عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سبكبالان عاشق - كرامات شهدا
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394
 

فرمانده حجاج

 

 

 

 

 

شهید مهدی زین‌الدین به نماز اول وقت بسیار اهمیت می‌داد. پس از شهادتش یکی از برادران در عالم رؤیا دید که آقا مهدی مشغول زیارت خانه ی خداست. عدّه‌ای هم به دنبالش بودند. پرسیده بود: «شما این جا چکار دارید؟» گفته بود: «به خاطر آن نمازهای اوّل وقت که خوانده‌ام در این جا فرماندهی این ها را به من واگذار کرده‌اند.»

راوی:محمد میرجانی

 

 

 حق همسایه

قرار بود در نزدیکی منزل ماپنج شهید گمنام را به خاک بسپارند.من یکی از مخالفین دفن شهدا بودم!با اینکه به شهدا ارادت داشتم اما حس میکردم منزل ما در کنار قبرستاان قرار خواهد گرفت در نتیجه ارزش مالی خود را از دست خواهد داد لذا پیگیری کردم که شهدا در جایی دیگر دفن شونداما پیگیری من عملی نشد!پنج شهید گمنام در کنار منزل ما در شهرک واوان در اطراف تهران به خاک سپرده شدند.من هم بسیار ناراحت!فشار روانی وناراحتی من بیشتر بخاطر پسرم بود .پسر ۱۲ساله من مدتها بود که از ناحیه استخوان پا دچار مشکل بود به طوری که قادر به راه رفتن نبود .بعد از دفن شهدا بیشتر ناراحت بودم وبه کسانی که در کنار مزار شهدا بودند به چشم حقارت می نگریستم ...

 

 تا اینکه یک شب در عالم خواب دیدم جوانی خوش سیما نزدیک من آمد .چهره بسیجیان زمان جنگ را داشت .ایشان جلو آمد .سلام کرد .وگفت:ما حق همسایگی را خوب ادا می کنیم !اگرچه نمی خواستی ما درکنار منزل شما دفن شویم اما حالا که همسایه شدیم حق گردن ما دارید!بعد در مورد فرزند مریضم صحبت کردوگفت:برای شفای پسرت روبه قبله بایست وسه مرتبه باتوجه بگو الحمدالله !در همین حال هیجان زده از خواب پریدم روبه قبله ایستادم باتوجه وحضور قلب سه بار گفتم :الحمدالله بعد هم نماز خواندم وخوابیدم.صبح پسرم مرا از خواب بیدار کرد !به راحتی راه می رفت !انگار تاکنون هیچ مشکلی نداشته ،بیماری پسرم به طور کامل برطرف شده بود .این عنایت خدابود که ما همسایگان به این خوبی پیدا کردیم.

راوی:یکی از خادمان شهدا

منبع:سایت خمول (بنیاد حفظ آثار)

 

 

سیزده موذن

آخرین روزهای سال 72بود.بچه های تفحص همه به دنبال پیکر های مطهر شهدا بودند.مدتی بودکه در منطقه خیبر(طلائیه)به عنوان خادم الشهدا انتخاب شدیم.با دل وجان به دنبال پاره های دل این ملت بودیم .قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی نظرمان را جلب کرد:با وضووارد شوید این خاک آغشته به خون شهیدان است .این جمله کلی حرف داشت .همه ایستادیم نزدیک ظهربود بچه ها با آب کمی که همراهشان بود وضو گرفتند .

 

 ناگهان صدای اذان آن هم به صورت دسته جمعی به گوشمان رسید !به ساعت نگاه کردم وقت اذان نبود!همه این صدا را می شنیدند هر لحظه بر تعجب ما افزوده میشد .یعنی چه حکمتی در این اذان بی وقف ودسته جمعی وجود دارد!!نوای اذان بسیار زیبا ودلنشین بود این  صدا ازمیان نیزارها می آمد با بچه ها به سوی نیزارها حرکت کردیم این منطقه قبلا محل عبور قایق ها بود هرچه جلوتر میرفتیم صدا زیباتر میشد اما هر چه گشتیم اثری از م‍‍وذنین نبود محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتیم در میان نیزارها قایقی را دیدیم قایق را به سختی از لابه لای نی ها بیرون کشیدیم .آنچه می دیدیم بسیار عجیب وباورنکردنی بود .ما موذنین نا آشنا پیدا کردیم .درون قایق شکسته پراز پیکرهای شهدا بود آنها سال های سال در میان نیزارها وجود داشتند .پیکرمطهرسیزده شهیدداخل قایق بود.آنها را یکی یکی خارج کردیم عجیب تر اینکه همه آنها شهدا گمنام بودند .

 

راوی :شهید علیرضا غلامی مسئول تفحص لشگر امام حسین ع

منبع:کتاب کرامات شهدا ص 30

 

 72شهید به یاری ولایت

تیر ماه 1378 بود، سردار باقرزاده اکیپ های تفحص را جمع کرد و گفت: «مردم تماس می گیرند و درخواست   می کنند مراسم تشییع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند.» سردار گفت:«بروید در مناطق به شهدا التماس کنید و بگویید شما همگی فدایی ولایت هستید. اگر صلاح می دانیدبه یاری رهبرتان برخیزید.» چند روز گذشت. یک روز صبح به محور عملیاتی بدر و خیبررسیدیم. برای رفع تکلیف، همان جملات سردار را گفتم. ناهار را که خوردیم، برگشتیم به اهواز.همان روز در شلمچه تعدادی شهید پیدا شد. چند ساعتی بیشتر در پادگان نبودم که گفتند از هور تماس گرفتند که شهیدی پیدا شده است.

چند روز گذشت و از شرهانی و فکه، نیز هر روز خبرهای خوشی می رسید. شب بود،

 مشغول خوردن شام بودیم که سردار تماس گرفت: «چه خبر؟» گفتم: «شهدا خودشان را رساندند.

 درهای رحمت خدا باز شد.» گفت: «فردا صبح، شهدا را به تهران بفرست.» از تعداد شهدا پرسید،

 گفتم: «هنوز شمارش نکرده ام.» و همین طور که گوشی را با کتفم نگه داشته بودم، شروع کردم

 به شمردن: «16 تا فکه؛ 18 تا شرهانی و.....که در مجموع 72 شهید هستند.»

سردار گفت: الله اکبر! روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستادند.»  سعی کردم به بهانه ای معطل کنم

تا تعداد شهدا بیشتر شود، اما نشد.

منبع:آسمان مال آنهاست ص۵۰

 

 

 

 حراست از انقلاب

 

 

 

 

بعد از شهادت [سردار] شهید [سید هاشم] ساجدی ، مشکلات زیادی در ستاد نجف پیدا کردیم. چند ماهی به مرخصی نرفتم ، به منزل تلفن زدم ، همسرم ناراحت بود که بچه ها مریضند ومشکلات زیاد است.گفتم: موقعیت به گونه ای نیست که بتوانم به مرخصی بیایم. بعد از دو روز ، همسرم به قرارگاه نجف زنگ زد و گفت: « می خواهم عذر خواهی کنم ، دیشب شهید ساجدی را خواب دیدم که به منزل ما آمد. برایشان میوه آوردم و شکایت کردم که بچه ها مریضند و آقای نبی زاده؛ شوهرم، رسیدگی نمی کنند.»

 

شهید ساجدی گفت: « صبر کنید ، جنگ تمام می شود ، رزمنده ها زود برمی گردند ،  همه ی ما باید تلاش کنیم برای حراست از انقلاب اسلامی.»  من متوجه شدم که روح ایشان ناظر بر اعمال ماست. 

منبع: «  ستاره ها / ص 61 / راوی : نبی زاده».

 

روی سرخ

می دانستم [سردار شهید محمد ناصر] ناصری قرار است به افغانستان برود. شب در خانه نشسته بودم و روزنامه را ورق می زدم که تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم ، با همان لحن همیشگی گفـت:

« سلام، چطوری؟ دارم می رم، همین فردا پس فردا. این روزها مشغول خواندن غزل خداحافظی هستم. با خیلی ها خداحافظی کرده ام. امروز رفته بودم بهشت رضا- علیه السلام- با شهید کاوه خداحافظی کردم. آخر نمی شد بدون خداحافظی با او، به این سفر رفت. جایت خالی! کلی با محمود آقا حرف و حدیث کردیم. از آن جا رفتم دیدن پدر شهید کاوه و باهاش خداحافظی کردم. از پیرمرد خواهش کردم برایم دعا کند که در این سفر شهید بشوم. و بعد رفتم دیدن آقا بزرگ ، خداحافظی کردم و از او هم خواهش کردم از خدا بخواهد من شهید شوم.»

گفتم: «ناصرجان! این حرف ها چیه که می زنی؟ ما هنوز تو را لازم دارم ، شما باید زنده باشید و صد تا کردستان دیگه رو هم فتح کنی.» از پشت تلفن آهی کشید وگفت: « تو سومین کسی هستی که ازت خواهش می کنم ، دعا کن خدا مرا بیامرزد ، با روی سرخ بپذیرد. رئیس ! تو پیش خدا آبرو داری ، من از تو خواهش می کنم ... دعا کن شهادت نصیبم شود.

 

منبع:ستاره ها / ص 52 / راوی : احمد مسعودی».

 

 

اسمی برکف پا

 

  در عملیات خیبر، ما ، عقبه ی لشکرامام حسین - علیه السلام- بودیم . فردای روزی که قرار بود به خط اعزام بشویم یکی از برادران به نام اصغر قربانی به بچه‌ها گفت: « من یقیناً فردا شهید می‌شوم و برای این که جنازه‌ام روی زمین نماند و به دست خانواده‌ام برسد می‌خواهم اسمم را کف پایم بنویسم. بعد، دوستی از میان جمع داوطلب شد و با ماژیک سبز رنگ کف پای او نوشت: « شهید علی اصغر قربانی .» همان هم شد.

   بعد از این که به خط مقدم رفتیم، به محض پیاده‌شدن از نفربر زرهی ترکش به سرش خورد و بلافاصله شهید شد.                                                                        

 

 

 

بازوی متبرک

 

 

 

 

 

نزدیک شروع عملیات، سید محسن حسنی قصد رفتن به رودخانه را کرد تا غسل شهادت کند . مانع او شدم . در حالی که چشمانش از شادی می‌درخشید، گفت: «خواب امام حسین را دیدم که سوار بر مرکب از دور به طرف مهران می‌آمدند وقتی به مقرمان رسیدند پیاده شده و بازوی تک‌تک بچه‌های گردان را بوسیدند و بعد به طرف من آمده، مرا در آغوش کشیده و بازوی من را هم بوسیدند و دست مبارکشان را به طرف من آورده و مهری در دستم قرار داده و فرمودند: « محسن جان! به پاداش شرکت در آزادسازی مهران این تربت را به تو می‌دهم .»

در حین عملیات ذکر اباعبدالله- علیه السلام- را بر لب داشت و اشک می‌ریخت که ناگهان با انفجار یک خمپاره ترکشی بوسه بر جای بوسه مولایش حسین- علیه السلام- زد.

 

 

 

 

 مسافر کربلا

 

 

 

 

 

چهار ساله بود ، مریضی سختی گرفت . پزشکان جوابش کردند . گفتند : این بچه زنده نمی ماند !  پدرش او را نذر آقا  اباالفضل (ع) کرد . به نیت آقا به فقرا غذا می داد . تا اینکه به طرز معجزه آسایی  این فرزند شفا یافت !هر چه بزرگتر میشد ارادت قلبی این پسر به قمر بنی هاشم بیشتر میشد . تاریخ تولد شناسنامه را تغییر داد و به جبهه رفت !در جبهه انقدر شجاعت از خود نشان داد که مسئول دسته گروهان اباالفضل (ع) از لشگر امام حسین (ع) شد . خوشحال بود که به عاشقان اربابش خدمت می کند .علیرضا کریمی شانزده سال بیشتر نداشت .آخرین باری که به جبهه می رفت گفت : راه کربلا که باز شد .

بر می گردم !شانزده سال بعد پیکرش بازگشت . همان روزی که اولین کاروان به طور رسمی به سوی کربلا می رفت !!!آمدهبود به خواب مسئول تفحص ، گفته بود :زمانشرسیده که من برگردم !!! محل حضورپیکرش را گفته بود !!عجیب بود .

پیکرش به شهردیگری منتقل شد . مدتی بعد او را آوردند ، روزی که تشییع شد روز تاســوعا بود . روز اباالـــفضل(ع)در پایان آخرین نامه اش برای من و شما نوشته بود : به امید دیدار در کربلا_ برادر شما علیرضا .حالا هرکس مشکلی برای سفر کربلا داره به سراغ علیرضا میره ...

راوی :مادر شهید

منبع:کتاب مسافر کربلا

 

 شفای عباس به دست حضرت عباس علیه السلام

 

 

 

 

اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۲ عباس هنوز نوزادی چند ماهه بود که به بیماری سختی مبتلا شد. پس از مراجعه به چند دکتر او را در بیمارستان بستری کردیم. حالش طوری بود که اصلاً به هوش نبود ، تنها یک لحظه هنگامی که پدرش بالای سرش بود چشمانش را باز کرده و دوباره از هوش رفت که بسیار ناراحت شده، سروصدا کردم! آخر او با بچه های دیگرم فرق داشت.قبل از اینکه او را باردار شوم در عالم خواب دیده بودم که آقایی گفت: این فرزند شما پسر است و نامش عباس است، یاد آوری این خاطرات، در آن لحظه مرا بی تاب می کرد ، همه دکترها مرا دلداری می دادند و می گفتند: این بچه خوب می شود و بزرگتر که شد دکتر می شود. اما طولی نکشید که عباس دچار خونریزی پوستی شد ، دلم شکست و بدون هیچ اعتمادی به دکترها به امامزاده سید نصرالدین بازار که علمای بزرگی نیز در آنجا آرامیده اند رفتم، به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل شدم وقتی به منزل بازگشتم از بیمارستان تماس گرفتند تا پدرش برای عباس دارو ببرد. من هم هر لحظه منتظر خبر بودم وقتی آقا نصیر(پدر عباس) به خانه آمد با رویی گشاده گفت: عباس خوب شده ، می گویند دیشب شفا پیدا کرده است.

دکتری هم از آمریکا آمده بود و پس از معاینه اذعان داشت که او هیچ دردی ندارد و وضعیتش فرق کرده است. پنج ماه مراقب او بودم ولی دراین چند ماه حتی تب هم نکرد با اینکه دکتر خواسته بود تا ۱۶ سالگی تحت نظر باشد و کوچکترین خراشی هم به بدنش وارد نشود ولی در ۱۳ سالگی روانه جبهه شد او به کرامت آقا ابوالفضل العباس علیه السلام بهبودی کامل یافته بود.

 

راوی : مادر شهید عباس صابری

منبع: پایگاه شیعه ها

قرآن سالم

 

 

 

 

 

سردار شریفی: شهید علم الهدی همیشه قرآنی همراهش بود که حتی در جنگ هنگامی که کمی وقت پیدا می‌کرد، قرائت می‌نمود. وقتی جنازه ی شهید علم الهدی پیدا شد، مثل جنازه ی مولایش ؛ امام حسین- علیه السلام- طوری تانک بر جسد او و یارانش رانده شده بود که آرپی‌جی که همراهش بود پرس شده بود. و جسد وی طوری پودر شده بود که استخوانی هم نمانده بود، به جز آن قرآن.

امام خمینی قدس سره: «او (شهید علم الهدی) به جوار خدای متعال رفت که از مکه بالاتر است.»

حضرت امام خامنه‌ای دام ظله: «وقتی که خبر شهادت سید حسین علم الهدی را شنیدم، اوّل چیزی که به ذهنم آمد، شهادت حافظان قرآن در صدر اسلام بود.»

 

منبع: سایت ماندگاران

 

بهشت را آماده کرده اند!

 

 

 

 

در بیت امام، مهدی را دیدم وگفتم: آقامهدی! خواب های خوشی برایت دیده اند... مثل این که شما هم .. بله...

تبسمی کرد و با تعجب پرسید: چه خبر شده است؟ گفتم: همه ی خبرها که پیش شماست. یکی از فرماندهان گردان که یک ماه پیش خواب دیده بود در بهشت منزلی زیبا می سازند، پرسیده بود: این خانه را برای چه کسی آماده می کنید؟ گفتند: قرار است شخصی به جمع بهشتیان بپیوندد. باز پرسیده بود: او کیست؟ بعد سکوت کردم.

 مهدی مشتاقانه سر تکان داد و گفت: خوب... ادامه بده. گفتم: پاسخ دادند قرار است مهدی باکری به این جا بیاید. خلاصه آقا ملائکه را خیلی به زحمت انداختی. سرش را پایین انداخت و رنگ رخسارش به سرخی گرایید و به آرامی گفت: بنده ی خدا! با این کارهایی که ما انجام می دهیم مگر بسیجی ها اجازه می دهند که به بهشت برویم! جلو در بهشت می ایستند و راهمان نمی دهند. سپس به فکر فرو رفت و از من دور شد. دیگر مطمئن بودم که مهدی آخرین روزهای فراق از یار را سپری می کند.

«سررسید یاد یاران 1388»

 

 روضه خوانی با ریش تراشیده و کروات!

شهید اندرز گو

 

 

 

 

 

از اوایل کودکی تا نوجوانی و جوانى، همیشه در هیأت و مسجد حضور می یافت و علاقه ی خاصی هم به اهل بیت داشت؛ خودش هم گهگاهی مداحی می کرد. از وقتی که با هم ازدواج کردیم، دائم منبر می رفت و در حین منبر، مداحی نیز داشت؛ اما خود من به جز دو یا سه بار بیشتر پای روضه ی او نبوده ام؛ اما خبر دارم که روضه های سوزناکی می خوانده به خصوص در باره ی حضرت علی اکبر امام حسین(ع) روضه هایی می خوانده که من هنوز هم در هیچ جا مانند آن روضه را نشنیده ام.

زمانی بود که متواری بودیم، منزلی در مشهد گرفته بودیم که یک اتاق داشت. به خاطر دارم که صاحبخانه، مجلس روضه خوانی داشت و دو تا از مداح های مجلس نیامده بودند؛ شهید اندرزگو گفت: حالا که روضه خوان تان نیامده، خود من برای شما روضه می خوانم.در آن زمان به علت این که در حال فرار بودیم«سید» تغییر قیافه داده بود ریش هایش را از ته تراشیده بود و کراوات هم زده بود!! در آن مجلس روضه با همان شکل و قیافه، شروع کرد به مداحی و خانم صاحبخانه باور نمی کرد که آدمی با این وضع و حال، اینقدر خوب بتواند مداحی کند. روضه ی آن روز روضه ی حضرت علی اکبر(ع) بود، همان طور که گفتم تا به حال آن نحوه روضه را نشنیده بودم. جالب این که خودش هم در حین روضه خواندن مثل باران بهاری اشک می ریخت...

«ماهنامه خیمه- آبان 1382به نقل از همسر شهید اندرزگو»

 

درخواست شهادت

توی خواب داشت گریه می کرد، بلند وبا هق هق. حرف هم می زد. رفتم بالای سرش. کم کم فهمیدم دارد با حضرت صدیقه سلام الله علیها راز ونیاز می کند. اسم دوست های شهیدش را می بُرد. به سینه می زد و با ناله می گفت: «اونا همه رفتند مادرجان! پس کی نوبت من می شه؟»

سر وصداش هر لحظه بیشتر می شد. ترسیدم در وهمسایه را هم بیدار کند. چند بار اسمش را بلند گفتم تا از خواب پرید. صورتش خیس اشک بود. چند لحظه ای طول کشید تا به خودش آمد. گفت: «چرا بیدارم کردی؟»

گفتم: «شما آن قدر بلند گریه می کردی وحرف می زدی که صدات تا چند تا خونه اون ور تر هم می رفت.» مثل کسی که گنج بزرگی را از دست داده باشد، با ناله گفت: « من داشتم با خود بی بی درد دل می کردم؛ آخه چرا بیدارم کردی؟»

«ساکنان ملک اعظم2/ص85 به نقل از همسر شهید برونسی»

 

دسته ها : نكته ها

پنجم 1 13


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گرامات شهدا
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394
مهمان حضرت زهرا سلام الله علیها...
ارسال در تاریخ بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۲ توسط مرتضی

صبح یک روز گرم تابستانی، زیر سایه چادری در هفت تپه، مآمن «لشکر خط شکن 25 کربلا» لابه‌لای تپه ماهورها، تک و تنها نشسته بودم، «نورالله ملاح» را دیدم که با لبخندی از جنس سرور، به طرفم می‌آمد، سرش را از ته تراشیده بود. کنارم نشست.گفتم: پسر قشنگ شدی‌ها! عجبا چرا این روزها، بعضی از بچه‌ها موهاشون رو از ته می‌تراشند! نکنه خبرایی هست ما بی‌خبریم، عین حاجی واقعی‌ها شدی‌ها!... تقصیر که میگن همینه دیگه، نه؟ شهید ملاح دستش را روی شانه‌هایم کرد و با لبخندی غریبانه گفت: سید، بذار برات از خواب دیشب بگم. تو هم از اصحاب خواب دیشب من هستی...گفتم: من! این یعنی چی؟ خواب! حالا چه خوابی دیدی؟ پسر نکنه جرعة شهادت را تو خواب نوشیدی!گفت: برو بالاتر سید، اصلا یادت هست من همیشه بهت می‌گم که به شکل غریبانه‌ای شهید می‌شم،ولی دیشب به ظهور رسیدم. بشارتش را گرفتم. خندیم و گفتم: آره، تو از همین حالا سوت شهادتت رو بزن!گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینة گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشة چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)... حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود. بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم، این بشارت بود. سید جون! مدت‌هاست که منتظرش بودم، واقعیت اینه که تا منتظر نباشی، خونده نخواهی شد. باید آرزو کنی، تا آرزوهات سراغت بیان. بیدار كه شدم، وقت اذان بود. وضو گرفتم، فکر کردم که قرار است چند روز دیگه... اصلاً خبر که داری داریم میریم مهران؟ میدونی، انشالله من شهید می‌شم، بشارتش رو گرفتم، می‌دونم که به غریبانگی حضرت زهرا(س) به شکل غریبانه‌ای هم شهید خواهم شد... ان‌شالله. بغض گلویم را گرفت، تو حیرت ماندم. آره ما بر حقیم و این‌ها نشانة آن ظهور حقیقت مطلق است. بلند شدم، شهید ملاح را بغل کردم.گفت: تو شک داری؟ گفتم: بیا یک شرطی ببندیم، اگه جا موندم، شفاعتم کن.عصر روز پنجم از این واقعه، شانزدهم تیرماه شصت‌وپنج، سربندها که روی پیشانی رفت، به‌یاد ملاح افتادم، دور و برم را گشتم. آخه قدش بلندتر بود و تهِ ستون می‌ایستاد. رفتم نزدیکش و گفتم: هی مرد، قول و قرار ما رو که یادت هست؟لبخندی زد و گفت: سید، از همین حالا تو سوتت را بزن. طولی نکشید که با رمز یا اباعبدالله الحسین(ع)، وارد عملیات شدیم و چند روز بعد در حین آزادسازی مهران، نورالله ملاح، بر بلندای قلاویزان، با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند. در سحرگاه هفدهم تیرماه 65، نورالله مهمان حضرت زهرا(س) شد.

راوی:غلام علی نسا ئی

منبع:ماهنامه امتدادشماره 62،فروردین۹۰



اقتدا به زینب- سلام الله علیها-
ارسال در تاریخ سوم مرداد ۱۳۹۲ توسط مرتضی

در اوایل جنگ برای شناسایی به منطقه ی چنانه رفته بودیم. روزها استتار می کردیم وشب ها راه می رفتیم. ما در حقیقت میان نیروهای دشمن بودیم. خوراکی هم خیلی کم داشتیم. یک نفر هم طلبه با ما بود. بعد از سه شبانه روز خوراکی هایمان تمام شد.آب وغذا نداشتیم از ریشه ی گیاهان استفاده می کردیم. آن طلبه ای که با ما بود، بریده بود و عقب می ماند. یک روز گفت: « من دچار شک و تردیدم!».(سردار) شهید(عبدالحسین) برونسی گفت: «اگر من این حرف را بزنم اعتراضی نیست، اما تو که چند سال نان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را خورده ای چرا این حرف را می زنی؟»آن طلبه متاثر شد وگفت: « من باید خودم را بسازم». روزهای بعد دیدیم خیلی سرحال است. گفتم: چی شده؟ سرحال شدی؟ گفت: « نگفتم خودم را درست می کنم؟» گفتم: «چی شد؟» گفت: دیشب وقتی استتار کرده بودیم، دیدم آقایی بالای سرم ایستاده که صورتش آفتاب را منعکس می کرد. به من گفت: پاشو! مگر فرزند اسلام و شهید انقلاب به تو نگفت تو که نان امام زمان را خورده ای چرا باید تردید به خود راه دهی؟ سخن او حجت است!بلند شدم وگفتم: آقا! عاقبت ما چی می شود؟ فرمود: پیروزی با شماست و شکست با دشمن است؛ ولی اگر پیروزی واقعی را می خواهی برای فرج من دعا کنید. گفتم: آقا! شهید می شوم؟ فرمود: اگر بخواهی. گفتم: چگونه؟ گفت: تو در همین مسیر شناسایی،  شهید می شوی؛ به این نشانی که از سینه به بالا چیزی از بدنت باقی نمی ماند.

نشانه ی دیگر این که وقتی آمدی خواهر و مادرت برای زیارت به مشهد رفته بودند، به برونسی بگو جنازه ات را بیرد قم که آن ها منتظرند.دشمن متوجه حضور ما در منطقه شد و ما را به گلوله بست و ایشان از سینه به بالا چیزی از بدنش باقی نماند و من با شهید برونسی جنازه اش را به قم بردیم. در قم خواهرش آمد سر تابوت تا جنازه را ببیند، مانع شدیم.گفت: من دیشب خواب دیدم صدّام سر برادرم را بریده. من از زینب کمتر نیستم. من وقتی برادرم به جبهه رفت، مشهد بودم و او را ندیدم حالا باید او را ببینم.و واقعاً زینب وار برخورد کرد. سینه ی سوخته ی برادر را بوسید بعد بدن را بلند کرد و صدا زد: خدایا! این قربانی را از انقلاب اسلامی قبول کن!


منبع:« ستاره ها/ص


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهیدی که از محل قبر خودش خبر داد.
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394

 

شهیدی که از محل قبر خودش خبر داد.
ارسال در تاریخ پنجم مهر ۱۳۹۲ توسط مرتضی

يكي اومد نشست بغل دستم، گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟
گفتم: بفرماييد !
يه عكسي به من نشون داد، يه پسر مثلاً 19، 20 ساله اي بود، گفت: اين اسمش «عبدالمطلب اكبري» است، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود، در ضمن كر و لال هم بود، يه پسرعموش هم به نام «غلام رضا اكبري» شهيد شده بود. غلام رضا كه شهيد شد، عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست، بعد هي با اون زبون كر و لالي خودش، با ما حرف مي زد، ما هم مي گفتيم: چي مي گي بابا؟! محلش نمي ذاشتيم، مي گفت: عبدالمطلب هر چي سر و صدا كرد، هيچ كس محلش نذاشت ...
گفت: ديد ما نمي فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد، روش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم شوخيش گرفته.
مي گفت: ديد همه ما داريم مي خنديم، طفلك هيچي نگفت، سرش رو انداخت پائين، يه نگاهي به سنگ قبر كرد، با دست، پاكش كرد.


فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه اش رو آوردند، دقيقاً تو همون جايي كه با انگشت كشيده بود، خاكش كردند.

 وصيت نامه اش خيلي كوتاه بود، اين جوري نوشته بود:
  «بسم الله الرحمن الرحيم                     
يك عمر هرچي گفتم به من مي خنديدند. يك عمر هرچي مي خواستم به مردم محبت كنم، فكر كردند من آدم نيستم. مسخره ام كردند. يك عمر هرچي جدي گفتم، شوخي گرفتند. يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم. خيلي تنها بودم. يك عمر براي خودم مي چرخيدم. يك عمر ...
اما مردم! حالا كه ما رفتيم، بدونيد هر روز با آقام حرف مي زدم و آقا بهم مي گفت: تو شهيد مي شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد، اين رو هم گفتم، اما باور نكرديد!»

راوی:حجت الاسلام انجوي نژاد

منبع:هفته نامه صبح صادق،ش540،ص4



22


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چهار پیش گویی از شهید اندرزگو
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394
چهار پیشگویی شهید اندرزگو
ارسال در تاریخ بیستم بهمن ۱۳۸۶ توسط مرتضی

      آن روز ها ما یک تلویزیون کوچک داشتیم که الآن هم داریم، منتهی ماموران ساواک آن را شکسته اند. ولی به هر شکل آن را برای یادگاری نگه داشته ام.

یک روز شهید اندرزگو، اخبار ورود کارتر به ایران را تماشا می کرد، من هم کنار ایشان نشسته بودم، پرسیدم: « چرا این پهلوی را نمی کشی؟چرا هیچ اقدامی برای نابودی این آدم نمی کنی؟»

جواب داد: «من شش ماه تمام روی طرحی زحمت کشیدم ولی حاصل کار من لو رفت، برای همین نتوانستم پهلوی را از بین ببرم. حالا شش ماه دوم را شروع کرده ام و دارم کار می کنم. این پهلوی را یا با دست خودم از بین می برم یا با خون خودم.»

همان شب یک بار دیگر که تلویزیون همین خبر را پخش می کرد، شهید اندرزگو یک دفعه برگشت و به من گفت: «می بینی یک روز جمهوری اسلامی می شود، اوایل مردم مورد امتحان قرار می گیرند،آقای خمینی به ایران تشریف می آورند.»

پیش گویی هایی می کرد.

من امروز آن ها را به چشم می بینم، ولی آن روزها، این حرف ها را خیلی جدی نمی گرفتم. حتی یک بار هم گفتند: «آقایی به نام سید علی، رییس جمهور می شود.»

چون نام خودش هم سید علی بود، گفتم:« نکند خودت می خواهی رییس جمهور شوی!؟»

جواب داد: «نه، من آن موقع نیستم. مسئولیت خیلی سنگین است.»

 

«همسر شهید حجة الاسلام سید علی اندرزگو» «صبح صادق- ش338»




|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهید سید علی اندرزگو
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 13 اسفند 1394

سید علی اندرزگو

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
 
اندرزگو در چندین لباس مختلف

سید علی اندرزگو (۱۳۱۶ - ۱۳۵۷) از مبارزان مسلح مخالف حکومت پهلوی در خلال سال‌های ۱۳۴۲ - ۱۳۵۷ و عضو هیئت های موتلفه اسلامی بود که با گروه‌های مختلفی ارتباط داشت. وی از پرکارترین فعالان ضدرژیم شناخته می‌شود.

محتویاتنوجوانی

وی در شامگاه هیجدهم رمضان سال ۱۳۱۶ ه. ش (۱۳۵۷ه. ق) به دنیا آمد. پدرش سید اسدالله، شغل بنایی داشت و سپس به خرده فروشی در میدان شوش تهران روی آورد.[۱] وی پس از گذران دوره ابتدائی، به سبب مشکلات مالی خانواده تحصیلش را رها کرد و در یک کارگاه نجاری مشغول شد. در همین زمان پس از کار روزانه تا ساعتی از شب به تحصیل دروس فقه و اصول در مسجد هرندی می‌پرداخت. اندرزگو در نوجوانی با شخصیت نواب صفوی و تشکیلات فدائیان اسلام آشنا شده بود و تا حد زیادی متاثر از آن بود.

ازدواج

در اوایل سال ۱۳۴۳، در حالی که ۲۷ سال سن داشت، با معرفی مهدی عراقی، برای خواستگاری به منزل حاج رضا خواجه محمد علی رفت و دختر او را خواستگاری کرد، اما این وصلت، چند ماهی بیشتر طول نکشید و بعد از قتل حسنعلی منصور، فشار روی وی و همسر و خانواده همسرش زیاد شد و بارها آنها را به بازجویی کشاندند و لذا این زندگی نوپا، دیری نپایید.

وی مدت هفت سال سرگردان و بدون خانواده بود تا سرانجام با وساطت حجت‌الاسلام موسوی، امام جماعت مسجد چیذر و حجت‌الاسلام سید علی اصغر هاشمی، سرپرست حوزه علمیه چیذر و با نام مستعار شیخ عباس تهرانی، به خواستگاری دختر آقای عزت الله سیل سه پور رفت. حاصل این ازدواج چهار پسر به نام‌های سید مهدی، سید محمود، سید محسن و سید مرتضی بود.[۲]

قیام ۱۵ خرداد

در جریان واقعه قیام ۱۵ خرداد از فعالان و از عاملان تظاهرات بود که همان شب با اهدای کتابی از سوی آیت الله خمینی مورد تقدیر واقع شد. پس از این واقعه، وی دستگیر شد و تحت شکنجه‌های سختی از سوی ساواک قرار گرفت. اما ساواک نتوانست اطلاعی مفید از وی به دست آورد. پس از مدتی اندرزگو از زندان آزاد شد و به شاخهٔ نظامی جمعیت هیئتهای مؤتلفه اسلامی پیوست.

ترور حسنعلی منصور

پس از پیوستن وی به شاخهٔ نظامی جمعیت هیئتهای مؤتلفه اسلامی، این گروه تصمیم گرفت تا نخست وزیر وقت، حسنعلی منصور را ترور کند. اندرزگو وظیفهٔ کند کردن اتومبیل حامل نخست وزیر را بر عهده گرفت و پس از آنکه محمد بخارایی، از اعضای هیات‌های موتلفه اسلامی،[۳] گلوله‌ای به گلوی نخست وزیر شلیک کرد، او نیز گلولهٔ دیگری به او زد و از مهلکه گریخت. در پی این اقدام، ساواک به جستجوی وی و دیگر عاملان پرداخت. اما نتوانست اندرزگو را بیابد. لذا وی را به طور غیابی در دادگاه محاکمه و به اعدام محکوم کرد.[۴]

فرار به عراق

مدتی پس از محاکمهٔ غیابی اندرزگو، ساواک موفق شد او را ردیابی کند. اما او از دست ساواک فرار کرده و به عراق گریخت. او در عراق، هر از چند گاهی به دیدار آیت الله خمینی می‌رفت. اندرزگو در سال ۱۳۴۵ به ایران بازگشت.

سکونت در تهران، قم و مشهد

بعد از بازگشت به ایران، چون ساواک به دنبال وی بود، او مدام محل سکونت خود را تغییر می‌داد. او در در این سال‌ها در شهرهای مختلفی از جمله، تهران (محلهٔ چیذر) و قم سکونت کرد. در این سال‌ها، او به حمایت مالی و تهیه کردن اسلحه برای گروه‌های مخالف هم خط خود می‌پرداخت.

فرار به افغانستان

پس از این که ساواک موفق به پیدا کردن محل سکونتش در قم شد، وی به مشهد گریخت و از طریق یکی از دوستانش از طریق زابل و زاهدان به افغانستان گریخت. پس از مدت کوتاهی، اندرزگو دوباره به مشهد بازگشت و فعالیت‌های خود را از سر گرفت.

رفتن به سوریه و لبنان

پس از بازگشت به ایران، وی مدتی به سوریه و لبنان رفت و دوره‌های نظامی دید. او در لبنان با نمایندهٔ آیت الله خمینی در سازمان الفتح تماس گرفت و در آنجا، دوره‌های نظامی دید و طرز استفاده از سلاحهای سنگین را فرا گرفت.

تصمیم برای ترور محمد رضا پهلوی

او پس از بازگشت به ایران، طی یک برنامه ۶ ماهه، رفت‌وآمدهای‌های محمد رضا پهلوی را به کمکی شخصی در کاخ سلطنتی، زیر نظر داشت. وی قصد داشت که با وارد کردن مواد منفجره از فلسطین، محمد رضا پهلوی را ترور کند. اما با کشته شدنش، این تصمیمش نافرجام ماند.

در ۲ شهریور ۱۳۵۷ زمانی که اندرزگو راهی خانه یکی از دوستان‌اش بود، از سوی ماموران ساواک که از قبل آن منطقه را تحت نظر داشتند، مورد اصابت گلوله قرار گرفت. او زمانی که متوجه شد نمی‌تواند از مهلکه بگریزد، سعی کرد تعدادی از اسنادی را که همراه داشت با بلعیدن و آغشته کردن به‌خون از بین ببرد. مامورها پس از آن‌که مطمئن شدند اندرزگو مواد منفجره همراه خودش ندارد به او نزدیک شدند و او را روی برانکارد گذاشتند اما او با تکانی بدن‌اش را به داخل جوی آب انداخت و جان سپرد. خانواده وی از کشته شدنش خبر نداشتند تا این که پس از پیروزی انقلاب از طریق روح الله خمینی از این موضوع با خبر شدند.[۵] از وی به عنوان چریک تنهای انقلاب یاد می‌شود. قبر وی در قطعه ۳۹، ردیف ۷۲، شماره ۵۵ بهشت زهرا است.[۶]

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهید حاج حسین خرازی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394
اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

زندگينامه شهيد حسين خرازي

زندگي نامه اي کوتاه از شهيد حاج حسین خرازی

 

روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محله‌هاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم»

خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب،

زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه

يافت و به تحصيل علوم در مدرسه‌اي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات

پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير

مي‌گفت.

 

حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظه‌اي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز

دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي‌ و انقلابي داشت و به تدريج با امور

سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به

مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع

مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او

از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام مي‌خواند. از همان روزهاي اول انقلاب در

كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان

قامت به لباس پاسداري آراست و لحظه‌اي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت

كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود.

 

با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل

عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت

كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع)

را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشاني‌ها، به لشگر امام

حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي مي‌رفت و تدبير فرماندهي‌اش مبني بر اصل

غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش

شركت داشت و در تمامي‌ عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت

مي‌كرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي‌، شجاعت كم‌نظيري داشت.

معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي‌ بود و در آموزش نظامي‌ و تربيت نيروهاي

كارآمد اهتمام مي‌ورزيد. حساسيت فوق‌العاده و دقت زيادي در مصرف بيت‌المال و اجراي

دستورات الهي داشت.

 

از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه

خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي مي‌آمد و پس از ديدارشهيد خرازي

با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مي‌نشست و در اسرع

وقت به جبهه باز مي‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در

عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و

تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مي‌نمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش

توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر

گرديد و انفجار خمپاره‌اي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر

امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش

خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجي‌اش ميهمان خاك شد

سایت جامع سربازان اسلام


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهید سردار حسن باقری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394
شهيد حسن باقري
اللهم صلي علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

Your browser does not support inline frames or is currently configured not to display inline frames.

زندگينامه شهيد غلامحسين افشردي ( حسن باقري )

 

 

( قابل ذکر مي باشد که به علت حساسيت فعاليت هاي شهيد بزرگوار و فرمانده آگاه سپاه

اسلام غلامحسين افشردي  و پنهان ماندن نام اصلي وي از دشمنان اسلام ، نام مستعار حسن

باقري براي او انتخاب مي شود )

 

 

 

زندگينامه سردار سرلشگر شهيد حسن باقري

 

روز سوم شعبان برابر با 25 اسفند 1334 شمسي ، زاد روز فرخندهء امام حسين (ع) در تهرن

چشم به جهان مي گشايد . از اين رو او را ( غلامحسين ) مي نامند . 25 اسفند 1334 شمسي

نيز همچون مولايش در هفت ماهگي ، با جثه اي نحيف و استخواني به دنيا مي آيد . غلامحسين

در دو سالگي همراه پدر و مادرش ، به كربلاي معلا سفر مي كند . دوره دبيرستان را در مدرسهء (

مترجمه الدوله ) واقع در خيابان (آيت الله سعيدي )و دوره متوسطه را در (دبيرستان مروي ) تهران

به پايان مي رساند . در دوران تحصيل ، عشق و علاقهء خاصي نسبت به فراگيري علوم ديني از

خود بروز مي دهد . با عضويت در هيات ( محبان الحسين (ع)) پاي سخنرانيهاي شهيد آيت الله (

دكتربهشتي )مي نشيند و هر آنچه مي آموزد ، به دوستان و همسالان خود مي آموزد . در سال

1354 در رشته ( دامپروري ) دانشگاه (اروميه ) پذيرفته مي شود . در اين دوران نيز از تحقيق و

مطالعه پيرامون اصول عقايد و قرآن غفلت نمي كند و هر از گاه در كلاسها و مسجد دانشگاه ،

براي دانشجويان سخنراني مي كند . وي به عنون يك چهره مذهبي فعال در سطح دانشگاه مورد

توجه قرار مي گيرد . چند بار با استادان غربزده به بحث و مجادله مي پردازد . فعاليتهاي او

سرانجام منجر به درگيري با گارد رژيم و اخراج وي از دانشگاه مي شود . غلامحسين اسفند ماه

1356 براي سربازي اعزام مي شود . از آنجا كه روحي جستجوگر و سري پرشور داشت ، در دوران

سربازي نيز يك لحظه از ارشاد و هدايت فكري سربازان باز نمي ايستاد . ازاين رو ، او را از پادگان

جدا كرده ، راننده يك افسر جزء مي كنند تا با سربازان بتواند ارتباط برقرار بكند . به دنبال فرمان

امام خميني (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگانها ، سربازي را ترك مي كند و بطرز جدي همراه با

مردم ، به مبارزه عليه رژيم شاه ادامه مي دهد . در تصرف كلانتري 14 و پادگان ( عشرت آباد )

نقش موثر و فعالي را ايفا مي كند . در كميته استقبال از امام عاشقانه فعاليت مي كند .

غلامحسين پس از پيروزي انقلاب اسلامي ، در نهادهاي مختلف فعاليت مي كند يك بار نيز به

عنوان ( خبرنگار ) سفر پانزده روز به ( لبنان ) و ( اردن ) انجام مي دهد و گزارش تحليلي جامعي از

وضع نابسامان مسلمانان آن جا مي كند . خرداد ماه 1358 ديپلم ادبي مي گيرد و در رشتهء

(حقوق قضايي ) دانشگاه تهران قبول مي شود . وي در دانشگاه ، نقش مؤثري در مقابله با توطئه

هاي ضد انقلاب ايفا مي كند. باقري اوايل سال 1359 به عضويت سپاه در مي آيد و در واحد

اطلاعات مشغول خدمت مي شود . در اين واحد بود كه نام مستعار ( حسن باقري ) برايش انتخاب

مي شود .

 

فعاليتهاي شهيد در دوران دفاع مقدس

 

حسين باقري اول مهر ماه 1359 ، همراه تعدادي از پاسداران راهي جبهه هاي جنوب مي شود .

در بدو ورود به اهواز ، اقدام به راه اندازي ( واحد اطلاعات و عمليات رزمي ) براي دستيابي به

اطلاعات دقيق از موقعيت دشمن مي كند . او خود شخصاً همراه ديگر نيروهاي اطلاعاتي ، به

شاسايي مواضع نيروهاي عراق مي پردازد . در برخي موارد تا عقبهء دشمن نفوذ مي كند . باقري

توان ، هوش و استعداد شگرفي در تحليل اطلاعات دشمن از خود نشان مي دهد : به طوري كه در

اغلب مواقع ، تحركات احتمالي دشمن را پيش بيني مي نمايد . اقدامهاي پيگير و اساسي او در

زمينهء اطلاعات ، به راه اندازي واحد اطلاعات ـ عمليات در ستاد عمليات جنوب منتهي مي شود.

نيروهاي اين واحد ، در كمتر از سه ماه ، در همهء محورهاي جنوب ، با تمام قدرت مستقر مي

گردند و به عنوان چشم فرماندهي ، در محورهاي مختلف عمل مي كنند . از ديگر اقدامهاي مفيد

شهيد باقري ، تشكيل بايگاني اسناد جنگ ، ترجمه اسناد و شنود بي سيم دشمن است كه هر

كدام نقش ارزنده اي در جنگ ايفا مي كند . همچنين طراحي گردانهاي رزمي و سازماندهي آنها از

كارهاي خوب او محسوب مي شود . شهيد باقري ، به دليل برخورداري از توانمندي فكري و

شهامت نظامي در دي ماه 1359 به عنوان يكي از معاونان ستاد عمليات جنوب انتخاب مي شود و

در شكست محاصره سوسنگرد ، فرماندهي عمليات ( امام مهدي (عج) ) را مي پذيرد .در فتح (

ارتفاعات الله اكبر ) و ( دهلاويه ) نقش بسيار ارزنده و مهمي ايفا مي كند . در اجراي عمليات (

فرمانده كل قوا ) شركت مي جويد و در اين عمليات به عنوان فرماندهي لايق و كاردان شناخته

مي شود . در عمليات ( ثامن الائمه ) ، فرماندهي محور ( دارخوين ) را به او مي سپارند و در

شكست (حصر آبادان ) در طراحي و سازماندهي عمليات و كسب اخبار و اطلاعات از دشمن ،

نقش مؤثري ايفا مي كند . در عمليات ( طريق القدس ) براي اولين بار قرارگاه مشترك (نصر ) ميان

سپاه و ارتش ايجاد و شهيد باقري به عنوان فرمانده قرار گاه نصر منصوب مي شود و در عمليات (

فتح المبين ) ، ( بيت المقدس ) و ( رمضان ) ، با لياقت و شايستگي تمام ، انجام وظيفه مي كتد .

پس از پايان عمليات رمضان ، از سوي فرماندهي كل سپاه ، به سمت فرماندهي ( قرارگاه كربلا )

و (جانشين فرماندهي كل ) در قرارگاههاي جنوب منصوب مي شود . پس از شكل گيري سازمان

رزمي سپاه ، با توجه با توان و تجربه هاي كه شهيد باقري داشت ، به عنوان ( جانشين فرماندهي

يگان زميني سپاه پاسداران ) برگزيده مي شود و بنيان يك يگان رزمي استوار و شكست ناپذير را

بنا مي نهد .

 

 

 

ويژگيهاي اخلاقي

 

شهيد باقري ، فردي با تقوا ، هوشمند ، مبتكر و در عين حال متواضع و فروتن بود . در شرايط

سخت ، صبر و بردباري را از دست نمي داد . شجاعت و شهامت وي زبانزد بود . سردار( محسن

رضائي ) ، فرماندهء محترم كل سپاه مي گويد : ( شهيد باقري اسوهء حماسه و شجاعت و

استعداد فوق العاده بود . ايشان از يك روحيهء سلحشوري و حماسي بسيار عظيمي برخوردار بود

. در خطوط مقدم هميشه حاضر بود .) شهيد باقري همواره نيروها را به وحدت و هماهنگي دعوت

مي كرد و در اين زمينه ، از هيچ تلاشي دريغ نمي كرد . هر جا كه به او نياز بود ، به سرعت در

صحنه حضور مي يافت . او فردي خود ساخته و وارسته بود . نسبت به حفظ بيت المال ،

حساسيت خاصي داشت . سردار ( عزيز جعفري ) مي گويد : ( پس از عمليات امام مهدي (عج) ،

حسن را ديدم كه سطل دستش بود و فشنگهاي روي زمين را جمع مي كرد .) در تمام كارها فقط

رضاي خدا را در نظر داشت و همهء تلاشش براي جلب حضرت حق بود . در جبهه بنام ( سقاي

بسيجيان ) معروف بود . آنان را خيلي دوست داشت . در وراي شخصيت نظامي ، روحي لطيف

داشت كه سرشار از مهر و عطوفت و از خود گذشتگي بود .برخي تعجب مي كردند كه با اين رقت

قلب ، چگونه مي جنگد . اينها همه نشانگر روح بزرگ او بود كه همه صفات نيك را يكجا داشت .

 

 

 

شهادت

 

چگونگي شهادت اين فريد عرصه هاي نبرد ، با تمام خصلتهاي خوب و والاي انساني ، براي

اقدامهاي نظامي خود ، در پي معشوق و معبودش بود و سرانجام به وصل جانان رسيد واز آلام دنيا

و مافيها رهيد . شهيد باقري ميقاتش را در جبهه ها يافته بود . از اين روي ، ماندن در جبهه را به

رفتن سفر حج در سال 1361 ترجيح داد . روز 9 بهمن 1361 ، روز ميعاد شهيد باقري بود و

شناسايي ضيافتي براي يك ملاقات جاودانه . پنج روز دور ماندن از جبهه ها ـ حتي اگر براي زيارت

كعبه باشد ـ شايد براي شهيد باقري زياد بود .

سایت جامع سربازان اسلام


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران