عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
علی (ع) وفا طمه (س) وحجاب
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 25 فروردین 1394
کم خورد ن
ازبسیار بیماریهای جسمی جلو گیری میکند
 

 

عشق فقط با هم صعود کردن نیست

دروقت سقوط با هم بودن هم هست

 

فکر تو گنجایش هر چیزی را ندارد.پس ان رابرای انچه مهم است فارغ گردان.

 

هرکس بداند که نسبت به سخن گفتنش هم مورد باز خواست قرار خواهد گرفت پس سخن را کوتاه کند

 

 

جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو

گر نخواهی کبر را رو بی تکبر خاک شو

خشم هرگز بر نخیزد جز زکبر وما ومن

هر دو را چون نردبان زیر ارو بر افلاک شو

 
:

 

سلام بر فاطمه(س)

سلام بر روشنای دیده ال طاها

سلام بر بیکران عشق در دامان هستی

ای ارتفاع خاک تا افلاک کتیبه های زندگی تو. از خطوط ازادگی ونقوش صلابت وصفا لبریز است.

وقتی طلوع کردی خورشید به کسوف نشست وماه اهی کشید از سر شرمساری تو در گاهواره انا اعطینا به بیداری کوثر بر انگیخته شدی

 

 

شان است ونشانه است بانوی کرم.

الحق که یگانه است بانوی کرم.

گویند شفاعتش به هر کس برسد.

دنبال بهانه است بانوی کرم.


 
:

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
وقایع دوران ظهور
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394

وقایع دوران ظهور «حدیث لوح» حضرت فاطمه(س)

 

در کتاب «کمال‌الدین و تمام النعمه»، باب ۲۸ از شیخ صدوق روایاتی درباره لوح حضرت زهرا(س) آمده است که در آن لوح به نام و تعداد امامان(ع) اشاره شده است، به مناسبت سالروز ولادت ام ابیها انسیه حورا حضرت فاطمه زهرا(س) متن این روایت در ادامه آورده می‌شود:

امام صادق(ع) فرمود: پدرم محمد بن على باقر(ع) روزى به جابر بن عبدالله انصارى گفت: جابر! سخنى با تو داشتم، چه موقع فارغ بال مى‌شوى تا درباره موضوعى با تو سخن گویم؟

جابر به حضرت(ع) عرض کرد: هر وقت شما اراده کنید.

فرصتى پیش آمد و امام با جابر خلوت کرد و به گفت‌وگو پرداختند، در این گفتگو امام از جابر خواست تا آنچه را که در جریان مشاهده لوحى که در دست جده‌اش حضرت فاطمه(س) دیده بود، براى او بازگو کند و او را از آنچه حضرت فاطمه(س) از مطالب مکتوب در لوح به او خبر داده، آگاه کند.
جابر پاسخ داد: شهادت مى‌دهم که روزى در ایام حیات رسول الله(ص) مادرت فاطمه(س) را ملاقت کردم تا ولادت حسین را به او تبریک بگویم که در دستان آن بانوى بزرگ، لوح سبزینه را دیدم که گمان کردم زمرّد است، در آن لوح، کتاب سفیدى را که به درخشندگى خورشید بود مشاهده کردم.

به آن حضرت عرض کردم: پدر و مادرم فداى تو باد! این لوح چیست؟
فاطمه(س) فرمود: «این لوحى است که خداوند ـ عزوجل ـ آن را به رسولش محمد مصطفى(ص) اهدا کرد، در این لوح نام پدر و همسر و فرزندانم(حسن و حسین) و نام اوصیا و امامانى که از نسل فرزندم (حسین) هستند ذکر شده است، پدرم رسول الله(ص) آن را به من بخشیده است تا با نگاه کردن در آن دلم شاد شود».
جابر آن گاه اضافه کرد: سپس مادرت فاطمه(س) آن لوح را در اختیار من قرار داد سپس آنچه در لوح نوشته شده بود خواندم و نسخه‌اى از آن را در ذهن نگاه داشتم(یا از روى آن نوشتم)..
امام صادق(ع) در ادامه روایت مى‌فرماید: آنگاه پدرم به جابر فرمود: جابر! آیا آن نسخه هنوز هم در دست توست؟ آیا آن را بر من عرضه مى‌کنى؟

جابر بن عبدالله گفت: آرى! آن گاه پدرم با جابر همراه شد تا به منزل جابر رسیدند، جابر صحیفه‌اى از پوست نازک آورد، آن را گشود و به رؤیت پدرم رسانید.

پدرم به جابر فرمود: جابر! حال به صحیفه‌اى که در نزد توست بنگر تا براى تو از حفظ بخوانم، جابر به نسخه‌اى که در دستش بود، نگریست پدرم تمام مطالب صحیفه را از حفظ براى جابر خواند. سوگند به خدا حرفى از کلام امام با حرفى از صحیفه‌اى که در دست جابر بود، مخالف نبود.
پس از آنکه قرائت امام به پایان رسید، جابر گفت: خداى بزرگ را شاهد مى‌گیرم که آنچه در صحیفه نزد فاطمه(س) دیدم، همین بود که شما خواندید، اما متن این لوح طبق نقل چنین است:

*حدیث لوح

بسم اللّه الرحمن الرحیم
این کتابى است از سوى خداوند شکست ناپذیر و حکیم به محمد(ص) نور و فرستاده خدا و حجاب، دلیل و آیت او در زمین.

این نوشته توسط جبرئیل امین از جانب رب العالمین آورده شد.
اى محمد(ص)! اسماء الهى را بزرگ شمار، نعمتهایم را شکرگزار باش، هرگز نشانه‌هایم را انکار نکن. من پروردگار و معبود جهانیانم و جز من خدایى نیست؛ درهم کوبنده جباران و خوار کننده ستمگران و حسابرس روز جزایم، من همان الله و معبود شمایم که جز من الله و معبودى نیست، هر که به فضل کسى جز من امیدوار باشد یا از چیزى جز عدل الهى خوف داشته باشد، او را به عذابى سخت گرفتار خواهم ساخت که احدى از جهانیان آن را نچشیده است، سپس فقط مرا پرستش کن و بر من توکل کن، من هیچ رسولى را مبعوث نکردم و رسالت او را تکمیل نکردم و دوران تبلیغ و رسالت او را به پایان نرساندم مگر اینکه براى او وصى‌اى قرار دادم.
-اى محمد(ص)- تو را بر تمام پیامبران برترى بخشیدم؛ وصى تو را نیز بر تمام اوصیا برترى دادم. سپس از وصى و جانشینت، تو را به وجود دو فرزند دلاور، حسن و حسین گرامى داشتم. بعد از پایان دوره -حیات و امامت- پدرش-على (ع)- حسن را معدن علم خود و حسین را نگهبان و حافظ وحى خود قرار دادم؛ نعمت شهادت را به حسین بخشیدم و او را بدین سبب گرامى داشتم و براى او سعادت خواستم.

حسین با فضیلت‌ترین کسى است که شهید گشت و در بین شهیدان بالاترین درجه و مقام را داراست؛ امامت و توحید تمام و کمال را با او همراه کردم، حج بالغه خود را نزد او قرار دادم؛ بر اساس-رضایت و غضب- اهل بیت و عترت او پاداش مى‌دهم و طالحان و بدکاران را به سزاى اعمال خوش مى‌رسانم.
اولین فرزند و عترت حسین(ع)، (على) سرور پرستندگان و زینت دوستان من است، پس از او فرزندش که شبیه و همنام جدش است محمد، شکافنده علم الهى و معدن حکمت اوست. به زودى تردیدکنندگان -در حقانیت- جعفر بن محمد هلاک خواهند شد؛ هر کس به او (و مکتب او) باز گردد، گویى به من -و دین من- باز گشته است.
سخن حق از من است: سوگند مى‌خورم که منزلت دانش جعفر بن محمد -و هر آن که بر او ایمان آورد- را گرامى بدارم؛ محبت و عشق به او را در دل دوستان، شیعیان، پیروان و یارانش قرار خواهم داد، سپس فتنه کور و سیاه گمنامى و تقیه را از برابر امام موسى(ع) کنار خواهم زد؛ چرا که سیر فرمان و اطاعت الهى هرگز منقطع نخواهد شد و حجت و دلیل من از دید مردم پنهان نخواهد ماند و دوستانم هرگز تیره بخت نخواهند شد.
-اى محمد! به خلق بگو- اگر کسى یکى از حُجج مرا انکار کند، نعمتى را که داده‌ام انکار کرده است و هر که آیه‌اى از کتابم را تغییر دهد بر من تهمت بسته است، واى بر افترا زنندگانِ انکارگر، آن زمان که دوران امامت بنده و دوست و برگزیده‌ام موسى-بن جعفر(ع)-به پایان رسد.
آگاه باشید! هر که هشتمین حجت مرا دروغ شمارد، گویى همه اولیاى مرا انکار کرده است. على-بن موسى(ع)- دوست و یاور من -و رهبر شما- است و من ثِقل علم و عصمت و صفات نبوت را در او قرار مى‌دهم؛ توان او را در پاسدارى از آن مى آزمایم؛ عفریت ستمگر و متکبر او را مى‌کشد و در شهرى که عبد صالح ذوالقرنین ساخت دفن مى‌شود.
سخن حق آن است که من بگویم: دیدگان موسى را با تولد فرزندش محمد و خلیفه و جانشین پس از او روشنى بخشم. محمد-بن على بن موسى الرضا(ع)- وارث علم و دانش من و معدن حکمت و جایگاه راز من و حجت من بر بندگانم است. بهشت را جایگاه او قرار دادم و او را شفیع هفتاد نفر از افراد خانواده-منسوبان او- که جهنم بر آنان واجب شد قرار دادم.

-پس از او- فرزندش على-بن محمد بن على بن موسى الرضا(ع)- دوست و یاورم را سعادتمند کردم؛ او امانتدار وحى من خواهد بود؛ از صُلب او، حسن-بن على بن محمد- را بر خواهم آورد که دعوت کننده مردم به راه خدا و نگاهبان علم الهى است.

آنگاه -پس از او- حجت خویش را با آمدن فرزندش-قائم آل محمد(عج)- که رحمت واسعه براى جهانیان است تکمیل خواهم کرد، قدرت و کمال موسوى، عظمت و نور عیسوى و صبر ایوب همه را در او مى‌بینید؛ او در زمانى خواهد آمد که دوستان من خوار شده و چون مغولان و دیلمیان مشرک، سرافکنده گشته و به آتش کشیده مى‌شوند، سرهاى آنان به عنوان هدیه به اطراف و اکناف فرستاده مى‌شود و ترسان و لرزان مى‌شوند، زمین از خون آنان رنگین مى‌شود و هلاکت و فریاد و شیون در بین زنانشان همه گیر مى‌شود.
آنان به حقیقت حجّت و اولیاى من در زمین خواهند بود. به واسطه اینان هر فتنه کور و سیاه را از خلق دور خواهم ساخت و با آن‌ها حرکت‌هاى ظریف و پنهان -معاندان دین الهى- کشف مى‌شود و قید و بندها و زنجیرهاى بندگى از دوش خلق برداشته مى‌شود، صلوات و رحمت خداوند بر آنان باد! اینان همان هدایت یافتگانند».

*موضوعات مطرح شده در حدیث لوح

- تنصیص به امامت ائمه اثنى عشر(ع)
– پیش‌بینى برخى حوادث که هم‌زمان با حیات ائمه اتفاق خواهد افتاد، از جمله علم امام، چگونگی شهادت امام، محل شهادت امام و نوع برخوردهاى مخالفان و معاندان با امام.

- توصیف خصوصیات ظاهرى و معنوى امام مهدى(عج) و بیان وضعیت سیاسى، اجتماعى و فرهنگى عصر ظهور و نیز وقایع و اصلاحات اجتماعى که پس از ظهور آن حضرت اتفاق خواهد افتاد.
– تمام امامان روح واحدى در کالبدهاى مختلف هستند، اهداف آنان منطبق بر یکدیگر و عالى‌ترین مقصد آنان سعادت بشر از طریق پرستش صحیح خداى واحد و به کار بستن عقل و درایت به منظور بهبود وضعیت زندگى و رسیدن به کمال است، بنابراین راه سعادت در پذیرش امامت هر دوازده امام معصوم است، توقف بر یکى از ائمه به معناى انکار و نادیده گرفتن بقیه ائمه خواهد بود.

- اکمال سلسله امامت به وجود حضرت حجت(ع) است، در واقع تحقق اهداف اصلى امامت تام ائمه در امامت حضرت مهدى(عج) خواهد بود، همان طور که امامت حضرت امیرالمومنینِ على(ع) اکمال رسالت رسول اللّه(ص) است.

- امامت حضرت مهدى(عج) فقط مخصوص مسلمانان یا شیعیان نیست، بلکه امامت آن حضرت رحمت گسترده‌اى است که همه مردم را فرا مى‌گیرد، در حدیث لوح از وجود آن حضرت به رحمه للعالمین تعبیر شده است و در سایه حکومت و امامت ایشان همه مستضعفان به حقوق خود مى‌رسند، حق همه افراد از غاصبان ستانده و به ایشان بازگردانده مى‌شود


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی امام رضا (ع)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394

علی بن موسی زادهٔ جمعه ۱۹ رمضان یا نیمه ماه رمضان یا پنج شنبه ۱۱ ذیقعده یا ۱۰ رجب سال ۱۴۸ هجری در شهر مدینه بود. او ۲۴ سال وچند ماه را با پدرش به سر برد؛ ولی مطابق آنچه گفته شد، عمر او در روز مرگ پدرش موسی کاظم، ۳۵ سال یا ۲۹ سال و دو ماه بوده و پس از مرگ پدرش چنانکه در مطالب السئول نیز آمده، ۲۵ سال زیسته‌است و مدت امامت او حدود ۲۰ سال طول کشید، که ۱۷ سال آن در مدینه و سه سال آخر آن در خراسان گذشت. رضا در مدینه، پس از مرگ موسی کاظم، امامت برمردم را بر عهده گرفت، و به رسیدگی امور پرداخت، شاگردان پدر را به دور خودش جمع کرد، و به تدریس و تکمیل حوزه علمیه جدش، رییس مذهب شیعه جعفر صادق پرداخت. در طول این مدت، او در دنباله حکومت هارون الرشید را که ده سال و بیست و پنج روز بود زیست. سپس امین از سلطنت خلع شد و عمویش ابراهیم بن مهدی برای مدت بیست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوبارهامین علیه او شورش کرد و برای وی از مردم بیعت گرفته شد. یکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسین کشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تکیه زد و بیست سال حکومت کرد. در زمان حکومت مامون، آن گونه که در کتب معتبر شیعه آورده‌اند او که علاقه مردم ایران به امامان شیعه را می‌دید تصمیم گرفت رضا را مجبور کند تا از مدینه به خراسان بیاید و او را به عنوان ولیعهد و جانشین خود معرفی کند و چنان چه شیخ مفید در کتاب مسار الشیعه آورده‌است روز اول ماهرمضان روز بیعت به ولایت عهدی رضا توسط مامون است، تا با این روش بتواند در بین مردم محبوبیت قابل ملاحظه‌ای پیدا کند و درضمن تصمیم داشت تا رضا را نزد خود بیاورد و کارهای او را تحت نظارت کامل خود قرار دهد. سپس مامون اورا توسط زهرکشت  السلام علیک یا غریب الغرباتصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام رضا (ع) وشخصیت علمی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394

شخصيت علمي امام رضا عليه‌السلام

امام هشتم، چونان نياكان وارسته‌اش، از مقام علمي والايي برخوردار بود، تا آن جا كه وي را

«عالم آل محمد» لقب داده‌اند. 


اباصلت از محمدبن اسحاق بن موسي بن جعفر(ع) نقل كرده است: «امام موسي بن جعفر، به

فرزندانش مي‌فرمود: برادرتان، علي بن موسي، داناي خاندان پيامبر است. نيازها و پرسشهاي

ديني خود را از وي فرا گيريد و آنچه را به شما تعليم داد، به خاطر بسپاريد، چه اين كه بارها

پدرم امام صادق به من فرمود: داناي خاندان پيامبر در نسل توست و اي كاش من او را درك

كرده و مي‌ديدم.» 


با توجه به اين كه در ميان ائمه(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) مجال بيشتري براي تشكيل

محافل علمي و نشر علوم اهل بيت(ع) پيدا كردند، و با اين حال امام رضا كه در اين زمينه مجال

كمتري يافت، عنوان «عالم آل محمد» را دريافت كرده است، مي‌توان اين گمان را درست

دانست كه مناظرات و مباحثات علمي و اعتقادي آن حضرت از چنان اهميت و امتيازي برخوردار

بوده است كه به عنوان عالم خاندان رسالت شناخته شود. 



 مناظرات امام 


دستگاه خلافت عباسي، با اهدافي خاص، از انديشه‌وران مذاهب و فرقه‌هاي گوناگون، دعوت

مي‌كرد و آنان را رو در روي امام قرار مي‌داد. با مطالعه در شخصيت، روحيات و افكار مأمون،

آشكار مي‌شود كه او از تشكيل چنين جلسات و همايشهايي، اهدافي سياسي را دنبال

مي‌كرد. هر چند شخصاً به مباحثات علمي علاقه‌مند بود، ولي مأمون به عنوان خليفه،

شخصي نبود كه بخواهد با اين‌گونه مباحثات و مناظرات، عظمت و حقانيت خاندان پيامبر را به

نمايش بگذارد و شخصيتي را كه مورد توجه انقلابيون آل علي بود، در جامعه مطرح كند و علم و

شكوه و شايستگي و برتري آنان را به ديگران بنماياند، بلكه در پس اين تلاشها، اهدافي

سياسي داشت و چه بسا بي‌ميل نبود كه در اين نشستها، براي يكبار هم كه شده، امام از

پاسخگويي به پرسشها عاجز بماند! 


به هر حال، گذشته از اهدافي كه مأمون دنبال مي‌كرد، ولي نتايج آن جلسات مايه شكوه و

عظمت امام و بهره علمي و اعتقادي شيعه شد. 


عبدالسلام هروي كه در بيشتر نشستها و مناظرات حضور داشته است، مي‌گويد: «هيچ كسي

را از حضرت رضا(ع) داناتر نديدم. و هيچ دانشمندي آن حضرت را نديده، مگر اين كه به علم برتر

او گواهي داده است. در محافل و مجالس كه گروهي از دانشوران و فقيهان و دانايان

اديانمختلف حضور داشتند بر تمامي آنان غلبه يافت، تا آن جا كه آنان به ضعف علمي خود و

برتري امام اذعان و اعتراف داشتند.» 


ابراهيم بن عباس، گواه ديگري از حاضران و ناظران اين‌گونه جلسات بوده و مي‌گويد: «حضرت

رضا(ع) هيچ مسأله‌اي را بدون پاسخ نمي‌گذاشت. در علم و دانش كسي را داناتر از او سراغ

ندارم. آنچه مأمون مطرح مي‌ساخت پاسخ كامل آن را دريافت مي‌كرد و آنچه حضرت مي‌فرمود،

مستند به قرآن بود.» 


خود آن گرامي در اين زمينه مي‌فرمود: «در حرم پيامبر، مي‌نشستم و عالمان مدينه هرگاه در

مسأله‌اي با مشكل روبرو بودند و از حل آن ناتوان مي‌ماندند، به من رو مي‌آوردند و پاسخ

مي‌گرفتند.» 

آگاهي امام از اديان و مكاتب 


امام علاوه بر اين كه براي پرسشهاي مختلف عالمان اديان و مكاتب، پاسخي درخور داشت، بر

مبناي اعتقادي شخص مخاطب سخن مي‌گفت و استدلال مي‌كرد و اين مظهر ديگري از

توانمندي علمي امام بود. امام با اهل تورات، به توراتشان، با رهروان انجيل، بر مبناي انجيل و با

حاملان زبور، به زبور و... سرانجام با هر فرقه و گروهي با مباني خود آنان سخن گفته، به روش

خودشان استدلال مي‌كرد. 


محمدبن حسن نوفلي، از اصحاب حضرت رضا(ع) مي‌گويد: هنگامي كه حضرت رضا(ع) به مرو

 

گام نهاد، مأمون به وزيرش، فضل بن سهل دستور داد، تا چهره‌هاي سرشناس علمي و رهبران

مذاهب و دانشمندان فرقه‌هاي مختلف را كه در علم مناظره و جدل از ديگران ممتاز بودند،

فراخواند و در روزي معين مناظره‌اي علمي ترتيب دهد. 


فضل، از جاثليق، رأس الجالوت، دانشمندان صابئي، هرابذه، اصحاب زرتشت، قسطاس رومي و

گروهي ديگر از متكلمان دعوت كرد. اجلاس مقدماتي تشكيل شد، خليفه نيز در آن حضور يافت

و ضمن ابراز خرسندي از تجمع عالمان، گفت: «شما مشهورترين و سرشناس‌ترين چهره‌هاي

اين زمان هستيد. هدف از اين اجلاس آن است كه با اين ميهمان حجازي (امام رضا) وارد بحث وگفت و گو شده، هر كدام به ارائه منطق و برهان خود پردازيد.» 


حاضران در جلسه، آمادگي خود را براي تأمين خواسته‌هاي خليفه اعلام داشتند و عهد كردند تا تمام توان علمي خود را به نمايش گذارند. 


محمدبن حسن نوفلي، روايت كننده حديث مي‌گويد: من، در كنار امام بودم كه «ياسر خادم»

وارد شد و جهت شركت در جلسه‌اي كه براي روز بعد مقرر شده بود، دعوت مأمون را به امام ابلاغ كرد. 


امام در پاسخ فرمود: «سلام مرا به او ـ مأمون ـ برسان و بگو: مي‌دانم مراد تو چيست؟ به

خواست خداوند فردا صبح نزد تو خواهم آمد.» 


بعد از آن كه فرستاده مأمون، بيرون رفت، امام فرمود: نظر تو درباره اين همايش اهل شرك و

صاحبان انديشه‌هاي گوناگون چيست؟

 
عرض كردم: هدف خليفه آزمودن شماست و اين طرح مزورانه بنايي سست و بي‌اساس است.

 
حضرت فرمود: اجلاس را چگونه پيش بيني مي‌كني؟ 


گفتم: اين افراد كه به فراخوان دعوت شده‌اند، با دانشمندان متفاوتند، زيرا عالمان در برابر دليل و

برهان، خاضعند، ولي اينان به اصحاب انكار شهرت دارند و كارشان مغالطه است و زير بار سخن

حق نخواهند رفت؛ بهتر آن است كه از ايشان دوري گزينيد. 


حضرت، ضمن تبسمي فرمود: آيا نگران هستي، مبادا دلايل من كافي نباشد؟ 


عرض كردم: اميدوارم خداوند، تو را بر آنها پيروز گرداند. 


امام فرمود: دوست داري بداني كه چه موقع مأمون، از كار خود پشيمان خواهد شد؟ 


گفتم: آري.

 
فرمود: آنگاه كه بشنود با اهل تورات، به توراتشان، با طرفداران انجيل، به انجيل آنان، با زبوريان

به زبورشان، با صائبان به زبان عبري آنها، با هرابذه و موبدان زرتشي به پارسي، با روميان به

زبان رومي و با هر يك از صاحبان انديشه‌ها و مكاتب با زبان خودشان، استدلال كرده و به بحث و

گفت و گو نشينم. زماني كه هر گروه را به بن بست رساندم تا آن كه دلايل خود را باطل بيند و

لب فرو بسته، تسليم سخن من شود، مأمون خواهد فهميد كه به آنچه پنداشته و در انديشه

داشته است، دست نخواهد يافت. 

 

و همين‌گونه نيز شد كه آن اجلاس به سرافكندگي دانشمندان شركت كننده و پشيماني خليفه انجاميد. 


آگاهي امام به زبانهاي مختلف

 

يكي ديگر از مظاهر شخصيت علمي امام رضا(ع) كه شگفتي اطرافيان و شاهدان را همراه

داشت، آشنايي كامل حضرت، به زبانهاي مختلف بود. چنان كه از بخش پيشين نيز آشكار شد،

امام در مجامع علمي به هنگام مناظره و يا در نشستهاي معمولي در پاسخگويي به اشخاصي

كه از بلاد ديگر حضور ايشان شرفياب مي‌شدند، با زبان متداول و رسمي مخاطب با وي به گفت

و گو مي‌پرداختند. 

اباصلت هروي مي‌گويد: «امام رضا(ع)، با مردم به زبان خودشان سخن مي‌گفت. به خدا سوگند

كه او، فصيح‌ترين مردم و داناترين آنان به هر زبان و فرهنگي بود.» 

اباصلت همچنين مي‌گويد: عرض كردم: اي فرزند رسول خدا، من در شگفتم از اين همه اشراف و تسلط شما به زبانهاي گوناگون! 


امام فرمود: «من حجت خدا بر مردم هستم. چگونه مي‌شود، خداوند فردي را حجت بر مردم

قرار دهد، ولي او زبان آنان را درك نكند. مگر سخن اميرمؤمنان علي به تو نرسيده است كه

فرمود: به ما «فصل الخطاب» داده شده است و آن چيزي جز شناخت زبانها نيست.» 

اعتراف مخالفان به برتري علمي امام 

چنان كه پيشتر گذشت، مأمون از تشكيل جلسات بحث و گفت و گو، اهدافي را دنبال مي‌كرد كه از جمله مي‌توان موارد زير را ياد كرد: 

 

سرگرم ساختن مردم و جامعه به مباحثات علمي و تحت‌الشعاع قرار دادن اوضاع سياسي

موجود، به ويژه نهضتهايي كه در گوشه و كنار بلاد اسلامي رو به رشد بود. 

 

به دست آوردن نوعي وجهه فرهنگي براي حكومت، به ويژه براي خودش كه در مسند زمامداري قرار داشت. 

ـ جلب نظر امام، با وانمود ساختن اين نكته كه وي خواهان عظمت خاندان پيامبر(ص) است. 

محدود ساختن امام به حركتهاي علمي

ـ زمينه‌سازي براي پيدايش موقعيتي كه در آن هر چند براي يك بار، امام مغلوب ديگران شود. 
به هر حال در هيچ يك از اين مجالس، مأمون به نتيجه دلخواه، دست نيافت و ناگزير به اعتراف و خضوع در برابر عظمت علمي امام شد. وجود چنين اعترافاتي در تاريخ شايان تأمل است. 
در جريان يكي از نشستهاي علمي، چون وقت نماز فرا رسيد، امام براي اقامه نماز از مجلس، بيرون شد. مأمون به محمدبن جعفر، عموي امام رضا(ع) رو كرد و گفت: پسر برادرت را چگونه يافتي؟ 
پاسخ گفت: او عالم و دانشمند است. 
مأمون گفت: پسر برادرت از خاندان پيامبر است؛ خانداني كه پيامبر در مورد آنان فرموده است: آگاه باشيد، نيكان عترت من و شاخه‌هاي درخت وجود من، در خردسالي، خردمندترين و در بزرگسالي، داناترين مردمند. آنها را تعليم ندهيد، زيرا آنان از شما داناترند. هيچ گاه شما را از دروازه هدايت، بيرون نساخته و در گمراهي وارد نخواهند كرد. 
در نقل ديگري آمده است كه مأمون مسائلي چند از امام رضا(ع) پرسيد و آنگاه كه پاسخ همه آنها را به درستي يافت، چنين گفت: «خدا مرا بعد از تو زنده ندارد. به خدا سوگند، دانش صحيح، جز نزد خاندان پيامبر(ص) يافت نمي‌شود و براستي دانش پدرانت را به ارث برده‌اي و همه علوم نياكانت در تو گرد آمده است.» 
آري، صرف نظر از اهداف مأمون، بايد گفت: دانش گسترده امام رضا(ع)، حقيقتي است كه دوست و دشمن، ناگزير از اعتراف به آن بوده و هستند. اگر مأمون نيز در درون ميل به بروز اين حقيقت نداشت، ولي سبب شد تا چنين نتيجه‌اي به دست آيد و چهره علمي امام بهتر روشن شود. 

پشيماني مأمون از تشكيل محافل علمي 
مأمون خود در تشكيل محافل علمي و مناظرات دانشمندان با امام اصرار داشت، ولي از فراخواني امام به مناظرات، سخت پشيمان شد و پيش‌بيني امام در مورد وي تحقق يافت. علت پشيماني نيز روشن است. مأمون با انگيزه صحيح و دانش دوستانه به اين اقدام، دست نزده بود، همچنان كه براي آگاهي بيشتر مردم و دانشمندان از شخصيت علمي امام چنين نكرده بود. وي اهدافي چون تحقير امام و شخصيت علمي او، سرگرم ساختن جامعه به اين‌گونه جلسات و تحت‌الشعاع قرار دادن امور سياسي و... را دنبال مي‌كرد و چون خود را در رسيدن به آن هدفها، ناكام يافت سخت پشيمان شد، تا جايي كه برخي، همين رخدادها را زمينه‌ساز شهادت آن حضرت دانسته‌اند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فواید خواندن دعای فرج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394
 
آثار و فایده های خواندن دعای فرج
 

دعای فرج,فواید دعای فرج,فضیلت دعای فرج

این دعا اجابت دعوت خدا و رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.

 روایات مختلفی به بیان آثار، فوائد و ویژگی هایی که بر دعا کردن برای تعجیل فرج مترتب است، پرداخته است که به پاره ای از آنها اشاره می کنیم.

1- فرمایش حضرت ولی عصر (علیه السّلام) : بسیار دعا کنید برای تعجیل فرج که فرج شما در آن است.

2- این دعا سبب زیاد شدن نعمت می شود.

3- اظهار محبت قلبی است.

4- نشانه ی انتظار است.

5- زنده کردن امر ائمه اطهار (علیه السّلام) است.

6- مایه ی ناراحتی شیطان لعین است.

7- نجات یافتن از فتنه های آخر الزمان است.

8- اداء قسمتی از حقوق آن حضرت است، که اداء حق هر صاحب حقی،واجب ترین امور است.

9- تعظیم خداوند و دین خداوند است.

10- حضرت صاحب الزمان (علیه السّلام) در حق او دعا می کند.

11- شفاعت آن حضرت در قیامت شامل حال او می شود.

12- شفاعت پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) ان شاءالله شامل حالش می شود.

13- این دعا امتثال امر الهی و طلب فضل و عنایت او است.

14- مایه ی استجابت دعا می شود.

15- اداء اجر رسالت است.

16- مایه ی دفع بلا است.

17- سبب وسعت روزی است ان شاءالله.

18- باعث آمرزش گناهان می شود.

19- سبب تشرف به دیدار آن حضرت در بیداری یا خواب می شود ؛ ان شاءالله.

20- سبب رجعت به دنیا در زمان ظهور آن حضرت می شود ؛ ان شاءالله.

21- از برادران پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خواهد بود.

22- فرج مولای ما حضرت صاحب الزمان (علیه السّلام) زودتر واقع می شود.

23- پیروی از پیغمبر و امامان (علیه السّلام) خواهد بود.

24- وفای به عهد و پیمان خداوندی است.

25- آثار نیکی به والدین برای دعا کننده حاصل می شود.

26- فضیلت رعایت و اداء امانت برایش حاصل می شود.

27- زیاد شدن اشراف نور امام (علیه السّلام) در دل او است.

28- سبب طولانی شدن عمر است، ان شاءالله.

29- تعاون و همکاری در کارهای نیک و تقوی است.

30- رسیدن به نصرت و یاری خداوند و پیروزی بر دشمنان به کمک خداوند است.

31- سبب هدایت به نور قرآن مجید است.

32- نزد اصحاب اعراف معروف می گردد.

33- به ثواب طلب علم نائل می شود؛ ان شاءالله.

34- از عقوبت های اخروی ان شاءالله در امان می ماند.

35- هنگام مرگ به او مژده می رسد و با او به نرمی رفتار می شود. 

دعای فرج,فواید دعای فرج,فضیلت دعای فرج

  36- این دعا اجابت دعوت خدا و رسول (صلّی الله علیه و آله و سلّم) است.

37- با امیرالمومنین (علیه السّلام) و در درجه آن حضرت خواهد بود.

38- محبوب ترین افراد نزد خداوند خواهد بود.

39- عزیزترین و گرامی ترین افراد نزد خداوند خواهد بود.

40- ان شاءالله از اهل بهشت خواهد شد.

41- دعای پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شامل حالش می شود.

42- کردارهای بد او به کردارهای نیک مبدل می شود.

43-خداوند متعال در عبادت ، او را تأیید می فرماید.

44- ان شاءالله با این دعا عقوبت از اهل زمین دور می شود.

45- ثواب کمک به مظلوم را دارد.

46- ثواب احترام به بزرگ تر و تواضع نسبت به او را دارد.

47- پاداش خونخواهی حضرت ابی عبدالله الحسین (علیه السّلام) را دارد.

48- شایستگی دریافت احادیث ائمه اطهار (علیه السّلام) را می یابد.

49- نور او برای دیگران نیز- روز قیامت – درخشان می گردد.

50- هفتاد هزار نفر از گنهکاران را شفاعت می کند.

51- دعای امیرالمومنین (علیه السّلام) در روز قیامت ، شاملش می گردد.

52- بی حساب داخل بهشت شود.

53- از تشنگی روز قیامت در امان می ماند.

54- در بهشت جاودان است.

55- مایه ی خراش روی ابلیس و مجروح شدن دل او است.

56- روز قیامت هدیه های ویژه ای دریافت می دارد.

57- خداوند عزوجل از خدمتگزاران بهشت نصیبش می فرماید.

58- در سایه ی گسترده ی خداوند قرار گرفته و رحمت بر او نازل می شود – مادامی که مشغول آن دعا باشد.

59- پاداش نصیحت مومن را دارد.

60- مجلسی که در آن برای حضرت قائم – عجل الله فرجه – دعا شود، محل حضور فرشتگان می گردد.

61- دعا کننده مورد مباهات خداوند می شود.

62- فرشتگان برای او طلب آمرزش می کنند.

63- از نیکان مردم – پس از ائمه اطهار (علیه السّلام) – می شود.

64- این دعا اطاعت از اولی الامر است که خداوند اطاعتشان را واجب ساخته است.

65- مایه ی خرسندی خداوند عزوجل می شود.

66- مایه ی خشنودی پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) می گردد.

67- این دعا خوشایندترین اعمال نزد خداوند است.

68- از کسانی خواهد بود که خداوند در بهشت به او حکومت می دهد، ان شاءالله.

69- حساب او آسان می شود.

70- این دعا در عالم برزخ و قیامت مونس مهربانی خواهد بود.

71-این عمل بهترین اعمال است.

72- باعث دوری غصه ها می شود.

73- دعای هنگام غیبت بهترازدعای هنگام ظهور امام  (علیه السّلام) است.

74- فرشتگان درباره اش دعا می کنند.

75- دعای حضرت سید الساجدین (علیه السّلام) – که نکات و فوائد متعددی دارد- شامل حالش می شود.

76- این دعا تمسک به ثقلین (کتاب و عترت) است.

77- چنگ زدن به ریسمان الهی است.

78- سبب کامل شدن ایمان است.

79- مانند ثواب همه ی بندگان به او می رسد.

80- تعظیم شعائر خداوند است.

81- این دعا ثواب کسی که با پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) شهید شده را دارد.

82- ثواب کسی که زیر پرچم حضرت قائم (علیه السّلام) شهید شده را دارد.

83- ثواب احسان به مولای ما حضرت صاحب الزمان – عجل الله فرجه – را دارد.

84- در این دعا ، ثواب گرامی داشتن عالم هست.

85- پاداش گرامی داشتن شخص کریم را دارد.

86- در میان گروه ائمه اطهار (علیه السّلام) محشور می شود.

87- درجات او در بهشت بالا می رود.

88- از بدی حساب در روز قیامت در امان می ماند.

89- به بالاترین درجات شهدای روز قیامت نائل می شود.

90- و رستگاری به سبب شفاعت فاطمه زهرا (علیه السّلام) را در پی دارد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
صبر کن تا نجات یابی ( ان اله مع الصابرین)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394

 بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

   صبر کلید مشگلهاست صبر کن خدا در را باز میکند. تنها، نشستن و مودب بودن کار شماست,اما باز کردن یا باز نکردن در با اوست . اختیاری نیست! هر وقت دیدی تاخیر افتاد پشت در بایست . مبادا بروی و بگویی چیزی نمیدهند . با هنر و فهمت تا پشت در برو . در را محکم نزنی یا اصلا در نزن .صاحبخانه خودش میداند،انجا بنشین .
شبی که حضرت زهرا را میخواستند دفن کنند اصحاب حضرت امیر پشت در آمدند تا کمک کنند . حضرت امیر امام حسن را فرستاد که پشت در صدای گریه می آید، ببین کیست ؟ امام حسن گفت اصحابند، گریه میکنند که در را باز کنید داخل بیاییم . حضرت فرمود بگو بروند اول اذان بیایند تشییع جنازه کنند .
اینها رفتند اما یکی ماند و نرفت. همانجا نشست . نتوانست برود . یک دقیقه بعد حضرت امیر دیدند هنوز صدای گریه می آید فرمودند پسرم مگر نگفتی بروند؟! عرض کرد چرا ، دو مرتبه دم در رفت و فرمود چرا نرفتی ؟ گفت : پای رفتن نداشتم ... حضرت امیر گفتند : بگو بیاید داخل.
ببین که کمی پشت در ایستادن خوب است . به اشاره ملتفت باش. از یکسال، پنج سال پشت در ایستادن نترس. پشت در بهترین جاست.     (مرحوم دولابی) از عرفای محبوب


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مناجات با امام زمان عج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 24 فروردین 1394

 

یا مهدی ادرکنی
 
 

  



 

با یکی از علمای اهل معنا ، یکی از فدائیان حجه ابن الحسن ارواحنا فداه ، عزیزی که چشمهای ظریفش با اشک فراق و سوز جدائی سرخ شده و جز فریاد از درد فراق او بلند نمی شود به حرم مطهر امیر المومنین علیه السلام می رویم .

او یک شب در کنار مرقد مطهر حضرت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می فرمود :
یکی از علماء بزرگ در نجف اشرف در سالهای اخیر تشرفی به محضر مقدس آن حضرت داشته که جریان تشرفش را چنین نقل نموده است:
حرم مطهر خلوت بود و من در اطراف ضریح مشغول زیارت بودم. ناگهان متوجه شدم آقای بزرگواری در حال مناجات با خدای خویش است و دعایی سوزناک و منقلب کننده بر زبانش جاری است و چنین می گوید:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم هذا دینک اصبح باکیا لفقد ولیک فصل علی محمد وآل محمد وعجل فرج ولیک رحمة لدینک، اللهم هذا دینک اصبح باکیا لفقد ولیک فصل علی محمد وآل محمد وعجل فرج ولیک رحمة لکتابک،اللهم وهذه اعین المومنین اصبحت باکیة لفقدت ولیک فصل علی محمد وآل محمد وعجل فرج ولیک رحمة للمومنین.

یعنی :

(پروردگارا! این دین تو است که اکنون بخاطر گوشه نشینی و غیبت ولیت ( امام زمان علیه السلام ) گریان شده، پس خدایا رحمت خاص خود را بر محمد و آل محمد نازل فرما و در ظهور آن حضرت عجله کن تا به دینت رحم کرده باشی و ان را از غربت به در آوری.
پروردگارا ، این قرآن تو است که اکنون در فراق ولیت (حجه ابن الحسن علیه السلام ) گریان شده ، پس رحمت خاص خود را بر محمد و آل محمد فرو ریز و در ظهور آن حضرت شتاب کن تا به کتابت رحم کرده باشی.(و غبار غم از چهره آن بزدایی ).
ای محبوبم، ای پروردگار مهربان و این چشمهای مؤمنین است که در فراق ولیت (امام زمان علیه السلام )گریان شده، پس صلوات و رحمت بی پایانت را بر محمد و آل محمد فرو ریز و در فرج آن حضرت تعجیل کن تا به مؤمنین رحم کرده باشی. پروردگارا ، رحمت خاص خود را بر محمد و آل محمد فرو ریز.

من وقتی این جملات را شنیدم ، منقلب شدم ، برگشتم ببینم این آقای بزرگوار که بود که چنین با خدای خود راز و نیاز و چنین انقلابی عظیم در کشور دل بر پا می کند ،(با آنکه چند نفری بیشتر در حرم نبودند و حتی از آنطرف ضریح هم می توانستم ببینم اگر او به طرفی می رود ) به کجا رفته است ، در عین حال مثل اینکه او به یکباره ناپدید شود ، هر چه بدنبالش در همان چند لحظه گشتم اثری از او نیافتم و فهمیدم مولایم حضرت بقیه الله ارواحنا فداه را زیارت کرده ام .

مناجات امام زمان

 

 (کپی از سایت منتظران  مهدی عج) باکسب اجازه

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اصحاب کهف وروستای رقیم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 23 فروردین 1394

 در بيان قصه اصحاب كهف و اصحاب رقيم است
حق تعالى مى فرمايد ام حسبت ان اصحاب الكهف و الرقيم كانوا من آياتنا عجبا (807) آيا گمان كردى كه اصحاب غار و اصحاب رقيم از آيات قدرت ما در عجب بودند؟.
بعضى گفته اند كه : اصحاب رقيم همان اصحاب كهفند، و رقيم نام آن وادى است يا آن كوه كه غار در آنجا بود، يا نام شهرى كه از آنجا بيرون آمدند، يا نام لوحى كه قصه ايشان را در آن نقش كرده بودند و بر در غار گذاشته بودند، يا نام سگ ايشان ؛ و بعضى گفته اند كه : اصحاب رقيم گروه ديگرند (808) كه قصه ايشان مذكور خواهد شد.
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : اصحاب كهف و رقيم گروهى بودند كه ناپيدا شدند، پس پادشاه آن زمان نام ايشان و پدران و خويشان ايشان را در لوحهاى سرب نقش كرد (809).
اذ اوى الفتيه الى الكهف فقالوا ربنا آتنا من لدنك رحمه وهيى ء لنا من امرنا رشدا (810) در وقتى كه پناه بردند جوانان بسوى غار پس گفتند: اى پروردگار ما! عطا كن ما را از جانب خود رحمتى و مهيا گردان براى ما امرى را كه موجب رشد و صلاح ما باشد.
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام از شخصى پرسيد: فتى كيست ؟
آن شخص گفت : فداى تو شوم ما جوان را فتى مى گوئيم .
فرمود: مگر نمى دانيد كه اصحاب كهف در سن كهولت بودند خدا ايشان را فتيه فرمود براى آنكه جوانمردى كردند و ايمان آوردند، و هر كه به خدا ايمان مى آورد و پرهيزكار است او فتى است هر چند پير باشد (811).
فضربنا على آذانهم فى الكهف سنين عددا (812) پس زديم بر گوش ايشان پرده خواب را كه از صداها بيدار نشوند در غار سالى چند شمرده شده .
ثم بعثناهم لنعلم اى الحزبين احصى لما لبئوا امدا (813) پس ‍ ايشان را برانگيختيم از خواب تا بدانيم - به علم بعد از وقوع - كه آنها كه نزاع مى كنند در مدت مكث ايشان در خواب از اصحاب كهف يا ديگران كدام يك درست تر احصا كرده اند.
نحن نقص عليك نباءهم بالحق انهم فتيه آمنوا بريهم و زدناهم هدى * و ربطنا على قلوبهم (814) ما بيان مى كنيم براى تو خبر ايشان را به راستى ، بدرستى كه ايشان جوانان - يا جوانمردان - بودند كه ايمان آوردند به پروردگار خود و زياده كرديم ما هدايت ايشان را و محكم گردانيديم دلهاى ايشان را براى صبر كردن بر شدائدى كه در اختيار حق عارض ‍ مى شود.
اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا (815) در وقتى كه برخاستند پس گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است ، هرگز نمى خوانيم بغير از او خدائى را كه اگر بخوانيم بخدا سوگند سخنى گفته خواهيم بود بسيار دور از حق .
هؤ لاء قومنا اتخذوا من دونه آلهه لولا ياءتون عليهم بسلطان بين فمن اظلم ممن آفترى على الله كذبا (816) اين گروه قوم مايند كه گرفته اند بغير از خداوند بر حق خداها، و چرا نمى آورند بر عبادت آنها حجت و برهانى ظاهر، پس كيست ظالمتر از كسى كه افترا بندد بر خدا به دروغ .
و اذ اعتزلتموهم و ما بعبدون الا الله فاءووا الى الكهف ينشر لكم ربكم من رحمته وبهيى ء لكم من امركم مرفقا (817) پس به يكديگر گفتند كه : چون كناره كرديد از ايشان و از آنچه مى پرستند بغير از خدا پس پناه بريد بسوى غار تا پهن كند و بگشايد براى شما پروردگار شما از رحمت خود و مهيا كند براى شما از امر شما آنچه منتفع گرديد به آن و كار بر شما آسان شود.
وترى الشمس اذا طلعت تزاور عن كهفهم ذات اليمين و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال و هم فى فجوه منه (818) و مى بينى آفتاب را در وقتى كه طالع مى شود مى گردد و ميل مى كند شعاع آن از ايشان به جانب راست و بر ايشان نمى تابد، و چون غروب مى كند آفتاب از ايشان مى كند به جانب چپ و بر ايشان نمى تابد و ايشان در محل گشادگى از غار و در وسط آن جا گرفته اند.
ذلك من آيات الله من يهد الله فهو المهتد و من يضلل فلن تجد له وليا مرشدا (819) اين قصه ايشان - يا آفتاب نتابيدن بر ايشان - از آيات و علامات قدرت خدا است ، هر كه را خدا هدايت كند پس او هدايت يافته است ، و هر كه را خدا گمراه كند - يعنى منع لطف خود را از او بكند - پس ‍ نمى يابى از براى او كسى كه يارى و راهنمائى او بكند.
و تحسبهم ايقاظا و هم رقود و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال و كلبهم باسط ذراعيه بالوصيد (820) و گمان مى كنى ايشان را كه بيدارند براى باز بودن چشمهاى ايشان - چنانچه على بن ابراهيم روايت كرده است (821)، يا گرديدن ايشان از پهلو به پهلو - و حال آنكه ايشان در خوابند و مى گردانيم ايشان را به جانب راست و چپ - على بن ابراهيم روايت كرده است كه : سالى دو مرتبه حق تعالى ايشان را از پهلو به پهلوى ديگر مى گرداند براى اينكه زمين ، پهلوى ايشان را نخورد (822) - و سگ ايشان پهن كرده است دستهاى خود را در پيشگاه غار يا در درگاه غار.
لو اطلعت عليهم لوليت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا (823) اگر مطلع شوى بر ايشان و نظر كنى بسوى ايشان هر آينه پشت خواهى كرد و خواهى گريخت از ايشان و هر آينه مملو خواهى شد از ترس ايشان براى مهابتى كه خدا در ايشان قرار داده است ، يا براى عظمت جثه و باز بودن ديده هاى ايشان ، يا براى وحشت مكان ايشان
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : مراد از اين خطاب ، حضرت رسول صلى الله عليه و آله نيست ، بلكه خطاب عام است براى بيان حال ايشان و دهشت امر ايشان (824).
و كذلك بعثناهم ليتساءلوا بينهم قال قائل منهم كم لبثتم قالوا لبثنا يوما او بعض يوم (825) و همچنين مبعوث گردانيديم ايشان را براى آنكه بعضى از بعضى سؤ ال كنند و بر حال خود مطلع شوند، گفت گوينده اى از ايشان كه : چند گاه در اين مكان مكث كرده ايد و در خواب بوده ايد؟ گفتند: يك روز مانده ايم يا بعضى از روز.
قالوا ربكم اعلم بما لبثتم فابعثوا احدكم بورقكم هذه الى المدينه فلينظر ايها ازكى طعاما فلياتكم برزق منه و ليتلطف و لا يشعرن بكم احدا (826) گفتند: پروردگار شما داناتر است به آنچه شما مانده ايد در اين مكان ، پس بفرستيد يكى از خود را با اين دراهمى كه داريد بسوى شهر پس ‍ نظر كند كه كى طعامش پاكيزه تر است - چنانچه على بن ابراهيم روايت كرده است (827)، يا حلال تر است - پس بياورد از براى شما روزى از آن طعام و سعى كند كه طعام نيكو بگيرد يا كسى او را نشناسد و كارى نكند كه بر احوال شما مطلع شوند.
انهم ان يظهروا عليكم يرجموكم او يعيدوكم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا (828) زيرا كه ايشان اگر ظفر بيابند بر شما سنگسار مى كنند شما را يا برمى گردانند شما را در ملت خود، و اگر داخل شويد در ملت ايشان هرگز رستگار نخواهيد شد.
و كذلك اعثرنا عليهم ليعلموا ان وعد الله حق و ان الساعه لا ريب فيها (829) و همچنين مطلع گردانيديم مردم را بر احوال ايشان تا بدانند كه وعده خدا و زنده گردانيدن مردگان حق است و اينكه قيامت شكى نيست در آن .
اذ يتنازعون بينهم امرهم فقالوا ابنوا عليهم بنيانا ربهم اعلم بهم (830) در وقتى كه منازعه مى كردند ميان خود در امر مردگان كه آيا مبعوث مى شوند در قيامت يا نه - يا آنكه منازعه مى كردند در امر اصحاب كهف كه چند سال در خواب بودند، يا بعد از خواب رفتن ايشان نزاع كردند آيا مردند يا به خواب رفتند، آيا شهرى نزد ايشان بسازيم يا مسجدى بنا كنيم چنانچه حق تعالى فرموده است كه : - پس گفتند: بنا كنيد بر ايشان بنائى ، پروردگار ايشان داناتر است به احوال ايشان .
قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذن عليهم مسجدا (831) گفتند آنان كه غالب گرديدند بر امر ايشان : البته اخذ مى كنيم و مى سازيم بر ايشان مسجدى كه در آن نماز كنند مردم .
سيقولون ثلاثه رابعهم كلبهم و يقولون خمسه سادسهم كلبهم رجما بالغيب و يقولون سبعه و ثامنهم كلبهم قل ربى اعلم بعدتهم ما يعلمهم الا قليل فلا تمار فيهم الا مراء ظاهرا و لا تستفت منهم احدا (832) بزودى خواهند گفت جمعى كه : اصحاب كهف سه مرد چهارم ايشان سگ ايشان بود، و خواهند گفت : پنج مرد ششم ايشان سگ ايشان بود، مى اندازند به گمان خود سخن را بسوى امرى كه غايب است از ايشان و علمى به آن ندارند، و خواهند گفت كه : هفت نفر بودند و ايشان سگ ايشان بود، بگو: پروردگار من داناتر است به عدد ايشان ، نمى داند عدد ايشان را مگر اندكى از مردم ، پس مجادله مكن با مردم در باب ايشان مگر مجادله ظاهرى كه آنچه وحى به تو رسيده است به ايشان بگوئى و استفتا و سؤ ال مكن در باب احوال اصحاب كهف از احدى از ايشان يعنى يهود و نصارى .
و باز فرموده است و لبثوا فى كهفهم ثلاث مائه سنين و ازدادوا تسعا # قل الله اعلم بما لبثوا له غيب السموات و الارض (833) و ماندند در غار خود سيصد سال و زياد كردند نه سال را - يعنى سيصد و نه سال ماندند - بگو: خدا داناتر است به آنچه ماندند، و او را است علم آنچه پنهان است در آسمانها و زمين .
على بن ابراهيم گفته است : عدد ايشان كه حق تعالى در اينجا فرموده است ، از اهل كتاب نقل كرده است (834)، لهذا بعد از آن فرمود: بگو كه خدا داناتر است .
و روايت كرده است : ايشان جوانان بودند كه در ميان زمان حضرت عيسى و مبعوث شدن حضرت رسول صلى الله عليه و آله بودند، و رقيم دو لوح بود از مس كه در آنها نقش كرده بودند احوال آن جوانان و مسلمان شدند ايشان را و اراده كردن دقيانوس كشتن ايشان را و رفتن ايشان به غار و ساير احوال ايشان (835).
و به سند حسن از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه : سبب نزول سوره كهف آن بود كه كفار قريش نضر بن الحارث و عقبه بن ابى معيط و عاص بن وايل را فرستاد بسوى علماى يهود كه در نجران بودند كه از ايشان ياد گيرند مساءله اى چند كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤ ال كنند؛ ايشان گفتند: سؤ ال كنيد از او سه مساءله ، اگر جواب شما گفت در اين سه مساءله به نحوى كه ما مى دانيم پس او راستگو است ، و از يك مساءله از او سؤ ال كنيد اگر دعوى كند من آن را مى دانم ، پس او دروغگو است .
گفتند: آن مساءله ها كدامند؟
گفتند: سؤ ال كنيد از جوانانى كه در زمان پيش بودند و بيرون رفتند و غايب شدند و خواب رفتند، چه مدت در خواب ماندند تا بيدار شدند؟ و عدد ايشان چند بود؟ و با ايشان غير ايشان چه چيز بود؟ و قصه ايشان چگونه بود؟؛ و سؤ ال كنيد از موسى وقتى كه خدا او را امر كرد كه از پى عالم برود و از او ياد گيرد، عالم كى بود؟ و چگونه از پى او رفت ؟ و قصه او چون بود؟؛ و سؤ ال كنيد از او قصه شخصى كه به مشرق و مغرب آفتاب گرديد تا به سد ياءجوج و ماءجوج رسيد كيست ؟ و چگونه بوده است قصه او؟ و اخبار اين سه مساءله را چنانچه خود مى دانستند به ايشان گفتند و گفتند كه : اگر جواب شما بگويد به نحوى كه ما گفتيم او صادق است در دعوى پيغمبرى و اگر به خلاف اين خبر دهد به شما پس تصديق او مكنيد.
گفتند: مساءله چهارم كدام است ؟
گفتند: بپرسيد قيامت كى برپا مى شود؟ اگر دعوى نمايد كه مى دانم پس او كاذب است ، زيرا كه وقت قائم شدن قيامت را بغير از خدا كسى نمى داند.
پس ايشان برگشتند به مكه و نزد ابو طالب عليه السلام جمع شدند و گفتند: اى ابوطالب ! پسر برادر تو دعوى مى كند كه خبر آسمان به او مى رسد، ما از چند مساءله سؤ ال مى كنيم از او اگر جواب ما گفت ما مى دانيم كه راست مى گويد و اگر جواب نگفت مى دانيم دروغ مى گويد.
پس ابوطالب فرمود: سؤ ال نمائيد از او از هر چه خواهيد. پس از آن سه مساءله پرسيدند، حضرت رسول فرمود: فردا جواب مى گويم شما را؛ و انشاء الله نگفت ، به اين سبب چهل روز وحى از آن حضرت حبس شد تا آنكه بسيار مغموم شد آن حضرت و شك كردند آنهائى كه ايمان آورده بودند، و كفار قريش شادى نمودند و استهزا كردند به آن حضرت ، و ابوطالب بسيار محزون شد.
بعد از چهل روز جبرئيل عليه السلام سوره كهف را آورد، پس حضرت فرمود: اى جبرئيل ! دير آمدى به نزد من .
جبرئيل گفت : ما قدرت نداريم كه بى رخصت خدا نازل شويم ، پس آيات قصه اصحاب كهف را بر آن حضرت خواند و قصه ايشان را مفصل براى آن حضرت بيان كرد.
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: اصحاب كهف و رقيم در زمان پادشاه جبار ظالمى بودند كه اهل مملكت خود را دعوت مى كرد به عبادت بتها، هر كه اجابت او نمى كرد او را مى كشت ، اين جماعت مؤمن بودند و عبادت خدا مى كردند، و پادشاه بر در شهر جماعتى از نگهبانان را موكل كرده بود كه نگذارند كسى را كه از شهر بيرون رود تا سجده بت نكند، پس ‍ اين جماعت به بهانه شكار بيرون رفتند از شهر، زيرا كه در اثناى راه به شبانى رسيدند و او را به دعوت به اسلام و رفاقت خود كردند، و او اجابت ايشان نكرد و سگ آن شبان اجابت ايشان كرد و از پى ايشان روان شد.
پس حضرت امام جعفر صادق عليه السلام فرمود كه : داخل بهشت نمى شود از حيوانات مگر حمار بلعم باعورا، و گرگ يوسف و سگ اصحاب كهف ؛ پس اصحاب كهف به بهانه شكار از شهر بيرون رفتند و از دين آن پادشاه گريختند، پس چون شام شد داخل غار شدند و سگ با ايشان همراه بود، پس خدا خواب را بر ايشان غالب گردانيد و در خواب ماندند تا خدا آن پادشاه و اهل مملكت او را هلاك كرد و آن زمان گذشت و زمان ديگر آمد و گروه ديگر بهم رسيدند، پس ايشان بيدار شدند و به يكديگر نظر كردند و گفتند: آيا چه مقدار خواب كرده ايم ؟! پس نظر كردند ديدند كه آفتاب بلند شده است گفتند: يك روز يا بعضى از روز خوابيده ايم ، پس به يكى از خود گفتند كه : اين زر را بگير و داخل شهر شو به لباسى و هيئتى كه تو را نشناسند و از براى ما طعامى بگير كه ما را بشناسند، يا مى كشند يا به دين خود برمى گردانند.
پس چون آن مرد داخل شهر شد اوضاع شهر را به خلاف آنچه پيشتر ديده بود مشاهده كرد و جماعتى را در آن شهر ديد كه هرگز نديده بود و نمى شناخت و ايشان لغت او را نمى دانستند و او لغت ايشان را نمى دانست ، پس از او پرسيدند كه : تو كيستى و از كجا آمده اى ؟!
پس احوال خود را به ايشان نقل كرد، پادشاه آن شهر با اصحابش همراه او آمدند تا در غار و نظر در غار مى كردند پس بعضى از ايشان گفتند: اينها كه در غارند سه نفرند و چهارم سگ ايشان است ؛ و بعضى گفتند: پنج نفرند ششم سگ ايشان است ؛ و بعضى گفتند: هفت نفرند و هشتم سگ ايشان است ؛ و حق تعالى ايشان را محجوب گردانيده بود به حجابى از رعب و خوف كه هيچكس جراءت نمى كرد كه داخل شود و به نزديك ايشان برود مگر رفيق ايشان ، چون رفيق ايشان به نزد آنها رفت ايشان بسيار خائف شده بودند به گمان آنكه اين جماعت كه بر در غار آمدند اصحاب دقيانوسند، پس رفيق ايشان خبر داد كه : ما مدت مديدى در خواب بوده ايم و قرنها از زمان دقيانوس گذشته است و ما آيتى گرديده ايم از براى مردم كه تعجب مى كنند از حال ما.
پس گريستند و از خدا سؤ ال كردند كه باز ايشان را به خواب برگرداند، پس ‍ آن پادشاه گفت : سزاوار آن است كه در غار مسجدى بنا كنيم و به زيارت اين مكان بيائيم كه ايشان گروهى بودند مؤمنان
پس در هر سالى دو مرتبه ايشان را خدا از پهلو به پهلوى ديگر مى گرداند، شش ماه بر پهلوى راست مى خوابند و شش ماه بر پهلوى چپ ، و سگ با ايشان است و دستهاى خود را پهن كرده است در پيشگاه غار (836).
و در چند حديث معتبر ديگر از آن حضرت عليه السلام منقول است كه با اصحاب خود فرمود كه : اگر قوم شما تكليف شما را آنچه قوم اصحاب كهف تكليف كردند ايشان را بكنيد.
پرسيدند كه : چه تكليف كردند قوم ايشان ، ايشان را؟
فرمود كه : تكليف نمودند كه شرك به خدا بياورند، پس از روى تقيه اظهار شرك كردند و ايمان را در دلهاى خود پنهان كردند تا آنكه فرج به ايشان رسيد. و فرمود كه : ايشان تكذيب پادشاه كردند و خدا ثواب داد ايشان را، و تصديق او كردند از روى تقيه و خدا ثواب داد ايشان را (837).
فرمود كه : ايشان صرافان بودند (838).
و در چند حديث ديگر فرمود كه : ايشان صرافان طلا و نقره نبودند بلكه صراف سخن بودند كه عيار سخن حق و باطل را مى دانستند. و فرمود كه : بى وعده هر يك به تنهائى گريخته و از شهر بيرون رفتند و در صحرا يكديگر را ملاقات كردند و هر يك از ديگران عهدها و پيمانها گرفتند، پس بعد از سوگندها و عهدها آنچه در دل داشتند به يكديگر اظهار كردند پس معلوم شد كه همه مؤمن بوده اند و همه براى يك مطلب بيرون آمده اند (839).
فرمود كه : ايشان ايمان را پنهان كردند و كفر را براى تقيه اظهار كردند پس ‍ ثواب آنها بر اظهار كفر زياده بود از ثواب ايشان بر پنهان كردن ايمان (840).
و در چند حديث معتبر ديگر فرمود كه : تقيه هيچكس به تقيه اصحاب كهف نمى رسد، بدرستى كه ايشان زنار مى بستند و به عيدگاه مشركان حاضر مى شدند، پس خدا ثواب ايشان را مضاعف گردانيد (841).
و ابن بابويه و قطب راوندى رحمه الله عليهما به سند خود از ابن عباس ‍ روايت كردند كه : در زمان خلافت عمر گروهى از علماى يهود به نزد عمر آمدند و پرسيدند كه : بگو قفلهاى آسمانها چيست و كيست كسى كه قوم خود را ترسانيد نه از جن بود و نه از انس ؟ پرسيدند: كدامند آن پنج جانور كه بر روى زمين راه رفتند و در رحم خلق نشده اند؟ چه مى گويند دراج و خروس و اسب و درازگوش و وزغ و هوجه در وقت فرياد كردن ؟
پس عمر عاجز شد و سر به زير افكند پس رو به جانب اميرالمؤمنين عليه السلام آورد و گفت : اى ابوالحسن ! گمان ندارم كه بغير از تو كسى جواب اينها را داند.
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام متوجه علماى يهود شد و فرمود كه : من در جواب اين مسئله ها را مى گويم به شرط آنكه موافق تورات جواب بگويم در دين ما درآئيد.
گفتند: بلى قبول كرديم .
پس فرمود كه : اما قفلهاى آسمانها شرك به خداست كه مرد با زنى كه مشرك باشد عمل او بسوى آسمان بالا نمى رود.
گفتند: كليد آنها چيست ؟
فرمود: گواهى لا اله اله و محمد رسول الله است .
گفتند: كدام قبرى است كه با صاحبش راه رفت ؟
فرمود: ماهى بود در وقتى كه يونس را فرو برد و به درياهاى هفت گانه او را گردانيد.
گفتند: كيست آن كه قوم خود را انذار كرد نه از جن بود و نه از انس ؟
فرمود: آن مورچه سليمان بود كه به موران گفت : اى گروه موران ! داخل خانه خود شويد كه پامال نكند شما را سليمان و لشكرهاى او.
گفتند: خبر ده ما را از پنج چيز كه بر روى زمين راه رفتند و در رحم خلق نشده بودند؟
فرمود كه : آدم و حوا و ناقه صالح و گوسفند ابراهيم و عصاى موسى عليهم السلام هستند.
پرسيدند از صداى آن حيوانات ، فرمود: دراج مى گويد: الرحمن على العرش استوى ؛ و خروس مى گويد: اذكروا الله يا غافلين يعنى : خدا را ياد كنيد اى غافلان ؛ و اسب مى گويد: اللهم انصر عبادك المؤمنين على عبادك الكافرين يعنى : خداوندا! يارى ده بندگان مؤمن خود را بر بندگان كافر خود؛ حمار لعنت مى كند بر عشاران و تمغاچيان (842)؛ وزغ مى گويد: سبحان ربى المعبود المسبح فى لجج البحار يعنى : تنزيه مى كنم پروردگار خود را كه مستحق پرستيدن است و تنزيه مى كنند او را در ميان درياها؛ و هوجه مى گويد: اللهم العن مبغضى محمد و آل محمد يعنى : خداوندا! لعنت كن دشمنان محمد و آل محمد را.
و آن علما سه نفر بودند، پس دو نفر برجستند و شهادت گفتند و مسلمان شدند و عالم سوم ايشان ايستاد و گفت : يا على ! آنچه در دل رفيقان من افتاد از نور اسلام در دل من نيز افتاده است و ليكن يك مسئله ديگر مانده است كه چون از آن مسئله نيز جواب بگوئى مسلمان مى شوم .
حضرت فرمود: بپرس .
گفت : مرا خبر ده از حال جماعتى كه در زمان پيش بودند و سيصد و نه سال مردند پس خدا ايشان را زنده كرد، قصه ايشان چگونه بوده است ؟
پس حضرت شروع كرد به خواندن سوره كهف .
آن عالم گفت : قرآن شما را من بسيار شنيده ام ، اگر عالمى خبر ده ما را به تفصيل قصه اين جماعت و نامهاى ايشان و عدد ايشان و نام سگ ايشان و نام غار ايشان و نام پادشاه ايشان و نام شهر ايشان
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: لاحول و لا قوه الا بالله العلى العظيم ، خبر داد مرا محمد صلى الله عليه و آله كه در زمين روم شهرى بود آن را اقسوس (843) مى گفتند و پادشاه صالحى داشتند، چون پادشاه ايشان مرد در ميان ايشان اختلاف بهم رسيد، پس چون پادشاهى از پادشاهان فارس كه او را دقيانوس مى گفتند شنيد كه در ميان ايشان اختلاف بهم رسيده است با صد هزار كس آمد داخل شهر اقسوس شد و آن را پايتخت خود گردانيد، و در آن شهر قصرى بنا كرد كه يك فرسخ در يك فرسخ وسعت آن بود از آبگينه صاف ، و در آن مجلس هزار ستون از طلا برپا كرده بودند و هزار قنديل از طلا آويخته بود به زنجيرهاى نقره كه به خوشبوترين روغنها مى افروختند آنها را، و در جانب شرقى آن مجلس ‍ هشتاد روزنه مقرر كرده بود، و چون آفتاب طالع مى شد بر مجلس او مى تابيد تا وقت غروب ، و تختى ساخته بود از طلا كه پايه هاى آن از نقره بود و به انواع جواهر مرصع كرده بودند و فرشهاى عالى بر روى آن افكنده بودند، از جانب راست تخت او هشتاد كرسى مى گذاشتند كه از طلا ساخته بودند و به زبرجد سبز مرصع كرده بودند، و امراى عسكر و سلاطين دولت او بر آن كرسيها مى نشستند، و از جانب چپ تخت نيز هشتاد كرسى مى گذاشتند از نقره ساخته بودند و مرصع به ياقوت سرخ كرده بودند و پادشاهان روم بر آنها مى نشستند؛ پس بر تخت بالا رفت و تاج خود را بر سر گذاشت .
پس در اين وقت آن يهودى برجست و گفت : بگو تاج او را از چه چيز ساخته بودند؟
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه : تاج او را از طلاى مشبك بود و هفت ركن داشت ، بر هر ركنى مرواريد سفيدى نصب كرده بودند كه در شبهاى تار مانند چراغ روشنائى مى داد، و پنجاه غلام از فرزندان پادشاهان گرفته بود و قباهاى ديباى سرخ و زير جامه هاى حرير بر ايشان مى پوشانيد و تاج بر سر ايشان مى گذاشت و دست برنجها و خلخالها در دستها و پاهاى ايشان مى كرد و عمودهاى طلا به دست ايشان داده بود و بر بالاى سر او مى ايستادند، و شش غلام از ايشان را وزير خود كرده بود: سه نفر را در جانب راست خود باز مى داشت و سه نفر را در جانب چپ .
يهودى پرسيد كه : نام آن غلامان چه بود؟
فرمود: آن سه غلام كه در جانب راست مى ايستادند نامهاى ايشان تمليخا و مكسلمينا و منشلينا بود، و آنان كه در جانب چپ مى ايستادند مرنوس و ديرنوس و شاذريوس (844) نام داشتند، و در جميع امور خود با ايشان مشورت مى كرد هر روز در صحن خانه خود مى نشست و امرا در جانب راست و سلاطين در جانب چپ او مى نشستند، و سه غلام مى شدند در دست يكى جامى بود از طلا كه پر بود از مشك سائيده ، و در دست ديگرى جامى بود از نقره كه مملو بود از گلاب ، و در دست سوم مرغ سفيدى بود كه منقار سرخى داشت ، پس چون پادشاه نظرش بر آن مرغ مى افتاد صدا مى كرد پس آن مرغ پرواز مى كرد و در جام گلاب غوطه مى خورد و در جام مشك مى غلطيد تا تمام مشك را به بال و پر خود برمى داشت ، پس صداى ديگر مى كرد كه آن مرغ پرواز مى كرد بر بالاى تاج او مى نشست و آنچه بر پر و بال او بود همه را بر سر او مى افشاند، و چون پادشاه اين احوال را مشاهده كرد طغيان و تكبر او زياده شد و دعوى خدائى كرد، سركرده هاى قوم كه خود را طلبيد كه او را سجده كنند و اقرار كنند به پروردگارى او، پس هر كه اطاعت او مى كرد به او عطاها مى كرد و خلعتها مى بخشيد، و هر كه اطاعت او نمى كرد او را مى كشت تا آنكه همه اطاعت او كردند، و در هر سال عيدى مقرر كرده بود پس در عيدى از اعياد خود بر تخت نشسته بود امرا و سلاطين از جانب راست و چپ او نشسته بودند كه ناگاه يكى از سلاطين آمد او را خبر داد كه لشكر فارس متوجه جنگ او شده اند و نزديك او رسيده اند، پس از استماع اين خبر غمگين و مضطرب شده به حدى كه تاج از سرش افتاد.
پس تمليخا كه در حداثت سن بود نظر كرد بسوى او و در خاطر خود گفت كه : اگر اين خدا مى بود چنانچه دعوى مى كند غمگين نمى شد و نمى ترسيد و بول و غايظ از او جدا نمى شد و به خواب نمى رفت ، اينها صفات خدا نيست .
آن شش جوان هر روز در خانه يكى از ايشان جمع مى شدند، و آن روز نوبت تمليخا بود، پس طعام نيكوئى از براى ايشان مهيا كرد، چون جمع شدند گفت : اى برادران ! در دلم فكرى افتاده است كه مرا از خوردن و آشاميدن و خواب كردن بازداشته است .
گفتند: آن فكر چيست اى تمليخا؟
گفت : بسيار فكر كردم در اين آسمان و گفتم : كى سقفش را چنين بلند كرده است بى ستونى كه در زير آن باشد يا علاقه اى كه بر بالاى آن باشد؟! و كى آفتاب و ماه را دو آيت روشنى بخش در آن قرار داده است ؟! و كى زينت داده است آن را به ستاره ها؟! پس بسيار فكر كردم در زمين و گفتم : كى آن را پهن كرده است بر روى آب مواج و حبس كرده است آن را به كوهها كه نگردد و مردم را غرق نكند؟! و بسيار فكر كردم در خود كه كى مرا آفريد در شكم مادر و مرا غذا داد و تربيت نمود؟! پس بايد كه همه اينها را آفريننده و تدبير كننده بوده باشد بغير دقيانوس ، و نيست او مگر پادشاه پادشاهان و جبار زمين و آسمان
پس آن جوانان ديگر بر پاى تمليخا افتادند و بوسيدند و گفتند: به سبب تو خدا ما را هدايت نمود از گمراهى ، پس بگو كه ما را چه بايد كرد؟
پس برجست تمليخا و خرماى يكى از باغهاى خود را به سه هزار درهم فروخت و در ميان آستين خود بست و بر اسبان خود سوار شدند و از شهر بيرون رفتند، چون سه ميل راه رفتند تمليخا به ايشان گفت كه : اى برادران ! وقت آن است كه فقر و مشقت را براى آخرت اختيار نمائيد و از پادشاهى دنيا بگذريد، پس از اسبها فرود آئيد و به پاهاى خود راه رويد شايد خدا از براى شما از اين بليه كه مبتلا شده ايد نجاتى و از اين شدت فرجى كرامت فرمايد، پس فرود آمدند از اسبان و هفت فرسخ پياده رفتند و از پاهاى نازك ايشان خون روان شد، پس شبانى از برابر ايشان پيدا شد گفتند: اى راعى ! آيا شربتى از شير يا آب به ما مى دهى ؟
راعى گفت : آنچه خواهيد نزد من هست ، ولى من روهاى شما را روهاى پادشاهان مى بينم و گمان مى برم كه گريخته ايد از پادشاه
گفتند: اى راعى ! حلال نيست ما را دروغ گفتن ، آيا راستگوئى ما را از دست تو نجات خواهد داد؟ پس قصه خود را به او نقل كردند، چون راعى قصه ايشان را شنيد بر پاهاى ايشان افتاد و بوسيد و گفت : در دل من نيز افتاده است آنچه در دل شما افتاده است و ليكن مرا مهلت دهيد تا گوسفندان خود را به صاحبانش پس دهم و به شما ملحق شوم ، پس ايشان توقف نمودند تا گوسفندان را به صاحبانش پس داد و به سرعت مراجعت نمود و سگش از پى او مى دويد و به ايشان ملحق شد.
پس يهودى برجست و گفت : يا على ! نام آن سگ چه بود و چه رنگ داشت ؟
فرمود: رنگش سياه و سفيد بود و نامش قطمير بود، چون آن جوانان سگ را ديدند گفتند: مى ترسيم كه اين سگ به فرياد خود ما را رسوا كند، پس سنگ بر آن مى زدند كه برگردد و برنمى گشت تا آنكه به قدرت الهى به سخن آمد و گفت : بگذاريد مرا كه شما را از دشمن حراست كنم ، پس آن راعى ايشان را به كوهى بالا برد و غارى كه در آن كوه بود پنهان شدند، آن غار را وصيد مى گفتند، در پيش آن غار چشمه هاى آب و درختان ميوه دار بود پس از آن ميوه ها و آب تناول كردند، و چون شب در آمد در آن غار خوابيدند پس حق تعالى وحى نمود به ملك الموت كه قبض روح ايشان بكند و به هر شخصى دو ملك موكل گردانيد كه ايشان را از پهلو به پهلو بگردانند - به روايتى سالى يك مرتبه و به روايت ديگر سالى دو مرتبه (845) - و وحى نمود بسوى خزينه داران آفتاب چنان كنند كه از وقت طلوع آفتاب تا غروب آن شعاع آفتاب بر ايشان نتابد.
پس چون دقيانوس از عيدگاه خود برگشت از احوال آن جوانان سؤ ال كرد، گفتند: ايشان گريخته اند؛ با هشتاد هزار نفر سوار شد و از پى ايشان تا در غار، چون ديد كه ايشان با آن حال ژوليده و پاى رنج ديده در خوابند گفت : اگر من مى خواستم كه ايشان را عقاب كنم زياده از آنچه خود با خود كرده اند نمى توانستم كرد، پس بنايان را طلبيد و در غار را به آهك و سنگ برآورد و به اصحاب خود گفت : بگوئيد به ايشان كه بگويند به خداى ايشان كه در آسمان است ايشان را نجات دهد و از اين غار بيرون آورد.
پس سيصد و نه سال در آنجا ماندند، چون حق تعالى خواست كه ايشان را زنده گرداند امر فرمود اسرافيل را كه روح در ايشان دميد و بيدار شدند، چون آفتاب طالع شد گفتند: امشب از عيادت پروردگار خود غافل شديم ، چون بيرون آمدند ديدند كه چشمه هاى آب خشكيده است و درختان خشك شده اند پس يكى از ايشان گفت : امور ما بسيار عجيب است چگونه چشمه هاى آب با آن وفور و درختان با آن كثرت در يك شب خشكيدند؟! پس گرسنه شدند و گفتند: يكى از خود را بفرستيم به شهر كه طعام نيكوئى براى ما بياورد و چنان نكند كه كسى بر احوال ما مطلع شود، پس تمليخا گفت : من مى روم ، و جامه هاى كهنه راعى را در بر كرد و به جانب شهر روانه شد پس به موضعى چند رسيد و وضعى ديد كه هرگز نديده بود، چون به دروازه شهر رسيد ديد كه علم سبزى برپا كرده اند و بر آن علم نقش كرده اند كه لا اله الا الله عيسى رسول الله پس نظر بسوى آن علم مى كرد و دست بر ديده هاى خود مى كشيد و مى گفت : گويا در خواب مى بينم اين اوضاع را، پس داخل شهر شد و به بازار آمد و به نزد مرد خبازى آمد و پرسيد كه : اين شهر چه نام دارد؟
گفت : اقسوس .
پرسيد كه : پادشاه شما چه نام دارد؟
گفت : عبدالرحمن .
پس زرى بيرون آورد و به خباز داد و گفت : نان بده .
خباز چون زر را گرفت تعجب كرد از سنگينى آن زر و بزرگى آن .
پس يهودى برجست و گفت : يا على ! بگو كه وزن هر درهمى چه مقدار بود؟
حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود كه : وزن هر درهم به ده درهم و دو ثلث درهم بود.
پس خباز گفت : مگر گنجى يافته اى ؟!
تمليخا گفت : اين قيمت خرمائى است كه سه روز قبل از اين در اين شهر فروختم و از شهر بيرون رفتم ، و مردم دقيانوس را مى پرستيدند.
پس خباز دست تمليخا را گرفت و به نزد پادشاه برد، پادشاه پرسيد: اين جوان را براى چه آورده اى ؟
خباز گفت : اين مرد گنجى يافته است .
پادشاه گفت : مترس كه پيغمبر ما عيسى عليه السلام امر كرده است كه از گنج زياده از خمس نگيريم ، پس خمس آن را به ما بده و به سلامت برو.
تمليخا گفت : اى پادشاه ! نظر كن در امر من ، من گنجى نيافته ام من مردى بودم از اهل اين شهر.
پادشاه گفت : تو از اهل اين شهرى ؟
گفت : بلى .
پرسيد: كسى را در اين شهر مى شناسى ؟
گفت : بلى .
پرسيد: چه نام دارى ؟
گفت : نام من تمليخا است .
پادشاه گفت : اين نامها اهل زمان ما نيست ، آيا در اين شهر خانه اى دارى ؟
گفت : بلى اى پادشاه ، سوار شو تا من خانه خود را به تو بنمايم .
پس پادشاه سوار شد با جماعت بسيار با او آمدند تا به در خانه اى كه رفيعترين خانه هاى آن شهر بود پس تمليخا گفت : اين خانه من است . چون در زدند مرد پيرى بيرون آمد كه ابروهايش بر روى ديده هايش افتاده بود از پيرى ، و از ايشان پرسيد: از براى چه به در خانه من آمده ايد؟
پادشاه گفت : اين جوان آمده است و چيزهاى عجيب مى گويد، دعوى مى كند اين خانه از اوست !
پيرمرد پرسيد: تو كيستى ؟
گفت : منم تمليخا پسر قسطيكين .
آن مرد پير بر قدمهاى او افتاد و بوسيد و گفت : اين جد من است بخداى كعبه ، پس گفت : اى پادشاه ! ايشان شش نفر بودند كه از دقيانوس گريختند!
پس پادشاه از اسب فرود آمد و تمليخا را بر دوش خود سوار كرد و مردم دستها و پاهاى او را مى بوسيدند، پس گفت : اى تمليخا! رفيقان تو چه شدند؟
گفت : در غارند.
در آن وقت در آن شهر پادشاه مسلمانى و پادشاه يهودى بود، پس همه سوار شدند با اصحاب خود و متوجه غار شدند، چون نزديك آن رسيدند تمليخا گفت : شما در اينجا باشيد تا من جلوتر بروم ، مى ترسم چون ايشان صداى سم ستوران را بشنوند بترسند و توهم كنند كه دقيانوس به طلب ايشان آمده است . چون تمليخا داخل غار شد رفيقان بر او جستند و او را دربرگرفته و گفتند: الحمدلله كه خدا تو را از شر دقيانوس نجات داد.
تمليخا گفت : بگذاريد حكايت دقيانوس را، چقدر مدت در اينجا خوابيده ايد شما؟
گفتند: يك روز يا بعضى از روز.
تمليخا گفت : بلكه سيصد و نه سال در خواب بوده ايد! دقيانوس مرده و قرنها از مرگ او گذشته است و پيغمبرى خدا فرستاده است كه عيسى نام دارد و او را مسيح مى گويند پسر مريم است ، خدا او را به آسمان برده است اينك پادشاه و مردم شهر آمده اند كه شما را ببينند.
گفتند: اى تمليخا! مى خواهى كه خدا ما را فتنه گرداند براى عالميان ؟
تمليخا گفت : چه مى خواهيد؟
گفتند: بيا دعا كنيم كه باز خدا جان ما را بستاند، پس دستها به دعا برداشتند، حق تعالى امر نمود به قبض روح ايشان ، پس آن دو پادشاه آمدند و هفت روز بر دور آن غار گشتند و درش را نيافتند، پس پادشاه مسلمان گفت : اينها بر دين ما مردند من مسجدى بر در اين غار بنا مى كنم ، پادشاه يهودى گفت : بلكه بر دين ما مردند من بر در اين غار كنيسه اى بنا مى كنم ، پس با يكديگر در اين باب قتال كردند و پادشاه مسلمان غالب شد و مسجدى در آنجا بنا كرد.
پس حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اى يهودى ! اين موافق است با آنچه در تورات شما است ؟
يهودى عرض كرد: يك حرف زياد و كم نكردى و من شهادت مى دهم به وحدانيت خدا و رسالت محمد صلى الله عليه و آله (846).
به سندهاى معتبر منقول است از حضرت امام محمد باقر عليه السلام و عامه نيز به سندهاى بسيار روايت كرده اند كه خصوصا ثعلبى در تفسير خود كه : شبى حضرت رسول صلى الله عليه و آله چون از نماز عشا فارغ شد متوجه قبرستان بقيع شد، پس ابوبكر و عمر و عثمان و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را طلبيد و فرمود: برويد بسوى اصحاب كهف و از جانب من سلام به ايشان برسانيد، اى ابوبكر! تو اول سلام كن كه سن تو بيشتر است ، پس تو اى عمر، بعد تو اى عثمان ، اگر جواب گفتند يكى از شما را سلام مرا برسانيد، و اگر جواب ايشان نگفتند پس تو پيش رو اى على و سلام كن بر ايشان ؛ پس باد را امر فرمود ايشان را برداشت و بلند كرد در هوا و بر در غار اصحاب كهف بر زمين گذاشت - به روايت ديگر ايشان را بر بساطى نشانيد و باد را امر فرمود ايشان را غار رسانيد (847) - پس ابوبكر جلو رفت و سلام كرد جواب نشنيد، پس دور شد پس عمر جلو رفت و سلام كرد باز جواب نشنيد، همچنين عثمان سلام كرد جواب نشنيد، پس ‍ حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پيش رفت و فرمود: السلام عليكم و رحمه الله و بركاته اى اهل كهف كه ايمان آورديد به پروردگار خود، خدا هدايت شما را زياده گردانيد و دلهاى شما را براى ايمان محكم نمود، من رسولم از جانب رسول خدا صلى الله عليه و آله بسوى شما.
پس آواز بلند كردند اصحاب كهف و گفتند: مرحبا به رسول خدا و به فرستاده او و بر تو باد سلام اى وصى رسول خدا و رحمت خدا و بركتهاى او.
فرمود: چگونه دانستيد كه من وصى رسول خدايم ؟
گفتند: زيرا كه حجاب بر گوشهاى ما زده اند كه سخن نگوئيم مگر با پيغمبر يا وصى پيغمبر، پس چگونه گذاشتى رسول خدا را و چگونه است لشكر او و چگونه است حال او؟ مبالغه كردند و بسيار پرسيدند احوال آن حضرت را و گفتند: خبر ده اين رفيقان خود را كه ما سخن نمى گوئيم مگر با پيغمبرى يا وصى پيغمبرى .
پس حضرت امير عليه السلام رو كرد به جانب ايشان و فرمود: شنيديد آنچه گفتند اصحاب كهف ؟
گفتند: بلى شنيديم !
فرمود: گواه باشيد.
پس روهاى خود را به جانب مدينه نمودند و باد ايشان را برداشت و در مقابل رسول خدا صلى الله عليه و آله بر زمين گذاشت پس خبر دادند آن حضرت را به آنچه ديده و شنيده بودند، پس حضرت فرمود به ابوبكر و عمر و عثمان كه : ديديد و شنيديد پس گواه باشيد، گفتند: بلى ، حضرت به خانه خود برگشت و به ايشان فرمود: شهادت خود را حفظ نمائيد (848).
و به چندين سند از حضرت رسول صلى الله عليه و آله منقول است كه : سه نفر به راهى مى رفتند ايشان را باران گرفت پناه به غارى بردند، ناگاه سنگ عظيمى از كوه به زير آمد و در غار را بر ايشان بست ، يكى از آنها گفت : اى بندگان خدا! شما را نجات نمى دهد از اين بليه چيزى بغير راستى ، پس هر يك از شما بهتر كارى كه خالص از براى خدا كرده باشيد بگوئيد و به آن كار از خدا بخواهيد شايد خدا اين سنگ را از راه شما دور گرداند.
پس يكى از ايشان گفت : خداوندا! من پدر و مادر پيرى داشتم و زنى و فرزندان خرد داشتم و گوسفندان مى چرانيدم و شب از براى ايشان طعامى مى آوردم ، اول پدر و مادر خود را سير مى كردم و آخر به فرزندان خود مى دادم ، پس شبى دير برگشتم وقتى آمدم كه پدر و مادرم به خواب رفته بودند، شيرى كه آورده بودم در ظرف تميزى كردم و بر دست گرفتم نزديك سر ايشان ايستادم و اطفال من گريه مى كردند از شوق طعام ، نخواستم كه ايشان را بيدار كنم و به اطفال خود نيز پيشتر از ايشان ندادم ، بر اين حال ايستادم تا صبح طالع شد. خداوندا! اگر مى دانى كه اين كار را براى طلب رضاى تو كرده ام پس فرجه اى براى ما بگشا كه آسمان نمودار شود.
پس سنگ اندكى دور شد كه آسمان را ديدند.
پس ديگرى گفت : خداوندا! من دختر عمى داشتم و او را بسيار دوست مى داشتم و عزيزترين مردم بود نزد من پس خواستم روزى با او زنا كنم ، او گفت : تا صد اشرفى براى من نياورى من راضى نمى شوم ، پس من سعى كردم و صد اشرفى براى او تحصيل كردم و به نزد او رفتم ، چون در ميان پاهاى او نشستم گفت : از خدا بترس و مهر خدائى را به حرام برمدار و من ترك كردم و برخاستم . خداوندا! اگر مى دانى كه اين كار را براى طلب خشنودى تو كرده ام فرجه اى كرامت فرما.
سنگ دورتر شد.
پس آن مرد سوم گفت : خداوندا! اگر مى دانى كه من مزدورى گرفتم به كيلى از ذرت ، چون از عمل فارغ شد مضايقه كرد و آن را از من نگرفت و رفت ، پس من مزد او را براى او زراعت كردم و تنميه كردم تا گله شد از گاو - به روايت ديگر مزد او نيم درهم بود، من از براى او ده هزار درهم كردم - پس ‍ چون به نزد من آمد بعد از مدتى همه را به او دادم . خداوندا! اگر مى دانى كه اين را براى تحصيل خشنودى تو كرده ام آنچه از اين سنگ مانده است از جلو بردار.
پس سنگ دور شد و ايشان از غار بيرون آمدند. پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمود: هر كه با خدا راست گويد نجات مى يابد (849).و بعضى گفته اند: اصحاب رقيم اين جماعت بودند (850). (از کتاب تاریخ انبیا)

next page  

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اسم های اعظم الهی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394

  اسمهای اعظم الهی         

پیامبر صلی الله علیه وسلم در چندها حدیث به ما خبر داده است که خداوند دارای نام بزرگی است که ازسایر نامها متمایز است و هر شخص مسلمانی می تواند با توسل به اسم اعظم خداوند، حاجتش را طلب کرده است، و هرگاه بدان ‏دعا شود، مستجاب می شود و هرگاه بدان چیزی خواسته شود، داده می شود.

این فضایلی بود که برای اسم اعظم خداوند در احادیث مختلف وارده ذکر شده بود. اما لازمست بدانیم که علمای اسلام در خصوص وجود چنین اسمی، یعنی اثبات یا نبود آن اسم با همدیگر موافق نیستند، و کسانی هم که وجود چنین اسمی را برای خداوند ثابت می کنند در تعیین و تشخیص آن اسم اختلاف نظر دارند تا جائیکه چهارده نظر و قول مختلف در این مورد از علما نقل شده است، و هرکدام از آنها برای خود دلایلی از احادیث نبوی دارند که بعضی از آن احادیث صحیح هستند و بعضی ضعیف و بعضی از آنها صریح نیستند.

در اینجا به ذکر بعضی از احادیثی که در این ارتباط وارد شده اند می پردازیم که علما در تعیین اسم اعظم خداوند به آنها استناد کرده اند، که بعضا صحیح یا ضعیف یا حتی دروغ هستند می باشند:

۱- از ابی امامه رضی الله عنه روایت است که رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: «اسْمُ اللَّهِ الأَعظَمُ فِی سُوَرٍ مِنَ القُرآنِ ثَلَاثٍ : فِی ” البَقَرَهِ ” وَ ” آلِ عِمرَانَ ” وَ ” طَهَ». ابن ماجه (۳۸۵۶).

یعنی: اسم اعظم خداوند در سه سوره ی قرآن یعنی در بقره و آل عمران و طه است.

علامه البانی رحمه الله این روایت را در ” صحیح ابن ماجه ” حسن دانسته است، و در کتاب “السلسله الصحیحه” (۷۴۶) گفته: «قاسم ابوعبدالرحمن گفته: اسم اعظم را در سوره بقره در آیه الکرسی ” الله لا إله إلا هو الحی القیوم ” و در آل عمران در آغاز آن یعنی در ” الله لا إله إلا هو الحی القیوم ‏” و در سوره طه در ” وعنت الوجوه للحی القیوم ‏” یافتم. نکته: این قول قاسم که ابوعبدالرحمن گفته اسم اعظم در سوره طه در ” وعنت الوجوه للحی القیوم ‏” است، دلیلی در احادیث مرفوع برای تایید آن نیافتم، و اقرب نزد من آنست که در ابتدای سوره طه یعنی در “‏ إنی أنا الله لا إله إلا أنا . . ‏” است، چرا که این آیه موافق با بعضی از احادیث صحیح است، نگاه کنید به: الفتح ۲۲۵ / ۱۱ وصحیح أبی داود ۱۳۴۱‏».

۲- از انس رضی الله عنه روایت شده که او همراه رسول خدا صلی الله علیه وسلم نشسته بود و مردی نماز خواند سپس دعا کرد: « اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِأَنَّ لَکَ الْحَمْدُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الْمَنَّانُ بَدِیعُ السَّمَوَاتِ وَالْأَرْضِ یَا ذَا الْجَلَالِ وَالْإِکْرَامِ یَا ‏حَیُّ یَا قَیُّومُ‏ » یعنی: بار الها! من فقط از تو می خواهم چرا که حمد فقط از آنِ توست، هیچ معبود بحقی بجز تو وجود ندارد، یا منّان! ای بوجود آورنده ی آسمان ها و زمین! ای صاحب عظمت و بزرگی! ای زنده ی پایدار. پیامبر صلی الله علیه وسلم نیز فرمودند: «لَقَدْ دَعَا اللَّهَ بِاسْمِهِ الْعَظِیمِ الَّذِی إِذَا دُعِیَ بِهِ أَجَابَ وَإِذَا سُئِلَ بِهِ أَعْطَی‏» براستی خدا را با اسم بزرگی خواند که اگر بوسیله آن اسم خوانده شود دعا اجابت شده و اگر از او چیزی خواسته شود عطا گردد.

ترمذی (۳۵۴۴) وأبو داود (۱۴۹۵) والنسائی (۱۳۰۰) وابن ماجه (۳۸۵۸) ، و ألبانی در ” صحیح أبی داود ” آنرا صحیح دانسته است.

۳- از بُرَیده بن حُصَیْب روایت است که رسول الله صلی الله علیه وسلم دعای مردی را شنید که می گفت: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ أَنِّی أَشْهَدُ أَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ الْأَحَدُ الصَّمَدُ الَّذِی لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ ‏کُفُوًا أَحَدٌ » یعنی: بار الها! بار الها! من فقط از تو می خواهم، چرا که شهادت می دهم که تو الله هستی، ‏و هیچ معبودی بحقی بجز تو وجود ندارد، تو آن یکتا و بی نیازی هستی که نه زاده است، و ‏نه زائیده شده است، و هیچ همتایی ندارد. پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمود: «لَقَدْ سَأَلْتَ اللَّهَ بِالِاسْمِ الَّذِی إِذَا سُئِلَ بِهِ أَعْطَی وَإِذَا دُعِیَ بِهِ أَجَابَ» براستی که خدا را با اسمی خواندی که اگر با آن از او چیزی خواسته شود عطا کند و اگر خوانده شود اجابت می کند.

ترمذی (۳۴۷۵) وأبو داود (۱۴۹۳) وابن ماجه (۳۸۵۷) ، و ألبانی در” صحیح أبی داود ” آنرا صحیح دانسته است، و حافظ ابن حجر در ‏” فتح الباری ” ( ۱۱ / ۲۲۵ ) مورد آن گفته: «این حدیث از لحاظ سند از تمامی روایاتی که در این باره آمده ارجح تر است» .

۴- از اسماء دختر یزید روایت است که پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند: «إسْمُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ فِی هَاتَیْنِ الْآیَتَیْنِ: (وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ) ، وَفَاتِحَهِ ‏سُورَهِ آلِ عِمْرَانَ (الم . اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ‏». رواه الترمذی (۳۴۷۸) وأبو داود (۱۴۹۶) وابن ماجه (۳۸۵۵).‏

یعنی: اسم اعظم خداوند در این دو آیه است: « وَإِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ » بقره ۱۶۳، و آغاز سوره آل عمران یعنی در « الم * اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ‏».

این حدیث ضعیف است، چرا که در سند آن شخصی بنام عبید الله بن أبی زیاد وشهر بن حوشب است که هر دوی آنها ضعیف الحدیث هستند. و قول چهارم از چهارده قول ، همین روایت است که حافظ ابن حجر در فتح الباری آنرا ذکر کرده و بر این حدیث بخاطر وجود “شهر بن حوشب” معترض شده است.

۵- طبرانی در معجم از ابن عباس بصورت مرفوع روایت کرده که پیامبر صلی الله علیه وسلم فرموده باشند: «اسم الله الأعظم الذی إذا دعی به أجاب فی هذه الآیه من آل عمران : ( قل اللهم مالک الملک تؤتی ‏الملک من تشاء ) إلی آخره ‏». رواه الطبرانی ( ۳/۱۷۷/۱).

یعنی: اسم اعظم خداوند که هرگاه بوسیله آن خوانده شود دعا اجابت می گردد، در این آیه از سوره آل عمران است که می فرماید: (قل اللهم مالک الملک تؤتی ‏الملک من تشاء..) آل عمران ۲۶٫

علامه البانی در “السلسله الضعیفه” (۲۷۷۲) می گوید: این حدیث دروغ و ساختگی است، که شخصی بنام “غلابی” آنرا وضع کرده که امام دارقطنی در مورد او می گوید: ” کان یضع الحدیث ‏” یعنی: او حدیث وضع می کرد. همچنین دو شخص بنام جعفر بن جسر و پدرش در سند حدیث هستند که هر دو ضعیف می باشند که پدرش از جعفر ضعیف تر است.

و من (البانی) می گویم: در حدیث ثابت شده که اسم اعظم خدا در آغاز سوره آل عمران است».

۶- واحدی در کتاب تفسیرش و دیلمی نیز از ابن عباس بصورت مرفوع آورده اند: «اسم الله الأعظم فی ست آیات فی آخر سوره الحشر». الواحدی (۴/۱۳۸/۲) ، والدیلمی (۱/۱/۱۷۳). ‏

یعنی: اسم اعظم خدا در شش آیه آخر سوره حشر هستند.

علامه البانی در ” السلسله الضعیفه ” (۲۷۷۳) گفته: اسناد این حدیث ضعیف است، و در آن شخصی بنام ” یحیی بن ثعلبه ‏” وجود دارد که دارقطنی وی را تضعیف کرده است.

۷- حاکم در مستدرک از سعد ابن مالک رضی الله عنه آورده که گفت: شنیدم که رسول خدا صلی الله علیه وسلم می فرمود: «هل أدلکم علی اسم الله الأعظم، الذی إذا دعی به أجاب ؛ وإذا سئل به أعطی ؛ الدعوه التی دعا بها یونس حیث ناداه فی الظلمات الثلاث: (لا إله إلا أنت سبحانک إنی کنت من الظالمین) فقال رجل : یا رسول الله ! هل کانت لیونس خاصه أم للمؤمنین عامه ؟ فقال رسول الله صلی الله علیه ‏وسلم: ألا تسمع قول الله عز وجل ( ونجیناه من الغم وکذلک ننجی المؤمنین) ، وقال رسول الله علیه ‏وسلم: أیما مسلم دعا بها فی مرضه أربعین مره فمات فی مرضه ذلک ؛ أعطی أجر شهید ، وإن برأ ‏وقد غفر له جمیع ذنوبه ». أخرجه الحاکم ( ۱/۵۰۵-۵۰۶ ).

یعنی: آیا بر اسم اعظم خدا آگاه هستید که هرگاه خدا بوسیله آن خوانده شود دعا اجابت گشته، و اگر بوسیله آن چیزی خواسته شود عطا می گردد؛ آن همان دعایی است که یونس علیه السلام هنگامی که در تاریکی های سه گانه (در شکم نهنگ) بود خدا را بوسیله آن خواند: «لا إله إلا أنت سبحانک إنی کنت من الظالمین» مردی گفت: ای رسول خدا! آیا این دعا فقط مخصوص یونس علیه السلام است یا برای عامه ی مومنان نیز هست؟ فرمود: آیا این فرموده خداوند عزوجل را نشنیدی: « ما دعای یونس را به اجابت رساندیم؛ و از آن اندوه نجاتش بخشیدیم؛ و مؤمنان‌ را این‌چنین‌ نجات‌ می‌دهیم‌« و رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود: هر مسلمانی که در وقت بیماریش بوسیله آن چهل بار دعا کند و بخاطر آن بیماری بمیرد، خدای متعال اجر یک شهید را برایش می نویسد و تمامی گناهانش را می بخشد».

علامه ناصرالدین البانی رحمه الله در “السلسله الضعیفه” (۲۷۷۵) می گوید: این حدیث ضعیف است، و حاکم در مورد وضعیت حدیث سکوت کرده، همچنین ذهبی در کتاب “المیزان آن روایت را از عمرو بن بکر السکسکی آورده و گفته: “حدیث واهی است، احادیث او (عمرو بن بکر) شبه دروغ هستند”. و مؤلف کتاب “الضعفاء” گفته: “ابن حبان وی را متهم (به کذب) کرده است”.

خلاصه اینکه به دلیل وجود احادیث مختلف، علمای اسلام در تعیین اسم اعظم خداوند و یا حتی در اثبات وجود چنین اسمی اختلاف نظر دارند، و ما در اینجا به ذکر چند قول مشهور می پردازیم:

قول اول: بعضی از علما بطور مطلق وجود چنین اسمی را انکار کرده اند، زیرا معتقد هستند که هیچ اسمی از اسماء الهی بر دیگری تفضیل و برتری ندارد، و گفته اند که جایز نیست که اسمی را بر دیگر اسمها تفضیل داد، و این گروه از علماء احادیث وارده را به صورتهای زیر تاویل کرده اند:

صورت اول: گفته اند که معنی “اعظم” همان “عظیم” است و لذا تفاضلی مابین اسماء الله وجود ندارد و همه ی اسماء الله عظیم هستند، بنابراین هر اسمی از اسماء الهی را می توان بعنوان اسم اعظم شناخت.

حافظ ابن حجر در کتاب “فتح الباری” (ج۱۱/ص۲۲۴) اسامی کسانی که وجود این اسم را انکار کرده اند آورده: أبی جعفر الطبری، وأبی الحسن الأشعری، و أبی حاتم بن حبان، وقاضی أبی بکر ‏الباقلانی.

صورت دوم: مراد از احادیث وارده، در حقیقت بیان ثواب بیشتر دعا بوسیله آن اسم است.

حافظ ابن حجر رحمه الله برای این صورت از ابن حبان نقل می کند که او گفته: “اسم اعظم وارده در اخبار: تنها منظور از آنها ثواب بیشتر دعا کننده بوسیله آن است، و مراد از آن یعنی ثواب بیشتر قاریء است”.

صورت سوم: مراد از اسم اعظم، حالتی است که دعا کننده در آن قرار می گیرد، و شامل هر کسی می شود که با هر اسمی از اسماء الهی دعا کند، مادامیکه اگر بر آن حال باشد.

حافظ ابن حجر در این مورد می گوید: “گفته شده که مراد از اسم اعظم: یعنی هر اسمی از اسماء خداوند متعال که بنده بوسیله آن دعا کرده و در آن غرق می شود، بگونه ایکه در آن وقت در فکر و ذهنش جز خداوند متعال قرار نمی گیرد، هرکس چنین حالتی بیابد: دعایش را اجابت می کند، و این معنی از جعفر صادق و از جنید و غیره آن دو نیز نقل شده است.

قول دوم: خداوند متعال علم اسم اعظم خود را تنها به خودش منحصر کرده و احدی از مخلوقاتش را به آن آگاه نکرده است. ‏” فتح الباری “، للحافظ ابن حجر ( ۱۱ / ۲۲۴ ).‏

قول سوم: بعضی از علما وجود اسم اعظم را ثابت شده می دانند و حتی آنرا مشخص و معین نموده اند، اما این دسته از علما در تعیین اسم اعظم تا چهارده قول مختلف اختلاف رأی دارند! چنانکه حافظ ابن حجر رحمه الله در کتاب ‏” فتح الباری ” (۱۱ / ۲۲۴، ۲۲۵)‏ آنها را ذکر کرده است که عبارتند از:

۱- هو!، ۲- الله، ۳- الله الرحمن الرحیم، ۴- الرحمن الرحیم الحی القیوم، ۵- الحی القیوم، ۶- الحنان المنان بدیع السماوات والأرض ذو الجلال والاکرام الحی القیوم، ۷- بدیع السماوات والأرض ذو الجلال والاکرام، ۸- ذو الجلال والإکرام، ۹- الله لا إله إلا هو الأحد الصمد الذی لم یلد ولم یولد ولم یکن له کفوا أحد، ۱۰- رب رب، ۱۱- لا إله إلا أنت سبحانک إنی کنت من الظالمین، ۱۲- هو الله الله الله الذی لا إله إلا هو رب العرش العظیم، ۱۳- اسمی از أسماء الحسنی که مخفی است،۱۴- کلمه توحید: ” لا إله إلا الله”.

اما در بین این چهارده قول، کدامیک صحیح تر است؟

همانطور که سابقا ذکر کردیم؛ علمای اسلام در این مسئله اختلاف رأی دارند، و آنهم به دلیل وجود احادیث مختلفی است که در فوق ذکر کردیم. علامه محمد ناصر الدین البانی رحمه الله می گوید:

«بدان که علماء در تعیین اسم اعظم خداوند بر چهارده قول اختلاف نظر دارند، که حافظ ابن حجر در کتاب “فتح الباری” آنها را ذکر کرده است، و برای هر قولی دلیل آنرا نیز آورده است، و اکثر آن اقوال دلایلی از احادیث دارند، و البته بعضی از آن نظرات تنها رأی و نظر هستند که به آنها توجهی نمی شود، مانند قول دوازدهم که دلیل آن اینست که: فلانی در خواب از خدا خواسته تا اسم اعظم را به وی یاد دهد، و چنین در خواب دیده که اسم اعظم ” هو الله ، الله ، الله ، الذی لا إله إلا هو رب العرش العظیم ” است!!

و آن احادیث (که بدانها استناد می شود) بعضی صحیح هستند اما دلالت آنها صریح نیست، و بعضی هم احادیث موقوف هستند که آنها نیز گاها صریح نیستند، و بعضی احادیث نیز صریح دلالت می باشند که دو نوع هستند:

قسم صحیح صریح؛ که حدیث بریده رضی الله عنه است: « الله لا إله إلا هو الأحد الصمد الذی لم یلد .‏.. الخ» که حافظ ابن حجر در مورد آن گفته: “و این روایت از لحاظ سند نسبت به تمامی آنچه که در این باره وارد شده راجح تر است”، و امام شوکانی نیز در کتاب ‏” تحفه الذاکرین ” (ص ۵۲) ‏به آن اقرار نموده و حدیث در ‏” صحیح أبی داود ” (۱۳۴۱) تخریج شده است.

قسم دیگر: صریح غیر صحیح است که بعضی از آن احادیث را حافظ ابن حجر تضعیف کرده؛ مانند حدیث مربوط به قول سوم که از عایشه رضی الله عنه در سنن ابن ماجه (۳۸۵۹) ‏روایت شده، و این حدیث در ‏” ضعیف ابن ماجه ” (۸۴۱) ‏تخریج شده است، و حافظ در برابر بعضی دیگر از آن احادیث سکوت کرده و تحسین نکرده! مانند حدیث مربوط به قول هشتم که از معاذ بن جبل رضی الله عنه در سنن ترمذی وارد شده است، و آن حدیث در ‏“السلسله الضعیفه ” (۴۵۲۰) تخریج شده است.

و احادیث صریح دیگری نیز وجود دارند که حافظ ابن حجر بر آنها ایراد وارد نکرده، اما آن احادیث واهی هستند، و در کتاب ” السلسله الضعیفه ” به شماره های ‏( 2772 و ۲۷۷۳ و ۲۷۷۵ ) ‏تخریج شده اند».

منبع: ” سلسله الأحادیث الضعیفه والموضوعه ” ( ۱۳ / ۲۷۹ ).

رای راجح:

بعضی از علما گفته اند که رأی راجح در تعیین اسم اعظم خدا، اسم جلاله “الله” است، یعنی اسم اعظم خداوند همان “الله” است؛ چرا که الله اسم جامعی برای خدای متعال است که بر تمامی اسماء و صفاتش دلالت دارد، و این اسم جز بر ذات پاک باری تعالی اطلاق نمی گردد، و بیشتر اهل علم این قول را برگزیده اند:

۱- امام ابن قیم رحمه الله فرموده: «اسم الله بر تمامی اسماء حسنی و صفات بالا مرتبه خداوند متعال دلالت دارد به دلایل سه گانه: ‏مطابقه و تضمن و لزوم».‏ ‏“مدارج السالکین” ( ۱ / ۳۲ ).‏

۲- ابن امیر حاج حنفی رحمه الله گوید: «از محمد بن حسن نقل است که گفت: شنیدم که ابوحنیفه رحمه الله می گفت: اسم اعظم خداوند همان “الله” است، و نظر طحاوی و بسیاری از علما نیز همین است». ‏”التقریر والتحبیر” ( ۱ / ۵ ).‏

۳- ابو البقاء فتوحی حنبلی رحمه الله می گوید:

« دو نکته:

اول: اسم “الله” علم ذات است، و مختص به خداست، و جمیع اسماء حسنایش را در بر می گیرد.

دوم: نزد بسیاری از اهل علم، “الله” اسم اعظم خداست، چرا که آن اسم به تمامی صفات محامد متصف است».‏ “شرح الکوکب المنیر” ( ص ۴ ).‏

۴- امام شربینی شافعی رحمه الله می گوید: «نزد محققین “الله” اسم اعظم خداوند است، و این اسم در قرآن عزیز در ۲۳۶۰ مکان ذکر شده است».‏“مغنی المحتاج” ( ۱ / ۸۸ ، ۸۹ ).‏

۵- شیخ عمر سلیمان اشقر رحمه الله می گوید: « آنچه که از تطبیق و مقارنه بین نصوص وارده پیرامون اسم اعظم خدا بر می آید، این است که اسم اعظم خداوند، همان “الله” است. زیرا لفظ “الله” تنها اسمی است که درمیان تمام نصوصی که رسول خدا صلی الله علیه وسلم بیان نموده و در آنها اسم اعظم هست، یافت می شود.

 از جمله دلائلی که دال بر این است که لفظ “الله” اسم اعظم خداوند است، این است که این اسم، ۲۶۹۷(دو هزار و ششصد و نود هفت) بار در قرآن تکرار شده است (بر اساس شمارش العجم الفهرس). و لفظ اللهم پنچ بار آمده است، درحالی که اسم دیگری که مختص به الله تعالی است که آن هم “الرحمن” می باشد، فقط ۵۷ بار آمده است. علاوه براین، معنی و مفهومهای زیادی که این اسم “الله” در بردارد دلیل دیگری بر اعظم بودن این اسم می باشند».‏” العقیده فی الله ” ( ص ۲۱۳).

بعضی دیگر از علما مانند امام نووی و علامه ابن عثیمین اسم اعظم خدا را “الحی القیوم” دانسته اند. و علامه عبدالرحمن بن ناصر السعدی رحمه الله چنین نظری دارد:

« .. صواب آنست که تمام اسمهای حُسنای الله تعالی نیک هستند و هریک از آنها عظیم و بزرگند، اما اسم اعظم در میان آنها عبارتست از هر اسمی که: مفرد باشد، و یا به اسم دیگری مقرون باشد بگونه ایکه دلالت بر تمامی صفات ذاتی و فعلی و یا دلالت بر معانی جمیع صفات خدا را داشته باشد، مانند: « الله » چرا که این اسم، جامع معانی الوهیت است، و تمامی اوصاف کمال را دربر دارد. و مانند: «الحمید المجید» چرا که “حمید” اسم است که بر تمامی محامد و کمالات الله تعالی دلالت دارد، و مجید که بر اوصاف بزرگ و جلال دلالت می کند و اسم « الجلیل الجمیل» و «الغنی الکریم » نیز نزدیک به آن اسم (حمید مجید) است.

و مانند «الحی القیوم » که حی دلالت بر حیات کامل و عظیم و جامع تمامی معانی ذات است، و قیوم یعنی بتنهایی پابرجاست و از تمامی خلایقش بی نیاز است، و قیوم اسمی است که تمامی صفات افعال در آن داخل می شوند.

و مانند اسم « العظیم الکبیر » که دربردارنده تمامی معانی عظمت و کبریاء در ذات و اسماء و صفاتش و جمیع معانی تعظیم از خواص خلقش است.

و مانند این سخن: « یا ذا الجلال والإکرام‏ » که جلال از صفات عظمت و کبریاء و کمالات متنوعه است، و اکرام یعنی مستحق بودن خدای متعال بر بندگانش که وی را در نهایت حب و ذلیلی و همانند آنها اکرام کنند.

پس از این در می یابیم که اسم اعظم؛ “اسم جنس” است، که ادله شرعی و اشتقاق بر آن دلالت می کند؛ چنانکه در سنن آمده که پیامبر صلی الله علیه وسلم شنید که مردی می گفت: ” اللهم إنی أسألک بأنی أشهد أنک أنت الله لا إله إلا أنت الأحد الصمد، الذی لم یلد ولم یولد ولم یکن ‏له کفواً أحد “، و ایشان فرمودند: سوگند به آنکسی که نفس من در دست اوست، خدا را بوسیله ی اسم اعظمش خواندی که هرگاه بوسیله آن خوانده شود دعا مستجاب است و اگر بوسیله آن از خدا چیزی خواسته شده عطا می گردد. و همچنین در حدیث دیگری آمده که مردی دعا کرد و می گفت: ” اللهم إنی أسألک بأن لک الحمد، لا إله إلا أنت، المنان، بدیع السماوات والأرض ذو الجلال ‏والإکرام، یاحی! یا قیوم ” و پیامبر صلی الله علیه وسلم فرمودند: سوگند به آنکسی که نفس من در دست اوست، خدا را بوسیله ی اسم اعظمش خواندی». منبع: کتاب “تفسیر أسماء الله الحسنی”؛ الشیخ / عبد الرحمن بن ناصر السعدی، ص ۱۶۵-۱۶۶٫

و باز ایشان در جایی دیگر گفته اند: «اسم اعظم اسم جنس است که اسم معینی از آن منظور نیست، چرا که اسمهای خداوند دو نوع هستند:

اول: اسمهایی که بر صفت واحدی یا دو صفت یا اوصاف متعددی دلالت دارند.

دوم: اسمهایی بر جمیع صفات کمال خداوندی دالات دارند، و متضمن اوصاف عظمت و جلال و جمال هستند، این نوع از اسمها، همان اسم اعظم هستند بخاطر دلالتی که بر معانی بزرگتر و واسعتر دارند. پس “الله” اسم اعظم است، و همینطور “الصمد”، و همینطور “الحی القیوم” و “الحمید و المجید”، و “الکبیر العظیم” و “محیط”». منبع: “فتح الرحیم الملک العلام فی علم العقائد والتوحید والاخلاق والاحکام المستنبطه من القران” ص ۱۹ – 20.

نکته: بعضی از مردم گمان می کنند که اسم اعظم را جز افراد معدودی که خدای متعال آنها را ‏خاص گردانیده، نمی شناسند! درحالیکه این گمان اشتباه و نادرست است.‏

علامه عبدالرحمن سعدی رحمه الله در این مورد می گوید: «بعضی از مردم گمان می کنند که اسم ‏اعظم از اسمهای نیک خداوند را جز کسی که خدای متعال او را بوسیله کرامتی خارق العاده خاص ‏کرده باشد، نمی شناسد، و این گمان اشتباهست، چرا که خداوند تبارک و تعالی ما را ترغیب کرده تا ‏اسمها و صفاتش را بشناسیم، و کسی را که آنرا بشناسد و در آن تفقه نماید و خدا را بوسیله آن و با دعای ‏عبادت و مسئلت بخواند، تمجید و ستایش کرده است. و شکی نیست که اسم اعظم در این میان به این ‏امر اولاتر است، خدای تعالی جواد مطلقی است که هیچ انتهایی برای بخشش و کرمش نیست، و او ‏بخشش و سخاوت بر بندگانش را دوست می دارد، و از بزرگترین بخششهایی که خدای متعال بر ‏بندگانش داده؛ شناساندن اسمهای حسنی و نیکش و صفات بزرگش است». ‏ منبع: کتاب “تفسیر أسماء الله الحسنی”؛ الشیخ / عبد الرحمن بن ناصر السعدی، ص ۱۶۵-۱۶۶٫

بنابراین کسی که ادعا می کند که “من اسم اعظم دارم میتوانم هرکاری که بخواهم با آن  انجام دهم”! این ‏سخن نشانگر جهل یا فریبکاری اوست، چرا که اسم اعظم خداوند چیزی نیست که تحت مالکیت افرادی ‏درآید تا هرکاری که خواستند با آن انجام دهند! بلکه اسم اعظم خداوند، اسمی از اسماء حسنای الهی ‏است که هرکسی می تواند با آن خدایش را بخواند و به آن متوسل شده و دعا کند و انشاءالله دعایش ‏مستجاب است.‏

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان اهنگر خدا شناس
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394

داستان آموزنده (آهنگر خدا شناس)

تاریخ :شنبه  22 فروردین 94

 


آهنگری بود که پس از گذران جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد!

روزی دوستی به دیدنش آمده بود پس از اطلاع از وضعیت دشوارش به او گفت:

“واقعا عجیب است! درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی، زندگیت بدتر شده. نمی خواهم ایمانت را تضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده!”

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بودو نمی فهمید چه بر سر زندگیش آمده است!

اما نمی خواست سؤال دوستش را بدون پاسخ بگذارد، کمی فکر کرد و ناگهان پاسخی را که می خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می آورند که باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم، بطوریکه تمام این کارگاه را بخار فرا می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج می برد. یک بار کافی نیست، باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم…

آهنگر لحظه ای سکوت کرد. سپس ادامه داد:

گاهی فولاد نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد باعث ترک خوردنش میشود. میدانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد لذا آن را کنار می گذارم.

آهنگر باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج می برد. اما تنها چیزی که می خواهم این است:

“خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی که تو میخواهی، به خود بگیرم…
با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده…اما هرگز مرا به میان فولادهای بی فایده پرتاب نکن!”

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران