عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
بر على مظلوم چه گذشت
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394

 

next page

fehrest page

پيشگفتار 
بر على مظلوم چه گذشت ؟
بر على چه گذشت بعد از رحلت رسول خدا (ص )؟
بر على چه گذشت بعد از شهادت فاطمه زهرا (س )؟
بر على چه گذشت هنگامى كه بعد از فاطمه زهرا تنها ماند؟
بر فرزندان على چه گذشت هنگامى كه پدر خود را از دست دادند؟
بر يتيمان على چه گذشت ؟
بر على چه گذشت كنار بستر رسول خدا؟
بر اميرمؤ منان چه گذشت ؟ آن زمان كه فاطمه زهرا(س )، امام حسن (ع )، امام حسين (ع )، زينب كبرى (س ) كنار رسول خدا بودند، و آن حضرت حسين را بغل كرد و گريه مى كرد و فرمود: همه شما را مى كشند.
بر على چه گذشت ؟ هنگامى كه ديد در خانه را آتش زدند و فاطمه زهرا بين در و ديوار قرار گرفت و محسنش را شهيد كردند.
على (ع ) چقدر مظلوم بود، براى بيعت دامن و گريبانش را گرفتند و او را به مسجد كشاندند و به او گفتند: با ابوبكر بيعت كن . او فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ در پاسخ گفتند: گردنت را مى زنيم . على (ع ) سرش را به سوى آن آسمان بلند كرد و گفت : خدايا من تو را گواه مى گيرم اين قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند، با اين كه من بنده خدا و برادر رسول خدا (ص ) هستم .
بر على چه گذشت هنگامى كه او را دست بسته به سوى مسجد براى بيعت مى بردند، حضرت زهرا (س ) جلوى در خانه بين مردم و اميرالمؤ منين مانع شد، قنفذ ملعون با تازيانه به گونه اى به آن حضرت زد كه اثر آن تازيانه تا وقتى كه حضرت از دنيا رفت باقى مانده بود.
چه گذشت بر على وقتى خبر شهادت فاطمه زهرا را به او دادند؟
چه گذشت بر على كنار بستر همسرش ؟
چه گذشت بر على هنگام غسل و كفن كردن همسرش ؟
چه گذشت بر على وقتى فهميد همسرش را در كوچه سيلى زدند؟
چه گذشت بر على جلو چشمش همسرش را تازيانه زدند و نتوانست كارى كند.
چه گذشت بر على وقتى همسرش گفت : (مرا شبانه دفن كن تا قبر من پنهان بماند).
چه گذشت بر على وقتى كه همسرش را شبانه دفن كرد؟
چه گذشت بر على وقتى ديد عمر از قنفذ به خاطر تازيانه اى كه به فاطمه زهرا زده است تشكر نمود.
چه گذشت بر على شب نوزدهم ، در منزل دخترش .
چه گذشت بر فرزندان على در فراق پدر.
چه گذشت بر على ... زمانى كه شمشير بر فرقش خورد... و آخرين كلام نمازش چه بود؟... و وقتى پيشانى او شكافت چه گفت ؟
چه گذشت بر على در لحظه آخر عمر كنار فرزندانش در حالى كه به فكر مصايب امام حسن و امام حسين و زينب كبرى است ؛ چه سفارش ‍ دلخراشى به عباس كرد، آن زمان كه فرمود: (حسينم را در كربلا تنها نگذار، تا او تشنه است آب نخور).
واقعا اميرمؤ منان چقدر مظلوم است ؛ تمام زندگى او پر از رنج و اندوه و مصيبت بود.
نمى دانم على (ع ) و فرزندانش چگونه آن همه مصايب را تحمل كردند.
در عالم مظلوم تر از على كسى نبود.
آيا مى توان مظلوميت على (ع ) را به سادگى بر زبان آورد. يا با قلم توصيف كرد، حتى تجسم دور نماى زندگى پر درد آن حضرت هر دلى را مى سوزاند و هر چشمى را اشكبار خواهد كرد. اين كتاب شمه اى از مصايب و رنجهايى را كه على (ع ) در زمان حيات و دوران كوتاه خلافتش تحمل نموده است ، بازگو مى كند.
از خداوند منان مى خواهم كه به ما توفيق و لياقت اين اين را بدهد كه شيعه واقعى على (ع ) باشيم و چشم خود را وقف اشك ريختن بر مظلوميت على (ع ) و فرزندانش كنيم .
از خداوند متعال خواهان پاداش و جزاى خير و رحمت براى برادران و خواهران ، از جمله كادر ويراستارى ، حروفچينى و طراحى ، و مديريت انتشارات سلسله مى باشم .
اميد آن داريم هنگام مرگ و در عالم برزخ و در پل صراط، على (ع ) به فرياد همه ما برسد.
فصل اول : على (ع ) در سوگ پدر و مادر و فرزندان
بخش اول : على (ع ) در سوگ پدر و مادرش
1 گريه على در مرگ مادر 

يك روز على بن ابى طالب گريان نزد پيغمبر (ص ) آمد و مى گفت : (انا لله و انا اليه راجعون ). رسول خدا (ص ) به او فرمود: اى على چرا گريه مى كنى ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه مادرم فاطمه بنت اسد مرد. پيغمبر گريست و فرمود: اگر مادر تو بود، مادر من هم بود اين عمامه مرا با اين پيراهنم برگير و او را در آن كفن كن و به زنها بگو خوب غسلش بدهند و بيرونش نبر تا من بيايم كه كار او با من است . پيغمبر پس از ساعتى آمد و جنازه او را برآورد و بر او نمازى خواند كه بر ديگرى نخوانده بود مانند آن را، و چهل تكبير بر او گفت و در قبر او دراز خوابيد بى ناله و حركت ، و على و حسن (ع ) را با خود وارد قبر كرد و چون از كار خود فارغ شد به على و حسن فرمود: از قبر بيرون شدند و خود را بالين فاطمه كشانيد تا بالاى سرش رسيد و فرمود: اى فاطمه من محمد سيد اولاد آدمم و بر خود نبالم اگر منكر و نكير آمدند و از تو پرسيدند: پروردگارت كيست ؟ بگو خدا پروردگار من است و محمد پيغمبر من است و اسلام دين من است و قرآن كتاب من پسرم امام و ولى من .
سپس فرمود: خدايا فاطمه را به قول حق بر جا دار و از قبر او بيرون آمد و چند مشت خاك روى آن پاشيد و دو دست بر هم زد و آن را تكانيد و فرمود: به آن كه جان محمد به دست او است فاطمه دست بر هم زدنم را شنيد. عمار بن ياسر از جا برخاست و عرض كرد: پدرم و مادرم قربانت يا رسول اللّه نمازى بر او خواندى كه بر احدى پيش از او نخواندى ؟ فرمود: اى ابويقظان او لايق آن بود ابوطالب فرزندان بسيار داشت و خير آنها فراوان و خير ما كم ، اين فاطمه مرا سير مى كرد و آنها را گرسنه مى داشت مرا جامه در بر مى كرد و آنها برهنه بودند و مرا با صابون مى شست و آنها ژوليده بودند، عرض كرد: چرا چهل تكبير بر او گفتى ؟ فرمود: به راست خود نگريستم چهل صف فرشته حاضر بودند براى هر صفى تكبيرى گفتم ، عرض كرد: بى ناله و حركت در قبر دراز كشيدى ؟ فرمود: مردم روز قيامت برهنه محشور شوند و من از خدا بر اصرار خواستم كه او با ستر عورت محشور كند به آن كه جان محمد در دست او است از قبرش بيرون نشدم تا ديدم دو چراغ نور بالاى سر او است و دو چراغ نو برابر او و دو چراغ نور نزد پاهاى او و دو فرشته بر قبر او موكلند كه تا روز قيامت برايش آمرزش جويند.(1)


2 اندوه على (ع ) در مرگ مادر 

حضرت صادق (ع ) فرمود: هنگامى كه فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤ منين (ع ) از دنيا رفت ، على (ع ) (با حالتى كه غم و اندوه كاملا در رخسارش ‍ ديده مى شد) خدمت پيغمبر (ص ) آمد آن جناب فرمود: چه شده ؟ عرض ‍ كرد: مادرم از دنيا رفت .
پيغمبر (ص ) فرمود: مادر من از دنيا رفته ، شروع به گريه كرد و همى پيوسته مى گفت مادر جان ! پيراهن و رداى خود را به على (ع ) داد، فرمود: با اينها او را كفن كنيد وقتى فارغ شديد مرا نيز اطلاع دهيد. جنازه را كه به مدفن آوردند، پيغمبر (ص ) بر او نمازى گذاشت كه بر احدى قبل از او و بعد از او چنين نمازى نخواند. آنگاه در قبر فاطمه داخل شد و در آن جا خوابيد، پس از دفن فرمود: فاطمه ! جواب داد: لبيك يا رسول اللّه (ص ).
پرسيد: آن چه پروردگارت وعده داده بود درست يافتى ؟
جواب داد: بلى ، خدا شما را بهترين پاداش عنايت كند. پيغمبر (ص ) در ميان قبر فاطمه بنت اسد مناجاتى طولانى كرد.
همين كه خارج شد، سؤ ال كردند: عملى كه با جنازه فاطمه كرديد از خوابيدن در قبر و كفن نمودن با لباس خود و نماز طولانى و راز و نياز دراز با احدى اين كار را نكرديد؟(2)
فرمود: آرى اين كه لباس خودم را كفنش قرار دادم ، براى آن بود، كه روزى كيفيت محشور شدن مردم را در قيامت برايش شرح مى دادم . بسيار متاءثر شده ، گفت : آه ! واى به من ، به لباس خود كفنش كردم و در نماز از خدا خواستم كه آنها كهنه نشود تا همان طور قيامت محشور گردد و داخل بهشت شود خداوند پذيرفت .
اين كه داخل قبرش شدم به واسطه آن بود كه روزى به او گفتم ، وقتى ميت را در قبر مى گذارند دو ملك (نكير و منكر) از او سؤ ال خواهند نمود.
گفت : آه ! به خدا پناه مى برم از چنين روزى ، در قبرش خوابيدم و پيوسته از خدا درخواست كردم تا درى از بهشت براى او باز شد و وارد باغستانى از باغ هاى بهشت گرديد.(3)
ابوبصير گفت : از حضرت صادق (ع ) شيندم . مى فرمود: وقتى رقيه دختر پيغمبر (ص ) از دنيا رفت ، حضرت رسول بر فراز قبر او ايستاده ، و دست هاى خود را به طرف آسمان بلند نموده ، شروع به اشك ريختن كرد. عرض كردند: يا رسول اللّه به سوى آسمان دست بلند نموده گريه كرديد براى چه بود؟
(فقال انّى ساءلت ربى ان يهب لى رقية من ضغطة القبر) از خدا درخواست كردم دخترم رقيه را از فشار قبر به من ببخشد.(4)


3 شفاعت ابوطالب  

هنگامى كه ابوطالب پدر بزرگوار على (ع ) (اواخر سال دهم بعثت ) از دنيا رفت ، على (ع ) به حضور پيامبر (ص ) آمد و به او خبر داد.
پيامبر (ص ) از اين خبر، فوق العاده ناراحت شد و اندوهى جانكاه سراسر وجود پيامبر (ص ) را فرا گرفت ، به على (ع ) فرمود: (برو امور غسل و حنوط و كفن او را انجام بده ، سپس وقتى كه او را در تابوت گذاشتى ، مرا با خبر كن ).
على (ع ) اين دستورات را انجام داد وقتى كه جنازه ابوطالب را در تابوت گذارد، به حضور پيامبر (ص ) آمد و جريان را به عرض رساند.
وقتى كه پيامبر (ص ) كنار جسد ابوطالب آمد و چشمش به تابوت افتاد، سخت متاءثر گرديد و قطرات اشك از چشم هايش سرازير شد، و خطاب به ابوطالب گفت : (تو به خوبى صله رحم كردى ، و به جزاى خير نايل شدى ، سرپرستى از كودك يتيم كردى ، و او را بزرگ نمودى و از بزرگ ، حمايت و يارى كردى )، سپس به جمعيت حاضر رو كرد و فرمود:
(لا شفعنّ لعمى شفاعة يعجب بها الثقلين ).
(قطعا از عمويم شفاعتى خواهم نمود كه همه جنّ و انس ، از آن ، تعجب كنند).
امام حسين (ع ) نقل مى كند: پدرم على (ع ) در رحبه (ميدان معروف كوفه ) نشسته بود، و مردم به گردش حلقه زده بودند، مردى برخاست و به على (ع ) گفت : (اى اميرالمؤ منان ! تو در چنين مقام ارجمندى از ناحيه خدا هستى ولى پدرت در آتش دوزخ است ؟).
اميرمؤ منان فرمود:
فض الله فاك ، و الذى بعث محمدا بالحق نبيا لو شفّع ابى فى كلّ مذنب على وجه الارض لشفّعّه اللّه ...
(خدا دهانت را بشكند، سوگند به خداوندى كه محمد (ص ) را به حق به پيامبرى برانگيخت ، اگر پدرم از همه گنهكاران زمين شفاعت كند، خدا شفاعت او را مى پذيرد...).
سپس فرمود: (آيا پدرم در آتش است و پسر او تقسيم كننده بهشتيان به بهشت و دوزخيان به دوزخ است ، سوگند به پيامبر (ص ) نور ابوطالب در روز قيامت ، نورهاى همه خلايق از تحت الشعاع قرار مى دهد، جز نور محمد و فاطمه و حسن و حسين و امامان معصوم از فرزندانش ، آگاه باشيد كه نور ابوطالب از نور ما است كه خداوند دو هزار سال قبل آفرينش آدم (ع ) آن را آفريده است ).(5)


بخش دوم : على (ع ) در سوگ امام حسين
4 نوحه حيوانات وحشى بر حسين (ع ) 

اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد! در پشت كوفه كشته مى شود، گويا مى بينم حيوانات وحشى را كه كنار قبر او گردن كشيدند و شب تا صبح بر او مى گريند و نوحه مى كنند وقتى آن زمان شد مبادا كه جفا كنيد. (يعنى شما از حيوانات وحشى كمتر نباشيد شما هم گريان باشيد.)(6)


5 گريه على (ع ) در نينوا 

ابن عباس گويد: در سفر صفين خدمت اميرالمؤ منين على (ع ) بودم چون به نينوا در كنار فرات رسيد به آواز بلند فرياد زد: اى پسر عباس اين جا را مى شناسى ؟
گفتم : يا اميرالمؤ منين نه .
فرمود: اگر مانند من اين جا را مى شناختى از آن نمى گذشتى تا چون من گريه كنى و چندان گريست كه ريشش خيس شد و اشك بر سينه اش روان شد و با هم گريه كرديم و مى فرمود: واى واى مرا چه كار با آل ابوسفيان ، چه كار با آل حرب حزب شيطان و اولياى كفر صبر كن اى عبداللّه كه پدرت مى بيند آن چه را تو مى بينى از آنها. سپس آبى خواست و وضوى نماز گرفت و تا خدا خواست نماز كرد. سپس سخن خود را باز گفت و بعد از نماز و گفتارش چرتى زد و بيدار شد و گفت : يابن عباس .
گفتم : من حاضرم .
فرمود: خوابى كه اكنون ديدم برايت بگويم .
گفتم : خواب ديدى خير است انشاءاللّه .
گفت : در خواب ديدم گويا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچم هاى سفيد و شمشيرهاى درخشان به كمر و گرد اين زمين خطى كشيدند و ديدم گويا اين نخل ها شاخه هاى خود را با خون تازه به زمين زدند و ديدم گويا حسين فرزند و جگر گوشه ام در آن غرق است و فرياد مى زند و كسى به دادش نمى رسد و آن مردان آسمانى مى گويند صبر كنيد اى آل رسول شما به دست بدترين مردم كشته مى شويد و اين بهشت است اى حسين كه مشتاق تو است و سپس مرا تسليت گويند و گويند اى ابوالحسن مژده گير كه چشمت را در روز قيامت روشن گردد و سپس به اين وضع بيدار شدم و بدان كه جانم به دست او است صادق مصدوق ابوالقاسم احمد برايم باز گفت كه من آن را در خروج براى شورشيان بر ما خواهم ديد، اين زمين كرب و بلا است كه حسين به هفده مرد از فرزندان من و فاصله در آن به خاك مى روند و آن در آسمانها معروف است و به نام زمين كرب و بلا شناخته شده است چنان چه زمين حرمين (مكه و مدينه ) و زمين بيت المقدس ياد شوند پس از آن فرمود: يابن عباس برايم در اطراف آن پشك آهو جستجوى كن كه به خدا دروغ نگويم و دروغ نشنوم آنها زرد رنگند و چون زعفرانند.
ابن عباس گويد: آن را جستم و گرد يافتم و فرياد كردم : يا اميرالمؤ منين آنها را يافتم به همان وضعى كه على فرموده بود.
فرمود: خدا و رسولش راست گفتند و برخاست و به سوى آنها دويد و آنها را برداشت و بوييد و فرمود: همان خود آنها است . ابن عباس مى دانى اين پشك ها چيست ؟ اينها را عيسى بن مردم (ع ) بوييده و اين براى آن است كه به آنها گذر كرده با حواريون و ديده آهوها اين جا گرد هم مى گريند عيسى با حواريون خود نشستند و گريستند و ندانستند براى چه گريه مى كنند و چرا نشستند. حواريون گفتند: اى روح خدا و كلمه او، چرا گريه مى كنيد؟
فرمود: شما مى دانيد اين چه زمينى است ؟
گفتند: نه ، گفت : اين زمينى است كه در آن جگر گوشه رسول احمد و جگر گوشه حره طاهره بتول همانند مادرم را مى كشند، و در آن به خاكى سپرده شود كه خوشبوتر از پشك است چون خاك سليل شهيد است و خساك پيغمبران و پيغمبرزادگان چنين است ، اين آهوان با من سخن مى گويند در اين زمين مى چرند به اشتياق تربت نژاد با بركت و معتقدند كه در اين زمين در امانند. سپس دست به آنها زد و آنها را بوييد و فرمود: اين مشك همان آهوان است كه چنين خوشبو است به خاطر گياهش . خدايا آنها را نگهدار تا پدرش ببويد و تسلى جويد فرمود تا امروز مانده اند و به طول زمان زرد شدند اين زمين كرب و بلا است و فرياد كشيد: اى پرودگار عيسى بن مريم بركت به كشندگان حسين مده و به يارى كنندگان آنان خاذلان او و با آن حضرت گريستم تا به رو در افتاد و مدتى از هوش رفت و به هوش آمد و آن پشك ها را در رداى خود بست و به من گفت : تو هم در ردايت بينداز و فرمود: يابن عباس هرگاه ديدى خون تازه از آنها روان شد بدان كه ابو عبداللّه در آن زمين كشته شده و دفن شده .
ابن عباس گويد: من آنها را بيشتر از يك فريضه محافظت مى كردم و از گوشه آستينم نمى گشودم تا در اين ميان كه در خانه خوابيده بودم به ناگاه بيدار شدم ديدم خون تازه از آنها روان است و آستينم پر از خون تازه است من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شده على در هيچ حديث و خبرى كه به من داده دروغ نگفته و همان طور بوده چون رسول خدا به او خبرها داده كه به ديگران نداده من در هراس شدم و سپيده دم بيرون آمدم و ديدم كه شهر مدينه يكپارچه مه است و چشم جايى را نبيند و آفتاب برآمد و گويا پرده اى نداشت و گويا ديوارهاى مدينه خون تازه بود من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شد و از گوشه خانه آوازى شنيدم كه مى گويد صبر كنيد خاندان رسول كشته شد فرخ نحول روح الامين فرود شد با گريه و زارى .
سپس به فرياد بلند گريست و من هم گريستم در آن ساعت كه دهم ماه محرم بود بر من ثابت شد كه حسين را كشتند و چون خبر او به ما رسيد چنين بود و من حديث را به آنها كه با آن حضرت بودند گفتم و گفتند: ما در جبهه آن چه شنيدى شنيديم و ندانستيم چه خبر است و گمان كرديم كه او خضر است .(7)


6 اشك هر مؤ من  

اميرالمؤ منين (ع ) به حضرت حسين (ع ) نظر نموده پس فرمودند:
اى اشك هر مؤ منى .
حضرت حسين (ع ) عرض نمود: اى پدر، من اشك هر مؤ منى هستم ؟
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: بلى پسرم . (8)


7 خبر شهادت حسين (ع ) 

ابى عبداللّه جدلى گفت : بر اميرالمؤ منين (ع ) داخل شدم در حالى كه حضرت حسين (ع ) در كنار آن حضرت نشسته بودند، اميرالمؤ منين (ع ) دست بر شانه حسين (ع ) زد و سپس فرمود: اين كشته خواهد شد و احدى يارى او نخواهد نمود.
راوى مى گويد: عرضه داشتم يا اميرالمؤ منين به خدا قسم اين زندگى بدى است . حضرت فرمودند: اين حادثه حتما به وقوع مى پيوندد.
حضرت على (ع ) به حضرت امام حسين (ع ) فرمودند: اى ابا عبداللّه از قديم ثابت و مسلم شده كه تو اسوه و مقتداى خلق مى باشى . حسين (ع ) عرضه داشت : فدايت شوم حالم چيست ؟
حضرت على (ع ) فرمودند: مى دانى آن چه را كه خلق نمى دانند و عن قريب عالم به آن چه مى داند منتفع خواهد شد، فرزندم بشنو و ببين پيش ‍ از آن كه مبتلا گردى ، قسم به كسى كه جانم در دست اوست ، بنى اميه خون تو را خواهند ريخت ولى نمى توانند تو را از دينت جدا كرده و قادر نيستند ياد پروردگارت را از خاطرت ببرند.
حسين (ع ) عرضه كرد: قسم به كسى كه جانم در دست اوست همين قدر مرا كافى است به آن چه خدا نازل فرموده اقرار داشته و گفتار پيامبر خدا را تصديق داشته و كلام پدرم را تكذيب نمى كنم .
اميرالمؤ منين (ع ) بيرون آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده و اصحاب و ياران دور آن حضرت حلقه زدند در اين هنگام حضرت حسين (ع ) تشريف آوردند تا رسيدند مقابل اميرالمؤ منين (ع ) و آن جا ايستادند، اميرالمؤ منين (ع ) دست مبارك بر سر ايشان نهاده و فرمودند: پسرم ، خداوند متعال ، اقوام و طوايفى را به وسيله قرآن تقبيح نموده و مورد سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است :
(فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين ).
به خدا قسم حتما پس از من تو را خواهند كشت سپس آسمان و زمين بر تو گريه خواهند نمود.(9)


8 گريه على (ع ) بر شهادت حسين (ع ) 

هنگامى كه جبرييل (ع ) خبر شهادت ابا عبداللّه الحسين (ع ) را به پيامبر خدا(ص ) رساند آن جناب دست اميرالمؤ منين را گرفته و مقدار زيادى از روز را با هم خلوت كرده و هر دو گريستند، و از يكديگر جدا نشدند مگر آن كه جبرييل (ع ) بر ايشان نازل شد و عرضه داشت :
پروردگارتان سلام مى رساند و مى فرمايد: صبر نمودن را بر شما واجب و لازم نمودم . پس هر دو صبر كرده و بى تابى نكردند.(10)


9 گذر على (ع ) از كربلا 

اما سجاد مى فرمايد: على (ع ) از كربلا عبور كرد، در حالى كه چشمانش پر از اشك شده بود، فرمود: اين جا محل زانو زدن شتران آنها است . و اين جا محل انداختن بارهاى آنها است . و در اين جا خون آنها ريخته مى شود، خوشا به حال خاكى كه در آن خود دوستان ، ريخته مى شود!
امام باقر (ع ) مى فرمايد: على (ع ) با مردم مى رفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند، حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن (مقذفان ) مى گفتند. فرمود: (در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط پيامبر كشته شده است و همه آنها شهيد بودند. و اين جا مركب ها را مى خوابانند و اينجا شهدا به خاك مى افتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و در آينده نيز هيچ كس نمى تواند مانند آنها باشد).(11)


10 تعزيت على (ع ) در كربلا 

ابن عباس گفت : با على (ع ) در زمان خروج او به سوى صفين (يعنى براى جنگ با معاويه )، پس زمانى كه وارد زمين نينوا شد. آن زمين نزديك شط فرات بود. با صداى بلند فرمود: اى پسر عباس آيا مى شناسى اين موضع را؟
عرض كردم : نمى شناسم .
فرمود: اگر بشناسى اين زمين را از اين زمين عبور نمى كنى تا اينكه گريه كنى .
ابن عباس گفت : پس على (ع ) گريست ، گريه طولانى ، تا آنكه محاسن شريفش تر شد و دانه هاى اشك آن جناب بر سينه او ريخت و ما نيز گريه كرديم با آن حضرت و او مى فرمود: آه آه چه مى خواهند از من آل ابى سفيان كه حزب شيطان و اولياى كفرند.
سپس آب طلبيد براى نماز و وضو گرفت و بعد از نماز مختصرى چشمانش به خواب رفت چون بيدار شد فرمود: ابن عباس براى تو چيزى را بگويم كه الآن در خواب ديده ام .
فرمود: ديدم مردهايى از آسمان نازل شدند كه با آنها علم هاى سفيد بود و در شمشيرهاى سفيد حمايل داشتند كه مى درخشيد و كشيدند اطراف اين زمين خطى را، و گويا درختانى بود در اين زمين كه شاخه هاى آنها به زمين آمد و خونى تازه در اين زمين پيدا شد مانند دريا و گويا حسين من كه پاره تن من است غرق بود در آن درياى خون ، استغاثه و طلب يارى مى كرد و كسى به داد او نمى رسيد.
و آن مردمان سفيد كه از آسمان آمدند ندا مى كردند او را و مى گفتند: اى آل رسول صبر كنيد البته شما كشته مى شويد به دست بدترين مردم و اينك بهشت به شما مشتاق است .
پس مرا تعزيت گفتند و گفتند: يا اءباالحسن بشارت باد تو را خداوند چشم تو را روشن گرداند در روزى كه مردم بلند مى شوند براى حساب .
سپس فرمود: قسم به آن كسى كه جانم به دست اوست خبر داد مرا صادق مصدق ابوالقاسم (ع ) (يعنى حضرت محمد (ص ) به اينكه عبور مى كنم به اين زمين در وقت رفتن به سوى اهل طغيان و اين كه اين زمين كرب و بلا است .
دفن مى شود در اين زمين حسين من و هفده نفر از اولاد من و فاطمه (ع ) و اين زمين در آسمانها معروف است به زمين كرب و بلاى حسين هم چنان كه ذكر مى شود بقعه مكّه و مدينه و بيت المقدّس . (12)


11 افسوس براء بن عازب  

اسماعيل بن زياد گفته : روزى على (ع ) به براء بن عازب فرمود: اى براء، فرزند من به شهادت مى رسد و تو زنده هستى و از او يارى نمى كنى .
چون پيشامد كربلا اتفاق افتاد، براء مى گفت : حقانيت على (ع ) محقق شد، زيرا فرزندش شهيد شد و من از او يارى ننمودم ، آنگاه از كار خود دريغ خورد. اين پيشامد نيز از جمله خبرهاى على (ع ) و نشانه هاى ولايت اوست .(13)


12 خبر دادن از قاتل امام حسين (ع ) 

ابوالحكم گويد: از پيرمردان و دانشمندان خود شنيدم مى گفتند: على (ع ) در ذيل خطبه فرمود: هنوز كه دستتان از دامن من كوتاه نشده هر چه مى خواهيد از من بپرسيد، سوگند به خدا از عده مردمى كه صد نفر آنها گمراه كننده ديگران و صد نفرشان هدايت كننده آنان باشند، سؤ ال نكنيد جز اين كه از خواننده و رهنماى آنها كه تا فرداى قيامت پايدارند اطلاع خواهم داد. مردى همان وقت از جاى برخاست پرسيد: بر سر و روى من چند تار موى روييده ؟
على (ع ) فرمود: سوگند به خدا دوست من رسول خدا (ص ) از پرسش تو به من اطلاع داده و اضافه كرد همانا بر هر تار موى سر تو فرشته موكل است كه تو را لعنت مى كند و بر هر تار موى ريش تو شيطانى موكل است كه اسباب سرگردانى و بيچارگى تو را فراهم مى سازند و همانا در منزل تو بزغاله اى است كه فرزند رسول خدا (ص ) را مى كشد و نشانه اين پيشامد صحت و درستى سخن من است و هرگاه پاسخ پرسش تو دشوار نبود از حقيقت آن تو را با خبر مى ساختم ، باز هم نشانه همان است كه گفتم : فرشته و شيطان تو را لعنت مى كنند.
پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه مى توانست بنشيند و در هنگام پيشامد كربلا او قاتل حسين شد و قضيه چنان بود كه على خبر داد.(14)


13 پرچم دارى حبيب بن جماز 

سويد بن غفله گفت : مردى حضور اميرالمؤ منين (ع ) شرفياب شده عرض ‍ كرد: از وادى القرى گذشتم و ديدم خالد بن عرفطه در گذشته اينك براى آمرزش گناهان او براى وى استغفار كن .
على (ع ) فرمود: از اين سخن دست بردار زيرا نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامى كه پيش آهنگ لشكر گمراهى شود كه پرچم دار آن ، حبيب بن جماز باشد، مردى از پايين منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شيعه و دوست توام ، على (ع ) پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من حبيب بن جمازم .
على (ع ) فرمود:اى پسر جماز از چنان پرچمى خوددارى كن با اين كه مى دانم آن را به دوش خواهى كشيد و از باب الفيل وارد خواهى شد.
پس از آن كه على و حسن عليهماالسلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت امامت به امام حسين (ع ) رسيد و پيشامد كربلاى او اتفاق افتاد ابن زياد، عمر بن سعد را رياست لشكر داد و خالد نامبرده را پيش آهنگ و حبيب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب الفيل وارد مسجد كوفه شد و اين قضيه از جمله اخبارى است كه دانشمندان و ناقلين آثار به صحت پذيرفته اند و در ميان كوفى ها مشهور و مخالفى ندارد و از معجزات است .(15)


بخش سوم : گريه امام على (ع ) بر مصايب زينب (س )
14 گريه امام هنگام ولادت زينب  

هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و خرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع ) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.
در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع ) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع ) به استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى تعالى خواهرى به من عطا فرموده .
اميرالمؤ منين (ع ) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع ) اين حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش به درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: (بابا فدايت شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟)
على (ع ) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: (نور ديده ! زود باشد كه سرّ اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.) كه اشاره به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.
چنان كه در بعضى كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب شد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنيت گفت . آن حضرت گريست و فرمود: (اى سلمان ! جبرييل از جانب خداوند جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش ‍ غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود).(16)


15 مفسّر قرآن  

فاضل گرامى سيد نورالدين جزايرى در كتاب خود (خصايص ‍ الزينبيه ) جنين نقل مى كند:
(روزگارى كه اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود، زينب (س ) در خانه اش ‍ مجلسى داشت كه براى زن ها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مى كرد. روزى (كهيعص ) را تفسير مى نمود كه ناگاه اميرالمؤ منين (ع ) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنيدم براى زن ها (كهيعص ) را تفسير مى نمايى ؟
زينب (س ) گفت : آرى . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اين رمز و نشانه اى است كه براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا (ص ) روى مى آورد. پس از آن مصايب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس از آن زينب گريه كرد، گريه با صدا صلوات اللّه عليهما.(17)


16 على (ع ) از واقعه كربلا مى گويد 

امام زين العابدين (ع ) گفت كه : خبر داد مرا امّ ايمن كه حضرت رسالت (ص ) به ديدن حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد، پس فاطمه براى آن حضرت حريره ساخت و نزد رسول خدا حاضر كرد، حضرت اميرالمؤ منين (ع ) طبق خرمايى آورد، ام ايمن گفت : من كاسه آوردم كه در آن شير و مسكه بود، پس حضرت رسول (ص ) و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن و حسين (ع ) از آن حريره تناول نمودند و از آن شير آشاميدند و از آن خرما و مسكه ميل فرمودند، پس حضرت على (ع ) ابريق و طشتى آورد و آب بر دست حضرت رسالت (ص ) ريخت .
چون حضرت دست هاى خود را شست دست تر بر روى مباركش كشيد پس نظر كرد به سوى على و فاطمه و حسن و حسين (ع ) نظرى كه آثار سرور و شادى در روى مباركش مشاهده كرديم ، آنگاه مدتى به سوى آسمان نظر كرد، پس روى مبارك خود را به جانب قبله گردانيد و دست هاى خود را به سوى آسمان گشود، بسيار دعا كرد پس به سجده رفت و در سجده برداشت و ساعتى سر در زير افكند و مانند باران تند آب از ديده مباركش مى ريخت . چون اهل بيت رسالت اين حالت را در او مشاهده كردند، همه اندوهناك شدند، من نيز از حزن ايشان محزون گرديدم و جراءت نمى كردم كه از سبب اين گريه از آن حضرت سؤ ال كنم .
چون اين حالت بسيار به طول انجاميد، على و فاطمه (ع ) گفتند: سبب گريه تو چيست يا رسول اللّه خدا هرگز ديده هاى تو را گريان نگرداند، به درستى كه اين حالت كه در تو مشاهده كرديم دل هاى ما را مجروح كرد. پس حضرت رسول (ص ) رو به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) آورد گفت : اى برادر و حبيب من ! چون شما را نزد خود مجتمع ديدم ، از مشاهده شما مرا سرورى حاصل شد كه هرگز چنين شادى در خود نيافته بودم ، و من در شما نظر مى كردم و خدا را شكر مى كردم كه چنين نعمت هابه من كرامت كرده كه ناگاه جبرييل (ع ) بر من نازل شد گفت : يا محمد به درستى كه خداى تعالى مطلع شد بر آنچه در نفس تو حادث گرديد، و دانست شادى كه تو را عارض شد به ديدن برادر و دختر و دو فرزند زاده خود، پس تمام كرد براى تو نعمت و گوارا گردانيد براى تو اين عطيّه را با آنكه گردانيد ايشان را و فرزندان ايشان را و شيعيان ايشان را با تو در بهشت ، و جدايى نخواهد افكند ميان تو و ايشان ، چنانچه به تو عطا مى كند در آن روز خوبى به ايشان عطا خواهد كرد، چنانچه به تو بخشش مى نمايد به ايشان خواهد بخشيد، تا آنكه تو خشنود گردى ، و زياده از مرتبه خوشنودى تو به ايشان كرامت خواهد كرد با بليّه بسيارى كه به ايشان خواهد رسيد در دنيا، و مكروه بسيارى كه ايشان را در خواهد يافت بر دست هاى گروهى از منافقان كه ملت تو را بر خود بندند و دعوى كنند كه از امت تواند، و حال آنكه برى اند از خدا و ايشان را به شمشير آب دار و انواع زجرها و ستم ها بكشند، و هر يك را در ناحيه اى از زمين به قتل رسانند، و قبرهاى ايشان از يكديگر دور باشد، و حق تعالى اين حالت را از براى ايشان پسنديده است و ايشان را اهل اين سعادت گردانيده است ، پس حمد كن خدا را بر آنچه از براى شما پسنديده و راضى شو به قضاى الهى ، پس خدا را حمد كردم و راضى شدم به قضاى او بر آنچه براى شما اختيار نموده است .
پس جبرئيل گفت : يا محمد به درستى كه برادر تو على مقهور و مظلوم خواهد شد بعد از تو، منافقان امت بر او غالب خواهند شد و غصب خلافت او خواهند كرد و از دشمنان تو تعب هابه او خواهد رسيد، و در آخر كشته خواهد شد به دست بدترين خلايق و بدبخت ترين اولين و آخرين ، نظير پى كننده ناقه صالح ، در شهرى كه به سوى آن شهر هجرت خواهد نمود، و آن شهر محل شيعيان او و شيعيان فرزندان او خواهند بود. به سبب اين حال بلاى اهل بيت رسالت بسيار خواهد شد و مصيبت ايشان عظيم تر خواهد شد، اين فرزند زاده تو و اشاره كرد به سوى حسين (ع ) شهيد خواهد شد با گروهى از اهل بيت و ذريت تو و نيكان امت تو، در كنار نهر فرات ، در زمينى كه آن را كربلا گويند، به سبب آن كرب و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذريت تو بسيار خواهد شد در روزى كه كرب آن روز منقضى نشود و حسرت آن روز به آخر نرسد، آن بهترين بقعه هاى زمين است و حرمت آن از همه زمين ها عظيم تر، و آن قطعه اى است از بهشت .
پس زينب گفت : چون ابن ملجم پدرم را ضربت زد، اثر مرگ در او مشاهده كردم گفتم : اى پدر بزگوار، ام ايمن چنين حديثى به من روايت كرد، مى خواهم آن را از تو بشنوم ، فرمود: اى دختر حديث چنان است كه ام ايمن به تو روايت كرده ، گويا مى بينم تو را و زنان ديگر از اهل بيت مرا در اين شهر اسير كرده باشند، و به ذلت و خوارى شما را برند از دشمنان خود خائف و ترسان باشيد، پس در آن وقت صبر كنيد و شكيبايى نماييد، به حق آن خداوندى كه حبّه ها را شكافته و خلايق را آفريده است ، در آن وقت در روى زمين خدا را دوستى به غير از شما و دوستان و شيعيان شما نباشد.
چون حضرت رسول (ص ) اين حديث را نقل كرد براى ما، فرمود: در آن روز شيطان از روى شادى پرواز خواهد كرد و بر دور زمين با ياوران خود جولان خواهد نمود، خواهد گفت : اى گروه شياطين آنچه مطلب ما بود از فرزند آدم به آن رسيديم و در هلاكت ايشان منتهاى آرزوى خود را يافتيم ، و همه را مستحق جهنم نموديم مگر جماعت قليلى كه چنگ در دامان اهل بيت رسالت زده اند، پس تا توانيد سعى كنيد كه مردم را به شك اندازيد در حق ايشان و بداريد مردم را بر عداوت ايشان و تحريص كنيد مردم را بر ضرر رسانيدن به ايشان و دوستان ايشان ، تا كفر و ضلالت خلق مستحكم گردد و از ايشان هيچ كس نجات نيابد، آن ملعون گمان خود را در حق اكثر مردم راست كرد زيرا كه با عداوت شما هيچ عمل صالح فايده نمى بخشد، و با محبت و موالات شما هيچ گناهى جز كباير ضرر نمى رساند.


بخش چهارم : گريه امام على (ع ) بر مصايب عباس (س )
17 بوسيدن دست هاى عباس (ع ) 

پس از ولادت حضرت قمر بنى هاشم (ع )، ام البنين (س ) قنداقه او را به دست اميرالمؤ منين على (ع ) داد كه با خواندن اذان و اقامه در گوش وى ، از همان آغاز حق ببيند و حق بشنود.
حضرت در گوش راست فرزند اذان ، و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را، به نام عمويش عباس ، عباس نهاد.
(ثم قبل يديه و استعبر و بكى )(18)
سپس دست هاى او را بوسيد و قطرات اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها يوم الطف در كنار شريعه فرات در راه يارى برادرش حسين (ع ) از بدن جدا خواهد شد.
و از اين جاست كه گفته اند: مى توان دست فرزند را، از سر عطوفت و شفقت ، بوسيد. چنان كه وارد است رسول خدا (ص ) دست دخترش ، حضرت فاطمه زهرا (س ) را مى بوسيد و وى را به جاى خود مى نشانيد. و از اين جا كثرت عطوفت شاه ولايت ، اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) مظلوم تاريخ ، نسبت به اين مولود بزرگوار معلوم مى شود.


18 گريه بر دست هاى عباس  

در روز ولادت ابوالفضل العباس (ع ) ام البنين (س ) قنداقه او را به دست على (ع ) داد تا نامى بر او بگذارد. حضرت زبان مبارك را به ديده و گوش ‍ و دهان او گردانيد تا حق بگويد و حق ببيند و حق بشنود.
(ثم اءذن فى اذنه اليمنى و اءقام فى اليسرى ). سپس در گوش راست وى اذان و در گوش چپش اقامه گفت . يكى از سنت هاى رسول خدا (ص ) كه براى مسلمين ارث گذارده اين است كه در حين تولد فرزند، در گوش ‍ راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگويند تا از همان بدو تولد با اسامى خدا و رسول خدا (ص ) و امام و ولى خدا آشنا گردد.
حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) به ام البنين (س ) فرمود: چه اسمى بر اين طفل گذارده ايد عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام ، هر چه خودتان ميل داريد اسم بگذاريد. فرمود: من او را به اسم عمويم ، عباس ، عباس ناميدم . پس دست هاى او را بوسيده و اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها در يوم الطف در كنايه شريعه فرات در راه يارى خدا قطع خواهد شد. (19)


19 خبر از آينده عباس (ع )  

مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس (ع ) يك روز اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) وى را در دامان خود گذاشت و آستين هايش را بالا زد و در حالى كه به شدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس (ع ) پرداخت .
ام البنين (س )، حيرت زده از اين صحنه ، از امام (ع ) پرسيد: چرا گريه مى كنيد؟! حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آن چه را كه بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين (س )، شتابان و هراسان ، پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام (ع ) با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : اين دستها از بازو قطع خواهد شد. كلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنين (س ) فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با وحشت و شتاب پرسيد: (چرا دستهايش قطع مى شوند)؟!
امام (ع ) به او خبر داد كه دستان فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه رسول الله (ص )، قطع خواهد شد. ام البنين (س ) گريه كرد و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش ‍ شريك شدند.
سپس ام البنين (س ) به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس ‍ گفت كه فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا (ص ) و ريحانه او خواهد گرديد.(20)
اميرالمؤ منين على (ع ) فرمود: ام البنين ، فرزندت عباس (ع ) نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداى متعال در عوض دو دستش ، دو بال به مرحمت خواهد كرد كه با آنها با ملايكه در بهشت پرواز كند، همان گونه كه قبلا اين عنايت را به جعفر بن ابى طالب (ع ) نموده است . و ام البنين (س ) با شنيدن اين بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد.(21)


20 سفارش على (ع ) به عباس (ع ) در واقعه كربلا  

علامه شيخ عبدالحسين حلى در النقد النزيه (جلد 1، صفحه 100) از فخرالذاكرين ، عالم بزرگوار، شيخ ميرزا هادى خراسانى نجفى ، نقل مى كند كه گويد: اميرالمؤ منين (ع ) حضرت عباس (ع ) را فرا خواند و به سينه چسبانيد و چشمانش را بوسيد و از او عهد گرفت كه چون در كربلا بر آب دست يافت ، تا برادرش حسين تشنه است ، قطره اى از آن را ننوشد، و اين كه ارباب مقاتل گويند حضرت عباس (ع ) در شريعه فرات آب را نخورد و آن را ريخت به سبب اطاعت از سفارش پدرش على مرتضى (ع ) بوده است . (22)(23)


فصل دوم على (ع ) در سوگ رسول خدا (ص )
بخش اول : على در كنار بستر پيامبر
21 توطئه عمر  

يك روز صبح كه پيغمبر اكرم به نقاهت شديد مبتلا بود بلال به خانه آن جناب آمد و نماز صبح را اعلام كرد. رسول خدا (ص ) فرمود: من اكنون از آمدن به مسجد معذورم يكى از مسلمانان را به نماز وادار كنيد و ديگران به وى اقتدا نماييد. عايشه گفت : پدرم ابوبكر را به اقامه جماعت برقرار سازيد. حفصه گفت : والد بزرگوارم عمر را بگوييد نماز صبح را بپاى آورد.
رسول خدا (ص ) هنگامى كه ديد هر يك از اينها حريص اند بر اين كه پدرشان به امامت مردم برقرار شوند و در حيات وى آشوب نمايند فرمود: دست از آشوب گرى خود برداريد و فتنه برپا نكنيد شما مانند زن هاى فتنه گر زمان يوسفيد كه هر يك پنهانى به يوسف پيغام فرستادند.
رسول خدا (ص ) نظر به اين كه مبادا يكى از آن دو به اقامه جماعت بپردازند با آن كه دستور داده بود همراه جيش اسامه به خارج شهر بروند و خيال نمى كرد تخلف كرده باشند با همان حال ناتوانى كه داشت خود را براى رفتن به مسجد مهيا كرد و از آن طرف وقتى متوجه شد عايشه و حفصه درصدد امامت پدر خود هستند، دانست كه ابوبكر و عمر از رفتن همراه اسامه تخلف نموده اند. اين معنى بيشتر رسول خدا (ص ) را به مسجد متوجه ساخت تا مگر بدين وسيله بتواند آتش فتنه را خاموش ‍ بسازد و رفع شبهه نمايد.
بالاخره رسول خدا (ص ) با ضعف بى اندازه كه داشت و نمى توانست روى زمين آرام بگيرد على (ع ) و فضل بن عباس زير بغل آن جناب را گرفتند و آن حضرت پاهاى مبارك را بر روى زمين مى كشيد و با اين حال به مسجد وارد گرديده ديد ابوبكر داخل محراب شده و نزديك است با گفتن تكبيرة الاحرام كه ركن مقدم اسلام است اركان حقيقى آن را از يكديگر بپاشد و نابود سازد. رسول خدا (ص ) با دست اشاره كرد عقب بايست او ناچار عقب ايستاد، ليكن در نظر داشت ، روزى براى آنكه بفهماند حق با من بود نه با پيغمبر (ص )، در ميان محراب بايستد و با گفتن الله اكبر رگ و پيوند رهبر بزرگ اسلام نه ، بلكه قائمه عرش الهى را به لرزه درآورد.
رسول خدا (ص ) خود در محراب ايستاد و نماز را آغاز كرد و اعمال نمازى ابوبكر را به هيچ گرفته نماز را از سر شروع كرد، چون نماز را سلام داد به خانه رفت . ابوبكر و عمر و عده اى را كه در مسجد حضور داشتند طلبيد، فرمود: مگر دستور ندادم شما همراه جيش اسامه به خارج شهر كوچ كنيد. عرض كردند: آرى فرمودى . فرمود: بنابراين براى چه مخالفت كرديد؟!
ابوبكر گفت : من حسب الامر همراه جيش اسامه به خارج مدينه رفتم ليكن براى آن كه عهدى تازه كردم باشم مراجعت نمودم . عمر گفت : يا رسول الله من از مدينه خارج نشدم و با جيش اسامه شركت نكردم زيرا مى خواستم خودم از بيمارى شما باخبر باشم و از ديگران خبر ناراحتى شما را نپرسم .
رسول خدا (ص ) كه دانست آنان مخالفت كرده اند بار سوم آنها را به همراهى با جيش اسامه دعوت كرد و از رنج بسيارى كه ديده و اندوه فراوانى كه به حضرتش رسيده غشوه بر او عارض گرديد و ساعتى بدين حال بسر برد. مسلمانان گريستند و صداى گريه زنان و فرزندان و زنان مسلمان و همه حاضران بلند شد، رسول خدا (ص ) افاقه يافته نگاهى به مردم كرده فرمود: دوات و شانه گوسفندى حاضر كنيد تا مطلبى را بنويسم كه پس از آن براى هميشه گمراه نشويد و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولى شد.
يكى از حاضران برخاست تا امريه حضرت را به انجام آورد عمر ديد هرگاه دستور رسول خدا (ص ) عملى شود ممكن است تير غرض او به هدف مقصود نرسد و كار از كار بگذرد، بدين ملاحظه به آن مرد گفت : به سخن رسول خدا (ص ) توجه نكن زيرا او بيمار است و هذيان مى گويد، آن مرد از اراده خود منصرف شد و از اين كه در احضار امريه رسول خدا تقصير و كوتاهى نمودند متاءثر بوده و گفتگو در ميانشان افتاد و كلمه استرجاع انالله و انا اليه راجعون را به زبان رانده و از مخالفت آن جناب بيمناك بودند.
هنگامى كه رسول خدا (ص ) افاقه حاصل كرد، برخى گفتند: آيا اجازه مى دهيد تا دوات و شانه حاضر نماييم . فرمود: پس از اين همه سخنان نابجا محتاج به دوات و شانه نيستم ، ليكن درباره بازماندگانم وصيت مى كنم از آنها دست بر مداريد و از نيت خير درباره آنان خوددارى ننماييد و روى از مردم برگردانيد مسلمانان تقصير كار از جاى برخواسته به خانه هاى خود رفتند و به جز از عباس و فضل و على بن ابى طالب (ع ) و خاندان مخصوصش ديگرى باقى نماند.
عباس عرض كرد: يا رسول الله (ص ) هرگاه مى دانيد غلبه با ماست و ما پس از شما به مقام حق پيروز مى آييم و مستقر مى شويم اطلاع فرماييد. رسول خدا (ص ) فرمود: پس از من درمانده و بى چاره خواهيد شد و سخن ديگرى نفرمود. اين عده هم با كمال نااميدى از حضور رسول خدا (ص ) مرخص گرديدند. (24)


next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالبی از نتهج البلاغه
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394

 

next page

fehrest page

بابُ المختارِ مِنْ كُتب مَولانا اءمير المؤ منين علي عليه السلام إ لى اءعدائه و اءمراء بلاده و يدخل في ذلك ما اختير من عهوده إ لى عماله و وصاياه لا هله و اءصحابه .
باب گزيده اى از نامه هاى مولاى ما اميرالمؤ منين (عليه السلام ) به دشمنان و كارگزارانش در شهرها و نيز گزيده اى از عهدنامه هايش به عمّالش و وصاياى آن حضرت به كسان و يارانش .

 

نامه شماره : 1
و من كتاب له ع إ لى اءَهْلِ اَلْكُوفَةِ عِنْدَ مَسِيرِهِ مِنَ اءلْمَدِينَةٍ إ لَى اءلْبصْرةِ:
مِنْ عَبْدِ اللَّهِ عَلِيِّ اءَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى اءَهْلِ الْكُوفَةِ جَبْهَةِ الْاءَنْصَارِ وَ سَنَامِ الْعَرَبِ:
اءَمَّا بَعْدُ، فَإِنِّي اءُخْبِرُكُمْ عَنْ اءَمْرِ عُثْمَانَ حَتَّى يَكُونَ سَمْعُهُ كَعِيَانِهِ، إِنَّ النَّاسَ طَعَنُوا عَلَيْهِ فَكُنْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُهَاجِرِينَ اءُكْثِرُ اسْتِعْتَابَهُ وَ اءُقِلُّ عِتَابَهُ وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ اءَهْوَنُ سَيْرِهِمَا فِيهِ الْوَجِيفُ، وَ اءَرْفَقُ حِدَائِهِمَا الْعَنِيفُ وَ كَانَ مِنْ عَائِشَةَ فِيهِ فَلْتَةُ غَضَبٍ، فَأُتِيحَ لَهُ قَوْمٌ قَتَلُوهُ وَ بَايَعَنِي النَّاسُ غَيْرَ مُسْتَكْرَهِينَ وَ لاَ مُجْبَرِينَ،بَلْ طَائِعِينَ مُخَيَّرِينَ.
وَ اعْلَمُوا اءَنَّ دَارَ الْهِجْرَةِ قَدْ قَلَعَتْ بِاءَهْلِهَا وَ قَلَعُوا بِهَا، وَ جَاشَتْ جَيْشَ الْمِرْجَلِ، وَ قَامَتِ الْفِتْنَةُ عَلَى الْقُطْبِ، فَاءَسْرِعُوا إِلَى اءَمِيرِكُمْ وَ بَادِرُوا جِهَادَ عَدُوِّكُمْ، إِنْ شَاءَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به مردم كوفه هنگام حركتش از مدينه به بصره .
از بنده خدا، على ، اميرالمؤ منين به مردم كوفه كه بزرگواران ياران و ارجمندان عرب اند.
اما بعد. شما را از كار عثمان خبر مى دهم ، به گونه اى كه شنيدنش چون ديدن باشد مردم بر او خرده گرفتند و من كه مردى از مهاجران بودم ، همواره خشنودى او را مى خواستم و كمتر سرزنش مى كردم . ولى طلحه و زبير در باره او شيوه ديگر داشتند و آسانترين كارشان ، تاختن بر او بود و نرمترين رفتارشان ، رفتارى ناهموار بود. بناگاه ، عايشه بى تاءمل بر او خشم گرفت و مردمى بر او شوريدند و كشتندش . آنگاه مردم با من بيعت كردند نه از روى اكراه يا اجبار، بل به رضا و اختيار.
بدانيد كه سراى هجرت (مدينه ) مردمش را از خود راند و مردم نيز از آنجا رفتند.ناگاه ، چون ديگى كه بر آتش باشد، جوشيدن گرفت و فتنه سر برداشت . پس به سوى اميرتان بشتابيد و اگر خدا خواهد، براى جهاد با دشمن ، به پيش تازيد.
نامه شماره : 2
و من كتاب له ع إ لَيهِمْ بَعْدَ فَتْحِ اءلْبَصْرةِ:
وَ جَزَاكُمُ اللَّهُ مِنْ اءَهْلِ مِصْرٍ عَنْ اءَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّكُمْ اءَحْسَنَ مَا يَجْزِي الْعَامِلِينَ بِطَاعَتِهِ، وَ الشَّاكِرِينَ لِنِعْمَتِهِ، فَقَدْ سَمِعْتُمْ وَ اءَطَعْتُمْ، وَ دُعِيتُمْ فَاءَجَبْتُمْ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) پس از فتح بصره به مردم كوفه نوشته است .
خداوند به شما مردم شهر از جانب خاندان پيامبرتان پاداش نيكو دهد، همان پاداش كه به فرمانبران و سپاسگويان نعمتش مى دهد. شما شنيديد و اطاعت كرديد، فراخوانده شديد و پاسخ داديد.
نامه شماره : 3
من كتاب له ع كَتَبَهُ لِشُرَيْحِ بْنِ اءلْحارِثِ قاضِيهِ:
رُوِيَ اءَنَّ شُرَيْحَ بْنَ الْحَارِثِ قَاضِيَ اءَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع اشْتَرَى عَلَى عَهْدِهِ دَارا بِثَمَانِينَ دِينَارا، فَبَلَغَهُ ذَلِكَ فَاسْتَدْعَى شُرَيْحا فَاسْتَدْعَاهُ وَ قَالَ لَهُ:
بَلَغَنِي اءَنَّكَ ابْتَعْتَ دَارا بِثَمَانِينَ دِينَارا وَ كَتَبْتَ لَهَا كِتَابا وَ اءَشْهَدْتَ فِيهِ شُهُودا.
فَقَالَ لَهُ: شُرَيْحٌ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا اءَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، قَالَ فَنَظَرَ إِلَيْهِ نَظَرَ الْمُغْضَبِ ثُمَّ قَالَ لَهُ:
يَا شُرَيْحُ اءَمَا إِنَّهُ سَيَأْتِيكَ مَنْ لاَ يَنْظُرُ فِي كِتَابِكَ وَ لاَ يَسْاءَلُكَ عَنْ بَيِّنَتِكَ حَتَّى يُخْرِجَكَ مِنْهَا شَاخِصا، وَ يُسْلِمَكَ إِلَى قَبْرِكَ خَالِصا، فَانْظُرْ يَا شُرَيْحُ لاَ تَكُونُ ابْتَعْتَ هَذِهِ الدَّارَ مِنْ غَيْرِ مَالِكَ اءَوْ نَقَدْتَ الثَّمَنَ مِنْ غَيْرِ حَلاَلِكَ، فَإِذَا اءَنْتَ قَدْ خَسِرْتَ دَارَ الدُّنْيَا وَ دَارَ الْآخِرَةِ.
اءَمَا إِنَّكَ لَوْ كُنْتَ اءَتَيْتَنِي عِنْدَ شِرَائِكَ مَا اشْتَرَيْتَ لَكَتَبْتُ لَكَ كِتَابا عَلَى هَذِهِ النُّسْخَةِ، فَلَمْ تَرْغَبْ فِي شِرَاءِ هَذِهِ الدَّارِ بِدِرْهَمٍ فَمَا فَوْقَهُ. وَانُّسْخَةُ هَذِهِ:
(((هَذَا مَا اشْتَرَى عَبْدٌ ذَلِيلٌ مِنْ مَيِّتٍ قَدْ اءُزْعِجَ لِلرَّحِيلِ، اشْتَرَى مِنْهُ دَارا مِنْ دَارِ الْغُرُورِ مِنْ جَانِبِ الْفَانِينَ، وَ خِطَّةِ الْهَالِكِينَ وَ تَجْمَعُ هَذِهِ الدَّارَ حُدُودٌ اءَرْبَعَةٌ: الْحَدُّ الْاءَوَّلُ يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْآفَاتِ، وَ الْحَدُّ الثَّانِي يَنْتَهِي إِلَى دَوَاعِي الْمُصِيبَاتِ، وَ الْحَدُّ الثَّالِثُ يَنْتَهِي إِلَى الْهَوَى الْمُرْدِي وَ الْحَدُّ الرَّابِعُ يَنْتَهِي إِلَى الشَّيْطَانِ الْمُغْوِي وَ فِيهِ يُشْرَعُ بَابُ هَذِهِ الدَّارِ.
اشْتَرَى هَذَا الْمُغْتَرُّ بِالْاءَمَلِ، مِنْ هَذَا الْمُزْعَجِ بِالْاءَجَلِ، هَذِهِ الدَّارَ بِالْخُرُوجِ مِنْ عِزِّ الْقَنَاعَةِ وَ الدُّخُولِ فِي ذُلِّ الطَّلَبِ وَ الضَّرَاعَةِ، فَمَا اءَدْرَكَ هَذَا الْمُشْتَرِي فِيمَا اشْتَرَى مِنْهُ مِنْ دَرَكٍ فَعَلَى مُبَلْبِلِ اءَجْسَامِ الْمُلُوكِ وَ سَالِبِ نُفُوسِ الْجَبَابِرَةِ وَ مُزِيلِ مُلْكِ الْفَرَاعِنَةِ، مِثْلِ كِسْرَى وَ قَيْصَرَ وَ تُبَّعٍ وَ حِمْيَرَ وَ مَنْ جَمَعَ الْمَالَ عَلَى الْمَالِ فَاءَكْثَرَ وَ مَنْ بَنَى وَ شَيَّدَ وَ زَخْرَفَ وَ نَجَّدَ وَ ادَّخَرَ وَ اعْتَقَدَ وَ نَظَرَ بِزَعْمِهِ لِلْوَلَدِ، إِشْخَاصُهُمْ جَمِيعا إِلَى مَوْقِفِ الْعَرْضِ وَ الْحِسَابِ وَ مَوْضِعِ الثَّوَابِ وَ الْعِقَابِ: إِذَا وَقَعَ الْاءَمْرُ بِفَصْلِ الْقَضَاءِ (وَ خَسِرَ هُنالِكَ الْمُبْطِلُونَ) شَهِدَ عَلَى ذَلِكَ الْعَقْلُ إِذَا خَرَجَ مِنْ اءَسْرِ الْهَوَى ، وَ سَلِمَ مِنْ عَلاَئِقِ الدُّنْيَا))).
نامه اى از آن حضرت (ع ) به قاضى اش شريح بن الحارث .
گويند كه شريح بن الحارث قاضى اميرالمؤ منين (ع ) در زمان او خانه اى خريد به هشتاد دينار.اين خبر به على (ع ) رسيد. او را فرا خواند. و گفت شنيده ام خانه اى خريده اى به هشتاد دينار و براى آن قباله نوشته اى و چند تن را هم به شهادت گرفته اى . شريح گفت چنين است يا اميرالمؤ منين . على (ع ) به خشم در او نظر كرد، سپس فرمود:
اى شريح ، زودا كه كسى بر سر تو آيد كه در قباله ات ننگرد و از شاهدانت نپرسد، تا از آنجا براندت و بى هيچ مال و خواسته اى به گورت سپارد. پس ، اى شريح ، بنگر، نكند كه اين خانه را از دارايى خود نخريده باشى ، يا نقدى كه بر شمرده اى از حلال به دست نيامده باشد. كه اگر چنين باشد هم در دنيا زيان كرده اى و هم در آخرت .
اما اگر آنگاه كه اين خانه را مى خريدى نزد من آمده بودى ، برايت قباله اى مى نوشتم به اين نسخت و تو حتى يك درهم و چه جاى بيش از آن رغبت نمى كردى كه به بهاى اين خانه دهى . و نسخه آن قباله چنين است :
اين خانه اى است كه بنده اى ذليل ، از مرده اى كه براى كوچ كردن او را از جاى خود برانگيخته اند، خريده است . خانه اى از سراى فريب در كوى از دست شدگان و محلت به هلاكت رسيدگان . اين خانه را چهار حدّ است حد نخستين ، منتهى مى شود به آنجا كه آفات كمين گرفته اند، و حدّ دوم به آنجا كه مصيبتها را سبب است ، و حدّ سوم به خواهشهاى تباه كننده نفسانى ، و حدّ چهارم به شيطان اغواگر. و در آن از حد چهارم باز مى شود. خريدار كه فريب خورده آمال خويش است آن را از فروشنده اى كه اجل او را برانگيخته تا براندش ، به بهاى خارج شدن از عزّ قناعت و دخول در ذلّ طلب و خوارى خريده است . در اين معامله ضرر و زيان خريدار در آنچه خريده است ، بر عهده كسى است كه اندامهاى پادشاهان را ويران سازد و جان از تن جباران بيرون كند و پادشاهى از فرعونان چون شهرياران ايران و قيصرهاى روم و تبّعهاى يمن و حميرهابستانده است ، و نيز آن كس كه دارايى خود را گرد آورد و همواره بر آن در افزود و كاخهاى استوار برآورد و آنها را بياراست و آرايه ها ساخت و اندوخته ها نهاد تا به گمان خود براى فرزند، مرده ريگى نهد. همه اينان را براى عرضه در پيشگاه حسابگران و آنجا كه ثواب و عقاب را معين مى كنند، حاضر آورد. در آنجا حكم قطعى صادر شود و كار داورى به پايان آيد. ((در آنجا تبهكاران زيانمند شوند)) عقل هر گاه كه از اسارت هوس بيرون آيد و از علايق دنيوى در امان ماند، به اين رسند گواهى دهد.
نامه شماره : 4
و من كتاب له ع إ لى بعض اءمراء جيشه :
فَإِنْ عَادُوا إِلَى ظِلِّ الطَّاعَةِ فَذَاكَ الَّذِي نُحِبُّ، وَ إِنْ تَوَافَتِ الْاءُمُورُ بِالْقَوْمِ إِلَى الشِّقَاقِ وَ الْعِصْيَانِ فَانْهَدْ بِمَنْ اءَطَاعَكَ إِلَى مَنْ عَصَاكَ وَ اسْتَغْنِ بِمَنِ انْقَادَ مَعَكَ عَمَّنْ تَقَاعَسَ عَنْكَ، فَإِنَّ الْمُتَكَارِهَ مَغِيبُهُ خَيْرٌ مِنْ مَشْهَدِهِ وَ قُعُودُهُ اءَغْنَى مِنْ نُهُوضِهِ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به يكى از فرماندهان سپاهش
اگر در سايه فرمانبردارى باز آيند، اين چيزى است كه ما خواستار آنيم و اگر حوادث و پيشامدها، آنان را به جدايى و نافرمانى كشانيد، بايد به يارى كسانى كه از تو فرمان مى برند، به خلاف آنكه فرمانت نمى برند، برخيزى . و به پايمردى آنكه مطيع توست از آنكه به ياريت برنمى خيزد، بى نياز باشى . زيرا، آنكه به اكراه همراه تو به نبرد مى آيد، غيبت او بهتر از حضور اوست و در خانه نشستنش ، بهتر است از به يارى برخاستنش .
نامه شماره : 5
و من كتاب له ع إ لى اءشعث بن قيس و هو عامل اءذربيجان :
وَ إِنَّ عَمَلَكَ لَيْسَ لَكَ بِطُعْمَةٍ، وَ لَكِنَّهُ فِي عُنُقِكَ اءَمَانَةٌ وَ اءَنْتَ مُسْتَرْعىً لِمَنْ فَوْقَكَ لَيْسَ لَكَ اءَنْ تَفْتَاتَ فِي رَعِيَّةٍ، وَ لاَ تُخَاطِرَ إِلا بِوَثِيقَةٍ وَ فِي يَدَيْكَ مَالٌ مِنْ مَالِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، وَ اءَنْتَ مِنْ خُزَّانِهِ حَتَّى تُسَلِّمَهُ إِلَيَّ وَ لَعَلِّي اءنْ لا اءَكُونَ شَرَّ وُلاَتِكَ لَكَ، وَ السَّلاَمُ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) كه به اشعث بن قيس ، عامل خود در آذربايجان نوشته است .
حوزه فرمانرواييت طعمه تو نيست ، بلكه امانتى است بر گردن تو، و از تو خواسته اند كه فرمانبردار كسى باشى كه فراتر از توست .تو را نرسد كه خود هر چه خواهى رعيت را فرمان دهى . يا خود را درگير كارى بزرگ كنى ، مگر آنكه ، دستورى به تو رسيده باشد. در دستان تو مالى است از اموال خداوند، عزّ و جلّ، و تو خزانه دار هستى تا آن را به من تسليم كنى . اميد است كه من براى تو بدترين واليان نباشم . و السلام .
نامه شماره : 6
و من كتاب له ع إ لى معاوية :
إِنَّهُ بايَعَنِي الْقَوْمُ الَّذِينَ بايَعُوا اءَبابَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمانَ عَلى ما بايَعُوهُمْ عَلَيْهِ، فَلَمْ يَكُنْ لِلشَّاهِدِ اءَنْ يَخْتارَ، وَ لا لِلْغائِبِ اءَنْ يَرُدَّ، وَ إِنَّمَا الشُّورى لِلْمُهاجِرِينَ وَ الْاءَنْصارِ، فَإِنِ اجْتَمَعُوا عَلى رَجُلٍ وَ سَمَّوهُ إِماما كانَ ذلِكَ لِلَّهِ رِضىً، فَإِنْ خَرَجَ عَنْ اءَمْرِهِمْ خارِجٌ بِطَعْنٍ اءَوْ بِدْعَةٍ رَدُّوهُ إ لى ما خَرَجَ مِنْهُ، فَإِنْ اءَبى قاتَلُوهُ عَلَى اتَّباعِهِ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ وَلاّهُ اللَّهُ ما تَوَلّى .
وَ لَعَمْرِي - يا مُعاوِيَةُ - لَئِنْ نَظَرْتَ بِعَقْلِكَ دُونَ هَواكَ لَتَجِدَنِّي اءَبْرَاءَ النَّاسِ مِنْ دَمِ عُثْمانَ، وَ لَتَعْلَمَنَّ اءَنِّي كُنْتُ فِي عُزْلَةٍ عَنْهُ إِلاّ اءَنْ تَتَجَنَّى ، فَتَجَنَّ ما بَدا لَكَ، وَ السَّلاَمُ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به معاويه
اين مردمى كه با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده بودند، به همان شيوه با من بيعت كردند. پس آن را كه حاضر است ، نرسد كه ديگرى را اختيار كند و آن را كه غايب بوده است نرسد كه آنچه حاضران پذيرفته اند نپذيرد. شورا از آن مهاجران و انصار است . اگر آنان بر مردى همراءى شدند و او را امام خواندند، كارشان براى خشنودى خدا بوده است ، و اگر كسى از فرمان شورا بيرون آمد و بر آن عيب گرفت يا بدعتى نهاد بايد او را به جمعى كه از آن بيرون شده است باز آورند. اگر سر بر تافت با او پيكار كنند، زيرا راهى را برگزيده كه خلاف راه مؤ منان است و خدا نيز در گردن او كند، گناه آنچه را خود متولى آن شده است .
اى معاويه ، به جان خودم سوگند، كه اگر به ديده خرد بنگرى ، نه از روى هوا و هوس ، در خواهى يافت كه من از هر كس ديگر از كشتن عثمان بيزارتر بودم و من از آن كنارى جسته بودم ، مگر آنكه بخواهى جنايت را به گردن من نهى و چيزى را كه بر تو آشكار است پنهان دارى . والسلام .
نامه شماره : 7
و من كتاب منه ع إ لَيْهِ اءَيْضا:
اءَمّا بَعْدُ فَقَدْ اءَتَتْنِي مِنْكَ مَوْعِظَةٌ مُوَصَّلَةٌ، وَ رِسالَةٌ مُحَبَّرَةٌ نَمَّقْتَها بِضَلالِكَ، وَ اءَمْضَيْتَها بِسُوءِ رَاءْيِكَ! وَ كِتابُ امْرِئٍ لَيْسَ لَهُ بَصَرٌ يَهْدِيهِ، وَ لا قائِدٌ يُرْشِدُهُ، قَدْ دَعاهُ الْهَوى فَاءَجابَهُ، وَ قادَهُ الضَّلالُ فَاتَّبَعَهُ، فَهَجَرَ لاغِطا وَ ضَلَّ خابِطا.
وَ مِنْهُ وَ مِنْ هذَا الْكِتابِ:
لِاءَنَّها بَيْعَةٌ واحِدَةٌ لا يُثَنَّى فِيهَا النَّظَرُ، وَ لا يُسْتَاءنَفُ فِيهَا الْخِيارُ، الْخارِجُ مِنْها طاعِنٌ، وَ الْمُرَوِّي فِيها مُداهِنٌ.
نامه اى ديگر از آن حضرت (ع ) به معاويه :
اما بعد، اندرزنامه اى از تو به من رسيد با جمله هايى بربافته و عباراتى كه به ضلالت خويش آراسته بودى و از روى بدانديشى روانه كرده بودى . اين نامه ، نامه كسى است كه نه خود ديده بينا دارد تا راه هدايت را به او نشان دهد، و نه او را رهبرى است كه راهش ‍ بنمايد. هوا و هواس او را فراخوانده و او نيز پاسخش گفته و ضلالت رهنمونش گشته و او نيز متابعتش نموده . هذيانى در هم آميخته ، گم گشته و به خطا رفته است .
و از اين نامه :
بيعت كردن فقط يك بار است و دوباره در آن نظر نتوان كرد. گزينش از سر گرفته نشود. هر كه از بيعت بيرون رود، طعن زننده است ، و هر كه در پذيرفتنش درنگ كند و دو دلى نشان دهد، منافق است .
نامه شماره : 8
و من كتاب له ع إ لى جَرِيرِ بْنِ عَبْدِ اللّهِ البَجَلِىٍّّ لَمَا اءَرْسَلَهُ إ لى مُعاوِيَةَ:
اءَمّا بَعْدُ، فَإِذا اءَتاكَ كِتابِي فَاحْمِلْ مُعاوِيَةَ عَلَى الْفَصْلِ، وَخُذْهُ بِالْاءَمْرِ الْجَزْمِ، ثُمَّ خَيِّرْهُ بَيْنَ حَرْبٍ مُجْلِيَةٍ، اءَوْ سِلْمٍ مُخْزِيَةٍ، فَإِنِ اخْتارَ الْحَرْبَ فَانْبِذْ إِلَيْهِ، وَ إِنِ اخْتارَ السِّلْمَ فَخُذْ بَيْعَتَهُ، وَالسَّلامُ.
نامه اى از آن حضرت (ع ) به جرير بن عبد الله البجلى هنگامى كه او را نزد معاويه فرستاده بود:(1)
اما بعد. چون نامه من به تو رسد، معاويه را وادار كه كارش را با ما يكسره كند و بخواه كه به طور جزم تصميم بگيرد. آنگاه مخيّرش كن ميان جنگى كه مردم را از خانه هايشان براند يا صلحى كه به خوارى بپذيرد. اگر جنگ را اختيار كرد، همانند خودش عمل كن و اعلان جنگ نماى و اگر صلح را اختيار كرد، از او بيعت بستان . والسلام .
نامه شماره : 9
و من كتاب له ع إ لى مُعاوِيَة :
فَاءَرادَ قَوْمُنا قَتْلَ نَبِيِّنا، وَاجْتِياحَ اءَصْلِنا، وَهَمُّوا بِنَا الْهُمُومَ، وَ فَعَلُوا بِنَا الْاءَفاعِيلَ، وَ مَنَعُونَا الْعَذْبَ، وَ اءَحْلَسُونَا الْخَوْفَ، وَاضْطَرُّونا إِلى جَبَلٍ وَعْرٍ، وَ اءَوْ قَدُوا لَنا نارَ الْحَرْبِ، فَعَزَمَ اللَّهُ لَنا عَلَى الذَّبِّ عَنْ حَوْزَتِهِ، وَالرَّمْي مِنْ وَراءِ حُرْمَتِهِ، مُؤْمِنُنا يَبْغِي بِذلِكَ الْاءَجْرَ، وَ كافِرُنا يُحامِي عَنِ الْاءَصْلِ، وَ مَنْ اءَسْلَمَ مِنْ قُرَيْشٍ خِلْوٌ مِمّا نَحْنُ فِيهِ بِحِلْفٍ يَمْنَعُهُ، اءَوْ عَشِيرَةٍ تَقُومُ دُونَهُ، فَهُوَ مِنَ الْقَتْلِ بِمَكانِ اءَمْنٍ.
وَ كانَ رَسُولُ اللَّهِ، ص إِذا احْمَرَّ الْبَاءْسُ، وَ اءَحْجَمَ النّاسُ قَدَّمَ اءَهْلَ بَيْتِهِ فَوَقَى بِهِمْ اءَصْحابَهُ حَرَّ السُّيُوفِ وَالْاءَسِنَّةِ، فَقُتِلَ عُبَيْدَةُ بْنُ الْحارِثِ يَوْمَ بَدْرٍ، وَ قُتِلَ حَمْزَةُ يَوْمَ اءُحُدٍ، وَ قُتِلَ جَعْفَرٌ يَوْمَ مُؤْتَةَ، وَ اءَرادَ مَنْ لَوْ شِئْتُ ذَكَرْتُ اسْمَهُ مِثْلَ الَّذِي اءَرادُوا مِنَ الشَّهادَةِ، وَ لَكِنَّ آجالُهُمْ عُجِّلَتْ، وَ مَنِيَّتَهُ اءُخِّرَتْ، فَيا عَجَبا لِلدَّهْرِ إِذْ صِرْتُ يُقْرَنُ بِي مَنْ لَمْ يَسْعَ بِقَدَمِي ، وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ كَسابِقَتِي ، الَّتِي لا يُدْلِي اءَحَدٌ بِمِثْلِها إِلاّ اءَنْ يَدَّعِيَ مُدَّعٍ مَا لا اءَعْرِفُهُ، وَ لا اءَظُنُّ اللَّهَ يَعْرِفُهُ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى كُلِّ حالٍ.
وَ اءَمَّا ما سَاءَلْتَ مِنْ دَفْعِ قَتَلَةِ عُثْمانَ إِلَيْكَ فَإِنِّي نَظَرْتُ فِي هَذا الْاءَمْرِ فَلَمْ اءَرَهُ يَسَعُنِي دَفْعُهُمْ إِلَيْكَ وَ لا إِلى غَيْرِكَ وَ لَعَمْرِي لَئِنْ لَمْ تَنْزِعْ عَنْ غَيِّكَ وَ شِقاقِكَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ عَنْ قَلِيلٍ يَطْلُبُونَكَ، لا يُكَلِّفُونَكَ طَلَبَهُمْ فِي بَرِّ وَ لا بَحْرٍ وَ لا جَبَلٍ وَ لا سَهْلٍ إِلاّ اءَنَّهُ طَلَبٌ يَسُوْءُكَ وِجْدانُهُ، وَ زَوْرٌ لا يَسُرُّكَ لُقْيانُهُ، وَالسَّلامُ لِاءَهْلِهِ.
از نامه آن حضرت (ع ) به معاويه :
قوم ما (قريش ) آهنگ كشتن پيامبر ما كردند و خواستند كه ريشه ما بركنند. پس درباره ما بارها نشستند و راءى زدند و بسا كارها كردند. از زندگى شيرين منعمان نمودند و با وحشت دست به گريبانمان ساختند. ما را وادار كردند كه بر كوهى صعب (2) زيستن گيريم ، سپس ، براى ما آتش جنگ افروختند. ولى خداوند خواسته بود كه ما از آيين بر حق او نگهدارى كنيم و نگذاريم كه كس به حريم حرمتش دست يازد. در ميان ما، آنان كه ايمان آورده بودند، خواستاران پاداش آن جهانى بودند و آنان كه ايمان نياورده بودند از خاندان و تبار خود حمايت مى كردند. از قريشيان هر كه ايمان مى آورد از آن آزار كه ما گرفتارش بوديم در امان بود. زيرا يا هم سوگندى بود كه از او دفاع مى كرد و يا عشيره اش به ياريش برمى خاست . به هر حال ، از كشته شدن در امان بود.
چون كارزار سخت مى شد و مردم پاى واپس مى نهادند، رسول الله (صلى الله عليه و آله ) اهل بيت خود را پيش مى داشت و آنها را سپر اصحاب خود از ضربتهاى سخت شمشير و نيزه مى نمود. چنانكه عبيدة بن الحارث (3) در روز بدر به شهادت رسيد و حمزه (4) در روز احد، و جعفر(5) در جنگ موته . يكى ديگر بود كه اگر خواهم نامش را بياورم . او نيز چون آنان خواستار شهادت مى بود، ولى مرگ آنها زودتر فرا رسيد و مرگ او به تاءخير افتاد. و شگفتا از اين روزگار كه مرا قرين كسى ساخته كه هرگز چون من براى اسلام قدمى برنداشته و او را در دين سابقه اى چون سابقه من نبوده است . سابقه اى كه كس را بدان دسترس ‍ نيست ، مگر كسى ادعايى كند كه من او را نمى شناسم و نپندارم كه خدا هم او را بشناسد. در هر حال ، خدا را مى ستايم .
و اما از من خواسته بودى كه قاتلان عثمان را نزد تو فرستم ، من در اين كار انديشيدم .
ديدم براى من ميسر نيست كه آنها را به تو يا به ديگرى سپارم . به جان خودم سوگند، كه اگر از اين گمراهى بازنيايى و از تفرقه و جدايى باز نايستى ، بزودى آنها را خواهى شناخت كه تو را مى جويند و تو را به رنج نمى افكنند كه در بيابان و دريا و كوه و دشت به سراغشان روى .
البته تو در پى يافتن چيزى هستى كه يافتنش براى تو خوشايند نيست و اينان كسانى هستند كه ديدارشان تو را شادمان نخواهد كرد. سلام بر آنكه شايسته سلام باشد.
نامه شماره : 10
و من كتاب له ع إ ليْهِ اءَيْضَا:
وَ كَيْفَ اءَنْتَ صانِعٌ إِذا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلابِيبُ ما اءَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِها، وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِها، دَعَتْكَ فَاءَجَبْتَها، وَ قادَتْكَ فَاتَّبَعْتَها، وَ اءَمَرَتْكَ فَاءَطَعْتَها، وَ إِنَّهُ يُوشِكُ اءَنْ يَقِفَكَ واقِفٌ عَلى ما لا يُنْجِيكَ مِنْهُ مُنْجٍ.
فَاقْعَسْ عَنْ هَذا الْاءَمْرِ، وَخُذْ اءُهْبَةَ الْحِسابِ، وَ شَمِّرْ لِما قَدْ نَزَلَ بِكَ، وَ لا تُمَكِّنِ الْغُواةَ مِنْ سَمْعِكَ، وَ إِلاّ تَفْعَلْ اءُعْلِمْكَ ما اءَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ قَدْ اءَخَذَ الشَّيْطانُ مِنْكَ مَاءْخَذَهُ، وَ بَلَغَ فِيكَ اءَمَلَهُ، وَ جَرى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَالدَّمِ.
وَ مَتى كُنْتُمْ يا مُعاوِيَةُ ساسَةَ الرَّعِيَّةِ، وَ وُلاةَ اءَمْرِ الْاءُمَّةِ، بِغَيْرِ قَدَمٍ سابِقٍ، وَ لا شَرَفٍ باسِقٍ؟ وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوابِقِ الشَّقاءِ! وَ اءُحَذِّرُكَ اءَنْ تَكونَ مُتَمادِيا فِي غِرَّةِ الْاءُمْنِيِّةِ، مُخْتَلِفَ الْعَلانِيَةِ وَالسَّرِيرَةِ.
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النّاسَ جانِبا وَاخْرُجْ إِلَيَّ، وَ اءَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتالِ لِيُعْلَمَ اءَيُّنَا الْمَرِينُ عَلى قَلْبِهِ وَالْمُغَطّى عَلَى بَصَرِهِ؛ فَاءَنَا اءَبُو حَسَنٍ قاتِلُ جَدِّكَ وَ خالِكَ وَ اءَخِيكَ شَدْخا يَوْمَ بَدْرٍ، وَ ذلِكَ السَّيْفُ مَعِي ، وَ بِذلِكَ الْقَلْبِ اءَلْقى عَدُوِّي ! مَا اسْتَبْدَلْتُ دِينا، وَ لا اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّا، وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طائِعِينَ، وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ.
وَ زَعَمْتَ اءَنَّكَ جِئتَ ثائِرا بعُثْمانَ، وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُناكَ إِنْ كُنْتَ طالِبا، فَكَاءَنِّي قَدْ رَاءَيْتُكَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْجِمالِ بِالْاءَثْقالِ، وَ كَاءَنِّي بِجَماعَتِكَ تَدْعُونِي - جَزَعا مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتابِعِ، وَالْقَضاءِ الْواقِعِ، وَ مَصارِعَ بَعْدَ مَصارِعَ - إِلى كِتابِ اللَّهِ وَ هِيَ كافِرَةٌ جاحِدَةٌ، اءَوْ مُبايِعَةٌ حائِدَةٌ.
از نامه آن حضرت (ع ) به معاويه :
چه مى كنى اگر اين حجابهاى دنيوى ، كه خود را در آنها پوشيده اى ، به كنارى روند؟ دنيايى كه آرايه هايش به زيبايى جلوه گرند و خوشيها و لذتهايش فريبنده است . دنيا تو را به خود فراخواند و تو پاسخش دادى ، و تو را در پى خود كشيد و از پى او رفتى و فرمانت داد و اطاعتش كردى . چه بسا، بناگاه ، كسى تو را از رفتن باز دارد، به گونه اى كه هيچ سپرى تو را از آسيب او نرهاند. پس عنان بكش و از تاختن باز ايست ، و براى روز حساب توشه اى برگير، و براى رويارويى با حادثه اى كه در راه است ، دامن بر كمر زن ، و به سخن گمراهان گوش فرامده . و اگر نكنى تو را از چيزى كه از آن غافل مانده اى ، مى آگاهانم . تو مردى هستى غرقه در ناز و نعمت . شيطانت به بند كشيده و آرزوى خويش در تو يافته است و اينك در سراسر وجود تو چون روح و خون در جريان است .
اى معاويه ، از چه زمان شما زمامداران رعيّت و واليان امر امّت بوده ايد و حال آنكه ، نه در دين سابقه اى ديرين داريد و نه در شرف مقامى رفيع . پناه مى بريم به خدا از شقاوتى دامنگير. و تو را بر حذر مى دارم از اينكه ، همچنان ، مفتون آرزوهاى خويش باشى و نهانت چون آشكارت نباشد.
مرا به جنگ فراخواندى . مردم را به يكسو نه ، خود به تن خويش به پيكار من آى . دو سپاه را از آن معاف دار تا همگان بدانند كه كداميك از ما قلبش را زنگ گناه تيره كرده است و پرده غفلت بر ديدگانش افتاده .
من ابو الحسنم . كشنده نياى تو(6) و دايى تو(7) و برادر تو(8) در روز بدر سرشان شكافتم . اكنون همان شمشير با من است و با همان دل با دشمن روبرو مى شوم . نه دين ديگرى برگزيده ام و نه پيامبرى نو. بر همان راه و روشى هستم كه شما به اختيار تركش كرديد و به اكراه در آن داخل شديد.
پنداشته اى كه براى خونخواهى عثمان آمده اى ، مى دانى كه خون عثمان در كجا ريخته شده ، پس آن را از همانجا بطلب ، اگر به خونخواهى او آمده اى . گويى چنان است كه مى بينمت كه چون جنگ بر تو دندان فرو برد، مى نالى آنسان ، كه شتران گرانبار از سنگينى بار خود مى نالند. و مى بينم كه سپاهيانت درگير و دار ضربتهاى پياپى و حوادث دردناك و سرنگون شدنها مى نالند و مرا به كتاب خدا مى خوانند، حال آنكه ، مشتى كافرند و منكر يا بيعت كرده و بيعت شكسته .
نامه شماره : 11
و من وصية له ع وصَى بِها جَيْشا بَعَثَهُ إ لَى الْعَدُوِّ:
فَإِذا نَزَلْتُمْ بِعَدُوِّ اءَوْ نَزَلَ بِكُمْ فَلْيَكُنْ مُعَسْكَرُكُمْ فِي قُبُلِ الْاءَشْرافِ، اءَوْ سِفاحِ الْجِبالِ، اءَوْ اءَثْناءِ الْاءَنْهارِ، كَيْما يَكُونَ لَكُمْ رِدْءا، وَ دُونَكُمْ مَرَدّا، وَلْتَكُنْ مُقاتَلَتُكُمْ مِنْ وَجْهٍ وَاحِدٍ اءَوِاثْنَيْنِ، وَاجْعَلُوا لَكُمْ رُقَباءَ فِي صَياصِي الْجِبالِ، وَ مَناكِبِ الْهِضابِ، لِئَلاّ يَاءْتِيَكُمُ الْعَدُوُّ مِنْ مَكانِ مَخافَةٍ اءَوْ اءَمْنٍ.
وَاعْلَمُوا اءَنَّ مُقَدِّمَةَ الْقَوْمِ عُيُونُهُمْ، وَ عُيُونَ الْمُقَدِّمَةِ طَلائِعُهُمْ، وَ إِيّاكُمْ وَالتَّفَرُّقَ، فَإِذا نَزَلْتُمْ فَانْزِلُوا جَمِيعا، وَ إِذا ارْتَحَلْتُمْ فَارْتَحِلُوا جَمِيعا، وَ إِذا غَشِيَكُمُ الليْلُ فَاجْعَلُوا الرِّماحَ كِفَّةً، وَ لا تَذُوقُوا النَّوْمَ إِلاّ غِرارا اءَوْ مَضْمَضَةً.
سفارشى از آن حضرت (ع ) هنگامى كه سپاهى بر سر دشمن مى فرستاد:
چون بر دشمن فرود آمديد يا دشمن بر شما فرود آمد، بايد كه لشكرگاهتان بر فراز بلنديها يا دامنه كوهها يا در بين رودخانه ها باشد تا شما را پناهگاه بود و دشمن را مانع . و بايد كه جنگتان در يك سو باشد يا دو سو. و ديده بانها بر سر كوهها و تپه ها بگماريد تا مباد، كه دشمن از جايى كه مى ترسيد يا خود را در امان مى دانيد، بناگاه ، بر شما تاخت آورد. بدانيد كه مقدمه لشكر، همان چشمان لشكر است ، و چشمان مقدمه ، طلايه داران هستند. از پراكندگى بپرهيزيد. چون فرود مى آييد همه فرود آييد، و چون كوچ مى كنيد همه كوچ كنيد. هنگامى كه شب در رسيد، نيزه ها را گرداگرد خود قرار دهيد. به خواب مرويد يا اندك اندك بخوابيد.
نامه شماره : 12
و من وصية له ع لِمَعْقلِ بْنِ قَيْسٍ الرَّياحِىٍِّّ حِينَ اءَنْفَذَهُ إ لَى الشامِ فِي ثَلاثَةِ آلافٍ مُقَدِّمَةً لَهُ:
اتَّقِ اللَّهَ الَّذِي لا بُدَّ لَكَ مِنْ لِقائِهِ، وَ لا مُنْتَهَى لَكَ دُونَهُ، وَ لا تُقاتِلَنَّ إِلا مَنْ قاتَلَكَ.
وَ سِرِ الْبَرْدَيْنِ، وَ غَوِّرْ بِالنّاسِ، وَ رَفِّهْ فِي السَّيْرِ، وَ لا تَسِرْ اءَوَّلَ اللَّيْلِ، فَإِنَّ اللَّهَ جَعَلَهُ سَكَنا، وَ قَدَّرَهُ مُقاما لا ظَعْنا، فَاءَرِحْ فِيهِ بَدَنَكَ، وَ رَوِّحْ ظَهْرَكَ.
فَإِذا وَقَفْتَ حِينَ يَنْبَطِحُ السَّحَرُ، اءَوْ حِينَ يَنْفَجِرُ الْفَجْرُ، فَسِرْ عَلَى بَرَكَةِ اللَّهِ، فَإِذا لَقِيتَ الْعَدُوَّ فَقِفْ مِنْ اءَصْحابِكَ وَسَطا، وَ لا تَدْنُ مِنَ الْقَوْمِ دُنُوَّ مَنْ يُرِيدُ اءَنْ يُنْشِبَ الْحَرْبَ، وَ لا تَباعَدْ عَنْهُمْ تَباعُدَ مَنْ يَهابُ الْبَاءْسَ حَتَّى يَاءْتِيَكَ اءَمْرِي ، وَ لا يَحْمِلَنَّكُمُ شَنَآنُهُمْ عَلَى قِتالِهِمْ قَبْلَ دُعائِهِمْ وَالْإِعْذارِ إِلَيْهِمْ.
سفارشى از آن حضرت (ع ) به معقل بن قيس الرياحى فرمود، آنگاه كه او را به سه هزار سپاهى بر مقدمه به شام مى فرستاد:
از خدايى كه بناچار، روزى با او ديدار خواهى كرد و جز درگاه او پايانى ندارى ، بترس . جنگ مكن مگر با آنكه با تو بجنگد.
و لشكرت را در ابتدا يا انتهاى روز به حركت درآور و به هنگام گرماى نيمروز فرود آر. و مركبها را خسته مدار، و در آغاز شب ، لشكر را به حركت در مياور كه خداوند شب را براى آسودن قرار داده . و آن را براى درنگ كردن مقرر كرده نه سير و سفر. به هنگام شب خود و مركبت را از خستگى برآور. و چون برآسودى ، يا هنگام سحر و يا زمان دميدن سپيده به بركت خداوندى حركت كن هرگاه با دشمن روياروى شدى ، خود در ميانه لشكرت قرار گير. و به دشمن چنان نزديك مشو كه پندارد قصد حمله دارى و چندان دور مايست كه چون كسى باشى كه از جنگ بيمناك است تا فرمان من به تو رسد. كينه آنان تو را وادار نكند كه پيش از آنكه به اطاعتشان فراخوانى و حجّت را بر آنان تمام كنى ، جنگ را بياغازى .
نامه شماره : 13
و من كتاب له ع إ لى اءَمِيرَيْنِ مِنْ اءُمَراءِ جَيْشِهِ:
وَ قَدْ اءَمَّرْتُ عَلَيْكُما وَ عَلى مَنْ فِي حَيِّزِكُما مالِكَ بْنَ الْحارِثِ الْاءَشْتَرَ فَاسْمَعا لَهُ وَ اءَطِيعا، وَاجْعَلاهُ دِرْعا وَ مِجَنّا، فَإِنَّهُ مِمَّنْ لا يُخافُ وَهْنُهُ وَ لا سَقْطَتُهُ، وَ لا بُطْؤُهُ عَمَّا الْإِسْراعُ إِلَيْهِ اءَحْزَمُ، وَ لا إِسْراعُهُ إِلى مَا الْبُطْءُ عَنْهُ اءَمْثَلُ.
از نامه آن حضرت (ع ) به دو تن از اميران لشكرش :
من ، مالك بن الحارث الاشتر را بر شما و همه سپاهيانى كه در فرمان شماست امير كردم . به سخنش گوش دهيد و فرمانش بريد. او را زره و سپر خود قرار دهيد. زيرا مالك كسى است كه نه در كار سستى مى كند و نه خطا و نه آنجا كه بايد درنگ كند، شتاب مى ورزد و نه آنجا كه بايد شتاب ورزد، درنگ مى كند.

next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عابد ريا كار
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394

 

next page

fehrest page

تقديم به :
آنانكه به نداى حضرت امام خمينى قدس سره لبيك گفتند و به سوى جبهه هاى نور عليه ظلمت ، و حق عليه باطل شتافتند و بهترين ايام زندگى خود را در سنگرها بسر بردند.
آنانكه سالها است عاشقانه در مقابل دشمنان اسلام و انقلاب ، و توطئه هاى همه جانبه استكبار جهانى بسركردگى آمريكا ايستاده اند.
آنانكه بار ديگر پيروزى خون بر شمشير را در تاريخ تحقق بخشيدند.
آنانكه در زندانهاى عراق قلبشان براى پيروزى حق و نابودى باطل مى طپد.
آنانكه در دل شب بپا مى خيزند و دست به دعا برداشته و از خدا نصرت حق و تداوم انقلاب اسلامى را تا ظهور مهدى موعود (روحى له الفداء) مسئلت مى كنند.
آنانكه جز به اسلام ، به چيز ديگرى نمى انديشند.
آنانكه جان خود را خالصانه در راه خدا فدا نمودند.
آنانكه معلول شدند، اما علت مبقيه انقلاب اسلامى هستند.
آنانكه با توحيد كلمه در راه اعتلاء كلمه توحيد در سراسر جهان بپا خاسته اند و ايثارگرانه در راه تحقق اهداف مقدس انقلاب جهانى اسلام گام بر مى دارند.
آنانكه با تمام وجود در راه سازندگى كشور تلاش مى كنند.
انگيزه تحرير:
در چند نوبتى كه توفيق يافتم با حضور در جبهه ، از سنگرنشينان و رزمندگان جان بر كف ، درس عشق و ايثار بياموزم و بر اساس ‍ برنامه هاى تنظيم شده قبلى ، اين افتخار را پيدا كردم كه در مناطق جنگى ، پادگانها و قرارگاههاى نظامى ، و گاهى در خطوط مقدم ، به بهانه تبليغ ، و در واقع براى كسب نورانيت و معنويت در كنار اين عزيزان باشم . در اين انديشه بودم كه اين زاهدان شب و شيران روز، اوقات فراغتشان را چگونه مى گذرانند. مخصوصاً در بعضى خطوط مقدم حتى خروج از سنگر بسيار سخت و دشوار است و اين عزيزان تنها در مواقع ضرورى از داخل سنگر بيرون مى آيند و بيشترين ساعات خود را در سنگرها بسر مى برند.
اين مطلب را با بعضى از رزمندگان و مسئولين عقيدتى سياسى در ميان گذاشتم و نظر آنان را در اين رابطه جويا شدم . در مجموع احساس شد كتب متناسب با شرائط حاكم در جبهه ها در جهت تقويت بنيه فرهنگى و معنوى آنان مى تواند در اين مهم نقش مؤ ثرى داشته باشد.
بر اين اساس تصميم گرفتم اين مجموعه را كه مشتمل بر مطالب متنوع سودمند در ابعاد سياسى فرهنگى ، اخلاقى عرفانى ، تاريخى اجتماعى است ، در قالب داستان و حكايت ، مواعظ كوتاه و كلمات قصار ائمه هدى ، سخنان حكيمان و عارفان ، و اشعار شعراء تدوين نمايم ، و براى جلوگيرى از كسالت و خستگى خوانندگان ، دهها فكاهى و معما در ضمن مطالب مطرح سازم . و آن را در آستانه دهه فجر، و نهمين سالگرد پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى و نودمين ماه جنگ تحميلى به حضورتان تقديم دارم .
شايان ذكر است اين كتاب در دوران دفاع مقدس تنظيم و تدوين يافت و مشتمل بر حدود چهارصد موضوع بود، و با توجه به هدف تحرير و تنوع مطالب كشكول جبهه ناميده شد.
پس از اينكه به لطف پروردگار، و با درايت امام مسلمين ، و پايمردى امت اسلام ، جنگ تحميلى با پذيرش قطعنامه 598 سازمان ملل متحد خاتمه يافت ، بنظر رسيد ديگر موضوع منتفى است و كتاب مذكور چندان مفيد واقع نشود. به همين خاطر بيش از هفت سال به همان صورت باقى ماند و در جهت چاپ و نشر آن اقدام نشد.
اخيراً پس از تاءمل و مشورت با بعضى دوستان ، به اين نتيجه رسيديم كه هنوز همان نياز زمان تحرير در سطوح مختلف احساس ‍ مى شود.
علاوه مى توان با تغييرات متناسب ، آن را به صورتى تنظيم نمود كه مورد استفاده تمام اقشار جامعه قرار گيرد.
سرانجام تصميم گرفته شد با تغييرات لازم ، حذف بعضى موارد و افزودن مطالب متنوع ديگر، اين كتاب تحت عنوان هزار و يك لطيفه در دو جلد تدوين و تنظيم ، و به حضور علاقمندان تقديم شود.
اللهم وفقنا لماتحب و ترضى
مؤ سسه فرهنگى نور
1) عنايت حق

امام عسگرى از آباء و اجداد طاهرينش ، از اميرمؤ منان امام على عليه و عليهم الصلاة و السلام از پيامبر اكرم نقل مى كند:
خداى تبارك و تعالى فرمود: من سوره فاتحه الكتاب را بين خود و بنده ام تقسيم كرده ام .
پس نيمى از آن براى من ، و نيم ديگر براى بنده من مى باشد. و براى بنده من است هر چه از من طلب كند، يعنى آنچه از من بخواهد به او عطا مى كنم .
هنگامى كه عبد گويد: بسم اللّه الرحمن الرحيم
خداوند جل جلاله فرمايد: بنده من ، به نام من آغاز كرد. بر من لازم است كارهايش را به نفع او تمام كنم و نواقص امور او را تكميل نمايم و احوال او را مبارك سازم .
وقتى عبد مى گويد: الحمد لله رب العالمين
خداوند مى فرمايد: بنده ام مرا ستايش كرد و دانست كه نعمتهاى او از جانب من است ، و بلاهائى كه از او دفع مى گردد بواسطه فضل و لطف من است ، پس شما گواه باشيد كه من نعمتهاى اخروى را به نعمتهاى دنيوى او خواهم افزود، و عذاب آخرت را از او دفع مى كنم چنانچه بلاى دنيا را از او برطرف ساختم .
آنگاه كه عبد مى گويد: الرحمن الرحيم
خداوند مى فرمايد: بنده ام گواهى داد كه من رحمن ورحيم هستم . شما را گواه مى گيرم كه حظ وافر و بهره كامل از رحمت و عطاى خويش به او عنايت كنم .
زمانى كه مى گويد: مالك يوم الدين
خداوند مى فرمايد: همانطور كه بنده ام اعتراف كرد من مالك روز جزاء هستم ، من نيز حساب او را در قيامت آسان مى كنم . حسنات او را مى پذيرم و از سيئات او مى گذرم .
وقتى عبد مى گويد:اياك نعبد
خداوند مى فرمايد: بنده من راست گفت . او فقط مرا مى پرستد. شما را گواه مى گيرم كه ثوابى به عبادت او بدهم كه همه مخالفان پرستش من بر او غبطه خورند (1) .
هنگامى كه بنده مى گويد: اياك نستعين
خداى عزوجل مى فرمايد: بنده ام از من يارى طلبيد و به من پناهنده شد. پس شما را گواه مى گيرم كه او را در كارهايش يارى كنم و در سختيها دستگيرى نمايم .
عبد مى گويد: اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم
خداوند فرمايد :اين بخش از سوره براى بنده من است و براى اوست هر چه بخواهد. دعا يش را اجابت كنم و آرزويش را بر آورم ، و از آنچه ترسيد او را ايمن سازم .


2) عابد ريا كار

عابدى گفت : سى سال نمازم را در صف اول جماعت بجا آوردم ، ولى ناگزير همه را اعاده كردم . زيرا روزى دير به جماعت رسيدم و در صف اول جائى نيافتم . چون در صف دوم به نماز ايستادم ، احساس كردم از اينكه در صف اول نيستم ناراحت و شرمسارم . در نتيجه هر طورى بود خود را در صف اول جاى دادم و نمازم را با آرامش خاطر خواندم .
آن روز دانستم همه نمازهاى سى ساله ام به ريا آلوده بوده ، چون مى خواستم خود رابه مردم بنمايانم كه پيوسته از نماز گزاران صف اول جماعت بوده ام و در اين امر از ديگران پيشى گرفته ام .


4) فوت وقت

عارفى گويد: فوت وقت نزد اصحاب حقيقت از فوت روح شديدتر است .زيرا فوت روح ، انقطاع از خلق است ، و فوت وقت ، غفلت و انقطاع از خالق .


5) مجلس شعر و ادب

روزى در مجلسى ، حكيم خاقانى را زير دست فرد بى فضل و كمالى نشاندند. وى ناراحت شد و اين رباعى را خطاب به آن شخص ‍ سرود:

اگر فروتر نشست خاقانى
نه او را عيب و نه ترا ادب است
قل هو الله نيز در قرآن
زير تبت يدا ابى لهب است

6) فراريان قيامت

از اميرمؤ منان على عليه السلام پرسيدند: مراد از آيه شريفه (2):
يَومَ يَفِرُّ المَرءُ مِن اَخيهِ وَ اُمِّهِ وَ اَبيهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنيهِ چه كسانى هستند؟
حضرت فرمود: كسى كه در فرداى قيامت از برادرش فرار مى كندقابيل است كه از هابيل مى گريزد.
كسى كه از مادرش مى گريزد موسى است .(3)
كسى كه از پدرش (4) مى گريزد ابراهيم است .
كسى كه از همسرش فرار مى كند لوط است .
كسى كه از پسرش مى گريزد نوح (5) است .
البته اين به عنوان بيان يكى از مصاديق است و مفهوم آيه اختصاص به اين مورد ندارد.


7) وصيت سگ

گويند: سگ گله اى بمرد . چون صاحبش خيلى آن را دوست داشت ، او را در يكى از مقابر مسلمين دفن كرد. خبر به قاضى شهر رسيد. دستور داد او را احضار كنند و بسوزانند. زيرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان بخاك سپرده است . وقتى او را دستگير كردند، و نزد قاضى آوردند، گفت : اى قاضى ، اين سگ وصيتى كرده كه مى خواهم به شما عرض كنم تا بر ذمه من چيزى باقى نماند.
قاضى پرسيد: وصيت چيست ؟
آن مرد گفت : هنگامى كه سگ در حال موت بود به او اشاره كردم كه همه اين گوسفندان از آن تو است . پس وصيت كن كه آنها را به چه كسى بدهم .
سگ به خانه شما كه قاضى شهر هستيد اشاره كرد. اينك گله گوسفندان حاضر و آماده ، و در اختيار شما است .
قاضى با تاءثر و تاءسف گفت : علت فوت مرحوم سگ چه بود؟ آيا به چيز ديگرى وصيت نكرد؟ خداوند به نعمات اخروى بر او منت نهد و تو نيز به سلامت برو. چنانچه آن مرحوم وصاياى ديگرى داشت ما را آگاه گردان تابه آن عمل كنيم .
به اين ترتيب چوپان از مرگ نجات يافت (6).


8) گريه محتضر

جوان عابدى هنگام مرگ ، خانواده خود را ديد كه گرد او حلقه زده اند و گريه مى كنند.
پس رو به پدرش كرد و گفت :اى پدر، چرا گريه مى كنى ؟
گفت : پسرم فراق تو و تنهائى خود را بياد مى آورم اشك از ديدگانم جارى مى شود.
خطاب به مادرش گفت : مادرم ،تو چرا گريه مى كنى ؟
گفت : گريه من به خاطر غم فقدان تو است . عمرى من و پدرت زحمت كشيديم كه عصاى دوران پيرى ما باشى ، اكنون از ميان ما مى روى و ما را تنها مى گذارى .
پس به همسرش گفت : چه چيزى ترا به گريه وا داشته است ؟
گفت : اينكه نيكى ترا از دست مى دهم و به غير تو نيازمند مى شوم .
آنگاه از فرزندانش پرسيد: شما چرا مى گرييد؟
گفتند: به خاطر يتيمى و خوارى پس از تو.
پس جوان عابد به آنان نگريست و گريست .
خانواده اش پرسيدند: تو چرا گريه مى كنى ؟
پاسخ داد: شما براى خودتان مى گرييد، من هم بر خود مى گريم .
آيا چه كسى براى سفر طولانى كه در پيش دارم مى گريد؟
چه كسى به خاطر كمى زاد و توشه من اشك مى ريزد؟
چه كسى براى من در آن خانه خاكى و تنگ و تاريك قبر گريان است ؟
چه كسى براى بدى اعمال و سوءحساب من مى نالد.؟
آيا در ميان شما كه عزيزترين افراد نسبت به من هستيد، و من نيز عزيزترين افراد نسبت به شما هستم ، كسى هست كه براى وقوف من در مقابل پروردگار براى رسيدگى اعمال بگريد؟
اين بگفت ، و آهى جانكاه كشيد و بمرد.(7)


9) خانه حق

خانه حق را بيا آباد كن
تا توانى قلب مؤ من شاد كن
قلب مؤ من خلوت خاص خداست
قلب مؤ من قبله اهل صفاست
قلب مؤ من مخزن اسرار حق
منظر و آئينه ديدار حق
با نبى فرمود خلاق جهان
من نگنجم در زمين و آسمان
قلب مؤ من منزل و جاى من است
در دل بشكسته ماءواى من است

10) معماى زن سه شوهره

سؤ ال : آن كدام زنى است كه در يك روز از سه شوهر سه مهريه گرفته ، و در پايان روز بى شوهر است ؟
جواب : زنى باردار كه از شوهرش طلاق گرفته و پس از ساعتى وضع حمل كند، مهرش را به طور كامل دريافت نمايد، و عده اش با وضع حمل تمام است . پس به نكاح شوهر دوم در آيد و قبل از عروسى طلاق بگيرد و نصف مهرش را اخذ كند، و غير مدخول بها عده ندارد. آنگاه شوهر سوم پس از عروسى بميرد و زن مهرش را بگيرد(8).


11) نام محمد و على

پيامبر اكرم فرمود:
هر كس چهار فرزند پسر داشته باشد و نام مرا بر يكى از آنان نگذارد در حق من جفا كرده است (9).
همچنين حضرت اباعبداللّه الحسين عليه السلام فرمود: اگر صد پسر مى داشتم نام همه را على مى گذاشتم (10).


12) حروف قرآن

قرآن مجيد 114 سوره ، 6234 آيه ، 76440 كلمه ، و 332322 حرف دارد.
شيخ بهائى تعداد حروف تهجى قرآن را به اين ترتيب ذكر مى كند(11).
الف -> 40792   ________   باء -> 1140
تاء -> 1299   ________   ثاء -> 1291
جيم -> 3293   ________   حاء -> 1179
خاء -> 2419   ________   دال -> 4398
ذال -> 4840   ________   راء -> 10903
زاء -> 9583   ________   سين -> 4591
شين -> 25133   ________   صاد -> 1282
ضاد -> 1200   ________   طاء -> 840
ظاء -> 9320   ________   عين -> 1020
غين -> 7499   ________   فاء -> 2500
قاف -> 5240   ________   كاف -> 22000
لام -> 14591   ________   ميم -> 20560
نون -> 2036   ________   واو -> 13700
هاء -> 700   ________   ياء -> 502


13) موعظه عابد

عابد زاهدى در ميان بنى اسرئيل 180 سال به پرستش خداوند يكتا مشغول بود و لحظه اى او را معصيت نكرد. خبر عبادت آن عابد به ملائكه رسيد.
يكى ازفرشتگان از خداوند سبحان اجازه خواست تا اين عابد را زيارت كند.
خداوند اجازه داد. ملك از آسمان فرود آمد. شش روز در مقابل عابد ايستاد و عابد با او سخنى نگفت و توجه ننمود.
پس ملك به عابد گفت : مرا مى شناسى ؟
عابد پاسخ داد: معرفت پروردگارم مرا از شناخت تو باز داشت .
ملك : آيا نمى خواهى بدانى من كيستم ؟ من فرشته اى هستم كه مشتاق ديدار تو بودم . پس به خدمت تو آمدم و تقاضا دارم مرا موعظه كنى .
عابد گفت : ترا به ده چيز توصيه مى كنم . پس خوب توجه كن تا آنها را بفهمى .
هم عالم باش و هم جاهل ، هم مبغض و هم محب ، هم راغب و هم زاهد، هم سخى و هم بخيل ، هم شجاع و هم عاجز.
ملك : چگونه ممكن است هم عالم باشم هم جاهل ، هم سخى باشم و هم بخيل ؟
عابد پاسخ داد: عالم به خدا باش و به غير او جاهل .
دوستان خدا را دوست ، و دشمنان او را دشمن بدار
نسبت به دنيا زاهد باش ، و نسبت به آخرت راغب .
نسبت به دنيا و ما فيها سخى باش و نسبت به دين خود بخيل .
در طاعت خدا شجاع باش و از معصيت او عاجز(12).


14) مجادله بهلول

روزى بهلول از در خانه ابوحنيفه مى گذشت . شنيد با شاگردان خود مى گويد: امام صادق عليه السلام سه مطلب مى گويد كه من آنرا نمى پسندم .
اول آنكه شيطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد، در حالى كه خداوند شيطان را از آتش آفريد. چگونه ممكن است آتش بوسيله آتش بسوزد و عذاب شود.
دوم اينكه خدا را نمى توان ديد. چگونه ممكن است چيزى موجود باشد و ديده نشود.
سوم : انسان فاعل فعل خويش است و حال آنكه نصوص بر خلاف آنست .
هنگامى كه بهلول اين سخنان را شنيد، كلوخى برداشت و به سوى او پرتاب كرد.
شاگردانش بهلول را گرفتند و نزد خليفه بردند.
بهلول گفت : از من چه شكايتى دارى ؟ من كه كارى انجام نداده ام .
گفت : تو كلوخى بر پيشانى من زدى و سر مرا به درد آوردى .
بهلول : درد كجاست ؟ آن را به من نشان بده .
گفت : درد را نمى توان ديد.
بهلول : اولاً تو خود گفتى آنچه را نتوان ديد موجود نيست .
ثانياً اينكه گفتى سرت بر اثر اصابت كلوخ درد آمده ، دروغ مى گوئى . زيرا تو معتقدى شيطان به آتش نمى سوزد. زيرا او از جنس آتش ‍ است . پس تو نيز كه از جنس خاكى و از خاك آفريده شده اى ، نبايد از خاك و كلوخ معذب شوى .
ثالثا تو گفتى انسان فاعل فعل خود نيست ، پس تو چه شكايتى از من دارى ؟ و چرا ادعاء قصاص مى كنى ؟(13)


15) چشمه بقاء

اى عين بقا در چه بقائى كه نه اى
در جاى نه اى ،كدام جائى كه نه اى
اى ذات تو از جا و جهت مستغنى
آخر تو كجائى و كجائى كه نه اى

16) زبان عاقل

زبان عاقل در وراى دل او، و دل احمق در وراى زبان اوست .


17) پيروزى مظلوم

روز پيروزى مظلوم بر ظالم سختتر از روز غلبه بيدادگر بر ستمديده است .


18) ره عشق

دل جز ره عشق تو نپويد هرگز
جز محنت و درد تو نجويد هرگز!
صحراى دلم عشق تو شورستان كرد
تا مهر كسى دگر نرويد هرگز !

19) طبق رطب

عارفى را گفتند: فلانى از تو غيبت كرد.
وى طبقى رطب برايش فرستاد و گفت : شنيدم حسناتت را به من هديه كرده اى ، خواستم تلافى كرده باشم .
در روايت است كه غيبت باعث مى شود كارهاى نيك غيبت كننده از پرونده عمل او به پرونده غيبت شونده ، و كارهاى زشت غيبت شونده به پرونده غيبت كننده منتقل شود.


20) كيد شيطان و مكر زنان

رندى گويد: من بيش از آنچه از شيطان مى ترسم ، از زنان بيم دارم .
زيرا خداوند مى فرمايد: اَنَّ كَيدَ الشَّيطانِ كانَ ضَعيفا.(14)
و درباره زنان مى فرمايد: اَنَّ كَيدَكُنَّ عَظيمٌ.(15)


21) يكصد فرق بين احكام مردان و زنان

جابربن يزيد جعفى مى گويد: از امام باقر عليه السلام شنيدم كه فرمود:(16).
1 و 2 - بلند اذان و اقامه گفتن بر زنان در حضور اجنبى جايز نيست .
3 و 4 - رفتن زنان به نماز جمعه و جماعت مكروه است .
5 و 6 - عيادت مريض و تشييع جنازه بر زنان استحباب ندارد، ولى بر مردان مستحب مؤ كداست .
7 و 8 - بلند گفتن تلبيه در حين محرم شدن ، و هروله و دويدن در سعى بين صفا و مروه بر زنان لازم نيست .
9 و 10 - بوسيدن حجرالاسود يا دست كشيدن بر آن ، و داخل خانه كعبه شدن براى زنان استحباب ندارد.
11 - حلق و سر تراشيدن براى محل شدن زنان لازم نيست ، بلكه بايد مقدارى از موى سر را بچينند.(17)
12 - زن نبايد عهده دار منصب قضا باشد.
13 - زن نمى تواند متصدى امرى از امور حكومتى شود كه نياز به اعمال قدرت دارد.
14 - زن در امور نظامى نبايد طرف مشورت قرار بگيرد.
15 - مباشرت در قربانى حج بر زن لازم نيست مگر در حال اضطرار.
16 - زن در وضوء از باطن ذراع آغاز به شستن مى كند و مرد از ظاهر ذراع .
17 - مسح سر از زير چادر، مقنعه يا روسرى جايز است .
18 - زن مستحب است در حال قيام نماز ، دو پا را به هم بچسباند، در حالى كه براى مرد استحباب دارد پاها را از سه انگشت تا يك وجب فاصله دهد.
19 - مستحب است مرد در حال قيام نماز دستهايش را پايئن بياورد، و زن بازوانش را به سينه بچسباند.
20 - مستحب است زن در حال ركوع دستش را روى ران خود قرار دهد، و مرد بايد دستش را روى زانويش قرار دهد.
21 - مستحب است زن هنگام سجده رفتن ابتداء بنشيند و بعد سجده كند.
22 - همچنين هنگام سر بر داشتن از سجده ابتدا بنشيند، و سپس برخيزد.
23 - مستحب است در حال سجده زنها آرنجها و شكم را بر زمين بگذارند و اعضاء بدن را به يكديگر بچسبانند. ولى در مردها مستحب است آرنجها و شكم را به زمين نچسبانند و بازوها را از پهلو جدا نگاه دارند.
24 - هنگام تشهد مستحب است زنان دو پاى خود را بلند كنند و رانهاى خود را بهم بچسبانند.
25 - هنگام گفتن تسبيحات اربعه مستحب است انگشتان را بهم بچسبانند.
26 - هر گاه زن بخواهد با خداى خويش راز و نياز كند، بهتر است دو ركعت نماز بجاى آورد. سپس با سر برهنه دعا كند. البته در صورتى كه مشرف نباشد. خداوند دعاى او را اجابت ، و حاجت او را بر طرف فرمايد، و او را ماءيوس و نا اميد نگرداند.
27 - غسل جمعه براى زن در سفر مكروه ، و براى مرد مستحب است .
28 - گواهى زنان در مورد اجراء حدود پذيرفته نمى شود.
29 - گواهى زنان در طلاق مسموع نيست .
30 - گواهى زنان در آنچه نگاه كردن مرد به آن جايز نيست پذيرفته مى شود.
31 - شهادت زن در رؤ يت هلال و اثبات اول ماه قابل قبول نمى باشد.
32 - زنان نبايد از وسط معابر عمومى و اماكن شلوغ و پررفت وآمد حركت كنند، بلكه بايد آهسته از مسيرهائى كه نه خيلى خلوت باشد و نه خيلى شلوغ عبور نمايند.
33 - شايسته نيست زنان در اطاقهاى فوقانى و مكانهائى كه در منظر اجنبى باشد بنشينند و سكونت كنند.
34 - آموختن علوم و فنون كه مستلزم اختلاط با مردان اجنبى بدون رعايت حدود شرعى باشد جايز نيست .
35 - فراگرفتن ريسندگى و بافندگى براى زنان مستحب است .
36 - آموختن سوره نور براى زنان ثواب فراوان دارد.
37 - آموختن سوره يوسف براى زنان كراهت ، و براى مردان استحباب دارد.
38 - اگر زنى مرتد شود و از اسلام برگردد، حاكم او را توبه مى دهد. اگر توبه كرد، او را رها مى كنند. و اگر توبه نكرد، محكوم به حبس ابد با اعمال شاقه مى شود و او را در زندان به كارهاى سخت وامى دارند و از خوردن و آشاميدن منع مى كنند جز مقدارى كه جان او حفظ شود. و بايد خوراك نا مطبوع و بد مزه به او بخورانند و لباس زبر و خشن به او بپوشانند. وقت صلوة او را بزنند تا نماز بخواند، و هنگام روزه او را بزنند تا روزه بگيرد.ولى حكم مرد مرتد قتل است .
39 - از زنان كافر جزيه گرفته نمى شود، ولى از مردانشان جزيه مى گيرند.
40 - هر گاه زمان زاييدن فرا رسد، لازم است هر كس در اطاق زايمان باشد بيرون رود تا كسى ناظر عورت زن و كيفيت زاييدن نباشد.
41 - حضور حائض و زن جنب هنگام تلقين ميت شايسته نيست .
42 - بر حائض يا جنب جايز نيست ميت را داخل قبر قرار دهد.
43 - هر گاه زنى از جائى برخاست ، براى مرد جايز نيست بلافاصله در آنجا بنشيند، و نشستن مرد درآنجا مادامى كه سرد نشده كراهت دارد.
44 - جهاد بر زنان واجب نيست و جهاد زنان خوب شوهردارى است .
45 - حق شوهر بر زن از بزرگترين حقوق است .
46 - هر گاه زنى بميرد سزاوارتر از همه براى خواندن نماز ميت ، شوهر اوست .
47 - زن مسلمان نبايد در حضور زنان يهودى و نصرانى برهنه شود، زيرا آنان زيبائيهاى او را براى شوهران خود توصيف مى كنند و موجب مفسده مى شود.
48 - استعمال بوى خوش براى زن هنگام خروج از منزل جايز نيست .
49 - جايز نيست زنان خود را از حيث آرايش سر و صورت و پوشاك و غيره ، شبيه مردان بسازند. زيرا رسول خدا مردانى را كه خود را به زنان ، و زنانى را كه خود را به مردان شبيه سازند، لعن فرموده است .
50 - مكروه است زن خود را معطل كند و بدون شوهر باقى بماند.
51 - شايسته نيست ناخنهاى زن سفيد ديده شود، هرچند با كمى حنا آن را رنگين سازد.
52 - روا نيست دستانش را در حال حيض خضاب كند، زيرا بيم تسلط شيطان بر او مى رود به طورى كه او را به سوى ارتكاب گناه سوق دهد.
53 - هر گاه زن در حال نماز نيازى داشته باشد بايد دستهاى خود را بهم زند، ولى مرد بايد با سر و دست اشاره كند و بلند تسبيح بگويد.
54 - براى زن جايز نيست بدون چادر و پوشش كامل نماز بخواند، مگر كنيز باشد. يعنى زن بايد تمام بدن جزگردى صورت ، و دست و پا، تا مچ را بپوشاند، ولى در مرد ستر عورتين كافى است .
55 - پوشيدن لباس ابريشمى و حرير و زربافت براى زن در نماز و غير نماز و احرام جايز، ولى بر مردان حرام است .
56 - بدست كردن انگشترى طلا و آويختن زيورآلات حتى در نماز براى زن جايز است ، ولى بر مردان حرام و موجب بطلان نماز مى باشد.
57 - زن بدون جلب رضايت شوهر نمى تواند مالش را به مصرف برساند.
58 - زن بدون اجازه شوهر حق ندارد روزه مستحبى بگيرد.
59 - دست دادن زن با مرد اجنبى حرام است ، مگر از پشت پارچه و جامه .
60 - بيعت زنان از پشت لباس آنان است .
61 - زن بدون اذن شوهر جايز نيست به حج مستحبى برود.
62 - استحمام زنان در بيرون منزل كراهت دارد.
63 - سوار شدن زنان بر زين اسب ، دوچرخه و موتور سيكلت كراهت دارد.
64 - ارث زن نصف ارث مرد است .
65 - ديه نفس زن نصف ديه مرد است .
66 - ديه زن در جراحات باديه مرد مساوى است تا اينكه به يك سوم ديه كامل برسد و بيش از آن ديه جراحت در مرد بالامى رود و در زن پائين مى آيد.
67 - هر گاه زنى بخواهد به تنهائى به امام جماعت اقتدا كند بايد پشت سر امام بايستد، ولى اگر ماءموم مرد باشد بايد قدرى عقب تر در طرف راست امام بايستد.
68 - اگر زنى فوت كند كسى كه بر او نماز ميت مى خواند بايد در مقابل سينه او بايستد و اگر متوفى مرد باشد مصلى بايد مقابل وسط بدن او بايستد.
69 - در هنگام به خاك سپردن ميت ، زن را از پهنا، و مرد را از طرف سر بايد درقبر گذاشت .
70 - هيچ شفاعتى براى زن نزد پروردگار بهتر از رضايت شوهر نيست .
تذكر: غير از آنچه در خصال صدوق آمده ، وجوه افتراق ديگرى را نيز مى توان ذكر نمود.
71 - در نماز جماعت ، اقتداء زن به مرد جايز، ولى اقتداء مرد به زن جايز نيست .
72 - شرط صحت جماعت در مرد عدم حائل بين او و ماءمومين يا امام است ، در حالى كه وجود حائل بين ماءمومين زن يا بين زن با امام مانع صحت نيست .
73 - هر گاه پس از عقد و عروسى ، شوهر ديوانه شود، همسر حق فسخ نكاح دارد، ولى اگر زن ديوانه شد، شوهر حق فسخ ندارد.
74 - تكميل تعداد لازم براى نماز جمعه بايد مرد باشد و نمازگزار زن در تحقق شرائط كافى نيست .
75 - مرد نمى تواند خمس و زكات خود را به همسر خود بدهد، ولى زن مى تواند خمس و زكات خود را به شوهرش بدهد.
76 - قضاءنماز و روزه واجب فوت شده پدر بر ولى ميت و پسر ارشد خانواده واجب است بخلاف مادر.
77 - زنان بايد هميشه از منتهى اليه طرف راست ، و مردان از وسط معابر عبور نمايند.
78 - پوشيدن لباس دوخته در حال احرام براى زن جايز، و براى مرد حرام است .
79 - پوشاندن سر در حال احرام بر مرد حرام ، و بر زن لازم است .
80 - پوشاندن صورت در حال احرام بر مرد جايز، و بر زن حرام است .
81 - كوچ زن از مشعر به منى پيش از طلوع آفتاب جايز است ، ولى براى مرد جايز نيست .
82 - انعقاد نذر زن متوقف بر اذن شوهر است .
83 - ربا ميان پدر و فرزند جايز است ، ولى بين مادر و فرزند جايز نيست .
84 - بلوغ پسر اِتمام پانزده سال قمرى ، و بلوغ دختر اكمال نه سال قمرى است .
85 - در ازدواج دختر، اذن ولى (پدر يا جد پدرى ) شرط است به خلاف پسر، و اذن مادر كافى نيست .
86 - ازدواج مرد مسلمان با اهل كتاب به صورت موقت جايز است ، ولى ازدواج زن مسلمان با آنها جايز نمى باشد.
87 - حق حضانت در پسر تا دو سالگى ، و در دختر تا هفت سالگى ، با مادر است .
88 - اختيار طلاق بالا صالة بامرد است و زن حقى در امر طلاق ندارد مگر تحت شرائط خاص كه ضمن عقد لازم ذكر شود.
89 - اگر مرد زنش را طلاق دهد بلافاصله مى تواند همسر ديگر اختيار كند. به خلاف زن كه بايد عده نگاه دارد.
90 - هرگاه مردى در مرض موت با زنى ازدواج كند و قبل از عروسى بميرد، عقد نكاح باطل مى شود، بر خلاف زن كه اگر در مرض ‍ موت ، شوهر اختيار كرد و از دنيا رفت ، نكاح به قوت خود باقى است .
91 - اگر مرد در حال مرض ، همسرش را طلاق دهد و با همان بيمارى پيش از گذشت يكسال بميرد، زن از او ارث مى برد، ولى اگر زن پس از عده بميرد، مرد از او ارث نمى برد.
92 - شوهر از تمام اموال زوجه ارث مى برد، ولى زن از زمين ارث ندارد.
93 - سه خصلت : كبر، بخل و ترس در مرد مذموم ، و در زن ممدوح است .
94 - صحت طلاق متوقف است بر استماع دو مرد عادل ، و استماع زن در صحت آن اعتبار ندارد.
95 - پدر مى تواند فرزند صغير خود را در صورت مصلحت به نكاح ديگرى در آورد، ولى مادر بر نكاح فرزند ولايت ندارد.
96 - نفقه زوجه و اولاد بر عهده شوهر است . و زن در تاءمين هزينه زندگى از نظر شرع مسئوليتى ندارد.
97 - براى اثبات دعاوى مالى شهادت دو زن به جاى يك مرد بشمار مى آيد.
98 - كندن مو و خراشيدن صورت در مصيبت براى مرد كفاره ندارد، ولى در زن كفاره دارد.
99 - مرد مى تواند بيش از يك زن داشته باشد، ولى زن بيش از يك شوهر نمى تواند اختيار كند.
100 - اگر زن بميرد شوهر در صورت وجود اولاد، ربع مال ، و در صورت عدم اولاد، نصف مال زن را ارث مى برد. ولى اگر مرد بميرد همسرش در صورت وجود اولاد يك هشتم ، و در صورت عدم اولاد يك چهارم مال شوهر را ارث مى برد.


22) پر ادعا

شخصى پرادعا پرسيد: آن دو دختر كه نامشان سكينه و رقيه بود و پشت دروازه كوفه ، شير آنها را خورد، دختران كدام امام بودند؟
پاسخ شنيد:
اولا يك نفر بود، نه دو نفر.
ثانيا پسر بود، نه دختر.
ثالثا در بيابان كنعان بود، نه پشت دروازه كوفه .
رابعا پسر پيغمبر بود، نه دختر امام .
خامسا نامش يوسف بود، نه سكينه و رقيه .
سادسا گرگ او را خورد، نه شير.
سابعاً آن هم دورغ بود.


23) سبب خلود در بهشت و دوزخ

امام صادق عليه السلام فرمود:
اهل جهنم در آن مخلدند زيرا نيت آنها اين بود كه اگر در دنيا حيات جاويد داشته باشند تا ابد خدا را نافرمانى كنند.و اهل بهشت در آن مخلدند زيرا نيت آنان اين بود كه اگر در دنيا باقى بمانند پيوسته خدا را اطاعت كنند. پس بسبب نيتهايشان آنان تا ابد دوزخى شدند واينان در بهشت جاويد خواهد ماند.
سپس اين آيه را تلاوت فرمود: قُل كُلُّ يَعمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ(18)
شاكلة را به نيت تفسير نمود(19). يعنى هر كس بر اساس نيت خود عمل مى كند. البته نيت تابع آن حالت نفسانى است .
پس اگر براى انسان بواسطه انتخاب عقايد صحيحه و انجام اعمال صالحه و اكتساب اخلاق حسنه يك حالت و هيئت نفسانى ايجاد شود كه اگر تا ابد در دنيا باشد به اقتضاى شاكله و حالت نفس همواره مرتكب اعمال صالحه شود مستحق خلود در بهشت مى باشد. و اگر بر خلاف اين باشد استحقاق خلود در جهنم را دارد.


24) انتظار بيجا

گرگى پاره استخوانى بلعيد و در گلويش خزيد. مرغى سر در حلق وى برد تا استخوان را بيرون آورد.سپس از گرگ مطالبه حق الزحمه نمود.
گرگ گفت : چقدر بى حيا هستى ، سرت را در دهان من فرو بردى ، و سالم بيرون آوردى ، اجرت هم مى خواهى !؟


25) انسان مسافر

انسان ، مسافرى است كه در سفر خود شش منزل دارد: سه منزل را پيموده ، و سه منزل ديگر بايد بپيمايد.
اما آن سه منزلى كه پيموده است :
1 صلب پدر: چنانكه خداوند مى فرمايد:
فَليَنظُرِ الاِْنْسانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ * يَخْرُجُ مِنْ بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرائِبِ(20)
انسان بايد بنگرد از چه چيزى خلق شده ، او از آبى جهنده آفريده شد كه از ميان كمر مرد و استخوان سينه زن خارج گرديده است .
2 رحم مادر: هُوَ الَّذى يُصَوِّرُكُم فِى الاَْرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ(21).
اوست خدائى كه شما را در رحمهاى مادران به هر كيفيتى كه بخواهد صورت مى بخشد.
3 دنيا : وَ نُقِرُّ فِى الارحامِ ما نَشاءُ اِلى اَجَلٍ مُسَمىً ثُمَّ نُخرِجُكُم طِفلاً(22).
ما آنچه را بخواهيم تا مدتى معين در رحمها قرار مى دهيم . سپس شما را به صورت نوزادى از رحم خارج مى كنيم و وارد مرحله نوينى از حيات مى شويد.
و اما منازلى كه بايد طى شود:
1 قبر: ثُمَّ اِنَّكُم بَعدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ(23).
پس از مدتى همه شما خواهيد مرد وقبر اولين منزل از منازل آخرت و آخرين منزل از منازل دنيا است .
2 محشر: وَ حَشَرناهُم فَلَم نُغادِرُ مِنهُم اَحَدا وَ عَرَضُوا عَلى رَبِّكَ صَفّا لَقَدجِئ تُمُونا كَما خَلَقناكُم اَوَّلَ مَرَّةٍ.(24)
ما همه مردم را در محشر گرد مى آوريم ، و احدى از ايشان را بجاى نگذاريم و مردم بر پروردگار به صورت صفى عرضه مى شوند و به آنان گفته مى شود: همانا شما نزد ما آمديد چنانكه نخستين بار شما را آفريديم .
3 بهشت يا جهنم :
فَريقٌ فِى الجَنَّةِ وَ فَريقٌ فِى السَّعيرِ.(25)
بايد توجه داشت اكنون ما در حال پيمودن مسيرى هستيم كه به منزل چهارم منتهى مى شود، و زمان طى اين مسافت ، عمر ما است . روزها به منزله فرسخها، و ساعتها به منزله كيلومترها، و نفسهاى ما به منزله قدمها است .
پس بعضى از مردم با منزل مرگ چند فرسخ فاصله دارند. و براى بعضى ديگر از اين مسير تنها چند كيلومتر بيشتر باقى نمانده ، و بعضى در چند قدمى مرگ هستند.
لذا بايد هوشيار بود و خود را براى اين سفر پر خطر آماده ساخت .

يك امروز است ما را نقد ايام
بر آنهم اعتمادى نيست تا شام

26) دنياى بى ارزش

همى بشنو كه گويد هاتفى دنيا به يك ارزن نمى ارزد
به يكدم عمر اين چندين ، به بر چيدن نمى ارزد

به گل چينان اين گلشن همى گويد چنين هاتف
كه اين گلزار و اين گلشن ، به گل چيدن نمى ارزد

بگو اى باغبان بلبل ننالد زين سپس ديگر
كه كوتاه است عمر گل ، به ناليدن نمى ارزد

مخند اى ترا تا هست فرصت ، فكر خود مى كن
اجل در پى عمر است ، به خنديدن نمى ارزد

مگردان ديده را در سير اين دنياى بى حاصل
بحال خود دمى بنگر كه اين دنيا بيك ديدن نمى ارزد.

لباس دنيوى بيرون كن و پشمينه مى پوش
لباسى را كه بايد كَند، به پوشيدن نمى ارزد

همه شب تابكى اى ديده در خوابى و در غفلت
دمى بيدار شو كاين شب ، به خوابيدن نمى ارزد

نيك و بد هر چه كنى بهر تو خوانى سازند
جز تو بر خوان بد ونيك تو مهمانى نيست

گنه از نفس تو مى آيد وشيطان بد نام
جز تو برنفس بد انديش تو شيطانى نيست

27) اجابت دعاى مورچه

امام كاظم عليه السلام : در عصر سليمان بن داود قحطى سختى شد. مردم از وضع بد خود به سليمان شكايت كردند، و از او تقاضا كردند براى آنان از درگاه الهى باران بخواهد.
سليمان گفت : فردا چون نماز صبح بجاى آورم ، بيرون مى روم و دعا مى كنم . فردا صبح سليمان پس از اداء نماز از شهر بيرون رفت ، و مردم نيز او را براى دعا همراهى كردند.
سليمان در ميان راه مورچه اى را ديد كه دستها را بسوى آسمان بلند كرده و پاها را بر زمين قرار داده و مى گويد: بارخدايا، ما مخلوقى ضعيف از مخلوقات تو هستيم ، و از روزى و رزق تو بى نياز نيستيم . اى خداوند بزرگ ، ما را بواسطه گناهان بنى آدم هلاك مفرما.
چون حضرت سليمان اين دعا را بشنيد، فرمان داد مردم به شهر بر گردند. زيرا بوسيله دعاى مورچه اى باران رحمت حق بر شما نازل خواهد شد. پس برگشتند و در آن سال بقدرى باران آمد كه مانند آن را هرگز نديده بودند.(26)


28) معناى حروف الفباء

شيخ صدوق نقل مى كند: (27) شخصى خدمت پيامبر آمد در حالى كه اميرالمؤ منين در محضر پيامبر بود. از پيامبر پرسيد: حروف تهجى را چه فايده اى است ؟
پيامبر به اميرالمؤ منين فرمودند جواب او را بدهد.
امام على عليه السلام پاسخ داد: هيچ حرفى نيست مگر اينكه نشانه اى از اسماء الهى است . آنگاه به بيان هر يك از حروف الفباء پرداخت كه بر كداميك از اسماء الهى دلالت دارد.
ا - اللّه الذى لااله الا هو الحى القيوم .
ب - باق بعد فناء خلقه .
ت - تواب يقبل التوبة عن عباده .
ث - الثابت الكائن يثبت اللّه الذين آمنوا بالقول الثابت .
ج - جل ثناؤ ه و تقدست اسماؤ ه .
ح - حق حى حليم .
خ - خبير بمايفعله العباد.
د - ديان يوم الدين .
ذ - ذوالجلال والاكرام .
ر - رؤ ف بالعباد.
ز - زين المعبودين .
س - سميع بصير.
ش - شاكر لعباده المؤ منين .
ص - صادق فى وعده و وعيده .
ض - ضار نافع .
ط - طاهر مطهر.
ظ - ظاهر مظهر لا ياته.
ع - عالم بعباده .
غ - غياث المستغيثين .
ف - فالق الحب و النوى .
ق - قادر على جميع خلقه .
ك - الكافى الذى لم يكن له كفوا احد، لم يلد و لم يولد.
ل - لطيف لعباده .
م - مالك الملك .
ن - نور السموات و الارض من نور عرشه .
و - واحد صمد، لم يلد و لم يولد.
ه - هاد لخلقه .
ى - يداللّه باسطة على خلقه .
اميرالمومنين حروف تهجى را به گونه اى ديگر نيز تفسير نموده است .(28)


29) تفسير حروف ابجد

عثمان بن عفان از پيامبر اكرم پرسيد: تفسير حروف ابجد چيست ؟
پيامبر فرمود: (29) تفسير ابجد را بياموزيد، زيرا در آن نكات عجيبى است . واى بر عالمى كه پيوسته با اين حروف سر و كار دارد، و تفسير آنها را نداند. سپس آنها را به اين ترتيب تفسير نمود:
الف - آلاء اللّه ، حرف من اسمائه الف نشانه نعمتهاى الهى و حرفى از نامهاى الهى است .
ب - بهجة اللّه باء اشاره به بهجت خداوند دارد.
ج - جنة اللّه و جمال اللّه و جلال اللّه جيم نشانه جنان و جمال و جلال است .
د - دين اللّه ، دال اشاره به دين خدا يا جزاء الهى است .
ه - ‍ هاوية فويل لمن هوى فى النار هاء نشانه جهنم است ، واى بر كسى كه در آتش دوزخ بيفتد.
و - ويل لاهل النار، واى بر حال اهل دوزخ .
ز - زاوية اللّه فى النار يعنى زواياى جهنم .
ح - حطوط الخطايا عن المستغفرين فى ليلة القدر و مانزل به جبرئيل مع الملئكة الى مطلع الفجر
حاء نشانه ريزش گناهان توبه كنندكان در شب قدر است ، همان شبى كه جبرئيل با فرشتگان تا سپيده دم بر زمين فرود مى آيند.
ط - طوبى لهم و حسن مآب
درخت طوبى از آن استغفار كنندگان است و سر انجام خوشى دارند. طوبى درختى است در بهشت كه شاخه هاى آن از پشت ديوار باغ بهشت پيدا است و ميوه فراوان دارد.
ى - يداللّه فوق خلقه سبحانه و تعالى عما يشركون يا اشاره به قدرت برتر خداوند است .
ك - كلام اللّه لا تبديل لكلمات اللّه و لن تجد من دونه ملتحدا
كاف اشاره به كلام خدا است . كه در كلمات او تبديل و تغييرى نيست ، و پناهى ، جز او نمى يابى .
ل - المام اهل الجنة بينهم فى الزيارة و التحية و السلام و تلاوم اهل النار فيما بينهم
لام اشاره است به ديد و بازديدهاى اهل بهشت از يكديگر و سرزنش دوزخيان بر همديگر.
م - ملك اللّه الذى لا يزول و دوام اللّه الذى لايفنى
ميم نشانه بقاء و دوام سلطنت الهى است .
ن - والنون و القلم و ما يسطرون ، فالقلم قلم من نور و كتاب من نور فى لوح محفوظ يشهده المقربون و كفى بالله شهيدا
نون اشاره است به نون و قلم و آنچه مى نگارند، قلم قلمى از نور است و كتاب نيز كتاب نور است كه در لوحى محفوظ است و فرشتگان مقرب درگاه الهى نزد آن شاهد و حاضرند، و گواهى و شهادت خداوند به تنهائى كافى است .
سعفص وقرشت مانند ابجد، هوز، حطى ، كلمن تمام حروف آن بيان نشده است .
حضرت طبق روايت فرمود:
اماسعفص فالصاد صاع بصاع يعنى الجزاء بالجزاء كماتدين تدان ، ان اللّه لا يريد ظلما للعباد.
صاد - اشاره به اينستكه پاداش در مقابل پاداش است . هر طور تو با ديگران معامله كنى و پاداش آنان را بدهى ، خداوند هم همانطور با تو معامله مى كند و پاداش مى دهد. خداوند به بندگان ستم نخواهد كرد.
و اما قرشت يعنى قرشهم فحشرهم و نشرهم الى يوم القيامة فقضى بينهم بالحق و هم لايظلمون .
قرشت اشاره به آنست كه خداوند مردم را پس از مرگ زنده ، و همه را جمع مى كند و به حساب آنان رسيدگى ، و به حق و عدالت بين آنها قضاوت مى شود، و آنان مورد ظلم و ستم واقع نخواهند شد.


30) فضيلت قم

امام صادق عليه السلام :
بدان مكه حرم خدا، و مدينه حرم رسول خدا محمد مصطفى صلى الله عليه و آله ، و كوفه حرم اميرالمؤ منين على مرتضى عليه السلام است .
بدان كه حرم من و حرم امام زمان قم است .
آگاه باش كه بهشت هشت در دارد كه سه در آن به قم باز مى شود.
در آنجا زنى از فرزندان من مدفون خواهد شد.نام اوفاطمه معصومه دختر موسى بن جعفر است و شيعيان من بواسطه شفاعت او داخل بهشت مى شوند.(30)
قم همواره دارالمؤ منين ، و جايگاه بسيارى از اعلام و اكابر محدثين و علماء نامدار شيعه بوده است . اهل قم از دير باز از شيعيان واقعى اهل بيت عصمت و طهارت بشمار مى آمده اند.
گويند: زمانى حاكمى سنى مذهب به ولايت قم منصوب شد. روزى بزرگان شهر را احضار كرد و خطاب به آنان گفت : شنيده ام شما خلفاء ثلاثه را دشمن مى داريد، و نام ايشان را بر اولاد خود نمى گذاريد. بخدا سوگند، اگر كسى را نزد من نياوريد كه نامش يكى از آنان باشد شما را عقوبت مى كنم .
مردم قم سه روز مهلت خواستند، وسعى وافر بريافتن چنين شخصى نمودند. لكن كسى را نيافتند. ناچار مردى غريب و قبيح و مبتلا به همه امراض را نزد حاكم آوردند. حاكم چون او را بديد، دشنام داد، و با ناراحتى گفت : پس از چند روز چنين شخص زشت و بيمار و معيوبى را آورده ايد !؟
زيركى گفت : اى امير، هر چه مى خواهى بكن . ولى بدان كه در آب و هواى قم ، ابوبكر نامى بهتر از اين پرورش نمى يابد.
اين حكايت در باره شيعيان سبزوار نيز مشهور است (31).


31) عصمت امام

بدان منشاء همه گناهان چهار چيز است كه پنجمى ندارد.
و اين چهار چيز از امام منتفى است . پس امام معصوم مى باشد.
و آن ها عبارتند از:
1 - حرص : امام حريص بر دنيا و ما فيها نيست ، زيرا دنيا زير نگين انگشتر اوست . او خزانه دار و صاحب اختيار مسلمين مى باشد. پس بر چه چيزى حرص ورزد.
2 - حسد: امام حسود نيز نباشد، زيرا انسان نسبت به برتر از خود حسد مى ورزد. در حالى كه امام افضل همه مردم مى باشد. و مافوق نسبت به مادون چگونه حسد برد.
3 - غضب : امام نسبت به هيچيك از امور دنيوى غضبناك نگردد، مگر اينكه غضب او براى خداوند باشد. زيرا خداوند اقامه حدود و اجراء احكام را بر او واجب كرده ، بطورى كه ملامت و محبت كسى او را از اين كار باز ندارد.
4 - شهوت : امام از هواى نفس پيروى نكند و لذات دنيا را بر آخرت ترجيح ندهد، زيرا خداوند آخرت را محبوب امام ساخته ، همانگونه كه دنيا را براى ما محبوب نموده ، يعنى اگر حب دنيا در دل ما جاى گرفته ، در دل امام حب آخرت قرار دارد.
پس امام به آخرت مى نگرد و اشتياق دارد، و ما به دنيا مى نگريم و سرگرم هستيم . آيا تو هرگز كسى را ديده اى كه به خاطر صورت زشتى از سيمائى زيبا بگذرد؟ و طعام لذيدى را به خاطر خوراك تلخى ترك كند؟ و جامه نرمى را به واسطه لباس خشنى دور اندازد؟ و نعمت جاويد پايدار را براى لذت موقت زود گذر از دست بدهد؟ بنابراين امام انگيزه گناه ندارد(32).


32) اصناف مردم در قيامت

شيخ طبرسى (33) در ذيل آيه : يَومَ يُنفَخُ فِى الصُّورِ فَتَاءتُونَ اَفواجا(34) اين حديث را ذكر مى كند. معاذ بن جبل در منزل ابو ايوب انصارى نزديك رسول خدا نشسته بود و گفت : يا رسول اللّه تفسير اين آيه چيست ؟
پيامبر فرمود: معاذ از امر بزرگى پرسيدى ؟ سپس فرمود: خداوند ده صنف از امت مرا به طور جداگانه محشور مى كند و ايشان را از مسلمانان جدا مى كند، و صورتهايشان را تبديل مى نمايد. ماهيت اصلى آنان را آشكار مى سازد.
بعضى از آنها به صورت ميمون ، بعضى به صورت خوك و بعضى به صورت وارونه محشور مى شوند. در حالى كه پاهايشان از بالا و صورتهايشان از پائين است و بر روى صورت كشيده مى شوند. بعضى از ايشان كور، وبرخى كر و لال و لايعقل هستند. جمعى زبانهايشان را مى جوند و از دهانشان خونابه و چركى جارى است كه اهل محشر از ايشان معذب و متنفرند.
بعضى از ايشان دستها و پاهايشان بريده شده است . گروهى بر شاخه هائى از آتش آويزانند. و عده اى بوئى متعفن تر از مردار مى دهند. و بعضى لباسهاى آتشين پوشانيده شده اند.
اما دسته اول كه صورت ميمون دارند، سخن چينان هستند.
دسته دوم كه به شكل خوك در آمده اند، حرام خواران هستند.
دسته سوم كه با صورت بر روى زمين بطور وارونه كشيده مى شوند، ربا خواران مى باشند.
دسته چهارم كه كورند، سلاطين جور و بيداد گران هستند.
دسته پنجم كه كرو لالند كسانى هستند كه به اعمال خود مغرور گشته اند.
دسته ششم كه زبانشان را مى جوند(35) علمائى هستند كه كردارشان با گفتارشان مخالف است .
دسته هفتم كه دست و پا بريده اند، آزاردهندگان همسايه اند.
دسه هشتم كه به شاخه آتش آويخته شده اند، جاسوسان سلاطين جور هستند.
دسته نهم كه بوى تعفن مى دهند كسانى هستند كه از راه غير مشروع شهوترانى كرده اند و خمس و زكات نپرداخته اند.
دسته دهم كه لباسهائى از آتش بر تن دارند، اهل فخر و كبر هستند.


33) نسب پيامبر خاتم تا حضرت آدم

محمد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانه بن خزيمة بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن اود بن يسع بن سلامان بن نبت بن حمل بن قيدار بن اسمعيل بن ابراهيم بن تارخ بن تاحور بن شاروح بن اورغو (هود نبى ) بن فالغ بن عامر بن شالح بن ارفحشد بن سام بن نوح بن مالك بن متوشلح بن اخنوخ (ادريس نبى ) بن بارض بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم صلوات اللّه عليهم اجمعين .(36)
ابن عباس روايت مى كند رسول خدا فرمود: هر گاه نسب من به عدنان رسيد توقف كنيد و بالاتر نرويد. شايد اين فرمايش بدان جهت باشد كه تا جد بيستم قطعى و مورد اتفاق مورخين است ، ولى از آن به بعد مورد اختلاف مى باشد. روى عن النبى صلى الله عليه و آله : قال اذا بلغ نسبى الى عدنان فاءمسكوا(37)


34) عاقبت انديشى

زين دار فنا پاى كشيدن خوشتر
پيوند ز اين و آن بريدن خوشتر
دل كردن از انديشه دنيا خالى
در عاقبت كار رسيدن خوشتتر
از صحبت خلق سخت دلتنگ شدم
وز دم چون آينه در زنگ شدم
بس نام نكوى بى مسمى ديدم
از نام نكوى خويش در ننگ شدم
هشدار كه هر ذره حساب است در اينجا
ديوان حساب است و كتاب است در اينجا
حشر است و نشور است و صراط است و قيامت
ميزان ثواب است و عقاب است در اينجا

35) اظهار نياز

مرا هر چند رانى ، ديگر آيم
اگر از پا درآيم ، از سر آيم
گرم از در برانى ، آيم از بام
ورم از بام رانى ، از در آيم
به بهانه گدائى ، به در سرايت آيم
به در سرايت آيم ، به بهانه گدائى
به جز از در گدائى ، بر تو رهى ندارم
بر تو رهى ندارم ، به جز از درگدائى

36) اهدنا الصراط
اى رهنماى گم شدگان ، اهدنا الصراط
وى نور چشم راهروان ، اهدنا الصراط

در دوزخ هوا و هوس مانده ايم زار
گم كرده ايم راه جنان ، اهدنا الصراط

بگذشت عمر در لعب و لهو و بى خودى
شايد تداركى بتوان ، اهدنا الصراط

ره دور و وقت دير و شب تار و صد خطر
مركب ضعيف و جاده نهان ، اهدنا الصراط

غولى زهر طرف ره وا مانده اى زند
آه از صفير راهزنان ، اهدنا الصراط

نى ره به سوى سود و، نه سوى زيان بريم
اى از تو سود و از تو زيان ، اهدنا الصراط

از شارع هوا و هوس ، در نمى رويم
گاهى در اين و گاه در آن ، اهدنا الصراط

رفتند اهل دل همه باكاروان جان
مامانده ايم بى دل و جان ، اهدنا الصراط

37) انعطاف پذيرى

نه آنقدر نرم باش كه بفشارندت ، و نه آنقدر سخت باش كه بشكنندت .


38 معماى رياضى

س : مخرج مشترك كسرهاى نه گانه چيست ؟ يعنى كوچكترين عددى كه بر اعداد يك تاده قابل قسمت باشد و خارج قسمت عدد صحيح باشد كدام است ؟
ج : حاصل ضرب تعداد ماههاى سال در روزهاى ماه ، در روزهاى هفته .
2520= 12*30*7
نصف 1260، ثلث 840، ربع = 630، خمس = 504، سدس = 420
سبع 360، ثمن = 315، تسع = 280 و عشر = 252 مى شود.


39) تقسيم هفده شتر

سه نفر در تقسيم هفده شتر با هم مخاصمه نمودند. سهم يكى نصف ، سهم ديگرى ثلث ، و سهم سومى يك نهم شترها بود و هيچيك راضى به كشتن شتر، يا فروش سهم خود به ديگرى نبود. براى حل مشكل خدمت اميرالمؤ منين آمدند.
حضرت فرمود: آيا راضى مى شويد يك شتر از خودم به آنها اضافه نمايم تا سهام هر كدام متعادل شود؟
گفتند: آرى .
حضرت هيجده شتر را بين آنها تقسيم كرد. به يكى 9 شتر، و به ديگرى 6 شتر، و به سومى 2 شتر داد. و شتر خود را هم بر گردانيد.


next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
علامه مجلسی ره
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394
next page back page

27. طرحهاى تكميلى بحارالانوار

مجلسى دو طرح براى تكميل بحارالانوار در نظر داشته است:
1. نگارش شرحى كامل و ابتكارى بر بحارالانوار براى طرح مطالبى كه در نوشته‏هاى علماى گذشته سابقه نداشته باشد.
2. نگارش كتابى به نام مستدرك البحار شامل مجموعه رواياتى كه در بحارالانوار نيست و در منابعى است كه پس از تأليف بحارالانوار به آنها يافته ياممكن است در آينده به آنها دست يابد.
از آنجا كه مجلسى، توفيق اجراى اين دو طرح را موكول به مهلت اجل و مدد لطف الهى كرده بود، با سرآمدن مورد نخست، نتوانست به اين دو آرزوى خويش دست يابد.

28. چگونگى گردآمدن بحارالانوار

آغاز تأليف بحارالانوار بعد از سال 1070 ه.ق و پايان آن در 1104 ه.ق بوده است. ترتيب تدوين مجلدات آن نيز به ترتيب شماره مجلدات نيست. در خلال اين سى و اندى سال، مجلسى به فعاليتهاى درس و بحث و مسافرت و امور اجتماعى، دينى و قضايى نيز مى‏پرداخته و حتى آثارى بزرگ يا كوچك را به زبانهاى فارسى و عربى پديد آورده است.
گرچه عمده دستنوشت نخستين بحارالانوار به خط شخص مجلسى است اما شاگردان و بستگانى فاضل نيز او را در گزينش آيات هر باب، پاكنوشت ادعيه و روايتهاى طولانى و نيز گردآورى كتابهاى دور از پايتخت يارى مى‏رسانده‏اند. برخى همفكريها و اظهارنظرهاى آنان نيز در نگارش كتاب، مورد توجه مجلسى بوده است.
در اين ميان نقش برخى امكانات و پشتوانه‏هاى دولتى را در گردآورى منابع و نيز تكثير و توزيع اين كار سترگ نبايد ناديده گرفت.

29. حمايتهاى حكومت از تأليف و مؤلف

نوه سيد نعمت‏الله جزايرى از پدرش از پدربزرگش كه از شاگردان مشهور مجلسى است نقل مى‏كند: هنگامى‏كه علامه مجلسى آماده نگارش بحارالانوار شد، در به دست آوردن كتابهاى قديمى تلاش مى‏كرد و به بررسى آنها مى‏پرداخت. زمانى به او خبر رسيد كه كتاب مدينه العلم شيخ صدوق (ابن بابويه) در يكى از شهرهاى يمن موجود است. وى به پادشاه وقت - ظاهرا شاه سليمان صفوى - خبر داد و او در جهت دستيابى به آن كتاب، وزيرى از هيئت دولت را همراه با هدايا و تحفه‏هاى بسيار به نمايندگى خويش به جانب پادشاه يمن روانه ساخت و بخشى از املاك خاص را نيز براى كتاب بحارالانوار وقف نمود تا از درآمد آن، نسخه‏هاى متعددى نوشته شود و وقف طلاب گردد.1
اين حمايتها و پشتوانه‏هاى حكومت، سبب آن شد كه نسخه‏هاى بحارالانوار در زمان حيات مجلسى تكثير و به سرزمينهاى دور و نزديك فرستاده شود؛ كارى كه با بودجه‏هاى شخصى معمولا امكان آن نيست.
اين‏گونه بهره‏گيرى يك عالِم از حكومتى كه آن را مشروع مى‏داند يا حتى از حكومتى به اعتقاد شيعه، غيرمشروع، براى پيشبرد اهداف مشروع، از امورى است كه قضاوت درباره آن جز با گردآورى اطلاعت گوناگون امكانپذير نيست؛ اطلاعاتى درباره حكومت، مشروعيت حكومت، روابط و تعاملهاى گوناگون ميان عالمان و حاكمان، رابطه هدفها و وسيله‏ها، شيوه‏هاى آشكار و پنهان مبارزه، نقش زمان و مكان و شرايط، برنامه‏هاى كوتاهمدت و بلندمدت نهضتهاى دينى و...

30. مذهب، حكومت و رويكردها

در بررسى زندگى پيامبر و امامان شيعه مى‏توان راهبردها و رويكردهايى متفاوت را در برابر ستم و تجاوز يا در مقابل حكومتهاى نامشروع يافت: هجرت؛ جنگ دفاعى؛ مبارزه آزاديبخش؛ اصلاحگرى و راهنمايى حكومت با حفظ مواضع اختلاف؛ پذيرش صلح تحميلى، تحمل، سازش براى زدودن شبهه‏ها، تبليغ، افزايش هواداران، زمينه‏سازى قيام و حفظ جان نيروهاى مبارز؛ حركت براى تصرف حكومت؛ ايستادن بر اصول تا مرحله شهادت؛ انگيزش احساسات عليه حاكميت؛ بهره‏گيرى از ابزار ادبيات و هنر براى گسترش پيام؛ تقيه، مبارزه پنهان و كار فرهنگى، عقيدتى و آموزشى؛ افزودن بنيه مالى براى تقويت توان هواداران و جلوگيرى از سازشهاى ناشى از فقر با حكومت؛ تكثير نسل با هدف ازدياد هواداران و نيروهاى مبارز و حضور نژادى در قبيله‏ها، قومها و نژادهاى گوناگون و در نتيجه تقويت وابستگى آنها به جريان حق؛ نفوذ در حكومت و هدايت عوامل نفوذى براى كاستن از فشار حكومت بر هواداران؛ حضور مشروط، مخالفانه و ديگرانديشانه در شاخصترين نقطه‏هاى رأس هرم قدرت به منظور ايجاد فضاهاى باز بدون القاى شبهه مشروعيت حكومت؛ زمينه‏سازى براى تفويض اختيارها، پديد آوردن روح استقلال در هواداران و سپردن كار آنها به آنها؛ هدايت از نهان بدون حضور محسوس؛ و... .
در همه اين حالات، ملاك اصلى عبارت است از: حفظ پيام و استمرار آن؛ آگاهى بخشى؛ مراقبت از عزت و كرامت انسانى؛ پرهيز از خودباختگى و گرايش به باطل؛ پشتوانه منطق و استدلال در موضعگيريها و دورى از احساسگرايى بى‏پشتوانه، فعاليت كور و هياهوى بيحاصل؛ نگاه به آينده با حفظ ارزشها به جاى موفقيتهاى كوتاهمدت و ناجوانمردانه و ترجيح پيشرفتهاى فردا بر پيروزيهايى از امروز كه سد راه تعالى فرداى انسان‏اند.
با اين روشها و ملاكها، سخن گفتن از يك رويكرد، يك راهبرد و يك شيوه واحد به عنوان موضع شيعه و عالم شيعى در برابر حكومت، خالى از دقت و بينش لازم بلكه ايدئولوژى و رفتار حكومت؛ آگاهيها و مناسبات مردم؛ رابطه مردم با حاكميت؛ ميزان رضايت يا نارضايى عمومى؛ زير ساختها، روبناها و ابزارهاى لازم براى تغيير؛ و توانهاى اجرايى و اولويتها در فعاليتهاى كوتاهمدت و بلندمدت است كه در هر زمان، مكان و شرايط تعيين مى‏كند چه موضعى در برابر حكومت بايد داشت، چه مناسباتى با آن برقرار بايد كرد و چه فعاليتهايى را در دستور كار رابطه با آن قرار بايد داد.

31. مشروعيت حكومت، از ديدگاه قرآن و سنت

از قرآن كريم و روايات شيعى مى‏توان مشروعيت سه‏گونه حكومت را به وضوح دريافت:
1. حكومت انبيا و جانشينان آنها كه از سوى خداوند تعيين شده‏اند و نام آنها مشخص گرديده است. اينان انسان كامل و معصوم از خطا هستند و در تصميمها، فرمانها و دستورهاى خود خطا نمى‏كنند. به همين خاطر اطاعت آنها واجب است و مردم با اطاعت مطلق از آنها مى‏توانند با تضمين الهى مطمئن باشند كه به راه خطا نخواهند رفت. حتى اگر ابهامى داشته باشند مى‏توانند از حاكمان بپرسند و پاسخ بگيرند. در شيعه، اين افراد منحصر به پيامبر و 12 جانشين تعيين شده هستند. دختر پيامبر، حضرت فاطمه زهرا (س) نيز گرچه داراى حكومت نيست اما معصوم است و مى‏توان دستورهاى او را با اصمينان خاطر به كار بست.
بجز اختلاف در شمار جانشينان پيامبر، اين باور، وجه مشترك همه شيعيان و از اصول اعتقادى شيعه به شمار مى‏آيد و مهمترين وجه تمايز شيعه و اهل سنت است. اين حكومت، دينى است.
2. حكومت شوراى همه امت. از آنجا كه همه غير معصومان، ناقص و جايزالخطا هستند، عقل، قرآن و روش و دستور پيامبر و امامان حكم مى‏كند كه دانش، تجربه و خرد همه صاحبنظران و دست‏اندركاران در هر تصميم كوچك و بزرگ با يكديگر پيوند خورَد تا خطاى آن به حداقل برسد. از آيات و روايات مى‏توان دريافت كه خداوند چنين كوششى را بى‏ياور نمى‏گذارد و راه تصميم درست را نشان مى‏دهد. به عبارت ديگر شورا با تأييد خداوند معصوم است. پس در نبود معصوم، شوراى همه معتقدان به اسلام و محكمات اسلامى جانشين معصوم است و اطاعت تصميمهايى كه از اين راه ساخته و گرفته مى‏شوند و به صورت فرمان و دستور صادر مى‏گردند، واجب است. اين در واقع اطاعت هر فرد عضو جمع، از عقل و دانش جمعى است.
چنين حكومتى طبيعتا دينى است زيرانگرش، عقيده و استنباطهاى اسلامى مسلمانان نيز در آن نقش اساسى دارد.
3. حكومت غيردينى كارآمد و قدرتمند، عدالت‏گستر و آزاديبخش. حاكم يا حاكميت در اين نوع حكومت مى‏تواند كافر يا اهل فسق و فجور باشد اما مؤمنان آزاد باشند كه كار خود را بكنند، كافران بهره خود را ببرند و در تنگنا نباشند، مالياتها و اموال بيت‏المال به درستى گردآورى و به عدالت توزيع گردد، با دشمنان پيكار شود، راهها امن باشند، عدالت قضايى برقرار باشد، حق مظلوم از ظالم گرفته شود و كسى نتواند به كسى زور بگويد و ستم كند و همه در امنيت خاطر روز را به شب و شب را به روز رسانند.
اين حكومت، دينى نيست اما مزاحمتى نيز براى دين و دينمداران ايجاد نمى‏كند. اطاعت چنين حكومتى واجب است.
فلسفه حكومت در اسلام و ملاك حقانيت حكومت از ديدگاه اسلامى، اين نوع حكومت را تأييد مى‏كنند. در خطبه 40 نهج‏البلاغه نيز حضرت على (ع) در پاسخ خوارج كه مى‏گفتند: حكومت، تنها از آن خداست ويژگيهايى را كه پيش از اين آمد، برمى‏شمارد و براى چنين حكومتى نيز قائل به مشروعيت مى‏شود. عالم و پرهيزكار بزرگ شيعى سيدبن طاووس نيز تصريح كرده است كه: سلطان كافر عادل از سلطان مسلمان جابر افضل است2

32. دو نگاه به صفويه

پس از يك دوره هرج و مرج و ناامنى و بيسامانى در ايران پس از انقراض تيموريان و دست‏اندازى خارجيان و اروپاييان به كشور، دوران 230 ساله حكومت صفويه از يك نگاه، يكى از درخشانترين دورانهاى بالندگى تمدن و فرهنگ ايرانى - اسلامى است. پيشرفت فنون، هنرها و دانشهاى گوناگون در اين عهد، چشمگير و مايه افتخار نسلهاست. حمايت بيدريغ مادى و معنوى پادشاهان صفوى از عالمان، دانشمندان، فن‏آوران و هنرمندان، و سازمان‏يافتگى اين حمايتها در كنار پيشرفت اقتصادى و گسترش جغرافيايى، به ويژه در اوج شكوفايى و قدرت نظامى اين سلسله، انكارناشدنى است. اينها غرور و افتخار و اعتماد به نفس را براى همه ايرانيان به ارمغان آورد و نيروى متراكم و نهفته‏اى را كه در عمق انديشه، ايمان، احساس و نوآورى ايرانى حياتى خفته داشت، به جنبش و پويش و رويش واداشت. پيشرفت و توسعه علوم دينى، تنها شاخه‏اى از اين درخت تناور است.

1-   حاج ميرزا حسين نورى طبرسى، فيض قدسى، ترجمه سيد جعفر نبوى، ص 81، به نقل از الاجازه الكبيره.
2-   سيد على‏بن طاووس، كشف المحجه لثمره المهجه، ترجمه سيد محمدباقر شهيدى گلپايگانى، ص 6.

از ديگر سو در اوج قدرت صفوى به فداييان يا جلادانى برمى‏خوريم كه با يك اشاره شاه، شخصى را در يك لحظه تكه‏تكه يا منفجر مى‏كنند، او را از عضوى محروم مى‏سازند يا حتى زنده‏زنده مى‏خورند. قدرتى را مى‏بينيم كه به راحتى قتل عام مى‏كند يا با سعايت فردى و عزت نفس خوشنويسى بزرگ مانند ميرعماد، تنها به تهمتى در مذهب، پيكر قطعه‏قطعه شده او را بر سر راه مى‏اندازد. در اين ميان كسى را قدرت و جرئت آن نيست كه اعتراضى كند يا حتى بر سر كشتگان آيد و آنان را به خاك سپارد. در دوران حضيض اين سلسله نيز برخى جلوه‏هاى بيداد، تجاوز، تبعيض، فقر، ضعف قدرت مركزى، بيكفايتى شاه، حكومت خواجگان و خواجه‏سرايان و درباريانِ رفاه‏طلب، و بى‏بندوبارى، بيسامانى و هرج‏ومرج را مى‏بينيم، اما اغماض و تحسين و تملق همه چيز را آسان مى‏كند.
در كنار اينها و در همه فراز و نشيب سلسله صفوى، مذهب و تظاهر به مذهب اساس وحدت ملى و لايه زيرين و رويين فعاليتهاى اساسى بوده است بى‏آن‏كه در لايه‏هاى ميانى كه شامل اكثر فعاليتها و روح و مغز و جسم آنهاست تأثير بگذارد. به همين خاطر تظاهرات مذهبى را در كنار نمودهاى غيرمذهبى يا مغاير با آموزه‏هاى دينى مى‏توانيم ببينيم بى‏آن‏كه اغلب مزاحمتى براى يكديگر ايجاد كنند يا پرسشى را علنى سازند. اين حقيقت از اندرون دربار تا مسير كوچه و بازار نمايان است. خطوط قرمز نيز مشخص‏اند. حكومت، دشمنى به اصطلاح بدمذهب در بيرون مرزها دارد (حكومت عثمانى) و دشمنى با حكومت به معنى همگرايى با بدمذهبى است. و اين يعنى پذيرش مرگ و آوارگى و شكنجه و از دست دادن خانه و زن و فرزند.
در زمانهايى از اين سلسله، شاه را مرشد كامل مى‏خوانند و اطاعتش را واجب مى‏دانند.
مردم نيز به شاه علاقه دارند و به سر او سوگند مى‏خورند. تقريبا در تمام دوران حيات سلسله صفويه، هنرمندان، دانشوران، عالمان و فن‏آوران از حكومت و پشتيبانيهاى او راضى‏اند و بى‏دغدغه به كار خود يا اجراى سفارشهاى حكومت مى‏پردازند و زندگى را به خوبى و بااحترام مى‏گذرانند.
ديگر طبقات جامعه نيز اغلب زندگى را كمابيش در امنيت و آسايش نسبى مى‏گذرانند و كار خود را به پيش مى‏برند.
اگر وضعيت شيعيان و ايرانيان شيعى را قبل و بعد از صفويه با يكديگر مقايسه كنيم، درك اين نكته دشوار نخواهد بود كه ايرانيان آن زمان، روى كارآمدن حكومت صفوى را هديه‏اى خدايى و مائده‏اى آسمانى بدانند كه به وسيله نسلى از فرزندان خاندان نبوى در پهنه ايران گسترده است و تا ظهور امام غايب گسترده خواهد ماند.

33. رفتار صفويه با عالمان

ترديد نيست در اين‏كه صفويان شيعى بودند، در گسترش تشيع كوشيدند و پس از قرنها حكومتى شيعى را در ايران به روى كار آوردند كه توانست قدرت خود را در برابر حكومتهاى غيرشيعى تثبيت كند و استمرار بخشد. شيعه پس از قرنها فشار و سكوت، اينك فضايى آزاد و بى‏بيم‏وهراس براى تظاهرات مذهبى و اظهارنظرهاى عقيدتى خويش مى‏ديد.
براى يك عالِم شيعى، اين چيزى نيست كه بتوان آن را دست كم گرفت. حداقل اين‏كه در چنين حكومتى، شيعيان از عالم و جاهل آزادند و بى‏دغدغه به انديشه‏ها و رفتارهاى مذهبى خود مى‏پردازند. ذهنيت عالم شيعى از حكومتهاى غير شيعى، اغلب با واژه‏ها و نمونه‏هايى از تكفير، قتل و تقيه آميخته بوده است.
در اين ميان حكومت نوپاى شيعى در پى تأسيس نهادهاى دينى براى گسترش فرهنگ تشيع و استحكام عقيدتى مبانى حكومت خويش بود و در اين راه مايه و سرمايه مى‏گذاشت. به همين خاطر حكومت صفويه را - به ويژه در آغاز كار - مى‏بينيم كه عالمان را از همه جا دعوت مى‏كند، آنها را بر روى دست مى‏برد و فرمان آنها را بر روى چشم مى‏گذارد. صفويان به عالمان منصب مى‏داند و آنها را از وابستگى به دربار معارف مى‏داشتند. عالمان طراز اول حكومتى كه منصبهاى دينى رسمى از سوى حكومت داشتند مجبور نبودند فرمانبردار حكومتيان و زيردست دولتيان باشند، در مراسم رسمى حضور يابند و به استقبال و سلام روند. آنان در امور قضايى و شرعى مستقل بودند و مستقل عمل مى‏كردند. حكم رسمى آنان مستقيما از سوى شاه صادر مى‏شد و او حكم را به گونه‏اى نمى‏نوشت كه انگار عالم را تا آن مقام بالا برده و او را به اين منصب مفتخر كرده است بلكه در ظاهر و در حكم، اين‏گونه اظهار مى‏كرد كه آن عالم در مرتبه چنين اختياراتى است و شاه اينك با فروتنى تمام از روى تقاضا - يى گاه عاجزانه - كرده است كه او اين اختيارات را بپذيرد و بر او و دولتيان منت نهد و براساس اين اختيارات با دست باز به ترويج مراسم جمعه و جماعات و نشر علوم دينى و تعليم شريعت بپردازد.
طبيعى است اين‏گونه احترام به عالم به خاطر علمش و علميتش، به معنى احترام به علم است و احترام به علم يعنى احترام به عالم، حتى اگر از عالمان طراز اول نباشد. اين نيز معلوم است كه عالمان رده چندم همگى شاگردان و ياران و حاميان و مورد حمايت عالمان رده اول‏اند.
در كمترين حد اين‏كه رفتار صفويان با عالم، به گونه‏اى نبوده است كه وى احساس خفت كند.

34. صفويان از نگاه عالم دوران صفوى

بر اساس رهنمودهاى قرآن و حديث، عوامل زير بر ذهنيت هر عالم بزرگ شيعى دوران صفوى نسبت به صفويان حاكم بوده است:
1. رهبرى حكومت حق از آن معصوم است و بس. جز اين، همه دولتها، كم يا بيش عناصرى از باطل را در خود دارند.
2. قيام شيعه بايد به رهبرى معصوم باشد. چه، اگر هنگام قيام است كه بايد امام قائم بيايد؛ و اگر نيست، قيام كورِ نارس و شهادت بدون بينش، جز شكست و خوارى چيزى براى شيعه به ارمغان نخواهد آورد. اينجا تنها عالم شيعى، طلاب علوم دينى و مؤمنان‏اند كه ضرر مى‏بينند.
3. ديگر حكومتها همه باطل‏اند و شيعه بايد در اين حكومتها، مواضعى را اتخاذ كند كه امامان معصوم در دولت جور داشتند. آنان مى‏كوشيدند بيشترين پيام را برسانند، كمترين تلفات را بدهند و بيشترين اصلاحات را به عمل آورند، ضمن اين‏كه مواضع خود را مستحكمتر مى‏كردند.
4. قيام عليه حكومت و براندازى آن وابسته به شرايط، زمينه‏ها و پيشنيازهايى است: آموزش و تبليغ، تربيت نيروهاى شايسته و كاردان و صالح، طرح براى حكومت، نارضايى عمومى، بسيج توده‏ها، تجهيز امكانات و... .
5. انديشه حكومت اسلامى در غيبت معصوم، يا انديشه حكومت فقيهان در ذهن عالم صفوى نبوده است. اين انديشه در دوران قاجار پديد آمد. پيش از اين، فقيهان، محدوده اختيار خود را تا حدى مى‏دانستند كه به حكومت مربوط نشود يا از سوى حكومت به آنان تفويض شود.
6. نسبت به حاكم جور نبايد موضع ستيز داشت. در اين صورت جز بند و زنجير و قتل و كشتار بيفايده به دست نخواهد آمد. بايد موضع اصلاح گرفت و طبق دستور خداوند به موسى و هارون درباره رفتار با فرعون، با حاكم از قول لين (گفتار نرم) بهره برد: باشد كه... به فرموده خداوند ... به خويش آيد يا {از كار خود} بيمناك شود1 بنابراين بايد احترامات متقابل و تعارفات معمول ميان عالمان و حاكمان محفوظ بماند.
7. امر به معروف و نهى از منكر به شرط احتمال تأثير است. هرچه با حفظ موضع و پرهيز از آلودگى، نزديكى عالمان به حاكمان بيشتر باشد و آنان بر حاكمان بيشتر نفوذ داشته باشند، احتمال تأثير امر به معروف و نهى از منكر بر حاكمان اطرافيان آنها، مقامهاى حكومتى و مردم بيشتر مى‏شود و در واقع بر قدرت عالمان و ترويج دين مى‏افزايد.
8. در بيرون از مرزهاى صفوى، جز خوارى، دربه‏درى، فقر، تنهايى و احتمالا كشته شدن به جرم تشيع، خبرى نيست.
9. در داخل مرزهاى حكومت صفويان، عالمان، دانشمندان، هنرمندان، فن آوران و اديبان شيعى را تكريم مى‏كنند و به آنها امكانات كار و تدريس و تبليغ و مقررى ثابت مى‏دهند. رفاه نسبى نيز در ميان عموم حكمفرماست. كسى انگيزه و دليلى براى مخالفت با حكومت نمى‏بيند. حكومت مزاحم مردم نيست.
10. پس از قرنها دشوارى، شيعه داراى حكومتى شده است. دشمن خارجى نيز كه هم چشم طمع به سرزمين دارد و هم تيغ تيز براى شيعيان، در كمين است. تضعيف حكومت صفوى فايده‏اى جز گشودن راه دشمن مذهب و ميهن ندارد.
11. مى‏توان با حكومت هيچ كارى نداشت. نزديكى با حكومت هزاران خطر و مسئوليت دارد: توجيه حكومت ستم يا ستم حكومت، احتمال آلودگى به فساد و تملق، چشمپوشى از بسيارى خطاها يا ستمها، خوردن لقمه حرام، همنشينى با اراذل و اوباش دربارى، هتك حرمت عالم در صورت مخالفت در ميان آن همه موافق، توقعاتى كه حكومت در برابر تسهيلات اعطايى دارد، و... .
12. گرچه مفاسد قرب پادشاهان بسيار است اما فوايدى نيز با خود دارد: دريافت هزينه سنگين نسخه‏بردارى و تكثير كتاب، پخش كتاب در سرزمينهاى گوناگون، گشودن گرهى از كار مؤمنى، توصيه‏اى به مقامى براى رعايت حال كسى، پيشگيرى از ستمى، رفع ظلمى، گرفتن اختيار براى فعاليتهاى اصلاحى و تبليغى،... . و اينها در نزد خداوند بسيار ارزشمندند. مگر ائمه به همين دلايل و به خاطر حفظ جان شيعيان، كسانى را رخصت نمى‏دادند كه در دستگاه حكومت ستم، صاحب مقام و موقعيت و - به اصطلاح - عامل نفوذى باشند؟
13. اگرچه حكومت، تنها شايسته آن رهبرانى است كه خطا نكنند، اما اين حكومت، شيعى است. او در واقع مدافع ائمه معصوم و حافظ جان و حامى شيعيان است. در تبليغ مذهب شيعه مى‏كوشد. از همه عالمان عاجزانه و محترمانه دعوت كرده است كه بيايند و او را در تشكيل حكومتى كه مورد رضاى خدا باشد يارى و راهنمايى كنند. او بسيارى توصيه‏ها را به كار مى‏بندد.
مگر كار ما تبليغ دين و گسترش مذهب نيست؟ اين موقعيتى است كه خداوند در اختيار ما قرار داده است. در واقع اين حكومت مى‏تواند ابزار ترويج و گسترش شيعه و بازوى اجرايى روحانيت باشد و خود نيز چون مى‏خواهد. اگر او را راهنمايى و كمك نكنيم، فردا چه عذرى در پيشگاه پروردگار و پيشوايان دين

1-   قرآن كريم، سوره طه (20)، آيه 44.

خواهيم داشت؟
14. نزديكى با حكومت و تقرب با پادشاهان كارى دشوار، حساس و اغلب مايه تهمت و بدنامى در ميان عموم مردم و مقدس مآبان است. در مقابل، اغلب مردم كار آسان و بى‏مسئوليت كناره‏گيران و زاهدان را مى‏ستايند. اما آيا بايد مقبوليت عام و خاص را برخدمت به دين و كسب رضاى خدا ترجيح داد؟
15. گرچه اين حكومت، مدعى تشيع و ترويج دين است اما با شواهدى مى‏توان گفت كه تشيع را ابزار قدرت قرار داده است. پادشاهانش اهل شراب و عيش و عشرت‏اند. محكومان را به روشهاى غيراسلامى مجازات مى‏كنند. تصوف را وسيله گردآورى ارادتمند و فدايى براى خود قرار داده‏اند. دست به كشتن كسانى مى‏زنند كه احكام اسلامى آنها كشتن نيست. همان حكومت جور است كه نقاب تشيع بر چهره زده است.
16. بايد به آينده انديشيد؛ به گردآورى ميراث تشيع؛ به ترويج دين و مذهب؛ به قدرت شيعه در برابر اهل سنت؛ به گسترش معارف دينى و بازسازى آنها؛ به تأليف، ترجمه، گردآورى، شرح وتفسير؛ به نسخه‏بردارى، تكثير و توزيع كتاب در جهان تشيع. حكومتها مى‏روند اما اينها مى‏مانند.
بايد از امكانات حكومت براى اين مقاصد بزرگ بهره برد.
17. ممكن است اين حكومت نيز از ديدگاهى، مانند حكومتهاى غيرشيعى باشد اما از موضعى كه گرفته است مى‏توان بهره برد. مى‏توان از آن اختيارات گرفت. مى‏توان در حد توان براى همكارى با آن شرط گذاشت. مى‏توان در حد مقدور و وسع خويش به اصلاحگرى - هرچند ناچيز - پرداخت. مى‏توان اگر ممكن نباشد، به اندرون پادشاهان و رفتارها و منشهاى فردى آنها كارى نداشت. مى‏توان اگر ممكن شد، به برخى رفتارهاى اجتماعى شاهان اعتراضى هرچند خفيف كرد.
مى‏توان بدون پاگذاشتن به روى خطوط قرمز حكومت، در ديگر نقاط تأثير نهاد. اگر در جايى كارى نتوان كرد، آن‏گاه سكوت مشروع است و تكليفى نيست.
18. بايد منتظر ظهور مصلح كل باشيم اما به ما دستور نداده‏اند كه بگذاريم همه چيز خراب شود تا امام زمان آن را درست كند. به عكس، امر به تبليغ، ترويج و اصلاح، شامل دوران غيبت نيز مى‏شود.
19. فرض كنيم حكومتى بى‏اعتنا به دين است. اگر بتواند عدالت و امنيت را برقرار كند، چه دليلى براى مخالفت با آن داريم؟
20. در فقه، بابى است به نام تولى عن الجائر (پذيرش منصب رسمى از سوى حاكم ستمگر). در اين باب بحث در اين مى‏شود كه پذيرش فرد مؤمن، منصبى را از حاكمى كه مقبول شرع نيست، چه زمان حرام، چه زمان مستحب و چه هنگام واجب است. اين استحباب. يا وجوب، وابسته به امكان امر به معروف و نهى از منكر خواهد بود. بر فرض كه صفويه ستمكار باشند، اگر بتوان امر به معروف و نهى از منكر و گرهى از كار مسلمانان گشود، پذيرش منصب از سوى آنان اگر واجب نباشد مستحب كه هست.
طبيعى است كه با اين ملاحظات، عالمان بزرگ معاصر صفويان، يكى از دو موضع را اتخاذ كنند، همان‏گونه كه چنين نيز كردند:
1) ارتباط با دستگاه حكومت، بهره‏گيرى از امكانات حكومتى براى تبليغ و ترويج دين و مذهب، ارائه رهنمود يا هشدار به حكومت، فعاليتهاى اصلاحى در حد ممكن، سكوت در مواردى كه كارى نمى‏شد كرد، حفظ احترامات و تعارفات لازم ميان عالمان و حكومت، حفظ و ارتقاى حرمت روحانيان، خدمت به مردم.
2) دورى از حكومت، نيفكندن خويش در شبهه به خاطر احتمال موازى وجوب و حرمت، بركنار ماندن از خطرات تقرب پادشاهان، بخشيدن عطاى حكومت به لقاى آن.
به خاطر اين دو ديدگاه بود كه حتى برخى عالمان خارج از محدوده حكومت صفوى به ايران آمدند و در مقابل، برخى عالمان ايرانى، كمترين ارتباطى با صفويان برقرار نكردند و كناره گرفتند.
مجلسى، پدرش، استادانش و استادان پدرش از آنها بودند كه گزينه نخست را انتخاب كردند.
به عبارت بهتر، آنها دست حكومت را پس نزدند، دعوتش را رد نكردند، منصبى را كه به آنها پيشنهاد شده بود پذيرفتند و راه خدمت را با همه دشواريها، خرده‏گيريها و تهمتهايش برگزيدند.
در كنار اين اختلاف نظرها، اين نتيجه مشترك طبيعى است كه اكثر عالمان دوران صفوى - چه نزديكان با حكومت و چه كناره‏گيران از آن - توقع حكومت اسلامى از حاكمان صفوى نداشته‏اند بلكه تنها راضى به اين بوده‏اند كه مرزهاى ايران محفوظ بماند، ظواهرى از شرع رعايت شود، عدالت مراعات و رفاه ايجاد گردد و عالمان و مردمان مشكلى نداشته باشند تا در حد مقدور بتوان از ظلمى يا فشارى جلوگيرى كرد، دست افتاده اى را گرفت، به فعاليتهاى علمى پرداخت، مردم را با معارف دين آشنا ساخت و در فتنه‏ها جان خود و مردم را از رنج و قتل بى‏ثمر محفوظ داشت.
به همه دلايلى كه پيش از اين درباره شرايط قيام برشمرديم، عالمان صفوى و بسيارى از علمان سده‏هاى بعد در پى اصلاح و بهبود بودند نه براندازى و انقلاب. آنها به جاى آن‏كه بخواهند حكومت را در دست گيرند، به اين مى‏انديشيده‏اند كه چگونه حاكم را - هرچند اندك - به سوى عدالت بكشانند، يا رگ خواب وى را به دست آورند و دستورهاى شرع را از طريق او به جريان بيندازند، يا دست‏كم كارى كنند كه اگر به خيرش اميد نيست شر نرساند.
البته در اين پندارها و نيز در عرصه اجرا، گاه از خطا در تشخيصها يا در شيوه‏هاى عمل بركنار نبوده‏اند.

35. مجلسى:شيخ‏الاسلام اصفهان، توابع و لواحق

منصب شيخ‏الاسلامى در زمان شاه طهماسب صفوى ايجاد شد. شيخ‏الاسلام را شاه تعيين مى‏كرد به اين‏گونه كه پيشنهاد اين منصب را به بالاترين و عالمترين روحانى زمان مى‏داد و پس از پذيرش وى، طى حكمى، فلسفه تعيين اين حكم و شرح وظايف آن و نيز - به همراه ذكر فضايل شخص منصوب - علت گزينش آن عالم را به اين مقام بيان مى‏داشت.
پيش از مجلسى بزرگانى اين منصب را پذيرفته بودند كه آنها نيز بالاترين مقام روحانى زمان خويش را داشتند. نامدارانى چون محقق كَرَكى و شيخ بهائى از اين جمله‏اند.
وظايف و اختيارات شيخ‏الاسلام را مى‏توان از بندهاى آتى دريافت: ـ اين مجتهد عصر و اعلم زمان، نايب‏الامام اطاعتش واجب و مخالفتش در حد شرك است و درباريان و صاحبمنصبان متخلف مجازات خواهند شد.
ـ امر و نهى‏هاى او در: امور شرعى، عزل و نصب متصديان امور شرعى و كليه امور شرعى ديگر لازم‏الاجرا و نافذ است.
ـ همه مأموران و واليان حكومت بايد تكريم لازم را در حق اين عالم رعايت كنند و توقع نداشته باشند كه وى به ديدار يا استقبال صاحبمنصبان رود يا در مجلسى آنان حضور يابد.
مجلسى، نخست به سال 1090 ه.ق (يعنى 183 سال پس از آغاز صفويه به سن 53 سالگى، در دوران سلطنت شاه سليمان) سمت قضاوت را پذيرفت. وى پس از پذيرش اين منصب به مسجد رفت، بر منبر نشست، بسيار گريست، حديثى مشهور را درباره دشوارى كار قضاوت و شقاوت فرد ناصالح براى اين منصب خواند و گفت: مردم! من در عاقبت كار خود متحيرم. با اين‏كه پدرم و خودم ترويج دين و تعليم مسائل اصول و فروع بوده و بيشتر اهالى اطراف و نواحى به تعليم من و پدرم به شرع و مسائل حلال و حرام آگاه شده‏اند، پس چگونه شد كه عاقبت كار من به قضاوت ختم شد؟
اين گزارش نشان مى‏دهد كه مجلسى قلبا راضى به پذيرش منصب قضاوت نبوده است.
8 سال بعد، در واپسين روزهاى زندگى آقا حسين خوانسارى كه وى بيمار و بسترى بود به سال 1098 ه.ق، منصب شيخ‏الاسلامى از سوى شاه سليمان در حالى به ملا محمدباقر مجلسى پيشنهاد شد كه 61 سال از عمرش مى‏گذشت، اعلم زمان خود بود و بيشترين تأليف و خدمت به دين را در ميان ديگر علما داشت.
شواهد و قراين نشان مى‏دهد كه عالمان بزرگ تمايلى به پذيرش مسئوليت شيخ‏الاسلامى نداشته‏اند و شاهان براى برداشتن موانع فكرى و اجرايى از راه آنان و براى اين‏كه آنان احساس دست نشاندگى حكومت، وابستگى به دربار و فرمانبرى حاكمان، صاحبمنصبان، گماشتگان و مقامات دولتى نكنند، تمهيداتى مى‏انديشيدند. نخست اين‏كه خود را شأن اين نمى‏دانستند كه مجتهد اعلم را به مقامى منصوب كنند بلكه چنين اظهار مى‏كردند كه وى از پيش گزينش شده و علم و اعلميت وى چيزى نيست كه پادشاه در آن دخالت داشته باشد. بنابراين پادشاه، تنها او را معرفى مى‏كند. دوم؛ كليه اختيارات شرعى را به عهده او مى‏نهادند و خاص و عام را ملزم به اطاعت او مى‏كردند. سوم؛ هرگونه وظيفه‏اى در برابر شاه، دربار و صاحبمنصبان را پيشاپيش از دوش وى برمى‏داشتند. چهارم؛ شاه فروتنانه از اعلم زمان درخواست مى‏كرد كه منت نهد و اين سمت را بپذيرد.
طبيعى است كه در اين حالت، عذرى براى عالم در نپذيرفتن اين فرصت طلايى خدمت به دين و مردم باقى نمى‏ماند.
به همين خاطر شاه سليمان براى كسب رضايت مجلسى در ايفاى وظايف شيخ‏الاسلامى و نشان دادن ميزان احترام خود نسبت به وى و ديگر علما، و اظهار خردى و حقارت در برابر عظمت مقام اين عالم دينى، بارها واژه التماس (= درخواست عاجزانه) را بر زبان خويش جارى ساخت.
در حكم شيخ‏الاسلامى مجلسى بر اين‏كه وى مجتهد عصر و اعلم اهل زمان به كتاب و سنت است تصريح شده و از گزينش وى به منصب جليل‏القدر عظيم‏الشأن شيخ‏الاسلامى دارالسلطنه {= پايتخت} اصفهان و توابع و لواحق سخن به ميان آمده است. برخى اختيارات و وظايفى كه در اين حكم براى شيخ‏الاسلام جديد تعيين شده است عبارت‏اند از: امر به معروف و نهى از منكرات، اجراى احكام شرعى، برپايى سنتهاى اسلامى، جلوگيرى از فعاليت بدعتگذاران و فاسقان، رعايت حال عالمان و فقيهان و رسيدگى به آنها و ديگر امورى كه در حيطه وظايف شيخ‏الاسلامان است. نيز تأكيد شده است كه وى در اجراى وظايف خويش ترديد نكند و رعايت احدى را مانع اجراى احكام دينيه نگرداند. همه مردم از همه اصناف و طبقات بايد مطيع فرمان او باشند و حاكمان و وزيران و كلانتران براى رفع مشكلات قضايى در محضر او حاضر شوند، از او نخواهند كه به مجلس آنان حاضر شود و خلاصه همه لوازم و شرايط احترام را نسبت به وى به عمل آورند1.
اين نكته نيز گفتنى است كه در همان زمان و از آغاز دوران صفوى عالمانى بوده‏اند كه با پذيرش منصب حكومتى از سوى عالمان طراز اول مخالفت داشته و اين مخالفت را در گفتارها و نوشتارهاى خود به صراحت بيان كرده و حتى به طعن و بدگويى اين عالمان صاحب‏اقتدار پرداخته‏اند. مجلسى نيز از اين بدگوييها و دشمنيها بركنار نمانده است.

36. بت‏شكنىِ مجلسى

در سال 1098 ه.ق كه شاه سليمان صفوى مجلسى را به شيخ‏الاسلامى اصفهان و حومه منصوب كرد و به او استقلال كامل در عمل داد، به مجلسى گزارش دادند كه بتى در اصفهان است و هنديان مقيم اصفهان (به تعبير ناقلان: كفار هند) آن را در نهادن پرستش مى‏كنند. وى افرادى را به آنجا گسيل داشت تا بت را بشكنند. هنديان دارايى بسيارى به شاه بخشيدند به اين اميد كه از شكستن بت جلوگيرى كند و آنها نيز بت را به هند انتقال دهند. شاه نپذيرفت و بت را شكستند. اين بت خدمتكارى داشت كه پس از اين رخداد، از دورى آن بت طاقت نياورد و خود را به دار آويخت و كشت2.
اين واقعه را سيد نعمت‏الله جزايرى شاگرد مجلسى در كتاب مقامات نقل كرده است و ديگران هم اين را منكر نشده‏اند. برخى نيز مجلسى را به خاطر اين عمل ستوده‏اند.
پرسشى كه در اينجا مى‏توان به ميان آورد اين‏كه: هنديان، آن بت را چه مرتبتى مى‏نهادند؟
اگر آن را خالق خود مى‏دانستند و وجود خود را وابسته به وجود او، شكستن بت مى‏توانست ابطال عقيده آنان باشد زيرا با شكستن آن و زنده ماندن هنديان، خالقيت بت منتفى مى‏شود؛ كارى كه ابراهيم (ع) كرد و وجدان بت‏پرستان را برانگيخت. اما اگر چنين نبوده است و هنديان تنها آن را احترامى مى‏نهاده‏اند و آن را مجسمه يا مظهر و نماد بودا يا يكى از خدايان خود مى‏دانسته‏اند، اين شكستن چه تأثيرى در آنان مى‏تواند نهاده باشد؟ چه حجتى بى‏پاسخ براى آنان آورده شده و كدام براهين عقلى براى آنان اقامه شده است تا از آيين و باور خويش دست بردارند؟ كدام عالم و دانشمند ايشان به بحث فراخوانده شده است؟ اين كار چه امتياز و دستاوردى براى اسلام به ارمغان آورده يا چه خطر و آسيبى را از آن دور ساخته است؟ آيا در آن زمان كسى در اصفهان متخصص شناخت اديان هندى و مباحثه كلامى با عالمان آن بوده است؟ و... .
159 سال پيش از آن كه مجلسى شيخ‏الاسلامى پايتخت (اصفهان) را بپذيرد، شاه طهماسب صفوى همين فرمان را براى عالم بزرگ شيعى، على بن حسين بن عبدالعالى كَرَكى (معروف به محقق كركى) صادر كرد. پايتخت صفوى در آن زمان هرات بود. پيش از آن‏كه محقق كركى به هرات پا بگذارد، شاه مجالس بحث و مناظره‏اى ميان علماى شيعه و سنى ترتيب داده بود. در مجلس اول، يكى از علماى متعصب اهل سنت كه سى سال عهده‏دار منصب شيخ‏الاسلامى هرات و كل خراسان بود، به خاطر مخالفت شديد با شيعه، به فرمان شاه به قتل رسيد. چند روز بعد كه محقق كركى به هرات رسيد و از اين ماجرا آگاه شد، بر قتل او تأسف خورد، شاه را به خاطر اين كار نكوهش كرد و گفت كه اگر او كشته نمى‏شد، با حجتها و برهانهاى عقلى و نقلى او را ساكت مى‏كرديم و از پذيرش او، بيشتر مردم ماوراءالنهر و خراسان به مذهب حقه شيعه اثناعشرى مى‏گرويدند3.
به هر حال، اين‏كه شخصى عالم دين و مذهب خويش باشد، لزوما به اين معنى نيست كه آيين ديگر را نيز بشناسد و بتواند با علماى آن به بحث و مناظره بپردازد و با استدلال، آنها را ساكت كند. در هر صورت، اين حجتهاى بى‏پاسخ‏اند كه تعيين مى‏كنند چه كسى مخالف حق، حق ستيز، معاند، لجباز و در نتيجه كافر است، تا بتوان احكام كفر را بر وى جارى كرد. اگر حجت كامل و تمام و برهان قاطع نباشد، چه فرق است ميان اين‏كه مسلمانان به فتواى عالم خويش بتكده‏اى را خراب كنند با اين‏كه بت‏پرستان به دستور روحانى خود مسجدى را ويران سازند.

37. نظريه‏پردازى مجلسى براى حكومت

در جلوس شاه سلطانحسين صفوى بر تخت سلطنت، مجلسى خطابه‏اى نگاشت كه در آن مراسم خوانده شد. در بخشى از اين خطبه مجلسى ادعا مى‏كند كه در دوران غيبت خالق بى‏منت، از مزيدِ لطف... فرمانروايى... را در كف كفايت و قبضه درايت سلاطين عدالت‏شعار... سپرده كه عموم مردم در سايه عدالت ايشان به امنيت و آسايش روزگار بگذرانند. مجلسى در همين خطبه معتقد است كه صفويه مصداق اين حديث‏اند كه: اگر خداوند خير مردمى را خواهد، پادشاهى مهربان بر آنان مى‏گمارد زيرا مردم ايران سالهاست كه در سايه مهربانى، عدالت و قدرت سلاطين صفوى به فراغ بال و رفاه حال آرميده‏اند.

1-   حسن طارمى، علامه مجلسى، صص 49 ـ 53.
2-   حاج ميرزا حسين نورى طبرسى، فيض قدسى، ترجمه جعفر نبوى، ص 67، به نقل از روضات‏الجنات، ج 2، ص 76.
3-  حسن طارمى، علامه مجلسى، صص 61 ـ 62، به نقل از جهانگشاى خاقان، صص 394 ـ 395.

در نقد اين سخن مجلسى بايد گفت: ممكن است صفويه مصداق آن حديث باشند. ممكن است دوران سلطه اين سلسله را يكى از درخشانترين دورانهاى شكوفايى اقتصادى و فرهنگى ايران و نيز مصداقى هرچند ناقص اما بارز براى عدالت و رفاه عمومى در تاريخ اين سرزمين دانست. ميزان دقت اين نظر را پژوهشها تعيين مى‏كنند. اما اين گزاره كه: خداوند در دوران غيبت، امور فرمانروايى مردم را به فرمانروايان عادل سپرده است، نه مستندى از قرآن و حديث دارد و نه با تجربه دوران غيبت تا به امروز مى‏خواند. اين حكم به گونه‏اى است كه اگر تنها يك فرمانرواى غيرعادل در دوران غيبت بتوان يافت، مى‏توان آن را ابطال كرد چه رسد به اين‏كه يافتن حتى يك فرمانرواى عادل در دوران غيبت، همانند يافتن سوزن در انبار كاه باشد.
اثبات چنين حكمى نامستند به كتاب و سنت در حد محال، و ابطال آن در حد اثبات بديهى است.
از حديث مذكور چنين برمى‏آيد كه خداوند ممكن است از سر مزيد لطف و احسان و خيرخواهى براى مردمى، فرمانروايى عادل بر آنها بگمارد؛ نه اين كه در دوران غيبت، خداوند از سر مزيد لطف و احسان و خيرخواهى، براى همه مردمان، در همه زمانها و مكانها، فرمانروايانى عادل قرار داده است.
مجلسى نيز همانند ديگر عالمان شيعى معتقد به اين نيست كه اين پادشاهان، معصوم و مصداق اولواالامر در قرآن‏اند و اطاعت مطلق آنان واجب است. نيز عقيده بر اين ندارد كه فرمانرواى عادل در غيرمعصوم يافت نمى‏شود. عقيده او آن است كه از سلطان عادل بايد تبعيت نمود و براى سلطان ظالم دعا كرد كه خداوند او را به صلاح آرد. به موازات آن بايد به اصلاح خود پرداخت از آن روكه از سويى حكومت آيينه ملت است و از سوى ديگر دعاى مردم ناصالح مستجاب نمى‏شود. اگر مردم اصلاح يابند، خداوند يا سلطان را عادل مى‏كند و يا به حكومتش پايان مى‏دهد.
ميزان دقت نظرى و شيوه اجراى عملى اين ديدگاه را بايد در مجالى ديگر بررسى كرد.
مستنداتى نيز در هر بخش براى اين نظر يافت مى‏شود. اما هيچ كدام از اينها مجوز اين نيستند كه نظريه‏پردازى مجلسى براى حكومت در دوران غيبت را از نظر عقلى يا نقلى تأييد كنيم.

38. چرا ستايش پادشاهان؟

بر اساس آنچه در بند مربوط به ديدگاه عالمان نسبت به حكومت صفوى آورديم، در بسيارى موارد مى‏توان با توجيهاتى پذيرفت كه:
1) با پادشاهان نبايد تند سخن گفت تا مبادا به ورطه ستيز بيفتند.
2) حرمت پادشاهان را نگاه بايد داشت و با آنان بايد مهربانانه رفتار كرد تا دل آنان براى پذيرش حق و تغيير رفتار باطل نرم شود.
3) اگر شاهان به عالم احترام نهادند او نيز بايد احترام لازم را نسبت به آنان معمول دارد و تعارفهاى غيرخلاف شرع را به جا آورد.
4) مى‏توان كتاب را به آنان تقديم كرد يا در ديباچه به نام آنان اشاره داشت تا بتوان از بودجه دولتى كتاب را تكثير و ترويج نمود.
5) نثر دوران صفوى، نثرى مكلف و آكنده از آرايه‏هاى لفظى و معنوى است. بنابراين طبيعى است كه عالم دوران صفوى در مقدمه كتاب خويش، نام سلطان را با تكلف و تعبيرهاى گوناگون و آرايه‏هاى لفظى و معنوى ببرد.
6) گاه دستور دادن به شخص را كه چگونه باشد در قالب بيان صفت براى او به كار مى‏برند.
يعنى ان‏شاءالله كه چنين هستى و باشى.
اما هيچ كدام اينها به آن معنى نيستند كه يك شيعه - چه رسد به عالمى شيعى به ويژه با آن همه اختيارات و احتراماتى كه حكومت براى او قائل است - نيم، يك، يك و نيم و حتى دو صفحه آغازين كتاب خود را به مدح پادشاهى هرچند عادل اختصاص دهد و عبارات و تعبيرهايى درباره وى به كار برد كه نه تنها حقيقت ندارند بلكه اگر هم حقيقت داشته باشند مصداق بارز تملق‏اند كه در شرع مذموم است و پيامبر دستور داده است كه: بر چهره متملقان بيفشانيد و امام اول شيعيان، در دوران حكومتش مردم را منع كرده است از اين‏كه او را بستايند.
شواهدى نشان مى‏دهد كه اين عمل مجلسى مورد سؤال و نقد برخى از معاصران او - حتى در ميان برخى از نزديكترين شاگردانش - بوده است. حتى در برخى رؤياها كه به وسيله شاگردان و نزديكان ارادتمند اما نقاد مجلسى پس از درگذشت وى نقل مى‏شود، مى‏توان تأييدى بر توجيه پذيرش مقام به خاطر خدمت به مردم يافت. اما همين رؤياها اگر صادق باشند حاكى از اين‏اند كه ستايش صاحبمنصبان، در جهان ديگر عيب شمرده مى‏شود، و اگر صادق نباشند بازگوى اين حقيقت‏اند كه در اين جهان، عالمان دين آن را عيب مى‏دانند.

39. فعاليتهاى اجتماعى مجلسى

معاصران و شاگردان مجلسى درباره وى گفته‏اند كه امور زندگى و نيازهاى دنيويش را در نهايت نظم و ترتيب رسيدگى مى‏كرد. بارها به زيارت خانه خدا و زيارتگاههاى عراق نايل شد. امام جمعه و جماعت بود. خطبه‏هاى نماز جمعه را مى‏نوشت و مى‏خواند. مجالس وعظ و نصيحت و مراسم شبهاى احيا را به گونه‏اى پرشور و تأثيرگذار برپا مى‏داشت. به امر به معروف و نهى از منكر مى‏پرداخت. در بخشندگى و سخاوت نسبت به كسانى كه به وى روى مى‏آوردند، دستِ بازى داشت.
زمانى كه به مقام شيخ‏الاسلامى اصفهان و توابع آن منصوب شد، انتظام امور شرعى، ترويج دين و رسيدگى به امور شيعيان به وى محول گشت. در اين حال به تنهايى همه نزاعها و دعاوى را رسيدگى مى‏كرد، مسائل شرعى را پاسخ مى‏گفت، نيازهاى مؤمنان را برمى‏آورد، به مؤمنان يارى مى‏رساند، ظلم و ستم ستمگران و اشرار را از آنها برطرف مى‏ساخت و شكايت ستمديدگان را به گوش رؤسا و دست‏اندركاران مى‏رساند تا به نجات آنان بينجامد. با همه اين مسئوليتها از نمازگزاردن بر مردگان، رفتن به ميهمانى مردم، عيادت بيماران و اجراى مراسم دينى روى برنمى‏تافت. از اين رو كه دعوت همگان را مى‏پذيرفت، شخصى مسئول بود كه اسامى ميزبانان را بنويسد و پس از نماز عشا به وى يادآورى كند كه امشب ميهمان كيست. در ترويج تشيع فعال بود. اشتياقى بسيار به تدريس داشت و از محضر وى فضلايى بسيار بهره بردند. شمار شاگردانش را تا هزار برشمرده‏اند. گفته‏اند كه كشور شاه سلطانحسين به تدبير او انتظام يافت و با مرگ وى از هم پاشيد. شبها را نيز به تأليف كتاب فارسى براى عموم مردم مى‏پرداخت تا بر آگاهى آنان بيفزايد.
مجلسى 8 سال از پايان سلطنت 29 ساله شاه سليمان و 4 سال از آغاز سلطنت 29 ساله شاه سلطانحسين را شيخ‏الاسلام بود. در دوران شيخ‏الاسلامى او صوفيه - كه از اركان تأسيس سلطنت صفوى بودند - تا آن حد از چشم دربار افتادند كه شاه سلطانحسين در مراسم تاجگذارى خود اجازه نداد كسى از صوفيان به رسم معمول، شمشير سلطنت را بر كمر او ببندد و در عوض، انجام آن را از شيخ‏الاسلام - يعنى مجلسى - خواست. سپس از او پرسيد كه در ازاى اين خدمت چه انتظارى دارد.
مجلسى هم از شاه درخواست كرد كه باده‏نوشى، جنگ طوايف و دستجات، و نيز كبوتربازى را با صدور فرمانى ممنوع سازد. شاه نيز اين درخواست را پذيرفت و بيدرنگ فرمان لازم را صادر كرد.
در همين جا اشاره كنيم كه شخصيت اين شاه سلطانحسين كه در چهار ساله آخر عمر مجلسى او را به شيخ‏الاسلامى نهاد و خود نيز عبادت و ديندارى پيشه كرد غير از آن شاه سلطانحسين است كه پس از درگذشت مجلسى به فسادش آلودند و تا 25 سال بعد، از او فاسدترين و ضعيفترين سلطان صفوى ساختند.
بارى؛ حكومت اسلام به گناهان فردى و شخصى مردم كارى ندارد و به اين خاطر كسى حق ندارد پا به درون خانه مسلمانان بگذارد و به كشف اين‏گونه جرايم بپردازد. اما روشن است كه وجود مراكزى علنى براى باده‏نوشى و رفت‏وآمد انسانهاى مست در خيابان تا چه حد مى‏تواند آزادى و امنيت مردم را به خطر اندازد و جنايتها و فسادهايى را به بار آورد. زيان باده‏نوشى شاهان و صاحبمنصبان مجرى يا تصميم‏گير براى جان و مال مردم نيز بر كسى پوشيده نيست.
جنگ طوايف و دستجات از اوايل دوران صفوى رواج داشت و براى برخى شاهان - مانند شاه عباس صفوى - اين كار نوعى تفريح به حساب مى‏آمد. شاه يا از اختلافهاى طبيعى و فرقه‏اى مردم شهرها و نواحى مختلف كشور بهره مى‏گرفت و يا خود، مردم برخى شهرها را به دو گروه مخالف تقسيم مى‏كرد. اين اختلافها گاه به طور طبيعى به ستيز و زد و خورد مى‏انجاميد و گاه نيز شاه براى تفريح و خوشگذرانى دو دسته مخالف را حاضر مى‏كرد تا در حضور او با سنگ و شمشير و چوب و مشت و لگد به زد و خورد بپردازند. اين كار نه تنها غيرانسانى بلكه به ويژه غيراسلامى است.
مسلمانان بايد حرمت هم را داشته باشند و از هتك حرمت يكديگر خوددارى كنند. در اختلافات نيز بايد تا جايى كه ممكن است ميان ايشان صلح و اصلاح برقرار كرد. بنابراين فتنه‏انگيزى و جنگ افروزى ميان مسلمانان و تماشاى زد و خورد آنان از گناهان بزرگ است.
اما كبوتربازى، در اسلام از كارهاى ممنوع شمرده مى‏شود. يكى از علل اجتماعى منع اين سرگرمى بيفايده اين است كه كبوتربازان بر بامها پرسه مى‏زدند و اين امر آزادىِ رفت‏وآمد و پوشش انسانها را در درون منزل و حياط خانه با مشكل مواجه مى‏كرد. به هر حال مسلمانان در درون خانه خود آزادند كه هرگونه مى‏خواهند زندگى كنند (تا جايى كه مانع آزادى ديگران نشوند) و كسى حق ندارد به هيچ عنوان اين آزادى و آسايش را سلب كند يا از درون خانه‏ها آگاهى يابد يا بدون اجازه كسى به خانه او مشرف شود و سربكشد. حتى شايد مسلمانى در خانه خود گناهى پنهان كند. آگاهى از اين گناه ممكن است مايه هتك حرمت او شود. و ديگر دلايل فردى و اجتماعى كه براى حرمت كبوتربازى بر مى‏توان شمرد.
همه اينها نشان مى‏دهد كه مجلسى تا چه اندازه به جامعه خويش مى‏انديشيده، براى مردم حرمت قائل بوده، از جريانها و حساسيتهاى زمان خود آگاهى داشته و از فرصت احترام خويش در نزد شاه بهره‏هاى مذهبى و مردمى مى‏گرفته است.

40. دردمندى مجلسى

مجلسى بيگمان از كسانى است كه درد دين و دغدغه اصلاح و ترويج مذهب و آگاهسازى مردم داشته است. كثرت تأليفهاى وى به زبان فارسى نگارشگر اين است كه او مريدان ناآگاه نمى‏خواهد؛ به القابى همانند آخوند، ملا و استاد در ميان عالمان دلخوش نيست؛ تنها به كثرت شاگردان و بسيارى تأليف نمى‏انديشد و در پى آن نيست كه فقط گليم خود را از آب بكشد بلكه سعى بر آن دارد كه غريقى را نجات دهد. او در نوشته‏هاى خويش گاه با خواننده درد دل مى‏كند و يا مانند برادرى مهربان و دلسوز به راهنمايى او مى‏پردازد.
مخاطب مجلسى در آثار فارسى، مردم عادى‏اند. علاقه وى به اين مردم، بجز در وظايف وعظ و خطابه و منبر، در نوشته‏هاى فارسى او نمايان است. او از اين رنج مى‏برد كه اين مردم از سرچشمه معارف به‏دور مانند و دين را با واسطه اين واعظ، آن منبرى، آن روضه‏خوان، اين نوحه سرا يا آن صوفى و درويش دريافت كنند و به دينى آميخته حق و باطل بگروند.
دغدغه و دردمندى مجلسى آن‏گاه نمايانتر مى‏شود كه بدانيم او بيشترين و مهمترين كتابهاى فارسى خود را در زمان كثرت اشتغال علمى و اجتماعى نوشته و از اوقات فراغت خويش در شبهايى پس از روزهاى پركار و پرتلاش مايه گذاشته است.

41. فروتنى مجلسى

فروتنى مجلسى را نمى‏توان انكار كرد. او خود را در بسيارى از آثارش خاك راه اهل ايمان، تراب اقدام مؤمنين، خادم طلبه علوم ائمه طاهرين، حقير، فقير، خاكسار، ذره بيمقدار، تبه روزگار، عديم‏الاستطاعه، بى‏بضاعت، داراى استعداد ناقص، غريق بحر خطايا و گناهان و پامال نفس و هوا و شيطان مى‏نامد و از برادران ايمانى درخواست مى‏كند كه او را در حيات و ممات از دعاى خير و طلب مغفرت فراموش نكنند.
سلوك او با مردم در رفع مشكلاتشان، عيادت بيمارانشان، نماز بر مردگانشان، شركت در مجالسشان، پذيرش مهمانيشان و نشست و برخاست با آنها در شاديها و غمهايشان نشان مى‏دهد كه آنچه نوشته است از سر تكلف و تعارف نيست.
مجلسى درباره ميزان دقت خويش در نگارش كتابهايش نيز تواضع به كار برده است با اين‏كه وى را يكى از شارحان دقيق و اهل تحقيق حديث مى‏شناسند.
گويند روزى در مجلس وى بحثى درباره كثرت آثار علامه حلى به ميان مى‏آيد و اهل مجلس را به تعجب وامى‏دارد. يكى در اين ميان اظهار مى‏دارد: مصنفات سرور ما {ـ مجلسى ـ} كمتر از تصنيفات علامه حلى نيست. در اين هنگام مجلسى مى‏گويد: مكتوبات من كه همه از سنخ گردآورى است كجا و مكتوبات علامه حلى كه همه تحقيقات و مطالب علمى و نظرى است كجا!
شاگردان مجلسى از وى با احترام ارادت قلبى ياد مى‏كنند و از خوشرفتارى او با شاگردان و احترام وى به آنان سخن مى‏گويند. برخى نيز براى او نسبت به خويش حق پدرى و ترتيب و ارشاد و هدايت قائل‏اند.

42. طنزپردازى و شوخ‏طبعى مجلسى

سيد نعمت‏الله جزايرى شاگرد مشهور مجلسى مى‏نويسد: استادم صاحب كتاب بحارالانوار... در وقت تأليف بحارالانوار به خاطر برخى مصالح تصنيف، حضورم را لازم مى‏دانست. وى با من چندان مزاح مى‏كرد و لطيفه مى‏گفت و مى‏خنديد كه از مطالعه خسته نمى‏شدم. با اين وصف وقتى مى‏خواستم بر وى وارد شوم لحظه‏اى در پشت در مى‏ايستادم و خود را مهياى رفتن به نزد او مى‏كردم. در آن هنگام قلبم از شدت هيجان ناشى از مهابت، بزرگوارى و بزرگداشت او ضربان داشت.
مدتى صبر مى‏كردم كه آرام‏گيرم و آن‏گاه به نزد او بروم.
1
نقل كرده‏اند كه ملا خليل قزوينى از دانشمندان بنام معاصر مجلسى قائل به حرمت دخانيات بود و در اين‏باره اصرار داشت. وى در اين‏باره رساله‏اى نوشت و سعى كرد كه اين حرمت را به گونه‏اى به اثبات برساند كه جاى بحث و گفت‏وگو و اشكال و ايراد براى كسى باقى نماند. سپس نگارش آن را به كاتبى خوشخط سپرد و براى آن جلدى ظريف در نظر گرفت و سپس آن را در پارچه‏اى مرغوب پيچيد و براى مجلسى به اصفهان فرستاد چون شنيده بود كه وى به قليان علاقه‏مند است.
مجلسى پس از مطالعه كتاب، به عنوان تشكر از زحمت مؤلف، روكش پارچه‏اى را پر از تنباكو كرد و براى وى فرستاد.2

43. مجلسى عارف

مخالفت قلمى مجلسى با عرفان غيراصيل، عارف‏نمايان و تصوف صفوى مايه آن شده است كه كمتر، از مجلسى به عنوان يك عارف سخن به ميان آيد.
در توصيفهاى ستايشگونه عالمان از مجلسى، گاه به تعبيراتى برمى‏خوريم حاكى از اين‏كه معاصران و شاگردان و سپس عالمان بعدى، او را در عرفان صاحب منزلت مى‏دانسته‏اند.
معاصران مجلسى به ويژه شاگردانى كه سالها با او بوده‏اند از كرامت، استجابت دعا، حسن‏نيت، اخلاص و صفاى باطن او سخن گفته‏اند.
از نثر عارفانه مجلسى آن‏گاه كه از مباحث اساسى توحيد، نبوت، انسان كامل و صفات جلال و جمال سخن به ميان مى‏آيد، عشق و زيبايى و شور و شوق و جذبه مى‏بارد.
پيش از اين نيز در بخش مربوط به زندگى ملا محمدتقى مجلسى گفتيم كه اين پدر و پسر مدتى نيز به رياضت و چله‏نشينى گذرانده و از اين راه خواسته‏اند تا صفاى باطن بيابند اما پس از زمانى، رياضتها و عبادتهاى نامستند به شرع را وانهاده‏اند.
به هر حال، اگر نخستين ويژگى يك عارف را در جنبه نظرى، اين بدانيم كه آگاهى لازم و كافى از عقايد حق و رهنمودهاى سفيران الهى براى تقرب به خداوند داشته باشد، مجلسى را از ديدگاه نظرى بايد در زمره آگاهترين عارفان قرار دهيم. در جنبه عملى نيز ويژگيهايى اخلاقى و باطنى كه براى او برشمرديم، پرورش در دامان پدرى عارف و داراى كشف و شهود و كرامات، پا نهادن در راه اجراى مناسك و آيينهاى مذهبى، دست زدن به مهمترين و اصيلترين آثار تأليفى در علوم الهى و فعاليتهاى دينى و اجتماعى در راه خدمت به خلق، خواه‏وناخواه مى‏تواند هر انسانى با اين ويژگيها را به مراتبى قابل توجه از كسب صفات خدايى و تخلق به اخلاق الهى و در نتيجه نزديكى به ذات مقدس حق برساند.

1-   على دوانى، مفاخر اسلام، ج 8: علامه مجلسى، بزرگمرد علم و دين، ص 389.
2-   همان، ص 287.

 

next page back page

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شیطان کیست /؟
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394

 

next page

fehrest page

مقدمه  
پس از آن كه كتاب (شاهدان صادق ) را نوشتم و نسخه خطى آن را به دوستان و آشنايان و فضلا دادم كه مطالعه كنند، آنان نظر دادند كه اگر كتابى نوشته شود كه جنبه داستانى آن بيش تر باشد، براى خوانندگان جذاب تر خواهد بود. بنده با تاءملى كه داشتم دريافتم كه اين پيشنهاد درست است . مخصوصا زمانى كه هشت سال جنگ را پشت سر گذاشته ايم . ويرانى و كشت و كشتار، بوى خون و باروت ، مجروح و معلول و شهيد همه جا را فرا گرفته است . در زمانى كه افكار خسته ، بدن ها كوفته ، چشم ها در اثر اندوه جبهه و انتظار فرزندان و بستگان كم رونق شده ، گوش ها در اثر شنيدن صداى توپ و تانك و گلوله و خمپاره و انفجار بمب و موشك و راكت ، در وقت و بى وقت ، در سر شب و نيمه هاى آن ، در اول صبح و موقع سحر، در شب عيد، در ماه مبارك رمضان ، در شهر و روستا، پر از صداهاى وحشت ناك شده .
زمانى كه خانه هاى محرومان ، مغازه ها و بازار، مؤ سسه و تجارت خانه ، بهدارى و بيمارستان ، دبستان و دانشگاه ، تلمبه خانه و راه آهن و ويران و به آتش كشيده شده .
در زمانى كه به فرموده امام امت ، خمينى كبير و رهبر بزرگ انقلاب ، اين سلاله نبوت : شيطان بزرگ آمريكا، شرق و غرب ، شياطين بزرگ و كوچك ، هم پيمانان آنان ، سردم داران شرك و كفر، سران مرتجع منطقه ، منافقان كور دل و از خدا بى خبر، همه عليه اسلام و مسلمين كمر بسته و دشمنان ديروز، دوستان و متحدان امروز شده اند؛ در يك چنين روزگارى به كفر افتادم كتابى را بنويسم كه هم جنبه داستانى داشته و هم سازنده باشد. اين بود كه (موضوع شيطان شناسى ) را برگزيدم . به عقيده من ايمان دو جزء دارد. يكى خداشناسى و ديگرى شيطان شناسى ، اگر بخواهيم به درستى خداشناس و يكتاپرست باشيم چاره اى نيست جز شناخت ضد خدا.
روايتى كه فرمود: (تعرف الاشياء باضدادها) بدين معنا است كه هر چيزى را بايد با ضد آن شناخت ؛ يعنى تا ضد نباشد چيزى به خوبى شناخته نمى شود؛ مانند شب كه ضد روز، ظلمت ضد روشنايى ، فقر و گرسنگى و بى چيزى ضد غنا و سيرى و ثروت ، مريضى ضد سلامت ، ناامنى و هرج و مرج ضد امنيت ، سرما ضد گرما، جهالت و نادانى ضد علم و دانايى ، بى عقلى ضد عقل است : كه اگر اين اضداد نباشند ارزش روز، روشنايى ، ثروت ، سلامت ، علم و عقل درست به دست نمى آيد.
از همين رو خداشناسى انسان ، كامل نمى شود مرگ اين كه انسان ، شيطان شناس هم باشد. هر چه انسان شيطان شناسى اش بيشتر باشد، مكر و خدعه هاى شيطان ، قسم دروغ خوردن ، وسوسه ها، فتنه ها، حيله ها، وعده هاى دروغ دادن ، دل سوزى بى جا و هزاران هزار نيرنگ شيطان را مى شناسد و ديگر دنبال او نيم رود و گول وسوسه هاى زودگذر او را نمى خورد و مى داند كه دشمن هر كه باشد، دشمن است . دشمن نااميد از همه چيز، و رانده شده اى مانند شيطان هيچ وقت به راه نمى آيد و آشتى نيم كند، وقتى شخص دنبال او نرفت خواه ناخواه دنبال خدا خواهد رفت . پس ‍ نيمى از خداشناسى ، شيطان شناسى است . كوتاه سخن اين كه ، نوشتار پيش ‍ روى شما مربوط به شيطان و شيطان صفتان مى باشد. اميد كه خوانندگان عزيز و محترم او را به خوبى بشناسند تا در نتيجه ، خدا را بهتر بشناسند.
تعريف شيطان  

از قديم الايام ، افسانه شيطان ، همواره انسانها را در دنيايى از وحشت و ابهام فرو برده بود و هم چنان ادامه دارد.
مى گويند: بچه هاى بازى گوش و نافرمان و زيرك شيطان اند، افراد منحرف را شيطان اغوا كرده ، هر كار بد فرجامى از وسوسه هاى شيطان است و در هر كار بدشگونى شيطان دست دارد.
مى گويند: شيطان در همه جا هست ، اعوان و انصارش در همه جا وجود دارند، او با همه مردم كار دارد، در برابر همه قد علم مى كند، هر انسانى را به بهانه اى فريب مى دهد و دام هاى گوناگون در اختيار دارد.
شيطان در ذهن بچه ها عامل وحشت و ترس و وسيله اى براى رام كردن و ترسانيدن آنان است . قصه نويسان ، براى سرگرمى كودكان از شيطان يك موجود خيالى ساخته و از نخستين سال هاى زندگى ، يك شبح وحشتناك و يك قدرت اسرارآميز در ذهنشان مى آفرينند.
مى گويند: براى بزرگ سالان ، شيطان عامل فريب و گناه است ، انسان را به معصيت وا مى دارد، تمايلات نفسانى را بيدار مى كند، موجب سقوط و لغزش انسان مى شود، خواسته ها نامشروع را پديد مى آورد، باعث تجاوز و تعدى مى گردد، شهوات ويران گر را تحريك مى كند، خشم و غضب را شعله ور مى سازد، مصيبت و رنج مى آفريند، آدمى را به تباهى و فساد مى كشاند، لجاجت و خودسرى را رونق مى دهد.
و نيز: تمامى اين صفات از شيطان و كار او است ، انسان از روى ندامت با فريادى بلند مى گويد: نفرين بر شيطان ، لعنت خدا و ملائكه بر او باد، اين شيوه از زمان حضرت آدم عليه السلام معمول بوده كه شيطان را مسئول هر كارى و عصيانى مى دانسته اند.
در تعريف او گفته اند: شيطان ، قدرتى است نابكار و بسيار بدكردار، نيرو و روحى است پليد و سركش و طغيان گر؛ حقيقت مطلب اين است كه شيطان ، اسم خاص نيست تا بر موجودى معين و مشخص دلالت كند و وجود مستقلى ندارد، اسمى است بى نشان ؛ مانند سيمرغ كه وجود خارجى ندارد و هيچ نام و نشانى براى او نيست ، اغلب جاها كه نام شيطان برده مى شود مراد همان ابليس است كه از دستورهاى خداوند سرپيچى و تكبر كرد.
شيطان و طرف دارانش در طول تاريخ در مقابل نيكان و نيك سيرتان قرار داشته اند و خواهند داشت ، مثنوى در پى اين معنا بوده كه گفت :

دو علم بر ساخت اسپيد و سياه
آن يكى آدم ديگر ابليس راه
در ميان آن دو لشگر گاه رفت
چالش و پيكار آنچه رفت رفت
هم چنان دور دوم هابيل شد
ضد نور پاك او قابيل شد
هم چنان اين دو علم از عدل و جور
تا به نمرود آمد اندر دور دور
ضد ابراهيم گشت و خصم او
و آن دو لشكر كين گزار و جنگجو
چون درازى جنگ آمد ناخوشش
فيصل آن هر دو آمد آتشش
پس حكم كرد آتشى را ونكر
تا شود حل مشكل آن دو نفر
دور دور و قرن قرن اين فريق
تا به فرعون و به موساى شفيق
سال ها اندر ميانشان حرب بود
چون زحد رفت و ملولى مى فزود
آب دريا را حكم سازيد حق
تا كه ماند كى برد زين دو سبق
هم چنان تا دور و طور مصطفى
با ابوجهل آن سپهدار جفا
هم نكر سازيد از قوم ثمود
صيحه اى كه جانشان را در ربود
هم نكر سازيد بهر قوم عاد
زود خيز تيز رو يعنى كه باد
هم نكر سازيد بر قارون زكين
در حليمى اين زمين پوشيد كين
تا حليمى زمين شد جمله قهر
برد قارون را و گنجش را به قعر(1)
كلمه شيطان در قرآن هفتاد بار به صورت مفرد و هيجده بار به صورت جمع به كار رفته است كه روى هم 88 مرتبه مى شود.

شيطان اولين كسى كه ..... 

شيطان : نخستين كسى بود كه بعضى كارها را مرتكب شد و پيش از او كسى آنها را انجام نداده بود. و آنها از اين قراراند:
- اولين كسى كه قياس نمود و خود را از حضرت آدم عليه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاك در حالى كه آتش از خاك بالاتر است .(2)
- اولين كسى كه در پيشگاه با عظمت الهى تكبر نمود و به دستور خالق خود عمل نكرد.(3)
- اولين كسى كه كه معصيت و نافرمانى خدا را كرد و آشكارا با او مخالفت نمود.
- اولين كسى كه به دروغ گفت : خدا گفته از اين درخت نخوريد، چون درخت جاويد است و اگر كسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شريك مى شود.(4)
- اولين كسى كه كه قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصيحت مى كنم .(5)
- اولين كسى كه نماز خواند و يك ركعت آن چهار هزار سال طول كشيد.(6)
- اولين كسى كه منبر رفت و براى ملائكه سخنرانى و صحبت كرد.
- اولين كسى كه كه به خدا مشرك شد.
- اولين كسى كه كه غنا و آواز خواند، همان زمانى كه آدم عليه السلام از درخت نهى شده خورد.(7)
- اولين كسى كه از خوشحالى سرود خواند و آن هنگامى بود كه آدم به زمين آمد.
- اولين كسى كه نوحه خواند و گريست ؛ چون او را به زمين فرستادند، به ياد بهشت و نعمتهاى آن نوحه و گريه كرد.
- اولين كسى كه لواط كرد(8) چون زمانى كه به ميان قوم لوط آمد خود را در اختيار آنان قرار داد تا با او لواط كنند.
- اولين كسى كه دستور ساختن منجنيق را داد تا حضرت ابراهيم عليه السلام را با آن در آتش اندازند.
- اولين كسى كه دستور ساختن حمام را در زمان حضرت سيلمان عليه السلام داد تا نظافت كنند.
- اولين كسى كه ساختن نوره را در زمان حضرت سليمان داد، براى اين كه موهاى اضافى پاى بلقيس پادشاه سبا را از زمين ببرند.(9)
- اولين كسى كه دستور ساختن شيشه را داد تا حضرت سليمان عليه السلام آن را روى خندق گذارد و بلقيس را آزمايش كند.(10)
- اولين كسى كه دستور ساختن صابون را داد تا مردم بدن و لباس خود را بشويند.
- اولين كسى كه دستور ساختن آسياب را داد تا مردم گندم هاى خود را آرد كنند.
- اولين كسى كه با ابوبكر بيعت كرد تا مردم را منحرف كند و از مسير حق برگرداند.(11)
- اولين كسى كه خدا را در آسمان ها پرستيد.
- اولين كسى كه عبادت و بندگى او، فرشتگان را به تعجب در آورد!
- اولين كسى كه به خداى خود اعتراض كرد.
- اولين كسى كه شبيه شدن به ديگران را مطرح و مردم را به آن تشويق كرد.(12)
- اولين كسى كه كه سحر و جادو كرد و آن دو را به مردم ياد داد.(13)
- اولين كسى كه ساز درست كرد و خود، آن را نواخت .
- اولين كسى كه براى زيبايى ، زلف گذاشت .(14)
- اولين كسى كه براى مخالفت با پيامبران ريش خود را تراشيد.
- اولين كسى كه براى مست شدن مردم ، شراب درست كرد.
- اولين كسى كه ساختن آلات لهو و لعب و موسيقى را به قابيل آموخت .
- اولين كسى كه وقتى وارد جهنم مى شود، خطبه مى خواند.
- اولين كسى كه مكر و حيله و خدعه نمود.
- اولين كسى كه نقاشى كرد و چهره كشيد.(15)
- اولين كسى كه آتش حسدش شعله ور شد.(16)
- اولين كسى كه به ناحق مخاصمه و جدال كرد.
- اولين كسى كه خداى تعالى به او لعنت نمود(17) و از ناراحتى فرياد كشيد.
- اولين كسى كه به خدا كفر ورزيد.(18)
- اولين كسى كه گريه دروغى نمود.(19)
- اولين كسى كه عبادت و خلقت خود را ستود.
- اولين كسى كه صورت هاى مجسمه و بت را ساخت .(20)
- اولين كسى كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل او را لعنت كردند.
- اولين كسى كه از ترس ملائكه فرار كرد و خود را مخفى نمود.
- اولين كسى كه دستور مساحقه داد. امام باقر عليه السلام فرمود: (وقتى خواسته ابليس در قوم لوط عملى شد، خود را به صورت زن در آورد و سراغ زنان آمد و گفت : آيا مردان شما با هم لواط مى كنند؟ در جواب گفتند: آرى . دستور داد شما نيز با هم مساحقه كنيد).(21)


معنى شيطان  

شيطان دو معنى دارد: يكى اصطلاحى ، و آن همان معنايى است كه بر سر زبان مردم است . وقتى كلمه شيطان گفته مى شود، ذهن مردم متوجه آن ملعونى مى شود كه رو در روى خدا ايستاد و نافرمانى كرد و در برابر آدم عليه السلام سجده نكرد.
ديگرى معنى لغوى آن است ، شيطان از (شطش ) و (شاطن ) گرفته شده و هر دو به معنى پليد، خبيث ، پست و موجودى سركش ، متمرد و نافرمان به كار برده مى شود. به عبارت ديگر، به هر چيز مرموز، موذى و آزار دهنده گفته مى شود. هم چنين به معنى منحرف و منحرف كنند، ياغى و طاغى ، شرير و شرارت كننده ، دور بودن و دور شدن از حق و حقيقت ، دور شدن از رحمت و مغفرت الهى ، بدخوى و سخت دل ، بدجنس و بد ذات و ناپاك ، هلاك شده و هلاك شونده آمده است . اين معانى و صفات در انسان باشد يا در جن ، در چهار پايان باشد يا وحوش ، خزندگان و غيره همه اين ها از معانى و مصاديق شيطان است .
و فرد شاخص آن ، همان معنا و مفهوم اصطلاحى آن است كه در ميان مردم معروف و مشهور است و آن ابليس و لشگريان و اعوان و انصار و ياوران او است . همان كسى كه باعث بدبختى خود و آدم عليه السلام ، باعث بيرون شدن خود و آدم عليه السلام از بهشت شد.


به ميكرب هم شيطان مى گويند 

روايات فراوانى داريم كه به موجودات ريز و زيان بخش (ميكرب ها) هم شيطان گفته مى شود. از آن دسته است :
1. امير المومنين عليه السلام فرمودند: از قسمت سوراخ شده و طرف دست گيره و قسمت شكسته كوزه و ظروف ديگر آب نخوريد؛ زيرا شيطان روى دست گيره و قسمت سوراخ شده ظروف لانه مى كند.(22)
2. نيز از امام صادق عليه السلام نقل شده كه ايشان فرمودند: از طرف دست گيره و قسمت شكسته كوزه آب نخوريد كه شيطان هم از آن جا آب مى آشامد.(23)
3. از قول پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى خوانيم كه فرمودند: موهاى شارب (سبيل ) خود را بلند مگذاريد؛ زيرا شيطان ، آن را جاى امن براى زندگى خويش قرار مى دهد، و در آن جا مخفى و پنهان مى گردد.(24)
بعضى ها (سبيل )هاى خود را كوتاه نمى كنند، به طورى كه وقت غذا خوردن و آشاميدن آب ، با غذا تماس پيدا مى كنند و آلوده مى گردند و در اثر نفى كشيدن هم ، موها مرطوب شده و جاى مناسبى براى رشد ميكربها مى شوند؛ آن گاه هنگام غذا خوردن ميكروب همراه غذا بلعيده شده و مرض هايى ايجاد مى كنند.
4. نيز فرمودند: دستمال آلوده به گوشت را در خانه نگذاريد كه جايگاه شيطان است .(25) و همين ميكرب ها بودند كه حضرت ايوب عليه السلام را احاطه كرده و او را به فزع آوردند به طورى كه با خدا مناجات كرد و گفت : خدايا! شيطان با بدن من تماس گرفته و مرا عذاب مى دهد.(26) مى توان گفت شيطان در روايات فوق و قول ايوب عليه السلام همان ميكرب است .


خلقت شيطان  

خداوند سه گونه موجود عاقل و با شعور آفريده : يك نوع در آسمان ها هستند كه همان فرشتگان اند و از نور به وجود آمده اند كه شهوت جنسى و خور و خواب و شهوات ديگر ندارند؛ گناه از آنان سر نمى زند، تسليم محض ‍ پروردگار مى باشند و يك لحظه نافرمانى او را نمى كنند، خلقت آنها جلوتر از جن و انس بوده .
نوع ديگر؛ انسان است كه خداوند متعال او را با دو دست قدرت خود پديد آورد و ملائكه بر او سجده كردند و استاد آنان شد، هم عقل و هم شهوت در وجودش گذاشت ، و از خاك و آب به وجود آمده است .(27)
نوع سوم ؛ نژاد جن است كه خداوند ايشان را از آتش بى دود(و باد) پديد آورد، و مثل انسان عقل و شهوت به آنها داده شده است . خلقت جن قبل از خلقت آدم و هم زمان با خلقت نسانس بوده است . خداوند درباره خلقت آنان چنين فرموده :
والجان خلقناه من قبل من نار السموم
(ما طايفه جن را قبل از انسان از آتش گرم و سوزان - و شعله ور بدون دود - آفريديم ).(28)
همان طور كه خداوند، نخست آدم عليه السلام را خلق نمود و همسرش ‍ (حوا) را بعد از او از جنس خودش آفريد، پدر جن ها هم كه (مارج ) نام داشت از آتش و سپس همسرش (مارجه ) را نيز از او خلق نمود. (مارج و مارجه ) با هم ازدواج كردند (جان ) متولد شد و فرزندان (جان ) دو طايفه شدند، يك طايفه ، همان جن ها كه در ميان آنان ، هم مؤمن پيدا مى شود و هم كافر؛ طايفه دوم ؛ شياطين شدند كه پدر بزرگشان (ابليس ) مى باشد. ابليس يكى از فرزندان جان است .


نام ها و صفات شيطان  

براى شيطان اسامى و صفات متعددى ذكر شده و آنها از اين قرارند:
1. ابليس ؛ اين كلمه اى است مفرد و داراى دو جمع (اباليس و بالسه ) از ماده بلى و ابلاس گرفته شده . معناى آن نااميدى ، ماءيوس شدن از رحمت خدا؛ تحير و سرگردانى ، حزنى كه از شدت ياس پيدا مى شود؛ اندوه گين و سر در گريبان كردن ، آمده ابليس ، كلمه عربى و اسم خاص است و معروف شده براى همان كسى كه آدم را فريب داد و باعث بيرون شدن او و همسرش از بهشت گرديد. و الان با تمام قدرت ، خود و لشگريانش در كمين انسان هاى بى ايمان و سست عنصر، بلكه در كمين همه انسان ها بوده مگر بندگان مخلص ، كه از آنان ماءيوس است .(29)
ابليس ، موجودى است حقيقى و زنده ، با شعور، مكلف ، نامرئى و فريب كار؛ همان كه از امر خدا سرپيچى نمود و هم اكنون هم مردم را اغوا مى كند و بر انجام گناه و خلاف تشويق مى نمايد.
چهره ابليس ، چهره تكبر و عصيان ، نخوت و تمرد، خودخواهى و خود محورى و مظهر غرور و خود برتر بينى است .
لفظ ابليس ، به صورت مفرد، يازده بار در قرآن آمده كه جز دو مورد بقيه مربوط به خلقت آدم عليه السلام است . از جمله :
(همانا شما آدميان را بيافريديم و سپس شكل داديم و پس از آن به فرشتگان امر كرديم تا بر آدم سجده كنند، همه سجده كردند، جز ابليس ، كه از سجده كنندگان نبود.) (30)
(فرشتگان را فرمان داديم كه بر آدم سجده كنند، همه سجده كردند، جز ابليس ، كه سرپيچى و تكبر نمود و از كافران گرديد.)(31)
(چون فرمان سجده بر آدم رسيد، همگى اطاعت كردند جز ابليس ، كه از سجده بر آدم امتناع ورزيد. خداوند فرمود:اى ابليس ! چه شد تو را كه با ديگران بر آدم سجده نكردى .)(32)
(ابليس گمان باطل خود را به صورت صدق و حقيقت ، در نظر مردم جلوه داد تا جز گروه اندكى از اهل ايمان ، همه او را تصديق كردند و پيرو او شدند)(33)
(كافران و معبودان آنها (همگى ) به رو، در آتش جهنم در آيند و با تمام سپاه و لشگريان ابليس به دوزخ وارد گردند)؛ زيرا آنان پيروان او هستند.(34)
و نيز در نهج البلاغه يازده مرتبه كلمه ابليس آمده است :(35)

چه تلبيس ابليس منظور شد
ملائك پس سجده ماءمور شد
يكايك بدين سجده اقرار كرد
جز ابليس كز سجده انكار كرد
به خود گفت من ز آتشم او ز خاك
گر از سجده روى از تو تابم چه باك
تكبر به سويش چه آورد روى
بشد طوقى از لعنتش در گلوى
2. وسواس ؛ به معناى چيز وسوسه گر، وسوسه كننده ، كلامى كه در باطن انسان مى گذرد از درون خود انسان بجوشد يا شيطان و يا از كس ديگرى - كه از بيرون عامل آن شود وسواس گويند. وسواس در اصل صداى آهسته است كه از به هم خوردن زينت آلات بر مى خيزد و به هر صداى آهسته اى هم گفته مى شود. معناى ديگر آن افكار بد و نامطلوب و مضرى است كه به ذهن انسان خطور مى كند. يا با صداى آهسته به سوى چيزى دعوت كردن و مخفيانه در قلى كسى نفوذ نمودن هم وسوسه نام دارد. كلمه و ماده وسواس ‍ در قرآن پنج بار استعمال شده :
(من شر الوسواس الخناس ، الذى يوسوس فى صدور الناس ) (36)
(فوسوس لهما الشيطان ) (37)
(فوسوس اليه الشيطان ) (38)
(و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما يوسوس به نفسه ) (39)
3. خناس ؛ به معناى كنار رفتن ، عقب گردكردن و پنهان شدن است ؛ چون هنگامى كه انسان به ياد خدا بيفتد و نام او را ببرد، شيطان عقب گرد مى كند. پنهان و مخفى مى شود. اين واژه نيز به چند اعتبار معناى خاصى پيدا مى كند؛ مثلا رجوع كردن و برگشتن به اين اعتبار كه انسان وقتى از خدا غافل شد و او را فراموش كرد، شيطان براى وسوسه و اغوا نمودن بر مى گردد. پنهان كارى ، از اين رو كه انسان وجود وسوسه را كمتر حس مى كند، و همه جا هست ، با ظاهرى مى آيد و خود را در لعابى از حق ، در پوسته اى از راست در لباس عبادت و گمراهى در پوشش هدايت ، جلوه گر مى شود.
دشمنى دارى چنين در سر خويش
مانع عقل است و خصم جان و كيش
يك نفس حمله كند چون سوسمار
پس به سوراخى گريزد در فرار
در دل او سوراخ ‌ها دارد كنون
سر زهر سوراخ مى آرد برون
كه خدا آن ديو را خناس خواند
كو سر آن خار پشتك را بماند
مى نهان گردد سر آن خارپشت
دم به دم از بيم صياد درشت
تا چو فرصت يافت سر آرد برون
زين چنين مكرى شود مارش زبون (40)
4. رجيم ؛ به معناى سنگسار كردن ، سنگ زدن ؛ سنگ زده شده ؛ از روى گمان سخن گفتن ؛ رانده شده از خيرات و رحمت خدا و جمع فرشتگان آسمان ؛ زده شده با سنگ هاى شهابى است و وقتى مى خواهد به آسمان عروج كند ملائكه او را با سنگ هاى شهابى مى زنند و بر مى گردانند.
حضرت عبدالعظيم فرمود: از امام هادى عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: (رجيم ) يعنى رانده شده از مواضع خير، هيچ مؤمنى را به ياد نمى آورد مگر آن كه بر او لعن نمايد. در علم خدا گذشته است : هنگامى كه حضرت مهدى (عج ) قيام كند مؤمنى نيست مگر آن كه شيطان را سنگ مى زند.
از امام صادق عليه السلام مى پرسند: چرا شيطان (رجيم ) ناميده شده ؟ حضرت فرمود: براى آن كه او رجم و سنگسار مى شود. عرض كردند: آيا به سبب رجم و سنگسار، او از بين مى رود و يا اعضا و جوارحش شكسته و قطع مى شود؟ آن حضرت فرمودند: خير، بلكه از بين نمى رود؛ زيرا در علم خدا گذشته كه شيطان در زمان قيام حضرت قائم رجم و سنگسار مى شود.(41)
5. عزازيل ؛ اين كلمه لغت (عبرى ) است و به معنى عزيز شده ؛ كسى كه در ميان ملائكه عزيز و با احترام بوده ، كسى كه عزت و توانايى ظاهرى داشته باشد. شيطان را از اين دو عزازيل گفته اند كه در ميان ملائكه عزيز و با احترام و در عبادت خدا كوشا و سخت مقاوم بوده است .
تكبر عزازيل را خوار كرد
به زندان لعنت گرفتار كرد
و نيز عزازيل ، نام بزى است كه كفاره گناهان را بر او مى گذارند و در وادى باير و بى آب و علف رها مى كنند تا كفاره گناهان قوم را به جايى نامعلوم ببرد.(42)
6. حارث ؛ در حديث طولانى از امير المومنين عليه السلام نقل شده كه : از آن حضرت سؤال شد: اسم ابليس در ميان ملائكه آسمان چه بوده ؟ آن حضرت فرمود: حارث .(43) و نيز در حديث صافى از امام رضا عليه السلام نقل شده : نام او حارث بوده ولى ابليس ناميده شد، زيرا از رحمت خدا ماءيوس گرديد.
7. صاغر؛ يكى از صفات شيطان است . به معناى پست و ذليل ، ذليل بودن به واسطه رفتن عزت و حكومت و استقلال ، از بين رفتن حيثيت و مقام و حقير و زبون بودن و.....
بعد از آن كه شيطان انسان را سجده نكرد و در مقابل خدا تكبر نمود، خداوند خطاب به او كرد و فرمود:
فاخرج انك من الصاغرين .
(از بهشت خارج شو؛ زيرا تو از افراد ذليل و زبون و درمانده و پستى ).(44)
به خاطر سجده نكردن از مقام عزت و بلندى به زير افتادى و سرنگون شدى ، نه اين كه سود نبردى ، بلكه ضرر و زيان هم كردى .
8 و9. مذئوم و مدموره ؛(45) يعنى ذليلا نه و با خوارى رانده شده ؛ راندن به قهر و غلبه ؛ طرد كردن از رحمت ، معيوب شده ، ننگ عار و تمام اين ها درباره شيطان صادق است ، چون او را با خفت و خوارى و با قهر و غلبه از بهشت بيرون كردند.
10. مذموم ؛ سرزنش شده ؛ زيرا خداوند بعد از آن كه شيطان سجده نكرد او را سرزنش كرده و خطاب نمود: چرا سجده نكردى ؟ آيا كافر شدى يا از بلند مرتبه گان بودى ؟(46)
11. غوى ؛ يعنى راه هلاكت را در پيش گرفتن ؛ نوميدى از رحمت خدا؛ گمراه شدن و گمراه كردن ؛ كارى جاهلانه كه از اعتقاد نادرست و فاسد سرچشمه گرفته و جهل و نادانى كه ناشى از غفلت باشد؛ از مقصد بازماندن و به مقصد نرسيدن .
چون شيطان در آغاز خودش گمراه شد و بعدا حضرت آدم عليه السلام و اولاد او را گمراه نمود، و آن اعتقاد فاسد و نادرست خود را ظاهر كرد، از مقصد خودش باز ماند و از رحمت خدا نااميد شد.
12. عفريت ؛ يعنى قوى ، پرزور، زيرك ، گردش كش ، و خبيث ؛ اگر جن خبيث باشد همان را شيطان مى گويند و يا اگر با داشتن خباثت و شرارت نيروى زيادى هم داشته باشد عفريت ناميده مى شود. همان طور كه در داستان حضرت سليمان عليه السلام آمده ، وقتى كه حضرت فرمود: چه كسى تخت بلقيس را براى من مى آورد؟ عفريتى از جن گفت : من مى آورم ،(47) معلوم مى شود كه به اسم اعظم واقف بوده است ؛ زيرا مى خواست در يك مدت كمى تخت را كه صدها كيلومتر از آن جا دور بود بياورد.
13 و 14. مارد و مريد؛ كه معنى هر دو تقريبا يكى است و به معنى شيطان سركش و متمرد؛ ظالم و عصيان گر، بى شخصيت اعم از انسان و جن و شيطان ؛ عارى از خير و نيكى و بركت و فايده و (شيطان مارد و شيطانا مريدا) در قرآن به همين معنى آمده است .(48)
15. شيصبان ؛ مرحوم علامه مجلسى مى گويد: يكى از نامهاى شيطان شيصبان است و به بنى عباس هم بنوشيصبان مى گويند؛ زيرا شيطان در نطفه بعضى از آنها رسوخ كرده بود.(49)
16. ابومره 17. ابوخلاف ، 18. ابولبين ، 19.ابيض ؛ كه او مردم را به خشم مى آورد.
20. وهار؛ به خواب مؤمنان مى آيد و آنان را اذيت مى كند.(50)
21. ابولبينى ؛ يكى از دختران ابليس (لبينى ) است و لقبى براى ابليس ‍ است .
22 و 23. نائل ، و ابوالجان است .(51)

ازدواج شيطان  

راجع به ازدواج ابليس كه چه موقع بوده ، و با چه كسى ازدواج نموده و همسر او چگونه پيدا شده و دختر چه كسى است ؟ دو قول نقل شده :
مجمع البحرين در لغت شيطان مى نويسد: وقتى خداوند متعال ، اراده كرد كه براى ابليس همسر و نسلى قرار دهد غضب را بر وى مستولى ساخت و از غضب او تكه آتشى پيدا شد، از آن آتش براى او همسرى آفريد.(52)
در نقل ديگرى آمده : ابليس - كه اسم اولى او عزازيل است - از همان اوان جوانى ، در ميان قوم خود مشغول عبادت و بندگى خداوند بود تا بزرگ شد و موقع ازدواج او رسيد. وقتى تصميم به ازدواج گرفت ، با دختر (روحا) به اسم (لهبا) كه آن هم از طايفه جن بود، ازدواج نمود. بعد از آن كه ايشان با هم ازدواج كردند، فرزندان زيادى از آن ملعون به وجود آمد كه از شمارش ‍ به طورى كه زمين از آنها پر شد. همه آنها مشغول عبادت شدن و مدتى طولانى ، خدا را ستايش نمودند. در ميان ايشان عبادت و بندگى خود ابليس ‍ از همه آنان بيشتر بود. از همين جهت ، بعد از آن كه خداوند اختلاف و خون ريزى را در ميان طايفه جن و نسناس (طايفه اى به جاى انسان فعلى بودند) ديد، هر دو طايفه را هلاك كرد، و از ميان آن طايفه فقط ابليس را نگاه داشت . بعدا فرشتگان او را به آسمان بردند. آن ملعون هم ، در آسمان اول مدتى در ميان ملائكه ، خدا را عبادت كرد بعد به آسمان دوم و سوم تا آسمان هفتم پيش رفت و با ملائكه هر آسمان خدا را ستايش كرد تا وقتى كه خداوند آدم عليه السلام را خلق فرمود، و دستور سجده داد او هم سرپيچى كرد و رانده شد.(53)
پس زن و فرزندان او هم جزء هلاك شدگان هستند. او بدون زن و فرزند به آسمان رفته و آن جا هم كه احتياج به زن نداشت ، بعد از بيرون آمدن از بهشت هم ، زنى براى او به وجود نيامد.


چرا خداوند شيطان را آفريد؟ 

بسيارى مى پرسند: با اين كه خداوند مى دانست او سرچشمه همه وسوسه ها و گمراهى ها و فريب كارى ها مى شود و همه بدبختى هاى انسان از او خواهد بود، آن هم موجودى هوشيار، زرنگ ، كينه توز، پرفريب و مصمم . چرا او را آفريد؟ اگر خدا انسان را براى تكامل و رسيدن به سعادت ، از طريق بندگى خود آفريده ، وجود شيطان كه يك موجود ويران گر و ضد تكامل است چه دليلى مى تواند داشته باشد؟
در پاسخ مى توان گفت : اولا، خداوند شيطان را از آغاز آفرينش انسان نيافريد، چون خلقت او از اول پاك و بى عيب بود و به همين دليل ساليان درازى در ميان صف فرشتگان مقرب خدا جاى گرفته بود. اگر چه از نظر خلقت و آفرينش جزء آنان نبود، ولى بعدا با سوء استفاده از آزادى ، بنا را بر طغيان و سركشى گذاشت و رانده درگاه خداوند و فرشتگان گرديد و لقب شيطان گرفت .
ثانيا؛ اگر اندكى فكر كنيم خواهيم دانست كه وجود شيطان ، اين دشمن خطرناك نيز كمكى است به پيشرفت و تكامل انسان ها و براى آن كسانى كه ايمان دارند و مى خواهند راه حق را بپيمايند وجود او مضر و زيان آور نيست ، بلكه پيشرفت و تكامل آنان است .
راه دور نرويم هميشه نيروهاى مقاوم در برابر دشمنان سرسخت ، جان مى گيرند و سير تكاملى خود را مى پيمايند، وجود يك دشمن قوى در مقابل انسان باعث پرورش و ورزيدگى او مى گردد. هم چنين هميشه در ميان تضادها بالندگى و رشد معنا پيدا مى كند، هيچ موجودى راه كمال را نمى پويد مگر اين كه در مقابل دشمن نيرومندى قرار گيرد.
به عبارت ديگر، انسان تا در برابر دشمن نيرومند و با قدرت قرار نگيرد هرگز نيرو و نبوغ خود را بروز نمى دهد و به كار نمى اندازد، همين وجود دشمن مايه جنبش هر چه بيشتر انسان و ترقى او خواهد بود. مثلا فرماندهان و سربازان ورزيده و نيرومند، كسانى هستند كه در جنگ هاى بزرگ ، با دشمنان سخت در گير بوده اند. سياست مداران با تجربه و پر قدرت ، آنهايى هستند كه در بحران هاى سخت سياسى با دشمنان نيرومند دست و پنجه نرم كرده اند.
قهرمانان بزرگ ، كسانى هستند كه با حريفان نام آور و سخت ، زور آزمايى كرده اند؛ بنابراين ، چه جاى تعجب كه بندگان بزرگ خدا با مبارزه مستمر و پى گير در برابر شيطان ، روز به روز قوى تر و نيرومندتر شوند. دانشمندان امروز در مورد فلسفه وجود ميكرب هاى مزاحم مى گويند: اگر آنها نبودند، سلول هاى بدن انسان در يك سستى و بى حالى فرو مى رفتند و احتمالا رشد و نمو انسان از 80 سانتى متر تجاوز نمى كرد و همگى به صورت آدم هايى كوتوله بودند و به اين ترتيب ، انسانهاى كنونى با مبارزه جسمانى با ميكرب هاى مزاحم ، نيرو و نمو بيشترى كسب كرده اند.
هم چنين است روح انسان در مبارزه با شيطان ، گر چه او در برابر اعمال خلاف و زشت خود مسئول است ، ولى وسوسه هاى او براى بندگان خدا و آنهايى كه مى خواهند در راه حق قدم بردارند ضرر و زيانى نخواهد داشت ، بلكه به طور غير مستقيم براى آنها ثمر بخش خواهد بود.


چرا شيطان را مهلت داد؟ 

سئوال ديگرى پيش مى آيد و آن چنين است : بعد از اين كه شيطان خلق شد و نافرمانى خدا را نمود، در مقابل عظمت ، بزرگى و شوكت او تكبر ورزيد، از ميان ملائكه ، بهشت و نعمت هاى آن رانده شد. چرا خداوند به او مهلت داد؟ چرا در خواست او را درباره عمر طولانى و ادامه حيات او پذيرفت ؟ چرا فورا او را نابود نكرد كه اين گونه به جنايت و خيانت خود ادامه دهد و مردم را بيشتر به سوى بدبختى و شقاوت و جهنم و عذاب بكشاند؟
جواب اين كه : جهان جاى آزمون است ، و مى دانيم كه آزمايش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفان ها و بحران هاى خطرناك ، امكان پذير نيست . وجود نامبارك شيطان و حيات و زندگى او به عنوان يك دشمن و نقطه منفى براى تقويت پايه هاى دين باورى و نقاط مثبت ديگر، نه تنها ضرر نداشته و ندارد، بلكه مؤ ثر نيز خواهد بود.
قطع نظر از وجود شيطان ، در وجود خود ما، غريزه هاى ديگرى نيز هست كه انسان در همه زمينه ها، مى آزمايند تا در برابر نيروهاى عقلانى و روحانى قرار گيرد. به اين ترتيب ، در اين ميان روح انسان پروش مى يابد. مهلت شيطان و ادامه حيات او نيز تقويت اين تضاد است ، و تا او نباشد راه راست و مستقيم شناخته نخواهد شد و صفت خوب نيكو سيرتان و بد بدسيرتان مشخص نمى شود.
ديگر اين كه ، اگر به او مهلت داده شد به خاطر آن همه ستايش و بندگى در برابر خداوند متعال بوده و عمر طولانى و مهلت او مكافات و پاداش ‍ عبادتهاى او است .
سوم اين كه ، خواسته تا وى بيش تر در عذاب خدا غرق شود، زيرا هر چه عمر او طولانى تر گردد و مهلت بيشتر يابد، گناهش بيشتر خواهد شد. چنان چه خداوند مى فرمايد:
(آنها كه كافر شدند (راه طغيان را پيش گرفتند) تصور نكنند اگر به آنان مهلت مى دهيم به سود آنها است . ما به آنها مهلت مى دهيم كه بر گناهان خود بيفزايند و عذاب خوار كننده اى براى آنها مى باشد)(54)
از اين مهم تر، هر چند خداوند شيطان را در انجام وسوسه هايش آزاد گذاشته ، ولى انسان را در برابر او بى دفاع نيافريده است . به او نيروى عقل و شعور، و خرد داده كه مى تواند شد محكم و نيرومندى در مقابل وسوسه هاى شيطان بسازد.
يكى ديگر از راههاى دفاعى او، انگيزه پاك و عشق به تكامل است كه به عنوان يك عامل سعادت در نهادش گذارده شده است .
هم چنين ، فرشتگان را كه الهام بخش نيكى ها هستند. به كمك انسان هايى كه مى خواهند از وسوسه هاى شيطانى بر كنار بمانند فرستاده . قرآن مى فرمايد:
(فرشتگان بر آنها نازل مى شوند و براى تقويت روحيه آنان انواع بشارت ها و دل گرمى ها را به آنها الهام مى كنند و مى گويند: نترسيد و غمگين نباشيد، بشارت باد بر شما به آن بهشتى كه به شما وعده داده شده است .(55)


شيطان سنگ محك عمل كردها 

به بيان ديگر، شيطان و وسوسه هاى او، بارى امتحان و جدا كردن افراد پاك از ناپاك است . براى مشخص نمودن ايمان ثابت و استوار از ايمان ناپايدار بندگان ، وسيله خوبى به شمار مى آيد. اين كه خداوند شيطان را خلق نمود عبث و بيهوده نبوده و نيست . پروردگار عالم آنها را از روى مصلحت و غرض آفريد، و به واسطه آنها خبيث از طيب شناخته و جدا مى شود. تمام افراد، از سعيد و شقى ، پاك و ناپاك ، مؤمن و منافق و كافر، عادل و ظالم ، همه مى خواهند به سوى خدا بروند و در مقام امن الهى بيارامند همه در دستان شيطان امتحان و آزمايش مى شوند و خدا با محك خاص خود آنها را از هم جدا مى كند.
آنهايى كه پيروان خدا و پيامبران او هستند، هيچ گاه فريب شياطين را نمى خورند. اما آنهايى كه ايمانشان ريشه دار و محكم نيست ، بلكه سطحى و تقليدى است ، دعوت آنها را زود مى پذيرند و تسليم ايشان مى شوند.
شيطان يكى از ماءموران خداوند است كه حكم بازرس را دارد و نمى گذارد اشخاص پليد و آلوده ، در حرم خداوند قدم گذارند. مردم را بازرسى دقيق و تفتيش صحيح مى كند.
الا عبادك منهم المخلصين
(مگر بندگان مخلص كه شيطان را به آنان دسترسى نيست )(56)
آنان كه بر خدا پيشى مى گيرند و تكبر مى ورزند و صفات بلند اسمهاى نيك خدا را دزديده و خود را بدان مى چسبانند، جلو آنها را گرفته و نمى گذارد در حرم خداوندى كه جاى بندگان وارسته و پاك سرشت است ، وارد شوند.
نكته ديگر اين كه اگر شيطان نبود، دنيا به اين صورت نبود و آدم از بهشت به دنياى خاكى نمى آمد. آدم نخست در بهشت بود و جايگاه ويژه داشت . از آنجا كه خداوند مى خواست انسان راه كمال را بپيمايد، شيطان را آزاد گذاشت تا او را وسوسه كند و از بهشت رانده شود و در دنياى خاكى بر خلاف فرشتگان كه راه كمال بر آنان بسته است ، راه ترقى و سعادت را طى كند، اين بود كه او را از (اسفل السافلين )(57) با گامهاى استوار و مجاهده و با اراده پروردگار حى قيوم به (اعلا عليين )(58) رسيد. انسان از ملائكه اشرف شد و اين همه فضايل و درجات را كسب نمود. همه اينها در اثر خلقت شيطان و فوايد آفرينش او است ، پس خلقت او و مهلت دادن به او همه از روى مصلحت بوده و امر ماءمورى از جانب خداوند است .


شيطان سگ تربيت شده خدا 

عده اى از بزرگان مى گويند: شيطان سگ خدا است ، پروردگار عالم آن را خلق و تربيت كرد كه به موقع به دشمنان خدا حمله كند. مانند سگى كه صاحبش آن را تربيت مى كند كه به موقع به دشمن حمله كند. اموال و ثروت صاحبش را از گزند غارت گران حفظ نمايد و دشمنان را از در خانه او براند و دور كند.
آرى ، خداوند متعال شيطان را آفريد تا هر كس از زير فرمانش خارج شود، شيطان همچون سگ تعليمى او را بربايد و به زير فرمان خود ببرد. از همين رو است كه هر كس از ولايت الهى و حزب خدا بيرون رود بى شك داخل در ولايت كفر و شيطان و حزب او شده در قرآن كريم هم ، فقط از اين دو حزب نام برده شده است .(59)
وقتى بنده اى بر گناه اصرار ورزد خداوند ولايت خود را از او بر مى دارد، سپس آن بنده اسير دست شيطان گرديده و در ضلالت و گمراهى فرو مى رود. از اين رو در قرآن كريم آمده :
فيضل الله من يشاء و يهدى من يشاء و هو العزيز الحكيم .
(آنگاه خداوند هر كس را بخواهد به ضلالت وا مى گذارد و هر كس را بخواهد به مقام هدايت مى رساند و او خداى مقتدر و داناست .)(60)
اين دو موجود در بعضى از صفات با هم اختلاف دارند و در بعضى ويژگى ها متحداند. موارد اختلافشان از اين قرار است :
1- سگ ها در روز مى خوابند و شب ها براى پاسدارى از اموال صاحبشان بيدار مى مانند. اما شيطان نه روز مى خوابد و نه شب ؟! او در تمام اوقات كارش سر راه گرفتن و حمله كردن به مردم مى باشد، آنان را از راه مستقيم منحرف نمودن است .
2- سگ ها ميان دشمنان و دوستان صاحبانشان فرق مى گذارند. به دوستان صاحب خود حمله نمى كنند، جلوى آنها را نمى گيرند، حمله آنها فقط به دشمنان است ، ولى شيطان به دوست و دشمن حمله مى كند، هر دو را اذيت مى نمايد و راه را بر هر دو مى بندد.
3- سگ ها به اهل خانه و صاحب خود حمله نمى كنند، به خلاف شيطان كه به اهل خانه هم حمله مى كند!؟ پيامبران الهى اهل خانه اند كه اگر بتواند حمله مى كند و ايشان را از اوج عزت پايين مى آورد. نمونه آن حضرت آدم و حوا پدر و مادر آدميان است . به قول شاعر:

آن عدوئى كز پدرتان كين كشيد
سوى زندانش ز عليين كشيد
مادر و باباى ما را آن حسود
تاج و پيرايه به چالاكى ربود
كردشان آن جا برهنه خوار و زار
سالها بگريست آدم زار زار
با خدا گفتى شنيدى رو به رو
من كيم در پيش مكر آن عدو
خدايا در كف شيطان زبونم
زحيرت من نمى دانم كه چونم
زچنگ اين سگم آزاد گردان
به آزادى دلم را شاد گردان
شيطان حتى به صاحب خانه (خدا) هم حمله مى كند و در برابر او فرياد مى زند. و به فرموده قرآن مجيد، آن ملعون مى گويد:
رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لاغوينهم اجمعين
شيطان آن گاه كه مهلت يافت ، به مبارزه با خدا برخاست و - گفت : (خدايا حالا كه مرا گمراه نمودى ، من هم در زمين - همه چيز را - در نظر فرزندان آدم آراسته مى كنم كه از ياد تو غافل شوند و همه آنان را گمراه خواهم كرد).(61)
باز آن ابليس بحث آغاز كرد
كه بدم من سرخ رو كرديم زرد
رنگ رنگ توست صباغم توئى
اصل جرم و آفت و داغم توئى
همچون آن ابليس و ذريات او
با خدا در جنگ و اندر گفت و گو
4 - سگ ها متملق و متواضع اند، خود را از ديگران و هم نوعان خود برتر و بالاتر نمى دانند. اما شيطان ، به فرموده خداوند متعال متكبر است ، آن جا كه مى فرمايد:
ابى واستكبر و كان من الكافرين
(وقتى فرشتگان به دستور خداوند به آدم سجده كردند مگر شيطان - ابا كرد و تكبر ورزيد و از گروه كافرين گرديد).(62)
5 - سگ ها زياد بچه مى زايند - ديده شده كه سگى 12 بچه زاييد- بچه هاى آنها مى ميرند يا كشته مى شوند. شيطان هم زياد بچه مى زايد، ران هاى خود را به هم مى مالد و تخم مى ريزد، از هر تخمى شيطانى بيرون مى آيد - ولى آنها تا روز موعود سالم و باقى مى مانند! در روايتى وارد شده :
نسبت يك انسان مؤمن با شياطين ، نسبت لاشه گوشت است به زنبورهايى كه اطراف آن را گرفته اند. امام صادق عليه السلام در اين باره مى فرمايد: (قسم به خدايى ) كه محمد صلى الله عليه و آله را به حق مبعوث فرمود، شياطينى كه بر يك مؤمن مسلطاند، زيادتراند از زنبورهايى كه اطراف لاشه گوشتى را گرفته اند).(63)
و امام باقر عليه السلام درباره شمارش شياطين در اطراف يك نفر مؤمن مى فرمايد: (زمانى كه انسان مؤمن از دنيا برود به اندازه جمعيت ربيعه و مصر - كه دو طايفه بسيار پرجمعيتى بودند - آن مكان و همسايگان آن مؤمن را رها مى كنند و مى روند).(64)
تمام اين شياطين ، در اطراف مؤمنان لانه كرده و ايشان را وسوسه مى كنند و از راه مستقيم مى گردانند. در روايتى آمده است :
(اگر شياطين بر قلوب بنى آدم احاطه نداشتند، هر آينه آنان مى توانستند به ملكوت آسمان ها راه يابند و آن جا را ببينند).(65)
6 - اگر كسى به سگ ها نان دهد و با آنها مهربانى كند با او آشنا مى گردند، هر كجا او را ببينند تملق مى گويند، خود را به خاك مى اندازند و سر و دم مى جنبانند. اما شيطان را هر چه محبت كنى رام نمى شود! بلكه عداوتش ‍ بيشتر مى شود، قرآن در اين باره مى فرمايد:
فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث
(مثل آن مثل سگى است كه اگر او را تعقيب كنى يا به حال خود واگذارى به سوى تو (عو عو) مى كند و حمله مى نمايد).(66)
كيست كار دست تو جامه اش پاره نيست
آتشى از تو نسوزم چاره نيست
7 - يورش بعضى از سگ ها ناگهانى است و از پشت سر افراد مى آيند و آنان را مى گيرند. شيطانى هم غافل گير است . از پشت سر كمين مى كند، بر سر راه هاى مستقيم مى نشيند. قرآن در اين باره چنين مى فرمايد:
قال فبما اغويتنى لاقعدن لهم صراط المستقيم
(شيطان در برابر خدا ايستاد - و گفت : حال كه مرا گمراه نمودى ! من نيز بر سر راه بندگانت مى نشينم و آنان را از راه راست كه آيين شرع تو است منحرف و گمراه مى گردانم ).(67)
آن ملعون نه اين كه فقط از پشت حمله مى كند بلكه در چهار جهت كمين كرده و از هر چهار سو حمله را شروع مى كند. خداوند در اين زمينه مى فرمايد:
ثم لاتينهم من بين ايديهم و من خلفهم و عن ايمانهم و عن شمائلهم و لاتجد اكثرهم شاكرين
(آن گاه من از پيش رو و از پشت سر، از طرف راست و چپ در مى آيم و به انحرافشان مى كشانم تا آنان شكر نعمتهاى تو را به جاى نياورند).(68)
8 - سگ حيوان نجس العين است . اما در چند مورد پاك مى شود، يكى در جايى كه استحاله شود؛ يعنى از حالت اول بيرون آيد و به صورت چيز پاكى درآيد، مانند سگى كه در نمك زار فرو رود و نمك شود.(69) ديگر اين كه بدن سگ تبديل به كرم شود. اما شيطان به هيچ عنوان پاك نمى شود، حتى در قيامت و آتشى كه از مطهرات است . اگر چيز نجسى را بسوزاند و خاكستر شود پاك مى گردد. اما اگر شيطان را بسوزاند پاك نمى شود.
9 - سگ ها ظاهر و آشكاراند و مبارزه با آنان آسان ، اما شيطان ناپيدا و مبارزه با او بسى مشكل است .
دشمن اگر ظاهر بود از وى توان كرد حذر
ليك ، ايمن بودن از خصم نهانى مشكل است .
10 - يكى ديگر از اختلاف هاى سگ و شيطان اين كه : اگر سگى را نان و طعام دهى تا وقتى كه مشغول خوردن طعام خويش است تو در امان و آسايشى هستى و آزارى از آن نمى بينى . اما اگر خواسته شيطان را هم بر آورى و به اصطلاح طعامش دهى در همان لحظات هم از شر او در امان و آسايش نيستى و او به تو حمله ور است و لحظه اى آرام ندارد.(70)
اما جاهايى كه سگ با شيطان با هم متحداند، از اين قرار است :
1 - مردم سگ ها را در كوچه و بازار سنگ مى زنند و آنها از دست مردم مى گريزند. شيطان را هم چه الان كه از ديدگان پنهان است و چه زمانى كه ظاهر و آشكار مى گردد، سنگ باران مى كنند. در زمانى كه مخفى است ، دو طايفه او را سنگ مى زنند، يكى مؤمنان كه با لعن و نفرين خود آن ملعون را هدف قرار مى دهند و بدنش را مجروح مى نمايند، اين زخم او باقى مى ماند تا زمانى كه آن مؤمن از ياد خدا غافل شود در اين صورت شيطان او را به معصيت مى كشاند! وقتى كه مؤمن گناهى مرتكب شد جراحتش بهبود پيدا مى كند.(71) ديگرى فرشتگان با تيرهاى شهابى . قرآن در اين باره مى فرمايد:
الا من خطف الخطفة فاتبعه شهاب ثاقب
(فرشتگان اطراف شياطين را با قهر و غلبه مى گيرند و با تيرهاى شهابى فروزان آنان را مورد حمله قرار مى دهند و تير باران مى كنند).(72)
اما در زمان حضرت مهدى عليه السلام كه او آشكار مى شود، مردم از هر طرف او را سنگ باران مى كنند تا سرانجام به دست آن حضرت يا به دست جبرئيل به قتل مى رسد.
چون نور رحمت در رسد شيطان چه سان تاب آورد
خورشيد چون گردد عيان شب را نهان بايد شدن
2 - صاحب سگ آن را عليه دشمنان خود تحريك مى كند تا به آنان حمله نمايد. خداوند هم شيطان را عليه دشمنان خود - معصيت كاران ، كفار و مشركان ، فجار و بى دينان - تحريك مى كند و مى فرمايد:
(اى شيطان ! برو، تو و جمله لشكريانت ، سواره و پياده نظامت ، بر آنان كه از تو پيروى كرده اند، محاصرشان كن و بر آنها بتاز).(73)
اين نهيب بانگ آن ملعون بود
هيبت بانگ خدائى چون بود
3 - صاحب سگ هنگامى كه مهمان داشته باشد سگ خود را مى بندد كه مهمان را اذيت نكند. خداوند هم چون در ماه مبارك رمضان بندگان خود را به مهمانى دعوت كرده ، شيطان را نيز به غل و زنجير مى كشد تا آنان را اذيت و آزار نكند.(74)
4 - صاحب سگ دوستان خود را به آن مى شناساند كه مزاحم شان نشود. خداوند هم دوستان خود را به شيطان معرفى مى نمايد. قرآن درباره مى فرمايد:
(هرگز تو بر بندگان خالص من تسلطى ندارى ، بر دوستان مخلص من راهى ندارى و نمى توانى بر آنان دست پيدا كنى ، تو فقط بر مردم نادان و گمراه تسلط دارى ).(75)
5 - اگر شخصى بخواهد بر طايفه يا ايلى وارد شود و سگشان مانع باشد، وى صاحب سگ را صدا مى زند، و او هم سگ خود را صدا مى زند تا حيوان ساكت شود و برگردد.
تركمان را گر سگى باشد بدر(76)
بر درش بنهاده باشد رو و سر
كودكان خانه دمش مى كشند
باشد اندر دست طفلان خوارمند
يا اگر بيگانه اى معبر كند(77)
حمله بر وى همچو شير نر كند
كه اشداء على الكفار شد
با ولى ، گل (78) با عدو(79) چون خار شد
مؤمن هم اگر بخواهد به درگاه خداوند روى آورد، شيطان از او جلوگيرى مى كند! پس نخست بايد از شر شيطان به خدا پناه برد. قرآن در اين رابطه مى فرمايد:
(اگر از طرف شيطان بخواهد در تو وسوسه اى ايجاد شود و جنبشى از آن پديد آيد، بايد از شر آن به خدا پناه برى ).(80)
ملك ، ملك اوست فرمان ، آن اوست
كمترين سگ بر در، آن شيطان اوست
پس سگ شيطان كه حق هستش كند
اندر او صد فكرت و حيلت تند
بر در كهف الوهيت چو سگ
ذره ذره امر جو بر جسته رگ
اين اعوذ آن است كه از لطف اى خدا
بانگ برزن بر سگت ره برگشا
تا بيايم بر در خرگاه تو
حاجتى خواهم ز وجود و جاه تو(81)
6 - وقتى سگ در مقابل انسان (عو عو) زوزه مى كند، بايد آيه مباركه (وكلبهم باسط ذراعيه بالوصيد)(82) را تلاوت نمود، كه سگ برمى گردد.
وقتى هم كه شيطان راه را بر بندگان بست و حمله كرد، بايد (اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ) را قرائت نمود تا فرار كند.

next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قران و دعا
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394
next page

fehrest page

back page

مقدمه 
الحمدلله رب العالمين ، و الصلاة على محمد و آله اجمعين ، و لعنة الله على اعدائهم الى يوم الدين
خداوندا، آينه دل را به نور اخلاص روشنى بخش ؛ و زنگار شرك و دو بينى را از لوح دل پاك گردان ؛ و شاهراه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما؛ و ما را به اخلاق كريمانه متفلق فرما؛ و از نفحات و جلوه هاى خاص خود كه مختص اولياء درگاه است ما را نصيبى ده ؛ و لشگر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما؛ و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آن ها جايگزين كن ؛ و ما را با حب خود و خاصان درگاهت از اين سراى درگذران ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما؛ و عاقبت كار مارا با سعادت قرين كن ؛ بحق محمد و آل الطاهرين ، صلوات الله عليهم اجمعين .
بدان كه دعا مغز عبادت است (1) و از اين جهت در فضيلت آن و امر به آن آيات و اخبار بى شمار وارد شده دعا حقيقتى است كه در تمام موجودات عالم ، اعم از غيبى و شهودى سريان ذاتى دارد، و اگر اين حقيقت همراه موجودات آفرينش نبود، از عنايت و رحمت حضرت حق بى بهره بودند.
اگر دعا نبود، و اگر طلب و درخواست نبود، ادامه حيات براى هيچ موجودى امكان پذير نبود! درست است كه خداوند عزيز به تمام خواسته هاى بندگانش آگاه و عالم و آشناست ، اما همين خداى مهربان از آنان خواسته ، خواستهاى خود را با سوز دل و با حركت زبان و اعلام نيازمنديهاى دنيا و آخرت ، همراه با اشك چشم و گذاشتن پيشانى به خاك درگاه من ابراز كنيد كه من عاشق اين حال و علاقه مند به اين زارى و درخواست و اشك چشم شمايم .
مسئله اهميت و ارزش دعا و آثار آن بقدرى روشن و اشكار است كه حتى دانشمندان بيگانه از اسلام هم بر اساس هدايت فطرى ، به اين مسئله اشاره كرده و با يك دنيا و انصاف و وجدان دعا را عامل حركت و از ضرورى ترين نيازهاى بشر و داروى درمان حتى براى دردهاى جسمى شمرده و در زمان ما در حال پايه گذارى مطب هائى هستند كه طبيبان تربيت شده در اين فن حتى سخت ترين بيماريهاى جسمى را از اين طريق معالجه كنند.
گلن كلارك از دانشمندان غرب و باصطلاح موسس گروه نيايش گر، و پيشواى اردوگاه (بسيج دعا) است چنين ميگويد:
امروز در آمريكا بزرگترين احتياج ما به دعا است ، ارتش عظيم ، مردمان گوشه نشين ، پيرمدانى كه فكر مى كنند زندگيشان به سر رسيده ، بيماران بسترى كه در پى فرصتى هستند كه زندگيشان ارزش و مفهومى پيدا كند.
در هر صورت دعا امرى است ، ضرورى و فطرى و مسئله اى است كه خداوند به آن دستور داده ، و جزء حتمى اخلاق انبياء گرام الهى قلمداد شده و با اين كه خداى بزرگ به تمام خواسته هاى محتاجان آگاه است ولى انسان با دعا شايستگى گرفتن عطاى حق را پيدا مى كند. (2)
در پايان كليه حقوق معنوى اين اثر را به پدرم جانباز جبهه هاى حق عليه باطل جناب آقاى حاج عباس موحديان و مادر گراميم تقديم مى دارم . در ضمن از زحمات آقاى مهدى موحديان درخصوص همراهى اين جانب در نگارش و تدوين اين اثر قدردانى مى شود.
والسلام
سعيد موحديان عطار
قرآن و مسئله دعا 
قرآن مجيد، دعا را در جهات مختلف طرح مى كند كه دانستن آن لازم است :
1 - دعا علت رسيدن به فيوضات الهيه و خير دنيا و آخرت است .
و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين .(3)
و خدا مى فرمايد:
مرا با خلوص دل بخوانيد كه من دعاى شما را مستجاب مى كنم ، و آنان كه از دعا و عبادت سركشى كنند با ذلت و زور و خوارى داخل جهنم شوند.
2 - دعا را علت گشايش كار، و نجات از هر هم و غم و رنجى مى داند.
قل من ينجيكم من ظلمات البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية لئن انجينا من هذه لنكونن من الشاكرين .
قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم انتم تشركون .(4)
بگو آن كيست كه شما را از تاريكى ها و سختى هاى بيابان و دريا نجات دهد، كه او را به زارى و از باطن قلب مى خوانيد، كه اگر ما را از اين مهلكه نجات دهد، پيوسته شكر گذاريم .
بگو خداست كه شما را از آن سختى ها و از هر اندوه نجات مى دهد، ولى شما باز هم به او شرك مى آوريد!!
3 - اگر دعا نبود، روى توجهى از جانب خداوند به بندگان نمى شد.
(قل ما يعبوا بكم ربى لولا دعاؤ كم ...)(5)
به امت بگو اگر دعا و ناله وزارى و انابه و توبه شما نبود خداوند به شما توجه و اعتنائى نداشت .
روايات و مسئله دعا 
فضيلت دعا 
عن حنان ابن سدير، عن ابيه قال : قلت لابى جعفر عليه السلام : اى العبادة افضل ؟ فقال : ما من شيى ء افضل عند الله عز و جل من ان يسال و يطلب مما عنده ، و ما احد ابغض الى الله عز و جل ممن يستكبر عن عبادته و لايسال ما عنده . (6)
سديد گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم : كدام عبادت بهتر است ؟ فرمود: چيزى نزد خداى عز و جل بهتر از اين نيست كه از او درخواست شود و از آن چه نزد اوست خواسته شود، و كسى نزد خداى عز و جل مغبوض تر نيست از آن كس كه از عبادت او تكبرورزد و سرپيچى كند و آن چه نزد او است درخواست نكند.
عن ميسر بن عبدالعزيز، عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال لى : يا ميسر ادع و لاتقل : ان الامر قد فرغ منه ، ان عندالله عز وجل منزلة لاتنال الا بمسالة ، و لو ان عبدا سد فاه و لم يسال لم يعط شيئا فسل تعط، يا ميسر انه ليس من باب يقرع الا يوشك ان يفتح لصاحبه . (7)
ميسر بن عبدالعزيز گويد: حضرت صادق عليه السلام به من فرمود: اى ميسر دعا كن و مگو كه كار گذشته است و آن چه مقدر شده همان شود (و دعا اثرى ندارد)، همانا نزد خداى عز و جل منزلت و مقامى است كه بدان نتوان رسيد جز به درخواست و مسئلت ، و اگر بنده اى دهان خود را ببندد و درخواست نكندچيزى به او داده نشود، پس درخواست كن تا به تو داده شود، اى ميسر هيچ دردى نيست كه كوبيده شود جز اين كه اميد آن رود كه بروى كوبنده باز شود.
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : من لم يسال الله عز و جل من فضله (فقد) افتقر. (8)
و نيز حضرت صادق عليه السلام فرمود: هر كه از فضل خداى عز و جل درخواست نكند نيازمند و فقير گردد.
دعا سلاح مومن است  
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : الدعاء سلاح المومن و عمود الدين و نور السماوات و الارض . (9)
امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : دعاء سلاح مومن و ستون دين و نور آسمانها وزمين است .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : الدعاء انفذ من السنان الحديد. (10)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: دعا از نيزه تيز نافذتر است .
دعا بلا و قضا را دفع مى كند 
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : ان الدعاء يرد القضاء و قد نزل من السماء و قد ابرم ابراما. (11)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: دعا برگرداند قضائى كه از آسمان نازل گرديده و به سختى ابرام شده (و محكم گرديده ) است .
بعضى از آداب و شرايط دعا 
اول آن كه : اوقات شريفه را از براى دعا كردن اختيار كند؛ مثل روز عرفه و ماه مبارك رمضان و روز جمعه و وقت سحر و شبهاى جمعه و شبهاى قدر و امثال اينها.
دوم آن كه : حالتى را ملاحظه كند كه در آن حالت ، استجابت دعا وارد شده ؛ مثل در حال آمدن باران و عقب نمازهاى واجب ، ميان اذان و اقامه ، هنگام روزه بودن و وقت وزيدن باد، درنماز وتر و بعد از سپيده دم و بعد از ظهر و بعد از مغرب .
سوم آن كه : با طهارت باشد، يعنى وضو يا غسل داشته باشد.
چهارم آن كه : رو به قبله باشد.
پنجم آن كه : كف دستهاى خود را بلند كند.
ششم آن كه : تضرع و زارى كند و با خضوع و خوف و خشيت و هيبت باشد.
هفتم : جزم داشته باشد به اين كه دعاى او اجابت مى شود و يقين داشته باشد كه رد نخواهد شد.
هشتم : اصرار به دعا كند و لا اقل سه مرتبه آن را تكرار كند.
نهم آن كه : قبل از دعا، ذكر خدا كند و تمجيد و تعظيم او كند و صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او فرستد.
دهم آن كه : توبه كند و از گناهان خود پشيمان شود و اگر مظلمه بر گردن او باشد ادا كند؛ يا عزم به ادا كردن آن نمايد.
يازدهم آن كه : به تمام همت خود رو به خدا آورد و از هر چه غير اوست قطع اميد نمايد.
دوازدهم آن كه : لباس و مكان و غذاى او از حلال باشد.
سيزدهم آن كه : حاجات خود را يكى يكى نام ببرد.
چهاردهم آن كه : فقط براى خود دعا نكند بلكه ديگران را در دعاى خود شريك سازد.
پانزدهم آن كه : گريه كند و يا حالت گريه به خود بگيرد.
شانزدهم آن كه : دعا را تا وقت حاجت تاخير نيندازد، بلكه پيش از احتياج دعا كند.
فصل اول : شفا و درمان با ذكر
شفا و درمان با ذكر 
جناب علامه مجلسى رحمة الله عليه در بحار از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده فرمود: چون مرا به آسمان دنيا بردند، قصرى از يك پارچه گوهر سرخ ديدم و آن قصر چهل درب داشت بالاى هر درى جاى بلندى بود كه چهل فرش سندش و استبرق آنجا افكنده بودند و بالاى هر فرشى حورالعينى نشسته بود. از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز صبح چهل بار بگويد: يا باسط اليدين بالرحمة . و چون به آسمان دوم رسيديم بر قصرى گذشتم كه هفتاد درب داشت . نزد هر درى هفتاد درخت اززيتون و از انجير، در زير هر درختى سريرى نهاده و بالاى هر سريرى فرشى افتاده و بر هر فرشى حوريه اى نشسته . به جبرئيل گفتم : اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز ظهر هفتاد بار بگويد: يا واسع المغفرة اغفرلى . و چون به آسمان سوم رسيدم قصرى از ياقوت ديدم كه هفتصد در داشت و بر هر درى حورى مثل آفتاب درخشان نشسته .از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت از كسى كه بعد ازنماز عصر هفده بار بگويد: لا اله الا الله قبل كل احد لا اله الا الله بعد كل احد لا اله الا الله يبقى ربنا و يفنى كل احد.
و چون به آسمان چهارم رسيدم گذشتم به قصرى كه ديوارهاى آن از زمرد و زبرجد بود و هزار و چهارصد درب داشت . برهر درى هزار علم نصب بود و در زير هر علمى هزار حوريه مثل ماه تابان نشسته بود. از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت از كسى كه بعد از نماز مغرب چهل بار بگويد: يا كريم العفو انشر على رحمتك يا ارحم الرحمين .
و چون به آسمان پنجم رسيدم به قصرى رسيدم كه در آن از نعمتها و ولدان ناشمار بود گفتم اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز عشا هفتاد بار بگويد: يا عالم خفيتى اغفرلى خطيئتى .
و چون به آسمان ششم رسيدم قبه سفيدى ديدم كه بادهاى بهشت بر آن ميوزيد، و هفتاد هزار درب از طلا در آن بود و نزد هر درى چندين هزار حوريه زير درختان تكيه كرده بودند پرسيدم . از كيست ؟ گفت : از كسى كه چون از خواب بيدار گردد سه بار بگويد:
يا حى يا قيوم يا حيا لا يموت ارحم عبدك الخاطى ء المعترف بذنبه يا ارحم الراحمين .
و چون مرا به آسمان هفتم بالا بردند، به قصرى از لولو سفيد برخوردم كه از وصف بيرون است ، گفتم : حبيبم جبرئيل ، اين ازكيست ؟ گفت : براى كسى كه هر روز پانزده مرتبه بخواند:
سبحان الله بعدد ما خلق سبحان الله بعدد ما هو خالق الى يوم القيمة .(12)
ذكر برخواستن از مجلس  
امام پنجم عليه السلام فرمود هر كس خواهد بكيل تمام مزد برد، بايد هرگاه مى خواهد از مجلس برخيزد بگويد:
سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمد لله رب العالمين . (13)
امام صادق عليه السلام فرمود: البته صاعقه (بلاى ناگهانى ) بمومن و كافر مى رسد ولى به ذاكر نمى رسد. (14)
با اين ذكر از هفتاد نوع بلا ايمن شويد 
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون نماز مغرب و صبح را خواندى پس هفت بار بگو: بسم الله الرحمن الرحيم لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم خداوند متعال از او هفتاد نوع بلا را دفع مى كند كه كمترين آن ها جذام و برص (پيسى ) و ديوانگى است . (15)
با اين ذكر از نود و نه بلا ايمن شويد 
از حضرت امام جعفر بن محمد صادق عليه السلام روايت نموده اند كه فرمودند هر كس كه هرروز سى مرتبه بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله رب العالمين ، تبارك الله احسن الخالقين ، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ، خداوند نود و نه بلا را از او دور فرمايد كه كمترين آن ها جنون باشد. (16)
كلمات ختم مجلس براى كفاره گناهان 
از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت است كه فرمودند: كسى كه مجلسى را به اين كلمات ختم نمايد، اگر در آن مجلس گناهكار بوده باشد، اين كلمات كفاره گناهان او خواهد بود و اگر نيكوكار باشد ثواب او بيشتر مى شود و آن كلمات اين است : سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك ، و در روايت ديگر است كه كفاره مجلس اين كلمات است :
سبحانك اللهم و بحمدك لا اله الا انت رب تب على و اغفرلى . (17)
دفع ضرر فال بد 
در تحفة الرضويه از بعضى علما منقول است كه جهت دفع ضرر فال بد، اين كلمات را بخواند: اعتصمت بك يا رب من شر ما اجد فى نفسى فاعصمنى من ذالك . (18)
بهترين ذكر در سجده 
حضرت على عليه السلام فرمود: بهترين سخنان نزد حقتعالى آن است كه در سجده سه بار گويد: (انى ظلمت نفسى فاغفرلى ). (19)
ذكر وقت مصيبت و كربت  
طاوس يمانى گويد، ديدم امام سجاد عليه السلام جنب كعبه سر به سجده نهاده ميگويند: الهى عبيدك بفنائك فقيرك بفنائك سائلك بفنائك مسكينك بفنائك طاوس گويد، قسم به خداى تعالى اين دعا را در وقت مصيبت و كربت نخواندم مگر اين كه فورا نجات يافتم . (20)
درمان به سجده جهت كفايت مهم 
حضرت على عليه السلام فرمود: هر كه نياز مهمى دارد در خلوت به سجده گويد:
الهى انت الذى قلت قل ادعو الذين زعمتم من دونه فلا تملكون كشف الضر عنكم و لا تحويلا فيا من يملك كشف الضر عنا و تحويله اكشف ما بى مهم شرا خدا كفايت كند. (21)
در خواص بسم الله الرحمن الرحيم 
امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام فرموده : هر كس را گرفتارى رسد كه او را غمگين كند يا گرفتارى به او رسد، سرش را به آسمان بلند كند و سه بار بگويد:
(بسم الله الرحمن الرحيم ) جز اين كه خداوند گرفتارى او را بردارد و غم او را انشاء الله ببرد. (22)
ثواب بسم الله گفتن هنگام ورود به مستراح 
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: زمانى كه كشف عورت براى بول يا غير از آن مى كنى (بسم الله ) بگو شيطان چشم بر هم مى گذارد تا كارتان تمام شود. (23)
ثواب بودن نام خدا به هنگام وضو 
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هنگام وضو نام خدا را ببرد و (بسم الله الرحمن الرحيم ) بگويد، تمام بدنش پاك مى شود و اين كفاره گناهان بين دو وضو خواهد بود و كسى كه نام خدا را نبرد، فقط آن مقدار از بدنش كه آب به آن مى رسد پاك مى شود. (24)
گفتن اين تهليل پيش از طلوع و پيش از غروب واجب است  
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: همانا پيش از آفتاب زدن و پيش از غروب آن ، سنت و روشى است واجب و ثابت ، هنگام سپيده دم و هنگام مغرب ده بار مى گوئى : لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى ء قدير و مى گوئى ده بار: اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون ان الله هو السميع العليم پيش از آفتاب زدن و پيش از غروب ، و اگر فراموش كردى آن را قضا مى كنى ، چنان چه نماز را قضا مى كنى هر گاه فراموش كنى . (25)
ثواب گفتن بعضى از اذكار 
ثواب كسى كه لا اله الا الله بگويد 
ابوحمزه گويد: شنيدم حضرت باقر عليه السلام مى فرمود: هيچ چيز ثوابش ‍ بزرگتر از اين نيست كه انسان گواهى دهد به يگانگى خداوند( لا اله الا الله بگويد) همانا با خداوند عز و جل هيچ چيز برابرى نكند، و احدى با او در كارها شركت نجويد. (26)
ثواب گفتن لا اله الا الله وحده وحده وحده 
امام باقر عليه السلام فرمودند: جبرئيل نزد رسول خدا آمد و گفت : اگر شخصى از امت تو (لا اله الا الله وحده وحده وحده ) بگويد، خوشبخت خواهد شد. (27)
ثواب صد بار گفتن (لا اله الا الله الملك الحى المبين )  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه صد بار (لا اله الا الله الملك الحق المبين ) بگويد، خداى عزيز، غالب او را از فقر پناه داده و وحشت قبرش را از بين ببرد و بى نيازى را به دست آورده و دربهشت را كوبيده است . (28)
ثواب كسى كه بگويد: (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك ...)
حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند: هر كه بگويد: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله خداوند براى او هزار هزار حسنه بنويسد. (29)
ثواب كسى كه بگويد (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا...)
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هر كه هر روز ده بار بگويد:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا، لم يتخذ صاحبة و لا ولدا خداوند براى او چهل و پنج هزار حسنه بنويسد، و چهل و پنج هزار سيئه از او محو كند و چهل و پنج هزار درجه براى او بالا برد و اين ذكر كه ده بار گفته شود در آن روز براى او پناه گاهى محكم در برابر سلطان و شيطان باشد، و هيچ گناه كبيره اى پيرامون او را فرا نگيرد. (30)
و ايضا در روايت ديگر وارد شده است كه : هر كه هر روز اين دعا را بخواند، چنان باشد كه در آن روز دوازده مرتبه ختم قرآن كرده باشد، و حق تعالى در بهشت خانه اى براى او بنا فرمايد. (31)
ثواب كسى كه يا الله يا الله بگويد 
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هر كه ده بار بگويد يا الله يا الله يا ده بار بگويد يا رب يا رب باو گفته مى شود: بله حاجتت چيست ؟(32)
ثواب زياد گفتن تسبيحات اربعه 
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: زياد بگوئيد: سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر زيرا اين ذكرها باقيات و صالحات مى باشند. (33)
ثواب صد بار تكبير، تسبيح ، تحميد و تهليل 
امام صادق عليه السلام از پدرانش روايت نموده است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كس صد بار تكبير (الله اكبر)بگويد، از آزاد كردن صد بنده بالاتر است ، و كسى كه صد بار تسبيح (سبحان الله ) بگويد، بالاتر از بردن صد شتر به حج است ، و كسى كه صد بار تحميد (الحمدلله ) بگويد، بالاتر از بردن صد اسب با زين ، دهنه و ركاب آن در راه خداست ، و كسى كه صد بار لا اله الا الله بگويد، عمل او بدتر از عمل ساير مردم است مگر كسى كه بيش از اين بگويد. (34)
ثواب كسى كه بگويد: (ما شاء الله لاحول و لا قوة الا بالله )
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هرگاه مردى دعا كند و پس از دعا بگويد: (ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله ) خداى عز و جل فرمايد:
بنده مومن دل به من نهاد و تسليم امر من گرديد و حاجتش را برآوريد. (35)
ثواب گفتن (الحمدلله على ...)  
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كس روز هفت بار بگويد: (الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة ) شكر گذشته ها و آينده ها را بجاآورده است . (36)
ثواب گفتن (سبحان الله و...)  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه بگويد: (سبحان الله و بحمده سبحان الله العظيم و بحمده ) خداوند سه هزار حسنه براى او نوشته و سه هزار درجه او را بالا مى برد، و از اين ذكر پرنده اى مى آفريند كه خدا او را تسبيح مى كند و پاداش اين تسبيح براى او خواهد بود.(37)
ثواب چهار بار (الحمد لله رب العالمين ) در صبح و شب  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه درصبح چهار بار بگويد: (الحمد لله رب العالمين ) بى ترديد شكر آن روز را به جا آورده است و كسيكه در شب آن را بگويد شكر آن شب را به جا آورده است . (38)
درخواست حوريه بهشت از خداوند با پانصد كلمه 
به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى بر خودواجب كرده است كه هر مومنى كه صد مرتبه (الله اكبر) و صد مرتبه (الحمد لله ) و صد مرتبه (سبحان الله ) و صد مرتبه (لا اله الا الله ) بگويد و صد مرتبه صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد، پس بگويد، (اللهم زوجنى من الحور العين )، البته حق تعالى حوريه اى در بهشت به او كرامت فرمايد، و اين پانصد كلمه مهر آن حوريه باشد، پس از اين جهت حق تعالى به حضرت رسول صلى الله عليه و آله وحى فرمود كه : مهر زنان مومنه را پانصد درهم سنت گرداند. (39)
اهميت اين ذكر بعد از هر نماز واجب  
حضرت باقر عليه السلام فرمودند: هر كه دنبال نماز واجب پيش از آن كه پاهاى خود را از حالت تشهد تغيير دهدسه بار بگويد: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ذوالجلال و الاكرام و اتوب اليه خداى عز و جل گناهانش را بيامرزد گرچه (در زيادى ) مانند كف دريا باشند. (40)
هفت ساعت مهلت براى استغفار 
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است : هر كه گناهى مى كند هفت ساعت او را مهلت مى دهند، پس اگر اين استغفار را سه مرتبه خواند بر او نمى نويسند: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم و اتوب اليه .
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است : هر كه روزى صد مرتبه بگويد: (استغفر الله )، حق تعالى هفتصد گناه او را بيامرزد، و خيرى نيست در بنده اى كه در هر روز هفتصد گناه بكند. (41)
و ايضا به سند صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است : هر مومنى كه در شبانه روزى چهل گناه كبيره بكند، و با ندامت و پشيمانى بگويد:
استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم بديع السماوات و الارض ‍ ذوالجلال و الاكرام و اسئله ان يصلى على محمد و آل محمد و ان يتوب على .
البته حق تعالى گناهانش را بيامرزد، و خيرى نيست در بنده اى كه در شبانه روزى چهل گناه كبيره بكند. (42)
به سند صحيح از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام منقول است كه : براى جلب روزى و فراهم شدن امور و اراده مال و متاع دنيا به اين ذكر پناه ببريد: (ما شاء الله لا حول و لا قوة الا باالله ) ، و براى خوف از دشمن و دفع آن و رفع شدائد به اين ذكر پناه ببريد: (حسبنا الله و نعم الوكيل ). و براى دفع غمهاى دنيا و آخرت به اين ذكر پناه ببريد: (لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين )، و براى دفع حليه و مكر دشمنان به اين ذكر پناه ببريد:
افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد.(43)
به سند معتبر از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله منقول است كه : گفتن : لا حول و لا قوة الا بالله موجب شفا از نود و نه درد است كه سهل تر آن غم و اندوه است . (44)
درمان ديوانگى 
هر كس بعد از نماز صبح ده بار بگويد: سبحان الله العظيم و بحمده و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم حقتعالى او را از كورى و ديوانگى و جزام و فقر و زير ديوار آمدن يا خرافات درهنگام پيرى عافيت دهد. (45)
در خواص (بسم الله الرحمن الرحيم )  
طبرسى در كتاب مكارم الاخلاق گويد: امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: هيچ گرفتارى نيست كه امر ناگوارى او را غمگين و يا اندوهى او را غصه دار كرده باشد، پس سرش را به سوى آسمان بلند كرده و سه مرتبه بگويد: (بسم الله الرحمن الرحيم ) مگر اين كه خداوند غم و اندوه او را بر طرف كرده و غصه اش را از بين ببرد، انشاء الله . (46)
ثواب سه بار گفتن (فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ) در آغاز شب و صبح
اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: كسى كه در اول شب سه بار بگويد: فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ، و له الحمد فى السموات و الارض و عشيا و حين تظهرون ، (47) هيچ كدام از خيرهايى كه در آن شب وجود دارد، از دست نداده و تمامى شرهاى آن شب از او دور مى شوند. و كسى كه همين آيات را در صبح بخواند، هيچ كدام از خيرهايى را كه در آن روز وجود دارد، از دست نداده و همه شرهاى آن روز از او دور مى شوند. (48)
حداقل اذكارى كه انسان بايد درساعات شبانه روز بر آن ها مداومت بكند
1 - هر روز 100 بار، صلوات بر محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله
2 - هرروز 360 مرتبه (به تعداد رگهاى بدن ). (الحمد لله رب العالمين كثيرا على كل حال ). (49)
3 - هر روز 70 مرتبه : (استغفر الله ربى و اتوب اليه ). (50)
4 - هر روز 100 بار: (سبحان الله ).(51)
5 - هر روز 100 بار: (الحمد لله ).(52)
6 - هر روز 100 بار: (لا اله الا الله ).(53)
7 - هر روز 100 بار: (الله اكبر).(54)
8 - هر روز 100 بار: (لا اله الا الله الملك الحق المبين ) و اگر صد مرتبه نتوانستى سى بار بگو. (55)
9- هر روز 100 بار: (لا حول و لا قوة الا بالله ). (56)
10 - هر روز 10 مرتبه : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ، الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا.(57)
11 - هر روز 360 مرتبه : سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر (58)
12 - هر روز 400 مرتبه : استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ، الرحمن الرحيم ، بديع السماوات و الارض ، من جميع ظلمى و جرمى و اسرافى على نفسى و اتوب اليه . (59)
13 - هر روز 25 مرتبه : اللهم اغفر للمومنين و المومنات ، و المسلمين و المسلمات . (60)
14 - هر روز 15 مرتبه : لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ايمانا و تصديقا، لا اله الا الله عبودية ورقا. (61)
15 - هرروز 7 مرتبه : اسئل الله الجنة و اعوذ بالله من النار. (62)
16 - هرروز 7 مرتبه : الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة . (63)
17 - هر روز بگويد: بسم الله ، حسبى الله ، توكلت على الله ، اللهم انى اسئلك خير امورى كلها، و اعوذ بك من خزى الدنيا و عذاب الاخرة . (64)
18 - هر روز بگويد: جزى الله محمدا صلى الله عليه و آله عنا ما هو اهله . (65)
19 - هر روز بگويد: اللهم انى اسئلك بنور وجهك المشرق الحى الباقى الكريم و اسئلك بنور وجهك القدس الذى اشرقت به السماوات ، و انكشفت به الظلمات ، و صلح عليه امر الاولين و الاخرين ، ان تصلى على محمد و آله ، و ان تصلح شانى كله . (66)
20 - هر روز بگويد: سبحان الدائم القائم ، سبحان القائم الدائم ، سبحان الواحد الاحد، سبحان الفرد الصمد، سبحان الحى القيوم ، سبحان الله و بحمده ، سبحان الحى الذى لا يموت ، سبحان الملك القدوس ، سبحان رب الملائكة و الروح ، سبحان العلى الاعلى ،سبحانه و تعالى . (67)
فصل دوم : شفا و درمان به دعا 
شفا و درمان به دعا، دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام ، دعاى خيلى موثر جهت نجات
مروى است در محلى كه نمرود ابراهيم خليل عليه السلام را در آتش افكند، حضرت ابراهيم اين دعا را خواند و آتش فرو نشسته و نجات يافت .
بسم الله الرحمن الرحيم اللهم انى اسئلك يا الله يا الله يا الله يا الله انت المرهوب يرهب منك جميع خلقك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله انت الرفيع فى عرشك من فوق سبع سمواتك و انت المظل على كلشى ء لا يظل شى ء عليك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله انت اعظم من كلشى ء فلا يصل احد عظمتك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا نور النور قد استضاء بنورك اهل سمواتك و ارضك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله لا اله الا انت تعاليت ان يكون لك شريك و تكبرت ان يكون لك ضد يا نور النور يا نور كل نور حامد لنورك يا مليك كل مليك ، تبقى و يفنى غيرك يا نور النور يا من ملا اركان السموات و الارض بعظمته يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا هو يا هو يا من ليس لهو يا من لا هو الا هو اغثنى الساعة الساعة يا من امره كلمح البصر او هو اقرب باهيا شراهيا اذونى اصباوث آل شداى يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا غايه منتهاه و رغبتاه . (68)
دعاى حضرت يعقوب عليه السلام ، دعاى رفع غم 
اين دعا براى رفع غم و تعجيل فرج و آمدن غايب اثر عظيم دارد. حضرت يعقوب بعد از خواندن اين دعا بوى پيراهن يوسف را شنيد. امام پنجم عليه السلام فرمود: هنوز سفيدى صبح نزده بود كه پيراهن را آوردند و بر او افكندند، و خداوند بر او چشم و فرزندش را رد كرد.
يا حسن الصحبة يا كريم المعرفة يا خبر اله ائتنى بروح منك و فرج من عندك يا من لا يعلم كيف هو الا هو يا من سد الهواء بالسماء و كبس الارض ‍ على الماء و اختار لنفسه احسن الاسماء ائتنى بروح منك و فرج من عندك . (69)
دعاى حضرت خضر عليه السلام براى آمرزش گناهان 
محمد حنيفه عليه الرحمه گويد، در بين اين كه اميرالمومنين عليه السلام طواف مى كرد ديد مردى به پرده كعبه چنگ زده و مى گويد:
يا من لا يشغله سمع عن سمع يا من لا يغلطه السائلون يا من لا يبرمه الحاح الملحين اذقنى برد عفوك و مغفرتك و حلاوة رحمتك .
حضرت فرمود: اين دعاى تو است آن مرد گفت واقعا آن را شنيدى ، گفت : آرى ، گفت آن را در پى هر نمازت بخوان ، والله كسى از مومنين در پى نمازش نمى خواند، مگر اين كه خداوند گناهانش را مى آمرزد و اگرچه بعدد ستارگان آسمان و قطره هاى آن و ريگهاى زمين و ذره هاى آن باشد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: همانا علم آن نزد من است ، و خداوند فراخى دهنده كريمست . آن مرد خضر بود گفت :
صدقت والله يا اميرالمومنين و فوق كل ذى علم عليم .
دعا براى محتاج نشدن به منت گذار 
دعاى اميرالمومنين عليه السلام براى بى نيازى از بدان
اللهم لا تجعل بى حاجة الى احد من شرار خلقك و ما جعلت بى من حاجة فاجعلها الى احسنهم وجها و اسخاهم بها نفسا و اطلقهم بها لسانا و اقلهم على بها منا. (70)
دعاى سريع الاجابة از حضرت على عليه السلام 
معاوية بن عمار گويد: حضرت صادق عليه السلام فرمود: اى معاوية آيا نمى دانى كه مردى خدمت اميرالمومنين عليه السلام آمد و از اين كه اجابت دعايش دير شده بود به آن حضرت شكايت كرد، آن حضرت به او فرمود: چرا دعاى سريع الاجابة را (يعنى دعائى كه زود به اجابت رسد) نخواندى ؟ آن مرد عرضكرد: آن دعا كدام است ؟ فرمود:
اللهم انى اسالك باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم المحزون المكنون النور الحق البرهان المبين الذى هو نور مع نور و نور من نور و نور فى نور و نور على نور و نور فوق كل نور و نور يضى ء به كل ظلمة و يكسر به كل شدة و كل شيطان مريد و كل جبار عنيد لا تقربه ارض و لا تقوم به سماء و يامن به كل خائف و يبطل به سحر كل ساحر و بغى ء كل باغ و حسد كل حاسد و يتصدع لعظمته البر و البحر و يستقل به الفلك حين يتكلم به الملك فلا يكون للموج عليه سبيل و هو اسمك الاعظم الاعظم الاجل الاجل النور الاكبر الذى سميت به نفسك و استويت به على عرشك و اتوجه اليك بمحمد و اهل بيته اسئلك بك و بهم ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تفعل بى كذا و كذا(71) حاجت را ياد كن .
ادعيه امام حسين عليه السلام  
دعاى امام حسين عليه السلام در برطرف شدن غمها و اندوهها 
اللهم انى اسالك بكلماتك و معاقد عرشك و سكان سماواتك و ارضك و انبيائك و رسلك ، ان تستجيب لى فقد رهقنى من امرى عسرا، فاسالك ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من عسرى يسرا. (72)
دعاى امام حسين عليه السلام براى كفايت از خطر جن و انس  
از حضرت امام حسين عليه السلام روايت شده كه فرموده اند: اين كلمات را هرگاه بگويم از جن و انس واهمه اى ندارم :
بسم الله و بالله و الى الله ، و فى سبيل الله و على ملة رسول الله ، اللهم اكفنى بقوتك و حولك و قدرتك ، من شر كل مغتال و كيد الفجار، فانى احب الابرار و اوالى الاخيار، و صلى الله على محمد النبى و اله و سلم . (73)
دعا براى درد پا 
از امام سجاد عليه السلام روايت است كه فرمود: شخصى از درد پا نزد امام حسين عليه السلام شكايت كرد. حضرت فرمود: هرگاه دردش را احساس ‍ كردى دستت را بر آن قرار ده و بخوان : (74)
ما قدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما يشركون .(75)
درخواست ادب نكردن با بلاء 
يكى ازدعاهاى امام حسين عليه السلام اين بوده كه : (بارالها! با احسان خود مرا با غفلت از عواقب سوء گناهان آرام آرام به شقاوت ميفكن و با (حوادث ناگوار و) گرفتاريها مراتاديب مفرماء).
اللهم لا تستدرجنى بالاحسان ، و لا تودبنى بالبلاء. (76)

دعاى آن حضرت درطلب باران 
اللهم اسقنا سقيا واسعة وادعة ، عامة ، نافعة ، غير ضارة ، تعم بها حاضرنا و بادينا، و تزيد بها فى رزقنا و شكرنا، اللهم اجعله رزق ايمان ، و عطاء ايمان ، ان عطاءك لم يكن محظورا، اللهم انزل علينا فى ارضنا سكنها، و انبت فيها زيتها و مرعاها. (77)
نيايش امام حسين عليه السلام در صبح و شام 
بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله و بالله ، و من الله و الى الله ، و فى سبيل الله و على ملة رسول الله ، و توكلت على الله ، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم . اللهم انى اسلمت نفسى اليك ، و وجهت وجهى اليك ، و فوضت امرى اليك ، اياك اسال العافية من كل سوء فى الدنيا و الاخرة . اللهم انك تكفينى من كل احد و لا يكفينى احد منك ، فاكفنى من كل احد ما اخاف و احذر و اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا، انك تعلم و لا اعلم ، و تقدر و لا اقدر، و انت على كل شى ء قدير، برحمتك يا ارحم الراحمين . (78)
نيايشى از امام حسين عليه السلام در طلب توفيق 
اللهم انى اسالك توفيق اهل الهدى ، و اعمال اهل التقوى ، و مناصحة اهل التوبة ، و عزم اهل الصبر، و حذر اهل الخشية ، و طلب اهل العلم ، و زينة اهل الورع ، و خوف اهل الجزع ، حتى اخافك . اللهم ، مخافة يحجزنى عن معاصيك ، و حتى اعمل بطاعتك عملا استحق به كرامتك ، و حتى انا صحك فى التوبة خوفا لك و حتى اخلص لك فى النصيحة حبالك ، و حتى اتوكل عليك فى الامور حسن ظن بك ، سبحان خالق النور، سبحان الله العظيم و بحمده . (79)
دعاى آن حضرت در زيارت اهل قبور با ثواب بسيار 
از امام حسين عليه السلام نقل شده كه فرمود: هر كس بر گورها آيد و بگويد:
اللهم رب هذه الارواح الفانية ، و الاجساد البالية ، و العظام النخره التى خرجت من الدنيا و هى بك مومنة ادخل عليهم روحا منك و سلاما منى .
خدا به شمار همه خلايق از آدم تا قيام قيامت حسنات براى او مى نويسد: (80)
تسبيح امام عليه السلام در روز پنجم هر ماه 
سبحان الرفيع الاعلى ، سبحان العظيم الاعظم ، سبحان من هو هكذا و لا يكون هكذا غيره ، و لا يقدر احد قدرته ، سبحان من اوله علم لا يوصف ، و اخره علم لا يبيد، سبحان من علا فوق البريات بالالهية ، فلا عين تدركه ، و لا عقل يمثله ، و لا و هم يصوره ، و لا لسان يصفه بغاية ماله الوصف ، سبحان من علا فى الهواء، سبحان من قضى الموت على العباد سبحان الملك المقتدر، سبحان الملك القدوس ، سبحان الباقى الدائم . (81)
نيايش امام عليه السلام براى حيات ابدى 
اللهم ارزقنى الرغبة فى الاخرة ، حتى اعرف صدق ذالك فى قلبى بالزهادة منى فى دنياى ، اللهم ارزقنى بصرا فى امر الاخرة ، حتى اطلب الحسنات شوقا، و افر من السيئات خوفا يا رب . (82)
دعاى پنهان ماندن از ديدن دشمن 
يا من شانه الكفاية و سرادقه الرعاية يا من هو الغاية و النهاية ، يا صارف السوء و السوء و السواية و الضر، اصرف عنى اذية العالمين من الجن و الانس اجمعين ، بالاشباح النورانية ، و بالاسماء السريانية ، و بالاقلام اليونانية ، و بالكلمات العبرانية ، و بما نزل فى الالواح من يقين الايضاح اجعلنى اللهم فى حرزك ، و فى حزبك ، و فى عياذك و فى سترك ، و فى كنفك من كل شيطان مارد، و عدو راهد، و لئيم معاند، و ضد كنود، و من كل حاسد، بسم الله استشفيت و بسم الله استكفيت ، و على الله توكلت ، و به استعنت ، و اليه استعديت على كل ظالم ظلم ، و غاشم غشم ، و طارق طرق و زاجر زجر، فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين . (83)
ادعيه حضرت فاطمه عليهاالسلام 
يا حى يا قيوم ، برحمتك استغيث ، اصلح لى شانى كله و لا تلكنى الى نفسى . (84)
دعاى آن حضرت براى برآورده شدن حاجات  
يا اعز مذكور، و اقدمه قدما فى العز و الجبروت ، يا رحيم كل مسترحم ، و مفزع كل ملهوف اليه ، يا راحم كل حزين يشكوبثه و حزنه اليه ، يا خير من سئل المعروف منه و اسرعه اعطاء، يا من يخاف الملائكة المتوقدة بالنور منه . اسالك بالاسماء التى يدعوك بها حملة عرشك ، و من حول عرشك بنورك يسبحون شفقة من خوف عقابك ، و بالاسماء التى يدعوك بها جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل الا اجبتنى ، و كشفت يا الهى كربتى ، و سترت ذنوبى ، يا من امر بالصيحة فى خلقه ، فاذاهم بالساهرة محشورون ، و بذالك الاسم الذى احييت به العظام و هى رميم ، احى قلبى ، و اشرح صدرى ، و اصلح شانى . يا من خض نفسه بالبقاء، و خلق لبريته الموت و الحياة و الفناء،يا من فعله قول ، و قوله امر، و امره ماض على ما يشاء. اسالك بالاسم الذى دعاك به خليلك حين القى فى النار، فدعاك به ، فاستجبت له و قلت :
(يا ناركونى بردا و سلاما على ابراهيم )، (85) و بالاسم الذى دعاك به موسى من جانب الطور الايمن ، فاستجبت له ، و بالاسم الذى خلقت به عيسى من روح القدس . و بالاسم الذى وهبت به لزكريا يحيى ، و بالاسم الذى كشفت به عن ايوب الضر و بالاسم الذى تبت به على داود، و سخرت به لسليمان الريح تجرى بامره ، و الشياطين و علمته منطق الطير، و بالاسم الذى خلقت به العرش ، و بالاسم الذى خلقت به الكرسى ، و بالاسم الذى خلقت به الروحانيين و بالاسم الذى خلقت به الجن و الانس ، و بالاسم الذى خلقت به جميع الخلق . و بالاسم الذى خلقت به جميع ما اردت من شيى ء، و بالاسم الذى قدرت به على كل شيى ء، اسالك بحق هذه الاسماء، الا ما اعطيتنى سولى و قضيت حوائجى يا كريم . (86)

دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج 
يا رب الاولين و الاخرين ، و يا خير الاولين و الاخرين ، يا ذاالقوة المتين ، و يا راحم المساكين ، و يا ارحم الراحمين ، اغننا واقض حاجتنا. (87)
دعاى آن حضرت براى قضاء دين و آسان شدن كارها 
اللهم ربنا و ربنا و رب كل شيى ء، منزل التوراة ، والانجيل و الفرقان ، فالق الحب و النوى ، اعوذ بك من شر كل دابة ، انت اخذ بنا صيتها، انت الاول فليس قبلك شيى ، و انت الاخر فليس بعدك شيى ، و انت الظاهر فليس فوقك شيى ، و انت الباطن فليس دونك شيى صل على محمد و على اهل بيته عليه و عليهم السلام ، و اقض عنى الدين ، و اغننى من الفقر، و يسرلى كل الامر، يا ارحم الراحمين . (88)
دعاى آن حضرت براى كارهاى مهم 
بحق يس و القران الحكيم ، و بحق طه و القران العظيم ، يا من يقدر على حوائج السائلين ، يا من يعلم ما فى الضمير،يا منفسا عن المكروبين ، يا مفرجا عن المغمومين ، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لا يحتاج الى التفسير، صل على محمد و ال محمد و افعل بى . (89)
دعاى آن حضرت براى دفع شدائد 
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين دعا را به حضرت على و حضرت فاطمه عليهماالسلام ياد داد و فرمود: هرگاه مصيبتى بر شما وارد شد، يا از ستم پادشاهى ترسيديد، يا چيزى گم شد، نيكو وضو گرفته و دو ركعت نماز بخوانيد و دستها را بلند كرده و بگوئيد:
يا عالم الغيب و السرائر، يا مطاع يا عليم ، يا الله يا الله يا الله ، يا هازم الاحزاب لمحمد صلى الله عليه و آله ، يا كائد فرعون لموسى ، يا منجى عيسى من الظلمة ، يا مخلص قوم نوح من الغرق يا راحم عبده يعقوب ، يا كاشف ضر ايوب ، يا منجى ذى النون من الظلمات ، يا فاعل كل خير، يا خالق الخير، يا اهل الخيرات ، انت الله رغبت اليك فيما قد علمت و انت علام الغيوب اسالك ان تصلى على محمد و آل محمد. (90)
آن گاه حاجتت را مى طلبى ، كه به يارى خدا اجابت مى شود.

next page

fehrest page

back page


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فضیلت داشتن علم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 02 آذر 1394

 

next page

fehrest page

مقدمه 
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين والعاقبت لاهل التقوى واليقين الصلوة والسلام على اشرف الانبياء والمرسلين حبيب اله العالمين اباالقاسم محمد صلى الله عليه وآله المعصومين الذين اذهب الله عنهم الرجس اهلبيت وطهرهم تطهيرا، سيما حجة بن الحسن روحى وارواح العالمين له الفداء.
هر فريضه اى از فرايض دينى محدودّيتى دارد يا از حيث زمان مانند وجوب روزه كه مخصوص ماه رمضان است يا نمازهاى پنجگانه كه وقت معّينى دارند، يا از حيث زمان و مكان مانند انجام فريضه حج كه در زمان معّين و مكان معّين بايد انجام داد، يا از حيث افراد مانند جهاد كه به افراد مرد واجب است و بر زنان واجب نيست .
ولى فريضه تحصيل علم دين هيچگونه محدوديت ندارد و در هر زمان و مكان و بر همه افراد زن و مرد فريضه است و اين مطلب از چهار حديث رسول اكرم صلى الله عليه و آله روشن ميشود.
حديث اول : ( طلب العلم فريضة على كل مسلم ) جستجو و طلب علم بر هر مسلمان واجب است . كلمه مسلم بر مرد و زن به هر دو شامل است . بعلاوه آنكه در بعضى كتب حديث كلمه مسلمه هم اضافه شده است ، پس اين حديث ميگويد: طلب علم فريضه است بر همه چه زن و چه مرد، پيريا جوان و از هر طبقه و صنفى . اختصاص به طبقه خاصّى ندارد.
حديث ديگر: (اطلبوا العلم من المهد الى اللّحد) يعنى : در همه عمر از گهواره تا گور در جستجو و طلب علم باشيد. زمان معّين ندارد، پس اين حديث شرط زمان را لغو كرده است .
حديث سّوم ، فرمود:
(اطلبوا العلم و لو بالصّين ) يعنى علم را جستجو و تحصيل كنيد ولو در چين باشد. يعنى : ولو آنكه مستلزم اين باشد كه به دورترين نقاط عالم مانند؛ چين برويد، سفر كنيد و در هر كجا باشد آن را بدست بياوريد.
اين حديث مى گويد: تحصيل علم جا و مكان معّينى ندارد، همانطوريكه وقت و زمان معّين ندارد.
حديث چهارم ، جمله اى از رسول مكرّم صلى الله عليه و آله نقل شده به اين مضمون : ( الحكمة ضالة المؤ من ياخذها) يعنى : حكمت و علم گمشده مؤ من است و هر كس كه چيزى گم كرده است آن را در هر نقطه كه پيدا كند معظل نميشود و بر ميدارد.
على عليه السلام ميفرمايد: ( الحكمة ضاله المؤ من فاطلبوها و لو عندالمشرك تكونوا احق بها واهله ) يعنى : حكمت گمشده مؤ من هست پس طلب كنيد آن را ولو نزد مشرك باشد زيرا شما به آن علم و حكمت سزاوارتريد.
خلاصه علم را همچنانكه در اصل متن ميخوانيد بر همه فريضه است ، وبجهت تشويق برادران و خواهران دينى به علم ودانش وداستانهايى كه شامل فضائل علم ودانش است جمع نموده و آن را بنام (داستانهايى از فضيلت علم ) نهاديم انشاء الله كه مورد قبول حق وعنايات حضرت ولى عصر (عج ) واقع گردد وثواب آن را نثار تمام شهداء وعلماء وفضلاء وذوالحقوق وامام راحل و برادر شهيدم آشيخ احمد ميرخلف زاده مى نمايم .
قم مقدسه
حقير درگاه حق على مير خلف زاده
احاديث فضيلت علم 
(اى مردم بدانيد كه دين هنگامى كامل و درست است كه علم بياموزيد و علم خود را بكار بنديد. آگاه باشيد! تحصيل علم واجب تر از تحصيل مال است )(1)
على عليه السلام : (علم را فرا گيريد كه ياد دادنش حسنه و ياد گرفتنش عبادت و بحث و گفتگويش جهاد و ياد دادنش به كسى كه نمى داند صدقه و بذل او به اهلش باعث نزديكى به خدا است ؛ چون علم به حلال و حرام است و راههاى منازل بهشت و انيس در وحشت و رفيق در غربت و سخنگوى در خلوت و راهنما است در نفع و ضرر و سلاح است در هنگام جنگ با اعدا و زينت است در نزد دوستان ؛ به وسيله ان علم خداوند اقوامى را بلند مى كند و آنها را راهبر خير و سعادت قرار مى دهد...)
امام باقر عليه السلام فرمود: (هيچ بنده اى نيست كه در جستجوى دانش شب را به روز يا روز را به شب آورد مگر آن كه در رحمت خدا درآيد و فرشتگان به او بانگ برآورند كه : آفرين بر آن كس كه به زيارت خدا مى رود. واين چنين كس همين گونه راه بهشت را بپيمايد.(2))
على عليه السلام فرمود: (چرا مردم موقع غذا خوردن در شب چراغ روشن مى كنند تا با چشم خود ببينند چه طعامى مى خورند ولى در تغذيه روحى خود همت ندارند كه چراغ عقل را با شعله علم روشن كنند تا از غذاى آلوده مصون بمانند و دچار عوارض نادانى و گناه نگردند در عقايد و اعمال خود گمراه نشوند.)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده است : (داناترين مردم كسى است كه دانش ديگران را جمع كرده و بر دانش خود بيفزايد؛ و با ارزش ترين اشخاص كسى است كه دانش او بيشتر باشد و كم ارزش ترين اشخاص كسى است كه دانش او كمتر باشد.)
(اى جوينده علم آن دل كه علم و دانش در آن منزل نداشته باشد مانند خانه خرابه است كه كسى در آن ساكن نباشد ودر تعمير آن سعى نكند.(3))
ونيز حضرت امام باقر عليه السلام فرمود:
رسول خدا فرمود: (استاد و شاگرد هر دو در فضيلت و ثواب تعلم و يادگرفتن شريكند وليكن اجر و مزد معلم افزونتر است پس علم را فرا گيريد از حاملان علم و به برادران خويش نيز ياد بدهيد، همچنان كه شما از عالمان ديگر ياد گرفته ايد.)(4)
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: (كسى كه به شخصى مساءله اى ياد بدهد مالك او مى شود. عرض كردند يا رسول اللّه ! يعنى مى تواند او را بفروشد؟ فرمود: نه ، وليكن مى تواند به او امر ونهى كند و دستور و فرمان بدهد(5)).
حضرت صادق عليه السلام فرمود: (كسى كه قصدش از فراگيرى حديث منفعت دنيايى باشد از آخرت بى نصيب است ولى اگر قصدش خير آخرت باشد خداوند تبارك و تعالى به او خير دنيا و آخرت را عطا مى فرمايد.)
امام باقر عليه السلام فرمود: (آن كس كه از شما دانش بياموزد، پاداشى دارد همچون پاداش كسى كه به او مى آموزد و البته آموزگار را بر او برترى است ، دانش را از دارندگان دانش فرا گيريد و همان گونه كه دانشمندان به شما آموخته اند شما نيز به برادران خود بياموزيد.(6))
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: (اى مردم ! كمال دين در دانش طلبى است و عمل كردن به دانش است آگاه باشيد! كه طلب كردن دانش از طلب مال واجب تر است چون مال تقسيم شده و تضمين گشته است كه شخص عادلى آن را بين شما تقسيم كرده و ضامن شده كه به شما برساند و به زودى مى رساند، ولى علم را بايد به دنبالش برويد واز اهلش طلب نماييد كه شما ماءموريد در جستجوى علم از اهلش آن را طلب كنيد. (7)
(علم اصل همه صفتهاى نيك است و منشاء همه كارهاى خوب است از اين جهت رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كسب دانش بر هر مسلمانى واجب است يعنى دانش تقوى و يقين .)(8)
علم تفرجگاه دانشمندان است .(9)
مردى آمد نزد حضرت رسول صلى الله عليه و آله عرض كرد: يا رسول اللّ ه ! علم كدام است ؟ حضرت فرمود: سكوت . عرض كرد پس از آن ؟ فرمود استماع و گوش كردن . عرض كرد پس از آن چيست ؟ فرمود حفظ كردن و بخاطر سپردن . عرض كرد: پس از آن ؟ فرمود: عمل كردن و به كار بستن علم . عرض كرد: پس از آن چيست يا رسول اللّه ؟ فرمود: انتشار علم و ياددادن به ديگران (10)).
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: (پناه مى برم به خدا از علمى كه سود نداشته باشد و آن علمى است كه با عمل خالصانه همراه نيست . وبدان كه اندكى از علم نيازمند عمل فراوان است ؛ زيرا علمى كه انسان در يك ساعت مى آموزد او را به عمل كردن بر طبق آن در سراسر عمر ملتزم مى كند(11)).
از بوذر جمهر حكيم پرسيدند: علم بهتر است يا مال ؟ گفت : علم ، گفتند: پس چرا علما به سراغ اغنيا مى روند ولى اغنيا به سراغ علما نمى روند؟
بوذر جمهر گفت : اين بدان جهت است كه علما فضيلت و ارزش مال را مى دانند و آثار و فوايد آن را درك مى كنند ولى اغنيا فضيلت علم را نمى دانند و از آثار و فوائد و بركات علم و عالم آگاهى ندارند لذا به سراغ علم وعالم نمى روند. وهمين دليل بر فضيلت و برترى علم وعالم است بر ثروت و ثروتمندان .
دانش گنج بزرگى است كه فانى نشود(12)
حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام فرموده : دين شناسى كليد بينش و دل آگاهى و عبادت كامل است ، آدمى بوسيله علم مى تواند به مدارج عالى دست يابد و در امور دين ودنيا رتبه بزرگى را احراز نمايد(13).
امام صادق عليه السلام : فرمود: هر علم كه از اين خانه (اشاره به خانه خود كرد) بيرون نيايد آن باطل است .
به بعضى از اصحاب خود فرمود: اگر علم صحيح را خواستى آن را از اهل اين بيت اخذ نما. زيرا كه علم صحيح را روايت مى كنيم شرح حكمت و فصل الخطاب به ما عطاء شده است .(14)
دانش فكر وانديشه را باز كند.(15)
يعنى اى فرزند عزيزم در آموختن علم باطن سخت كوش باش ، كه بيش از آنچه تصور مى رود سودمند و نافع است هر كس ‍ كه تنها به علم ظاهر پردازد واز علم باطن و سرّ بى خبر باشد بى آنكه خود بداند موجب هلاك و تباهى خود شده است ، پسركم ! اگر دوست دارى كه پروردگار تو را به زيور علم باطن كرامت بخشد، بايد كه چشم نفرت در دنيا بنگرى و به ارزش خدمت به صالحان عارف باشى و كار خويشتن را براى مرگ استوارى دهى . در چنين حالت كه تو را اين سه خصلت فراهم آمد پروردگار متعال تو را به علم سرّ و باطن مفتخر و مكرم خواهد فرمود(16).
از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل شده كه : هر كه دنيا خواهد تجارت كند، هر كه آخرت خواهد زهد و رزد، وهر كه دنيا و آخرت خواهد علم آموزد.(17)
پيامبر گرامى اسلام در ضمن خطبه اى فرمود: كسى كه قرآن را ياد بگيرد و در مقابل علم تواضع كند و به بندگان خدا ياد بدهد.
در صورتى كه از خداوند عوض و ثواب بخواهد هيچ كسى در بهشت ثوابش به بزرگى ثواب او نيست و در بهشت منزلت و درجه و مقام رفيعه و نفيسه اى كه او را نصيب است ديگران ندارند، بدانيد كه عمل از علم بهتر است و ملاك دين ورع و تقوى است و عالم كسى است كه عمل به علم خود كند هرچند عمل كمترى باشد.(18)
پست ترين علم علمى است كه فقط در زبان قرار بگيرد و از زبان به ساير اعضا و جوارح سرايت نكند و بالاترين و بهترين علم آن علمى است كه در اعضا و جوارح بدن خودش را نشان بدهد و در مرحله عمل و كردار آشكار گردد.(19)
پيغمبر صلى الله عليه و آله آنقدر به ترويج خواندن و نوشتن در ميان شاگردان اين مدرسه علاقه مند بود كه پس از پيروزى در (جنگ بدر) از اسراى جنگى كه هنر نوشتن و خواندن را ميدانستند خواست كه به جاى پرداخت غرامت براى آزادى خودشان هر كدام از ايشان به ده نفر از مسلمانان نوشتن را بياموزند و آزاد شوند.
هر وقت پيغمبر صلى الله عليه و آله حاكمى را ماءمور ايالتى مى ساخت مخصوصاً دستور مى داد و تاءكيد مى كرد كه كار تعليم و تربيت مردم را زير نظر مستقيم خود اداره كند(20).
اگر اهل علم ، علم را درست و بجا حمل كنند و حقش را ادا كنند خدا و فرشتگان آنها را دوست دارند و چون آنان علم را براى دنيا گرفتند از اين جهت خداوند و فرشتگان آنها را دشمن دارند و آنها در نزد خدا خوار شدند.(21)
علم وديعه و امانتى است از خدا در روى زمين خدا و علما امينان اويند پس هر عالمى كه عمل كند، امانت خدا را ادا كرده واگر عمل ننمايد از خائنين نوشته شده است .
دانش ريشه و اساس هر خير و جهل و نادانى ريشه و مايه هر شرى است .(22)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است خداوند بوسيله علم اطاعت مى شود، خير دنيا و آخرت با علم است و شر دنيا و آخر در اثر جهل است .
هر كه با هواى نفس مخالفت كرد علم را اطاعت كرده است .(23)
دانش راستين گمشده مؤ من است پس آن را فراگير و بياموز ولو از مردم منافق .
وهم از كلمات آن حضرت است : (24)
حكمت را بياموزيد ولو از مشركين .
از امام صادق عليه السلام در معنى اين آيه كه مى فرمايد: براى خدا دليل رسا و قاطع است سؤ ال شد، فرمود: خداوند در روز رستاخيز به بنده گنهكار خود مى گويد: بنده من چرا تكاليف خود را خوب انجام ندادى ؟ آيا مى دانستى و گناه كردى ؟ واگر بگويد نمى دانستم مى گويد: چرا ياد نگرفتى تا عمل كنى ؟
تمام اعضاى خانواده پيغمبر صلى الله عليه و آله چه زن و چه مرد حتى خدمتگزاران مخصوص او و همچنين دوستان نزديك پيغمبر صلى الله عليه و آله با پيش از اسلام با سواد بودند يا پيغمبر از ايشان مى خواست كه هر چه زودتر خواندن و نوشتن را بياموزند.
علم چراغ عقل و سرچشمه فضل و برترى است .(25)
علم ميراث گرانبها و نعمتى عمومى است (26).
على عليه السلام مى فرمايد: كسى كه يك حرف به من بياموزد مرا بنده خودش ساخته است .
دانش بهترين سرمايه است .(27)
نادانى رتبه مالدار را پائين برده علم رتبه فقير را بالا مى برد(28).
بهترين ارثى كه پدران براى فرزندان و پسران مى گذارند علم و كمال و ادب است .(29)
به وسيله علم و دانش نادانى و جهل را ريشه كن كنيد.
خردمند ميلش به حكمت و بى خرد همتش به نادانى و حماقت است .(30)
هر كه با دانش خلوت كند هيچ خلوتى او را به وحشت نيندازد.(31)
(گنجى با فايده تر از دانش نيست )(32)
(در مقام كسب علم و دانش باشيد جاه و مقام به شما مى رسد)(33)
مردى آمد نزد دانشمندى گفت : دلم مى خواهد علم ياد گيرم ولى مى ترسم حق علم را ضايع كنم . عالم در پاسخ گفت : همين ترك علم خود تضييع آن است .(34)
على عليه السلام فرمود: به وسيله علم با جهل و نادانى مبارزه كنيد.(35)
امام رضا عليه السلام فرمود: (علم پيشاهنگ عمل است (36)).
امام على عليه السلام فرمود: (هر كس به علم خود عمل نكند چيزى نمى داند(37)).
امام على عليه السلام فرمود: (علم تو را راهنمائى مى كند، وعمل تو را به سر منزل مقصود مى رساند(38)).
(علم دو قسم است ، علمى بر زبان ، كه حجتى است بر پسر آدم ، وعلمى در قلب كه علم سودمند است (39)).
وديعه هاى دانش 
حضرت امام زين العابدين عليه السلام هر وقت جوان هايى را مى ديد كه در طلب علم و دانشند نزديك آنها مى رفت و به آنها مرحبا مى گفت و تشويقشان مى فرمود و مى گفت : (شما وديعه هاى دانشيد كه امروز كوچكان قوم و در آينده نزديك از بزرگان قوم و گروه ديگر مى باشيد.)
وهرگاه طالب علمى به نزد او مى آمد او را ترحيب و تكريم مى كرد و مى فرمود: (تو وصى پيامبر خدا هستى و طالب علم قدم به خشك وترى از زمين نمى گذارد جز اين كه زمين تا هفت طبقه براى او تسبيح مى گويند(40).)
چشمه اى در قلب انسان 
(دانش در آسمان نيست كه بر شما فرود آيد و در جوف زمين نيست كه بر شما بيرون بيايد بلكه علم در خود شما است ) (چشمه اى در قلب آدم است ليكن بايد حجاب و مانع را از روى آن برداشت ) در حديث ديگر پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد:
(هر كس چهل روز بنده خالص خدا گرديد از قلب او چشمه هاى حكمت جارى مى شود و به زبانش مى آيد.) كسى كه به مرتبه اخلاص رسيده باشد كارش به جايى مى رسد كه از مكروهات نيز خوددارى مى كند بلكه از مباهات كه خلاف ادب به نظر بيايد پرهيز مى كند، چنانچه مرحوم (مقدس اردبيلى ) وغير ايشان (مرحوم ميرداماد) چنان بوده اند چنانچه رسيده است پاهاى خود را دراز نمى كرد چه در منزل و چه در مجلس ؛ چون هميشه خود را در محضر پروردگار مى دانست .
(علم (نورى ) است كه خداوند در قلب هر كس بخواهد او را هدايت كند قرار مى دهد.)(41)
خداوند در يك آيه خود را به نور آسمانها و زمين تشبيه كرده است : (42)
روى اين حساب ميان علم و دانش و دانايى كه يك نوع نورانيتى است ارتباط و سنخيت برقرار است و بر اساس همين سنخيت (نور علم ) و (نور الهى ) است كه (43)؛ (يعنى ) صرفاً علما و دانشمندان نسبت به خدا حالت خشيت و خضوع دارند.)
اسلام عزيز گردد 
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: اعمالتان را خالص واسلام را عزيز نمائيد، عرض كردند چگونه اسلام را عزيز كنيم ؟ فرمود: (با حضور در نزد علما براى يادگرفتن علم ، كسى كه براى رضاى خدا دانش بياموزد و در بحث جواب اهل هوا را بدهد براى او ثواب عبادت ثقلين و جن و انس است ).
عرض كردند يارسول اللّه رياكار هم از عملش بهره اى دارد؟ فرمود: كسى كه فقط خالصاً لوجه اللّه براى عزت اسلام كار كند براى اوست ثواب اهل مكه از وقتى خلق شده اند هست ولى اگر قصدش فقط براى خدا نباشد (با اين حال ) خدا آتش جهنم را بر او حرام كرده است .
علم و هنر بهتر از هر دولت و گنج زر 
حكيمى پسران خود را پند داد كه جانان پدر، دانش هنر آموزيد كه ملك ودولت دنيا را اعتماد نيست و سيم و زر در سفر و حضر محل خطر است . يا دزد به يكبار ببرد و يا خواجه به تفاريق خورد.
اما دانش و هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده واگر دانشمند و هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد كه علم و هنر در نفس خود دولت است ، هنرمند هر جا كه رود قدر بيند ودر صدر نشيند و بى هنر لقمه چيند و سختى بيند:

وقتى افتاد فتنه اى در شام
هر كس از گوشه اى فرا رفتند
روستا زادگان دانشمند
به وزيرى پادشاه رفتند
پسران وزير ناقص عقل
به گدائى به روستا رفتند(44)
مقام علمى سلمان از نظر ائمه عليهم السلام 
در ميان ياران و صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله در علم ودانش كسى به مرتبه سلمان نرسيد؛ زيرا علاوه بر آن كه سلمان دويست و پنجاه يا سيصد و پنجاه سال عمر كرد، و در تمام اين مدت درمقام تحصيل دانش بوده است و به همين منظور سالهاى متمادى خدمت رجال بزرگ مسيحيت را اختيار نمود.
و پس از آن كه مسلمان شد نيز در اوقات خاصى با پيامبر خلوت مى كرد و از آن حضرت كسب فيض مى نمود، به اين جهت است كه در روايات او را نمونه لقمان حكيم ياد كرده اند مخصوصاً اميرمؤ منان و ائمه عليهم السلام او را عالم به علوم پيشينيان و آيندگان معرفى نموده اند.
در روايتى كه در آن اميرمؤ منان عليه السلام احوال ياران اسلام خدا را بيان مى كند چون به نام سلمان مى رسد چنين مى گويد:
(به به سلمان از خانواده ماست شما كجا مانند سلمان را مى يابيد، كه او همانند لقمان حكيم است كه علم اول و آخر را مى داند و دريايى است كه پايان ندارد.)
يكى از امتيازات و خصوصيات سلمان اين است كه محدث است ؛ يعنى ، با فرشتگان تماس داشته و فرشتگان برايش حديث مى گفتند و علومى به او مى آموختند. با اين كه اين چنين معنى كرده كه امام است هر چند در بعضى اخبار محدث را چنين معنى كرده كه امام برايش حديث مى كند ولى اين معنا درست نيست چون اين معنا اختصاص به سلمان ندارد بلكه در روايت صحيحى وارد شده كه امام به ابو بصير فرمود: (على عليه السلام محدث بود و سلمان هم محدث بوده است ، ابو بصير عرض كرد: يابن رسول اللّه معناى محدث چيست ؟
فرمود: خدا فرشته اى مى فرستد و مطالب را در گوش او مى گويد).
و نيز در روايت ديگر ابو بصير است كه : سلمان اسم اعظم مى دانست .(45)
در اثر جهل به احكام سيزده نفر با يك زن ازدواج كردند 
مرحوم ميرزاى بزرگ شيرازى رحمه الله عليه موقعى كه شخصى از كشورى به حضورش مى آمد از تمام جهات و خصوصيات آن كشور سؤ ال مى كرد.
روزى عده اى از يك كشور دوردست به حضور او آمدند آن مرحوم از اقتصاد آن كشور و آن شهر سؤ ال نمودند، يكى از آنها گفت : ما آنقدر فقيريم كه سيزده نفريم و يك زن داريم !
ميرزا گفت : چه گفتى ؟!
آن مرد باز كلامش را تكرار نمود كه : ما سيزده نفريم و يك زن داريم ، كه اين زن هر شبى نزد يكى از ما مى ماند.
مرحوم ميرزا بسيار ناراحت شده فرمود: مگر نمى دانيد زن حق ندارد، بيش از يك شوهر داشته باشد؟
گفتند: نمى دانيم .
ميرزا فرمود: مگر در شهر شما عالم نيست ؟
گفتند: خير ميرزا دستور داد كه بعضى از آنها در شهر سامراء بمانند براى تحصيل علم و يادگرفتن احكام حلال و حرام .
وفرمود: هر كدام آمادگى داريد كه بمانيد براى تحصيل علم من زندگى او را تاءمين مى كنم ، هم اكنون عده اى از اهل آن شهر در نجف و كربلا و قم مشغول به تحصيل مى باشند.(46)
بدترين بندگان خدا و بهترين آنها
امام سجاد عليه السلام فرمود:
(اگر مردم بدانند كه در تحصيل علم چه خيرهاست در طلب آن كوشش كنند اگر چه با دادن جان و سفر كردن بر سر امواج مرگبار دريا باشد.
خداوند به (دانيال ) پيمبر وحى كرد كه بدترين بندگان من نزد من انسان نادانى است كه دانايان را سبك شمارد و از آنان پيروى نكند؛ و محبوبترين بندگان من انسان پاكرفتارى است كه در طلب پاداش بزرگ باشد، پا بپاى دانايان رود و در پى فرزانگان افتد و از حكيمان سخن گويد..)(47)
از نظر عملى نيز پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و امامان عليهم السلام به دانشمندان احترام فراوان مى گذاشتند، چنان كه امام جعفر صادق عليه السلام هشام را با آن كه بسيار جوان بود، احترام فراوانى مى كرد واو را بر ديگر شاگردان و اصحاب سالخورده خويش مقدم مى داشت و مى فرمود كه : (اين بزرگداشت به خاطر علم فراوان اوست نفعى كه او از راه علم خويش به جامعه مى رساند(48)).
پادشاهان ايران و سواد آموزى رعيت ها 
پادشاهان ايران هيچ كارى از كارهاى دولتى و ديوانى را به مردم پست نژاد و رعيت نمى سپردند..، به طورى كه به كلى بالا رفتن از طبقه اى به طبقه ديگر مجاز نبود.
ولى گاه استقناء واقع مى شد و آن وقتى بود كه يكى از رعيتها اهليت و هنر خاصى نشان مى داد، در اين صورت بنا به برنامه (تنسر) آن را به شاهنشاه عرض كنند بعد از تجربه (موبدان ) و (هرابذه ) وطول مشاهدات ، تا اگر مستحق بدانند به غير طايفه الحاق فرمايند.(49)
درباره ممنوعيت تحصيل و قد غن بودن طلب علم و درس خواندن در ايران پيش از اسلام كه اشاره كرديم بهترين شاهد واقعه اى است دردناك كه حكيم (ابوالقاسم فردوسى ) در (شاهنامه ) نقل كرده است و آن اين است كه :
خسرو انوشيروان (خسرو اولى ساسانى ، 531 579م ) در يكى از جنگهاى خود باروميان دچار كمبود هزينه مى شود و وضع مالى و خزانه دولت براى تجهيز سپاه كفايت نمى كند.
(موبد) نزد خسرو مى آيد و او را از كمبود هزينه آگاه مى كند خسرو غمگين و گرفته خاطر مى شود و (بوذر جمهر) (بزرگمهر) را مى خواهد و بدو مى گويد: هم اكنون ساربان را بخواه و شتران بختى (قوى هيكل دو كوهانه سرخ رنگ ) را به راه انداز تا بروند و صد گنج از مازندران آورند. گفت : راه بسيار است و سپاه اكنون تهى دست و بى خوار بار است ، خوب است در اين شهرهاى نزديك كسانى مايه دار از بازرگانان و مالكان بجوئيم و از آنان وام بخواهيم .
خسرو راءى مرد دانا، بوذر جمهر را مى پسندد. بوذر جمهر مرد دانا و خردمند و خوب چهرى را مى جويد و مى گويد: با شتاب برو و كسى از نامداران كه به ما وام بدهد بياب و بگو كه خواسته ووام او را از گنج دولتى پس خواهيم داد. فرستاده مى آيد و مردم را گرد مى آورد و وامى را كه خواسته ياد مى كند. در اين ميان كفشگرى موزه فروش گوش تيز مى كند و به سخنان ماءمور خوب گوش مى دهد، وچون چگونگى را در مى يابد و آرزوى ديرينه خويش را نزديك به برآورده شدن مى پندارد، از مبلغ مورد نياز مى پرسد به او پاسخ مى دهند، او مى پذيرد كه آن هزينه را بپردازد آنگاه قپان و سنگ مى آورند و آن (چهل هزار) درم را مى كشد و مى دهد.
سپس تقاضا مى كند كه در برابر اين مبلغ بوذر جمهر نزد خسرو و پايمردى و شفاعت كند، فرستاده خواسته او را مى پذيرد و به هنگام بازگشت چون آن هزينه سنگين را نزد بوذر جمهر مى برد خواهش وام دهنده را ياد مى كند بوذر جمهر به خسرو مى گويد: خسرو بر مى آشوبد و به حكيم مى گويد: ديو خرد چشم ترا كور كرده است ، برو آن شتران را باز گردان و آن وام را باز پس بده .
آرى در چنين شرايطى سخت و نياز مبرم آن وام را به جرم اين كه وام دهند ه از طبقه پايين و صنعتگر است نه دبيرزاده و موبدزاده و نه از خاندانهاى بزرگ ، اجازه درس خواندن براى فرزند خود خواسته است باز مى گردانند و دوباره به انديشه وام خواهى از ديگران مى افتند و بدين گونه دل مردى را كه آرزو داشت فرزندش درس بخواند پر از درد و غم مى كنند و مرد كفشگر با آن همت و فداكارى و لا به و التماس آروزى درس خواندن فرزند خيش را به خاك مى برد.
اين داستان را فردوسى در (شاهنامه ) به نظر كشيده و مى گويد:
از اندازه لشكر شهريار
كم آمد درم تنگ سيصد هزار
دژم كرد شاه اندر آن كار چهر
بفرمود تا رفت بوذر جمهر
تا آنكه مى گويد:
يكى كفشگر بود و موزه فروش
بگفتار او تيز مى كرد گوش
بدو كفشگر گفت من اين درهم
سپاسى زگنجور برسر نهم ...
كه اندر زمانه مرا كودكى است
كه بازار او بر دلم خوار نيست
بگوئى مگر شهريار جهان
مرا شاد گرداند اندر نهان
كه او را سپارد بفرهنگيان
كه دارد سرمايه و هنگ آن (50)
ملائكه پرهاى خود را زير پاى طالبان علم پهن مى كنند 
از كثير بن قيس روايت شده كه گفت : با (ابى درداء) در مسجد دمشق نشسته بوديم مردى نزدش آمد و گفت : اى ابى درداء من از مدينه (مدينة الرسول ) نزد تو آمده ام براى حديثى كه به من رسيده است تو آن را از پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل كرده اى ، گفت : براى تجارت به اينجا آمده اى ؟ گفت : نه . گفت : انگيزه ديگرى غير از اين نداشتى ؟ گفت : نه ، گفت : شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله مى فرمود: كسى كه در راهى قدم بردارد كه در آن راه دانشى بدست آورد خداوند راهى به بهشت برايش معين كند و ملائكه از روى رضا و رغبت بالهاى خود را براى دانشجو مى گسترانند و براى عالم طلب آمرزش كنند آنچه در آسمانها و زمين است حتى ماهيهاى در آب .
و (برترى عالم بر عابد مانند برترى ماه بر ساير ستارگان است . به درستى كه علما وارث انبيا مى باشند و انبيا درهم و دينارى به ارث نمى گذارن بلكه علم را به ارث مى گذارند،) هر كس آن را به دست آورد بهره زيادى به دست آورده است . گفت : بلى .
بعضى از علماء به ابى يحيى بن زكريا بن يحيى بن الساجى نسبت داده اند كه گفت : در بازار بصره با شتاب به در خانه بعضى از محدثين رفتيم و با ما مرد بى حيايى بود از روى مسخره گفت : پاهاى خود را از روى بالهاى ملائكه برداريد تا اين حرف را زد از مكانش تكان نخورد تا هر دو پايش خشك شد.
ونيز به ابى داوود سجستانى نسبت داده اند كه گفت : در اصحاب حديث مرد مخلوعى بود چون حديث پيغمبر را شنيد كه فرمود: ملائكه بالهاى خود را براى طالب علم مى گسترانند در كف پاهايش دو ميخ آهنين قرار داد و گفت : بر روى بالهاى ملائكه راه مى روم پس دردى در پاهايش پيدا شد وابو عبداللّه محمد بن اسماعيل التميمى اين حكايت را در شرح حال مسلم ذكر كرده و گفته پاهايش و ساير اعضايش خشك شد.(51)
مرحوم درچه اى بخاطر فوت مادرش درس راتعطيل نكردند
مرحوم شهيد آيت اللّه (اشرفى اصفهانى ) فرمودند: (مرحوم آيت اللّه سيد (محمد باقر درچه اى ) در اصفهان در مدرسه مى خواستند شروع به درس نمايند، خبر آوردند كه مادرشان در (درچه ) فوت كرده است ، آقا بدون اين كه درس را تعطيل نمايد فرمودند: شما برويد كارهاى تجهيز و تكفينش را انجام بدهيد. عرض كردند گويا وصيت كرده كه نمازش را شما بخوانيد، فرمود شما ساير كارهايش را انجام دهيد من بعد از درس براى نماز مى آيم پس از درس تشريف بردند ما خيال مى كرديم لابد چند روزى ايشان سوگوارند و براى درس تشريف نمى آورند ولى صبح فردا ديدم تشريف آوردند و درس را شروع فرمودند و راضى به تعطيل درس ‍ نشدند.)(52)
كوشش اميركبير در تحصيل علم 
گويند كه : اميركبير در كودكى (هنگامى كه ) ناهار اولاد قائم مقام (فراهانى ) را مى آورد، در حجره معلمشان ايستاده براى بردن ظروف ، آنچه معلم به آنها مى آموخت او هم فرا مى گرفت ، تا روزى قائم مقام به آزمايش پسرانش آمده بود هر چه از آنها پرسيد ندانستند و امير جواب داد. قائم مقام از وى پرسيد: تقى ، تو كجا درس خوانده اى ؟ عرض نمود: روزها كه غذاى آقازاده ها را مى آوردم ، ايستاده گوش مى كردم . قائم مقام انعامى به او داد. نگرفت و گريه كرد. بدو گفت : چرا گريه مى كنى چه مى خواهى ؟
عرض كرد: به معلم امر فرمائيد درسى را كه به آقازاده ها مى دهد به من بياموزد قائم مقام دلش به حال او سوخت به معلم فرمود تا به او نيز بياموزد.
نامه اى كه سالها بعد قائم مقام به برادرزاده اش ميرزا اسحاق نوشته حد مراقبت او را در تعليم كربلايى تقى آن روز و اميركبير سالهاى بعد مى رساند، در حقيقت كربلايى تقى (اميركبير) را (امثال كامل شاگردى درسخوان ) آورده ، به پسران خود و برادرزاده اش ‍ سركوفت مى زد. بخشى از اين نامه چنين است :
ديروز از كربلايى تقى كاغذى رسيد موجب حيرت حاضران گرديد همه تحسين كردند و آفرين گفتند. الحق (يكاد زيتها يضى ء) در حق قوه مدركه اش صادق است يكى از آن ميان سر بيرون آورده تحسينات او را به شاءن شما وارد كرد كه در واقع ريشخندى به من بود گفت :
درخت گردكان با اين درشتى
درخت خربزه اللّه اكبر
نوكر اين طور چيز بنويسد آقا جاى خود دارد...
بارى حقيقتاً من به كربلايى قربان (پدر اميركبير) حسد بردم و بر پسرش مى ترسم ... خلاصه اين پسر خيلى ترقيات دارد. و قوانين بزرگ به روزگارم مى گذارد. باش تا صبح دولتش بدمد.
ميرزا تقى خان در حدود سال 1222 ه‍، ق در (هزاوه فراهان ) متولد شد. پدرش كربلايى محمد قربان آش پز ميرزا عيسى قائم مقام اول بود و پس از او همين شغل را در دستگاه پسرش ميرزا ابوالقاسم قائم مقام ثانى داشت .(53)
ابن انبارى به علت عشق به علم از هر لذت نفسانى صرفنظر كرد 
ابوبكر محمد بن قاسم نحوى (معروف به ابن انبارى ) سيصد هزار بيت شاهد براى قرآن در حفظ داشته و به او مى گفتند مردم در باب حافظه تو بسيار سخن گفتند، بگو چقدر در حفظ دارى ؟ مى گفت : سيزده صندوق حفظ دارم . و گفته شده كه صد وبيست تفسير قرآن در حفظ داشت و به جهت حفظ قوه حافظه بسيارى از غذاهاى لذيذه را كه ضرر به قوه حافظه داشت ترك كرد، رطب را مى گرفت و مى گفت : تو طيبى ليكن اطيب از تو حفظ كردن آن چيزى است كه خدا بخشيده به من از علم .
گويند: روزى در بازار مى گذشت جاريه خوشرويى را ديد طالب او شد اين خبر به (راضى باللّه ) خليفه عباسى رسيد، امر كرد او را خريدند و براى ابن انبارى بردند ابن انبارى جاريه را امر به صبر براى استبراء نمود. مى گويد: من در طلب حل يك مساءله علمى بودم در اين وقت ناگهان قلبم متوجه جاريه شد و از فكر در آن مساءله بازماندم آن وقت به خادم گفتم : اين جاريه را ببر من نمى خواهم و نمى ارزد به خاطر اين جاريه از طلب علم بازمانم .
غلام خواست او را ببرد جاريه گفت : تو مردى عالم و عاقل و صاحب مقامى بايد بدانى كه اگر مرا بيرون كنى و گناه مرا معين نكنى مردم گمان بد در حق من مى برند.
گفتم كه : از براى تو هيچ تقصيرى نيست جز اين كه ديدم با وجود تو از علمم مى مانم گفت : اين سهل است ؛ چون خبر به (راضى ) رسيد گفت : سزاوار نيست كه علم در قلب احدى شيرين تر باشد از علمى كه در قلب اين مرد است .
تحصيل علم تا دم مرگ 
شيخ شهيد در مجموعه خود نقل كرده است كه در خدمت ابوجعفر طبرى نقل كردند كه نصر بن كثير با سفيان ثورى خدمت حضرت صادق عليه السلام مشرف شده و عرض كرد كه : مى خواهم به بيت الحرام مشرف شوم مرا چيزى تعليم فرماييد كه خدا را به آن بخوانم حضرت فرمود: چون رسيدى به بيت الحرام بگذار دست خود را به ديوار خانه كعبه پس بگو: يا سابق الفوت و يا سامع الصوت و يا كاسى العظام لحماً بعد الفوت پس بخوان خدا را بعد از آن به هر چه بخواهى .
وهمچنين تعليم فرمود: سفيان را كه در وقتى كه روآورد به چيزى محبوب ، بسيار حمد كند خدا را و هرگاه روكند به چيزى كه مكروه است بسيار بگويد: لاحول ولا قوة الا با للّه وهرگاه روزى او كم شد استغفار بسيار كند.
ابوجعفر طبرى دوات و كاغذ طلبيد و آن دعا و حديث را نوشت و اين قبل از مرگ او بود ساعتى بعد به او گفتند نوشتن اين مطلب در اين وقت براى تو چه فايده دارد؟
گفت : (شايسته است براى هر انسان كه ترك نكند اقتباس علم را تا بميرد.(54))
من ماءمورم كه علم فرا گيرم 
آيت اللّه سيد محمد شيرازى رحمه الله عليه نوشته است : يكى از علما در نجف اشرف خيلى كم به زيارت امام حسين عليه السلام در كربلاى معلّى مشرف مى شد. سبب را پرسيدند، فرمود: من ماءمورم كه علم فرا گيرم و علم بياموزم و از اين قبيل وظائف واگر بنا باشد زياد به زيارت كربلا بروم به من گفته مى شود چرا وظيفه شرعى كه به تو واگذار شده ترك كردى و بيش از حد به زيارت امام حسين رفتى ؟(55)
بحث علمى در مسافرت 
ونيز نوشته است مرحوم حاج آقا حسين قمى هر موقع مى خواست به جائى مسافرت كند با كسانى كه در بحث خصوصى او شركت مى كردند مسافرت مى نمود تا در سفر مشغول بحث شود.
من كراراً او را به اين كيفيت ديدم . ايشان مى فرمودند: چگونه من از سهم مبارك امام استفاده كنم در حالى كه پول مخصوص ‍ طلبه اى است كه مشغول به تحصيل باشد و من مباحثه و مدرسه را ترك كرده باشم ، هر چند در راه تحصيل هستم (56).
و نيز فرموده اند: همراه مرحوم شيخ ميرزا محمد تهرانى صاحب كتاب مستدرك البحار به خارج شهر مى رفتيم ، وى در تمام طول شب مشغول نوشتن مستدرك بود و من هر چه بيدار مى شدم مى ديدم او مشغول نوشتن است با اينكه پير و ناتوان و چشمهايش ‍ ضعيف شده بود(57).
سخنان خليل بن احمد 
خليل بن احمد گويد: روزى كه با عالمى بالاتر و داناتر از خودم باشم آن روز، روز استفاده من است و اگر با كسى كه در علم از من پائين تر است باشم آن روز روز افاده وفايده دادن من است و اگر با كسى باشم كه با من در علم مساوى است آن روز، روز مباحثه و مذاكره من است و اگر روزى هيچكدام از اين سه نباشد آن روز، روز مصيبت من است .
حاج ميرزا حسين سبزوارى و محمد هاشم ميرزاى افسر حكايت كنند كه مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى مراقبت زياد در درس داشت و كمتر درس و بحث را ترك مى كرد، روزى به واسطه شدت سرما گفت : فردا درس تعطيل است ، فرداى آن روز به مجلس درس حاضر شد. طلبه ها علت را پرسيدند. فرمود: ديدم گاوان براى زراعت مى روند، روا نديدم كه من بحث را ترك گويم (58).
على عليه السلام فرموده است :
لا يعدم الصبور الظفّر وان طال به الزمان .
پيروزى نصيب بردبارى و كوشش مى گردد هر چند مدت محروميتش زياد باشد.(59)
مسجد پايگاه سواد آموزى 
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله بمنظور تعليم خواندن و نوشتن در ميان مسلمانان فردى به نام عبداللّه بن سعيد را ماءمور كرد تا خواندن و نوشتن را به ديگران بياموزد. و با اين ترتيب از آنجائى كه سواد خواندن و نوشتن جنبه دينى و تقدس داشت مساجد به عنوان نخستين كانون هاى سواد آموزى مورد استفاده قرار گرفت .
جلسات ادبى نيز در مسجد تشكيل مى شد، شاعران سروده هاى خود را در حضور پيامبر مى خواندند و گاه از سوى آن حضرت به دريافت جايزه و خلعت مفتخر مى شدند. چنانچه كعب بن زهير قصيده معروف خود بانت سعاد و قلبى اليوم مبتول را كه در مدح رسول خدا صلى الله عليه و آله سروده بود در مسجد مدينه در حضور حضرت رسول صلى الله عليه و آله خواند و جايزه از آن حضرت دريافت كرد.(60)
و براى حسان بن ثابت منبر مى نهادند و او اشعارش را در بالاى منبر مى خواند(61).
ترويج دانش 
پيغمبر براى انجام نخستين و مهمترين وظيفه اش كه تعليم دانش به پيروانش بود آموزشگاهى داشت به نام (صفه ) كه به مسجد پيغمبر متصل بود و مى توانست شخصاً كار تعليم وتربيت و مطالبى را كه تعليم داده مى شد تحت نظارت داشته باشد، گاهى اوقات هم كه مجال و مناسبتى پيش مى آمد خود پيغمبر تعليم در كلاسها را بعهده مى گرفت و كسانى كه دوره تحصيل را در اين مدرسه به پايان مى رسانيدند به نواحى مختلف قلمرو اسلام فرستاده مى شدند تا در آنجا چنين كلاسها و مدارسى ترتيب دهند.
در (صفه ) شاگردان باسنين مختلف تحصيل مى كردند و در هفته يكروز كلاسها مخصوص زنان بود.
پيغمبر صلى الله عليه و آله آنقدر به ترويج خواندن و نوشتن در ميان شاگردان اين مدرسه علاقه مند بود كه پس از پيروزى در (جنگ بدر) از اسراى جنگى كه هنر نوشتن و خواندن را مى دانستند خواست كه به جاى پرداخت غرامت براى آزادى خودشان هركدام از ايشان به ده نفر از مسلمانان نوشتن را بياموزند و آزاد شوند.
تمام اعضاى خانواده پيغمبر چه زن و چه مرد حتى خدمتگزاران مخصوص او و همچنين دوستان نزديك پيغمبر صلى الله عليه و آله يا پيش از اسلام با سواد بودند يا پيغمبر از ايشان مى خواست كه هر چه زودتر خواندن و نوشتن را بياموزند.
هر وقت پيغمبر صلى الله عليه و آله حاكمى را ماءمور ايالتى مى ساخت مخصوصاً دستور مى داد و تاءكيد مى كرد كه كار تعليم و تربيت مردم را زير نظر مستقيم خود اداره كند.(62)
گروه بهتر 
عبداللّه بن عمر نقل مى كند كه روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دو گروه از پيروان خود را ديد در مسجد بودند.
فرمود: اين هر دو گروه مردمانى نيك هستند، اما يكى از اين دو گروه به كارى بهتر مشغولند، زيرا يك گروه به دعا ونماز مشغول هستند تا عنايت و رحمت الهى را براى خود جلب كنند و اين امر به خدا مربوط است كه دعاى ايشان را مستجاب سازد و آنچه ايشان مى خواهند به ايشان ارزانى دارد.
اما گروه ديگر به كسب دانش وتعليم به كسانى كه از آن بى بهره اند سرگرمند و بدين قرار اينها به كار بهترى مشغول مى باشند. در واقع من خود نيز وظيفه تعليم را بعهده دارم و براى تعليم مبعوث شده ام (بعثت مُعَلّماً) با گفتن اين كلمات پيغمبر گرامى خود در ميان اين گروه نشست (63).
عمر واقعى آن است كه در تحصيل دانش بگذرد 
وقتى اسكندر جهت فتح ممالك قطع مسالك مى كرد در اقصاى مغرب به شهرى رسيد كه در آب و هوا و نعمت و صفا نظير آن را نديده بود فرمان داد تا در آن حوالى سراپرده بر پا نمايند.
ناگاه به قبرستانى رسيدند ديد بر قبر يكى نوشته شده او يكسال عمر كرده و بر ديگرى نوشته سه سال و بر ديگرى پنج سال و خلاصه هيچيك را عمر از پانزده سال و بيست سال بيش نبود در حيرت شد كه چگونه در چنين آب و هواى خوب عمر اندك باشد.
فرستاد جمعى از اعيان شهر را حاضر كردند و همه را معمّر و كهنسال يافت ، از معماى عمر كم قبرها پرسيد گفتند: اموات ما نيز مانند ما عمر زياد كرده اند ولى روش ما اين است كه از ايام زندگى خود آنچه براى تحصيل علم و دانش و تكميل نفس گذرانديم از عمر خود شماريم و بقيه را باطل و بيهوده دانيم پس هر كه از ما درگذرد آن مقدار زمان را حساب كنند و بر روى قبر او نويسند كه با علم و دانش بوده است .
اسكندر را اين سخن و عادت بسيار پسنديده آمد وآنها را تحسين كرد.
فضيلت علم 
(آقا اميرالمؤ منين على ) عليه السّلام فرمود: (به هفت جهت علم از مال برتر است ،
اوّل : آنكه علم ميراث انبياء است و مال ميراث فراعنه وپادشاهان است .
دوّم : علم را هر چه انفاق و خرج كنى . كم نمى شود (بلكه زياد هم مى شود) ولى مال را هر قدر خرج كنى به همان اندازه كسر مى شود.
سوم : مال نه تنها احتياج به حافظ و نگهبان دارد بلكه صاحب مال بايد در نگه دارى او مراقبت كند، ولى علم نه تنها احتياج به مراقبت و نگهدارى ندارد، بلكه صاحب خود را هم از خطرها و ضررها حفظ مى نمايد.
چهارم : علم در كفن و قبر تا آخر همراه انسان است . ولى مال بعد از مرگ همراه آدمى نيست .
پنجم : مال براى مؤ من و كافر حاصل مى شود ولى علم فقط براى مؤ من حاصل مى شود، (مراد علم شريعت و دين است ).
ششم : جميع مردم در امور دينشان نيازمند به علمند ولى نيازمند به آدم مالدار نيستند.
هفتم : علم در موقع عبور از صراط صاحبش را يارى مى كند ولى مال در عبور از صراط مانع و مزاحم صاحب مال مى گردد.(64)
احترام به قلم وكتب علم 
استاد حسين مظاهرى فرمودند: استاد بزرگوار ما آية الله العظمى بروجردى رحمة الله عليه از استادشان مرحوم آقا ميرزا عبدالمعالى اصفهانى نقل مى كرد كه ايشان مى فرمود: اگر در اطاقى قلمى باشد كه با آن قلم فقه شيعه نوشته شده باشد، من در آن اطاق نمى خوابم و اگر بخواهم در آنجا بخوابم اول قلم را بيرون مى برم و بعد مى خوابم وقتى يك عالم شيعه اين طور بگويد، معلوم مى شود كه احترام كردن به كتابهاى فقهى و روائى و مخصوصا احترام به قرآن شريف فوق العاده مهّم است .(65)
سيد جواد عاملى 
مرحوم امين در (اعيان الشيعه ) درباره جدّيت مرحوم (سيّد جواد عاملى ) صاحب مفتاح الكرامه آورده است : او در جدّيت در تحصيل علم بى نظير بود. عمر خود را در درس و تدريس و بحث و مطالعه و تاءليف و خدمت به دين تمام كرد و شب و روز خود را در اين راه مستغرق ساخت ، به گونه اى كه هيچ امرى از قبيل بيمارى ، ضعف يا اضطراب او را باز نمى داشت و حتى در شب هاى عيد و شب هاى قدر و ديگر شب هاى ماه رمضان به بحوث علمى مشغول بود و تا سنين پيرى اينچنين بود و همچنان به رغبت و نشاط او در اين راه افزوده مى شد و شب را جز اندكى نمى خوابيد.
از او پرسيده شد: (افضل اعمال در شب قدر چيست ؟ فرمود به اجماع علماء اماميّه اشتغال به طلب علم است .)
در ايّام محاصره نجف توسط وهابى ها (بين سالهاى 1221 و 1226 هجرى ) كه علماء با مردم به دفاع از شهر پرداخته بودند، در عين حال كه با علماء ديگر به امور مربوط به جهاد و محافظت از شهر و فراهم آوردن وسائل دفاع و سركشى به مجاهدان و نگهبانان و تشويق آنان مى پرداخت ، از تاءليف و تدريس سستى نمى كرد و حتى در همان اوان رساله اى در باره وجوب دفاع از نجف و اينكه نجف كانون اسلام است نوشت و برخى از مجلّدات مفتاح الكرامه را در همان روزگار تاءليف نمود، مانند مجلّد مربوط به ضمان و شفعه و وكالت و اين در حالى بود كه او در دهه هفتاد از عمر خود بود.
يكى از امورى كه جّد و جهد شبانه روزى او را نشان مى دهد اين است كه در پايان بسيارى از مجلّدات مفتاح الكرامه آورده است كه در شب ، از نوشتن آن فارغ گشته است . چنانچه ذكر كرده است كه نوشتن مجلّد وقف را در نزديكى هاى نيمه شب و جلد دوّم از طهارت را در ربع اخير شب و جلد وكالت را بعد از نيمه شب و دو جلد شفعه و اقرار را در شب و بعض مجلّدات ديگر را در شب قدر يا شب عيد فطر به پايان رسانيده است .او در آخر مجلد اقرار از مفتاح الكرامه نوشته است : (در ماه رمضان امسال هشت ، يا نه يا ده جزء با اين تتّبع و گستردگى ابحاث نوشتم و اين بدان سبب بوده است كه من بسيارى از اعمالى را كه ديگران در ماه رمضان انجام مى دهند جز اندكى كه چندان مؤ ثر در تعطيل كتابت نبوده ، ترك كردم ).
نواده آن مرحوم ، سيد جواد بن سيد حسن نقل كرده است كه دختر صاحب مفتاح الكرامه كه بانوئى جليل القدر و مشهور به تقوى و عيادت بوده است و تا بيش از نود و پنچ سالگى با صحّت حواس و قدرت ادراك زندگى كرد گفت : پدرم جز اندكى از شب را نمى خوابيد و من به ياد ندارم شبى از خواب برخاسته باشم و او را در خواب ديده باشم .
نوه او شيخ رضا بن زين العابدين عاملى مدّتى در خانه او بود و شب ها وقتى مطالعاتش تمام مى شد مى خوابيد و جّدش ‍ همچنان بيدار و مشغول به كار خود بود. به نوه اش رو كرده گفته بود: اين عشق به خواب چيست مرا از خواب همين اندازه بس است و سپس سر را بين دوزانوى خود مى گذاشت و مى خوابيد و پيش از آنكه خواب سيرى بكند بيدار مى شد و به كارش بر مى گشت .
گاهى نوه خود را براى نماز شب بيدار مى كرد ولى خود بدون آنكه نماز شب بخواند به كار خود ادامه مى داد .
در ميان علماء زمان خود، تا روز مرگ معروف به دقّت و ضبط و صفاء ذات بود و علماء بزرگ زمانش براى حلّ مسائل مشكله به او رجوع مى كردند و جواب دريافت مى كردند يا تقاضا مى كردند، در آن باره تاءليفى بنمايد، چرا كه به اطلاعات سرشار و نكته بينى و ممارستش با كلمات فقها و خبره بودنش در علم رجال واقف بودند. و شاهد اين مطلب اينكه بيشتر يا تمام كتابهايش را به در خواست بزرگان از علماء نوشته است چنانچه (مفتاح الكرامه ) و رساله (العصرة ) را به در خواست استادش شيخ جعفر و رساله (المواسعة ) را به در خواست استاد ديگرش صاحب رياض تاءليف نموده است (66).
بدانم و بميرم بهتر است 
دانشمند مشهور و نامى (ابوريحان بيرونى ) در بستر بيمارى افتاده بود و ساعات آخر عمر را مى گذرانيد، (فقيه ابوالحسن على بن عيسى ) به بالينش آمد.
در آن حال ابوريحان از فقيه پرسيد: حساب جدّات فاسده را كه موقعى براى من گفتى اينك بازگوى كه چگونه بود؟
فقيه گفت : با اين شدّت بيمارى اكنون چه جاى اين سؤ ال است ؟
ابوريحان گفت : (اى مرد بمن بگو كدام يك از اين دو بهتر است ، اين مسئله را بدانم و بميرم ، يا نادانسته و جاهل در گذرم ؟)
فقيه مى گويد: مسئله را گفتم و او فرا گرفت ، از نزد وى باز گشتم هنوز قسمتى از راه را نپيموده بودم كه صداى شيون مرگ از خانه ابوريحان بلند شد.(67)
دقّت مرحوم آية الله بروجردى 
استاد فاضل (موحّدى ) از والدشان نقل كردند كه : روزى همراه (آية الله بروجردى ) براى درس مى رفتيم از بازارخان كه خارج شديم آقا ديد يكى از طلاب بطرف ديگرى غير از سمت درس حركت مى كند، با تعجّب فرمود: (اين آقا در اين موقع درس به كجا مى رود و چه كارى دارد كه از درس مهمتر است كه درس را ترك مى كند؟)
آن آقا مرحوم شهيد مطهرى بود. كه به او قضيه آقاى بروجردى را گفته بودند ايشان جواب داده بود كه من آن روز يك كار ضرورى داشتم به دنبال آن مى رفتم و من نمى داستم كه آقا اين قدر حركات مرا زير نظر داشته و تا اين حّد به تحصيل علم و درس ‍ خواندن توجّه و دقّت دارند.(68)
ميزان اهتمام به طلب علم 
در (روضات الجنات ) مى نويسد: (مقّدس اردبيلى ) در تحصيل علم آن قدر دقّت داشت كه هر گاه از نجف اشرف به زيارت كربلا مى رفت نمازش را احتياطا جمع (يعنى هم نماز شكسته وهم نماز درست خواند) مى خواند و مى گفت : تحصيل علم فريضه است و زيارت امام حسين عليه السلام سنّت است چه بسا بواسطه انجام امر مستحب كه زيارت باشد فريضه اى ترك مى شود بنابر اين احتياط در جمع خواندن است ، با آنكه آن بزرگوار در حال سفر هم مطالعه را ترك نمى كرد.
باز مى نويسد: مقدس رحمه الله عليه با (مولى ميرزاجان ) همدرس بود، مولى ميرزاجان به مطالعه خيلى حريص بود از اول شب تا آخر شب مطالعه مى كرد ولى مرحوم مقّدس ثلث آخر شب بيدار مى شد نماز شب را مى خواند پس از اداء نماز در باره درس ‍ روز گذشته فكرى مى كرد و از مولى ميرزا جان بهتر مطالب درس را درك مى كرد.(69)
سكّاكى وكسب علم 
(يوسف ابن ابى بكر) ملقّب به (سراج الّدين سكّاكى ) دوازده علم از علوم عرب را دارا بود، او در ابتداى امر آهنگر بود كه با دست خود صندوق كوچكى درست كرد و قفل عجيبى به آن صندوق زد كه وزن صندوق با آن قفل همه اش يك قبراط بيشتر نبود و آن را به عنوان هديه نزد سلطان آورد.
بر خلاف انتظار سكّاكى ، سلطان و اطرافيان او چندان عنايتى به سكّاكى نكردند ولى سكّاكى ديد مردى وارد مجلس شد همه اهل مجلس به او زياد احترام كردند، سكّاكى پرسيد: (اين آقا چه كاره است كه اين قدر مورد احترام ملك و سايرين است ؟)
گفتند: (اين آقا عالم و دانشمند است ). سكّاكى در همانجا تصميم گرفت كه به دنبال تحصيل علم برود و علم را ياد بگيرد. از آنجا حركت كرد آمد به مدرسه براى درس خواندن در صورتى كه سى سال از عمرش گذاشته بود، استاد هم به او گفت : سن تو زياد است مشكل است كه بتوانى به جائى برسى .
اتفاقا سكّاكى بسيار كم حافظه بود، استاد براى امتحان مساءله اى از فتاواى شافعى به او گفت ، بگو: (قال الشيخ جلد الكلب يطهر بالدّباغه ) يعنى : شيخ گفته پوست سگ با دباغى پاك مى شود.
آن روز اين عبارت را هزار مرتبه تكرار كرد فردا كه آمد درسش را تحويل بدهد گفت : قال الكب جلد الشيخ يطهر بالدّباغه ! يعنى سگ گفته پوست شيخ با دباغى پاك مى شود. همه حاضرين خنديدند استاد درس ديگرى به او داد، خلاصه ده سال با اين حال درس خواند ولى چيزى ياد نگرفت .
بكلّى از خودش نااميد شد و حوصله اش تنگ شد و سر به بيابان گذاشت تا آنكه روزى در دامنه كوهى مى گشت ديد در جائى از اين كوه آبى قطره قطره بروى سنگى مى ريزد و در اثر ريختن قطرات آب در مدّت طولانى بر روى اين تخته سنگ ، سنگ سوراخ و گود شده از ديدن آن منظره به فكر افتاده بخود گفت : مگر قلب تو از اين سنگ سخت تر است پس اگر به تحصيل ادامه بدهى عاقبت به جائى مى رسى ، دوباره تصميم گرفت خواندنش را ادامه بدهد آمد با جدّيت و كوشش تمام مشغول شد تا آنكه خداوند درهاى علوم و معارف را بروى باز كرد كه عاقبت گوى سبقت از اقران و امثال خود ربود وبه درجات عاليه از مراتب علوم گوناگون نائل شد.(70)
next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بخش دوم : حقوق پدر و مادر
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 30 آبان 1394

 

next page

fehrest page

back page

18 پرورش استعدادهاى فرزندان 
مهم ترين امتياز انسان از ساير موجودات جهان ، قابليت رشد و استعداد كمال در وجود اوست و هويت انسان در پرتو همين ويژگى معنا پيدا مى كند، و در حقيقت ارزش حقيقى او در گرو پيمودن مسير كمال و به فعليت رساندن قوه ها و شكوفائى خلاقيتهاى باطنيش ‍ مى باشد.
آفريدگار جهان براى همين ويژگى انسان ، تمام موجودات را در مسير رشد و تعالى او قرار داده و همه چيز را در عالم هستى به خاطر پرورش صحيح و رشد انسان آفريده است ، (138) و او را با دو هدايتگر درونى و بيرونى به سوى حق ندا داده و هدايت كرده است در يك كلام مهم ترين هدف از تربيت انسان ، رسيدن به فلاح و رستگارى و قرب الى الله است .(139)
در اين راستا پدر و مادر موظفند در زمينه شكوفائى استعدادهاى خدادادى فرزندانشان ، بسترهاى مناسب را فراهم آورند. چرا كه آنان در قبال تربيت فرزندان مسئولند. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: فرزندان خود را تربيت كنيد به راستى كه شما درباره آن ها مورد سؤ ال قرار خواهيد(140)
گرفت .

يكى از روشهائى كه مى توان در اين مورد از آن استفاده كرد، شيوه كار آمد تشويق است .
تشويق در پرورش استعدادهاى فرزندان يك راهكار كاملا موفق مى باشد و اگر با شرايط صحيح انجام شود، محرك قوى در ايجاد و تكرار خصال پسنديده در وجود فرزندان خواهد بود. تشويق مى تواند به صورت هاى مادى و معنوى باشد. تحسين ، تقدير، اعطاى جايزه و هديه ، بذل عاطفى و محبت ، تكريم و تشكر جلوه هايى از تشويق است . نمونه هايى از بهره گيرى از تشويق را در سيره اهل بيت عليهم السلام را مى خوانيم :
الف روزى حضرت مجتبى عليه السلام ، غلامى را ديد كه كنار باغى نشسته و غذا مى خورد، او لقمه اى از غذا مى خورد و لقمه ديگر را به سگى كه نزديك او نشسته بود مى داد، امام عليه السلام از او پرسيد: چرا چنين مى كنى ؟ نوجوان پاسخ داد: شرمم مى آيد كه خودم غذا بخورم و اين سگ گرسنه بماند رفتار ستوده نوجوان مورد توجه حضرت قرار گرفت و آن بزرگوار خواست به اين غلام مهربان پاداشى نيكو عنايت كند. به او فرمود: همين جا باش تا من بازگردم ! بعد از اندكى امام مجتبى عليه السلام غلام را از مولايش خريده و آزاد نمود و سپس باغ را كه غلام در آن كار مى كرد نيز خريد و به او بخشيد.(141)
ب جعفر يكى از فرزندان امام حسين عليه السلام در نزد معلمى به نام عبد الرحمن سلمى در مدينه آموزش مى ديد. روزى معلم سوره حمد را به جعفر آموخت . هنگامى كه جعفر براى پدر قرائت كرد، حضرت امام حسين عليه السلام به عنوان قدر دانى ، معلم فرزندش را فرا خواند و هزار دينار به همراه هداياى ديگرى به او پاداش داد. وقتى حضرت امام حسين عليه السلام به خاطر پاداش زياد مورد اعتراض قرار گرفت در جواب فرمود:و انى عطيتى هذه بتعليمه الحمدلله رب العالمين هديه من كجا برابر با تعليم الحمدلله رب العالمين است و آن گاه اين اشعار را قرائت كرد:

اذا جادت الدنيا عليك فجد بها

على الناس طرا قبل ان تتفلت هرگاه دنيا به تو روى آورد، قبل از آن كه از دستت برود، آن را به مردم ببخش .

فلا الجود يفنيها اذا هى اقبلت

و لا البخل يبقيها اذا ما تولت

نه بخشش ، آن را هرگاه روى آورد از بين مى برد و نه بخل ، آن را هرگاه پشت كند نگاه مى دارد.(142)
19 پاسخ ‌هاى مشفقانه 
در ذهن جوال نوجوان با رسيدن به رشد عقلانى سؤ الاتى مطرح مى شود شايسته است والدين به اين سؤ الات توجه كرده و با پاسخ منطقى و صحيح آنان را راهنمائى نمايند.
قاسم بن الحسن يادگار حضرت مجتبى عليه السلام هنگامى كه در شب عاشورا از عمويش امام حسين عليه السلام شنيد كه به اصحابش بشارت مى دهد كه فردا تمامى آنها شهيد خواهند شد، در ذهن او سوالاتى مطرح گرديد، از جاى خود برخاسته و از امام حسين عليه السلام سؤ ال كرد: عمو جان ! آيا من هم در رديف شهدا خواهم بود؟ امام حسين عليه السلام فرمود: يا بنى ! كيف الموت عندك ؛ پسرم مرگ را چگونه مى بينى ؟ نوجوان خوش سيما با تمام خلوص و صفا پاسخ داد: احلى من العسل ؛ مرگ در راه تو براى من شيرين تر از عسل مى باشد. قاسم سؤ ال خويش را تكرار نمود: آيا من هم در رديف شهداى كربلا خواهم بود؟ امام پاسخ داد: عمويت فداى تو! بلى به خدا قسم تو را هم در رديف يارانم خواهند كشت ، حتى پسر شير خواره ام عبدالله را نيز به شهادت مى رسانند. فرزند غيرتمند امام مجتبى عليه السلام با شنيدن اين سخن يكه اى خورده و سوى عمويش خيز برداشته و پرسيد: عمو جان ! آيا آن ها به خيمه گاه مى رسند و بعد از تسلط به خيمه ها و بانوان ، عبدالله را مى كشند؟! آن گاه امام عليه السلام كيفيت شهادت طفل شير خواره را به قاسم شرح داد.(143)
20 آموختن كمالات  
ملك الشعراى بهار مى گويد:
والدين ار به روى فرزندان

نگشايند از فضائل در

ضرر اين جنايت آخر كار

باز گردد به مادر و به پدر

سالش از بيست ناگذشته هنوز

كرده دزدى ز شصت افزون تر

زير دندان زبان مادر كند

ريخت خون از دهان هر دو نفر

اگر او عيب كار دزدى را

به من آمخته بود گاه صغر

كى به اين كار مى نهادم پاى

كى به اين دار مى كشيدم سر

والدين برتر در طول زندگى خود تلاش مى كنند كمالات انسانى و فضائل اخلاقى را با شيوه هاى مؤ ثر، به فرزندان خويش ياد دهند تا آنان در آينده افرادى مفيد مسئول ، با تربيت و با خصالى پسنديده به مناصب كليدى جامعه قدم گذاشته و در اصلاح و پيشرفت اجتماع خويش تلاش نمايند. اين جا نمونه اى از شيوه آموزش كمالات به فرزندان را مى خوانيم :
علامه كاشف الغطاء و تربيت فرزند 
علامه بزرگوار شيخ جعفر كاشف الغطاء در زمينه پرورش صفات والاى انسانى به فرزندش روش هاى آموزنده و مؤ ثرى به كار مى برد. زمانى او مى خواست پسر نوجوانش را به سحر خيزى و عبادت صبح گاهى متمايل كند، به طورى كه فرزند نوجوان با اشتياق و علاقه و ميل قلبى اين كار را تا آخر عمر ادامه دهد، و در اعماق وجودش نفوذ نمايد. به همين خاطر در يكى از روزها قيل از اذان صبح كنار بستر پسرش آمد و او را بيدار كرده و گفت : پسرم برخيز! تا به حرم مطهر مولاى متقيان على عليه السلام مشرف شويم .
نوجوان چشمان خواب آلودش را ماليده و گفت : شما برويد و من هم مى آيم . پدر گفت نه من ايستاده ام تا با هم برويم . جوان برخاست ، وضو گرفت و به اتفاق پدر به سوى حرم مطهر روانه شدند. جلوى در حرم فقيرى نشسته و دستش را به سوى مردم دراز كرده بود. پدر از پسر پرسيد: فرزندم اين مرد براى چه در اين جا نشسته است ؟ گفت : براى گدايى و دريافت كمك از مردم . پرسيد: فكر مى كنى چه قدر از اين طريق مى تواند به دست بياورد. گفت : شايد درهمى عايدش شود. پرسيد: آيا مطمئنا اين مبلغ را به دست خواهد آورد؟ گفت : به طور قطع و مسلم نمى توان پيش بينى كرد، شايد مبلغى عايدش بشود و شايد هم دست خالى برگردد.
پدر كه زمينه را براى گفتن مطلب آماده ديد، گفت : پسرم ! ببين اين مرد فقير، براى به دست آوردن يك مقدار منافع دنيائى احتمالى كه يقين به آن هم ندارد، در اين هنگام شب اين جا آمده و دستش را دراز كرده است . اگر تو واقعا به ثواب هايى كه خداوند براى سحر خيزى و نماز شب خواندن تعيين فرموده ، يقين دارى و گفته ائمه اطهار را باور كرده اى ، چرا در انجام آن سستى به خود راه مى دهى ؟(144)
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد

باقى همه به حاصلى و بى خبرى بود

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ

از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود

پرورش حيا 
والدين وظيفه دارند خصلت حيا و عفت را در فرزندانشان پرورش دهند. على عليه السلام فرمود: من قل حياؤ ه قل ورعه ؛(145) هر كسى كه صفت حياء در او كم باشد پارسائى او كم خواهد بود. هم چنين آن حضرت فرمود: الحياء يصد عن فعل القبيح ؛(146) حياء از كارهاى ناشايست انسان را باز مى دارد. اساسا كسى كه حياء نداشته باشد، ايمان ندارد، هم چنان كه امام صادق عليه السلام فرمود: لا ايمان لمن لا حياء له .(147)
از منظر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يكى از وظايف والدين در مورد انجام حقوق فرزندان تقويت روحيه پاكدامنى و عفت است . آن حضرت فرمود: حق فرزند دختر بر عهده پدر آن است كه سوره نور را كه حاوى آداب حجاب و عفاف و پاكدامنى است ، به او بياموزد.(148) امام باقر عليه السلام نيز در اين زمينه مى گويد: دخترى كه به حد بلوغ رسيد جايز نيست بدون حجاب باشد. (149)
با توجه به رهنمودهاى پيشوايان دين ما، شايسته است ، والدين گرامى فرزندان دختر و پسر را در اين مورد راهنمائى بيشترى نموده به ويژه به آيا، سوره نور آنان را توجه دهند، كه حاوى زيباترين پيام هاى عفت و حياء براى مسلمانان است .
آن جا كه مى فرمايد:قل للمؤ منين يغضوا من اءبصار هم و يحفظوا فروجهم ذلك اءزكى لهم ان الله خبير بما يصنعون به مؤ منان بگو چشمهاى خود را (از نگاه به نامحرمان ) فرو گيرند، و عفاف خود را حفظ كنند؛ اين براى آنان پاكيزه تر است ؛ خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است !
و قل للمؤ منات يغضضن من اءبصر هن و يحفظن فرو جهن و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها و ليضربن بخمر هن على جيو بهن و لا يبدين زينتهن الا لبعو لتهن اءو آبائهن اءو آباه بعو لتهن اءو اءبنائهن اءو اءبناء بعو لتهن اءو اخوانهن اءو بنى اخوانهن اءو بنى اءخواتهن اءو نسائهن اءو ما ملكت اءيمانهن اءو التبعين غير اءولى الاربة من الرجال اءو الطفل الذين لم يظهروا على عورات النساء و لا يضربن باءرجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن و توبوا الى الله جميعا اءيها المؤ منون لعلكم تفلحون (150)
و به زنان با ايمان بگو! چشمهاى خود را (از نگاه هوس آلود) فرو گيرند، و دامان خويش را حفظ كنند و زينت خود را جز آن مقدار كه نمايان است آشكار ننمايند و (اطراف ) روسرى هاى خود را بر سينه خود افكنند (تا گردن و سينه با آن پوشانده شود)، و زينت خود را آشكار نسازند مگر براى شوهرانشان ، يا پدرانشان ، يا پدر شوهرانشان ، يا پسرانشان ، يا پسران همسرانشان ، يا برادرانشان ، يا پسران برادرشان ، يا پسران خواهرانشان ، يا زنان هم كيششان ، يا بردگانشان ، يا افراد سفيه كه تمايلى به زن ندارند، يا كودكانى كه از امور جنسى مربوط به زنان آگاه نيستند؛ و هنگام راه رفتن پاهاى خود را به زمين نزنند تا زينت پنهانيشان دانسته شود (و صداى خلخال كه بر پا دارند به گوش رسد). و همگى بسوى خدا بازگرديد اى مؤ منان ، تا رستگار شويد!
لازم به ذكر است كه پرورش خصلت حياء در فرزندان به معناى رعايت مرزهاى الهى و پاكدامنى است و اين با كم روئى كاملا متفاوت است . كم روئى و خجالتى بودن در فرهنگ حياتبخش اسلام امرى مذموم و ناپسند است . رسول خدا صلى الله عليه و آله حيا را به بخش پسنديده و ناپسند تقسيم مى كند و مى فرمايد:الحياء حياء ان حياء عقل و حياء حمق فحياء العقل هو العلم و حياء الحمق هو الجهل حياء دو گونه است : حياء عقل و حياء حماقت . حياء عقل ، علم است و حياء حماقت ، نادانى .

امام صادق عليه السلام نيز در مورد حياء ناپسند كه همان كم رويى است فرمود: من رق وجهه رق علمه ؛(151) كسى كه كم رو باشد بى مايه و كم دانش خواهد بود. چرا كه چنين آدمى از پرسيدن مشكلات علمى خود، شرم مى كند و سؤ ال هايش بى پاسخ مى ماند.
آموزش علم و ادب  
يكى ديگر از وظايف پدر و مادر آموختن ادب و اخلاق انسانى به فرزندان مى باشد، زيرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يكى از مهم ترين وظائف والدين را پرورش ادب در نهاد كودك مى داند.(152)
امير مؤ منان على عليه السلام مى فرمايد:حق الولد على الولد اءن يحسن اسمه و يحسن اءدبه و يعلمه القرآن (153) حق فرزند بر پدرش اين است كه نام نيك بر او انتخاب كند، و ادب به وى بياموزد و قرآن تعليمش دهد.
هم چنين آن حضرت در وصيتى كه به فرزندش امام حسن مجتبى عليه السلام نموده است ، مى فرمايد:انما قلب الحدث كالارض الخالية ما اءلقى فيها من شى ء قبلته فبادرتك بالادب قبل اءن يقسو قبلك و يشتغل لبك (154) فرزندم ! قلب يك نوجوان مانند زمين خالى است ، هر تخمى كه در آن بيفشانى رشد و نمو مى كند، من نيز در مورد پرورش ادب در وجود تو مبادرت كردم ، قبل از آن كه قلب تو سخت شده و ذهن تو مشغول شود

به پور خويش دين و دانش آموز

كه تابد چون مه و انجم نگينش

به دست او اگر دادى هنر را

يد بيضاست اندر آستينش

ندارم آن مسلمان زاده را دوست

كه در دانش فزود و در ادب كاست

اقبال لاهورى
امام حسن مجتبى عليه السلام روزى فرزندان خود و فرزندان برادر خود را دعوت كرده و به آنان فرمود: همه شما كودكان جامعه امروز هستيد و اميد مى رود كه بزرگان جامعه فردا باشيد، دانش بياموزيد و در كسب علم كوشش كنيد، هر كدام كه نمى توانيد در مجلس درس ، مطالب استاد را حفظ كنيد آن ها را بنويسيد و نوشته ها را در منزل نگهدارى نمائيد تا در موقع لزوم مراجعه كنيد.(155)
على عليه السلام بر اين باور بود: كه بهترين ارث و بالاترين هديه براى فرزندان ادب و تربيت پسنديده است و مى فرمايد: لا ميراث كالادب ؛(156) هيچ ارثى بالاتر از ادب نيست . آن حضرت در سخن ديگرى فرمود: ما نحل والد ولدا نحلا اءفصل من اءدب حسن ؛(157) بخشش و تفضل هيچ پدرى به فرزندش ، بهتر از عطيه ادب و تربيت پسنديده نيست .
صداقت و امانتدارى  
عبد الرحمن بن سابه كوفى جوان نورسى بود كه پدرش را تازه از دست داده بود وى با تلاش هاى صادقانه خويش موفق شده بود تا شغلى به پا كرده و در مدت كوتاهى به زيارت خانه خدا برود.
او پس از انجام مراسم حج به مدينه آمده و به منزل امام صادق عليه السلام رفت . جمعيت انبوهى در خانه امام صادق عليه السلام گرد آمده بودند.
عبدالرحمن كه خود را از ديگران كم سن سال مى ديد در آخر جمعيت قرار گرفت . او همچنان كه به انتظار ملاقات نشسته بود، به رفت و آمدها و سؤ ال و جواب هاى مردم از امام عليه السلام نظاره مى كرد.
آن گاه كه مجلس كمى خلوت شده ، امام صادق عليه السلام با اشاره او را به نزديك طلبيده و پرسيد:
شما كارى داشتى ؟
من عبدالرحمن ، پسر سابه كوفى بجلى هستم .
احوال پدرت چه طور است ؟
پدرم به رحمت خدا رفت .
خدا او را رحمت كند. آيا از پدرت ارثى هم براى شما باقى مانده است ؟
خير، هيچ چيز از او باقى نماند.
پس با چه سرمايه اى توانستى به حج مشرف شوى ؟
بعد از فوت پدرم ما خيلى پريشان بوديم ؛ مرگ پدر از يك سو، فقر و پريشانى از سوى ديگر بر ما فشار وارد مى آورد و رنج مى داد، تا آن كه روزى در خانه نشسته بودم يكى از دوستان پدرم آمد. او به ما تسليت گفته و دلدارى داد. سپس پرسيد: آيا از پدرت سرمايه اى باقى مانده است ؟ گفتم : نه . او هزار درهم براى ما آورده و گفت اين را بگير، اما بكوش كه اين ها را سرمايه كنى ، و از منافع آن ها خرج نمائى .
اين را گفت و از دم در برگشت و رفت . من با خوشحالى پيش مادرم رفتم و كيسه پول را به او نشان داده و ماجرا را به او گفتم . روز بعد طبق توصيه آن دوست بزرگوار پدرم به فكر كاسبى افتادم و آن پول را تبديل به كالا كرده و مشغول كسب و كار شدم . طولى نكشيد كه وضع كاسبى من بهتر شد و گذشته از اين كه با اين سرمايه زندگى خود را اداره مى كردم مبلغ زيادى به سرمايه ام افزوده شده بود. به فكر انجام مراسم حج افتادم ...
وقتى كه سخن عبدالرحمن به اين جا رسيد، امام پيش از اين كه سخن خود را به پايان برساند با نگرانى از وى پرسيد: هزار درهم دوست پدرت را چه كردى ؟ عبدالرحمن پاسخ داد: با اشاره مادرم پيش آن مرد رفته و پول امانتى را بى كم و كاست به او تحويل دادم .
امام فرمود: آفرين ! خيلى كار خوبى كردى . حالا دوست دارى برايت نصيحتى بكنم ؟
عبد الرحمن گفت : فدايت شوم البته كه دوست دارم .
امام فرمود: بر تو به راستى و درستى ! آدم راست و درست شريك مال مردم است .
عبد الرحمن مى گويد: بعد از آن سفارش امام را به كار بستم و تا الآن (آن چنان وضع مالى ام خوب شده است كه ) سيصد و شصت هزار درهم حقوق شرعى خود را پرداخته ام .(158)
راهنمائى پدرانه  
هنوزم ز خردى به خاطر در است

كه در لانه مالكيان برده دست

به منقارم آن سان به سختى گزيد

كه اشگم چو خون از رگ آن دم جهيد

پدر خنده بر گريه ام زد كه هان

وطن دارى آموز از ماكيان (159)

21 تعليم قرآن 
قرآن كلام الهى و جلوه اى از قدرت و علم و حكمت پروردگار است و آيات نورانى آن نشانگر عظمت خداوند متعال مى باشد. قرآن برنامه زندگى يك مسلمان و معارف آن گنجينه اى بى پايان است . از هر چيز مهم تر اينكه قرآن عهدنامه اى ميان خداوند و مردم است . از هر چيز مهم تر اينكه قرآن عهدنامه اى ميان خداوند و مردم مى باشد.
امام صادق عليه السلام با اشاره به اهميت اين عهد نامه گرانبهاء، به مسلمانان سفارش مى كند كه هر روز 50 آيه از اين كتاب را تلاوت كنند:القرآن عهد الله الى خلقه فقد ينبغى للمرء المسلم اءن ينظر فى عهده و اءن يقراء منه فى كل يوم خمسين آية (160) قرآن عهدنامه خداوند متعال به انسانها مى باشد، براى فرد مسلمان شايسته است كه به عهدنامه خود بنگرد و در هر روز 50 آيه از آن را تلاوت كند.

بر اين اساس لازم است كه والدين مسلمان فرزندان خود را با معارف حيات بخش و انسان ساز اين عهدنامه و حيانى آشنا سازند و آيات و مفاهيم آن را به صورت انديشه هاى پويا در اذهان فرزندانشان در آورند. رسول خاتم صلى الله عليه و آله مقام معنوى والدينى را كه به فرزندان خود قرآن تعليم مى دهند، چنين تبيين مى كند:من قبل ولدة كتب الله عزوجل له حسنة و من فرحه فرحه الله يوم القيامة و من علمه القرآن دعى بالابوين فيكسيان حلتين يضى ء من نور هما وجوه اءهل الجنة (161) هر كس صورت فرزندش را ببوسد، خداوند متعال براى او يك حسنه مى نويسد، و هر كس كودك خود را شاد نمايد، خداوند روز قيامت او را مسرور خواهد كرد و هر كس به فرزند خود قرآن بياموزد، روز قيامت پدر و مادر او را دعوت مى كنند و لباسى درخشان و بهشتى بر آنان مى پوشانند كه از نور آن چهره هاى اهل بهشت روشن مى شود.

بنابراين اگر والدين اين حق مسلم فرزندان را رعايت نمايند آنان در آينده نسلى متدين ، پاكيزه ، همدل ، متفكر و آينده نگر خواهند داشت .
جامعه اى كه افراد معمولى و كارگزاران حكومتى آن از چنين نسلى تشكيل يابند، در تمام زمينه ها موفق خواهند بود. چرا كه ترقى و توسعه و استقلال يك جامعه در گرو داشتن افرادى تربيت يافته در مكتب قرآن است . جوانانى كه با قرآن و آيات آن ماءنوس باشند و در مواقع حساس و سرنوشت ساز زندگى ، پيام هاى دل نواز آن را زمزمه كرده و به آن ها گوش جان بسپارند، زندگى آرام و همراه با آسايش و موفقيت خواهند داشت ، و از بحران هاى روحى و روانى با سربلندى بيرون خواهند آمد. ابراهيم بن عباس در مورد حالات و رفتار امام رضا عليه السلام و انس آن حضرت با قرآن مجيد مى گويد: همه سخنان ، پاسخ ‌ها و مثال هاى آن حضرت بر گرفته از قرآن بود. هر سه روز يك بار قرآن را ختم مى كرد و مى فرمود: اگر بخواهم در كمتر از سه روز هم مى توانم آن را ختم نمايم ، اما هرگز آيه اى را تلاوت نمى كنم ، مگر اين كه در معنا، شاءن نزول و وقت نزول آن مى انديشم .(162)
امير مؤ منان على عليه السلام نيز در مورد مهم ترين حقوق فرزندان بر عهده والدين ، مى فرمايد:حق الولد اءن يحسن اسمه و يحسن اءدبه و يعلمه القرآن (163) حق فرزند بر پدرش اين است كه نام نيك بر او انتخاب كند، و ادب به وى بياموزد و قرآن تعليمش دهد.

22 پرورش عشق اهل بيت عليهم السلام 
يكى ديگر از مهم ترين وظايف والدين پرورش محبت اهل بيت عليهم السلام در دل هاى فرزندان مى باشد. حضرت خاتم الانبياء فرمود:
فرزندانتان را به سه چيز ماءنوس كنيد: 1 دوستى پيامبرتان 2 عشق اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله . 3 قرائت قرآن .(164)
پيوند دادن نوزادان با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و عجين كردند وجود آنان با عوامل عشق اهل بيت عليهم السلام و هموار كردن زمينه اين محبت ، تاءثير زيادى در شكل گيرى وجود آنان داشته و آنان را در زندگى آينده خويش با آل محمد صلى الله عليه و آله مرتبط ساخته و از دلدادگان آن خاندان خواهد ساخت . مولاى عارفان على عليه السلام مى فرمايد: اگر مردم كوفه ، كام نوزادان خويش را با آب فرات برداشته بودند، آن ها شيعه ما مى شدند.(165)
بديهى است كه آب فرات خصوصيتى براى مردم كوفه ندارد و تمام اهل عالم را شامل مى شود. چنان كه امام صادق عليه السلام فرمود: من گمان نمى كنم كام نوزادى را با آب فرات برداشته باشند ولى او عاشق ما اهل بيت نباشد. (166)
البته راه هاى مختلفى براى زمينه سازى دوستى اهل بيت عليهم السلام در سيره و سخن معصومين عليهم السلام و به ويژه مولاى متقيان وجود دارد كه مجال مفصل ترى مطلبد، هم چون نام گذارى كودك با نام هاى اهل بيت عليهم السلام ، بردن به زيارت و مجالس ‍ آن بزرگواران ، دقت در غذاى كودكان ، ذكر فضائل و آشنائى فرزندان با مقام اهل بيت عليهم السلام ، ارتباط دادن خاطرات خوش ‍ زندگى با خاندان رسالت صلى الله عليه و آله و ساير مواردى كه مى توانيم به وسيله آن ها خود و فرزندمان را در مسير ارادتمندان آل پيامبر و شيفتگان حضرات معصومين عليهم السلام قرار دهيم .
ضرورت دوستى اهل بيت عليهم السلام  
عشق به اهل بيت عليهم السلام ساز عشق به خداوند است و دوست داشتن اهل پيامبر صلى الله عليه و آله مهر ورزيدن به ارزشهاى والاى الهى است .
رسيدن به قله رفيع كمالات معنوى و انسانى ، بدون دوستى اولياء الهى ممكن نيست ، و پذيرش اعمال و زحمات يك مسلمان در گرو محبت و ولايت اهل بيت عليهم السلام مى باشد. امير مؤ منان على عليه السلام از خاتم رسولان صلى الله عليه و آله نقل مى كند كه آن بزرگوار فرمود: در روز قيامت هيچ بنده اى نمى تواند قدم از قدم بر دارد مگر اينكه از چهار چيز سؤ ال مى شود... (كه چهارمين سوال ) از دوستى ما اهل بيت خواهد بود.(167)
بنابراين تقرب به خداوند و رسيدن به سعادت دنيا و آخرت با عشق و محبت آل محمد صلى الله عليه و آله عجين شده است .
هر كه خواهد همنشينى با خدا

او نشيند در كنار اولياء

امام سجاد عليه السلام نيز در مورد فرزندان خويش دعا مى كند و از درگاه حضرت حق مى خواهد كه آنان را از عاشقان اولياء الله قرار دهد:و اجعلهم اءبرارا اءتقياء بصراء سامعين مطيعين لك ، و لاء و ليائك محبين مناصحين و لجميع اءعدائك معاندين و مبغضين ، آمين (168) پروردگارا! آنان را از نيكوكاران ، پارسايان ، تيزبينان ، شنواى سخن حق و اطاعت كنندگان از خودت قرار ده و براى اولياى خودت عاشقان خير خواه و از براى تمام دشمنانت آنان را ستيزه جو و كينه ورز گردان .

مهر ورزى به ديگران يك نياز فطرى فرزندان است ، اما چه زيبا است كه انسان در بذل محبت ، خوبان و بهترين ها را برگزيند و اهل بيت عليهم السلام كامل ترين مظهر عشق و علاقه نسبت به معصومين عليهم السلام عامل ثبات قدم در راه دين و دين دارى است ، و عشق و محبت خالصانه به اهل بيت عليهم السلام فرزندان را در برابر گناه و فساد بيمه مى كند و شناساندن عظمت و مقام ائمه عليهم السلام عشق را در دل آنان به وجود مى آورد و آنان مشتاقانه ارتباطى مستحكم و عميق با ائمه پيدا كرده و با كمال ميل از دستورات آنان پيروى مى كنند. در زيارت امين الله نيز مى خوانيم :
اللهم فاجعل نفسى ... محبة لصفوة اءوليائك محبوبة فى اءرضك و سمائك (169) خداوندا! دل و جان مرا، شيفته اولياى برگزيده ات قرار ده ، و مرا در زمين و آسمان محبوب گردان .

امام عسكرى عليه السلام مى فرمايد: خداوند در روز قيامت به پدر و مادرى ، پاداشى بزرگ عطا مى كند. آنان با تعجب مى پرسند: پروردگارا! اين همه پاداش و رحمت در باره ما براى چيست ؟ اعمال ما كه چنين ارزشى نداشت ؟! به آنان از سوى خداوند متعال پاسخ داده مى شود: اين عطا يا به جهت اين است كه : شما به فرزند خود، قرآن آموخته ايد، و او را به معارف و دستورات دين اسلام آگاه ساختيد و او را با دوستى و محبت محمد رسول خدا صلى الله عليه و آله و جانشين او على عليه السلام پرورش داديد، و فرزندتان را با تعاليم اين دو بزرگوار آشنا كرديد.(170)
23 ورزش و تفريحات سالم 
فراهم كردن زمينه شادى هاى سالم و حركات سرور آفرين و ورزش هاى نشاط بخش يكى ديگر از نيازهاى فرزندان مى باشد.
والدين وظيفه دارند براى تقويت روح و جسم فرزندانشان به مسائل تفريحى و ورزشى آنان توجه نمايند. پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله مى فرمايد: به فرزندان خود شنا و تيراندازى بياموزيد.(171)
آن پيامبر رحمت در ضمن سخنى ديگر حقوق فرزندان را بر عهده پدر چنين مى شمارد: آموزش كتاب خدا، ياد دادن تير اندازى و شنا، ارث گذاشتن مال پاكيزه و حلال .(172)
جامعه سالم هم جامعه اى است كه افراد پر نشاط، شاداب و با روحيه هاى قوى داشته باشند. در سيره ائمه اطهار عليهم السلام ورزش ‍ يكى از روش هاى تفريح ، سرگرمى ، و تقويت جسم و روح از عوامل رشد و شكوفائى محسوب مى شود. آنان ضمن پرورش روح و روان خويش از ورزش هاى تفريحى و تربيتى نيز غافل نبودند. عاصم بن ضمره مى گويد: من به همراه حسن بن على عليه السلام براى گردش و تفريح به ساحل فرات رفته بوديم ، آن روز عصر در حالى كه روزه بوديم ، آب صاف و زلال فرات ، روى سنگ ها و شن ها موج مى زند و تمام اشياء در عمق آب مقابل چشمان ما خود نمائى مى كردند. حسن بن على عليهما السلام گفت : اگر لباس شنا داشتم داخل آب مى شدم و آب تنى مى كردم . گفتم : من دارم آن را در اختيار شما مى گذارم . گفت : پس خودت چه مى پوشى ؟ گفتم : من همين طورى شنا مى كنم . فرمود: اين كار را من اصلا دوست ندارم و خوشم نمى آيد؛ از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مى فرمود: در داخل آب موجودات زنده اى است كه بايد از آن ها شرم كنيد و به احترام آنان بدون پوشش مناسب به داخل آب نرويد.(173)
24 انتخاب شغل مناسب  
بيكارى نه تنها موجب از بين رفتن استعدادهاى درونى يك جوان مى شود و او را به فردى تن پرور و بى خاصيت تبديل مى كند، بلكه به عنوان يك معضل اجتماعى ، فرزندان جوان را دچار انواع مفاسد اخلاقى و اجتماعى مى نمايد، و شخصى را كه بايد به عنوان سرباز جامعه باشد، سربار اجتماع مى كند. به همين دليل والدين وظيفه شناس فرزندان جوان خود را در انتخاب شغل مناسب و حلال راهنمائى كرده و يارى مى نمايند.
امام رضا عليه السلام جوانان مسلمان را به انتخاب شغل حلال توصيه نموده و كسانى را كه براى تاءمين معاش خانواده خويش تلاش ‍ مى كنند، برتر از جهادگران در راه خداوند قلمداد نموده ، مى فرمايد:الذى يطلب من فضل الله عزوجل ما يكف به عياله اءعظم اءجرا من المجاهد فى سبيل الله عزوجل (174) آن كسى كه به فضل و عنايت خداوندى توجه كرده و در راه تاءمين معاش ‍ خانواده اش تلاش مى كند از مجاهد در راه خداوند بزرگ پاداش بيشترى دارد.

حضرت موسى بن جعفر عليه السلام مى فرمايد: مردى به حضور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و گفت : يا رسول الله ! اين فرزند من بر گردن من چه حقوقى دارد؟ رسول گرامى فرمود: اسم زيبا بر او بگذار و ادب برايش بياموز و شغل خوبى برايش انتخاب كن .(175)
25 يارى كردن در ازدواج 
ازدواج در اسلام ، يك امر مقدس و عبادت محسوب مى شود. دو زوج جوان با ازدواج خويش اولين گام را از خود دوستى به سوى غير دوستى بر مى دارند، آنان با امضاى پيمان مقدس زناشويى از دايره خود خواهى بيرون رفته و با وارد شده به مرحله جديدى از زندگى ، بخشى از كمبودهاى خود را جبران مى كنند؛ كه از جمله آن ها مى توان به بقاى نسل ، رسيدن به آرامش و سكون ، تكميل و تكامل ، تاءمين نياز جنسى ، سلامت و امنيت اجتماعى و تاءمين نيازهاى روحى و روانى اشاره كرد. امام رضا عليه السلام در گفتارى حكيمانه به بهره هاى اجتماعى و عقلانى ازدواج پرداخته و مى فرمايد: اگر در مورد ازدواج از طرف خدا آيه اى نازل نشده بود و از پيامبر هم دستورى به ما نرسيده بود؛ همان فوائد و بهره هاى (اجتماعى و فردى ) كه خداوند در آن نهاده از قبيل نيكى با بستگان نزديك و استحكام ارتباط با آنان و پيوند با بيگانگان كافى بود كه خردمندان و مصلحت انديشان به آن رغبت نمايند.(176)
در فرهنگ متعالى اسلام شايسته است كه والدين در مورد ازدواج فرزندانشان اقدام نمايند. خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله رعايت سه حق اساسى را براى پدر و مادر نسبت به فرزندانشان ضرورى مى داند: نام نيك ، تعليم نويسندگى و يارى در ازدواج هنگام بلوغ .(177)
هم چنين آن حضرت در مورد يكى از مهم ترين حقوق فرزندان دختر مى فرمايد: لازم است پدر و مادر در مورد فرستادن دخترانشان به خانه بخت تعجيل نمايند.(178)
حضرت محمد صلى الله عليه و آله در روايتى ديگر فرمود: هر كس فرزند دخترى را شوهر داده و به خانه بخت بفرستد، خداوند متعال در روز قيامت تاج سرورى بر سر او خواهد نهاد.(179)
26 موعظه و راهنمائى 
از مهمترين حقوق فرزندان راهنمائى آنان توسط والدين است . از آن جائى كه نوجوانان در مراحل اوليه زندگى هستند و راه زندگى پر فراز و نشيب است و راهزنان زيادى در كمين آنان نشسته اند؛ والدينى كه راه زندگى را پيموده و سرد و گرم روزگار را چشيده اند و تجاربى در اين زمينه اندوخته اند، لازم است در اين زمينه با نصيحت ها و راهنمائى هاى خود فرزندانشان را از پيمودن راه خطا و انحراف جلوگيرى نمايند. به همين جهت خداوند متعال در قرآن كريم نصيحت هاى يك پدر مهربان و فرزانه را به فرزند گرامى اش ‍ نقل كرده و آن را به عنوان اسوه و الگو براى والدين و فرزندان معرفى مى كند. در اين جا فرازهائى از اين نصايح مشفقانه را از سوره لقمان با هم مى خوانيم :
يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظللم عظيم
؛ لقمان به فرزندش در حالى كه او را موعظه مى كرد گفت : پسرم ! چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك ، ظلم بزرگى است .
يا بنى انها ان تك مثقال حبة من خردل فتكن فى صخرة اءو فى السماوات اءوفى الاءرض ياءت بها الله ان الله لطيف خبيرپسرم ! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (كار نيك يا بد) باشد، و در دل سنگى يا در (گوشه اى از) آسمانها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براى حساب ) مى آورد؛ خداوند دقيق و آگاه است !
يا بنى اءقم الصلوة و امر بالمعروف و انه المنكر و اصبر على ما اءصابك ان ذلك من عزم الاءمورپسرم ! نماز را بر پا دار، و امر به معروف و نهى از منكر كن ، و در برابر مصايبى كه به تو مى رسد شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم است !
و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الاءرض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور (پسرم ) با بى اعتنايى از مردم روى مگردان ، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.
و اقصد فى مشيك و اغضض من صوتك ؛ (180) پسرم در راه رفتن ، اعتدال را رعايت كن ؛ از صداى خود بكاه و هرگز فرياد مزن .
امير مؤ منان على عليه السلام نيز در يك سفارشى راه گشا، فرزند گرامى اش حضرت مجتبى عليه السلام را راهنمائى كرده و او در پيمودن راه صحيح زندگى يارى مى كند و در آغاز آن مى فرمايد: اى فرزند عزيزم ! تو را به رعايت تقوا سفارش مى كنم و اين كه پيوسته در فرمان خدا باشى و دلت را، با ياد خدا زنده كنى و به ريسمان او چنگ زنى ، چه وسيله اى مطمئن از رابطه تو با خدا است ؟ اگر سررشته آن را در دست گيرى . دلت را با موعظه و پندهاى نيكو زنده كن ، هواى نفس را با بى اعتنايى به حرام بميران ، جان خود را با يقين به ارزش هاى الهى نيرومند ساز، و با نور حكمت و دانش روشنائى بخش ، و با ياد مرگ خودت را آرام كن ، با بررسى تحولات ناگوار دنيا به او آگاهى بخش ، و از دگرگونى روزگار، و زشتى هاى گردش شب و روز او را بترسان ، تاريخ گذشتگان را بر او بنما در ديار و آثار ويران شده رفتگان بگرد و بينديش كه آن ها چه كرده اند؟ از كجا كوچ كرده و در كجا فرود آمده اند؟ (181)
بخش دوم : حقوق پدر و مادر 
در بخش نخست اين كتاب به خاطر اهميت و تقدم طبيعى حقوق فرزندان بر والدين ، سخن گفتيم و حال به حقوق والدين مى پردازيم با اذعان به اين كه اگر پدران و مادران به وظايف خود آشنا باشند و حقوق فرزندانشان را همان طورى كه در مكتب وحى آموخته اند به انجام برسانند، مطمئنا فرزندان صالح نيز متقابلا به انجام حقوق والدينشان همت گماشته و به وظايف خود به نحو احسن عمل خواهند نمود.
اما اگر پدران و مادران به تربيت صحيح اولادشان نپردازند و در مورد آن بى توجه شوند، بديهى است كه نبايد چندان انتظارى از بچه هاى تربيت نيافته خود داشته باشند.
اگر پدر و مادر رعايت حقوق فرزندان را نكنند و آنان را طبق فرهنگ اسلام و تعاليم عالى اهل بيت عليهم السلام پرورش ندهند ممكن است در آينده با مسائلى روبرو شوند كه هيچ گاه تصور نمى كرده اند. مطالعه داستان غم انگيزى پدرى كه در اثر بى توجهى و سهل انگارى به اين مهم ، فرزندان خود را از دست داده است ، ضرورت طرح موضوع را نمايان تر مى سازد.
پدر فراموش شده 
مرد محترمى نقل مى كرد، با اصرار همسرم ، بچه ها را پس از پايان تحصيلات ابتدايى به لندن فرستادم . با اين كه شخصا تمايل زيادى به اين كار نداشتم در ظرف چند سال با هر زحمتى بود پولى فراهم مى كردم و به خيال خود وسائل آسايش و راحتى آن ها را در ديار فرنگ مهيا مى ساختم .
سال گذشته مصمم شدم براى ديدار بچه ها و سركشى به وضع تحصيلى آن ها سفرى به لندن بكنم ، قبلا مراتب را تلگرافا به بچه ها اطلاع دادم و به يكى دو نفر از دوستان هم كه در لندن بودند، قصد خود و ساعت ورودم را خبر كردم بارى ساعتى فرا رسيد كه هواپيما در فرودگاه لندن به زمين نشست و من به شوق ديدن نور چشمى ها به اطراف نگاه مى كردم ، متاءسفانه هر چه بيشتر جستجو مى كردم كمتر اثرى از بچه ها بود، تا بالاخره يكى از آشنايان كه او هم از ساعت ورودم مطلع بود مرا ديد و به طرفم آمد، با ناراحتى از بچه هايم پرسيدم ، گفت : امروز (پيك نيك ) مى روند و به من گفتند به اطلاع شما برسانم كه منتظر آن ها نشويد چون حداقل ده روز در گردش دسته جمعى خواهند بود.
به محض شنيدن اين خبر خون در عروقم منجمد شد كه : اى واى من هزاران كيلومتر راه براى ديدن بچه ها طى كرده ام و آن ها با اين كه مى دانستند من مى آيم به گردش رفته اند، با اين همه قانع نشده ام و از دوست خود پرسيدم كه ديدن آن ها قبل از حركتشان امكان دارد يا خير! دوستم گفت بله ، چون فاصله زيادى تا راه آهن نيست ، اگر عجله كنيم ممكن است قبل از حركت به ديدن آن ها موفق شويد. با اتومبيلى كه دوستم داشت به طرف مقصد حركت نموديم اتفاقا محلى كه بچه هايم در آن محل اجتماع كرده بودند ممنوع الورود بود و پليس اجازه نمى داد كسى وارد آن محوطه بشود. با چشم كنجكاو دقت كرديم و بچه ها را درست موقعى كه عازم سوار شدن به قطار بودند ديديم ، شما خيال مى كنيد چه صحنه اى به وجود آمد:
من با اضطراب تمام و بدون توجه به مقررات حتى دستور پليس با سرعت به طرف بچه ها دويدم ، در حالى كه آن ها هم كوشش ‍ مى كردند از رفقاى خود پيشى گرفته و زودتر سوار قطار بشوند.
هنگامى كه چشمان ما با هم تلاقى كرد من از فرط شوق گريه مى كردم ولى بچه ها فقط با اشاره دست (باى ، باى ) با من كردند. قطار به حركت در آمد و من در جاى خود ميخكوب شدم . پليس هم در انتظارم كه به علت عدم رعايت مقررات جلبم نمايد، اين بچه ها اصلا فراموش كرده اند كه پدرى دارند كه مدت ها راه پيموده تا به آن ها رسيده و بعد با خود انديشيدم كه من ديگر براى آن ها حكم پدر شرقى را ندارم ، بلكه ماشين پول سازى هستم كه بايستى ماهيانه آن ها را در موقع مقرر بفرستم . با دل افسرده و پشيمان عازم دادگاه خلاف در انگليس شدم .
پس از شروع محاكمه تصميم گرفتم از خودم دفاع كنم : ابتدا از رئيس دادگاه پرسيدم : آيا شما فرزند داريد و بعد همين سؤ ال را از هيئت منصفه كردم . هنگامى كه همگى پاسخ مثبت دادند، داستان خود را به آنان شرح دادم كه : من پس از سال ها دورى از فرزندانم آن ها را در محلى ديدم كه ورود به آن جا ممنوع بوده ولى اين من نبودم كه به طرف آن ها دويدم بلكه پدرى بود كه سال ها در اشتياق ديدن فرزندان خود خون جگر خورده بود و مطلع نبود كه محيط شما به فرزندانش آداب ديگرى آموخته است و اين پدر در اشتباه بود هنوز گمان مى كرده است بچه هايش همان ما هستند كه او چند سال پيش روانه اروپا نموده است . آنان بالاخره مرا به علت عمل خلاف مقررات مجرم شناخته و جريمه كردند.(182)
به هر حال در اين جا در طى چند فصل حقوق والدين را از منظر آيات قرآن و اهل بيت عليهم السلام بررسى كرده و به مهم ترين آنان اشاره مى كنيم ، به اميد آن كه بتوانيم نسلى صالح و سالم پرورش داده و آنان را به ايفاى نقش خود در جامعه و وظايفشان در قبال پدر و مادر آشنا نمائيم .
فصل اول : اهميت حقوق پدر و مادر 
خداوند متعال از همان روز نخست كه انسان را آفريد و از حضرت آدم و حوا نسل بشر تداوم يافت به توسط تمام پيامبران الهى مقام و منزلت پدر و مادر را بيان كرده و حقوق عظيم آنان را به فرزندان اعلام نمود.
خداوند متعال در برخى از آيات به اين حقيقت تصريح نموده و عالى ترين آموزش اخلاقى را كه در حقيقت بارزترين منشور حقوق بشر مى باشد به نمايش مى گذارد و حقوق پدر و مادر را در كنار توحيد كه بالاترين هدف اديان الهى است بيان كرده و مى فرمايد:و اذ اءخذنا ميثاق بنى اسرائيل لا تعبدون الا الله و بالو الدين احسانا(183) از بنى اسرائيل پيمان گرفتيم كه جز خدا را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى و احسان نمائيد.
و هم چنين يحياى پيامبر را به خاطر رعايت حقوق پدر و مادر ستوده و اعلام مى دارد كه :و برا بوالديه و لم يكن جبارا عصيااو نسبت به پدر و مادرش نيكوكار و خوشرفتار بود و هرگز نافرمان و متمرد نبود. و حضرت عيسى بن مريم عليه السلام با افتخار تمام مى گويد:و برا بوالدتى و لم يجعلنى جبارا شقيا(184) خداوند مرا نسبت به مادرم نيكو كار قرار داده و جبار و شقى نگردانيد. و در نهايت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز چون از نعمت پدر و مادر محروم بود آرزو مى كرد كه اگر پدر و مادرش زنده بودند به آنان خدمت كرده و رضايت آنان را جلب مى كرد.(185)
قرآن در آيات متعددى به حقوق مهم والدين اشاره كرده و فرزندان متعهد را به رعايت آنان دعوت مى كند. از جمله در سوره نساء، نيكى به والدين را بعد از توحيد قرار داده و مى فرمايد:
و اعبدوا الله و لا تشركوا به شيئا و بالو الدين احسنا و بذى القربى و اليتامى و المساكين و الجار ذى القربى و الجار الجنب و الصاحب بالجنب و ابن السبيل و ما ملكت اءيمانكم ان الله يحب من كان مختالا فخورا(186) و خدا را بپرستيد! و هيچ چيز را همتاى او قرار ندهيد! و به پدر و مادر، نيكى كنيد؛ همچنين به خويشاوندان و يتيمان و مسكينان ، و همسايه نزديك ، و همسايه دور، و دوست و همنشين ، و واماندگان در سفر، و بردگانى كه مالك آنها هستيد؛ زيرا خداوند، كسى را كه متكبر و فخر فروش است ، (و از اداى حقوق ديگران سرباز مى زند) دوست نمى دارد.
خداوند متعال در سوره اسراء به حقوق ديگرى اشاره كرده و فرزندان را به مهر ورزى و دعاى به والدين دعوت مى كند:
و اخفض لهما جناح الذل من الرحمة و قل رب ارحمهما كما ربيانى صغيراو بالهاى تواضع خويش را از محبت و لطف ، در برابر آنان فرود آر! و بگو: پروردگار! همان گونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كردند، مشمول رحمتشان قرار ده ! در مورد حقوق والدين مطالب فراوانى در متون دينى ديده مى شود كه ما نخست به طور كلى به نقل چند حديث در اينن رابطه مى پردازيم ، آن گاه در فصل بعدى به شمارى از حقوق والدين اشاره خواهيم كرد.
حقوق والدين از منظر اهل بيت عليهم السلام 
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: نيكى به پدر و مادر از معرفت عميق شخص به پروردگارش سرچشمه مى گيرد، زيرا هيچ عبادتى در رساندن يك فرزند به رضايت پروردگار متعال ، سريع تر و نزديك تر از نيكى به پدر و مادر مسلمان به خاطر خدا نيست ، چون كه حقوق والدين از حق خدا ناشى مى شود به شرطى كه پدر و مادر در راه دين خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله باشند. چون چنين پدر و مادرى هيچ گاه فرزندشان را از راه خير به سوى شر و از طاعت به سوى عصيان دعوت نمى كنند، پس در معاشرت با آنان مدارا و ملايمت كن ! اذيت و ناراحتى هاى آنان را تحمل نما، هم چنان كه آنان آزار و اذيت تو را در دوران كودكى به جان خريدند، و در خوراك و پوشاك همچنان خداوند متعال به تو وسعت داده تو هم آنان را در مضيقه قرار مده ، چهره ات را از آنان بر مى گردان ، صدايت را از صداى آنان بالاتر مبر، كه اين در حقيقت تعظيم خداست و با آنان نيكو سخن بگو و نرم و لطيف باش ، همانا كه خداوند پاداش نيكو كاران را ضايع نمى كند.(187)
دعاى امام چهارم عليه السلام براى پدر و مادر 
بارالها! پدر و مادر مرا به كرامت خود و درود از سويت اختصاصى ده ، اى مهربان ترين مهربانان . خداوندا! بر محمد و آلش درود فرست و دانستن آن چه درباره ايشان بر من لازم است به من الهام كن ، و آموختن همه واجبات را بى كم و كاست برايم فراهم نما، آن گاه مرا به آن چه در اين زمينه الهام كرده اى به كارگير، و توفيقم ده ! نسبت به آن چه به من بصيرت مى دهى اقدام كنم ، تا به كار بستن چيزى از آن چه به من تعليم داده اى از دستم نرود و اركان بدنم از خدمتى كه به من الهام فرموده اى احساس سنگينى نكند. خداوندا! چنان كن كه از هيبت پدر و مادرم بسان هيبت سلطان خود كامه بيمناك باشم ، و به هر دو چون مادرى مهربان نيكى نمايم ، و اطاعت از آنان و خوش رفتارى با آنان را در نظرم از لذت خواب در چشم خواب آلودم شيرين تر و براى سينه ام از شربت گوارا در ذائقه تشنه ام گواراتر گردان ، تا خواسته ايشان را بر خواسته خودم ترجيح دهم ، و خرسندى آنان را بر خرسندى خود مقدم دارم ، و خوبى ايشان را درباره خود هر چند اندك باشد زياد بينم ، و نيكويى خود را درباره آنان هر چند بسيار باشد كم شمارم .
خداوندا! صدايم را در محضر آنان ملايم كن ، و گفتارم را بر آنان خوشايند فرما، و خلق خويم را نسبت به آنان نرم كن ، و قلبم را بر آن ها مهربان ساز، و مرا نسبت به هر دو خوش رفتار و دلسوز قرار ده .
خداوندا! به آن ها به پاس تربيت من ، جزاى نيكو عنايت فرما و در مقابل آن كه مرا گرامى داشتند پاداش نيكو عطا فرما، و هر رنجى را كه در كودكى نسبت به من تحمل كرده اند، در حق ايشان محفوظ بدار.
خداوندا! اگر از جانب من آزارى به آنان رسيده ، يا از من ناخوشايندى ديده اند، يا حقى از آنان به وسيله من از بين رفته همه را موجب پاك شدن آنان از گناهانشان و مايه بلندى مقامشان و افزونى حسناتشان قرار ده ، اى كه بدى ها را با چندين برابر به خوبى تبديل مى كنى .
پروردگارا! اگر در گفتار من از اندازه بيرون رفته اند، يا در عملى نسبت به من زياده روى نموده اند، يا حقى را از من ضايع كرده اند يا از وظيفه پدر و مادرى درباره من كوتاهى نموده اند، من اين حق خود را به آنان بخشيدم ، و آن را مايه احسان بر آن ها قرار دادم ، و از تو مى خواهم ، كه وزر و وبال آن را، از دوش آنان بردارى ، زيرا كه من نسبت به خود، آنان را متهم نمى كنم ، و آنان را در مهربانى در حق خودم سهل انگار نمى دانم و از آن چه درباره ام انجام داده اند، ناراضى نيستم .
خداوندا! رعايت حق آنان بر من واجب تر، و احسانشان نسبت به من ديرين تر، و نعمت شان بر من بيشتر از آن است كه آنان را از روى عدل قصاص كنم ، يا نسبت به ايشان مانند آن چه نموده اند رفتار كنم ، اى خداى من ! اگر چنين كنم پس روزگار طولانى كه در تربيت من سپرى كرده اند، و رنج هاى زيادى كه در نگهدارى من تحمل نموده اند، و آن همه كه بر خود تنگ گرفتند، تا به زندگى من گشايش بخشند، چه مى شود؟
هيهات ! كه پدر و مادرم بتوانند حق خود را از من بستانند، و من نمى توانم حقوقى را كه از آن ها بر عهده دارم جبران نمايم ، و وظيفه خدمت آنان را انجام دهم پس بر محمد و آلش درود فرست ، و مرا يارى ده ! اى بهترين كسى كه از تو يارى مى جويند، و مرا توفيق ده ، اى هدايت كننده اى كه به او روى مى آوردند، در آن روز كه همه بدون آن كه بر آنان ستم شود، پاداش مى بينند، مرا در زمره آنان كه عاق پدر و مادرند، قرار مده .
خداوندا! بر محمد و آل او و نسل او درود فرست و پدر و مادرم را به بهترين چيزى كه پدران و مادران بندگان با ايمانت را به آن امتياز داده اى مخصوص گردان ، اى مهربان ترين مهربانان .
بارالها! ياد آنان را در تعقيبات نمازهايم و در اوقات شب و ساعات روزم ، از صفحه قلبم دور مدار.
معبودا! بر محمد و آلش درود فرست و مرا به بركت دعايى كه براى آنان دارم بيامرز و آنان را به خاطر خوبى هايى كه در حق من داشته اند، مشمول آمرزش حتمى خود قرار ده ، و به شفاعت و ميانجى گرى من از آنان به طور حتمى خوشنود شو، و آنان را با بزرگوارى و كرامت به سرمنزل مقصودشان در بهشت برين برسان .
خداوندا! اگر پدر و مادرم را پيش از من آمرزيدى پس ايشان را شفيع من قرار ده و اگر مرا قبل از آنان مورد آمرزش قرار دادى پس ‍ مرا شفيع ايشان بنما تا در پرتو مهربانى ات در سراى كرامت ، و جايگاه مغفرت و رحمتت گرد آئيم ، زيرا كه تو صاحب فضل بزرگ و نعمت ديرين هستى و تو مهربان ترين مهربانانى . (188)
فصل دوم : شمارى از حقوق والدين 
در اسلام هم چنان كه براى فرزندان حقوقى معين شده متقابلا براى والدين نيز حقوقى منظور شده است و در اين بخش به شمارى از حقوق والدين و موارد آن مى پردازيم به اميد اين كه با اين موارد آشنا شده و با رعايت اين حقوق جامعه خود را به سوى اعتلاى معنوى و فرهنگى سوق دهيم .
next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بخش اول : حقوق فرزندان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 30 آبان 1394

 

next page

fehrest page

طليعه سخن 
رعايت حقوق متقابل والدين و فرزندان توسط هم ديگر، علاوه بر اين كه يك فرمان الهى و امرى تشريعى است ، به صورت يك قانون تكوينى در نهاد همه انسان ها وجود دارد. به عبارت ديگر روابط والدين و فرزندان كه يك رابطه آسمانى و تواءم با عشق و علاقه اصيل است از فطرت انسان سرچشمه مى گيرد و به تاريخ پيدايش انسان در روى اين كره خاكى بر مى گردد، بنابراين فطرت انسانى و دستور يزدانى هر دو انسان را به نيكى متقابل ميان اين دو ركن اساسى جامعه دعوت ء كند.
آنان ، پيوند مستحكم دو نسل را در پى دارد اگر به طور صحيح باشد در حقيقت كل جامعه سالم و صالح خواهد شد، اما اگر نسل گذشته به حقوق فرزندان و يا بالعكس نسل جديد، حقوق والدين را ناديده بگيرند، علاوه بر گسست دو نسل كه ضررهاى جبران ناپذيرى به دنبال خواهد داشت ثبات و افراد در آن سر در گم خواهند شد. در نتيجه فرهنگ و تمدن و ارزش هاى آن جامعه دچار فروپاشى خواهد شد براى همين ، در فرهنگ متعالى اسلام در مرتبه اول حقوق و وظايفى براى والدين در مقابل نسل جوان و در مرتبه دوم وظايف و مسئوليت هايى نيز براى فرزندان در قبال والدين منظور شده است .
در اين راستا اگر والدين با عمل به وظايف سنگين خود بتوانند فرزندان خود را در سايه عوامل تربيتى به سوى رشد و تربيت صحيح هدايت نمايند فرزندانشان به بالاترين درجه فضائل و كمالات انسانى خواهند رسيد.

رسد آدمى به جائى كه به جز خدا نبيند

بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت (1)

پدر و مادر همين موجود ارزشمند را كه همچون امانتى دست آن هاست ، رها كنند و آنان از جاده مستقيم تربيت منحرف شود در واقع از ماهيت حقيقى خود دور شده و به يك موجود پست و بى ارزش تبديل خواهند گرديد.(2) حضرت امام مجتبى عليه السلام در مورد ضرورت توجه به حقوق معنوى كه بخشى از وظايف والدين است مى فرمايد:عجبت لمن يتفكر فى ماكوله كيف لا يتفكر فى معقوله ، فيجنب بطنه ما يؤ ذيه و يودع صدره ما يرديه (3) تعجب مى كنم از فردى كه در غذاى جسمانى نخود فكر مى كند (كه سالم و بهداشتى باشد) اما در غذاى روح و جان خويش نمى انديشد، در نتيجه شكم خود را از غذاهاى زيان آور حفظ مى كند ولى سينه اش را در مقابل آنچه كه آن را پست مى گرداند آزاد مى گذارد.
بخش اول : حقوق فرزندان 
مسئوليت والدين 
بيتى اسلام لازم است والدين كه مهم ترين نقش آفرينان در حوزه تربيت نسل جديد محسوب مى شوند و مسئوليت سنگين آن را به عهده گرفته اند با بهره گيرى از روشهاى صحيح و اطمينان بخش و با رعايت حقوقى كه دين مبين اسلام معين فرموده ، فرزندان خويش را در امر تربيت يارى نموده و براى پرورش خلاقيت هاى فرزندان و شكوفائى استعدادهاى خدادادى آنان به حقوق اساسى فرزندانشان توجه كنند.
يره و سخن پيشوايان معصوم عليهم السلام به وضوح مشاهده كرد. و آن را به عنوان بهترين و كامل ترين شيوه زندگى ارائه نمود؛ زيرا آن بزرگواران در خاندان نبوت پرورش يافته و از الگوهاى آسمانى و پيام هاى وحيانى الهام گرفته و در خاندانى پاك و مطهر زيسته اند براى همين در طول تاريخ بشريت به عنوان كامل ترين اسوه هاى زندگى سعادت مندانه شناخته مى شوند.
توجه والدين به حقوق فرزندان و رعايت آن مى تواند فرزندانى شايسته و با ايمان به جامعه تحويل دهد، و فرزندان صالح و شايسته نيز عادتا در رعايت حقوق پدر و مادرشان و ايفاى صحيح نقش فرزندى ، از هيچ كوششى فروگذارى نمى كنند.
م صلى الله عليه و آله با اشاره به حقوق متقابل فرزندان و والدين فرمود:يلزم الوالدين من العقوق لو لدهما ما يلزم الولد لهما من عقوقهما(4) هم چنان كه فرزندان به پدر و مادر خود عاق مى شوند. پدر و مادر نيز به فرزندان خود عاق مى شوند.
براى همين ما در بخش ‍ نخست حقوق فرزندان را مطرح مى كنيم و در بخش دوم به حقوق والدين كه بر عهده فرزندان است خواهيم پرداخت . با توجه به نكات مطروحه در بخش اول به عمده ترين حقوق فرزندان كه بر عهده والدين محول شده ، مى پردازيم :
رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در ضمن گفتارى راهگشا برخى از حقوق فرزندان را كه بر عهده والدين مى باشد، بيان فرمود.
تكريم شخصيت مادر، انتخاب نام نيك ، توجه به نكات بهداشتى ، اهتمام به مسائل تفريحى و ورزش ، آموختن قرآن ، دور كردن از معرض گناه ، اهتمام در امر ازدواج از جمله اين موارد است .(5)
اين زمينه مى فرمايد: و اما حق فرزندت به تو اين است كه بدانى وجود او از توست و اعمال نيك و بد در اين دنيا وابسته به تو است ، تو در برابر خوب تربيت كردن و راهنمائى كردن او به سوى پروردگار و اطاعت وى مسئول هستى . پس عمل تو درباره او همانند عمل كسى بايد باشد كه مى داند در نيكى كردن به او پاداش و در كوتاهى نسبت به او كيفر مى بيند.(6)
1 انتخاب پدر صالح 
كن خانواده ، مظهر قدرت ، امنيت ، قانون و رحمت در خانه است . اگر او نقش خويش را به شايستگى انجام دهد و محيط خانه را به محلى امن و همراه با نظم و انضباط تبديل كند و با رعايت حقوق همسر و ابزار محبت نسبت به آنان شايستگى خود را نشان دهد؛ بديهى است كه در چنين محيطى رزندانى لايق و صالح تربيت خواهند شد. مردى به حضور امام حسن مجتبى عليه السلام آمده و در مورد انتخاب همسر آينده براى دختر خويش راهنمائى خواست ، آن حضرت فرمود:زوجها من رجل تقى ، فانه ان احبها اكرمها و ان ابغضها لم يظلمها(7) براى همسر آينده دخترت ، جوانى با ايمان و پارسا انتخاب كن ! كه اگر دوستدار او باشد مورد احترام و تكريم قرار مى دهد و اگر از او خوشدل نباشد، به او ستم نخواهد كرد.
ايسته بودن مسئوليتى سنگين است و وجود پدر به عنوان مدير خانواده نقش مؤ ثرى در ساختار شخصيتى فرزندان دارد. طبق فرموده امام باقر عليه السلام صلاحيت و شايستگى هاى پدر، از جمله خصلت هايى است كه در پرتو آن فرزندان از انحرافات و كج روى ها محفوظ مى مانند آن حضرت فرمود: يحفظ الاءطفال بصلاح آبائهم ؛(8)
اطفال در سايه صلاحيت و شايستگى پدرانشان (از انحرافات ) مصون مى مانند.
بنابراين لازم است دختران و زنان مسلمان براى فرزندان خود پدرى شايسته انتخاب نمايند و به هر خواستگارى جواب مثبت ندهند. و اين يكى از حقوق مهم فرزندان بر عهده مادران است .
م فرمود: الكفو اءن يكون عفيفا و عنده يسار؛(9) همتاى يك زن مسلمان در ازدواج مردى است كه پاكدامن باشد و توان پرداخت نفقه را داشته باشد. و در مقابل پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:من زوج كريمته من فاسق نزل عليه كل يوم اءلف لعنة (10) هر كس دختر زيز خود را به شخص فاسق و لاابالى تزويج كند، روزى هزار لعنت بر او نازل مى شود.
و در حديث ديگرى رهبر بزرگوار اسلام بدترين پدران را چنين معرفى مى كند:ان من شر رجالكم البهات البخيل الفاحش الآكل وحده المانع رفده الضارب اءهله و عبده الملجى عياله الى غيره العاق والديه (11) بدترين مردان شما كسى هست كه به بى گناهان تهمت مى زند، بخيل و بدزبان و بد اخلاق است ، سر سفره تنها مى نشيند مهمان نواز نيست خير و بركت او به كسى نمى رسد، نزديكان و زيردستان خود را مى آزارد، خانواده اش به ديگران محتاج مى شوند، پدر و مادرش را نافرمانى مى كند.

ان بايد براى پرورش فرزندان صالح پدرانى شايسته برگزينند، چرا كه فرزند پرورى يك هنر ارزشمند مى باشد و نوعى آزمايش انسانهاست . پيشواى ششم عليه السلام مى فرمايد: الولد فتنه ؛(12) فرزند مايه آزمايش است . البته بعد از يافتن همسر شايسته لازم است كه آنان را تكريم رزندان شما است ، و از سويى ديگر داماد يك خانواده به منزله فرزند آن مى شود. در فرهنگ اسلامى داماد يك خانواده ارزش و جايگاه خاصى دارد. امام صادق عليه السلام فرمود: على بن الحسين عليهماالسلام همواره به دامادهاى خود و دامادهاى پدرش احترام كرده و مقام آنان را گرامى مى داشت ، آن حضرت عبايش را پهن مى كرد و آنان را بر روى آن مى نشانيد، سپس با تجليل از آنان مى فرمود:مرحبا بمن كفى المعؤ ونة و ستر العورة درود به كسى كه زحمات و مخارج را پذيرفته و آبرو و حيثيت ما را حفظ كرده است .

2 توجه به نقش مادر 
رين عامل محيطى و وراثتى در رشد شخصيت فرزندان نقش بسزائى دارد، بايد فردى شايسته و صالح باشد. تاءثير مادر آن چنان مهم است كه طبق متون دينى ما بخشى از عوامل نيكبختى و تيره بختى افراد مربوط به دوران باردارى مادر است . اعمال و رفتار و حالات مادر در آن دوران حساس ‍ تاءثير دارد.(13) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: از ازدواج با زن احمق و نادان بپرهيزيد، زيرا همنشينى با او منشاء اندوه و بلا بوده و فرزندش ضايع و تباه خواهد شد.(14) و همچنين آن بزرگوار در اين مورد به مسلمانان هشدار داده و فرمود: بپرهيزيد از زن زيبائى كه در خاندان بد و پست پرورش يافته باشد.(15)
امام حسين عليه السلام نيز در روز عاشورا براى معرفى خويش و آگاه كردن دلهاى بيدار، به مادر بزرگوارش فاطمه عليهما السلام و مادر بزرگ شايسته و فداكارش حضرت خديجه اشاره نموده و فرمود:
لله هل تعلمون اءن اءمى فاطمه بنت محمد؟ قالوا: اللهم نعم ... اءنشدكم الله هل تعلمون اءن جدتى خديجة بنت خويلد اول نساء هذه الامة اسلاما قالوا: اللهم نعم .
شما را به خدا! آيا مى دانيد كه مادر من فاطمه زهرا دختر محمد مصطفى صلى الله عليه و آله است ؟ گفتند: آرى .
شما را به خدا! آيا مى دانيد كه خديجه دختر خويلد نخستين زنى كه اسلام را پذيرفت مادر بزرگ من است ؟ (16)
آن حضرت در گفتار ديگرى به آثار تربيت در دامن مادران پاك و عفيف پرداخته و اثر عميق و ريشه دار آن را در زندگى افراد چنين شرح مى دهد:
ين اثنتين : بين السلة و الذلة . و هيهات منا الذلة . يابى الله لنا ذلك و رسوله و المؤ منون و حجور طابت و طهرت و اءنوف حمية و نفوس اءبية : من اءن نؤ ثر طاعة اللئام على مصارع الكرام (17) اينك عبيدالله ناپاك ، فرزند ناپاك ، مرا در پذيرش يكى از دو راه مجبور كرده است بين مرگ و ذلت . اما هيهات كه ما ذلت و خوارى را بپذيريم ، خداوند و رسولش و مؤ منين و دامن هاى پاك و غيرتمندان و عزتمندان بر ما نمى پسندد كه اطاعت فرومايگان و پست فطرتان را به مرگ با عزت و شرافتمندانه ترجيح دهيم .
ى (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) نيز با افتخار تمام مادرش حضرت فاطمه زهرا عليهما السلام الگوى خود مى داند و مى فرمايد:فى ابنة رسول الله صلى الله عليه و آله لى اسوة حسنة (18) دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله براى من الگوى نيكو و شايسته اى است . هم چنان نند در اعتلاى شخصيت فرزندان خود نقش مؤ ثرى داشته باشند مادران خطاكار نيز تاءثير منفى در فرزندان خود دارند. سخن حضرت مجتبى عليه السلام در مورد نقش فوق العاده مادر در ساختار هويت افراد، ما را در درك اين نكته ظريف تربيتى بيشتر يارى مى كند. آن حضرت هنگامى كه با معاويه مناظره مى كرد، در مورد يكى از علل انحراف معاويه از محور حق و انحطاط اخلاقى وى و گرايش به باطل ، به نقش مادرش هند اشاره كرده و فرمود:
معاويه ! چون مادر تو هند است و مادر بزرگت نثيله مى باشد (و در دامن چنين زنان فرومايه پرورش يافته اى ، اين گونه اعمال زشت از تو سر مى زند) و سعادت ما در اثر تربيت در دامن مادرانى پاك و پارسا همچون خديجه و فاطمه عليهما السلام مى باشد. (19)
شاعر با اشاره به اين واقعيت مى گويد:
شمشير نيك ز آهن بد چون كند كس

نا كس به تربيت نشود اى حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

امام صادق عليه السلام فرمود: طوبى لمن كانت امه عفيفة ؛ (20) خوشا به حال كسى كه مادرى پاكيزه و پاك دامن داشته باشد.
در اين جا به نمونه هايى از نقش مادران شايسته در اعتلاى شخصيت فرزندان اشاره مى كنيم :
مادر يك وزير 
ب بن عباد (21) در دوران كودكى كه به مسجد مى رفت تا درس بخواند، مادرش هر روز يك دينار و يك درهم به او مى داد و مى گفت : آن را به نخستين فقيرى كه برخورد نمودى بده . اين شيوه مادرش تا دوران جوانى او هم چنان ادامه داشت . وقتى هم كه به مقام وزارت رسيد، هر شب دمتكار خود كه رخت خوابش را پهن مى كرد سفارش كرده بود كه يك دينار و يك درهم زير بسترش بگذارد تا هنگام صبح فراموش نكرده و به فقير بدهد. اين چنين بود كه اين مرد بزرگ بر اثر تربيت مادر در سخاوت و احسان و بخشندگى سر آمد عصر خود گرديد. در معجم الادبا آمده است كه : ران ، فقيهان ، زاهدان ، ادبا، و حتى اديب زادگانى كه در بغداد بودند كمك قابل توجهى مى كرد و براى هر يك از آنان ساليانه مبلغى مى فرستاد، نام برخى از اين افراد در كتب رجال و تاريخ ثبت است . هر كس در ماه رمضان بعد از عصر وارد خانه او مى شد، حتما بايد افطار مى كرد و بر مى گشت . هر شب از ماه رمضان در كنار سفره وى بالغ بر هزار نفر مهمان حاضر مى شدند. خيرات و احسان هايى كه او در ماه مبارك رمضان انجام مى داد، برابر تمام احسان هاى ساليانه او بود.(22)
اديسون و تربيت مادر 
ر دوران كودكى ، نه تنها استعدادى از خود نشان نمى داد، بلكه فوق العاده كودن هم به نظر مى رسيد، چون سرش بيش از حد بزرگ بود، اطرافيانش تصور مى كردند به اختلال مشاعر دچار است . سؤ الات عجيب و غريبى كه از اطرافيان خود مى كرد اين گمان را بيش از پيش در آن ها تقويت مى كرد. حتى در مدرسه (وى بيش از سه ماه به مدرسه نرفت ) از بس معلم خود را سؤ ال پيچ مى كرد به كودن ملقب گرديد، براى همين روزى اديسون از مدرسه گريان به خانه بازگشت و موضوع را به مادرش گفت .
ت و به سوى مدرسه روان شد و به معلم اديسون گفت : تو نمى دانى چه مى گويى ، پسرم عقلش از تو بيشتر است . درد و عيب كار هم همين جا است . من او را به خانه مى برم و تعليم و تربيتش را خودم بر عهده مى گيرم و آن گاه به تو نشان مى دهم كه چه استعدادى در او نهفته است . چنين بود پيشگويى عجيب آن مادر. از آن روز به بعد اين مادر فداكار همان طور كه قول داده بود تعليم و تربيت پسرش را بر عهده گرفت .
نواده اديسون در اين باره مى نويسد: هنگامى كه بعضى اوقات از جلوى در خانه اديسون مى گذشتم ، مى ديدم خانم اديسون با پسرش جلوى هشتى نشسته و به او درس مى دهد، آن هشتى اتاق درس بود و اديسون يگانه شاگرد او حالات و حركات اين پسر مانند مادرش بود. او خيلى مادرش را دوست داشت ، وقتى مادرش سخن مى گفت : او سراپا گوش مى شد؛ تو گوئى مادرش درياى دانش است ... اديسون بر اثر مساعى مادرش قبل از نه سالگى كتاب هاى سنگين نويسندگان مشهور جهان را مطالعه مى كرد.
وه بر اين ها به او جغرافيا، تاريخ ، حساب و اخلاق نيز آموخت . اديسون بيش از سه ماه به مدرسه نرفت و آنه چه در طفوليت آموخته بود، از مادرش داشت . مادر اديسون يك مربى به تمام معنا بود، زيرا توجهش نه تنها به تعليم و تربيت بود، بلكه مراقب بود، استعدادهاى طبيعى فرزند خود را يافته و آن ها را بپروراند.
اديسون بعدها كه به اوج عظمت رسيد گفت من از طفوليت دريافتم كه مادر چيز خوبى است ، هنگامى كه معلم مرا كودن خواند، او از من دفاع كرد. من جدا تصميم گرفتم ثابت كنم كه او درباره من خطا نينديشيده است و باز وى گفته است :
ب تعليم و تربيت مادرم را از دست نمى دهم . اگر او مرا تشويق نمى كرد، شايد مخترع نمى شدم . مادرم عقيده داشت اغلب كسانى كه پس از دوره بلوغ بد شده اند، اگر در كودكى نسبت به تعليم و تربيت آنان توجه بيشتى مبذول مى شد، عضو عاطل و باطل جامعه نمى شدند، تجاربى كه مادرم در دوره معلمى ، اندوخته بود بسيارى از اسرار طبيعت آدمى را به او مى آموخت . اگر توجه مادرم نبود، به احتمال قوى منحرف مى شدم . ولى ثبات قدم او، نيكى او، نيروهاى مؤ ثرى بودند كه مرا از انحراف و گمراهى باز داشتند.(24)
3 تكريم مادر 
رامى اسلام از مهمترين حقوق فرزندان تكريم و بزرگداشت مادر آنان است .(25) احترام به همسر از مواردى است كه در تربيت فرزندان تاءثير فراوان دارد. مادرى كه در خانه عزيز باشد و مورد تكريم شوهرش قرار گيرد او با روحى سرشار از عاطفه و آرامش و احساس شخصيت فرزندان را ود اما اگر در منزل مورد آزار و اذيت روحى و جسمى قرار گيرد و شخصيت او در خانه و پيش فرزندان ، مورد تحقير و اهانت باشد؛ بديهى است كه از روان سالمى برخوردار نخواهد بود و در نتيجه آرامش خود را از دست داده و اضطراب و نگرانى او به فرزندان سرايت خواهد كرد. در روز عاشورا هنگامى كه هلال بن نافع عازم جنگ شد همسر جوانش از رفتن او ناراحت شده و به شدت گريست ، امام حسين عليه السلام متوجه آن دو زوج جوان گرديده و به هلال فرمود:ان اهلك لا يطيب لها فراقك ، فلوراءيت ان تختار سرورها على البراز؛(26) هلال ! همسرت جدائى تو را نمى پسندد، تو آزادى و مى توانى خشنودى او را بر مبارزه با شمشيرها مقدم بدارى .
ديگرى امام حسين عليه السلام تكريم همسر را به دوستانش متذكر شده و در پاسخ اعتراض آنان كه به فرشها و پرده هاى نو در منزل آن حضرت اعتراض مى كردند، فرمود:انا نتزوج النساء فنعطيهن مهورهن فيشترين بها ماشئن ، ليس لنا فيه شى .(27) عادت ما در ازدواج اين است كه پس ‍ از ازدواج بلافاصله مهريه آنان را پرداخت مى كنيم و آنان از مهريه خود هر چه دوست داشته باشند مى خرند و اين لوازم منزل كه شما مى بينيد به ما مربوط نمى شود.
حتى امام حسين عليه السلام اشعارى دارد كه حكايت از بالاترين حد تكريم فرزند و همسر در سيره اهل بيت عليهم السلام دارد. حضرت سيد الشهداء در مورد همسرش رباب و دخترش سكينه مى فرمايد:
لعمرك اننى لا حب دارا

تكون بها سكينة و الرباب

احبهما و ابذل جل مالى

و ليس لعاتب عندى عتاب ؛(28)

به جان تو سوگند! من خانه اى را دوست دارم كه در آن سكينه و رباب در آن باشند من آنها را دوست دارم و عمده مال خود را براى آنان مى بخشم و كسى را شايسته نيست مرا سرزنش كند.

اما باقر عليه السلام مى فرمايد: هر كس با همسر و فرزندانش خوش رفتارى نمايد، عمرش زياد خواهد شد. (29)
تنها به همسران خود حرمت قائل نمى شوند و با انواع بهانه ها آن ها را مى آزارند بلكه گاهى بى جهت فرزندان را از مادرانشان جدا مى كنند كه علاوه بر رنجش مادر لطمات جبران ناپذيرى به روح و روان لطيف كودك در زندگى آينده اش به بار مى آيد. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در مورد چنين افرادى مى فرمايد:من فرق بين والدة و ولدها فرق الله بينه و بين اءحبائه فى الجنة (30) هر كس بين يك مادر و فرزندش جدائى بيندازد خداوند متعال در روز قيامت ، بين او و دوستانش جدائى خواهد انداخت .

4 زمينه سازى تربيت  
يكى از حقوق فرزندان فراهم نمودن زمينه تربيت صحيح در وجود فرزندان مى باشد و اگر زمينه هاى تربيت صحيح در فرزندان به وجود نيايد، اعمال روش هاى تربيتى در آنان نتيجه نخواهد داد. چنان كه سعدى با اشاره به اهميت اين نكات مى گويد:
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است

تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است

امر تربيت فرزندان وجود دارد كه والدين برتر به آن ها توجه كرده و در تربيت فرزندان وجود دارد كه سرنوشت ساز را مد نظر قرار مى دهند. توجه به اين نكته از اساسى ترين حقوق فرزند بر عهده پدر و مادر مى باشد. انتخاب پدر يا مادر صالح ، غذايى كه طفل خورانده مى شود، شرائط ت و رفتار مادر در دوران باردارى ، نامگذارى كودك ، چگونگى تاءمين نيازهاى جسمى و روحى ، توجه به شخصيت فرزند، عقيقه ، صدقه ، دعا و نفرين والدين ، نحوه گزينش دوستان ، شيوه تشويق و تنبيه و ده ها عامل ديگر از جمله مسائلى هستند كه در حالات ، ويژگى هاى شخصيتى ، خلق و خوى و خصلت هاى آينده كودك تاءثير دارد و انتخاب هاى وى را در مسير زندگى رقم مى زند.
به همين جهت در سيره اهل بيت عليهم السلام به اين حقوق فرزندان اهميت بيشترى داده شده است و رويات زيادى در اين زمينه در كتاب ها فقهى و جوامع حديثى آمده و برخى از آنان در همين كتاب نقل شده است .(31)
با اشاره به اهميت فراهم كردن زمينه هاى مناسب در تربيت فرزندان ، تاءثير صفات و حالات روحى والدين را در هنگام مباشرت ياد آور دشه و فرمود: اگر لحظه مباشرت و انعقاد نطفه ، دل آرام ، گردش خود در رگها به صورت طبيعى و بدن خالى از اضطراب باشد، فرزند به پدر و مادر خود شبيه خواهد بود.(32)
برخى از شاعران اين حقيقت را در اشعار خود گنجانيده و تاءثير عوامل مختلف را در امر تربيت ، با آوردن تمثيلاتى نمايانده اند.
داستان زير يكى از همين موارد را بيان مى كند:
پدرى با پسرش گفت به خشم

كه تو آدم نشوى جان پسر

گر كسان جامع خير و شرند

از سراپاى تو ريزد همه شر

حيف از آن عمر كه اى بى سر و پا

در پى تربيتت كردم سر

دل فرزند از اين حرف شكست

بى خبر روز دگر رفت سفر

رفت از پيش پدر تا كه كند

بهر خود فكر دگر، كار دگر

چند سالى بگذشت و پس از اين

زندگى گشت به كامش چو شكر

عاقبت شوكت والايى يافت

حاكم شهرد شد و صاحب زر

چند روزى بگذشت و پس از اين

امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز

نزد حاكم شد و بشناخت پسر

پسر از غايت خود خواهى و كبر

به سراپاى وى افكند نظر

گفت : اى پير!شناسى تو مرا؟

گفت : كى مى روى از ياد پدر

گفت : گفتى كه من آدم نشوم

حاليا، حشمت و جاهم بنگر

پير خنديد و سرش داد تكان

گفت : اين حرف و برون شد از در

من نگفتم كه تو حاكم نشوى

گفتم : آدم نشوى ، جان پسر(33)

5 گزينش نام زيبا 
نام هر شخصى معرف اعتقادات ، فرهنگ و مليت او و خانواده اش مى باشد از اين گذشته نام هر كس هميشه و تا آخر عمر به همراه اوست . صاحب نام زيبا و ستودنى در آينده به آن افتخار نموده و احساس شخصيت خواهد كرد و در مقابل صاحب نام نامناسب در آينده احساس شخصيت خواهد كرد و در مقابل صاحب نام نامناسب در آينده احساس حقارت كرده و رنج خواهد برد. سيره عملى ائمه اطهار عليهم السلام ، گواه روشنى بر اين نكته مهم تربيتى است .
به عنوان نمونه در اين جا به نام فرزندان امام حسن و امام حسين عليهما السلام اشاره مى كنيم :
نامهاى فرزندان امام حسن عليه السلام عبارتند از: حسن ، قاسم ، عمرو، عبدالله ، عبدالرحمن ، حسين ، طلحه ، ام الحسين ، فاطمه ، ام عبدالله ، ام سلمه ، رقيه .(34)
و نامهاى فرزندان امام حسين عليه السلام عبارتند از: على اكبر، على اوسط، على اصغر، جعفر، عبدالله ، محمد، سكينه ، فاطمه ، محسن ، رقيه .
نام زيبا موجب مى شود، ديگران صاحب نام را به خاطر نامش تحسين كرده و در مورد او فال نيكو بزنند. به اين وسيله شخصيت او تقويت مى شود و اين نكته براى صاحب نام فرح انگيز و نشاط بخش است . هنگامى كه جنازه خونين حر را در آخرين لحظات زندگى به محضر امام حسين عليه السلام آوردند، امام در حالى كه با دستان مبارك صورت او را نوازش مى داد و خونهاى چهره اش را پاك مى نمود، فرمود:بخ بخ لك يا حر، انت حر كما سميت فى الدنيا و الاخرة . و الله ما اخطاءت امك اذ سمتك حرا، فانت و الله حر فى الدنيا و سعيد فى الآخرة ؛(35) به به ! احسنت اى حر! تو آزاد مردى چنانكه در دنيا و آخرت آزاده خوانده مى شوى . سوگند به خدا! مادرت اشتباه نكرده در اين كه تو را حر ناميده به خدا قسم تو در دنيا آزادمرد و در آخرت از سعادتمندان خواهى بود.

نام انسان گاهى در تصميم گيريهاى سرنوشت ساز مؤ ثر است .
هنگامى كه فرزند ارشد امام مجتبى عليه السلام ، حسن مثنى يكى از دختران امام حسين عليه السلام را خواستگارى نمود امام انتخاب را به او واگذار كرد و زمانى كه حضرت سكوت حياآميز او را ديد، فرمود: با دخترم فاطمه كه هم نام مادرم و شبيه به اوست ازدواج كن .(36)
امام باقر عليه السلام در مورد انتخاب نام زيبا براى فرزندان چنين رهنمود مى دهد: دوست داشتنى ترين اسم ها آن است كه نشانگر بندگى خدا باشد و بهترين آن ها نام هاى پيامبران است .(37)
گاهى نام نيك زمينه رستگارى و سعادت انسان مى شود. داستان زير را مى توان به عنوان نمونه اى از اين حقيقت ذكر نمود:
خاطره اى از تاءثير نام نيك  
بريدة بن خصيب از اهالى مدينه بود. وى كه در ميان قوم خود از موقعيت والائى برخودار بود و به شجاعت و شهامت شهرت داشت ، در اولين برخورد. خود با رسول الله داستانى شنيدنى دارد و اين حادثه يكى ديگر از روش هاى تبليغى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را روشن مى سازد.
بريده هنگامى كه خبردار شد، مشركان قريش جايزه مهمى (صد شتر) براى دستگيرى حضرت محمد صلى الله عليه و آله تعيين كرده اند، بعد از اين كه اطلاع يافت آن حضرت از مكه به مدينه در حال هجرت است ، به همراه هفتاد سوار از قبيله بنى سهم براى دستگيرى پيامبر صلى الله عليه و آله و تحويل وى به قريشيان ، به راه افتاد، و در نزديكى هاى مدينه با آن حضرت روبرو گشت . آن بزرگوار عادت نداشت ، كه فال بد بزند بلكه گاهى تفاءل مى كرد و فال خوب و اميد دهنده مى زد. به همين جهت پرسيد: كيستى و نامت چيست ؟ گفت : بريده . پيامبر صلى الله عليه و آله به ابابكر كه همراهش بود فرمود: ابرد امرنا و صلح ؛ كار ما آسان گرديده و حال ما بهتر شد. دوباره حضرت از او پرسيد: از كدام قبيله اى ؟ او پاسخ داد: از قبيله اسلم . فرمود: سلمنا؛ سالم مانديم .
براى بار سوم پرسيد: از كدام قبيله اسلم هستى ؟ بريده جواب داد: از بنى سهم . رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: خرج سهمك ؛ قرعه به نامت در آمد و موفق و پيروز هستى .
وقتى بريده اين سخنان زيبا و بيان جذاب رسول خدا صلى الله عليه و آله را مشاهد نمود، از عمق دل و جان ، شيفه رفتار و گفتار آن حضرت گرديد. آن گاه پرسيد تو كيستى ؟ پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من محمد بن عبدالله فرستاده خداوند هستم . بريده و همراهانش در همان لحظه شهادتين را گفته و مسلمان شدند.(38)
او آن شب همراه پيامبر صلى الله عليه و آله بود و صبحگاهان عرض كرد: يا رسول الله ! بدون پرچم وارد مدينه نشو! در همان ساعت عمامه خود را از سر باز كرده و به نيزه اش بسته و در پيش روى پيامبر صلى الله عليه و آله حركت مى كرد. در وسط راه از پيامبر صلى الله عليه و آله خواهش كرد كه : يا رسول الله ! به من افتخار ميزبانى بده و در منزل من اقامت كن . پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: شتر من بدان جا كه ماءمور است ، خواهد رفت اما براى اين كه بريدة بن خصيب ناراحت نشود، به او مژده مهمى داد؛ مژده شهادت . فرمود: روزى مى رسد كه به همراه لشكر اسلام به مقام بلند شهادت نائل مى شوى .(39)
بريدة بن خصيب اسلمى در اثر فداكارى و عشق و ايثار به مرتبه اى رسيد كه از خواص ياران پيامبر و على عليه السلام گرديد. او جزو دوازده نفرى بود كه بر عليه خليفه اول شوريده و از مقام ولايت در سخت ترين لحظات تاريخى دفاع نمود.(40)
6 دعا براى نيك بختى كودك  
افزون بر رعايت حقوق مادى و معنوى فرزندان ، يكى ديگر از مهم ترين وظايف والدين ، دعا براى نيك بختى و سعادت فرزندان است . از آن جايى كه دعاى پدر و مادر درباره فرزند طبق فرمايش رسول گرامى اسلام از جمله دعاهايى است كه حتما به اجابت مى رسد؛(41) شايسته است والدين گرامى بر اين مهم توجه خاصى مبذول دارند، و در شرائط مساعد روحى و فرصت هاى بويژه به فرزندان خود دعا نمايند. پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ، در ضمن حديثى فرزندان را سفارش نمود كه دعاى خير پدر و مادر خود را جلب نمايند و فرمود: بر شما باد جلب دعاى پدر، زيرا آن از ابرهاى آسمان بالاتر مى رود و خداوند بر آن نظر افكنده و به ملائكه مى فرمايد: اى فرشتگان ! مانع بالا آمدن آن نباشيد، كه مى خواهيم آن را بر آورده سازم . (42)
دعاى امام سجاد عليه السلام براى فرزندان  
(1) پروردگارا! با نگهدارى فرزندانم و اصلاح (اخلاق و رفتار آنان ) در جهت خواست من ، و بهره منديم از وجود آنان بر من منت بگذار.
(2) خدايا، با بخشيدن طول عمر به آنان مرا يارى فرما، و مدت زندگانى آنان را بر من بيفزاى ، اطفال كوچكم را پرورش داده و ضعيفانشان را برايم نيرومند گردان ، دين و اخلاق و بدن آنان را برايم صحيح و سلامت بدار و در نفس و جسمشان و در تمام آن چه كه از امور آنان براى من مهم است عافيت و تندرستى ببخش و روزى هايشان را به دست من برايم افزون ساز (3) آنان را از نيكو كاران ، پارسايان ، تيزبينان ، شنواى سخن حق و اطاعت كنندگان از خودت قرار ده و براى اولياى خودت عاشقان خير خواه و از براى تمام دشمنانت آنان را ستيزه جو و كينه ورز گردان ، (آمين ) خدايا دعايم را بپذير.
الهى ! به وسيله ى آنان بازوانم را تقويت كرده و كارهاى نابسامان مرا سامان ده ، نسل مرا به آنان افزون ساز، و مجالس مرا به وجود آنان بياراى ، و ياد و نام مرا به آنان زنده نگه دار، و در نبودن من امورات مرا به وسيله ى ايشان كفايت كن ، در رفع نيازهايم به آنان مرا يارى ده ، آنان را برايم علاقه مند، مهربان متمايل به من و فرمانبر قرار ده و از گناه و بدى و مخالفت با من ، آنان را دور ساز. (5) مرا در تربيت و پرورش و نيكى كردن به آنان يارى ام كن و در كنار آنان فرزندان ذكورى نيز به من عطا فرما، و اين عمل را براى من نيك گردان و آنان را در رسيدن به خواسته هايى كه از درگاه تو مسئلت كرده ام مددكارم قرار ده .
(6) مرا به همراه فرزندانم از (مكر و حيله ) شيطان رانده شده از درگاهت پناه ده ، همانا كه تو ما را آفريده اى و امر و نهى كرده و به سوى (به دست آوردن ) ثواب در اطاعت از او امرت تشويق و از عقوبت نافرمانى تهديدمان نموده اى ، براى ما دشمنى قرار داده اى كه پيوسته در (انديشه ى ) مكر با ماست ، او را به وجود ما مسلط كرده اى ، در حالى كه ما راه داده اى ، اگر ما فراموشش كنيم او ما را از ياد نمى برد، ما را از عذاب تو ايمن ساخته و از غير تو مى ترساند.
(7) اگر ما عمل زشتى را اراده كنيم در انجام آن به ما جراءت مى دهد و اگر عمل نيكى را قصد كنيم ، ما را از انجام آن باز مى دارد، ما را در معرض شهوات قرار داده و در دلهايمان شبهه ايجاد مى كند. اگر به ما وعده دهد دروغ مى گويد، و اگر ما را به انجام خواسته مان خوش حال سازد خلاف آن مى كند و هرگاه مكر و حيله ى او را از ما بر نگرانى گمراهمان مى كند و اگر از شر او ما را مصون ندارى ما را به لغزش خواهد كشاند.
(8) بار الها! سلطه ى او را با قدرت (لايزال ) خود از ما برگردان ، تا او را به وسيله ى دعاهاى بسيارمان به درگاهت از ما دور نمايى ، تا اين كه از گزند طرح هاى شيطانى او در زمره حفظ شدگانت در آييم . (9) پروردگارا! همه ى خواسته هايم را برآور، و حاجت هايم را مرحمت نما، و از پذيرش دعاهايم خود دارى نكن ، در حالى كه قبولى آن ها را ضمانت كرده اى ، دعايم را در پشت حجاب مگذار كه تو خود به آن امر كرده اى ، و با عطاى آن چه كه در اصلاح امور دنيا و آخرت به آن نيازمندم بر من منت بگذار، آن چه را كه بر زبان آورده و يا فراموش كرده ام ، و آن چه را كه اظهار نموده و يا مخفى داشته ام ، علنى خواسته باشم يا پنهانى همه را برآور.
(10) در تمام اين خواسته ها تقاضا دارم كه مرا از مصلحان قرار دهى ، در رديف كسانى كه با نيايش به پيشگاهت رستگار شده اند، و با توكل به درگاهت از لطف تو محروم نشده اند. (11) همان انسان هاى وارسته اى كه به پناهندگى ات عادت كرده اند، در معامله با تو بهره ها برده اند در سايه ى عزتت ماءوا گرفته اند، در پرتو جود و كرمت به روزى حلال و گسترده دست يافته اند، با توسل به تو از پستى ذلت به اوج عزت رسيده اند، از ظلم و ستم به عدل تو پناه آورده اند، به وسيله ى رحمتت از بلا آسوده گشته اند، با غناى تو، از چنگال فقر و محروميت رهيده اند، با نگهدارى ات از گناهان و لغزش ها و خطاها مصونيت يافته اند، به خاطر اطاعت از فرامين تو، در پيمودن راه هاى نيك و خوب و درست موفق گشته اند، در سايه ى قدرت تو در بين آنان و گناهان آن چنان فاصله افتاده است كه تمام معصيت ها را فراموش كرده و در جوار خودت منزل گزيده اند.
(12) معبودا! با توفيق و مهربانى خودت همه ى اين صفات زيبا را به ما عنايت فرما، و ما را از عذاب دردناك جهنم پناه بده ، و به مردان و زنان مسلمان و تمام اهل ايمان هر آن چه را كه براى خودم و فرزندانم از تو مسئلت كردم در دنيا و آخرت به آنان نيز عطا فرما، همانا كه تو نزديك ، پذيرا، شنوا، دانا، بخشنده ، آمرزنده ، دلسوز و مهربان هستى . (13) و به ما در اين دنيا نيكى و در جهان آخرت هم نيكى مرحمت كرده و ما را از عذاب آتش جهنم نگه دار.(43)
از مطالعه شرح حال برخى بزرگان چنين بدست مى آيد كه رمز موفقيت آنان مرهون دعاى پدر و مادرشان بوده است .
علامه مجلسى و دعاى پدر 
عالم بزرگوار مرحوم ملا محمد تقى مجلسى ، پدر بزرگوار علامه محمد باقر مجلسى در خاطرات خود مى گويد: در يكى از شب ها پس از اين كه از نماز شب و تهجد سحرى فارغ شدم ، حال خوشى برايم ايجاد شد؛ از آن حالت فهميدم كه در اين هنگام هر حاجت و در خواستى از خداوند نمايم ، اجابت خواهد شد، فكر كردم چه در خواستى از امور دنيا و آخرت از درگاه خداوند متعال نمايم ؛ كه ناگاه صداى گريه فرزندم محمد باقر در گهواره اش بلند شد، و من بى درنگ به خداوند متعال عرضه داشتم : پروردگارا! به حق محمد و آل محمد عليهم السلام اين كودك را مروج دينت و ناشر احكام پيامبر بزرگت قرار ده و او را به توفيقاتى بى پايان موفق گردان .(44)
و اين چنين بود كه دعاى اين پدر عارف در سحرگاه آن شب مبارك به اجابت رسيد و فرزندش در عرصه علم و دانش و تقوى آن چنان توفيقاتى يافت كه امروزه بعد از چهار قرن ، او را به عنوان طلايه دار ترويج دين و سرآمد علماى شيعه مى شناسيم . علامه مجلسى بر اثر همين دعاى پدر موفق به پديد آوردن آثارى شد كه مخالف و موافق را به تحير وا داشته است و در مدت اين چهار قرن هيچ پژوهشگرى در حوزه دين و علوم اسلامى از تاءليفات اين عالم وارسته و سخت كوش بى نياز نيست .
بركت دعاى پدر 
آيت الله العظمى مرعشى نجفى (قدس سره )، بزرگ فرهنگ بان ميراث اهل بيت عليهم السلام ، در بيشتر علوم اسلامى صاحب نظر بود و تاءليفات ارزشمند ايشان كه نزديك به صد و پنجاه اثر در موضوعات مختلف است گواه روشنى بر اين حقيقت است . كرامات معنوى ، در يافت بيش از چهار صد اجازه اجتهادى و روايتى از علماى بزرگ اسلامى ، تدريس متجاوز از شصت و هفت سال در حوزه علميه قم و نجف ، تربيت هزاران شاگرد و تاءسيس صدها مدرسه علمى ، مسجد، حسينيه ، مراكز فرهنگى ، رفاهى و درمانى و ايجاد بزرگترين و مشهورترين كتابخانه در جهان اسلام و از جمله توفيقات اين فقيه فرزانه مى باشد. او اين همه توفيقات را از بركت محبت به پدر و دعاى والدين مى داند. او در خاطرات خود چنين مى گويد: زمانى كه در نجف بوديم ، يكى روز مادرم فرمودند: پدرت را صدا بزن ، تا براى صرف نهار تشريف بياورد. حقير به طبقه بالا رفتم و ديدم پدرم در حال مطالعه ، خوابش برده است . مانده بودم چه كنم : از طرفى مى خواستم امر مادرم را اطاعت كنم و از طرفى ديگر مى ترسيدم با بيدار كردن پدر باعث رنجش خاطر او گردم . خم شدم و لبهايم را كف پاى پدر گذاشتم و چندين بوسه برداشتم ، تا اين كه در اثر قلقلك پا، پدرم از خواب بيدار شد و ديد من هستم ، وقتى اين علاقه و ادب و كمال و احترام را از من ديد، فرمود: شهاب الدين تو هستى ؟
عرض كردم : بلى آقا. دو دستش را به سوى آسمان بلند كرد و فرمود: پسرم خداوند عزتت را بالا ببرد، و تو را از خادمين اهل بيت عليهم السلام قرار دهد.

حضرت آيت الله العظمى مرعشى نجفى مى فرمود: من هر چه دارم ، از بركت آن دعاى پدرم است .(45)
لازم به ذكر است هم چنان كه دعاى خير والدين در سرنوشت انسان مؤ ثر است ، نفرين آنان تاءثير دارد. چنان كه ، پيامبر صلى الله عليه و آله از مردى كه از فرزندان ناخلف خود شكايت مى كرد، پرسيد: آيا بر آنان نفرين كرده اى گفت : بلى . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خودت موجبات بدبختى آنان را فراهم كرده اى .(46)
و در روايت ديگرى حضرت فرمود:اياكم و دعوة الوالد فانها اءحد من السيف (47) از نفرين پدر بپرهيزيد كه آن از شمشير تيزتر و برنده تر است .

امام سجاد عليه السلام در رساله حقوق خويش وظيفه والدين را چنين مشخص مى كند:و اما حق ولدك فاءن تعلم اءنه منك و مضاف اليك فى عاجل الدنيا بخيره و شره و اءنك مسئول عما و ليته من حسن الادب و الدلالة على ربه عزوجل و المعونة على طاعته فاعمل فى اءمره عمل من يعلم اءنه مثاب على الاحسان اليه معاقب على الاساءة اليه (48) حق فرزندت به تو آن است كه بدانى وجود او بخشى از وجود تو است ، و نيك و بدى هاى او در اين دنيا وابسته به تو است ، بايد بدانى كه تو در مقام سرپرستى او مسئول هستى كه وى را با ادب و تربيت صحيح پرورش دهى و او را به پروردگارش راهنمائى كنى و در اطاعت فرمانبردارى حضرت حق ، يارى اش دهى . پدرى باشى كه به وظيفه خود آشنا و به مسئوليت خود آگاه است ؛ پدرى كه مى داند اگر نسبت به فرزندش نيكى كند اجر و پاداش خواهد داشت ، و اگر درباره او بدى كند مستحق مجازات و كيفر خواهد بود.
7 تقويت عزت نفس  
بسيارى از مشكلات نسل جديد و جوانان ما از نداشتن روحيه اعتماد به نفس و خود باورى ريشه مى گيرد. ترس از ورود به اجتماعات و اظهار انديشه ها، عدم پذيرش مسئوليت ها، بسيارى از ناكامى ها و عدم موفقيتها، از جمله عوارض حقارت و نداشتن عزت نفس است . بنابراين تقويت شخصيت نوجوان موجب به وجود آمدن بسترهاى مناسب براى ايجاد خصلت هاى نيكو و صفات ستوده خواهد شد. براى همين يكى ديگر از وظايف والدين ، تقويت عزت نفس در نوجوانان است كه آن را مى توان با شيوه هاى مختلفى پرورش داد. تكريم شخصيت فرزندان و احترام به آنان يكى از مهم ترين راه هاى تقويت عزت نفس در آنان است .
پيامبر اسلام مى فرمايد: اكرمو اولادكم و احسنوا آدابهم ؛(49) فرزندان خود را احترام كنيد و با آداب و شيوه هاى نيك با آنان رفتار نمائيد. مهربانى و محبت به كودكان از عادات هميشگى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بود. و آن يگانه اسوه اخلاق و ادب بر اين شيوه خود پيوسته اصرار مى ورزيد.
آن حضرت بارها امام حسن و امام حسين عليهماالسلام را در دوران كودكى مورد محبت و احترام قرار داده و بدينوسيله روحيه اعتماد به نفس را در شخصيت آنان بالا مى برد. روزى پيامبر اكرم عليه السلام نشسته بود كه آن دو كودك وارد شدند، پيامبر به احترام آنان از جاى برخاسته و به انتظار ايستاد، لحظاتى طول كشيد آنان نرسيدند. رسول اكرم صلى الله عليه و آله به طرف كودكان پيش رفت و از آنان استقبال نمود، بغل باز كرد هر دو را بر دوش خود سوار نمود و به راه افتاد و به آنان فرمود:نعم المطى مطيكما و نعم الراكبان انتما(50) فرزندان عزيزم ! مركب شما چه خوب مركبى است و شما چه سواران خوبى هستيد.

از منظر على عليه السلام فرزند، همانند گل ظريف است و روحيه اى لطيف حساس دارد: ولدك ريحنتك ؛(51) معاشرت با وى بايد حساب شده و احترام آميز باشد.
ميرزاى شيرازى رحمة الله و احترام فرزند 
آقا بزرگ تهرانى مى گويد: من خود شاهد بودم كه ميرزاى شيرازى چگونه با فرزند نوجوان خود با كمال ادب رفتار مى كرد. يك بار كه در خدمت ايشان بودم پيش خدمت ميرزا آمد و براى فرزند آقا اجازه ورود گرفت و ميرزا اجازه داد. در اين هنگام فرزند خردسال ايشان داخل شد و پس از سلام همان جا ايستاد. ميرزا اجازه نشستن داد و فرزند در نهايت ادب روى دو زانو نشست و چشم خويش ‍ را به زمين دوخت . ميرزاى شيرازى به پرسش از حال و درس كودك خويش پرداخت و در طى گفت و گو، فرزندش را جز با كلمه آقا خطاب نمى كرد. پس از مدتى فرزند اجازه رفتن خواست . پدر اجازه داد و به احترام او كمى از جاى خود برخواست .(52)
كودكانى كه در دوران طفوليت از توجه و احترام بزرگترها، به ويژه والدين خود، برخوردار گردند، در زندگى آينده خويش افرادى عزتمند، موفق و داراى اعتماد به نفس خواهند بود؛ چرا كه تكريم شخصيت كودكان كه روحى لطيف و حساس دارند حس ‍ خودباورى و اعتماد به نفس را در وجود آنان تقويت كرده و زمينه رشد اخلاقى و ايجاد صفات نيك را در وجودشان فراهم مى آورد.
چنين فرزندانى در آينده ، شخصيتى مستقل و خود باور خواهند بود. امامان معصوم عليهم السلام در معاشرت با فرزندانشان به اين نكته توجه خاصى مبذول مى كردند. جعيد همدان يكى از ياران امام حسين عليه السلام مى گويد: روزى نزد حسين بن على - رفتم ، در حالى كه او دخترش سكينه را بر سينه چسبانده بود و نوازش مى كرد. وقتى كه وارد شدم امام به همسرش فرمود: اى خواهر قبيله -! دخترت را از من بگير! سپس با من به گفت و گو نشست .(53)
8 - فقر عاطفى 
امروزه روشن شده است كه عمده ترين فقر بشريت در جامعه ماشينى و صنعتى در جهان معاصر، فقر فرهنگى و عاطفى است و مهم ترين مشكل كودكان و نوجوانان امروزى در خانواده ها كمبود عشق و عاطفه و محبت است .
همان طورى كه انسان نياز به آب و غذا دارد نياز به محبت هم دارد بلكه نيازهاى عاطفى و معنوى او به مراتب بيشتر از نيازهاى جسمانى اوست . عمده ترين دليل ناسازگارى فرزندان در خانواده ها، عامل بسيارى از ناهنجارى ها مانند فرار از خانه و امثال آن ، ريشه در كمبود عاطفه و محبت دارد. فقر عاطفى موجب مى شود شخصيت انسان در نزد خود حقير و پست باشد و كرامت و عزت خود را از دست بدهد و چنين انسانى آبرو و عزت خود را بر باد رفته پنداشته و به هر كارى دست مى زند. امام هادى عليه السلام فرمود:من هانت عليه نفسه فلا تاءمن شره
(54) كسى كه شخصيت خود را خوار و ذليل پندارد، از شر او ايمن مباش .
فرزندانى كه از عقده حقارت و فقر عاطفى رنج مى برند و براى خود هيچ گونه ارزشى قائل نيستند، نمى توانند افرادى مورد اعتماد باشند و مسئوليتى را در جامعه عهده دار شوند. ساير افراد جامعه نيز از شر اين افراد در امان نخواهند بود. اما اگر والدين بتوانند با محبت ، احترام ، ارتباط صميمانه ، كرامت نفس را در نوجوانان تقويت كنند، آنان در آينده انسان هايى سالم و دوست داشتنى خواهند بود و وجود خود را با گناه و معصيت آلوده نخواهند كرد. امير مؤ منان على عليه السلام فرمود:من كرمت عليه نفسه لم يهنها بالمعصية (55) آن كسى كه بزرگى و كرامت نفس خود را باور داشته باشد، آن را با گناه پست و ذليل نخواهد كرد.

سلام كردن به فرزندان و نوجوانان ، بوسه بر چهره فرزندان ، ابراز علاقه و اظهار محبت ، فقر عاطفى را جبران مى كند.
رسول بزرگوار اسلام صلى الله عليه و آله در ضمن گفتارى خردمندانه فرمود:اءحبوا الصبيان و ارحموهم و اذا وعدتموهم شيئا ففوا لهم فانهم لا يرون الا اءنكم ترزقونهم (56) كودكان را دوست بداريد و با آنان با راءفت و مهربانى رفتار كنيد، و اگر چيزى به آنان وعده داده ايد به وعده خود عمل نمائيد، زيرا كودكان چنين مى پندارند كه شما به آنان روزى مى دهيد.
حضرت امام مجتبى عليه السلام در جبران فقر عاطفى كودكان اهتمام خاصى داشت . روزى آن حضرت از محلى عبور مى كرد و در كوچه كودكان در حال بازى بودند. آنان ضمن بازى ، مشغول خوردن خرده نان هائى شدند و در آن حال از روى شوق و علاقه امام مجتبى عليه السلام را به جمع خود دعوت نمودند. آن بزرگوار دعوت آنان را پذيرفته و به همراهشان مشغول تناول نان گرديد. آن گاه تك تك كودكان را مورد تفقد و مهربانى خويش قرار داد. سپس همه آنان را به منزل خود آورده و بعد از پذيرائى كامل ، هدايائى نيز به آنان اعطا كرد. آن گاه خطاب به اطرافيان خويش فرمود:
در اين تعامل ، برترى از آن كودكان است زيرا آنان هر چه داشتند با ما قسمت كردند ولى ما بيشتر از آن چه به آنان داديم موجودى داريم .(57)
اين رويه در مورد رفتار امام حسين عليه السلام نيز هم قبل از واقعه كربلا و هم در قضيه عاشورا كه كودكان و نوجوانان نياز شديدى به جبران نيازهاى عاطفى و روانى داشتند مشاهده مى شود. به عنوان نمونه مى توان به آخرين لحظات زندگى امام حسين عليه السلام اشاره كرد كه : حضرت در حساس ترين لحظات جنگ به سوى خيمه فرزندش زين العابدين عليه السلام آمد، فرزندش را عيادت نمود آن گاه آن حضرت با مهربانى تمام فرزندش را مورد تفقد قرار داده و با او به گفتگوى صميمانه نشست .(58)
امام صادق عليه السلام محبت به فرزندان را موجب گسترش رحمت الهى در مورد پدر و مادر مى داند و مى فرمايد:ان الله ليرحم العبد لشدة حبه لولده (59) خداوند متعال بنده را به خاطر محبت بيشتر به فرزندش مورد رحمت قرار مى دهد.
امام كاظم عليه السلام به كليب صيداوى در مورد وفاى به وعده اى كه به كودكان داده مى شود تاءكيد نموده و فرمود: خداوند متعال در هيچ مورد به اندازه آزار به زنان و كودكان خشمگين نمى شود.(60)
امام صادق عليه السلام فرمود: نيكى به فرزندان همانند نيكى به والدين است .(61)
مردى حضور رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمده اظهار داشت : من تا به حال به هيچ يك از فرزندانم اظهار علاقه نكرده و يك بار هم آن ها را نبوسيده ام . بعد از رفتن او، رسول خدا فرمود:هذا رجل عندى اءنه من اءهل النار(62) به نظر من اين مرد اهل آتش است .

مقام فرزندان دختر 
سكونى يكى از ياران امام صادق عليه السلام ، مى گويد: روزى به حضور امام صادق عليه السلام شرفياب شدم . در حالى كه غمگين و ناراحت بودم ، امام از من پرسيد: اى سكونى ! چرا اندوهگين و ناراحتى ؟ گفتم : صاحب دخترى شده ام . امام فرمود: اى سكونى ! سنگينى او بر زمين است و روزى او به عهده خدا است . زندگى او چيزى از عمر تو نخواهد كاست و رزق و روزى او غير از روزى تو خواهد بود. به خدا سوگند، با شنيدن سخنان آرام بخش امام صادق عليه السلام ، غصه از دلم زدوده شد. سپس امام از من پرسيد: اسمش را چه گذاشتى ؟ گفتم : فاطمه . فرمود: آه ! آه ! آه ! آن گاه دست مبارك خود را بر پيشانى نهاد...
و به من فرمود:اءما اذا سميتها فاطمة فلا تسبها و لا تلعنها و لا تضربها(63) اگر اسم او را فاطمه گذاشتى به او فحش ‍ نده و تندى نكن و او را نزن .

گل خندان پدر 
مهربان دختر من ، اى گل خندان پدر

اى كه شد ياد تو آرام دل و جان پدر

هفت ساله شدى و وقت كمال تو رسيد

گوهر معرفت اندوز كنون جان پدر

دارى اميد اگر گنج سعادت ببرى

سر بنه دختركم در خط و فرمان پدر

دختران را ادب و دانش و عفت بايد

تانگردند همى موجب حرمان پدر

بشنو پند من و عهد نما در همه عمر

كه فرامش نكنى هيچ تو فرمان پدر

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در ضمن شمارش وظايف والدين در مورد فرزندان چنين فرمود: فرزندان را مورد احترام قرار داده و آنان را احمق و نادان نخوانيد!(64)
پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آن چنان به كودكان مهر مى ورزيد كه حتى در حال نماز تحمل شنيدن گريه آنان را نداشت و آن حضرت در اين گونه موارد، به خاطر كودكان از طول دادن نماز خوددارى مى كرد. امام صادق عليه السلام فرمود: روزى آن حضرت دو ركعت آخر نماز ظهر را كوتاه خواند، بعد از نماز عده اى از علت آن پرسيدند؛ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اء و ما سمعتم صراخ الصبى ؛(65) آيا گريه كودك را نشنيديد؟
next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ارزش جوانى
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 30 آبان 1394

 

next page

fehrest page

مقدمه 
به نام خدا
كتابى كه اكنون به عنوان گفتار فلسفى درباره جوان از نظر عقل و احساسات تقديم خوانندگان عزيز مى شود شامل قسمتى از سخنرانيهاى خطيب نامى معاصر و دانشمند معظم جناب آقاى محمد تقى فلسفى واعظ مشهور مى باشد كه در دو مجلد تنظيم شده است . بخش اول آن ، كه كتاب حاضر است ، مشتمل بر پانزده فصل مى باشد.
كسانى كه به بيانات شيوا و رساى معظم له آشنائى دارند مى دانند كه اين گوينده توانا مطالب علمى و مشكل را با بيانى ساده و نافذ و قابل فهم عموم ايراد نموده و هر كس به فراخور ذوق خود از هر طبقه و مرتبه اى كه باشد از آن استفاده مى كند.
آموزش ، پرورش و تربيت جوان ، كه موضوع بحث اين كتاب است از مسائل مهم و مورد توجه روانشناسان و مربيان تعليم و تربيت مى باشد و درباره آن كتابهاى بيشمارى نوشته اند. اسلام نيز به اين امر توجه كامل داشته و در قرآن كريم و احاديث ، پيرامون معاد مطالب بسيارى به مسلمين گفته شده است .
در گفتارهاى اين كتاب ، معظم له ، درباره مسايل مربوط به تمايلات ، احساسات و عقل جوانان بحث مى نمايد و با استفاده از نظريه هاى آنان و انتقاد از بعضى از مكاتب ، حقايق نهفته را آشكار و برترى اسلام را از لحاظ علمى روشن مى نمايد.
در اين گفتارها از آيات و احاديث مربوطه با اسلوب تازه اى ضمن بحثهاى متنوع استفاده شده و نيز مقالات علمى و نظريه هاى دانشمندان غرب به مناسبت عينا نقل گرديده است .
دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، پس از كسب موافقت معظم له ، به منظور آشنايى بيشتر عموم مردم با مبانى اسلام ، با تاءييدات خداوند متعال تصميم به چاپ مجموعه آثار ايشان گرفت تا پس از چاپ ، با بهاى مناسب در اختيار علاقه مندان قرار گيرد.
پاييز 1377
دفتر نشر فرهنگ اسلامى
ارزش جوانى 
قال الله العظيم فى كتابه : ... الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة يخلق ما يشاء و هو العليم القدير(1)
مجموع فراز و نشيب دوران زندگى بشر در سه مرحله خلاصه مى شود. كودكى ، جوانى ، پيرى .
مراحل زندگى  
جوانى منزل قوت و نيرومندى ايام زندگى است كه از دو طرف محفوف به ضعف و ناتوانى است . از طرفى ضعف ايام كودكى و از طرف ديگر ناتوانى دوران پيرى .
بشر در پيمودن راه زندگى و طى كردن پستى ها و بلندى هاى آن ، مانند كوه نورى است كه يك روز دامنه فراز را مى پيمايد تا خود را به مرتفع ترين قله كوه برساند، و روز ديگر از دامنه نشيب عبور مى كند تا به آخرين نقطه نزولى برسد.
موقع پيمودن دامنه فراز، هر روزى كه بر وى مى گذرد، چشم اندازش ‍ وسيع تر مى گردد، و نقاط تماشايى را بيشتر مى بيند. وقتى كه به قله كوه قدم مى گذارد، به همه جا مسلط مى شود، و عالى ترين مناظر را مشاهده مى كند.
برعكس ، موقع پيمودن راه نشيب ، هر روزى كه بر او مى گذرد، چشم اندازش محدودتر مى شود و نقاط تماشايى ، يكى پس از ديگرى ، پنهان مى گردند تا به كلى همه مناظر زيبا از نظرش غايب شوند.
ايام جوانى  
ايام جوانى ، رسيدن به مرتفع ترين و عالى ترين منازل زندگى است . در ديدگاه جوانان ، مناظر زيبا و چشم اندازهاى مطبوع و دل پسند بسيار است . روح جوانان لبريز از آمال و آرزو و سرشار از عشق و اميد است .
كودك ناتوان ، قبل از دوران جوانى ، پيوسته به سوى قدرت و نيرومندى پيش مى رود و هر سالى كه بر وى مى گذرد، قوى تر مى شود تا به سر منزل كمال جوانى و به اوج قوت و توانايى برسد.
برعكس ، آدمى پس از دوران جوانى به سوى فرسودگى و ناتوانى مى رود و هر سال از سال قبل ضعيف تر مى شود. آن قدر اين راه نشيب را مى پيمايد، تا به منزل پيرى و نهايت درجه ناتوانى برسد.
(و من نعمره ننكسه فى الخلق .(2) )
اطوار مختلف كودكى و جوانى و پيرى ، در برنامه زندگى طبيعى انسان ، قانون قطعى تكوين و سنت اجتناب ناپذير الهى در نظام آفرينش است . قرآن شريف اين سه مرحله را در ضمن يك آيه بيان فرموده و آن را مستند به اراده خداوند توانا كرده است .
(الله الذى خلقكم من ضعف ثم جعل من من بعد ضعف قوة ثم جعل من بعد قوة ضعفا و شيبة يخلق ما يشاء و هو العليم القدير.)
اين خداوند بزرگ است كه شما را از نطفه ضعيف آفريده ، و در شرايط ضعف و ناتوانى دوران كودكى پرورش داده است . پس از دوران ضعف به شما قوت و نيروى جوانى بخشيده و سپس براى شما روزگار ضعف و پيرى مقدر فرموده است . خداوند آن چه را كه اراده فرمايد خلق مى كند و مشيتش ‍ بر اساس علم و قدرت استوار است .
فروع زندگى  
ايام جوانى دوران درخشندگى و فروع زندگى است . دوران سرور و شادمانى است . دوران قوت و قدرت است . دوران نشاط و اميد است . دوران كار و كوشش است . دوران شور و هيجان است .
يكى از بزرگ ترين سرمايه هاى هر مملكت ، نيروى انسانى آن مملكت است و مهم ترين نيروى انسانى هر كشور را در نسل جوان آن كشور مى توان يافت . قدرت و نيروى جوانى است كه مى تواند بر مشكلات زندگى فائق آيد و راه هاى سخت و ناهموار را به آسانى بپيمايد.
نيروى جوانى  
مزارع سرسبز و خرم با سعى و كوشش نسل جوان آباد است . چرخ ‌هاى عظيم صنايع سنگين با نيروى جوانان در حركت است . ذخاير طبيعى كه در اعمال معادن نهفته است ، با همت نسل جوان استخراج مى شود، كاخ ‌هاى مجلل و آسمان خراش هاى بزرگ جهان را اراده خستگى ناپذير جوانان به پا داشته است . عمران و آبادى ها مديون كار و كوشش نسل جوان است . پايه هاى اقتصاد كشورها بر نيروى فعاله جوانان استوار است . دفاع از مرزها و حفظ استقلال و امنيت مملكت ها بر عهده نسل جوان است . خلاصه ، در همه كشورها، آثار پر ارج فعاليت جوانان در تمام مظاهر زندگى مشهود است و نيروى خستگى ناپذير نسل جوان ، مايه اميدوارى تمام ملت هاست .
آغاز زندگى اجتماعى  
با فرارسيدن ايام جوانى ، زندگى كودكى و طفيلى گرى سپرى مى شود. آدمى به محيط مسؤ وليت شخصى قدم مى گذارد و به انجام وظايف عمومى مكلف مى شود. بلوغ و جوانى ، كه آغاز زندگى اجتماعى بشر است ، در تمام خانواده ها و بين كليه ملل و اقوام مورد توجه مخصوص بوده و آن را يك تحول مهم و انقلاب پر ارج در حيات آدميان تلقى مى كردند. در ادوار گذشته ، بعضى از اقوام ، فرارسيدن ايام بلوغ را با انجام مراسم و تشريفات خاصى اعلام مى نمودند.
(شروع به زندگانى اجتماعى چيزى است كه در همه ادوار، موضوعى جدى تشخيص داده شده و غالبا با تشريفاتى تواءم بوده است . در نزد اقوام بدوى ، براى شروع دوره تكليفم ، جشن هاى مذهبى برقرار مى گشت و اين علامت آن بود كه جوان ، گذشته از اين كه مى تواند توليد مثل كند و در ازدياد نوع بكوشد، از زندگى خانوادگى قدم فراتر نهاده ، وارد زندگى فعال براى همكارى با قبيله خود شده است .
رسوم وحشيانه  
اعمال عجيب و رسوم وحشيانه اى كه لوى بروهل درباره آن ها تحقيقات كرده و به فرانسويان شناسانده است ، براى به عمل مى آمدند كه جوان را به معتقدات و سنين ايل و طايفه وى اين آشنا سازند. با اين كارها، جوان را براى زحمات جنگى آماده مى ساختند. وى مى بايست بدون آن كه از خود تاءثر نشان دهد، كندن يك دندان يا خال كوبى بدن را تحمل نمايد. دختر جوان نيز مجبور بود وظايف اجتماعى جنسى خود را انجام دهد. مثلا مى بايست روزها در سكوت و انزوا، و يا در حمام هاى خاص تنظيف ، روزه بگيرد تا وظايف آتيه وى ، از لحاظ مادرى و زندگى زناشويى به وى خاطر نشان گردد.
(در تمدن هاى عهد عتيق نيز تشريفاتى وجود داشت . در آتن اين تشريفات در حدود هيجده سالگى به عمل مى آمد و در رم هنگامى انجام مى گرفت كه جوان جامه كودكى را از تن درآورده و به لباس و جبه اشخاص بزرگ ملبس مى گشت . در دوران ملوك الطوايفى ، نجيب زادگان كه به خدمت شاهزادگان گماشته مى شدند، از چهارده سالگى موظف بودند سپر برداشته و همراه آقاى خود به جنگ بروند.)(3)
اهميت نسل جوان  
گر چه تمام ملل و اقوام بشر، در گذشته ، كم و بيش به موضوع جوانى و ارزش جوانان توجه داشتند و تحولات عظيمى را كه به سبب بلوغ در فرزندان جامعه بروز مى كرد، با توجه و دقت مى نگريستند و نيروى جوانى را يكى از سرمايه هاى بزرگ بشرى مى دانستند. ولى پيشرفت هاى علوم زيست شناسى و روان شناسى و جرم شناسى و همچنين تحولات سريعى كه در قرن اخير به علت پديد آمدن زندگى ماشينى و صنعتى و بسط علوم طبيعى در حيات اجتماعى بشر روى داد، بر اهميت نسل جوان بيش از پيش افزود و دانشمندان را به بررسى و مطالعات گوناگونى در اين باره وادار نمود.
در دنياى امروز، جوانان مورد توجه مخصوص قرار گرفته اند و در كليه شئون سياسى ، اجتماعى ، اقتصادى ، صنعتى و اخلاقى سهم بزرگى را به دست آورده اند و درباره هر يك از آنها، نقش مهمى را عهده دار شده اند.
(نهضت هايى كه از اوايل قرن بيستم به وسيله جوانان به عمل آمد و موجب تشكيل اردوهاى جوانان در آلمان و پيش آهنگى در انگلستان گرديد، توجه عمومى را به سوى زندگانى اجتماعى جوانان جلب كرد و وسايل تعليم و تربيت را به وضع جديدى مورد توجه عامه قرار داد. پيش ‍ قدمان اين نهضت ها، پيش از آن كه مناظر اساسى افكار جوانان را بشناسند، حدس هايى درباره آنان زدند. اين حدس هاى مقرون به حقيقت ، براى پيشرفت اكتشافات مربوط به عوالم بلوغ ، بسيار مؤ ثر واقع شد.)
بعد از جنگ بين المللى 18 1914 ممالكى مانند آلمان ، ايتاليا و روسيه شوروى ، كه اوضاع داخلى آنها به كلى زير و رو گرديد، نسل هاى جوان براى پيشرفت و برقرارى رژيم هاى جديد، كوشش بسيار كردند و پيشروان اين رژيم ها، براى اين منظور، از عالى ترين كيفيات اخلاقى جوانان استفاده نمودند.)(4)
(اگر موضوع جوانان يك مسئله دائمى و مربوط به تمام ادوار است ، در اوضاع و احوال خطرناك فعلى دنيا، مسئله مهم و عمده روز است . مدت هاى مديد، همه از كيفيات دوران بلوغ جاهل بودند. بالعكس ، امروز، همان طور كه اكتشاف يك قاره جديد توجه عده زيادى را به طرف آن جلب مى كند، مسئله بلوغ نيز توجه عده روزافزونى را جلب كرده است .
سياسيون به جوانان اتكا مى كنند، رمان نويسان شخصيت هاى خود را از بين آنان انتخاب مى نمايند، روزنامه نويسان از ايشان ستايش مى كنند و حتى تملق مى گويند و خلاصه در اطراف آنها محيط اسرارآميزى به وجود آورده اند.)(5)
اسلام و نسل جوانان  
آيين مقدس اسلام ، در چهارده قرن قبل ، ضمن برنامه هاى جامع و سعادت بخش خود، توجه مخصوصى به نسل جوان معطوف داشته و جوانان را از نظر مادى و معنوى ، روانى و تربيتى ، اخلاقى و اجتماعى ، دنيوى و اخروى و خلاصه از كليه جهات ، تحت مراقبت كامل قرار داده است .
اولياى گرامى اسلام ، جوانى را يكى از نعمت هاى پر ارج الهى و از سرمايه هاى بزرگ سعادت در زندگى بشر شناخته اند و اين موضوع را با عبارات مختلفى به مسلمين خاطرنشان نموده اند:
(قال على عليه السلام : شيئان لايعرف فضلهما الا من فقدهما: الشباب والعافية .(6) )
على عليه السلام فرموده : دو چيز است كه قدر و قيمتشان را نمى شناسد، مگر كسى كه آن دو را از دست داده باشد. يكى جوانى و ديگرى تندرستى و عافيت است .
نعمت مجهول  
در اين حديث ، على عليه السلام ، نعمت جوانى را در رديف بزرگ ترين نعمت هاى الهى ، يعنى صحت و سلامت ، آورده است و به اندازه اى آن را مجهول القدر دانسته ، كه مى فرمايد تنها در موقع فقدان جوانى مى توان به ارزش آن پى برد.

به پيرى خاك بازيگاه طفلان مى كنم بر سر
كه شايد بشنوم زان خاك بوى نوجوانى را
(قال رسول الله عليه و آله : ان العبد لاتزول قدماه يوم القيمة حتى يساءل عن عمره فيما افناه و عن شبابه فيما ابلاه .(7) )
رسول اكرم (ص ) فرموده : در قيامت هيچ بنده اى قدم از قدم برنمى دارد تا به اين پرسشها پاسخ دهد.
اول آن كه عمرش را در چه كار فانى نموده است .
دوم جوانى اش را چگونه و در چه راه تمام كرده است .
از اين حديث ، به خوبى استفاده مى شود كه اسلام تا چه پايه به جوانى و ارزش آن توجه مخصوص دارد. اين سرمايه در پيشگاه الهى به اندازه اى مهم است كه روز حساب از صاحبش سؤ ال مى شود كه چگونه آن را صرف كرده است . گرچه دوران جوانى ، خود قسمتى از مجموع عمر آدمى است ، ولى اين قسمت از عمر آن قدر ارزنده و ممتاز است كه درباره آن پرسش ‍ مخصوص مى شود.
(قال ابو عبدالله عليه السلام : كان فيما وعظ به لقمان ابنه يا بنى واعلم انك ستساءل غدا وقفت بين يدى الله عزوجل عن اربع شبابك فيما ابليته و عمرك فيما افنيته و مالك مما اكتسبته و فيما انفقته .(8) )
چهار اندرز  
امام صادق عليه السلام فرموده : از مواعظ لقمان حكيم به فرزند خود اين بود كه فرزند من ، بدان فردا، كه در پيشگاه الهى براى حساب حاضر مى شوى ، درباره چهار چيز از تو مى پرسند: جوانى ات را در چه راه تمام كردى ؟ عمرت را در چه كافر فانى نمودى ؟ ثروتت را چگونه به دست آوردى ؟ و آن را چه راه صرف كردى ؟
جوان و دنياى كنونى  
در دنياى كنونى ، موضوع جوانان و ارزش و اهميت آنان ، زبانزد تمام ملل و اقوام بشرى شده و همه جا صحبت از نسل جوان است . محققين دانشمند درباره اين امر مهم از جهات مختلف علمى بحث ها كرده اند. نويسندگان و گويندگان توانا درباره آن كتاب ها نوشته و سخنرانى ها نموده اند، و خلاصه ، اين مطلب بزرگ و قابل ملاحظه ، توجه عموم جهانيان را به خود معطوف نموده و پيوسته دامنه آن توسعه مى يابد.
در اين ميان ، كسانى دچار تندروى و افراط شده و جوانان را از اندازه واقعى كه شايسته آنهاست بالاتر برده اند و بعضى دچار كندروى و تفريط شده و جوانان را، به علت خامى و نداشتن تجربه هاى علمى و عملى ، از حد واقعى خويش تنزل داده اند و كسانى ، با توجه به جهات كمال و نقض ‍ جوانان ، راه اعتدال را پيموده اند.
موريس دبس مى گويد:
(قبل از جنگ 45 1939، من از اين عقيده پشتيبانى كرده بودم كه جوانى يكى از ارزش هاى ذى قيمت بشرى است و ما بايد درس هاى سودبخش و مفيدى از اين مكتب بگيريم . حوادث بعدى ايمان مرا براى اين موضوع ثابت تر نمودند. اما بايد توجه داشت كه جوانى ، تنها ارزش ممكن نيست . امروزه برخى در راه تمجيد شور و حرارت جوانان تازه كار، به راه اغراق مى روند و به نظر ايشان ، شور و حرارت جوانان ، غايت كمال را مى رساند و كمال مطلوب آن است كه ما بتوانيم حداكثر استفاده را از اين نيرو به دست آوريم .
زشت و زيباى جوانى  
اين فكر، يك انحراف طبيعى و خطرناك است . طبيعى است از اين لحاظ كه هر كس در احوال جوانان مطالعه كند، تصديق مى نمايد كه به خصوص ، دوران شور و هيجان جوانى ، بهترين ادوار زندگى است و صفات اين سنين ، به خصوص نمونه صلاح و كمال مى باشد. خطرناك است از اين لحاظ كه نبايد مشاهده كيفيات عالى اين دوران ، ما را از نقايص آن غافل نمايد. زيرا ميل و علاقه ايشان به سوى امور مطلق ، خود امر مطلقى نيست . گذشته از آن ، اگر بخواهيم افراط كرده و اعمال جوانان را معجزه بناميم ، ديرى نخواهد پاييد كه روح خودبينى و پرادعايى و غرور احمقانه و وقاحت در ايشان پيدا مى شود. قدرت عمل و خود عمل را به يكديگر مخلوط ننماييم .
فراموش نكنيم كه جوانى ، خود يكى از ارزش هاى زندگى است و بايد مانند همه ارزش ها، رعايت سلسله مراتب را كرده و از ارزش هاى عالى تر اطاعت و تبعيت نمايد. شجاعت ، تقوا محسوب نمى شود، مگر در مقام دفاع از يك ارزش عالى تر، و آن دفاع از خطرى است كه زندگانى را تهديد مى كند. در غير اين صورت ، شجاعت تغيير شكل داده ، به شدت تبديل مى گردد. بنابراين ، بلوغ از نظر خود، جز بلوغ زيست شناسى و بلوغ روان شناسى ارزش ديگرى ندارد و اين جز يك حلقه كوچك از زنجير زندگى نيست . ارزش هنگامى پيدا مى شود كه از اين مقام تجاوز نماييم .
درست است كه جوانى به زودى مى گذرد و چشم هايى كه به مشاهده زيبايى حريص بوده اند، از ملاحظه اين كه گل ها پژمرده مى شوند اندوهناك مى گردند. علت آن است كه آنان از علت غايى وجود گل ، يعنى ميوه غافل بوده اند.
فراموش كردن يا انكار كردن ارزش بلوغ ، موجب زوال مى باشد. تاءسف خوردن بر اين دوره ، ضعف محسوب مى شود. پرستيدن آن اشتباه است . آن چه بايد كرد آن است كه از بهترين كيفيات آن ، مانند يك نيروى محرك ، يك مثال زنده ، يك برنامه عملى ، استفاده نماييم .)(9)
شناختن ارزش واقعى  
شناختن ارزش واقعى جوانى و توجه به زشت و زيباى آن ، شرط اساسى سعادت جوانان و راه بهره بردارى صحيح از نيروى فعاله آنان است . مربيان جامعه بايد در كمال واقع بينى ، از يك طرف متوجه كمال جوانى باشند و از نيروى انسانى جوانان با طرز شايسته اى به نفع ملت و مملكت استفاده كنند، و از طرف ديگر، بايد متوجه نقايص طبيعى دوران شباب باشند و با راهنمايى هاى صحيح و طرح برنامه هاى عالمانه و عاقلانه ، جوانان را براى نيل و مدارج عالى تر مجهز نمايند و با تعديل تمايلات عاطفى آنان ، از سركشى و طغيانشان باز دارند.
در كشورهاى پيشرفته ، موضوع احترام و شايستگى نسل جوان و استفاده از نيروى عظيم آنان مورد كمال توجه قرار گرفته است . براى آن كه چرخ ‌هاى اجتماع با سرعت بيشترى بگردد و كشور در شئون مختلف با وضع بهترى پيشروى كند، قسمتى از كارهاى حساس و مهم مملكت را به عهده جوانان لايق مى گذارند و از نيروى عظيم آنان به نفع كشور و ملت استفاده مى كنند.
براى آن كه در تشخيص حد واقعى جوانان به راه خطا نرويم و با قضاوت نابه جاى خويش دچار افراط و تفريط نگرديم ، براى آن كه با واقع بينى درباره ارزش حقيقى جوانان قضاوت نماييم و از راه حقيقت منحرف نشويم ، براى آن كه از طرفى جوانان درباره خود و از طرف ديگر مردم درباره جوانان گمراه نشوند، لازم است تعاليم الهى را در اين موضوع مهم ، معيار نفى و اثبات خود قرار دهيم و از راهنمايى هاى واقعى رهبران عالى قدر اسلام استفاده نماييم .
موضوع استفاده از نيروى جوانان لايق در كارهاى مهم مملكت ، كه امروز توجه كشورهاى پيشرفته را به خود جلب نموده است ، مورد قبول و امضاى تعاليم عاليه الهى است .
استفاده از نيروى جوانى  
پيشواى عالى قدر اسلام ، در چهارده قرن قبل ، به اين نكته مهم اجتماعى عنايت مخصوص داشت و در كشور كوچك و نوبنياد خود، از نسل جوان براى كارهاى حساس مملكت استفاده مى كرد.
حمايت پيغمبر از جوانان  
رسول اكرم (ص ) در موارد متعددى پاره اى از مشاغل مهم مملكت را به جوانان شايسته و لايق محول كرد و در كمال صراحت ، قولا و عملا، از آنان حمايت فرمود، ولى انجام چنين عملى در محيط سراسر جهل و تعصب آن روز به سادگى انجام نمى شد، زيرا سالخوردگان حاضر نبودند زير بار نسل جوان بروند و مطيع او امر آنان باشند. به همين جهت ، موقعى كه رسول اكرم (ص ) جوانى را انتخاب مى فرمود و او را عهده دار مقام بزرگى مى كرد، پيران سالخورده رنجيده خاطر مى شدند و صريحا از آن حضرت گله مى كردند. پيغمبر اكرم (ص ) براى تثبيت روش خود پافشارى مى فرمود و در مقابل افكار ناروا و تعصب هاى جاهلانه آنان مقاومت مى كرد و سرانجام ، با سخنان حكيمانه و تذكرات مؤ كد خويش ، آنها را قانع مى نمود، يا لااقل به سكوتشان وادار مى كرد.
به علاوه ، در منبر و محضر، جوانان شايسته را مورد پشتيبانى و حمايت صريح خود قرار مى داد و بدين وسيله آنان را در مقامات عالى ادارى مستقر مى كرد. براى مزيد اطلاع ، به سه مورد از عمل پيغمبر اكرم (ص ) اشاره مى شود.
اول . يكى از اصحاب جوان پيغمبر اكرم ، در ايام قبل از هجرت ، مصعب بن عمير است . او بسيار زيبا و عفيف ، بلند همت و جوانمرد بود. پدر و مادرش ‍ به وى علاقه بسيار داشتند. مصعب در مكه معظمه مورد تكريم و احترام عموم مردم بود. بهترين جامه ها راه مى پوشيد و در بهترين شرايط، در كمال رفاه و آسايش زندگى مى كرد. او شيفته سخنان آسمانى پيغمبر اكرم و مجذوب گفتار روحانى و نافذ آن حضرت شد و بر اثر شرفيابى مكرر و شنيدن آيات قرآن شريف ، آيين اسلام را صميمانه پذيرفت و به شرف مسلمانى نايل آمد.
در محيط مسموم و خطرناك آن روز و بين بت پرستان خودسر و جنايت كار مكه ، پيروى از رسول اكرم و پذيرفتن آيين اسلام ، بزرگ ترين جرم شناخته مى شد. كسانى كه به پيغمبر ايمان مى آوردند و تعاليم عاليه اسلام را در كمال صفا و صميميت مى پذيرفتند، جرئت اظهار نداشتند و حتى المقدور ايمان خود را از دگران ، حتى از كسان و بستگان خويش پنهان نگاه مى داشتند. به همين جهت ، مصعب ، مسلمانى خود را به كسى نگفت و فرايض دينى خويش را تا آن جا كه ممكن بود، در خفا انجام مى داد.
روزى عثمان بن طلحه او را در حال نماز ديد و دانست كه قبول اسلام كرده . اين خبر را به مادر مصعب داد. طولى نكشيد كه اين خبر به گوش ديگران رسيد و همه جا صحبت از مسلمانى مصعب به ميان آمد. مادر و بستگانش ، از اين عمل سخت خشمگين شدند. او را در منزل زندانى كردند تا مگر بر اثر اين مجازات ، تغيير عقيده دهد و مسلمانى را ترك گويد و از پيغمبر اكرم دست بشويد. ولى اين مجازات در وى كمترين اثرى نگذاشت و نتوانست او را از راهى كه برگزيده است ، منحرف نمايد. زيرا مصعب جوان ، مسلمانى را بر اساس عقل و استدلال پذيرفته و در كمال توجه و بيدار دلى به اين آيين مقدس گرويده است . چطور ممكن است با چند روز زندان ، تغيير عقيده دهد و از سعادتى كه نصيبش شده است دست بردارد؟
او همچنان در مسلمانى ثابت قدم ماند و تا پايان زندگى در كمال صداقت از پيشواى عالى قدر اسلام پيروى نمود.
(و شهد مصعت بدرا مع رسول الله (ص ) و شهد احدا و معه لوآء رسول الله (ص ) و قتل باحد شهيدا.(10) )
او در جنگ بدر در ركاب پيغمبر اكرم بود و در جنگ احد نيز حضور داشت و پرچم مخصوص پيغمبر در دست او بود و در همان جنگ به درجه شهادت نايل شد. پيغمبر اكرم مدتى مردم را در خفا به اسلام دعوت نمود. پس از آن كه عده قابل ملاحظه اى از زن و مرد به آن حضرت گرويدند، به امر الهى ، دعوت خود را آشكار كرد. از آن موقع ، علنا در مجامع عمومى مكه تلاوت قرآن مى نمود و برنامه هاى اسلام را با مردم به ميان مى گذارد.
مسافرينى كه در طول ايام سال براى عبادت و زيارت ، از اطراف به مكه مى آمدند، اغلب در مجالس عمومى آن حضرت شركت مى كردند و به سخنان حكيمانه اش گوش فرا مى دادند. پس از مراجعت ، آن چه را كه از پيغمبر اسلام و روش مسلمين ديده و شنيده بودند، براى ساير مردم بيان مى كردند. رفته رفته ، گفتار پيغمبر اكرم در سراسر جزيرة العرب ، به خصوص ‍ در شهر مدينه پخش شد و كم و بيش ، مردم ، از اساس اسلام و برنامه هاى آن آيين مقدس آگاه شدند. در نتيجه ، دين اسلام در گوشه و كنار طرفدارانى پيدا كرد و كسانى قبل از درك محضر پيغمبر اكرم ، به تعاليم آن حضرت متمايل شدند.
روزى دو نفر از محترمين مدينه ، از قبيله خزرج ، به نام اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس به مكه آمدند و در شرايط بسيار مشكل و ناراحت كننده اى به محضر رسول اكرم شرفياب شدند. آنان پس از استماع بيانات كوتاه و نافذ آن حضرت ، صريحا اسلام آوردند و اعتقاد قلبى خود را اعلام كردند.
(ثم قالا يا رسول الله ابعث معنا رجلا يعلمنا القرآن و يدعو الناس الى امرك . )
سپس از حضرت درخواست نمودند كسى را به نمايندگى خود با آنها به مدينه بفرستد كه قرآن را به مردم بياموزد و آنان را به آيين اسلام دعوت نمايد.
در آن روزگار، مدينه يكى از مهم ترين شهرهاى جزيرة العرب بود و دو قبيله بزرگ و معروف ، به نام اوس و خزرج در آن زندگى مى كردند كه بدبختانه نسبت به يكديگر كينه و دشمنى داشتند و ساليان دراز با هم در جنگ و ستيز بودند.
اكنون براى پيغمبر اكرم و عموم مسلمين كه در شرايط سخت و ناگوارى زندگى مى كنند، فرصت مهمى پيش آمده است . زيرا دو مرد نامى و دو شخصيت بارز مدينه درخواست دارند كه پيغمبر اكرم نماينده اى به مدينه بفرستد كه علنا مردم آن شهر را به آيين اسلام دعوت نمايد.
پيشواى اسلام و پيروان آن حضرت مى دانند كه اگر از اين فرصت گران بها به خوبى استفاده شود، اگر نماينده پيغمبر اكرم بتواند با روش صحيح و عالمانه ، دين اسلام را به مردم مدينه معرفى نمايد، به طورى كه آنان اسلام را بپذيرند و به تعاليم قرآن شريف ايمان بياورند، موفقيت بسيار عظيم و درخشانى نصيب مسلمين خواهد شد. زيرا در مقابل محيط محدود و پرخفقان مكه و در برابر فشارهاى جانكاه و طاقت فرساى مشركين ، مهم ترين پايگاه را براى تبليغ و مبارزه به دست خواهند آورد و در كمال آزادى و صراحت ، با همكارى مردم مدينه ، به نشر معارف اسلام و برهم ريختن اساس شرك و ستمكارى موفق خواهند شد.
اولين بار است كه شهر بزرگ و پر اختلاف مدينه ، از نبى اكرم درخواست نماينده كرده است . اولين بار است كه پيشواى اسلام تصميم گرفته است به خارج از مكه نماينده رسمى بفرستد. بدون ترديد، كسى كه براى آن نمايندگى معين مى گردد و براى انجام چنين ماءموريت خطيرى برگزيده مى شود، بايد از هر جهت شايسته و لايق باشد تا بتواند از طرفى به اختلافات خونى اوس و خزرج خاتمه دهد و محيط مهر و محبتى به وجود آورد، و از طرف ديگر، مرام مقدس اسلام را طورى نشر و تبليغ نمايد كه در دلهاى مردم اثر كند و صميمانه به آن مؤ من و معتقد شوند.
پيشواى اسلام ، از ميان همه مسلمانان سالخورده جوان و از بين تمام اصحاب و ياران ، مصعب بن عمير جوان را به نمايندگى خود برگزيد و او را براى انجام آن ماءموريت مهم به مدينه فرستاد.
(فقال رسول الله (ص ) لمصعب بن عمير و كان فتى حدثا... و امره رسول الله بالخروج مع الاسعد و كان تعلم من القرآن كثيرا.(11) )
پيغمبر اكرم به مصعب بن عمير، كه آن روز جوان نورسى بود، امر فرمود به معيت اسعد به سوى مدينه حركت كند. او بيشتر قرآن مجيد را فراگرفته بود.
مصعب با حرارت و نيروى ايمان ، با شور و هيجان جوانى ، وارد مدينه شد و در كمال خلوص و جديت برنامه كار خود را آغاز كرد. گفتار آتشينش در سخنرانى ، آهنگ گرمش در تلاوت قرآن ، اخلاق پسنديده اش در معاشرت با مردم ، تدبير عاقلانه اش در حل مشكلات و اختلافات ، افكار مردم را زير و رو كرد و آنان را به شدت تحت تاءثير رفتار و گفتار عميق خود قرار داد.
طولى نكشيد كه زن و مرد، پير و جوان ، رؤ ساى عشاير و افراد عادى مدينه به وى متوجه شدند. قرآن كريم را فراگرفتند. دين اسلام را پذيرفتند. كينه هاى ديرينه را از صفحه دل زدودند. با هم برادر شدند و در كمال صاف و در صفوف جماعت شركت كردند.
مصعب بن عمير جوان ، در سفر مدينه ، ماءموريت خود را به بهترين وجهى انجام داد و افتخارات درخشانى نصيبش گرديد.
(انه اول من جمع الجمعة بالمدينة واسلم على يده اسيدبن خضير و سعدبن معاذ و كفى بذلك فخرا واثرا فى الاسلام .(12) )
مصعب بن عمير اول كسى است كه در مدينه اقامه جمعه و جماعت كرد و به دست او اسيد بن خضير و سعدبن معاذ قبول اسلام كردند و اين پيروزى هاى درخشان در اسلام براى افتخار و بزرگى او كافى است .
رسول اكرم مى دانست در شهر مدينه مردان سالخورده و شخصيت هاى وزين و مسن بسيارند و براى آنان پذيرفتن او امر يك جوان بسى دشوار است . پيشواى اسلام مى توانست از بين اصحاب خود، مرد سالخورده اى را به نمايندگى خويش برگزيند و به مدينه بفرستد، يا آن كه چند نفر را با هم ، به اسم يك هيئت نمايندگى انتخاب و آن ماءموريت را به آنان محول فرمايد، ولى از اين كه پيغمبر اكرم تنها مصعب بن عمير جوان را براى اين ماءموريت برگزيد و او را به نمايندگى به شهر مدينه ، كه آن روز براى آن حضرت به منزله يك كشور بيگانه بود فرستاد، مى توان نتيجه گرفت كه رسول اكرم خواهد عملا به پيروان خود بفهماند كه در مكتب اسلام ، شرط اساسى عهده دار شدن مشاغل بزرگ مملكت ، صلاحيت و شايستگى است ، نه تعداد سنين زندگى . اگر در نسل جوان مملكت افراد لايقى باشند، لازم است از وجودشان استفاده كرد و كارهاى مهم كشور را به آنان محول نمود.
جوانان لايق  
دوم . شهر مقدس مكه ، مركز جزيرة العرب و مورد توجه و احترام عموم قبايل و عشار بود. رسول اكرم ، كه خود در مكه متولد شده و همان جا به افتخار نبوت نايل آمده بود، به آن شهر علاقه بسيار داشت ، ولى سختگيرى و فشار مشركين آن چنان زندگى را بر آن حضرت و يارانش غيرقابل تحمل كرده بود كه ناگزير شد مكه را ترك گويد و از سرزمين محبوب خويش دل برگيرد و به مدينه مهاجرت نمايد.
فعاليت مؤ ثر و تبليغات نافذ مصعب بن عمير، قبلا زمينه را براى ورود پيغمبر اكرم (ص ) مهيا كرده بود و مردم مدينه با آغوش باز آماده پذيرايى پيشواى اسلام و پيروان آن حضرت بودند.
رسول اكرم به مدينه آمد و مسلمين مكه نيز تدريجا وارد آن شهر شدند. رفته رفته اسلام در مدينه قوت گرفت و مسلمين مكه و مدينه ، كه آن روز به نام مهاجر و انصار خوانده مى شدند، متشكل گرديدند و در كمال خلوص و صميميت ، به رهبرى پيشواى خود، فعاليت هاى اساسى و همگانى خويش ‍ را براى بسط اسلام و پيشرفت مسلمين آغاز نمودند.
بزرگ ترين آرزويى كه آن روز مسلمين در دل داشتند اين بود كه مكه را فتح كنند و كعبه مقدس را از يد مشركين خارج ، و از لوث وجود بت هاى گوناگون تطهير نمايند، زيرا مى دانستند با فتح مكه ، يعنى مركز جزيرة العرب ، راه پيشرفت اسلام از هر جهت هموار خواهد شد، و تعاليم آسمانى رسول اكرم همه جا با سرعت پيشرفت خواهد كرد.
فتح مكه  
به خواست خداوند، اين آرزوى بزرگ جامه عمل پوشيد و پيشواى عالى قدر اسلام ، با سربازان سلحشور و با ايمان خود، مشركين را غافلگير كردند و بدون احتياج به زد و خوردهاى خونين ، به مكه قدم گذاردند. بت ها را شكستند و آن لكه هاى ننگ را نابود كردند. حرم خدا از پليدى شرك پاك شد، و بانگ الله اكبر، از بام كعبه مقدس ، به تمام شهر طنين انداخت .
پس از فتح مكه طولى نكشيد كه جنگ حنين پيش آمد. ناچار بايد رسول اكرم و سربازانش از مكه خارج شوند و به جبهه جنگ بروند. لازم بود براى تنظيم امور ادارى آن شهر، كه به تازگى از يد مشركين خارج شده ، فرماندار لايق و مدبرى تعيين شود كه در كمال شايستگى به كارهاى مردم رسيدگى كند و به علاوه ، از بى نظمى هايى كه ممكن است دشمنان به وجود آورند، جلوگيرى نمايند.
پيشواى اسلام ، از بين تمام مسلمين ، جوان بيست و يكساله اى را به نام عتاب بن اسيد، براى اشغال آن مقام بزرگ برگزيد و به نام وى فرمان صادر كرد.
(و ولى صلى الله عليه و آله عتاب بن اسيد و عمره احدى و عشرون سنة امر مكة ، و امره (ص ) ان يصلى بالناس و هو اول امير صلى بمكة بعد الفتح جماعة .(13) )
رسول اكرم عتاب بن اسيد را والى مكه قرار داد، و در آن روز سنش بيست و يكسال بود. پيغمبر امر فرمود كه با مردم نماز بگذارد و عتاب بن اسيد اول اميرى بود كه پس از فتح ، در مكه اقامه نماز جماعت كرد.
فرماندار جوان  
(و قال له صلى الله عليه و آله يا عتاب تدرى على من استعملتك ؟ استعملتك عى اهل الله عزوجل ، ولو اعلم لهم خيرا منك استعملته عليهم و كان عمره لما استعمله رسول الله (ص ) نيفا و عشرين سنة .(14) )
پيغمبر اكرم به عتاب بن اسيد، فرماندار برگزيده خود فرمود: آيا مى دانى تو را به چه مقامى گمارده و بر چه قومى فرمانروا كرده ام ؟ تو را حاكم و امير اهل حرم خدا و ساكنين مكه معظمه نموده ام . اگر بين مسلمين كسى را از تو شايسته تر مى شناختم ، حتما اين مقام را به وى محول مى كردم . عتاب بن اسيد روزى كه از طرف پيشواى بزرگ اسلام به مقام فرماندارى مكه برگزيده شد، سنش در حدود بيست و يكسال بود.
انتساب آن جوان به چنين مقام بزرگى ، باعث رنجش خاطر و آزردگى شديد رجال عرب و بزرگان مكه شد. زبان به شكايت و اعتراض گشودند، و گفتند رسول اكرم دوست دارد كه ما همواره حقير و پست باشيم ، به همين جهت جوان نورسى را بر مشايخ عرب و بزرگان حرم ، امير و فرمانروا كرده است .
سخنان گله آميز مردم به سمع مبارك آن حضرت رسيد، نامه مفصلى خطاب به مردم مكه نوشت و در كمال صراحت ، مراتب شايستگى و لياقت عتاب بن اسيد را خاطر نشان فرمود و تاءكيد كرد كه تمام مردم مؤ ظف اند از او امر وى اطاعت نمايند و دستورهاى او را به كار بندند. در پايان نامه ، با جمله كوتاهى ، اعتراض نابه جاى مردم را جواب داد:
(و لايحتج منكم فى مخالفته بصغر سنه فليس الاكبر هو الافضل ، بل الاءفضل هوالاكبر.(15) )
ميزان فضيلت  
هيچ يك از شما جوانى عتاب را اساس اعتراض قرار ندهد، زيرا ملاك فضيلت انسان ، كبر سن و بزرگى نيست . بلكه برعكس ، ميزان بزرگى انسان ، فضيلت و كمال معنوى است .
رسول اكرم همواره از عتاب بن اسد حمايت مى فرمود، و آن جوان تا آخر عمر پيغمبر اكرم (ص ) فرماندار مكه بود و در كمال لياقت و شايستگى انجام وظيفه كرد و در طول دوران ماءموريت خويش ، به خدمت درخشانى در تمام شئون مختلف نايل گرديد.
ايستادگى و اصرار پيغمبر اكرم در تثبيت مقام عتاب بن اسيد و بى اعتنايى به رنجش خاطر سالخوردگان و جواب گويى به اعتراض آنان ، معرف برنامه مكتب اسلام در پشتيبانى از جوانان لايق است . رسول اكرم با رفتار جدى خويش ، و با حمايت صريحى كه از عتاب بن اسيد فرمود، عموم پيروان خود را به اين نكته متوجه كرد كه بايد با نادانى ها و تعصب هاى جاهلانه ، قولا و عملا مبارزه كرد. بايد در مواقع مقتضى قسمتى از كارهاى مهم مملكت را به جوانان شايسته محول نمود و از نيروى ثمربخش نسل جوان به نفع كشور و ملت استفاده كرد.
سوم . پيغمبر اكرم در روزهاى آخر زندگى خود، مسلمين را براى جنگ با كشور نيرومند رم بسيج كرد. تمام افسران ارشد و امراى ارتش ، كليه بزرگان مهاجرين و انصار، همه شيوخ عرب و رجال با شخصيت ، در اين لشگر عظيم بودند.
روزى كه پيغمبر براى ديدن سپاه به خارج شهر مدينه آمد، ملاحظه فرمود كه تمام بزرگان مسلمين مهياى سفرند.
(فلم يبق من وجوه المهاجرين والانصار الا انتدب فى تلك الغزاة فيهم ابوبكر و عمر و سعد بن ابى وقاص و سعد بن زيد و ابو عبيدة و قتادة النعمان .(16) )
فرماندهى سپاه  
بدون ترديد فرماندهى چنين سپاه عظيمى فوق العاده مهم و شايان ملاحظه است و حتما بايد لايق ترين افسران ، از طرف پيشواى اسلام ، براى آن مقام خطير برگزيده شود. رسول اكرم اسامة بن زيد را طلبيد و پرچم فرماندهى را با دست خود براى او بست و امارت لشگر را به وى محول فرمود.
(واستعمله النبى (ص ) و هو ابن ثمانى عشر سنة .(17) )
روزى كه پيغمبر اكرم اسامة بن زيد را به فرماندهى سپاه مسلمين برگزيد، سنش هجده سال بود. و اين موضوع ، از نظر تاريخ نظامى در جهان ، اگر نگوييم بى نظير است ، قطعا بايد گفت كم نظير است .
با اين كه دنياى متمدن امروز به شدت از نسل جوان حمايت مى كند، با آن كه ممالك پيشرفته كوشش دارند بسيارى از كارهاى مهم مملكت را به جوانان محول نمايند، ولى تصور نمى رود زمامداران هيچ يك از كشورهاى اروپايى و آمريكايى حاضر باشند كه جوان هجده ساله اى را به سرفرماندهى بزرگ ترين سپاه مملكت ، كه براى جنگ با كشور بيگانه و نيرومندى مجهز شده است ، بگمارند.
اطاعت از فرمانده جوان  
پيشواى عالى قدر اسلام ، در 14 قرن قبل ، به منظور حمايت از جوانان لايق ، به اين عمل مهم نظامى دست زد، و فرماندهى بزرگ ترين سپاه اسلام را كه براى جنگ با امپراطورى رم بسيج شده بود، به عهده افسر جوان هجده ساله اى به نام اسامة بن زيد واگذار كرد.
افسران ارشدى كه در سخت ترين مواقع و دشوارترين نبردها، پرچم اسلام را روى دژهاى محكم دشمنان به اهتزاز در آورده بودند، سربازان پردل و نيرومندى كه بدون ترس و هراس در طول چندين سال امتحان شجاعت و دلاورى داده بودند، بزرگان عرب و شخصيت هاى مهم اسلامى كه در مشكل ترين شرايط، مراتب شايستگى و لياقت خود را آشكار كرده بودند، اكنون همه آنها به امر رسول اكرم مؤ ظف اند در اين لشكركشى شركت كنند و در تمام مراحل از او امر فرمانده جوان خود اطاعت نمايند. بدون ترديد تحمل چنين وضعى براى آنان بسى دشوار و مشكل بود.
اين انتصاب غير منتظر، بسيارى از افسران ارشد را دچار بهت و تحير كرد، و عمل پيشواى عالى قدر خود را با تعجب تواءم با نگرانى تلقى كردند و با نگاه هاى حيرت زده ، يكديگر را مى نگريستند. بعضى از آنها خيلى زود خاطره پنهانى خود را آشكار كردند و آن چه در دل داشتند به زبان آوردند:
(فتكلم قوم و قالوا يستعمل هذا الغلام على المهاجرين الاولين ؟!)
گفتند چه شد است كه اين جوان نورس به فرماندهى مهاجرين سابقه دار و پيش قدمان اسلام برگزيده شده است ؟ مهاجرينى كه در اعلاى حق و پيشرفت دادن اين آيين آسمانى سوابق ديرينه و ممتدى دارند؟
(فغضب رسول الله (ص ) غضبنا شديدا، فخرج فصعد المنبر فحمدالله و اثنى عليه ، ثم قال : اما بعد ايها الناس فما مقالة بلغنى عن بعضكم فى تاءميرى اسامة ؟ و لئن طعنتم فى تاءميرى اسامة فقد طعنتم فى تاءميرى اباه قبله ، و ايم الله ان كان لامارة خليقا و ان ابنه بعده لخليق لاءمارة .(18) )
رسول اكرم از شنيدن سخنان طعن آميز بعضى از افسران ، به سختى خشمگين شد. منبر رفت . پس از حمد و ثناى خداوند فرمود:
- مردم ! اين چه سخنى است كه درباره فرماندهى اسامه از بعضى از شما به من رسيده است ؟ طعنه هاى امروز شما تازگى ندارد. چند سال قبل كه زيدبن حارثه ، پدر اسامه ، را به فرماندهى لشكر، در جنگ موته تعيين كردم ، زبان به طعن و ملامت گشوديد. به خداوند بزرگ قسم ياد مى كنم كه ديروز زيدبن حارثه براى امارت لشكر شايسته بود و امروز نيز فرزندش اسامه شايستگى دارد. بايد همه شما از وى اطاعت نماييد.
پافشارى و اصرار پيغمبر اكرم در پشتيبانى از جوانان لايق و تثبيت مقام آنان ، اثرى عميق در افكار عموم مسلمين گذارد. آنان كه درباره نسل جوان به غلط فكر مى كردند، رفته رفته به خطاى خود پى بردن و تعصب هاى جاهلانه را از صفحه خاطر زدودند.
ابو ايوب يكى از انصار محترم و از صحابه رسول اكرم است . او همواره نسبت به آيين مقدس اسلام وفادار بوده و در طول ايام زندگى خود در چند جبهه جنگ شركت كرد و دوش به دوش سربازان مسلمين فداكارى نمود.
(و لم يتخلف عن الجهاد الا عاما واحدا فانه استعمل على الجيش رجل شاب فقعد ذلك العام فجعل بعد ذلك يتلهف و يقول و ما على من استعمل على .(19) )
او، تنها در يكى از جنگها، از وظيفه سربازى تخلف كرد، و سببش اين بود كه يك افسر جوان ، فرماندهى لشكر را به عهده داشت . ابوايوب ، در سالهاى بعد، از عمل خود سخت پشيمان شده بود و از آن تخلف نابه جا با تاءسف و تاءثر ياد مى كرد و احساس رنج و ناراحتى مى نمود. او همواره با خود مى گفت به من چه رابطى داشت كه فرمانده لشكر كيست ؟ چرا از اطاعت فرمانده جوان ، سر باز زدم ؟
جوان و مشاغل مهم  
از اين سه نمونه تاريخى به خوبى استفاده مى شود كه ارزش نسل جوان ، در مكتب آسمانى اسلام ، مورد كمال توجه است . اگر دنياى امروز تازه به اين فكر افتاده است كه پاره اى از كارهاى مهم مملكت را به جوان محول نمايد، در تصميم خود خطا نكرده و راه اشتباه نپيموده است ، زيرا پيشواى واقع بين اسلام ، كه پيوسته در حمايت و راهنمايى مخصوص وحى الهى است و از هر خطا و اشتباهى مصون و محفوظ است ، در چهارده قرن قبل ، به اين كار اساسى دست زده و پاره اى از مشاغل مهم داخلى و خارجى ، لشكرى و كشورى مملكت نوبنياد اسلام را به جوانان محول فرموده است .
ناگفته نماند كه شرط اساسى برگزيدن جوانان ، صلاحيت و شايستگى آنان است و اين مطلب از خلال سخنان آن حضرت به خوبى استفاده مى شود. جوانانى كه پيشواى عالى قدر اسلام آنان را انتخاب فرموده و به كارهاى اساسى مملكت گمارده است ، از نظر عقل ، فكر، هوش ، ايمان ، علم ، اخلاق ، تدبير، و خلاصه از كليه جهات لازم ، شايستگى و لياقت داشتند. به همين جهت ، گله سالخوردگان از پيغمبر اكرم ، تنها از جهت جوانى آنان بوده و هرگز كسى به آن حضرت نگفته است كه برگزيدگان شما نالايق اند، و از جهت عقل و فراست يا ايمان و اخلاق ، يا ساير جهات معنوى شايستگى ندارند.
next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران