت خام هدیه شده از سوی کویت را در نفت‌کش‌های با پرچم آمریکا بارگیری کرده و به آفریقای جنوبی منتقل می‌کردند. آفریقای جنوبی در عوض سوخت مورد نیاز عراق را به بندری در اردن تحویل می‌داد.[۷۲] همزمان جزیره خارک به عنوان پایانه اصلی صدور نفت ایران توسط هواپیماهای پیشرفته‌ای که فرانسه به عراق تحویل داده بود، مسدود شد. به این ترتیب ایران وارد جنگ نفت‌کش‌ها شد.[۷۲]

طرف عراقی تنها در طول سال ۱۳۶۳ دست به حمله به ۳۳ نفت‌کش زد. ایران نیز با حمله به ۱۷ نفتکش به این عمل واکنش نشان داد. واکنش هاشمی رفسنجانی به این مسئله این بود که تهدید کرد اگر جلوی صادرات نفت ایران از خلیج فارس گرفته شود، آنگاه هیچ کشوری نخواهد توانست از نفت خلیج فارس استفاده کند. دو هفته بعد، شورای امنیت به این تهدید ایران واکنش نشان داد و با صدور قطعنامه ۵۵۲ طرفین را از حمله به کشتی‌های غیرنظامی بازداشت.[۷۱]

ورود ایران به خاک عراق

ایران سرانجام در بهار ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ موفق شد به بخشی از اهداف عملیات رمضان برسد و ارتباط عراق را با خلیج فارس از طریق شبه جزیره فاو قطع کند. نیروهای ایران ابتدا با عملیاتی ایذایی رو به سمت شمال بصره یورش بردند در حالیکه هدف اصلی آنها پیاده کردن نیرو در جنوب بصر در شبه‌جزیره فاو بود. نیروهای ایران موفق به تسخیر کامل شبه جزیره فاو شدند ولی از تصرف بندر مهم نفتی-نظامی ام‌القصر باز ماندند. این پیروزی در شرایطی به دست آمد که عراق بار دیگر از سلاح‌های شیمیایی برای ضدحمله استفاده کرد.[۷۳] عراق مجبور به احداث یک خط لوله نفت میان عراق و عربستان احداث شد تا نیازی به عبور نفت‌کش‌ها عراقی از خلیج فارس و در تیررس نیروهای ایران نباشد.[۷۲] این عملیات بسیاری از نیروی ایران را مصروف کرد و فرماندهی جنگ ایران استراتژی خود را به تنها یک پیروزی تغییر داد و هدف عمده خود را بر روی تصرف بصره متمرکز کرد.

در زمستان ۱۳۶۵ نیروهای ایران عملیات بزرگ کربلای ۵ را با هدف تصرف بصره به انجام دادند. آن‌ها تا دروازه‌های بصره پیشروی کنند ولی سرانجام در ۱۲ کیلومتری بصره متوقف شدند. عراقی‌ها توانستند با وجود حجم آتش سنگین ایران از سقوط بصره جلوگیری نمایند. تلفات گسترده ایران در این عملیات (۶۵٬۰۰۰ نفر کشته) باعث شد ایران تا انتهای جنگ نتواند بطور مؤثر تجدید قوا نماید. فرماندهی ارشد نظامی ایران امید خود را به پیروزی از دست داد و با اتفاقات بعدی شرایط برای قبول آتش‌بس محیا شد. با افزایش احتمال سقوط بصره و پدیدآمدن این باور که موازنه نظامی به نفع ایران در حال تغییر است، خاویر پرز دکوئیار اعلام کرد که اعضای شورای امنیت برای پایان دادن به جنگ مصمم هستند. مذاکرات برای تهیه پیش نویس قطعنامه ۵۹۸ به سرعت آغاز شد.[۷۴] پس از آن که در بهار ۱۳۶۶ ایران موفقیت‌های دیگری در جبهه شمال و در منطقه سلیمانیه به دست آورد[۷۵] سرانجام قطعنامه ۵۹۸ در ۲۹ تیر ۱۳۶۶ به تصویب رسید.[۷۴]

پیشروی مجدد عراق، مداخله ایالات متحده، و قبول قطعنامه از سوی ایران

 
تخریب سکوی نفت ایرانی رستم توسط تفنگداران دریایی آمریکایی.

صدور قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد در ایران بحث‌های چالش برانگیزی را برانگیخت.[۷۶] این قطعنامه درباره آغازگر جنگ و چرایی وقوع آن ساکت بود. طرف ایرانی معتقد بود قطعنامه بیش از حد یکجانبه و به سود عراق و همراه با اعمال نظر ایالات متحده است. این قطعنامه در مورد مسئله تعیین متجاوز و مقصر گفته بود:[۷۷]

دبیر کل سازمان ملل، در راستای شناسایی متجاوز اختیارات لازم را به یک هیئت بی‌طرف خواهد داد تا پس از تحقیق درباره مسئول واقعی جنگ، گزارش خود را در اسرع وقت به شورای امنیت ارائه کنند.

واکنش ایران به این قطعنامه این بود که آن را نه قبول و نه رد کرد. ایران همانند قبل خواستار آن بود که عراق به روشنی به عنوان متجاوز شناخته شود. خواسته‌ای که در هیچکدام از قطعنامه‌های سازمان ملل منظور نشد.

 
شلیک موشک از ناو آمریکایی یواس‌اس وینسنس. از چنین موشکی علیه پرواز شماره ۶۵۵ ایران ایر استفاده شد. این شلیک موجب مرگ ۲۹۰ مسافر غیرنظامی ازجمله زنان و کودکان شد.

رونالد ریگان در ۳۱ شهریور ۱۳۶۶ در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، ایران را رسماً تهدید کرد که اگر به قطعنامه ۵۹۸ پاسخ منفی بدهد، چاره‌ای جز یک «اقدام عملی» باقی نمی‌ماند.[۷۷] اندکی بعد ایالات متحده به عنوان متحد عراق وارد جنگ با ایران شد. در ۳۰ فروردین ۱۳۶۷ ایالات متحده به نفت‌کش‌ها و سکوهای نفتی غیرنظامی ایران در خلیج فارس حمله کرد.[۷۸][۷۹] تنها دو روز پیش از آن و در روزهای ۲۸ و ۲۹ فروردین، عراق برای بازپس گیری شبه جزیره فاو شروع به بمباران شیمیائی و به‌کارگیری آتش بسیار سنگین توپخانه علیه مواضع ایران نموده بود.[۷۳] در جریان این حمله بالگردهای آمریکایی به نفع نیروهای عراقی مستقیماً وارد جنگ با ایران در فاو شدند[نیازمند منبع]. روشن بود که ایران توان جنگیدن مستقیم و همزمان با دو ارتش ایالات متحده و عراق را نداشت.[۷۸] بنابراین شبه جزیره فاو دوباره به دست عراق افتاد.[۷۳]

فرماندهان سپاه ایران در آن زمان برای اینکه توانایی بهتری برای ادامه جنگ پیدا کنند در پی آمادگی برای حضور در انتخابات مجلس و ورود به سیاست بودند تا در مجلس زمینه کمک بیشتر برای ادامه جنگ فراهم شود. فرماندهان نظامی سپاه که کنترل مناطق اشغال شده در عراق را از جمله در فاو و مناطق اطراف بصره در دست داشتند با این تصور که عراق قدرتی برای بازپس‌گیری این مناطق ندارد منطقه عملیات را ترک کرده و در کرمانشاه جلسه‌ای برای شرکت در انتخابات مجلس برگزار نموده بودند.[۸۰] در طرف مقابل عراق بعد از شکست فاو و بعد از عملیات کربلای ۵ شروع به طراحی عملیات بزرگی برای بازپس‌گیری خاک خود نموده بود. آن‌ها با افزایش بودجه نظامی، خرید تجهیزات مدرن، افزایش سربازگیری و همچنین تشکیل تیپ‌های جدید گارد ریاست جمهوری تجدید قوا نموده بودند. عراقی‌ها از همان روز شکست در عملیات کربلای ۵ عملیات بزرگی را برای بازپس‌گیری خاک عراق طراحی کرده بودند. در انتهای بهار ۱۳۶۷ عراق عملیات عملیات توکلنا علی‌الله را شروع نمود و با پیروزی دور از انتظار در مراحل ابتدایی عملیات توانستند مناطق فاو و اطراف بصره را باز پس بگیرند. با شکست سنگین ایرانی‌ها در طی این عملیات، فرماندهان عراقی تصمیم به ادامه عملیات گرفتند و علاوه بر بیرون راندن نیروهای ایران از خاک عراق توانستند مجدداً وارد خاک ایران شده و شهر دهلران را برای بار دوم اشغال نمود. هر چند نیروهای عراق با اعلام اینکه دیگر قصدی برای اشغال خاک ایران ندارند به داخل خاک خود بازگشتند.[۸۱]

همزمان با تشدید حملات عراقی‌ها نیروی دریایی ایالات متحده عملیات آخوندک را علیه نیروهای فعال ایرانی در خلیج فارس که به مین گذاری مسیرهای مبادلاتی تجاری و هدف قراردادن کشتیرانی تجاری مبادرت کرده‌بودند را آغاز نمود. در بخشی از این درگیری‌ها نیروی ایالات متحده در پاسخ به حمله موشکی ایران به یک سکوی نفت کویتی٬ دو سکوی نفتی ایران در خلیج فارس را منهدم نمود. در اوج درگیری‌ها دو ناوچه نیروی دریایی ایران٬ سهند و سبلان٬ که برای دفاع از سکوهای مزبور وارد عمل شده بودند مورد هدف قرار گرفتند. در بخش دیگری از عملیات ایالات متحده در روزهای بعد به هنگام درگیری آن‌ها با قایق های توپدار سپاه پاسداران ایران در تنگه هرمز و در نزدیکی جزیره قشم فاجعه ۱۲ تیر ۱۳۶۷ رخ داد که در آن ناو آمریکایی یواس‌اس وینسنس هنگامی که وارد آب‌های سرزمینی ایران شده‌بود یک هواپیمای غیرنظامی مسافری ایرباس ایران را به زعم خود هواپیمایی نظامی تشخیص داده و ساقط نمود. تمامی ۲۹۰ مسافر و خدمه هواپیمای ایرباس ایرانی در این عملیات کشته‌شدند.[۸۲] این عملیات‌ها به همراه سکوت جامعه بین‌المللی در قبال استفاده عراق از سلاح‌های شیمیایی، و همچنین کمبود نفرات و تجهیزات رهبران ایران را به این نتیجه رسانید که دول حامی عراق از هر اقدامی برای جلوگیری از پیروزی ایران استفاده خواهند نمود و توان مؤثر ماشین جنگی ایران گرفته خواهد شد.[۸۳]

از بعد داخلی نیز دولت ایران تحت فشار زیادی بود.[۷۶] در داخل کشور زمزمه‌های مخالفت با جنگ آغاز شده بود و فشارهای اقتصادی بر دولت افزایش یافته بود.[۸۴] درآمد نفتی کشور از ۱۵ میلیارد دلار به کمتر از ۶ میلیارد دلار کاهش یافته بود و وضعیت اقتصادی کشور در بدترین حالت خود بود.[۸۵] سرانجام فرمانده وقت سپاه (محسن رضایی) طی نامه‌ای به روح‌الله خمینی، فهرستی از نیازهای مضاعف نیروهای نظامی ایران برای ادامه جنگ در ۵ سال آینده را ارائه داد.[۷۶]

... تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم. ممکن است در صورت داشتن وسائلی که در طول پنج سال به دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی یا مقابله به مثل را داشته باشیم و بعد از پایان سال ۱۳۷۱ اگر ما دارای ۳۵۰ تیپ پیاده و ۲۵۰۰ تانک و ۳۰۰۰ قبضه توپ و ۳۰۰ هواپیمای جنگی و ۳۰۰ هلیکوپتر باشیم و قدرت ساخت مقدار قابل توجهی از سلاحهای لیزری و اتمی که از ضرورتهای جنگ در آن موقع است را داشته باشیم، می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی انجام دهیم...

با این وجود فرمانده سپاه پاسداران در ادامه همین نامه بر لزوم ادامه جنگ تأکید کرد. روح‌الله خمینی، رهبر وقت ایران با شعار خواندن حرف فرمانده وقت سپاه مبنی بر آمادگی برای ادامه جنگ آن را رد می‌کند٬[۸۶] دولت ایران نیز به نخست وزیری میرحسین موسوی ضمن رد خواسته‌های سپاه اعلام کرد که دولت ظرفیت اختصاص منابع مالی لازم برای تهیه چنین فهرستی ندارد.[۸۷]

به این ترتیب ایران در روز ۲۷ تیر ۱۳۶۷ قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت را در شرایطی که برتری نسبی نظامی زمان تصویب قطعنامه در یک سال پیش را از دست داده بود، پذیرفت. روح‌الله خمینی تصمیم به پذیرش این قطعنامه را با نوشیدن جام زهر مقایسه کرد و گفت:[۸۸]

... خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند! خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا، کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‌اند و نیازمند به مشعل شهادت، تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده‌های معظم شهدا! و بدا به حال من که هنوز مانده‌ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده‌ام...

 
ستون نظامی مجاهدین خلق پس از محاصره و قرار گرفتن در کمین نیروهای ایران

قبول این مسئله برای من از زهر کشنده تر است، ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او این جرعه را نوشیدم.

آتش‌بس

یک هفته پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ توسط ایران، حدود ۵۰۰۰ نیروی سازمان مجاهدین خلق با مقادیری تجهیزات جنگی از محور غرب و از طریق شهرهای مهران و اسلام‌آباد غرب در عملیاتی با عنوان فروغ جاویدان به ایران حمله کردند. هدف این عملیات تسخیر تهران در ۳۳ ساعت بود و مسعود رجوی فرماندهی عملیات را برعهده داشت. عملیات پاتک ایران عملیات مرصاد نام داشت و طی آن مجاهدین در کمین قرار گرفتند و شکست خوردند. به گفته هاشمی رفسنجانی: «اینها توی کیسه آمدند و ما در کیسه را بستیم.»[۸۹] با تداوم عملیات تهاجمی از طرف عراق جامعه جهانی دولت عراق را برای پذیرش آتش‌بس تحت فشار شدید قرار داد.[۹۰] سرانجام ده روز پس از شکست عملیات فروغ جاویدان، با حضور نیروهای بین‌المللی آتش‌بس در سراسر مرزهای ایران و عراق برقرار شد. نیروهای حافظ صلح تا سه سال پس از آتش‌بس در منطقه حضور داشتند.[۹۱] بیشتر مفسران بر این باور هستند که این جنگ هیچ برنده‌ای نداشته است؛ چرا که در پایان جنگ، صدام از دستیابی به نخستین هدف خود، فسخ قرارداد ۱۹۷۵ بازماند. آیت الله خمینی نیز که برای سال‌ها پذیرش صلح را منوط به انفصال صدام و حزب بعث عراق از قدرت کرده بود بدون دستیابی به هدف خود سرانجام قطعنامه ۵۹۸ را پذیرفت.[۶۹] هر چند برخی مفسران با توجه به پیروزی‌های عراق در انتهای جنگ عراق را پیروز این جنگ می‌دانند. در پایان جنگ ارتش عراق تا نیمه‌های شهریور ۱۳۶۷ به پاک سازی نیروهای مقاومت کرد با استفاده از ۶۰٬۰۰۰ نیروی پیاده، بالگرد و سلاح‌های شیمیایی در شمال عراق ادامه داد. بسیاری از کردهای عراقی ساکن این مناطق به ایران مهاجرت کردند. در این عملیات در مجموع ۵۰٬۰۰۰ کرد نظامی و غیر نظامی کشته شدند.[۹۲]

پس از آتش‌بس

ایران و عراق در سال ۱۳۶۹ و پیش از حمله عراق به کویت، توافق صلح رسمی امضا کردند و روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفتند. از همان زمان کار تبادل اسرای جنگی دو طرف آغاز شد.[۹۳] در پایان جنگ ۸ ساله حدود ۴۰۰۰۰ ایرانی در عراق اسیر بودند. در مقابل ایران نیز حدود ۷۰۰۰۰ اسیر عراقی دراختیار داشت.[۹۴] کار مبادله اسرای دو طرف تا اسفند ۱۳۸۱ به طول انجامید.[۹۵]

غرامت جنگی

در سال ۱۹۹۱ خاویر پرز دکوئیار (دبیرکل وقت سازمان ملل متحد) رسماً بر اساس نظر گروه ناظر نظامی سازمان ملل متحد، عراق را آغازگر جنگ معرفی کرده و از خواسته ایران برای دریافت غرامت جنگی پشتیبانی کرد.[۹۶] خسارات وارده به ایران در طول جنگ ۸ ساله ۹۷ میلیارد دلار برآورد شد. این میزان غرامت بسیار کمتر از غرامت در نظر گرفته شده برای خسارات وارد به کشور کویت توسط عراق در جنگ اول خلیج فارس می‌باشد. غرامتی که برای جنگ اول خلیج فارس تعیین شد ۲۴۰ میلیارد دلار برآورد شده بود.[۹۷]

هیچ‌کدام از دولت‌های کشور ایران در دوران پس از جنگ پیگیر دریافت غرامت‌های ایران از عراق نشده‌اند. در شهریور ۱۳۸۹، کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی ایران با تهیه طرحی دولت آن کشور را ملزم به پیگیری اخذ غرامت‌های جنگ کرده‌است. با این وجود نه دولت محمود احمدی‌نژاد و دولت حسن روحانی برای پیشبرد این مقصود هیچ عملی انجام نداده‌اند. گفته می‌شود اختلافات بین دولت و مجلس باعث عدم واکنش دولت به این طرح است.[۹۶]

میانجی‌گری‌های بین‌المللی

 
شورای امنیت در دوران جنگ ایران و عراق قطعنامه‌های ۴۷۹، ۵۱۴، ۵۲۲، ۵۴۰، ۵۵۲، ۵۸۲، ۵۸۸ و ۵۹۸ را در این خصوص صادر کرد

از نخستین روز آغاز جنگ، کورت والدهایم دبیرکل سازمان ملل متحد از طرفین خواست که تلاش خود را برای حل اختلافات به کار بگیرند. نخستین بیانیه شورای امنیت در زمینه این جنگ، فقط از دو طرف خواسته بود که از هرگونه اقدام نظامی خودداری کنند. در این بیانه حتی از عراق خواسته نشده بود که به پشت مرزهای دو کشور باز گردد. شش روز بعد و در ۶ مهرماه ۱۳۵۹ قطعنامه ۴۷۹ شورای امنیت در خصوص جنگ ایران و عراق صادر شد و باز هم بدون اشاره به تجاوز عراق به خاک ایران و فقط با ذکر عبارت «وضعیت میان ایران و عراق» از دو کشور خواسته شد که از توسل به زور خودداری کنند. عراق بلافاصله این قطعنامه را پذیرفت ولی ایران اعلام کرد تا پیش از خروج نیروهای عراق از خاک ایران، این قطعنامه را نمی‌پذیرد.[۶۳]

پس از آن نیز تا پیش از صدور قطعنامه ۵۹۸، شورای امنیت بیانیه‌ها و قطعنامه‌های متعددی درباره جنگ ایران و عراق صادر کرد. نخستین قطعنامه‌ای که در آن از دو کشور خواسته شده بود به پشت مرزهای خود بازگردند، قطعنامه ۵۱۴ بود که در ۲۱ تیرماه ۱۳۶۱ و اندکی پس از بازپس گیری خرمشهر از عراق صادر شد. در قطعنامه ۵۴۰ به جای واژه خلیج فارس از واژه «خلیج» استفاده شد که موجب اعتراض ایران شد. در زمستان ۱۳۶۴ و ۱۵ روز پس از حمله ایران و تصرف شبه جزیره فاو شورای امنیت قطعنامه ۵۸۲ را صادر کرد. در قطعنامه ۵۸۸ که در مهر ۱۳۶۵ صادر شد و بر اجرای قطعنامه ۵۸۲ تأکید داشت، همچنان از عبارت «وضعیت میان ایران و عراق» استفاده شده بود. فصل مشترک همه قطعنامه‌های شورای امنیت تا پیش از قطعنامه ۵۹۸ این بود که در هیچ‌یک از آن‌ها به سه عنصر «آغازگر جنگ»، «کشور متجاوز» و « «چگونگی تنبیه متجاوز» اشاره‌ای نشده بود. عراق همه قطعنامه‌های سازمان ملل را پذیرفت و یا آمادگی خود را برای پذیرش آن اعلام کرد؛ ولی ایران تنها قطعنامه ۵۹۸ را پس از یک سال از صدور پذیرفت.[۶۳]

سایر فعالیت‌ها برای برقراری صلح

علاوه بر شورای امنیت و سازمان ملل متحد، مجامع، کشورها و افراد دیگری نیز در مقاطعی از جنگ هشت ساله، تلاش کردند تا نقش میانجی صلح را داشته باشند؛ ولی هیچ‌یک از این تلاش‌ها به نتیجه نرسید. یکی از مهم‌ترین این تلاش‌ها تشکیل کمیته حسن نیّت مرکب از نمایندگان دولتهای کوبا، یوگسلاوی، الجزایر، زامبیا، هند، پاکستان و سازمان ساف توسط جنبش عدم تعهد بود. سازمان کنفرانس اسلامی، شورای همکاری خلیج فارس، اتحادیه عرب و اتحادیه اقتصادی اروپا نیز از دیگر مجامعی بودند که در مقاطعی تلاش‌هایی برای برقراری آتش‌بس و عقب‌نشینی نیروهای دو کشور به پشت مرزها انجام داد.[۳۶]

موضع سایر کشورها

دیدار دونالد رامسفلد با صدام حسین در جریان جنگ عراق و ایران در تاریخ ۲۰ دسامبر ۱۹۸۳[۹۸]

از بعد تاریخی، جنگ ایران و عراق در اواخر جنگ سرد و در دور دوم آن رخ داد.[۹۹] بیشتر سال‌های جنگ در دوره ریاست جمهوری رونالد ریگان سپری شد. در آن زمان دو دیدگاه اصلی در میان نظریه‌پردازان سیاسی آمریکا درباره ایران وجود داشت. دیدگاه نخست آن بود که ایران پس از سقوط شاه «ازدست رفته» است و باید به هر روش ممکن آن را بازگرداند. دیدگاه دوم این بود که در میان حاکمان ایران، علایق غرب‌گرایانه بیش از علایق چپ‌گرایانه مشاهده می‌شود. در طول هشت سال بعد، تغییرات موضع ایالات متحده در قبال ایران و جنگ به تناوب به قدرت گرفتن یکی از این دو دیدگاه بستگی داشت.[۱۰۰]

شوروی نیز با آغاز جنگ برای مدتی حمایت تسلیحاتی از عراق را متوقف کرد؛ ولی به زودی به این فکر افتاد که با از سرگیری کمک تسلیحاتی به عراق، می‌تواند دوباره این کشور را به سوی خود جذب کند. از سوی دیگر شوروی به پول نقد نیاز داشت و عراق هم از فروش نفت درآمد مناسبی داشت. بنابراین انگیزه‌های اقتصادی مهمی در روابط شوروی با عراق در طول جنگ وجود داشت.[۱۰۱] از سوی دیگر اگرچه در اوایل جنگ روابط ایران و شوروی توأم با احترام بود ولی مسائلی مانند اشغال افغانستان توسط شوروی و دستگیری اعضای حزب توده توسط ایران گاهی باعث سردی روابط دو کشور بود. روشن است که ایران از روابط خوب میان شوروی و عراق نیز راضی نبود[۱۰۲] و شوروی نیز نگران قدرت گرفتن شیعیان عراق بود که توسط ایران حمایت می‌شدند. با این‌حال شوروی تلاش می‌کرد با بازگذاشتن درهای تجارت و ترانزیت کالا از طریق ایران، این کشور را راضی نگه دارد.[۱۰۳]

در سال‌های اول شوروی با اعلام موضع بی‌طرفی از فروش مستقیم سلاح و جنگ‌افزار به عراق خودداری می‌کرد، ولی اجازه می‌داد تا اردن اسلحه مورد نیاز عراق را خریداری و به دست عراق برساند. اردن این نقش خریدار ظاهری را در خریدهای مهم تسلیحاتی از چین، اسپانیا، بریتانیا و ایالات متحده نیز ایفا می‌کرد؛ ولی نقش اردن در جنگ ایران و عراق به همین‌جا خاتمه نمی‌یافت. تمامی بنادر و فرودگاه‌ها و سرزمین اردن بر روی کالاهای صادراتی و وارداتی به عراق باز بود. بندر عقبه در دریای سرخ در اختیار عراق بود تا کالاهای خود را صادر کند. ملک حسین نیز همزمان به پایتخت‌های مختلف جهان سفر می‌کرد تا موضع عراق را درباره جنگ تشریح کند.[۱۰۴]

رویدادهای سال ۱۳۵۸ و سیاست صدور انقلاب و اقدامات آشکار و پنهان در منطقه زمینه‌ای شد تا دو کشور عراق و عربستان سعودی به یکدیگر نزدیکتر شوند و یک سال قبل از شروع جنگ پیمان امنیت متقابل بین دو کشور امضاء گردید.[۱۶] در واقع عربستان سعودی در کنار ایالات متحده تمامی تلاش خود را به کار بست تا جلوی برتری و پیروزی ایران در جنگ را بگیرد.[۱۰۵] پادشاه عربستان تنها سه روز پس از آغاز جنگ در تماسی تلفنی حمایت کامل کشورش از عراق را به صدام ابلاغ کرد. در طول سال‌های جنگ نیز عربستان در تأمین جنگ‌افزار مورد نیاز برای عراق همکاری می‌نمود.[۱۰۶]

در میان کشورهای عربی، نقش مصر نیز در حمایت از عراق قابل ملاحظه بود.[نیازمند منبع] مصر نه‌تنها در طول جنگ به عراق اسلحه می‌فروخت، بلکه کمبود نیروی انسانی خلبان عراق را نیز با اعزام خلبانان مصری به جبهه جنگ عراق با ایران جبران می‌کرد. علاوه بر آن، این مصر در معامله خرید تسلیحات نظامی جدید برای عراق، از جمله هواپیماهای پیشرفته سوپر اتاندارد از فرانسه نقش داشت.[نیازمند منبع] در طول جنگ، کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس مانند کویت و عربستان سعودی و در وهله بعد امارات متحده عربی و عمان، آشکارا در سمت عراق بودند. بیشتر این حمایت‌ها در قالب کمک‌های مستقیم و غیرمستقیم مالی صورت می‌گرفت. با تصمیم کویت و عربستان، درآمد حاصل از فروش نفت در منطقه بی‌طرف خفجه (بین سه کشور کویت و عربستان و عراق) به عراق اختصاص یافته بود. اگرچه موضع رسمی این کشورها بی‌طرفی در جنگ میان ایران و عراق بود، ولی برخی از آن‌ها سرزمین خود را در اختیار عراق می‌گذاشتند تا از آن برای حمله به ایران استفاده کند.[۱۰۷] از دید اعراب، رهبران ایران به وضوح اعلام کرده بودند که قصد صادر کردن انقلاب خود را به کشورهای دارای اسلام آمریکایی دارند و آنها نیز این را خطری برای خود می‌دانستند.[۱۰۸][۱۰۹]

هماهنگ با کشورهای عربی، ابرقدرت‌ها نیز نه‌تنها هیچ‌گاه حمله عراق به ایران را محکوم نکردند[۱۱۰] بلکه حتی تا سال‌ها حاضر به محکوم کردن جنایات جنگی عراق نیز نشدند. برای نمونه با آنکه دولت ریگان دست‌کم از سال ۱۹۸۳ در مورد استفاده عراق از جنگ‌افزارهای شیمیایی اطمینان داشت، ولی چشم خود را بر روی استفاده‌های مکرر بعدی عراق از گازهای شیمیایی بسته بود. چرا که به عقیده ریگان استفاده عراق از جنگ‌افزارهای شیمیایی علیه هزاران رزمنده ایرانی، خطری به مراتب کمتر از سیاست صدور انقلاب از سوی ایران داشت.[۱۱۱]

در میان کشورهای عربی نخستین کشور حامی ایران از سال ۱۹۸۲، سوریه بود. در سال ۱۹۸۵ لیبی نیز با ایران یک پیمان استراتژیک منعقد کرد. به غیر از این دو کشور ایران متحد اصلی دیگری در منطقه نداشت. ترکیه روابط گسترده‌ای با هردو کشور ایران و عراق داشت و الجزایر موضع بی‌طرف داشت. سایر کشورهای منطقه شامل بحرین، مصر، اردن، کویت، مراکش، عمان، قطر، عربستان سعودی، تونس، امارات و یمن یا موضع دشمنی با ایران و دوستی با عراق داشتند، یا از عراق حمایت مالی می‌کردند و یا فقط طرفدار مواضع عراق بودند.[۱۱۲]

در اوایل جنگ ایران و عراق از مناخم بگین، نخست‌وزیر وقت اسرائیل، سوال می‌شود که درباره آن جنگ چه نظری دارد؟ او در پاسخ گفته بود: «ما برای هر دو طرف آرزوی موفقیت داریم.»
اشاره‌ای کنایه‌آمیز به این‌که اسرائیل از نبرد فرسایشی دو دشمن سرسختش استقبال می‌کند.[۱۱۳]

«
»

در طول جنگ ایران و عراق، ایران و اسرائیل روابط غیر رسمی، راهبردی محدود ولی مخفیانه‌ای با یکدیگر داشتند.[۱۱۴][۱۱۵] با این وجود، اسرائیل در راستای «سیاست موازنه قوا» در جنگ ایران و عراق از نبرد فرسایشی دو دشمن سرسختش استقبال می‌کرد[۱۱۳] و مواضعی علیه هر دو طرف جنگ داشت.[۱۱۲]

اسرائیل در ماجرای ایران کنترا به ایران مخفیانه اسلحه می‌فروخت و کار ناتمام نیروی هوایی ایران در نابودسازی نیروگاه اتمی اوسیراک در «عملیات شمشیر سوزان» را با حمله هوایی به نیروگاه اتمی اوسیراک عراق در «عملیات اپرا» و نابودی برنامه اتمی عراق، تمام کرد.[۱۱۶]

حامیان عراق

در طول جنگ ۸ساله، نزدیک به ۳۰ کشور انواع کمک‌های مالی، نظامی و تجاری را به عراق اعطا کردند که عمده کمک‌ها از سوی این کشورها بود:[۱۱۷]

حامیان ایران

تحلیل جنگ

 
یک توپ زو-۲۳ روی نفربر ام‌تی-ال‌بی نصب شده‌است. هر دو کشور در این جنگ به طور گسترده‌ای از توپ‌های ضدهوایی برای آتش پشتیبان پیاده‌نظام خود استفاده کردند.

جنگ ایران و عراق، طولانی‌ترین جنگ متعارف کلاسیک در قرن بیستم بود. (جنگ ۱۵ ساله ویتنام متعارف و کلاسیک محسوب نمی‌شود) این جنگ از بسیاری از جهات منحصربه‌فرد بود. یکی اینکه برخلاف جنگ هند و پاکستان یا جنگ اعراب و اسرائیل، یک برخورد شدید و کوتاه‌مدت نبود. در این جنگ، برخوردی میان آمریکا و شوروی به عنوان دو ابرقدرت روز دنیا وجود نداشت و هیچیک حامی رسمی یکی از طرفین نبودند. در جنگ ایران و عراق برخلاف جنگ جهانی دوم درگیری نظامی محدود به منطقه خاصی از دنیا بود. جنگ ایران و عراق صرفاً نبردی بر سر خاک (مانند آنچه همزمان در جزایر فالکلند میان آرژانتین و بریتانیا درجریان بود) نبود؛ و سرانجام بر خلاف جنگ کره، جنگ بر سر سرمایه‌داری و سوسیالیسم نیز نبود.[۱۱۸]

در پایان این تراژدی انسانی هشت ساله[۱۱۹] میان ایران و عراق، تغییر عمده‌ای در ترکیب دو کشور به‌وجود نیامده‌بود. در پایان جنگ و در سال ۱۹۸۸ رهبران دو کشور (روح‌الله خمینی و صدام تکریتی) همان کسانی بودند که هشت سال پیش نیز زمام امور را به دست داشتند و مرزهای دو کشور همان مرزهایی بود که هشت سال قبل هم بر آن‌ها توافق وجود داشت.[۱۲۰]

تحلیل نظامی جنگ

یکی از بزرگترین اشتباهات استراتژیک عراق برای آغاز طولانی‌ترین و خونین‌ترین جنگ پس از جنگ جهانی دوم، ارزیابی نادرست از میزان توان دفاعی ایران بود. انگیزه سیاست خارجی عراق برای آغاز جنگ سیادت و رهبری بر اعراب بود. رایج‌ترین توضیح برای ناکامی عراق این است که این هدف جاه‌طلبانه با استراتژی جنگی عراق که تهاجم به خاک ایران بود تناسبی نداشت. شکست عراق در دستیابی به یک پیروزی قاطع و سریع نشان می‌دهد که شکاف بزرگی میان اهداف بلندپروازانه صدام حسین و محدودیت‌های نظامی این کشور وجود داشته‌است. به بیان عامیانه اشتباه عراق این بود که «لقمه‌ای بسیار بزرگتر از دهانش» برداشته بود.[۱۲۱]

علی‌رغم مشکلات سازماندهی و هماهنگی، نیروی هوایی ایران در همان ابتدای جنگ به حکومت عراق نشان داد که نمی‌تواند منتظر یک پیروزی سریع و ارزان باشد. خلبانان ایرانی تلاش بیشتری در دفاع نسبت به همکاران عراقی خود نشان دادند و ضربات سنگینی به‌خصوص به تاسیسات نفتی شمال عراق و نزدیک کرکوک وارد کردند. خلبانان ایرانی که اغلب در آمریکا آموزش دیده‌بودند، انگیزه و روحیه تهاجمی بیشتری برای قبول خطر داشتند. همچنین برد پرواز و قابلیت حمل مهمات اف-۴ فانتوم ۲های ایران از میگ‌های ۲۳ عراقی بیشتر بود؛ بنابراین در مجموع در نبرد هوایی، نیروی هوایی ایران نتایج بهتری از نیروی هوایی عراق به دست آورد.[۱۲۲]

در نبرد زمینی، واکنش‌های ارتش عراق کند بود. در تمام حملات ایران، تنها واکنش نظامی و استراتژی جنگی عراق، تلاش برای عقب زدن نیروهای ایرانی با آتش مستقیم بود.[۱۲۳] در نبرد دریایی نیز ایران در ۵۲ روز ابتدای جنگ و طی عملیات مروارید، نیروی دریایی عراق را به کلی منهدم کرد و تا پایان جنگ برتری خود در خلیج فارس را حفظ نمود.[نیازمند منبع]

هزینه‌های جنگ

بر اساس آمارهای بین‌المللی، جنگ عراق و ایران ۶۲۷ میلیارد دلار هزینه برای دولت ایران و ۵۶۱ میلیارد دلار هزینه برای دولت عراق به همراه داشت. همچنین هزینه بازسازی خرابی‌های ناشی از جنگ برای ایران ۶۴۴ و برای عراق ۴۵۲ میلیارد دلار برآورد می‌شود.[۱۲۴] بر همین اساس در طول این جنگ ۱٬۰۰۰٬۰۰۰ انسان کشته و زخمی شدند که از این میان ۲۶۲٬۰۰۰ ایرانی و ۱۰۵٬۰۰۰ عراقی کشته شده‌اند.[۱۲۵]

هزینه مالی مستقیم جنگ برای عراق شامل ۷۴ تا ۹۱ میلیارد دلار برای هدایت جنگ و ۴۱٬۹۴ میلیارد دلار واردات اقلام نظامی بود. ایران نیز حدود ۹۴ تا ۱۱۲ میلیارد دلار برای هدایت جنگ و ۱۱٬۲۶ میلیارد دلار برای واردات نظامی هزینه کرد. هزینه غیرمستقیم ناشی از کاهش درآمدهای نفتی و تولیدات کشاورزی دو کشور نیز حدود ۵۶۱ میلیارد دلار برای عراق و ۶۲۷ میلیارد دلار برای ایران برآورد شده‌است.[۱۲۶]

جنایات جنگی

در طول جنگ، هر دو کشور ایران و عراق، یکدیگر را به نقض حقوق اسرای جنگی و شکنجه آنان متهم کرده و در این زمینه شکایاتی را به سازمان ملل ارائه نمودند.[۱۲۷] همچنین جنگ نفتکش‌ها در خلیج فارس خسارات جبران ناپذیری برجای گذاشت که سازمان ملل را نیز به واکنش وادار کرد.[۱۲۸]

استفاده از سلاح‌های شیمیایی توسط عراق

اشتباه محاسباتی عراق محدود به آغاز تجاوز و راه‌اندازی جنگ نبود. بلکه عراقی‌ها در طول دوره جنگ نیز اشتباهات جبران ناپذیری مرتب شدند. آغاز بمباران مناطق غیرنظامی مسکونی که به جنگ شهرها شناخته می‌شود و استفاده از سلاح‌های شیمیایی، هم علیه نظامیان ایرانی و هم علیه شهروندان غیرنظامی از این اشتباهات بود.[۱۲۹]

بر اساس اسناد سیا در سال ۱۹۹۱، که از حالت طبقه‌بندی خارج شده‌اند، ایران در حدود ۵۰٬۰۰۰ مصدوم بر اثر استفاده عراق از چندین سلاح شیمیایی متحمل شده است.[۱۳۰] هرچند ازآنجائیکه برخی اثرات با گذشت زمان آشکار می‌شوند تخمین‌های کنونی این تعداد را بیش از ۱۰۰٬۰۰۰ مصدوم برآورد می‌کنند. در این تخمین سازمان سیا، جمعیت غیرنظامی آلوده شده ساکنان شهرهای مرزی یا فرزندان و بستگان مصدومان جنگی که بسیاری از آنها دچار عوارض خونی، ریوی و پوستی شدند، لحاظ نشده است.[۱۳۱][۱۳۲] بر اساس مقاله‌ای که در سال ۲۰۰۲ در روزنامه استار-لجر منتشر شد، ۲۰٬۰۰۰ سرباز ایرانی در اثر گاز اعصاب جان باختند.[۱۳۳] عراق پیش از آغاز جنگ و در سال ۱۹۷۴، سابقه استفاده از تسلیحات شیمیائی علیه کردهای این کشور را در کارنامه خود داشت. زمانی که در ابتدای جنگ و در مهر ۱۳۵۹ ارتش عراق از سلاح‌های شیمیایی استفاده کرد، واکنش ایران اعتراض به این اقدام غیر انسانی بود. رادیوی رسمی عراق این اتهام را انکار نمود؛ ولی در طول عملیات رمضان و خیبر بمب‍های شیمیائی تولید عراق که به کمک توپخانه و هواپیما فرو می‌ریخت به شکل گسترده‌ای مورد استفاده قرار گرفت. در واقع عراقی‌ها نه‌تنها خط دفاعی رزمندگان ایران را با سلاح‌های شیمیائی می‌شکستند، بلکه از طیف گسترده‌ای از این سلاح‌ها علیه شهروندان غیرنظامی نیز استفاده می‌کردند. از سال ۱۳۶۳ استفاده گسترده عراق از گاز اعصاب، گاز تاول‌زا و گازهای عامل خون آغاز شد. تنها در یکی از موارد استفاده عراق از این قبیل سلاح‌ها علیه شهروندان عراقی حامی ایران در اسفند ۱۳۶۶، متجاوز از ۵۰۰۰ نفر غیرنظامی کشته و ۷۰۰۰ نفر دیگر مجروح شدند. در مجموع عراق در ۳۷۸ مورد حمله شیمیایی در طول هشت سال جنگ با ایران، موجب کشته و زخمی شدن بیش از ۵۰۰۰۰ نفر شد.[۱۳۴]

در حالی که تجهیزات و مواد مورد نیاز برای تولید سلاح‌های شیمیایی عراق به وسیله اروپای غربی، شوروی و ایالات متحده تأمین می‌شد و در اختیار این کشور قرار می‌گرفت،[۱۳۵] سخنگوی وزارت امور خارجه دولت ایالات متحده از استفاده عراق از این جنگ‌افزارها «ابراز تاسف» می‌کرد.[۱۳۶]

مواد اولیه و تجهیزات تولید از منابع مختلفی تأمین شدند. دولت عراق توان بومی گسترده‌ای برای ساخت سلاح داشت. علائم موجود روی بقایای بسیاری از بمب‌هایی که در حلبچه پیدا شده‌اند، نشان می‌دهد که ساخت اتحاد شوروی سابق بوده‌اند. داده‌های موجود از مشارکت ۸۵ شرکت آلمانی، ۱۹ شرکت فرانسوی، ۱۸ شرکت بریتانیایی و ۱۸ شرکت آمریکایی حکایت دارند[۱۳۷]

در نقطه مقابل، یک پژوهش سازمان ملل نشان داد که هیچ گزارش معتبری که نشان دهد ایران نیز در طول این جنگ سلاح‌های شیمیائی را به کار گرفته باشد وجود ندارد؛ بنابراین هرگونه اتهام در این مورد بر ضد ایران صرفاً در حد ادعا باقی‌ماند.[۱۳۸]

 
نقشه جنگ شهرها

مناطق و شهرهایی که عراق بر روی آنها بمب‌های شیمیایی انداخت:

جنگ شهرها

نوشتار اصلی: جنگ شهرها

حمله عراق به مناطق مسکونی و غیر نظامی از روز سوم جنگ شروع شد. شهر اهواز اولین هدف غیر نظامی در جنگ بود که در ۲ مهر ۱۳۵۹ توسط نیروی هوایی عراق بمباران شد. در طول جنگ دزفول نیز مورد بمباران و موشک باران شهرشان بودند، اولین بار در تاریخ ۱۶ مهر ۱۳۵۹ مورد هجوم ۴ فروند میگ عراقی واقع شدند. در این حمله ۷۰ نفر ساکنان شهر کشته و ۳۰۰ نفر زخمی و خسارات فراوانی به تاسیسات شهری وارد شد. با این‌حال نیروهای نظامی ایران تا خرداد ۱۳۶۳ از بمباران مناطق مسکونی عراق خودداری کردند. شورای امنیت که طی سه سال گذشته موضع سکوت داشت، برای نخستین‌بار تنها چند روز بعد و در یکم تیر ۱۳۶۳ از طرفین درخواست کرد تا از بمباران مناطق غیرنظامی دست بردارند. با این حال عراق همچنان به بمباران شهرهای بزرگ ایران ادامه داد.[۱۴۱] در پاسخ به حملات عراقی ها به مناطق مسکونی٬ ایران نیز برخی شهرهای عراق را مورد حمله هوایی٬ موشکی٬ و توپخانه‌ای قرار داد که شدید ترین آن شهر بصره بود.

در زمستان ۱۳۶۵ جنگ شهرها توسط عراق وارد مرحله جدیدی شد. در این دوره که ۲۲ روز به طول انجامید، بیش از ۳۰۰۰ ایرانی غیرنظامی کشته و بیش از ۱۱۰۰۰ نفر مجروح شدند. عراق در طول این مدت اهدافی مانند مدارس و بیمارستان‌ها را هدف موشک‌های خود قرار داده بود؛ ولی مهم‌ترین دوره جنگ شهرها از دهم اسفند ۱۳۶۶ تا یازدهم اردیبهشت ۱۳۶۷ به طول انجامید و طی آن بیش از ۱۲ هزار غیرنظامی شامل کودکان و سالخوردگان کشته و متجاوز از ۵۳ هزارنفر مجروح شدند. عراق آغازگر تمامی دوره‌های جنگ شهرها بود.[۱۴۲]

نگارخانه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ورود پيغمبر اكرم (ص ) به مدينه وجنگهای بدر احد و.........
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394

 

next page

fehrest page

back page

ورود پيغمبر اكرم (ص ) به مدينه
قد نرى تقلب وجهك فى السماء فلنولينك قبله ترضاها...
(سوره بقره : 144)
مراسم ورود پيامبر اسلام به شهر مدينه ، با نهايت تجليل و احترام برگذار شد. موجى از شادى در اعماق قلوب مردم آن سرزمين بوجود آمده بود.
تا پيش از آن روز، مدينه را (يثرب ) مى گفتند. ولى با ورود رسول اسلام (ص ) نام پيشين خود را از دست داد و عنوان (مدينة الرسول ) يعنى (شهر پيغمبر) را به خود گرفت .
نخستين اقدام پيامبر (ص ) در مدينه ، تاءسيس مسجد بود كه در حقيقت پايگاه و مركز تمام فعاليتها به شمار مى آمد.
در سال اول هجرت ، كوشش رسول خدا (ص ) در راه ايجاد وحدت و يگانگى مسلمين و ريشه كن ساختن اختلافات داخلى بين دو قبيله بزرگ ، اوس و خزرج ، و بستن قراردادها با همسايگان نزديك بكار رفت .
قراردادى با يهوديان اطراف مدينه به عنوان عدم تعرض امضا فرمود كه بنا به مفاد آن ، طرفين به هيچ وجه در صدد آزار يكديگر بر نيايند و همزيستى مسالمت آميزى داشته باشند. اقدام مهمى كه در اين سال صورت گرفت ، اين بود كه به فرمان خداوند، افرادى كه تجانس روحى و تناسب فطرى و فكرى داشتند با يكديگر برادر خوانده شدند و پيامبر اسلام ميان ياران خود از مهاجرين و انصار، عقد اخوت برقرار ساخت و ميان هر يك نفر از مهاجرين با يك نفر از انصار رابطه برادرى ايجاد كرد و چون نوبت به على (ع ) رسيد، فرمود: على برادر من است .
دومين سال هجرت آغاز شد. مسلمانان تا آن هنگام به سوى بيت المقدس ‍ نماز مى گذاردند و قبله اسلام بيت المقدس بود. ولى در ابتداى اين سال دستور رسيد كه مسلمين به سوى كعبه نماز بخوانند.
تغيير قبله براى يهود ضايعه اسفناك و ضربه مهلكى بشمار آمد. زيرا تا آن روز، اسرائيليان مجاور مدينه ، قبله بودن بيت المقدس را از مفاخر دين و افتخارات ملت خود مى شمردند و اميد داشتند كه به دليل وحدت قبله ، نيروى مسلمين را ضميمه نيروى خود كنند و مسيحيت را از شبه جزيرة العرب ريشه كن نموده ، يهوديت را مذهب رسمى و آئين همگانى عرب قرار دهند ولى با اين ترتيب اميدشان يكباره قطع شد و دانستند كه اسلام نيرومندتر از آن است كه بتوان از آن سوء استفاده كرد.
هر قدر مسئله تغيير قبله براى يهودگران و كوبنده بود، براى مسلمين سودمند و ارزنده به شمار مى آمد. زيرا يكى از آثار اين كار متوجه ساختن مسلمين به مكه بود. اين توجه علاوه بر جنبه عبادت ، صورت ديگرى هم در اذهان مردم پيدا مى كرد.
مسلمانان حداقل روزى پنج بار مى بايستى رو به سوى مكه بايستند. مكه را به ياد آورند. مكه اى كه كعبه مسلمين است و بايد محيط فضليت ، تقوى ، اخلاص و... باشد، خانه شرك و بت پرستى و رذائل شده و خانه خدا، به بت خانه اى آلوده تبديل يافته است .
توجه به اين نكته ، مسلمين را به فكر مى انداخت كه به هر ترتيبى شده بايد اين خانه بزرگ ، از وجود بتان و بت پرستان پاك و به حق ، جايگاه پرستش ‍ حق شود.
اثر مهم ديگرى كه از آن حاصل مى شد، استقلال و اتحاد مسلمانان در جميع جهات ، حتى در جهت قبله بود. زيرا خداوند دوست دارد كه مومنان در همه چيز با هم موافق و متحد باشند.
خداوند در قرآن كريم ، سوره آل عمران آيه 103 مى فرمايد:
و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا.
يعنى : (همه شما به ريسمان محكم خدا چنگ زنيد و از تفرقه و اختلاف بپرهيزيد و متذكر اين نعمت خدا باشيد كه بين شما دشمنى و عدوات حكم فرما بود و او دلهاى شما را با يكديگر الفت داد و با يكديگر برادر شديد.)
به اين ترتيب ، اگر بنا بود مسلمانان در نماز خويش ، به جهات مختلف متوجه شوند، از اختلاف جهت آنها توهم اختلاف در عقيده و روش ، و ساير امور پديد مى آمد. ولى با اين عمل ، خداوند مقرر فرمود كه در حال نماز، همه به يك سو بايستند تا علاوه بر اتحاد معنوى ، اتحاد صورى نيز برقرار باشد و از اينجا پى مى بريم كه قانونگذار اسلام تا چه پايه اتفاق و اتحاد مسلمين را در امور خير و كارهاى خوب دوست دارد.
جنگ بدر
و لقد نصركم الله ببدر و انتم اذلة فاتقوا الله لعلكم تشكرون .
(سوره آل عمران : 123)
كاروان قريش با كالاهاى تجارى به رهبرى ابوسفيان ، از شام به سوى مكه رهسپار بود. اين كاروان مطابق معمول بايد از كنار چاهى كه معروف به بدر بود، بگذرد. عبور از اين مسير كه با مدينه چندان فاصله اى نداشت ، در دل رهبر كاروان تشويشى مجهول بوجود آورده بود. ساعتها بود كه ابوسفيان سر به گريبان و ترسان بنظر مى رسيد. او مى انديشيد كه مبادا مسلمانان از وضع قافله مطلع شوند و آن را مورد حمله قرار دهند.
نزديك چاه بدر، اين احتمال قوى تر شد و آثارى از مسلمانان در آن حدود بدست ابوسفيان آمد. وى براى اينكه علاج واقعه را قبل از وقوع بنمايد، مردى را به ده سكه زر سرخ و يك شتر صحرا نورد، اجير كرد كه سه روزه خود را به مكه برساند و اشراف مكه را از وضع راه و كاروان خبر دار سازد.
آنگاه فرمان داد قافله از همانجا برگردد و از ساحل درياى سرخ خود را به جده رسانيد.
سه روز بعد، ندائى در شهر مكه به گوش مردم رسيد كه همه را غرق در وحشت كرد. صاحب ندا مى گفت : اى مردم مكه ! اى اشراف قريش ! مال التجاره شما مورد حمله محمد (ص ) و پيروانش واقع شده است . بشتابيد و آنها را سركوب كنيد و كاروان خود را نجات دهيد. بر اثر اين ندا، قريشيان به تجهيز سپاه پرداخته و سپاهى در حدود نهصد و پنجاه نفر به سوى جبهه حركت دادند.
رجال قريش و اشراف مكه ، از قبيل : عتبه ، شيبه ، وليد بن عتبه ، ابوجهل ، ابوالبخترى ، نوفل بن خويلد، امية بن خلف و جمعى ديگر كه همه از سران قوم بودند در اين سپاه شركت داشتند.
چون مقدارى از مكه دور شدند، قاصد ابوسفيان به آنان رسيد و گزارش داد كه قافله بدون خطر گذشته و به زودى به مكه خواهد رسيد.
با رسيدن اين خبر، ديگر دليلى براى رفتن سپاه به نظر نمى رسيد. ولى ابوجهل كه سخت شيفته جنگ بود، گفت : اين محال است كه به مكه بازگرديم . ما بايد تا لب چاه بدر برويم ، آنجا بساط ميگسارى بگسترانيم ، ساعتهائى به خوشى بگذرانيم و به محمد و يارانش بفهمانيم كه با چه نيروى عظيمى مواجه هستند و مانورهاى آنان بازى با آتش است و سرانجام خوشى براى آنها نخواهد داشت .
اصرار و سرسختى ابوجهل ، سايرين را نيز كه با اين اقدام موافق نبودند، خواه ناخواه به سوى جبهه جنگ كشانيد و پيامبر اسلام هم با سيصد و سيزده تن از مسلمانان ، از مدينه به آن سوى آمدند و در كنار چاه بدر اين دو نيرو در برابر هم قرار گرفتند.
سپاه اسلام كه در آغاز به عزم حمله به كاروان تجارى حركت كرده بود، چندان تجهيزاتى نداشت . ولى وعده هاى رسول اكرم (ص ) كه از منبع وحى سرچشمه مى گرفت ، آنان را به حدى دلگرم ساخته بود كه با كمى عدد، خود را بر دشمن غالب مى ديدند و كوچكترين ترسى در دلهاى آنان وجود نداشت .
فرماندهى اين جنگ را پيامبر اسلام (ص ) شخصا عهده دار شد و دستور فرمود: سه پرچم برافراشتند. يكى پرچم مهاجرين كه به مصعب بن عمير سپرده شد. پرچم دوم بدست حباب بن منذر، رهبر قبيله خزرج و سومين پرچم را به سعد بن معاذ، سيد قبيله اوس سپردند.
قريش براى اينكه از نفرات و تجهيزات سپاه مسلمين اطلاعات كافى داشته باشد، عمير بن وهب را كه كارشناس مسائل نظامى بود، ماءمور تحقيق پيرامون اين موضوع نمود. عمير بر اسبى نشست و بر فراز تپه هائى كه اطراف سپاه اسلام بود، بالا رفت و با دقت همه جانب را زير نظر گرفت و سپس باز گشت و نتيجه تحقيقات خود را به اين شرح به استحضار اشراف قريش رسانيد:
پس از جستجوهائى كه به عمل آمد، دانسته شد كه تعداد سربازان محمد در حدود سيصد نفرند. كمينى هم ندارند ولى نكته اى كه نبايد از نظر دور داشت ، چگونگى حال آنها است . من در قيافه آنها خواندم و در حركات آنها ديدم كه مردمى خاموش ولى آماده مرگند. مثل اينكه شترانشان بار مرگ حمل كرده اند. من آنها را به وضعى ديدم كه فرار نمى كنند تا كشته شوند و كشته نمى شوند تا به تعداد خودشان از ما را بكشند. اينك بر شما است كه در اطراف اين مطلب خوب بيانديشيد كه جنگ با اين قوم ، كارى سهل و ساده نيست .
عتبه و ربيعه از اقدام به جنگ منصرف شدند. ولى ابوجهل و جمعى از نادانان ، جنگ را طالب بودند و فكر مى كردند كه در اين جنگ ريشه اسلام را از جاى درخواهند آورد و اثرى از مسلمين باقى نخواهند گذاشت .
در اين موقع فرستاده رسول خدا (ص ) به نزد اشراف قريش رسيد و پيام آن حضرت را به اين مضمون ابلاغ كرد:
آگاه باشيد كه مرا تصميم به مبادرت به جنگ شما نيست . شما خويشان و بستگان و اهل قبيله من هستيد. از شما نيز انتظار مى رود كه چندان در راه عناد و دشمنى من قدم برنداريد. مرا با عرب به حال خود بگذاريد. اگر موفقيت نصيب من بود، وجودم براى شما مايه افتخار است و اگر از پاى درآمدم ، شما بدون تحمل رنج و محنت به آرزوى خود رسيده ايد.
عتبه پس از شنيدن اين پيام گفت : اى بزرگان قريش ! از من بشنويد و حق محمد را كه از شريف ترين افراد قبيله شما است ، مراعات كنيد. سر از پيام او مپيچيد و بدانيد هر كس به راه لجاج برود، پايان كارش جز پشيمانى نخواهد بود.
ابوجهل بر آشفت و گفت : اى عتبه ! چه آشوب است بر پا كرده اى ؟ ترس ‍ مرگ بر دل تو مسلط شده و راه فرار مى جوئى ؟ عتبه در حالى كه از خشم مى لرزيد، از شتر پائين جست و ابوجهل را از اسب به زير آورد و گفت : مرا جبان و ترسو مى خوانى ؟! بيا تا من و تو با هم بجنگيم تا مردم بدانند بزدل كيست و شجاع كدام است ؟
اشراف قريش ميانجيگرى كردند و آتش فتنه را فرو نشاندند و در همين هنگام جنگ ميان دو نيرو آغاز شد و از دو طرف اشخاصى به ميدان قدم گذاشتند.
عتبه بن ربيعه و برادرش شبيه و پسرش وليد، نخستين كسانى بودند كه به ميدان كارزار آمدند و از لشكر اسلام عبدالله بن رواحه و عوف و معود پسران حارث ، اسب به ميدان جهاندند. عتبه كه از شخصيت هاى برجسته دودمان قريش بود، گفت : ما شما را شايسته جنگ خود مى دانيم و جز عموزادگان خود كسى را حريف و كفو خويش نمى شناسيم .
آن سه نفر كه از انصار بودند بجاى خود بازگشتند و بجاى آنها على بن ابيطالب (ع ) و حمزة بن عبدالمطلب و عبيدة بن حارث بن عبدالمطلب پا به ميدان نهادند و خود را معرفى كردند. عتبه گفت : اين سه تن همتاى ما هستند و شايستگى جنگ ما را دارند.
على (ع ) با وليد در آويخت و در حمله اول بازوى وليد را از جاى درآورد. وليد دست قطع شده خود را به سوى آن حضرت پرتاب كرد و به سوى پدر گريخت . ولى على (ع ) در بين راه با ضربت ديگرى او را از پاى درانداخت و سپس به كمك عمويش حمزه شتافت و با يك ضربه شمشير شيبه را به هلاكت رسانيد.
عبيدة بن حارث با عتبه بن ربيعه كوشيدند تا هر دو از پاى افتادند. على (ع ) به سراغ عتبه رفت و او را نيز كه هنوز زنده بود، به قتل رسانيد و عبيده را كه سخت مجروح بود، به كمك حمزه به حضور پيغمبر (ص ) آوردند. ولى عبيده بعدا با همان زخمى كه از حريف خورده بود، از دنيا رفت .
قتل اين سه تن كه هر سه نيرومندترين افراد قريش بودند، پشت سپاه مكه را شكست و قريش بكلى روحيه خود را باخت . مسلمانان ، سخت مى كوشيدند و روزگار كفار قريش را سياه مى كردند. على (ع ) با بيدارى و هوشيارى خاص خود به جوانب مختلف ميدان مى تاخت و دشمنان را از پاى مى انداخت و تعداد كشته شدگان بدست او بالغ بر سى و شش نفر گرديد.
در اين جنگ علاوه بر عتبه و شيبه و وليد، ابوجهل و جمعى ديگر از سران قريش هم به هلاكت رسيدند و هفتاد نفر از رجال مكه هم بدست مسلمانان اسير شدند.
جنگ بدر، به اين ترتيب به نفع مسلمانان خاتمه يافت و اولين حمله مسلحانه اسلام بر شرك و بت پرستى ، با پيروزى بزرگى مواجه شد.
اشراف قريش ، فيل صفتان مكه ، عزيزان بى جهت ، و خود خواهان گردنكش ، در كنار چاه بدر به زانو درآمدند و پس از يك عمر سرسختى و لجاج ، به وادى خاموشان شتافتند.
اين جنگ در تاريخ اسلام اثر مهمى داشت . زيرا اين نخستين بار بود كه مسلمانان با مخالفان خود جنگ مى كردند و در نتيجه نيروى ايمان و فداكارى ، با آنكه سپاه دشمن ، از لحاظ عدد و تجهيزات سه برابر آنها بود، غالب شدند و درسى سراسر عبرت به دشمنان خود دادند.
جنگ احد
و اذ غدوت من اهلك تبوى ء المومنين مقاعد للقتال و الله سميع عليم .
(سوره آل عمران : 121)
پس از جنگ بدر، بت پرستان مكه ، احساس كردند كه لكه ننگى به دامن افتخار آنها نشسته كه جز با انتقام از مسلمين با هيچ آبى شسته نمى شود و تا خونخواهى كشتگان را ننمايند، آرامشى در دل خود نخواهند يافت . از اين رو ابوسفيان كه قيادت و رياست مكه را اخيرا بدست گرفته بود، اعلام كرد كه هيچ خانواده اى از قريش حق ندارد بر كشتگان خود عزادارى كند و اشگ بريزد. زيرا اشگها و ناله ها، عقده هاى دل را سبك مى سازد و قدرت انتقام را ضعيف مى كند.
اين عقده ها بايد در دلها بماند تا در وقت مناسب منفجر شود و با انفجارش ، آتشى از كين برافروزد كه خرمن عمر دشمنان را بسوزاند.
حدود يكسال از حادثه بدر مى گذشت . ابوسفيان سرگرم تهيه مقدمات جنگ بود. جمعى از افراد سخنور و فصيح عرب را به قبائل مختلف اعزام نمود تا با تشريح جنگ بدر، مردم را تحريك كنند كه براى خونخواهى از دشمن مشترك آماده گردند.
مال التجاره اى هم كه بر سر آن ، جنگ بدر بر پا شده بود و جمعى از سهامداران بزرگش در آن ، به خاك غلطيده بودند، هنوز در دست ابوسفيان بود و تصميم گرفت كه آن ثروت سرشار را صرف در راه انتقام و خونخواهى كند.
با فعاليت هاى پى گير و همه جانبه ، سپاهى نيرومند كه داراى پنج هزار مرد مسلح بود، آماده گرديد. ميان اين عده سه هزار و دويست نفر پياده نظام بودند و از لحاظ تجهيزات نظامى و آذوقه در بهترين شرايط قرار داشتند.
وقتى خبر حركت اين سپاه به مدينه رسيد، هيجانى غير قابل وصف در ميان مسلمانان پديد آمد. زيرا حادثه اى پيش آمده بود كه نسبت به حوادث و جنگ هاى گذشته قابل قياس نبود.
پيامبر اسلام (ص ) در اين مورد با ياران خود به مشورت پرداخت . جمعى عقيده داشتند كه برج و باروى مدينه را محكم كنند و در مدينه بمانند تا سپاه دشمن برسد و در كنار شهر به جنگ بپردازند. ولى گروهى ديگر معتقد بودند كه اين كار، كار مردم ناتوان است و بايد به استقبال دشمن شتافت و سر راه بر او گرفت .
رسول اكرم (ص ) با نظر گروه دوم موافقت فرمود و فرمان بسيج داد. سربازانى كه از مدينه حركت كردند، در ابتدا بالغ بر هزار نفر بودند. ولى هنوز چيزى از راه نپيموده بودند كه ناگهان عبدالله ابى (40) با سيصد نفر از طرفدارانش ، از سپاه اسلام جدا شد و به بهانه اينكه پيغمبر با عقيده من (درباره ماندن در مدينه ) مخالفت كرده است ، به مدينه بازگشت و رسول خدا (ص ) به بقيه سپاه كه به هفتصد نفر تنزل كرده بود، به راه ادامه داد، تا در كنار كوه احد فرو آمدند. آنگاه به تنظيم صفوف پرداخت و لشگر را طورى تعبيه فرمود كه كوه احد در پشت و كوه عينين در طرف چپ و مدينه در مقابل رو قرار داشت .
در كوه عينين شكافى بود كه احتمال داشت دشمن از آن استفاده كند و ناگهان به سپاه اسلام بتازد. براى جلوگيرى از خطر محتمل ، به امر رسول الله (ص )، عبدالله بن جبير با پنجاه تيرانداز ورزيده ، در آن شكاف مستقر شدند و به آنان دستور داده شد كه در صورت موفقيت يا شكست سپاه اسلام ، آنها از جاى خود نجنبند و شكاف را خالى نگذارند.
رسول خدا (ص ) پس از آن ، روى به مسلمين نمود و خطابه اى كه خلاصه آن چنين است ، ايراد نمود:
اى مردم ! به شما آن مى گويم كه خداوند به من فرمود و آن وصيت كنم كه در كتاب آسمانى خود مرا به آن توصيه كرد.
به من امر فرمود كه دستورهاى او را به كار بندم و از آنچه حرام نموده ، دورى گزينم . هميشه پرهيزكار و پاكدامن باشم .
امروز شما در جايگاه مزد و پاداش خداوندى قرار گرفته ايد و روش شما سرمشق آيندگان خواهد بود. شما بايد خود را بر صبر و كوشش و فداكارى ، وادار كنيد. جنگ با دشمن و تحمل زخمها كارى است دشوار و فداكارى بسيار بايد تا در جنگ ها افتخار موفقيت و پيروزى نصيب شود.
قدم در ميدان جهاد بگذاريد و مردانه بكوشيد و از خداوند متعال درخواست كنيد كه شرف و افتخار را نصيب شما گرداند. من خواهان رشد و موفقيت شما هستم و از تفرقه و پريشانى شما بيمناكم .
روح الامين به قلب من القا كرده كه هر جاندارى تا روزى خود را به طور كامل در اين جهان بدست نياورد، نخواهد مرد و روزيش كم نخواهد شد. ممكن است روزى مقدر خود را كمى ديرتر بدست آورد، ولى محال است از آن محروم گردد. بنابراين در طلب روزى ، حرص مورزيد و خود را به حرام آلوده نكنيد و در آن راه به معصيت خداوند اقدام ننمائيد. زيرا آنچه سرنوشت و بهره شما است به شما خواهد رسيد و حرص و شتاب و بى پروائى شما، جز گناه و آلودگى اثرى به بار نخواهد آورد.
اى مردم مسلمان ! منزلت يك مومن نسبت به ساير مومنين ، منزلت سر است نسبت به بدن . پس اگر مومنى به سختى و مشقت افتد، بايد سايرين از رنج و عذاب او، رنجور و افسرده شوند. والسلام عليكم .
سپاه قريش صفهاى خود را مرتب ساخت . پرچم در دست جوانان عبدالدار بود. خالد بن وليد در ميمنه و عكرمة بن ابى جهل در ميسره و عمرو بن العاص و صفوان بن اميه فرمانده سواران و عبدالله بن ربيعه فرمانده تيراندازان و بت بزرگ (هبل ) كه قريش از مكه با خود آورده بودند، پيشاپيش آنان قرار داشت .
هند (زن ابوسفيان ) با گروهى از زنان مكه كه براى تحريك و تحريص ‍ سربازان ، به جبهه آمده بود، در انتهاى جنگجويان قرار گرفته ، به خواندن سرودهاى مهيج پرداختند.
نخستين كسى كه از سپاه قريش به ميدان آمد، طلحة بن ابى طلحه ، پرچم دار كفر بود. مبارز طلبيد. على (ع ) به ميدان شتافت و او را از پاى درآورد. رسول خدا تكبير گفت و مسلمانها هم ، صداى تكبير بلند كردند. نفر دوم و سوم و چهارم از بنى عبدالدار پى درپى به ميدان آمدند. همه بدست على (ع ) كشته شدند.
وحشت و هراسى عظيم بر دلهاى سپاهيان مكه افتاد. در آن حال مسلمانان به يك حمله شديد دست زدند و صفوف دشمنان را به هم ريختند. جمعى از آنان پا به فرار گذاشتند و شيرازه لشگر از هم پاشيده شد.
جنگجويان اسلام در گوشه و كنار ميدان ، جانبازى مى كردند و صميمانه از اسلام حمايت مى نمودند. تا جائى كه بت بزرگ (هبل ) را سرنگون كردند و قواى خصم را درهم شكستند. رفته رفته ، ميدان جنگ از سربازان مكه خالى شد و مسلمانان به جمع آورى غنائم جنگى و ضبط سلاحها و اموال دشمن پرداختند.
يك اشتباه خطرناك :
نيروهاى احتياطى كه به دستور صريح پيغمبر اسلام ، شكاف كوه عينين را اشغال كرده بودند، از دور، ميدان جنگ را تماشا مى كردند. منظره جمع آورى غنيمت ها و اموال دشمن ، يعنى يك مسئله مادى خيره كننده ، آنها را تحريك كرد كه در جمع غنائم شركت كنند. فرمانده آنان ، عبدالله بن جبير، كوشش كرد كه آنها را از اين تصميم باز دارد. ولى موثر واقع نشد و كم كم خط دفاعى شكاف ، ضعيف گرديد تا به جائى رسيد كه فرمانده با چند تن معدود باقى ماندند.
در آن حال يك ستون از نيروى مكيان وارد شكاف گرديد، كسانى را كه در محل بودند، به قتل رسانيد و از پشت سر بمسلمانان حمله كرد.
پرچم كفر ديگر باره برافراشته شد و فراريان از گوشه و كنار به زير پرچم گرد آمدند و صفوف از هم پاشيده مسلمين را محاصره كردند.
يكى از مشركين با صداى بلند فرياد زد: محمد كشته شد! اين خبر وحشت آور، و اين حمله شديد و غير مترقبه موجب شد كه مسلمانها پا به فرار نهادند و از ميدان گريختند. رسول خدا (ص ) در ميان دشمن قرار گرفته بود. على (ع ) مانند سپرى متحرك دور آن حضرت مى چرخيد و از هر سو، دشمنان را دفع مى كرد.
در آن روز بدن على (ع ) نود زخم برداشته و خون بسيار از بدنش ريخته بود. ولى از پاى درنيامد و همچنان به جهاد و دفاع ادامه مى داد. جبرئيل كه شاهد فداكارى و از خودگذشتگى على (ع ) بود، فرياد زد:
لا فتى الا على لا سيف الا ذوالفقار
(جوانمردى جز على و شمشيرى جز ذوالفقار نيست ). تاريخ اسلام ، به شهادت دوست و دشمن ، على (ع ) را در روز احد، تنها يار و ياور پيامبر شناخته و شهامت و ايمان و پايدارى او را با تجليل فراوان ياد مى كند.
لحظه به لحظه ، حلقه محاصره تنگ تر مى شد و دشمنان با جسارت بيشتر به رسول خدا (ص ) نزديك مى شدند. ولى چون به واسطه شجاعت على (ع ) نمى توانستند، خود را به رسول خدا (ص ) برسانند، سنگ مى پراندند. يكى از سنگها به پيشانى پيامبر رسيد و خون به صورتش جارى شد. سنگ ديگرى به وسيله عتبه بن ابى وقاص بر لب و دندان رسول اكرم (ص ) آمد كه دندانش شكست . شمشيرى بر شانه او زده شد. ولى چون دو زره در بر داشت ، كارگر نيفتاد و آن پيامبر عظيم الشان با تمام اين مصائب كه از دشمنان مى ديد، لب به نفرين آنان نگشود. بلكه از خداوند بزرگ هدايت و نجات آن قوم را مسالت مى فرمود.
از حوادث ناگوارى كه در آن روز واقع شد، شهادت حمزه سيدالشهداء، عموى بزرگوار پيغمبر بود. وى در حالى كه مردانه مى كوشيد و از دين خدا و پيغمبرش حمايت مى كرد، با حربه اى كه وحشى به سوى او پرتاب كرد، از پاى درآمد و به زمين افتاد. وحشى پهلوى او را شكافت و جگرش را
درآورده ، براى هند، زن ابوسفيان به ارمغان برد.
هند، پاره اى از جگر پاك حمزه را در دهان گذاشت كه ببلعد، و با اين كه چيزى از گلوى او پائين نرفت معروف به (جگر خوار) شد و مردم معاويه و اولاد او را (فرزندان هند جگر خوار) مى ناميدند.
جنگ احد به نفع قريشيان پايان يافت . سپاهيان مكه در حالى كه از موفقيت خود لبخند بر لب داشتند، ميدان جنگ را به سوى مكه ترك گفتند. پيامبر اسلام ، كنار كوه ايستاده و به آن تكيه داده بود. يارانش از گوشه و كنار به دور او جمع مى شدند. ولى از آمدن حمزه خبرى نبود. رسول اكرم (ص ) با نگرانى و تشويش ، على (ع ) را براى كسب خبر و اطلاع از حمزه به ميدان فرستاد. مدتى گذشت از بازگشت على (ع ) هم خبرى نشد.
رسول خدا، شخصا به ميدان قدم گذاشت و به جستجو پرداخت . ناگهان منظره اى هولناك و وحشت آور در برابر آن حضرت آشكار شد.
آه ! حمزه را كشته اند و او را مثله كرده اند. اشگ از ديدگان آن حضرت جارى شد و مطابق اخبار اهلبيت عليهم السلام ، روزى سخت تر و ناگوارتر از آن روز، در سراسر زندگانى رسول الله (ص ) نبوده است .
پيغمبر اسلام (ص ) عباى مبارك را از دوش برداشت و بر جسد پاك و مطهر عموى عالى مقام خود افكند و به اين وسيله آن منظره رقت بار را از انظار دوستان و بستگان مستور نمود. سپس بر جنازه حمزه نماز گذارد و در آن نماز هفتاد مرتبه (الله اكبر) گفت و او را به لقب سيدالشهداء مفتخر فرمود.
سپس اجساد ساير شهيدان را از نقاص مختلف ميدان جمع آورى كردند و بر آنها نماز خواندند و به خاك سپردند.
تازه داماد در آغوش شهادت :
در بين اجساد پاك شهيدان احد، جسدى ديده مى شد كه سند زنده فداكارى و جانبازى سربازان مسلمان بود. حنظله جوانى بود كه حدود بيست و چهار سال از عمرش گذشته و درست در همان شبى كه روز آن جنگ احد اتفاق افتاد، مقدمات زفافش فراهم شده بود.
رسول خدا(ص ) به اين جوان اجازه فرمود كه براى انجام زفاف در مدينه بماند و سپس به مجاهدين بپيوندد.
در ضيافتى كه به عنوان وليمه دامادى بر پا شده بود، گروهى از مسلمين با اينكه عازم جنگ بودند، حضور يافتند و پس از صرف شام ، داماد را به حجله فرستادند و رفتند.
سحرگاه ، تازه عروس ، حنظله را ديد كه زره مى پوشد و سلاح جنگ بر تن مى كند. اين عمل براى او عجيب و باور نكردنى بود. با حيرت پرسيد: مگر رسول خدا تو را از جنگ معاف نفرموده است ؟!
حنظله زير لب گفت : چرا. زن پرسيد: پس براى چه زره پوشيده و شمشير بسته اى ؟! گفت : مى خواهم به سپاه اسلام ملحق شوم . گفت : پس مرا به كه مى سپارى ؟! حنظله در حاليكه صدايش از ايمان محكم و تصميم قاطع او حكايت مى كرد، گفت : به خدا مى سپارم .
عروس براى منصرف ساختن حنظله به گريه و التماس و زارى متوسل شد. ولى اثرى در اراده داماد ننمود. در آخرين لحظات كه حنظله مى خواست قدم از اطاق بيرون بگذارد، زن گفت : لحظه اى صبر كن ! آنگاه با شتاب از خانه بيرون جست و چند تن از همسايگان را با خود به خانه آورد و رو به شوهر خود كرد و گفت : در حضور اين چند نفر اقرار كن كه با من زفاف كرده اى . حنظله گفت : اقرار مى كنم ولى منظور تو از اين اقرار چيست ؟
عروس در حالى كه گريه راه گلويش را گرفته بود، رو به حضار كرد و گفت : ديشب در خواب ديدم كه درهاى آسمان باز شد و حنظله به سوى بالا پرواز كرد و از نظرم ناپديد گرديد. من مى دانم كه شوهرم از اين جنگ برنخواهد گشت . خواستم شما گواه باشيد كه اگر فرزندى از من بوجود آمد، به شوهرم حنظله متعلق خواهد بود.
اين موانع كه بر سر راه حنظله بوجود آمده بود، روى قاعده طبيعى بايد او را از تصميم خود باز دارد. ولى ايمان به خدا و عشق به جانبازى كه در اعماق قلبش ريشه دوانده بود، مانند جاذبه نيرومند او را به سوى ميدان جنگ مى كشانيد. آخرالامر با همسر عزيزش خداحافظى كرد و پشت پا به عيش و نوش دنيا زد و خود را به جبهه جنگ رسانيد.
حنظله در ميدان احد، مردانه به صفوف حمله مى كرد و از دين خدا حمايت مى نمود. ناگاه از سپاهيان قريش نيزه خود را به شكم او فرو برد. وى به جاى اينكه به عقب برگردد تا از فشار نيزه در امان بماند، جلو رفت و با جلو رفتن ، نيزه از پشتش به در آمد. ولى در آخرين رمق ، كه كاملا به قاتل خود نزديك شده بود، با شمشيرش سر از بدن او برداشت .
به اين ترتيب حنظله به شهادت رسيد و خوابى كه همسرش ديده بود، تعبير شد و مطابق نقل مورخين ، چون اين جوان موفق نشده بود غسل جنابت بجاى آورد، فرشتگان آسمان وى را غسل دادند و به اين جهت او را غسيل الملائكه ناميدند.
جنگ خندق
يا ايها الذين امنوا اذكروا نعمة الله عليكم اذ جائتكم جنود فارسلنا عليهم ريحا و جنودا لم تروها...
(سوره احزاب : 10)
قريش تصميم گرفته است درخت توحيد را از ريشه در آورد. بت پرستان مكه آماده شده اند به هر قيمتى است از محمد(ص ) و ياران او اثرى باقى نگذارند و به دنبال اين تصميم ، اقداماتى كرده اند. ولى اقدامات گذشته آنها كه به صورت جنگ هاى بدر و احد بوده است ، آنها را به مقصد اصلى نرسانيده است .
اگر چه از جنگ احد، قريشيان خوشحال برگشتند، ولى باز هم عقده قلبى آنها باز نگرديد. زيرا هنوز پايگاه اسلام به جاى خود باقى است و محمد و يارانش به روش خود ادامه مى دهند.
چند تن از يهوديان مدينه ، از جمله : حى بن اخطب ، به مكه آمدند و با سران قريش ملاقات و مذاكراتى انجام دادند.
يهود اظهار داشتند: بايد يك اقدام همه جانبه براى ريشه كن ساختن اسلام بنمائيم ، كه در آن از قبائل مختلف عرب كمك بگيريم و ما يهوديان هم آنچه قدرت داريم در اين راه بكار مى اندازيم . ابوسفيان و ساير اشراف قريش از اين پيشنهاد حسن استقبال كردند و آمادگى خود را اعلام داشتند.
سپس يهوديان نزد طايفه غطفان رفتند و با آنها نيز در اين باره مذاكره و موافقت آنان را هم جلب نمودند.
چند روز به تهيه مقدمات گذشت و آنگاه سپاهى عظيم بالغ بر ده هزار جنگجو، به فرماندهى ابوسفيان از مكه حركت كرد. در بين راه هم گروهى از قبائل مختلف عرب به آنها پيوستند و مانند سيلى بنيان كن ، به جانب مدينه سرازير شدند.
خبر حركت سپاه مكه به رسول اكرم (ص ) رسيد و با ياران خود در اين مورد به مشورت و تبادل نظر پرداخت . سلمان فارسى اظهار داشت : در كشور ما معمول است كه چون سپاهى عظيم به ما حمله كند، دورتادور شهر را خندق حفر مى كنيم كه دشمن نتواند از همه جانب ما را مورد حمله قرار دهد. پيامبر اسلام (ص ) اين نظر را پسنديد و مسلمانان به رهبرى آن حضرت حفر خندق را آغاز كردند.
سپاه قريش موقعى به حدود مدينه رسيد كه مسلمانان از كار خندق فراغت يافته و مانعى بزرگ در سر راه دشمن بوجود آورده بودند. مكيان از ديدن خندق دچار حيرت شدند. زيرا اين كار در بين عرب سابقه نداشت . ولى ندانستند كه اين نظريه ، وسيله يك مسلمان ايرانى ، يعنى سلمان فارسى اظهار و مورد عمل قرار گرفته است .
جنگجويان قريش ، در نظر داشتند بدون پياده شدن در مدينه كار مسلمانان را يكسره كنند و برگردند. ولى در اين حال خود را ناچار ديدند كه خيمه ها بر سر پا كنند و مدينه را محاصره نمايند.
حى بن اخطب ، ديگر باره فعاليت خود را آغاز كرد و براى ملاقات (كعب بن اسد) فرمانرواى يهوديان بنى قريظه ، به پاى قلعه آنها آمد. ولى كعب از پذيرفتن و ملاقات او امتناع نمود. حى بن اخظب دست بردار نبود و با هر نيرنگى بود، كعب را راضى كرد كه چند لحظه با او ملاقات نمايد. در اين ملاقات ، حى بن اخطب گفت : براى تو عزت دنيا را آورده ام . كعب گفت : بخدا قسم كه تو ذلت و خوارى دنيا را آورده اى .
گفت : اينك قبائل نيرومند قريش و غطفان با عزمى راسخ آمده اند كه از اينجا باز نگردند تا كار محمد و يارانش را خاتمه دهند. حال موقع آن است كه تو هم با ما هماهنگ شوى و ما را در اين راه كمك كنى .
كعب گفت : ما از محمد(ص ) جز وفا و نيكى چيزى نديده ايم . ما را به حال خود بگذار و بيرون شو. اما حى بن اخطب ، به قدرى افسون و افسانه به گوش او خواند تا موافقتش را جلب نمود و عهدنامه عدم تعرضى كه با رسول خدا(ص ) امضاء كرده بودند، پاره كرد.
اين خبر، يعنى خبر پيمان شكنى يهود بنى قريظه در اين موقع حساس ، بر وخامت اوضاع مدينه افزود و مسلمانان را سخت نگران ساخت . زيرا اين مطلب از دو سوى حائز اهميت بود. يكى آنكه نيروى قابل ملاحظه اى بر تعداد دشمنان مى افزود و ديگر آنكه زحماتى كه مسلمين در حفر خندق متحمل شده بودند، بى اثر مى شد و دشمن مى توانست از طريق اراضى و قلاع بنى قريظه به آسانى وارد مدينه شود.
اولين ضربه به قريش :
روزهاى محاصره كم كم به طول انجاميد. سپاهيان مكه احساس خستگى كردند و از اينكه تاكنون نتيجه اى بدست نيامده افسرده خاطر شدند.
يكى از روزها (عمرو بن عبدود)، فارس يليل ، به همراهى (منبة بن عثمان ) و (نوفل بن عبدالله ) بر اسبهاى خود نشسته و از يكى از نقاط خندق ، كه عرضش كمتر بود با يك پرش اسب ، خود را به اردوگاه مسلمين نزديك ساختند. عمرو كه سوابقش در ميدان هاى جنگ بسى درخشان وصيت شجاعتش سراسر منطقه عربستان را فراگرفته بود، فرياد زد:
كيست كه به ميدان من آيد و با من زورآزمائى كند؟! نفس در سينه مسلمانان
بند آمده و همه سر به زير افكنده بودند.
عمر بن خطاب كه شايد بيش از ديگران دچار اضطراب و ترس شده بود، براى اينكه عذرى جهت ترس خود و سايرين بتراشد، شرحى درباره شجاعت عمرو و سوابق او به عرض رسانيد و بيشتر به وحشت و هراس ‍ مردم افزود.
رسول خدا(ص ) بى آنكه به سخنان بى مورد عمر اعتنائى كند، يا بدان جوانى گويد، خطاب به مسلمانان كرد و فرمود: كيست كه به مبارزه اين بت پرست اقدام كند؟!
در آن حال كه سكوت مرگبارى بر مردم حكومت مى كرد و از هيچ جا صدائى شنيده نمى شد، يك صدا، آرى فقط يك صدا از حنجره پاك و معصوم على (ع )، به نداى رسول الله (ص )، جواب مثبت گفت ، او اظهار داشت :
يا رسول الله ! من به ميدان او مى روم ! هنوز رسول اكرم (ص ) با ميدان رفتن على (ع ) موافقت نكرده بود، كه مجددا بانگ عمر بن عبدود از ميان ميدان شنيده شد كه مى گفت :
اوه . من كه از بس مبارز طلبيدم ، صدايم گرفت . چرا كسى جواب نمى گويد؟! اى پيروان محمد! مگر شما معتقد نيستيد كه اگر كشته شويد به بهشت مى رويد و اگر كسى را بكشيد، مقتول شما در دوزخ خواهد بود؟ آيا هيچيك از شما ميل بهشت نداريد؟!
ديگر باره على (ع ) از جا برخاست و گفت : اى رسول خدا(ص ) جز من كسى مرد ميدان او نيست .
پيامبر اسلام (ص ) موافقت فرمود و عمامه خود را بر سر على بست و زره خود را بر او پوشانيد و به او را بسوى ميدان فرستاد و در عقبش دعا كرد و پيروزى او را از خداوند درخواست نمود.
على با قدمهاى محكم به سوى ميدان شتافت و خود را به عمرو بن عبدود رسانيد و به اين بيان عربده هاى مستانه او را پاسخ داد:
آرام باش كه اينك جوابگوى تو بدون كوچكترين عجز به سوى تو آمد.
پاسخ دهنده تو فردى با ايمان و بصير است و پاداش خود را از خداوند مى خواهد.
من اميدوارم كه به زودى كنار نعشت زنان نوحه گر بنشانم .
با ضربتى كه آوازه و داستانش در روزگارها باقى ماند.
رسول محترم اسلام (ص ) كه از دور ناظر روبرو شدن على و عمرو بود به يارانش چنين فرمود:
برز الايمان كله الى الشرك كله .
اينك عالى ترين مظاهر ايمان (على عليه السلام ) با خطرناكترين جرثومه هاى شرك و بى ايمانى (عمرو بن عبدود) در برابر هم قرار گرفتند.
عمرو كه هرگز باور نمى كرد جوانى به اين سن و سال جرئت ميدان او را داشته باشد، با حيرت پرسيد: كيستى اى جوان از خود گذشته ؟ فرمود: من على بن ابيطالب بن عبدالمطلب بن هاشم هستم .
عمرو كه با شنيدن نام على ، خاطرات جنگ بدر و شجاعت بى نظير او را بنظر آورده بود، گفتارى دوستانه آغاز كرد كه شايد بدينوسيله از جنگ على و چنگ مرگ نجات يابد. لذا با لحنى خودمانى اظهار داشت :
برادرزاده ! واقعا حيف است مانند تو جوانى به دست من كه فارس يليلم مى گويند، به خاك و خون افتد، من هيچگاه دوستى با پدرت ابيطالب را فراموش نمى كنم . صلاح در اين است كه تو بجاى خودت بازگردى تا كسى ديگر به ميدان من آيد.
على (ع ) تبسمى كرد و گفت :
ولى مرا حيف نمى آيد كه فارس يليل بدست من از پاى درآيد و با شمشير من به خاك و خون افتد. ديگر آنكه اين سخنان را كنار بگذار و راجع به موضوع خودمان صحبت كن . من شنيده ام كه وقتى دست به پرده كعبه زده بودى ، با خداى خود پيمان كردى كه هر گاه در ميدان جنگ ، حريف تو، سه خواهش كند، اگر بتوانى هر سه و گرنه يك خواهش او را برآورى . عمرو گفت : چنين بوده است .
فرمود: اينك من از تو سه خواهش دارم و روى پيمان خودت ، بايد حداقل به يكى از آن سه عمل كنى .
گفت : كدام است سه حاجت تو؟! فرمود: اول آنكه دست از شرك و بت پرستى بردارى و راه توحيد و يكتاپرستى را برگزينى . محمد(ص ) را پيامبر حق بدانى و در ميان جامعه مسلمين با عزت و سعادت زندگى كنى .
گفت : اجابت اين خواهش براى من غير ممكن است . دومى را بگو.
گفت : دوم آنكه از جنگ با ما بگذرى و از راهى كه آمده اى برگردى . ما را با اين اعراب خونخوار به حال خود بگذارى . اگر محمد(ص ) بر حق نباشد، عربها كار او را فيصله مى دهند و مسووليت جنگ با او هم از شما برداشته خواهد شد.
عمرو گفت : اين پيشنهاد، عاقلانه و قابل پذيرش است . ولى متاءسفانه براى من ، در اين موقع امكان پذير نيست . زيرا زن و مرد مكه مرا هنگام حركت به يكديگر نشان مى دادند و مى گفتند: (فارس يليل به جنگ محمد مى رود.) اينك اگر برگردم سيل ملامت و سرزنش از همه جانب به سوى من روان خواهد شد. بگو پيشنهاد سومت چيست ؟
على (ع ) گفت : سومين خواهشم آن است كه پياده شوى تا با يكديگر بجنگيم . زيرا من پياده هستم .
عمرو با يك جستن ، از اسب پياده شد و در حالى كه از قوت قلب و صراحت لهجه على (ع ) خشمگين بود، به سوى او شتافت و شمشير خود را بر سرش فرود آورد. اين ضربت آنچنان سهمگين بود كه سپر از هم دريد و مقدارى از سر على (ع ) را شكافت .
على (ع ) بدون فوت وقت ، زخم سر خود را برق آسا بست و پيش از آنكه فرصت حمله مجدد به عمرو داده شود، با يك ضربه شمشير پاهاى او را قطع كرد.
تنه سنگين عمرو با شدت بر زمين افتاد. گرد و غبارى غليظ آن نقطه ميدان را فراگرفت . بطورى كه هيچيك از دو حريف ديده نمى شدند. آنچه اكثريت مردم احتمال مى دادند، پيروزى عمرو و كشته شدن على (ع ) بود.
سكوتى پر حيرت بر دو سپاه مسلط گشته و همه در انتظار نتيجه جنگ بودند. لحظه اى به اين صورت گذشت . ولى ناگهان نداى الله اكبر در دشت و بيابان طنين انداخت . اين ندا، نداى على بود.
نسيم ملايمى وزيد. گرد و خاك را به يك سو كشاند. وضع ميدان روشن شد. على (ع ) با فتح و پيروزى ، در حالى كه سر بريده عمرو را به دست داشت و قطرات خود از شمشيرش به خاك مى افتاد، به سوى پيامبر اسلام (ص ) آمد.
رسول خدا(ص ) فرمود:
ضربه على يوم الخندق افضل من عباده الثقلين الى يوم القيمة . .
ضربت على در روز خندق گرانبهاتر است از عبادت جن و انس تا روز قيامت و اين گفتار مبالغه نيست . زيرا اگر فداكارى على در آن روز نبود، اساس اسلام به دست عمرو بن عبدود و سربازان احزاب ، ويران مى شد و اثرى از خداپرستى باقى نمى ماند.
يك تاكتيك نظامى :
كشته شدن عمرو، پشت نيروى قريش را درهم شكست . منبة بن عثمان و نوفل بن عبدالله كه همراه عمرو از خندق جسته بودند، با ديدن پيكر خونين او پا به فرار گذاشتند. نوفل هنگام فرار در خندق افتاد و مسلمانان به او سنگ مى زدند و آخر كار او هم با شمشير على (ع ) كشته شد.
شبى از شبها كه هنوز قواى دشمن ، مدينه را در محاصره داشت و مسلمانان سخت ترين حالات را مى گذراندند، مردى به نام نعيم بن مسعود از طايفه غطفان به حضور رسول اكرم (ص ) شرفياب شد و اظهار داشت :
يا رسول الله ! من اسلام اختيار كرده ام ولى هيچكس از مسلمانى من اطلاع ندارد. اينك من در اختيار شمايم . به هر چه فرمان دهى ، اطاعت مى كنم . رسول خدا(ص ) فرمود: برو و در خفا به اسلام خدمت كن و در صورتى كه بتوانى بين دشمنان تفرقه انداز.
نعيم خداحافظى كرد و يكسر به كنار قلعه بنى قريظه آمد. حلقه در را به صدا درآورد و پس از لحظه اى به درون قلعه راه يافت و با كعب بن اسد، رئيس ‍ بنى قريظه به مذاكره پرداخت و در خلال سخنانش چنين گفت :
شما سوابق دوستى مرا با خودتان مى دانيد و من در چنين لحظات حساس ‍ كه خطرى عظيم شما را تهديد مى كند، وظيفه خود دانستم كه مطالبى را گوشزدتان كنم .
سپاه قريش و نيروى غطفان كه اينك مدينه را محاصره كرده اند و شما هم با آنها هماهنگ شده ايد، هيچيك ساكن اين منطقه نيستيد. چه غالب شوند و چه مغلوب ، به وطن خود باز مى گردند. ولى شما...
آرى شما با محمد همسايه و ساكن اين سرزمين هستيد. به من بگوئيد: اگر قريش شكست خوردند و رفتند، تكليف شما چه مى شود و شما با محمد چه خواهيد كرد؟! شما با كدام تضمين با قريش پيوسته ايد؟! آيا قريش ‍ تعهدى به شما سپرده است كه تنهايتان نگذارد و بدست دشمنتان نسپارد؟!
من معتقدم شما براى اطمينان از عواقب كار، چند تن از رجال و اشراف قريش و غطفان را بگيريد و به عنوان گروگان در قلعه خود نگهداريد. تا در صورت بروز حوادث نامطلوب ، آنها مجبور به يارى شما باشند.
اين سخنان را نعيم با حرارتى زايدالوصف و لحنى كاملا صميمانه ادا كرد و اثرى عميق در يهوديان نمود. آنها مثل اينكه از خواب گرانى بيدار شده باشند، از راهنمائى هاى نعيم تشكر كردند و تصميم گرفتند به آن عمل كنند.
نعيم پس از آن به سوى سپاه قريش آمد و ملاقاتى با رجال و اشراف مكه به عمل آورد. در اين ملاقات به ابوسفيان و ساير سران سپاه چنين گفت :
آقايان ! من از دوستان شما هستم . گزارش خيلى مهم و محرمانه اى به دست آورده ام كه لازم بود فورا شما را را مطلع سازم . بديهى است كه شما هم در حفظ اين راز بزرگ و پنهان نگاهداشتن آن كوتاهى نخواهيد كرد.
شنيده ام كه يهوديان بنى قريظه از پيمان شكنى خود پشيمان شده اند و براى جبران اين لغزش ، با محمد تماس گرفته و گفته اند: (ما از كار خود شرمنده ايم و در مقابل حاضريم چند تن از رجال قريش را به عنوان گروگان بگيريم و تسليم شما كنيم و آنگاه به اتفاق شما، با قريشيان بجنگيم .) محمد(ص ) هم به اين پيشنهاد راضى شده و يهوديان به اجراى اين نقشه مصمم هستند. اينك وظيفه شما است كه اگر يهود، از شما گروگان خواستند، از اقدام به اين كار خوددارى نمائيد.
سپس نعيم با رجال قريش خداحافظى كرد و به ديدار سران قبيله غطفان شتافت . در آنجا هم پس از شرح دوستى و وفادارى و خويشاوندى خود با آنان ، بياناتى مانند آنچه با قريش گفته بود در ميان نهاد و آنها را از خيانت يهود، سخت بيمناك و هراسان نمود.
روز بعد كه روز شنبه بود، قريش هيئتى را به رياست عكرمة ابى جهل نزد يهوديان فرستادند و پيغام دادند كه : توقف ما در اين بيابان به طول انجاميد، حيوانات ما هلاك شدند و بيش از اين جاى درنگ نيست . همين امروز آماده باشيد كه كار را يكسره كنيم .
يهوديان اظهار داشتند: امروز روز شنبه است و ما روز شنبه به هيچ كارى اقدام نمى كنيم . به علاوه ما اساسا شركت در جنگ نخواهيم كرد، تا شما چند تن از بزرگان خودتان را به ما گروگان بدهيد، تا ما در اين جنگ به كمك شما بشتابيم .
اين سخن يهود، راستى گفتار نعيم بن مسعود را بر قريش آشكار ساخت و آنها گفتند: يك نفر را هم به شما نخواهيم داد. يهوديان هم از امتناع قريش ‍ در سپردن گروگان به پيش بينى نعيم آفرين گفتند و دانستند او درست گفته است و به اين ترتيب اختلاف ميان دو نيروى ضد اسلامى افتاد و بالنتيجه مقدار قابل ملاحظه اى از قدرت خصم ، كاسته شد.
آن روز گذشت ، جنگى هم واقع نشد و شب فرا رسيد. از ابتداى شب ، هوا رو به سردى گذاشت و باد هم وزيدن گرفت . رفته رفته هوا به قدرى سرد شد كه قريش در خيمه ها آتش افروختند. باد هم بر شدت خود افزود تا حدى كه خيمه ها را از جا كند. طنابها پاره شد، آتشها را پراكنده ساخت و زندگى قريش را بر هم زد.
در آن شب رسول اكرم (ص ) مرتبا در پيشگاه خداوند به راز و نياز مشغول بود و براى دفع شر قريش از حق تعالى استمداد مى كرد. حذيقه بن يمان مى گويد: به دستور پيامبر اسلام (ص ) در آن دل شب ، براى كسب خبر، به سپاه قريش آمدم و خود را به خيمه ابوسفيان رساندم .
وضع عجيبى بود. همه از سرما مى لرزيدند. خيمه ها به هم ريخته و همه آشفته بودند. ابوسفيان به اطرافيانش گفت : (مى بينيد. حيوانات ما تلف شدند. بنى قريظه با ما مخالفت كردند. اين باد سرد خودمان را هم خواهد كشت . من معتقدم ماندن ما در اينجا مصلت نيست . اينك من آماده بازگشت به مكه ام .) اين سخن بگفت و بر شتر خود نشست و به راه افتاد. سايرين هم به متابعت او، شبانه كوچ كردند و مدينه از محاصره نظامى كه مسلمانان را به جان آورده بود، نجات يافت .
صبح روز بعد، از سپاه نيرومند قريش ، كسى در اطراف مدينه ديده نمى شد. مسلمين با چهره هاى خندان و دلهاى شادمان ، رفت و آمد مى كردند و شهر مدينه وضع عادى خود را باز يافته بود.

next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
حضرت محمد ص
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394

محمّد (ص )
بعثت
لقد من الله على المومنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم اياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة .
(سوره آل عمران : 164)
قرنها از زمان عيسى مى گذشت و از طرف خداوند متعال ديگر پيامبرى مبعوث نشده بود. گروهى از مردم تابع دين مسيح ، جمعى پيرو موسى و بيشتر مردم ، اساسا از پرستش خداى يگانه منحرف گشته بودند.
بت پرستى رواج كامل يافته و خصوصا در حجاز و مكه توجه مردم به بت پرستى بيش از هر چيز بود. دورانى بود تاريك و ظلمانى . روح انسانيت از ميان رفته بود. وحشيگرى و بربريت بر سر مردم سايه افكنده بود. آدم كشى و خونريزى امرى عادى به حساب مى آمد. عواطف مردم كشته شده و چراغهاى هدايت خاموش گرديده بود.
جزيرة العرب در درياى بدبختى غوطه مى خورد. دختر كشى نظام اجتماعى را به خطر انداخته بود. شرابخوارى ، بى عفتى ، قمار، ربا، دزدى و ساير انحرافات كم و بيش رواج داشت .
بازار دين و معنويت و فضايل اخلاقى از رونق افتاده و كسى خريدار آن نبود.
در چنين دوران تاريك و پر خفقان و در چنين پر فتنه و فساد بود كه ناگهان :

ستاره اى بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد

پروردگار بزرگ ، براى دنياى بشريت ، پيامبر عظيم الشاءن و عالى مقام اسلام ، خاتم انبياء محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را برانگيخت و او را مامور هدايت بشر نمود.
با بعثت رسول اكرم ، نور سعادت در افق زندگانى مردم پديدار و دريچه نيك بختى به روى آنان گشوده شد.
مكتب موسى بن عمران ، دبستان دين و مكتب عيسى بن مريم دبيرستان دين بود كه هر كدام به مناسبت زمان خود مبعوث شدند و بشر را به طرف كمال ، سوق دادند.
اما مكتب خاتم انبياء دانشگاه عالى دين بود كه نه تنها براى يك نسل بوجود آمد، بلكه خداوند متعال ، او را براى رهبرى و هدايت مردم روى زمين ، تا آخر دنيا فرستاد. او خاتم انبياء و آخرين پيغمبرى بود كه به رسالت مبعوث گرديد.
بت پرستان مكه ، به جاى آن كه از اين چراغ نورانى استفاده كنند و در پرتو آن نور، سعادت خود را تاءمين نمايند، علم مخالفت برافراشتند و براى خاموش كردن نور خدا شروع به فعاليت نمودند.
گاهى با استهزاء و مسخرگى و زمانى با تهمت هاى ناروا و آزارهاى ناجوانمردانه پيغمبر را جواب مى گفتند.
روزى خاتم انبياء براى اداء رسالت ، به طائف رفته بود. اهالى آن منطقه نه تنها دعوت او را نپذيرفتند، بلكه جمعى را بر سر راه فرستادند و وقتى رسول اكرم به سوى مكه بر مى گشت ، او را سنگباران كردند به طورى كه خود از پاهاى مقدسش جارى بود.
قريش براى كشتن رسول اكرم (ص ) نقشه ها كشيدند و جديت ها كردند ولى خداوند متعال به دست جمعى از مردان با حقيقت ، نقشه هاى مخالفين را نقش بر آب كرد.
فداكاريهاى ابوطالب - عموى بزرگوار پيغمبر - در اين مورد براستى قابل تمجيد و ستايش است . كسانى كه با تاريخ مفصل اسلام آشنائى دارند مى دانند كه ابوطالب و فرزند عالى مقامش اميرالمومنين على (ع ) در پيشرفت اسلام سهم بزرگى دارند.
اول كسى كه به خاتم انبياء (ص ) ايمان آورد و دست ارادت به دست آن حضرت داد، على (ع ) بود. در موارد بى شمارى ، جان خود را در راه يارى پيغمبر به خطر انداخت كه آياتى از قرآن كريم شاهد زنده ما است .
ليلة المبيت شبى است كه حدود شصت نفر از دشمنان سر سخت پيغمبر به قصد قتل او، خانه اش را محاصره كردند. رسول اكرم (ص ) آن شب على را در بستر خود خوابانيد و به راهنمائى خداوند از مكه فرار كرد. آن شب براى على (ع ) شبى خطرناك بود اما او با يك دنيا ايمان حاضر شد در بستر رسول اكرم بخوابد و جان خود را فداى او كند.
اين مورد، يكى از صدها موردى است كه على (ع ) در راه اسلام فداكارى كرد و ساير موارد را به كتب مفصل وا مى گذاريم .
جنگ هاى بدر، احد، احزاب ، خيبر، و ديگر غزوات شاهد و گواه فداكاريها و از خودگذشتگى هاى پيشواى بزرگ شيعه على (ع ) هستند.
نكته ديگرى كه بايد در پايان اين بحث يادآور شويم خدمات يك شخصيت بزرگ و يك بانوى فداكار است .
خديجه كبرى (ام المومنين ) همسر با وفاى پيغمبر (ص ) اول بانوئى است كه دعوت پيغمبر اسلام را اجابت كرد و به او ايمان آورد.
او در راه يارى اسلام ، از جان و مال خود مضايقه نكرد و از بذل مساعى خوددارى ننمود يك سهم بزرگ ، از پيشرفت اسلام مربوط به خديجه (ع ) است .
خديجه موجب سرافرازى و روسفيدى زنان جهان شد و با خدمات گرانبهاى خود در دنيا و آخرت ، ارجمندترين مقام ها را احراز كرد.
اسراء
بسم الله الرحمن الرحيم
سبحان الذى اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى ...
(سوره اسراء: 1)
شب به پايان رسيد و سپيده صبح نزديك بود كه رسول اكرم (ص ) از ام هانى - دختر ابوطالب (ع ) - آب وضو خواست ، وضو گرفت و چون سپيده دميد، نماز صبح ادا فرمود سپس ام هانى را طلبيد تا امر مهمى را كه در همان شب واقع شده بود به او خبر دهد.
امرى كه بسيار عجيب و قابل توجه بود و خداوند متعال پيغمبر عزيزش را به آن اختصاص داد و تشريف خاصى بود كه به رسول گراميش عطا فرمود.
ام هانى كه از ياران با وفاى انبيا و قلباعلاقه مند و مومن به آن حضرت بود به حضور آمد.
رسول خدا فرمود: اى ام هانى ! همانطورى كه مشاهده كردى من نماز عشاء را در اينجا خواندم سپس خداوند متعال مرا به بيت المقدس برد من در مسجد اقصى نماز خواندم و اينك هم نماز صبح را چنانكه مى بينى در اينجا مى خوانم و تصميم دارم هم اكنون به مجمع قريش بروم تا اين عنايتى را كه خداى بزرگ نسبت به من فرموده به آنها اطلاع دهم و آنها را از قدرت خداوند با خبر سازم .
ام هانى ، زنى با ايمان و معتقد به پيغمبرى رسول خدا (ص ) بود و شك و ترديدى در راستگويى خاتم انبياء نداشت و لذا صحت اين خبر نيز مانند آفتاب نزد او روشن و آشكار بود اما او قريش را خوب مى شناخت . دشمنى و عدوات آنان را نسبت به پيغمبر مى دانست . آزارها و مسخرگيهاى آنها را ديده بود. بدين جهت از اين تصميم رسول خدا (ص ) ناراضى به نظر مى رسيد و مى ترسيد، كفار قريش پيغمبر را استهزاء كنند و شايد هم دست به آزار او بگشايند.
ام هانى لحظه اى به فكر فرو رفت آنگاه سر برداشت و گفت اى رسول محترم ! و اى پسر عموى عزيز! تو را به خدا نزد اين قوم مشرك مرو و اين حديث را براى آنها بيان مكن . آنان با تو دشمن هستند و بهانه اى مى خواهند كه تو را آزار كنند. بگذار اين خبر مكتوم بماند و مخالفين دست آويزى پيدا نكنند.
اين سخنان ، اگر چه از روى صميميت و خيرخواهى ادا شد اما براى رسول خدا (ص ) قابل قبول نبود. زيرا لغت ترس براى پيغمبر مفهومى نداشت .
لحظه اى بعد، رسول خدا (ص ) از خانه بيرون آمد و به سوى مسجد الحرام رهسپار شد، در مسجد جمعى از قريش حضور داشتند. ابوجهل كه نظرش ‍ به آن حضرت افتاد، از ميان جمعيت با لحن تمسخرآميز گفت :
از طرف خدا تازه اى براى تو پيش نيامده ؟
فرمود: چرا، شب گذشته خداوند مرا به بيت المقدس برد. ابوجهل گفت : ديشب بيت المقدس رفتى اينك بامداد است اينجا هستى ؟ فرمود:
آرى خداوند مرا شبانه به بيت المقدس برد. در آنجا جمعى از پيامبران گذشته را ديدار كردم . از آن جمله ابراهيم ، موسى و عيسى بن مريم بودند، من نماز خواندم آنان به من اقتدا كردند.
مطعم بن عدى گفت : آيا تو دو ماه راه را در يك شب رفتى ؟ من شهادت مى دهم كه تو دروغ مى گويى ! قريش گفتند: دليل صدق ادعاى تو كدامست ؟ فرمود ديشب در فلان وادى ، فلان كاروان را ديدم ، شترى از شتران خود را گم كرده و در جستجوى او بودند. در ميان متاع آنها ظرف آبى بود كه روى آن را پوشانده بودند. من آب آن ظرف را خوردم و سپس روى ظرف را پوشانيدم .
قريش گفتند: اين يك دليل ، دليل ديگرت چيست ؟
فرمود: به فلان كاروان هم برخوردم ، شتر فلان كس رم كرده و دستش ‍ شكسته بود شما پس از رسيدن آن كاروان از آنها بپرسيد تا صدق سخن من بر شما معلوم شود.
گفتند: اين هم يك نشانه ، حالا بگو كاروان تجارتى ما را در كجا ديدى ؟ فرمود كاروان شما را در وادى تنعيم ، چنين و چنان ديدم . پيشاپيش كاروان شما شترى به رنگ سياه و سفيد بود و هنگام طلوع آفتاب ، آن كاروان خواهد رسيد.
قريش كه اين جمله را شنيدند، گفتند: محمد ميان ما و خودش حكم كرد و صدق يا كذب سخن او تا چند لحظه ى بعد كه خورشيد طلوع مى كند آشكار خواهد شد.
اين سخن گفتند و همه به سوى بيابان دويدند و بيرون شهر به انتظار طلوع آفتاب و رسيدن كاروان خود نشستند.
هنوز توقف آنها به طول نيانجاميده بود كه يكى از آنها فرياد زد: اينك خورشيد طلوع كرد... كه ديگرى از جانب ديگر گفت : و اين هم كاروان ما به همان هيئتى كه محمد خبر داد از دور نمايان شد.
قريش با ديدن اين آيت روشن ، باز هم از عناد خود، دست نكشيدند و به كفر و سرسختى باقى ماندند.
هجرت
و اذ يمكربك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكرو الله و الله خير الماكرين .
(سوره انفال : 41)
بت پرستان قريش ، در مقابل تبليغات خاتم انبياء و مشاهده آيات و معجزات ، سرسختى نشان دادند و حاضر به قبول دين حق نشدند. آنها فكر مى كردند كه اگر ايمان بياورند سيادت و سروريشان پايان مى يابد و راه دخلشان بسته مى شود. ولى در عين حال هم باور نمى كردند كه پيغمبر اكرم (ص ) بتواند كارى انجام دهد و موفقيتى پيدا كند. لذا مبارزه آنها در ابتداى كار، تنها مسخره كردن و لبخند استهزاءآميز زدن و احيانا سنگ بر آن حضرت انداختن بود.
ولى رفته رفته ، ديدند تبليغات پيغمبر، در دل جمعى مؤ ثر افتاده و عده اى به او ايمان آورده اند. بدين جهت بر شدت مبارزه خود افزودند و جدا بناى اذيت را گذاشتند. هم پيغمبر را آزار مى كردند و هم مومنين و گروندگان به او را. اما در برابر سخت گيريها و آزارهاى مشركين ، صبر و تحمل مسلمين نيز بهت آور بود. اين فشارها و اذيت ها هنگامى به منتها درجه رسيد كه قريش ، از اسلام آوردن مردم مدينه و بيعت آنها با رسول خدا آگاه شدند و مخصوصا شنيدند كه بعضى از مسلمين به سوى مدينه رفته اند و آنجا را پناهگاه خود گردانيده اند.
خبر اسلام آوردن اوس و خزرج كه دو طايفه بزرگ مدينه بودند آنچنان قريش را مضطرب نمود كه بلافاصله در دارالندوه (جايگاه مشورت براى كارهاى مهم ) جمع شدند تا درباره رسول خدا (ص ) تصميم قطعى اتخاذ كنند. رجال و اشراف و سران قريش ، از قبيل : نضر بن حارث ، ابوجهل ، عتبه ، شيبه ، ابوالبخترى بن هشام ، امية خلف و جمعى ديگر دور هم نشستند و به مشورت پرداختند.
يكى از آنان آغاز سخن كرد و ديگران را مخاطب قرار داد و چنين گفت : همانطورى كه اطلاع داريد، امر محمد (ص ) براى ما مشكل بزرگى بوجود آورده است ؛ روز به روز هم نفوذ او دامنه پيدا مى كند. جمعى در مكه به او گرويده اند و اخيرا مدينه را تحت نفوذ تبليغات خود درآورده و ممكن است به نقاط ديگر هم سرايت كند و اين را هم بدانيد كه ما او را به انواع شكنجه ها و آزارها گرفتار نموده ايم و پيروان او را هم بى اندازه اذيت كرده ايم . اما او و پيروانش مانند سد آهنين و دژ پولادين هستند. از روش ‍ خود بر نمى گردند و در عقيده خود ثابت قدم هستند.
آنچه از هميشه بيشتر فكر ما را به خود مشغول داشته ، اسلام آوردن اهل مدينه و هجرت مومنين مكه به آن سرزمين است . الان اهل مدينه بهترين پشتيبان و يار و ياور محمد هستند. بدون ترديد در آتيه نزديك محمد هم به مدينه مى رود آنگاه مشكل ما افزون مى گردد و ما ايمن نيستيم از اينكه چند روز بعد او با سپاهى مجهز بر ما بتازد و سيادت ما را بر باد دهد و زندگى ما را بر هم زند. شما در اين مجلس هر تصميمى داريد، بگيريد و هر نظريه اى كه داريد اظهار كنيد.
ابوالبخيرى گفت : محمد را در زنجير آهنين قرار دهيد و زندانش كنيد تا در گوشه زندان و زير زنجير بميرد. گفتند اين نظريه صحيح نيست زيرا طايفه بنى هاشم و ياران فداكار او به هر ترتيبى باشد، او را مى ربايند و ما نتيجه اى نمى گيريم .
ربيعة بن عمرو گفت : او را از مكه اخراج مى كنيم و خيال همه را آسوده مى سازيم . گفتند: اين هم درست نيست زيرا محمد هر جا برود با زبان فصيح و سخنان جذاب خود مردم را مطيع خود مى گرداند.
ابوجهل گفت : عقيده من آن است كه از هر قبيله اى يك نفر را با خود همراه كنيم . آنگاه شبانه با شمشير بر او بتازيم و همه با هم شمشيرها را بر او فرود آوريم تا خونش ميان قبائل عرب تقسيم شود و كسى را ياراى جنگ با تمام طوايف نباشد.
اين نظريه به اتفاق آراء تصويب شد و براى انجام مقدمات كار، هر كدام به طرفى رفتند.
همان ساعت جبرئيل بر رسول خدا (ص ) نازل شد و او را از تصميم قريش ‍ آگاه نمود و گفت : بايد همين امشب كه قريش خانه ات را محاصره مى كنند، على (ع ) را در بستر خود بخوابانى و شبانه از مكه خارج شوى .
رسول اكرم ، على (ع ) را طلبيد و مطلب را به او اطلاع داد. على با آغوش باز آن پيشنهاد را پذيرفت و حاضر شد براى حفظ جان پيغمبر فداكارى كند و جان خود را در معرض خطر قرار دهد.
شب فرا رسيد و كفار قريش ، خانه پيغمبر را محاصره كردند و منتظر نشستند كه صبح طالع شود و تصميم خود را به مرحله عمل بگذارند. پيغمبر (ص ) با اتكاء به خداوند متعال از ميان آن جمع خارج شد و خداوند خواب را بر آنها مسلط كرد كه رسول اكرم را نديدند.
چون بامداد شد و هوا روشن گرديد، كفار مشاهده كردند كه على بجاى پيغمبر خوابيده و آنها از اول شب تا صبح نگهبان على بوده اند.
براى پيدا كردن رسول خدا (ص ) كفار قريش كوشش فراوان كردند و تا جلو غار ثور كه رسول خدا (ص ) در آن مخفى بود، آمدند ولى آن حضرت را نديدند و نااميد برگشتند.
رسول خدا سه روز در آن غار بسر برد و سپس به فرمان خداوند متعال به سوى مدينه رهسپار شد.
اهل مدينه كه مدتها در انتظار تشريف فرمائى پيغمبر اكرم (ص ) روز شمارى مى كردند به استقبال آمدند. ولى آن حضرت در بيرون شهر مدينه منزل كرد و فرمود: تا پسر عمويم على (ع ) به ما ملحق نشود، ما وارد مدينه نخواهيم شد.
على (ع ) پس از هجرت رسول خدا طبق دستور آن حضرت ودايع و امانتهاى مردم را رد كرد و سپس با مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه زهرا، دختر رسول خدا، و چند نفر ديگر، بسوى مدينه حركت كرد.
رسول خدا (ص ) از آمدن على (ع ) بى اندازه مسرور شد و آنگاه به اتفاق وارد مدينه شدند و سال هجرت خاتم انبياء (ص ) آغاز تاريخ مسلمين قرار داده شد.

next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی ادم ع تا ادریس ع
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394

آدم
واذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك ...
او، گوهرى پنهان و گنجى ناشناخته بود. آفريدگان فراوانى همانند فرشتگان و جنيان بودند ولى آنگونه كه بايد و شايد، توان شناخت او را نداشتند و در حد معينى متوقف و داراى سطح معرفت محدودى بودند.
او، ميخواست شناخته شود و كسانى باشند كه داراى قدرت فراوان در راه كسب معرفت و طى مدارج شناخت باشند.
چنين پديده اى ، چيزى جز انسان نميتوانست باشد. انسانى با روح جستجوگر و عقل پر توان كه قدم بقدم در راه شناخت و معرفت آفريدگار بزرگ خود گام بردارد و هيچگاه از تلاش در اين راه ، احساس خستگى و درماندگى نكند.
انسانى با پيكر خاكيان و روح افلاكيان .
انسانى با روح نامحدود و قدرت پيشرفت بى نهايت .
انسانى پاى در كره خاك و سر بر بلنداى افلاك .
آرى خداوند متعال براى اينكه شناخته شود، اراده فرمود انسان را بيافريند و گل سر سبد موجودات را ايجاد فرمايد.
انسانى كه خليفة الله شود و نماينده عظمت پروردگار و نشان دهنده قدرت بى كران آفريدگار جهان باشد.
اين پديده شگرف ، با مشخصات ويژه اى كه خداوند اراده فرموده بود، نياز به مكانى مناسب و شرايطى مساعد داشت .
ميهمانسرائى لازم بود كه امكان پذيرائى از اين ميهمان گرامى را از هر جهت در خود، داشته باشد.
كره زمين براى پذيرائى و مهماندارى آفريده شد.
خداوند متعال كره زمين را در روز(22) و امكانات زندگى آنرا در دو روز و آسمانهاى رفيع را در دو روز و جمعا در شش روز ايجاد فرمود(23):
اينك مهمانسراى عظيم با هواى مطبوع ، آبهاى گوارا، درختها و جنگلها، معادن و ذخائر فراوان و از سوى ديگر با نور حيات بخش خورشيد و ماه و ميليو نها شرايط ديگر براى پذيرايى از اين ميهمان آماده و مقدمات آفرينش ‍ انسان كاملا فراهم بود.
در روى زمين تنها جاى انسان خالى بود تا در نقاط دور و نزديك آن سير و سياحت بپردازد، از مناظر طبيعى و زيباى آن لذت ببرد و به آباد كردن زمين همت گمارد.
عقل و فكر خود را بكار گيرد. ابزار لازم براى پيشرفت و ترقى خود بسازد. در اعماق درياها و اوج آسمانها جستجو كند و آيات حيرت آور خداوند را ببيند و لحظه به لحظه ، بيش از پيش آفريدگار توانا و حكيم را بشناسد و به تسبيح و تقديس او زبان بگشايد و به فرمانبردارى او كمر ببندد.
فرشتگان بر اساس وظايفى كه براى هر يك تعيين شده بود، به عبادت و اطاعت او امر الهى اشتغال داشتند و از اراده خداوند درباره خلقت انسان بى اطلاع بودند.
خداوند آنانرا از اراده خويش آگاه ساخت و بآنان فرمود: بزودى در زمين خليفه و جانشينى قرار خواهم داد و بشرى از خاك مخصوص ايجاد خواهم كرد. وقتى آفرينش او انجام يافت و من از روح خود در پيكر خاكى او دميدم ، همگى در برابرش سجده كنيد(24)
اين خبر فرشتگان را در بهت و حيرت فرو برد و چون از حكمت اراده خداوند آگاه نبودند، احتمالا پرسشهايى در ذهن آنها مطرح شد كه سبب نگرانى عميق آنها گرديد:
آيا از ما تقصيرى سر زده و در انجام وظائف عبوديت كوتاهى كرده ايم كه خداوند بآفرينش انسان ، اراده فرموده است .
آيا بشر پس از استقرار خود در زمين ، بر سر مالكيت آن و بهره مند شدن از سرمايه هاى گوناگون آن ، اختلاف و درگيرى پيدا نخواهد كرد؟
آيا به دنبال اختلاف ، خون يكديگر را نخواهند ريخت و زمين را ميدان جنگ و فساد نخواهند كرد؟
آيا و آيا...
براى روشن شدن اذهان خود، روى به درگاه خدا آوردند و عرضه داشتند: خداوندا آيا در روى زمين بشرى را جانشين ميسازى كه فساد برپا كند و دست به كشتار و خون ريزى بزند؟
خداوندا ما فرشتگان ، كمر خدمت بسته ايم و همواره به تسبيح و تقديس تو مشغوليم ، چه نيازى به آفرينش بشر احساس مى شود؟
پاسخ پروردگار كوتاه و عميق و در عين حال قانع كننده بود:
(من ميدانم آنچه شما نميدانيد). در آفرينش بشر حكمتهائى نهفته است كه شما از پى بردن به آن ، ناتوانيد.
اراده خداوند تحقق يافت و پيكر آدم ، از گل مخصوصى خلق شد، اما هنوز روح در آن دميده نشده بود.
فرشتگان با بهت و حيرت از آن بازديد مى كردند و از ساختمان جالب و بى سابقه آن ، دچار اعجاب ميشدند و در انتظار دميدن حيات در آن بودند.
لحظه حساس و تعين فرا رسيد. نسيم حيات وزيد و از روح الهى در آن پيكر خاكى دميده شد.
آدم به جنب وجوش در آمد و خيل فرشتگان ، طبق فرمان خداوند متعال در برابر خليفة الله به سجده افتادند.
همه درحال سجده بودند و تنها يك نفر، كه در صف فرشتگان جاى داشت ولى عنصرش ، عنصرى ديگر و از نژاد جن بود، سجده نكرد:ابليس (25).
ابليس كه سابقه عبادت چندين هزار ساله داشت و مورد احترام فرشتگان بود، از فرمان خداوند سرپيچى كرده و از سجده كردن ، امتناع نموده بود.
مخالفت بافرمان خداوند، امر ساده و كوچكى نبود. او بخاطر اين سركشى ، استحاق هرگونه عقوبتى داشت ، ولى خداوند در مجازاتش ، قبل از محاكمه و روشن شدن علت ، تعجيل نفرمود تا براى بندگان نيز درسى باشد و گناهكاران را قبل از بررسى علت يا علل گناه ، مجازات نكنند.
شايد امر خداوند را نشنيده باشد يا در آن لحظه مانعى فراراهش وجود داشته كه او را از انجام سجده باز داشته است .
خطاب رسيد: اى ابليس ! چرا دستور را اطاعت نكردى و در برابر آدم همانند ساير فرشتگان به سجده نيفتادى ؟ (26)
جوابى كه ابليس داد، روشن ساخت كه جز تكبر و خودبينى ، دليل ديگرى در دست ندارد.
گفت : خداوندا! من هرگز در برابر موجودى كه از خاك تيره آفريده اى سجده نخواهم كرد. خلقت من از عنصر آتش است . آتشى كه گرم و نورانى و حرارت بخش است ولى خلقت آدم از خاك است . خاك سرد و تيره و خاموش (27).
خطاب رسيد: از صف فرشتگان و بندگان مطيع من ، خارج شو كه تو ديگر شايستگى حضور در اين مكان را ندارى و بدان كه تا روز قيامت ، مشمول لعنت من خواهى بود(28).
شيطان اگر در اين هنگام كه متوجه خطاى خود و كيفر شديد آن شد، لب به عذر خواهى و توبه گشوده بود، احتمالا مورد عفو قرار ميگرفت و خداوند منان كه عذرپذير و داراى رحمت واسعه است ، از گناهانش ميگذشت و او را مى بخشيد ولى شيطان راه عناد و لجاجت را پيش گرفت و در نتيجه ، لعنت و نفرين خداوند و فرشتگان و بندگان او تا روز رستاخيز گريبانگيرش ‍ گرديد.
در آن حال شيطان مزد عبادتهاى چندين هزار ساله خود را مطالبه كرد و از خداوند در خواست كرد كه در مقابل عباداتش ، او را عمر طولانى ، باندازه عمر جهان عطا كند و او را تا روز قيامت زنده نگه دارد(29).
عمر طولانى خوب است ولى براى كسى كه آنرا در راه خير و سعادت خويش بكار گيرد و از آن سرمايه گرانبها عاقلانه و درست استفاده كند اما براى افراد منحرف و گناهكار، عمر طولانى جز افزايش بدبختى حاصلى ندارد، زيرا يك فرد منحرف هر چه بيشتر زنده بماند پرونده اعمالش سياه تر و بر ميزان گناهانش افزوده خواهد شد.
شيطان عمر طولانى را براى جبران لغزش و خطاى خود نمى خواست ، بلكه در تدارك سركشى و طغيان دامنه دارترى بود.
او ميخواست از آدم و فرزندانش كه بخيال خام او، سبب بدبختى و اخراج او شده بودند، انتقام بگيرد و آنانرا نيز با وسوسه و فريب ، همراه خود، به سيه روزى و تباهى بكشاند.
خداوند با درخواست او موافقت فرمود و به او وعده داد كه تا روز معين و احتمالا تا روزى كه زمين بهد بندگان صالح خداوند واگذار شود و از لوث ناپاكى و ناپاكان پاك گردد و قبل از برپايى محشر، زنده بماند(30).
فرصت گرانبهائى به شيطان داده شد ولى او از اين مهلت طولانى و فرصت پر ارزش ، سوء استفاده كرد و با خداوند اعلام جنگ داد و گفت :
خداوندا، در مقابل اين كيفرى كه متوجه من ساختى ، بر سر راه بندگانت خواهم نشست ، از هر طرف آنانرا مورد حمله قرار خواهم داد.
زندگانى ناپايدار دنيا را در چشم آنان زيبا و دوست داشتنى جلوه گر خواهم كرد و همه را جز بندگان مخلص تو را كه مرا در حريم زندگانى آنان راهى نيست - به گمراهى خواهم كشانيد و خواهى ديد كه بيشتر بندگانت ، راه ترا رها خواهند كرد و در دام من گرفتار خواهند گشت (31)
پاسخ پروردگار قاطع و روشن بود. در جواب تهديد شيطان فرمود:
راه من ، راه راست و روشن است ، هيچگونه ابهام و تاريكى در آن وجود ندارد و تو هيجگونه تسلطى بر بندگان من ندارى مگر آنانكه با ميل و رغبت ، طوق بندگى تو را بر گردن و راه پر پيچ و خم تو را بر صراط مستقيم من ترجيح دهند كه عذاب دوزخ آماده است و جايگاه تو و پيروانت در آن خواهد بود.
اينك زمان آن رسيده بود كه فرشتگان بمقام والاى آدم پى برده و حكمت آفرينش او را درك كنند.
خداوند متعال نامهاى فرشتگان و ديگر موجودات كوچك و بزرگ جهان هستى از ذره تا كره و از اتم تا ستاره را به آدم آموخت و حافظه نيرومند او را سرشار از دانستنى هاى گوناگون عالم خلقت فرمود.
سپس آنهمه موجودات را در مقابل فرشتگان قرار داد و فرمود: اينك شما نام اين موجودات و خصوصيات و اسرار آنها را براى من بازگو كنيد.
فرشتگان كه داراى چنين قدرتى نبودند و از نظر علمى ، سرمايه و اندوخته اى نداشتند، از پاسخ عاجز ماندند و. گفتند: خداوندا، ما جز آنچه تو به ما آموختى چيزى نميدانيم و تنها توئى كه بر همه چيز عالم و از همه اسرار آگاهى و كارهايت بر اساس حكمت است .
آنگاه نوبت به آزمايش آدم رسيد و خداوند به آدم دستور داد كه نام فرشتگان و ديگر موجودات عالم را براى فرشتگان بگويد.
آدم لب به سخن گشود و از آنچه خداوند به او آموخته بود، فرشتگان را آگاه كرد. در آن حال از جانب خداوند ندا آمد: اى فرشتگان مگر من پيش از اين به شما نگفتم كه من از غيب آسمان و زمين آگاهم و مسائل مرئى و نامرئى شما را ميدانم ؟!
فرشتگان در برابر آنهمه استعداد و لياقت و آن سرمايه عظيم علمى كه آدم از خود نشان داد، سر تعظيم و تسليم فرود آوردند و راز آفرينش انسان ، اين گل سر سبد جهان هستى ، اين خليفة الله بر آنها آشكار شد و دانستند كه خداوند حكيم بنا به مصالحى كه تنها او ميداند و بس ، انسان را آفريده است .
شيطان رانده و مطرود شد و از آن جايگاه رفيع اخراج گرديد و آدم تنها ماند. تنهايى وحشت آور و خسته كننده . او نياز به همنشين و همدم داشت . همدمى كه او را از غربت و تنهايى برهاند و يار و ياور او در پيمودن راه زندگى باشد.
خواب او را ربود و ساعتى را در عالم خواب و بى خبرى بر او گذشت و در همان ساعات ، خداوند متعال از باقيمانده گل آدم ، حوا را آفريد تا همدم و مونس او باشد.
وقتى آدم از خواب بيدار شد حوا را ديد كه در كنارش نشسته و چشم به او دوخته است .
حيرت زده پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من زنى هستم كه خداوند مرا براى همسرى تو آفريده است كه از تنهايى نجات يابى و انيس و مونس تو باشم .
برق شادى در چشمان آدم جهيد، زيرا در آن شرايط، چيزى براى او دلپذيرتر و شادى بخشتر از داشتن همنشينى مناسب و همسرى شايسته نبود.
در آن حال خطاب رسيد: اى آدم مايلى با تعهد مهريه اى كه من تعيين مى كنم با حوا ازدواج كنى ؟
آدم پذيرفت و ازدواج آنها انجام گرفت و آرامش خاطرى كه خداوند براى همسران در كنار يكديگر مقدر فرموده ، براى آدم فراهم گشت و ترس و اضطراب و نگرانى از قلبش رخت بربست و احساس آرامش نمود خداوند نعمت و احسان خود را بر آدم ، به حد كمال رسانيد و به او فرمود: اى آدم اينك بهشت (32)با تمام نعمتهايش ، با نهرهاى جارى و آبهاى روانش ، با ميوه هاى گوناگون و رنگارنگش و خوراكى هاى لذيذ و بى مانندش در اختيار شما است . همراه با همسرت در آن مسكن گزينيد و از همه امكانات آن استفاده كنيد ولى به اين درخت نزديك نشويد و هشيار باشيد كه شيطان دشمن قسم خورده شما است . مبادا شما را فريب دهد و وادار به سرپيچى از فرمان من كند كه در نتيجه به بدبختى خواهيد افتاد.(33)
هنوز زمان زيادى نگذشته بود و اين زوج خوشبخت ، بهره چندانى از بهشت و نعمتهاى آن نبرده بودند كه وسوسه هاى دشمن حيله گر آغاز گرديد.
شيطان كه بيمارى تكبر و خود برزگ بينى او را از مقامى رفيع به اعماق هولناك دره سقوط و بدبختى كشانيده بود، اينك در اثر ديدن خوشبختى آدم و حوا، دچار بيمارى خطرناك حسد هم شده و ديدن زندگانى سعادتمند آن دو، آتشى در درونش شعله ور ساخته بود، آماده شد كه آنها را نيز از سعادت و خوشبختى محروم سازد.
بدين جهت با چهره دوستانه و خيرخواهانه نزد آدم و حوا آمد و آنها را به خوردن ميوه درختى كه از آن نهى شده بودند، دعوت كرد.
آدم و حوا با توجه به نهى خداوند، سخن او را نپذيرفتند، و لب به آن ميوه ممنوعه نزدند، ولى شيطان دست بردار نبود، ديگر باز آمد و سخنش را با لحنى دلسوزانه مطرح كرد. باز هم موثر واقع نشد براى آنها قسم ياد كرد كه من خير خواه شما هستم و از اين پيشنهاد جز سعادت شما چيزى نمى خواهم .
خداوند شما را از خوردن ميوه اين درخت نهى كرده ، زيرا اگر از آن بخوريد، همانند فرشتگان خواهيد شد و عمرى جاودانه و بى پايان خواهيد يافت .(34)
اينجا شيطان ، مطلبى را مطرح كرد كه براى آدم و حوا فوق العاده مهم بود، خلود و ابديت .
علاقه به جاودانگى جز ذات همه انسانهاست و هر انسانى علاقه دارد نابود نشود و از عمر جاودانه بهره مند گردد. آدم و حوا نيز از اين قاعده كلى مستثنى نبودند. لذا وقتى شيطان گفت اگر از ميوه اين درخت بخوريد، جاودانه خواهيد شد، بر روى نقطه ضعف آنها انگشت گذاشت و محكم ترين ضربه را بر اراده آنها فرود آورد و آنچه نبايد، اتفاق افتاد.
آدم و حوا از ميوه درختى كه حق خوردن آنرا نداشتند و در نتيجه لباسهاى بهشتى از بدنشان فرو افتاد و برهنه و عريان ، و بدون ترديد در مقابل لبخندهاى استهزاءآميز و پيروزمندانه شيطان ، مات و سرگردان بجاى ماندند.
باز هم سرپيچى و نافرمانى ولى اين بار نه از جانب شيطان ، كه از سوى آدم و حوا، و باز هم بررسى و محاكمه براى روشن شدن علت سرپيچى و گناه .
خطاب رسيد: مگر من شما را از نزديك شدن به آن درخت منع نكرده بودم ؟ مگر به شما هشدار نداده بودم كه شيطان دشمن شما است ؟ چرا از دستور من سرپيچى كرديد و از راه خلاف رفتيد.
آدم و حوا در درياى پشيمانى غوطه ور بودند، لب به عذر خواهى گشودند و از اشتباه خود، با لحنى خاضعانه ، درخواست عفو و بخشش كردند.
تفاوت آدم و شيطان در اينجا بخوبى آشكار است . شيطان گناه ميكند و از گناه خود دفاع ولى آدم اگر مرتكب اشتباهى شود، راه لجاجت را نمى پيمايد بلكه درصدد جبران لغزش خود برمى آيد و آدم و حوا همين كار را كردند و عرضعه داشتند:
پروردگادا، ما به خود ستم كرديم و فريب شيطان را خورديم و اينك چشم اميد به عفو و كرم بى منتهاى تو داريم .
خداوندا، اگر تو ما را نبخشائى و از لغزش ما نگذرى ، در زمره زيانكاران خواهيم بود.
گناه آدم و حوا در حقيقت ترك اولى بود، زيرا نهى خداوند، نهى ارشادى بود، نه نهى تكليفى ، ولى شايسته بود كه آنها اين كار كوچك را نيز مرتكب نميشدند.
به هر حال عذر خواهى صادقانه آدم و حوا مورد قبول درگاه پروردگار بزرگ قرار گرفت و ديگر باره آنها مشمول عنايات خداوند منان شدند.
خلقت آدم و حوا از آغاز، براى زندگى در زمين بود، نه زندگى در بهشت .
اراده خداوند آن بود كه آدم خليفه روى زمين باشد و توقف كوتاه او در آن باغ مصفا (بهشت ) به منظور آناده شدن براى زندگانى آينده بود.
آدم و فرزندانش و نسلهاى آينده اش بايد در روى زمين تلاش كنند. بركات الهى را استخراج نمايند. سرمايه هاى جسمى و فكرى خود را به كار گيرند. از هوش خداداده و عقل تواناى خود بهره گيرند و خلاصه زمين را آباد كنند.
بدين جهت پس از قبول توبه آدم و حوا، بآنان دستور داده شد در روى زمين مسكن گزينند و گوش بفرمان خداوند كه بوسيله پيامبران و فرستادگان او ابلاغ خواهد شد، داشته باشند.
به آنان يادآورى شد كه دشمنى شيطان نسبت به انسانها ادامه خواهد يافت و آنان بايد همواره هشيار باشند و از خطرات شيطان خود را حفظ كنند.
آنان كه فرمانبردار خداوند باشند، از سعادت دو جهان بهره مند و كسانى كه مطيع شيطان باشند و از راه سرپيچى و گناه را در پيشه گيرند، مجازات سخت خداوند گريبانگيرشان خواهد شد.
فرزندان آدم
واتل عليهم نبا ابنى ادم بالحق اذقربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر...
(سوره مائده : 26)
آدم و همسرش ، زندگانى عادى خود را در خانه جديد، كره خاكى ، آغاز كردند.
گاهى در نقاط پيرامون خود گردش مى كردند. از كوهها و تپه ها بالا مى رفتند و از دشتها و صحراها عبور مى كردند و گاهى در سايه درختان به استراحت مى پرداختند. آنها نيازمند غذا بودند و براى تاءمين آن ، نهال برخى درختهاى بهشتى مانند درخت خرما و انگور و انار و زيتون را در اختيار آنها قرار داد كه بكارند و از ميوه هاى آنها، براى ادامه زندگى استفاده كنند.
گاهى به ياد آن دوران خوب و خوش بهشت مى افتادند و به خاطر از دست دادن آنهمه نعمت و آسايش و رفاه ، اشك تاءسف و حسرت از ديده روان ميساختند و همواده شيطان را كه عامل اصلى محروميت آنها از بهشت و گرفتار شدن در زندگى پر مشقت دنيا بود، لعنت و نفرين ميدادند.
روزها يكى پس از ديگرى ميگذشت و رفته رفته ، آدم و حوا با زندگى جديد خود خو مى گرفتند و خود را با رنجها و سختيهايش تطبيق ميدادند.
قلم و قضاى پروردگار چنين مقدر فرمود كه نسل بشر در روى زمين فزونى گيرد و باقى بماند و هدف اصلى خلقت را كه شناخت خداوند و بندگى او و سير تكاملى و آباد كردن زمين بود، تحقق يابد.
حوا چند نوبت باردار شد و فرزندانى بدنيا آورد كه موجب خوشنودى و دلگرمى آنان گرديد.
از تنهائى بدر آمدند و چشمان آن دو، به ديدار فرزندانشان روشن شد و خداوند را به خاطر آنهمه احسان و انعام شكر گذارى كردند.
از سر گذشت فرزندان آدم ، در قرآن كريم ، تنها ماجراى هابيل و قابيل ، بدون ذكر نام آن دو به عنوان پسران آدم ذكر شده است (35).
با اينكه هابيل و قابيل برادر و از يك پدر و مادر بودند، شخصيتهاى متفاوتى داشتند و داراى خلق ها و خصلتهاى متفاوتى بودند.
هابيل روحى پاك ، تقوئى قوى و ايمانى محكم داشت ، در حاليكه برادرش ‍ تند خو و شيطان صفت بود.
بدليل صلاحيتهاى اعتقادى و اخلاقى ،هابيل نامزد جانشينى پدر گرديد، در حاليكه قابيل از نظر سن و سال از او بزرگتر بود.
آتش حسد در درون قابيل شعله ور شد و كينه برادر در دل گرفت .
پدر، براى رفع كدورت و دلتنگى برادران ، و براى اينكه به قابيل بفهماند كه انتخاب هابيل براى جانشينى او، فرمان خداست نه تبعيض ميان آنها، دستور داد هر يك از آنها، يك قربانى به درگاه خدا تقديم كنند تا قربانى هر كدام قبول شد، جانشين پدر گردد.
پيشنهاد پدر مورد قبول برادران قرار گرفت و محلى براى تقديم قربانى آنها معين شد.
هابيل گله دار بود و براى قربانى ، بهترين گوسفندى كه در گله داشت انتخاب كرد و در محل قربانى قرار داد.
قابيل كشاورز بود و از محصولات زراعى خود، مقدارى كم ، آنهم از نوع نا مرغوب آن ، به جايگاه تعيين شده آورد.
در آن روزگار، نشانه قبول شدن قربانى بندگان ، پيدايش جرقه اى از نوع آتش ‍ و سوزانيدن قربانى بود .
دو برادر هداياى خود را در محل معين قرار دادند و در نقطه اى دورتر به انتظار نشستند. انتظار آنها زياد بطول نيانجاميد كه شعله نمايان شد و قربانى هابيل را در خود فرو برد ولى هديه قابيل همانگونه دست نخورده باقى ماند.
قابيل كه انتظار چنين پيشامدى را نداشت با خم فراوان ، جايگاه را ترك گفت ولى شعله سوزان حسد، بيش از پيش در درونش زبانه كشيد.
روزى به هابيل گفت : من نمى گذارم تو زنده بمانى و مقامى كه بايد بمن برسد تو اشغال كنى . من تو را خواهم كشت و به اين وضع خاتمه خواهم داد.هابيل با نهايت وقار و آرامش زبان به نصيحت او گشود و گفت برادر جان ، تو اشتباه ميكنى ، كشتن من مشكل تو را حل نمى كند. قبول نشدن قربانى تو دليل ديگرى دارد و آن اين است كه خداوند بزرگ ، فقط قربانى و عبادت بندگان با تقوا را قبول مى كند و تو تقوا ندارى . من زنده باشم يا نباشم چيزى تغيير نمى كند.
صلاح تو در اين است كه در اخلاق و رفتارت تجديد نظر كنى . بسدى پاكى و فضيلت و تقوا روى آور. بديها و پليديها را از دل و جانت بزدائى و خود را به ملكات فاضله و صفاب پسنديده بيارائى تا لطف خدا شامل حالت شود و هدايايت مورد قبول قرار گيرد.
علاوه بر اين ، خونريزى و آدم كشى گناهى است بزرگ كه اگر مرتكب شوى بر سيه روزى و بدبختى تو خواهد افزود و من هرگز براى كشتن تو، اقدام نخواهم كرد.
سخنان برادرانه و خير خواهانه هابيل در دل سياه قابيل اثرى نگذاشت و او را از آن تصميم شيطانى منصرف نكرد.
شب و روز در پى بدست آوردن فرصتى بود كه هابيل را دور از چشم پدر و مادر و تنها پيدا كند و نقشه شوم خود را به اجرا در آورد.
در يكى از روزها اين فرصت بدست آمد و قابيل برادر را تنها يافت . با خشونت و سنگدلى فراوان قطعه سنگى را كه در اختيار داشت بر سر برادر كوبيد و آن انسان شريف و بيگناه را به قتل رسانيد و بدين ترتيب اولين خون ناحق بزمين ريخته شد و نخستين جنايت رخ داد.
جسد بى جان و غرقه در خون قابيل روى زمين افتاد و قابيل نفس راحتى كشيد و از پيروزى خود غرق در لذت و شادمانى شد.
اما هنوز لحظاتى نگذشته بود كه قابيل به فكر فرو رفت كه اگر پدرش ، جسد خون آلودهابيل را ببيند و بفهمد كه او مرتكب چنين جنايتى شده ، از او رنجيده خاطر خواهد شد و به او نفرين خواهد كرد و او را طرد خواهد نمود. پس بايد كادى كند كه اين جنايت وحشتناك ، از چشم پدر پنهان بماند و او پى به راز اين كار نبرد.
تا آنروز انسانى از دنيا نرفته بود كه به خاكش بسپارند و قابيل هم ياد گرفته باشد كه بايد بدن هابيل را به خاك بسپارد.
قابيل نيازمند به راهنما بود. بايد به او ياد داد كه چه كند. اما چه كسى و از چه طريقى راهنمائيش كند. او بى ارزش تر از آن بود كه از طريق وحى آسمانى ارشاد شود. از طرفى پيكر پاك هابيل هم نبايد روى زمين بماند و حرمت او خدشه دار گردد.
اينجا بود كه به فرمان خداوند، كلاغى سمت معلمى او را بر عهده گرفت و در مقام يك فرد نالايق و حقير به او آموزش داد.
كلاغها معمولا ذخيره غذائى خود يا هر آنچه را كه بخواهند براى آينده نگهدارى كنند و شايد هم جسد همنوعان خود را زير خاك پنهان ميكنند.
كلاغى ظاهر شد وبا چنگ و منقار خود، نقطه اى از زمين را حفر كرد و گودالى پديد آورد و در مقابل چشمان قابيل ، چيزى را در آن گودال گذاشت و سپس خاك بر آن ريخت و زير خاك پنهانش كرد.
آن جنايتكار تيره روز، آه سردى كشيد و زبان به ملامت خود گشود و گفت : آيا من از كلاغ ناتوان تر بودم كه بدانم كه با بدانم جسد برادرم چه كنم ؟ واى بر من . آنگاه درسى را كه از كلاغ آموخته بود در موردهابيل به كار بست و بدن او را در قبرى كه كنده بود، بخاك سپرد.
گم شدن هابيل و غيبت طولانى او، پدر را نگران كرد. او را از قابيل پرسيد ولى او با لحنى تند و خشن گفت : مگر من نگهبان او بودم يا مگر او را به من سپرده بودى كه حالش را از من مى پرسى ؟!
پاسخ نامناسب و لحن تند او، با توجه به سابقه اى كه از دشمنى او نسبت به هابيل داشت ، بر نگرانى پدر افزود و سخت اندوهگين و افسرده شد.
جبرئيل امين ، ماجراى آن قتل فجيع را به اطلاع آدم رسانيد و او را به مزار هابيل راهنمائى نمود.
پدر داغديده بر آرامگاه فرزند دلبندش اشكها ريخت و عزادارى و سوگوارى نمود و همانگونه كه پيش بينى ميشد به قابيل نفرين كرد و او را براى هميشه از خود راند.
داغ فرزند شايسته اى چون هابيل ، مسئله اى نبود كه به آسانى از خاطر آزرده پدر محو شود و آنرا بفراموشى بسپارد.
دنيا در نظر پدر داغدار، تيره و تار شده بود و همه چيز اين جهان ، بنظرش ‍ زشت و ناخوشايند مينمود، در اينمورد، تنها عنايات خداوند بود كه ميتوانست نجات بخش آدم باشد.
آرى ، آدم از آغاز خلقت ، مشمول الطاف حضرت حق بوده و در اينجا نيز كمكهاى الهى به فريادش رسيد و بار سنگين آن را براى او قابل تحمل نمود.
پسر ديگرى ، در نهايت شايستگى ، خداوند به او عطا فرمود كه شيث ناميده شد و چون هديه الهى بود، او را (هبة الله ) لقب دادند.
اين پسر و فرزندان ديگرى كه يكى پس از ديگرى ، قدم به جهان هستى گذاشتند، جاى خالى هابيل را پر نكرد و زندگى آدم و حوا را كه ميرفت از رونق بيفتد رونق تازه بخشدند.
پسرها رفته رفته بزرگ شدند و قدم به دوران بلوغ گذاشتند و براى بقاء نسل انسان ، چاره اى جز ازدواج نبود.
قرآن در مورد كيفيت ازدواج فرزندان آدم سكوت اختيار فرموده و تنها روايات اسلامى در اختيار ما است كه نحوه ازدواج آنان را به دو گونه نقل كرده اند.
صورت اول آنكه : حوا در هر نوبت باردارى ، دو فرزند كه يكى پسر و يكى دختر بدنيا مى آورد و وقتى آنها به سن بلوغ رسيدند، پسرى كه از نوبت اول بود با دخترى كه از نوبت دوم بود و پسر نوبت دوم با دختر نوبت اول ازدواج كردند.
اين گروه در جواب حرمت ازدواج با محارم ميگويند: چون در آن زماغن چاره اى نبود، خداوند اينگونه ازدواج را بصورت موقت ، اجازه داد و براى هميشه ممنوع گرديد.
صورت دوم آنكه خداوند براى پسران آدم همسرانى از حوريان و جنيان در صورت بشر فرستاد و نسل بعد كه دخترها و پسرها عموزاده بودند با يكديگر ازدواج كردند و بدين ترتيب نسل بشر در روى زمين فزونى گرفت و آنچه خداوند مقدر و مقرر فرموده بود، تحقق يافت .
شيث (هبة الله )
ثم ارسلنا رسلنا تتر اكلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون .
(سوره مؤ منون : 44)
اولين كسى كه بعد از دحلت آدم (ع ) به مقام شامخ پيامبرى نائل آمد، شيث (هبة الله ) بود. او وصى و جانشين آدم شد و امانتهاى الهى و صحيفه هائى كه جانب خداوند نازل شده و جمعا بيست و يك صحيفه بود، دريافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعاليم و هدايت و راهنمائى فرزندان آدم كه رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشكيل ميدادند كمر بست .
از ميان آثار بجاى مانده از آن صحيفه ها، اين صحيفه است كه خداوند به آدم وحى فرستاد كه ؛ من تمام نيكى ها و سعادت ها را در چهار كلمه براى تو بيان ميكنم .
آدم پرسيد: آن چهار كلمه كدامند؟
خطاب آمد: كلمه اول از آن من ، كلمه دوم از آن تو، كلمه سوم ميان من و تو و كلمه چهارم ميان تو و مردم .
آنكه از آن من است اينستكه مرا بپرستى و شريكى براى من قرار ندهى .
آنكه از آن تو است آنكه در برابر كارهائى كه مى كنى ، آنچه را كه بيش از هر چيز به آن نيازمندى ، بتو پاداش دهم .
آنكه ميان من و تو است : از تو دعا كردن و خواستن و از من اجابت و پذيرفتن .
و بالاخره آنكه ميان تو و بندگان من است اينستكه : براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى (36).
آدم پس از گذرانيدن عمرى طولانى ، احساس كسالت و ناتوانى كرد. به فرزندش شيث گفت : پسرم ، زمان مرگ من نزديك شده و اينك من مريض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده كه تو را وصى خود قرار دهم و وديعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم ، اينك وصيت نامه من كه شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند ميباشد، زير سر من است . وقتى من از دنيا رفتم آنرا بردار و كسى را نيز از آن مطلع مكن .
در وصيت نامه من تمام مسائلى كه به آن نيازمند شوى ، چه در امور دينى و چه در مسائل دنيوى ثبت و ضبط شده است .
پسرم ، در اين لحظات كه بيمارى و رنج بر من غلبه كرده ، ميل دارم از ميوه هاى بهشتى ، تناول كنم .
از دامنه كوه بالا برو و هر يك از فرشتگان را ديدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مريض است و از شما ميخواهد كمى از ميوه هاى بهشتى براى او هديه بفرستيد(37).
شيث به ارتفاع كوهستانى كه در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، ميوه اى بدست آورد.
در بين راه جبرئيل را با گروهى از فرشتگان ديد، جبرئيل بر او سلام كرد و پرسيد: كجا ميروى ؟
گفت : پدرم مريض شده و از من خواسته است مقدارى از ميوه هاى بهشتى ، از فرشتگان به رسم هديه بگيرم و اينك براى اين منظور به كوه آمده ام .
جبرئيل گفت : خداوند به تو صبر و اجر عنايت كند پدرت چشم از جهان پوشيد و به عالم ابدى پيوست . آنگاه همگى كنار جسد آدم آمدند. فرشتگان بفرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.
شيث جلو ايستاد و نمازى با پنج تكبير، بهمان شيوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخيز اين شيوه ادامه خواهد يافت ، بر جنازه آدم خواند(38).
سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئيل ، با احترام و تجليل فراوان بخاك سپردند و شيث در غم از دست دادن پدر بيتابى ميكرد. جبرئيل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظيفه پيامبرى تشويق نمود.
شيث متجاوز از هزار سال زندگى كرد و همواره با جبرئيل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دريافت و به مردم ابلاغ ميكرد. بر اساس ‍ سنت تغيير ناپذير آفرينش ، دوران زندگى شيث به سر آمد و به دستور خداوند، ادريس را كه از بهترين نواده هاى آدم بود، بجانشينى برگزيد و ودائع نبوت را به او سپرد.
ادريس
و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا و رفعناه مكانا علينا. (سوره مريم : 57)
ادريس از نواده هاى آدم و اولين كسى است كه بعد از آدم و شيث به مقام پيامبرى نائل گرديد.
وى مردم را به پرستش خداى يگانه و اجتناب از گناه دعوت ميكرد و به پيروان خود مژده آمدن پيامبران بعد و بخصوص بشارت آمدن خاتم الانبياء (6) را بشارت ميداد و ميگفت :
آنحضرت به تمام فضائل نفسانى آراسته است و دين او دينى است كه روى زمين را اصلاح خواهد نمود.
از ادريس كلمات حكمت آميزى نقل شده كه به زبانهاى مختلف جهان ترجمه شده است و از سخنان او است :
1- بهترين شكرانه نعمتهاى خداوند، احسان و نيكى به بندگان او است .
2- قسم دروغ نخوريد و دروغ گويان را قسم ندهيد.
3- از كسبهاى پست اجتناب كنيد.
4- در پيشگاه خداوند با نيتهاى خالص قدم بزنيد.
ابتداى پيامبرى ادريس چنان بوده است كه :
پادشاهى ستمگر بر قوم ادريس حكومت ميكرد و فرمانش بر مال و جان مردم نافذ بود.
روزى پادشاه براى تفريح و خوشگذرانى از مركز حكومت خود خارج گرديد. عبورش به چمنزار سبز و خرمى افتاد و مورد پسندش واقع شد.
از وزراى خود پرسيد: اين چمنزار از كيست ؟
گفتند: از مردى است خدا پرست با فلان نام و نشان .
شاه دستور داد مرد بينوا را احضار كردند. باو تكليف كرد كه اين زمين دا به من واگذار كن .
مرد با ايمان كه متكى به خداوند بود گفت :
عائله اى دارم كه از تو محتاج ترند. شاه گفت : پس بمن بفروش . مرد حاضر نشد. شاه غضبناك به خانه بازگشت ولى بسيار ناراحت بنظر ميرسيد و در انديشه بود كه زمينرا بچه وسيله اى از مالكش بگيرد.
شاه زنى ناپاك داشت . چون شوهر را غضبناك ديد سببش راپرسيد.
شاه داستان زمين و مالك زمين را نقل كرد و گفت :
امتناع اين مرد از تسليم زمين ، مرا سخت آزرده ساخته است .
زن گفت چاره كار آسان است . عدهاى از ياران ناپاكدل و خدانشناس خود را طلبيد و برويد نزد شاه و گواهى دهيد كه فلان مرد (مالك زمين ) از دين شاه روگردان شده و به صف گمداهان پيوسته است .
به گواهى آنان ، مالك زمين كشته شد و ملك به تصرف شاه درآمد. درياى غضب پروردگار در برابر اين جنايت بزرگ به جوش آمد و به ادريس وحى رسيد كه :
نزد اين ستمكار برو و باو بگو: به كشتن بنده من اكتفاء نكردى . ملك او را گرفتى و عائله او را بيچاره ساختى . بهوش باش كه از تو انتقام ميگيريم و سلطنت را از تو سلب ميكنم . مركز فرمانروائى ترا ويران و و گوشت زن ناپاك ترا طعمه سگان ميسازم .
آيا حلم و بردبارى من ترا مغرور و سركش ساخته است ؟
ادريس پيام پروردگار را رسانيد ولى شاه در جوابش گفت :
پيش از آنكه بدست من كشته شوى ، از نزدم بيرون برو!
ملكه به شوهر خود گفت : از پيام خداى ادريس هيچگونه بيم در خودت راه راه نده . من ميفرستم او را بكشند. چنذد نفر در تعقيب ادريس فرستاد. ماءمورين در جستجوى ادريس بودند و ادريس به دستور خداوند از شهر خارج شد و خود را مخفى ساخت و از خداوند درخواست كرد:
خداوندا! باران رحمت خود را بر اين شهر نازل مفرما تا من درخواست كنم .
دعاى ارديس مستجاب شد و وى به غار كوهى پناهنده شد و خداوند فرشته اى بر او گماشت كه همه شب غذاى مورد احتياج او را باو برساند.
ادريس در پناه غار با آرامش خاطر بسر ميبرد و موضوع نفرين او ورد زبانها بود. در آن هنگام پروردگار عالم به انتقام آنمرد بيگناه ، شاه ستمگر را از تخت سلطنت س

آدم
واذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك ...
او، گوهرى پنهان و گنجى ناشناخته بود. آفريدگان فراوانى همانند فرشتگان و جنيان بودند ولى آنگونه كه بايد و شايد، توان شناخت او را نداشتند و در حد معينى متوقف و داراى سطح معرفت محدودى بودند.
او، ميخواست شناخته شود و كسانى باشند كه داراى قدرت فراوان در راه كسب معرفت و طى مدارج شناخت باشند.
چنين پديده اى ، چيزى جز انسان نميتوانست باشد. انسانى با روح جستجوگر و عقل پر توان كه قدم بقدم در راه شناخت و معرفت آفريدگار بزرگ خود گام بردارد و هيچگاه از تلاش در اين راه ، احساس خستگى و درماندگى نكند.
انسانى با پيكر خاكيان و روح افلاكيان .
انسانى با روح نامحدود و قدرت پيشرفت بى نهايت .
انسانى پاى در كره خاك و سر بر بلنداى افلاك .
آرى خداوند متعال براى اينكه شناخته شود، اراده فرمود انسان را بيافريند و گل سر سبد موجودات را ايجاد فرمايد.
انسانى كه خليفة الله شود و نماينده عظمت پروردگار و نشان دهنده قدرت بى كران آفريدگار جهان باشد.
اين پديده شگرف ، با مشخصات ويژه اى كه خداوند اراده فرموده بود، نياز به مكانى مناسب و شرايطى مساعد داشت .
ميهمانسرائى لازم بود كه امكان پذيرائى از اين ميهمان گرامى را از هر جهت در خود، داشته باشد.
كره زمين براى پذيرائى و مهماندارى آفريده شد.
خداوند متعال كره زمين را در روز(22) و امكانات زندگى آنرا در دو روز و آسمانهاى رفيع را در دو روز و جمعا در شش روز ايجاد فرمود(23):
اينك مهمانسراى عظيم با هواى مطبوع ، آبهاى گوارا، درختها و جنگلها، معادن و ذخائر فراوان و از سوى ديگر با نور حيات بخش خورشيد و ماه و ميليو نها شرايط ديگر براى پذيرايى از اين ميهمان آماده و مقدمات آفرينش ‍ انسان كاملا فراهم بود.
در روى زمين تنها جاى انسان خالى بود تا در نقاط دور و نزديك آن سير و سياحت بپردازد، از مناظر طبيعى و زيباى آن لذت ببرد و به آباد كردن زمين همت گمارد.
عقل و فكر خود را بكار گيرد. ابزار لازم براى پيشرفت و ترقى خود بسازد. در اعماق درياها و اوج آسمانها جستجو كند و آيات حيرت آور خداوند را ببيند و لحظه به لحظه ، بيش از پيش آفريدگار توانا و حكيم را بشناسد و به تسبيح و تقديس او زبان بگشايد و به فرمانبردارى او كمر ببندد.
فرشتگان بر اساس وظايفى كه براى هر يك تعيين شده بود، به عبادت و اطاعت او امر الهى اشتغال داشتند و از اراده خداوند درباره خلقت انسان بى اطلاع بودند.
خداوند آنانرا از اراده خويش آگاه ساخت و بآنان فرمود: بزودى در زمين خليفه و جانشينى قرار خواهم داد و بشرى از خاك مخصوص ايجاد خواهم كرد. وقتى آفرينش او انجام يافت و من از روح خود در پيكر خاكى او دميدم ، همگى در برابرش سجده كنيد(24)
اين خبر فرشتگان را در بهت و حيرت فرو برد و چون از حكمت اراده خداوند آگاه نبودند، احتمالا پرسشهايى در ذهن آنها مطرح شد كه سبب نگرانى عميق آنها گرديد:
آيا از ما تقصيرى سر زده و در انجام وظائف عبوديت كوتاهى كرده ايم كه خداوند بآفرينش انسان ، اراده فرموده است .
آيا بشر پس از استقرار خود در زمين ، بر سر مالكيت آن و بهره مند شدن از سرمايه هاى گوناگون آن ، اختلاف و درگيرى پيدا نخواهد كرد؟
آيا به دنبال اختلاف ، خون يكديگر را نخواهند ريخت و زمين را ميدان جنگ و فساد نخواهند كرد؟
آيا و آيا...
براى روشن شدن اذهان خود، روى به درگاه خدا آوردند و عرضه داشتند: خداوندا آيا در روى زمين بشرى را جانشين ميسازى كه فساد برپا كند و دست به كشتار و خون ريزى بزند؟
خداوندا ما فرشتگان ، كمر خدمت بسته ايم و همواره به تسبيح و تقديس تو مشغوليم ، چه نيازى به آفرينش بشر احساس مى شود؟
پاسخ پروردگار كوتاه و عميق و در عين حال قانع كننده بود:
(من ميدانم آنچه شما نميدانيد). در آفرينش بشر حكمتهائى نهفته است كه شما از پى بردن به آن ، ناتوانيد.
اراده خداوند تحقق يافت و پيكر آدم ، از گل مخصوصى خلق شد، اما هنوز روح در آن دميده نشده بود.
فرشتگان با بهت و حيرت از آن بازديد مى كردند و از ساختمان جالب و بى سابقه آن ، دچار اعجاب ميشدند و در انتظار دميدن حيات در آن بودند.
لحظه حساس و تعين فرا رسيد. نسيم حيات وزيد و از روح الهى در آن پيكر خاكى دميده شد.
آدم به جنب وجوش در آمد و خيل فرشتگان ، طبق فرمان خداوند متعال در برابر خليفة الله به سجده افتادند.
همه درحال سجده بودند و تنها يك نفر، كه در صف فرشتگان جاى داشت ولى عنصرش ، عنصرى ديگر و از نژاد جن بود، سجده نكرد:ابليس (25).
ابليس كه سابقه عبادت چندين هزار ساله داشت و مورد احترام فرشتگان بود، از فرمان خداوند سرپيچى كرده و از سجده كردن ، امتناع نموده بود.
مخالفت بافرمان خداوند، امر ساده و كوچكى نبود. او بخاطر اين سركشى ، استحاق هرگونه عقوبتى داشت ، ولى خداوند در مجازاتش ، قبل از محاكمه و روشن شدن علت ، تعجيل نفرمود تا براى بندگان نيز درسى باشد و گناهكاران را قبل از بررسى علت يا علل گناه ، مجازات نكنند.
شايد امر خداوند را نشنيده باشد يا در آن لحظه مانعى فراراهش وجود داشته كه او را از انجام سجده باز داشته است .
خطاب رسيد: اى ابليس ! چرا دستور را اطاعت نكردى و در برابر آدم همانند ساير فرشتگان به سجده نيفتادى ؟ (26)
جوابى كه ابليس داد، روشن ساخت كه جز تكبر و خودبينى ، دليل ديگرى در دست ندارد.
گفت : خداوندا! من هرگز در برابر موجودى كه از خاك تيره آفريده اى سجده نخواهم كرد. خلقت من از عنصر آتش است . آتشى كه گرم و نورانى و حرارت بخش است ولى خلقت آدم از خاك است . خاك سرد و تيره و خاموش (27).
خطاب رسيد: از صف فرشتگان و بندگان مطيع من ، خارج شو كه تو ديگر شايستگى حضور در اين مكان را ندارى و بدان كه تا روز قيامت ، مشمول لعنت من خواهى بود(28).
شيطان اگر در اين هنگام كه متوجه خطاى خود و كيفر شديد آن شد، لب به عذر خواهى و توبه گشوده بود، احتمالا مورد عفو قرار ميگرفت و خداوند منان كه عذرپذير و داراى رحمت واسعه است ، از گناهانش ميگذشت و او را مى بخشيد ولى شيطان راه عناد و لجاجت را پيش گرفت و در نتيجه ، لعنت و نفرين خداوند و فرشتگان و بندگان او تا روز رستاخيز گريبانگيرش ‍ گرديد.
در آن حال شيطان مزد عبادتهاى چندين هزار ساله خود را مطالبه كرد و از خداوند در خواست كرد كه در مقابل عباداتش ، او را عمر طولانى ، باندازه عمر جهان عطا كند و او را تا روز قيامت زنده نگه دارد(29).
عمر طولانى خوب است ولى براى كسى كه آنرا در راه خير و سعادت خويش بكار گيرد و از آن سرمايه گرانبها عاقلانه و درست استفاده كند اما براى افراد منحرف و گناهكار، عمر طولانى جز افزايش بدبختى حاصلى ندارد، زيرا يك فرد منحرف هر چه بيشتر زنده بماند پرونده اعمالش سياه تر و بر ميزان گناهانش افزوده خواهد شد.
شيطان عمر طولانى را براى جبران لغزش و خطاى خود نمى خواست ، بلكه در تدارك سركشى و طغيان دامنه دارترى بود.
او ميخواست از آدم و فرزندانش كه بخيال خام او، سبب بدبختى و اخراج او شده بودند، انتقام بگيرد و آنانرا نيز با وسوسه و فريب ، همراه خود، به سيه روزى و تباهى بكشاند.
خداوند با درخواست او موافقت فرمود و به او وعده داد كه تا روز معين و احتمالا تا روزى كه زمين بهد بندگان صالح خداوند واگذار شود و از لوث ناپاكى و ناپاكان پاك گردد و قبل از برپايى محشر، زنده بماند(30).
فرصت گرانبهائى به شيطان داده شد ولى او از اين مهلت طولانى و فرصت پر ارزش ، سوء استفاده كرد و با خداوند اعلام جنگ داد و گفت :
خداوندا، در مقابل اين كيفرى كه متوجه من ساختى ، بر سر راه بندگانت خواهم نشست ، از هر طرف آنانرا مورد حمله قرار خواهم داد.
زندگانى ناپايدار دنيا را در چشم آنان زيبا و دوست داشتنى جلوه گر خواهم كرد و همه را جز بندگان مخلص تو را كه مرا در حريم زندگانى آنان راهى نيست - به گمراهى خواهم كشانيد و خواهى ديد كه بيشتر بندگانت ، راه ترا رها خواهند كرد و در دام من گرفتار خواهند گشت (31)
پاسخ پروردگار قاطع و روشن بود. در جواب تهديد شيطان فرمود:
راه من ، راه راست و روشن است ، هيچگونه ابهام و تاريكى در آن وجود ندارد و تو هيجگونه تسلطى بر بندگان من ندارى مگر آنانكه با ميل و رغبت ، طوق بندگى تو را بر گردن و راه پر پيچ و خم تو را بر صراط مستقيم من ترجيح دهند كه عذاب دوزخ آماده است و جايگاه تو و پيروانت در آن خواهد بود.
اينك زمان آن رسيده بود كه فرشتگان بمقام والاى آدم پى برده و حكمت آفرينش او را درك كنند.
خداوند متعال نامهاى فرشتگان و ديگر موجودات كوچك و بزرگ جهان هستى از ذره تا كره و از اتم تا ستاره را به آدم آموخت و حافظه نيرومند او را سرشار از دانستنى هاى گوناگون عالم خلقت فرمود.
سپس آنهمه موجودات را در مقابل فرشتگان قرار داد و فرمود: اينك شما نام اين موجودات و خصوصيات و اسرار آنها را براى من بازگو كنيد.
فرشتگان كه داراى چنين قدرتى نبودند و از نظر علمى ، سرمايه و اندوخته اى نداشتند، از پاسخ عاجز ماندند و. گفتند: خداوندا، ما جز آنچه تو به ما آموختى چيزى نميدانيم و تنها توئى كه بر همه چيز عالم و از همه اسرار آگاهى و كارهايت بر اساس حكمت است .
آنگاه نوبت به آزمايش آدم رسيد و خداوند به آدم دستور داد كه نام فرشتگان و ديگر موجودات عالم را براى فرشتگان بگويد.
آدم لب به سخن گشود و از آنچه خداوند به او آموخته بود، فرشتگان را آگاه كرد. در آن حال از جانب خداوند ندا آمد: اى فرشتگان مگر من پيش از اين به شما نگفتم كه من از غيب آسمان و زمين آگاهم و مسائل مرئى و نامرئى شما را ميدانم ؟!
فرشتگان در برابر آنهمه استعداد و لياقت و آن سرمايه عظيم علمى كه آدم از خود نشان داد، سر تعظيم و تسليم فرود آوردند و راز آفرينش انسان ، اين گل سر سبد جهان هستى ، اين خليفة الله بر آنها آشكار شد و دانستند كه خداوند حكيم بنا به مصالحى كه تنها او ميداند و بس ، انسان را آفريده است .
شيطان رانده و مطرود شد و از آن جايگاه رفيع اخراج گرديد و آدم تنها ماند. تنهايى وحشت آور و خسته كننده . او نياز به همنشين و همدم داشت . همدمى كه او را از غربت و تنهايى برهاند و يار و ياور او در پيمودن راه زندگى باشد.
خواب او را ربود و ساعتى را در عالم خواب و بى خبرى بر او گذشت و در همان ساعات ، خداوند متعال از باقيمانده گل آدم ، حوا را آفريد تا همدم و مونس او باشد.
وقتى آدم از خواب بيدار شد حوا را ديد كه در كنارش نشسته و چشم به او دوخته است .
حيرت زده پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من زنى هستم كه خداوند مرا براى همسرى تو آفريده است كه از تنهايى نجات يابى و انيس و مونس تو باشم .
برق شادى در چشمان آدم جهيد، زيرا در آن شرايط، چيزى براى او دلپذيرتر و شادى بخشتر از داشتن همنشينى مناسب و همسرى شايسته نبود.
در آن حال خطاب رسيد: اى آدم مايلى با تعهد مهريه اى كه من تعيين مى كنم با حوا ازدواج كنى ؟
آدم پذيرفت و ازدواج آنها انجام گرفت و آرامش خاطرى كه خداوند براى همسران در كنار يكديگر مقدر فرموده ، براى آدم فراهم گشت و ترس و اضطراب و نگرانى از قلبش رخت بربست و احساس آرامش نمود خداوند نعمت و احسان خود را بر آدم ، به حد كمال رسانيد و به او فرمود: اى آدم اينك بهشت (32)با تمام نعمتهايش ، با نهرهاى جارى و آبهاى روانش ، با ميوه هاى گوناگون و رنگارنگش و خوراكى هاى لذيذ و بى مانندش در اختيار شما است . همراه با همسرت در آن مسكن گزينيد و از همه امكانات آن استفاده كنيد ولى به اين درخت نزديك نشويد و هشيار باشيد كه شيطان دشمن قسم خورده شما است . مبادا شما را فريب دهد و وادار به سرپيچى از فرمان من كند كه در نتيجه به بدبختى خواهيد افتاد.(33)
هنوز زمان زيادى نگذشته بود و اين زوج خوشبخت ، بهره چندانى از بهشت و نعمتهاى آن نبرده بودند كه وسوسه هاى دشمن حيله گر آغاز گرديد.
شيطان كه بيمارى تكبر و خود برزگ بينى او را از مقامى رفيع به اعماق هولناك دره سقوط و بدبختى كشانيده بود، اينك در اثر ديدن خوشبختى آدم و حوا، دچار بيمارى خطرناك حسد هم شده و ديدن زندگانى سعادتمند آن دو، آتشى در درونش شعله ور ساخته بود، آماده شد كه آنها را نيز از سعادت و خوشبختى محروم سازد.
بدين جهت با چهره دوستانه و خيرخواهانه نزد آدم و حوا آمد و آنها را به خوردن ميوه درختى كه از آن نهى شده بودند، دعوت كرد.
آدم و حوا با توجه به نهى خداوند، سخن او را نپذيرفتند، و لب به آن ميوه ممنوعه نزدند، ولى شيطان دست بردار نبود، ديگر باز آمد و سخنش را با لحنى دلسوزانه مطرح كرد. باز هم موثر واقع نشد براى آنها قسم ياد كرد كه من خير خواه شما هستم و از اين پيشنهاد جز سعادت شما چيزى نمى خواهم .
خداوند شما را از خوردن ميوه اين درخت نهى كرده ، زيرا اگر از آن بخوريد، همانند فرشتگان خواهيد شد و عمرى جاودانه و بى پايان خواهيد يافت .(34)
اينجا شيطان ، مطلبى را مطرح كرد كه براى آدم و حوا فوق العاده مهم بود، خلود و ابديت .
علاقه به جاودانگى جز ذات همه انسانهاست و هر انسانى علاقه دارد نابود نشود و از عمر جاودانه بهره مند گردد. آدم و حوا نيز از اين قاعده كلى مستثنى نبودند. لذا وقتى شيطان گفت اگر از ميوه اين درخت بخوريد، جاودانه خواهيد شد، بر روى نقطه ضعف آنها انگشت گذاشت و محكم ترين ضربه را بر اراده آنها فرود آورد و آنچه نبايد، اتفاق افتاد.
آدم و حوا از ميوه درختى كه حق خوردن آنرا نداشتند و در نتيجه لباسهاى بهشتى از بدنشان فرو افتاد و برهنه و عريان ، و بدون ترديد در مقابل لبخندهاى استهزاءآميز و پيروزمندانه شيطان ، مات و سرگردان بجاى ماندند.
باز هم سرپيچى و نافرمانى ولى اين بار نه از جانب شيطان ، كه از سوى آدم و حوا، و باز هم بررسى و محاكمه براى روشن شدن علت سرپيچى و گناه .
خطاب رسيد: مگر من شما را از نزديك شدن به آن درخت منع نكرده بودم ؟ مگر به شما هشدار نداده بودم كه شيطان دشمن شما است ؟ چرا از دستور من سرپيچى كرديد و از راه خلاف رفتيد.
آدم و حوا در درياى پشيمانى غوطه ور بودند، لب به عذر خواهى گشودند و از اشتباه خود، با لحنى خاضعانه ، درخواست عفو و بخشش كردند.
تفاوت آدم و شيطان در اينجا بخوبى آشكار است . شيطان گناه ميكند و از گناه خود دفاع ولى آدم اگر مرتكب اشتباهى شود، راه لجاجت را نمى پيمايد بلكه درصدد جبران لغزش خود برمى آيد و آدم و حوا همين كار را كردند و عرضعه داشتند:
پروردگادا، ما به خود ستم كرديم و فريب شيطان را خورديم و اينك چشم اميد به عفو و كرم بى منتهاى تو داريم .
خداوندا، اگر تو ما را نبخشائى و از لغزش ما نگذرى ، در زمره زيانكاران خواهيم بود.
گناه آدم و حوا در حقيقت ترك اولى بود، زيرا نهى خداوند، نهى ارشادى بود، نه نهى تكليفى ، ولى شايسته بود كه آنها اين كار كوچك را نيز مرتكب نميشدند.
به هر حال عذر خواهى صادقانه آدم و حوا مورد قبول درگاه پروردگار بزرگ قرار گرفت و ديگر باره آنها مشمول عنايات خداوند منان شدند.
خلقت آدم و حوا از آغاز، براى زندگى در زمين بود، نه زندگى در بهشت .
اراده خداوند آن بود كه آدم خليفه روى زمين باشد و توقف كوتاه او در آن باغ مصفا (بهشت ) به منظور آناده شدن براى زندگانى آينده بود.
آدم و فرزندانش و نسلهاى آينده اش بايد در روى زمين تلاش كنند. بركات الهى را استخراج نمايند. سرمايه هاى جسمى و فكرى خود را به كار گيرند. از هوش خداداده و عقل تواناى خود بهره گيرند و خلاصه زمين را آباد كنند.
بدين جهت پس از قبول توبه آدم و حوا، بآنان دستور داده شد در روى زمين مسكن گزينند و گوش بفرمان خداوند كه بوسيله پيامبران و فرستادگان او ابلاغ خواهد شد، داشته باشند.
به آنان يادآورى شد كه دشمنى شيطان نسبت به انسانها ادامه خواهد يافت و آنان بايد همواره هشيار باشند و از خطرات شيطان خود را حفظ كنند.
آنان كه فرمانبردار خداوند باشند، از سعادت دو جهان بهره مند و كسانى كه مطيع شيطان باشند و از راه سرپيچى و گناه را در پيشه گيرند، مجازات سخت خداوند گريبانگيرشان خواهد شد.
فرزندان آدم
واتل عليهم نبا ابنى ادم بالحق اذقربا قربانا فتقبل من احدهما و لم يتقبل من الاخر...
(سوره مائده : 26)
آدم و همسرش ، زندگانى عادى خود را در خانه جديد، كره خاكى ، آغاز كردند.
گاهى در نقاط پيرامون خود گردش مى كردند. از كوهها و تپه ها بالا مى رفتند و از دشتها و صحراها عبور مى كردند و گاهى در سايه درختان به استراحت مى پرداختند. آنها نيازمند غذا بودند و براى تاءمين آن ، نهال برخى درختهاى بهشتى مانند درخت خرما و انگور و انار و زيتون را در اختيار آنها قرار داد كه بكارند و از ميوه هاى آنها، براى ادامه زندگى استفاده كنند.
گاهى به ياد آن دوران خوب و خوش بهشت مى افتادند و به خاطر از دست دادن آنهمه نعمت و آسايش و رفاه ، اشك تاءسف و حسرت از ديده روان ميساختند و همواده شيطان را كه عامل اصلى محروميت آنها از بهشت و گرفتار شدن در زندگى پر مشقت دنيا بود، لعنت و نفرين ميدادند.
روزها يكى پس از ديگرى ميگذشت و رفته رفته ، آدم و حوا با زندگى جديد خود خو مى گرفتند و خود را با رنجها و سختيهايش تطبيق ميدادند.
قلم و قضاى پروردگار چنين مقدر فرمود كه نسل بشر در روى زمين فزونى گيرد و باقى بماند و هدف اصلى خلقت را كه شناخت خداوند و بندگى او و سير تكاملى و آباد كردن زمين بود، تحقق يابد.
حوا چند نوبت باردار شد و فرزندانى بدنيا آورد كه موجب خوشنودى و دلگرمى آنان گرديد.
از تنهائى بدر آمدند و چشمان آن دو، به ديدار فرزندانشان روشن شد و خداوند را به خاطر آنهمه احسان و انعام شكر گذارى كردند.
از سر گذشت فرزندان آدم ، در قرآن كريم ، تنها ماجراى هابيل و قابيل ، بدون ذكر نام آن دو به عنوان پسران آدم ذكر شده است (35).
با اينكه هابيل و قابيل برادر و از يك پدر و مادر بودند، شخصيتهاى متفاوتى داشتند و داراى خلق ها و خصلتهاى متفاوتى بودند.
هابيل روحى پاك ، تقوئى قوى و ايمانى محكم داشت ، در حاليكه برادرش ‍ تند خو و شيطان صفت بود.
بدليل صلاحيتهاى اعتقادى و اخلاقى ،هابيل نامزد جانشينى پدر گرديد، در حاليكه قابيل از نظر سن و سال از او بزرگتر بود.
آتش حسد در درون قابيل شعله ور شد و كينه برادر در دل گرفت .
پدر، براى رفع كدورت و دلتنگى برادران ، و براى اينكه به قابيل بفهماند كه انتخاب هابيل براى جانشينى او، فرمان خداست نه تبعيض ميان آنها، دستور داد هر يك از آنها، يك قربانى به درگاه خدا تقديم كنند تا قربانى هر كدام قبول شد، جانشين پدر گردد.
پيشنهاد پدر مورد قبول برادران قرار گرفت و محلى براى تقديم قربانى آنها معين شد.
هابيل گله دار بود و براى قربانى ، بهترين گوسفندى كه در گله داشت انتخاب كرد و در محل قربانى قرار داد.
قابيل كشاورز بود و از محصولات زراعى خود، مقدارى كم ، آنهم از نوع نا مرغوب آن ، به جايگاه تعيين شده آورد.
در آن روزگار، نشانه قبول شدن قربانى بندگان ، پيدايش جرقه اى از نوع آتش ‍ و سوزانيدن قربانى بود .
دو برادر هداياى خود را در محل معين قرار دادند و در نقطه اى دورتر به انتظار نشستند. انتظار آنها زياد بطول نيانجاميد كه شعله نمايان شد و قربانى هابيل را در خود فرو برد ولى هديه قابيل همانگونه دست نخورده باقى ماند.
قابيل كه انتظار چنين پيشامدى را نداشت با خم فراوان ، جايگاه را ترك گفت ولى شعله سوزان حسد، بيش از پيش در درونش زبانه كشيد.
روزى به هابيل گفت : من نمى گذارم تو زنده بمانى و مقامى كه بايد بمن برسد تو اشغال كنى . من تو را خواهم كشت و به اين وضع خاتمه خواهم داد.هابيل با نهايت وقار و آرامش زبان به نصيحت او گشود و گفت برادر جان ، تو اشتباه ميكنى ، كشتن من مشكل تو را حل نمى كند. قبول نشدن قربانى تو دليل ديگرى دارد و آن اين است كه خداوند بزرگ ، فقط قربانى و عبادت بندگان با تقوا را قبول مى كند و تو تقوا ندارى . من زنده باشم يا نباشم چيزى تغيير نمى كند.
صلاح تو در اين است كه در اخلاق و رفتارت تجديد نظر كنى . بسدى پاكى و فضيلت و تقوا روى آور. بديها و پليديها را از دل و جانت بزدائى و خود را به ملكات فاضله و صفاب پسنديده بيارائى تا لطف خدا شامل حالت شود و هدايايت مورد قبول قرار گيرد.
علاوه بر اين ، خونريزى و آدم كشى گناهى است بزرگ كه اگر مرتكب شوى بر سيه روزى و بدبختى تو خواهد افزود و من هرگز براى كشتن تو، اقدام نخواهم كرد.
سخنان برادرانه و خير خواهانه هابيل در دل سياه قابيل اثرى نگذاشت و او را از آن تصميم شيطانى منصرف نكرد.
شب و روز در پى بدست آوردن فرصتى بود كه هابيل را دور از چشم پدر و مادر و تنها پيدا كند و نقشه شوم خود را به اجرا در آورد.
در يكى از روزها اين فرصت بدست آمد و قابيل برادر را تنها يافت . با خشونت و سنگدلى فراوان قطعه سنگى را كه در اختيار داشت بر سر برادر كوبيد و آن انسان شريف و بيگناه را به قتل رسانيد و بدين ترتيب اولين خون ناحق بزمين ريخته شد و نخستين جنايت رخ داد.
جسد بى جان و غرقه در خون قابيل روى زمين افتاد و قابيل نفس راحتى كشيد و از پيروزى خود غرق در لذت و شادمانى شد.
اما هنوز لحظاتى نگذشته بود كه قابيل به فكر فرو رفت كه اگر پدرش ، جسد خون آلودهابيل را ببيند و بفهمد كه او مرتكب چنين جنايتى شده ، از او رنجيده خاطر خواهد شد و به او نفرين خواهد كرد و او را طرد خواهد نمود. پس بايد كادى كند كه اين جنايت وحشتناك ، از چشم پدر پنهان بماند و او پى به راز اين كار نبرد.
تا آنروز انسانى از دنيا نرفته بود كه به خاكش بسپارند و قابيل هم ياد گرفته باشد كه بايد بدن هابيل را به خاك بسپارد.
قابيل نيازمند به راهنما بود. بايد به او ياد داد كه چه كند. اما چه كسى و از چه طريقى راهنمائيش كند. او بى ارزش تر از آن بود كه از طريق وحى آسمانى ارشاد شود. از طرفى پيكر پاك هابيل هم نبايد روى زمين بماند و حرمت او خدشه دار گردد.
اينجا بود كه به فرمان خداوند، كلاغى سمت معلمى او را بر عهده گرفت و در مقام يك فرد نالايق و حقير به او آموزش داد.
كلاغها معمولا ذخيره غذائى خود يا هر آنچه را كه بخواهند براى آينده نگهدارى كنند و شايد هم جسد همنوعان خود را زير خاك پنهان ميكنند.
كلاغى ظاهر شد وبا چنگ و منقار خود، نقطه اى از زمين را حفر كرد و گودالى پديد آورد و در مقابل چشمان قابيل ، چيزى را در آن گودال گذاشت و سپس خاك بر آن ريخت و زير خاك پنهانش كرد.
آن جنايتكار تيره روز، آه سردى كشيد و زبان به ملامت خود گشود و گفت : آيا من از كلاغ ناتوان تر بودم كه بدانم كه با بدانم جسد برادرم چه كنم ؟ واى بر من . آنگاه درسى را كه از كلاغ آموخته بود در موردهابيل به كار بست و بدن او را در قبرى كه كنده بود، بخاك سپرد.
گم شدن هابيل و غيبت طولانى او، پدر را نگران كرد. او را از قابيل پرسيد ولى او با لحنى تند و خشن گفت : مگر من نگهبان او بودم يا مگر او را به من سپرده بودى كه حالش را از من مى پرسى ؟!
پاسخ نامناسب و لحن تند او، با توجه به سابقه اى كه از دشمنى او نسبت به هابيل داشت ، بر نگرانى پدر افزود و سخت اندوهگين و افسرده شد.
جبرئيل امين ، ماجراى آن قتل فجيع را به اطلاع آدم رسانيد و او را به مزار هابيل راهنمائى نمود.
پدر داغديده بر آرامگاه فرزند دلبندش اشكها ريخت و عزادارى و سوگوارى نمود و همانگونه كه پيش بينى ميشد به قابيل نفرين كرد و او را براى هميشه از خود راند.
داغ فرزند شايسته اى چون هابيل ، مسئله اى نبود كه به آسانى از خاطر آزرده پدر محو شود و آنرا بفراموشى بسپارد.
دنيا در نظر پدر داغدار، تيره و تار شده بود و همه چيز اين جهان ، بنظرش ‍ زشت و ناخوشايند مينمود، در اينمورد، تنها عنايات خداوند بود كه ميتوانست نجات بخش آدم باشد.
آرى ، آدم از آغاز خلقت ، مشمول الطاف حضرت حق بوده و در اينجا نيز كمكهاى الهى به فريادش رسيد و بار سنگين آن را براى او قابل تحمل نمود.
پسر ديگرى ، در نهايت شايستگى ، خداوند به او عطا فرمود كه شيث ناميده شد و چون هديه الهى بود، او را (هبة الله ) لقب دادند.
اين پسر و فرزندان ديگرى كه يكى پس از ديگرى ، قدم به جهان هستى گذاشتند، جاى خالى هابيل را پر نكرد و زندگى آدم و حوا را كه ميرفت از رونق بيفتد رونق تازه بخشدند.
پسرها رفته رفته بزرگ شدند و قدم به دوران بلوغ گذاشتند و براى بقاء نسل انسان ، چاره اى جز ازدواج نبود.
قرآن در مورد كيفيت ازدواج فرزندان آدم سكوت اختيار فرموده و تنها روايات اسلامى در اختيار ما است كه نحوه ازدواج آنان را به دو گونه نقل كرده اند.
صورت اول آنكه : حوا در هر نوبت باردارى ، دو فرزند كه يكى پسر و يكى دختر بدنيا مى آورد و وقتى آنها به سن بلوغ رسيدند، پسرى كه از نوبت اول بود با دخترى كه از نوبت دوم بود و پسر نوبت دوم با دختر نوبت اول ازدواج كردند.
اين گروه در جواب حرمت ازدواج با محارم ميگويند: چون در آن زماغن چاره اى نبود، خداوند اينگونه ازدواج را بصورت موقت ، اجازه داد و براى هميشه ممنوع گرديد.
صورت دوم آنكه خداوند براى پسران آدم همسرانى از حوريان و جنيان در صورت بشر فرستاد و نسل بعد كه دخترها و پسرها عموزاده بودند با يكديگر ازدواج كردند و بدين ترتيب نسل بشر در روى زمين فزونى گرفت و آنچه خداوند مقدر و مقرر فرموده بود، تحقق يافت .
شيث (هبة الله )
ثم ارسلنا رسلنا تتر اكلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يومنون .
(سوره مؤ منون : 44)
اولين كسى كه بعد از دحلت آدم (ع ) به مقام شامخ پيامبرى نائل آمد، شيث (هبة الله ) بود. او وصى و جانشين آدم شد و امانتهاى الهى و صحيفه هائى كه جانب خداوند نازل شده و جمعا بيست و يك صحيفه بود، دريافت و جمع آورى و منظم نمود و سپس به نشر آن تعاليم و هدايت و راهنمائى فرزندان آدم كه رفته رفته جمعت قابل ملاحظه اى را تشكيل ميدادند كمر بست .
از ميان آثار بجاى مانده از آن صحيفه ها، اين صحيفه است كه خداوند به آدم وحى فرستاد كه ؛ من تمام نيكى ها و سعادت ها را در چهار كلمه براى تو بيان ميكنم .
آدم پرسيد: آن چهار كلمه كدامند؟
خطاب آمد: كلمه اول از آن من ، كلمه دوم از آن تو، كلمه سوم ميان من و تو و كلمه چهارم ميان تو و مردم .
آنكه از آن من است اينستكه مرا بپرستى و شريكى براى من قرار ندهى .
آنكه از آن تو است آنكه در برابر كارهائى كه مى كنى ، آنچه را كه بيش از هر چيز به آن نيازمندى ، بتو پاداش دهم .
آنكه ميان من و تو است : از تو دعا كردن و خواستن و از من اجابت و پذيرفتن .
و بالاخره آنكه ميان تو و بندگان من است اينستكه : براى مردم دوست بدارى آنچه براى خودت دوست دارى (36).
آدم پس از گذرانيدن عمرى طولانى ، احساس كسالت و ناتوانى كرد. به فرزندش شيث گفت : پسرم ، زمان مرگ من نزديك شده و اينك من مريض و ناتوانم و خداوند به من دستور داده كه تو را وصى خود قرار دهم و وديعه هاى او را به امانت نزد تو بگذارم ، اينك وصيت نامه من كه شامل آثار علمى و نام بزرگ خداوند ميباشد، زير سر من است . وقتى من از دنيا رفتم آنرا بردار و كسى را نيز از آن مطلع مكن .
در وصيت نامه من تمام مسائلى كه به آن نيازمند شوى ، چه در امور دينى و چه در مسائل دنيوى ثبت و ضبط شده است .
پسرم ، در اين لحظات كه بيمارى و رنج بر من غلبه كرده ، ميل دارم از ميوه هاى بهشتى ، تناول كنم .
از دامنه كوه بالا برو و هر يك از فرشتگان را ديدى سلام مرا به او برسان و بگو: پدرم مريض است و از شما ميخواهد كمى از ميوه هاى بهشتى براى او هديه بفرستيد(37).
شيث به ارتفاع كوهستانى كه در آن منطقه بود، بالا رفت تا براى پدر، ميوه اى بدست آورد.
در بين راه جبرئيل را با گروهى از فرشتگان ديد، جبرئيل بر او سلام كرد و پرسيد: كجا ميروى ؟
گفت : پدرم مريض شده و از من خواسته است مقدارى از ميوه هاى بهشتى ، از فرشتگان به رسم هديه بگيرم و اينك براى اين منظور به كوه آمده ام .
جبرئيل گفت : خداوند به تو صبر و اجر عنايت كند پدرت چشم از جهان پوشيد و به عالم ابدى پيوست . آنگاه همگى كنار جسد آدم آمدند. فرشتگان بفرمان پروردگار بدن او را غسل داده و براى نماز آماده ساخته بودند.
شيث جلو ايستاد و نمازى با پنج تكبير، بهمان شيوه اى كه خداوند در امت اسلامى مقرر فرموده و تا روز رستاخيز اين شيوه ادامه خواهد يافت ، بر جنازه آدم خواند(38).
سپس جنازه او را طبق راهنمائى جبرئيل ، با احترام و تجليل فراوان بخاك سپردند و شيث در غم از دست دادن پدر بيتابى ميكرد. جبرئيل او را دلدارى داد و به ادامه زندگى و انجام وظيفه پيامبرى تشويق نمود.
شيث متجاوز از هزار سال زندگى كرد و همواره با جبرئيل و فرشتگان الهى در ارتباط بود و وحى خداوندى را دريافت و به مردم ابلاغ ميكرد. بر اساس ‍ سنت تغيير ناپذير آفرينش ، دوران زندگى شيث به سر آمد و به دستور خداوند، ادريس را كه از بهترين نواده هاى آدم بود، بجانشينى برگزيد و ودائع نبوت را به او سپرد.
ادريس
و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا و رفعناه مكانا علينا. (سوره مريم : 57)
ادريس از نواده هاى آدم و اولين كسى است كه بعد از آدم و شيث به مقام پيامبرى نائل گرديد.
وى مردم را به پرستش خداى يگانه و اجتناب از گناه دعوت ميكرد و به پيروان خود مژده آمدن پيامبران بعد و بخصوص بشارت آمدن خاتم الانبياء (6) را بشارت ميداد و ميگفت :
آنحضرت به تمام فضائل نفسانى آراسته است و دين او دينى است كه روى زمين را اصلاح خواهد نمود.
از ادريس كلمات حكمت آميزى نقل شده كه به زبانهاى مختلف جهان ترجمه شده است و از سخنان او است :
1- بهترين شكرانه نعمتهاى خداوند، احسان و نيكى به بندگان او است .
2- قسم دروغ نخوريد و دروغ گويان را قسم ندهيد.
3- از كسبهاى پست اجتناب كنيد.
4- در پيشگاه خداوند با نيتهاى خالص قدم بزنيد.
ابتداى پيامبرى ادريس چنان بوده است كه :
پادشاهى ستمگر بر قوم ادريس حكومت ميكرد و فرمانش بر مال و جان مردم نافذ بود.
روزى پادشاه براى تفريح و خوشگذرانى از مركز حكومت خود خارج گرديد. عبورش به چمنزار سبز و خرمى افتاد و مورد پسندش واقع شد.
از وزراى خود پرسيد: اين چمنزار از كيست ؟
گفتند: از مردى است خدا پرست با فلان نام و نشان .
شاه دستور داد مرد بينوا را احضار كردند. باو تكليف كرد كه اين زمين دا به من واگذار كن .
مرد با ايمان كه متكى به خداوند بود گفت :
عائله اى دارم كه از تو محتاج ترند. شاه گفت : پس بمن بفروش . مرد حاضر نشد. شاه غضبناك به خانه بازگشت ولى بسيار ناراحت بنظر ميرسيد و در انديشه بود كه زمينرا بچه وسيله اى از مالكش بگيرد.
شاه زنى ناپاك داشت . چون شوهر را غضبناك ديد سببش راپرسيد.
شاه داستان زمين و مالك زمين را نقل كرد و گفت :
امتناع اين مرد از تسليم زمين ، مرا سخت آزرده ساخته است .
زن گفت چاره كار آسان است . عدهاى از ياران ناپاكدل و خدانشناس خود را طلبيد و برويد نزد شاه و گواهى دهيد كه فلان مرد (مالك زمين ) از دين شاه روگردان شده و به صف گمداهان پيوسته است .
به گواهى آنان ، مالك زمين كشته شد و ملك به تصرف شاه درآمد. درياى غضب پروردگار در برابر اين جنايت بزرگ به جوش آمد و به ادريس وحى رسيد كه :
نزد اين ستمكار برو و باو بگو: به كشتن بنده من اكتفاء نكردى . ملك او را گرفتى و عائله او را بيچاره ساختى . بهوش باش كه از تو انتقام ميگيريم و سلطنت را از تو سلب ميكنم . مركز فرمانروائى ترا ويران و و گوشت زن ناپاك ترا طعمه سگان ميسازم .
آيا حلم و بردبارى من ترا مغرور و سركش ساخته است ؟
ادريس پيام پروردگار را رسانيد ولى شاه در جوابش گفت :
پيش از آنكه بدست من كشته شوى ، از نزدم بيرون برو!
ملكه به شوهر خود گفت : از پيام خداى ادريس هيچگونه بيم در خودت راه راه نده . من ميفرستم او را بكشند. چنذد نفر در تعقيب ادريس فرستاد. ماءمورين در جستجوى ادريس بودند و ادريس به دستور خداوند از شهر خارج شد و خود را مخفى ساخت و از خداوند درخواست كرد:
خداوندا! باران رحمت خود را بر اين شهر نازل مفرما تا من درخواست كنم .
دعاى ارديس مستجاب شد و وى به غار كوهى پناهنده شد و خداوند فرشته اى بر او گماشت كه همه شب غذاى مورد احتياج او را باو برساند.
ادريس در پناه غار با آرامش خاطر بسر ميبرد و موضوع نفرين او ورد زبانها بود. در آن هنگام پروردگار عالم به انتقام آنمرد بيگناه ، شاه ستمگر را از تخت سلطنت سرنگون كرد و او را به چنگال مرگ گرفتار ساخت . شوهرش ‍ را ويران و زنش را طعمه سگان نمود و سلطنت بدست يكنفر گردنكش و گناهكار ديگر افتاد .
'از گمشدن ادريس بيست سال گذشت . يكقطره باران هم نباريد زندگانى مردم بسى سخت شد. زراعتها از بين رفت و باغستانها از بى آبى خشكيد. اهالى دست نيازمندى به شهرها و نقاط ديگر دراز كردند و در اثر فشار و بيجارگى به خود آمدند و گفتند: اين بدبختى ما براى نفرين ادريس است كه از خدا درخواست كرده باران بر ما نفرستد. اينك ادريس ناپديد است ولى خداى ادريس از او مهربانتر و رحمتش واسع تر است . بدرگاه خدا رفتند و از گناهان خود استغفار كردند و خاك ندامت بر سر ريختند.
خداوند توبه آنها را قبول كرد و ادريس را بشهر برگردانيد و مردم بحضور او شرفياب شدند و توبه خود را تجديد كردند. ادريس از خدا طلب باران كرد ابرها صفحه آسمان را پوشانيد و بارانى سودمند باريد و مردم سيراب گشتند.
سالها گذشت و ادريس برهبرى و راهنمائى قوم خود اشتغال داشت تا خداوند متعال او را بالا برد و بمقامى ارجمند رسانيد.

 

next page

fehrest page

 

 

رنگون كرد و او را به چنگال مرگ گرفتار ساخت . شوهرش ‍ را ويران و زنش را طعمه سگان نمود و سلطنت بدست يكنفر گردنكش و گناهكار ديگر افتاد .
'از گمشدن ادريس بيست سال گذشت . يكقطره باران هم نباريد زندگانى مردم بسى سخت شد. زراعتها از بين رفت و باغستانها از بى آبى خشكيد. اهالى دست نيازمندى به شهرها و نقاط ديگر دراز كردند و در اثر فشار و بيجارگى به خود آمدند و گفتند: اين بدبختى ما براى نفرين ادريس است كه از خدا درخواست كرده باران بر ما نفرستد. اينك ادريس ناپديد است ولى خداى ادريس از او مهربانتر و رحمتش واسع تر است . بدرگاه خدا رفتند و از گناهان خود استغفار كردند و خاك ندامت بر سر ريختند.
خداوند توبه آنها را قبول كرد و ادريس را بشهر برگردانيد و مردم بحضور او شرفياب شدند و توبه خود را تجديد كردند. ادريس از خدا طلب باران كرد ابرها صفحه آسمان را پوشانيد و بارانى سودمند باريد و مردم سيراب گشتند.
سالها گذشت و ادريس برهبرى و راهنمائى قوم خود اشتغال داشت تا خداوند متعال او را بالا برد و بمقامى ارجمند رسانيد.

next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
احادیث مختلف از انبیا و ایمه ع
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 اسفند 1394

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 131

خوشحال و فرحناك مى‏سازد مرا مردى كه بگذرد از كسى كه به او ستم كرده، و پيوند كند با كسى كه از او بريده، و عطا كند به كسى كه او را محروم ساخته، و برابر كند و پاداش دهد بدى را به نيكى و احسان.

6516 3-  العفو احسن الاحسان. 1 67 گذشت، نيكوترين احسانهاست.

6517 4-  العفو زكاة الظّفر. 1 97 گذشت، زكات پيروزى است.

6518 5-  العفو عنوان النّبل. 1 134 گذشت، عنوان و نمايانگر بزرگى است.

6519 6-  العفو تاج المكارم. 1 140 گذشت، تاج بزرگواريهاست.

6520 7-  العفو افضل الاحسان. 1 154 گذشت، برترين نيكوييهاست.

6521 8-  الصّفح احسن الشّيم. 1 172 چشم پوشى و ناديده گرفتن نيكوترين خصلتهاست.

6522 9-  العفو زين القدرة. 1 198 گذشت، زيور قدرت و توانايى است.

6523 10-  العفو يوجب المجد. 1 198 گذشت، موجب مجد و بزرگى است.

6524 11-  العفو زكاة القدرة. 1 230 گذشت، زكات توانايى است.

6526 13-  العفو احسن الانتصار. 1 277 گذشت، بهترين يارگيرى است.

6526 13-  العفو مع القدرة جنّة من عذاب اللّه سبحانه. 1 398 گذشت با قدرت و توانايى، سپرى است از عذاب خداى سبحان.

6527 14-  المبادرة الى العفو من اخلاق الكرام. 2 4 پيشى جستن به گذشت از خلق و خوى مردمان كريم و بزرگوار است.

6528 15-  العفو اعظم الفضيلتين. 2 19 گذشت، بزرگترين فضيلتهاست.

6529 16-  الصّفح ان يعفو الرّجل عمّا يجنى عليه و يحلم عمّا يغيظه. 2 69

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 132

چشم پوشى به اين است كه انسان از جنايتى كه در باره او شده بگذرد، و از آنچه او را به خشم آورد شكيبايى ورزد.

6530 17-  اعف تنصر. 2 170 در گذر تا يارى‏ات كنند.

6531 18-  اقل تقل. 2 172 ببخشاى تا بر تو ببخشايند.

6532 19-  اقل العثرة و ادرإ الحدّ و تجاوز عمّا لم يصرّح لك به. 2 197 از لغزش در گذر، و حدّ را (تا آنجا كه مقدور است) دفع كن، و بگذر از آنچه در باره آن علنى چيزى به تو نگفته‏اند. (و محملى ندارد) 6533 20-  اعط النّاس من عفوك و صفحك مثل ما تحبّ ان يعطيك اللّه سبحانه، و على عفو فلا تندم. 2 200 گذشت و چشم پوشى تو نسبت به مردم همان گونه باشد كه دوست دارى خداى سبحان بر تو ببخشايد، و بر عفو و گذشتى كه كرده‏اى پشيمان مشو.

6534 21-  احسن الجود عفو بعد مقدرة.

2 393 بهترين بخشندگى گذشتى است كه پس از رسيدن به قدرت باشد.

6535 22-  احسن افعال المقتدر العفو.

2 399 بهترين كارهاى شخص قدرتمند، گذشت است.

6536 23-  اولى النّاس بالعفو اقدرهم على العقوبة. 2 410 شايسته‏ترين مردم به گذشت كردن آن كسى است كه از ديگران قدرتمندتر است بر كيفر كردن.

6537 24-  احقّ النّاس بالاسعاف طالب العفو. 2 411 شايسته‏ترين مردم به دستگيرى و كمك كردن به او، آن كسى است كه درخواست عفو و گذشت دارد.

6538 25-  احسن من استيفاء حقّك العفو عنه. 2 423 بهتر از استيفاى حق خود و به دست آوردن آن، اين است كه از آن بگذرى.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 133

6539 26-  احسن المكارم عفو المقتدر وجود المفتقر. 2 432 بهترين مكارم (و صفات والاى انسانى) گذشت شخص توانا، و جود و بخشش شخص نيازمند است.

6540 27-  احسن العفو ما كان عن قدرة.

2 435 بهترين گذشت آن است كه از روى توانايى و قدرت بر انتقام باشد.

6541 28-  بالعفو تستنزل الرّحمة. 3 233 به وسيله گذشت و عفو درخواست فرود آمدن رحمت حق شود.

6542 29-  تجاوز عن الزّلل و اقل العثرات ترفع لك الدّرجات. 3 314 از لغزشهاى ديگران در گذر و خطاها را ببخشاى تا درجه‏هايت (در پيش خداوند) بالا رود.

6543 30-  خذ العفو من النّاس و لا تبلغ من احد مكروهه. 3 461 فراگير شيوه گذشت از مردم را، و دست‏اندازى نكن به هيچ كس بدانچه ناخوش آيند اوست.

6544 31-  شرّ النّاس من لا يعفو عن الزّلة و لا يستر العورة. 4 175 بدترين مردم كسى است كه از لغزش نگذرد، و آنچه را بايد از ديگران بپوشاند، نپوشاند.

6545 32-  شيئان لا يوزن ثوابهما: العفو و العدل. 4 184 دو چيز است كه پاداش و ثواب آن به وزن و اندازه درنيايد: گذشت و عدالت.

6546 33-  عند كمال القدرة تظهر فضيلة العفو. 4 324 در هنگام كمال قدرت و توانايى، فضيلت و برترى عفو و گذشت آشكار شود.

6547 34-  قلّة العفو اقبح العيوب و التّسرّع الى الانتقام اعظم الذّنوب.

4 505 كم گذشتى زشت‏ترين عيبهاست، و شتاب كردن در انتقام، بزرگترين گناهان است.

6548 35-  كن جميل العفو اذا قدرت عاملا بالعدل اذا ملكت. 4 606

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 134

چنان باش كه چون قدرت يافتى گذشتت زيبا باشد، و چون به پادشاهى رسيدى به عدالت رفتار كنى.

6549 36-  كن عفوّا فى قدرتك، جوادا فى عسرتك مؤثرا مع فاقتك، يكمل لك الفضل. 4 611 پرگذشت باش در حال قدرت و توانايى، بخشنده باش در حال عسرت و تنگدستى، ايثار كننده باش در حال نيازمندى، تا فضيلت و برترى تو كامل گردد.

6550 37-  كم من طامع بالصّفح عنه.

4 550 بسا طمع كارى كه طمع او به خاطر چشم پوشى از او است. (كه سبب مى‏شود تا دوباره طمع در نافرمانى و گناه كند) 6551 38-  من عفى عن الجرائم فقد اخذ بجوامع الفضل. 5 307 كسى كه از جرمها و گناهان درگذرد مجموعه فضيلت را در بر گرفته است.

6552 39-  من لم يحسن العفو اساء بالانتقام. 5 407 كسى كه احسان به عفو و گذشت نكند به وسيله انتقام بدى كند (يعنى ترك آن كار نيك، موجب اين كار بد مى‏شود).

6553 40-  من الكرم ان تتجاوز عن الاساءة اليك. 6 39 از كرم و بزرگوارى است كه درگذرى از كسى كه به تو بدى كرده.

6554 41-  ما احسن العفو مع الاقتدار.

6 68 چه نيكو است گذشت، با داشتن قدرت و توانايى بر انتقام.

6555 42-  ما عفا عن الذّنب من قرّع به.

6 72 عفو و گذشت از گناه نكرده، كسى كه سرزنش و سركوفت بزند به آن. (يعنى سركوفت زدن ارزش عفو را از ميان مى‏برد) 6556 43-  لا تند منّ على عفو، و لا تبهجنّ بعقوبة. 6 299 زنهار كه پشيمان نشوى بر عفو و گذشتى كه كرده‏اى، و زنهار كه شادمان نشوى‏

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 135

بر كيفر دادنى كه انجام داده‏اى.

6557 44-  لا حلم كالصّفح. 6 352 هيچ بردبارى همچون چشم پوشى و گذشت نيست.

6558 45-  لا شي‏ء أحسن من عفو قادر.

6 392 چيزى بهتر از گذشت شخص قدرتمند (كه قدرت بر انتقام دارد) نيست.

6559 46-  لا يقابل مسى‏ء قطّ بافضل من العفو عنه. 6 427 مقابله و معامله نشود گنهكارى هرگز به چيزى برتر از گذشت از او.

باب العافية (تندرستى)

6560 1-  العافية أهنأ النّعم. 1 240 تندرستى گواراترين نعمتهاست.

6561 2-  العافية افضل اللّباسين. 2 21 تندرستى برترين جامه‏هاست.

6562 3-  العوافى اذا دامت جهلت و اذا فقدت عرفت. 2 78 تندرستى‏ها هنگامى كه پايدار باشد (قدر و ارزش آن) مجهول باشد، و چون از دست رفت شناخته شود.

6563 4-  انّ العافية فى الدّين و الدّنيا لنعمة جليلة و موهبة جزيلة. 2 667 به راستى كه تندرستى و عافيت در دين و دنيا، هر آينه نعمتى است بزرگ و موهبتى است سترگ.

6564 5-  بالعافية توجد لذّة الحيوة.

3 203 به وسيله تندرستى است كه لذّت زندگى يافت شود.

6565 6-  ثوب العافية اهنأ الملابس.

3 346 جامه تندرستى و عافيت، گواراترين جامه‏هاست.

6566 7-  دوام العافية اهنأ عطيّة و افضل قسم. 4 21 پايدار ماندن تندرستى گواراترين عطاى الهى و برترين قسمتها و بهره‏هاست.

6567 8-  كلّ عافية الى بلاء. 4 528 هر عافيت و تندرستى به سوى بلايى پيش‏

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 136

مى‏رود. (و اعتبارى ندارد) 6568 9-  لا عيش أهنأ من العافية. 6 394 زندگى‏اى گواراتر از تندرستى نيست.

6569 10-  لا لباس افضل من العافية. 6 434 جامه‏اى برتر از تندرستى نيست.

باب العاقبة (سرانجام، پايان)

6570 1-  الا و إنّ من تورّط فى الامور من غير نظر فى العواقب فقد تعرّض لمفدحات النّوائب. 2 337 آگاه باشيد به راستى هر كس در افتد در كارها بدون انديشه و فكر در عواقب آن، به حقيقت خود را در معرض مصيبتهاى گران و سنگين در آورده.

6571 2-  اعقل النّاس انظرهم فى العواقب. 2 484 عاقل‏ترين مردم كسى است كه در عواقب كارها بيشتر انديشه و تأمّل كند.

6572 3-  اذا هممت بامر فاجتنب ذميم العواقب فيه. 3 169 هرگاه قصد كارى كنى بپرهيز از عواقب نكوهيده‏اى كه در آن است.

6573 4-  بالنّظر فى العواقب تؤمن المعاطب. 3 239 با نگرش و دقّت در سرانجامهاى كار است كه آدمى از هلاكتها ايمنى يابد.

6574 5-  راقب العواقب تنج من المعاطب. 4 99 مراقب و نگران سرانجامهاى كار باش تا از محلهاى سقوط نجات يابى.

6575 6-  طاعة دواعى الشّرور تفسد عواقب الامور. 4 252 پيروى كردن از چيزهايى كه مى‏خوانند انسان را به بدى، تباه كند سرانجام كارها را.

6576 7-  فى العواقب شاف او مريح.

4 406 در سرانجامها (ى بيمارى‏ها) شفا دهنده‏اى است يا آسوده كننده‏اى.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 137

6577 8-  كلّ مخلوق يجرى الى ما لا يدرى. 4 536 هر آفريده شده‏اى روان است به سوى سرانجامى كه خود نمى‏داند.

6578 9-  لكلّ امر مآل. 5 16 هر چيزى را سرانجامى است.

6579 10-  لكلّ امر عاقبة حلوة او مرّة.

5 17 هر چيزى را سرانجامى است شيرين يا تلخ.

6580 11-  من انتظر العواقب سلم. 5 167 كسى كه چشم به راه پايانه كار است (و ملاحظه عاقبت كار را مى‏كند) سالم ماند.

6581 12-  من نظر فى العواقب سلم.

5 188 كسى كه نگاه در سرانجامها مى‏كند سالم ماند.

6582 13-  من نظر فى العواقب سلم من النّوائب. 5 214 كسى كه نظر به عواقب كار مى‏كند از پيش‏آمدهاى ناگوار سالم ماند.

6583 14-  من راقب العواقب امن المعاطب. 5 248 كسى كه مراقب و نگران عواقب كار باشد از جايگاههاى سقوط در امان ماند.

6584 15-  من فكّر فى العواقب امن المعاطب. 5 316 كسى كه در عواقب كار فكر و انديشه كند از افتادن در محلهاى سقوط ايمن باشد.

6585 16-  من راقب العواقب سلم من النّوائب. 5 346 كسى كه مراقب و نگران عواقب كار باشد از پيش آمدهاى ناگوار به سلامت ماند.

6586 17-  ملاك الامور حسن الخواتم.

6 119 ملاك و معيار كارها، خوبى سرانجام آن است.

6587 18-  مكروه تحمد عاقبته، خير من محبوب تذمّ مغبّته. 6 122 چيز ناخوشايندى كه سرانجامش پسنديده باشد، بهتر است از آنچه محبوب باشد ولى سرانجام آن مذموم و نكوهيده‏

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 138

است.

6588 19-  لا عاقبة اسلم من عواقب السّلم. 6 385 سرانجامى سالم‏تر از سرانجام آشتى و رفاقت نيست.

باب العقوبة (كيفر)

6589 1-  ايّاك و التّسرّع الى العقوبة فانّه ممقتة عند اللّه و مقرّب من الغير. 2 294 زنهار بپرهيز از شتاب كردن به سوى كيفر دادن كه به راستى اين كار مورد خشم خداى متعال و نزديك كننده دگرگونيهاى (نعمتهاى الهى) است.

6590 2-  انّ اللّه سبحانه قد وضع العقاب على معاصيه زيادة لعباده عن نقمته.

2 517 به راستى كه خداى سبحان عقاب و كيفر را بر نافرمانيهايش مقرّر فرمود براى آنكه بندگانش را از خشم و انتقامش باز دارد.

6591 3-  من عاقب المذنب فسد فضله.

5 209 كسى كه گنهكار را كيفر كند فضل و برترى او فاسد و تباه گشته است.

6592 4-  من عاقب بالذّنب فلا فضل له.

5 439 كسى كه در برابر گناه كيفر دهد فضيلتى ندارد.

6593 5-  لا تعاجل الذّنب بالعقوبة و اترك بينهما للعفو موضعا تحرز به الاجر و المثوبة. 6 306 شتاب نكن گناه را به كيفر دادن و ميان آن دو، جايى براى گذشت و عفو بگذار كه به وسيله آن پاداش نيك و ثوابى را به دست آورى.

6594 6-  التّقريع أحد العقوبتين. 2 27 سرزنش و سركوفت زدن يكى از دو كيفر و عقوبت است.

باب العقل (خرد)

6595 1-  غاية العقل الاعتراف بالجهل.

4 374 نهايت عقل و خرد آن است كه اعتراف به نادانى خود كند (يعنى آنچه را نداند

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 139

اعتراف كند كه نمى‏داند).  6596 2-  قبيح عاقل خير من حسن جاهل. 4 510 كار زشت عاقل بهتر است از كار نيك نادان.

6597 3-  قطيعة العاقل لك بعد نفاذ الحيلة فيك. 4 510 بريدن عاقل از تو (و قطع رابطه‏اش با تو) پس از اين است كه راه چاره‏اى در باره تو نيابد.

6598 4-  كفاك من عقلك ما ابان لك رشدك من غيّك. 4 586 از عقل تو همين اندازه تو را بس است كه رشدت را از گمراهيت براى تو روشن سازد.

6599 5-  لم يعقل من وله باللّعب، و استهتر باللّهو و الطّرب. 5 106 عاقل نيست كسى كه شيفته بازى و سرگرمى شود و حريص به لهو و شادى گردد.

6600 6-  من عقل استقال. 5 140 كسى كه عاقل باشد طلب گذشت (از خداى تعالى) كند.

6601 7-  لا عقل كالتّجاهل. 6 356 هيچ عقلى مانند «تجاهل» و خود را به نادانى زدن نيست.  6602 8-  العقل زين، الحمق شين. 1 13 عقل زيور است و حماقت ننگ و عيب.

6603 9-  العقل شفاء. 1 56 عقل، شفا و درمان است.

6604 10-  العقول مواهب، الآداب مكاسب. 1 59 عقلها موهبتى الهى است، و آداب كسب كردنى است.

6605 11-  العقل شرف كريم لا يبلى. 2 8 عقل شرافت بزرگوارى است كه كهنه نشود.

6606 12-  الانسان بعقله. 1 61

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 140

(حقيقت آدمى و) انسان به عقل او است.

6607 13-  العقل فضيلة الانسان. 1 65 عقل و خرد فضيلت و برترى انسان است.

6608 14-  العقل رسول الحقّ. 1 70 عقل پيك حق است.

6609 15-  العقل صديق مقطوع. 1 85 عقل دوستى است بريده شده (كه مردم از او بريده‏اند).

6610 16-  العاقل يألف مثله. 1 85 عاقل الفت گيرد با مانند خود.

6611 17-  العقل لا ينخدع. 1 116 عقل فريب نمى‏خورد.

6612 18-  العقل مصلح كلّ امر. 1 110 عقل اصلاح كننده هر چيزى است.

6613 19-  العاقل عدوّ لذّته. 1 123 انسان عاقل دشمن لذّت خويش است (زيرا غالبا لذتها موجب بدبختى است).

6614 20-  العقل داعى الفهم. 1 128 عقل و خرد دعوت كننده به فهم و زيركى است.

6615 21-  العقل اقوى اساس. 1 128 عقل و خرد محكم‏ترين اساس و پايه است.

6616 22-  العقل افضل مرجوّ. 1 129 عقل برترين اميدواريهاست.

6617 23-  العقل يحسن الرّويّة. 1 133 عقل فكر و انديشه را نيكو كند.

6618 24-  العاقل يطلب الكمال، الجاهل يطلب المال. 1 153 عاقل و خردمند كمال را مى‏طلبد، و جاهل مال را.

6619 25-  العقل ينبوع الخير. 1 173 عقل چشمه خير و نيكى است.

6620 26-  العقل حفظ التّجارب. 1 177 عقل نگه داشتن تجربه‏هاست (يعنى عاقل كسى است كه تجربه‏ها را بخاطر بسپارد و در وقت خود به كار بندد).

6621 27-  العاقل يضع نفسه فيرتفع.

1 178 عاقل پست گرداند نفس خود را و فروتنى كند و در نتيجه بلند گردد.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 141

6622 28-  العقل أحسن حلية. 1 204 عقل بهترين زيورها است.

6623 29-  العقل يوجب الحذر. 1 204 عقل لازم كند حذر و پرهيز را.

6624 30-  العقل مركب العلم. 1 205 عقل مركب علم و دانش است.

6625 31-  العقل حسام قاطع. 1 206 عقل شمشيرى است برّان (كه حق و باطل را از هم جدا كند).

6626 32-  العقل سلاح كلّ أمر. 2 210 عقل سلاح هر كارى است.

6627 33-  العاقل مهموم مغموم. 1 237 عاقل پيوسته اندوهناك و غمگين است (به خاطر كوتاهى‏ها و انديشه در سرانجامها...) 6628 34-  العقل اشرف مزيّة. 1 240 عقل شريف‏ترين مزيّت و برترى انسان است.

6629 35-  العاقل من احرز أمره. 1 281 عاقل كسى است كه كار خود را محكم و پابرجا كرده (يا دريافته) است.

6630 36-  اصطناع العاقل احسن فضيلة. 1 323 احسان كردن عاقل بهترين فضيلت است.

6631 37-  العقل ثوب جديد لا يبلى.

1 323 عقل جامه نو و تازه‏اى است كه كهنه نشود.

6632 38-  العاقل يعتمد على عمله، الجاهل يعتمد على أمله. 1 324 عاقل تكيه بر عمل خويش كند و جاهل و نادان تكيه بر آرزوى خويش.

6633 39-  العقل منزّه عن المنكر آمر بالمعروف. 1 328 عقل پاكيزه كننده است از كار زشت و دستور دهد به كار نيك.

6634 40-  العقل حيث كان آلف مألوف.

1 328 عقل هر جا كه باشد الفت دهنده و الفت گيرنده است.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 142

6635 41-  العقل شجرة ثمرها السّخاء و الحياء. 1 329 عقل درختى است كه ميوه‏اش سخاوت و حياست.

6636 42-  العاقل من بذل نداه. 1 331 عاقل كسى است كه بخشش خويش را بذل كند.

6637 43-  العقل زين لمن رزقه. 1 336 عقل زيورى است براى آن كس كه روزيش شده است.

6638 44-  العقل فى الغربة قربة. 1 341 عقل در غربت خويشاوند است.

6639 45-  العقل رقىّ الى علّيّين. 1 350 عقل بالا برد انسان را به سوى مقام «عليّين» و جايگاه والا.

6640 46-  العاقل من صدّق اقواله أفعاله. 1 365 عاقل كسى است كه كارهايش گفتارش را تصديق كند.

6641 47-  العاقل من وقف حيث عرف.

1 366 عاقل كسى است كه به ايستد هر جا كه بشناسد (يعنى در بحث و مناظره و قضاوت و امثال آنها).

6642 48-  العاقل من يزهد فيما يرغب فيه الجاهل. 1 393 عاقل كسى است كه زهد ورزد در آنچه جاهل در آن رغبت كند.

6643 49-  العقل غريزة تزيد بالعلم و التّجارب. 2 32 عقل خصلتى است كه به سبب علم و تجربه‏ها افزون شود.

6644 50-  العاقل من هجر شهوته و باع دنياه بآخرته. 2 34 عاقل كسى است كه از شهوت دورى كند و دنياى خود را به آخرت بفروشد.

6645 51-  العاقل من تورّع عن الذّنوب و تنزّه من العيوب. 2 36 عاقل كسى است كه از گناهان پارسايى ورزد، و از عيبها پاكيزه باشد.

6646 52-  العقل و العلم مقرونان فى قرن‏

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 143

لا يفترقان و لا يتباينان. 2 46 عقل و علم در يك رسن به هم بسته‏اند، نه از هم جدا شوند و نه از هم دور شوند.

6647 53-  العاقل من احسن صنائعه و وضع سعيه فى مواضعه. 2 51 عاقل كسى است كه كارها (و احسانها) ى او نيكو باشد، و تلاش و كوشش خود را در جاى خود به كار برد.

6648 54-  العاقل اذا سكت فكّر، و اذا نطق ذكر، و اذا نظر اعتبر. 2 55 عاقل هنگامى كه خاموش باشد انديشه كند، و چون سخن گويد ذكر خدا كند، و چون نگاه كند پند گيرد.

6649 55-  العقل اغنى الغناء و غاية الشّرف فى الآخرة و الدّنيا. 2 57 عقل بى نياز كننده‏ترين توانگريها و نهايت شرف و بزرگوارى است در دنيا و آخرت.

6650 56-  العاقل من اتّهم رأيه و لم يثق بكلّ ما تسوّل له نفسه. 2 64 عاقل كسى است كه متّهم كند رأى و انديشه خود را، و اعتماد نكند به هر چه نفس او برايش آرايش دهد.

6651 57-  العاقل من وضع الاشياء مواضعها و الجاهل ضدّ ذلك. 2 79 عاقل كسى است كه هر چيزى را در جاى خود نهد، و جاهل و نادان بر خلاف اين است.

6652 58-  العاقل اذا علم عمل و اذا عمل اخلص و اذا اخلص اعتزل. 2 85 عاقل هنگامى كه دانا شد عمل كند، و چون عمل كند پاك و خالص كند، و چون خالص كرد، عزلت گزيند.

6653 59-  العقل اجمل زينة، و العلم اشرف مزيّة. 2 86 عقل زيباترين زيور است و علم و دانش شريف‏ترين مزيّت و برترى.

6654 60-  العقل اصل العلم و داعية الفهم. 2 91 عقل ريشه علم و دانش است، و انسان را به فهم و انديشه بخواند.

6655 61-  العاقل لا يفرط به عنف و لا يقعد به ضعف. 2 107

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 144

عاقل كسى است كه از حدّ نگذراند او را درشتى و درشت خويى، و نمى‏نشاند او را ناتوانى.

6656 62-  العقل منفعة و العلم مرفعة و الصّبر مدفعة. 2 117 عقل سود و منفعت آورد، و علم و دانش رفعت دهد، و صبر و بردبارى سبب دفع مصيبتها شود.

6657 63-  النّفوس طلقة لكنّ ايدى العقول تمسك اعنّتها عن النّحوس.

2 119 نفسها (همچون مركبى) آزاد و رهاست، ولى دستهاى عقل و خردهاست كه مهارشان را از بدبختيها و نحوستها نگه دارند.

6658 64-  العقل صاحب جيش الرّحمن و الهوى قائد جيش الشّيطان، و النّفس متجاذبة بينهما، فايّهما غلب كانت فى حيّزه. 2 137 عقل سردار لشكر خداى رحمان است، و هوا و هوس جلودار و فرمانده سپاه شيطان، و نفس انسانى را در اين ميان هر يك به سوى خود مى‏كشد، و هر كدام پيروز شد نفس در همان جايگاه او خواهد بود.

6659 65-  العقل و الشّهوة ضدّان و مؤيّد العقل العلم و مزيّن الشّهوة الهوى و النّفس متنازعة بينهما فأيّهما قهر كانت في جانبه. 2 137 عقل و شهوت هر دو مخالف يكديگرند، يارى دهنده عقل علم است، و آرايش دهنده شهوت هوا و هوس، و نفس در اين ميان مورد نزاع اين دو است، و هر كدام غلبه كرد نفس در طرف او خواهد بود.

6660 66-  العقل أنّك تقتصد فلا تسرف و تعد فلا تخلف، و اذا غضبت حلمت.

2 145 عقل اين است كه ميانه‏روى كنى و زياده‏روى نكنى، و وعده دهى و خلاف وعده نكنى، و هرگاه خشم كردى حلم ورزى و بردبارى كنى.

6661 67-  العقل يهدى و ينجى، و الجهل يغوى و يردى. 2 152

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 145

عقل راهنمايى كند و نجات دهد، امّا جهل و نادانى گمراه كند و هلاك گرداند.

6662 68-  العاقل من لا يضيع له نفسا فيما لا ينفعه، و لا يقتنى ما لا يصحبه.

2 155 عاقل كسى است كه ضايع نكند از خود نفسى را در آنچه سودش ندهد، و اندوخته نكند آنچه را همراه او نباشد.

6663 69-  العاقل من سلّم الى القضاء و عمل بالحزم. 2 162 عاقل كسى است كه تسليم قضاى الهى گردد، و در عين حال به احتياط و دورانديشى عمل كند.

6664 70-  العقل صديق محمود. 2 167 عقل دوستى است ستوده.

6665 71-  اعقل تدرك. 2 173 عاقل باش تا دريابى.

6666 72-  اطع العاقل تغنم. 2 175 از عاقل پيروى كن تا غنيمت يابى.

6667 73-  استرشد العقل و خالف الهوى تنجح. 2 184 راه راست را از عقل بطلب، و با هوا و هوس مخالفت كن تا رستگار شوى.

6668 74-  اعقل عقلك و املك امرك و جاهد نفسك و اعمل للآخرة جهدك.

2 211 خردمند گردان عقل خود را، و به دست گير كار خود را، و پيكار كن با نفس خود، و كار كن براى آخرت به قدر طاقت و كوشش خود.

6669 75-  اتّهموا عقولكم فانّه من الثّقة بها يكون الخطاء. 2 267 متّهم كنيد عقلهاى خود را كه به راستى در اثر اعتماد به آنها (و بدون مشورت با ديگران، و تكيه بر عقل خويش) است خطا كارى.

6670 76-  الا و انّ اللّبيب من استقبل وجوه الآراء بفكر صائب و نظر فى العواقب. 2 337 آگاه باشيد كه به راستى خردمند فرزانه كسى است كه به رأيهاى مختلف رو آورد، با فكرى درست و نگرشى در

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 146

عواقب و سرانجام كارها.

6671 77-  اين العقول المستصبحة لمصابيح الهدى. 2 364 كجايند خردهايى كه افروخته‏اند چراغهاى هدايت را 6672 78-  اغنى الغنى العقل. 2 370 بى‏نياز كننده‏ترين ثروتها عقل است.

6673 79-  اعقل النّاس من اطاع العقلاء.

2 374 عاقل‏ترين مردم كسى است كه از عاقلان پيروى كند.

6674 80-  افضل النّعم العقل. 2 377 برترين نعمتها عقل است.

6675 81-  اسعد النّاس العاقل. 2 376 خوشبخت‏ترين مردم انسان عاقل است.

6676 82-  اعقل الانسان محسن خائف.

2 387 عاقل‏ترين انسان نيكوكار ترسان (از خداى سبحان) است.

6677 83-  اعقل النّاس اقربهم من اللّه.

2 443 عاقل‏ترين مردم كسى است كه از ديگران به خدا نزديكتر باشد.

6678 84-  ادرك النّاس لحاجته ذو العقل المترفّق. 2 468 در ميان مردم كسى زودتر به خواسته خود مى‏رسد كه عاقل و نرمخو باشد.

6679 85-  افضل النّاس عقلا احسنهم تقديرا لمعاشه، و اشدّهم اهتماما باصلاح معاده. 2 472 برترين مردم از نظر عقل كسى است كه اندازه‏گيرى زندگيش از ديگران بهتر، و اهتمام و تلاشش در اصلاح معاد خود از همگان سخت‏تر باشد.

6680 86-  افضل حظّ الرّجل عقله ان ذلّ اعزّه، و ان سقط رفعه، و ان ضلّ أرشده و ان تكلّم سدّده. 2 477 برترين بهره مرد عقل او است، اگر خوار شود او را عزيز گرداند، و اگر بيفتد بلندش كند، و اگر گم شود به راه راست هدايتش كند، و اگر سخن گويد او را استوار و پابرجا نمايد.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 147

6681 87-  انّ اللّه سبحانه يحبّ العقل القويم و العمل المستقيم. 2 494 به راستى كه خداى سبحان عقل درست و عمل مستقيم را دوست مى‏دارد.

6682 88-  انّ الزّهد فى الجهل بقدر الرّغبة فى العقل. 2 503 به راستى كه بى‏رغبتى در جهل و نادانى به اندازه رغبت در عقل (نيكو) است.

6683 89-  انّ من رزقه اللّه عقلا قويما و عملا مستقيما فقد ظاهر لديه النّعمة و اعظم عليه المنّة. 2 543 به راستى كسى را كه خداوند عقلى درست و عملى مستقيم روزى كرده، نعمت خود را بر او آشكار، و منّت خويش را بر او بزرگ گردانده است.

6684 90-  انّ العاقل من عقله فى ارشاد و من رأيه فى ازدياد، فلذلك رايه سديد و فعله حميد. 2 543 به راستى عاقل كسى است كه عقل او در راه ارشاد است و رأى و انديشه‏اش در حال فزونى و ازدياد، و از اين رو رأى و انديشه‏اش استوار، و كارش ستوده است.

6685 91-  انّ العاقل من نظر فى يومه لغده، و سعى فى فكاك نفسه و عمل لما لا بدّ له منه و لا محيص له عنه.

2 557 به راستى كه عاقل كسى است كه در امروزش به فكر فرداى خويش است، و تلاش در آزادى نفس خويش دارد، و براى آنچه چاره‏اى از آن ندارد، و گريزى از آن نيست، كار مى‏كند.

6686 92-  انّما العقل التّجنّب من الاثم و النّظر فى العواقب و الاخذ بالحزم.

3 84 جز اين نيست كه عقل عبارت است از دورى گزيدن از گناه، و انديشه كردن در سرانجامها، و فرا گرفتن احتياط و دورانديشى در كارها.

6687 93-  اذا قلّت العقول كثر الفضول.

3 132 هرگاه عقلها كم شود، زيادتيها (در گفتار و زياده‏رويها) بسيار شود.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 148

6688 94-  اذا اراد اللّه بعبد خيرا منحه عقلا قويما و عملا مستقيما. 3 167 هرگاه خداوند در باره بنده‏اى خير و خوبى خواهد، عطا كند به او عقلى درست و عملى راست و پا برجا.

6689 95-  بالعقل يستخرج غور الحكمة. 3 204 به وسيله عقل است كه پايان حكمت و فرزانگى بيرون آيد.

6690 96-  بالعقل تنال الخيرات. 3 205 با عقل است كه خيرات و نيكى‏ها به دست آيد.

6691 97-  بالعقل صلاح البريّة. 3 206 به وسيله عقل وضع مردم رو به راه شود.

6692 98-  بالعقول تنال ذروة العلوم.

3 221 به وسيله عقلهاست كه آدمى به قلّه علوم دست يابد.

6693 99-  بالعقل صلاح كلّ امر. 3 234 صلاح هر كار به وسيله عقل است.

6694 100-  تمام العقل استكماله. 3 276 تمامى عقل و خرد، كامل گرداندن و به كمال رساندن آن است.

6695 101-  تزكيه الرّجل عقله. 3 278 پاكيزگى مرد، به عقل و خرد او است.

6696 102-  ثمرة العقل الاستقامة. 3 322 ميوه عقل، استقامت و پايدارى (در كارها) است.

6697 103-  ثمرة العقل لزوم الحقّ. 3 325 ميوه عقل ملازم بودن با حق است.

6698 104-  بالعقل كمال النّفس. 3 234 به وسيله عقل است كمال نفس انسانى.

6699 105-  ثلاث من كنّ فيه كمل ايمانه: العقل و الحلم و العلم. 3 335 سه چيز است كه در هر كس باشد ايمانش كامل است: عقل و بردبارى و علم.

6700 106-  ثروة العاقل فى علمه و عمله.

3 351 دارايى و توانگرى عاقل، در علم و عمل او است.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 149

6701 107-  ثلاث يمتحن بها عقول الرّجال هنّ: المال و الولاية و المصيبة. 3 337 سه چيز است كه به وسيله آنها عقلهاى مردان آزمايش شود و آنها عبارت است از: مال و فرمانروايى و مصيبت.

6702 108-  ثلاثة تدلّ على عقول اربابها: الرّسول و الكتاب و الهديّة. 3 343 سه چيز است كه دلالت و راهنمايى مى‏كند بر عقل صاحب آن: پيك، نامه، هديه.

6703 109-  حسن العقل جمال الظّواهر و البواطن. 3 382 نيكويى عقل، زيبايى آشكار و درون است.

6704 110-  حسب الرّجل عقله، و مروءته خلقه. 3 401 حسب مرد (كه بدان بايد افتخار ورزد) عقل او است، و مردانگى او اخلاق او است.

6705 111-  حدّ العقل النّظر فى العواقب و الرّضا بما يجرى به القضاء. 3 404 حدّ و انتهاى عقل، نظر و انديشه كردن در عواقب كارهاست، و راضى بودن بدانچه تقدير الهى بر آن جارى گردد.

6706 112-  حدّ العقل الانفصال عن الفانى و الاتّصال بالباقى. 3 405 حدّ عقل جدا شدن از دنياى فانى، و پيوستن به سراى باقى و پايدار است.

6707 113-  حفظ العقل بمخالفة الهوى و العزوف عن الدّنيا. 3 409 نگهدارى عقل به مخالفت كردن با خواهشها و روى گردانيدن از دنياست.

6708 114-  خير المواهب العقل. 3 420 بهترين موهبتهاى الهى عقل است.

6709 115-  خفّت عقولكم و سفهت حلومكم، فانتم غرض لنابل، و اكلة لآكل، و فريسة لصائل. 3 455 عقلهاتان سبك و فكرهاتان سفيهانه است، پس هدف خوبى براى تيراندازان، و لقمه خوبى براى خورندگان، و شكارى هستيد براى حمله كنندگان (اين سخنان را در مذمت مردم بصره فرموده).

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 150

6710 116-  حسن العقل افضل رائد. 3 386 عقل نيكو، برترين پيشرو و راهنما است.

6711 117-  دولة العاقل كالنّسيب يحنّ الى الوصلة. 4 10 دولت عاقل مانند خويشاوندى است كه اشتياق به پيوند دارد.

6712 118-  ذو العقل لا ينكشف الّا عن احتمال و اجمال و افضال. 4 31 انسانى كه داراى عقل است گشوده نشود و ظاهر نگردد حال او، مگر از تحمل نمودن، و نيكى كردن، و بخشش نمودن.

6713 119-  ربّما عمى اللّبيب عن الصّواب. 4 82 بسا باشد كه خردمند از راه درست نابينا گردد.

6714 120-  رأى العاقل ينجى. 4 95 انديشه و رأى عاقل، نجات بخش است.

6715 121-  رزانة العقل تختبر فى الرّضا و الحزن. 4 101 سنگينى و وقار عقل آزمايش شود در خوشنودى و اندوه (كه در هر حال سنگينى و متانت خود را حفظ كند).

6716 122-  زين الدّين العقل. 4 109 زيور دين عقل است.

6717 123-  زلّة العاقل محذورة. 4 111 لغزش عاقل محذور است و بايد از آن برحذر بود و پرهيز كرد.  6718 124-  زلّة العاقل شديدة النّكاية.

4 111 لغزش عاقل، زخم سختى است.

6719 125-  زيادة العقل تنجى. 4 112 بسيارى عقل نجات بخش است.

6720 126-  ستّة تختبر بها عقول الرّجال: المصاحبة و المعاملة و الولاية و العزل و الغنى و الفقر. 4 138 شش چيز است كه عقل مردان بدانها آزمايش شود: هم نشينى، داد و ستد، فرمانروايى، معزول شدن، دارايى، نادارى.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 151

6721 127-  ستّة تختبر بها عقول النّاس: الحلم عند الغضب، و الصّبر عند الرّهب، و القصد عند الرّغب، و تقوى اللّه فى كلّ حال، و حسن المداراة، و قلّة المماراة. 4 139 شش چيز است كه آزمايش شود بدانها عقلهاى مردمان: بردبارى در هنگام خشم، شكيبايى در هنگام ترس، ميانه‏روى در هنگام ميل و خواهش، تقواى الهى در هر حال، خوب مدارا كردن، كمى جدال و ستيزه.

6722 128-  صلاح البريّة العقل. 4 196 اصلاح مردمان به عقل و خرد است.

6723 129-  صاحب العقلاء تغنم، و اعرض عن الدّنيا تسلم. 4 204 با عاقلان و خردمندان مصاحبت كن تا غنيمت يابى، و از دنيا روى بگردان تا سالم بمانى.

6724 130-  صديق كلّ امرء عقله، و عدوّه جهله. 4 210 دوست هر انسانى عقل او است و دشمنش جهل و نادانيش.

6725 131-  ضلال العقل يبعّد من الرّشاد و يفسد المعاد. 4 229 گمراهى عقل انسان را از راه راست دور گرداند، و معاد و روز جزا را فاسد كند.

6726 132-  ضروب الامثال تضرب لاولى النّهى و الالباب. 4 229 اقسام مثلها (كه در قرآن و سخنان بزرگان است) براى صاحبان عقلها و خردها زده مى‏شود.

6727 133-  ضلال العقل اشدّ ضلّة، و ذلّة الجهل اعظم ذلّة. 4 235 گمراهى عقل سخت‏ترين گمراهى است، و خوارى نادانى بزرگترين خوارى.

6728 134-  ظنّ ذوى النّهى و الالباب اقرب شي‏ء من الصّواب. 4 279 گمان عاقلان و خردمندان نزديكترين چيزها است به درستى و صواب.

6729 135-  عليك بالعقل فلا مال اعود منه. 4 287 بر تو باد به ملازمت عقل كه هيچ مالى‏

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ص 152

سودمندتر از آن نيست.

6730 136-  عداوة العاقل خير من صداقة الجاهل. 4 351 دشمنى عاقل بهتر است از رفاقت و دوستى جاهل و نادان. (دشمن دانا به از نادان دوست) 6731 137-  عقل المرء نظامه، و ادبه قوامه، و صدقه امامه، و شكره تمامه.

4 364 عقل مرد نظام او است، و ادب او قوامش، و راستيش امام و راهنماى او، و شكر و سپاسش نشانه تمام و كمال او است.

6732 138-  عنوان فضيلة المرء عقله و حسن خلقه. 4 366 سرلوحه برترى و فضيلت آدمى عقل و اخلاق نيكوى او است.

6733 139-  غاية المرء حسن عقله. 4 372 نهايت آدمى عقل نيكوى او است.

6734 140-  غاية الفضائل العقل. 4 374 نهايت همه فضائل، عقل و خرد است.

6735 141-  غريزه العقل تأبى ذميم الفعل. 4 379 غريزه و خصلت عقل و خرد، از كار زشت و نكوهيده سر باز مى‏زند.

6736 142-  غرّ عقله من اتبعه الخدع.

4 381 عقل خود را فريب داده كسى كه به دنبال آن مكرها و نيرنگها را آورده.

6737 143-  غطاء العيوب العقل. 4 389 پرده عيبها عقل است.  6738 144-  فقد العقل شقاء. 4 413 نداشتن عقل بدبختى است.

6739 145-  قد يضلّ العقل الفذّ. 4 469 گاه است كه عقل تك و تنها گمراه مى‏كند (و نبايد به عقل تنها بدون مشورت با ديگران اكتفا كرد).


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران