عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
خواص بندهاي دعاي جوشن کبير
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394




    خواص بندهاي دعاي جوشن كبير

    بند 1- براي روزي است ؛هر روزخدا را با اسما بخوانيد.

    بند 2- اگر در مهلكه گرفتار شده ايد و نميتوانيد از آن خلاص شويد و يا در برنامهاي واقع شده ايد كه بيرون آمدن از آن مشكل است.

    بند3-در برابر دشمن بخوانيد و اگر دشمن زياد د اريد هر روز تكرار كنيد

    بند4- براي ايجاد جاه و مقام.

    بند 5- براي نزديك شدن به خدا.

    بند6- براي خشوع دل و تواضع پيدا كردن در مقابل خدا.

    بند 7- يا غافر الخطا يا براي روزي حلال.

    بند8- يا ذالحمد ؛براي نعمت و يا اگر كسي در وعده اش هميشه تعلل ميكند .

    بند 9 –براي ايجاد محبت .

    بند10-يا صانع كل مصنوع براي بستن زبان دشمن و زبان فردي كه بد دهن است و زبان به فحش و بد دهن مي گشايد .

    بند 11 –يا عدتي عند شدتي براي گشايش وآساني در كار مهمي كه بدنبال آن هستيد.

    بند 12- يا علام الغيوب براي گشايش بخت .

    بند 13- براي ايجاد سعادت و دولت و خوشبختي در خانه.

    بند 14- براي ايجاد آرامش در كسي كه ياغي و عصيانگر است.

    بند15- براي جريان افتادن سريع كاري و جلوگيري از امروز و فردا كردن .

    بند 16- براي از بين رفتن ترس از نكيرو منكر .

    بند17- براي آسان شدن كار.

    بند18- اگر با شخص مهمي كار مهمي داريد.

    بند 19- براي آسان گذشتن از پل صراط.

    بند 20- براي حفظ ايمان .

    بند 21- براي از بين رفتن درد وغم.

    بند 22- بند 24 براي آسان شدن كارها و به خوبي انجام شدن آنها قبل از شروع .

    بند 26- براي امور دنيوي و رفع غم و محنت در دل و چنانچه عاشق زيارت خانه خدائيد روزي 21 مرتبه اين را بخوانيد .

    بند 27و 28- براي بستن زبان دشمن و هنگام امر به معروف.

    بند 24و30- براي يافتن بخت بلند و دولتمند شدن .

    بند 31و32- براي بيدار شدن دل به ياد خدا و خوشي حال هنگام عبادت .

    بند34و35- براي مقرب شدن نزد بزرگان و همسر .

    بند 36و58-براي دفع هر نوع شر .

    بند 37- براي حالت تهوع به خصوص در دوران بارداري .

    بند 38و92-براي دفع چشم زخم و نظر بد .

    بند 39- براي حفظ مال .

    بند 40- براي حمل اسباب و باز كردن مغازه به جهت خوب بودن درآمدش. بند42- براي دست يابي به رحمت الهي .

    بند 43- براي رهاي از گناه و معصيت.

    بند 45 – براي بزرگ و عزيز شدن .

    بند 46- براي آسان شدن امور الهي .

    بند 48- زود بلند شدن براي نماز و يا طلب هر ساعتي كه ميخواهيد براي نماز صبح برخيزيد .

    بندهاي 49-77-86-براي دفع بلا.

    بند 50- براي بيدار شدن در هر ساعتي .

    بندهاي 51-71- براي دفع اجنه .

    بند 52- براي رفع ناراحتي اعصاب .

    بند 53-54- براي دفع باد سرخ .

    بند 55-94- براي رفع سردرد.

    بند 56-57-هرگاه كسي به تهمتي دچار شد اين بند را بخوانيد تا تهمت زننده به سختي دچار شود .

    بند 59-93-95- براي رفع كمردرد.

    بند 60- براي رفع باد شكم .

    بند 6188- براي رفع سرخك.

    بند 62- قبل از وارد شدن به دريا براي ايمني .

    بند 63-66- براي رفع سردرد (دستمالي روي سر بگذاريد و هفت بار يا چهل و يك بار خوانده شود .

    بند 63-80- براي رفع چشم درد .

    بند 62- براي رفع زكام .

    بند 67- براي بيشتر شدن نور چشم .

    بند 68- براي رفع درد بيني .

    بند 70-87- براي رفع قولنج .

    بند 72- براي رفع درد ساق پا

    بند 73-74- براي رفع درد دهان .

    بند 75- براي رفع گوش درد .

    بند 76- براي رفع دندان درد .

    بند79- براي رفع درد و سستي بدن .

    بند 80- براي رفع درد حلق و حنجره .

    بندهاي 83و85و99- براي رفع كل امراض .

    بند84- قبل از هر كاري خوانده شود .

    بند 89- براي رفع باد زرد .

    بند 90- براي رفع باد سفيد .

    بند 91- براي رفع باد سياه .

    بندهاي 96و98- براي دفع مكروهات .

    بند 97- براي رهائي از زندان .

    بند 100- براي استجابت سريع دعا .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
پندهای لقمان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

 

 

 

مواعظی که حضرت لقمان به پسرش داشت

سوره لقمان آیات 12-19

1-پسرم همواره با علما بنشین

2-از دنیا به اندازه رفع حاجت بگیر و یک باره آن را ترک مگوی وگرنه سربار جامعه می شوی.

3-دنیا دریایی است عمیق و دانشمندان بسیار در آن هلاک شده اند پس تو کشتی خود را در این دریا از ایمان بساز و بادبان آن را توکل قرار ده وآذوقه ای از تقوای خدا در آن ذخیره کن اگر نجات یافتی به رحمت خدا یافته ای و اگر هلاک شدی به گناهانت شده ای.

4-در روزها و شبها و ساعتهایت بهره ای بگذار برای طلب علم برای اینکه عمر گرانبهایت را هیچ چیز چون ترک علم ضایع نمی کند.

گوشه ای از نصـــــــــــــایح لقمان

 

 

 

 

 

 

* اگر در کودکی خود را ادب کنی،در بزرگی از آن بهره مند می شوی..

* از کسالت وتنبلی بپرهیز ،بخشی از عمرت را برای آموزش قرار بده وبا افراد لجوج

  گفتگو وجدل نکن..

* با فقها مجادله مکن،با فاسق رفیق مشو،فاسق را به برادری مگیر وبا افرادمتهم همنشین مشــــــــــــــو.

* تنها از خـــــدا بترس وبه او امیدوار باش.بیم وامیــــــــــــــــــد نسبت به خدا در قلب تو یکسان باشد.

* بر دنیا تکیه نکن و دل مبند ودنیا را به منزله پلی در نظر بگیر.

* بدان که در قیامت از تو درباره ی چهار چیز می پرسند:از جوانی که  در چه راهی صرف کردی،از عمرت

  که در چه فنا کردی،از مال ودارایی ات که از چه راهی بدست آوردی وآن را در چه راهی مصرف کردی؟

* به آنچه در دست مردم است چشـــــــم مدوز وبا همه ی مردم با حسن خلق برخورد کن.

* با همسفران زیاد مشورت کن وتوشه ی سفر خود را بین آنها تقسیم کن.

*اگر با تو مشورت کردند،  دلسوزی خود را خالصانه به آنها اعلام کن.اگر از تو کمکی درخواست کردند

مساعدت کن و به سخن کسی که سن او بیشتر از توست ،گوش فرا ده..

* نمازت را در اول وقت بخوان ، نماز را حتی در سخت ترین شرایط به جماعت بخوان..

* اگر در نمـــــــــــــــاز بودی قلب خود را حفظ کن.

* اگر در میان مردم هستی زبان خود را حفظ کن.( زبان!!!!!)

* اگر در حال غذا خوردن بودی حلق خود را حفظ کن.(یعنی دیگه بسه اینقد نخـــــــــــــــــور!!)

* هرگز خدا ومرگ را فراموش مکن ،اما احسانی که به مردم می کنی یا بدی که دیگران در حق تو

  می کنند ،فراموش کن!!

منبع: از کتاب دقایقی با قرآن

محســــــن قرائتی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
110 پند از لقمان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394







زندگی نامه لقمان حکیم + 110 نصحیت

--------------------------------------------------

لقمان حكيم، يكى از بزرگ‏ترين حكماى حقيقى است كه قرآن كريم با تعبير بلند و رساىِ : «وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا لُقْمَانَ الْحِكْمَةَ ؛ به راستى ، لقمان را حكمت داديم» ، بر حكمتش گواهى داده و برخى از آموزه‏هاى حكيمانه او را براى آيندگان ، روايت كرده و بدين سان ، همگان را به جستجو و فرا گرفتن حكمت‏هاى او فرا خوانده است .

متن :
متأسّفانه، اطّلاع دقيقى از زندگىِ اين حكيم فرزانه در دست نيست ؛ ليكن بر پايه پژوهش نسبتا جامعى كه در اين باره صورت گرفته است ، حديث می توان گزارش اجمالى زيرا را در اين زمينه ارائه كرد .



تبار

برخى ، لقمان را فرزند �ناحور بن تارح� ، حديث برخى وى را فرزند �باعور بن تارح� ، عدّه‏اى وى را فرزند �باعوراء� ، برخى وى را فرزند �ليان بن ناحور بن تارح� ، گروهى او را فرزند �عنقاء بن سرون�، برخى وى را فرزند �عنقاء بن مِربَد�، برخى او را فرزند �عنقاء بن ثيرون�، و برخى وى را فرزند �كوش بن سام بن نوح� دانسته‏ اند .

بديهى است كه انتخاب يكى از اين قول‏ها ، نه آسان است و نه ضرورى ؛ ولى مى‏توان گفت كه لقمان ، داراى نسب‏نامه معروفى نبوده است، چنان كه در حديثى از امام صادق عليه السلام اشاره شده است :
أما وَاللّه‏ِ ما اُوتِيَ لُقمانُ بِحَسَبٍ ولا مالٍ ولا أهلٍ ولا بَسطٍ في جِسمٍ ولا جَمالٍ .
به خدا سوگند ، حكمت از رهگذر نژاد و ثروت و بزرگى جسم و زيبايى اندام، به لقمان داده نشد . � نژاد و مشخّصات ظاهرى

لقمان، از نژادِ سياه بود . آنچه مسلّم است ، وى از جمال ظاهرى ، بی بهره بوده است، چنان كه در حديثى كه ملاحظه شد ، به اين مطلب اشاره شده است . طَبرِسى رحمه‏الله در مجمع البيان آورده است :
قيل للقمان : ما أقبَحَ وَجهَكَ! قالَ : تَعتِبُ عَلَى النَّقشِ أو عَلى فاعِلِ الناقش؟! حديث
به لقمانْ گفته شد : چه صورت زشتى دارى؟ گفت بر نقّاشى ايراد مى‏گيرى يا بر نقّاش؟!
امّا آنچه در برخى گزارش‏ها آمده كه وى را �كوتاه قامتِ پهن بينى (قصير
أفطس)� يا �پهن بينى (أفطسُ الأنف)� يا �كفيده پاشنه (مشقّق القدمين)� يا �ستبر لب (غليظُ الشَّفَتَين) � و يا �پهن پا و كژ قدم و زانو به هم چسبيده (غليظ المَشافر ومُصفَّح القَدَمَين)� خوانده‏اند ، دليلى قاطع ندارد .

بردگى

لقمان، برده‏اى حبشى بود . براساس حديثى از امام على عليه السلام ، او نخستين برده‏اى بود كه از رهگذار قراردادِ آزادى‏اى كه با مولاى خود بست ، آزاد شد :
أوَّلُ مَن كاتَبَ لُقمانُ الحَكيمُ وكانَ عَبدا حَبَشِيّا . حديث
اولين برده كه با مولايش قرارداد آزادى (مُكاتبه) بست ، لقمان حكيم بود و او برده‏اى حبشى بود.
اما بر پايه گزارش ثعالبى و ابن قُتَيبه، لقمان ، برده‏اى حبشى بود كه در تملّك مردى از بنى اسرائيل قرار داشت. وى او را آزاد كرد و ثروتى هم در اختيارش گذاشت. گفته‏ اند : لقمان، در آغاز ، به قيمت سى مثقال يا سى مثقال و نيم زر فروخته شد. �

 لقمان از دیدگاه امام صادق علیه السلام

از امام صادق علیه السلام سؤال کردند خدا چه حکمتی به لقمان داد که از او در قرآن یاد شده است؟ حضرت فرمود: به خدا سوگند حکمتی که به لقمان داده شده بود نه مال بود و نه مقام و طایفه و نه هیکل و زیبایی، بلکه او مردی بود در کار خدا نیرومند، در راه او پرهیزکار، ساکت، با وقار، دقیق، آینده نگر، تیزبین و پند آموز. او روزها نمی خوابید و همیشه بر اعمال خود کنترل و نظارت دقیق داشت. از ترس گناه هیچگاه نمی خندید، غضب و شوخی نمی نمود، خداوند به او اولاد زیادی بخشید و در حالی که همه آنها قبل از وی جان سپردند با صبر و شکیبایی مصائب را تحمل کرد و به رضای خدا راضی بود و برای هیچ یک اشک بر دیدگان جاری نکرد. هر گاه به دو نفر که اختلاف و یا نزاع داشتند برخورد می کرد میان آنان صلح و صفا برقرار می ساخت و آتش کینه و عداوت را در آنها خاموش می ساخت.

�  زندگینامه� لقمان به زبان امروز: لقمان حکیم، غلام سیاهی بود که در سرزمین سودان چشم به جهان گشود. گرچه او چهره ای سیاه و نازیبا داشت،ولی از دلی روشن، فکری باز و ایمانی استوار برخوردار بود.
او که در آغاز جوانی برده ای مملوک بود، به دلیل نبوغ عجیب و حکمت وسیعش آزاد شد و هر روز مقامش اوج گرفت تا شهره ی آفاق شد. او مردی امین بود، چشم از حرام فرو می بست، از ادای حرف ناسزا و بی مورد پرهیز می کرد و هیچگاه دامن خود را به گناه نیالود و همواره در امور زندگی شرط عفت و اخلاص را رعایت می کرد. اوقات فراغت خود را به سکوت و تفکر در امور جهان و معرفت حق تعالی می گذراند و برای گذراندن امور زندگی به حرفه خیاطی و یا درودگری مشغول بود. (بعضی گویند لقمان بنده ای بود حبشی که از راه شبانی معیشت خود را می گذراند.)  لقمان از خنده بی مورد و استهزاء دیگران پرهیز می کرد و هیچگاه اراده خود را تسلیم خشم و هوای نفس نمی کرد. از کامیابی در دنیا مغرور و از ناکامی اندوهگین نمی شد و صبر و شکیبایی او به حدی بود که با از دست دادن چند فرزند، از سر زبونی دیدگان خود را به سرشک غم نیالود. در اصلاح امور مردم و حل نزاع و مرافعه آنها سعی وافر داشت و هرگز به دو کس که با یکدیگر مخاصمه و منازعه یا مقاتله داشتند نگذشت، مگر آن که در میان ایشان اصلاح کرد.
بیشتر وقت خود را در همنشینی با فقها و دانشمندان و پادشاهان می گذراند و مسئولیت خطیر آنها را گوشزد می کرد و آنها را از کبر و غرور برحذر می داشت و خود نیز از احوال ایشان عبرت می گرفت.  در این شرایط بود که لقمان شایسته پوشیدن جامه حکمت شد و سپس در نیمروزی گرم که مردم در خواب قیلوله بودند جمعی از فرشتگان که لقمان قادر به رؤیت آنها نبود، نظر لقمان را در مورد خلافت و پیغمبری خدا جویا شدند.

لقمان در پاسخ فرشتگان گفت: اگر خدای متعال مرا به قبول این امر خطیر امر کند، فرمان او را با دیده منت خواهم پذیرفت و امید و یقین دارم که در آن صورت او مرا در این کار یاری خواهد کرد و علم و حکمتی که لازمه این وظیفه باشد به من عطا خواهد کرد و مرا از خطا و اشتباه حفظ می کند، ولی اگر اختیار رد یا قبول این امر با من باشد، از پذیرش این مسئولیت بزرگ عذر خواهم خواست و عافیت را اختیار می کنم. چون فرشتگان علت امتناع لقمان از پذیرش این مسئولیت را جویا شدند، لقمان گفت: حکومت بر مردم اگر چه منزلتی عظیم دارد، ولی کاری بس دشوار است و در جوانب آن فتنه ها و بلاها و لغزشها و تاریکی های بیکرانی وجود دارد که هر کس را خدا به خود واگذارد گرفتار آن شود و از صراط مستقیم و راه رستگاری منحرف گردد و هر کس از آنها برهد به فلاح و رستگاری نائل خواهد شد. خواری و گمنامی دنیا در برابر عزت و بزرگواری آخرت گوارا است ولی اگر هدف کسی جاه و جلال دنیوی باشد، دنیا و آخرت هر دو را از کف خواهد داد، زیرا عزت و نعمت دنیا موقت و عاریه است و چنین کسی به نعمت و عزت جاودان اخروی نیز دست نخواهد یافت. فرشتگان که به عقل سرشار لقمان پی بردند او را تحسین کردند و خدای تعالی او را مورد لطف و عنایت قرار داد و سرچشمه حکمت خود را بر لقمان روان ساخت تا سیل حکمت و نور معرفت بر زبان و بیان لقمان جاری گردد و تشنگان حقیقت را در خور استعدادشان از زلال معرفت و حکمت خود سیراب سازد و در این میان فرزند برومند لقمان که نظر پدر را به خود معطوف داشته بود، بیشتر مورد خطاب او قرار می گرفت گرچه نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت. �

لقمان از دیدگاه مفسرین
لقمان  در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال  و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور  بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می  آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار  این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد.

  روزگاری  دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم  هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را  قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها  را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام خواجه قطعه آخر را خود به  دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است.
 سپس با تعجب زیاد رو به  لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟  لقمان که دریافت زمان تهذیب و تأدیب خواجه فرا رسیده است، به آرامی و با  احتیاط گفت: واضح است که من تلخی و ناگواری این میوه را به خوبی احساس کردم  اما سالهای متمادی من از دست پر برکت شما، لقمه های شیرین و گوارا را  گرفته ام، سزاوار نبود که با دریافت اولین لقمه ناگوار، شکوه و شکایت آغاز  کنم.
خواجه از این برخورد، درس عبرت گرفت و به ضعف و زبونی خود در برابر  ناملایمات پی برد و در اصلاح نفس و تهذیب و تقویت روح خود همت گماشت و خود  را به صبر و شکیبایی بیاراست.  روزی دیگر خواجه لقمان در سرایی، سفره ای گسترده بود و میهمانان خود را در  سایه جود و کرمش پذیرایی می کرد. لقمان که در خدمت میهمانان و تهیه وسایل  رفاه ایشان سعی وافر داشت از شنیدن سخنان بیهوده آنها سخت در عذاب بود و  همواره مترصد فرصتی بود تا عادت زشت آنها را گوشزد کند و در اصلاح و تهذیب  آنها گامی بردارد.
در این هنگام گروهی از میهمانان خواجه، وارد سرا شدند و  خواجه به لقمان فرمان داد تا گوسفندی ذبح کند و غذایی از بهترین اعضاءِ  گوسفند مهیا سازد. لقمان غذایی لذیذ از دل و زبان گوسفند، فراهم نمود و نزد  میهمانان آورد. روزی دیگر خواجه امر کرد، از بدترین اعضاءِ گوسفند، غذایی  آماده سازد، لقمان بار دیگر غذا را از دل و زبان گوسفند مهیا کرد.

خواجه با  تعجب پرسید: چگونه است که این دو عضو گوسفند هم بهترین و هم بدترین هستند؟  لقمان پاسخ داد: این دو عضو مهمترین اعضا در سعادت و شقاوتند، چنانکه اگر  دل سرشار از نیت خیر و زبان گویای حکمت و معرفت و حلاّل مشکلات و مسایل  مردم باشد، این دو عضو بهترین اعضاء هستند و هر گاه دل بداندیش و پست نیت  باشد، زبان گویای غیبت و تهمت و محرک فتنه و فساد، هیچیک از اعضا، بدتر و  زیان بارتر از این دو عضو نخواهد بود.  لقمان  نیک و بد هر کاری را مشروط به رضای وجدان و خشنودی خداوند می دانست و  تمجید و تحسین خلق را هدف خود قرار نمی داد و از خرده گیری و عیبجویی آنها  نیز هراسی نداشت و این موضوع را نیز همواره به فرزند خود گوشزد می نمود، تا  روزی به جهت اطمینان خاطر، تصمیم گرفت این حقیقت را نزد پسر خود مصور  سازد.
 لقمان به فرزند خود گفت: مرکب را آماده ساز و مهیای سفر شو. چون مرکب  آماده شد، لقمان خود سوار شد و پسرش را پیاده دنبال خود روان کرد. در این  حال گروهی که در مزارع خود مشغول کار بودند آنها را نظاره کردند و به زبان  اعتراض گفتند: عجب مرد سنگدلی، خود سواره است و کودک معصوم را پیاده به  دنبال می کشد.

سپس لقمان خود از مرکب پیاده شد و پسر را سوار بر مرکب کرد  تا به گروهی دیگر از مردم رسید، این بار مردم با نظاره آنها گفتند: عجب پسر  بی ادب و بی تربیتی، پدر پیر و ضعیف خود را پیاده گذاشته و خود با نیروی  جوانی و تنومندی بر مرکب سوار است. حقا که در تربیت او غفلت شده است.  در این حال لقمان نیز همراه فرزند خود سوار مرکب شد و هر دو سواره راه را  ادامه دادند تا به گروه سوم رسیدند، مردم این قوم چون آنها را دیدند گفتند:  عجب مردم بی رحمی، هر دو چنین بار سنگینی را بر حیوان ناتوان تحمیل کرده  اند و هیچ یک زحمت پیاده روی را به خود نمی دهند. در این هنگام لقمان و پسر  هر دو از مرکب پیاده شدند و راه را پیاده ادامه دادند تا به دهکده ی دیگری  رسیدند، مردم با مشاهده آنها، زبان به نکوهش گشودند و گفتند: آن دو را  بنگرید، پیر سالخورده و جوان خردسال هر دو پیاده در پی مرکب می روند و جان  حیوان را از سلامت خود بیشتر دوست دارند.

چون این مرحله از سفر نیز تمام شد  لقمان با تبسمی معنی دار به فرزند خود گفت: حقیقت را در عمل دیدی، اکنون  بدان که هیچگاه خشنودی تمام مردم و بستن زبان آنها امکان پذیر نیست؛ پس  خشنودی خداوند و رضای وجدان را مد نظر قرار ده و به تحسین و تمجید یا توبیخ  و نکوهش دیگران توجهی نکن.  لقمان همواره رعایت اعتدال و میانه روی را از شروط کامیابی و موفقیت در  امور زندگی می دانست و رعایت این اصل را در کلیه شئون زندگی لازم و ضروری  می شمرد و معتقد بود افراط و تندروی می تواند لذت ها را به آلام و عادت ها  را به آلودگی تبدیل کند.

 لقمان برای درک صحیح این موضوع، با بیانی جالب و  منطقی، فرزند خود را چنین نصیحت کرد: فرزندم این نصیحت پدر را همواره آویزه  گوش خود کن و در زندگی همواره لذیذترین غذاها را میل کن و فاخرترین جامه  ها را بپوش و در بهترین بستر بیارام و از زیباترین زنان ، انتخاب کن .

  فرزند لقمان از نصایح پدر سخت متعجب شد، زیرا پدر که همواره او را به  اعتدال و اقتصاد در امور زندگی تشویق می کرد، این بار او را به افراط و تن  پروری ترغیب می نمود. لذا علت را از پدر خویش جویا شد. لقمان گفت: منظور من  از این سخن آن بود که اگر زمانی برای برآوردن حاجت خود اقدام کنی که ضرورت  و شدت آن به اوج خود رسیده باشد، از ساده ترین آنها عالی ترین مراتب لذت  را خواهی برد. اگر هنگامی برای خواب و استراحت اقدام کنی که بی خوابی حواس و  قوای تو را تحت تأثیر و تسخیر خود قرار داده باشد، در این حال پاره خشتی  بهتر از بالش پَر و بستری زبر و خشن خوشآیندتر از ملایمترین آنها خواهد  بود.
 فرزندم اگر زمانی بر سر سفره بنشینی که گرسنگی، صبر و طاقت از تو  بریده باشد، ساده ترین غذاها برای تو لذیذتر از طعام پادشاهان خواهد بود.  اگر نیاز تو به جامه تازه مبرم باشد و لباس پیشین قابل استفاده نباشد، جامه  کرباس از خلعت شاهانه برای تو برازنده تر خواهد بود... مریدی خلاصه معرفت و  روح حکمت لقمان را جویا شد وی گفت: خلاصه معرفت و روح حکمت من آن است که  از امور زندگی آنچه به عهده خالق است، تکلف و زحمتی بر خود روا نمی دارم و  آنچه به عهده من است در آن سستی و کوتاهی نمی کنم. �

 نصایح لقمان به فرزندش
سعی لقمان بر این بود که در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد.
  لقمان فرزندش ناتان را خطاب قرار داد و گفت:  فرزندم همیشه شکر خدا را به جای آور، برای خدا شریک قائل مشو، زیرا مخلوقی ضعیف و محتاج را با خالقی عظیم و بی نیاز برابر نهادن، ظلمی بزرگ است.
 فرزندم: اگر عمل تو از خردی چون ذره ای از خردل در صخره های بلند کوه یا آسمانها و یا در قعر زمین مخفی باشد از نظر خدا پنهان نخواهد بود و در روز رستاخیز در حساب اعمال تو منظور خواهد شد و به پاداش و کیفر آن خواهی رسید.
  فرزندم: نماز را به پای دار! تا ارتباط تو با خدا محکم گردد و از ارتکاب فحشا و منکر مصون باشی و چون به حد کمال رسیدی، دیگران را به معروف و تهذیب نفس و تزکیه روح دعوت و رهبری کن و در این راه در مقابل سختی ها، صبور و شکیبا باش.
  فرزندم: نسبت به مردم تکبر مکن و به دیگران فخر مفروش که خدا مردم خودخواه و متکبر را دوست ندارد. خود را در برابر ایشان زبون مساز که در تحقیرت خواهند کوشید، نه آنقدر شیرین باش که ترا بخورند و نه چندان تلخ باش که به دورت افکنند.  فرزندم: در راه رفتن نه به شیوه ستمگران گام بردار و نه مانند مردم خوار و ذلیل، و به هنگام سخن گفتن آهسته و ملایم سخن بگو زیرا صدای بلند، بیرون از حد ادب و تشبه به ستوران ستوران است.

 فرزندم: از دنیا پند بگیر و آن را ترک نکن که جیره خوار مردم شوی و به فقر مبتلا گردی و تا آنجا خود را در بند و گرفتار دنیا نکن و در اندیشه سود و زیان آن فرو مرو که زیانی به آخرت تو برسد و از سعادت جاودان بازمانی!

  فرزندم: دنیا دریای ژرف و عمیقی است که دانشمندان فراوانی را در خود غرق کرده است پس برای عبور از این دریا، کشتی از ایمان و بادبانی از توکل فراهم کن و برای این سفر توشه ای از تقوی بیندوز، و بدان و آگاه باش که اگر از این راه پر خطر برهی، مشمول رحمت شده ای و اگر در آن دچار هلاک شوی به غرقاب گناهانت گرفتار گشته ای.

  فرزندم: در زندان شب و روز زمانی را برای کسب علم و دانش منظور کن و در این راه با دانشمندان همدم و همراه شو و در معاشرت با آنها شرط ادب را رعایت کن و از مجادله و لجاج بپرهیز تا تو را از فروغ دانش خود محروم نسازند.  فرزندم: هزار دوست اختیار کن و بدان که هزار رفیق کم است و یک دشمن میندوز و بدان که یک دشمن هم زیاد است.

  فرزندم: دین مانند درخت است. ایمان به خدا آبی است که آن را می رویاند. نماز ریشه آن، زکات ساقه آن، دوستی در راه خدا شاخه های آن، اخلاق خوب برگ های آن و دوری از محرمات، میوه آن است. همانطور که درخت با میوه ی خوب کامل می گردد، دین هم با دوری از اعمال حرام تکمیل می شود. هرچند نصایح لقمان بیشتر جنبه عمومی داشت و سعی لقمان بر این بود که در مناسبت های مختلف فرزندش و همچنین سایر مردم را پند و اندرز دهد که در این رابطه گوشه ای از این پندها را در اینجا مرور می کنیم:

۱. فرزندم هیچ کس و هیچ چیز را با خداوند شریک مکن.
۲. با پدر و مادرت بهترین رفتار را داشته باش.
۳. بدان که هیچ چیز از خداوند پنهان نمی ماند.
۴. نماز را آنگونه که شایسته است بپادار.
۵. اندرز و نصیحت دیگران را فراموش مکن.
۶. از بدان انتظار مردانگی و نیکی نداشته باش.
۷. از مردم روی مگردان و با آنها بی اعتنا مباش.
۸. با غرور و تکبر با دیگران رفتار مکن.
۹. در مقابل پیش آمدها شکیبا باش.
۱۰. بر سر دیگران فریاد مکش و آرام سخن بگو.
۱۱. از طریق اسماء و صفات خداوند او را بخوبی بشناس.
۱۲. به آنچه دیگران را اندرز می دهی خود پیشتر عمل کن.
۱۳. سخن به اندازه بگو.
۱۴. حق دیگران را به خوبی ادا کن.
۱۵. راز و اسرارت را نزد خود نگاه دار.
۱۶. به هنگام سختی دوست را آزمایش کن.
۱۷. با سود و زیان دوست را امتحان کن.
۱۸. با بدان و جاهلان همنشینی مکن.
۱۹. با اندیشمندان و عالمان همراه باش.
۲۰. در کسب و کار نیک جدّی باش.

۲۱. بر کوته فکران و ضعیف عنصران اعتماد مکن.
۲۲. با عاقلان ایماندار مدام مشورت کن.
۲۳. سخن سنجیدۀ همراه با دلیل را بیان کن.
۲۴. روزهای جوانی را غنیمت بدان.
۲۵. هم مرد دنیا و هم مرد آخرت باش.
۲۶. یاران و آشنایان را احترام کن.
۲۷. با دوست و دشمن، خوش اخلاق باش.
۲۸. وجود پدر و مادر را غنیمت بشمار.
۲۹. معلم و استاد را همچون پدر و مادر دوست بدار.
۳۰. کمتر از درآمدی که داری خرج کن.
۳۱. در همۀ امور میانه رو باش.
۳۲. گذشت و جوانمردی را پیشه کن.
۳۳. هر چه که می توانی با مهمان مهربان باش.
۳۴. در مجالس و معابر چشم و زبان را از گناه باز دار.
۳۵. بهداشت و نظافت را هیچگاه فراموش مکن.
۳۶. هیچگاه دوستان و هم کیشان خود را ترک مکن.
۳۷. فرزندانت را دانش و دینداری بیاموز.
۳۸. سوارکاری و تیراندازی و ... را فراگیر.
۳۹. در هر کاری از دست و پای راست آغاز کن.
۴۰. با هر کس به اندازۀ درک او سخن بگو.

۴۱. به هنگام سخن متین و آرام باش.
۴۲. به کم گفتن و کم خوردن و کم خوابیدن خود را عادت بده.  
۴۳. آنچه را که برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند.
۴۴. هر کاری را با آگاهی و استادی انجام بده.
۴۵. نا آموخته استادی مکن.
۴۶. با ضعیفان و کودکان سرّ خود را در میان نگذار.
۴۷. چشم به راه کمک و یاری دیگران مباش.
۴۸. از بدان انتظار مردانگی و نیکی نداشته باش.
۴۹. هیچ کاری را پیش از اندیشه و تدبر انجام مده.
۵۰. کار ناکرده را کرده خود مدان.
۵۱. کار امروز را به فردا مینداز.
۵۲. با بزرگتر از خود مزاح مکن.
۵۳. با بزرگان سخن طولانی مگو.
۵۴. کاری مکن که جاهلان با تو جرأت گستاخی پیدا کنند.
۵۵. محتاجان را از مال خود محروم مگردان.
۵۶. دعوا و دشمنی گذشته را دوباره زنده مکن.
۵۷. کار خوب دیگران را کار خود نشان مده.
۵۸. مال و ثروت خود را به دوست و دشمن نشان مده.
۵۹. با خویشاوندان قطع خویشاوندی مکن.
۶۰. هیچگاه پاکان و پرهیزکاران را غیبت مکن.

۶۱. خودخواه و متکبر مباش.
۶۲. در حضور ایستادگان منشین.
۶۳. در حضور دیگران دندان پاک مکن.
۶۴. با صدای بلند آب دهان و بینی را پاک مکن.
۶۵. به هنگام خمیازه دست بر دهان خویش بگذار.
۶۶. حالت خستگی را در حضور دیگران ظاهر مکن.
۶۷. در مجالس انگشت در بینی مینداز.
۶۸. کلام جدی را با مزاح آمیخته مکن.
۶۹. هیچکس را پیش دیگران خجل و رسوا مکن.
۷۰. با چشم و ابرو با دیگران سخن مگو.
۷۱. سخن گفته شده را تکرار مکن.
۷۲. از شوخی و مزاح خود کمتر کن.
۷۳. از خود و خویشاوندان نزد دیگران تعریف مکن.
۷۴. از پوشیدن لباس و آرایش زنان پرهیز کن.
۷۵. از خواسته های نابجای زن و فرزندان پیروی مکن.
۷۶. حرمت هر کس را در حد خود نگاه دار.
۷۷. در بد کاری با اقوام و دوستان همکاری مکن.
۷۸. از مردگان به نیکی یاد کن.
۷۹. از خصومت و جنگ افروزی جدّا پرهیز کن.
۸۰. با چشم احترام به کار دیگران نگاه کن.

 ۸۱. نان خود را بر سفره ی دیگران مخور.
۸۲. در هیچ کاری شتاب مکن.
۸۳. برای جمع آوری بیش از حد مال و ثروت حرص مخور.
۸۴. به هنگاه خشم شکیبا باش و سخن سنجیده بگو.
۸۵. از پیش دیگران غذا و میوه بر مدار.
۸۶. در راه رفتن از بزرگان پیشی مگیر.
۸۷. سخن و کلام دیگران را قطع مکن.
۸۸. به هنگام راه رفتن جز به ضرورت چپ و راست خود را نگاه مکن.
۸۹. در حضور مهمان بر کسی خشم مگیر.
۹۰. مهمان را به هیچ کاری دستور مده.
۹۱. با دیوانه و مست سخن مگو.
۹۲. برای کسب سود و دوری از زیان آبروی خود را مریز.
۹۳. در کار دیگران کنجکاوی و جاسوسی مکن.
۹۴. در اصلاح میان مردم هیچ گاه کوتاهی مکن.
۹۵. ادب و تواضع را هیچگاه فراموش مکن.
۹۶. با خداوند صادق و با مردم با انصاف باش.
۹۷. بر آرزو ها و خواسته های خود غالب باش.
۹۸. خدمتکاری بزرگان و همکاری با مستمندان را فراموش مکن.
۹۹. با بزرگان با ادب و با کودکان مهربان باش.
۱۰۰. با دشمنان مدارا کن و در مقابل جاهلان خاموش باش.

 ۱۰۱. در مال و مقام دیگران طمع مکن.
۱۰۲. از رفت و آمد و مال و مرام و مسلک خویش کمتر بگو.
۱۰۳. بجز خداوند هیچ کس و هیچ چیز را فرمانروا و فریادرس خویش مشمار.
۱۰۴. عمر و روزی با حساب و کتاب است، پس مترس و طمع مکن.
۱۰۵. عمر را برای عمل و عبادت و پاکی و پرهیزکاری غنیمت بدان.
۱۰۶. اگر بهشت را می طلبی از فساد و ستم و گردن کشی پرهیز کن.
۱۰۷. سرچشمه ی زشتی ها را دنیا پرستی و مستی و نادانی بدان.
۱۰۸. بجز در حق و راستی بندگان خدا را بندگی و فرمانبری مکن.
۱۰۹. خود را با ستم سلاطین شریک مگردان.
۱۱۰. دنیای دیگر را به دست فراموشی مسپار.

� پای درس لقمان حکیم
اشاره

سلوک اخلاقی و رفتار قرآنی، همواره یکی از دل مشغولی های نسل جوان مسلمان در پیمودن مسیر درست زندگی است. در جغرافیای گسترده اسلامی، گنجینه هایی کهن وجود دارد که هیچ زمانی کهنه نمی شود و جوان مسلمان را بِسان چراغی فروزان به سوی حقیقت و سعادت رهنمون می شود. یکی از این گنجینه های نایاب و دُرهای ناب، پندها و نصیحت های لقمان حکیم است که بخش از آن در قرآن کریم و پاره ای نیز در احادیث و روایات ذکر شده است.

پندهای لقمان حکیم می تواند برای دختران و پسران جوان امروز ما که دارای روح عطشناک و طالب معنویت هستند، بسیار سودمند باشد و آنان را در پیمودن راه کمال و سلوک خردمندانه یاری کند.


فرمانبری از خدا

 ای فرزندم! هرگاه خواستی خدا را نافرمانی کنی، جایی را سراغ بگیر که تو را در آن جا نبیند.

 ای فرزندم! به اندازه نیازت به خدا، از او اطاعت کن و به اندازه شکیبایی ات بر عذابش، او را نافرمانی نما.


مراقبت از زبان

 ای فرزندم! زبان، کلید خیر و شر است. پس جز در خیر، زبانت را مهر و موم کن؛ همان گونه که صندوق طلا و نقره را مهر و موم می کنی.

 لقمان حکیم بسیار سکوت می کرد. وقتی علت آن را پرسیدند، پاسخ داد: خداوند برای من دو گوش و یک زبان قرار داده، برای اینکه شنیده هایم بیش از گفته هایم باشد.


دانش پژوهی

 ای فرزندم! اگر ما بین تو و دانش، دریایی از آتش باشد که تو را می سوزاند و دریایی از آب باشد که تو را غرق می کند، برای رسیدن به دانش، آن دو را بشکاف تا دانش را به دست آوری و بیاموزی؛ زیرا در آموختن دانش، راه نمایی و عزّت انسان، و نیز نشانه ایمان و پایه ارکان دین و رضایت خدای رحمان وجود دارد.

 ای فرزندم! در مجالس دانشمندان حضور داشته باش و سخنان حکیمان را بشنو؛ زیرا خداوند دلِ مرده را با نور حکمت زنده می کند؛ چنان که زمین مرده را با آب باران حیات می بخشد.


مراقبت بر نماز

 ای فرزندم! مبادا خروس، زرنگ تر از تو و مراقب تر از تو بر نمازها باشد! مگر آن را نمی بینی که هنگام هر نمازی، بانگ می زند و سحرگاهان ـ در حالی که تو در خوابی ـ با صدایش اعلام وقت می کند؟

 ای فرزندم! هرگاه نماز می خوانی، آن را نماز وداع قرار ده؛ که گمان داری بعد از آن، هرگز زنده نخواهی ماند. از عذرتراشی برای ترک نماز بپرهیز؛ زیرا عذرآوردن در کار خیر، معنا ندارد.


پرهیز از حسد

 ای فرزندم! از حسد بر حذر باش که به وسیله آن جز بر خودت ضرر نمی زنی، و دشمنت را از پرداختن به کار خود کفایت می کنی؛ زیرا دشمنی تو با خودت، از دشمنی دیگری با تو زیان بارتر است.

 ای فرزندم! هر چیز نشانه ای دارد که بدان شناخته می شود و... حسود، سه نشانه دارد: غایب را غیبت، حاضر را چاپلوسی و گرفتار را شماتت می کند.


نشانه های ریاکار

 ای فرزندم! ریاکار سه نشانه دارد: هرگاه تنها باشد، کسل است، و هرگاه پیش مردم باشد شاد است، و هر کاری را که در آن ستایش باشد، انجام می دهد.

 ای فرزندم! به مردم چنین نشان نده که از خدا می ترسی، در حالی که دلت گنه کار است.


بی حوصلگی و تنبلی

 ای فرزندم! از تنبلی و بی حوصلگی بپرهیز؛ زیرا هرگاه تنبل باشی، حق را ادا نمی کنی و هرگاه بی حوصله باشی، حق را تحمل نمی کنی.

 ای فرزندم! تنبل سه نشانه دارد: به قدری سستی می کند که کوتاهی می نماید، و چنان کوتاهی می کند تا ضایع می سازد، و چنان ضایع می سازد که مرتکب گناه می شود. �

 حکایت
 روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من� می توانم این کارها را انجام� دهم؟
لقمان جواب داد :
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . �
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . �
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نصایحی از لقمان حکیم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

: نصيحت هاي لقمان حکيم

  - چهار نصيحت مهم لقمان حکيم به فرزندنش


لقمان به فرزندش فرمود:

پسرکم! بدان که من چهار صد پيغمبر را خدمت کردم و از سخنان آنان چهار جمله انتخاب کردم:

1- در حال نماز مراقب دلت باش

2- سر سفره مراقب گلو يت باش

3- در خانه‏ ى مردم مراقب چشمت باش

4- ميان مردم مراقب زبانت باش

 ‏





?اللهم عجل لوليک الفرج? :: داستاني کوتاه و آموزنده
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي !

سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني !!!

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم

اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد :

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي

جهان را مي دهد .  

اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني

بهترين خوابگاه جهان است .  

و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي

جهان مال توست...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دخالت بیجا و.......
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

عدم دخالت بيجا   

بدون ترديد مى توان گفت : دخالت كردن در آنچه در تخصص انسان نيست يكى از گناهان بزرگ و در پاره اى از امور از گناهان غير قابل بخشش است .

زيان هايى كه از اين راه به پيكر زندگى رسيده قابل شماره نيست اگر انسان در تمام مسائل حيات از حدود خود تجاوز نمى كرد اين همه بدبختى نمى ديد و بلاهاى عجيب و غريب گريبانش را نمى گرفت .

در جامعه ما اين مرض مهلك و آتش سوزنده شايد حاكم بر تمام طبقات باشد ، و با اينكه برنامه در امان نبوده اند ، باز هم در امرى كه نبايد دخالت كنند صاحب نظر مى شوند .

من خود شاهد مرگ كودكى بى گناه بود كه بر اثر دخالت يك زن و عطار سر محله بر اثر طبابت نابجا جان باخت .

معمولا در مهمانى ها و مجالس دوستانه ، شركت كنندگان به خود حق مى دهند كه در هنگام پيش آمدن سخن در تمام مسائل اظهار نظر كنند .

ديده شده كه مردم عوام در مسئله مرجعيت ، تاريخ ، خانواده ، سياست هاى داخلى و خارجى ، اوضاع جهان ، امر بهداشت ، مسئله طب ، اجناس بازار ، اوضاع اجتماعى ، مسائل مذهبى ، برنامه هاى روانى و ...در همه جا و نزد همه كس اظهار نظر مى كنند .

خلاصه مى توان گفت هر فرد جامعه ما انسانى است برابر با تمام ابعاد زندگى ، در حالى كه اين نوع زيستن پليدترين جهت زيست و زندگى است .

يكى از برنامه هاى مهم و عالى اسلام دعوت از مردم است به اين كه در آنچه

در حقيقت حق آنهاست وارد نشوند ، دخالت غير متخصص در يك امر تخصصى كمال بى انصافى و نامردى است .

نمى خواهم در اين قسمت توضيح بيشتر بدهم ، تنها براى روشن شدن مسئله به ذكر دو جهت اكتفاء مى كنم :

اول : مى دانيد كه دين ضامن سعادت دنيا و آخرت است ، و به به اين نكته توجه داريد كه جامعه پاى بند به مقررات الهى بهترين جامعه و برترين ملت است ، قرآن مجيد كراراً اين موضوع را گوشزد نموده و تاريخ اسلام هم نمونه چنين جامعه اى را در صدر اول ياد مى كند ، براى اينكه بتوان جامعه را پاى بند به اصول انسانى كرد ، بايد از راه تبليغ صحيح و شناساندن اسلام واقعى قيام كرد ، در صورت تبليغ درست وشناساندن اسلام به همان معنايى كه هست جامعه به مقتضاى فطرت و عقل سالم به قوانين مذهبى گرايش پيداكرده و در نتيجه پس از مدتى كوتاه اجتماعى سالم و پرثمر خواهيم داشت .

اما اگر انسانى در حالى كه معلم و مبلغ نيست به لباس معلمى جلوه كند و در صورتى كه خود بويى از اسلام نبرده ، و براى نمونه نمى تواند ساده ترين برنامه اسلام را تجزيه و تحليل كند به معرفى دين و تبليغ اسلام برخيزد مى دانيد از اين راه چه ضربه هاى غير قابل جبرانى به اسلام و به جامعه وارد خواهد كرد ، اولين ضررى كه از اين افراد متوجه دين و قرآن است فرار جامعه به خصوص نسل جوان از اصول الهى است ، و امروز در تمام ممالك اسلام خصوصاً ايران ، جامعه گرفتار چنين بلايى است .

گروهى در لباس دين ، و برخى در لباس مداح پيغمبر و آل پيغمبر هم چون دزدان سر گردنه ، بر سر راه انسانيت و فضيلت نشسته ، و با پول خود جامعه عمرى حملات ناجوانمردانه دارند ، اين مسئله منافات با اين ندارد كه بين اينان افراد خوب باشد ، خوبى در برخورد و كردار ، و در خواندن نماز ، گرفتن روزه ،

حج رفتن ، و اطعام كردن مسئله ايست ، و قرار گرفتن بر مسند انبياء مسئله ديگر .

اين دخالت بيجاست كه جهات خوبى آنان را از نظر خدا مى اندازد و اعمال آنان را حبط مى كند ، زيرا گمراه كردن يك نفر به خاطر دخالت بيجا در امر تبليغ برابر گمراه كردن تمام انسان هاست ، چه برسد به اين كه جمعيتى را انسان در طول عمرش متوقف كرده و از راه واقعى باز دارد .

عجيب تر از كار غلط و نابجاى اينان سكوت مردم مسلمان است ، سكوت همگانى و از بالاترين مقام گرفته تا گمنام ترين مسلمان ، كه زيان قرار گرفتن افراد غير متخصص را به كرسى تبليغ مى نگرند همه و همه ساكتند ، گويى از زخم برداشتن پيكر قرآن و جامعه اسلامى لذت مى برند .

دوم : آگاهيد كه خداوند براى اكمال دينش و اتمام نعمتش بر جامعه بشرى ، پس از بازداشت پيامبر از حجة الوداع ، فرمان داد : كه پيامبر اسلام براى بعد از خود جهت سرپرستى امور مسلمين در تمام زواياى حيات على(عليه السلام) را به جانشينى معرفى كند .

على(عليه السلام) پس از پيامبر لايق ترين انسان دوره تاريخ است و هم او بود كه مى توانست پس از پيامبر نسبت به جامعه عهده دار بر تمام برنامه هاى رسول اكرم باشد .

مسئله جانشينى آن حضرت را كتب شيعه و سنى ، كه در طول 14 قرن نوشته شده ضبط كرده ، و تمام جوانب اين مسئله را با دقت كامل در نوشته هاى خود آورده اند ، ترديد در خلافت اميرالمؤمنين هم چون ترديد در قرآن و نبوت پيامبر بزرگ است از اين رو اكثر كتب اهل تسنن از قول پيامبر با سند صحيح نقل كرده اند كه منكر على و ولايت و خلافت او ، كافر است(1) .

ــــــــــــــــــــــــــــ

(1) بحرالمناقب خطى : ص44 ـ مناقب ابن المفازلى ـ كنوز الحايق : ص 156 . ـ ينابيع المودة : ص 181 . ـ ارجح المطالب : ص 34 . ـ تمام اين مدارك با احاديثش كه كفر منكر على را ثابت مى كند . از ملحقات احقاق الحق : ج 7 ، ص 330 گرفته شده .
(1) كشف الغمة : ج 2 ، ص 106 .
(2) شرح ابن ابى الحديد : ج1 ، ص3 .

ولى با كمال تأسف ، پس از درگذشت پيامبر ، حسد حاسدين ، و طغيان طاغين ، و ظلم ظالمين ، و تجاوز متجاوزين ، و كينه معاندين و كيد خائنين نگذاشت آنكه متخصص در امر رهبرى بود راهبر جامعه شود ، با تشكيل سقيفه كرسى حكومت را به كسانى واگذار كردند كه از سواد خواندن و نوشتن بى بهره بودند ، و آنان بنا به قول فاطمه زهرا(عليها السلام) در خطبه مسجد جامعه را به انحراف كشيدند و و مسلمين را از اصول و قواعد اسلام دور كردند(1) ، زاويه اين انحراف در حكوت عثمان و پس از او در حكومت بنى اميه و بنى عباس كه ميوه هاى تلخ سقيفه بودند گسترده تر شد ، تا جايى كه بنا به قول رسول اكرم از اسلام جز اسمى و از قرآن جز رسمى در اكثر توده مسلمان باقى نماند .

آيا اين دخالت بيجا علاوه بر گناه كبيره بودنش از نظر حق قابل عفو و اغماض و چشم پوشى است ؟

آيا تاريخ بشريت نمونه چنين تجاوزى را به اصول انسانيت مى تواند به ياد آورد ؟ آيا مفضول را بر فاضل ترجيح دادن(2) خلاف عقل و دين و وجدان و علم و انسانيت نيست ؟

در هر صورت هر انسان باوجدانى بايد تا آخر عمر توجه داشته باشد كه از دخالت كردن در امورى كه مربوط به او نيست بپرهيزد .

لقمان حكيم : به خاطر نور حكمت و فروغ معرفت در تمام عمر از دخالت كردن در مسائلى كه مربوط به او نبود پرهيز داشت ، و اين مسئله كه نتيجه ايمان و ميوه حكمت است براى همگان از بهترين نكاتى است كه مى توانند از آن كمال بهره را برده ، خود و ديگران را در ضلالت و گمراهى نيندازند .

فروبستن ديده از حرام   

در محيطى كه به وسيله علم و تكنولوژى بوجود آمده ، يعنى در دنياى سخت ماشين ها ، با آنكه مفهوم فضيلت تعمداً به وسيله مردم امروزى فراموش شده ، ولى فضيلت هم چون مفاهيم مكانيك و شيمى ضرورى باقى مانده است .

فضيلت يكى از معلومات خيلى قديمى است ، و بلاشك هنوز مى توان در اجتماع امروزى به آن برخورد ، ولى دراجتماعاتى كه زير يوغ مادّيگرى بسر مى برند وجودش اكسير است .

اجتماعاتى كه اولويت را براى اقتصاد مى شناسند به فضيلت نمى گرايند زيرا فضيلت اصولا خواهان اطاعت از قوانين زندگى است ، و هنگامى كه انسان خود را در فعاليت هايت اقتصادى محدود كرد ، كاملا از قوانين طبيعى پيروى نمى كند .

بى آنكه سخن به گزاف گفته شده باشد، فضيلت ما رابه حقيقت مى رساند و تمام فعّاليت هاى جسمى و روانى ما رابر وفق نظم ساختمانى آنهااداره مى كند و اختلالات و آشفتگى ها و ضعف اجتماعى امروزى معلول فقدان فضيلت است.

فضيلت به علت غلط رفتارى بعضى از كوته نظران اشتهار بدى يافته و آن را با سالوس و تعصب و خشونت و فضل فروشى اشتباه مى كنند .

در واقع فضيلت ، جوانمردى و زيبايى و روشنايى است ، و براى حفظ زندگى فردى و اجتماعى بكار مى رود ، بدين جهت بى فضيلت زيستن ديوانگى است .

همانطورى كه ريختن آب به جاى بنزين در يك موتور احتراقى و افزودن شن به جاى روغن ماشين عملى جنون آميز است .

از زمانى كه اخلاق لذت ، جاى اخلاق مذهبى را گرفته ، در ديده مردم متمدن فضيلت امرى ضرورى به نظر نمى رسد به طورى كه آقاى رومن به طور حتم مى انديشد كه براى ما الزامى در متقى بودن نيست ، و اختيار فضيلت منحصراً بستگى با نفع و لذت فردى خواهد داشت .

ولى امروز مى دانيم كه فضيلت امرى اجبارى است ، زيرا چيزى جز پيروى از قوانين زندگى نيست ، و به اين قوانين انسان نمى تواند پشت پا بزند ، مگر اينكه خود و نسل كشورش را در معرض تباهى و مرگ رها كند .

معاصى چنانچه مى دانيم زندگى فردى را بى مايه و آلوده مى كند ، از طرفى در خانواده و اجتماع تمام افراد به يكديگر بستگى دارند ، و آلودگى يك فرد به تمام جامعه لطمه مى زند ، همانطورى كه تعالى زندگى فردى كه از فضيلت برخوردار است به اجتماع سود مى رساند . تحمل بدى و زشتى اشتباه خطرناكى است ، هر كس آزاد نيست كه به ميل خود رفتار كند ، كسى كه مرتكب بى اعتدالى و تنبلى و افتراء و گناهان ديگر مى شود بايد يك خطاكار عمومى در نظر آيد(1) .

در ميان اعضا و جوارح انسان چشم از موقعيت خاصى برخوردار است ، اين عضو از طريق تماشاى مناظر شگفت انگيز آفرينش ، انسان را به عاليترين هدف كه آشنايى با خداست مى رساند و همين عضو است كه با تماشاى مناظر ممنوع ، خصوصاً نظربازى آدمى را غرق در شهوات نابجا كرده و انسان را وادار مى كند دل و دين بر سر اين برنامه دهد .

قسمت اعظمى از روابط آدمى را با جهان چشم تأمين مى كند ، هر گاه ديدگان انسان از وظيفه اصلى خود منحرف شود سبب سقوط در انواع گناهان مى شود ، زيرا ديده و مشاهداتش محرم آدمى است ، تربيت صحيح در سلامت انسان ، مخصوصاً در برنامه هاى اعضاء و جوارح علت تامه است تربيت مناسب مى تواند بهترين سرمايه هاى معنوى و مادى را به طرف انسان جلب كند .

ديده انسان آن گاه صحيح مى بيند و وسعت ديد پيدا مى كند كه از حرام فرو بسته گردد ، اما اگر چشم لاابالى شود و هر چه را دل بخواهد ببيند بايد به انتظار روز بدبختى نشست .

ــــــــــــــــــــــــــــ

(1) راه و رسم زندگى ، به نحو انتخاب جملات مورد نظر .

گناه عبارت از بدى كردن است ، به بيان ديگر جهل از اينكه چگونه بايد به اقتضاى ساختمانى بدن و روانى خود رفتار كرد ، يا با علم به آنها سرپيچى كرد ، وجود گناه همانند سرطان و سل و ديوانگى تصورى واهى نيست .

هر كس كه به سن روانى 7ـ8 برسد مى تواند به وجود خوبى و بدى و مفهوم گناه و فضيلت پى ببرد ، فهم اين نكته دشوار نيست كه : گناه عبارت از پايمالى ارادى يا غير ارادى قانون هاى زندگى است ، و كيفر اين پايمالى بالاخره به انسان مى رسد .

با تكيه بر اين محاسبه تا حدودى مى توان به مفهوم خوبى و بدى عمل چشم پى برد ، البته در اينجا آيين الهى به كمك انسان برخاسته و بيش از آنچه خود آدمى درك مى كند به او كمك مى دهد ، در ذيل اين مسئله به پاره اى از قواعد اسلامى درباره چشم اشاره مى شود .

امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد : كسى كه ناگهان ديده اش به نامحرم افتد نظرش را از او بردارد ، هنوز ديده برنداشته مگر آنكه خداوند براى او در بهشت زنى زيبا قرار خواهد داد .

و نيز فرموده(1) نظرى كه در مرتبه اول ناگهانى است گناه ندارد ادامه آن معصيت و بار سوم هلاكت است(2) .

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : خشم حق بر زنى كه ديده اش از چهره نامحرمان پر است شديد است(3) .

امام ششم(عليه السلام) مى فرمايد : نظر به نامحرم تيرى است زهرآگين از تيرهاى شيطان و هر چه نظرهايى است كه براى صاحب خود جز حسرت و اندوه طولانى باقى نگذاشته(4) .

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) سفينة البحار : ج 2 ، ص 595 .
 
(2) همان مدرك .
 
(3) همان مدرك .
 
(4) سفينة البحار : ج 2 ، ص 595 .

امام ششم(عليه السلام) مى فرمايد : آن كس كه خود را در پناهگاه فرو بستن ديده از حرام قرار دهد در آيينه دلش مشاهده عصمت جلال و حق خواهد كرد(1) .

عيسى بن مريم فرمود : شما را از نگاه نامحرم مى ترسانم ، زيرا نظر حرام دانه ايست كه در دل صاحبش شهوت مى رويد و خواه و ناخواه ايجاد فتنه مى كند(2) .

در اينجا جنايتى كه از يك نظر و تماشاى غير مشروع در تاريخ اتفاق افتاده بازگو مى شود تا دوستان بدانند كه منع دين از نظربازى بى مصلحت نبوده .

كاليس ماريوس فاتح رومى است ، اين مرد در تاريخ به عظمت ، و در وطن خواهى و نوع دوستى ياد مى شد ، تا نوشته اى به دست آمد كه خودش شرح حالش را نوشته و نامش را به دست خود ننگين ساخته است به اميد آن كه خداوند در عزابش تخفيف دهد .

در اين نوشته كه سال ها پس از مرگش بدست آمد ، مى گويد : آنچه من به نام مردم ستمديده و به عنوان خيرخواهى بردگان و طرفداراى از ميهن و ملت انجام داده ام ، و خون هاى بسيارى كه ريخته ام و لشكركشى هايى كه داشتم و در تاريخ ضبط است ، تمام آنها جز خيانت چيزى نبوده ، و آن بر اثر يك هوس نفسانى و مولد يك انديشه و پندار شيطانى بود نه به خاطر ملت و نه وطن و نه ستمديدگان و محرومان .

من در كودكى در قريه اى كه مى زيستم دخترى را ديدم عاشق او شدم اما او را بعد از مدتى به جواهر فروشى دادند كه به روم ببرم .

من به خاطر او به روم رفتم ، و پس از چندى نهضت بردگان بوجود آمد كه در آن شركت كردم و و عاقبت رهبر بردگان شدم ، و همين كه مصدر قدرت شدم به بهانه بچه گانه اى دستور دادم تمام جواهر فروش را از دم تيغ گذراندند ، بدبختانه

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) سفينة البحار : ج 2 ، ص596 .
 
(2) همان مدرك .

معلوم شد كه شوهر معشوقه ام در ميان آن بردگان نبوده .

دنبال اين برنامه هر چه جنايت شد كشتارهاى بى رحمانه واقع گشت ، لشگركشى ها به كشورهاى ديگر افتاق افتاد ، همه و همه به خاطر رسيدن به وصال آن زن شوهردار بود .

سالها گذشت شبى در اردو بودم ، سر و صدايى با پاخاست ، پس از تحقيق معلوم شد دو سرباز پست فاحشه اى را به سربازخانه آورده اند فرمان دادم دو جوان سرباز را فورى كشتند ، نوبت به كشتن زن بدكاره رسيد وقتى او را به حضور من آوردند معلوم شد همان معشوقه من است كه فكر و ذكر و كار و زندگى مرا سالها مصروف عشق ناپاك خود ساخته ، در حالى كه مدت ها در آغوش اراذل و افراد پست و مردم بى شخصيت به سر مى برده .

اقتصاد در شؤون زندگى   

در هر صورت چشم پوشيدن از حرام آدمى را از بسيارى از ناپاكى ها و رذالت ها باز داشته و انسان را به سعادت حتمى رهنمون مى گردد .

لقمان حكيم : ديده اى بس پاك داشت ، او از راه تماشاى مناظر آفرينش به اسرار حكمت خداوندى آشنا شد ، و نيز بر قدرت و توانايى ديده بصيرت افزود ، آن چنانكه چشمه هاى حقيقت از درونش شكافت ، اگر براى تاريخ ديده اى فرض كنيم بايد بگوييم چهره پاك اين مرد براى ابد در آيينه ديده تاريخ منعكس خواهد بود .

 

 

اقتصاد در شؤون زندگى

 

خداوند بزرگ سفره طبيعت را با ميليون ها مواد گوناگون ، و هزاران نيروى آشكار و پنهان گسترده و بشر را در سايه فكر و نيروى كار به استفاده از منبع بيكران ثروت فرا خوانده است .

 

بشر هم در طول تاريخ و قرون و اعصار به تدريج از اين سفره گسترده

 

استفاده كرده و امرار معاش نموده و سطح زندگى خويش را بالا برده تا جايى كه امروز كيفيت زندگى مادى بشر از خوراك و پوشاك و مسكن و ساير وسايل هيچ شباهتى با گذشته ندارد .

 

امّا اين نكته را نبايد ناگفته گذاشت : كه در طى تاريخ حيات بشر قوانين الهى انسان را در بهره گيرى از خوان نعمت دعوت به يك روش معتدل نموده ، به اين شكل كه مواد طبيعى را به دست آورده به اندازه لازم از آن استفاده كند و ديگران را نيز به هنگام نياز در بهره بردن از آن مواد شريك كند در حقيقت نه چندان به خوردن كه از دهانش برآيد ، و نه چندان كه از ضعف جانش بدر آيد .

 

نه راه افراط بپيمايد ، و نه ميل به تفريط پيدا كند ، نه چندان انفاق كند كه براى او چيزى نماند ، و تنگى روزگار بر او و عيالاتش روى آورد ، و نه چنان آن مال نگهدارى كند كه راه استفاده خود و ديگران بر او بسته شود . دورى جستن از افراط و تفريط را روش معتدل گويند و كلمه اقتصاد ، و مشابهش در قرآن و روايات به همين معناست كه در فارسى از آن به ميانه روى تعبير مى شود ، اين توضيح عنوان مطلب ، اما مسئله اقتصاد به معناى درآمد و خرج و مالكيت و توليد نيز بايد مورد توجه قرار گيرد تا اين كه به تناسب كلمه اقتصاد ناتمام نماند .

 

اقتصاد رابطه ايست كه براى رفع احتياجات مادى و بهبود وضع زندگى بين افراد جامعه برقرار مى شود ، بنابراين علم اقتصاد جز مطالعه و نشان دادن طرقى كه بهتر بتواند سعادت و رفاه مادى افراد را تأمين كند موضوع ديگرى نخواهد بود .

 

ولى زمان كه رشته اين رابطه به دست افراد بى تربيت بيفتد بلاهاى ناگفتنى به سر انسان مى آيد ، آزادى و خوشگذرانى هاى جنون آميز مشت معدودى ثروتمند در شرق و غرب كه بر اساس عقيده افراطى اصالة الفردى استوار است ، يكى از عوامل مهم توسعه فحشا و بى بند و بارى است .

 

آرى ، اقتصاد در جهت صحيحش مانع از هر نوع آلودگى و گناه در تمام شؤون زندگى است ولى سرمايه داران هيچ وقت نمى خواستند اين برنامه بر مبناى اصوليش اجرا شود .

 

اين آزادى غير منطقى از پول و ثروت به عناصر سوء استفاده چى و هزاران مال پرست شهوت ران شرقى و غربى كه معروفيت جهانى دارند اجازه داده كه محيط اجتماع را درست به صورت يك صحنه مسابقه در آورند و آخرين توانايى جنسى و حيوانى خود را در اين صحنه آزمايش كنند . فعاليت اين ميليونرها براى خوش گذرانى از نظر قوانين مملكتى محدود به هيچ حدى نيست .

 

آنها آزادند براى تأمين هر نوع عياشى و سرگرمى از هر وسيله اى كه بخواهند استفاده كنند ، و هر نوع محفلى و مجلسى كه بخواهند تشكيل دهند و هر مقدار كه بخواهند خرج كنند ، و بالاخره هيچ اصل و مفهومى قدرت ندارد در برابر تمايلات و غرايز ديوانه اين ميليونرهاى اشرافى مقاومت كند .

 

در سايه اين چنين آزادى نا مقدس ميليونرهاى شهوت ران ، به قدرت پول هاى تمام نشدنى خود هر گونه فحشاء و عمل منافى عفت را براى لذت هاى خود ترويج مى كنند و رونق عجيبى به بازار فحشاء و منكرات و هرج و مرج جنسى مى بخشند ، و مسلم اين ولخرجى ها در راه كوبيدن فضيلت انسانيت است .

 

مقررات الهى در تمام ادوار مانع اين برنامه هاى غلط بود ، اسلام آيين پاك آسمانى در تمام برنامه هاى مادى به آن معنايى كه قبلا گفته شد آدمى را به رعايت اعتدال و اقتصاد دعوت مى كند و حتى در راه مشروع هم اجازه ولخرجى و غير قانونى نمى دهد .

 

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به عيادت سعد بن ابى وقاص رفت ، سعد با آنكه جوان بود

 

به خاطر آن مرض احتمال خطر مى داد ، به رسول اكرم عرض كرد : مرضم شديد است ، احتمال مرگ مى دهم مقدارى ثروت دارم با تنها فرزندى كه دختر است مى خواهم دو قسمت مال خويش راپيش از مرگ در راه خدا صدقه بدهم فرمود : هرگز ، عرض كرد نصف آن را ، فرمود : اجازه نمى دهم ، عرض كرد : ثلث مالم را چطور ؟ فرمود : گرچه زياد است اما مانعى ندارد ، اى سعد ! اگر پس از تو وارثت غنى و بى نياز باشد بهتر از آنست كه تو مالت را در راه خدا داده باشى و او چيزى نداشته باشد .

 

در هر صورت اسلام هيچ شأنى از شؤون اقتصاد را مسكوت نگذاشته تا مسلمين بتوانند از طريق آن به تمام برنامه هاى مورد نياز دست يابند .

 

آن روزى كه ملت اسلام استقلال اقتصادى داشت ، و در عين اينكه مسير رهبرى عوض شده بود و به پاره اى برنامه هاى اقتصادى عمل مى شد وضع كشور اسلام و ملت قرآن مطلوب بود ، چنانچه اضافه در آمد بيت المال پس از صرف در تعمير ويرانى ها و ساختن مساجد و پلها و حمامها و تعمير راههاى كشور و رسيدگى به ناتوانان و بررسى حال دردمندان و ساختن درمانگاه ها براى معالجه بيماران ، بالغ بر ده ميليون دينار بود كه براى اين رقم بزرگ محل خرج نداشتند .

 

اميرالمؤمنين(عليه السلام)هنگام وفات در ضمن وصيت به امام مجتبى(عليه السلام)مى فرمايد :

 

پسرم ! در معاش و در معاد ميانه رو باش ، بر عهده توست كه هميشه آنچه را طاقت دارى در اين امور انتخاب نمايى .

 

آرى ، مقصود به مراد رسيدن است ، نه در سايه افراط و تفريط سرمايه مادى و معنوى از دست دادن .

 

آنجا كه انحطاط مادى و معنوى وجود داشته باشد ، اميد سودى نيست و مردم از شرور در امان نيستند .

 

انسان دست و پا بسته و محرومى كه به خاطر افراط و تفريط ، فشار روزگار استخوانش را در هم كوفته آخر چه بهره اى دارد و چه چيزى به حال او مفيد است ، اين چنين فرد يا اين چنين جامعه حتى براى اسلام هم مضر است ، از چنين شخصى يا جامعه اى نه تنها اسلام بهره نمى گيرد بلكه لطمه و زيان بسيارى هم مى بيند چه ظرف آلوده پاكيزه ترين غذاها را آلوده و بى مقدار مى كند .

 

ملت هاى منهاى عدالت باعث خوارى اديانى هستند كه بدان ها انتساب دارند ، پيروان چنين اديانى كه در زندگى به پستى گراييده ، نه از دين و نه از ميراث هاى گرانبهاى خويشتن نفع مى برند ، آنان چون جاهلانى هستند كه خود را در ميان كتابخانه اى مملو از كتب علمى يافته و هرگز ياراى سود جستن از آن ندارند .

 

از اين بدتر بسيار شده كه پيروان نادان ، جهل خود را بر عالى ترين حقايق تحميل كرده آنگاه بجاى اينكه آن ححقيقت را بزرگ جلوه دهند به نازل ترين جاهايش درمى اندازند .

 

از اينرو بايد براى حل اين معما كه ممالك اسلامى سخت بدان گرفتارند به اين حقيقت تكيه كنيم : كه ملت هاى اسلامى پيش از آنكه تكيه به اسلام كنند و انتظار كسب عظمت از آن داشته باشند لازم است كه كوشش هاى خود را در راه برتر گرداندن سطح مادى و معنوى معطوف دارند ، يعنى انسان مايل به تربيت واقعى شوند و درك و عقل خود را براى رسيدن به اهداف عالى بكار اندازند .

 

آن گاه چون انسانى اين چنين داراى درك و فهم بوجود آمده و توانست وظايف خود را دريابد به او مى گوييم : خدا و خويشتن را يارى كن ، اگر به راستى طالب زندگى باارزش در دنيا و آخرتى .

 

چون پرده اوهام از جلو مغز ملت بركنار رود ، مى توانند حقايق عالى اسلام را ببينند ، و ديگر به صرف تقليد كوركورانه درباره اسلام قضاوت نكنند .

 

اينان به خاطر جهل خود و مستى از غرب زدگى اسلام را فاقد سيستم هاى مورد نياز مى دانندو مى گويند : اسلام از ارائه سيستم سياسى و اقتصادى و...مودر نياز جامعه بشرى ناتوان است ، در حالى كه گفته آنان با حقيقت تطابق ندارد ، اينان اگر از بند جهل و عصبيّت آزاد شودند و مطالعه در مكتب اسلام كنند خواهند يافت كه آيين الهى در هيچ برنامه اى انسان را از ياد نبرده ، علاوه مقرراتش در تمام شؤون حيات و نيازمندى هاى انسان برترين مقررات و قوانين است .

 

اسلام در مسئله درآمد و خرج و محبت به مال مسائلى بس عجيب دارد ، اسلام در قسمت اقتصاد به دو مفهومش ميانه روى و بدست آوردن سرمايه آن چنان بحث كرده كه هر خردمندى در برابر دريافت برنامه هايش تسليم است .

 

كتب اقتصادى آن قدر زياد است كه دسترسى به آن و شمردن تعداد آنها ميسر نيست ، اگر به كتاب الذريعة دانشمند خبير آقاى آشيخ آقا بزرگ تهرانى مراجعه كنيد و مؤلفات اقتصادى اسلام را در آن بنگريد دچار حيرت مى شويد ، و امروز هم با پديد آمدن مكتب هاى مختلف اقتصادى دانشمندان اسلامى از بازشناساندن مكتب اقتصادى اسلام و اثبات برترى آن بر تمام مكتب هاى باز نايستاده اند ، كتاب پرارزش اقتصادنا نوشته عالم بزرگ آيت اللّه سيد محمد باقر صدر و ترجمه آن ( اقتصاد ما ) كه از بهترين نمونه كتب اقتصادى اسلامى در عصر حاضر مى باشد ، بر مدعاى ما بهترين شاهد و دليل است .

 

بشر مدنى الطبع است و در زندگى اجتماعى قهراً از نظر امور مالى در برخوردهايش منازعه و مناقشه رخ خواهد داد ، مكتب اسلام با جامعيت و دورانديشى خود تمام نكات حساس اين قسمت را مورد توجه قرار داده و اساس حيات مادى را روى مقررات بى نظيرى در برنامه اقتصادى برده ، و بنيه مادى كشور و جامعه اسلامى را بر اصول متقن غيرقابل تزلزلى استوار فرموده تا

 

فقر و مسكنت ، منازعه و مناقشه و موجبات تفرقه فراهم نيايد .

 

قوانينى كهخ اسلام براى اقتصاد وضع نموده هنوز علماى بزرگ اقتصاد نتوانسته اند خللى در آن پيدا كنند ، يا بهتر از آن را بياورند ، ميليون ها دكتر اقتصاد از دانشگاه ها به دايره اجتماع آمده اينان در صورت آگاهى از قواعد اقتصادى اسلام نمى توانند انكار كنند كه مواد قانون اقتصاد اسلام محكمترين مبانى حيات مادى است و بهترين دليل نقص اقتصاد امروز تقويت طبقه سرمايه دار ، و فقر كارگر است كه دنيا را به دو منطقه فقر و ثروت تقسيم كرده گروهى از سيرى و طايفه اى از گرسنگى در مرز هلاكتند .

 

علاوه دو مكتب اقتصادى امپرياليسم و كمونيسم جهان را زير نفوذ خود آورده و براى اثبات عقايد خود و تأمين منافع استعمارى منشأ بروز جنگ هاى بزرگى شده اند .

 

پيامبر اسلام در سايه قوانين دينش حافظ منافع و مصالح فرد و اجتماع بود ، نه به صورتى كه كمونيسم مى گويد ، و نه به چهره اى كه كاپيتاليسم ادعا مى كند بلكه آنچه خدا اراده داشت آ ن را پشتيبان مردم قرار مى داد ، او علاوه بر اينكه مردم را نسبت به درآمد و اندوختن تشويق مى كرد ، در امر اصلاح همه برنامه هايشان نيز اهتمام مىورزيد ، همواره دلسوزى مى كرد براى آنكه به هيچ فردى ضرر نرسد .

 

اوضاعشان را از نزديك بررسى مى فرمود و آنان را هميشه براى اجراى عدالت تشويق مى كرد و نويد مى داد . دستوراتش يك سلسله سخنان كوتاه و مفيد بود كه همه مى فهميدند چه اينكه در شأن كار و فعاليت همگان اداء مى شد .

 

روزى به بازار رفت مردم در حال تجارت و معامله بودند ، پس از آن كه لختى به گفت و شنودهايشان توجه نمود و كالايشان را بازديد كرد ، گفت : شما اى بازرگانان ! تجار در آن حال همه گردن كشيدند و چشم هايشان را به نشان اجابت

 

و پاسخ به گفتار آن حضرت دوختند ، همه مشتاقانه مى نگريستند كه پيغمبر چه خواهد فرمود .

 

حضرت فرمودند : بازرگانان همگى در حالى كه مارك گناه بر پيشانيشان خورده روز قيامت محشور مى شوند ، مگر آنان كه پرهيزكار و نيكوكار و راستگو باشند .

 

پرهيزكار يعنى كسى كه از خشم خدا پروا كند و به كسى ستم نكند ، نيكوكار يعنى به تعهدات خود پاى بند باشد ، صادق و راستگو يعين كسى كه از كذب و دروغگويى و فريب دادن مردم احتراز كند .

 

نبى بزرگ (صلى الله عليه وآله وسلم)اين چنين مالداران اجتماع را نصيحت فرمود ، چه آنان به لحاظ كارشان مقام ارجمندى نزد حق دارند ، زيرا زندگى خود و خانواده يشان را به طريق آبرومندى اداره مى كنند و نيازمندان جامعه را هيچگاه بدون پاسخ نمى گذارند .

 

اساساً قرآن مجيد از نظر اهميتى كه براى كسب مال و تجارت قائل شده آن را به عنوان طلب فضل خدا ياد كرده و به دنبال امر به نماز بدان دستور داده و هم رديف توجه به خداوند مقررش فرموده است .

 

پيشهوران در صورت اجراى تمام دستورات مربوط به درآمد و خرج به نوبه خود عضوى مؤثر و مهم از اعضاى پيكر اجتماعند ، آنان در نوعى همكارى كه بايد در زندگى مردمان وجود داشته باشد شركت جسته و بايد به نداى حق توجه كنند كه فرموده :

 

بر اساس نيكوكارى و پرهيزكارى همكارى نماييد(1) .

 

بازرگانان اگر دست در و دهنى پاك داشته باشند و راستگو و درستكردار باشند در پيشگاه خدا پاداش بزرگى خواهند داشت ، حديث مى گويد : بازرگانان

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) المائده : آيه ى 2 .

راستگو روز رستاخيز به همراه شهيدان و صديقان محشور مى شوند با اين همه تشويق و ترغيبى كه اسلام نسبت به مسأله تجارت دارد ، و با اين همه فضل و اجرى كه براى درستكاران قرار داده شده متأسفانه گروهى از مردم كه حس سودجويى شديد دارند و بر جمع آورى مال دنيا حريص اند به راههايى گام برمى دارند كه خود را نزد خدا خوار و بى مقدار كرده و در ديد مردم به صورت حيواناتى درنده ، حيواناتى كه از هيچ مردارى روى گردان نيستند جلوه مى دهند .

مردمى كه تنها همتشان به جمع مال است و در اين برنامه برايشان فرقى نمى كند كه از كدام راه بدست مى آيد ، افرادى كه به سبب غش در معامله براى پول بيشتر بدست آوردن عيوب كالا را از نظر مشترى پنهان مى كنند ، بازرگانانى كه به نيازمندان جواب مثبت نمى دهند ، همه و همه گناهكار و بدكار محسوب مى شوند .

نبى اسلام روزى از كنار مغازه اى گذشت نظرش به كالايى افتاد كه ظاهرش خيره كننده بود ، پيش رفتند و دست به درون كالا فرو بردند و احساس رطوبت كردند ، از صاحب متاع پرسيدند :

پاسخ داد : كمى باران بر آن باريده .

حضرت فرمودند : پس چرا قسمت هاى مرطوبش را هم در معرض نگذاشتى تا همه بدانند هر كس تقلب كند از ما نيست .

گاهى بازرگانان بر اثر خدعه در نرخ بندى كالاهايى كه مردم از نرخ حقيقى آن آگاه نيستند به گناه و فسق ره مى سپرند ، و گاهى هم چند كالاى مشابه را با هم مخلوط كرده ، مثلا گندم را با جو و شير را با آب مى فروشند ، يا گاهى شكم حيوانات را پر از آب كرده تا به هنگام توزين سنگين تر از وزن طبيعى نشان داده شود ، اينگونه كارهاى خيانت آميز كه از خدابى خبران سر مى زند همه چپاولگرى در اموال مردم و سرقت مخفيانه در لباس تجارت و معامله است ، در حالى كه

تجارت بر اساس امانت و خيرخواهى استوار مى باشد ، و همه در زندگى به آن محتاجند ، اينگونه خيانت ها كه در تجارت اعمال مى شود دزدى است و سزاوار است مرتكبين آن به كيفر دزدى محكوم شوند .

گاهى هم سوداگران به طمع سودى بيشتر به احتكار مواد ضرورى مردم دست مى زنند و در مسئله مواد غذايى و غيره مشكلاتى ايجاد مى كنند ، اينان از خدا روى برتافته و خدا هم از آنان بى زار است .

گاهى با قسم خوردن آن هم به دروغ كالايى را به خورد مردم مى دهند و از اين راه نيز دست به خيانت آلوده مى كنند ، اينان علاوه بر اين كه به جامعه خيانت مى كنند وجودشان ننگ اسلام و مسلمين است ، اينگونه افراد به دنيا و متاع ناچيزش و كالاى از دست رفتنيش مغرور شده خود و جامعه رابه هلاكت مادى و معنوى مى كشانند .

امام على(عليه السلام) در يكى از خطبه هاى نهج البلاغه در اطراف اين گونه دنياى مغرور كننده و بنيان كن چنين داد سخن مى دهد :

دنيا دلبرى فريبنده و پرشيوه است كه عزمى آهنين و قبلى كوه آسا بايد تا در مقابل عشوه هاى مهرانگيزش مقاومت كرده ، آشفته زرق و برق و جلوه هاى دلبريش نگردد ، توانگران بايد آنچنان به قوت اخلاق و نيروى تقوا آراسته باشند كه نوشانوش نعمت زمام خرد را از دستشان نربوده ، مستى مال هوش آنها را پست و ناچيز نكند .

بترسيد كه دست نعمت بخش ، ديده اى بيدار و دقيق دارد كه به كوچكترين حساب داده هاى خود خواهد رسيد و از ذره كاهى به روز بازپرسى صرف نظر نخواهد كرد .

به هوش باشيد شيرينى دنيا در آنوقت به خوبى احساس مى شود كه كام تلخ نوشان شيرين گردد و نواى بينوايان آماده گردد .

هنگامى كه گرسنگان زياد شوند و تهيدستان در قسمت اعظم قرار گيرند عفريت فتنه دورادور به جانب ثروتمندان پيش آيد و چنگال و دندان به آن سيه روزگران بى خبر بنماياند .

آشوب و هنگام نخست مانند كودكى نوزاد و ضعيف و بى مقدار است ، ولى كم كم به گذشت روزگار قوى و نيرومند گردد ، ميمنه و ميسره تشكيل دهد و براى خيره سران مدهوش كمين گاه هاى مهيب گذارده و چاه هاى عميق و ژرف باز كند .

در اين هنگام اجتماع بلرزد و هيئت توده مانند گاهواره تكان خورد زيرا كه اكثريت آن عليه توانگران بى رحم به نهضت پردازد و با وضعى ديوانه صفت از جاى بجنبد .

اى آنان كه حق بينوايان بر ديد و مال بيوه زنان بربوديد ! از اشك چشم درهم اندوختيد و از خون دل سكه دينار زديد ، بترسيد از آن روزى كه در ديدگان اشك بخشكد و در سينه ها خون نماند .

اينجاست كه صاحبان اشك و خون به دنبال كالاى خويش به جستجو افتند و سود خود را تا آخرين پيگرد اين سودا مطالبه كنند .

شما اى مالداران و ثروتمندان سست عنصر كه هراس خيانت هم چون كابوس هولناك پيوسته در مقابلتان قيافه زشت خود را نشان مى دهد و يك دم راحتتان نمى گذارد ، و از انقلاب و نهضت مستمندان ستمديده در اولين مرحله از پاى درمى آييد و به زندگى پر خيانت و آلوده خويش پايان مى دهيد ، مسلماً مردم آن روز آرام نخواهند بود و شيرازه اجتماع با اين همه آشوب و انقلاب سالم نخواهد ماند .

ضمناً خون بى گناهان نيز به خون تبهكاران آميخته خواهد شد وفساد در همه چيز به جاى اصلاح در جامعه خواهدنشست واين مصيبت بزرگ كه قتل نفس و

هتك حرمت اجتماع است تنها به گردن آن طايفه است كه دزدى كردند ومال اندوختند و حق بينوايان را به زير پاى نهادند پس تادير نشده به كار مردم برخيزيد ولختى سود خود را فداى سوداى دگران سازيد،كانون فتنه نشويد، و افعى انقلاب پرورش مدهيد كه هم در نخستين جنبش دندان زهرآگين خود را در پيكر شما فرو برد و دمار از روزگارتان برآورد.كوشش كنيد كه به روز رستاخيز مظلومانه از خاك برخيزيد،نه مانند آن كسانى كه دامن كفنشان به خون دل يتيمان و خوناب ديده مسكينان آغشته و رنگين باشد،اين قدر در جمع مال حرص نزنيد و در پايمال كردن حقوق مردم افراط ننماييد مگذاريدكه لقمه مسموم حرام از گلوى شمافرو رود چون خداوندنام آن لقمه راآتش گذاشته است .

در هر صورت اين گوشه اى از خواسته هاى مشروع اسلام از مردم است و اين مردم هستند كه بايد با كمال رغبت اسلام را پذيرفته و دستوراتش را به كار بندند تا خير دنيا و آخرت را به دست آورند .

 

اسلام و مالكيت

 

اسلام در برنامه مالى مصالح فرد و اجتماع را رعايت نموده و در مقامى مى ايستد كه به حال هيچ يك از فرد و اجتماع زيانى نرسد و در تحقق دادن اين برنامه از همان روش اساسى خود يعنى قانون و نداى درونى متابعت نموده است .

 

به وسيله وضع قانون به هدف هاى علمى كه ضامن ايجاد يك اجتماع شايسته و قابل ترقى و رشد است مى رسد ، و با نداى باطن بشر را به طرف تفوق بر مشكلات حياتى و دست يابى به يك زندگى عالى تر كه در دسترس هر كس نيست مى راند ، و راه ترقى و تكامل را هميشه باز مى گذارد .

 

اسلام در باب اموال حق مالكيت فردى را با وسايل مشروعه ثابت و مسلم

 

دانسته و حفظ اين حق را از دزدى و غارت بردن و هر گونه اختلاسى تضمين نموده و حدودى وضع كرده كه جلو تعدى و تجاوز گرفته شود و به علاوه برنامه هايى را به عنوان قانون بيان داشته كه مردم را از دخالت در غير حق خود اسلام و مالكيت   

 

ممنوع كرده است .

 

از طرفى هرگونه حق و تصرف را براى صاحب مال از فروش ، اجاره ، رهن ، بخشش ، و وصيت و ساير تصرفات حلال و برنامه هاى غير مخالف با قوانين دين را اجازه داده است .

 

اين اسلام است كه قانون مالكيت فردى را تشريع كرده و برايش حدود و قيودى وضع نموده كه صاحبش را به طور غير اختيارى به طرف بكار انداختن مال و انفاق و دست دادن آن نزديك مى سازد و البته مصالح اجتماع و همچنين مصالح خود فرد هم در حدود هدف هاى انسانى كه اسلام حيات را بر آنها بپا داشته ، پشت سر همه اينها محفوظ مى باشد .

 

اولين قانونى كه اسلام به موازات حق مالكيت فردى مقرر مى دارد اين است كه فرد در اين مال پيش از هر چيز به وكيلى شبيه است كه از طرف اجتماع معين شده و تملك اين مال به وسيله او بيشتر به يك وظيفه مى ماند تا تملك و صاحب مال شدن و در واقع ثروت و مال به حسب عموميت خود حق اجتماع است و اجتماع در اين مال از طرف خداوندى كه جز او مالكى نيست جانشين مى باشد ، در قرآن مجيد مى فرمايد :

 

ايمان به خدا و پيامبرش آوريد و آنچه خدا شما را در آن جانشين قرار داده انفاق نماييد .(1)

 

اگر مالكيت فردى مطابق با اصول و واقعيت زندگى وضع نمى شد ، البته حرج و مرج عجيبى در برنامه مالى پديد مى آمد كه اجتماع در آن وقت جز از اضطرار

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) سوره حديد : آيه ى 7 .

و بدبختى و فساد چاره اى نداشت .

اسلام درباره مسئله توليد مال نيز همان نظريه مالكيت مال را عمال نموده و به صاحب مال آزادى مطلق كه هر طور بخواهد در مالش تصرف كند نداده ، زيرا پشت سر مصالح فرد مصالح اجتماع است كه با آن معامله مى كند و خلاصه نظريه اسلام درباره مال و مالكيت جز يك نظريه اجتماعى صحيح نيست .

البته هر فردى در ازدياد مال خود آزاد است اما در حدود قانون يعنى مى تواند زراعت كند ، مواد اوليه را به صورت مصنوعات درآورد و مى تواند تجارت نمايد ولى هرگز حق ندارد در كار خود غش و حيله راه دهد يا ضروريات زندگى مردم را احتكار نمايد ، يا اموال خود به ربا دهد و يا بخاطر سود بيشتر در مزد كارگزاران ستم كند ، همه اين برنامه ها از نظر اسلام حرام است و به كننده اش وعده عذاب داده شده .

قوانين پاك اسلام عادتاً سرمايه ها را به حدى كه فرق زياد بين طبقات بيندازد انبار نمى كند و اين ثروت هاى كلان و هنگفتى كه امرزه مشاهده مى شود محصول يكى از خلافكارى هايى است كه اسلام منع كرده است .

اسلام در ثروت ثروتمندان حقوقى براى ضعفاء و مستمندان و از كار افتاده هاقرار داده كه يكسره نعمت هاى حق در دسترس يك طبقه خاص نباشد حتى به هنگام سختى زوزگار و قحطى حاكم مشرع مى تواند سرمايه داران را وادار كند اجناس خوراكى را به قيمت مناسب در دسترس مردم قرار دهند و اگر سرپيچى كردند خود حاكم حق دارد انبارهاى ايشان را باز كرده و اجناس را بفروشد و پولش رابه صاحب مال برگرداند .

اين نكته نبايد از نظر دور بماند كه : كه سرمايه دارى به اين صورت كه امروز در شرق و غرب متداول است در اسلام نبوده ، پيدايش اين برنامه بعد از اختراع ماشين بوده و هنگامى اين شكل از سرمايه دارى قدم به دنياى اسلام گذاشت كه

مردم مسلمان آزادى و اختيارخود را از كف داده بودند و در چنگال استعمال قرار داشته و در گرداب بى خبرى از اسلام مى زيستند .

در چنين موقعيتى سرمايه دارى با اتكاء به قدرت استعمار وارد ممالك اسلامى شد و مردم مسلمان را آلوده كرد اينجا بود كه ارزيابان با مشاهده احوال مسلمين و در حال بى خبرى از مقررات حق چنين پنداشتند كه اسلام اين نظام منحوس و غلط را با همه خيز و شرش يكجا و دربست قبول دارد و در قوانين اسلام هيچ اصلى نيست كه معارض و مخالف آن باشد .

دليل اين مدعيان اين است كه اسلام مالكيت فردى را مباح ساخته و چون سرمايه دارى همان مالكيت فردى است كه به حكم تطور اقتصادى به ين صورت درآمده پس بنابراين اسلام سرمايه دارى را تقرير و تنفيذ كرده است ، زيرا پذيرفتن اصل مستلزم تسليم شدن در برابر فرع است براى ابطال اين شبهه و رد اين عقيده يادآورى يكى از نكات برجسته اسلام كه جزء الفباى اقتصادى است كافى است ، آن نكته اين است كه ممكن نيست سرمايه دارى بدون استفاده از دو عامل :ربا و احتكار بوجود آيد و به اين وسعت و نفوذ امروزه خود برسد .

و جاى ترديد نيست كه اسلام هم ربا و احتكار را متجاوز از هزار و چهارصد سال قبل از پيدايش سيستم سرمايه دارى حرام كرده است .

اصل اساسى و قانونى كه از طرف اسلام قبل از كليه دول سرمايه دارى تشريع شده اين است :

كه اسلام كارگر را در منفعت شريك سرمايه قرار داده و بعضى از فقهاء نصف منفعت را با رعايت اصولى ك در فقه بيان شده به كارگر تخصيص داده اند .

موضوعى كه پيش از هر چيز قابل توجه است پافشارى عجيبى است كه اسلام درباره اجراى عدالت در اين باب معمول داشته و مهم تر از همه اينكه اين پافشارى صرفاً از بشر دوستى و رأفت اسلام درباره كرگران مايه گرفته و هيچ

گونه عامل اقتصادى در اين كار دخالت نداشته است زيرا در زمان قانونگذارى هنوز چنين ضرورتى بوجود نيامده بود و مبارزه طبقاتى كه بعضى از طرفداران مذاهب اقتصادى آن را تنها عامل فعال در تطور و تحول روابط كارگر و كارفرما مى دانند ، هنوز معنى نداشته است ، و صناعت در آغاز كار و قبل از اختراع ماشين برنامه ساده اى بود كه به وسيله دست جريان داشته و عده اى معدود از كارگران در كارگاه هاى بسيار ساده به آن اشتغال داشته اند ، و بنابراين همين تشريع كه به آن اشاره شد كافى بوده كه روابط كارفرما و كارگر را بر اساس عدل و عدالت بى سابقه و بى نظيرى برقرار كند .

البته سرمايه دارى به صورت معمول در دنياى فعلى تزاحم و تضاد ايجاد كرده و آن نيست مگر به خاطر غلط بودن مقررات اقتصادى .

حملات ناجوانمردانه عده اى از سران مكتب هاى اقتصادى به مذهب و آيين يا مولودى بى خبرى آنان از اسلام است و يا نقشه اى براى جدا كردن مؤمنين از اللّه و شؤون اللّه بوده .

ماركس گفته : دين افيون فقرا و تهيدستان است و اين عقيده سنگ زاويه فلسفه ماركس به شمار مى رود ، ماركسيسم تمام ديانت ها و معابد و مقررات مذهبى را وسيله زنده كردن مرام (بورژوازى) مى داند كه هدف آن تخدير كردن و بيچاره نمودن طبقه كارگر و زحمت كش مى باشد .

لنين گفته : هر چه بيشتر از قيد دين آزاد شويم به حقيقت سوسياليستى آشناتر مى گرديم ، از اين دو لازم است عقل خود را از خرافات آزاد كنيم .

ماركس گفته : دين ناله مردم رنجيده و ستم كشيده است ، اين روح محيطى است كه از هر گونه فكرى خالى است و فكر محيطى است كه در آن فكرى پرورش نمى يابد ، دين افيون ملت هاست ، بنابراين انتقاد از دين نخستين قدمى است كه براى انتقاد از محيط دينى برداشته مى شود ، دين هر كجا سايه بگستراند

آنجا محيط اشك و آه خواهد بود .

شايد ماركس متون اسلامى را نديده و قضاوت كرده ، البته قضاوت او و لنين درباره مذهب يهوديت و مسيحيت تحريف شده صحيح است اما درباره اسلام نه ، آنان شايد نمى دانستند يا مى دانستند و تجاهل كردند كه دين صحيح نيرومندترين قدرتى است كه از طبقه محروم و زحمتكش پشتيبانى مى كند ، و مردم را از چنگال ستمكاران خودسر و ديكتاتورى هاى سركش نجات مى بخشد .

دين در كمين فرعون سركش و ستم پيشه عصر خودش بود و بنى اسرائيل ضعيف را از چنگال وى نجات بخشيد و هم چنين در كمين يهوديان بى عاطفه بود كه اهداف مقدسه دين واقعى را آلوده ساخته بودند .

عبوديت و بندگى   

نداى مقدس دين بود كه از قالب مسيح و پيروانش محسم گرديد و به مبارزه با سركشان و طاغيان زمان برخاست .

دين بود ك هخدر كمين جباران و ستمكاران قريش قرار گرفت ، قريشى كه با سرنوشت توده و شخصيت او بازى مى كرد .

خلاصه : دين واقعى است كه هميشه به ملت ها روح عزت و شرافت مى بخشد ، بهترين گواه اين مسئله انقلاب ها و نهضت هايى است كه در طول تاريخ گذاشته و معاصر با كمك عقايد دينى بر عليه ستمكاران و جباران صورت گرفته .

اسلام كه آخرين دين آسمانى است ذاتاً عليه هر گونه ظلم و هر گونه بيداردگرى و استبداد و ديكتاتورى مبارزه مى كند و در مسئله تفكر و انديشه هم در قرآن آيات زيادى دارد كه نزديك به هزار آيه مى شود و در كتب اصيل روايى هم مقرراتى دارد كه با پيروى از آن محيط فكرى سالم و صحيحى بوجود مى آيد ، پس قضاوت هاى ماركس و لنين و پيروانشان در هيچ زاويه اى شامل اسلام نمى شود .

لقمان حكيم : در مسئله اقتصاد به معناى ميانه روى شخصيتى كم نظير و فوق العاده بود ، در برنامه اقتصاد به معناى درآمد و خرج منبعى پر از خير براى خود و ديگران بود ، او به حق معلم هر دو جهت مسئله بود و مى توان از تابلوى حيات او در بزرگداشت مسائل زندگى به خصوص اقتصاد پيروى كرد .

 

عبوديت و بندگى

 

در ميان مقاماتى كه براى بشر برشمرده اند هيچ مقامى ارزنده تر و بالاتر از مقام بندگى نسبت به حق نيست .

 

قرآن مجيد براى اينكه انبياء و ممتازان از خلق را در بهترين چهره معرفى كند از ايشان تحت عنوان عبد و عباد ياد كرده است .(1)

 

قرآن مجيد سعادت دنيا و  آخرت و عاقبت نيك و بهشت را از براى بندگان واقعى مى داند و بندگى حق را مبدأ تمام نيكى ها و مأمن از شرور معرفى مى نمايد .(2)

 

حقيقت بندگى عبارت است از شناخت خدا و اجراى تمام دستوراتى كه براى راهنمايى انسان به سوى سعادت به وسيله ى انبياء به انسان ارائه كرده .

 

بندگى يعنى : آزاد زيستن از بند شهوات ، مخالف با هواى نفس ، گريز از آنچه به سود انسان نيست .

 

بندگى به معناى ظهور دادن واقعيت توحيد است در شؤون زندگى و زيستن به آن صورتى كه عالم قانون از آدمى خواسته .

 

عبوديت يعنى مبازره با بت هاى درون و برون ، و جلوگيرى از مفاسد و مبارزه عليه طاغوت به هر شكلى كه جلوه دارد .

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) سوره ى صافات : آيه ى 171 .
 
(2) سوره ى مريم : آيه ى 63 .

آنان كه به واجبات دينى قيام مى كنند و از آنچه نهى شده مى گريزند و از اجراى برنامه هاى عالى انسانى و كمك به آنكه و به آنچه بايد كمك دهند سستى به خود راه نمى دهند ، به مرز بندگى نزديك شده و با آدامه اين راه خد را به كمال اين واقعيت مى رسانند .

لقمان حكيم : به تمام شؤون بندگى آراسته بود ، آن حضرت لحظه اى از اجراى دستورات حق سستى نداشت ، و از آنچه خداوندش نهى كرده بود گريزان بود ، او علاوه بر اينكه خود به نور معرفت و اسرار عبوديت بود ديگران را هم به اين عرصه گاه انسانى دعوت كرده و آنان را به انجام مراسم بندگى در پيشگاه خداى عزيز تشويق مى كرد .

 

مغز متفكر

 

بديهى است كه زندگى انسان يك زندگى فكرى بوده و جز با درك كه آن را فكر مى ناميم به پا نمى ايستد و از لوازم حيات و زندگى در مسئله فكر اين است كه فكر هر چه صحيح تر و تمام تر باشد زندگى بهتر و محكم تر خواهد بود .

 

بنابراين زندگى باارزش مربوط به فكر باارزش است و به هر اندازه كه فكر مستقيم باشد زندگى هم استقامت و ارزش خواهد داشتم .

 

انسان گرچه به هنگام چشم گشودن به جهان جز گريه دل خراش و مكيدن شير مادر چيزى نمى داند ولى رفته رفته در نتيجه رشد قوه فكر با تمام عوامل بسته به زندگى آشنا شده و بر آن ها تسلط مى يابد .

 

به وسيله فكر مواد اوليه را بدست مى آورد ، وسيله آسايش خو را در سايه صنايع گوناگون فراهم مى سازد ، از دريا و صحرا بهره بردارى مى كند از لابلاى طبقات خاك و آب گنج ها و ذخاير فراوانى تحصيل مى نمايد دانش پديد مى آورد ، حوادث و تجربه هاى گذشته را به زنجير تاريخ مى كشد و براى آينده حفظ مى كند ، و بالاخره علاوه بر مهار كردن قواى طبيعت كمر همّت براى تسخير سيارات آسمانى مى بندد .

 

آرى ، كليه اختراعات و اكتشافات شگرفى كه در ميدان حيات خودنمايى مى كند و تحولات عجيبى كه زندگى بوجود مى آيد همه محصول اين نيروى فوق العاده است .

 

خداى بزرگ در قرآن مجيد امر به تفكر در برنامه ها مى كند و انسان را دعوت به ايجاد رشد فكر مى نمايد ، و او را از پيمودن هر راهى بدون انديشه نهى مى كند

 

ما در اين زمينه توضيح بيشترى مى دهيم ، باشد كه از اين رهگذر سودى وافر

 

و حظى جامع نصيب گردد .

 

هر فردى خود را گُل سرسبد عالم فرض مى كند و هيچ چيز مهمتر از زندگى در نظرش نمى آيد و اين احساس را دارد كه زندگى خيلى پرمعنااست .

 

بلا شك انسان فرمانرواى زمين است ولى زمين جز سياره اى كوچك كه به دور خورشيد مى گردد چيز ديگرى نيست ، و خورشيد جز ستاره كوچكى از ميليون ها ستاره اى است كه كهكشان شيرى را مى سازد و بالاتر از آن كهكشان شيرى دنياهاى برگتريا وجود داد كه در فضاى پهناور همچون جزاير كوچكى پراكنده اند و تا آنجاكه علم نجوم نشان مى دهد تلسكوپ كوه ويلسن تا فاصله 4 هزار ميليون سال نورى در اين دنياها راه يافته .

 

روشن است كه وجود انسان از نظر كميت و مقدار ذره اى است كه در حساب نايد ولى ارزش همه چيز بستكى به وزن و حجمش ندارد بلكه معيارشناخت بسيارى از چيزها غير از كميت است ، در وجود اين انسان كه ازنظر كميت بسيار ناچيز است حقيقتى وجود دارد به نام مغز كه در مقايسه كميت يعنى حجم و وزن آن دو برابر عظمت سرسام آور جهان حتى زمين آن راخيلى ناچيز مى بينيم ، ولى كيفيت آن عظيم است در حدى كه جهان با آن وسعت در برابرش كوچك مى نمايد . مغز عبارت از اجتماع كوچك سلول هاى هماهنگى است كه تعداد آن سلول ها بيش از دوازده ميليارد مى رسد كه بين آنها را بيش از چندتريليون رشته ظريف ارتباط داده و اين برنامه در هيچ كجاى عالم نظير ندارد .

 

فكر از اين مقدار ناچيز تجلى مى كند و نه تنها تمام دنياى مادى از عظيم ترين كهكشان ها تا هسته اتم را فرا مى گيرد بلكه از وراى آن نيز مى گذرد .

 

انسان بخاطر اين حقيقت داراى كيفيت مى شود و ارزشى بيش از توده عظيم بيجان عالم پيدا مى كند .

 

جانداران ديگر كهخ داراى زندگى اجتماعى هستند و هم چنين بعضى از حيواناتى كه در حال انفراد زندگى مى كنند ، به طورى كه معروف است داراى غرايزى هستند كه طبق آنها اعمال عجيبى انجام مى دهند ولى هيچ يك از آنها از مسير غرايز منحرف نمى شوند و در عين حال نبايد غريزه را با فكر اشتباه كرد ، زنبور عسل در زندگى خود داراى تشكيلاتى است قابل توجه ، عصاره گلها را مى مكد و غذايى لذت بخش فراهم مى كند ، لانه منظم مى سازد و نوزاد خود را به طرز جالبى تربيت مى نمايد و هم چنين مورچگان زندگى اجتماعى جالبى دارند ، مخصوصاً به آشيانه و وطن خود عشق مىورزند ، در فصل تابستان براى زمستان خود خوار و بار تهيه ديده و  در انبار مخصوصى ذخيره مى كنند ، و با مهارت فوق العاده اى براى اين كه دانه ها سبز نشود و فاسد نگردد از دانه ها مواظبت مى نمايند ، و حتى در دامپرورى و تربيت و نگهدارى بعضى از حشرات كه مواد مخصوصى از بدن آنها ترشح مى كند مهارت خاصى دارند ، طرز زندگى موريانه نيز جالب است ، ساختمان هاى خود را با سيمان خيلى محكم بنا مى كنند ، و از اجتماع آنها خيابانهاى مرتب و منظمى بوجود مى آورند ، و تقسيم كار بين افراد با وضع دقيقى انجام مى گيرد و همچنين بسيارى از حيوانات ديگر در طرز لانه ساختن و تهيه غذا و تربيت نوزاد دقّت هاى عجيبى دارند كه بسيار جالب است ، ولى همه اينها نتيجه غرايزى است كه در وجود آنان به طور خودكار تعبيه شده ، لذا هميشه يك نواخت و ثابت زندگى مى كنند .

 

اما انسان روزبه روز در نتيجه قوه فكر رژيم زندگى را عوض كرده و نقش هاى نوينى طرح مى نمايد ، و در تحولات تغييرات دامنه دارى پديد مى آورد .

 

همان قدرتى كه آفرينش را در پرتو علم و حكمتش اين قدر با نظم و دقت ساخته و پرداخته كه در يك سلول جاندارش اين همه وظيفه شناسى نهفته ، و در يك اتم بيجانش دنيايى از انرژى قرار داده ، به ما انسان ها همه نيروى شگرفى به

 

نام فكر ارزانى داشته كه با آن مى توانيم تدبير كرده و از حافظه و اراده بسيار قوى برخوردار گرديم ، و از راه تحصيل علم و دانش ، و در نتيجه تجربيات پيشينيان بر قوه عقل افزوده و با كنجكاوى زياد كه خاص بشر و ناشى از احتياجى است كه دماغش به تفكر و تعقل دارد درباره علل و جهات هر چيز و هر موضوعى كه مى بينيم يا مى شنويم انديشه نموده و مجهولات را كشف كنيم ، و با تعيم و تمرين روزبه روز بر نيروى مغز افزوده تا آنجا كه عوامل طبيعت را استخدام كرده و آنچه را براى موجودات جبر صرف است به اختيار بگيريم .

 

مغز دنياى عجيبى است هر انسان منظره اى را كه آغاز عمر ديده هر آوازى را كه شنيده و هر مطلبى را كه خوانده و بالاخره هر موضوعى را كه درك نموده ، خورشيد و ماه و ستارگان ، آسمان ها ، و زمين ، و دريا ، و صحرا ، و كوه و كاه ، آشنا و بيگانه ، كوچك و بزرگ ، لطف و خشم ديگران و هزاران خاطره و حادثه همه و همه را مغز بايگانى كرده و علاوه كليه معلومات را اين مخزن نگهدارى مى كند و از همه مهمتر خلاقيّت اوست كه هر چيزى را شما بخواهيد فوراً جلوه مى دهد و حاضر مى نمايد ، و اين نمونه بارزى از قدرت خداوندى است كه اين اندازه نيرو در محيطى كوچك قرار داده ، با اين همه وصف يك نكته بسيار مهم را نبايد فراموش كرد كه اين نكته مرز بين سعادت و شقاوت و خوشبختى و بدبختى است و آن اينكه :

 

قوه فكر انسان با آن همه عظمت به تنهايى قادر نيست انسان را از حوادث جسمى و روحى نجات بخشد .

 

بهترين دليلى كه اين مطلب را ثابت مى كند ، اين همه هرج و مرج و  فسادى است كه به وسيله بشر به خاطر تكيه به فكر تنها و مغرور شدن به محصولات انديشه بوجود آمده ، و اطمينان و آرامش را از تمام زواياى حيات سلب نموده است ، گروهى را مست جاه و برخى را غرق در شهوت و عده اى را گرفتار به بند

 

ماديگرى مى بينيم و عجيب كه كارگردانان جهانى از ميان همين گروه اند ، و خود فكر كنيد كه اينان با جهان و مردم آن چه مى كنند ؟

 

اگر به ديده حقيقت بنگريم درمى يابيم كه عقل به تنهايى قادر نيست ما را به فلسفه آفرينش خود يعنى اينكه خلفه خداوندى در زمين باشيم و آبادى و امنيت و پايدارى و رشد و رفاه كامل برقرار سازيم برساند .

 

بشريت مدتها به خيال خود عقل را ملاك زندگى قرار داده ، ولى به تجربه دريافت كه زندگيش پيوسته ميان يك جنگ گرم و خانمان برانداز و جنگ ديگرى سرد و دهشت زا و بسى رعب آور واقع شده و اكنون چنان در اين ميان گرفتار آمده كه نه قدرت دارد داد مظلوم را از ستمكار بستاند و نه از بردگى ناتوانان ، و پايمال شدن آزادى و حقوق مردمان وارستگى ايجاد كند .

 

اينها نتيجه نارسايى عقل بشر است زيرا عقل اگر در ميان زندگى بدون دستيار باشد داراى اشتباهاتى است ، عقل ها كه سرچشمه رأى ما هستند از لحاظ درك واقعيت و قضاوت درباره اشياء و اينكه چگونه خير و شر را ارزيابى كنند بسيار متفاوتند ، بعضى از امور به نظر پاره اى از عقول خوبست ، ولى ديگران آنها را بد مى دانند ، در همين عصر به قدرى قضاوت عقول را به رنگهاى گوناگون مى بينيم كه ملت ها را دچار سرگردانى عجيبى در مسائل حيات كرده .

 

علاوه بر آن عقل ها دستخوش تزلزل در برابر شهواتند و نيز امور شخصى ، نژادى ، منطقه اى و بقيه خواسته هاى درون آدمى در عقل تأثير بسزايى دارند ، چه بسيار قوانينى كه وضع شد و گفتند بخاطر جانبدارى از بشر است ، ولى ولى نكشيد كه جهان دريافت انگيزه آن قانون براساس ميل شخصى يا نژادى يا تعصب هاى ديگر بود .

 

از اين گذشته عقل ها در ادراك خود جولانگاهى محدود دارند ، مثلا قوانين بسيارى كه براى وضع آن سر و صدايى زياد به راه انداختند ، خوشحالى ها

 

كردند ، و جشن ها گرفتند ، اما پس از مدتى پى به كوتاهى و نارسايى آن قانون يا قوانين برده و مقررات ديگرى جايگزين آن كردند .

 

خلاصه : اگر در تنظيم امور زندگى و جهان بر عقل تنها تكيه كنيم مانند آن است كه لب پرتگاهى ايستاده و جهان را با تمام مسائلش به خرابى و نابودى سوق دهيم ، از اين رو بايد با قدرت خود انديشه دقت بيشترى كنيم و در نتيجه به درك اين مسئله نائل گرديم كه :

 

عقل و انديشه مستقلا سعادت ساز نيست .

 

بايد براى برقرارى صلح واقعى و آرامش حتمى ، و اطمينان خاطر ، و استيفا و ايفاى حقوق به دنبال دستيارى رفت كه به كمك عقل برخاسته انسان را در ظاهر و باطن و در تنهايى و آشكار آرام سازد ، و آن دستيار چنانچه تجربه در تاريخ ثابت كرده جز راه خدا و دين الهى چيزى نيست كه انسان را با مراقب بيدارى آشنا ساخته و در سايه اين آشنايى انسان را از هر گونه انحراف باز داشته ، و فعاليت هاى جسم و جان را در مسير واقعى قرار مى دهد .

 

در سايه تربيت دينى فكر آدمى بر مبناى صحيحى با درك واقعيات نائل مى آيد و پس از فكر درست كار اساسى از انسان سر مى زند و به دنبال آن آرامش و اطمينان مى آيد .

 

اصول كافى در باب عقل و جهل از امام موسى بن جعفر(عليه السلام) خطاب به هشام ابن حكم نقل مى كند : كه آن حضرت فرمود :

 

هشام خداوند به انسان دو نيرو بخشيده :

 

1 ـ نيروى ظاهر .

 

2 ـ نيروى باطن .

 

صبر و شكيبايى   

 

اما نيروى ظاهر عبارت است : از وجود انبياء و ائمه ، و باطن عبارت است از عقل و خرد ، و بدون ترديد سعادت واقعى در پيروى از هر دو نيرو است .

 

لقمان حكيم : قهرمان عقل و انديشه بود ، او براى ورود به هر برنامه اى ، و به دست آوردن آنچه مى خواست ابتدا فكر مى كرد و در نتيجه برنامه را با دوربين خرد مشاهده مى فرمود ، آن گاه اقدام به برنامه مى كرد علاوه بر فكر تنها تكيه نداشت ، در احوالات آن بزرگ مرد نوشته اند : كه بسيارى از اوقات خود را با پيامبران و برگزيدگان مى گذراند ، و از قدرت روحى آنان و حكمتشان براى نيرو بخشيدن به فكر و انديشه اش استفاده مى كرد ، در سايه اين برنامه روحى آرام و دلى مطمئن داشت . بى ترديد طوفان حوادثى كه در مسير تاريخ در جريان است كشتى ياد او را در هم نخواهد شكست ، او در سايه نور عقل و روشنايى دين يادش ابدى و جاويد است .

صبر و شكيبايى

 

از جمله تهمت هايى كه بعضى از بى خردان و كسانى كه از سمائل عالى الهى خبر ندارند به مذهب زده اند اين است كه :

 

مذهب مردم را به صبر در برابر ظلم و ستم طبقه استثمار كننده دعوت كرده آن را جزء قضا و قدر حتمى شمرده ، از اين رو دين حافظ منافع استعمارگران است .

 

آيين مقدس اسلام از اين تهمت بى آسيب نمانده و ما بخاطر دفاع از آيين الهى تا آنجا كه لازم باشد جوانب خاصى از مسئله را بررسى مى كنيم :

 

صبر به اين معنايى كه گفته اند ، اگر در مقررات دينى يافت شود در آيين هاى تحريف شده است ، و بدون ترديد اينگونه توجيهات در جنب اين چنين كلمات مقدس ساخته و پرداخته بشر است ، و شايد قانون مشهور انجيل كه اگر كسى به طرف راست تو سيلى زد طرف چپ را رو برويش نگاهدار تا بزند از همين قبيل باشد كه كشيشان خائن و دزدان راه انسانيت براى حفظ منافع مادى ساخته اند ،

 

و البته يهوديان خطرناك هم در اين قبيل توجيهات براى كلماتى از اين قبيل چيره گى فوق العاده اى دارند ، اما در آيين مقدس اسلام ترجمه صبر كاملا به عكس اين توجيه است ، دين ظلم و بيدادگرى و پايمال كردن حقوق بيچارگان را هر اندازه هم كه كم باشد عملى زشت و منكر شمرده است و از طرفى صبر در برابر تجاوز را از خود تجاوز بدتر دانسته و گفته :

 

قبول ظلم خود ظلم ديگريست .

 

و نيز اين مطلب بر احدى پوشيده نيست كه امر به معروف و نه از منكر از حقايق عالى اسلام است ، و روى اين ملاك هر فرد مسلمان و مؤمنى وظيفه واجب خود مى داند كه در برابر مظالم و ستمگرى ها آرام ننشيند و تا سر حد امكان براى ريشه كن كردن آن كوشش كند ، چه جاى آنكه به آن تن دهد و يا اين كه از ظلم و ظالم دفاع كند .

 

قرآن منعكس كننده حقايق اسلام مى فرمايد : با گروه ستمگر مبارزه و نبرد كنيد تا به ايين حق تن در دهند ، و نيز پيشواى موحدين امام على(عليه السلام)در ضمن دستورات خود به مالك اشتر به هنگام عزيمت به مصر مى نويسد :

 

بارها از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)شنيدم ، هرگز پاكيزه و سعادتمند نمى شوند آن جمعيتى كه حقوق ضعفا را از اقويا بدون ترديد و تأمل نگيرند .

 

موفقيت و رسيدن به كمال مطلوب علل و موجباتى دارد كه چون مقدمات آن فراهم گرديد آدمى به نتيجه مى رسد .

 

اسرار موفقيت بر دو نوع است :

 

يكى محيط ، يعنى مقتضيات اوضاع و احوال .

 

ديگر استقامت و پافشارى در كار كه شرط كمال جزء اخير و بدون ترديد نظير علت تامه است .

 

مبازه براى تغيير دادن عادات واخلاق و اداب و رسوم زندگى مرهون

 

اصطكاك و برخوردهاى جسمى و روحى است . زندگى مسلماً محروميت ها و موفقيت هايى دارد ، شخصى كه مى خواهد از نردبان ترقى صعود كند تا از پله اول قطع علاقه نكند به مرحله دوم نمى رسد .

 

آرى ، بايد خستگى و فرسودگى را بر خود تحمل كند تا به اوج عزّت و فضيلت برسد و اين است معناى صبر و استقامت .

 

كسى كه مى خواهد مبارزه با فساد اخلاقى كند بايد از عادات ديرينه تعليمى خانوادگى اگر مخالف با شؤون انسانيت است بگذرد ، آنگاه به طريق صلاح و صواب رهسپار شود و از عادات رشت خوددارى نمايد تا به فضايل آشنايى و انس بگيرد ، بدون شك بهبود حال و تهذيب نفس سختى و رياضت دارد ، در اين راه بايد مبارزه كرد و در راه مبارزه استقامت و شكيبايى به خرج داد ، و اين است مفهوم واقعى صبر و شكيبايى .

 

صبر و شكيبايى از موضوعات مهمى است كه اسلام به آن دعوت مى كند و آن را يكى از برجسته ترين وظايف دينداران قرار مى دهد ، تا آنجا كه مى گويد :

 

شكيبايى براى ايمان به منزله سر براى بدن است .

 

ديندار واقعى و آگاه از لفظ صبر يكى از سه معناى زير را مى فهمد كه مراعات هر يك از ديگرى لازم تر است :

 

1 ـ استقامت و پايدارى در راه حق .

 

2 ـ پايدارى و حوصله در برابر آتش شهوات حاد .

 

3 ـ شكيبايى در برابر مصائب و رويدادهاى زندگى .

 

كه براى توضيح و تشويق به هر يك از اين سه معنا به ترتيب در آيات قرآن چنين مى خوانيم :

 

اگر از شما صد مرد جنگى ثابت قدم و با استقامت باشد بر دويست نفر غالب مى آيد ، از شكيبايى و نماز براى محدود ساختن شهوات به حدود دين استمداد

 

جوييد ، در برابر پيش امدها شكيبا باش ، چنانچه پيامبران اولوالعزم پيش از تو استقامت كردند .

 

ناگفته پيداست كه انجام اين دستورات تأثير عميق و ريشه دارى در حفظ تعادل روحى افراد و جمعيت ها ، و نزديك ساختن آنان به سعادت و جلوگيرى از انحرافات و ركود و تنبلى دارد و آدمى را به مراعات مقررات حق براى موفقيت در برابر مشكلات وادار مى كند .

 

بنابراين مفهوم صبر در مرز دين سالم و پاك اسلام ، تن به ظلم دادن ، و توسرى خوردن ، و زير بار برنامه هاى ننگين مستبدان رفتن ، و سكوت در برابر ظلم و ظالم داشتن نيست ، صبر به معناى پايدارى در برابر دشمن و طاغيان و تمايلات خانمان برانداز زندگى است .

 

امام على(عليه السلام) مى فرمايد : اگر بناى ايمان را به كاخى همانند دانيم بايد بينديشيم كه اين كاخ بر چهار شالوده قلبى استوار است ، نخستين آن بردبارى است ، و آن هم بر چهار گونه است :

 

1 ـ خويشتن دارى از شهورات و تمنيات نفس .

 

2 ـ ثبات قدم در راه عشق به فضايل و معارف .

 

3 ـ پرهيز از پروا و محرمات .

 

4 ـ اغتنام فرصت و استفاده از نوبت .

 

آن جان آرزومند كه در آرزوى وصال بى صبرانه بال و پر زند و در قفس تن بى قرارى و ناشكيبايى كند ، و به ناگزير از آلايش خواهش هاى ناهنجار پاك باشد ، و آن دل پرهيزكار كه از ناستوده ها بپرهيزد و هوس حرام نكند و در لذت حرام نغلطد ، آن مغز خردمند و انديشناك كه به فرصت خوش بينديشد ، از سختى روزگار و سنگينى حوادث انديشه ندارد .

 

چشمى كه در روشنى هاى زندگى تيرگى مرگ را از نزديك ببيند همواره پاك

 

بين و بلند نظر باشد ، تمام اين منافع از بركت استقامت و شكيبايى در راه هدف است .

 

نيروهايى كه در نهاد انسان است هر يك به هدفى خاص كشش داشته و او را به طرفى معين دعوت مى كند ، تنها اختلاف افراد در شدت و ضعف اين قواست ، انسان در جواب اين خواسته هاى دورنى خود گاهى با حيوان هماهنگ و زمانى انسان است .

 

غرايز حيوانى در انسان موجود است ، در اين جهت اسنان با حيوان خطوط مشترك دارد ، حيوان در حال گرسنگى غذا مى طلبد ، در حال تشنگى آب مى خواهد ، و هنگام احساس ضرر براى دفعش مبارزه مى كند و در برابر منفعت به جلب آن برمى خيزد ، انسان نيز اين مراتب را دارد و به نحو كاملترى انجام مى دهد ، و در نتيجه هر دو عمل در حيوان و انسان يكى است و عامل آن عبارت از طبيعت مادى در هر دو است .

 

ولى انسان نسبت به حيوان در بزرگ داشت زندگى امتيازاتى دارد و در خواسته هايش كه متكى به حقيقت انسانيت است با حيوان وجه تمايز دارد .

 

آنچه كه انسان در گرد اوست و باعث امتيازش عبارت است : از عقل و اراده كه در پرتو اين دو قدرت واقعيت بشر آشكار و برترى او بر ساير موجودات ثابت مى شود .

 

سرچشمه تمام فضايل عقل و اجراى حقايق انسانى در پرتو اراده است و اراده جز شكيبايى در برابر عمل نيست كه انسان پس از شروع عمل آن را به اتمام برساند ، و خلاصه بايد گفت : انسانيت انسان مساوى با عقل و اراده اوست .

 

لقمان حكيم : ميوه شيرين ايمان در اجراى برنامه هاى عالى انسانى اراده اى قوى و آهنين داشت ، او در برابر حوادث طبيعى از قبيل مرگ عزيزان ، از دست رفتن مال خود را نمى باخت و شكيبايى پيشه مى داشت ، و در برابر محرمات

 

چون كوه از خود پايدارى نشان مى داد و در اتمام اعمال نيك بر نيروى صبر و اراده متكى بود ، از اين رو نام مقدّسش را در صفحات تاريخ ثابت و ابدى مى بينيم و زمان نيز براى نگاهدارى يادش استقامت خواهد كرد .

عبرت

 

گذشته از مسائل ريشه دار تربيتى كه بنيانش بر وحى و نبوت استوار است ، شايد بتوان گفت آيينه تاريخ و حوادثى كه ملل و اقوام با آن روبرو بودند براى انسانى كه مى خواهد در كشتزار تربيت قرار گيرد بهترين درس و برترين مصدر براى عبرت گرفتن است .

 

قرآن مجيد بخشى مهم از آياتش را به بازگو كردن اين مسائل اختصاص داده ، و هدفش را بيان تاريخ پيامبران و اقوام و ملل در كلمه عبرت خلاصه مى كند :

لَقَدْ كانَ فى قِصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِى الْأَلْبابِ .(1)

هميشه سعى خردمندان بر اين بوده كه از كوچكترين حادثه بهترين درس را براى خود و ديگران بسازند .

 

راستى به انداره ذرات جهان براى بيدارى بشر درس عبرت هست براى نمونه حافظ در ديوان شعرش از بسيارى از برنامه هاى عادى پندها و عبرت ها ساخته و نشان داده است كه از تمام مسائل حيات مى توان پند گرفت :

 

بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس

 

* * *

 

مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو يادم از كِشته خويش آمد و هنگام درو

 

دقت در عوامل عزت و عوامل ذلت اقوام و مللى كه قبل از ما مى زيستند براى

ــــــــــــــــــــــــــــ
(1) سوره ى يوسف : آيه ى 111 .

ما بهترين درس عبرت است ، و آراستگى ما به عبرت به اين است كه از عوامل ذلت دورى جسته و به برنامه هاى عزت آفرين آراسته شويم .

داستان زندگى مسلمين ديروز در اندلس و اسپانيا كه روزى در سايه اسلام از عزّت كامل برخوردار بودند ، و پس از غرق شدن در لذات حيوانى و مغرور شدن به جاه و مال زهر ذلت را چشيدند و داستان فلسطين در امروز براى ما جالبترين درس عبرت و زندگى است ، شكست ها و پيروزى ها ، عزت يافتن ، و ذلت ديدن در اوج بودن و در حضيض قرار گرفتن همه و همه درس است و پند تاريخ به نسلى كه داراى عقل زنده و انديشه تابناك است .

گرچه بايد در اين بخش تجزيه و تحليل دقيقى از مسائل عبرت آموز به ميان آيد ولى صفحات اندك كتاب و مسائل مهمى كه در فصول آينده خواهد آمد اجازه توضيح اين برنامه نمى دهد ، خوانندگان محترم مى توانند به كتب تاريخ مخصوصاً تاريخ قرآن و حوادثى كه از براى خودشان و همنوعانشان در زندگى پيش آمده براى عبرت گيرى مراجعه كنند ، شايد از اين رهگذر بيش از پيش بر خير دنيا و آخرت خود بيفزايند اين بخش را با يادداشت كردن شعرى براى عبرت گرفتن زورمندان و قلدران پايان داده و از خداوند مى خواهيم كه ما را براى پذيرفتن نصايح لفظى و عملى و آراسته شدن به فضايل انسانى كمك بخشد .

نادره مردى ز عرب هوشمند گفت به عبدالملك از راه پند

روى همين مسند و اين تكيه گاه زير همين قبه و اين بارگاه

بودم و ديدم بر ابن زياد آه چه ديدم كه دو چشمم مباد

تازه سرى چون سپر آسمان طلعت خورشيد ز رويش نهان

بعد ز چندى سر آن خيره سر بد بر مختار به روى سپر

بعد كه مصعب سر و سردار شد دستكش او سر مختار شد

اين سر مصعب به تقاضاى كار تا چه كند با تو ديگر روزگار

لقمان حكيم : در پرتو انديشه تابناكش از جزئيات و كليات عالم طبيعى و حيات بنى آدم براى دريافت رشد و كمال پند و عبرت مى آموخت تا جايى كه مى گويند از او پرسيدند :

ادب از كه آموختى ؟

گفت : از بى ادبان .

گفتند : چگونه ؟

گفت : از كارهايى كه آنان را پيش مردم خوار مى كرد من دورى جستم .

 

قضاء و قاضى

 

من در فصل معرفى لقمان و صفات روحى او خوانندگان محترم اين جمله را خواندند كه : لقمان بيشتر اوقات خود را در مجالست با فقها و حكما و قضات و... مى گذاشت و بر حال قضات و مسؤوليت خطيرى كه بر عهده داشتند نوحه سر مى داد ، از اين رو شايد بى تناسب نباشد در اين بخش مسائلى مهم در اين زمينه نوشته شود .

 

ما بدون توضيح در اطراف مسئله سعى مى كنيم متون اسلام را تا آنجا كه ميسر است در اختيار عزيزان گذاشته و از آنان بخواهيم تا آن جا كه لازم است در اين برنامه دقت كنند .

 

اميرالمؤمنين(عليه السلام) درباره قضاء و مسؤوليت مهم قضاوت در فرمان حكومت مصر به مالك اشتر خطاب مى كند :

 

اى فرماندار مصر ! به هنگامى كه امور ملت را تمشيت مى دهى ، و اختلافات توده را حل مى كنى ممكن است در بعضى از موارد معلومات شما حكام و قضات به منظور داورى و رسيدگى كفايت نكند و در نتيجه به حيرت و سرگردانى افتيد ، اينجاست كه قرآن مجيد وظيفه حيرت زدگان را روشن مى كند ،

 

آنجا كه مى فرمايد :

 

اى مسلمانان ! خدا و رسول و ائمه خود را اطاعت كنيد و اختلاف امور زندگى را به خدا و پيامبر باز گردانيد .

 

شما هم فرمان ببريد ، مسائل دينى و دنيايى خود را به وسيله قرآن و روشن پسنديده پيامبرتان بگشاييد ، يعنى آيات قرآن را مطالعه كنيد ، و از يادگارهاى اخلاقى پيغمبر عزيز استفاده نماييد و در نتيجه نواقص كار را جبران و نقايص امور را رفع نماييد .

 

در كشور مصر براى تكميل سازمان دولت از ايجاد دادگاه ها و مراكز عدالت ناچار خواهى بود .

 

آرى ، اى مالك تو را به قضات كامل و پرهيزكارى نياز شديد است ولى با چه زبان سفارش كنم كه داوران قضايا را بايد از نخبه دانشمندان اسلام كه به زينت اخلاق تا حد نهايى آراسته باشند انتخاب كنى در جامعه مصر بنگر ، آنكه از همه پرهيزكارتر او داناتر است به نام قاضى برگزين ، قاضى بايد دانشمند و آن چنان آگاه به تمام مسائل فقه و آيات قرآن باشد كه با اندك توجه آنچه را از منابع اسلامى بخواهد به خاطر آورده و از همه مهمتر با تقوا و پرهيزكار باشد .

 

راستى روزى كه محل داورى به اشخاص بى تقوا داده شود چه خواهد شد ؟

 

امام ششم(عليه السلام)از اميرالمؤمنين نقل مى كند : كه يكى از ملوك بنى اسرائيل داورى مركز دادگسترى را به دو نفر قاضى واگذار كرده بود ، اين دو قاضى داراى دوستى بودند كه از هر جهت به صفات انسانى آراسته و مردى بود پرهيزكار و شايسته ، و به خاطر حسن اخلاق گاهى از اوقات به حضور سلطان بار يافته و با او از هر درى سخن گفته مى شد .

 

پيش آمدى براى سلطان رخ داد كه نياز به مرد نيكوكار و صالحى شد ، چون در مركز قضاوت دو قاضى براى شهادت از مردان با فضيلت استمداد مى جستند ،

 

سلطان از آن دو قاضى مردى را خواست كه به زيور صلاح و تقوا آراسته باشد آن دو همان شخص را معرفى كرده و سلطان هم مأموريت كار خود را به او واگذار كرد .

 

آن مرد زنى داشت زيبا و آراسته ، آن دو قاضى را طلبيد و براى همسرى خود به آن دو قاضى به نيكى و خير وصيت كرد و به دنبال مأموريت شتافت .

 

روزى دو قاضى براى امور خانه آن مرد به در سرايش آمدند ، انگيزه حيوانى آن دو آنان را به خيانت در امانت دعوت كرد ، به آن زن پيشنهاد داده و در صورت مخالفت گفتند : نزد سلطان به زناى تو شهادت خواهيم داد ، آن گاه تو را به حد شرعى خواهيم كشت .

 

زن گفت : آنچه از دست شما برآيد در انجام آن كوتاهى نكنيد كه من هرگز دامن عفت خود را به معصيت نيالوده و نخواهم آلود .

 

دو قاضى چون از اين جريان خود را محروم ديدند به نزد سلطان رفته و به گناه زن پاكدامن به دروغ شهادت دادند ، سلطان بنى اسرائيل از اين امر در شگفت شد و حزنى شديد بر او چيره گشت ، قول دو قاضى را پذيرفت و به آنان وعده داد پس از سه روز آن زن را سنگباران خواهم كرد ، در شهر ندا كردند و مردم را بنا به گفته دو قاضى به سنگباران زن دعوت نمودند .

 

در طول اين سه روز سلطان به وزير خود گفت : آيا در اين مسئله راه حلّى به نظر تو مى رسد ؟

 

وزير سكوت كرد ، روز سوم براى انجام كارى خارج شد ، ميان كوچه كودكانى را ديد به بازى مشغولند در ميان آنان كودكى خوش سيما و با فضيلت به نام دانيال بود .

 

دانيال كودكان را به بازى دعوت كرد ، خود سلطان و ديگرى را وزير و دو نفر از كودكان را به نام قاضى و يك نفر را به عنوان زن انتخاب كرد .

 

از چوب شمشيرى تهيد ديد ، آن گاه دستور داد يكى از آن دو قاضى را به مكان دور دستى بردند و ديگرى را به مكان ديگر ، سپس قاضى اول را خواست و گفت :

 

متن شهادت خود را براى زناى اين زن بازگو كن كه در كجا زنا كرده و در چه تاريخ مرتكب اين خلاف شده ؟

 

قاضى حالات زن را گفت : سپس دومى را طلبيد و از او همان صورت شهادت خواست او هم شهادت داد اما در تمام موارد شهادت با قاضى اول اختلاف داشت .

 

بى گناهى زن ثابت شد ، دانيال دستور داد با شمشير چوبى آن دو قاضى خائن را به كيفر رساندند .

 

وزير اين برنامه را ديد و خوشحال شد ، نزد سلطان شتافت و جريان بازى كودكان را براى سلطان گفت ، سلطان دو قاضى را به همان صورت شهادت طلبيد ، قول خائنانه هر دو آشكار شد ، سلطان دستور داد هر دو را به قتل رساندند و از آن زن عذرها خواست و او را آزاد كرد .

 

آرى ، پرهيزكارى اقتضا مى كند كه قاضى دادگسترى حق را در تمام زواياى پرونده درباره مدعى و مدعى عليه اجرا كند .

 

سفينة البحار نقل مى كند كه : دو نفر براى اقامه دعوى به محضر يكى از قضات زمان بنى اسرائيل رفتند ، او نسبت به آنان به حق حكم كرد ، پس از مرگ در خوابش ديدند كه كرمى خطرناك دائماً مشغول خوردن دماغ او است ، سبب پرسيدند ، گفت : روزى در دادگاه دو نفر به من وارد شدند يكى از آنان برادر عيال من بود ، از خداوند خواستم كه حق به جانب او باشد تا شرمنده او نشوم ، پس از بررسى اتفاقاً حكم به نفع او خاتمه پيدا كرد ، من از اين جهت خوشحال شدم ، اكنون براى آن اشتباه معذبم كه چرا درخواست كردم حق به جانب يكى از

 

آن دو شود ، و هر دو را با يك چشم نديدم .

 

زمان خلافت عمر مردى بر اميرالمؤمنين(عليه السلام) دعوايى كرد ، هر دو به مجلس عمر حاضر شدند ، عمر گفت :

 

يا اباالحسن برخيز و دوشادوش مدعى بنشين .

 

امام على(عليه السلام)كنار مدعى نشست و پس از پايان دعوى به كنارى قرار گرفت ، در اين موقع عمر آثار خشم در چهره على(عليه السلام)ديد ، از آن حضرت پرسيد آيا اين برنامه بر تو گوارا آمد ؟

 

فرمود : آرى ، عمر علّت ناگوارى را پرسيد ، فرمود : تو مرا در حضور مدعى با كنيه ابوالحسن خواندى در صورتى كه حق آن بود كه مرا با نام مى خواندى تا امتيازى بين من و او قائل نمى شدى .

 

عمر چون اين سخن را شنيد برخاسته و صورت حضرت را بوسيد ، گفت : پدرم فدايت كه خدا ما مسلمانان را در پرتو وجودت هدايت كرد و از تاريكى برهاند .

 

در هر صورت بنا به فرموده اميرالمؤمنين(عليه السلام)در فرمان مالك اشتر قاضى بايد آنقدر پرهيزكار باشد كه زر را با خاكستر برابر بداند .

 

در يكى از جملات فرمان به مالك خطاب مى كند :

 

اى مالك ، قاضى نبايد از ارباب رجوع هديه بپذيرد ، زيرا هديه به قاضى جز رشوه چيزى نيست ، و رشوه از نظر اسلام چنان نكوهيده است كه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره دهنده و گيرنده آن لعنت كرد و آن حضرت فرمود :

 

خدا لعنت كند رشوه دهنده و گيرنده را .

 

و در روايتى حضرت صادق(عليه السلام) رشوه را در معصيت با كفر برابر خوانده است .

 

نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مردى به نام ابن اللتيبه را از طايفه ازد به جمع آورى زكات

 

فرستاد ، چون از مأموريت خود بازگشت مبلغى از اموال را كه همراه آورده بود تسليم كرد و مبلغى را براى خود برداشت و گفت .

 

آن قسمت شما ، و اين هديه ايست كه مردم به من داده اند ، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : چرا در خانه پدر و مادرت ننشستى تا ببينى هديه برايت مى آورند يا نه ، سپس پيامبر به خطبه برخاست و در طى بيان مؤثرى فرمود :

 

چگونه است كه ما مردمانى ار مأمور به جمع آورى زكات مى نماييم ، پس مى گويند اين قسمت شما و آن قسمت را به ما هيده داده اند ، چرا چنين مأمور در خانه پدر و مادرش نمى نشيند تا ببيند هديه براى او مى آورند يا نه .

 

گاهى نفس انسانى در اثر جنبش و هيجان حرص ، و طمع دستخوش نوع خاصى و سوسه مى شود كه تحت تأثير آن مى خواند ميان گرفتن رشوه و رعايت جانب حق جمع كند ، در صورتيكه چنين امرى هيچ گاه ميسر نيست زيرا شخصى وقتى گيرنده رشوه شد ديگر عقل او در اثر مداخله هواى نفس قدرت حكومت را از دست خواهد داد ، و قادر به تميز حق از باطل نخواهد بود ، چنانچه نبى اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در مقام اشاره به همين حقيقت فرمود :

 

خدايا ! براى فاجرى حقى و منتى بر ذمه من احراز مكن كه اگر چنين شود ناچار و بى اختيار دل من او را دوست خواهد داشت .

 

در اسلام قضات پرهيزكارى بودند كه زر را با خاكستر يكى مى دانستند و از اين طريق به قاضيان پس از خود عاليترين درس تقوا و پاكى را داده اند .

 

عاقبة بن يزيد كهخ در عصر مهدى عباسى عهده دار قضاء بغداد بود يك روز ظهر هنگام نماز نزد خليفه آمد و تقاضا كرد كه ديگرى را به جاى او در منصب قضا بگمارد تا بى درنگ صندوق اسناد و محفظه مربوط به ارباب دعوى و دفاع را به او تسليم كند .

 

مهدى چون اين سخن را شنيد پنداشت كه يكى از رجال دولت با وى به

 

معارضه برخاسته و او را آزرده خاطر و خشمگين ساخته ، از اين جهت علت استعفايش را خواست و گفت : اگر علت آزردگيت اين است كه كسى با تو معارضه كرده باز گوى تا هم اكنون با تأديبش ف رمان دهم قاضى گفت : چنين اتفاقى نيفتاده ، مهدى گفت : در اين صورت علت استعفايت چيست ؟

 

قاضى گفت : يكى ماه پيش از اين دو تن از مراجعين در خصوص قضيه اى دشوار به محضر قضاء حاضر شدند و هر يك ادلّه و شهودى بر صدق اظهارات خود در مورد نزاع اقامه كرد و حجت ها آورد كه در خور مطالعه بود و در برابر اين قضيه سخت فرو ماندم و چندين بار براى اين جهت تجديد جلسه كردم و اميد داشتم اين قضيه را به اميد اصلاح ميان طرفين پايان بخشم يا به وسيله تحقيق بيشترى حقيقت امر را دريابم ، قضا را در اين ميان يكى از طرفين دعوى خبر يافته بود كه من رطب دوست دارم ، از اين رو براى جلب عواطف من در چنين موسم كه فصل نوبر رطب است مقدارى از بهترين قسم آن را من هرگز نظيرش را نديده بودم و حتى براى خليفه نيز در چنين فصلى ميسور و مهيا نيست ، فراهم ساخت و با پرداختن چند درهم رشوه دربان سراى را بر آن داشت كه ظرف رطب را نزد من بياورد ، در اين هنگام دربان طبق را در برابر من زمين نهاد و گفت :

 

اين هديه فلان است ، من از مشاهده آن وضع سخت آزرده و خشمگين شدم ، جندان كه دربان را از خدمت برداشتم و ظرف رطب را به آورنده آن بازگرداندم ، ولى روز ديگر چون متداعيان به محضر قضا درآمدند نتوانستم آن دو را به يك چشم بنگرم و در دل خود به يك منزلت قرار دهم زيرا طبق رطب را هر چند برگردانده بودم ولى اثر خود را در نفس من باقى گذاشته بود ، اكنون بينديش تا اگر آن را پذيرفته بودم و كام خود را به آن شيرين ساخته بودم حال من بر چه منوال بود ؟

 

سپس قاضى با لحنى حاكى از خشم و تأثر گفت : در چنين روزگار كه خلق بر اين گونه دستخوش فساد شده اند من بر دين خويش هراسانم و بيم آن دارم ك از سر غفلت به دام حيله اينان درافتم ، و نقد ايمان و سرمايه تقواى خو را بر سر كار قضا نهم ، آن گاه قاضى از سر تضرع گفت : اى خليفه مرا از بند اين امر عظيم برهان ، كه خداوند تو را از هر بند برهاند و مرا از ادامه اين خدمت معذور دار تا خداوند عذرهاى تو را بپذيرد .

 

باز در فرمان امام على(عليه السلام)به مالك مى خوانيم :

 

اى مالك قاضى لازم است مردى پر حوصله و خونسرد باشد ، زيرا اشخاص عصبانى و پر حرارت كمتر مى توانند دقت و احتياط كنند ، بديهى است كه در دادرسى احتياط و كنجكاوى ركن اعظم است .

 

بايد گفت : تمدن جديد بدون توجه به سرشت طبيعى انسان بالا رفته و بيمارى دنياى امرز با كمك اختراعات و صنايع جنگى قوى تر وكامل تر شده و خطر هر نوع استعمار را صر برابر زيادتر ساخته .

 

تمام مفاسد اخلاقى قرون جاهليت و بربريت به موازات تمدن مادى توسعه و گسترش پيدا كرده ، مزاياى اخلاقى و نيروى دينى را بسيار ضعيف ساخته ، و اولويت ماده و نفع جويى ، اصول آيين پاكى و درستى را بر هم زده ، جامعه انسانى را از لحاظ روشنايى درونى و عقلى و قوت مشاعر بى بهره ساخته ، هوش و استنباط فكرى بى نهايت تنزل يافته و انواع شرور در هر كشور و ميان هر جامعه را رايج و ممدوح شده است ، از اين جهت بايد گفت كه جامعه امرز فقط از لحاظ يك رنگى و هم آهنگى در مسائل شهوت رانى و غرايز جنسى يك رنگ و همداستانند ، و از يكديگر الهام مى گيرند ، زيرا مشاهده مى شود بزرگان حل و عقد و سياست و كسانى كه در مقر دانشمندان جاى گرفته در تجليل هوس رانان شهر يا كشور بر يكديگر سبقت مى گيرند ، و براى آنكه لحظاتى چشم چرانى

 

كنند و براى مدتى محدود و كم به هوس هاى شيطانى برسند نام هنر و علم بر نفسانيات اطلاق نموده زنى شهوتران و شهوت پرست كه از عهده انجام برنامهاى ضد اخلاق برمى آيد و تحريك شهوت مى كند صداى كف زدن به افتخار او لرزه در تالار بزرگ مى افكند ، تصوير نجس او ماهها زينت بخش برخى مجلات و مطبوعات مى شود و هر گاه بنام مسافرت يا سياحت به كشورى رود مانند سرادار فاتحى از او استقبال مى كنند و تحف و هداياى فراوان به او مى دهند اما اگر كسى از راه معنويت طى طريق نمود و با تزكيه نفس پيشرفت كرد و خدماتى به جامعه و ملت و مملكت نمود هيچ كس به او نظرى ندارد .

 

انتشار بى حد مجلات شهوت پرور و سينماها و تئاترها سطح فكرى اجتماعات را به پايين ترين مرحله خود رسانده ، ارزش علوم عقلى و فكرى و حكمت و دانش وبينش و توجه به معانى از ميان رفته و اصطلاحات و كلمات علمى به قول اينان نامفهوم گشته و بدين وسيله عملا از رشد فكرى جلوگيرى مى شود ، و دانشجويان افكرا خود را در قالب برنامه هايى كه سود طلبان مى خواهند در مى آورند و در نتيجه مغز آنها تحمل ورزش و تعلم مطالب و مسائل عالى را از دستا مى دهد و به قضاوت سريع و سطحى درباره همه چيز عادت پيدا مى كنند ، مادران در پرورش فرزندان وظيفه خود را فراموش كرده اند ، زيرا از يك طرف سرگرم امور معاشى و اقتصادى و سياسى شده ، و از جانب ديگر معاشرت و دفسازى و اختلاط در مجامع خوشگذرانى برنامه اساسى آنان گشته ، و كودكانن آنها كه اجتماع فردا هستند خودرو بار آمده و از ميان همين خودروها انواع افراد در جهات متعدده كارها قرار داده مى شوند كه يكى از ان كارها قضاوت است ، و شما ببيند كه با اينگونه قضات چه بلاهاى بسر مردم خواهد آمد ؟

 

خودرو بودن در تربيت معلوم است چه نتايجى بار مى آورد فرزندان از

 

موضوع هاى يدرك و لايوصف روى احساسات باطنى مسائلى را استفهام مى كنند كه مسلماً وقوف آن براى يك پدر خوشگذران و مادر هوسران به هر اندازه كه به عفت و ناموس بى علاقه باشد دردآور و تحمل ناپذير است .

 

افراد درستكار و هنرمند واقعى كه وجود آنان مايه خرمى علم و فضيلت و عامل رفاه و سلامتى جامعه است با فقر و مذلت به سر مى برند ، و در تنگدستى جان مى سپارند ، زيرا عمل حيات شخص در اين زمان كاغذ پاره اى به نام مدرك است ، از هر كجا كه بدست آمده ، و به هر وسيله كه بوده و اينان آن كاغذ پاره را ندارند .

 

دزدان اجتماع كه در تمام طبقات رخنه كرده از همه چيز مى زنند خيانت مى كنند و با دسيسه تبليغات پوچ هر نوع كالاى تقلبى و ساختگى خود را به قوه آگهى دروغ بخورد يك مشت ناتون مى دهند ، و با ثروت گران در انواع لذايذ حيوانى غرق مى شوند ، دنياى غرب بخود مى بالد كه رسم غلامى و ب ردگى را برانداخته و زنان را همدوش مردان ساخته در صورتى كه خود اسير ماشين و شهوت و ديگرن اسير آنانند .

 

در همين زمان و عصرى كه دعاوى دلفريب بيگانگان قند را در دهان عده اى از بى خبران مشرق آب مى كند ، و در غالب كشورهاى اروپايى رسم برده فروشى و دزديدن دختران و زنان و كودكان به وسيله دلالان فحشاء امرى معمولى است ، و روزى نيست كه در شهرهاى بزرگ و كوچك اين نوع سرقت ها وجود پيدا نكند و خانواده هايى را عزادار نسازد .

 

اروپا و مغرب زمين ادعا مى كنند كه تمام قواعد زندگى خصوصاً قاعده زناشويى او محكم ترين اساس بقاء خانواده است ، و مردان از تعدد زوجات محرومند و به همين دليل ميان زن و شوهر محبت دائمى و الفت هميشگى برقرار است ، ولى اين ادعا فقط در قالب الفاظ دلرباست ، اما در عمل روابط نامشروع از

 

شماره و عدد بيرون است ، بچه هاى غير قانونى در ممالك متمدن گاهى سر ازعدد ميليون درآورده و طلاق هاى بى جهت و  بى اساس گاهى سرگيجه مى آورد .

 

دادگسترى هاى جهان از كثرت پرونده هاى طلاق و اطفال نامشروع به جان آمده اند ، ساختمان هاى عريض و طويل دادگسترى ها براى رسيدگى به جرائم ، مخصوصاً خانوادگى در برابر درياى خلافكارى ها نقطه اى بيش نيست .

 

كثرت فحشاء بعد از دو جنگ جهانى مبانى زندگى را متزلزل ساخته و هر فردى را در هوسرانى آزاد كرده ، دايره عيش و نوش و فحشاء علنى وسعت يافته ، عفت جنسى زائل گشته و كارشناسان محقق مردان و زنان را در مناسبات جنسى به صورتى آزاد راهنمايى مى كنند .

 

در دنياى امرز معيار شناخت خوبى ها و بدى ها از دست رفته ، هر كس حتى كودكان خردسال دست به هر ناپاكى آلوده مى كنند .

 

معبود واقعى همه پول و زن و موسيقى و شراب است ، قمار و ربا منبع درآمدها است ، دزدان در تمام بنگاه هاى دولتى و ملتى رخنه كرده و حتى گانگسترها به وسيله افراد با نفوذ حمايت مى شوند ، زيرا در همه جا عامل دارند و از هر جريانى آگاهند و بدون واهمه در هنگام خطر دست به آدمكشى و ترر مى زنند .

 

آرى ، وقتى معابد و مساجد تهى بماند ، واعظ و خطابه ارتجاع و عوام فريبى بشمار آيد ، ديانت آلت مقاصد مغرضين گردد ، رذايل جاى خصائل را مى گيرد و همه چيز در معرض سوء استفاده مى آيد ، در اين هنگام عجيب و غريب احتياط يعنى چه ؟

 

خونسردى چه مفهومى دارد ؟

 

كدام گوش خصداى ناله مظلوم را مى شنود ، و كدام داور مى تواند حقايق را

 

آشكار و پرونده اى را خدا پسندانه بررسى كند ؟

 

زمانى كه مقررات قضاء اسلامى حكومت و نفوذ داشت ، هيچ قدرت و مقامى جز قدرت الهى كه به صورت ايمان در قلب قاضى جلوه داشت بر دستگاه قضاوت مسلط نبود ، قاضى از آزادى بى سابقه و بى نظيرى برخوردار بود ، تنها محدوديت قاضى از اين جهت بود كه مى بايستى احكامش از حدود و قواعد مقرره و اصول مسلمه فقه اسلامى تجاوز نكند ، و با قطع نظر از اين جهت آزادى كامل داشت كه بر حسب اجتهاد و به مقتضاى استنباط خود به حق فرمان براند ، و بدون هيچگونه مانع و رادعى تا آخرين مرز عدالت گام بسپرد ، و به همين خاطر يكى از غربيان مى گويد :

 

جهان بشريت در تاريخ طولانى خود قضايى عادل تر از قضاء اسلام و حكامى مهربانتر از حكام مسلمين نديده است .

 

قاضى مسلمان ، و مؤمن به آيات حق هيچگاه اسير نصوص خشك و گرفتار مواد غير قابل انعطاف قانون نبوده ، و در هيچ مرحله از مساعدت وجدان و فيض الهام ضمير محجوب نمى مانده و مانند بسيارى از قضات دنياى امروز در تنگناى تضاد بين مواد قانون و مقتضاى اجتهاد وجدان سرگشته و حيران نمى گشته ، و ضمير خود را در برابر نصوص جامد قانون قربانى نمى كرده است .

 

در دواير قضايى عصر حاضر بارها اتفاق مى افتد كه قاضى از نظر اجبار و به حكم اضطرار و تبعيت از مواد قانون با پريشانى خاطر و تألم وجدان احكامى صادر مى كند و قدرت رهايى از قيد و بند نصوص خشك قانون را در خود نمى بيند ولى قاضى مسلمان هميشه از آزادى و حق اجتهاد بر خوردار بوده و در مقام اصرار حكم نسبت به هر قضيه ظروف و مناسبات وقوع جرم و شرايط اوضاع مرتكب ، موجبات تشديد و تخفيف مجازات را منظور مى داشته و براى احقاق حقوق ستم زدگان از شم قضايى و نيروى اجتهاد و استنباط تا آخرين

 

مرحله استفاده مى نموده است .

 

حوصله قاضى اسلامى و خونسردى او و دقت و احتياطش در صادر كردن حكم از مزاياى مشخص آيين اسلام است .

 

قاضى مؤمن هرگز تحت حكومت تعصب هاى بيجا و رشوه و تضاد قانون قرار نگرفته و وضع تربيت جامعه اسلامى قبلا طورى بوده كه قضات آن روزگار نام نيكويشان در تاريخ ثبت است .

 

زود قضاوت كردن ، يا از ترس ناشى مى شود ، يا از حوصله كم ، يا از دقت نكردن در قيافه دعوى آن كس كه توانايى رعايت برنامه هاى مثبت را ندارد قبول منصب قضا براى او كارى نامشروع و از نظر اسلام در صورت قبول مجرم است .

 

ايمان به حق و تربيت اسلامى براى قاضى حوصله و دقت و احتياط لازم را ايجاد مى كند تا بتواند به نحو احسن كار پر خطر قضاء راانجام داده ، آه مظلوم را از ظالم بگيرد .

 

ابو يوسف قاضى القضاة كشور اسلام در عصر هارون الرشيد شهادت فضل بن ربيع نخست وزير خليفه را در دادگاه نپذيرفت ، و چون خليفه به دنبال شكايت فضل علتش را خواست ، ابو يوسف گفت : من شنيده ام فضل خود را بنده خليفه مى خواند و اين از دو صورت خارج نيست يا فضل در اين اظهار صادق است ، يا دروغگو ، اگر راست بگويد به مذهب من شهادت بندگان مسموع نيست ، اگر دروغ بگويد فاسق و شهادت فاسق قبول نيست .

 

در اينجا باز سخن اميرالمؤمنين(عليه السلام) را خطاب به مالك دنبال كرده و چيزى نورانى برنامه هاى قضايى اسلام را نشان مى دهيم .

 

اى مالك كسى كه بر مسند داورى نشسته بايد به قوت قلب و قدرت بيان آراسته باشد ، نيكو سخن گويد و آشكارا بيان كند ، غالباً يك تن از متداعيين و گاهى هر دو نطاق و زبان آور افتد در صورتى كه قاضى نتواند با آنان به گفتگو

 

بپردازد  و مخصوصاً در هنگام احقاق حق بر حريف سخن ران خويش پيروز شود مسلماً عمل قضاوت را درست انجام نتواند داد .

 

اى مالك قاضى فراموشكار خوب نيست ، دادرسى عملى سخت دقيق و باريك است ، دادرس اگر به آرامش خاطر و جمعيت حواس مجهز نباشد چگونه از اشتباه در امان مى ماند ، به قضات سفارش كن كه در محاكم عدالت ارباب رجوع را نيكو بشناسند و دلايل طرفين را كاملا به ياد داشته باشند .

 

پناه بر خدا اگر قاضى طمع كار افتد ، در اين موقع دزدان جامعه خوب مى توانند انگشت بر نقطه حساس كشور گذاشته ، دست غارت از آستين بيرون آرند ، زيرا تطميع قاضى آسان است ، و اموال ديگران را بردن راحت اگر قاضى دستخوش احساسات و عواطف گردد و به گاه مرافعه سر در قدم دل گذارد ، و تسليم هوس هاى ناهنجار و عفريت شهوت گردد ، روزگار بر امت اسلام تيره خواهد شد و احكام الهى معطل خواهد ماند .

 

قاضى نمى تواند در اولين لحظه كه حقانيت يك تن از طرفين را احساس كرد بى درنگ حكم صادر كند ، زيرا ممكن است نظر بدوى به خطا رود ، و آن كس كه در خون و مال و ناموس و حيات جامعه دست فرو مى برد با يك سخن يكى را حاكم و ديگرى را محكوم معرفى نمايد ، بايد در منتهاى دقت و دور انديش پايان كار را تا هر كجا منتهى شود در نظر آورد ، و خوب است كه قضات از جسارت متداعيين دلتنگ نشوند و آن چنان كه اسير شهوت نيستند گرفتار غضب هم نباشند ، با ملايمت و بردبارى به حل و عقد امور اقدام نمايند .

 

از من به قاضى بگوييد كه در كشف مطالب چندان تعجيل مكن بگذار به آهستگى حقيقت مطلب آشكار شود ، زيرا مطمئن نيستم كارى كه با شتاب انجام گيرد به حقيقت مقرون باشد ، در آن موقع كه محكمه عدالت به صدور حكم تصميم مى گيرد بايد همچون كوهى محكم نظير شمشير هندى برنده و قاطع

 

باشد ، و هرگز جايز نيست كه محكمه در فتواى خويش دستخوش حيرت و ترديد گردد .

 

اى مالك ، اگر قضات مردمى خودپسند و خويشتن خواه باشند كافى است كه غارتگرى به هنگام داورى به مدح و ثناى قاضى زبان بگشايد و آن تيره بخت را با مشتى الفاظ و شطرى تملق و چاپلوسى به دام خويش در بند كشد .

 

مالك اگر قضات ساده دل و زودباور انتخاب شوند زود فريب مى خورند و بى تأمل باور مى كنند ، آن گاه حقوق بيچارگان بيهوده و ناچيز گردد ، آن چنان قاضى كه گفتم سخت كمياب و گمنام باشد و دير به دست آيد ، اما تو اى والى مصر ، اى مسؤول بندگان خدا ، ناگزيرى كه تمام اين شرايط را در انتخاب قاضى رعايت كنى .

 

اى مالك ! تو را وصيت مى كنم كه همواره كارمندان دولت را سير نگاه دارى به ويژه قضات را ، هرگز مگذار كه عمّال مصر محتاج باشند ، زيرا در اين وقت دست به خيانت برآورند و به هر عنوان كه باشد از مال مردم بخورند .

 

قاضى را به بذل مال و افزايش حقوق توانگر ساز كه در دادرسى مردم دهان به رشوه نيالايد و محكمه عدالت را قلعه دزدى قرار ندهد .

 

قاضى را از ديگر عمال دولت محترم تر بشمار و در محضر خويش از او احترام كن تا با پشت گرمى به مقام حكومت خود را از تهديد بزرگان مصر ايمن داند و در داورى دادگر و عادل باشد ، زيرا ممكن است جهّال قوم كه مردمى بى شرم و كم آبرويند دادگاه را به افسار گسيختگى و بى پروايى خويش تهديد نمايند و از انصاف و عدالت منحرف نمايند .

 

قضات شجاع و حق پرست اسلام نه تنها در مورد احقاق حقوق افراد از حريت در استقلال خود استفاده مى كردند بلكه مسائل عمومى و مصالح مملكتى را نيز مورد توجه و اهتمام قرار مى دادند ، در اين موارد نيز از قدرت استقلال

 

خود به حداكثر استفاده مى نمودند ، از جمله اين موارد داستان شگفت انگيزى است كه ميان ملك صالح سلطان شام و قاضى عزالدين بن عبدالسلام اتفاق افتاده است :

 

ايام جنگ صليبى بود ، سرزمين شام در مقابل هجوم وحشيانه نيروهاى متحد و دولت هاى مسيحى عرب وضع متشنج و غير عادى داشت و ملك صالح سلطان آن ناحيه شهر صيدا و قلعه شقيف را به دشمن تسليم كرده بود .

 

انتشار اين خبر در سراسر بلاد شام عكس العمل شديد و سوء اثر عميق ببار آورده بود چون اين خبر به گوش عزالدين قاضى آن سرزمين رسيد سخت برآشفت و غيرت دينيش بجوش آمد ، بر ملك خشم گرفت و در خطبه نماز جمعه نامى از ملك صالح نبرد و درباره او دعا نكرد و به عنوان اعتراض رخت از شام برداشت و آهنگ ديار مصر كرد .

 

ملك صالح چون اين داستان را شنيد نماينده اى نزد قاضى فرستاد تا به وسيله بيان آرام و منطق درستى او را به شام باز گرداند ، فرستاده ملك چون به حضور قاضى رسيد سخن ملايم آغاز كرد و گفت ما از مقام قاضى جز آن نمى خواهيم كه در برابر سلطان تواضع كند و دست او را به رسم تقديم معذرت ببوسد ، قاضى چون اين سخن را شنيد بانگ برآورد و گفت :

 

اى مسكين بينوا من رضا نمى دهم كه دست من به بوسه او آلوده گردد تا چه رسد به آنكه من به چنين ذلت تن در دهم و دست او را بوسه زنم .

 

اين بخش را به نامه اى كه در ميان دو صحابى پيامبر سلمان و ابودردا در اين مقام رد و بدل شد خاتمه مى دهيم :

 

ابودردا كه با سلمان عقد برادرى داشت در زمان حكومت يكى از امراى ثلاث به منصب قضاوت در اورشليم فرستاده شد ، در زمان قضاوت نامه اى به سلمان نوشت و او را به بيت المقدس دعوت كرد :

 

برادرم سلمان ! خدا را شكر ، اكنون در بيت المقدس به سر مى برم ، سرزمينى است پر بركت و داراى آب و هوايى مناسب ، از همه بالاتر سرزمين مقدس است ، سرزمين انبياء ، سرزمينى كه روزگارى پيامبرانى بزرگ چون ابراهيم و  موسى و عيسى و سليمان و يعقوب و يوسف(عليهم السلام)را در خود جاى داده ، و هم اينك بدان كه اين سرزمين امرز نيز بدن پاك آنان را در برگرفته چه مى شد اگر چند صباحى در اين شهر به ياد زمانى كه در مدينه در جوار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بوديم با هم بسر بريم .

 

سلمان پاك در جواب نوشت :

 

برادر دينى ! نامه تو رسيد ، مرا به سرزمين مقدس دعوت كرده بودى نمى دانم هيچ مى دانى كه زمين را كسى شايسته تقديس نمى كند ، هيچ مى دانى كه افتخار انسان نمى تواند به مسكن و مأواى او باشد ، هيچ مى دانى كه تنها عمل انسان است كه او را بزرگ نموده سزاوار احترام مى كند .

 

آرى ! پاكى انسان به عمل اوست نه به سرزمينى كه كه درآن منزل دارد ، در مكه بودن يا در مدينه منزل گزيدن يا در بيت المقدس مأواى داشتن نمى تواند شرفى براى انسان باشد ، شنيده ام كارى شبيه طبابت به عهده تو گذاشته شده ، اگر طبيب مسيحا دمى و مريضان را درمان مى كنى خوشا به حالت ، ولى اگر طبيب نيستى و منصب قضاوت را بى جا اشغال كرده اى بترس از اينكه جان انسانى را به خطر اندازى و خود را مستحق آتش گردانى .

 

منصب قضاوت كار بزرگى است ، هر كس را شايسته نيست اين پست را اشغال كند ، اگر تو در خود لياقت مى بينى و از عهده قضاوت برحق بر مى آيى چه بهتر ، ولى هرگاه اين پست را بناحق اشغال كرده اى واى بر تو از اين مى ترسم كه خود را وارد آتش سازى ، هان اى ابودردا بيدار باش !

 

لقمان حكيم : آن يگانه آزادمرد ، آن حكيم ربانى ، آن چهره واقعى انسانى و آن مرد يكتاى ملكوتى بر قضات و مسؤوليت خطير آنان مى ترسيد كه مبادا حقى را ناحق كنند در اين صورت زحمات خود را بر باد داده ، راه ورود به جهنّم را بر خود هموار سازند ، به اين خاطر با آنان همنشين بود تا به انوار حكمتش از آنان دستگيرى كرده و دلشان را به نور هدايت روشن كند .

 

البته خصال و صفات روحى آن مرد بزرگ بيش از اين مراحل است كه در اين مختصر بگنجد مى توان گفت او در پرتو تربيت الهى جامع فضايل و دارنده خصايل بود .

 

ما در بخش بعد پس از تعريف حكمت ، به برنامه هاى او از طريق قرآن مجيد و روايات اشاره كرده و تا آنجا كه ميسّر باشد به توضيح حكمت هايى كه از او در قرآن آمده مبادرت مى كنيم ، و به خاطر اين كه كتاب زيادتر از اندازه نشود بقيه حكمت هايش را كه كتب روايى نقل كرده اند بدون شرح درج مى نماييم .

 
قبل
 
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
روایت حکیمه خاتون از ولادت امام زمان عج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

 

خداى تبارک و تعالى ثوابى را که بر حسن خلق بنده میدهد مانند ثواب کسى است که هر صبح و شام در راه خدا جهاد کند 

امام صادق علیه السلام 

 

روایت جالب حکیمه خاتون از تولد امام زمان 

 

از کسانی که در هنگام تولد امام زمان علیه السلام حضور داشتند و جریان را مفصلا شرح داده.حکیمه خاتون دختر امام محمد تقی و عمه امام حسن عسکری علیه السلام است.شرح این داستان این است: 

حکیمه خاتون میگوید:روزی به خانه امام حسن مشرف شدم.شبانگاه که نیمه شعبان سال ۲۵۵ بود وقتی خواستم به منزلم برگردم امام حسن فرمود:عمه جان امشب در خانه ما بمان زیرا ولی خدا و جانشین من در این شب متولد خواهد شد.پرسیدم از کدام کنیزانت؟فرمود از سوسن.پس هرچه در سوسن جست و جو نمودم آثاری از حمل ندیدم.بعد از افطار و ادای نماز با سوسن در یک اطاق خوابیدیم.طولی نکشید که از خواب بیدار شدم و در فرمایشات امام حسن تفکر می نمودم.بعد مشغول نماز شب شدم.سوسن هم از خواب برخواسته و نماز شب به جای آورد.نزدیک سپیده دم بود ولی از وضع حمل خبری نبود.داشتم در صحت وعده امام حسن تردید مینمودم که از اطاقش فرمود : عمه جان!شک نکن که وقت تولد فرزندم نزدیک شده است. 

ناگهان احوال سوسن را متغیر دیدم.از جریان پرسیدم فرمود:احساس ناراحتی شدیدی در خود میکنم.من به تهیه مقدمات وضع حمل مشغول شدم و خودم قابلگی او را بر عهده گرفتم. 

طولی نکشید که ولی خدا پاک و پاکیزه به دنیا آمد و در همان حال امام حسن فرمود:عمه جان!فرزندم را بیاور.وقتی کودک را به نزدش بردم او را در بغل گرفته دهان مبارکش را بر چشمان آن کودک نهاد.بلافاصله باز شد.سپس دهانش را بر دهان و گوش آن نوزاد نهاد و دست بر سرش مالید.پس از آن کودک به سخن آمده و به تلاوت قرآن مشغول شد.بعدا کودک را به من داد و فرمود:به نزد مادرش ببر!کودک را نزد مادرش بردم و به منزل بازگشتم.در روز سوم نیز به خانه امام حسن مشرف شدم و ابتدائا به قصد دیدار نوزاد به حجره سوسن رفتم اما کودک را ندیدم.پس خدمت امام حسن مشرف شدم ولی خجالت کشیدم از احوال نوزاد سوال نمایم.امام حسن ابتدائا فرمود:عمه جان!فرزندم در پناه خدا غایب شده است.هنگامی که من از دنیا رفتم و دیدی شیعیانم اختلاف دارند جریان ولادت فرزندم را به شیعیان مورد وثوق خبر بده.اما باید آن قضیه مخفی بماند.زیرا فرزندم غایب خواهد شد 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
به خدا اعتماد کنیم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

راننده ماشینی در دل شب راه رو گم کرد و بعد از مدتی،
ناگهان ماشینش خاموش شد...
همون جا شروع کرد به شکایت از خدا،
که خدایا پس تو داری اون بالا چیکار میکنی؟؟؟
چون خسته بود، خوابش برد؛
و وقتی صبح از خواب بلند شد،
از شکایت دیشبش خیلی شرمنده شد،
چون ماشینش دقیقا نزدیک یک پرتگاه خطرناک خاموش شده بود!!!
به "خداوند" اعتماد کنیم...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شش نکته کلیدی برای تقویت حیا در زندگی اسلامی...
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

همان اندازه که پوشیدگی و حجاب مایه ی آرامش روح و روان فردی است، برهنگی و بی حجابی عامل پریشان حالی و آشفتگی های روحی و روانی است و امنیت فرد را به خطر می اندازد. در زیر شرحی در مورد حجاب که باعث آرامش روانی می شود را بین می کنیم.

 

حجاب و ایجاد امنیت جامعه

 

 

 

شهید مطهری در پاسخ به این سئوال که چرا زن باید خودش را از غیر محارم خود بپوشاند می گوید:

 

اولین خاصیتش خاصیت روانی است یعنی آرامش روانی. لذا از کارکردهای مهم فردی و اجتماعی حجاب پدید آوردن بهداشت روانی است. رعایت حجاب در سلامت و پاکی اجتماع مؤثر است. حفظ پوشش مناسب از جانب زنان از تحریک مردان جلوگیری نموده و همین امر موجب آرامش روانی برای مردان جامعه خواهد بود. با توجه به اینکه سلامت روانی در سلامت جسمی تأثیر مستقیم دارد .

 

دکتر الکسسین کارل و دکتر ویل کارنگی در کتابهای خود می گویند : هیجان و تحریکات روانی، عامل عوارض جسمی همچون بیماری زخم روده می باشد و همچنین توماس اکمبس می گوید : لذت های جسمانی در اول کار بر ما لبخند می زنند ولی عاقبت نیش زهر آلود خود را در روح ما فرو برده و هلاکمان می کنند. پس با ارتباط سلسله واری که حفظ پوشش و سلامت جسمی و روانی فرد با یکدیگر دارد، نقش زنان در حفظ سلامتی و بقای اجتماع با رعایت پوشش مناسب مشخص می شود. به علت تأثیر زیاد آن در استحکام خانواده به عنوان پایه و اساس اجتماع و نیز تأثیر آن در ساخته شدن فرزندان با تربیت صحیح و پاک نگه داشتن محیط اجتماع از عوامل تحریک آمیز حیوانی. از طرفی نیز با رعایت حجاب ریشه بسیاری از تفاخرها، تکاثرها، اسرافها، تحریک های بی موقع در اجتماع کنده خواهد شد و بذر فساد خشکیده خواهد شد.

 

  رنگ پوشش و تأثیر آن بر روان

 

 روانشناسان در خصوص رنگ سفید و مشکی بر این نظرند که وقتی انسان به اجسام سفید رنگ نگاه می کند احساس می کند که آن شیء به وی نزدیکتر از فاصله اصلی می باشد در حالیکه شیء سیاه رنگ را احساس می کند که از او دورتر می شود. پس پوشش مشکی برای زنان موجب می گردد که از دید مردان دورتر جلوه نماید. هدف از پوشش، اجازه فضای آزادی برای دختران و پسران در فعالیت های اجتماعی می باشد و مانعی برای تحریک های غیر اخلاقی مردان. پس این پوشش باید به گونه ای باشد که حیاء و عفت در انسان را متجلی سازد تا زنان بتوانند با بهره گیری از گوهر حیاء در کنار مردان به عالیترین درجه از کمال برسند که مقصد نهایی همان است.

 

  ۶ نکته برای تقویت حیا در زندگی اسلامی

 

 برای اینکه جامعه ای باحجاب اسلامی وبه تبع آن امنیت داشته باید زمینه های فردی، خانوادگی، اجتماعی و حکومتی رادر افراد جامعه تقویت نمود و همچنین الگوهای حجاب و عفاف را هرچه بیشتر در قالب فیلم ها، داستان ها، نمایش ها و برنامه های عملی به مردم شناساند.

 

 ۱- بالابردن درجه ی ایمان در فرد

 

ایمان به خدا و زندگی پس از مرگ از مهمترین و قویترین عوامل پیشگیری ازشهوات و هوس هاست. شخص با ایمان، خداوند متعال را همه جا حاضر می بیند و باور دارد که همه ی کارهای او به وسیله فرشتگان الهی درپرونده ای ثبت می شود و روزی مورد رسیدگی قرار خواهد گرفت و سرنوشت نیکوکاران، بهشت و کیفر تبهکاران، دوزخ است. این تعبیر از امام خمینی را به خاطر بسپاریم که: «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنیم.» این اعتقاد، بهترین مانع در برابر فسادهای اخلاقی و اجتماعی است و هرقدر تقویت شود مقاومت انسان دربرابر شهوات بیشتر می شود و ازسوی دیگر با ضعف ایمان،عفت و مقاومت در برابر شهوات کاهش می یابد.

 

 ۲- آگاهی ازفوائد حجاب و مضرّات نبود آن

 

آگاهی از فواید عفاف و حجاب و مضرّات بی حجابی و بی عفتی یکی دیگر از راههای معرفت به حجاب است. این آگاهی را می توان از طریق مختلف به دست آورد. گاهی با مطالعه ی کتاب ها و نشریّاتی که در این زمینه ها نوشته شده و گاهی با عبرت گرفتن از حوادث زمان وتجربیاتی که دیگران داشته اند؛ چون به فرموده ی حضرت علی(ع) عبرت، موجب پاکدامنی می شود. امام صادق (ع) فرمودند: اموال و دامن خود و همسرانتان را با خواندن سوره ی نور حفظ کنید؛ زیرا هر که روزی یک بار این سوره را قرائت کند(و به احکام و جزای بی عفتی آشنا شود) به فحشا کشیده نخواهد شد. جهت آگاهی از مضرّات بی عفتی و بی حجابی به قسمتی از حدیث معراج اشاره می کنیم تا عبرتی باشد برای ما انسانها: علی (ع)فرمود: همراه حضرت زهرا (ع) به حضور پیامبر (ص) رفتیم، دیدیم حضرت گریه می کند، عرض کردم؛ پدر و مادرم به فدایت! چرا گریه می کنی؟ حضرت فرمود: ای علی! درشب معراج زنانی رادر عذابهای گوناگون دیدم. از این رو گریه می کنم. از جمله: زنی رادیدم از مویش آویزان است، ومغز سرش ازشدت گرما می جوشد. علتش را سؤال کردم. حضرت فرمود:به خاطر آن بود که در دنیا موی سرش را از نامحرمان نمی پوشانید.

 

  ۳- تربیت فرزند در دامن پاک مادر و خانواده سالم

 

در خانواده عفت و با حجابی مادر آن قدر اهمیّت دارد که حتی دایه ی فرزند هم که مدت کوتاهی مواظبت از او را به عهده می گیرد و او را شیر می دهد، باید فردی صالح و عفیف باشد. پیامبر اکرم(ص) سفارش فرمود: ازشیر زنان بدکار و دیوانه برای فرزندانتان پرهیز کنید؛ زیرا شیر اثر خود را می گذارد.

 

 

۴- امر به معروف ونهی از منکر

 

یکی ازعوامل اجتماعی مؤثر در امرحجاب، امربه معروف و نهی از منکر است. اگر بپذیریم که افراد جامعه، همانند اعضای یک بدن می باشند هنگامی که فردی دچار بیماری روحی، روانی و اخلاقی شود، بر عموم مردم لازم است که در جهت نجات وی تلاش کنند تا رنج و عذاب این بیماری، گریبان گیر دیگر اعضای جامعه نشود و عامل بیماری به آنها سرایت نکند. پیامبراکرم(ص) فرمود: اگر شخصی در نهان، معصیتی مرتکب شود فقط به شخص او ضرر وارد می شود و اگر در ملأعام گناهی را انجام دهد و دیگران او را نهی از منکر نکنند همه ی مردم زیان می بینند. و باز فرمودند: «چگونه بر شما می گذرد زمانی که زنانتان فاسد و آلوده شوند و جوانتان به طرف فسق و فجور روی آوردند و این هنگامی است که شما امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید. سؤال شد: یا رسول الله! آیا چنین وضعی پیش خواهد آمد؟ حضرت فرمود: بلی؛ بلکه بدتر از آن هم خواهد شد و آن زمانی است که معروف را منکر و منکر را معروف می دانند.» اگر خانواده، این واحدهای کوچک اجتماع، از مفاسد اخلاقی اصلاح گردد، کلّ جامعه اصلاح خواهد شد و به تبع آن جامعه ای آرام و با امنیت خواهیم داشت.(۱)

 

 

 

۵- حجاب حق خداوند است

 

ازآنجا که حکم الهی برای سعادت بشر وضع می شود و خداوند متعال، رحمت را بر خویش واجب می داند و احکام الهی همان رحمت های خداوندی بر بندگان و یا مقدمه ای برای قرار گرفتن در دامن رحمت خدا هستند، پس حجاب حق خدا بر بندگان او می باشد البته نه به این معنا که در کنار حق بندگان، حقّی را هم برای خدا تصور کنیم که او خالق همه چیز است و نقصی ندارد تا با ادای حقّ او، کامل گردد. امّا اینکه آیا می توان حقّ خدا را ادا کرد یا نه. در روایاتی با اشاره به انجام وظایف و اطاعت از امرالهی برای ادا شدن این حق اشاره شده است. آیت الله جوادی آملی معتقد است که: «حجاب زن مربوط به خود او نیست تا گفته شود از حق خود صرف نظر کردم. حجاب زن مربوط به مردنیست تابگوید من راضی به بی حجابی هستم حجاب زن مربوط به خانواده نیست تا اعضای خانواده اعّم از همسر، برادر، فرزند و… راضی به بی حجابی باشند، قرآن مجید راضی نخواهد بود زیرا زن و حیثیّت او حق خدا است و خدا زن را مظهر احساس و عاطفه آفرید نه مظهر بی عفّتی و شهوترانی.»(۲)

 

 ۶- غیرت و حجاب

 

غیرت و تعصّب ناموسی یکی از عوامل اساسی عفت است. کسی که برای ناموس خود حرمت قایل است و نسبت به آن تعصب دارد، به خود اجازه نمی دهد که به ناموس دیگران خیانت کند. او می داند که اگر به ناموس دیگران نظر سوئی داشته باشد مطمئناً ناموس او نیز مورد سوء نظر دیگران  قرار خواهد گرفت؛ بنابراین غیرتش به او اجازه ی بی عفتی نمی دهد. حضرت علی(ع) فرمودند: شخص با غیرت هرگز زنا نمی کند. به فرموده ی پیامبر (ص): «کسی که از زنش غافل باشد و مراقب او نباشد بی غیرت است.» غیرت از جلوه های مردی، مردانگی و حسّ درونی است که خداوند برای محافظت و نگهبانی از حریم خانواده و پاسداری از نسل در وجود مرد به ودیعت نهاده است که اگر رشد کند تمام جامعه را ناموس خود می داند و اجازه ی هتک حرمت به احدی را نمی دهد. خلاصه «غیرت» یک حساسیت انسانی نسبت به پاکی و طهارت خود جامعه است و اگر این قدرت ضعیف شود نه تنها اگر همسرش مورد تجاوز، کام جویی و نگاه دیگران قرارگیرد ناراحت نمی شود بلکه لذت هم می برد.

 

پوشش زن نباید از هجوم تبلیغاتی غرب متأثر باشد. پوشش زن اگر متأثر از هجوم تبلیغاتی غرب شد، خراب خواهد شد. مثلاً بیاییم باخودمان فکر کنیم که حجاب داشته باشیم، اما چادر نباشد. این فکر غلطی است. البته می توان محجبه بود و چادر هم نداشت؛ منتها بایستی آن مرز را پیدا کرد. بعضی ها هم از چادر که فرار می کنند هیچ، به آن حجاب واقعی بدون چادر هم رو نمی آورند، چون آن را هم غرب مورد تهاجم قرار می دهد. بنابراین حجاب یک ارزش است که نباید متأثر از فرهنگ بیگانه باشد.(۳)

 

 

 

 

 

در آخر باید بیان کرد که عقل حکم می کند در تعارض بین حقوق فردی و اجتماعی و آزادی فرد و جامعه، حقوق جامعه مقدم شود. یعنی خواسته های جمع بر فرد مقدم است. از نظر نقل زنان مؤمن باید روسری های خود را به گردن و سینه ی خود اندازند تا از برکات حجاب، خود و جامعه بهره مند شود، از جمله: امنیت روانی خود و جامعه، امنیت اقتصادی سیاسی و اخلاقی و فکری. وقتی افرادجامعه نسبت به مضّرات بد حجابی که چند مورد آن طلاق و از هم گسیختگی جامعه، فساد اجتماعی و سقوط شخصیت زن می باشد آگاه باشد و همین طور با امر به معروف و نهی از منکر و داشتن غیرت مرد و زن نسبت به خانواده ی خود و تربیت فرزند در دامان مادری پاک و خانواده ای سالم می توان حجاب را برای داشتن جامعه آرام و منظم اجرایی کرد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
سوره فاتحه (الحمد)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

خداوندباعزت وجلال فرماید:

سوره فاتحه الکتاب رامیان خود و بنده ام تقسیم کرده ام ؛

آن چنان که نیمی از آن سوره ازآن من است و نیمی از آن بنده من. و هر آنچه بنده ام می خواهد از آن اوست.
هنگامی که می گوید"بسم الله الرحمن الرحیم"میگویم:
بنده ام به نامم آغاز کرد و بر من لازم است که کارهای او را به سامان برسانم و برکات خود را در کارهای او نازل سازم.
وچون بگوید:الحمدلله ربالعالمین"می گویم:
بنده ام ستایشم کرد و دانست که هرنعمتی که دارد از من است و گرفتاری هایی که از او برطرف شده ,

توسط من صورت گرفته است . اینک شما گواه باشید که نعمتهای دنیا و آخرت رابرای او افزون کردم 

و گرفتاری های آخرت را از او برطرف نمودم, چنان که گرفتاری های دنیوی اورا بر طرف ساختم.
و چون گوید: "الرحمن الرحیم" می گویم:
بنده ام گواهی داد که همانا بخشنده و مهربانم . شما را گواه میگیرم

که نصیب او را از رحمت خود فراوان و سهم او را از عطا هایم بی نهایت گردانم.
و چون گوید: " مالک یوم الدین"می گویم:
گواه باشید که چون اعتراف کرد که من مالک روز جزایم ,

حسابش را آسان کنم و حسناتش را بپذیرم واز بد کرداری اش در گذرم.
و چون گوید: " ایاک نعبد"می گویم:
بنده ام راست گفت و تنها مرا پرستید . گواه باشید که ثواب عبادتش را بدهم ؛

ثوابی که هرکس عبادتش متفاوت با او باشد؛ بر او رشک برد.
وچون گوید:" ایاک نستعین"می گویم
ازمن کمک خواست وبه من پناه آورد .گواه باشید که او را در کارش کمک کنم

و در سختی ها به فریادش رسم و در گرفتاری روز قیامت دستش را بگیرم.
چون گوید: " اهدنا الصراط المستقیم"تا آخر سوره می گویم:
این از بنده من است وبرای بنده ام اجابت کردم که هر چه خواهد از آن او باشد .

آرزو داشت به او دادم و از آنچه ترسید ؛ آسوده اش ساختم          ……( حدیث قدسی )


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالبی از مکارم الاخلاق
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 01 اردیبهشت 1394

صبحگاه به دنبال كار و حاجت رفتن
از امام صادق (عليه السلام): چون خواهى كه بامداد پس از طلوع خورشيد به دنبال كار و حاجتى بروى ، دو ركعت نماز بخوان ، با حمد و قل هو الله ، - و قل يا ايها الكافرون - و پس از سلام بگو: ((خداوندا! من به دستور و فرمان تو بامداد بيرون مى روم تا از روزى و احسان تو بدست آرم ، پس ‍ روزى خوب و فراوان و حلال و پاكيزه به من عنايت كن و آن چه را كه به من روزى دهى وسيله سعادت من قرار ده ، بحول و قوه خدا صبح مى كنم و بيرون مى روم ، و بامدادان به دنبال روزى مى روم بى آن كه خود نيرو و توانى داشته باشم ، ولى با نيرو و قدرت تو مى روم و از هر قوت ديگرى برائت مى جويم ، خداوندا! از تو بركت امروز را خواستارم اى بهترين رحم آرندگان به همه كارهايم بركت ده ، و بر محمد و آل پاكش درود بفرست )).
و چون به بازار رسى بگو: ((شهادت مى دهم كه جز الله خدايى نيست ، سلطنت و سپاس مختص اوست ، به دست قدرت خود مى ميراند و زنده مى كند، و زنده مى كند و مى ميراند، وجود زنده اى است كه مرگ در او راه ندارد، و بر هر چيز تواناست ، و شهادت مى دهم كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) بنده و پيامبر اوست . خداوندا! خير و سعادت بازار و اهل آن را از تو خواهانم ، و از شر آن و اهل آن به تو پناهنده مى شوم ، و خداوندا!، از اينكه به كسى تجاوز كنم يا به من تجاوزى شود و يا ستم كنم و يا مظلوم واقع شوم به تو پناه مى برم ، و از شر ابليس و لشكرش و از شر فاسقان عرب و عجم به تو پناه مى برم ، خداوند مرا كفايت مى كند، جز او خدايى نيست ، بر او توكل دارم ، و او آفريدگار عرش عظيم است .
و چون خواهى چيزى بخرى بگو: ((خداوندا! پرعمرترين و سودمندترين و خوش عاقبت ترين آنها را نصيب من فرما)).
و از آن حضرت (عليه السلام): چون چيزى مى خرى تكبير بگو، و بعد بخوان : ((خداوندا! من اين را خريده ام كه فضل و احسان تو بهره يابم ، پس در آن بركت و احسان برايم قرار دهد، خداوندا! با خريد اين چيز روزى تو را مى طلبم ، پس روزى خود را به وسيله آن نصيب من فرما)) و اين دعا را سه بار تكرار كن .
فصل ششم : در آداب پياده روى ، و كراهت تنهايى در سفر و دعاهاى متفرقه
از امام صادق (عليه السلام): پياده روى كنيد و تند برويد كه رفتن را بر شما خفيف تر سازد.
روايت است كه جمعى پياده مى رفتند؛ پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به آن برخورد كرد، از سختى پياده روى به حضرت شكايت كردند، حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: از تندروى كمك بگيريد.
از امام ششم (عليه السلام): تند رفتن ، وقار و هيبت مؤمن را مى برد.
و از آن حضرت (عليه السلام): تند رفتن نقص و دنائت است ، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: تند رفتن ، رونق مرد را مى برد.
معاويه بن عمار از امام صادق (عليه السلام) پرسيد: بر مرد مقروض حج واجب مى شود؟
فرمود: آرى حجه الاسلام بر هر مسلمانى كه قدرت بر پياده روى دارد واجب است ، كه بيشتر حج كنندگان با پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پيادگان بودند، و پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به سرزمين ، كراع الغميم ، (وادى در دو منزلى مكه ) گذشت ، از رنج سفر (پياده ) شكايت كردند، حضرت (عليه السلام) فرمود: كمرها و شكم ها را ببنديد، چنين كردند، ناراحتى برطرف شد، و در روايتى ديگر است كه بر ايشان دعا كرد، و فرمود: انشاء الله خير خواهد بود، و فرمود: بر شما باد تندروى و بامداد راه رفتن ، و سير در تاريكى شب كه زمين در شب در نور ديده مى شود.
ابو بصير گويد از امام صادق (عليه السلام) درباره آيه شريفه : ((براى خدا به گردن مردم حج خانه او واجب است هر كه قدرت دارد راه بيفتد))(77) سؤ ال كردم ؟ حضرت فرمود: بايد اگر نمى تواند بر مركبى برود، پياده رود، گفتم : پياده روى نمى تواند، فرمود: به عنوان خدمتكار عده اى برود.
از امام صادق (عليه السلام): پيادگان خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و از رنج و ناراحتى شكايت بردند، فرمود: تند برويد، چنين كردند و رنج آنها بر طرف شد.
و از آن حضرت : پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به كراع الغميم ، رسيد. پيادگان در برابرش صف كشيدند و گفتند: براى اجابت دعوت حق (به مكه ) مى رويم . پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) دعا كرد كه : ((خداوندا! به آن پاداش ده و قوت عنايت كن )). بعد فرمود: از تندروى كمك بگيريد، كه بدنها سبك مى شود و راه را به راحتى طى مى كنيد، چنين كردند و راه پيمايى برايشان راحت شد.
از آن حضرت ، از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم): سواره از پياده و پابرهنه از كفش پوشيده بر جاده سزاوارتر است .
و از آن حضرت (عليه السلام): زن نبايد در وسط جاده را برود بلكه در كنار جاده راه پيمايى كند.
و از آن حضرت (عليه السلام): نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: زنان نبايد به وسط جاده بروند بلكه بايد از كنار بروند.
تنها به سفر رفتن مكروه است
از امام ششم (عليه السلام): پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: مايليد بدترين مردم را به شما معرفى كنم ؟ گفتند: آرى يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: آن كس كه تنها به سفر رود، و از نفقه لازم و بخشش خوددارى نمايد، و غلام خويش را بزند.
و از آن حضرت (عليه السلام): پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) فرمود: يا على تنها به سفر مرو، كه شيطان با يك نفر همراه است و از دو نفر دور.
از حضرت كاظم (عليه السلام): پيغمبر اكرم سه نفر را لعن فرمود: آن كه توشه خود را تنها بخورد، و آن كس كه در خانه تنها بخوابد، و كسى كه تنها در بيابان راه پيمايد و به سفر رود.
از اسماعيل بن جابر: در مكه در محضر امام صادق (عليه السلام) بودم كه مردى از مدينه آمد، حضرت به او فرمود: همسفر تو كيست ؟ جواب داد: همسفر ندارم . امام (عليه السلام) فرمود: اگر قبلا به تو دست يافته بودم خوب تاءديبت مى كردم و بعد فرمود: يك نفر شيطان است و دو نفر دو شيطان و سه نفر همسفر و چهار نفر رفيق .
از موسى بن جعفر (عليه السلام): هر كه تنها به سفر مى رود بگويد: ماشاءالله لا حول ولا قوه الا بالله خداوندا! در وقت وحشت مونس من باش ، در تنهايى ياريم كن ، و در غياب من آن چه دارم ، حفظ كن .
دعا براى ره گم كرده
از امام ششم (عليه السلام): چون راه را گم كردى ؛ فرياد بزن : ((يا صالح و يا اينكه بگو يا ابا صالح - رحمت خدا بر تو باد - ما را به راه برسان )) و بدان كه بر زمين (صالح ) موكل و گماشته است و بر دريا (حمزه ) موكل است .
از آن حضرت (عليه السلام): چون جانور موذى به تو حمله آرد، يا غول وحشتناكى به نظرت آيد اذان گوييد.
ابو عبيده حذاء: با حضرت باقر (عليه السلام) بودم ، مركبم گم شد، امام (عليه السلام) فرمود: دو ركعت نماز بگزار و بعد بگو: ((خداوندا! تو كه گمشده را باز مى گردانى ، و از گمراهى به هدايت مى آورى ، گمشده ام را به من بازگردان ، كه آن از احسان و بخشش توست )) بعد فرمود: اى ابا عبيده پيش آى و سوار شو، با حضرت سوار شدم ، همچنان كه را مى پيموديم در راه سياهى به چشم ما خورد، امام (عليه السلام) فرمود: اين شتر توست ، چون دقت كردم دريافتم كه شتر من است .
دعا به هنگام مسكن گرفتن و فرود آمدن
پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: يا على هر وقت در منزلى فرود آيى ، بگو: ((خداوندا! مرا به منزلى مبارك فرود آر، كه تو بهترين فرود آرندگان و منزلى دهندگانى ))(78). و در روايت ديگر است كه بگو: ((خداوندا! به آنچه مردم صالح را يارى دهى تاءييد فرما، و در همه حال و همه وقت سلامت و عافيت به من بخش ، به كلمات كامله الهى پناه مى برم از شر آن چه آفريد، و از شر آنچه را كه جان بخشيد)) بعد دو ركعت نماز بخوان و بگو: ((خداوندا! از خوبى اين بقعه روزيم كن و از شرور و آفاتش ‍ پناهم ده ، خداوندا! مرا از ميوه هايش بخوران و از بيماريهايش مصون بدار، و مرا به نزد اهل اين منزل محبوب گردان ، و هم محبت خوبان ايشان را در دلم بيفكن )) و چون خواهى كوچ كنى ، دو ركعت نماز بخوان ، و خدا را براى حفظ خود بخوان ، و با خانه و اهلش وداع كن كه هر جايى اهلى از فرشتگان دارد، و بگو: ((درود بر فرشتگان حافظ و نگهبان ، و سلام بر ما و بندگان صالح خدا، و هم رحمت و بركات خداوند)).
دعا به هنگام بازگشت از سفر
روايت است كه نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در بازگشت از خيبر فرمود: ((انشاء الله تائب و عابد و راكع و ساجد و شكرگزار پروردگار باشيم ، بار خدا سپاس تو را كه مرا در سفر و حضر نگهبانى فرموده اى ، خداوندا! اين بازگشت مرا مبارك و همراه با توبه نصوح قرار ده ، توبه اى كه پايه گذار سعادت من قرار دهى ، اى بهترين رحم آرندگان )).
دعا براى وقت ورود به شهر و دهى
نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) فرمود: به هنگام ورود به شهر يا دهى بگو: ((خداوندا! خير و سود اين جا را از تو مى خواهم و از شر و زيانش به تو پناه مى برم ، خداوندا! مرا محبوب اهل اين جا قرار ده و مهر خوبانشان را به قلبم بيفكن )).
دعا در مسير
از امام صادق (عليه السلام): پيغمبر چون در سفر فرود آمد؛ تسبيح خدا مى نمود، و چون سوار مى شد تكبير مى گفت .
پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: قسم به آن كه جان ابوالقاسم به دست اوست هيچ كس از شما بر بلندى كه مى رسد تكبير يا تهليل (لا اله الا الله ) نگويد، مگر اينكه هر چه در پشت سر اوست تهليل گويد و آنچه در جلوى روى اوست تكبير برآرد، تا به مقصد برسد.
سوار شدن كشتى
اين دعا وقت سوار شدن كشتى خوانده شود: ((به نام خداوند پادشاه حقيقى جهان ، و آن چنان كه بايد حق او شناخته نشده ، زمين در قيامت همه در اختيار اوست ، و آسمانها به دست قدرت او به هم پيچيده است ، خداوند از آن چه شريكش قرار داده اند منزه است ، به نام خدا در حركت و سكون آن ، پروردگار من آمرزنده و مهربان است .))
دعا بر روى پل
چون قدم بر پلى مى گذارى بگو: ((به نام خدا، خداوندا! شيطان رجيم را از من دور سازد)).
از امام ششم (عليه السلام): بر بالاى هر پلى شيطانى است و چون به پل رسى ، بگو: بسم الله تا از تو دور شود.
از امام ششم (عليه السلام): چون در بيابان يا سفرى از جن و آدمى بترسى دست راست خود را بر سر نه و با صداى بلند بخوان : ((آيا دينى غير دين خدا مى جويند، و حال اينكه همه آسمانها و زمين خواه و ناخواه تسليم اوست و به سوى او باز گردد))(79)
به مسافر حج چه بايد گفت ؟
از امام ششم (عليه السلام): پيغمبر به كسى كه از حج مى آمد مى فرمود: ((خداوند از تو قبول كند، و خرجى و نفقه ات را به دنبالت فرستد، و گناهانت را بيامرزد))
از امام صادق (عليه السلام): هر كس با مسافر حج كه هنوز غبار سفر به دوش دارد معانقه كند چنان است كه حجر الاءسود را استلام كرده است ، و چون مردى از سفر آيد، و به منزل خود داخل شود، به هيچ كار نپردازد، تا آن كه آب برخود بريزد و دو ركعت نماز كند، و سجده كند و صد بار شكر خدا گويد، و چون جعفر طيار از حبشه به مدينه وارد شد، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم): او را به سينه چسبانيد و بين ديدگانش را بوسيد، و فرمود: نمى دانم از آمدن جعفر خوشحال تر باشم يا از فتح خيبر؟ و اصحاب پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) با همديگر مصافحه مى كردند، و دست مى دادند، و چون يكى از سفر مى آمد، و كسى او را زيارت و ملاقات مى كرد، با وى معانقه مى نمود.
فصل هفتم : نگهدارى از حيوانات و حقوق آنها بر صاحبان
از ابى ذر وارد شده است : از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه چهارپا مى گويد: ((خداوندا! مالك خوبى روزى من كن كه از آب و علف سيرم كند و بيش از طاقت بارم نكند)).
از امام ششم (عليه السلام): هيچ كس چهارپايى نخرد مگر آن كه حيوان گويد: ((خداوندا! مالك مرا بر من مهربان بدار))
و از آن حضرت (عليه السلام) روايت شده است : چهارپا (مركب ) بگيريد، كه موجب حشمت شما و هم ابزار كار و وسيله انجام امور شماست ، و روزيش با خداوند مى باشد.
از سكونى روايت شده است : پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: خداوند متعال رفق و مدارا را دوست دارد و به آن كمك مى كند، و چون بر چهار پايان لاغر سوار شويد، آنها را در جاى مناسب فرود آريد، (كه آب و علف كافى باشد) چنان كه اگر سرزمينى خشك و بى آب و علف است زود از آن بگذريد، و اگر سبز و خرم مى باشد در آن فرود آئيد و حيوانات را منزل دهيد.
از على (عليه السلام) وارد شده است : هر كه با چهارپايى سفر كند، وقتى فرود مى آيد، اول آب و علف آن را آماده سازد.
از امام پنجم (عليه السلام): وقتى در زمين پر علف و خرم مى روى با تاءنى و تفريحى سير كن ، و از سرزمين خشك و لم يزرع سريعا بگذر.
از امام ششم (عليه السلام): هر كه چهارپايى مى خرد سواريش براى او و روزيش به گردن خداوند است .
از نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم): چهارپا چند حق به گردن صاحبش ‍ دارد: وقتى از سفر فرود مى آيد اول به او علف و خوراكى دهد، و وقتى به آب مى گذرد او را بر لب آبى برد كه اگر تشنه باشد بياشامد، و به صورتش ‍ سيلى يا ضربه نزند كه چهارپا ذكر و تسبيح خدا مى گويد، و در حال ايستاده و در غير مسير بر پشت او توقف نكند مگر در ميدان جهاد، و بيش از طاقتش بر او بار نكند، و زيادتر از قدرتش او را راه نبرد.
از امام صادق (عليه السلام): از سعادت مرد داشتن چهارپا و مركبى است كه براى انجام كار بر آن سوار شود، و كار برادران مؤمن را نيز به وسيله ى آن انجام دهد. و فرمود: زين ؛ مركب بد و ملعونى است براى زنان . و فرمود: از سختى زندگى مركب سركش و بد است . و فرمود: سوارى ((نشره )) است .
مردى از امام ششم (عليه السلام) پرسيد: كى مى توانم چهارپاى زير پايم را بزنم ؟ فرمود: وقتى كه زير پاى تو آن طور راه نرود كه به سوى آخور و چراگاه خود مى رود.
و از آن حضرت (عليه السلام) آمده است : چهارپا را وقتى بلغزد و سكندرى بخورد، بزن ، ولى براى فرار مزن ، كه آنچه شما مى بينيد (به دنبال جفت يا آب و علفى كه مى بيند ميل پيدا مى كند و مى دود).
از نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم): اگر چهارپا زير پايت بلغزد بگويى : ((لغزيدى و به زمين خوردى ؟ و حيوان جواب مى دهد: كه از خوف خدا به لغزش افتادم )).
از امير مؤمنان (عليه السلام): تاكنون مركب سواريم لغزش نكرده ، پرسيدند: چرا؟ فرمود: چون زراعتى را به پاى او لگدكوب نكردم .
از امير مؤمنان (عليه السلام): به صورت چهارپايان نزنيد و دشنامشان مگوييد، كه خداوند لعن كننده آنها را لعن مى كند.
و نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم): فرمود: چهارپا اگر لعن شود، لعن بر صاحبش آيد، (كه او را لعن كرده است ).
امام (عليه السلام) فرمود: دو زانو روى چهارپا ننشينيد، و پشت آنها را مجلس و نشيمنگاه نسازيد.
و نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) به على (عليه السلام) فرمود: يا على سه نفر بر ترك اسب ننشينيد، كه يكى از آن سه تن ملعون خواهد بود، و آن كسى است كه جلو نشسته است .
امام (عليه السلام) فرمود: هر چيزى احترامى دارد و احترام چهارپايان در چهره آنهاست .
از سكونى : پيغمبر شترى را ديد كه او را در حالى كه پالان و بار به دوش ‍ اوست عقال كرده اند (زانويش را بسته اند)، حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: صاحب اين شتر كجاست ؟ كه مروت ندارد، و بايد فرداى قيامت ، براى مخاصمه آماده گردد.
حضرت زين العابدين (عليه السلام) با ناقه اى چهل بار به حج رفته بود و يك تازيانه در اين مدت به او نزده بود.

next page

fehrest page

back page

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران