عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
يونس ، در دعاى عرفه گويد:
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 11 اردیبهشت 1395

 دعای يونس ، در دعاى عرفه گويد:

 

لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . لا اله الا انت سبحانك

 

انى كنت من المستغفرين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الموحدين

 

. لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الخائفين . لا اله الا انت سبحانك

 

انى كنت من الوجلين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الراجين . لا

 

اله الا انت سبحانك انى كنت من الراغبين . لا اله الا انت سبحانك انى

 

كنت

 

من المهللين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من السائلين . لا اله الا انت

 

سبحانك انى كنت من المسبحين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من

 

المكبرين . لا اله الا انت سبحانك ربى و رب آبائى الاولين ؛


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
از مصیبت نامه عطار
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

خشك سالى گشت و قحطی آشكار
شد ز شورستان برون جائی دگر
چون بدید آن آب خوش مرد سلیم
آب دنیا تلخ و زشت آید پدید
حق تعالى از پس چندین بلا
روی آن دارد كزین آب روان
مشك بر گردن رهی بيرون برم
بیشكم مأمون ازین آب لطیف
مشك چون پر كرد و پیش آورد راه
بازگشته بود مأمون از شكار
گفت آوردستم از خلد برین
گفت چیست آن تحفۀ نیكوسرشت
این بگفت و مشك پیش آورد باز
از فراست حال او معلوم كرد
چون چشید آن آب گرم و بوی ناك
هست این آب بهشت اكنون بخواه
گفت هستم از زمين شوره دار
هم طراوت برده از خاكش سموم
در قبیله اوفتاده فاقۀ
خشك سالى گشته كلی آشكار
حال خود با تو بگفتم جمله راست
ریخت مأمون آن زمانش در كنار
گفت بستان زر بشرط آنكه راه
بی توقف بازگردی این زمان
زر ستد آن مرد و حالى بازگشت
گفت برگوی ای اميرالمؤمنين
گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه
از زلال خود شدی حالى خجل
عكس آن خجلت رسیدی تا بماه
او وسیلت جست سوی ما زدور
او بوسع خویش كار خویش كرد
چون شدم از حال او آگاه من
حرف انعام و نكوكاری نگر
این چنين جودی كه جان عالمیست
چون تو دادی این كرم آن بنده را
مرد شد از ناتوانی بی قرار
تا رسید آخر به آبی چون شكر
گفت بیشك هست این آب نعیم
آب شيرین از بهشت آید پدید
كرد روزی این چنين آبی مرا
پر كنم مشكی و برخیزم دوان
تحفه سازم پس بر مأمون برم
خلعتی بخشد چو آب من شریف
همچنان ميرفت تا نزدیك شاه
چون بدیدش گفت برگو تا چه كار
تحفۀ بهر اميرالمؤمنين
گفت ماءالجنه آبی از بهشت
در زمان مأمون بجای آورد راز
می نیارستش ز خود محروم كرد
گفت احسنت اینت زیبا آب پاك
تا چه میباید ترا از پادشاه
آب او تلخ و هوای او غبار
هم شده ازتفت سنگ او چو موم
هیچكس را نه بزی نه ناقۀ
جملۀ مردم شده مردار خوار
چون شدی واقف كنون فرمان تراست
بر سر آن جمع دیناری هزار
پیش گيری زود هم زینجایگاه
زانكه نیست اینجا ترا بودن امان
با خلیفه سایلی همراز گشت
كز چه تعجیلش همی كردی چنين
آب دیدی در فرات اینجایگاه
بازگشتی از بر ما تنگ دل
آینۀ انعام ما كردی سیاه
چون كنم از خجلتش از خود نفور
من توانم مكرمت زو بیش كرد
باز گردانیدمش از راه من
هم سخاوت هم وفاداری نگر
در بر جود تو یارب شبنمیست
از كرم برگير این افكنده را


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دعاهاى قرآن
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

مقدمه 
بسم الله الرحمن الرحيم
قرآن كريم كتاب زندگى ماست و هر آنچه كه براى تكامل روح و سازندگى شخصيت انسان لازم است در آن آمده است .
يكى از نيازهاى فطرى بشر، راز و نياز با خداوند است . او مى خواهد خوشبخت زندگى كند و در آخرت نيز سعادتمند شود. بدين منظور و براى رسيدن به اين مقصود همواره در صدد داشتن رابطه و انس با خداوند است تا به هنگام بروز شدايد و مشكلات به او رجوع نمايد. براى اين منظور لفظ و بيان خاص و الفاظ و متن خصوصى لازم نيست . هر قوم و ملتى با زبان خود و به مقدار فهم خويش خدا را مى خواند:
اما متن دعاها و مناجات هايى كه از زبان اهل معرفت و انسان هاى الهى و وارسته برخاسته است داراى ظرفيت لفظى و معانى گسترده اى است به گونه اى كه در كلام و دعاى ديگران يافت نمى شود و اين خود رمز جاودانگى و قابل سرمشق بودن اين دعاهاست .
يك بخش از كتب احاديث ما، دعاها و مناجات هايى است كه بر زبان اولياى الهى جارى شده است كه با آن كلمات همواره خدا را مى خوانده اند و يا اين كه بر پيروانشان تعليم داده اند كه با آن خدا را بخوانند. عمده اين گونه متون در كتب دعا گرد آمده است .
ليكن دعاهايى در قرآن كريم آمده است كه از زبان فرشتگان و پيامبران و بندگان صالح صادر شده و يا تعليم خداوند به بندگانش است كه به آنها به طور مستقل كمتر پرداخته شده است .
از آن جايى كه بنده مدتها توفيق استفاده از درس پر فيض و بركت استاد بزرگوار حوزه ، حضرت آية الله حسن زاده آملى (دامت افاضاته ) را داشتم استاد عظيم الشاءن توصيه مى فرمود كه قرآن را مطالعه كنيد و به دعاهاى قرآن كريم اهتمام ورزيد. به دنبال ، تاءكيد استاد، بنده نيز چند دور قرآن را مطالعه كردم و آياتى را كه حاوى دعاى پيامبران و فرشتگان و بندگان برگزيده حق و يا تعليم خداوند به پيامبرش بود در مجموعه اى گرد آوردم . آيات برگزيده دعايى با توضيحى كه زمينه استفاده از هر دعا را در مورد ويژه اش بيان مى كند، در اختيار مؤ منان و دوستداران قرآن كريم قرار مى گيرد.
در اين كتاب سعى كرده ام تا در مواردى كه به توضيح و تبيين كلمات و عبارات قرآنى نياز داشت از قرآن كريم دو تفسير مجمع البيان و البرهان استفاده نمايم و احيانا احاديثى از كتب تفسيرى و حديثى بر آن افزوده ام و در پايان فهرست موضوعى دعاهاى ذكر شده را افزودم تا خواننده بهتر بداند كه هر دعايى در چه زمينه و موضوع و مناسبتى نازل شده و نيز با چگونگى تكرار دعاها آشنا شود.
اهميت راز و نياز با خدا 
خداوند مى فرمايد: ادعونى استجب لكم (1)؛ مرا بخوانيد تا به شما پاسخ دهم . مى دانيم كه خداوند صادق است و در سخن او گمان خلاف نمى رود، ليكن يكى از بهترين شواهد بر صدق گفتار حق تعالى مواردى است كه در قرآن كريم آمده است كه انبياء، اولياء و بندگان صالح حق تعالى در شرايط خاص خدا را خواندند و خدا هم دعاى آنان را اجابت كرد و آنها را از غم و اندوه رهانيد.
وقتى كه خداوند داستان حضرت يونس و زندانى شدن او در شكم ماهى در قعر دريا، و قبول توبه و استغفار او را بيان مى كند در پايان اشاره مى كند به دعا و مناجات يونس در قعر دريا، و مستجاب شدن دعا، و نجات يافتن او از چنان زندان وحشتناك در آخر سخن مى فرمايد (و كذلك ننجى المؤ منين )(2)؛ ما اينچنين مؤ منان را نجات مى دهيم . و اين معنا را با لفظ مستقبل (كه دلالت بر دوام و استمرار دارد) بيان مى كند. گويا خداوند مى خواهد بفرمايد: مبادا گمان كنيد اين گونه برخورد و يارى و كمك ما اختصاص به يونس و يا گذشتگان و يا پيامبران دارد؛ بلكه نجات و يارى و كمك و هدايت ما شامل حال همه مؤ منان است ؛ آنهايى كه از سوز دل و از عمق جان در گرفتارى ها خدا را بخوانند.
در حقيقت خداوند با ذكر داستان حضرت يونس و حسن ختام آن با اين جمله به مردم با ايمان راه ارتباط بندگان با خدايشان را نشان ميدهد كه در مشكلات و سختى ها به خداوند اميدوار باشند و به درگاه او روى آورند و هيچ گاه از رحمت الهى ماءيوس نباشند چرا كه فرياد رس همه در همه جا خداوند است .
دعاهاى آدم و حوا 
آدم و حوا داستان پر رمز و راز دارند. خداوند آنان را در بهشت جاى داد و دستور داد تا از فلان ميوه يا دانه نخورند. اما شيطان آنان را وسوسه كرد و آنان از آن خوردند و گرفتار شدند. خداوند به آنان گفت : آيا من شما را از آن نهى نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست .
در اين هنگام آدم و حوا توبه كردند و دست به دعا برداشتند و گفتند:
ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكون من الخاسرين (3)؛
بارالها، ما به خود ستم كرديم - كه نافرمانى تو كرديم - اگر ما را نيامرزى و به ما رحم نكنى ما از زيان كاران خواهيم بود.
دعاهاى حضرت نوح عليه السلام 
1. نوح يكى از پيامبران الهى بود كه عمرى دراز يافت به گونه اى كه عمر او ضرب المثل شده است .
نوح مردم را به خداپرستى و معرفت فرا مى خواند و از بت پرستى و جهالت باز مى داشت . مردم كه با عقايد پدران خويش خو گرفته بودند و از انديشه و تفكر به دور بودند نوح را تهديد كردند كه اى نوح اگر از كارت دست برندارى تو را سنگباران مى كنيم .
نوح دست به دعا برداشت و گفت :
رب ان قومى كذبون# فافتح بينى و بينهم فتحا و نجنى و من معى من المؤ منين (4)؛
پروردگارا! قوم من مرا تكذيب كردند. بين من و آنان داورى كن ، و مرا و كسانى كه با من ايمان آورده اند از دست آنان نجات بخش .
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: ما نوح و همراهان او را نجات داديم و ديگران را غرق كرديم .
2. در قرآن كريم يك سوره به نام حضرت نوح آمده است و تمام اين سوره مربوط به داستان آن حضرت است . خداى متعال مى فرمايد: ما نوح را به سوى قومش فرستاديم پيش از آن كه عذاب دردناك به سراغشان آيد. او به مردم گفت : من شما را هشدار مى دهم ، خدا را بپرستيد و تقواى الهى را پيشه گيريد و مرا اطاعت كنيد اگر چنين كنيد خداوند شما را مى آمرزد و اجل شما را به تاءخير مى اندازد .
اين پيام و تبليغ ، مردم را بيدار نكرد و به همين سبب نوح از سر درد با خداوند چنين گفت : بارالها، شب و روز مردم را دعوت كردم و هرچه بيشتر فراخواندم مردم بيشتر گريزان شدند هر گاه آنان را به آمرزش تو دعوت مى كنم انگشت به گوش مى كنند، لباس ‍ بر سر مى كشند تا پيام مرا نشنوند و بر كردار خود اصرار مى ورزند. به طور علنى و پنهانى آنان را خواندم و گفتم از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد چرا كه او آمرزنده است اوست كه باران بر شما فرو مى فرستد و اموال و پسران به شما مى دهد و باغ ها و نهرها برايتان فراهم مى آورد .
نوح سپس آيات و نشانه هاى حق تعالى را در عالم آفرينش برايشان بازگو كرد. اما باز هم بيدار نشدند و به يكديگر سفارش مى كردند كه از بت هاى خود دست برنداريد. آنان در گناهان غوطه ور شدند و سرانجام اهل جهنم گشتند.
در اين هنگام نوح دست به دعا برداشت و به پروردگار عرضه داشت :
رب لاتذر على الارض من الكافرين ديارا # انك ان تذرهم يضلوا عبادك ولايلدوا الا فاجرا كفارا # رب اغفرلى ولوالدى و لمن دخل بيتى مؤ منا و للمؤ منين و المؤ منات و لاتزد الظالمين الا تبارا (5).
بارالها، از كافران بر روى زمين هيچ كسى باقى نگذار. اگر آنان را رها كنى بندگان تو را گمراه مى كنند و به جز تبه كار كافر فرزندى نياورند. بارالها، مرا و پدر و مادرم و هر مؤ منين را كه به خانه ام وارد شود و همه مردان و زنان با ايمان را بيامرز و بر نابودى ستمگران بيفزا.
3. خداوند در سوره قمر مى فرمايد: در دوران گذشته قوم نوح بنده ما را تكذيب كردند و گفتند او ديوانه و جن زده است . نوح هم دست به دعا برداشت و خداوند را خواند و چنين گفت :
اين مغلوب فانتصر (6).
بارالها، من در هدايت مردم شكست خوردم ؛ تو خود مرا يارى فرما.
4. در سوره مؤ منون آمده است : ما نوح را به سوى قومش فرستاديم ، او به مردم گفت : اى قوم من خداوند را بپرستيد به جز او براى شما خدايى نيست ، آيا پروا نمى كنيد؟ .
گروه كافران گفتند: نوح چون شما بشر است كه مى خواهد بر شما برترى جويد؛ اگر خداوند مى خواست پيامبرى بفرستد فرشتگانى را به پيامبرى مى فرستاد نوح ديوانه است .
در اين هنگام نوح دست به دعا برداشت و گفت :
رب انصرنى بما كذبون (7)؛
خداوند مى فرمايد: به نوح وحى كرديم كه زير نظر و راهنمايى ما كشتى ساز، و هر گاه فرمان رسيد و آب از تنور فوران كرد از هر يك از حيوانات دو عدد و خانواده ات را سوار بر كشتى كن ، و هر گاه تو و همراهان در كشتى مستقر شديد بگو:
الحمدلله الذى نجينا من القوم الظالمين # و قل رب انزلنى منزلا مباركا و انت خيرالمنزلين (8)؛
حمد براى خدايى است كه ما را از دست ستمكاران نجات داد وبگو: بارالها، مرا در منزلگاهى مبارك جاى ده (زيرا) تو بهترين فرود آورندگانى
.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به حضرت على عليه السلام فرمود: اى على هرگاه در جايى منزل كردى بگو: اللهم انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين ؛ چرا كه خير و خوبى آن منزل روزى تو مى شود و شر و بدى آن از تو دور مى شود (9).
در حديث اربع مائة كه على عليه السلام چهارصد سخن كوتاه و نغز در آداب زندگى و بندگى براى يارانش بيان فرمود، آمده است : هرگاه جايى منزل كرديد بگوييد: اللهم انزلنا منزلا مباركا و انت خيرالمنزلين (10).
5. نوح 950 سال در ميان مردم تبليغ يكتا پرستى و پاكى و درستى كرد. اما ده قرن تبليغ و دعوت آن مردم خفته جاهل را بيدار نكرد و به هوش نياورد. و از همه بذر توحيد و خداپرستى به جز بسيار اندك در دل سخت تر از سنگ آنان جوانه نزد و به بار ننشست افزون بر آن پيامبر الهى را به باد استهزاء مى گرفتند و تهمت هايى كه خود شايسته آن بودند به او مى بستند و مؤ منان همراه او را مردمانى پست مى خواندند...
با چنين پيشينه عصيان و تبه كارى است كه بفرمان الهى از آسمان باران شديد باريدن مى گيرد و از جاى جارى زمين چشمه ها مى جوشد و سيل و طوفان همه جا را فرا ميگيرد.
نوح كه از پيش آماده چنين شرايطى است ؛ به مؤ منان و همراهان خود مى گويد تا بر كشتيى كه به دست خود او ساخته شده است سوار شوند. نوح به هنگام سوار شدن بر كشتى مى گويد:
بسم الله مجريها و مرسيها ان ربى لغفور رحيم (11).
به نام خداست حركت و توقف كشتى ؛ به درستى كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است .
در اين هنگام ، آب از آسمان و زمين به هم مى پيوندد و همه جا را مى گيرد و همه نابكاران سيه روز را در كام خود فرو مى كشد در حالى كه نوح و همراهانش بر كشتى نجات سوارند و بر سطح آب در حركتند. وقتى كه آب همه جا را فرا گرفت و همه گمراهان لجوج را به كام مرگ كشيد فرمان الهى بر توقف باران و جوشش زمين صادر مى شود و كشتى نوح بر كوه (جودى ) آرام مى يابد. در اين ميانه نوح كه پسر نادرستش را در ميان غرق شدگان مى بيند دست به دعا برميدارد و مى گويد:
رب ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين (12).
بارالها، پسرم از خانواده من است (و تو وعده داده بودى كه خانواده مرا نجات دهى ) و وعده تو حق است و تو احكام الحاكمين هستى .
خداوند فرمود: اى نوح ، او از خاندان تو نيست ، او ناشايست است آنچه را كه به آن آگاهى ندارى از من مخواه ، من تو را پند ميدهم ، مبادا از جاهلان باشى .
نوح به خود آمد و گفت :
رب انى اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لى به علم ، و ان لاتغفر لى و ترحمنى اكن من الخاسرين (13).
بارالها، من به تو پناه مى برم از اين كه چيزى را كه به آن آگاهى ندارم از تو بخواهم اگر مرا نيامرزى و به من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود.
دعاهاى حضرت ابراهيم عليه السلام 
1. حضرت ابراهيم يكى از پيامبران بزرگ الهى است . او از برجستگان دعوت به توحيد در طول تاريخ و پدر بسيارى از پيامبران است .
در زمانى برانگيخته شد كه مردم سخت در بت پرستى بودند و بتهاى گونه گون را پرستش و احترام مى كردند. آن حضرت با مردم گفت و گو مى كرد و بى خاصيتى و پوچى بت ها را براى آنان شرح مى داد. آنان در برابر سخنان حكيمان ابراهيم خليل عليه السلام يك حرف داشتند و آن اين بود كه : پدران ما اين گونه مى كردند و ما هم به راه آنان مى رويم .
ابراهيم گفت : خدا آن است كه پروردگار هستى است . او كه مرا آفريد و هدايتم مى كند او كه مرا طعام و نوشيدنى ميدهد و هرگاه بيمار شدم شفايم مى دهد. او كه مرا مى ميراند و سپس زنده مى كند او كه اميدوارم در روز قيامت گناه مرا بيامرزد .
سپس ابراهيم دست به دعا برداشت و گفت :
رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين # و اجعل لى لسان صدق فى الاخرين # و اجعلنى من ورثة جنة النعيم # و اغفر لابى انه كان من الضالين# و لاتخزنى يوم يبعثون (14)؛
بارالها، به من حكمت ده و مرا به نيكوكاران بپيوند. و نام نيك مرا در امت هاى بعدى قرار ده . و مرا از وارثان بهشت نعيم قرار ده . و پدرم را بيامرز چرا كه از گمراهها بود و در روز قيامت مرا رسوا مساز (15).
2. اسوه و الگو در سازندگى يا نابودى شخصيت انسان نقش حياتى دارد. قرآن كريم كه كتاب سازندگى و تربيت انسان هاست به اين معنى مهم بسيار پرداخته است . ياد انسانهاى بزرگ چون پيامبران و ديگر شخصيت هاى مثبت و نيز ياد افراد گمراه و بدفرجام به منظور عبرت گرفتن و سرمشق يافتن در قرآن كريم آمده است .
كلمه اسوه سه بار در قرآن مجيد به كار رفته است : يك بار درباره پيامبر اسلام (16) يكبار در مورد حضرت ابراهيم و مؤ منان همراه (17) و نوبت سوم درباره ياوران حضرت ابراهيم (18).
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: ابراهيم و ياران او اسوه اى نيكو براى شمايند هنگامى كه به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچه به غير خدا مى پرستيد بيزاريم و راه شما را رد مى كنيم ، و بين ما و شما دشمنى و كينه هميشه خواهد بود، تا آن گاه كه به خداوند بى شريك ايمان آوريد. مگر سخن ابراهيم كه به پدرش گفت : من به زودى براى تو استغفار مى كنم و عذاب الهى را از تو نميتوانم بگردانم .
دعاى ابراهيم و يارانش اين بود:
ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير# ربنا لاتجعلنا فتنة للذين كفروا واغفرلنا ربنا انك انت العزيز الحكيم (19).
بارالها، بر تو توكل كرديم و به فرمان تو بازگشتيم و بازگشت به سوى تو است . بارالها ما را براى كافران هدف قرار مده و ما را بيامرز به درستى كه تو توانا و حكيمى .
امام صادق عليه السلام در تفسير ربنا لاتجعلنا فتنة للذين كفروا فرمود:
در گذشته تمام افراد با ايمان فقير بودند ( و زير فشار و اذيت و آزار كافران به سر ميبردند) و تمام كافران ثروتمند بودند، تا آن كه ابراهيم عليه السلام آمد و اين چنين دعا كرد: ربنا لاتجعلنا فتنة للذين كفروا. آنگاه خداوند در ميان مؤ منان ثروت و فقر قرار داد و در ميان كفار نز ثروت و فقر قرار داد (20).
3. بحث و گفتگوى ابراهيم عليه السلام با بت پرستان بى نتيجه ماند. چرا كه هر چه ابراهيم با آنان به سخن مى نشست آنان بيشتر بر گمراهى خود اصرار مى ورزيدند.
ابراهيم با خود گفت : شايد اجراى يك صحنه آنان را هشيار كند. در يك روز عيد كه همه مردم از شهر خارج شده و به گشت و گذار تفريح رفته بودند ابراهيم وارد بتخانه شد تبر را به دست گرفت و همه بتها را شكست و تنها بت بزرگ را سالم گذارد تبر را به دوش ‍ بت بزرگ نهاد و از بتكده خارج شد. مردم از گلگشت و تفريح بازگشتند به سوى بتهاى خود رفتند و آنها را شكسته يافتند. با تفحص و جست و جو دريافتند كه اين كار، كار ابراهيم است .
از ابراهيم بازجويى كردند ابراهيم در پاسخ آنان گفت : بت بزرگ دست به چنين كارى زده است ! .
ابراهيم اين سخن را به اين منظور گفت كه شايد آنها به خود آيند و بنگرند بت كه سخن نمى گويد و فهم و شعور ندارد و نمى تواند ضرر را از خود دور كند و به ديگران آسيبى برساند، چگونه مى تواند خداى هستى باشد؟
اما اين صحنه هم ذهن بسته آنان را بيدار نكرد و تقليد كور كورانه از پدران نادان خود را بر انديشه و تفكر ترجيح دادند.
از اين رو، آتشى عظيم افروختند، و ابراهيم را در آن پرتاب كردند. اما اراده حق تعالى اين چنين بود كه ابراهيم سالم بماند؛ چرا كه هنوز دوره هايى از ماءموريتش براى هدايت و ارشاد خلق و ساختن كعبه اجرا نشده بود.
ابراهيم كه دعوت و تبليغ را در آن سرزمين بى ثمر ديد، از ميان آن مردم بيرون رفت و گفت : از من اين سرزمين به جايى كه پروردگارم بخواهد مى روم ، او مرا هدايت مى كند آنگاه رو به سوى سرزمين فلسطين نهاد.
ابراهيم كه پس از سالها ازدواج و رسيدن به سن پيرى هنوز فرزندى داشت دست به دعا برداشت و گفت :
رب هب هلى من الصالحين (21)؛
بارالها از نيكوكاران (فرزندى ) به من عطا كن .
خداوند هم به او بشارت داد كه دعايت مستجاب شد و پسرى بردبار به تو خواهم داد و به زودى اسماعيل به دنيا چشم گشود.
4. پس از آن كه ابراهيم عليه السلام به فلسطين هجرت كرد خداوند به او و هاجر، اسماعيل را عطا كرد. اما بر اثر اصرار ساره مجبور شد كه اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين ديگر برد. ابراهيم و هاجر و اسماعيل رفتند تا به مكه رسيدند، و به راهنمايى جبرئيل همان جا توقف كردند. ابراهيم سايبانى برپا كرد و خانواده اش را در آن پناه داد و خود به سوى فلسطين بازگشت .
اراده الهى اينچنين تعلق گرفت بود كه ابراهيم از ساره هم فرزند داشته باشد.
پس ساره به اسحاق باردار شد. اسماعيل و مادرش در مكه و اسحاق و مادرش در فسلطين به سر مى بردند و ابراهيم خليل هم بين اين دو سرزمين در رفت و آمد بود. فلسطين جاى خوش آب و هوا و سرزمين حاصلخيز بود اما در مكه نه آب بود و نه گياه ، نه درخت و نه زمين هموار.
ابراهيم كه به فرمان الهى در چنان جاى كوهسار و خشك و بى آب و گياه ، خانواده اش را مسكن داده بود دلش شكست و حالش ‍ دگرگون شد دست به دعا برداشته گفت :
رب اجعل هذا البلد آمنا و اجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام # رب انهن اضللن كثيرا من الناس فمن تبعنى فانه من و من عصانى فانك غفور رحيم # ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلاة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون # ربنا انك تعلم ما نخفى و ما نعلن و ما يخفى على الله من شى ء فى الارض و لا فى السماء # الحمد لله الذى و هب لى على الكبر اسماعيل و اسحق التى ربى لسميع الدعاء # رب اجعلنى مقيم الصلاة و من ذريتى ربنا و تقبل دعاء # ربنا اغفرلى و لوالدى و للمؤ منين يوم يقوم الحساب (22)؛
بارالها، اين سرزمين را امنيت ده و من پسرانم را از پرستش بت ها دور دار. بارالها، بت پرستان بسيارى از مردم را گمراه كردند، پس ‍ هر كه مرا پيروى كرد از من است و هر كس نافرمانى من كرد پس تو آمرزنده مهربانى بارالها من برخى از فرزندانم را در سرزمين بدون زراعت مكه نزد خانه محترم تو ساكن كردم ، تا نماز را به پا دارند. پس دلهاى جمعى از مردم را ميل و محبت آنان ده ، و از ميوه ها آنان را روزى ده ، باشد كه شكرگزارند. بارالها، آنچه ما مخفى يا آشكار كنيم تو مى دانى ، و هيچ چيز در آسمان و زمين بر تو پوشيده نيست حمد براى خداست كه به سن پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد. همانا پروردگارم شنونده دعاست . بارالها من و بعضى از فرزندانم را بر پا دارنده نماز قرار ده ، بارالها، دعاى مرا بپذير. بارالها، بيامرز مرا و پدر و مادرم و مؤ منان را در روزى كه حساب برپا مى شود.
5. انتخاب مكه براى سكونت اسماعيل و هاجر به فرمان خدا بود و ابراهيم به اين منزلگه رضا داد ليكن مكه جاى آبادى نبود و ميوه و حبوبات در آن توليد نمى شد. اين است رمز اين كه ابراهيم باز هم دعا مى كند و مى گويد:
رب اجعل هذا بلدا امنا و ارزق اهله من الثمرات من ءامن منهم بالله و اليوم الاخر (23)؛
بارالها، اين سرزمين را امن قرار ده ، و اهل آن را از ميوه ها روزى ده ؛ مردمى كه ايمان به خدا و روز قيامت آورند.
خداوند متعال هم به دعاى ابراهيم پاسخ مثبت داد و گفت : هر كس كفر ورزد مدتى كوتاه در اين دنيا او را بهره دهم و آنگاه او را به سوى عذاب جهنم كشانم كه بد جايى است.
امام باقر عليه السلام فرمايد: بر اثر اين دعاست كه ميوه ها از سرزمين هاى ديگر به سوى مكه برده مى شود (24)؛
6. اسماعيل در مكه باليد و برآمد، و ابراهيم بين مكه و فلسطين در رفت و آمد بود. خانه كعبه اولين عبادتگاه در روزى زمين و از دير باز محل پرستش خداى متعال و راز و نياز با او بوده است . ليكن دير زمانى بود كه ويران شده و از يادها رفته بود. ابراهيم به فرمان الهى ماءمور تجديد بناى كعبه شد. او با كمك اسماعيل به اين ماءموريت پرداخت . پايه ها بالا رفت و خانه حق براى طوف كنندگان و عبادت كنندگان مهيا شد.
ابراهيم و اسماعيل دست به دعا برداشتند:
ربنا تقبل منا انك انتاالسميع العليم # ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امة مسلمة لك و ارنا مناسكنا و تب علينا انك انت التواب الرحيم # ربنا و ابعث فهيم رسولا منهم يتلوا علهيم آياتك و يعلمهم الكتاب والحكمة و يزكيهم انت العزيز الحكيم (25)؛
بارالها، از ما بپذير تو شنوا و دانايى .
بارالها، ما دو را تسليم خود قرار ده و از فرزندان ما نيز تسليم امر تو باشند، عبادات ما را به ما بياموز و توبه ما را بپذير، تو توبه پذير مهربانى .
بارالها، در ميان فرزندان ما پيامبرى برگزين كه آيات تو را بر مردم بخواند و كتاب حكمت به آنان آموزد و آنها را تزكيه كند؛ همانا تو عزيز و حكيمى .
نكته 
در آيه 129 سوره بقره ملاحظه شد كه ابراهيم و اسماعيل از خداوند خواستند در ميان امتى از ذريه آنان پيامبرى برگزين كه آيات الهى را بر مردم بخواند و كتاب و حكمت به آنان آموزد و آنان را تزكيه كند، اين دعاى ابراهيم و اسماعيل چه زمانى مستجاب شد؟
در حديث آمده است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: انا دعوة ابى ابراهيم؛ (26)
من به واسطه دعاى پدرم ابراهيم به دنيا آمدم و مبعوث شدم
.
بنگر بين زمان دعاى ابراهيم ، و مستجاب شدن آن و به دنيا آمدن و مبعوث شدن حضرت محمد صلى الله عليه و آله چقدر فاصله است !و از تاءخير استجابت دعا ماءيوس مشو.
دعاى حضرت لوط عليه السلام 
لوط كه در زمان حضرت ابراهيم مى زيست پسر برادر آن حضرت و پيامبران هلى در شهر سدوم بود او مردم شهر خود را به توحيد و پاكى و درستى دعوت مى كرد. ثمره ده ها سال تبليغ و فراخوانى او، گرايش افرادى اندك بود. در ميان مردم آن شهر، فساد اخلاق و آلودگى به اوج رسيد به گونه اى كه پيشتر سابقه نداشت . لوط كه مردم را از گناه باز ميداشت ، تهديدش كردند كه اگر از تبليغ دست برندارد او را از شهر بيرون مى كنند. و گاه به نشانه تمسخر به او مى گفتند: اگر راست مى گويى عذاب الهى را براى ما بياور. لوط دست به دعا برداشت و گفت :
رب انصرنى على القوم المفسدين (27)؛
بارالها، مرا بر قوم تبه كار و هرزه پيروز فرما؛
لوط به مردم اعلام كرد من با كردار ناشايست شما دشمنم و دست به دعا برداشت و گفت :
رب نجنى و اهلى مما يعلمون (28)؛
بارالها، من و خاندانم را از كردار ناشايست آنها نجات بخش .
عذاب الهى بر آن مردم در رسيد. لوط و خاندان و پيروان اندكش شبانه از شهر بيرون رفتند و صبحگاهان فرشتگان الهى عذاب آسمانى را بر مردم فاسق و تبه كار شهر سدوم فرود آوردند.
دعاى سربازان طالوت 
يكى از داستانهاى قرآنى داستان طالوت و جالوت است . بنى اسرائيل پس از دوره حضرت موسى عليه السلام به پيغمبر خود مى گويند: فرماندهى را بر ما بگمار تا به فرمان او در راه خدا پيكار كنيم . از جانب حق تعالى ، طالوت به فرماندهى آنان گماشته مى شود. در آغاز آنان از اين انتصاب رخ برميتابند و نمى پذيرند. سرانجام با تاءكيد پيامبر الهى به آن تن مى دهند و در ركاب او براى نبرد با جالوت كافر تبهكار و لشكر او حركت مى كنند.
دو لشكر مقابل يكديگر صف آرايى مى كنند و آماده نبرد مى شوند. سربازان موحد طالوت در اين هنگام دست به دعا برميدارند و مى گويند:
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين (29)؛
بارالها، صبر و پايدارى بر ما فرو ريز، و گامهاى ما را استوار دار و ما را بر كافران پيروز فرما.
و سپس به كارزار مى پردازند، موحدان پيروز، و كافران فرارى مى شوند.
دعاى سليمان عليه السلام براى حكومتى بى نظير 
سليمان و پدرش داوود از پيامبران الهى بودند كه خداوند در قرآن كريم از آنان به نيكى ياد مى كند. از آن جا كه سليمان عليه السلام شيفته اسب بود، لشكريان او مسابقه اسب دوانى ترتيب داده بودند تا براى نبرد با دشمن آماده باشند، و سليمان از آن سان مى ديد. مسابقه به درازا كشيد و وقت فضيلت نماز سپرى شد، خداوند كه خواست سليمان را بيازمايد، جنازه اى بر تخت او افكند. سليمان به درگاه الهى رو كرد و دست به دعا برداشت و گفت :
رب اغفرلى و هب لى ملكا لاينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب (30)؛
خداوندا مرا بيامرز وحكومتى به من ببخش كه شايسته هيچ كس پس از من نباشد، همانا تو بسيار عطا كننده اى .
خداوند متعال هم خواست او را بر آورد و حكومتى بى نظير به او عطا كرد. پس از گذشت هزاران سال هنوز هم داستان ملك سليمان بر سر زبانهاست و از آن بزرگى و عظمت ياد مى شود.
دعاى سليمان عليه السلام براى توفيق بر شكر نعمت هاى الهى 
در دعاى پيشين گفتيم كه خداوند حكومتى بى نظير به سليمان داد.
گرچه بسيارى از مردم آنگاه كه به قدرت و ثروت مى رسند خداوندى در كه صاحب نعمت است فراموش مى كنند، اما سليمان هرگاه به نعمت هاى مادى و معنوى كه خداوند به او و پيش تر به پدرش حضرت داود داده بود نظر مى افكند مى گفت : اين را فضل و كرامت خداى من است به من نعمت داده تا ببيند سپاسگزارى يا ناسپاسى اش مى كنم .
روزى سليمان با لشكريانش از سرزمينى مى گذشتند و شنيد كه مهتر مورچگان به مورچگان گفت : به لانه هاى خود برويد مبادا سليمان و لشكريانش شما را لگد مال كنند. سليمان كه زبان همه موجودات را مى دانست تا اين سخن را شنيد به خنده آمد و دست به دعا برداشت و چنين گفت :
رب اورعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت على وعلى والدى و ان اعمل صالحا ترضيه و ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين (31)؛
بارالها، به من الهام كن نعمتهايى را كه به من و به پدر و مادرم داده اى سپاس و شكر بگذارم ، كارهاى نيك كه مورد پسند تو باشد انجام دهم و از سر لطف و رحمت خود، مرا در زمره بندگان نيكوكارت قرار ده .
داود و سليمان عليهما السلام حمد الهى كردند 
حمد وسپاس كسى كه كمك و يارى كرده است پسنديده و لازم است و چه كسى چون خداوند بذل و بخشش و احسان مى كند!او كه هر چه نعمت و توان و كمال درايم از اوست . خداوند به دو پيامبرش داود و سليمان نعمت هاى فراوانى داد و برخى نعمت ها به آن دو داد كه به ديگران نداد به داوند علم قضاوت داد و آهن را در دست او نرم كرد و به سليمان آشنايى به زبان پرندگان و حيوانات تسخير شياطين و جن ، هوانوردى و حكومت بى مانند داد. ليكن آن دو پيشواى موحدان سپاس حق گزاردند و گفتند:
الحمد الله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين (32)؛
حمد و سپاس از آن خدايى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤ منش برترى داد.
دعاى بلقيس ملكه سبا 
خداوند به سليمان حكومتى بى نظير عطا كرد. پرندگان نيز در تسخير سليمان بودند. روزى سليمان در ميان پرندگان ، هدهد را نديد. زمانى نگذشت كه هدهد باز آمد و گفت : از سرزمين سبا براى تو خبرى آورده ام . در آن جا زنى با امكانات بسيار و تختى عظيم حكم مى راند و مردم آن در برابر خورشيد سجده مى كنند.
سليمان نامه اى به ملكه آن سرزمين مى نويسد و هدهد آن را به مقصد مى رساند. ملكه پس از رايزنى و مشورت با سران ، هديه اى براى سليمان مى فرستد كه سليمان آن را نمى پذيرد.
پس از گذشت زمان و مراحلى ملكه به سوى دربار سليمان بار سفر مى بندد و وارد كاخ سليمان مى شود و به نشانه توبه و ايمان مى گويد:
رب انى ظلمت نفسى و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين (33)؛
بارالها، من بر خودم ستم كردم و با سليمان به خداوند عالميان ايمان آوردم .
دعاى حضرت ايوب عليه السلام 
ايوب يكى از پيامبران الهى است كه به خاطر صبرش زبانزد همگان است خداوند به ايوب نعمت بسيار داده و او هم به طاعت الهى كمر بسته و شكرگزار نعمت هاى الهى بود. شيطان به بندگى ايوب حسد برد و گفت : خداوندا، اگر ايوب فرمانبر است به خاطر نعمتهايى است كه به او داده اى ، وگرنه فرمان نمى برد.
سرانجام ، زمينه و زمان آزمايش ايوب فرا رسيد و گرفتار امتحان الهى شد.
ايوب ثروت و مكنت و فرزندان را يكى پس از ديگرى از دست داد. در تمام مراحل اين آزمايش بزرگ ، صبر ايوب بر حوادث و پيشامدهاى تلخ چيره شد و آن گاه كه نيمه جانى بيش برايش نمانده بود دست به دعا برداشت و چنين گفت :
انى مسنى الضر وانت ارحم الراحمين (34)؛
بارالها، ضرر و زيان به جان من رسيد و تو ارحم الراحمين هستى .
شيخ طبرسى گويد: اين سخن ايوب ، كنايه اى ظريف براى طلب حاجات است (35).
در آيه ديگر آمده است كه ايوب چنين گفت :
انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب (36)؛
پروردگارا، شيطان باسختى و رنج و عذاب به سراغ من آمد.
به هر حال دعاى ايوب مستجاب شد و از اين امتحان بزرگ سربلند برآمد و بر شيطان و پيروانش روشن شد كه ايوب در شادى و غم ، دارايى و ندارى ، تندرستى و بيمارى خداپرست و خدا دوست است .
ندا رسيد: با پايت زمين را بخراش ، چشمه اى برمى آيد، كه آبش بيمارى هاى تو را مداوا مى كند و هم نوشيدنى گوارا براى تو است . خداوند سلامتى را به او برگرداند و از فرزندان و خاندان دو چندان به او عنايت كرد. ثروت و مكنت رفته باز آمد و زندگى او بيش از پيش رونق يافت .
درباره تفسير از فرزندان دو چندان به او عنايت كرد از امام صادق عليه السلام پرسيدند، آن حضرت فرمود: علاوه بر فرزندانى كه در اين امتحان بزرگ از دنيا رفته بودند، فرزندانى كه پيش از آن هم از ايوب وفات يافته بودند، زنده شدند (37)؛
دعاهاى حضرت يوسف عليه السلام 
1. يكى از پيامبران الهى يوسف است . داستان يوسف در قرآن كريم بلند و پرنكته است . حسد برادران را وادار مى كند كه او را به چاه بيندازند. قافله اى
سر مى رسد و دلو را در چاه مى افكنند تا آب بكشند و استفاده كنند. ناباورانه مى نگرند به جاى آب ، نوجوانى زيبا از چاه سر برآورد. او را به بردگى مى گيرند و در مصر به فروش مى رسانند. يوسف به عنوان برده به كاخ عزيز مصر راه مى يابد و زليخا همسر عزيز شيفته يوسف مى شود و مى خواهد از او كام گيرد.
يوسف پاكدامن پيغمبر زاده ، به گناه تن نمى دهد. او را تهديد به زندان مى كنند. يوسف دست به دعا برميدارد و مى گويد:
رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الاتصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين (38)؛
بارالها، زندان براى من دوست داشتنى تر است از گناهى كه مرا به سوى آن فرا مى خوانند، اگر مكر زنان را از من مگردانى با آنان درآميزم و از جاهلان خواهم بود.
خداوند هم دعاى او را مستجاب فرمود و مكر زنان دربار را از او بگرداند. پس يوسف را زندانى كردند.
2. يوسف مدتى را در زندان مى گذراند. سالها و حكايت ها مى گذرد تا آن كه براى تعبير خواب پادشاه مصر در زندان به نزد او مى آيند. يوسف از موقعيت استفاده مى كند، از بى گناهى خود مى گويد، و از سبب زندانى شدن خود جويا مى شود.
پيام او را به پادشاه مى رسانند. پادشاه زنان را حضار مى كند. همه زنان ، به ويژه زليخا همسر پادشاه ، برگناهكارى خود و بيگناهى يوسف گواهى ميدهند. يوسف از زندان آزاد، مقرب دربار و وزير دارايى و اقتصاد مى شود. در كنعان مردم دچار قحطى مى شوند و براى تهيه آذوقه به سوى مصر رو مى آورند، مصر كه با تدبير يوسف داراى انبارهاى بزرگ غله شده است پذيرايى فرزندان يعقوب مى شوند.
يوسف ، پدر و مادرش را احترام مى كند و بر تخت مى نشاند، و برادرانش در برابر او به خاك در مى افتند و براى خداوند سجده مى گزارند با پديد آمدن چنين صحنه اى ، خوابى كه يوسف در نوجوانى ديده بود و به پدرش بازگو كرده بود تعبير مى شود. در چنين شرايطى يوسف دست به دعا برميدارد و با خداوند چنين مناجات مى كند:
رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاءويل الاحاديث فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخرة توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين (39)؛
بارالها، تو به من رياست دادى ، و تعبير خواب را تو به من آموختى ، اى آفريننده آسمانها، و زمين ، تو ولى و سرپرست منى در دنيا و آخرت ، مرا مسلمان بميران و به نيكوكارانم بپيوند.
دعاى حضرت يونس عليه السلام 
حضرت يونس يكى از پيامبران الهى بود او زمانى دراز مردم را به توحيد و يكتاپرستى فرا خواند. ليكن اين دعوت و تبليغ طولانى مردم را به راه نياورد و آنان همچنان بر كفر خود لجاجت مى كردند. در اين هنگام كه يونس از جهل و كفر آنان به خشم آمده بود پيش ‍ از آن كه از خداوند اجازه گيرد از شهر خارج شد و سر به بيابان گذاشت . رفت تا به دريا رسيد. به قدرت الهى يك ماهى بزرگ دهان باز كرد و يونس را بلعيد. يونس بدون آن كه در شكم ماهى هضم شود زندانى شد و دانست اين سزاى آن است كه بدون اذن الهى ، ماءموريت خود را رها كرده است .
در چنين شرايطى با دلى شكسته و قطع اميد از همه جا، دعا كرد و گفت :
لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (40)؛
خدايا، معبودى به جز تو نيست ، منزهى از هر عيب به درستى كه من از كسانى هستم كه بر خود ستم كردم .
خداوندا در قرآن كريم مى فرمايد: ما دعاى او را مستجاب كرديم .
و او را از غم نجات داديم ، و اين چنين همه مؤ منان را نجات ميدهيم
.
حضرت يونس كه از شكم ماهى و درياى عميق نجات يافته بود، به محل ماءموريت خود باز آمد و مردم هم كه در غياب او به خود آمده بودند به گرد او جمع شدند و راه پاكى و خداپرستى در پيش گرفتند.
چند نكته 
1. خداوند در پايان داستان يونس مى فرمايد: و كذلك ننجى المؤ منين ؛ ما اين چنين مؤ منان را از غم و گرفتارى نجات مى دهيم گويا داستان يونس براى اين در قرآن آمده است كه اين قانون كلى و سنت هميشگى الهى بازگو شود: نجات مؤ منان گرفتار، برنامه دائمى خداست ، كه در همه زمانها و مكانها و در تمام نسل ها جارى است .
پر واضح است كه اين بشارت و مژده اى براى همه ماست .
پيامبر گرامى ما فرمود: آيا شما را راهنمايى كنم به اسم اعظم الهى ، كه هر گاه خداوند با آن اسم خوانده شود جواب دهد، و هر گاه با آن اسم از خداوند درخواست شود پاسخ دهد؟ آن دعاى يونس است كه در تاريكى ها خواند: لااله الاانت سبحانك انى كنت من الظالمين .
مردى پرسيد: اى رسول خدا! آيا اين دعا مخصوص يونس بود يا براى همه مؤ منان است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا نشنيدى بقيه آيه را: و كذلك ننجى المؤمنين (41)؛
2. عارفان الهى به دعاى حضرت يونس اهميت فراوان ميدهند، و بدان اهتمام ورزند و آن را ذكر يونسيه نامند.
3. دعاهاى معصومان عليهم السلام ريشه قرآنى دارد. چرا كه آنان فرزندان قرآنند و از معرفت زلال قرآنى بهره مندند. امام حسين عليه السلام با اقتباس از دعاى حضرت يونس ، در دعاى عرفه گويد:
لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المستغفرين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الموحدين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الخائفين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الوجلين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الراجين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الراغبين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المهللين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من السائلين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المسبحين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المكبرين . لا اله الا انت سبحانك ربى و رب آبائى الاولين ؛
به جز تو خدايى نيست ، منزهى از عيب من از ستمكارانم به جز تو خدايى نيست منزهى تو، من از استغفار كنندگانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از يكتا پرستانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى ، من از بيمناكان از عذاب توام . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو من از افراد ترسانم . به جز تو خدايى نيست منزهى تو، من از اميدوارانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو من از آرزومندم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از لااله الا الله گويانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو من از گدايانم به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از تسبيح گويانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از الله اكبر گويانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو كه پروردگار من و پروردگار پدران پيشين منى .
چند حديث در فضيلت اين دعا 
1. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله : هر بيمار مسلمانى كه اين دعا را بخواند، اگر در آن بيمارى (بهبودى نيافت و) مرد پاداش شهيد به او داده مى شود و اگر بهبودى يافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزيده شده است (42).
2. رسول خدا صلى الله عليه و آله : آيا به شما خبر دهم از دعايى كه هرگاه غم و گرفتارى پيش آمد آن ادعا را بخوانيد گشايش ‍ حاصل شود؟ اصحاب گفتند: آرى اى رسول خدا. آن حضرت فرمود: دعاى يونس كه طعمه ماهى شد: لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (43).
3. امام صادق عليه السلام : عجب دارم از كسى كه غم زده است چطور اين دعا را نمى خواند لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين چرا كه خداوند به دنبال آن مى فرمايد: فاستبجنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤ منين (ما او را پاسخ داديم و از غم نجات داديم و اين چنين مؤ منان را نجات مى دهيم )(44).
4. مرحوم كلينى نقل مى كند: مردى خراسانى بين مكه و مدينه در ربذه به امام صادق عليه السلام برخود و عرضه داشت : فدايت شوم من تا كنون فرزنددار، نشده ام ، چه كنم ؟
حضرت فرمود: هرگاه به وطن برگشتى و خواستى به سوى همسرت روى آيه ، و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين را تا سه آيه بخوان ان شاء الله فرزنددار خواهى شد (45).
دعاى اصحاب كهف 
داستان اصحاب كهف را خوانده و شنيده ايم . گروهى از جوانان موحد و خداپرست كه از جو كفرآميز جامعه و حكومت پليد زمان نفرت دارند و به خشم آمده اند راهى كوه و بيابان مى شوند تا بتوانند با آزادى خدا را عبادت كنند و با حق تعالى انس گيرند. وقتى كه مسير را پيمودند و به غار پناه بردند، در آن جا دست به دعا برداشتند و چنين گفتند:
ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا من امرنا رشدا (46)؛
بارالها از نزد خودت به ما رحمت ده و رشد و پيشرفت در كار براى ما مهيا كن .
طالبان رحمت الهى و راهيان رشد و ايمان و نيكبختى و هدايت الهى ، شايسته است اين دعا را زمزمه كنند.
دعاى حضرت شعيب عليه السلام 
شعيب يكى از پيامبران الهى بود كه در راه ابلاغ توحيد و هدايت مردم رنج ها برد و از نامردان و پيروان شرك و شيطان مصيبت ها كشيد. مردمان مدين ، هم در اعتقادات و باورها دچار گمراهى و كج انديشى بودند وهم در رفتارهاى اجتماعى به بيراهه مى رفتند وهم در داد و ستد اهل خيانت بودند. شعيب به فرمان الهى دامن همت به كمر زده به تبليغ توحيد ناب ، مبارزه با مفاسد اجتماعى و اقتصادى آنان مى پرداخت .
امام مردمى كه به باورهاى باطل و عادتهاى نادرست خو گرفته بودند، شعيب را تخطئه و از باورها و سنتهاى خود دفاع مى كردند. شعيب به آنان گفت : ان اريد الا الا صلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب (47)؛ من قصدى به جز اصلاح تا آن جا كه بتوانم ندارم . موفقيت من به دست خداست ، بر او توكل كردم و به سوى او باز مى كردم .
شعيب مردم را به توحيد و توبه فراخواند و از اين كه عذاب الهى كه بر امت هاى پيشين نازل شده ، بر آنان نيز نازل شود آنان را بيم داد.
اما آن مردم به جاى هشيارى ، شعيب را تهديد كردند كه اگر حرمت خويشانت نبود، تو را سنگسار مى كرديم .
روشنگرى و مبارزه فرهنگى فكرى شعيب ادامه يافت تا آن هنگام كه سران كفر و جهل ، شعيب و مؤ منان را بر سر دو راهى قرار دادند و گفتند: به آيين ما برگرديد، وگرنه شما را از شهر بيرون ميكنيم شعيب در پاسخ گفت : پس از آن كه خداى متعال ما را از آيين شما نجات بخشيد اگر به آن برگرديم بر خداوند افترا بسته ايم و سپس گفت :
وسع ربنا كل شى ء علما على الله توكلنا ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خيرالفاتحين (48)؛
دانش پروردگار ما همه چيز را فرا گرفته است ، بر خداوند توكل كرديم ، بارالها، بين ما و اين مردم به حق داورى كن ، و، تو بهترين داورانى .
نفرين شعيب مستجاب شد و عذاب الهى بر تبهكاران فرود آمد.
دعاهاى حضرت موسى عليه السلام 
1. يكى از داستانهاى بلند قرآن كريم ، داستان موسى و فرعون است . خوابگزاران و منجمان به فرعون مى گويند: به زودى فرزندى به دنيا مى آيد كه تاج و تخت تو را نابود مى سازد. با اين خبر وحشتناك فرعون دست به كار مى شود تا موسى به عرصه هستى قدم نگذارد اما به خواسته الهى و علم رغم خواسته فرعون ، موسى به دنيا چشم گشود و به اعجاز الهى در دامن خود فرعون باليد و بزرگ شد و آنگاه كه جوانى نيرومند شد خداوند به او علم و حكمت داد.
موسى ، يك روز خلوت داخل شهر شد ديد دو نفر در حال نزاع و نبرد هستند، و يكى از آنان از پيروان اوست . آن كه پيرو موسى بود موسى را به كمك خواست . موسى به يارى او شتافت و بر اثر ضربه موسى ، خصم از پا در آمد. در اين هنگام موسى منقلب شد و دست به دعا برداشت و گفت :
رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى (49)؛
بارالها، من بر خود ستم كردم مرا بيامرز.
خداوند هم او را آمرزيد.
موسى باز هم دعا كرد و گفت :
رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين (50)؛
خداوندا، به خاطر نعمتى كه به من دادى هيچگاه پشتيبان گنهكاران نخواهم بود.
صبح روز بعد موسى با بيم و هراس در شهر گردش ميكرد. ديد مرد ديروزى ، امروز هم با كسى درگير است . باز هم موسى را به كمك خواست . طرف مقابل به موسى رو كرد و گفت : آيا مى خواهى مرا بكشى آن چنان كه ديروز ديگرى را كشتى !تو زورگويى نه مصلح !
از آن طرف شهر مردى سر مى رسد و مى گويد: اى موسى !سران گرد آمده اند و براى كشتن تو نقشه مى كشند، هر چه زودتر از شهر خارج شو!
موسى با احتياط و مراقبت از شهر بيرون شد و چنين دعا كرد:
رب نجنى من القوم الظالمين (51)؛
اميدوارم پروردگارم مرا به بهترين راه هدايت كند.
2. موسى به شهر مدين رسيد. در بيرون شهر مردمى را ديد كه در كنار چاهى جمع شده اند و از آن آب مى كشند و گوسفندان را سيراب مى كنند. موسى ديد دو زن دورتر ايستاده اند و در انتظار به نزد آنان رفت و پرسيد: چرا اين جا ايستاده ايد؟ آن دو جواب گفتند: وقتى كه چوپان ها از چاه آب كشيدند و گله خود را آب دادند و دور شدند ما سر چاه مى آييم ، آب مى كشيم و گوسفندان خود را سيراب مى كنيم .
موسى از سر وظيفه الهى و نوع دوستى به سر چاه آمد، براى آنان آب كشيد و گوسفندان آنان را سيراب كرد آنان به راه افتادند و زودتر از هر روز به خانه رسيدند.
موسى كه در مدين غريب بود و راه به جايى نمى برد، به زير سايه ، درختى رفت تا بياسايد؛ و خستگى راه از تن به در كند و چون امكانات و آذوقه نداشت دست به دعا برداشت اين چنين خدا را خطاب كرد:
رب انى لما انزلت الى من خير فقير (52)؛
بارخدايا، من به هر آنچه بر من فرو فرستى محتاجم .
دعاى موسى مستجاب شد دختران شعيب كه زودتر از هر روز به خانه برگشته بودند ماجراى يارى جوانى ناشناس را براى پدر بازگفتند.
پدر يكى از آنان را به دنبال موسى فرستاد تا او را بياورد موسى به خانه شعيب آمد از او پذيرايى كردند و چون توانايى و درستى و امانت او را ديدند او را به گرمى پذيرفتند، موسى داماد شعيب و صاحب همسر و زندگى شد.
گرچه در برخى روايات آمده است موسى در آن هنگام كه اين دعا را كرد به نانى محتاج بود، اما اين دعا مخصوص نان و خوراكى نيست ، بلكه براى همه احتياجات به كار مى آيد. دليلش اين است كه موسى پس از اين دعا صاحب همه چيز شد.
3. موسى مدتى را كه با شعيب عهد بسته بود در مدين بماند و سپس با خانواده و گله و دارايى خود رو به سوى وطن آورد تا به طور سينا رسيد در آنجا، نورى از دور پديدار شد. به سوى آن رفت تا براى گرم شدن همراهان از آن شعله اى برگيرد. آن نور حق تعالى بود كه بر درختى تجلى كرده بود. در آن جا كه بزرگترين حادثه زندگانى موسى كه رسالت اوست رخ مى نمايد. موسى پيامبر شد و معجزه هم كه دليل صدق ادعاى وى بود، به او عطا شد.
سرآغاز ماءموريت او، رفتن به دربار فرعون و هشدار و انذر و دعوت او به سوى خداوند متعال اعلام شد.
در اين هنگام كه موسى ماءموريت را دشوار يافت به درگاه الهى رو كرد و گفت :
رب اشرح لى صدرى # و يسرلى امرى # واحلل عقدة من لسانى # يفقهوا قولى # و اجعل لى وزيرا من اهلى # هرون اخى # اشدد به ازرى # و اشركه فى امرى# كى نسبحك كثيرا# و نذكرك كثيرا# انك كنت بنا بصيرا (53)؛
بارالها سينه ام را گشاده دار. ماءموريتم را برايم آسان كن گره از زبانم بگشا. تا سخنم را بفهمند. از خاندانم برايم ياورى قرار ده كه هارون برادرم باشد پشتم را به او محكم كن . و او را در ماءموريتم شريك كن . تا تو را تسبيح بسيار گوييم و بسيار تو را ياد كنيم . به درستى كه تو با خبر و بينا بر احوال مايى .
خداى متعال پاسخ داد: اى موسى خواسته ات را برآورده ساختم سپس خداوندشيوه برخورد با فرعون را اينچنين به موسى به هارون آموخت :
به سوى فرعون رويد، چرا كه او را طغيان در پيش گرفته است به نرمى با او سخن گوييد، شايد به خود آيد يا بترسد موسى و هارون گفتند:
ربنا اننا نخاف ان يفرط علينا و ان يطغى (54)؛
بارالها ما مى ترسيم بر ما ستم كند يا راه طغيان و نافرمانى پيش گيرد.
خداوند پاسخ داد: نترسيد من با شمايم ، آنچه پيش آيد مى شنوم و مى بينم .

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

تقديم

به:جوانان، كه تشنگان حقيقت اند ومعلّمان و مربّيان، كه پاسداران امانت اندو عالمان و مبلّغان، كه بيانگر معارف شريعت اندو همه آنان كه جوياى سعادت اند...

مقدّمه مؤلّف

«معراج»، از حوادث بزرگى است كه در دفتر زندگى پر افتخار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به ثبت رسيده است.
معراج از پيچيده ترين مسائلى است كه مباحث علمى و فكرى فراوانى را برانگيخته است.
قرآن كريم دوبار از معراج ياد كرده است :
1 - سُبْحانَ الَّذِي أسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا.
2 - لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى.
وامّا روايات در اين مورد به حدّ تواتر رسيده است و صرف نظر از اختلافاتى كه در جزئيات اين سفر آسمانى دارند، موجب يقين در تحقق اين امر عظيم مىگردند.
البته در روايات معراج جملههاى پيچيده و اسرار آميزى وجود دارد كه كشف معنا و محتواى آن آسان نيست.
در بررسى جريان معراج به رواياتى برخورد مىكنيم كه مطالب دلنشينى را نقل مىكنند كه در آن شب ملكوتى از مصدر عزّت - جَلَّ جَلالُهُ - خطاب به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) صادر شده است و عنوان «مناجات در شب معراج» را به خود گرفته است.
در آغاز اين خطابها كلمه يا اَحْمَد وجود دارد كه نام آسمانى آن حضرت است، در مقابل محمّد، نام زمينى آن بزرگوار.
در اين مناجات، معارف بلندى نهفته است كه در آن اوج آسمانها بسان خود آسمانها در اوج است.
و براى زمينيان از رهاوردهاى عظيم اين معراج مقدّس محسوب مىگردد.
اين مناجات در كتاب بحارالانوار، جلد 77، صفحه 21 موجود است كه چون علامه مجلسى «رضوان الله عليه» از ارشاد القلوب ديلمى، باب 54 نقل نموده به همان مدرك مراجعه و استنساخ گرديده است و اگر تفاوتى در جملات ديده مىشود به همين دليل است.
در پايان، علّو درجات روح عرشى پيشواى راحل، حضرت امام خمينى و سلامتى رهبر عاليقدر انقلاب اسلامى را از خداى بزرگ خواستارم.
تابستان 1376
سيد محمدرضا غياثى كرمانى

برترين اعمال

رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنيِنَ عَلَيْهِ السَّلامُ: إنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ سَألَ رَبَّهُ فِي لَيْلَةِ الْمِعْراجِ فَقالَ: يا رَبِّ! أيُّ الاْعْمالِ أفْضَلُ؟فَقالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: لَيْسَ شَيْءٌ عِنْدِي أفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَيَّ وَالرِّضا بِما قَسَمْتُ.
از امير مؤمنان(عليه السلام) روايت شده است كه: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در شب معراج از پروردگارش پرسيد: پروردگارا! برترين و شريفترين كارها كدام است؟خداوند عزّوجلّ در پاسخ فرمود: هيچ عملى نزد من بالاتر از توكل بر من و راضى بودن به آنچه كه من قسمت كردهام، نيست.

شايستگان محبّت خداوند

يا مُحَمَّدُ! وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَحابِّينَ فِيَّ ، وَوَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَواصِلِينَ فِيَّ وَوَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيَّ ، وَلَيْسَ لَِمحَبَّتِي عَلَمٌ وَلا نِهايَةٌ ، وَكُلَّما رَفَعْتُ لَهُمْ عَلَماً وَضَعْتُ لَهُمْ عَلَماً.
أُولـئِكَ الَّذِينَ نَظَرُوا إلَى الَْمخْلُوقِينَ بِنَظَرِي إلَيْهِمْ وَلَمْ يَرْفَعُوا الْحَوائِجَ إلَى الْخَلْقِ.
بُطُونُهُمْ خَفِيفَةٌ مِنْ أكْلِ الْحَرامِ.
نَعِيمُهُمْ فِي الدُّنْيا ذِكْرِي وَمَحَبَّتِي وَرِضائِي عَنْهُمْ.
اى محمد! محبّت من شامل كسانى است كه به خاطر من محبّت مىكنند، و به خاطر من عطوفت و مهربانى مىكنند، و به خاطر من با ديگران مىپيوندند، و محبّت من شامل كسانى است كه بر من توكّل مىكنند.
و براى محبت من نه نشانه مخصوصى است و نه پايان و نهايتى.
هرگاه كه يك نشانه را از سر راه محبوبان خويش بر دارم نشانه ديگرى را قرار خواهم داد.
اينان كسانى هستند كه به مردم به همان گونه كه من نگاه مىكنم، مىنگرند و دست نياز به سوى خلق دراز نمىكنند.
شكم آنها از مال حرام خالى است.
خوشى و كامرانى آنها در دنيا ذكر و محبّت و رضايت من از ايشان است.

پارساترين مردمان

يا أحْمَدُ! إنْ أحْبَبْتَ أنْ تَكُونَ أوْرَعَ النّاسِ فَازْهَدْ فِي الدُّنْيا وَارْغَبْ فِي الاْخِرَةِ.
فَقالَ: يا إلـهي! كَيْفَ أزْهَدُ فِي الدُّنْيا؟فقالَ: خُذْ مِنَ الدُّنْيا حَفْناً مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ وَاللِّباسِ وَلا تَدَّخِر لِغَد وَدُمْ عَلى ذِكْرِي.
فَقالَ: يا رَبِّ! كَيْفَ أدُومُ عَلى ذِكْرِكَ؟فَقالَ: بِالْخَلْوَةِ عَنِ النّاسِ وَبُغْضِكَ الْحُلْوَ وَالْحامِضَ وَفَراغِ بَطْنِكَ وَبَيْتِكَ مِنَ الدُّنْيا.
اى احمد! اگر دوست دارى كه پارساترين مردمان باشى، نسبت به دنيا زهد پيشه كن و نسبت به آخرت رغبت داشته باش.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گفت: خداوندا! چگونه نسبت به دنيا زهد بورزم؟خداوند فرمود: از خوراك و آشاميدنى و پوشاك دنيا به اندازه خيلى كم (دو كف دست) استفاده كن و براى فردا چيزى ذخيره مكن و همواره به ياد من باش.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد: خداوندا! چگونه همواره به ياد تو باشم؟خداوند فرمود: با دورى از مردم و كينه نسبت به ترش و شيرين و خالى نگهداشتن شكم و خانه از دنيا.

دورى از خوى بچگانه

يا أحْمَدُ! اِحْذَرْ أنْ تَكُونَ مِثْلَ الصَّبِيِّ إذا نَظَرَ إلَى الاْخْضَرِ وَالاْصْفَرِ أحَبَّهُ وَإذا أُعْطِيَ شَيْئاً مِنَ الْحُلْوِ وَالْحامِضِ اِغْتَرَّ بِهِ.
اى احمد! بپرهيز از اينكه مانند بچّه باشى كه هرگاه به سبز و زرد نظر مىافكند، به آنها دل مىبندد و يا ترش و شيرين در اختيارش قرار مىگيرد، نسبت به آن فريفته مىشود.

عوامل تقرب به پروردگار

فَقالَ: يارَبِّ! دُلَّنِي عَلى عَمَل أتَقَرَّبُ بِهِ إِلَيْكَ.
قالَ: اجْعَلْ لَيْلَكَ نَهاراً وَنَهارَكَ لَيْلاً.
قالَ: يارَبِّ! كَيْفَ ذلِكَ؟ قَالَ: اجْعَلْ نَوْمَكَ صَلاةً وَطَعامَكَ الْجُوعَ.
يا أحْمد! وَعِزَّتي وَجَلالِي ما مِنْ عَبْد ضَمِنَ لِي بِأَرْبَعِ خِصال إِلاّ أدْخَلْتُهُ الْجَنّةَ، يَطْوِي لِساَنهُ فَلا يَفْتَحُهُ إِلاّ بِما يَعْنِيهِ وَيَحْفَظُ قَلْبَهُ مِنَ الْوَسْواسِ وَيَحْفَظُ عِلْمي وَنَظَري إِلَيْهِ وَتَكُونُ قُرَّةُ عَيْنَيْهِ الْجُوعُ.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد: خداوندا! مرا راهنمايى كن كه با چه كارى به تو تقرّب جويم؟ خداوند فرمود: شب خود را روز و روز خود را شب قرار بده.
عرض كرد: چگونه چنين كنم؟فرمود: خوابت را نماز و غذايت را گرسنگى قرار بده.
اى احمد! به عزّت و جلالم سوگند كه هر بندهاى كه چهار صفت را براى من ضمانت كند، من نيز او را به بهشت وارد مىكنم: زبانش را در كام بپيچد و حرف نزند مگر آنكه آن سخن براى او مفيد و ثمر بخش باشد.
قلب خود را از وسوسههاى اهريمنى حفظ كند.
همواره بيانديشد كه من به او آگاه و بر كارهايش ناظر هستم.
و گرسنگى، نور چشمانش باشد (گرسنگى را دوست بدارد).

گرسنگى و سكوت، خلوت و سجود

يا أحْمَد! لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْجُوعِ وَالصَّمْتِ وَالخَلْوَةِ وَما وَرِثُوا مِنْها.
قالَ: يا رَبِّ! ما مِيراثُ الجُوعِ؟ قالَ: الْحِكْمةُ وَحِفْظُ الْقَلْبِ وَالتَّقَرُّبُ إلَيَّ وَالْحُزْنُ الدّائِمُ وَخِفَّةُ الْمَؤُنَةِ بَيْنَ النّاسِ وَقَوْلُ الْحَقِّ وَلا يُبالِي عاشَ بِيُسْر أمْ بِعُسْر.
اى احمد! اى كاش مىدانستى كه گرسنگى و سكوت و تنهايى چه لذّت و آثارى دارند!عرض كرد: خداوندا! گرسنگى چه اثراتى دارد؟فرمود: حكمت، حفظ قلب، تقرّب به من، حزن هميشگى، كم خرج بودن بين مردم، حق گويى، بىاعتنايى به سختى يا آسانى زندگى.
يا أحْمَدُ! هَلْ تَدْرِي بِأَيِّ وَقْت يَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ إلَيَّ؟قالَ: لا يا رَبِّ.
قالَ: إذا كانَ جائِعاً أوْ ساجِداً.
اى احمد! آيا مىدانى چه هنگامى بنده به من نزديك مىشود؟عرض كرد: خير، اى پروردگار من!فرمود: وقتى كه گرسنه يا در حال سجده باشد.

تعجّب از سه گروه

يا أحْمَدُ! عَجِبْتُ مِنْ ثَلاثَةِ عَبِيد; عَبْد دَخَلَ فِي الصَّلاةِ وَهُوَ يَعْلَمُ إلى مَنْ يَرْفَعُ يَدَيْهِ وَقُدّامَ مَنْ هُوَ وَهُوَ يَنعَسُ.
وَعَجِبْتُ مِنْ عَبْد لَهُ قُوتُ يَوْم مِنَ الْحَشيشِ أوْ غَيْرِهِ وَهُوَ يَهْتَمُّ لِغَد وَعَجِبْتُ مِنْ عَبْد لا يَدْرِي أنِّي راض عَنْهُ أوْ ساخِطٌ عَلَيْهِ وَهُوَ يَضْحَكُ.
اى احمد! از سه بنده خود تعجب مىكنم: بندهاى كه به نماز ايستاده و مىداند كه دستهاى خودرا به جانب چه كسى دراز كرده و در پيشگاه چه كسى ايستاده و در عين حال خواب آلود است.
و تعجّب مىكنم از بندهاى كه روزىِ امروز خود را از سبزى مختصرى دارد ولى براى فردايش به فكر فرو رفته است.
و تعجّب مىكنم از بندهاى كه نمىداند آيا من از او راضى هستم يا بر او غضبناكم، ولى خندان است.

اوصاف و مقام اولياى خداوند

يا أحْمَدُ! إنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤ فَوْقَ لُؤْلُؤ وَدُرَّة فَوْقَ دُرَّة لَيْسَ فِيها قَصْمٌ وَلا وَصْلٌ، فِيهَا الْخَواصُّ، أنْظُرُ إلَيْهِمْ كُلَّ يَوْم سَبْعِينَ مَرَّةً فَأُكَلِّمَهُمْ كُلَّما نَظَرْتُ إلَيْهِمْ، وَأزِيدُ فِي مُلْكِهِمْ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَإذا تَلَذَّذَ أهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعامِ وَالشَّرابِ تَلَذَّذُوا أُولـئِكَ بِذِكْرِي وَكَلامِي وَحَدِيثِي.
قالَ: يا رَبِّ! ما عَلامَةُ أُولـئِكَ؟قالَ: مَسْجُونُونَ قَدْ سَجَنُوا ألْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَبُطُونَهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعامِ.
اى احمد! در بهشت قصرى است از لؤلؤ بر فراز لؤلؤ، و مرواريد بزرگ درخشان روى مرواريد كه در آنها قطع و وصلى وجود ندارد (يكپارچه است) در اين كاخ، دوستان خاصّ من هستند كه هر روز هفتاد بار (به لطف و مهر) به آنان نظر مىافكنم و هربار با آنها سخن مىگويم و هفتاد بار بر قلمرو و مقامشان مىافزايم.
و آنگاه كه اهل بهشت از خوردن و آشاميدن لذّت مىبرند اينان از ذكر و سخن و گفتار من لذّت مىبرند.
عرض كرد: خداوندا! نشانههاى اينها چيست؟فرمود: زندانيانى هستند كه زبانهاى خود را از حرفهاى غير ضرورى و شكمهاى خود را از غذاى غير لازم، محفوظ و حبس كردهاند.

اوصاف درويشان راستين

يا أحْمَدُ! إنَّ الَْمحَبَّةَ للهِِ هِيَ الَْمحَبَّةُ لِلْفُقَراءِ وَالْتَقَرُّبُ إلَيْهِمْ.
قالَ: فَمَنِ الْفُقَراءُ؟قالَ: الَّذِينَ رَضُوا بِالْقَلِيلِ وَصَبَرُوا عَلَى الرَّخاءِ وَلَمْ يَشْكُوا جُوعَهُمْ وَلا ظَمَأَهُمْ وَلَمْ يَكْذِبُوا بِأَلْسِنَتِهِم وَلَمْ يَغْضَبُوا عَلى رَبِّهِمْ وَلَمْ يَغْتَمُّوا عَلى ما فاتَهُمْوَلَمْ يَفْرَحُوا بِما آتاهُمْ.
يا أحْمَدُ! مَحَبَّتِي مَحَبَّةُ الْفُقَراءِ فَأَدْنِ الْفُقَراءَ وَقَرِّبْ مَجْلِسَهُمْ مِنْكَ وَأبْعِدِ الاْغْنِياءَ وَأبْعِدْ مَجْلِسَهُمْ عَنْكَ لاِنَّ الْفُقَراءَ أحِبّائِي.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت درويشان و تقرّب به ايشان است.
عرض كرد: درويشان كيانند؟فرمود: آنانكه به كم، راضى و بر گرسنگى، صابر و در نعمت، شاكر هستند; از گرسنگى و تشنگى خود شكايتى ندارند و هرگز دروغ بر زبان خود جارى نمىكنند و نسبت به پروردگارشان غضب نمىنمايند و براى چيزى كه از دستشان رفت، غمگين نيستند و نسبت به چيزى كه به دست مىآورند، فرحناك و شادمان نمىباشند.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت درويشان است، پس به آنها نزديك شو و همنشينى با آنان را اختيار كن و از ثروتمندان و مجلسشان فاصله بگير، چراكه درويشان دوستان من هستند.

نفس، چونان شترمرغ!

يا أحْمَدُ! لا تَزَيَّنْ بِلَبْسِ اللِّباسِ وَطِيبِ الطَّعامِ وَلِينِ الْوَطاءِ.
فَإنَّ النَّفْسَ مَأوى كُلِّ شَرٍّ وَرَفِيقُ كُلِّ سُوء.
تَجُرُّها إلى طاعَةِ اللهِ وَتَجُرُّكَ إلى مَعْصِيَتِهِ، وَتُخالِفُكَ فِي طاعَتِهِ، وَتُطِيعُكَ فِي ما تَكْرَهُ، وَتَطْغى إذا شَبِعَتْ، وَتَشْكُو إذا جاعَتْ، وَتَغْضَبُ إذَا افْتَقَرَتْ، وَتَتَكَبَّرُ إذَا اسْتَغْنَتْ، وَتَنْسى إذا كَبُرَتْ، وَتَغْفُلُ إذا أمِنَتْ وَهِيَ قَرِينَةُ الشَّيْطانِ.
وَمَثَلُ النَّفْسِ كَمَثَلِ النَّعامَةِ تَأْكُلُ الْكَثِيرَ وَإذا حُمِلَ عَلَيْها لا تَطِيرُ وَكَمَثَلِ الدِّفْلى لَوْنُهُ حَسَنُ وَطَعْمُهُ مُرٌّ.
اى احمد! با لباس جذّاب و غذاى لذيذ و بستر نرم، خود آرايى مكن چرا كه نفس، خاستگاه هر بدى و رفيق هر نادرستى است.
تو نفس را به اطاعت خدا مىخوانى ولى او تو را به نافرمانى مىكشاند.
هر گاه كه مىخواهى اطاعت خدا كنى با تو مخالفت مىكند و هرگاه كه بخواهى نافرمانى از خدا كنى با تو همراهى مىكند.
هرگاه كه سير شود، طغيان مىكند و هرگاه كه گرسنه شود، فرياد و فغان سر مىدهد.
هرگاه كه بىنوا شود، غضب مىكند و هرگاه كه بىنياز شود، تكبّر و بزرگى مىورزد.
هرگاه كه بزرگ شود، فراموشكار مىشود و هرگاه كه در امنيّت باشد، غفلت مىورزد.
نفس آدمى، مثل شتر مرغ است كه فراوان مىخورد ولى وقتى كه بر آن سوار مىشوند (بار مىگذارند) نمىپرد.
و مانند خرزهره است كه رنگش زيبا ولى مزّهاش تلخ است.

اوصاف دنيا زدگان

يا أحْمَدُ! أبْغِضِ الدُّنْيا وَأهْلَها وَأحِبَّ الاْخِرَةَ وَأَهْلَها.
قالَ: يا رَبِّ! وَمَنْ أهْلُ الدُّنْيا وَمَنْ أهْلُ الاْخِرَة؟قالَ: أهْلُ الدُّنْيا مَنْ كَثُرَ أكْلُهُ وَضِحْكُهُ وَنَوْمُهُ وَغَضَبُهُ، قَلِيلُ الرِّضا، لا يَعْتَذِرُ إلى مَنْ أساءَ إلَيْهِ وَلا يَقْبَلُ عُذْرَ مَنِ اعْتَذَرَ إلَيْهِ.
كَسْلانُ عِنْدَ الطّاعَةِ وَشُجاعٌ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ.
أَمَلُهُ بَعِيدٌ وَأجَلُهُ قَرِيبٌ لا يُحاسِبُ نَفْسَهُ.
قَلِيلُ الْمَنْفَعَةِ، كَثِيرُ الْكَلامِ، قَلِيلُ الْخَوْفِ، كَثِيرُ الْفَرَحِ عِنْدَ الطَّعامِ، وَإنَّ أهْلَ الدُّنْيا لا يَشْكُرُونَ عِنْدَ الرَّخاءِ وَلا يَصْبِرُونَ عِنْدَ الْبَلاءِ.
كَثِيرُ النّاسِ عِنْدَهُمْ قَلِيلٌ.
يَحْمِدُونَ أنْفُسَهُمْ بِما لا يَفْعَلُونَ وَيَدَّعُونَ بِما لَيْسَ لَهُمْ وَيَتَكَلَّمُونَ بِما يَتَمَنُّونَ.
وَيَذْكُرُونَ مَساوِئَ النّاسِ وَيُخْفُونَ حَسَناتِهِمْ.
فَقالَ: يا رَبِّ! كُلُّ هـذَا الْعَيْبِ فِي أهْلِ الدُّنْيا؟قالَ: يا أحْمَدُ! إنَّ عَيْبَ أهْلِ الدُّنْيا كَثِيرٌ، فِيهِمُ الْجَهْلُ وَالْحُمْقُ، لا يَتَواضَعُونَ لِمَنْ يَتعَلَّمُونَ مِنْهُ وَهُمْ عِنْدَ أنْفُسِهِمْ عُقَلاءٌ وَعِنْدَ الْعارِفِينَ حُمَقاءٌ.
اى احمد! دنيا و اهل آن را دشمن بدار و آخرت و اهل آن را دوست بدار.
عرض كرد: اى خداى من! اهل دنيا و اهل آخرت چه كسانى هستند؟ فرمود: اهل دنيا كسى است كه خوردن و خنديدن و خواب و غضبش زياد و رضايت او كم مىباشد.
اگر به كسى بدى كرد از او پوزش نمىطلبد و عذر كسى را كه از او عذر خواهى مىكند نمىپذيرد.
هنگام عبادت، كسل و هنگام معصيت، شجاع است.
آرزويش دور و دراز و مرگش نزديك است.
به حساب خود نمىپردازد.
نفعش به ديگران كم مىرسد.
حرف زياد مىزند.
ترس كم دارد.
هنگام رسيدن به غذا، بسيار شادمان مىشود.
اهل دنيا هنگام نعمت، شكر و هنگام بلا، صبر نمىكنند.
به كارهايى كه انجام ندادهاند خودستايى مىكنند و چيزى را ادّعا مىكنند كه واجد آن نيستند و از روى آرزو و هوس سخن مىگويند.
عيوب ديگران را بازگو ولى خوبىهاى آنها را مخفى مىكنند.
عرض كرد: آيا اهل دنيا اين همه عيب دارند؟فرمود: اى احمد! اهل دنيا عيب فراوان دارند.
جاهلند، احمقند، در مقابل استاد خود تواضع نمىكنند، خود را عاقل مىپندارند در حالى كه نزد اهل معرفت احمق هستند.

اوصاف اهل آخرت

يا أحْمَدُ! إنَّ أهْلَ الْخَيْرِ وَأهْلَ الاْخِرَةِ رَقِيقَةٌ وُجُوهُهُمْ، كَثِيرٌ حَياؤُهُمْ، قَلِيلٌ حُمْقُهُمْ، كَثِيرٌ نَفْعُهُمْ قَلِيلٌ مَكْرُهُمْ، اَلنّاسُ مِنْهُمْ فِي راحَة وَأنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي تَعَب، كَلامُهُمْ مَوْزُونُ، مُحاسِبينَ لاِنْفُسِهِمْ، مُتْعِبِينَ لَها، تَنامُ أعْيُنُهُمْ وَلا تَنامُ قُلُوبُهُمْ.
أعْيُنُهُمْ باكِيَةٌ وَقُلُوبُهُمْ ذاكِرَةٌ، إذا كُتِبَ النّاسُ مِنَ الْغافِلِينَ كُتِبُوا مِنَ الذّاكِرينَ.
فِي أوَّلِ النِّعْمَةِ يَحْمَدُونَ، وَفِي آخِرِها يَشْكُرُونَ.
دُعاؤُهُمْ عِنْدَ اللهِ مَرْفُوعٌ وَكَلامُهُمْ مَسْمُوعٌ.
تَفْرَحُ بِهِمُ الْمَلائِكَةُ وَيَدُورُ دُعاؤُهُمْ تَحْتَ الْحُجُبِ يُحِبُّ الرَّبُّ أنْ يَسْمَعَ كَلامَهُمْ كَما تُحِبُّ الْوالِدَةُ الْوَلَدَ.
وَلا يَشْغَلُونَ عَنْهُ طَرْفَةَ عَيْن وَلا يُرِيدُونَ كَثْرَةَ الطَّعامِ وَلا كَثْرَةَ الْكَلامِ وَلا كَثْرَةَ اللِّباسِ.
النّاسُ عِنْدَهُمْ مَوْتى وَاللهُ عِنْدَهُمْ حَيٌّ كَرِيمٌ.
يَدْعُونَ الْمُدْبِرِينَ كَرَماً وَيُرِيدُونَ الْمُقْبِلِينَ تَلَطُّفاً.
قَدْ صارَتِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةُ عِنْدَهُمْ واحِدَةً.
اى احمد! اهل خير و آخرت شرمگيناند.
حياى آنها زياد و حماقتشان كم و نفع آنان فراوان و حيله آنها اندك است.
مردم از دست آنها در رفاهند ولى خودشان از دست خويش در رنجند.

   

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چرا نماز بخوانيم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

چرا نماز بخوانيم
قسمت اول

امير رجبى


مقدمه ناشر
خداوند متعال در زندگى انسان ، لحظاتى را قرار مى دهد كه در آن ها مى بالد و به آنها نيز مى بالد. نفحه هاى رحمانى چون خنكاى نسيم بهارى تن و جان آدمى را شاداب مى سازد و به او حيات مجدد مى بخشد تا مغناطيس وجود خود را از حوزه جاذبه هاى دروغين برهاند و تعلقات را از خود دور كند و در ميان آسمان و زمين معلق نماند. در اين لحظه ها و با اين نفحه ها مى توان در مدار جذبه الهى قرار گرفت و به سوى او شتافت و با كوششى به اندازه يك انتخاب و يك اراده در ميدان كشش او بالا رفت و اوج گرفت .

مهر خوبان دل از همه بى پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره اى بى سرو پا بودم و او همراه خود بالا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش كشش ليلا برد

اين لحظه ها براى آدمى در دوره جوانى كه پاى عقل و دل او به خاك و گل تمنيات دنيا آلوده نشده و فرو نرفته است ، زياد روى مى كند، او را مى طلبد تا اراده اى كند. و اگر فرصت براى جوان فراهم شود تا به قله قاف ، عنقاى وجودش پر مى كشد. از جلال و جمال مى گويد و مى سرايد و روايت مى كند.يك چشم او به جلوه هاى متعالى جمال مى خندد و يك چشم از مهابت و بزرگى جلال مى گريد.
خوف اين نيز همچون اميدش طرب انگيز است . اميد به وصال است و خوف از جدايى و هر چه ترس از جدايى بيشتر باشد، اميد وصل بيشتر آيد و دست ازدامن بر ندارد.
نامه هاى دل ، كه نا نوشته و نا نموده به بر دوست مى رود با نداى اجابت خوانده مى شود و به پرتو هدايت پاسخ داده مى شود و در آيينه دل قلم به دست جوان مى تابد تا آنجايى كه از تلالو و درخشش آن ، ظلمت نشينان چاه نفس نيز مى يابند كه اتاقى افتاده است .
((...از مدرسه بر گشتم . بعد از كمى استراحت ساعتهاى متوالى تا آخر شب به فكر كردن و نوشتن مشغول بودم ، من هرگز پاكنويس نكردم ، همان طور كه كه به ذهنم خطور مى كرد، مى نوشتم . خودم هرگز داستانم را نخواندم و هيچ كس ديگر نيز نفهميد كه من چه نوشته ام و چگونه نوشته ام و در اين مدت فقط نوشتم و نوشتم بدون اينكه با كسى حرفى بزنم بالاخره كتابم به پايان رسيد...
در اين ماجرا چيزى كه برايم جالب بود اين بود كه من اختيارم دست خودم نبود، گويى اداره بدنم به دست قلبم بود و او دستور مى داد و تمام بدن حتى مغز بدون چون و چرا در اختيارش بودند؛ چرا كه اگر عقل زمامدار بود برايم تحليل مى كرد كه چگونه در اين مدت كم كسى كه تا كنون دفترى را ننوشته ، مى خواهد كتابى بنويسد آنهم براى يك مسابقه سراسرى ، اين كارى عبث و غير ممكن است ...ولى نوشتم چون عشق به نماز، عشق به گفت و گوى بى تكليف با او به سراغم آمده بود؛ حال كه هماى سعادت بر دريچه دلم نشسته چرا آن را سراچه ياد او نكنم .))
(1) اين خط و رسم جوان نويسنده و يا نويسنده اى جوان است كه در محراب انديشه ايستاده است . با قلم عاطفه پاك خويش قامت دلدار را بر لوح دل خويش مى كشد، هر كس به نقش و نگارى . اما همه نگاهها از جنس نور است و نگارها از جنس بلور، از تابش اين نورها بر آن بلورها، مانا نامه اى ولادت مى يابد كه صد قلم ارژنگى نيز از ترسيم آن عاجزند؛ هر چند كه مانى نقاشى آن باشد.
آثار رسيده به مسابقه بزرگ تاءليف كتاب نماز، گاه در جامه شعر بود و ادب و گاه لباس تحقيق بر اندام داشت و يا پژوهش و تحليل ، برخى نيز داستان و خاطره بودند گاه به روايتى بلند و گاه به حكايتى كوتاه . اما هر چه بود در آنها شوق و صفا و پاكى موج مى زد و حتى داوران را نيز به كرانه خويش به تماشا وا مى داشت . آنهايى كه بايد براى ديدن و سنجيدن متجاوز از دو هزار آبگينه نور به شتاب رد مى شدند.
مجالى بود از جانب خداوند متعال براى دست اندركاران ستاد اقامه نماز كه جوانان را براى مسابقه اى بزرگ فرا بخوانند و آنان نيز موفق بودند گوى و چوگان خود را در دست بگيرند و در اين ميدان بشتابند.
در نخستين مسابقه نويسندگان جوان ، برخى از آثار برگزيده را توانستيم منتشر كنيم و همچنين چهار جلد از جوانه هاى جوان را كه گزارش نا تمام از آثار رسيده به مسابقه اول بود در دسترس همگان قرار دهيم . اما آنچه امروز در دست شما و پيش روى شماست برگزيده هاى مسابقه دوم نويسندگان جوان است كه به اشاره داوران در اولويت انتشار قرار گرفته اند. اميد است همچون مسابقه اول با ارايه گزارشى از آثار رسيده ((در باغ سبز))جوانان نويسنده را به روى همگان باز كنيم .
من الله التوفيق و عليه التكلان
معاونت تحقيق و تاءليف ستاد اقامه نماز

مقدمه 
از هنگامى كه قصد آغاز اين نوشتار را داشتم و تصميم به تحرير آن گرفته بودم ، سؤ الى ذهن مرا سخت به خود مشغول ساخته بود كه آيا اين نوشته نيز چون نوشته هاى بسيار ديگرى كه در اين حوزه تاءليف گرديده در انزواى فراموشى ، گرد و غبار خاموشى را بر خود نخواهد ديد؟ به راستى چه عاملى سبب گرديده كه كتابهاى عقيدتى و مذهبى اين گونه منزوى گشته و به فراموشى سپرده شده است ؟

جست و جوى پاسخ اين سؤ الات مرا به واقعيتى ساده و مشهود، رهنمون ساخت كه درك آن ، طرز انديشه و سبك نگارش مرا سخت تحت تاءثير قرار داد. واقعيت آن است كه متاءسفانه در حوزه كارهاى مذهبى ، سال هاى متمادى به يك روش تكرارى - چه در نوشتار و چه در گفتار - اكتفا گرديده و تبليغ دينى در طول زمان ها به جز مواردى نادر، رنگ تنوع به خود نديده است . روشى كه همواره مبلغان دينى پيش گرفته اند استفاده از تكلم و گفتار يك جانبه و نصيحت و پند و اندرز مستقيم بوده كه در گذشته ها، كار آيى خود را نشان داده و بر همان مبنا و قياس ، امروزه هم به استفاده از آن مبادرت شده است ؛ در حالى كه در هر عصرى و نسلى ، روش هاى مختلف و متفاوتى در ارائه مطالب و مفاهيم ، كار آمدتر بوده و نسبت به روش هاى قبل ، مفيدتر و پر ثمرتر نشان داده اند.
يكى از كانال هايى كه در اين راستا مورد بى لطفى و كم توجهى قرار گرفته ، استفاده از مصاديق متفاوت ابواب هنرى است كه امروزه دشمنان اسلام و مسلمانان حرف ((ناحق ))خويش را در چارچوب آن به طور وسيعى تبليغ مى نمايد و در عرصه جوامع بشرى به كرسى مى نشانند و مسلمانان در ارائه و تبليغ حرف ((حق )) خويش به طريق آن كوتاهى مى ورزيم ؛ سينما، نمايش ، نقاشى ، شعر، داستان و موارد بسيار ديگرى وجود دارد كه بايد جايگزين روشهاى سنتى و كلاسيك تبليغ دينى و مذهبى گردد، كه نحوه استفاده از اين ابزارها در اين راه و چگونگى قالب بندى و عرضه مفاهيم و مطالب مطلوب بر عهده ارباب نظر و متخصصان اين حوزه خواهد بود. در اين نوشتار، سعى حقير بر آن بوده است تابه زعم خود، طراحى نو در راستاى بيان مباحث در انداخته و گامى بسيار كوچك در راهى پر مخاطره بردارد. قطعا قلت مزجات نويسنده و عدم قوت قلم حقير از واقعيات مشهود و ملموس در طى اين نوشتار خواهد بود؛ اما خدا را شاكرم كه توفيقى نصيبم نمود تا به برداشتن اين گام كوچك ، توانايى يابم .
روش بنده در طول مباحث ، بدين ترتيب است كه خود، گام به گام با خواننده همراه شده و با او نيز طى طريق مى كنيم . ادعايى ندارم تابه كرسى نشينم و قيافه اى فاضلانه به خود بگيرم و آن گاه به نصيحت بپردازم . با توجه به همين امر در بسيارى از موارد كه مى توانستيم مفاهيم و مطالبى را خود با خامه ناتوان خويش به رشته تحرير درآورم ، مستقيم نقل قول كرده ام كه كثرت اين موارد با روش هاى متداول ، هم خوانى ندارد، اماروش بنده چنان اقتضا مى نمايد كه خود در عين نوشتن ، خواننده امين همان مطالب و مفاهيم باشد و ذهن خواننده را همواره به اين نكته ، معطوف دارم كه من خود همراه با او اين مطالب و مفاهيم را مى خوانم و مرور مى نمايم . بنده عقيده دارم كه اين نحوه و شيوه در نوشتن ، تاءثيرى بهتر و بيش تر در خواننده خواهد داشت و او را از مطالب و مباحث يك طرفه خسته نخواهد ساخت . مطلب ديگرى كه توضيح آن را در اين مقدمه ، خالى از لطف نمى بينم اشاره اى كلى به چار چوب اين نوشتار است كه در روشن شدن شيوه به كار گرفته شده ، مؤ ثر خواهد بود.
شيوه بنده در طول اين نوشتار، آن است كه ابتدا به ترسيم دين و ايمان مذهبى پرداخته ، لزوم وجود آن را بررسى نموده و عظمت وجودى اش را به تصوير كشم ؛ و آن گاه در ادامه ، دين اسلام را مطرح سازم و به تحليل مختصر آن بپردازم و در نهايت ، كه تصويرى روشن از خيمه و چادر عظيم دين ، ارائه دادم ، با ذكر اين كه نماز، ستون اين خيمه بزرگ و با عظمت است ، به صورتى منطقى ، لزوم نماز و جايگاه آن را مشخص گردانم ؛ از همين رو، لزوم بحث دين و اسلام ، خارج از محدوده نماز نبوده ، بلكه نماز تنها در محدوده دين و ايمان ، قابل طرح و بحث مى باشد.
در اين جا لازم مى دانم از نماينده مقام معظم رهبرى در ((دانشگاه محقق اردبيلى )) حجت الاسلام و المسلمين ((اكبر جدى ))و نيز از دوست بزرگوار آقاى فرشيد فريادى و همه دوستان و عزيزانى كه در اين زمينه يارى ام نموده اند، تقدير و تشكر نمايم .
در پايان ،اعتراف مى نمايم جاى طرح بسيارى از مباحث در اين سه حوزه ، خالى مانده يا آنكه حق بسيارى از مطالب ، ادا نشده است . اما اميدوارم خواننده ، عذر حقير را درباره عميق و دامنه دار بودن مباحث و از طرفى مجال اندك و فرصت كوتاه بپذيرد و به حساب ناتوانى و عجز نويسنده نگذارد. 27 رجب سال 1402 هجرى قمرى مصادف با سالروز بعثت پيامبر اكرم (ص ).

بخش اول : چرا دين ؟! 

سرآغاز 
سؤ الى كه امروزه اذهان بسيارى از مردم را به خود مشغول كرده است و بحث هاى زيادى را در حوزه هاى مختلف فكرى ، ايجاد نموده اين است كه آيا با پيشرفت جوامع بشرى در عصر تكنولوژى كه منجر به شكوفايى غير قابل تصور علم و دانش شده است باز هم نيازى به دين در زندگى وجود دارد؟ اصولا دين به كدام بخش از نيازهاى آدمى پاسخ مى گويد و جه مشكلاتى را در زندگى انسان ، مرتفع مى سازد؟

و در نهايت اينكه آيا جوامع غربى ، نمونه ى انسانها و جوامع رشد يافته نيستند كه اكنون ديگر نيازى به دين در زندگى خود احساس نمى كنند و نقش آن را عملا از زندگانى خود حذف كرده ، در قالبهاى خشك و كم رنگ طردش ساخته اند؟
اين قبيل شبهات سؤ ال گونه غالبا از طرف كسانى كه در عصر ماشين و تكنولوژى دين را به عنوان عنصرى ناهماهنگ در زندگى مى انگارند مطرح مى شود، كه تجربه غرب در اين باره و گريز اين تمدن از دامان مسيحيت به آغوش طبيعيت در قالب رنسانس ، همواره شاهد مدعاى آنان مى باشد و به عنوان نمونه مطرح مى گردد.
آنان زندگانى غربى را به عنوان مطلوب ترين نوع زندگى بشرى كه بدون دغدغه هاى مذهبى به سيرر تكاملى خويش ادامه مى دهد معرفى مى نمايد و با تمام قوا، نسبت به تبليغ آن اهتمام مى ورزند، كه متاءسفانه در بين جوامع مسلمان كم نيستند كسانى كه تحت تاءثير اين تبليغات وسيع ، شيفته ى غرب و تمدن غربى گشته اند و همسو و همصدا با مبلغان غربى به هجمه اى وسيع ، عليه دين پرداخته اند. اين قبيل افراد كه ظاهر قضيه را مى نگرند با يك قياس سطحى و نا درست - مقايسه اسلام و مسيحيت و نيز جهان اسلام و غرب - خواه ناخواه دچار نوعى دين گريزى مى شوند كه يكى از اصلى ترين عوامل كم رنگ شدن باورهاى مذهبى در بين مردم چنين ديدگاهى مى باشد.
بنده بر اين باورم تا زمانى كه اين پندار موهوم و اين ذهنيت غلط از بين نرفته باشد، هر سخنى در باب مذهب و دين و تعاليم مذهبى ، كم اثر خواهد بود؛از همين رو در بخش نخست با برسى سير تاريخى تمدن غربى و نيز تحليل جايگاه كنونى آن در تمدن بشرى ، به رد ادعاهاى واهى طرفداران انزواى دين خواهيم پرداخت و با استناد به سخنان انديشه مندان غربى ، وضعيت حال حاضر اين جوامع را ارزيابى خواهيم نمود.
فرصت اندك و توانايى ناچيز حقير در شرح و بسط موضوع از مواردى است كه خود، به آن معترف بوده و از باب ناريايى هاى قلم از ارباب نظر، پوزش ‍ مى خواهم .
به هر حال :

متحد نقشى ندارد،اين سرا
تاكه مثلى وانمايم ، مر تو را
هم مثال ناقصى ، مى آورم
تا زحيرانى ، خرد را، وارهما

دين گريزى در نگرش تاريخى  
با سپرى شدن دوران مخوف قرون وسطى (2)و آغاز رونسانس ، غرب كه روزگارى تلخ و دورانى سياه را با سلطه كليسا تحت عنوان دين ، تجربه كرده بود و تنفر شديدى نسبت به كليسا و زمامداران آن در دل داشت شروع به پى ريزى تمدنى جدا از مسيحيت و انديشه دينى كرد كه به نحوه ملايمى از حركت هاى آزيخواهانه نهضت اصلاح دين ، آغاز شده ، با استمداد و يارى گرفتن از توفيقات پروتستانيزم ، قوت يافته ، در اومانيسم غرب ، متبلور شد و در عصر روشنگرى يعنى قرن هيجدهم و استيلاى قطعى عقل بر هستى شناسى غربى به اوج خود رسيد.

وقوع انقلاب بزرگ علمى - صنعتى در اين قرن كه اساسا مولود ضرورى همان گسستگى از دين ، وانمود مى شد، غربى را كه اين گونه از دين گسسته بود به نيرومندترين تمدن غير دينى تاريخ ،بدل كرد.
ترويج علم به معنى مادى و جهان آگاهى آن توسط افرادى چون ((فرانسيس بيكن )) در برابر دين و خودآگاهى ، اصالت بخشيدن به حس و تبليغ و تشريح جهان محسوس و مادى و پرهيز دادن از تاءمل در باب هر آنچه علم و تجربه را ساحت آن راهى نيست ، رودرروى هم قرار دادن علم و دين ، محدود نمودن زندگى و حيات به همين چار چوب مادى و طبيعى در قالب مكاتب مختلف فلسفى و طغيان عليه مفاهيم و ارزشهاى معنوى كه دين ، مدعى تبليغ و بسط آن بود، از عمده فعاليت هاى صورت گرفته در غرب براى انزواى دين و طرد آن از زندگى افراد و نهايتا غرق ساختن آنان در درياى متلاطم زندگانى مادى و طبيعى بود.
همان گونه كه ذكر شد اين گريز از دين و گرايش به دنيا، با رنسانس و انقلاب علمى - صنعتى ، تواءم گرديد كه همين عمر موجب پيشرفت روز افزون اين جوامع در زمينه مختلف صنعتى و علمى شد و اين همان وعده اى است كه خداوند در اين باره مطرح مى فرمايد: ((كسانى كه طالب زندگى پر عيش و رفاه مادى هستند و نيز جوياى زينت و شهوات دنيوى ، ما مزد سعى آن ها را در كار دنيا كامل مى دهيم و هيچ از اجر عملشان كم نخواهد شد؛ ولى هم اينان هستند كه ديگر در آخرت نصيبى جز آتش دوزخ ندارند و همه افكار عملشان در راه دنيا پس از مرگ ضايع و باطل مى گردد.))(هود- 15 - 16)
((نيچه ))كه انديشه مندى در همين عصر و متفكرى قد علم كرده در برابر مسيحيت است ، تمامى ارزش ها و مفاهيم بديهى اخلاقى و معنوى را زير سؤ ال برده ، مى گويد: ((بايد راءفت و رقت قلب را دور انداخت ؛ راءفت از عجز است ، فروتنى و فرمانبردارى فرومايگى است ، حلم و حصوله و عفو و اغماض از بى همتى و سستى است ...نفس كشتن چرا؟! بايد نفس را پرورد،غير پرستى چيست ؟ خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد و ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد تا بميرد.))
(3)و بدين ترتيب در اين دوره ، امانيسم غربى به عنوان عكس العملى تند در قبال حقارت تحميل شده بر انسان ها در قرون وسطى تولد يافت .
نگاهى گذرا به تاريخ قرون وسطى ، علت تنفر شديد غرب از كليسارا روشن مى سازد. كشيشان مسيحى به عنوان متصديان كليسا و روحانيان دين مسيحيت به اسم دين و مذهب ، به چنان اعمال شرم آورى دست يازيدند كه خود به خود موجبات انزجار و نفرت مردم را فراهم آورد.
ويل دورانت در اين باره مى نويسد: ((پاپ ها از قرن نهم به بعد چنان اسير اشرافيت حسود بودند كه هيچ گونه قدرتى در مناصب و آيين خود نمى توانستند نشان دهند...پس از اين حوادث ، مسند پاپى چندين سال ملعبه دست مردانى شد رشوه گير، جنايتكار،يا افرادى كه زنان اشرافى و بى بند و بار به آن ها دلباخته بودند. در اين دوران ، اشراف اسقف ها را مى خريدند و مقام پاپى را مى فروختند . (4)
از قرن يازده ميلادى به بعد كه كليسا با انجام اصلاحاتى در درون خود توانست به اوضاع آشفته ى خويش سر و سامان بدهد، كشيشان مسيحى شروع به كسب قدرت كرده در دوران اينوسان سوم ديگر قدرت روحانيت كليسا، حد و مرزى نداشت در اين دوران فروش آمرزش گناهان توسط، كليسا كه نه تنها شامل گناهان گذشته مى شد، بلكه گناهان آينده را نيز با پول مى آمرزيدند از جمله منابع درآمد كليسا بود كه به اسم دين صورت مى پذيرفت .
اما وقيحانه ترين عمل كليسا در قرون وسطى تشكيل محكمه ى تفتيش ‍ عقايد يا انگيز سيون براى حفظ منافع خود و جلوگيرى از پيشرفت و بيدارى مردم و ممانعت از بسط و توسعه ى علوم جديد توسط، دانشمندان اروپا كه اكثر آنها را از دانشمندان اسلامى به عاريت گرفته بودند به وسيله اى گريگورى نهم در سال 1231 ميلادى بود كه بر خلاف هر عقل سليم و منطق انسانى است در اين دوره مردمان زيادى به جرم فكر كردن و تخطى از فرمان پاپ به دار آويخته شدند و يا در سياهچال زندانى گرديدند كه به قول يكى از مورخان تعداد آن افراد در اين دوره به پنج ميليون نفر مى رسيد و يا به عبارتى ديگر از سال 1481 تا 1499 ميلادى ، يعنى در طول هيجده سال بنا به دستور آن ديوان 10220 نفر را زنده زنده سوزاندند، 6860 نفر را تكه تكه كردند و 67023 نفر را به قدرى شكنجه دادند كه نابود شدند . (5)
واقعيت آن است كه مبناى جنايات ارباب كليسا در قرون وسطى براى مقابله با علم و دانش قسمت هايى تحريفى عهد عتيق (تورات )مى باشد كه ريشه هاى اصلى حركت ها و عكس العمل هاى اين گونه همان است كه در عهد عتيق (سفر پيدايش ) آمده است : در باب دوم آيه ى 16 و 17 سفر پيدايش درباره ى آدم و بهشت و شجره ى ممنوعه چنين آمده است : خداوند، آدم را امر فرموده گفت : از همه ى درختان باغ ، بى ممانعت ، بخور، اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار مخورى ، زيرا روزى كه از آن بخورى هر آينه خواهى مرد .سپس در آيات 1-8 از باب سوم ، سخن از فريب مار به ميان مى آيد كه هوا را وا مى دارد تا از ميوه آن درخت تناول نمايد؛ آن گاه در آيه 23 از همين باب مى گويد:((و خداوند خدا گفت : همان انسان مثل يكى از ما شده است كه عارف نيك و بد گرديده . اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته و تا به ابد زنده بماند!؟))حال طبق اين برداشت ، امر خداوند به انسان (دين ) اين است كه آدمى از شجره ممنوعه آگاهى نخورد و به دنبال علم و عقل (همان شيطان وسوسه گر) نباشد. اين برداشت و ديدگاه - كه مغاير هر عقل سليم و منطق صحيح انسانى است - خود مبناى انزجار و تنفر انسان را فراهم مى آورد.
به هر حال هدف از بيان اين مطالب ، اشاره اى گذرا به فجايع انجام يافته در قرون وسطى توسط ارباب كليسا و به اسم دين و مذهب بود تا از اين طريق ريشه هاى تنفر غرب از مسيحيت قرون وسطايى آشكار گردد.

دين يا كليسا؟! 
همان گونه كه اشاره شد اساس دين گريزى غرب در دوران رنسانس ، ريشه در قرون وسطى و حكومت مخوف و خشن كليسا داشت كه نهايتا اين تنفر از كليسا و مسيحيت قرون وسطايى - با تسامحى نابخشودنى - جاى خود را به تنفر از دين داد.

بسيارى از انديشمندان كه بعدها به عنوان چهره هاى ضد دينى تبليغ و معرفى شدند در واقع مخالف و منتقد كليسا بودند، نه دين .
به عنوان نمونه ((ارنست كاسيرر))از قول ((ولتر))نقل مى كند كه : مبارزه اش ‍ نه با ايمان ، بلكه با خرافات ، نه با دين بلكه با كليساست ؛ ولى نسل بعدى كه ولتر را رهبر معنوى خود مى شناخت ديگر به اين تمايز، توجهى نداشت . نويسندگان دائره المعارف فرانسه به دين و ادعاهاى آن درباره درستى حقيقت ، اعلان جنگ مى دهند. آن ها نه تنها دين را به اين متهم مى كنند كه همواره مانعى بر سر راه پيشرفت عقلى انسان بوده است ، بلكه معتقد بودند دين از استقرار اخلاقى راستين و نظام اجتماعى و سياسى عادلانه نيز ناتوان بوده است .
(6)متفكرانى چون ((تايلور))و ((اسپنسر))، مذهب را مولود جهل دانسته . مبنا و منشا آن را جهالت آدمى پنداشتند كه با زايل شدن اين جهل ، ديگر نيازى به دين نخواهد بود.و افراد ديگرى هم چون ((ماكس ))و ((مولر))، دين را ناشى از ضعف و زبونى و ترس دانستند.
در نهايت با يك جايگزينى غلط و نادرست ، مبارزه با كليسا و خرافات تبديل به مبارزه با دين و مذهب گرديد:

عقل و ايمان را، از اين قول جهول
مى خرد با ملك دنيا، ديو و غول

خود گريزى  
اما بايد توجه داشت لازمه چنين دين گريزى در هوله اول ، گريز از خود است كه براى اين منظور، سردمداران جوامع غربى - به معناى اربابان فكرى اين جوامع - همواره بر آنند تا با خالى ساختن افراد از هويت شان و نيز با ديگر ساختن بيش از پيش آن ها با مظاهر ماشينيزيم هر گونه مجالى براى انديشيدن را كه منجر به آشكار شدن پوچى و بى هدفى زندگى مادى مى شود از آنان سلب نمايد. آنان مى داند فراغت از محيط پر التهاب جامعه و رجوع به خويشتن خويش در خلوت تنهايى موجب بروز سؤ الات حساس بسيارى مى گردد كه همين امر، فرد را به چالشى وسيع براى يافتن جوابى قانع كننده وا مى دارد و حال آن كه اين جست و جو همه بنيان هاى پوچ زندگى روزمره مادى را در هم مى شكند و عاقبت ، او را يا به دامان نيهيليزم و پوچى مى كشاند و يا آن كه او را به ساحت دين ، رهنمون مى شود.

نقش اگر خود، نقش سلطان يا غنى ست
صورت است ، از جان بى چاشنى ست
زينت او، از براى ديگران
باز كرده ، بيهده ، چشم و دهان
اى تو در پيكار، خود را باخته !
ديگران را تو، زخود، نشناخته !
يك زمان ، تنها بمانى ، تو زخلق
در غم و انديشه مانى ، تابه حلق !

((مهاتماگاندى ))رهبر فقيد هند با اشاره به اين نكته ، اين جنبه از زندگى غربى را چنين به نقد مى كشد:((غربى به كارهاى بزرگى قادر است كه ملل ديگر، آن را در قدرت خدا مى دانند؛ليكن غربى از يك چيز عاجز است و آن تاءمل در باطن خويش است . تنها اين موضوع براى پوچى درخشندگى كاذب تمدن غربى ، كافى است .
تمدن غربى اگر غريبان را مبتلا به خوردن مشروب و توجه شديد به اعمال جنسى نموده است به خاطر اين است كه غربى به جاى خويشتن جويى در پى فراموشى و بيهودگى است ...وقتى انسان روح خود را از دست بدهد فتح دنيا به چه درد او مى خورد؟!))
امروزه ((سردمداران نظام سرمايه دارى و تكنولوژى مدرن ، به سركردگى آمريكا تحت تاثير ابعاد تمدن و وجود بشر معاصر هستند و از اين طريق در صدد تنزل وجود آدمى از ساحت موجودى متفكر، خلاق و آفريننده ، كه مى تواند با سلطه هر امر ضد انسانى مخالف ورزد و عليه آن بشورد، به ساحت و جايگاه موجودى ماشينى و فاقد تفكر، اراده و ابتكار - كه در واقع همانند روبات هاى خدمتگذار وظيفه اى جز اطاعت از صاحبان و تنظيم كنندگان زندگى و بلكه وجود خود ندارند - مى باشند، تا در نظام بشرى در اردوگاه هاى فرا صنعتى آينده ، هم چون ميلياردها مورچه مطيع در موقع لزوم شكننده و نابود شونده به تكثير مدرن ترين محصولات تكنولژيك ، و خدمتگذارى به اربابان جهانى و فرا مليتى خود مجبور گردند...در جهان امروز و آينده سردمداران نظام سرمايه و زور، در صدد مسخ كامل وجود انسان ها از طريق نابود سازى قدرت انديشه و قوه تعقل در آن ها مى باشند، تا آدمى ديگر قادر به انديشه و هيچ گونه واكنش عاطفى و احساسى كه همه ريشه در بنياد معنوى و انسانى وجود او دارند نباشند. و البته آن ها به خوبى مى دانند كه لازمه اين امر، قطع ارتباط انسان ها با گذشته و سابقه اعتقادى و فرهنگى و روانى آن هاست تا در سايه آن همواره همانند روبات هاى خدمتگذار به موجوداتى كاملا مكانيكى و ماشينى مبدل شوند؛كه وظيفه جز اطاعت و ابراز واكنش هاى از پيش تعيين شده نداشته باشند.))
اما به رغم همه اين تلاش ها از آن جا كه خداجويى و حقيقت طلبى ، ريشه درفطرت آدمى دارد يك انسان غربى هر گاه مجالى براى انديشيدن مى يابد به جست و جوى خود مى پردازد و سعى در روشن نمودن هدف زندگى خويش مى نمايد و از همين جاست كه طغيان هاى فردى ، عليه افكار پوچ مادى و دهرى ، شروع مى شود.
به دنبال پاسخ !  
انسان ((روشنفكر )) غربى كه نمى خواهد در منجلاب روزمرگى و پوچى و بيهودگى غرق شود، سعى مى نمايد كه خود را از محيط پست و بى هدف خود خارج سازد. او نمى تواتند با تمسك به دين آميخته با خرافات مسيحيت خود را فريب دهد و با اتكا به آن خويشتن را وارهاند.

او جوابى براى سؤ ال هاى سرنوشت ساز خويش از بطن دين نمى يابد؛ و لذا ماءيوسانه در دل مكاتب مدعى غربى ، دست و پا مى زند و در پى جوابى قانع كننده مى گردد، تا شايد گم شده خود را از بطن فلسفه هاى غربى بيابد. ازطرف ديگر، مكاتب فلسفى كه ساخته ذهن ناقص بشرى است به هيچ وجه نمى تواند او را قانع كرده و توجيه نمايد؛ و لذا انسان خود را موجودى متحير و سر گشته در دنيا احساس مى نمايد و احساس پوچى ، چون خوره اى در انديشه او رخنه مى كند و نيهيليسم با زندگى او عجين گرديده و دنيايى سياه و تاريك براى او ترسيم مى نمايد كه اگر دست آويزى محكم و متين و راهى مطمئن براى خويش نيابد و جواب سؤ الات اساسى خود را پيدا ننمايد، خود كشى و انتحار، تنها راهى است كه براى گريز از توهمات خوفناك خود مى يابد. آمار رو به تزايد خود كشى ها در جوامع غربى در حين رفاه مادى ، شاهدى است بر اين مدعا.

هست آسان ، مرگ ، بر جان خران
كه ندارد، آب جان جاودان
چون ندارد جان جاويدان ، شقى ست
جراءت او بر اجل ، از احمقى ست (7)

((گوته ))شاعر نامدار آلمانى كه خود از متفكران بزرگ غربى است در ترسيم شخصيت يكى از داستان هاى خود به نام ((فاووست ))در واقع او را به عنوان سمبل بشريت جديدى كه از دل رنسانس پديد آمده ، خلق نموده است كه توجه به محتوى اين داستان ، بيانى ظريف از اوضاع روحى افراد جوامع غربى خواهد بود.
((فاووست ، گونه تجسم بشريتى است كه با فروش روح خود به شيطان در جست و جوى قدرت و اقتدار مطلق برآمده است . در قرن شانزده بشريتى جديد در غرب ، متولد مى شود كه حوالت تاريخى او اسارت در نفسانيت است .
فاووست ، دانشمندى است كه سال ها مطالعه و دانش آموزى و تدريس ، هيچ كدام او را شاد و خرسند نساخته است ؛ او هميشه افسرده است . شيطان بر او وارد مى شود و با فاووست ، پيمان مى بندد كه در قبال بر آوردن آرزوها و شاد ساختن او، روح وى را در اختيار خود بگيرد. فاووست به يارى شيطان به ارضاى هواهاى نفسانى خويش مى پردازد و جمعى را نيز به كام مرگ مى كشاند.
در بخش دوم ، فاووست مى كوشد به كارهاى شگفت آورى دست بزند. او به كمك شيطان مى خواهد طبيعت را به خدمت انسان مگمارد، اما اين تلاش بيهوده است و هيچ كدام او را شاد نمى كند...فاووست ، انسانى است سرگشته كه نه به شادى هاى اين علم ، خوشدل است و نه در او چنين شهامتى هست كه از دلبستگى اين زندگى بگذرد و به فراسوى حيات دنيوى ، گام نهد.))
(8)شخصيت فاووست ، نمونه بارز يك انسان غربى بعد از رنسانس است . به قول يكى از متفكران معاصر: ((غرب ، رؤ يايى است كه شيطان به فاووست ، القاكرده است .))
چرابايد رفت ؟!  
حال در اين قسمت بيان گوشه هايى از اوضاع نابه سامان و پريشان روحى و روانى است غربى كه شايد در وحله اول ، غير قابل باور بنمايد از زبان روشنفكران و انديشه مندان اين جوامع مى تواند گوياى واقعيتى نهفته در درون تمدن غير دينى غربى باشد:

خوش بود، گر محك تجربه ، آيد به ميان
تا سايه روى شود، هر كه در او، غش باشد (9)

دقت در اعترافات آنان و توجه و تاءمل در باب آن ، موجب روشن شدن نقص ‍ اساسى تمدن غربى مى گردد و يك نياز آشكار و مبرم را كه زندگى فلاكت بار فعلى غرب ، حاصل فقدان آن است بيان مى نمايد.
دكتر آلكسيس كارل كه از متفكران و انديشه مندان بر جسته غربى است در كتاب ((انسان ؛موجود ناشناخته )) خود مى گويد:((واقعاتمدن قرن بيستم ، خود را موقعيت بسيار دشوارى مى يابد؛ به خاطر اين كه باما سازگار نيست ، با طبيعت ما آشنا نيست ؛آن ، خود به وجود آمده ؛ در صورتى كه با ما بيگانه است ، فرزند خيالات است ، فرزند اكتشافات به اصطلاح علمى و شهوات مردم شهوت ران است ، فرزند اوهام و خرافات و فرزند خواسته هاى مردم خود سر است . به رغم آن كه با دست خود ما با تلاش و كوشش خود نا به وجود آمده با قامت ما نارساست ، با شكل و سيما و حقيقت ما سازگار نيست .))
(10)((روژه دوپاسكيه )) در جايى چنين به حقايق موجود در جوامع غربى اعتراف مى نمايد:((انديشه اين عصر، انسان شناسى مشخص و قابل قبولى براى ارائه به عموم مردم ندارد و آنچه بر دوش مى كشد انبانى از مفاهيم گوناگون است كه اين مفاهيم در گرداب شوريدگى ها و اختلافات كنونى از پيشنهاد تعريفى هماهنگ راجع به وضع بشر ناتوان اند. آرى ، در هيچ تمدنى مانند تمدن جديد (غرب ) اين گونه كامل و نظام واره از اين نكته ها غفلت نشده است كه : دنيا براى چيست ؟ ما از كجا آمده ايم ؟ آمدنمان بهر چه بوده است ؟ به كجا مى رويم ؟ و چرا بايد رفت ؟...در روزگار ما، تارو پود مفهوم انسان از هم گسسته است . كتب تطورگرايى ،از آدمى ، ميمونى والا و پيشرفته ساخته ؛ آن گاه فلسفه پوچى و عبث گرايى ، گام به ميدان نهاده است ، تا باقيمانده همسازى آدمى را از وى بگيرد و چنين شده است .))
(11)((ويل دورانت ))فيلسوف شهير آمريكايى نيز اين گونه زبان به شكوه مى گشايد: ((فرهنگ ما امروز بسيار سطحى است و علم و دانش ما بس ‍ عميق ؛ زيرا ما از نظر ابزار و وسايل بسيار ثروتمنديم و از نظر هدف و اغراض خيلى فقير و تهى دستيم .
آن ميزان برترى عقلى كه روزى از يك حرارت و ايمان دينى پيدا شده بود از ميان رفت و اين علم بى ايمان ، اساس عالى اخلاق ما را به غارت برد.))
اگر خدا نباشد...! 
((نيچه ))كه بيان هاى فلسفه مشهور او با عنوان ((اصالت نيرومندى ))را در ابتداى اين مقال مطرح كرديم ، اين گونه در اواخر عمر، اوضاع اسفناك روحى خود را در نامه اى كه به خواهرش نوشته است مطرح مى كند: ((هر چه روزگار بر من مى گذرد زندگانى بر من گران تر و سخت تر مى شود. سال هايى كه از بيمارى در نهايت افسردگى و رنجورى بودم هرگز مانند حالت كنونى از غم ، پر اميد، تهى نبودم ،...خدايا! من امروز چه تنها هستم . يك تن نيست كه بتوانم با او بخندم و يك فنجان چاى بنوشم . هيچ كس ‍ نيست كه نوازش دوستانه اى بر من روا بدارد.))

(12)او كه دچار بحران هاى شديد روحى و روانى بسيار شده بود، سرانجام اعتراف كرد كه : ((اگر خدا نباشد، آدمى ديوانه مى شود.))
وى فقر معنويت غرب را دريافته بود و از همين رو از ((مرگ خدا))سخن مى گفت ! به عقيده او تنها راه بيرون شدن از اين وضع ، آن بود كه فراسوى اخلاق و معيارهاى معمول نيك و بد ظهور كنند؛ مردانى كه آن ها را ((ابرمرد))مى ناميد.
وضعيف و زخمى كه تفكرات نيست انگارانه براى متفكران و انديشمندان غربى به بار آورده ، اين گونه درباره ((مارك اورل ))و نيز نيچه و شو پهناور، توسط ويليام جيمز، تصوير مى شود:
((كلمات مارك اورل ، تلخى ريشه دار غم و اندوه را نشان مى دهد. ناله هاى آن مانند ناله هاى خوكى است كه زيرا تيغ ، سر مى دهد. وضع روحى نيچه و شو پنهاور، عبوسى ها و كج خلقى هايى در آن ها ديده مى شود كه آميخته با دندان غروچه هاى تلخى مى باشد. ناله هاى مرارت آميز اين دو نويسنده آلمانى آدم رابه ياد جيرجيرهاى موشى مى اندازد كه مشغول جان دادن است . در كلمات اين دو نويسنده آن معنا و مفهوم تصفيه اى كه مذهب به سختى ها و مشقات زندگى مى دهد، ديده نمى شود.))(13)
((افسانه سيزيف )) كه كتابى است به قلم ((آلبركامو)) يكى از مشهورترين نويسندگان نيهيليست غربى - در واقع آيينه تمام نماى اوضاع اسفناك زندگانى غير دينى غربى مى باشد كه در قالب اين افسانه تبلور مى يابد: خدايان ، سيزيف را محكوم كرده بودند مدام صخره اى را تا قله كوهى بغلتاند و از آنجا سنگ با وزنى كه داشت به پايين مى غلتيد و دوباره سيزيف بايد سنگ را تا قله بالا مى برد.
خدايان پى برده بودند كه هيچ تنبيهى وحشتناك تر از كار بيهوده و بى اميد نيست .
احساس ياءس و نااميدى در انسان غربى همواره او را با اين سؤ الات درگير مى نمايد كه : ((ما، روى كره خاكى چه مى كنيم به جز كارى بيهوده و بى اميد؟ انسانها زندگى كوتاه و يگانه شان را صرف چه مى كنند؟ حال آنكه به زوركار، موفق شوند صخره را تا قله بالا ببرند؛ آن گاه يك بيمارى يا يك جنگ دوباره به پايين رهايش مى كند.)) همه كارها بيهوده و پوچ و عبث ؛ و انسانها نااميد و ماءيوس .
اين موارد واقعياتى انكار ناپذير در بطن تمدن غير دينى غربى است كه ريشه در انديشه دهرى و جهان بينى مادى دارد.
به تعبير دانشمند روسى ((لئوتولستوى )): ((ايمان ، همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مى كند.)) پس بدا روزى كه انسان ايمان خود را از دست بدهد!
((در حال حاضر ديگر غريبان همانند قرون گذشته به پيشرفت و حل مشكلات گوناگون فردى و تاريخى از طريق گسترش و بسط تفكر اومانيسم و نتايج تكنولوژى كه محصول مستقيم آن است ، چندان اميد وارى ندارند و بسيارى از مفسران و منتقدان كه بيش تر تعلق به تفكر به جهان پست مدرن غرب دارند با اعلام خطر و بحرانى فراگير جز يك مه غليظ نيستى و ابهام و خطرى كاملا جدى در برابر انديشه و تاريخ غرب ، چيزى نمى يابند؛ به نحوه كه چشم انداز آينده براى آنها حتى تا فاصله اى بسيار نزديك كاملا مبهم و سخت تيره و ياءس آور است .))(14)
((داريوش آشورى )) نويسنده معاصر در بحثى تحت عنوان دو چهره نيهيليزم امروز غرب مى گويد: آن بروژوازى پرشورى كه ((باستى ))را فتح كرده و پرچم ناسيوناليزم را بر افراشت ، امروز چيزى ندارد كه به آن بينديشد، مگر بى انديشگى ! نسل جوان اروپايى بر نقطه اى پوچ ايستاده است . امروز غرب ، صادراتش را تحويل مى گيرد:
آشوب هاى اجتماعى ، نوميدى ، سرگردانى ، حس حقارت ، و نهيليزم . او همه اين هارا به ملت ها و تمدن هاى ديگر تحميل كرده بود.) (15)
ورشكستگى عقل  
به هر حال با مرورى در سير تاريخ تمدن غربى ، در مى يابيم حقيقت چيزى جز اين نيست كه دكتر آلكسيس كارل اين گونه به آن اعتراف مى كند: ((انسان (غربى بى دين ) در جهان ، در جهانى كه خود ساخته ، غريب و بيگانه است . اين موجود هنوز نمى تواند دنياى خود را تنظيم كند... ماقوم بدى هستيم ، ما ملت محكوم به زواليم ، و در طوفان ورشكستگى عقل ، گرفتار شده ايم . ملت ها و جماعت هايى كه در اين اجتماع ، در اين تمدن صنعتى به عالى ترين مرتبه نمو و پيشرفت رسيده اند چون خوب نگاه كنى ملت هايى هستند كه ضعف گرفته و به ناتوانى گراييده ، ملت هايى هستند كه به زودى به شكست و تباهى خواهند رسيد؛ آن هم با سرعتى به مراتب بيش تر از سرعت ديگران .)) (16)

واقعيتى كه امروزه غرب با آن دست به گريبان است : افول تمدن غربى و تفكر بنيادين آن ، يعنى انديشه هاى اومانيستى است كه با بحران هاى متعدد اجتماعى و فلسفى نيز قرين گرديده است .
امروزه كليه جوامع غربى دچار نوعى خلاء اعتقادى و فرهنگى مى باشند كه در همين راستا ديگر به هيچ مكتب بزرگ فلسفى ، حتى به معناى اومانيستى آن باور ندارند. امروزه انسان غربى نه اعتقادى جدى به ارزش هاى دينى دارد و نه همانند گذشته به هيچ حقيقت غير الهى ديگر.
تمدن غير دينى غربى ، فقدان دين و معنويت ناشى ازآن ، اكنون در منجلابى توهم زا گرفتار آمده است ، كه بسيارى از متفكران ، آن را سرانجام و پايان راه تمدن غربى مى دانند.
((اشپينگلر)) در كتاب ((سقوط غرب )) و ((توين بى ))در((بررسى تاريخ )) به زوال و نابودى اين تمدن ، اشاره كرده اند.
((ناتائيل وست )) نويسنده آمريكايى كه كافاكاى آمريكا، لقب گرفته است مى گويد: ((اين تمدن ، بوى مردار مى دهد؛ وقت آن است كه مؤ دبانه ولى زود به خاكش بسپاريم . ما اعضاى بشاش اداره متوفيات دوران جديديم .))(17)
به اين ترتيب تجربه غرب در اين روند تاريخى ، بيانگر اين واقعيت است كه انسان منهاى معنويت ، يعنى تهى شدن او از ارزش هاى مقدس انسانى و تبديل نمودن او به يك مرده متحرك ، يك ماشين بى روح و يك لش متعفن !
كابوس  
بحران هاى ناشى از اين تمدن بى روح ماشينى ، تاوانى است كه بايد غرب در قبال ترك و انزواى دين بپردازد: فساد و فحشاى لجام گسيخته ، بى بند و بارى هاى وسيع اخلاقى ، در خطر افتادن امنيت عمومى ، پر شدن سريع تيمارستان ها از بيماران روانى ، خودكشى هاى رو به تزايد در مرفه ترين كشورهاى غربى ، فرو رفتن در دام اعتياد و الكل و آمار وحشتناك از فرو غلتيدن جوانان در منجلاب روابط نا مشروع جنسى كه فقط ترس از بيمارى ايدز، آن را تا حدودى كنترل مى كند، انتشار اخبار تكان دهنده از فراگير شدن موج خشونت در اين جوامع تاحد درگيرى هاى مسلحانه در خيابان و نيز مدارس ، تشكيل باندهاى وسيع تجاوز جنسى به زنان و كودكان و هزاران هزار معضل اجتماعى ديگر، كابوسى است كه امروزه دامنگير جوامع غربى شده است .

علم و تكنولژى هم امروزه به شمشيرى بران و تيز مى ماند كه اكنون در دست ديوانه اى ، همواره ، جان همه جهان را تهديد مى كند. توليد سلاح هاى شيميايى ، ميكربى و نيز توليد و انباشت سر سام آور سلاح هاى ويرانگر هسته اى و اتمى ، از نمونه هاى بروز دانش تهى از ايمان است كه امروزه تهديدى جدى براى جوامع بشرى محسوب مى شود:

واستان از دست ديوانه ، سلاح
تا ز تو راضى شود، عدل و صلاح
چون سلاحش هست و، عقلش نى به بند
دست او را نه كه آرد صد گزند

(18) در هر صورت اوضاع كنونى غرب و آشفتگى ها و نا بسامانى هاى موجود در آن ، كه اين تمدن را تا حد نابودى و انفجار پيش برده است حاصل كار كسانى است كه به تفكيك دين از دنيا پرداخته و تمام هم و غم خويش را مصروف انزواى دين و نيز كنار زدن آن از عرصه زندگى نمودند. هم چنين اوضاع جارى در اين جوامع ، نتيجه مستقيم زمينه سازى هاى اربابان كليسا در قرون وسطى است :

ظالم ان قومى ، كه چشمان دوختند
وز سخن ها، عالمى را سوختند
زان كه تاريكى است ، هر سو، پنبه زار
در ميان پنبه ، چون باشد شرار؟!

سر خوردگى انسان غربى از مكاتب متعدد فلسفى ، مبتنى بر افكار دهرى و نداشتن كار آيى اين مكاتب در پاسخگويى به تك تك افراد اين جوامع ، غريبان را به اين باور رسانده كه فلسفه هاى بشرى قادر به ارضاى فطرت انسانى نبوده و همواره از نقص نسبى و مطلق ، رنج مى برند. به قول ((سنت آگوستين )): ((فلاسفه ، بسيارى از حقايق عالى و سودمند را كشف كرده اند، ولى آنان همه حقيقت ضرورى براى انسان را كشف نكرده اند و به اين جهت در گمراهى ها افتاده اند. عقل آدمى با نيروى طبيعى كه دارد نمى تواند راهى به همه حقيقت پيداكند و از هر گونه گمراهى اجتناب بورزد.
بالاتر از اين ، فلسفه به تنهايى قدرت تحريك نفس از معرفت خالص به عمل شايسته را ندارد. فلسفه از اين جهت يك وسيله معرفتى ناقص براى كمال است .)) (19)

فلسفى را، زهره نى ، تا دم زند
دم زند، دين حقش ، بر هم زند

((شايد احساس تهوع فرهنگى و تاريخى امروز جهان (غرب ) پيش در آمد اين تخليه الهى و انسانى از برخى كثافات عصر جديد باشد تا در سايه آن ، آدمى انديشه و وجود خود را در مقام فكر و عمل ، متصل به ملكوت هستى سازد...سرانجام او در خواهد يافت ، آنچه اصل است همان وجود و هستى است ، نه انديشه و خيال ؛ كه انديشه در سايه هستى مى انديشد. بايد كتاب وجود را از نو قرائت كرد اما نه به نام خويش ، بلكه به نام خالق آن ... اگر اين امر صورت پذيرد، آدمى از رنج همه توهمات و بت ها و كثافات و تناقضات عصر جديد، رهايى خواهد يافت . هر چند اين نيز نكته اى بزرگ و ژرف است كه وجود اين ظلمات بزرگ و عظيم در انديشه تاريخ عصر جديد، در پرتو مشيت خالق حكيم ، موجب تنبه و تذكرى عميق در انسان معاصر نسبت به مقام بزرگ و جبار حقيقت خواهد گشت .))(20)
در جست و جوى راهى نو  
به اين ترتيب ، گرايش طيف جديدى از غريبان نسبت به دين و تعاليم مذهبى ، نه تنها كارى غير منتظره نيست ، بلكه نتيجه منطقى و معقول مباحث مطرح شده اين بخش مى باشند. آمارى كه خود جوامع غربى ، ارائه مى دهند حاكى از آن است كه امروزه دين گرايى و معنويت طلبى ، طيف وسيعى از مردم را در بر گرفته است .
دكتر سيد حسين نصر از آن انديشمندان مسلمان و ايرانى كه خود به عنوان استاد دانشگاه جرج واشنگتن آمريكا از نزديك با مسائل غربى آشنا بوده و در دل اين تمدن ، همه جوانب آن را لمس كرده ، در اين باره چنين مى گويد: ((جوان مسلمان نبايد به خاطر مشاهده آن همه لاقيدى و بى بند و بارى در اخلاقى جنسى و يا به خاطر عده زياد مردمى كه با تعاليم دين مخالفت مى كنند، يا آن اندازه نسبت به آداب و مناسك دينى بى علاقه اند، به اشتباه بيفتد و گمان كند نقش دين ، كلا مغفول مانده است .
واقع امر، اين است كه امروزه در غرب ، علاقه و توجهى به مراتب بيش از چند دهه گذشته نسبت به دين ، نشان داده مى شود و اين عمدتا ناشى از در هم شكستن بسيارى از بت هاى ذهنى و ايدئولوژى هاى فكرى غرب است ،كه از بطن انديشه قرون هيجدهم و نوزدهم اروپا، سر برداشته و جاى دين را گرفته است . اين ايدئولوژى ها به تدريج طرد و ترك شدند و خطر و قدرت تخريبشان به نحوه بى سابقه هويدا شد. امروزه دين در غرب ، عده كثيرى از افراد صاحب انديشه را به تاءمل و مطالعه در اين باب و نيز به ميزانى كه شايد از هر زمان ديگرى بعد از غير دينى شدن تمدن غرب در چند دهه پيش ، بيش تر باشد، به گرويدن به جلب كرده است .))
در حال حاضر، دين گرايى در غرب چنان حالت وسيعى به خود گرفته كه حتى شامل اديان و تازه تاءسيسى هم چون گرايش به سحر و جادو و نيز رسيدن به اديان كهن اروپايى پيش از مسيح مانند ((دروئيدها)) نيز شده است . هم چنين در عصر حاضر تمايل به اديان و مذاهب شرقى از عمده ترين گرايشات دينى اين دوره در تاريخ غرب است ، كه براى گريز از پرتگاه هاى مخوف انديشه هاى پوچ گرايانه و رهايى از زندان هاى تاريك ياءس و نااميدى صورت مى گيرد، تا جايى كه اكنون افراد بسيارى در جوامع غربى به آيين هاى هندو و بودا و نيز اسلام و تعاليم صوفيه ، گرايش ‍ يافته اند.به اين ترتيب مى توان ادعا نمود كه يك انسان سر گشته غربى كه در ((شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل )) گرفتار آمده در جست و جوى دينى جامع به تكاپو افتاده است ؛زيرا او كه تجربيات زياد و زيان بارى را از سر گذرانده ، به خوبى پى برده است تنها راه رسيدن به سعادت و خوشبختى واقعى ، راهى است كه با فطرت او تطابق داشته باشد انگيزش هاى فطرى او آن را اقتضا نمايد؛ كه چنين راهى قطعا فراتر از عقل ناقص بشرى خواهد بود.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آنچه يك جوان بايد بداند (ويژه جوانان دانشجو) رضافرهاديان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

آنچه يك جوان بايد بداند
(ويژه جوانان دانشجو)

رضافرهاديان

- ۱ -


نام كتاب : آنچه يك جوان بايد بداند (ويژه جوانان دانشجو)
نام نويسنده :رضافرهاديان
جستجو
روح پر خروش
روح كنجكاو و پر خروش جوان ، هميشه درصدد جستجو و آشنايى با پديده هاى وجودى خود و اطراف و پيرامون خويش است . جوان ،بنا به موقعيتى كه دارد، محيطى كه در آن زندگى مى كند، شرايط زمانى خاصى كه درآن به سر مى برد، دوستانى كه با آنها نشست و برخاست دارد، زمينه هاىشكل گيرى افكار و عواطف و شخصيت او فراهم مى شود.
افكار و انديشه شما، همواره تحت تاثير مسائل و عوامل درونى و بيرونى شماست كه هر لحظه به نحوى و به شكلى توجه شما را به خود جلب كرده ، سير افكار و انديشه هاى شما را به سوى خود مى كشاند.
كشش و انگيزهاى شما به سوى انجام دادن كارها و فعاليت ها، رويدادها، افراد، انجمن ها و محافل دور و بر و پيرامون شما، حاكى از نيازهاى جسمى و روانى شماست كه به صورت هدف ها و آرزوها و خواسته ها و موجب حركت و جنب و جوش شما براى رفع نيازها و احتياجاتتان مى شود.
گاهى به خود، به آينده خود، به خواسته ها و نيازمندى هاى خود، به محيط پيرامون خويش ، به دوستانى كه با آنان در ارتباط هستند و به سخنان و برخوردهاى والدين مى انديشيد. زمانى هم غرق در شناخت پديده ها و شگفتى هاى بزرگ عالم طبيعت مى شويد و به مظهر آيات الهى و خالق و آفريننده عالم طبيعت مى انديشيد. زمانى ديگر به شخصيت هاى بزرگى كه در جامعه و تاريخ ، انقلاب و تحولى عظيم به وجود آورده اند. لحظه اى بعد پرنده خيالتان به محيط خانه و فضاى آموزشى باز مى گردد و از برخوردى كه با ديگران داشته ايد، متاثر مى شويد و از رفتار خود با ديگران تعجب مى كنيد و به فكر فرو مى رويد. گاهى احساس موفقيت مى كنيد و از خود رضايت داريد و خود را از ديگران بهتر و بالاتر مى دانيد و فكر مى كنيد كه ديگران ، احساسات شما را درك نمى كنند و زمانى ياءس و نااميدى سراسر وجود شما را مى گيرد و احساس كمبود و حقارت مى كنيد و خود را از ديگران كم تر و عقب مانده تر مى بينيد. از عصبانيت ها و پرخاشگرى هايى كه نسبت به ديگران داشته ايد، نگران و ناراحت شده ايد، از عهدشكنى هاى خود، از اين كه در مقابل تمايلات و هوس ها و خواسته هاى زود گذر تسليم مى شويد و از اين كه نمى توانيد تصميم بگيريد و اراده اى ضعيف داريد، سخت شرمنده ايد.
همه اين حالات و نوسانات روحى و روانى از ويژگى هاى دوران جوانى است كه ذهن شما را همواره به خود مشغول مى كند؛ زيرا شما كودك و نوجوان ديروز، يكباره با سرعت فوق العاده اى رشد كرده ايد و خود را در موقعيت جديد و پر مسئوليت امروز مى يابيد و همين ، موجب سردرگمى شما شده است . گاهى ذهن شما فعال شده ، از خود مى پرسيد كه : من كيستم ؟
اين خواسته ها و تمايلات در من براى چيست ؟
در برخورد با ديگران چگونه باشم ؟
ديگران درباره من چه تصورى دارند؟
چگونه مى توانم خودم را كنترل كنم ؟
تا چه حد بايد خشم خود را فرو برم ؟
چگونه زندگى كنم كه رفتارم سبب رنجش ديگران نشود و موجب رضايت و احترام مردم باشد؟
چگونه مى توانم از آرامش روانى برخوردار باشم ؟
چه كار كنم و چگونه باشم تا دوستان خوبم مرا بپذيرند؟
و...
همه اين سوال ها شما را به دو پرسش اساسى هدايت مى كند و مى كشاند كه :
1. من كيستم ؟
2. چگونه بايد باشم ؟
اين دو سوال و سوال هايى از اين قبيل ، شما را به اين حقيقت راهنمايى مى كند كه :
 

تا نيابى معرفت ، بر نفس خويش  
  ره نيابد نفس تو گامى به پيش (1)

بنابراين ، مهم ترين مسئله اى كه شما جوان عزيز، بايد به آن بپردازى و به آن دست يابى ، خودشناسى است . حال ببينيم كه خودشناسى چه اهدافى مى تواند داشته باشد؟
اهداف خودشناسى
1. چون انسان ، ذاتا خود را دوست دارد، در شرايط عادى ، قادر به ديدن ضعف ها و ناتوانايى ها و عيب ها و نقص هاى خود نيست . خودشناسى ، راه را براى قضاوت صحيح درباره رفتار و اعمال خود هموار مى كند و همچنين زمينه را براى تهذيب و پالايش نفس فراهم مى سازد.
2. انسان ، با خودشناسى و تفكر درباره خودش مى تواند خود را ارزيابى و تحليل كند، رفتارهاى منفى را از خود دور كند و در صدد تقويت جنبه هاى مثبت خويش و انجام دادن كارهاى خوب باشد.
3. با تفكر درباره خود و رفتار خويش ، مى توان به فعاليتهاى روزمره زندگى ، شكل و جهت صحيح داد و زمينه را براى بهره بردارى از استعدادها و توانايى هاى بالقوه خود فراهم كرد.
4. با خودشناسى و تفكر درباره هيجانات و خواسته هايمان ، با عواطف و غرايز خويش آشنا مى شويم و درمى يابيم كه چگونه بايد آنها را تحت نظارت و كنترل داشته باشيم و همچنين متوجه مى شويم كه چگونه از سرمايه هاى وجودى خويش و فرصت هايى كه در مراحل مختلف زندگى به دست مى آيد، حداكثر بهره بردارى را بنماييم و در موقعيت هاى حساس ، مهارت هاى لازم را با به كارگيرى معيارهاى دينى در بروز رفتارهاى مناسب رعايت نماييم و از هر گونه رفتارهاى ناهنجار پرهيز نموده و بر غرايز كه حاكميت نيرومندى بر انسان دارند فايق آييم .
5. انسان با خودشناسى و تفكر درباره خود، مى تواند از چنگال صفات و خصلت هاى پليدى چون : غرور، خود خواهى ، حرص و آز، كينه ، دروغ ، حسد، بخل و هر گونه عادت بد و ناپسند رهايى يابد و با به كارگيرى قدرت عقل و ايمان و انديشه و تفكر، در سير به سوى كمال و سعادت كه همواره مردان بزرگ ، پيشگام آن بوده اند ، دست يابد.
6. چون همه تلاش ها و فعاليت هاى روزانه انسان براى تامين خواسته و تامين نيازمندى ها و منافع و مصالح خويش است ، بنابراين ، شناخت خويش ، شناخت منشا رفتار و اعمال خود بر همه مسائل مقدم است و اصولا كسى كه خود را شناخت ، پرودگار خويش را نيز خواهد شناخت .(2)
من كيستم ؟
يكى از كنجكاوى هاى شما جوانان كه برايتان بسيار لذت بخش است ، اين است كه درباره خود بدانيد و بدانيد كيستيد و كجاييد و چه ويژگى هايى داريد.
آشنايى با شخصيت خودتان ، به شما كمك خواهد كرد تا بهتر تصميم بگيريد و با مشكلات و مسائل روزمره بهتر كنار بياييد و به راه حل هاى مناسب تر برسيد و مهارت در حل مسائل زندگى پيدا كنيد.
يكى از مسائل مهم ديگرى كه شما جوانان بايد نسبت به آن آگاهى داشته باشيد، اين است كه تصوير روشن و مشخصى از خود به دست آوريد و بتوانيد آن را به خوبى بيان كنيد؛ زيرا اين مسئله ، اغلب براى بيش تر شما جوانان كه مى خواهيد شخصيت خود را به نحوى در بين دوستان و همسالان و حتى بزرگ سالان مطرح كنيد، دشوار مى شود.
بنابراين ، اين كه شما بدانيد چه كسى هستيد و در اين سن (آغاز جوانى ) چه كارها و رفتارى بايد انجام دهيد، حايز اهميت است .
پس بايد اولا بدانيد چه ويژگى هايى داريد؟
ثانيا آگاهى پيدا كنيد كه ويژگى هاى يك فرد ممكن است در طول زمان و گذشت روزگار، تغيير كند و تكامل يابد.
ويژگى هاى متفاوتى كه در افراد به صورت هاى مختلف وجود دارد و ممكن است موجب بروز رفتارها و خصلت هاى متفاوت آنان بشود، از اين قرار است :
شخصى ممكن است ترجيح بدهد كه در جمع باشد، يكى تنهايى را دوست دارد، يكى دوست دارد كه فعاليت هاى آرام و بى سر و صدايى انجام دهد و ديگرى دوستدار فعاليتهاى هيجان انگيز است . يكى مطالعه را دوست دارد و ديگرى به كارهاى فنى و عملى علاقه مند است . يكى نگران نمرات خود است و ديگرى حساسيتى نسبت به آن ها ندارد. يكى به وسيله شنيدن ، چيز ياد مى گيرد و ديگرى به وسيله ديدن و انجام دادن كارهاى عملى . يكى ترجيح مى دهد كه يادگيرى درسى و حل تمرين ها را با گروه كار كند و ديگرى دوست دارد به تنهايى كارها را انجام دهد. يكى سلطه پذير است و ديگرى هرگز سلطه ديگران را نمى پذيرد.
بنابراين ، جوانان درباره اين كه چه كسى هستند و چه ويژگى هاى شخصيتى اى دارند و چه چيزى براى آنان مهم است ، بايد فكر كنند. بايد درباره اين مسئله بينديشند كه آيا در اثر گذشت زمان ، همان طور كه بزرگ تر مى شوند، همه چيز در آنان تغيير خواهد كرد و يا اين كه بعضى چيزها سال ها در آنان ثابت خواهد ماند؟
در ارزيابى و بررسى خصوصيات و ويژگى هايى كه در بالا ذكر شد، ممكن است شما جزو گروه اول باشيد و يا جزو گروه دوم و يا اين كه بعضى از ويژگى هاى گروه اول را داشته باشيد و بعضى از ويژگى هاى گروه دوم . مهم اين است كه در درجه اول ، جايگاه و موقعيت خودتان را بشناسيد و بدانيد كه چه ويژگى هايى داريد و بين خود و ديگران چه تفاوت هايى وجود دارد و همچنين اين كه دوست داريد جز گروه اول باشيد يا دوم ؟ يا هيچكدام ؟
انتخاب شما بستگى دارد به اين كه چه چيزهايى را ارزشمند مى دانيد: مطالعه كردن ، سخاوتمند بودن ، روحيه جمعى داشتن ، مستقل بودن ، آزاد بودن و... جمع بين آنها چگونه است و شما چرا آنها را به عنوان يك ارزش ‍ انتخاب كرده ايد. اگر به دليل آن پى ببريد، ديگر سردرگم نخواهيد بود و در طول گذشت زمان ، سعى شما بر اين است كه صفت هاى خوب را در خود تقويت نماييد و پرورش دهيد؛ ولى اگر به اين مسائل آگاه نباشيد، رفتارهاى خود و ديگران براى شما نامعلوم و مسئله ساز نخواهد بود و شما درك درستى از خود و ديگران نخواهيد داشت و در انتخاب موقعيت ها و دوست ها و كنار آمدن با مسائل و مشكلات براى شما دشوار خواهد بود. شما كم كم پى مى بريد به اين كه كارهايى در گذشته انجام مى داديد كه در اثر آگاه شدن و تحول بينش ديدگاه شما تغيير كرده و اكنون راه بهترى را انتخاب كرده ايد.
شما به ويژگى هاى خود و دوستانتان پى برده ايد و از طرفى فهميده ايد كه اين ويژگى ها و حالات ، در طول گذشت زمان ، قابل تغيير و بهبود است . هر چه شما تفكر مى كنيد و آگاه تر و فهميده تر مى شويد، راه بهترى را انتخاب مى كنيد و به ارزش هاى بهترى دست مى يابيد و اين خود، موجب رشد شخصيت شما مى شود. بنابراين به شما اين احساس دست مى دهد كه دايم در حال تغيير و رشد و پيشرفت هستيد.
از طرفى احساس مى كنيد كه ارزش متعالى و مطلقى وجود دارد كه همواره در طول گذشت زمان براى شما ثابت و پا بر جاست . مثلا محبت به افراد ناتوان ، رعايت عدالت و ظلم نكردن به ديگران ، كمك به افراد نيازمند، اينها مواردى است كه هر موقعيت مكانى و زمانى اى كه باشيد، براى شما دوست داشتنى و ارزشمند است .
مشكلات دوران بلوغ
بلوغ را پايان دوره نوجوانى و آغاز جوانى (يا بخش نخست از دوره جوانى ) شمرده اند. جوانى كه به دوران بلوغ وارد مى شود، به فضايى تازه و تا حدى ناشناخته گام مى نهد.
بايد بدانيم كه در اين دوران ، همواره در حال رشد و تغيير هستيم .
بسيار هم عادى است كه با شروع اين دوره ، تغييرات گسترده اى در وجود ما اتفاق مى افتد. اين امر ممكن است براى نوجوانانى كه نمى خواهند خودشان را از همسالانشان جدا و متفاوت ببينند، اضطراب آور باشد و احساس نگرانى كنند. برخى با تغيير شكل و قيافه و قد و وزن خود مشكل پيدا مى كنند و در اين مورد، به خود آگاهى مى رسند و اغلب براى پرهيز از آزار و اذيت همسالان از آنان كناره گيرى مى كنند. با وجود اين ، برخى ديگر، به خاطر تغييرات ظاهرى جسمى و باطنى روانى كه پيدا مى كنند، در مواجهه و ارتباط با ديگران ، بسيار نگران و حساس مى شوند.
در اين مرحله از رشد كه ساليانى چند به طول مى انجامد، بايد شما جوانان عزيز بدانيد كه اولا تغييرات رشدى اى كه در شما اتفاق مى افتد، عادى است و اين براى همه همسالان و همكلاسى هاى شما نيز اتفاق مى افتد. دوم اين كه اين تغييرات ظاهرى و جسمى كه در طى اين مرحله از رشد در شما حاصل مى شود، سريع اتفاق مى افتد و زمان هر فردى با فرد ديگر، متفاوت است .
در اين سنين ، برخى از شما از نظر قد نسبت به ديگرى بلندتر و بعضى كوتاه ترند و اگر احساس كرديد كه بلندترين كاملا راحت باشيد و احساس ‍ عادى داشته باشيد؛ چون اين امر مسئله مهمى در زندگى شما نيست و شما نبايد احساس عجيبى بكنيد و يا اگر قد شما كوتاه تر است نيز نبايد احساس ‍ نگرانى كنيد؛ بلكه اين موضوع را كاملا عادى بدانيد.
در طى سال هاى دوره بلوغ ، بيش تر افراد، به ميزان متفاوتى رشد مى كنند. وزن و قد برخى سريع تر از ديگران رشد مى كند و ممكن است سنگين تر و چاق تر به نظر بيايند. بعضى از جوانان چون از مسئله رشد سريع در اين دوران آگاهى ندارند، به خاطر رشد دست ها، پاها و حتى بينى خود، خجالت زده و مضطرب مى شوند و احساس مى كنند كه مشكلى دارند؛ در حالى كه اگر كاملا به اين امر آگاهى پيدا كنند، خواهند دانست كه جريان رشد، امرى زودگذر است و براى همه همسالانتان اتفاق مى افتد و آنان پس ‍ از مدتى حالت عادى پيدا مى كنند.
در طى اين مرحله از رشد، امكان دارد تعدادى از بچه ها صورتشان جوش ‍ بزند و بعضى به خاطر آن خجالت زده شوند؛ ولى آنها كه روحيه اى عادى و طبيعى دارند و به هيچ وجه از اين مسئله نگران نمى شوند، بلكه به خوبى مى توانند با اين رويدادهاى طبيعى كه براى بعضى از همسالانشان اتفاق مى افتد كنار بيايند.
بنابراين ، از اين بابت ، نبايد نگران باشيد. حتى ممكن است اشتهاى شما به خوردن غذا زيادتر شود؛ چون بدن شما رو به رشد است و احتمالا ممكن است چاق تر يا لاغرتر بشويد. با وجود اين ، قد شما روز به روز رو به افزايش ‍ است و پس از گذشت مدتى بدن شما كاملا متفاوت به نظر مى رسد. حتى قيافه تان كه ممكن است به بقيه بدنتان نامتناسب رشد كرده باشد و اين مسئله سبب شده باشد كه شما پيش خودتان تصور كنيد كه نامتناسب و يا بدقيافه هستيد. به همين دليل ، اين احساس به شما دست دهد كه همه بدن شما درست رشد نكرده است در حالى كه اين امر طبيعى است و شما دير يا زود به اين مسئله آگاه مى شويد و اين حس را تجربه خواهيد كرد. از طرفى به تدريج ، با رشد موهاى بدن و صورتتان (پسران ) يا رشد حجمى برخى اندام ها (دختران ) مواجه خواهيد شد و كم كم صداى شما بم تر مى شود.
اين مرحله از دوران رشد و بلوغ شما بسيار مهم است ؛ زيرا تغييرات جسمانى شما طى اين مرحله (البته در مقايسه با مراحل ديگر زندگى شما) خيلى سريع تر رخ مى دهد و اين طبيعى است كه احساس خجالت يا كم رويى كنيد؛ اما به خاطر داشته باشيد كه اين احساسات و حالت ها و سير رشد براى هميشه در شما ادامه نخواهد داشت .
اگر شما همانند همسالان خود، با سرعت رشد نمى كنيد، هيچ نگران نباشيد، زيرا قانون الهى طورى است كه هر كس در زمان متفاوتى وارد دوران بلوغ مى شود و آهنگ رشد و بلوغ با تغييراتى چند و با نوسانات زمانى مختلف ، صورت مى پذيرد.
نقاط قوت و ضعف
در اين مرحله از رشد (بخش نخست از دوره جوانى ) بيش تر افراد در مرحله اى هستند كه فقط همان لحظه و همان زمان حال را مى بينند و بيش تر آنچه را كه با آن تماس دارند و ملموس است احساس مى كنند.
در نتيجه ، براى آنان خيلى عادى و طبيعى است كه تفكر دوگانه اى داشته باشند و خود را گاهى خوب و گاهى بد ببينند. از آن جايى كه اين گونه تفكر، تاثير منفى بر توانايى ها و عملكرد نوجوان در پذيرفتن خود به عنوان يك انسان در بر دارد، مهم است كه بدانند كه همه همسالانى كه با آنان رفت و آمد و برخورد دارند، داراى نقاط قوت و ضعف اند و اين امر، در همه وجود دارد و مختص آنها تنها نيست .
بنابراين لازم است كه نوجوانان در اين سنين بدانند كه همه افراد داراى نقاط قوت و ضعف اند و همچنين آگاهى پيدا كنند و كه اصولا ما نبايد يك فرد را به طور كلى و مطلق ، خوب (بدون عيب ) و يا بد(بدون جهات خوبى ) ارزيابى كنيم . اين ديدگاه ، ديدگاه درست و صحيحى نيست ؛ زيرا اگر شما يك مداد و يك كاغذ برداريد و در مورد خودتان (يا هر كس در مورد خودش ) فكر كنيد كه چه نقاط مثبت و چه نقاط منفى اى داريد، مى توانيد نقاط مثبت و قوت و نقاط منفى و ضعف خود را فهرست كنيد. حال ممكن است بعضى ، نقاط منفى و ضعف خود را فهرست كنيد. حال ممكن است بعضى ، نقاط قوتشان بيش تر باشد و نقاط ضعفشان كم تر.
به هر حال ، هر كس هم نقاط قوت دارد و هم نقاط ضعف . مهم اين است كه ما در سنى واقع شده ايم كه مى توانيم به تدريج ، نقاط قوت خود را اولا بشناسيم ، ثانيا مى توانيم با اراده اى قوى نقاط قوت را افزايش دهيم و از نقاط ضعف خويش ، كم كنيم . در هر صورت ، بايد به اين امر آگاهى پيدا كنيم كه نقاط ضعف هر نوجوان و جوانى باعث نمى شود كه او آدم بدى باشد و همچنين نقاط قوت هيچ كس هم سبب نمى شود كه او مطلقا آدم خوبى باشد. در اين مرحله ، مهم اين است كه هر كس تا چه اندازه به فكر اين است كه اولا خودش را بشناسد و به نقاط قوت و ضعفش پى ببرد و در نهايت بتواند در تصميم گيرى هاى خود در زندگى ، واقع بين باشد و مهارت حل مسائل را كسب كند.
شما بايد فكر كنيد كه غير از ائمه معصومين (عليه السلام ) آيا كسى در دنيا وجود دارد كه تمام ويژگى هاى او مثبت باشد؟ و آيا در دنيا كسى پيدا مى شود كه تمام ويژگى هاى او منفى باشد؟
پس حال كه اين طور نيست ، بايد اين اميد در شما زنده شود كه حركت تكاملى و رشدتان در صورتى تضمين شده است كه سعى كنيد به تدريج از نقاط ضعف خود بكاهيد و به نقاط قوت خود بيفزاييد و اين هم ، يك روز نمى شود و به زمان احتياج دارد و بايد به تدريج صورت بگيرد، تا موفقيت و سعادت حاصل شود.
شما بايد اين ديدگاه خودتان را اصلاح كنيد كه ((تصور نكنيد شخص ‍ خوبى نيستيد))؛ زيرا بعضى از كارها را درست و كامل انجام نداده ايد. يا اين كه ((صد در صد شخص خوبى هستيد))؛ چون بعضى از كارها را درست و كامل انجام داده ايد! بايد شما واقع بينانه فكر كنيد و صادقانه بپذيريد كه انسان خوبى هستيد با فطرتى پاك و سالم كه هنوز آلوده به فساد و يا انحراف اخلاقى نشده ايد و يكى از نقاط قوت شما، قوه تعقل و تفكر شماست .
عاقلانه فكر كردن و از معيارهاى دينى و به جا و به موقع استفاده كردن موجب پيشرفت و موفقيت همه انسانهاى بزرگ بوده و هست ؛ زيرا همه انسانهاى بزرگ نيز، هم داراى نقاط قوت بوده اند و هم داراى نقاط ضعف . مهم اين است كه وجود نقاط ضعف سبب نگرديده كه آنان از حركت باز ايستند و خود را ناتوان احساس كنند؛ بلكه آنان هميشه ديدگاه مثبت و واقع بينانه داشته اند و اين امر را در وجود خود و ديگران طبيعى ديده اند و سبب گرديده كه با كمال قدرت و اراده ، سعى و تلاش خود را در جهت صحيح با معيارهاى دينى تطبيق دهند و احساس موفقيت كنند.
با تفكر، ديدگاه خود را منطقى كنيد تا احساس رضايت نماييد.
جوانان در اين دوران اغلب نسبت به اظهار نظر اطرافيان و صحبت هاى آنان بسيار حساس اند و به وسيله گوش دادن به آنچه كه خانواده پدر و مادر يا همسالان و معلمان درباره آنان مى گويند و يا با مشاهده اين كه ديگران چگونه نسبت به آنان رفتار و عكس العمل نشان مى دهند، چيزهايى را درباره خودشان برداشت مى كنند كه ممكن است واقعيت نداشته باشد؛ زيرا آنان در اين دوره سنى ، هنوز چيزهاى زيادى را تجربه نكرده اند و قدرت تفكر و تجزيه و تحليل را هنوز در خود توسعه نداده اند. اين امر سبب مى شود كه بعضى از آنان ، براداشت نادرستى از خود، پرورش دهند؛ زيرا بعضى از جوانان هنوز نمى دانند و يا بهتر بگوييم همه ديدگاه ها و جنبه هاى مختلف كارها را در نظر بگيرند. اين موضوع براى آنان بسيار آسان است كه فقط نقاط منفى و نقاط ضعفى را كه درباره خودشان از ديگران مى شنوند، تعميم و گسترش دهند و تصور كنند كه همه (اعم از اطرافيان ، والدين ، همسالان و ديگر دوستان ) درباره آنان فكر مى كنند كه آنان ، شخص مناسب و خوبى نيستند. لذا اين تعميم و گسترش تصور و پندار منفى ، به طور منفى بر روى توانايى ها و حتى نقاط قوت آنان هم تاثير گذاشته و خود را نمى پذيرند و يا دست كم مى گيرند و لذا در انجام دادن كارها و وظيفه و تكاليف خود، سستى و لااباليگرى نشان مى دهند.
بنابراين ، مهم است كه در اين مرحله از رشد، جوانان بدانند و آگاه شوند كه اولا هر فردى اظهار نظر ديگران را با ديدگاه منفى نسبت به خود تلقى نكند و بد نپندارد. ثانيا بر فرض پندار منفى ديگران ، آن را از حقيقت و واقعيت ادراك خود نسبت به خودش جدا كند.
در حقيقت ، اگر در دست او گوهر باشد و تمام مردم دنيا بگويند آن گردو است ، او شكى به خود راه ندهد و اگر در دست او گردو باشد همه بگويند گوهر است ، در تصور او تاثيرى ايجاد نشود؛ زيرا اظهار نظر ديگران ، حقيقت را تغيير نمى دهد و مهم اين است كه ما به حقيقت مسئله توجه كنيم نه اظهار نظر ديگران ؛ زيرا اظهار نظر ديگران گاهى ممكن است مطابق با واقع باشد، و زمانى ممكن است مطابق با واقع نباشد.
اصولا اين موضوع اهميت دارد كه هر فردى قبل از اين كه به چيزى متعهد شود و در مورد مسائل ، ديدگاهى را قبول كند، بايد همه جنبه ها را در نظر بگيرد و همچنين در مورد افراد و اشخاص همه ويژگى هاى آنها را در نظر بگيرد. تنها به يك بعد توجه نكند و بقيه جنبه هاى ديگر فرد را فراموش كند، در اين صورت قضاوت و ارزشيابى او درباره مسائل غلط خواهد بود، به عنوان نمونه به اين يك مورد اتفاق نگاه كنيد كه چگونه عده اى نسبت به عملكرد دانش آموزى به نام على ، فقط جنبه منفى را در نظر داشتند و از ساير جنبه هاى مثبت او در زندگى غافل بودند.
على آقا در يك محله شلوغ زندگى مى كرد. والدين او سرمايه زيادى نداشتند. به همين خاطر او بعد از ظهرها در نجارى كار مى كرد و حتى عصرها روزنامه مى فروخت تا بتواند در آمد زيادى كسب كند و بتواند براى مدرسه و زندگى خانواده خود، كمك بيشترى را فراهم بكند.
به همين جهت ، در مدرسه خيلى نمرات بالايى را در مدرسه ها نمى گرفت و معلمانش دايم به او گوشزد مى كردند كه او بايد بيش تر درس بخواند تا بالاترين نمره را بگيرد.
على اين را مى دانست ، اما آنها باز هم مرتب حرف هاى خود را تكرار مى كردند. پايان ثلث ، هنگامى كه على نمراتش را به خانه مى برد، احساس ‍ بدى داشت ؛ زيرا مسئولين مدرسه از نمرات او راضى نبودند.ناظم مدرسه به او مى گفت : ((على تو، به جايى نمى رسى ؛ مگر اين كه سخت درس ‍ بخوانى )) مربى ديگر نيز همين حرف را تكرار مى كرد. دوستانش نيز همين طور. وقتى كه ديگران به او مى گفتند: ((آه چه دانش آموز ناموفقى است !)) به سادگى فراموش مى كردند كه او چه نوجوان سختكوش و مسئوليت پذيرى در زندگى خانوادگى بوده است .
بنابراين ، همه فقط از يك ديد به على نگاه مى كردند و بقيه جنبه هاى مثبت على را فراموش كرده بودند. در حقيقت ، درباره شخصيت اين دانش آموز، تصور تحريف شده اى در ذهن داشتند، ولى على نسبت به كار و خدمت به خانواده خود كاملا مطمئن بود و سعى داشت با به دست آوردن امكانات در آينده به تلاش مضاعف بپردازد و گذشته را جبران بكند، هر چند كه ديگران به اين امر توجهى نداشتند.
انديشه ، بينش و جوانى
بروز و ظهور فرآورده هاى جديد هنرى و توسعه رسانه هاى تبليغاتى و پيچيدگى مسائل ارتباطى و تنوع خواسته ها و نيازهاى جوانان و حجم گسترده برنامه هاى خبرى و تجارت جهانى محصولات فرهنگى ، اكنون رفتار، خواسته ها و نيازهاى جوانان عصر ما را به شكلى مشخص ، نسبت به گذشته ، متفاوت ساخته است . در گذشته مواد تخدير كننده فقط در هنگام بيمارى و براى درمان به كار مى رفت ، در حالى كه امروزه بسيارى از جوانان از آن براى سرپوش گذاردن بر آلام و دردهاى درونى و براى بى حس كردن خود استفاده مى كنند. در گذشته كوچك ترها از بزرگ ترها حساب مى بردند و بزرگى و كوچكى مطرح بود؛ اما الان جوانان ما هيچ تفاوتى بين خود و بزرگ سالان نمى بينند. آن وقت ها جوانان در كنار خانواده ها احساس ‍ آرامش و امنيت مى كردند، در حالى كه امروزه به خاطر مشكلات زيادى كه براى خانواده به وجود آمده است و نيز نبود زبان و درك مشترك ، چنين احساسى را ندارند. در گذشته دسترستى جوانان به مواد تخديرى و محصولات مبتذل فرهنگى با كندى و دشوارى صورت مى گرفت و متضمن گذشت از موانع مختلف و پيمودن مراحل بسيارى بود و فساد در جاهاى ناپيدايى انجام مى گرفت ؛ اما امروزه به راحتى عوامل فساد در همه جا حتى در كوچه و خانه و بازار، دست به دست مى چرخد و در عرض چند لحظه جوانان عزيز ما را گرفتار و از درس و كار و خانواده بيزار مى كند. متاسفانه اين ، روند تهاجم فرهنگى در جامعه امروز ما و بلكه در همه جهان معاصر است .
تنها كارى كه جوانان ما براى مقابله با اين تهاجم مى توانند بكنند، مجهز كردن خودشان به سلاح ايمان و تفكر است . حتى ايمان هم زمانى براى آنان سودمند است كه همگام و همراه با تعقل و تفكر منطقى باشد.
بنابراين ، جوانان ما زمانى مى توانند به مبارزه با مشكلات و دشوارى ها و تهاجم فرهنگى بروند كه خودشان را مجهز به سلاح ايمان و تعقل و تفكر منطقى كرده باشند. امام على (عليه السلام ) مى فرمايد:
لا يستعان على الدهر الا بالعقل .(3)
بر زمان ، پيروز نمى توان شد، مگر با تعقل و تفكر.
هيجانات جوان
منشا بيش تر عصبانيت ها، نارضايتى ها و هيجانات جوانان ، طرز تفكر و نحوه بينش و نگرش آنها در برخورد با مسائل و رويدادهاست .
وقتى به هيجانات و عصبانيت ها و برانگيختگى هاى خود در مواجهه با رويدادها و حوادث در طول روز بينديشيم و عاقلانه درباره آن ها به تفكر بنشينيم ، مى بينيم كه با برخورد صحيح و درست با آنها، مى توانيم از تجارب و حوادث به نحو خوبى بهره بردارى كنيم .
رويدادها و اتفاقات ناخوشايند (مثل طرد شدن از طرف ديگران ، شكست خوردن ، موفق نشدن در كارها و روبه رو شدن با دشوارى ها) كه معمولا موجب تاسف و ناراحتى ما مى شوند، اگر عاقلانه درباره آن ها بينديشيم و آن ها را درست علت يابى كنيم ، نه تنها سبب عصبانيت ما نمى شوند، بلكه موجب رشد و بالندگى در برخورد با مسائل و يافتن مهارت در حل مسئله نيز خواهند شد. در نتيجه ، با روحيه اى شاد و حالتى نشاطانگيز، با شوق تمام ، به فعاليت روزانه خود مى پردازيم و به صورتى روز افزون در كارها روندى موفقيت آميز و پويا و حالتى شوق آميز خواهيم داشت :
اءصل العقل الفكر و ثمرته السلامه .(4)
ريشه و اساس عقل ، انديشيدن است و نتيجه اش آرامش روانى است .
تعقل و تفكر در مسائل جارى زندگى ، به جوان كمك مى كند تا خود را از شر هيجانات و احساسات آنى و عصبانيت هاى لحظه اى و زودگذر برهاند و از وحشت و خشم آزار دهنده و پريشانى هاى نگران كننده و دائمى و مستمر خلاص كند؛ زيرا با تفكر، نقاط مبهم و پنهان امور و حوادث ، روشن و قابل تحليل مى گردد:
بالفكر تنجلى غياهب الامور(5)
در نتيجه تفكر، پنهانى هاى كارها آشكارا مى شود.
از آن جا كه ديدگاه و طرز بينش و تلقى هر انسانى نسبت به مسائل و رويدادها، موجب بروز احساسات و هيجانات و بعضى اوقات هم عصبانيت هاى شديد در اوست ، هر چه بينش و نگرش افراد متعادل تر، منطقى تر، روشن تر و حتى منصفانه (6) شود، هيجانات و عصبانيت هاى نامتعادل كاهش يافته ، رفتار طبيعى تر، معادل تر و منطقى تر خواهد شد.
ساز و كار درون
اگر جوان در عمق وجود و وجدان و فطرت خويش خوب بنگرد، در خواهد يافت كه معمولا پذيرش استدلال منطقى و آگاهى يافتن از علت كارها و انصاف دادن در برخوردها و واقع بينى و واقع انديشى در موضوعات ، او را در تشخيص و ارزيابى صحيح از امور و حوادث بسيار كمك مى كند. مهم ، فهم صحيح مسائل و دريافت درست موضوعات است و تعقل و تفكر درباره علت حوادث و رويدادها مانع بروز هيجانات افراطى ، عصبانيت هاى نابه جا و يا رفتارهاى نامناسب جنسى مى شود؛ چرا كه تفكر صحيح در امور خود به خود، انسان را به طرف كارهاى خوب و شايسته و انجام دادن آنها به پيش مى برد:
التفكر يدعوا الى البر و العمل به (7)
تفكر، انسان را به سوى نيكى و نيك رفتارى فرا مى خواند.
ديدگاه ها و قضاوت هاى يك جانبه و يك بعدى جوان درباره رفتار ديگران (رفتارى كه مورد نقد و ارزيابى قرار نگرفته ) و همچنين داشتن انتظارات ثابت و كليشه اى از افراد (به علت كم تجربگى ) و حتم دانستن بايدها و نبايدهاى سليقه اى درباره رفتار ديگر انسان ها و داشتن توقعات زورمندانه (بدون مشورت و نظر خواهى از آنان ) و نداشتن روحيه انعطاف پذيرى ، ريشه و اساس بروز هيجانات و عصبانيت هاى نابهنجار و رفتار نامعقولانه جوان را تشكيل مى دهند.
برخى احساسات و هيجانات ، با اهداف و مقاصد ما هماهنگى دارند و موجب نشاط و افزايش انگيزه ما در كارها مى شوند، به طورى كه كمك مى كنند تا به اهداف و مقاصد ارزشمند خود دست يابيم . اين گونه احساسات و عواطف را ((هيجانات مثبت )) نام مى نهند.
گاهى احساسات و هيجاناتى ظهور مى يابند كه مانع دستيابى ما به اهداف و مقاصد ارزشمند مى شوند؛ يعنى بروز آن ها همراه با حالت افسردگى ، عصبانيت ، نارضايتى ، تاسف و فشار و خشونت است كه عملا انسان را از رسيدن به اهداف و مقاصد متعالى باز مى دارند. اين گونه هيجانات را ((هيجانات منفى )) نام نهاده اند.
منشا احساسات و هيجانات
حال ببينيم كه : منشا اين هيجانات و عصبانيت ها در كجاست ؟
حقيقت اين است كه ؛ بينش و نگرش عاقلانه منجر به احساسات و هيجانات مناسب مى شود و در مقابل ، بينش و نگرش غير عاقلانه و نادرست و غير واقعى موجب احساسات و هيجانات نامناسب مى شوند. به طور كلى بينش و نگرش جوان در برخورد با مسائل و رويدادها موجب بروز هيجانات و احساسات مناسب و يا نامناسب مى شود. نگرش ها و بينش هاى انسان ، معمولا پايه و اساس ارزيابى ها و قضاوت هاى او را در ارتباط با خود و ديگران تشكيل مى دهند. نگرش ها در برخورد با مسائل و اتفاقات ، دائما واكنش هاى هيجانى و احساسات جديدى را خلق مى كنند.
اگر ارزيابى ما همواره منفى بوده و از سوء ظن سرچشمه گرفته باشد، هيجانات و احساسات ما منفى و عصبى خواهد بود كه به طبع ، موجب افسردگى ، اضطراب ، نگرانى و بى رغبتى است و كسالت در انجام دادن كارها و تكاليف را به دنبال خواهد داشت كه در نتيجه منجر به رفتار غير عاقلانه و نامناسب مى شود.
اگر ارزيابى و قضاوت ما مثبت بوده و از حسن ظن سرچشمه گرفته باشد و با تحقيق و اطلاع و انديشه منصفانه صورت پذيرد، هيجانات و احساسات مثبت و خوبى را در پى خواهد داشت . در نتيجه ، با صبر و حوصله و عشق و علاقه و دل گرمى ، به كار و فعاليت مى پردازيم و وظايف خود را با شور و نشاط تمام انجام مى دهيم كه اين ، طبعا منجر به رفتارى عاقلانه و متعادل خواهد شد.
بنابراين تفكر عاقلانه ، سبب تعديل هيجانات و حفظ و بقاى ارزش انسان مى شود و او را براى يك زندگى سعادتمند و با نشاط مهيا مى سازد.
بينش عاقلانه
مشخصه هاى فرد برخوردار از بينش عاقلانه در برخورد با مسائل و رويدادها:
1. تفكر او بر واقعيات و حقايق عينى استوار است ، نه بر اساس گفته هاى مجهول و توهمات نامعلوم ؛
2. مقاصد و اهداف خود را شفاف و صريح و بدون ابهام بيان مى كند؛
3. با حلم و بردبارى و صبر و حوصله تصميم گيرى مى كند؛
4. نسبت به افراد و مسائل ، سوء ظن ندارد و از اطلاعات واقعى كمك مى گيرد؛
5. در مقابل عكس العمل ها سكون و آرامش دارد و در كار و تصميم گيرى عجول نيست ؛
6. با واقع بينى ، تعارضات و آشفتگى هاى درونى را به حد اقل مى رساند؛
7. با تفكر و تعقل و تامل در كارها، قدرت و مهارت در حل مسئله دارد.
بينش غير عاقلانه
مشخصه هاى فرد داراى بينش غير عاقلانه در برخورد با مسائل و رويدادها:
1. از نوعى نگاه زور مدارانه و غير قابل انعطاف ، تبعيت مى كند؛
2.هيچ گونه نظر و سليقه اى را نمى پذيرد و با ديد منفى و سوء ظن به همه نگاه مى كند؛
3. بدون محاسبه و تفكر، و عجولانه اقدام مى كند؛
4. تصميم گيرى هاى او از يافته هاى نامعقول و تعصب آميز سرچشمه مى گيرد؛
5. مدام از خود و ديگران ، ارزيابى و انتقاد نادرست دارد؛
6. پيش داورى هاى سطحى و ناآگاهانه دارد؛
7. اهداف و مقاصد خود را مبهم و پيچيده بيان مى كند.
منطقى براى رفتار
ما در مواجهه با رويدادها و حوادث و اتفاقات ، از خود، عكس العمل ها و رفتارهايى نشان مى دهيم كه ناشى از جريان تفكر و استدلالى است كه در ذهن ما صورت مى پذيرد و به طور خود آگاه يا ناخود آگاه ، همراه با يك ارزيابى از واقعه است . اگر خوب دقت كنيم ، مى بينيم كه در اين قضاوت ، يك ((مقدمه اول (8))) به ((مقدمه دوم (9))) و يك ((نتيجه )) نهفته است . در حقيقت ، تصديق يا عدم تصديق هر موضوعى ، با تشكيل يك قياس در ذهن ، صورت مى پذيرد. حوادث ، رويدادها و اتفاقات در ذهن ما يا موجب شادمانى ما مى شوند و يا موجب افسردگى ، دل سردى و بى علاقگى ما نسبت به كارها و انجام دادن وظايف . با توجه به بينش و تلقى ما در برخورد با واقعه ، حداقل دو برداشت در ذهن ما مى توان ايجاد شود. مثلا وقتى در انجام دادن كارى كه با شكست روبه رو شويم ، ممكن است دو نوع برداشت داشته باشيم كه هر كدام ، بستگى به طرز نگرش و تلقى ما از واقعه دارد: يا اين كه بگوييم : ((شكست خوردم . خيلى بد شد. افتضاح شد. من ديگر نمى توانم پيروز شوم . من ديگر به درد نمى خورم )). يا اين كه بگوييم : ((شكست خوردم . خيلى بد شد؛ ولى شكست ، مى تواند مقدمه پيروزى باشد و هر كارى ممكن است منجر به شكست يا پيروزى شود. پس من مى توانم پيروز شوم ؛ زيرا امكان جبران هست . من مى توانم با تلاش و پشتكار در كار، موفق شوم )).
در حقيقت در برابر يك واقعه ، با توجه به نگرش فرد، ممكن است دو تلقى و تفكر در ذهن ، شكل بگيرد، در نتيجه موجب بروز دو نوع رفتار و عكس ‍ العمل متفاوت بشود، كه اين امر، بستگى به محاوره اى كه ما به طور خود آگاه و يا ناخود آگاه در ذهن خودمان در برخورد با واقعه انجام مى دهيم دارد. ما در حقيقت ، دو نوع استدلال انجام مى دهيم كه منجر به رفتار درست و عاقلانه مى شود؟ طبعا استدلال و قياسى كه از تفكر و انديشه صحيح برخوردار باشد.
همه ما اگر خوب بينديشيم ، خوب هم استدلال مى كنيم و اگر وقت ، تفكر و انديشه صحيح در كارهاى روزانه ما نباشد، منجر به تفكر غير عاقلانه و در نتيجه رفتار غير منطقى خواهد شد و اين امر، زندگى را بر ايمان بسيار دشوار و ناگوار مى كند. به همين دليل است كه قرآن مى فرمايد:
و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون .(10)
و پليدى و ناگوارى از آن كسى است ، كه (در زندگى ) نمى انديشد.
جوان بايد بداند كه هيجانات و عصبانيت هاى و نابهنجار، ريشه در بينش و طرز تلقى او از هر واقعه و حادثه اى دارد كه در اثر عدم تفكر صحيح حاصل مى شوند و از نظر روانى آثار و مشخصه هايى همچون : افسردگى ، اضطراب ، خشم ، احساس ناامنى ، احساس گناه ، احساس ترس ، احساس گرسنگى و... دارند.
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

داستانهايى از اذكار وختوم و ادعيه مجرّب جلد اول

على ميرخلف زاده

- ۱ -


مقدمه
الحمد للّه ربّ العالمين والعاقبة لاهل التّقوى واليقين ، الصّلوة والسّلام على اءشرف الانبياء والمرسلين ، حبيب اله العالمين ابى القاسم محمّد، صلّى اللّه عليه وآله المعصومين ، الذين اذهب اللّه عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا، سيّما حجّة بن الحسن العسكرى روحى و ارواح العالمين له الفداء.
قال رسول اللّه (ص ):
لَيْسَ شَيْىٌ اَكرَمُ عِنْدَاللّهِ مِنَ الدُّعا
هيچ چيز نزد خدا گرامتى از دعا نيست .
دعا:
آرامش روح مى آورد، روح و جسم را تزكيه و پاك مى نمايد، روح واراده را تقويت مى كند، مشكلات و موانع را بر طرف مى نمايد، شفاى امراضِ صعب العلاج است ، رفع بلا و عذاب و نقمت و بد بختيها نموده و درهاى رحمت و بركات حق را باز و مفتوح مى نمايد .
دعا: افضل ترين عبادت است و انسان را به تكامل مى رساند و ضعفها را جبران مى كند، آثار بسيار مؤ ثر و مهم دارد و دلهاى مرده و مترلزل انسانها را آرامش مى دهد و يكى از بهترين عوامل اطمينان قلب و آرامش خاطره است .
دعا:
روح را طاهر و تزكيه و پاكيزه مى نمايد، صفاى باطن مى آورد، چون بهترين عبادتهاست و عامل خود سازى است .
انسان ، قبل از دعا قلبى آكنده از اضطراب و دلى پر از انده و زبانى حاكى از آه و ناله دارد، ولى وقتى رو بخدا مى كند و نيازهايش را به درگاه حق مطرح مى نمايد، قلبى مطمئن تر از هميشه براى زندگى مى يابد.
انسان ، بعداز دعا، حالت عرفانى و روح سخنورى با خدا را مى يابد، چون ارتباط با خالق ، قلب را هدف دار مى نمايد و از گناهان دور مى كند و به همين خاطر است كه آثار تقوى در صورت داعيان حق جلوه گرتر است .
دعا:
بهترين عبادتى است كه پيش از هر چيز انسان را به خدا نزديك مى كند و چون افضل است ، اثر معنوى بيشترى دارد.
حضرت صادق آل محمد (ص ) مى فرمايد:
((برشما باد به دعا كردن ، براستى هيچ عبادتى مثل دعا انسان را بخدا نزديك تر نمى كند.))
دعا و نيايش با پرورگار:
به روح انسان عظمت مى دهد، قدرتش را افزون تر و ارادتش را قويت مى نمايد.
او پهلوان نيرومند و پرقدرتى است كه پنجه در پنجه مشكلات افكنده و كُنده زانوى آن را بخاك مى مالد و از مقابل خود بر مى دارد.
دعا:
شفاى درد دردمندان واليتام بخش زخمداران ماءيوس از زندگيست ، علاج دردهاى ناعلاج است ، دارو و درمان و شفاى دل ماءيوس است ، داروى شفا بخش دل نالان و اميد دل نااميدان است و داروى بزرگ عمومى براى شفاى تمامى دردهاست كه آن حضرت فرمودند:
((بر تو باد كه دعا كنى براستى كه آن شفاى هر درد است .))
دعا:
بلاهاى آسمانى و عذابهاى زمينى را بر ميدارد و بقول حضرت سجاديه عليه السلام كه مى فرمايد:
((دعابلاى نازل شده و نازل نشد ه را دفع مى كند.))
شكنجه و عذاب بتوسط نيايش و دعا بر طرف مى شود و در اثر رگبار دعاهاى مخلصانه در رحمت بسوى خلق مفتوح و زندگى انسانها مملّو از نعمات و بركات الهى مى گردد.
بر اثر دعا چه كمبودها و نادارى ها و فقر و ضعفهاى مادى و معنوى بر طرف مى شود و چه رَحمات و بركاتِ واسعه اى بجاى آنها قرار مى گيرند.
حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) ميفرمايد: هيچوقت نعمتى از ملتى سلب نمى شود، مگر بخاطر گناهانشان . پس اى مردم نعمت خدا را بطاعت و عبادت و پيروى او حفظ كنيد. زيرا دعا سبب گشايش باب رحمت و چراغ قلوب زاهدان و آثار شوق عابدان است .
خلاصه انسان معاصر بايد حجابهاى ظلمت و كدورت را بوسيله دعا بر طرف كند و زمزمه هاى سوزناك وجودش را به وسيله نيايش فرا خوانده و حل نمايد.
كتاب حاضر داستانهايى از (آثار دعا) ختوم و اذكار و ادعيه هاى مجرب است كه اندك تلاش در باب دعاها و ذكرها است ، تا مردم دينى و ولائى ما قوت ايمانشان با مطالعه حالات بعضى از دردمندان و گرفتاران و حاجتمندانى كه به وسيله دعا و نيايش درمان و شفا يافته اند، استوارتر و محكمتر و زيادتر گردد و از فيض عظماى آن بهرمند گردند.
انشاءاللّه در جلد دوم اين كتاب ((بنام درمان و شفا با دعا)) كه دعاها و ختوم و اذكار مؤ ثر را در آنجا بطور مفصل و كامل و موضوعى بيان نموده ايم و علاقه مندان مى توانند به اين كتاب مراجعه نمايند. و از آن بهره مند گردند.
اين مختصر را جهت شادى قلب امام زمان (عج اللّه تعالى فرجه شريف ) و رفع موانع ظهور آن حضرت و شادى روح امام عزيز و تمام شهدا، على الخصوص بردار شهيدم آشيخ احمد ميرخلف زاده هديه مى نمايم تا شايد مورد دعاى حضرت مهدى عج اللّه تعالى فرجه شريف قرار گيريم . و به واسطه آن حضرت گرفتارى هاى مردم برطرف گردد، انشاء اللّه .
التماس دعا
21/8/1378 سوم شعبان 1420 سالروز تولد سالار شهيدان
حضرت اباعبد اللّه الحسين (ع )
كلب آستان حسين (ع ) على ميرخلف زاده


 

شيرينى عسل
يك روز آقا رئيس اسلام ، خاتم الانبياء، محمّد مصطفى (ص )، با آقا اميرالمؤ منين على (ع )، در ميان نخلستانها نشسته بودند. كه يك وقت سر و كله زنبورِ عسلى ظاهر شد، و شروع كرد، دور پيغمبر اكرم (ص ) چرخيدن .
پيغمبر (ص ) فرمود:
يا على ! مى دانى اين زنبور چه مى گويد.
حضرت على (ع ) فرمود: خير.
آقا رسول اكرم (ص ) فرمودند:
اين زنبور امروز ما را مهمانى كرده و مى گويد: يك مقدار عسل در فلان محل گذاشته ام ، آقا اميرالمؤ منين (ع ) را بفرستيد، تا آن را از آن محل بياورد.
آقا اميرالمؤ منين على (ع ) بلند شدند و آن عسل را از آن محل آوردند.
حضرت رسول خدا(ص ) فرمود:
اى زنبور، غذاى شما كه از شكوفه گل تلخ است . به چه علّتى آن شكوفه به عسل شيرين تبديل مى شود؟
زنبور گفت : يا رسول اللّه ، شيرينى اين عسل ، از بركت ذكر وجود مقدّس ‍ شما، و (آل ) شماست ، چون هر وقت ، مقدارى از شكوفه استفاده مى كنيم ، همان لحظه به ما الهام مى شود كه سه بار بر شما صلوات بفرستيم .
وقتى كه مى گوئيم : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد به بركت صلوات بر شما، عسل ما شيرين مى شود.(1)


 

غذاى مسموم در آنها اثر نكرد
وقتى كه رسول خدا(ص ) وارد مدينه منوّره شدند و پرچم اسلام را بلند كردند، شخصى به نام عبداللّه اُبَىْ كه يكى از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام بود بر آن حضرت حسد بُرد و مى خواست حضرت را به قتل برساند. عبداللّه ، حضرت و اصحاب حضرت را به منزلش دعوت كرد و غذاى مسمومى را ترتيب داد.
جبرئيل به رسول خدا(ص ) خبر داد.
همينكه غذا حاضر شد رسول خدا(ص ) فرمودند:
يا على دعاى پُرمنفعت را بر اين غذا بخوان .
على (ع ) دعا را خواندند.
بِسْمِ اللّهِ الشّافى ، بِسْمِ اللّهِ الْكافى ، بِسْمِ اللّهِ الَّذى لايَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَى ءٌ وَ لا داءٌ فى الاَْرْضِ وَ لا فى السَّماءِ وَ هُوَ السَّميعُ العَليمُ.
وقتى دعا خوانده شد همه غذا را خوردند و سير شدند و
ضررى به آنها نرسيد با صحت و سلامتى برخواستند و رفتند.
وقتى كه عبداللّه اُبى اين صحنه را ديد، گمان كرد آشپز فراموش كرده سمّ را داخل غذا كرده باشد، رفت وتمام رفقايش را جمع كرد و از غذا خوردند همه به جهنم رسيدند(2).


 

گفتگوى دو شيطان در باره بسم اللّه
يك روز شيطان چاقى ، شيطان لاغرى را ملاقات كرد.
شيطان چاق ، از شيطان لاغر پرسيد:
چرا تو اينقدر لاغر و ضعيف شده اى ؟
شيطان لاغر، جواب داد:
من بر شخصى مسلّط و ماءمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص ‍ در اوّل هر كار، مانند: خوردن ، آشاميدن ، ...، زبانش به ذكر بسم اللّه الرحمن الرحيم گويا است ، از اين رو از نفوذ در او، و شركت در كارهاى او محروم هستم . و همين سبب و موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم ، چطور چاق شده اى ؟
شيطان چاق پاسخ داد:
چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زيرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه در هيچ كارى بسم اللّه نمى گويد، مثلا هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشيدن ... و در هر كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلا به ياد خدا نيست .(3)
پس اى مؤ منين در اول هر كارى بسم اللّه الرحمن الرحيم يادتان نرود زيرا با گفتن بسم اللّه شيطان از شما دور مى شود.


 

شفاى امراض
مردى از دوستان و مُحبّين و ارادتمندان ((آقا حضرت امام صادق آل محمّد (ص ) )) به محضر مقدّس و مبارك آن حضرت شرف ياب شد، ((در حاليكه مريض و دردمند بود، و از مرضش رنج مى برد.))
آقا حضرت صادق (ع ) فرمود:
چى شده ، چرا رنگت پريده ؟
گفت : آقاجان ، فدايت شوم ، يك ماه است كه سخت مريض و بيمار و دردمند و ناراحتم و تب از من دور نمى شود و مرا رها
نمى كند.
هرچه پيش دكتر و طبيب و پزشك رفتم ، و آنچه را كه دستور دادند، و نسخه نوشتند و ويزيت دادند، پيچيده ام و انجام داده ام ، ولى نتيجه نديده ام ، بهره و سود و خوبى و فايده اى نداشته .
آقاجون دستم به دامنت ، كمكم كن ، ما بيچاره ها كسى را جز شما نداريم .
يك دعايى يا ثنايى يا دوايى به ما عنايت كنيد تا خوب شوم .
آقا حضرت صادق (ع )، فرمود:
يقه پيراهنت را باز كن و
سرت را در آن فرو كن و بعد از اذان و اقامه ((هفت بار سوره حمد را بخوان و به خودت فوت كن ، انشاء اللّه خوب مى شوى .))
آن مرد مى گويد: همينكه دستور فرزند زهرا سلام اللّه عليهما را انجام دادم ، گويا آب روى آتش بود، مثل اينكه مرا به طناب بسته باشند و بعد باز كرده باشند و رهايم كنند، همينطور ((من هم از درد و ناراحتى و رنج آزاد شدم .))(4)


 

داروى ناتوانى در دنيا و آخرت
((حضرت امام محمّد باقر (ع ) فرمودند:
يك روز ((شبيه هذلى )) محضر مقدس ((حضرت رسول خدا
)))
مشرّف شد و گفت :
يا رسول اللّه ، من پير شده ام و قوه بدنيم مرا به يك سرى اعمالى از قبيل نماز و روزه و حج و جهاد... كه قبلا بر آن مداومت داشتم و انجام مى دادم ، يارى نمى دهد و الا ن هم توانايى بر آن اعمال را ندارم ، از شما خواهش ‍ مى كنم كه عملى سبك و حديثى پربار و آسان به من بياموزيد كه بتوانم آن را انجام دهم و خداوند متعال هم مرا از منبع فيض خودش بهرمند سازد.
حضرت فرمود:
اى مرد، خواسته خود را تكرار كن ؟
((هذلى )) خواسته خود را سه مرتبه اعاده نمود.
حضرت فرمود:
هيچ درخت و كلوخى در اطراف تو نماند، مگر از ترحم بر خواسته تو گريست .
پس هر وقت از نماز صبح فارغ شدى ده مرتبه بگو:
سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِه ، وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيم
خداوند متعالى بواسطه اين دعا تو را عافيت مى دهد و به بركت اين ختم تو را از ((كورى و ديوانگى و خوره و پيسى و پريشانى و كن ذهنى و خرفتى )) نجات مى دهد.
شبيه هذلى گفت :
يا رسول اللّه ؛ اين ذكرى را كه فرموديد؛ براى دنياى من بود، لطفا براى آخرتم هم نسخه اى بفرمائيد تااز آن هم بهرمند گردم .
حضرت رسول اكرم (ص ) فرمود:
بعد از هر نماز بگو:
اَللّهُمَّ اهْدِنى مِنْ عِنْدِكَ وَ اَفِضْ عَلَىّ مِنْ فَضْلِكَ وَ اَنْشُرْ عَلَىَّ مِنْ رَحْمَتِكَ وَ اَنْزِلْ عَلَىَّ مِنْ بَرَكاتِكَ.
اگر بر اين ادعيه مواظبت كردى و عمدا آن را تادم مرگ ترك نكردى ، وقتى كه قيامت شود و به صحراى محشر وارد شوى ، ((هشت در بهشت براى تو باز مى شود، و از هر درى كه خواستى مى توانى داخل شوى .))(5)


 

داروى بيمارى و تنگ دستى
مردى محضر مقدّس حضرت رسول اللّه (ص ) مشرف شد و از بيمارى و تنگدستى خودش به آن حضرت شكايت كرد.
آن حضرت به او فرمودند: بعد از نمازهاى واجبت بگو:
تَوَكَلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوتُ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الذَّى لَمْيَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَدا وَ لَمْيَكُنْ لَهُ شَرى كٌ فى الْمُلْكِ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ وَلِىُّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِرْهُ تَكْبيرا
من به اين ختم عمل كردم ، هيچ شدّت و سختى به طرف من نيآمد مگر اينكه (( جبرئيل )) براى من متمثل مى شد و مى فرمود: اين دعا را بخوان و من مى خواندم و آن شدائد از من بر طرف مى شد.(6)


 

مونس
مردى خدمت با سعادت آقا ((حضرت امام جعفر صادق (ع )))
شرفياب شد و گفت :
اى مولاى من ، سِنَّم بالا رفته و خويشانمُمرده اند و مونسى ندارم و مى ترسم كه من هم بميرم چه كنم ؟
حضرت فرمودند:
برادران مؤ من و صالح براى انس گرفتن بهتر هستند از قوم و خويشان . اگر طول عمر خود و خويشان و دوستان را مى خواهى اين دعا را بعد از هر نمازى بخوان :
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، اَللّهُمَّ اِنَّ رَسُولَكَ الصّادِقَ الْمُصَدَّقَ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ الِهِ قالَ اِنَّكَ قُلْتَ ما تَرَدَّدْتُ فى شَئٍ اَنَا فاعِلُهُ كَتَرَدُّدى فى قَبْضِ رُوحِ عَبْدِىَ الْمُؤ مِنِ يَكْرَهُ الْمَوتَ وَ اَكْرَهُ مَسائَلَهُ، اَللّهُمَّ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ لِوَلِيّكَ الْفَرَجَ وَ الْعافِيَةَ وَ النَّصْرَ وَ لا تَسُؤْنى فى نَفْسى وَ لا فى اَحَدٍ مِنْ اَحِبَّتى .
و اگر خواستى يكى از دوستان خود را نام ببر و بگو:
وَلافى فُلانٍ وَ لافى فُلانٍ.
راوى گفت : چون بر اين دعا مداومت كردم ، اينقدر عمرم زياد شد كه از زندگى ملول شدم .
اين دعا بقدرى معتبر است كه در تمام كتب دعا نقل شده .(7)


 

كار بسته شده
مردى خدمت با سعادت آقا (( حضرت امام موسى كاظم (ع ) شرف ياب شد و از مشكلات كارى به آقا شكايت كرد كه : آقا جان كار من بسته شده و به هر كارى كه متوجه مى شوم و دست ميزنم ، سودى نمى كنم و به هر حاجتى رو مى آورم آن حاجتم روا نمى شود، چه كنم ؟!
حضرت موسى بن جعفر (ع ) فرمودند:
بعد از نماز صبح ده مرتبه بگو:
سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ اَسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَسْئَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ
راوى گفت : چند صباحى بر اين دعا مداومت كردم ، جمعى از هم محلى هايم نزد من آمدند و گفتند:
مردى از اقوام شما مرده و غير از تو وارث ديگرى ندارد.(8)
خلاصه : به مال زيادى رسيدم و تا بحال بى نياز هستم .


 

دعاى خير دنيا و آخرت
مردى بنام ((هلقام )) محضر مقدس ((حضرت موسى بن جعفر(ع ))) مشرف شده و عرضكرد: يا بن رسول اللّه ، دعايى به من ياد بدهيد كه براى دنيا و آخرتم جامع و آسان باشد.
حضرت به آن مرد فرمود:
هر كسى بعد از نماز صبح ، تا وقت طلوع آفتاب اين دعا را مداومت كند، خير دنيا و آخرت به او خواهد رسيد.
سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ اَسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَسْئَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ
آن مرد گفت : از آن روزى كه اين ختم را شروع كردم و
مداومت برآن نمودم ، حالم خوب شد و از زندگيم لذّت بردم و
گرفتار چيزى نشدم مگر به بركت اين ذكر احوالاتم نكو
گشت .(9)


 

پريشانى ومريضى
مردى به (( حضرت رسول اللّه (ص ))) از تنگدستى و پريشانى و بيمارى خود شكايت كرد.
حضرت رسول (ص ) فرمود:
هر كس هر صبح و شب ، ده مرتبه اين دعا را بخواند و بر آن مداومت داشته باشد، تنگدستى و پريشانى و مريضى او بر طرف خواهد شد.
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ، تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ وَ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِّىٌ مَنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً.
آن مرد مى گويد: من سه روز بر اين ختم مداومت كردم ، حالم صحيح و سالم شد و ثروتمند شدم و پريشانيم رفع گرديد.(10)


 

داروى عليلى
مردى به محضر مقدس ((حضرت صادق آل محمد صلى اللّه عليه وآله وسلم )) شر فياب شد و از مريضى همسرش به حضرت شكايت كرد و گفت :
آقاجان ، قربانت گردم ، اُمّ وَلَدى دارم كه عليل است ،
هر چه دكتر و طبيب گفته انجام داده ام ولى علت او خوب نشده چه كنم ؟!
حضرت به آن مرد فرمود:
بعد از هر نماز واجبت در سجده شكر اين ذكر را بگو:
يا رَؤُفُ يا رَحيمُ يا رَبِّ يا سَيِّدى
سپس حاجت خود را بطلب ، انشاءاللّه آن مرض از او دفع خواهد شد. راوى مى گويد: چون بر آن ختم مداومت كردم ، علت و مرضِ همسرم بر طرف شد.(11)


 

بنده در سجده
(( حضرت صادق (ع ))) فرمود:
هر گاه بنده اى در سجده سه مرتبه بگويد:
يا اَللّهُ يا رَباهُ يا سَيِّداهُ
خداوند كريم در جواب او مى فرمايد:
لبيك ، اى بنده من ، حاجتِ خودت را از من بخواه ، تا بتو عنايت كنم .
و هر كس در سجده آنقدر بگويد:
يا رَبّاهُ يا سَيِّداهُ تانفسش قطع شود، حضرت حق تعالى مى فرمايد:
حاجت خودت را طلب كن ،اى بنده من .(12)


 

بيمارى طولانى
((حضرت صادق آل محمد صلى اللّه عليه و آله )) فرمود:
مردى از انصار چند روز خدمت (( حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله )) نيامد.
بعد از چند روز كه خدمت حضرت شرفياب شد، حضرت احوال او را پرسيد و فرمود:
چرا چند روز است كه غايب هستى و نزد ما نمى آيى ؟!
عرض كرد: آقاجان فداى شما بشوم ، چند وقت است كه دستم تنگ شده و بيماريم طول كشيده .
حضرت فرمود: مى خواهى به تو دعايى ياد بدهم كه وقتى كه فقير و بيمارشدى ، فقر وبيماريت از تو بر طرف شود؟!
گفت : بله ، يا رسول اللّه چه از اين بهتر.
حضرت فرمود:
هر صبح و شب اين دعا را بخوان :
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ، تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ وَ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِّىٌ مَنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً.
مى گويد: چون بر آن مداومت كردم احوالاتم نكو گشت ، و حالم بهتر شد.(13)


 

به تعداد رگهاى بدنت
((مرحوم قطب راوندى (رضوان اللّه تعالى ) روايت كرده است كه :
در بنى اسرائيل عابدى بود كه سالها حق تعالى را عبادت مى كرد. روزى دعا كرد كه :
پروردگار را مى خواهم حال خودم را نزد تو بدانم ، كدامين عمل هايم را پسنديدى ، تا هميشه آن عمل را انجام دهم ، واِلاّ پيش از مرگم توبه كنم ؟!
حضرت حق تعالى ، ملكى را نزد آن عابد فرستاد و فرمود:
تو پيش خدا هيچ عمل خيرى ندارد.
گفت : خدايا، پس عبادتهاى من چه شد؟!
ملك فرمود:
هر وقت عمل خيرى انجام ميدادى به مردم خبر ميدادى ، و مى خواستى مردم به تو بگويند:
چه آدم خوبى هستى و به نيكى از تو ياد كنند. خُب ، حالا ثوابت را گرفتى ، آيا براى عملت راضى شدى ؟
اين حرف براى عابد خيلى گران آمد و محزون و ناراحت شد، و صدايش به ناله بلند گرديد.
ملك بار ديگر آمد و فرمود:
حق تعالى مى فرمايد:
الحال خود را از من بخر، و هر روز به تعداد رگهاى بدنت تصدق بده .
عابد گفت : خدايا چطورى من كه چيزى ندارم ؟!
فرمود: هر روز سيصد و شصت مرتبه ، به تعداد رگهاى بدنت بگو:
سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لااِلهَ اِلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَر وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَةَ اِلاّ بِااللّهِ.
عابد گفت : خدايا اگر اين طور است ، زيادتر بفرما؟!
فرمود:
اگر زيادتر بگويى ثوابت بيشتر است .(14)


 

فضيلتهاى اين نماز
يك روز مردى باديه نشين و صحرايى خدمت با كرامت ((حضرت رسالت پناه (ص ) مشرف شد و گفت :
پدر و مادرم فداى شما باد، اى رسول خدا، ما در باديه و بيابان هستيم و از مدينه دوريم و نمى توانيم هر جمعه به نماز جمعه حاضر شويم ، از شما خواهشى دارم كه به من عملى تعليم كنيد كه وقتى كه آن را بجا آوردم فضيلت نماز جمعه را در يابم و وقتى كه به اهل و قبيله ام برگشتم آن را به آنها بياموزم .
(( حضرت رسول (ص ))) فرمودند:
وقتى كه روز بر آمد، دو ركعت نماز بخوان ، در ركعت اول بعد از حمد هفت مرتبه ((قل اعوذ برب الفلق )) بخوان . و در ركعت دوم بعد از حمد هفت مرتبه (( قل اعوذ برب الناس )) را بخوان و بعد از سلام هفت مرتبه آية الكرسى بخوان ، سپس برخيز و هشت ركعت ديگر بخوان به دو سلام و بعد بنشين .
بعد از هر دو ركعت از آن تشهد را بخوان و سلام نمازت را
نگو و چون چهار ركعت ديگر را تمام كردى سلام نمازت را
بگو.
و چهار ركعت ديگر هم به همين نحو بجا آور و در هر ركعتى ، سوره حمد يك مرتبه و ((اذاجانصراللّه )) يك مرتبه و
((قل هواللّه احد)) بيست و پنج مرتبه و چون از تشهد و سلام فارغ شدى ، اين دعا را هفت مرتبه بخوان :
يا حَىُّ يا قَيُّومُ، يا ذَالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ يا اِلهَ اَلاَْوَّلينَ وَ الاَّْخِرينَ، يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ، يا رَحْمنَ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ رَحيمَهُما، يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ، يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَ اغْفِرلى .
پس حاجت خودت را بگو.
بعد هفتاد مرتبه بگو:
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيمِ، سُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ الْكَريمِ.
به حق آن خداوندى كه مرا به صدق و راستى فرستاد، سوگند مى خورم .
كه هر مؤ من و مؤ منه اى كه اين نماز را در روز جمعه بجا آورد، من براى او بهشت را ضامن هستم .
و از جانمازش برنخيزد مگر اينكه خداوند متعال ، تمام گناهان او و گناهان پدر و مادرش را بياموزد.
و حضرت حق تعالى ، به خاطر آن نمازهايى را كه انجام داده ، براى او ثواب شهرهاى مسلمانان را بنوسيد.
و براى او اجر كسى است كه در مشرق و مغرب عالم روزه گرفته و نماز خوانده .
و حق تعالى ، آنچه را كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشيده به او عنايت مى فرمايد.(15)


 

رحم بر مرده ها
حضرت رسول (ص ) فرمودند:
برميت سخت تر از شب اول قبر نمى گذرد، پس برمردهاى خودتان رحم كنيد و صدقه براى آنها بدهيد، و اگر چيزى پيدا نكرديد كه صدقه بدهيد، يكى از شماها دو ركعت نماز براى او بخواند كه در ركعت اول آن سوره حمد يك مرتبه و ((اَلهيكُم التَّكاثُر)) ده مرتبه و بعد از سلام بگو:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمِّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها اِلى قَبْرِ ذلِكَ الْمَيِّتِ فُلانِ بْنِ فُلان (اسم مرده را مى برى ).
حضرت حق سبحانه و تعالى ، (بواسطه اين عمل ) همان ساعت هزار ملك كه با هرملك جامه و حله اى است را به سوى قبر آن ميت مى فرستد، و تنگى قبر بر آن مرده تا روز نفخه صور (قيامت ) وسيع خواهد شد.
و خداوند متعال به خواننده اين نماز به تعداد آنچه كه آفتاب بر او طلوع كرده حسنات خواهد بخشيد، و چهل درجه بالا به او عنايت خواهد كرد.
(البته اين نماز را بطور ديگر هم روايت كرده اند كه دو ركعت است ، در ركعت اول بعد از حمد ((آية الكرسى )) يكمرتبه و توحيد دو مرتبه بخواند.)(16)


 

حديث نفس
((حضرت صادق آل محمد (ص ))) فرمود:
براى هر مؤ منى چهل روز نمى گذرد، مگر اينكه گرفتار حديث نفس ‍ مى شود.پس هر وقت حديث نفس بر كسى عارض شد، دو ركعت نماز بجا آورد و از شّر آن به خدا پناه ببرد.
چون يك روز (( حضرت آدم عليه السلام )) از حديث نفس به خداوند عزوجل شكايت كرد.
((حضرت جبرئيل عليه السّلام )) نازل شد و فرمود: بگو:
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ
((حضرت آدم عليه السّلام )) تا اين ذكر را فرمود، حديث نفس او بر طرف شد.(17)


 

وسوسه
حضرت امام محمد باقر (ع ) فرمودند:
يك روز مردى محضر مقدس آقا حضرت رسول (ص ) مشرف شد از وسوسه حديث نفس و قرضى كه براى او سنگين شده بود و از فقر و درويشى به آن حضرت شكايت كرد.
حضرت رسول (ص ) به او فرمودند:
اين ذكر را هميشه تكرار كن و بگو: تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوتُ وَ الْحَمْدُلِلّ هِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِىُّ مَنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً.

آن مرد رفت .
چند روزى نگذشته بود كه دوباره خدمت حضرت آمد و گفت : يا رسول اللّه ( عجب ذكرى به من عنايت كردى ، دستت درد نكند)، خداوند متعال به بركت اين ذكر، وسوسه را از من دور كرد وقرض مرا ادا نمود و مرا از درويشى و فقر نجات داد و توانگر فرمود.(18)


 

قرض و ستم
مردى خدمت با شرافت حضرت صادق آل محمد (ص ) شرفياب شد و از قرض و ستم سلطان به آن حضرت شكايت كرد و گفت :
اِى آقاى من ، اطرافم را قرض احاطه كرده و سلطانى هم هست كه به من ظلم مى كند، اگر دعايى داريد به من بيآموزيد تا به وسيله آن دعا، غنيمتى ، گنجى ، زيرخاكى ، چيزى پيدا كنم و قرضهايم را اداء كنم و ستم سلطان را هم با آن باز دارم ؟!
حضرت فرمود:
وقتى كه شب شد، دو ركعت نماز بخوان ، كه در ركعت اول آن : بعد از حمد ((آية الكرسى )) باشد. و در ركعت دوم : بعد از حمد، آخر سوره حشر را بخوان لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ عَلى جَبَلٍ...)
را تا آخر سوره بجا آور.(19)
بعد قرآن را بر سرت بگذار و بگو:
بِحَقِّ هَذَا الْقُرْانِ وَ بِحَقِّ مَنْ اَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ كُلِّ مُؤ مُنٍ مَدَحْتَهُ فيهِ وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ فَلا اَحَدَ اَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ.
و بعد ده مرتبه بگو:
بِكَ يا اَللّهُ
و بعد ده مرتبه ، يا مُحَمَّدُ.
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِىُّ.
و بعد ده مرتبه ، يا فاطِمَةُ.
و بعد ده مرتبه ، يا حَسَنُ.
و بعد ده مرتبه ، يا حُسِيْنُ.
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِّى بْنَ الْحُسَيْنِ.
و بعد ده مرتبه ، يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىّ.
و بعد ده مرتبه ، يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ.
و بعد ده مرتبه ، يا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ.
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِّى بْنِ مُوسى .
و بعد ده مرتبه ، يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلي .
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ.
و بعد ده مرتبه ، يا حَسَن بْنَ عَلي .
و بعد ده مرتبه ، بِالْحُجَّةِ.
بعد حاجت خود را از خداوند متعال بخواه .
راوى گفت : آن مرد رفت و بعد از يك مدتى آمد، در حاليكه قرضهايش ‍ را اداء كرده بود و امر سلطانش اصلاح شده بود و مالش زياد گشته بود.(20)


 

محنت و سختى
يكروز حضرت امام زين العابدين (ع ) از جايى عبور مى كردند، ديدند مردى در خانه ى كسى نشسته .
حضرت به آن مرد فرمودند:
اى مرد، چرا در خانه اين ستمكار جبار نشسته اى ؟!
گفت : بخاطر اينكه محنت و سختى بر من عارض شده .
حضرت فرمود:
برخيز برويم تا من تو را به در خانه كسى راهنمايى كنم كه بهتر از آن در خانه كسى نيست . و به سوى رَبّى كه براى تو بهتر است . سپس حضرت دست او را گرفتند و تا مسجد پيغمبر (ص ) آوردند و فرمودند:
رو به قبله ، دو ركعت نماز به در گاه خدا بجا بيآور، بعد ثناى خداوند متعال را بگو و بر رسول خدا (ص ) صلوات بفرست و آخر سوره حشر را بخوان و شش آيه اول سوره حديد و در آيه اى كه در سوره آل عمران است (شايد آيه قل اللهم مالك المك ...(باشد يعنى تا بغير حساب ) يا شَهِداللّه ...باشد.) بخوان . انشأ اللّه خدا حاجتت را برآورده ميكند .


 

ى گويد: آن مرد آن را انجام داد و تمام گرفتاريهايش رفع گرديد. ( مرض عظيم
((سعيد بن ابى الفتح قمى )) گفت :
(21)
من مرض عظيم و بدى گرفتم ، و خيلى هم طبيب و دكتر رفتم و دوا خوردم ، فايده اى نبخشيد. و تمام پزشكان از علاج من عاجز شدند.
پدرم مرا به دارالشفأ كه مجمع تمام پزشكان حاذق نصرانى و مسيحى و يهودى بودند، براى معالجه ام برد.
آنها هم بعد از معاينه با هم جلسه گرفتند و بعد از آن در نتيجه ما را ماءيوس كردند و گفتند: اين مرض علاجى ندارد مگر خداوند متعال نظر لطفى كند.
از اين سخن دلم شكست و غم تمام اعضاى مرا گرفت ، تا اينكه منزل آمديم و كتابى از كتابهاى پدرم را برداشتم كه جهت رفع غم و غصه ، خود را مشغول كنم .
تا جلد كتاب را باز كردم و صفحات آن را ورق زدم ، پشت كتاب نوشته اى نظر مرا بخود جلب كرد.
وقتى كه مطالعه كردم ، ديدم حديثى از ((حضرت امام صادق آل محمد (ص ))) نوشته ! كه از(( حضرت امام صادق (ع ))) مرويست :
كه پيغمبر (ص ) فرمود:
هر كسى كه مريض باشد، بعد از نماز صبح ، چهل بار بگويد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ، حَسْبُنَااللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ، تَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ، و لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِّى الْعَظيمِ.
بعد دستش را بر آنجايى كه درد مى كند بمالد، از آن درد صيحيح و سالم گردد. و حضرت عزّت خداوند تبارك و تعالى او را شفا بخشد.
من شب را تا صبح صبر كردم ، وقتى صبح شد و نمازم را بجا آوردم ، اين دعا را چهل مرتبه با سوز و گداز و دل شكسته خواندم و دستم را بر موضع درد ماليدم .
خداوند تبارك و تعالى به بركت اين ذكر مرض را از من رفع نمود و شفايم داد.
ولى باز همينطورى كه نشسته بودم ، مى ترسيدم برخيزم كه مبادا دوباره آن مرض برگردد، تا سه روز هينطور بودم ، تا اينكه ديدم ، نه ، اصلا اثرى از مرض نيست .
پدرم را صدا زدم و ماجرا را براى او تعريف كردم ، پدرم خيلى خوشحال شد، و خدا را شكر كرديم .
بعد آمديم براى بعضى از اطباء و پزشكان ذمى ، ماجرا را نقل كردم ، آنها بعد از معاينات و ملاحظات در همان آن مسلمان شدند و كلمه شهادت را بزبان جارى نمودند و از مسلمانان عالى و خوب شدند. (22)


 

رنگِ پريده
((ابن عباس )) فرمود:
يكروز در خدمت ((حضرت اميرالمؤ منين (ع ) بودم .
شخصى در حالى كه رنگش پريده بود، محضر مقدس حضرت شرفياب شد، و گفت : يا اميرالمؤ منين ، من هميشه بيمارم و دردهاى زيادى دارم ، از شما خواهشمندم كه دعايى به من بيآموزيد كه بوسيله آن دعا بيماريم رفع گردد و صحّت خودم را باز يابم .
((حضرت على (ع ))) فرمود:
من دعايى به تو ياد مى دهم كه ((حضرت جبرئيل (ع ))) آن را به (( پيغمبر اسلام (ص ))) آموخت ، در وقتى كه ((حسن و حسين 8)) مريض بودند. و آن دعا اين است :
اِلهى كُلَّما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ نِعْمَةً قَلَّ لَكَ عِنْدَها شُكْرى وَ كُلَّما ابْتَلَيْتَنى بِبَلِيَّةٍ قَلَّ لَكَ عِنْدَها صَبْرى فَيا مَنْ قَلَّ شُكْرى عِنْدَ نِعَمِهِ فَلَمْ يَحْرِمْنى وَ يا مَنْ قَلَّ صَبْرى عِنْدَ بَلائِه فَلَمْ يَخْذُلْنى وَ يا مَنْ رَانى عَلَى الْمَعاصى فَلَمْ يَفْضَحْنى وَ يا مَنْ رَانى عَلَى الْخَطايا فَلَمْ يُعاقِبْنى عَلَيْها صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍوَالِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْلى ذَنْبى وَ اشْفِنى مِنْ مَرَضى اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
((ابن عباس )) مى گويد:
آن مرد را بعد از يكسال ديدم ، در حالى كه رنگش نيكو و
قرمز شده بود، و گفت :
در هيچ دردى اين دعا را نخواندم مگر اينكه در آن شفا
يافتم .
و بر هر سلطانى كه وارد مى شدم و از او مى ترسيدم اين دعا را مى خواندم ، خداوند متعال به بركت اين ختم شرِّ او را از من دور مى كرد.(23)


 

مرض صداع
((ربيع الابرار)) نقل مى كند:
((مامون )) در طوس به مرض صداع گرفتار شد و به هيچ وجه علاج نمى شد.
قيصر روم ، كلاهى براى او فرستاد و در نامه اى براى او نوشت ، شنيده ام به مرض صداع (سردرد) مبتلا شده اى ، اين كلاه را برايت فرستادم كه بر سرت بگذارى تا دردت ساكت
شود.
((مامون )) ترسيد كه در آن زهرى پنهان كرده باشد، دستور داد تا اول بر سر حاملش بگذارند، ديد كه به او ضررى نرسيد، بعد امر كرد به سر كس ‍ ديگرى كه صداع داشت بگذارند.
وقتى كه گذاشتند، دردش ساكت شد.
آن وقت آن كلاه را بر سر خودش گذاشت ، دردش ساكت
شد.
تعجب كرد كه اين كلاه چه سِرى دارد، آن كلاه را شكافت ، ديد كه نوشته اى در آن است ، آن نوشته را باز كرد، ديد كه نوشته :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ كَمْ مِنْ نِعْمَةِ لِلّهِ فِى عِرْقٍ ساكِنٍ حَّم عَّسق لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لايُنْزِفُونَ مِنْ كَلامِ الرَّحْمنِ خَمَدَتِ النِّيرانُ وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ وَ جالَ نَفْعُ الدَّواَّءِ فيكَ كَما يَجُولُ ماءُ الرَّبيعِ فِى الْغُصْنِ.(24)


 

دِل دَرد
شخصى محضر مقدس ((حضرت رسول (ص ))) مشرف شد و از درد شكمِ برادرش به آن حضرت شكايت كرد.
حضرت فرمودند:
به برادرت امر كن ، شربتى با آب گرم و عسل درست كند و بياشآمد.
آن مرد رفت و فرداى آن روز خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد:
يا رسول اللّه ، آن شربت را به او آشاميدانيدم ولى اثرى نكرد.
((حضرت رسول (ص ))) فرمودند:
((صدق اللّه و كذب بطن اخيك .)) يعنى : خدا راست گفته و شكم برادرت دروغ گفت .
برو به او شربت عسل بده و او را به سوره حمد تعويذ كن يعنى هفت مرتبه سوره حمد را بر آن شربت بخوان .
وقتى كه آن مرد رفت ، (( حضرت رسول (ص ))) به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) فرمودند:
اين مرد چون منافق بود از اين جهت آن شربت به او نفع نبخشيد.(25)


 

سفيدى چشم
((يونس )) گفت :
ما بين ديدگانم سفيدى ظاهر شده بود به ((حضرت صادق (ع ))) شكايت كردم .
آن حضرت فرمودند:
و ضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و اين دعا را بگو:
يا اَللّهُ يا رَحْمنُ يا رَحيمُ يا سَميعَ الدَّعَواتِ يا مُعْطِىَ الْخَيْراتِ اَعْطِنى خَيْرَ الدُّنْيا وَ خَيْرَالْآخِرَةِ وَقِنى شَرَّ الدُّنْيا وَ شَرِالاْخِرَةِ وَ اَذْهِبْ عَنى ما اَجِدُ فَقَدْ غاضَنِى الاَْمْرُ وَ اَحْزَنَنى .
يونس گفت : هر آنچه را كه حضرت فرمود، به آن عمل كردم .
حق تعالى پيسى را از من زائل كرد. (( و له الحمد))
و در روايت ديگر دارد:
حضرت فرمود:
چون ثلث آخر شب مى شود، در سجده آخر ركعت اول ، بگو:
يا عَلُّى يا عَظيمُ يا رَحْمنُ يا رَحيمُ يا سامِعَ الدَّعواتِ يا مُعْطِىَ الْخَيْراتِ صَلِّ عَلى مُحَمِّدٍ وَ الِ مُحَمِّدٍ وَ اَعْطِنى مِنْ خَيْرِ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ اَصْرِفْ عَنّى مِنْ شَرِّ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ اَذْهِبْ عَنّى هذَا الوَجَعَ فَاِنَّهُ قَدْ غاظَنى وَ اَحْزَنَنى .
و الحاح و مبالغه در دعا كن .
آنچه را كه حضرت فرمودند، انجام دادم ، هنوز به كوفه نرسيده بودم كه خوب شدم .(26)


 

درد چشم
((يونس بن حلبيان )) نقل كرد:
يكروز محضر مقدس حضرت امام صادق (ع ) شرفياب شدم ، ديدم حضرت به درد چشم بسيار سختى دچار شده و بحدى آقا را اذيت مى كرد كه ما ناراحت شديم و محضر حضرت را ترك كرديم .
روز ديگر خدمت با سعادتشان مشرف شديم ، ديديم كه حضرت صحيح و سالم است و هيچ عارضه اى در چشم مباركشان نمى باشد، تعجب كرديم و گفتيم : فدايت شويم آيا چشمهاى خود را با چيزى معالجه فرموده ايد؟!
حضرت فرمودند:
بلى ، به چيزى كه او از معالجات بود.
گفتيم : قربانت آن چه بود؟!
حضرت فرمودند:
تعويذى بود.
آن تعويذ را از حضرت گرفتم و آن را نوشتم و آن تعويذ اين است :
اَعُوذُ بِعِزَّةِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِقُدرَةِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِنُورِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِعَظَمَةِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِجَلالِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِجَمالِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِبَهاءِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِجَمْعِ اللّهِ
گفتيم : جَمْعُ اللّهِ چيست ؟!
فرمود:
بِكُلِّ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِعَفْوِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِغُفْرانِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِرَسُولِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِالاَْئِمَّةِ
يك يك نام آنها را برد، آن گاه فرمود:
عَلى ما نَشاَّءُ مِنْ شَرِّ ما اَجِدُ اَللّهُمَّ رَبَّ الْمُطيعينَ. (27)


 

رزق
((ابوبصير)) نقل مى كند: به حضرت صادق (ع ) از حاجت خودم شكايت كردم و از آن حضرت خواستم كه به من دعايى جهت رزق بيآموزد.
((حضرت صادق (ع ) فرمود: در نماز شب ، وقت سجده (در روايت ديگر: در سجده آخرِ ركعتِ هشتمِ نافله شب ) اين دعا را بخوان : يا خَيْرَ مَدْعُوٍّ وَ يا خَيْرَ مَسْئُولٍ وَ يا اَوْسَعَ مَنْ اَعْطى وَ يا خَيْرَ مُرْتَجىً اُرْزُقْنى وَ اَوْسِعْ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِكَ وَ سَبِّبْ لى رِزْقاً مِنْ قَبْلِكَ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
حضرت اين دعا را به من تعليم فرمود، از وقتى كه من آن را خواندم ، ديگر محتاج نشدم .(28)


 

درد زانو
((ابوحمزه ثمالى )) نقل مى كند:
دردى در زانويم عارض شد و به (( حضرت امام محمّد باقر
)))
از آن درد شكايت كردم .
حضرت فرمودند:
هر وقت نماز خواندى بعد از آن اين دعا را بگو:
يا اَجْوَدَ مَنْ اَعْطى وَ يا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ وَ يا اَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ اِرْحَمْ ضَعْفى وَ قِلَّةَ حيلَتى وَ اَعْفِنى مِنْ وَجَعى .
من آن دعا را خواندم و عافيت پيدا كردم .(29)


 

هنگام خواب
((حضرت زهرا سلام 3)) فرمودند:
يكشب رختخوابم را پهن كرده بودم و مى خواستم بخوابم ، ((حضرت رسول (ص ))) بر من وارد شد و فرمودند:
اى فاطمه ! نخواب ، مگر چهار عمل را بجا آورى .
گفتم : آن چهار عمل چيست ؟! فرمود:
((اول : ختم قرآن كن .
دوم : پيغبران را شفيع خود گردان .
سوم : مؤ منين را از خود خوشنود گردان .
چهارم : حج و عمره را بجا آور.))
سپس مشغول نماز شدند، من منتظر ماندم تا نماز حضرت تمام شد، گفتم :
يا رسول اللّه ، مرا امر فرموديد: به چهار چيز كه قدرت انجام آن را دراين وقت ندارم .
آن حضرت تبسمى كردند و فرمودند:
1 هر وقت خواستى بخوابى ((قل هو اللّه احد)) را سه مرتبه خوان ، مثل اين است كه قرآن را ختم كردى ((يعنى ثواب ختم قرآن را برايت مى نويسند)).
2 وقتى كه بر من و پيغبران قبل از من صلوات بفرستى ، ما در روز قيامت شفيعان تو خواهيم بود. ((يعنى بگويى : سَلامٌ عَلَى جَميعِ الاْ نْبياء و المُرسَلين
3 وقتى براى مؤ منين استغفار بگويى ، (( يعنى بگويى : اَللّهُمَّ اغْفِر المُؤ منينَ و المُؤ منات . پس تمام آنها از تو خوشنود مى شوند.

4 و وقتى بگويى : سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُالِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ.
پس حج و عمره بجا آوردى .(30)


 

خانه نمى سوزد
يك روز به ((ابوالدرداء)) خبر دادند كه خانه ات سوخت .
گفت : خانه من آتش نمى گيرد.
دوباره كس ديگرى آمد و گفت : اى ابوالدرداء خانه ات آتش ‍ گرفت .
باز گفت : خانه من آتش نمى گيرد.
تا سه مرتبه براى او خبر آتش گرفتن خانه اش را آوردند و او هم مى گفت :
خانه من آتش نمى گيرد.
بعد معلوم شد تمام خانه هاى اطراف در آتش سوخت مگر خانه او.
به او گفتند:
از كجا فهميدى كه خانه ات آتش نگرفت و نسوخت ؟!
گفت : چون از رسول خدا (ص ) شنيدم هر كس هر روز صبح اين دعا را بخواند، در آن روز هيچ بلا و آسيبى به او نمى رسد، و من چون اين دعا را خوانده بودم ، خيالم راحت بود و آن دعا اين است :
اَللّهُمَّ اَنْتَ رَبّى لااِلهَ اِلاّ اَنْتَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ اَنْتَ رَبُّ العَرْشِ الْعَظيمِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ ما شاَّءَ اللّهُ كانَ وَ ما لَمْ يَشَاءْ لَمْ يَكُنْ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدْيرٌ وَ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَى ءٍ عِلْماً اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسى وَ مِنْ شَرِّ قَضاءِ السُّوءِ وَ مِن شَرِّ كُلِّ ذى شَرٍّ وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دابَّةٍ اَنْتَ اخِذٌ بِناصِيَتِها اِنَّ رَبى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ.(31)


 

پيروزى بر دشمنان
((حضرت امير المؤ منين (ع ))) فرمود:
شبى ((حضرت خضر نبى (ع ))) را در خواب ديدم و به او گفتم :
به من چيزى ياد بده كه به واسطه آن بر دشمنان پيروز شوم .
حضرت خضر(ع ) فرمود:
يا على ، بگو:
يا هُوَ يا مَنْ لا هُوَ اِلاّ هُو
روز بعد جريان را به (( حضرت رسول )) (ص ) عرضكردم . حضرت فرمودند:
او اسم اعظم را به تو تعليم كرده ؛ و همين اسم در روز بَدر بر زبان من جارى بود و حضرت حق سبحانه و تعالى به بركت اين اسم مرا نصرت داد و پيروز گردانيد. (32)


 

بيمارى شديد
((داود درزنى )) گفت :
در مدينه به بيمارى شديدى گرفتار شدم ، چون خبر بيماريم به (( حضرت صادق (ع ))) رسيد.
حضرت براى من نامه اى مرقوم فرمودند ؛ و فرمودند:
يكصاع گندم بِخَر، و بر پشتت بخواب و آن گندم را روى سينه ات بريز و بعد بگو: اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى اِذا سَئَلَكَ بِهِ الْمُضْطَرِّ كَشَفْتَ ما بِهِ مِنْ ضَرٍّ وَ مَكَّنْتَ لَهُ ما فِى الاَْرْضِ وَ جَعَلْتَهُ خَليفَتَكَ اَنْ تُصَلىِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِ مُحَمَّدٍ وَ عَلى اَهْلِ بَيْتِه وَ اَنْ تُعافِينى مِنْ عِلَّتى .
سپس درست بنشين و گندمها را جمع كن و باز اين دعا را بخوان و آن را بچهار قسمت تقسيم كن ، و هر قسمتى را به فقيرى بده و باز اين دعا را بخوان .
((داود)) گفت : آن را انجام دادم گويا كه از بند خلاص شدم و به هر كس ‍ اين عمل را گفتم ؛ انجام داد شفا يافت .(33)

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فرج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قصه هاى زندگى اما على عليه السلام
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

قصه هاى زندگى اما على عليه السلام 
امام على عليه السلام
ارزش هر كس به كارهاى نيكى است كه انجام مى دهد. (18)
بدرقه ديگران  
امام على عليه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با يك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على عليه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام عليه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام عليه السلام : اين كمال حسن همراهى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و اين دستورى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پيامبر شما چنين دستورى داده است ؟
امام عليه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پيروى كرده است بخاطر همين رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گيرم كه پيرو دين تو باشم . آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (19)
انفاق  
ابوسعيد خدرى گويد: نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم و جنازه اى را آوردند تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر آن نماز گذارد وقتى جنازه را بر زمين گذاردند حضرت سوال كردآيا اين جنازه بدهكارى دارد؟
اصحاب جواب دادند: آرى دو درهم بدهكار است .
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذاريد.
امير المؤ منين عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا من بدهى او را ادا مى كنم .
آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر او نماز گذارد و سپس نزد امير المؤ منين عليه السلام آمد و گفت : خداوند به تو جزاى خير دهد و دين تو را ادا كند همان گونه كه دين برادرت را ادا كردى . (20)
مهمانى ساده  
حارث اعور كه از دوستداران امام على عليه السلام بود به خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا امير المؤ منين ! دوست دارم مرا مورد اكرام و عنايت خود قرار دهى و در منزل من ميهمان شوى و غذا بخورى .
امام عليه السلام فرمود: مى آيم بشرط آنكه خود را به تكلف و زحمت نيندازى .
حارث شرط امام عليه السلام را پذيرفت و آن حضرت به منزل او رفت .
ميزبان كه قول داده بود خود را به زحمت نيندازد مقدارى نان كه در منزل داشت براى حضرت آورد و امام شروع به خوردن كرد.
حارث با نشان دادن چند در همى كه با خود داشت عرض كرد: اگر به من اجازه دهى چيزى غير از نان هم براى شما خريدارى مى كنم .
امام عليه السلام فرمود: اين نان چيزى است كه در خانه تو بود و براى آوردن آن به زحمت نيفتادى . (و من با تو شرط كردم كه براى خود را به زحمت و تكلف نيندازى ). (21)
بخشش مشروط  
امام على عليه السلام از بازار خرما فروشان مى گذشت كه ديد كنيزى گريه مى كند. از او پرسيد چرا گريه مى كنى ؟
عرض كرد: مولاى من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم . وقتى خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت : خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمى پذيرد از اين رو نگرانم .
امام على عليه السلام به فروشنده فرمود: اى بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد .
خرما فروش مه امام عليه السلام را نمى شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتى به آن حضرت زد .
مردم گفتند: اين اميرالمومنين است .
فروشنده شد متاثر و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
آنگاه كفت : يااميرالمومنين از من راضى شو.
حضرت فرمود: راضى نمى شوم مگر اينكه خود را اصلاح كنى و حقوق مردم را بپردازى . (22)
هدف از رياست  
وقتى امير المومنين عليه السلام عازم بصره گرديد تا بيعت شكنان جنگ جمل را سركوب كند در بين راه در ربذه فرود آمد در اين هنگام آخرين گروه حج در زبده اجتماع كردند تا سخنان امام عليه السلام را استماع كنند.
ابن عباس گويد: من به خدمت امام عليه السلام رسيدم و ديدم كفش خود را وصله مى كند.
عرض كردم : رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نيازمندتر از اصلاح اين كفش هستيم .
اما حضرت جوابى نداد تا از و صله كردن خود فارغ گرديد. سپس هر دو لنگه كفش را كنار يكديگر قرار داد و فرمود: اينها را قيمت كن عرض كردم : اينها ارزشى ندارد.
فرمود: هر چه مى ارزند.
عرض كردم : كمتر از يك درهم ارزش دارند.
فرمود: واللّه لهما احب الى من امركم هذا الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا به خدا سوگند اين دو لنگه كفش را زيارت بر شما بيشتر دوست دارم مگر اينكه حقى را به پا دارم ياطلبى را دور سازم . (23)
الگوى كارگزاران  
روزى عقيل به محضر برادرش امير المومنين عليه السلام حاضر شد و به امام حسن عليه السلام عرض كردم : عمويت را بپوشان .
امام حسن عليه السلام پيراهن و عبائى را كه داشت به او داد. وقتى شب شد و شام شام آوردند، غذاى حاضر در سفره نان و نمك بود.
فقيل گفت : غير از آنچه مى بينم نيست ؟
امام عليه السلام فرمود: مگر اينها نعمتهاى الهى نيست و شكر فراوان براى خداست .
عقيل كه براى دريافت كمكهاى مالى به خدمت برادر رسيده بود عرض كردم : پولى به من ده تا قرضم را ادا كنم و زود مرخص و آزاد كن تا از نزد تو بروم .
امام عليه السلام فرمود: قرض تو چه اندازه است ؟
عقيل : صدهزار درهم .
امام عليه السلام : نه واللّه من اين اندازه ندارم كه قرض تو را ادا كنم اما صبر كن تا حقوق (ماهيانه ام ) پرداخت پرداخت شد بيشتر آن را به تو خواهم داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو مى دادم .
عقيل گفت : بيت المال در دست توست و به من وعده مى دهى كه در آينده حقوق خود را به من خواهى داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است ؟ اگر همه آن را هم به من دهى چيزى نخواهد بود.
امام عليه السلام : من و تو جز به عنوان يك مسلمان نخواهيم بود حضرت و برادرش عقيل بر بالاى قصر حكومتى كه مشرف بر گاو صندوقهاى بازاريان بود صحبت مى كردند كه امام عليه السلام به او فرمود: اگر حرف مرا نمى پذيرى و بر موضع خود را دارى برو و قفل بعضى از اين گاو صندوقها را بشكن و آنچه مى خواهى بردار.
عقيل : چه چيزى در اين گاو صندوقهاست ؟
امام عليه السلام : اموال تجار.
عقيل : بروم قفل ضصندوقهاى كسانى كه را اموال خود را در آن گذارند و توكل بر خدا كرده اند را بشكنم ؟ امام عليه السلام : تو به دستور مى دهى مه بيت المال مسلمين را باز كنم و اموال آنها را به تو بدهم ؟
مسلمانانى كه تو با توكل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر مى خواهى شمشيرهايمان را برداريم و به حيره برويم در آنجا تجار پولدارى هستند به سراغ آنها برويم و مالشان را بگيريم .
عقيل : دزدى كنيم ؟
امام عليه السلام : از يك نفر بدزدى بهتر از اين است كه از همه مسلمانان بدزدى ! (24)
كمك به فاميل  
وقتى اميرالمومنين عليه السلام بسوى بصره حركت مى كرد در ميان راه در ربذه فرود آمد. مردى از قبيله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض كرد: يااميرالمومنين ! من از قبيله خود غرامتى را به عهده گرفتم اما از عده اى از آنها كه تقاضاى كمك مى كنم از فقر و تنگدستى سخن مى گويند.
اى امير مومنان ! به آنها امر فرما كه كمك كنند آنها را وادار به يارى من نما.
حضرت فرمود: آنها كجا هستند؟
عرض كرد: گروهى از آنها هستند كه مشاهده مى كنى . حضرت مركب خود را بسرعت بسوى آنها رسيد و سلام كرد، سپس پرسيد چرا فاميل خود را يارى نمى كنيد؟
آنها نيز او شكايت كردند.
عليه السلام فرمود: هر كس بايد با فاميل خود پيوند داشته باشد. اقوام به كمك و يارى رساندن به يكديگر سزاورترند تا اگر مشكلى براى هر يك از اقوام آنها پيش آمد و وضع آنها ناگوار شد به يكديگر يارى دهند كه كمك كاران و كسانى كه پيوند فاميلى را حفظ مى كنند از اجر الهى برخوردارند و آنها كه قطع رابطه كرده به يكديگر پشت مى كنند سنگين بارند. آنگاه مركب خود را حركت داد. (25)
انفاق  
امام على عليه السلام شبى تا صبح نخلستان شخصى را آبيارى كرد و در برابر، مقدارى جو دريافت نمود. وقتى جوها را به منزل برد يك سوم آن را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسكينى آمد و در خواست كمك كرد و آنها غذا را به او دادند.
ديگر جوها را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند، در اين هنگام نيز يتيمى آمد و از آنان كمك در خواست . آنها هم غذاى تهيه شده را به او دادند و از يك سوم باقيمانده غذائى مهيا كردند پس از آماده شدن غذا اسيرى آمد و در خواست كمك كرد و آنها نيز غذاى خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خداى تعالى كه ازنيت پاك آنان آگاه بود و مى دانست بخاطر خدا چنين انفاقى كرده اند و به پاداش الهى اميد دارند ضمن آيه اى از آنها تجليل كرد و به آنها احسان نمود و پاداش بزرگ آخرتى داد و درباره آنها فرمود:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
و براى محبت به خدا به مسكين و يتيم و اسير غذا مى دهند. (26)
شيعه واقعى  
شخصى به امير المؤ منين عليه السلام گفت : فلانى بسيار گناه مى كند اما در عين حال از شيعيان شماست .
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: يك يا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد. اگر بسيار گناه مى كند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست يك دورغ گفتى زيرا او دوستدار ما است نه شيعه ما. در حالى كه تو گفتى او شيعه ماست . (شيعه كه اهل گناه نيست ). (27)
دادرسى مظلومان  
سعد بن قيس همدانى گويد: در زمان خلافت امير المؤ منين عليه السلام روزى او را در كنار ديوارى ديدم . عرض كردم : اى امير مومنان چرا در اين هنگام (كه هوا گرم و زمان استراحت است 9 بيرون آمدى ؟
حضرت فرمود: بيرون نيامدم مگر اينكه مظلومى را يارى دهم يا به فرياد داد خواهى رسيدگى كنم در اين هنگام بود كه زنى به سوى او آمد كه ترس و وحشت او راگرفته بود و نمى دانست به كجا مراجعه كند. نزد امام عليه السلام ايستاد و گفت : اى امير مؤ منان ! همسرم به من ستم و تعدى كرده و قسم ياد كرده است كه مرا كتك زند. شما با من بيا و ما را صلح ده .
حضرت سرش را پائين انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: نه و اللّه مى روم تا اينكه مظلوم حقش را با صراحت و قاطعيت بگيرد. منزلت كجاست ؟
آن زن گفت : فلان جاست .
امام عليه السلام با او حركت كرد تا به منزلش رسيدند. زن گفت : اينجا خانه ماست .
حضرت كنار درب منزل ايستاد و بر اهل خانه سلام كرد. در اين هنگام جوانى كه پيراهن بلند و رنگارنگ پوشيده بود از خانه بيرون آمد.
امام عليه السلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پيشه كن ، تو همسر خودت را ترسانده اى ؟
جوان گفت : مسائل خانوادگى ما چه ربطى به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش مى كشم .
امام عليه السلام همواره شمشير خود را به همراه داشت . در اين هنگام كه جوان گستاخى كرد ضربه شمشير حضرت را احساس كرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهى از منكر مى كنم و تو رد مى كنى ؟ همين آلان توبه كن و گرنه تو را خواهم كشت .
مردم به خدمت حضرت رسيدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان جسور كه طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض كرد: يا امير المؤ منين ! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمين خواهم شد تا همسرم پا بر روى من گذارد.
در اينجا بود كه امام عليه السلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر دارى كند و با خود اين آيه را تلاوت مى كرد:
لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس .
خير در سخنان آنان نيست مگر كسى كه امر به صدقه يا كار خيرى كند يا بين مردم را اصلاح نمايد.
حمد خدائى را كه بوسيله من بين زن و مردى را اصلاح كرد. (28)
صفات مومن  
روزى امير المؤ منين عليه السلام از كنار عده اى از قريش كه نشسته بودند مى گذشت . آنها از لباسهائى سفيد و صورتهائى خوش رنگ برخوردار بودند و بسيار مى خنديدند، و هر كسى از كنار آنها مى گذشت با انگشت به او اشاره مى كردند وى را مورد تمسخر قرار مى دادند.
آنگاه به گروهى از اوس و خزرج گذر كرد كه آنها نيز نشسته بودند و از بدنى لاغر و ضعيف و رنگى زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مى ورزيدند.
حضرت تعجب كرد و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت شوند، من امروز به مردمى گذشتم و صفات آنها را ذكر كرد و ادامه داد به عده اى ديگر از اوس و خزرج گذر كردم و آنها را نيز توصيف نمود و گفت : همه آنها افرادى مومن هستند، حال صفات مومن را برايم بيان فرما.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سر به زير انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: مومن بيست صفت دارد و اگر از اين صفات بر خوردار نباشد ايمانش كامل نيست . و آن ويژگيها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زكات ، اطعام مسكين ، دست كشيدن بر سر يتيم ، پاكيزگى لباس ، كمر بستن به عبادت خدا و ديگر اينكه وقتى سخن مى گويند راست مى گويند و هنگامى كه وعده مى دهند خلاف وعده نمى كنند، و اگر امين شمرده شوند خيانت نمى ورزند. زاهد شب و شير روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت مى كنند، همسايه آزار نيستند و همسايه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه مى روند و در تشييع جنازه شركت مى كنند. خداوند ما و شما را از متقين قرار دهد. (29)
دلدارى به ديگران  
در جنگ جمل امير المؤ منين عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را خواست و نيزه اى به او داد و فرمود: با اين نيزه به لشكر دشمن حمله كن .
محمد حنفيه نيزه را گرفت و حمله كرد اما عده اى از دشمن جلوى او را گرفتند و در نتيجه نتوانست پيشروى كند. وقتى به سوى پدر بازگشت امام حسن عليه السلام نيزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نيزه خويش ساخت و پيروزمندانه با نيزه خون آلود بسوى پدر بازگشت .
محمد حنفيه كه اين شجاعت را مشاهده كرد از شكست خود سرافكنده شد.
امام على عليه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پيامبر و تو فرزند على .
 فصل سوم : قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

next page 

قصه هاى زندگى اما على عليه السلام 
امام على عليه السلام
ارزش هر كس به كارهاى نيكى است كه انجام مى دهد. (18)
بدرقه ديگران  
امام على عليه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با يك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على عليه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام عليه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام عليه السلام : اين كمال حسن همراهى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و اين دستورى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پيامبر شما چنين دستورى داده است ؟
امام عليه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پيروى كرده است بخاطر همين رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گيرم كه پيرو دين تو باشم . آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (19)
انفاق  
ابوسعيد خدرى گويد: نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم و جنازه اى را آوردند تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر آن نماز گذارد وقتى جنازه را بر زمين گذاردند حضرت سوال كردآيا اين جنازه بدهكارى دارد؟
اصحاب جواب دادند: آرى دو درهم بدهكار است .
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذاريد.
امير المؤ منين عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا من بدهى او را ادا مى كنم .
آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر او نماز گذارد و سپس نزد امير المؤ منين عليه السلام آمد و گفت : خداوند به تو جزاى خير دهد و دين تو را ادا كند همان گونه كه دين برادرت را ادا كردى . (20)
مهمانى ساده  
حارث اعور كه از دوستداران امام على عليه السلام بود به خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا امير المؤ منين ! دوست دارم مرا مورد اكرام و عنايت خود قرار دهى و در منزل من ميهمان شوى و غذا بخورى .
امام عليه السلام فرمود: مى آيم بشرط آنكه خود را به تكلف و زحمت نيندازى .
حارث شرط امام عليه السلام را پذيرفت و آن حضرت به منزل او رفت .
ميزبان كه قول داده بود خود را به زحمت نيندازد مقدارى نان كه در منزل داشت براى حضرت آورد و امام شروع به خوردن كرد.
حارث با نشان دادن چند در همى كه با خود داشت عرض كرد: اگر به من اجازه دهى چيزى غير از نان هم براى شما خريدارى مى كنم .
امام عليه السلام فرمود: اين نان چيزى است كه در خانه تو بود و براى آوردن آن به زحمت نيفتادى . (و من با تو شرط كردم كه براى خود را به زحمت و تكلف نيندازى ). (21)
بخشش مشروط  
امام على عليه السلام از بازار خرما فروشان مى گذشت كه ديد كنيزى گريه مى كند. از او پرسيد چرا گريه مى كنى ؟
عرض كرد: مولاى من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم . وقتى خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت : خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمى پذيرد از اين رو نگرانم .
امام على عليه السلام به فروشنده فرمود: اى بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد .
خرما فروش مه امام عليه السلام را نمى شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتى به آن حضرت زد .
مردم گفتند: اين اميرالمومنين است .
فروشنده شد متاثر و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
آنگاه كفت : يااميرالمومنين از من راضى شو.
حضرت فرمود: راضى نمى شوم مگر اينكه خود را اصلاح كنى و حقوق مردم را بپردازى . (22)
هدف از رياست  
وقتى امير المومنين عليه السلام عازم بصره گرديد تا بيعت شكنان جنگ جمل را سركوب كند در بين راه در ربذه فرود آمد در اين هنگام آخرين گروه حج در زبده اجتماع كردند تا سخنان امام عليه السلام را استماع كنند.
ابن عباس گويد: من به خدمت امام عليه السلام رسيدم و ديدم كفش خود را وصله مى كند.
عرض كردم : رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نيازمندتر از اصلاح اين كفش هستيم .
اما حضرت جوابى نداد تا از و صله كردن خود فارغ گرديد. سپس هر دو لنگه كفش را كنار يكديگر قرار داد و فرمود: اينها را قيمت كن عرض كردم : اينها ارزشى ندارد.
فرمود: هر چه مى ارزند.
عرض كردم : كمتر از يك درهم ارزش دارند.
فرمود: واللّه لهما احب الى من امركم هذا الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا به خدا سوگند اين دو لنگه كفش را زيارت بر شما بيشتر دوست دارم مگر اينكه حقى را به پا دارم ياطلبى را دور سازم . (23)
الگوى كارگزاران  
روزى عقيل به محضر برادرش امير المومنين عليه السلام حاضر شد و به امام حسن عليه السلام عرض كردم : عمويت را بپوشان .
امام حسن عليه السلام پيراهن و عبائى را كه داشت به او داد. وقتى شب شد و شام شام آوردند، غذاى حاضر در سفره نان و نمك بود.
فقيل گفت : غير از آنچه مى بينم نيست ؟
امام عليه السلام فرمود: مگر اينها نعمتهاى الهى نيست و شكر فراوان براى خداست .
عقيل كه براى دريافت كمكهاى مالى به خدمت برادر رسيده بود عرض كردم : پولى به من ده تا قرضم را ادا كنم و زود مرخص و آزاد كن تا از نزد تو بروم .
امام عليه السلام فرمود: قرض تو چه اندازه است ؟
عقيل : صدهزار درهم .
امام عليه السلام : نه واللّه من اين اندازه ندارم كه قرض تو را ادا كنم اما صبر كن تا حقوق (ماهيانه ام ) پرداخت پرداخت شد بيشتر آن را به تو خواهم داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو مى دادم .
عقيل گفت : بيت المال در دست توست و به من وعده مى دهى كه در آينده حقوق خود را به من خواهى داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است ؟ اگر همه آن را هم به من دهى چيزى نخواهد بود.
امام عليه السلام : من و تو جز به عنوان يك مسلمان نخواهيم بود حضرت و برادرش عقيل بر بالاى قصر حكومتى كه مشرف بر گاو صندوقهاى بازاريان بود صحبت مى كردند كه امام عليه السلام به او فرمود: اگر حرف مرا نمى پذيرى و بر موضع خود را دارى برو و قفل بعضى از اين گاو صندوقها را بشكن و آنچه مى خواهى بردار.
عقيل : چه چيزى در اين گاو صندوقهاست ؟
امام عليه السلام : اموال تجار.
عقيل : بروم قفل ضصندوقهاى كسانى كه را اموال خود را در آن گذارند و توكل بر خدا كرده اند را بشكنم ؟ امام عليه السلام : تو به دستور مى دهى مه بيت المال مسلمين را باز كنم و اموال آنها را به تو بدهم ؟
مسلمانانى كه تو با توكل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر مى خواهى شمشيرهايمان را برداريم و به حيره برويم در آنجا تجار پولدارى هستند به سراغ آنها برويم و مالشان را بگيريم .
عقيل : دزدى كنيم ؟
امام عليه السلام : از يك نفر بدزدى بهتر از اين است كه از همه مسلمانان بدزدى ! (24)
كمك به فاميل  
وقتى اميرالمومنين عليه السلام بسوى بصره حركت مى كرد در ميان راه در ربذه فرود آمد. مردى از قبيله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض كرد: يااميرالمومنين ! من از قبيله خود غرامتى را به عهده گرفتم اما از عده اى از آنها كه تقاضاى كمك مى كنم از فقر و تنگدستى سخن مى گويند.
اى امير مومنان ! به آنها امر فرما كه كمك كنند آنها را وادار به يارى من نما.
حضرت فرمود: آنها كجا هستند؟
عرض كرد: گروهى از آنها هستند كه مشاهده مى كنى . حضرت مركب خود را بسرعت بسوى آنها رسيد و سلام كرد، سپس پرسيد چرا فاميل خود را يارى نمى كنيد؟
آنها نيز او شكايت كردند.
عليه السلام فرمود: هر كس بايد با فاميل خود پيوند داشته باشد. اقوام به كمك و يارى رساندن به يكديگر سزاورترند تا اگر مشكلى براى هر يك از اقوام آنها پيش آمد و وضع آنها ناگوار شد به يكديگر يارى دهند كه كمك كاران و كسانى كه پيوند فاميلى را حفظ مى كنند از اجر الهى برخوردارند و آنها كه قطع رابطه كرده به يكديگر پشت مى كنند سنگين بارند. آنگاه مركب خود را حركت داد. (25)
انفاق  
امام على عليه السلام شبى تا صبح نخلستان شخصى را آبيارى كرد و در برابر، مقدارى جو دريافت نمود. وقتى جوها را به منزل برد يك سوم آن را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسكينى آمد و در خواست كمك كرد و آنها غذا را به او دادند.
ديگر جوها را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند، در اين هنگام نيز يتيمى آمد و از آنان كمك در خواست . آنها هم غذاى تهيه شده را به او دادند و از يك سوم باقيمانده غذائى مهيا كردند پس از آماده شدن غذا اسيرى آمد و در خواست كمك كرد و آنها نيز غذاى خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خداى تعالى كه ازنيت پاك آنان آگاه بود و مى دانست بخاطر خدا چنين انفاقى كرده اند و به پاداش الهى اميد دارند ضمن آيه اى از آنها تجليل كرد و به آنها احسان نمود و پاداش بزرگ آخرتى داد و درباره آنها فرمود:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
و براى محبت به خدا به مسكين و يتيم و اسير غذا مى دهند. (26)
شيعه واقعى  
شخصى به امير المؤ منين عليه السلام گفت : فلانى بسيار گناه مى كند اما در عين حال از شيعيان شماست .
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: يك يا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد. اگر بسيار گناه مى كند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست يك دورغ گفتى زيرا او دوستدار ما است نه شيعه ما. در حالى كه تو گفتى او شيعه ماست . (شيعه كه اهل گناه نيست ). (27)
دادرسى مظلومان  
سعد بن قيس همدانى گويد: در زمان خلافت امير المؤ منين عليه السلام روزى او را در كنار ديوارى ديدم . عرض كردم : اى امير مومنان چرا در اين هنگام (كه هوا گرم و زمان استراحت است 9 بيرون آمدى ؟
حضرت فرمود: بيرون نيامدم مگر اينكه مظلومى را يارى دهم يا به فرياد داد خواهى رسيدگى كنم در اين هنگام بود كه زنى به سوى او آمد كه ترس و وحشت او راگرفته بود و نمى دانست به كجا مراجعه كند. نزد امام عليه السلام ايستاد و گفت : اى امير مؤ منان ! همسرم به من ستم و تعدى كرده و قسم ياد كرده است كه مرا كتك زند. شما با من بيا و ما را صلح ده .
حضرت سرش را پائين انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: نه و اللّه مى روم تا اينكه مظلوم حقش را با صراحت و قاطعيت بگيرد. منزلت كجاست ؟
آن زن گفت : فلان جاست .
امام عليه السلام با او حركت كرد تا به منزلش رسيدند. زن گفت : اينجا خانه ماست .
حضرت كنار درب منزل ايستاد و بر اهل خانه سلام كرد. در اين هنگام جوانى كه پيراهن بلند و رنگارنگ پوشيده بود از خانه بيرون آمد.
امام عليه السلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پيشه كن ، تو همسر خودت را ترسانده اى ؟
جوان گفت : مسائل خانوادگى ما چه ربطى به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش مى كشم .
امام عليه السلام همواره شمشير خود را به همراه داشت . در اين هنگام كه جوان گستاخى كرد ضربه شمشير حضرت را احساس كرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهى از منكر مى كنم و تو رد مى كنى ؟ همين آلان توبه كن و گرنه تو را خواهم كشت .
مردم به خدمت حضرت رسيدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان جسور كه طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض كرد: يا امير المؤ منين ! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمين خواهم شد تا همسرم پا بر روى من گذارد.
در اينجا بود كه امام عليه السلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر دارى كند و با خود اين آيه را تلاوت مى كرد:
لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس .
خير در سخنان آنان نيست مگر كسى كه امر به صدقه يا كار خيرى كند يا بين مردم را اصلاح نمايد.
حمد خدائى را كه بوسيله من بين زن و مردى را اصلاح كرد. (28)
صفات مومن  
روزى امير المؤ منين عليه السلام از كنار عده اى از قريش كه نشسته بودند مى گذشت . آنها از لباسهائى سفيد و صورتهائى خوش رنگ برخوردار بودند و بسيار مى خنديدند، و هر كسى از كنار آنها مى گذشت با انگشت به او اشاره مى كردند وى را مورد تمسخر قرار مى دادند.
آنگاه به گروهى از اوس و خزرج گذر كرد كه آنها نيز نشسته بودند و از بدنى لاغر و ضعيف و رنگى زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مى ورزيدند.
حضرت تعجب كرد و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت شوند، من امروز به مردمى گذشتم و صفات آنها را ذكر كرد و ادامه داد به عده اى ديگر از اوس و خزرج گذر كردم و آنها را نيز توصيف نمود و گفت : همه آنها افرادى مومن هستند، حال صفات مومن را برايم بيان فرما.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سر به زير انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: مومن بيست صفت دارد و اگر از اين صفات بر خوردار نباشد ايمانش كامل نيست . و آن ويژگيها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زكات ، اطعام مسكين ، دست كشيدن بر سر يتيم ، پاكيزگى لباس ، كمر بستن به عبادت خدا و ديگر اينكه وقتى سخن مى گويند راست مى گويند و هنگامى كه وعده مى دهند خلاف وعده نمى كنند، و اگر امين شمرده شوند خيانت نمى ورزند. زاهد شب و شير روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت مى كنند، همسايه آزار نيستند و همسايه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه مى روند و در تشييع جنازه شركت مى كنند. خداوند ما و شما را از متقين قرار دهد. (29)
دلدارى به ديگران  
در جنگ جمل امير المؤ منين عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را خواست و نيزه اى به او داد و فرمود: با اين نيزه به لشكر دشمن حمله كن .
محمد حنفيه نيزه را گرفت و حمله كرد اما عده اى از دشمن جلوى او را گرفتند و در نتيجه نتوانست پيشروى كند. وقتى به سوى پدر بازگشت امام حسن عليه السلام نيزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نيزه خويش ساخت و پيروزمندانه با نيزه خون آلود بسوى پدر بازگشت .
محمد حنفيه كه اين شجاعت را مشاهده كرد از شكست خود سرافكنده شد.
امام على عليه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پيامبر و تو فرزند على .
 فصل سوم : قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

next page 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران