عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394

ابن بابويه از ابراهيم بن محمد بن عبدالله بن موسي بن جعفر عليه السلام ملاقات ديگري از نسيم ،

خادمه حضرت امام حسن عسگري عليه السلام نقل مي کند که مي گفت:

يک شب بعد از تولد حضرت صاحب الزمان عليه السلام به ديدار آن امام همام رفتم، در حضور آن

بزرگوار عطسه اي کردم، فرمود : خداوند تو را رحمت کند.

من از فرمايش حضرت خوشحال شدم ، سپس به من فرمود : آيا در مورد عطسه تو را بشارت بدهم ؟

عرض کردم: بفرماييد.


فرمود: عطسه نشان آنست که تا سه روز از مرگ در امان مي باشي.

 

[ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 12:12 ] [ فاطمه مداحی ]

[ آرشیو نظرات ]

 يکي ازعلماء بزرگ ( مرحوم آيت الله سيد محمد باقر مجتهد سيستاني پدر آيت الله العظمي

حاج سيد علي سيستاني دامت برکاته ) در مشهد مقدس براي آنکه به محضر امام زمان

شرفياب شود ختم زيارت عاشورا راچهل جمعه هرهفته درمسجدي ازمساجدشهرآغازمي کند

او مي گفت:در يکي از جمعه هاي آخر ناگهان شعاع نوري را مشاهده کردم که از خانه هاي

نزديک آن مسجدي که من در آن مشغول به زيارت عاشورا بودم مي تابيد، حال عجيبي به من

دست داد، از جاي برخاستم و به دنبال آن نور به درب آن خانه رفتم، خانه کوچک و فقيرانه اي بود،

از درون خانه نور عجيبي مي تابيد ، در زدم وقتي در را باز کردند، مشاهده کردم حضرت ولي عصر ا

مام زمان عليه السلام در يکي از اتاقهاي آن خانه تشريف دارند و در آن خانه جنازه اي را مشاهده

کردم که پارچه سفيدي به روي آن کشيده بودند.

وقتي من وارد شدم و اشک ريزان سلام کردم ، حضرت به من فرمودند:

چرا اينگونه دنبال من مي کردي و رنجها را متحمل مي شوي ؟ مثل اين باشيد (اشاره به جنازه کردند)

تا من دنبال شما بيايم .

بعد فرمودند اين بانويي است که در دوره بي حجابي (رضا خان پهلوي) هفت سال از خانه بيرون نيامد

تا مبادا نامحرم او را ببيند !

 

[ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ] [ 12:8 ] [ فاطمه مداحی ]

[ آرشیو نظرات ]

مردی در بصره مغازه ی صابون پزی داشت و سدر و کافور هم می فروخت

عاشق زیارت حضرت حجه ابن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف بود

و همواره در این آرزو بسر می برد روزی دو نفر آمده سدر و کافور خریدند

مغازه دار سوال  میکند که میت کیست و آن دو نفر جواب میدهند و

معلوم میشود که از دیار حضرت صاحب الامر عج آمده اند به آنها متوسل

شده و با اصرار از آنها می خواهد که او را نیز با خود ببرند تا مولایش را

زیارت کند آن دو نفر به همدیگر میگویند این مرد را با خود می بریم

اگر اجازه صادر فرمودند مشرف می شود و الا بر می گردد بلاخره صابون

فروش مغازه را بسته همراه آنها رهسپار می شود تا در مسیر راه به

دریایی میرسندآن دو نفر  قدم بر روی آب گذاشته و راه میروند صابون

فروش وا می ماندخدا را به حضرت حجت عج قسم میدهد و وارد دریا شده

و مثل آن دو نفر برروی آب راه می رود در وسط دریا آسمان ابری شده و

رعد و برق ظاهر میگردددر اینحال مغازه دار به فکر صابونهایی می افتد که

جهت خشک شدن مقابل آفتاب گذاشته بود تا به فکر صابونها می افتد

بلافاصله به آب فرو رفته و دست و پا میزند آن دو نفر متوجه شده و نجات

میدهند بلاخره مرد فکر دنیا را کنار زده تا به ساحل می رسند می بیند

چادری بر پاست و نوری سبز از آن بلند است یکی از آن دو نفر وارد چادر

شده و اذن  ورود مغازه دار را می خواهد در جواب می شنود که امام

فرمود: ردوه ! یعنی ردش کنید او هنوز محبت دنیا را بدل دارد

                

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام عصر عج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394
سفارش نماز صبح و مغرب
مرحوم كلینی و شیخ طوسی و طبرسی از زهری نقل كرده اند كه گفت : بسیار و مدتها در طلب حضرت مهدی (علیه السلام) بودم ، و در این راه اموال فراوانی (در راه خدا) خرج كردم و به هدف نرسیدم ، تا اینكه به خدمت محمد بن عثمان (دومین نایب خاص امام زمان در عصر غیبت صغری كه بسال 305 هجری از دنیا رفت) رسیدم ، و مدتی در خدمت او بودم تا روزی از او التماس كردم كه مرا به خدمت امام زمان (علیه السلام) ببرد، او پاسخ منفی داد، بسیار تضرع كردم ، سرانجام به من لطف كرد و فرمود: فردا اول وقت بیا، وقتی فردای آن روز، اول وقت به خدمت او رفتم ، دیدم همراه جوانی خوش سیما و خوشبو می آید، به من اشاره كرد این است آنكه در طلبش هستی . به خدمت امام زمان (علیه السلام) رفتم و آنچه سوال داشتم مطرح كردم و جواب مرا فرمود، تا به خانه ای رسیدیم و داخل خانه شد و دیگر او را ندیدم . در این ملاقات دوبار به من فرمود: از رحمت خدا دور است كسی كه نماز صبح را به تاخیر بیندازد تا ستاره ها دیده نشود، و نماز مغرب را تاخیر اندازد تا ستاره دیده شوند.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي

موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 14:41 ] [ بهار زیبا ] [ 2 نظر ]
دفع بیماری وبا
مرجع تقلید زمان خود مرحوم آیت الله العظمی حاج شیخ عبدالكریم حائری مؤ سس حوزه علمیه قم نقل كرد: مدتی در شهر سامراء نزد مرحوم آیت الله العظمی العظمی میرزای شیرازی (متوفی 1312 قمری) درس می خواندیم ، روزی در وسط درس استاد بزرگ ما آیت الله سید محمد فشاركی (متوفی 1315 قمری) وارد شد، در حالی كه بسیار مضطرب و نگران بود، علت نگرانیش این بود كه بیماری مسری وبا در عراق شیوع یافته بود و بسیاری از مردم را كشته بود، آقای آقا سید محمد فشاركی فرمود: آیا شما مرا مجتهد می دانید؟ گفتیم آری ، فرمود: آیا مرا عادل می دانید؟ گفتیم آری (منظوراو این بود كه پس از تایید، حكمی صادر كند) آنگاه گفت : من به تمام شیعیان سامره از زن و مرد حكم می كنم كه هر یك از آنها یك بار زیارت عاشورا را به نیابت از مادر امام زمان (علیه السلام) بخوانند، و آن مادر بزرگوار را در نزد فرزند بزرگوارش شفیع قرار دهند كه امام زمان (علیه السلام) پیش خدای بزرگ از ما شفاعت نماید تا خداوند شیعیان سامراء را از بیماری وبا حفظ گرداند. مرحوم آیت الله حائری گوید: وقتی كه این حكم از مرحوم آیت الله سید محمد فشاركی صادر شد، چون خطر مرگ در میان بود، همه شیعیان اطاعت نمودند و در نتیجه ، یك نفر شیعه در سامراه تلف نگردید، و خداوند متعال شیعیان را از این بلای عمومی نجات بخشید.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي

موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 14:40 ] [ بهار زیبا ] [ نظر بدهید ]
شفای مرجع شیعه
شیخ حر عاملی صاحب كتاب با عظمت وسائل شیعه كه از علمای برجسته و مراجع عالیقدر شیعه بود و بسال 1104 ه‍.ق در مشهد رحلت كرد و در مدرسه میرزا جعفر جنب صحن مقدس حضرت رضا (علیه السلام) دفن گردید. در كتاب اتباه الهداه نقل می كند: من هنگامی كه ده ساله بودم ، به بیماری سختی گرفتار شدم ، به گونه ای كه بستگانم یقین كردند كه دیگر خواهم مرد، برایم گریه می كردند، و خود را برای سوگواری من مهیا می نمودند. در بین خواب و بیداری بودم كه ناگهان دیدم پیامبر (صلی الله علیه وآله) و دوازده امام (علیهم السلام) در كنار بسترم حاضرند، سلام كرده و با یك یك آنها مصافحه نمودم و میان من و امام صادق (علیه السلام) سخنی به میان آمد، ولی فراموش كردم جز آن كه یادم هست ، آن حضرت برای من دعا كرد، تا اینكه بر ولی الله اعظم امام زمان (عج) سلام كردم و مصافحه نمودم و گریه كردم ، و عرض كردم : ای مولای من ، می ترسم در این بیماری بمیرم ، ولی هدفی كه در علم و عمل دارم بدست نیاورم . به من فرمود: نترس ، خداوند تو را شفا می بخشد، و عمر طولانی خواهی داشت ، در آنوقت ، كاسه ای كه در دستش بود به من داد، من از آب آن كاسه آشامیدم ، در همان لحظه سلامتی خود را دریافتم ، و بیماری به طور كلی از من دور شد.
داستان صاحبدلان / محمد محمدي اشتهاردي

موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 14:39 ] [ بهار زیبا ] [ نظر بدهید ]
اعدام دو جنایت كار
یكی از اصحاب و شاگردان امام صادق علیه السلام ضمن پرسش های متعدّدی از آن حضرت سؤال كرد: وقتی امام زمان علیه السلام در شهر كوفه برنامه خود را اجراء نماید، به كدام شهر رهسپار خواهد شد؟ فرمود: به مدینه جدّم رسول اللّه صلی الله علیه و آله مراجعت می نماید؛ و چون حضرت - ولی عصر عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف - وارد مدینه منوّره گردد حوادثی عجیب رخ می دهد؛ مؤمنین در شادكامی و سرور قرار خواهند گرفت و كافران در ذلّت و بدبختی خواهند بود. سپس حضرت وارد مسجدالنّبی می شود و كنار قبر جدّش رسول اللّه صلی الله علیه و آله می آید و با صدای بلند می گوید: ای جمع خلایق ! آیا این قبر جدّم رسول اللّه است ؟ خواهند گفت : آری ، ای مهدی آل محمّد! پس از آن اظهار می فرماید: چه كسانی كنار قبر او قرار گرفته اند؟ گویند: دو هم نشین او، ابوبكر و عمر كنار آن حضرت دفن شده اند. امام زمان (عجّ) با این كه از واقعیّت امر آگاه است ، مطرح می نماید: چرا از بین تمام امّت فقط این دو نفر اینجا دفن شده اند؟ آیا احتمال نمی دهید كه كسانی دیگر دفن شده باشند؟ در جواب گویند: غیر از آن دو نفر كسی دیگر كنار حضرت رسول دفن نشده است ، چون كه آن دو خلیفه آن حضرت بوده اند. بعد از آن می فرماید: آیا كسی از شماها در این موضوع - و دفن آن دو نفر - شكّ و شبهه ای ندارد؟ همه خواهند گفت : خیر. و چون مدّت سه روز از این جریان بگذرد، دستور دهد تا نبش قبر كنند و جسد آن دو نفر را از قبر درآورند، بدون آن كه تغییری در شكل و قیافه آن ها پدید آمده باشد؛ و سپس دستور می دهد: جسد هر دو نفرشان را بر درختی خشك آویزان كنند؛ و آن درخت سبز و دارای میوه گردد و كسانی كه ولایت و حكومت آن ها را قبول داشته اند، گویند: این دو نفر، چه افراد شریفی بوده اند؛ اكنون حقّ بر همگان آشكار شد و ما پیروز گشتیم . بعد از آن ندائی از طرف حضرت مهدی (عجّ) به گوش همگان می رسد: دوستداران این دو نفر هر كه هست ، سر جای خود بایستد و آن هائی كه مخالف این دو می باشند، در سمتی دیگر قرار گیرند. چون جمعیّت از یكدیگر جدا شوند، به دستور آن حضرت ، باد سیاه و وحشتناكی می وزد و آن دو جسد را با تمام علاقه مندانشان به همراه درخت می سوزاند. سپس حضرت دستور می دهد تا آن دو جسد سوخته شده را فرود آورند و به اذن و اراده خداوند زنده می شوند و اجتماعی عظیم از اقشار مختلف گرد هم آیند. بعد از آن ، حضرت ضمن خطبه ای مفصّل تمام جنایت ها و ظلم هائی كه از حضرت آدم به بعد شده ، برای جمعیّت بازگو می فرماید تا آن موقعی كه به خانه حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها و امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام حمله كردند و در خانه را آتش زدند و محسن آن حضرت را بین در و دیوار سقط كردند. و جریان كربلاء و شهادت امام حسین علیه السلام و یارانش و نیز اسارت اهل بیت ش را، همچنین به شهادت رسیدن تمامی ائمّه و ذراری آن ها و تمام ظلم و جنایاتی كه بر علیه مؤمنین انجام گرفته است و نیز عمل های زنا كه در جامعه واقع شده - تا زمان ظهور امام زمان علیه السلام - به تمامی آن ها اشاره می نماید. و چون همه ظلم ها و جنایت ها را برشمارد، با دلیل و برهان بر علیه آن دو نفر اثبات می نماید و آنها نیز می پذیرند و اعتراف می كنند. پس از آن كه اعتراف كردند، هر دو نفرشان را مؤاخذه و قصاص می كند و دستور می دهد: آن ها را دار بزنند و در آن هنگام آتشی از درون زمین خارج می گردد و آن ها را می سوزاند، سپس باد شدیدی می وزد و خاكستر آن ها را متلاشی و پراكنده می كند.
چهل داستان و چهل حديث از امام زمان(ع)/ عبدالله صالحي

موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 14:38 ] [ بهار زیبا ] [ 1 نظر ]
نشانه های قبل از ظهور
مرحوم شیخ صدوق و برخی دیگر از بزرگان آورده اند:
روزی حضرت امیرالمؤمنین ، امام علی علیه السلام در جمع بسیاری از مردم سخنرانی می نمود؛ در ضمن فرمایشات خود، خطاب به مردم كرد و اظهار داشت : ای مردم ! پیش از آن كه من از بین شما رحلت نمایم و مرا از دست دهید، آنچه می خواهید سؤ ال كنید و جویا بشوید تا از علوم من بهره مند گردید. از بین افراد جمعیّت ، شخصی به نام صعصعه بن صوحان از جای برخاست و سؤ ال كرد: یا امیرالمؤمنین ! دَجّال چگونه و در چه زمانی خارج می شود؟ امام علی علیه السلام در جواب فرمود: پیش از خروج دجّال ، علائم و نشانه هائی است كه یكی پس از دیگری ظاهر و واقع خواهد شد، از آن جمله : مردم نسبت به نماز بی توجّه شده و كارهای دنیا و امور شخصی را در أولویّت قرار می دهند، نسبت به امانت بی اعتنا گشته و سهل انگاری می كنند، دروغ و دروغ گوئی را حلال و توجیه می نمایند؛ و نیز رباخواری شایع و عادی گردد. مردم ساختمان ها را محكم و مجلّل بنا می كنند، دین و احكام شریعت را با دنیا و اموال آن مبادله می نمایند، افراد سفیه و بی خرد برای اجراء امور جامعه برگزیده می شوند، زنان در مسائل مختلف مورد مشورت قرار می گیرند، دید و بازدید خویشاوندان با یكدیگر قطع می گردد. و پیروی از تمایلات و هواهای نفسانی انجام می پذیرد؛ و خونریزی ، عادی و ساده گردد، حلم و بردباری مذموم و به ظلم و تجاوز فخر و مباهات شود. رؤ ساء و حكماء، اشخاصی فاجر و فاسق باشند، كارگزاران و گردانندگان امور جامعه ، افرادی ظالم و بی باك خواهند بود؛ و عارفان عالم ، نسبت به دین خائن باشند؛ قاریان ، قرآن را وسیله معاش و خودنمائی قرار دهند، شهادت و گواه ناحقّ رایج گردد، تهمت و ارتكاب گناه عادی و ساده باشد. قرآن را - فقط - زیبا بنویسند و زیبا بخوانند (بدون آن كه توجّهی به معنا و محتوای آن داشته باشند؛ و نیز بدون آن كه در امور زندگی و موقعیّت كاری خود، مورد عمل قرار دهند)، مساجد و عبادتگاه ها مزیّن و مجلّل - ولی بی محتوا - باشد، دل ها از یكدیگر جدا و بلكه مخالف همدیگر گردند، عهد و وفا اهمیّتی نداشته ؛ و زن ها با مردان در امور اقتصادی و تجاری مشاركت نمایند. افراد فاجر و فاسد - بجهت ایمنی از شرّشان - مورد احترام قرار می گیرند، دروغ گویان تصدیق و تاءیید می شوند، هركس نسبت به دیگری بدبین و مشكوك می باشد؛ و به همدیگر جسارت و توهین روا داشته و انجام می دهند، زنان سوار اسب و موتور، دوچرخه و... می شوند؛ و همچنین از جهت قیافه ، زنان و مردان شبیه یكدیگر می گردند. برای هر قضیّه و جریانی شهادت دهند، بدون آن كه در جریان امر و یا از واقعیّت خبر داشته باشند و یا بدانند كه حقّ با كیست . مردم احكام و مسائل دین را می آموزند نه برای دین ، بلكه برای دنیا و معاش ، آن ها دنیا و متعلّقات آن را باارزش و عظیم بدانند؛ ولی آخرت را بی ارزش و هیچ محسوب نمایند. گرگان صفتان ، لباس میش بر تن كنند؛ ولی دل ها و درون آن ها متعفّن و فاسد باشد. سپس حضرت امیرالمؤمنین علی صلوات اللّه علیه افزود: در یك چنین زمانی هركس و هر مؤمنی به دنبال پناهگاهی می گردد؛ در آن هنگام دجّال ظهور و خروج می كند، در حالی كه چشم راست ندارد و چشم چپش در پیشانی او همچون ستاره صبح می درخشد، در پیشانیش نقش كافر می باشد. او سوار بر الاغی سفید رنگ خواهد بود و به سوی شامات حركت می كند و در محلّی به نام بیداء - كه بین مكّه معظّمه و مدینه منوّره واقع شده است - درون زمین فرو می رود؛ و تمام تابعین و پیروان او حرام زاده هستند. سپس امام زمان علیه السلام ظهور و قیام می نماید؛ و نیز حضرت عیسی مسیح علیه السلام حضور می یابد و پشت سر او نماز می خواند. همچنین مرحوم شیخ مفید آورده است : امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: پیش از آن كه حضرت قائم - آل محمّد علیهم السلام - قیام و ظهور نماید؛ بجهت زیادی معصیت و گناه ، مردم به وسیله آتش و نور سرخی كه در آسمان نمایان می شود مورد زجر و سختی قرار می گیرند، در بغداد و بصره خَسف و نقصان به وجود آید، در بصره خونریزی شود و ساختمان هایش خراب و اهل آن فانی گردند، در عراق خوف و وحشتی حاكم شود كه راه فرار و نجاتی بر آن ها نباشد.
چهل داستان و چهل حديث از امام زمان(ع)/ عبدالله صالحي

موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه سوم شهریور 1391 ] [ 15:44 ] [ بهار زیبا ] [ آرشیو نظرات ]
نامه به ابن مهزیار
محمد بن ابراهیم بن مهزیار (ره) كه پسر وكیل امام حسن عسكری (ع) در اهواز بود می گوید: بعد از وفات امام حسن عسكری (ع)، درباره جانشین آن حضرت ، شك كردم ، و نزد پدرم (ابراهیم) مال زیادی كه مربوط به امام (ع) بود، جمع شده بود، پدرم آن مال را برداشته و سوار كشتی شد، و من نیز برای بدرقه به دنبالش رفتم ، در كشتی تب سختی كرد و گفت : پسر جان مرا بر گردان كه این بیماری ، نشانه مرگ است ، و به من گفت : نسبت به این مال از خدا بترس (و آن را از دستبرد و رثه و دیگران حفظ كن و به صاحبش ‍ برسان)، و وصیت خود را به من كرد و پس از سه روز از دنیا رفت . من با خود گفتم : پدرم وصیت بی موردی نكرده است ، من این اموال را به بغداد می برم و خانهای در آنجااجاره می كنم ، و این اموال را در آنجا نگه می دارم تا امام بر حق برای من ثابت گردد، آنگاه آن اموال را به او می سپردم ... به بغداد رفتم و اموال را در خانه ای اجاره ای ، كنار شط، جای دادم ، پس از چند روز از آستان قدس امام زمان (ع) نامه ای برای من آمد كه نمام مشخصات آن اموال ، و حتی قسمتی از آن را كه خودم نمی دانستم ، در آن نامه نوشته شده بود، من اطمینان یافتم و همه آن اموال را به آن نامه رسان سپردم ، پس از چند روز، نامه دیگری آمد كه ما تو را به جای پدرت نصب كردیم ، خدا را شكر و سپاسگزاری كن.
داستانهاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)/ محمد محمدي اشتهاردي

موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه سوم شهریور 1391 ] [ 15:43 ] [ بهار زیبا ] [ آرشیو نظرات ]

شفای بیمار

 

دانشمند و محدث بزرگ ، علی بن عیسی اربلی ، صاحب كتاب كشف الغمه نقل می كند: سید باقی بن عطوه ، برای من نقل كرد: پدرم عطوه در مذهب زیدی بود، بیمار شد، و بیماری او طول كشید، و همه پزشكان عصر از درمان آن عاجز شدند، من و برادرانم كه پسران او بودیم به مذهب شیعه دوازده امامی ، تمایل داشتیم ، پدرم از این جهت نسبت به ما دل خوشی نداشت ، و مكرر به ما می گفت : من مذهب شما را نمی پذیرم مگر اینكه صاحب شما (حضرت مهدی عج) بیاید و مرا شفا دهد. اتفاقا شبی هنگام نماز عشاء همه ما در یكجا جمع بودیم ، كه شنیدیم : پدرم فریاد زد: صاحب خود را در یابید كه همین لحظه از نزد من بیرون رفت ما با شتاب از خانه بیرون پریدیم ، هر چه دویدیم و به اطراف نگریستیم ، او را ندیدیم ، برگشتیم و از پدر پرسیدیم ، جریان چه بود؟ گفت : شخصی نزد من آمد و فرمود: ای عطوه ! گفتم : تو كیستی ؟

گفت : من صاحب پسران تو هستم ، آمده ام به اذن خدا تو راشفا دهم ، سپس دست كشید و هماندم به طور كلی بیماریم بر طرف شد و كاملا سلامتی خود را باز یافتم.


موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ جمعه سوم شهریور 1391 ] [ 15:35 ] [ بهار زیبا ] [ آرشیو نظرات ]

یکى از داستانهایى که علماء و افراد مورد اطمینان نقل کرده اند و به عنوان یک حادثه قطعى ، در عصر خود شهرت یافت ، داستان ((ابوراجح ))است .


ابو راجح از شیعیان مخلص شهر حله (یکى از شهرهاى عراق که در نزدیک نجف اشرف واقع شده ) و سرپرست یکى از حمامهاى عمومى حله بود، از این رو بسیارى از مردم او را مى شناختند.


در آن عصر، فرماندار حله شخصى به نام ((مرجان صغیر))بود، به او اطلاع دادند که ابو راجح حمامى از بعضى از اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگوئى مى کند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند که در بستر مرگ افتاد، حتى آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند که دندانهایش ‍ کنده شد، و زبانش را بیرون آوردند و با جوالدوزى سوراخ کردند، و بینى اش را بریدند و با وضع بسیار دلخراشى ، او را به عده اى از اوباش ‍ سپردند، آنها ریسمان برگردان او کرده و در کوچه ها و خیابانهاى شهر حله مى گرداندند، بقدرى خون از بدن او بیرون آمد، و به او صدمه وارد شد که دیگر نمى توانست حرکت کند، و کسى شک نداشت که او مى میرد، و بعد فرماندار تصمیم گرفت او را بکشد، ولى جمعى از حاضران گفتند: او پیرمرد فرتوت است ، و به اندازه کافى مجازات شده و خواه و ناخواه بزودى مى میرد، بنابراین از کشتن او صرف نظر کنید، بسیار از فرماندار خواهش ‍ کردند، تا اینکه فرماندار او را آزاد کرد.


فرداى همان روز، ناگاه مردم دیدند او از هر جهت سالم است و دندانهایش ‍ در جاى خود قرار گرفته است ، و زخمهاى بدنش خوب شده است ، و هیچگونه اثرى از آنهمه زخمها نیست ، و برخاسته و مشغول خواندن نماز است ، حیران شدند و با تعجب از او پرسیدند:


چطور شد که اینگونه نجات یافتى و گوئى اصلا تو را کتک نزدند و آثار پیرى از تو رفته و جوان شده اى ؟


ابو راجح گفت : من وقتى که در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا بکنم


و تقاضاى کمک از مولایم حضرت ولى عصر (عج ) نمایم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنایت کردم ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتى که شب کاملا تاریک شد، ناگاه دیدم خانه ام پر از نور شد، در هماندم چشمم به مولایم امام زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شریفش را بر صورتم کشید و فرمود: ((برخیز و براى تاءمین معاش ‍ خانواده ات بیرون برو خدا تو را شفا داد))


اکنون مى بینید که سلامتى کامل خود را باز یافته ام .


یکى از وارستگان آن حضرت ، بنام شمس الدین محمد قارون ، پس از نقل ماجراى فوق مى گوید: ((سوگند به خدا، من ابو راجح را مکرر در حمام حله دیده بودم ، پیرمرد فرتوت ، زرد چهره و کم ریش و بد قیافه بود و همیشه او را اینگونه مى دیدم ، ولى پس از این ماجرا او را تا آخر عمرش ، جوانى تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با محاسن بلند و پر دیدم ، که گوئى بیست سال بیشتر عمر نکرده است ، آرى او به برکت لطف امام زمان (عج ) اینگونه شاداب و زیبا و نیرومند گردید.


خبر سلامتى و دگرگونى عجیب او از پیرى ضعیف به جوانى تنومند و قوى شایع شد، همگان فهمیدند فرماندار حله به ماءمورینش دستور داد او را نزد او حاضر کنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار دید قیافه ابو راجح عوض شده ، و کوچکترین اثر آن زخمها در بدن و صورتش نیست ، ابوراجح دیروز با ابوراجح امروز، از زمین تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتى تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاءثیر قرار گرفت ، که از آن پس با مردم حله (که اکثر شیعه بودند) عوض شد.


او قبل از آن جریان وقتى که در حله به جایگاه معروف به مقام ((مقام امام - علیه السلام -))مى آمد، به طور مسخره آمیزى پشت به قبله مى نشست ، تا به آن مکان شریف توهین کند، ولى بعد از آن جریان به آن مکان مقدس مى آمد و و با دو زانوى ادب در آنجا رو به قبله مى نشست ، و به مردم حله احترام مى نمود و لغزشهاى آنها را نادیده مى گرفت ، و به نیکوکاران آنها نیکى مى کرد، در عین حال عمرش کوتاه شد و بعد از این جریان چندان عمر نکرد و مرد.


خدایا تو را به وجود مبارک چهارده معصوم - علیه السلام - که در این نوشته قطراتى از اقیانوس فضائل آنها آمده ، و تو را به وجود مبارک حضرت ولى عصر( عج ) سوگند مى دهم ، نام ما را در طومار شیعیان مخلص آن ثبت کن ، و شفاعت آنها را در دنیا و آخرت ، نصیب ما گردان .


موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 15:0 ] [ بهار زیبا ] [ آرشیو نظرات ]
ابوبكر محمد بن ابي دارم يمامي مي گويد: روزي خواهرزاده ابوبكر بن نخالي عطار را ديدم و گفتم: كجا هستي و كجا ميروي ؟ گفت هفده سال است كه در حال سفرم ! گفتم: چه عجايبي ديده اي؟


 گفت روزي در اسكندريه در منزلي در كاروان سرايي گرفتم كه بيشتر ساكنين آن غريب بودند ، وسط ان مسجدي بود كه اهل كاروان سرا در آن نماز ميگزاردند ، و امام جماعتي نيز داشتند. جواني هم انجا در حجره اي سكونت داشت كه وقت نماز بيرون مي آمد و پشت سر امام جماعت نماز مي گزارد و باز مي گشت، و با مردم اختلا طي نداشت. چون ماندن من در انجا به طول انجاميد و او را جواني پاك و لطيفي كه عباي تميزي به دوش مي انداخت؛ يافتم. روزي به او گفتم: به خدا دوست دارم در خدمت و حضور تو باشم. گفت: خود داني.

 من پيوسته در خدمت او بودم تا آن كه كاملاً با او مأنوس شدم. روزي به او گفتم : خدا تو را عزيز بدارد، تو كيستي؟ گفت: من صاحب حقّم!. عرض كردم: كي ظهور مي كني ؟ گفت: اكنون زمان آن فرا نرسيده است، و مدّتي از آن باقي مانده است. پس از آن همواره در خدمت او بودم و او به همان ترتيب در خلوت و مراقبت خويش بود و در نماز جماعت شركت ميكرد و با مردم اختلاطي نداشت. تا اينكه روزي فرمود: مي خواهم به سفري بروم. عرض كردم: من هم همراه شما مي آيم. در راه عرض كردم: آقا جان! امر شما كي آشكار خواهد شد؟ فرمود: هنگامي كه هرج و مرج و آشوب زياد شود، به مكّه و مسجدالحرام مي روم. آنجا گروهي خواهند گفت: رهبري براي خود انتخاب كنيد! و در اين باره با يكديگر گفت و گو بسيار مي كنند. تا اين كه از ميان مردم بر مي خيزد و به من مي نگرد و مي گويد: اي مردم! اين «مهدي ‹عليه السلام›» است. به او نگاه كنيد. آنگاه دست مرا مي گيرند و بين ركن و مقام مرا به رهبري مرا به رهبري برگزيده و با من بيعت مي كنند در حالي كه مردم از ظهور من نااميد شده باشند.

با هم كنار در يا رسيديم، او خواست وارد آب شود ، من عرض كردم: آقاجان! من شنا بلد نيستم. فرمود: واي بر تو! با من هستي و مي ترسي؟ عرض كردم ؛ نه! امّا شجاعت ان را ندارم . آنگاه خود بر روي آب حركت كرد و رفت و من بازگشتم.


موضوعات مرتبط: داستانهایی در مورد امام زمان
[ شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 ] [ 10:2 ] [ بهار زیبا ] [ آرشیو نظرات ]

حكايت ميرزا محمّد حسين نائينى

مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسين نائينى اصفهانى چنين نقل كرده است:

 برادرم ميرزا محمد سعيد در سال (1285ق) از ناحيه پا، احساس درد شديدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبيبى به نام ميرزا احمد نائينى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرك پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نكشيد كه زخم‏هاى زيادى علاوه بر پاها در ميان دو كتف او پيدا شد. درد و خونريزى آن زخم‏ها، محمد سعيد را هر روز بيش از پيش ناتوان و ضعيف و لاغرتر مى‏ساخت و معالجات طبيب جز افزايش درد و خونريزى و سرايت زخم‏ها به قسمت‏هاى ديگر بدن نتيجه ديگرى در پى نداشت.

 روزى خبر آوردند يك طبيب بسيار ماهرى به نام ميرزا يوسف در يكى از روستاى اطراف ساكن است كه در درمان بسيارى از مريضى‏هاى صعب العلاج مهارت زيادى از خود نشان داده است. پدرم كسانى را فرستاد تا او را براى درمان برادرم بياورند. وقتى او به طور كامل برادرم را معاينه كرد، مدتى ساكت شد و به فكر فرو رفت، يادم هست در يك فرصتى كه پدرم از اطاق بيرون رفته بود، به گونه‏اى كه من متوجه حرفهاى آنها نشوم مطالبى را به يكى از دايى‏هايم كه با ما زندگى مى‏كرد گفت. فهميدم كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده است و به دايى‏ام مى‏گويد: هر چه زحمت كشيده شود بى فايده است. منتهى دايى‏ام تلاش مى‏كرد تا طبيب با پدرم به گونه‏اى موضوع را مطرح كند كه باعث ناراحتى او نشود.

 وقتى پدرم جهت اطلاع از نتايج معاينات دكتر دوباره به اتاق برگشت، ميرزا يوسف به پدرم گفت: من اول فلان مقدار پول (كه مبلغ بسيار زيادى بود) مى‏گيرم، آن وقت معالجه را شروع مى‏كنم. كاملا معلوم بود كه هدف او از چنين پيشنهادى منصرف كردن پدرم از قبول معالجه بود. چون نه تنها براى پدرم بلكه براى خيلى‏ها در آن زمان و شرايط تهيه چنان پولى غير ممكن بود.

 لذا پس از بحث‏هاى زياد، پدرم گفت: براى من امكان تهيه اين پول مقدور نيست. در نتيجه طبيب هم از اين فرصت استفاده كرده فورا منزل ما را ترك نمود.

 بعد معلوم شد كه والدينم همان موقع متوجه شده بودند كه طبيب از درمان برادرم مأيوس شده و درخواست آن پول كلان، بهانه‏اى بيش نبوده است.

 من يك دايى ديگر به نام ميرزا ابوطالب داشتم كه زهد و تقواى او زبان زد مردم بود، همه مردم آن محل به دعاهاى او اعتقاد داشتند و در گرفتارى‏ها ومشكلات به او مراجعه مى‏كردند، او هرگاه عريضه به حضرت بقيةاللّه‏عليه السلام  مى‏نوشت ونتايجى به دست مى‏آمد. وقتى مادرم متوجه بسته بودن همه راه‏هاى عادى ومعمولى درمان برادرم شد، به نزد دايى ابوطالب رفت واز او خواهش كرد تا براى شفاى محمد سعيد عريضه‏اى بنويسد.

 عصر روز جمعه‏اى بود كه دايى‏ام عريضه را نوشت. مادرم آن را از او تحويل گرفت و همان موقع به همراه برادرم كنار چاهى كه در بيرون روستا بود رفتند و در حالى كه به شدّت گريه مى‏كردند، عريضه را در چاه انداختند و به خانه برگشتند. چند روزى از اين ماجرا نگذشته بود كه من در خواب ديدم سه نفر سواره با همان اوصافى كه در حكايت تشرّف اسماعيل هرقلى نقل شده است از صحرا به طرف خانه ما مى‏آيند. وقتى آنها را ديدم يك مرتبه به ياد جريان اسماعيل هرقلى افتادم و با خودم گفتم: آن سوار اولى حتما خود حضرت حجّت‏عليه السلام هستند كه آمده‏اند برادرم محمّد سعيد را شفا دهند.

 وقتى آن سه نفر به نزديكى خانه ما رسيدند، همگى از اسب پياده شدند و درست به همان اطاقى كه برادرم در آن خوابيده بود داخل شدند. همان كسى را كه من فكر مى‏كردم خود حضرت‏عليه السلام  هستند نزديك برادرم رفتند و نيزه‏اى را كه در دست داشتند روى كتف «محمد سعيد» گذاشتند و فرمودند: بلند شو، دائيت از سفر آمده است و پشت در منتظر است.

 من در آن حال متوجّه شدم كه منظور آن حضرت، دايى على‏اكبرم است كه خيلى وقت پيش به سفر تجارت رفته است و اتفاقا به خاطر تأخير كردن، همه خانواده نگرانش بودند.

 محمد سعيد اطاعت امر كرد و در نهايت سلامتى از جاى خود برخاست و با عجله به سوى در رفت تا از دايى على اكبر استقبال كند.

 در اين لحظه از خواب بيدار شدم و درست به اطراف نگاه كردم متوجه شدم كه صبح شده است ولى هيچ يك از اهل خانه براى نماز صبح بيدار نشده‏اند. بلافاصله ياد خوابى كه ديده بودم افتادم و با خوشحالى خودم را به نزديك برادرم رساندم و او را بيدار كردم و به او گفتم: محمد سعيد! محمد سعيد! بلندشو آقا امام زمان‏عليه السلام  تو را شفا دادند.

 سپس بدون معطلى او را گرفتم و از زمين بلندش كردم.

 در اثر سر و صداى من مادرم از خواب بيدار شد، وقتى ديد كه محمد سعيد را بيدار كرده‏ام، با ناراحتى گفت: او به خاطر دردى كه داشت از سر شب نتوانسته بود بخوابد، تازه از شدّت دردش مقدارى كم شده بود، چرا بيدارش كردى؟!

 گفتم: مادر! امام‏عليه السلام  محمد سعيد را شفا دادند.

 مادرم از جاى خود برخاست و با عجله خود را به ما رساند و گفت: تو چه گفتى؟

 خواستم تا حرفم را تكرار كنم، كه ديدم محمد سعيد شروع به راه رفتن كرد، و مثل اينكه اصلا هيچگونه ناراحتى نداشته است. مادرم از خوشحالى با صداى بلند شروع به گريه كردن نمود و همه اهل خانه بإ  صداى او از خواب بيدار شدند و به دنبال آن طولى نكشيد همه اهالى روستا از اتفاقى كه افتاده بود باخبر شدند و با عجله خودشان را براى ديدن محمد سعيد به خانه ما مى‏رساندند.

 بحمد للّه امام زمان‏عليه السلام  به عريضه وتوسل مادرم عنايت كرد و از آن به بعد در بدن برادرم اثرى از آن مريضى ديده نشد. و چند روز بعد هم دايى على اكبر با سلامتى از سفر برگشت و خوشحالى خانواده ما به لطف حضرت حجة بن الحسن‏عليه السلام  كامل‏تر شد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
لطفا سیب زمینی نباشید
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394

لطفا سیب زمینی نباشید

"بسم رب النور"

امام صادق زیاد از مهدی برای مان می گفت.از فرج و گشایش آخر الزمان.

دلم می خواست وقت دقیقش را بدانم.طاقت نیاوردم و از امام سوال کردم:

"پس کی فرج می رسد؟این که خیلی طولانی شد؟"

-  مهزم!هر کس برای فرج وقت تعیین کند دروغ گوست 

و هر کس عجله کند هلاک می شود 

فقط کسانی که مطیع و تسلیم اوامر ما باشند نجات پیدا می کنند و به ما ملحق می شوند.

(برگرفته از کتاب « تا همیشه آفتاب » از مجموعه کتب 14 خورشید و یک آفتاب)

پوستر مناسبتی حضرت مهدی عج_7


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گریه امام عصر ارواحنا له الفدا
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394
گریه امام عصر(عج) در عرفات
اباالفضل علیه السلام الگویى براى نسل امروز

گریه امام عصر(عج) در عرفات در روضه حضرت ابوالفضل

جناب حجت الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی می فرماید: من در تهران از جناب آقای حاج محمد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است، شنیدم که می گفت: من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حج بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیة اللّه ، روحی فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همین آرزو به مکه معظمه مشرف می شدم.

در یکی از این سالها که عهده دار پذیرایی جمعی از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذیحجه با جمیع وسائل به صحرای عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنکه حجاج به عرفات بیایند، برای زواری که با من بودند جای بهتری تهیه کنم. تقریبا عصر روز هفتم بارها را پیاده کردم و در یکی از آن چادرهایی که برای ما مهیا شده بود، مستقر شدم. ضمنا متوجه شدم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده است. در آن هنگام یکی از شرطه هایی که برای محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده ای؟ مگر نمی دانی ممکن است سارقان در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا که آمده ای، باید تا صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت بکنی. گفتم: مانعی ندارد، بیدار می مانم و خودم از اموالم محافظت می کنم.

آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آن که نیمه های شب دیدم سید بزرگواری که شال سبز به سر دارد، به در خیمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلی، سلام علیکم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ایشان وارد خیمه شدند و پس از چند لحظه جمعی از جوانها که تازه مو بر صورتشان روییده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند. من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم، ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم. جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولی آن سید داخل خیمه تشریف آورده بود. ایشان به من رو کرد و فرمود: حاج محمد علی! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟

 



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی درباره مهدویت
:: برچسب‌ها: گریه امام زمان, عج, در عرفات, عرفات, در عرفات در روضه حضرت ابوالفضل [ ادامه مطلب ] |
ن : منتظر امام عصر(عج)
ت :
حکایت ملاقات امام زمان(عج) به کمک علوم غریبه/ مسلمان باشید نه رمال!

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1391/04/13/13910413000240_PhotoA.jpg

شخصی که مسلط به علوم غریبه بود، توانست در زمان خاصی، مکان حضور امام زمان را در بازار آهنگران شناسایی کند و پس از آن به سرعت برای دیدار ایشان راهی محل شد و مشاهده کرد که حضرت در کنار دکانی نشسته است که صاحب آن بی‌توجه به ایشان مشغول نرم کردن آهن است، اما پس از مدتی مشاهده کرد که پیرمرد صاحب دکان به امام زمان گفت: یابن رسول الله، اینجا مکان گرمی است اجازه دهید برای شما آب خنک بیاورم.

اینگونه بود که استنباط شخص سوم مبنی بر اینکه فقط خودش متوجه حضور حضرت است، غلط از آب درآمد.

پس از مدتی پیرزنی به دکان مرد آهنگر مراجعه کرد و گفت: فرزندم بیمار است و خرج مداوای او هفت درهم است، تنها دارایی من هم همین قفل است که هیچ کس در این بازار بیش از شش درهم برای آن نمی‌پردازد، به خاطر خدا آن را به قیمت هفت درهم از من بخر، مرد آهنگر با دیدن قفل بدون کلید، به پیرزن گفت که متاع او با این شرایط 10 درهم ارزش دارد و در صورت ساخته شدن کلید برای آن دوازده درهم در بازار به فروش می‌رسد، حال هر یک از این دو کار را که بخواهی، برای تو انجام می‌دهم و در برابر دیدگان متعجب پیرزن 10درهم در ازای خرید قفل به او پرداخت کرد، آن‌گاه بقیة‌الله رو به شاهد کرد و فرمود: برای پیدا کردن ما رمل نیندازید، اگر همه مثل این مرد، مسلمان باشید، ما به سراغ شما می‌آییم.



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی درباره مهدویت
:: برچسب‌ها: ملاقات امام زمان
ن : منتظر امام عصر(عج)
ت :
امام زمان عاشق دیدار او بود، اما...

ابوالحسن علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی می گوید:

در یکی از سال ها به قصد سفر حج حرکت کردم و در مدینه چند روزی ماندم ، شاید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را ببینم ؛ اما ملاقات ایشان قسمت ما نشد و با ناراحتی شدید وارد مکه شدم ؛ انجام مناسک حج را شروع کردم ،ولی همچنان در فکر بودم.

در یک لحظه که در مقابل کعبه ایستاده بودم ، احساس کردم درب خانه باز شد ؛ شخصی را دیدم که به سویم می آید ،‌من هم به طرفش رفتم پس از پرسیدن مقصد من و از احوال آقای خصیبی، از من پرسید: ابن مهزیار را می شناسی؟ گفتم : خودم هستم.

سپس از انگشتر امام حسن عسکری علیه السلام که پس از پدرم در دست من بود پرسید؛انگشتر را به او نشان دادم.

بعد از آن پرسید : چه کار داشتی؟ گفتم به دنبال آن امامی هستم که از ما پنهان است.

فرمود: امام خود را پنهان نکرده است، این اعمال شماست که باعث غیبت امام زمان شده است؛ حال برو و دفعه دیگر بین رکن و صفا هم دیگر را می بینیم.



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی درباره مهدویت
:: برچسب‌ها: امام زمان, علی بن مهزیار [ ادامه مطلب ] |
ن : منتظر امام عصر(عج)
ت :
داستان کوتاه/ خواب امام زمان...

http://www.namaye.ir/files/albums/34/4vg1sua.jpg

شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان(عج) رو ببینم؟
استاد: شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت.
شاگرد: استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم!‏ خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم،کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه ای مشغول...!
استاد فرمود: تشنه آب بودی خواب آب دیدی‏؛‏ تشنه امام زمان(عج) بشو تا خواب امام زمان(عج) ببینی
...!



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی درباره مهدویت
:: برچسب‌ها: خواب امام زمان
ن : منتظر امام عصر(عج)
ت :
سفارش امام زمان(عج)به ذکری دررکوع نمازها

شاید بعضی ازشما دیده باشیدبرخی ائمه جماعات دررکوع آخر نمازشان این ذکر رامیگویند:«اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى‏

مُحَمَّدٍوَالِ مُحَمَّدٍوَتَرَّحَّم عَلی عَجزِنا وَ اَغِثنا بِحَقِّهِم».این دستورالعملی است که خودآقا امام عصر(عج

الله)دردیدار باآیت الله مرعشی نجفی به ایشان فرمودندکه دررکوع های نماز بویژه رکوع اخر تاکید کردند بخوانید

ترجمه آن ذکر این است:بارالها درودبرمحمدوآلش بفرست وبرعجز وناتوانی مارحم کن وبه حق محمد وآل او به

داد ما برس

اما ماجرای ملاقات آیت الله مرعشی نجفی باامام زمان(عج)....

 



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی درباره مهدویت [ ادامه مطلب ] |
ن : منتظر امام عصر(عج)
ت :
آقای بهجت و حکایت تشرف دوست لبنانیش

آیت الله بهجت به ما فرمودند که یکی از دوستان لبنانی من که تشرف خدمت حضرت دارد آمده بود قم و می گفت در تابستان وقتی در محضر آقا در لبنان بودم، ایشان به من فرمودند که فلانی ...

ببینید با یک خاطره دیگر که خودم( مرتضی آقا تهرانی) از آقای بهجت شنیدم جوابتان را می دهم. تابستان حدود 23 سال قبل بود که یکی از علمای بزرگ از دنیا رفت. ما حدود پانزده نفر بودیم که می رفتیم درس آیت الله بهجت. آیت الله مصباح هم به بنده توصیه کرده بود که پای درس ایشان زودتر بروید و دیرتر بیایید بیرون تا غیر از درس، از آقای بهجت بهره های دیگر هم ببرید. آن روز یادم هست درس که تمام شد ایشان با یک حالت خاصی فرمودند که نمی دانم آقایان خبر دارند یا نه ولی خوب است که توجه داشته باشید. آیت الله بهجت به ما فرمودند که یکی از دوستان لبنانی من که تشرف خدمت حضرت دارد آمده بود قم و می گفت در تابستان وقتی در محضر آقا در لبنان بودم، ایشان به من فرمودند که فلانی من می خواهم بروم نجف شما هم می آیید؟



:: موضوعات مرتبط: داستانهایی درباره مهدویت [ ادامه مطلب ] |
ن : منتظر امام عصر(عج)
ت :
السلام علیک یا اباصالح المهدی

حاج محمدعلی فشندی تهرانی می گوید : در مسجد جمکران قم اعمال را به جا آورده و با همسرم می آمدم دیدم آقایی نورانی داخل صحن شده و قصد دارند به طرف مسجد بروند گفتم این سید در این هوای گرم تابستان از راه رسیده تشنه است ظرف آبی به دست او دادم تا بنوشد پس از آنکه ظرف آب را پس داد گفتم : آقا شما دعا کنید فرج امام زمان (عج) را از خدا بخواهید تا امر فرج نزدیک گردد فرمودند:

«شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمی خواهنداگربخواهنددعامیکنندوفرج ما میرسد»

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394
ملاقات اول - تشرف دختری مسیحی
جمعه 22 مرداد 1389      5495بازديد


تشرف دختری مسیحی

در کتاب داستانهای حج می نویسد: به نقل از داستانها و پندها:


دانشجویی مسملان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد، حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکایی به او محبت خاصی پیدا کرد، در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود.

دانشجو به او گفت: اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم مگر اینکه مسلمان شوی، دانشجو به دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسملان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.

سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفتک

ما در اسلام کنگره عظیمی به نام « حج» داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.

همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند، در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین مننی گم شد، هر چه تلاش کرد و گشت شوهرش را نجست، خسته و کوفته و غمگین همچنان به دنبال شوهر می گشت تا اینکه به یادش امد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت: ما امام زمان داریم که زنده است و پنهان است.

توسل به امام زمان جست و عرض کرد: ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.

هنوز سخنش تمام نشده بود، دید شخصی به شکل و قیافه عربی، نزد او آمد و به او گفت: چرا غمگین هستی؟

او جریان را عرض کرد.

آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.

آن بانو در جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر او را به شوهرش رسانده است.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394
ملاقات سوم - تشرف پیرمرد قفل ساز
شنبه 23 مرداد 1389      5910بازديد


یا صاحب الزمان - یا مهدی - یا امام زمان

استاد بزرگوار حضرت آیت‌الله حاج آقا حسن صافی اصفهانی قدّس‌سره داستانی را نقل می کردند که بسیار شنیدنی و عبرت آموز است:

در کربلای معلّا یکی از علما که به علوم غریبه آگاهی داشته است، تصمیم می‌گیرد که به وسیله علم جفر خود را به امام عصر (سلام‌الله‌علیه) برساند. در نتیجه در داخل یکی ازغرفه های صحن امام حسین‌ (سلام‌الله‌علیه) به محاسبات این علم می‌پردازد. پاسخی که دریافت می‌دارد  این بوده  است که امام داخل صحن با پیرمردی قفل‌ساز در حال صحبت هستند و گل می‌گویند و گل می‌شنوند. تردید می‌‌کند مبادا  فلان قسمت از برنامه را اشتباه کرده باشم. بار دوم و سوم نیز حساب می‌کند و نتیجه همان می‌شود. در این هنگام عزم خود  را بر دیدار جزم می‌کند که هر چه بادا باد. می‌بیند آری امام (علیه‌السلام) در همان زاویة صحن که به وسیله آن علم درک کرده است، با آن مرد قفل‌ساز مشغول گفتگو هستند. چون می‌بیند که آقا در حال خداحافظی هستند، رو به امام به سرعت حرکت می‌کند. امام (علیه‌السلام) از آن پیر‌مرد خداحافظی کرده و رو به سوی ایشان می‌آیند. و وقتی با او رودررو قرار می گیرند، می‌فرمایند: «فلانی تو هم مثل این پیر مرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم» و از کنارش می‌گذرند.

این عالم می‌گوید: همان وقت به سراغ این پیرمرد قفل‌ساز رفتم تا او و رفتار و روحیاتش را شناسایی کنم. از او پرسیدم: این آقایی که با ایشان صحبت داشتی، که بود؟ در پاسخ گفت: تا آن جا که می دانم آقا سیدمهدی، فرزند مرحوم آقا سیدحسن، هستند که پدرشان هم به رحمت خداوند رفته است. از نوع جواب او به زودی متوجه شدم که آقا خود را به او معرفی کرده‌اند، ولی این بنده خدا متوجه نشده است که ایشان امام‌عصر (سلام‌الله‌علیه) هستند. نزدیک بود او را از حقیقت امر آگاه سازم، ولی به خود آمدم که اگر این کار صلاح این بندة خدا بود، خود آقا به او توجه می‌دادند. ازحالات آقا و زمان آشنایی او با آقا و غیره پرسیدم... دقت کردم ببینم که این پیرمرد چه ویژگی خاصی دارد که امام مرا به آن دعوت فرموده‌اند: عاقبت دریافتم که در کنار تقید ایشان به مسائل شرعی و کسب حلال؛ بارزترین ویژگی اخلاقی او این است که سخت به قول و قرارش با مردم پایبند است و اگر می‌گوید قفل شما فلان موقع آماده است، آن را حتماً سر وقت و شاید زودتر آماده کرده است.1

مراعات ظرافت‌های اخلاقی بی‌تردید در تکامل انسان سالک، نقشی جدی و اساسی دارد. چنانچه سهل‌انگاری در امور اخلاقی نیز تنزل‌آور و دورکننده از مقام قرب الهی است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394
ملاقات چهارم داستان باغبان
یک شنبه 24 مرداد 1389      4765بازديد


گل نرگس آبروی دو عالم، خیالت کی می رود ز خیالم
هوا تاریک شده بود. همه‌ی افراد قافله نگران بودند. یکی گفت: حالا چه کنیم؟ اگر از مدینه و مکه بازگشتیم، جواب زن و بچه‌اش را چه دهیم؟ یکی دیگر گفت: اگر ما تند نمی‌رفتیم، سید احمد عقب نمی‌ماند. دیگری گفت: اگر سید گرفتار راهزن‌های جاده نشده باشد، حتماً تا الان گرگ‌های گرسنه حسابش را رسیده‌اند.

کاروان برای نماز صبح ایستاد. همگی وضو گرفتند و نماز را به جماعت خواندند. بعد از اتمام نماز، ناگهان صدای ناله‌ای بلند شد. چشم‌ها به سوی صاحب ناله خیره گشت. همه تعجب کرده بودند! سید احمد!؟ آن هم در این موقع که کاروان چند کیلومتر از او دور شده بود! این غیر ممکن بود! اما واقعیت داشت!

همگی دور سید حلقه زدند و از او خواستند تا شرح ماجرا را بگوید. او آرام آرام شروع به سخن نمود:

وقتی بارش برف، شدید شد من از قافله عقب ماندم. هر کاری می‌کردم که اسب را تند برانم نمی‌توانستم. لحظه به لحظه فاصله‌ی من با شما بیشتر می‌شد تا جایی که دیگر هیچ یک از شما را نمی‌دیدم. حیرت زده و درمانده شده بودم. وحشت سراسر وجودم را در بر گرفته بود. هیچ راهی برایم باقی نمانده بود. شروع کردم با خدا حرف زدن. به پیامبر متوسل شدم و گفتم: «آقا زائرت را نا امید مکن»

بعد یادم آمد که اگر گم شدگان می‌خواهند امام زمان را به یاری بخوانند، او را با لقب « ابا صالح » صدا بزنند. امام زمانم را صدا زدم. با او درد و دل کردم. با لقب ابا صالح اشک از گونه‌هایم جاری می‌شد. از جا برخاستم و کمی به جلو حرکت کردم. به اطراف نگاهی انداختم. ناگهان باغی در جلویم ظاهر شد. با خود گفتم: «شاید در این باغ باغبان یا سرایداری باشد تا بتوانم شب را در آن‌جا پناه ببرم» با خوشحالی وارد باغ شدم. مردی را دیدم که بیل در دست گرفته بود و آرام به شاخه‌های درخت می‌زد. چهره‌ی گشاده و چشمان نافذش اضطرابم را شست، آرامشی عجیب سراسر وجودم را در بر گرفت. سلام کرد. پرسید: «این جا چه می‌کنی؟»

بی اختیار به گریه افتادم: «می‌ترسیدم در این بیابان بلایی به سرم بیایید، تو را به خدا کمکم کنید.»

با اطمینان پاسخ داد: «این که چاره‌اش آسان است. نماز شب بخوان تا راه را پیدا کنی.»

ابتدا فکر کردم شوخی می‌کند، اما جدّیت از کلام و صورتش می‌بارید. او طوری صحبت می‌کرد که جای چون و چرا باقی نمی‌گذاشت.

سجده‌ی خود را پهن کردم و شروع به خواندن نماز شب کردم. اصلاً احساس غربت و تنهایی نمی‌کردم. احساس می‌کردم که در جایی بهتر از خانه‌ی خود قرار دارم.

وقتی نمازم به پایان رسید باغبان نزدیک آمد و آهسته گفت: «حالا جامعه بخوان»

شگفت زده پرسیدم: «جامعه!؟»

پاسخ داد: «زیارت جامعه، مگر نمی‌خواستی به دوستانت برسی؟»

پوزخندی  زدم و گفتم: «زیارت جامعه چه ربطی به پیدا کردن قافله دارد؟ زیارت جامعه را باید کنار صحن و سرای امامان خواند!»

به یاد فضای روحانی این زیارت افتادم. دلم هوای زیارت کرده بود اما فقط چند جمله‌ی اول آن را حفظ بودم. شروع به خواندن ابتدای زیارت کردم: « السّلام عَلَیْکُم یا اَهل البَیتِ النّبوه و موضع الرسالة...»

باغبان گفت: «علیک السلام»

زیارت را ادامه دادم: «السلام علی ائمه المهدی و مصابیح الدجی...»

دوباره باغبان جواب سلامم را داد.

از کارش تعجب کرده بودم اما جای گفت و گویش نبود چرا که با گفتن هر جمله از زیارت جمله‌ی بعد به  زبانم می‌آمد. زیارت جامعه با اشک و آه به پایان رسید. باغبان جلو آمد و گفت: «حالا عاشورا را بخوان که دیگر دارد کارت درست می‌شود»

من زیارت عاشو را را حفظ نبودم. با خود گفتم: «حالا که توانستم زیارت جامعه را به این بلندی بخوانم شاید بتوانم زیارت عاشورا را هم بخوانم»

رو به قبله ایستادم و شروع کردم: «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یا بن رسول الله...»

دوباره آن نیروی قبلی به سراغم آمده بود. با خواندن هر خط خط دیگر به یادم می‌آمد. هنگام خواندن این زیارت باغبان به شدت گریه می‌کرد و شانه‌هایش به شدت می‌لرزید.

زیارت عاشورا هم به پایان رسید. باغبان افسار الاغی را بر دست گرفت و جلو آمد. رو به من کرد و گفت: « بلند شو، می‌خواهم تو را به قافله‌ات برسانم»

خنده‌ام گرفت و گفتم: «دو تایی با یک الاغ؟ حتماً خیلی هم زود می‌رسیم»

چاره‌ای نبود. سوار شدم. به سراغ اسب رفتیم. افسارش را کشیدم که به دنبال ما بیاید. اما اسب از جایش تکان نمی‌خورد. دوباره تلاش کردم، اما فایده‌ای نداشت. باغبان افسار اسب را از من گرفت. اسب بدون هیچ مقاومتی از جای خود حرکت کرد. به راه خود ادامه دادیم. باغبان پرسید: «چرا نماز شب را به فراموشی سپرده‌اید؟ چرا زیارت جامعه را نمی‌خوانید؟ چرا عاشورا را ترک کرده‌اید؟»

من سخنی برای گفتن نداشتم و فقط گوش می‌دادم.

با خود می‌گفتم: «اهالی این منطقه ترکی صحبت می‌کنند و مذهب آن‌ها هم مسیحی است پس چگونه این مرد به خوبی فارسی حرف می‌زند و مذهبش هم با ما یکی است.»

حسابی گیج شده بودم. لحظاتی بعد باغبان به صدا در آمد: «این هم از دوستانت نگاه کن دارند نماز صبحشان را می‌خوانند»

خدای من! چه می‌دیدم، چگونه ممکن بود؟! ما که هنوز راهی نیامده بودیم! باور کردنی نبود اماا چشم‌هایم درست می‌دید!

با خوشحالی از الاغ پایین پریدم. سوار اسب خودم شدم. لگدی به آن زدم تا به راه بیفتد. اما اسب از جایش تکان نمی‌خورد. باغبان جلو آمد و دستش را روی اسب گذاشت. اسب آرام به راه افتاد. در حین حرکت همه‌ی حوادث را در ذهنم مرور کردم. آن‌چه در باغ گذشته بود و آن‌چه بیرون باغ اتفاق افتاده بود، از ذهن گذراندم.

نه، چنین چیزی باور نکردنی است! غیر ممکن است! چرا من از آن همه نشانه به راحتی گذشتم؟ نکند او خودش باشد؟!

قلبم به تپش افتاد. هیجان وجودم را فرا گرفته بود. بدنم می‌لرزید. ترسیدم برگردم و او را نبینم. افسار اسب را کشیدم و به عقب برگشتم اما از او خبری نبود. از اسب پایین پریدم به دنبالش به این سو آن سو دویدم اما اثری از او دیده نمی‌شد.

خودش بود. می‌دانم خودش بود. من نادان بودم که او را نشناختم. حالا دیگر امام زمانم رفته بود.(?)

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394
تشرف آیت الله العظمی نجفی مرعشی در راه مسجد سهله
جمعه 29 مرداد 1389      4584بازديد


تشرف آیت الله العظمی نجفی مرعشی در راه مسجد سهله      

حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(قدس سره) چنین می گوید:

در ایّام تحصیل علوم دینی و فقه اهل بیت«علیهم‌السلام» در نجف اشرف، شوق زیادی جهت دیدار جمال مولایمان بقیّه الله الأعظم«علیه السلام» داشتم. با خود عهد کردم که چهل شب چهارشنبه پیاده به «مسجد سهله» بروم، به این نیّت که جمال آقا صاحب الأمر «علیه السلام» را زیارت کنم و به این فوز بزرگ نائل شوم. تا سی و پنج یا سی و شش شب چهارشنبه ادامه دادم، تصادفاً در این شب، رفتنم از نجف تأخیر افتاد و هوا ابری و بارانی بود. نزدیک مسجه سهله خندقی بود. هنگامی که به آنجا رسیدم، بر اثر تاریکی شب،‌ وحشت و ترس مرا فرا گرفت؛ مخصوصاً از زیادی قطّاع الطّریق و دزدها می‌ترسیدم، ناگهان صدای پایی را از دنبال سر شنیدم که بیشتر موجب ترس و وحشتم گردید. به عقب برگشتم، سیّد عربی را با لباس اهل بادیه دیدم، نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت: « ای سیّد! سلامٌ علیکم»

 ترس و وحشت به کلّی از وجودم رفت و اطمینان و سکون نفس پیدا کردم و تعجّب آور بود که چگونه این شخص در تاریکی شدید، متوجه سیادت من شد؟ و در آن حال، من از این مطلب غافل بودم!

به هر حال؛ سخن می‌گفتیم و می‌رفتیم، از من سؤال کرد: « کجا قصد داری؟»

گفتم: «مسجد سهله.»

فرمود:« به چه جهت؟»

گفتم : «به قصد تشرّف زیارت ولیّ عصر«علیه السلام»

مقداری که رفتیم به مسجد «زید بن صوحان» که مسجد کوچکی نزدیک مسجد سهله است،‌ رسیدیم؛ داخل مسجد شدیم و نماز خواندیم و بعد از دعایی که سیّد خواند – که گویا دیوار و سنگ‌ها آن دعا را با او می خواندند – احساس انقلابی عجیب در خود نمودم که از وصف آن عاجزم . بعد از دعا، سیّد فرمود :‌« سیّد! تو گرسنه‌ای، چه خوبست شام بخوری.»

پس سفره‌ای را که زیر عبا داشت بیرون آورد و در آن مثل اینکه سه قرص نان و دو یا سه خیار سبز بود، که گویا تازه از باغ چیده‌اند و آن وقت چلّة زمستان و سرمای شدیدی بود و من به این معنا منتقل نشدم که این آقا این خیار تازة سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده است؟ طبق دستور آقا شام خوردم. سپس فرمود:« بلند شو تا به مسجد سهله برویم.» داخل مسجد شدیم. آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن حضرت انجام وظیفه می‌کردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشا را به آقا اقتدا کردم و متوجّه نبودم که این آقا کیست.

بعد از آنکه اعمال تمام شد، آن بزرگوار فرمود: «ای سیّد ! آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می‌روی یا در همین جا می‌مانی؟»

گفتم: «می‌مانم». در وسط مسجد در مقام صادق«علیه السلام» نشستم و به سیّد گفتم: «چای یا قهوه یا دخانیات میل دارید تا آماده کنم؟»

در جواب، کلام جامعی را فرمود: « این امور از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم!» این کلام در اعماق وجودم اثر گذاشت به گونه‌ای که هرگاه یادم می‌آید،‌ ارکان وجودم می‌لرزد.

به هر حال؛ مجلس نزدیک به دو ساعت طول کشید و در این مدّت ، مطالبی ردّ و بدل شد که به بعضی آنها اشاره می‌کنم.

1 – دربارة «استخاره » سخن به میان آمد ، سیّد عرب فرمود: «ای سیّد با تسبیح به چه نحو استخاره می کنی؟»

گفتم: سه مرتبه صلوات می‌فرستم و سه مرتبه می‌گویم:« اَسْتَخیرُ اللهَ بِرَحْمَتِهِ خِیَرةً فی عافِیةٍ » پس قبضه‌ای از تسبیح را می‌گیرم و دو تا، دو تا می‌شمارم، اگر دو تا ماند، بد است. اگر یکی ماند، خوب است .

فرمود: «برای این استخاره، باقی مانده‌ای است که به شما نرسیده و آن این است که هرگاه یکی باقی ماند فوراً حکم به خوبی استخاره نکنید؛ بلکه توقف کنید و دوباره برای ترک عمل استخاره کنید، اگر زوج آمد، کشف می‌شود که استخارة اوّل خوب است امّا  اگر یکی آمد، کشف می شود که استخارة اوّل میانه است.»

به حسب قواعد علمیه می‌بایست دلیل بخواهم و آقا جواب دهد، به جای دقیق و باریکی رسیده بودیم، اما به مجرّد این قول، تسلیم و منقاد شدم؛ با آنکه متوجه نیستم که این آقا کیست.

2 – از جمله مطالب این جلسه، تأکید سیّد عرب بر تلاوت و قرائت این سوره‌ها بعد از نمازهای واجب بود: بعد از نماز صبح سوره یس، بعد از نماز ظهر سوره عمّ، بعد از نماز عصر سورة نوح ، بعد از مغرب سورة الواقعه و بعد از نماز عشاء سوره ملک.

 3 – دیگر اینکه تأکید فرمودند بر دو رکعت نماز بین مغرب و عشاء که در رکعت اوّل بعد از حمد، هر سوره‌ای خواستی می‌خوانی و در رکعت دوّم بعد از حمد«سوره واقعه» را می‌خوانی و فرمود: کفایت می‌کند این از خواندن سوره واقعه بعد از نماز مغرب، چنان که گذشت.

4 – تأکید فرمود که بعد از نمازهای پنجگانه این دعا را بخوان: اللهُمَّ سَرِّحْنی عَنِ الْهُمُومِ وَ الْغُمُومِ وَ وَحْشَتِ الصَّدرِ وَ وَسْوَسَةِ الشَیْطانِ بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ.

5 – و دیگر تأکید داشتند بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع در نمازهای یومیه خصوصاً رکعت آخر:  اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ تَرَحَّمْ عَلی عَجْزِنا وَ أًَغِثْنا بِحَقِّهِمْ.

6 – در تعریف و تمجید از «شرایع الاسلام» مرحوم محقّق حلّی فرمود: تمام آن مطابق با واقع است مگرکمی از مسائل آن.

7 – تأکید فرمودند بر خواندن قرآن و هدیه کردن ثواب آن، برای شیعیانی که وارثی ندارند یا دارند و لکن یادی از آنها نمی‌کنند.

8 – تأکید کردند بر تحت الحنک را زیر حنک دور دادن و سر آن را در عمامه قرار دادن، چنان که علمای عرب به همین نحو عمل می‌کنند و فرمود: در شرع، چنین رسیده است.

9- تأکید بر زیارت سیّد الشهداء«علیه السلام»

10- پرسیدم:« نمی‌دانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا من نزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم؟! » فرمود: عاقبت تو خیر و سعیت مشکور است و رو سفید هستی . گفتم: نمی‌دانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوی الحقوق از من راضی هستند یانه؟ فرمود: «تمام آنها از تو راضی‌اند و درباره‌ات دعا می‌کنند». استدعای دعا کردم برای خودم که موفق باشم برای تألیف و تصنیف ، و آن بزرگوار دعا فرمودند. در اینجا مطالب دیگری است که مجال تفصیل و بیان آن نیست.

پس خواستم به خاطر حاجتی از مسجد بیرون روم، آمدم نزد حوضی که در وسط راه، قبل از خارج شدن از مسجد قرار دارد. به ذهنم رسید چه شبی بود و این سیّد عرب کیست که این همه با فضیلت است؟! شاید همان مقصود و معشوقم باشد! تا این مطلب به ذهنم خطور کرد، مضطربانه برگشتم و آن آقا را ندیدم و کسی هم در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که آقا را زیارت کردم و غافل بود. مشغول گریه شدم و همچون دیوانه اطراف مسجد گردش می‌کردم تا صبح شد، چون عاشقی که بعد از وصال، مبتلا به هجران شده باشد. این بود اجمالی از تفصیل که هر وقت آن شب به یادم می‌آید، بهت زده می شوم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394


حکایتی زیبا از تشرف اسماعیل هرقلی


جمعی از برادران مورد اطمینان من، خبر دادند که در اطراف شهر حلّه، شخصی به نام «اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی» در قریه‌ای به نام هرقل زندگی می‌کرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را ندیدم. امّا فرزند او، شمس‌الدین را دیدم و او حکایت پدرش را برای من این‌گونه نقل کرد که:

گاهی یک بیماری یا یک گرفتاری در زندگی شخصی، موجب اشتغال ذهن و گرفتاری‌هایی می‌شود که حال عبادت و لذت مناجات را از انسان می‌گیرد. به همین دلیل است که دستور داده شده وقتی انسان می‌خواهد به عبادت مشغول شود آن‌چنان خود را فارغ کند که گویا هیچ کاری ندارد و توجهی به هیچ کس جز خدای متعال ندارد. در آن صورت است که فکر آزاد می‌شود و مجال ارتباط با خداوند و اتصال به او را می‌یابد.

«اسماعیل هرقلی» در ایام جوانی‌اش، غدّه‌ای در ران چپ او بیرون آمده بود که در فصل بهار می‌ترکید و خون و چرک از آن خارج می‌شد، و او را از کار و عبادت باز می‌داشت. داستان تشرف او خدمت عصر(ع) و شفا گرفتن پایش را، عالم فاضل علی بن عیسی اربلی که معاصر با اسماعیل بوده است در کتاب «کشف الغمـة» چنین نقل می‌کند:

جمعی از برادران مورد اطمینان من، خبر دادند که در اطراف شهر حلّه، شخصی به نام «اسماعیل بن عیسی بن حسن هرقلی» در قریه‌ای به نام هرقل زندگی می‌کرد. او در زمان حسن وفات نمود و من خود او را ندیدم. امّا فرزند او، شمس‌الدین را دیدم و او حکایت پدرش را برای من این‌گونه نقل کرد که: در ایام جوانی اسماعیل بر روی ران چپ او، غده‌ای که آن را «قوثه» می‌گویند، به مقدار یک قبضة دست انسان بیرون آمده بود، و هر سال در فصل بهار می‌ترکید و چرک وخون زیادی از آن می‌ریخت. این کسالت او را از همه کارها باز داشته بود. پدرم نقل کرد که: یک سال که فشار و ناراحتی‌ام بیشتر شده بود از هرقل به حلّه آمدم و خدمت جناب «سیّد رضی‌الدین علی بن طاووس» (سید بن طاووس) رسیدم و از مرض و کسالتم نزد ایشان شکایت نمودم. سیّد بن طاووس اطباء و جراحان حله را جمع کرد و شورای پزشکی تشکیل داد. آنها وقتی غدّه را دیدند، بالاتفاق گفتند: این غدّه از جایی بیرون آمده که اگر عمل شود، به احتمال قوی اسماعیل می‌میرد و ما جرأت نمی‌کنیم او را عمل کنیم. جناب سیدبن طاووس به من فرمود: به همین زودی قصد دارم که به بغداد بروم، تو هم با ما بیا تا طبیبان و جرّاحان بغداد هم تو را ببینند شاید آنها بتوانند تو را معالجه کنند. من اطاعت کردم و در خدمتش به بغداد رفتم.

جناب سیّد ابن طاووس طبیبان و جرّاحان بغداد را ـ با نفوذی که داشت ـ جمع نمود و کسالت مرا به آنها گفت. آنها هم شورای پزشکی تشکیل دادند و مرا دقیقاً معاینه نمودند و بالاخره نظر پزشکان حله را تأیید و از معالجه من خودداری نمودند. من خیلی دلگیر و متأسف بودم که باید تا آخر عمر با این درد و مرض که زندگی‌ام را سیاه کرده، بسوزم و بسازم. سید بن طاووس به گمان آنکه من برای نماز و اعمال عبادی‌ام متأثر هستم، به من فرمود: خدای تعالی نماز تو را با این نجاست که به آن آلوده‌ای قبول می‌کند و اگر بر این درد صبر کنی خداوند به تو اجری می‌دهد و متوسل به ائمه اطهار(ع) و امام عصر(ع) بشو، تا آنکه به تو شفا عنایت کنند.

من گفتم: پس اگر این طور است به سامرا می‌روم و به ائمه اطهار(ع) پناهنده می‌شوم و رفع کسالتم را از حضرت بقیـةالله ـ ارواحنا فداه ـ می‌خواهم. سیّد بن طاووس رأی مرا پسندید و تأیید نمود. پس وسایل سفر را مهیا کردم و از بغداد به سامرا رفتم. وقتی به آن مکان شریف رسیدم اوّل به زیارت حرم مطهر حضرت امام هادی(ع) و حضرت امام عسکری(ع) مشرف شدم و بعد به سرداب مطهر حضرت ولی‌عصر(ع) رفتم و شب را در آنجا ماندم. به درگاه خدای تعال بسیار نالیدم و به حضرت صاحب‌الامر(ع) استغاثه کردم. صبحگاه به طرف دجله رفتم، خود و جامه‌ام را در آب آن شست‌وشو دادم، غسل زیارت کردم و ظرفی را پر از آب نمودم و لباس‌هایم را در حالی که هنوز خیس بود، پوشیدم به امید آنکه تا مسیر حرم مطهر کاملاً خشک می‌شود. پس به قصد زیارت به طرف حرف مطهر عسکریین(ع) حرکت کردم، امّا هنوز در خارج شهر بودم که چهار سوار را دیدم به طرف من می‌آیند. وقتی چشمم به آنها افتاد، گمان کردم که از سادات و شُرَفاء هستند، چون جمعی از آنها در اطراف سامراء خانه داشتند. من کناری رفتم تا آنها عبور کنند، ولی وقتی به من رسیدند، دیدم دو جوان از آنها به خود شمشیر بسته‌اند، یکی از آن‌دو محاسنش تازه روییده، سومی پیرمردی بسیار تمیز و نیزه به دست بود و آخرین فرد، شخصیت با هیبتی بود که شمشیری حمایل کرده، تحت الحنک انداخته و نیزه‌ای به دست داشت. او و آن مرد نیزه به دست، وسط راه در حالی که سر نیزه را به زمین گذاشته بودند، ایستادند و به من سلام کردند و من جواب دادم. آن شخص به من فرمود: فردا از اینجا می‌روی؟ من در خاطرم گذشت که اینها اهل بادیه هستند و از نجاست زیاد پرهیز ندارند، من هم تازه غسل کرده‌ام و لباس‌هایم هنوز نم دارد، اگر دستشان را به لباس من نمی‌زدند بهتر بود. به هر حال من هنوز در این فکر بودم که دیدم آن شخص خم شدند و مرا به طرف خود کشیدند و دستشان را به آن زخم و جراحت نهاده، فشار دادند چنان‌که احساس درد کردم. سپس دستشان را برداشتند و مانند اوّل، بر روی زین اسب نشستند. آن پیرمرد که در طرف راست ایشان بود، به من گفت: «افلحت یا اسماعیل؛ یعنی ای اسماعیل رستگار شدی» و از زخم و جراحت این غده نجات پیدا کردی. من که هنوز آنها را نمی‌شناختم، فکر کردم دعایی در حق من می‌نماید لذا در جواب گفتم: «افلحتم؛ شما هم رستگار باشید».

در ضمن تعجب کردم که آنها اسم مرا از کجا می‌دانند؟ در اینجا بود که آن پیرمرد گفت: «این امام زمان است، امام!!» من با شنیدن این جمله دویدم و پای مقدس و رکابش را بوسیدم، امام(ع) با آرامی حرکت کردند و من در رکابشان می‌رفتم و جزع می‌نمودم. به من فرمودند: «برگرد». من عرض کردم: هرگز از شما جدا نمی‌شوم. باز به من فرمودند: «برگرد، مصلحت تو در برگشتن است». من باز گفتم هرگز از شما جدا نمی‌شوم. آن پیرمرد گفت: ای اسماعیل، شرم نمی‌کنی امام زمانت دوبار به تو فرمودند برگرد و تو اطاعت نمی‌کنی؟ من ایستادم، آنها چند قدم از من دور شدند. حضرت بقیـ[‌الله ـ ارواحنا فدا ـ ایستادند، رو به من کردند و فرمودند: «وقتی به بغداد رسیدی، مستنصر (خلیفه عباسی) تو را می‌طلبد و به تو عطائی می‌کند، از او قبول نکن، و به فرزندم «رضی» بگو که نامه‌ای به علی بن عوض دربارة تو بنویسید، و من به او سفارش می‌کنم که هر چه بخواهی به تو بدهد. من همان‌جا ایستادم و به سخنان آن حضرت گوش دادم. آنگاه بعد از این کلمات حرکت کردند و رفتند و من در حالی که چشم به آنها دوخته بودم، آنها را نگاه کردم تا از نظرم غائب شدند.

دیگر نمی‌توانستم از کثرت غم و اندوه به طرف سامرا بروم، همان جا نشستم و مدتی گریه کردم و از دوری آن حضرت اشک می‌ریختم. بالاخره پس از ساعتی حرکت کردم و به سامرا رفتم، جمعی از اهل شهر که مرا دیدند گفتند: چرا حالت متغیر است؟ با کسی دعوا کرده‌ای؟! گفتم: نه، گفتند، مشکلی داری؟ گفتم ولی شما بگویید این اسب سواران که از اینجا گذشتند چه کسانی بودند؟ گفتند: ممکن است سادات و بزرگان این منطقه باشند. گفتم نه آنها از بزرگان این منطقه نبودند، بلکه یکی از آنها ـ حضرت(ع) ـ را معرفی کردم. گفتند: زخمت را به او نشان دادی؟ گفتم بلی، او خودش آن را فشار داد و درد هم گرفت. تازه به یاد زخم پایم افتادم.

آنها ران مرا باز کردند، امّا اثری از آن زخم نبود. من خودم هم تعجب کردم و به شک افتادم و گفتم شاید پای دیگرم زخم بوده، لذا پای دیگرم را هم باز کردم و اثری نبود!! وقتی مردم متوجه شدند، پیراهنم را پاره کردند. اگر جمعی مرا از دست آنها خلاص نمی‌کردند، زیر دست و پای مردم از بین می‌رفتم.

وقتی جنجال و سر و صدا به گوش ناظر بین‌النهرین رسید، آمد و ماجرا را با تمام خصوصیات سؤال کرد و رفت، تا ماجرای مرا به بغداد بنویسد. شب را همانجا ماندم. صبح جمعی از دوستان مرا مشایعت کردند و دو نفر را همراهم نمودند و به طرف شهر بغداد حرکت کردم. روز بعد به بغداد رسیدم. جمعیت زیادی نزد پل بغداد جمع شده بودند، و هر که را از راه می‌رسید، از اسم و خصوصیاتش می‌پرسیدند، گویا منتظر کسی بودند. چون مرا دیدند و نام مرا پرسیدند، مرا شناختند، بر سرم هجوم آوردند و لباسی را که تازه پوشیده بودم پاره کردند و بردند. نزدیک بود که مرا هلاک کنند امّا سیّد رضی الدین با جمعی رسیدند و مرا از دست آنها نجات دادند.

متوجه شدم که ناظر بین‌النهرین جریان را به بغداد نوشته و او مردم را خبر کرده بود. سیّد بن طاووس به من گفت: مردی که می‌گویند شفا یافته تو هستی که این غوغا را در شهر به راه انداخته‌ای؟ گفتم بلی! از اسب پیاده شد، پای مرا باز کرد و آن را دقیق نگاه کرد و چون قبلاً هم زخم مرا دیده بود و حالا اثری از آن نمی‌دید، گریة زیادی کرد و بیهوش افتاد. وقتی به حال آمد، به من گفت: وزیر، قبل از آمدن تو مرا طلبید و گفت کسی از سامرا می‌آید که خدای متعال به وسیله حضرت ولی‌عصر(ع) او را شفا داده، و با شما آشنا است. زود خبرش را برای من بیاور.

بالاخره مرا نزد وزیر، که از اهل قم بود، برد و به او گفت: این مرد از دوستان و برادران من است. وزیر رو به من کرد و گفت: قصه‌ات را نقل کن و من قصه را از اوّل تا به آخر برای او نقل کردم. وزیر اطبائی را که قبلاً مرا دیده بودند جمع کرد، و به آنها گفت: شما این مرد را دیده‌اید و می‌شناسید؟ آنها گفتند: بلی او مبتلا به زخمی است که در رانش می‌باشد. وزیر به آنها گفت: علاج او چیست؟ همه گفتند: علاج او منحصر در بریدن غده است و اگر آن را ببرند بعید است که زنده بماند. وزیر پرسید بر فرض که جراحی شود و زنده بماند، چقدر مدت لازم است تا جای آن خوب شود؟ گفتند: لااقل دو ماه مدت لازم است که جای آن زخم خوب شود ولی جای آن سفید می‌ماند و مویی از آن روییده نخواهد شد. وزیر پرسید: شما چند روز است که زخم او را دیده‌اید؟ گفتند: ده روز قبل او را معاینه کرده‌ایم. وزیر گفت نزدیک بیایید. آنگاه ران مرا به آنها نشان داد. ایشان دیدند اصلاً با ران دیگرم هیچ تفاوتی ندارد و هیچ اثری از زخم و غدّه نیست.

اطبا تعجب کردند. یکی از آنها که مسیحی بود، گفت: «والله هذا من عمل المسیح؛ به خدا قسم این معجزه حضرت مسیح است». وزیر گفت: چون عمل هیچ یک از شما نیست، من می‌دانم عمل چه کسی است؟! بالاخره این خبر به گوش خلیفه رسید. او وزیر را طلبید و دستور داد مرا نزد او ببرد. وزیر مرا نزد «مستنصر بالله» برد. خلیفه گفت: جریانت را نقل کن. جریان را برای او نقل کردم. بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و دستور داد، کیسة پولی را که در آن هزار دینار بود به من بدهند و گفت: این مبلغ را خرج زندگی‌ات کن. من گفتم: ذره‌ای از آن را قبول نمی‌کنم. خلیفه گفت: از که می‌ترسی؟ گفتم: از آنکه مرا شفا داده، زیرا خود آن حضرت(ع) به من فرمودند، از مستنصر چیزی قبول نکن. خلیفه بسیار مکدّر شد و گریه کرد.

ماجرای اسماعیل هرقلی، در کتب متعددی نقل شده است. علامه علی بن عیسی اربلی صاحب «کشف الغمـ[» می‌گوید که از اتفاقات حسنه این بود که، روزی من این حکایت را برای جمعی نقل می‌کردم. چون تمام شد، دانستم شمس‌الدین محمد ـ پسر اسماعیل ـ در آن جمع است و من او را نمی‌شناختم. پس از این اتفاق از او پرسیدم آیا ران پدرت را در وقت زخم دیده بودی؟ گفت: آن وقت کوچک بودم ولی در حال صحّت دیده بودم و اثری از آن زخم نبود و پدرم پس از آن جریان مرتب به بغداد و سامرا می‌رفت و مدت‌ها در آنجا به سر می‌برد، گریه می‌کرد و تأسّف می‌خورد و در آروزی آن بود که مرتبه‌ای دیگر آن حضرت را ببیند. چهل بار دیگر به زیارت سامره شتافت و در آنجا می‌گشت به قصد آنکه یک بار دیگر آن افتخار نصیبش شود و در حسرت دیدن صاحب الامر(ع) از دنیا رفت.

 

پیام‌ها و برداشت‌ها
1. بیماری‌ها و گرفتاری‌های زندگی باعث مشغول شدن فکر انسان است. اگر انسان ضمن آنکه وظیفة عقلانی خویش را برای رفع مشکل و معالجه بیماری انجام می‌دهد، از نظر فکری آن مشکل و بیماری را برای خود مهم نداند، تأثیر زیادی در آزاد شدن فکر خود گذاشته است. آنگاه می‌تواند به هنگام عبادت خداوند متعال، فکر خود را فارغ از هر مشکل و ناراحتی بنماید و زمانی مناسب و وسیع را برای آن انتخاب کند، در آن صورت است که لذت خوبی از عبادت می‌برد و شیرینی آن را احساس می‌کند. معلوم است کسی که عبادت را با لذّت و نشاط انجام دهد تأثیر فراوانی درترقّی و تکامل خویش می‌یابد، همچون کسی که غذایی را با لذت و نشاط میل می‌نماید که در آن حالت این غذا تأثیر زیادی بر رشد جسم او می‌گذارد.

امام صادق(ع) به نقل از پیغمبر خدا(ص) می‌فرمایند:
«بهترین مردم کسی است که عاشق عبادت شود، با عبادت دست به گردن شود، آن را با دل دوست بدارد، با جسم خود انجام دهد و خود را برای انجام دادن عبادت فارغ کند. [در نتیجه] چنین شخصی باکی ندارد که زندگی دنیایش به سختی گذرد یا به آسانی».1

2. خدمت و رسیدگی به مشکلات مردم، مورد تأکید فراوان، دارای ارزش و موجب تقرب زیاد به خداوند متعال است. گاهی کسی دارای آبرو و موقعیتی است که می‌تواند واسطة رفع مشکل کسی شود، همچون سیّد بن طاووس(ره) که با استفاده از نفوذ معنوی خویش، طبیبان را برای معالجة اسماعیل جمع نمود. در اینجا به ذکر یک روایت از امام صادق(ع) اکتفا می‌کنم: «هر که از برادر مؤمن گرفتار تشنه‌کام خود، هنگام ناتوانی‌اش، فریادرسی کند، او را از گرفتاری نجات دهد، و برای رسیدن به حاجتش او را یاری کند، خدای عزّوجل به سبب آن عمل هفتاد و دو رحمت از جانب خود برایش بنویسد، که یکی از آنها را به زودی (در دنیا) به او دهد و به سبب آن امر زندگی‌اش را اصلاح کند، و هفتاد و یک رحمت دیگر را برای هراس و ترس‌های روز قیامتش ذخیره کند».2

3. مراجعه به متخصص در هر رشته و فن، نزد عقلای عالم، کاری پسندیده و متعارف است. چنانچه مراجعة مریض به طبیب ماهر، ماشین خراب به مکانیک وارد و ارجاع نقشة ساختمان به مهندس با تجربه، به دلیل همان قانون عمومی عقلانی است. پیداست که انسان برای مشکلات ساده و احتیاجات نزدیک، دیگر مزاحم وقت متخصص نمی‌شود و خود اقدام به حلّ آن می‌نماید. متخصصی که برای مشورت انتخاب می‌شود، لازم است دارای سه ویژگی باشد:

1. عقل، 2. تجربه و 3. خوف و خشیت از خداوند متعال. امّا داشتن عقل، برای خوب فهمیدن است؛ حضرت علی(ع) می‌فرمایند: «با صاحبان عقل، مشورت کن تا از لغزش و پشیمانی در امان باشی.3 برخوردار بودن از تجربه از آن جهت است که علم به تنهایی برای حلّ مشکلات کافی نیست، و تجربه در حین کار می‌تواند اطلاعات مفید و فراوانی را به شخص بدهد؛ به این جمله از حضرت امیرالمؤمنین(ع) توجه کنید: «بهترین و بالاترین کسی که با او مشورت می‌کنی، انسان‌های دارای تجربه باشند».4

و داشتن خوف از خداوند متعال، به دلیل داشتن داور درونی است تا اینکه در آنچه واقعاً تشخیص داده است خیانت نکند و به خاطر منافع شخصی یا دشمنی با کسی، خلاف آنچه را فهمیده نگوید. این نکته نیز از کلمات گهربار امیرالمؤمنین علی(ع) است که می‌فرمایند: «در گفتار خود با کسانی مشورت کن که از خدا می‌ترسند».5

4. وظیفة انسان نسبت به نماز، روزه و دیگر عبادات در حال بیماری و صحت تفاوت می‌کند. اگر چنانچه انسان وظیفة دینی خود را در حال بیماری بداند و انجام دهد، مسئولیتی متوجه او نیست، زیرا پروردگار هیچ‌گاه نخواسته است که از تکلیف نمودن بندگان خویش آنها را به زحمت بیندازد بلکه اگر آن تکالیف را به آسانی و بدون زحمت می‌توانند انجام دهند، باید اقدام بر آن نمایند. قرآن کریم می‌فرماید: «ما یرید الله لیعجل علیکم من حرجٍ؛6 خداوند نمی‌خواهد (از این تکالیف) مشقّتی برای شما ایجاد کند».

5. توسل به اهل بیت (ع) و واسطه قرار دادن آنها در پیشگاه خداوند متعال مورد فرمان پروردگار است: «یا أیّها الّذین ءامنوا اتّقوا الله و ابتغوا إلیه الوسیلة؛7 ای کسانی که ایمان آورده‌اید از [مخالفت فرمان] خدا بپرهیزید و وسیله‌ای برای تقرب او بجویید».

6. توجه به همراهان امام(ع)، می‌تواند انگیزة خوبی برای حرکت دادن انسان‌ها برای رسیدن به آن جایگاه و مقام باشد. کسانی که در سنین جوانی یا نوجوانی به این فیض دسترسی پیدا کرده‌اند، دلیل خوبی است که راه برای رسیدن به آن مقام طولانی نیست، و اعمال ما مانع است. با تصحیح اعمال و خلوص در آن می‌توانیم به چنین جایگاهی برسیم: «و (من می‌دانم که) کوچ کنندة به سوی تو، راهش نزدیک است و اینکه تو در پرده و مخفی از مخلوقات خودت نیستی و تنها اعمال (بد آنها) باعث محجوب شدن و دور شدن آنها از تو گشته است نه تو».8

خوشی و سعادت حقیقی از آنِ جناب حضرت خضر(ع) و کسانی است که با سیّد و آقای عالَم مجالست و همنشینی دارند. حضرت خضر(ع) فرماندة دوهزار نفر از سربازان لشکر ذوالقرنین بود که برای یافتن عین‌الحیات (آب زندگانی) مدت‌های زیادی مسیری بسیار طولانی را طی کردند. بالاخره تنها حضرت خضر(ع) دسترسی به آن پیدا کرد و از آب آن چشمه نوشید. اثر آن آب این است که دیگر مرگ سراغ او نمی‌آید، مگر به اذن و اختیار خودش.9 امّا باید اعتراف کرد که آب حیات واقعی برای انسان‌ها ولایت چهارده معصوم(ع) و محبت و اطاعت از آنها است، چنانچه کلمة «آب» در بسیاری از آیات قرآن کریم، تاویل به آن ذوات مقدسه(ع) شده است. شاید جناب حضرت خضر(ع) هم که توفیق نوشیدن از آن چشمة حیات را یافت به خاطر همان ویژگی و خصوصیات استثنایی او در محبت و عشق به خاندان عصمت (ع) و تمایل زیاد به دیدار و اطاعت از آنها بوده است؛ چنان‌که از تاریخ استفاده می‌شود. در کلاس تعلیم به حضرت موسی(ع) نیز گفته شده که اوّلین مطالبی را که حضرت خضر برای حضرت موسی(ع) عنوان نمود، بحث ولایت حضرت رسول و اهل بیت آن حضرت بود و حتی جریان کربلا و شهادت امام حسین(ع) را هم برای او بیان کرد و هر دو به سختی گریه کردند.

7. مستحب است فرد سواره به پیاده سلام کند. امام صادق(ع) می‌فرمایند: «آنان که تعدادشان کمتر است به بیشترین سلام کنند و سواره به پیاده، استرسوارها به الاغ‌سوارها و اسب‌سوارها به استرسوارها سلام کنند».10

8. وسواس فکری اگر در مسائل عبادی و تکالیف دینی بروز کند، عامل بزرگی برای عقب‌افتادگی، سقوط و محرومیت انسان از ترقی معنوی، لذت، نشاط در عبادت و عاملی برای نداشتن حضور قلب و در نتیجه ناراحتی و نگرانی خود و اطرافیان است. منشأ آن نیز جهل انسان نسبت به احکام است. پس وقتی که شخص انگیزه و تمایل قوی به ادای تکالیف ـ آن هم با کیفیت عالی ـ دارد امّا نمی‌داند که چگونه باید آن را انجام دهد. این‌دو باعث می‌شود که در عمل، به احتیاط کشیده شود، که نام این احتیاط (نامشروع) «وسواس» می‌باشد، در حالی‌که چنین احتیاطی در واقع احتیاط نیست و به تعبیر شیخ اعظم انصاری(ره) «احتیاط در ترک احتیاط است»، زیرا شخص، به بطلان عمل ـ طبق فتوای بعضی ـ ، اذیّت دیگران و اسراف مبتلا می‌شود. مثلاً برای آب کشیدن لباس، بدن یا وضو گرفتن و غسل نمودن، دفعات زیادی آب می‌ریزد و باعث ناراحتی خود و دیگران و اسراف در مصرف آب می‌شود.

البته این عمل نادرست، غیر از آن احتیاط فقهی است که منشأ آن علم است؛ یعنی به فتوای مجتهد علم دارد و مرجع او گفته که مثلاً تسبیحات اربعه را احتیاطاً در نماز سه مرتبه انجام دهد، یا خود مجتهد بعد از توجه به ادلة احکام و نیافتن حکم واقعی، در مقام عمل برای برائت ذمة خویش و دیگران، احتیاط فقهی را بر می‌گزیند. شخص مبتلا به وسواس، لازم است برای معالجه خویش اقدام کند زیرا هر چه دیر شود حالت وسواس با روحیة او انس گرفته، معالجه آن سخت‌تر می‌شود.

چنین فردی برای معالجة وسواس باید ابتدا نزد عالمی برود، حکم دقیق مسئله را یاد بگیرد، سپس در مقام عمل، به دستور شیطان اعتنا نکند، زیرا شیطان دوست دارد از او اطاعت شود و هر گاه انسان از او نافرمانی کند، دیگر سراغش نمی‌آید.11

در روایتی آمده که عبدالله بن سنان می‌گوید، خدمت امام صادق(ع) نام مردی را بردم که گرفتار وسواس در وضو و نماز بود، گفتم که او مرد عاقلی است. امام(ع) فرمودند: «چه عقلی برای او هست در حالی که از شیطان تبعیت می‌کند؟» عرض کردم: چگونه اطاعت از شیطان می‌نماید؟ فرمودند: «از او بپرس، این فکر وسواسی او از کجا نشأت می‌گیرد؟ خود او می‌گوید که از عمل شیطان است».12

همچنین اذکار و روش‌های گوناگونی در روایات اهل بیت(ع) برای معالجة وسواس گفته شده است، از جمله : «لا اله الا الله»،13سه روز روزه گرفتن از هر ماه «پنج‌شنبه اوّل و آخر ماه و چهارشنبة وسط آن»، روزه گرفتن ماه شعبان14 و تکرار این ذکر: «توکّلت علی الحیّ الذّی لایموت و الحمد لله الذّی لم یتّخد ولداً و لم یکن له شریکٌ فی الملک و لم یکن له ولیٌّ من الذّلّ و کبرّه تکبیراً». 15

9. اطاعت از خداوند متعال و معصومین (ع) که در آیة اولی الامر واجب شده است،16 در جایی کاملاً آشکار می‌شود که بر خلاف میل و رضایت انسان باشد. شاید بدین جهت است که حضرت رسول اکرم(ص) ارزشمندترین اعمال را دشوارترین آنها می‌دانند.17 امیرالمؤمنین(ع) نیز بالاترین عمل را عملی می‌دانند که بر خلاف میل نفس باشد. و بالاخره رضایت الهی نیز در رضایت انسان به قضا و قدر او تحصیل می‌شود.18

اگر اسماعیل هرقلی در همان لحظه‌ای که تمایل جدی به رفتن دنبال امام(ع) داشت، در همان فرمان اوّل حضرت به برگشت، اطاعت می‌کرد، چنین بود. به بزرگی گفتند چه چیز اراده کرده‌ای؟ به گفت: «اراده کرده‌ام که اراده نکنم».

10. دستور امام(ع) به قبول نکردن پول مسنتصر، برای همه قابل توجّه است که باید دقت کنند، مال از راه حلال به دست بیاید. اشکال مال مستنصر بالله یا به خاطر آن بوده که برخی از اموال حکومت از طریق غیر حلال از مردم گرفته شده بود، یا به خاطر آنکه مستنصر از طرف امام(ع) یا مجتهد جامع‌الشرایط حکومت نمی‌کرد، و لذا همة تصرفات او حرام بود.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران