عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
مگر خداوند نفرموده است كه «لا إِكراهَ فِي الدّين ؟
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394

 مگر خداوند نفرموده است كه «لا إِكراهَ فِي الدّين - يعني در دين هيچ اجباري وجود ندارد»، پس چرا نظام اسلامي و يا خانواده، ما به رعايت واجبات يا پرهيز از محرمات ديني اجبار مي‌كنند؟!

پاسخ: اگر معناي اين بخش از آيه‌ي مبارکه اين بود که در دين هيچ اجباري نيست و مردم آزاد و مجازند که هر اعتقادي داشته باشند و هر کاري دلشان مي‌خواهد انجام دهند، ديگر خداوند متعال نه تنها پيامبر، کتاب و احکامي ارسال و انزال نمي‌نمود، بلکه بهشت و جهنمي نيز نمي‌آفريد و آن وقت تازه اين سؤال مطرح مي‌شد که اصلاً نتيجه‌ي اين آفرينش و سفر به دنيا و گذر از آن چيست؟ پس چه فرقي بين عالم و جاهل، مؤمن و کافر، ظالم و مظلوم و ... وجود دارد و مگر خداوند حکيم انسان را بيهوده آفريده و يله رها کرده است و مگر عادل نيست [العياذ بالله]. وانگهي مگر مي‌شود که انسان در باور يا انجام عملي آزاد و مجاز باشد، اما در نهايت محاکمه گردد که چرا چنين کردي و چرا چنان نکردي؟

پس با رجوع به «عقل» و هم چنين آيات قرآن کريم و احکام و بشارت‌ها و انذارها و احکام و حدودي که بايد در دنيا اجرا شود و جزا و عقابي که در آخرت داده مي‌شود، معلوم مي‌گردد که منظور از آيه، اعطاي چنين آزادي و مجوز ارتکاب به هر عملي نيست.

بايد دقت شود که اگر چه آيه مبارکه به «اجباري در دين نيست ترجمه مي‌شود) و اين معنا صحيح هم هست، اما هر دو واژه‌ي «اکراه» و «اجبار» عربي است. پس اگر اراده‌ي خداوند بر اين تعلق مي‌گرفت که در گرايش به دين و انجام اوامر الهي هيچ اجباري نباشد، مي‌فرمود: «لا اجبار في‌الدين»! ولي فرمود: «لا اکراه في‌الدين» يعني اکراهي در دين وجود ندارد. و معناي اکراه بسيار وسيع‌تر از اجبار است. هر چند که «اجبار» را نيز حمل مي‌کند.

واژه‌ي «اكراه» يعني چيزي كه نزد انسان ناخوشايند باشد و شايد از آن جهت در مورد اجبار نيز به کار مي‌رود که انسان از «اجبار» و کار اجباري که قبولش ندارد، خوشش نمي‌آيد.

پس، از اين بخش آيه‌ي مبارکه قبل از آن که معناي اجبار را اخذ کنيم، مي‌فهميم که در دين خدا هيچ مطلب يا دستوري که فطرت و عقل انسان آن را نپسندد و نسبت به آن اکراه داشته باشد، وجود ندارد و به همين دليل هم «دين» اجباري نيست.

اما در خصوص حمل واژه به معناي «اجبار» نيز بايد دقت شود که فرمود: «اجباري در دين نيست». چرا که دين يک مسئله‌ي اعتقادي و قلبي است و هيچ انساني نمي‌تواند با جبر و زور اعتقادي را بر ديگري القاء نمايد. لذا دين اجباري نفي مي‌شود. چنين ديني نه واقعاً دين است و نه مقبول مي‌افتد. و اگر دقت شود در اسلام [تشيع] قيد شده است که «اصول دين» تحقيقي است و تقليد در اصول جايز نيست. يعني انسان بايد با عقل و قلب بدان برسد نه با تقليد از ديگران. و اين مهم يکي از معاني روشن «در دين اجباري نيست» مي‌باشد.

مرحوم علامه‌ طباطبايي در ذيل اين آيه مي‌فرمايد: «در جمله:" لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ"، دين اجبارى نفى شده است، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، يك كلمه است و آن عبارت است از" اعتقادات"، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبى است كه اكراه‏ و اجبار در آن راه ندارد، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهرى است، كه عبارت است از حركاتى مادى و بدنى (مكانيكى)، و اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب ديگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلاً جهل، علم را نتيجه دهد، و يا مقدمات غير علمى، تصديقى علمى را بزايد.» الميزان (ترجمه)، جلد 2، ص 523)

نکته‌ي مهم ديگري که براي فهم بهتر منظور آيه‌ي کريمه بايد بدان دقت نمود، ترفند دشمنان در نيمه خواندن آيه و حکم بر اساس آن است(؟!) در صورتي که اين آيه ادامه‌اي دارد که هم علت اجباري نبودن دين را توضيح مي‌دهد و هم نتيجه‌ي اعتقاد و عمل به دين مؤمنان را که عکس‌اش براي کفار ثابت است بيان مي‌نمايد. آيه چنين است:

لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ (البقره - 256)

در دين هيچ اجبارى نيست. (چرا که راه) هدايت از گمراهى مشخص شده است. پس هر كس كه به طاغوت كفر ورزد و به خداى ايمان آورد، به چنان رشته استوارى چنگ زده كه هيچ‌گاه گسسته نگردد. خدا شنوا و داناست‏.

و در آيه‌ي بعد نيز نتيجه‌ي عدم ايمان و عمل به دين را که خلود در جهنم و عذاب آتش قيد مي‌نمايد:

اللَّهُ وَلىِ‏ُّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ  وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلىَ الظُّلُمَاتِ  أُوْلَئكَ أَصْحَبُ النَّارِ  هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(البقره - 257)

خدا وليّ مؤمنان است. ايشان را از تاريكي‌ها به روشنى مى‏برد. و آنان كه كافر شده‏اند، طاغوت وليّ آنهاست، كه آنها را از روشنى به تاريكي‌ها مى‏كشد. اينان جهنميانند و همواره در آن خواهند بود.

پس، يک معناي «در دين اجباري نيست» همين است که خداوند متعال: انسان را (مانند ملائك يا حيوانات يا ساير موجودات) مجبور نيافريده است و به رغم اين که اعتقاد به خداوند و انجام دستورات ديني را بر او واجب ساخته‌، او را مجبور و بي‌اختيار نيافريده است، بلکه با اعطاي عقل و اختيار، او را اشرف قرار داده و سپس با ارسال انبياء راه را نيز براي او روشن نموده و عواقب هر راهي را نيز با صراحت و روشني بيان نموده است. پس بديهي است كه انسان عاقل و سالم، راه رشد را بر گمراهي ترجيح مي‌دهد و بر مي‌گزيند و اگر چنين ننمود، مجازات و عذاب دنيوي و اخروي حق اوست. نه اين که مجاز است هر راهي خواست برود و هر کاري خواست انجام دهد.

حال که دانستيم «اجبار» فقط بر بدن و اعمال فيزيکي ممکن است نه بر باورهاي قلبي و اعتقادي، ممکن است اين سؤال پيش آيد که پس چرا نظام اسلامي ما را در اموري مجبور مي‌کند و در صورت نافرماني عقاب هم مي‌شويم، در صورتي که ما باوري نداريم و اگر کاري را هم انجام دهيم، از روي اجبار است.

بايد دقت شود که «مجبور نيستيد» به معناي «مجاز هستيد» نمي‌باشد و عقاب دنيوي و اخروي نيز براي همين منظور وضع شده است. به عنوان مثال: «مجبور نيستي نماز بخواني يا روزه بگيري» يعني به تو اختيار اطاعت يا تخلف داده‌ام، نه اين که مجازي دلت خواست بخوان و دلت خواست نخوان! مضافاً بر اين که اسلام اجازه نمي‌دهد به بهانه‌ي آزادي، حقوق ديگران پايمال گرديده و اقشار متفاوت مورد ظلم واقع شوند. لذا هر کسي آزاد است که در خلوت خود گناه کند و راه جهنم را بپيمايد. اما اگر گناه و فساد خود را علني و فرافکني کرد و حقوق و امنيت ديگران را به مخاطره انداخت، معلوم است که جلوي او را مي‌گيرند و مجازاتش هم مي‌کنند.

دقت شود که طرح اين گونه شبهات براي بي‌رنگ كردن دينداري مسلمانان و در نهايت دعوت و آلوده نمودن آنها به گناه است. و گرنه همين بشر، حتي در مقابل قوانيني كه خودش وضع مي‌كند (چه صحيح باشد و چه غلط) اجبار و ضمانت اجرايي در نظر مي‌گيرد و سر پيچي از آنها را مستوجب پرداخت جريمه، تحمل زندان، حبس ابد و حتي اعدام مي‌داند، اما نوبت به اطاعت اوامر الهي كه مي‌رسد، مدعي مي‌شود كه خدا خود فرموده: در دين اجباري نيست(؟!)

تأمل در اين نکته لازم است كه «اجبار» در مقابل «اختيار» است. پس تا وقتي انسان اختيار دارد كه گناه نكند يا بكند، جبري بر او تحميل نگرديده است و انسان (عاقل و سالم) تا وقتي زنده است داراي اختيار است و مي‌تواند گناه بکند و يا نکند – نه اين که مجاز است.

البته ممكن است كه رعايت برخي از قوانين فردي يا اجتماعي (مانند همه قوانين فردي و اجتماعي موجود در جهان) تا حدّي محدود بر او (اصطلاحاً) اجبار گردد تا موظف و مجبور شود حقوق ديگران را ضايع ننمايد، ولي اين اجبار دليل بر سلب اختيار ذاتي او نيست و مي‌تواند مرتکب جرم شود. چنان چه بر اساس قانون هيچ کس حق قاچاق مواد مخدر را ندارد و اگر كشف شود محاكمه و مجازات مي‌شود، اما بسياري به آن مرتكب مي‌گردند، چون اختيار دارند.

پس اگر گفته شد: «در خودداري از قاچاق مواد مخدر اجباري نيست، اما اگر کسي مرتکب اين جرم شد اعدام مي‌شود»، آيا کسي مي‌گويد که ما آزاد و مجازيم تا قاچاق کنيم؟!

در نتيجه، (به غير از خداوند متعال) كسي نمي‌تواند انسان را به بندگي خدا و عبادت مجبور كند، هم چنان كه كسي نمي‌تواند انسان را به كفر يا  شرك مجبور نمايد و خداوندي که به اين امر قادر است نيز انسان را تا وقتي زنده است مجبور ننموده است، ولي انسان بايد عاقلانه عمل کند و اگر مرتکب خطا شد، حتماً مجازات مي‌شود و براي اين که نه تنها به مجازات محکوم نگردد، بلکه در نعمت دائمي زندگي کند، بايد اوامر الهي را اطاعت نمايد. و هم چنين اگر حقوق و امنيت ديگران را به مخاطره اندازد، او را با ارشاد و سپس مجازات مجبور مي‌کنند تا رعايت کند.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چگونگي تعليم احکام شرعي و ديني به کودکان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394



چگونگي تعليم احکام شرعي و ديني به کودکان

يک دکتراي تفسير قرآن گفت: "رساله تصويري" کمک شاياني به درک مسائل شرعي توسط کودکان و نوجوانان مي‎کند.

مهرداد ويس‎کرمي در گفت‎وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) منطقه لرستان، درباره چگونگي تعليم احکام شرعي و ديني به کودکان، افزود: اگر پدر و مادر، خود به صورت جدي به دين عمل کنند، فرزند نيز از آنها الگو خواهد پذيرفت؛ به طور مثال وقتي بچه‎اي با والدين خود به مسافرت مي‎رود چنانچه پدر و مادر را مشتاق به اقامه نماز اول وقت در بين راه ببيند به بهترين نحو به احکام الهي سوق پيدا مي‎کند.

وي بيان کرد: بهتر است که والدين از همان دوران کودکي فرزندانشان، حساب و کتابي براي آموزش احکام اسلامي به آنها داشته باشند به اين نحو که بر حسب سن و اندازه نياز کودک با ابزارهاي گوناگون اين مهم را به فرزندانشان بفهمانند.

ويس‎کرمي ادامه داد: اسراف و صرفه‎جويي از مباحث ديني است که از همان دوران کودکي، کودک ظرفيت پذيرش فهم آن را دارد.

اين عضو هيئت علمي دانشگاه علوم پزشکي لرستان اظهار کرد: بهتر آن است که يک سري از احکامي که مربوط به دوران بلوغ است را با فيلم‎هاي آموزشي و يا با استفاده از کتاب به فرزندان خود، آموزش دهيم چراکه در خيلي از موارد والدين به خاطر مسئله حيا، به راحتي نمي‎توانند مسائل مربوط را براي بچه‎هايشان بازگو و تشريح کنند.

وي با بيان اين‌که «استفاده از رساله تصويري براي آشنايي با احکام شرعي براي نوجوانان بسيار مفيد و موثر است» يادآور شد: گنجاندن مسائل شرعي متناسب با نياز فرزندان، در کتاب‎هاي درسي نيز منجر به آشنايي آنها با قوانين ديني و شناخت احکام شرعي مي‎شود.

ويس‎‎کرمي گفت: والدين بايد شماره دفتر مراجع را در اختيار فرزندانشان قرار دهند تا آنها از طريق تماس، پيامک و با استفاده از سايت‎هاي مراجع بتوانند احکام شرعي خود را از ايشان بپرسند چراکه گاهي اوقات فرزندان از ابراز سوال خود پيش والدينشان شرم دارند.

اين دکتراي تفسير قرآن افزود: رسانه‎ها، آموزش و پرورش و در وهله اول خانواده در تبيين و تشريح احکام ديني براي فرزندان ما بسيار نافذ هستند.

وي ادمه داد: خانواده بايد از همان ابتدا نماز و واجبات ديني را به فرزند آموزش دهد و اگر کودکي در قرائت نماز دچار اشتباه شد، ايرادات وي را رفع کند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دانستنيهايي از قرآن
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394

دانستنيهايي از قرآن

 


بهشت آماده پذيرائي است


«وسارعوا إلي مغفرةٍ من ربِّکم وجنَّةٍ عرضُها السَّماوات والارض أعدَّت للمتَّقين»(سوره آل عمران،آيه 133)


بشتابيد به سوي آمرزش خداوندتان و به سوي بهشتي که پهناي آن بقدر پهناي آسمانها و زمين است که

براي تقواپيشگان آماده شده است.

پيشدستي کنيد و مبادرت ورزيد به سوي مغفرت و آمرزش خداوند. حال بايد ديد چه أعمالي موجب آمرزش مي شود و چگونه بايد به سوي اين آمرزش بشتابيم:
امير المؤمنين عليه السلام اين مبادرت را با انجام واجبات و فرايض ديني تفسير و معني مي کند. "الي أداء الفرائض و جنة عرضها السموات و الارض" راستي اگر آنچه را که خداوند بر ما واجب کرده انجام دهيم و از آنچه نهي و منع کرده خود را نگهداريم بالا ترين و سريع ترين گام به سوي آمرزش خداوندي برداشته ايم. و اين خود معناي واقعي تقوا است. و هرچند بسياري از مفسرين اين را تفسير به برپائي و اقامه نماز مي کنند ولي سخن أمير المؤمنين عليه السلام جامع تر و شامل تر است و هرچند نماز رکن اصلي و اساس دين است ولي قطعا اگر با ساير واجبات همراه نباشد ارزشي نخواهد داشت، چه آنکه نمازي پذيرفته است که با ديگر فرايض همنشين باشد.

 


و برخي از عارفان تقوا را به تزکيه نفس معني کرده اند و چنين گويند که اگر از خوي حيواني بريدي و به خوي الهي خود را آ

 

راستي آنگاه به مقام قرب و جنت مي رسي و گرنه رسيدن به چنين مقامي محال است.

 


جنة عرضها السموات و الارض: بهشتي که به پهناي آسمانها و زمين است. يعني عرض آن بهشت به پهناي آسمانها و زمين با هم و درکنار هم مي باشد. و از اينکه وسعت بهشت با عرض آسمانها و زمين بيان شده است به اين معني است که طول معمولا از عرض بيشتر است و اگر عرض آن به اين وسعت باشد قطعا طولش هم خيلي زياد است.. البته امکان دارد که مقصود از عرض، نه همين معناي لغوي است بلکه مراد از آن، وسعت و عظمت بهشت است و اين در زبان عربي رائج است که واژه عرض را به خاطر عظمت شي ء مي گويند. در سخنان امرؤ القيس آمده است: "بلاد عريضة و أرض أريضة" يعني شهرهاي پهناور و سرزمين خرم. و همانگونه که ملاحظه مي کنيد عرض چيزي به معناي عرض و طول اصطلاحي آن نيست که برخي از مفسران پنداشته اند بلکه کنايه از عظمت و وسعت بي انتهاي آن است. و چنانچه ما در اين دنيا توانائي حساب عرض و طول آسمانها و زمين را نداريم در آنجا نيز کسي جز خداوند عرض و طول بهشت را نمي داند و چه بسا به مرور زمان ( اگر زماني را در آن جهان فرض کنيم) بر وسعت و پهناي بهشت افزوده شود. و اين از کرم و لطف خداوندي بعيد نيست.

گويند که پادشاه روم که از شنيدن آيه شگفت زده شده بود از رسول اکرم طي نامه اي پرسيد: اگر وسعت بهشت به وسعت آسمانها و زمين است، پس جهنم در کجا قرار دارد؟ حضرت پاسخي نقضي به او دادند و فرمودند: "سبحان الله! اذا جاء النهار فأين الليل" سبحان الله! وقتي روز مي آيد شب کجا مي رود؟ و مفهوم اين جواب اين است که همان خدائي که توانائي دارد شب را به جاي روز و روز را به جاي شب حرکت دهد، همو توانا است که جهنم را در هر جائي که بخواهد جاي دهد. وانگهي چنان که عرض شد اين جمله کنايه است و براي تقريب ذهن ما آدميان بيان شده است و گرنه در آن جهان همه چيز فرق مي کند و اصلا در آن جا اين آسمان و زمين فعلي وجود ندارد که خود در آيات زيادي متعرض به اين معني شده است که آسمانها و زمين و تمام کون و مکان نابود مي شود: "يوم نطوي السماء کطي السجل للکتب" همانگونه که نوشته جات را در سجل و دفتر مي پيچيم، آسمانها را در هم مي پيچيم. و نه تنها آسمانها که هرچه در جهان وجود دارد همه معدوم مي شوند و تنها وجه پروردگار باقي مي ماند و بس. "کل شي ء هالک الّا وجهه" هرچه جز وجه پروردگار نابود است. و در جاي ديگر مي فرمايد: "کلّ من عليها فان و يبقي وجه ربّک ذوالجلال و الاکرام" و اگر در آيه دوم سخن از نابودي انسانها و يا ارواح و اشباح عاقله است که در آيه اول سخن از نابودي هر چه هست دارد.

به هر حال اين بهشت وسيع و پهناور که به وسعت کل جهان مادي امروز ما است در آخرت براي تقواپيشگان و خداجويان و نيکوکاران آماده و مهيا شده است و چه بسا از آيه بر مي آيد که هم اکنون اين بهشت آفريده شده و مهيا است ولي ما توانائي پي بردن به جا و مکانش را نداريم. و اصلا در جاي ديگري از قرآن فرموده: "و لقد رآه نزلة أخري عند سدرة المنتهي عندها جنة المأوي" که اشاره به معراج رسول خدا صلي الله عليه و آله دارد و جبرئيل امين بهشت جاويدان را به پيامبر نشان مي دهد و اين خود دليل ديگري است بر اينکه بهشت هم اکنون آفريده شده و مهياي پذيرش مهمانان است.

شايد در اينجا اين سؤال پيش بيايد که اگر بهشت تنها براي نيکوکاران و متقين آماده شده، پس اطفال و يا ابلهاني که از عقل درستي در اين دنيا برخوردار نيستند و خداوند آنها را وعده بهشت داده که "اکثر أهل الجنة البله" چنانچه در روايت آمده است يا حتي تبهکاراني که با شفاعت يا با بعضي از اعمال خوب پس از مدتي به بهشت مي رسند، کجا نامشان ذکر شده است؟ در پاسخ گوئيم که اينها همه به طفيلي نيکوکاران و تقواپيشگان به بهشت مي رسند مانند آنکه شما مهمان عزيزي را دعوت کنيد و به افتخار او بيست نفر ديگر را نيز دعوت نمائيد، در هنگام سخن مي گوئيد فلاني منزل ما دعوت بود و نامي از آن بيست نفر که غذا نوش جان کرده اند بريد، چون آنها به طفيلي آن مهمان اصلي آمده اند لذا نامشان برده نمي شود، در اينجا نيز اصل دعوت از متقين و محسنين است و بقيه قطعا به طفيلي آنان به اين سفره جاويدان دعوت مي شوند. و به عبارت ديگر چنانکه گفته اند: "لولا المتقون لما خُلقت الجنة" اگر متقين نبودند، بهشت آفريده شد، معلوم مي شود که بهشت آماده پذيرائي از تقواپيشگان نيکوکار است و دخول ديگران در آن، بالعرض مي باشد، پس اصالت مهمان نوازي براي آنان است و سايرين همه طفيلي اند. بارالها! ما که از متقين نيستيم اميدواريم لطفي کني و ما را جزء طفيليان بالتبع قرار د

هي. آمين رب العالمين.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ذکات چیست ونحوئ پرداخت چگونه است ؟
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394

ذکات چيست وچگونه ؟

زكات يكى از واجبات دين مبين اسلام است كه در واقع آزمونى مالى و وسيله‏اى براى طهارت مادى و معنوى مسلمانان و ابزارى در جهت رفع و ريشه كن كردن فقر در جامعه اسلامى مى‏باشد.
در قرآن كريم واژه زكات در 32 آيه ذكر شده است و در بسيارى از روايات معصومان‏عليهم السلام‏از اين واجب الهى سخن به ميان آمده است كه همگى حكايت از اهميت حياتى زكات در برنامه اقتصادى، فرهنگى و تربيتى اسلام دارد.
آنچه در اين ميان قابل دقت و توجه مى‏باشد اين است كه در 27 آيه از 32 آيه ياد شده، واژه «زكات» در كنار واژه «صلاة» ذكر شده است و در روايات نيز اين پيوستگى ديده مى‏شود.
در اين نوشتار بر آنيم كه اين پيوستگى را مورد بررسى و تحليل اجمالى قرار دهيم و با كمك آيات و روايات، چگونگى پيوند زكات با نماز و حكمت آن را تبيين كنيم.
در آغاز لازم است به تاريخچه پيوستگى زكات با نماز در اديان سابق اشاره‏اى كنيم.
پيوستگى زكات با نماز در اديان سابق‏

تأكيد بر پيوستگى زكات با نماز، تنها در دين مبين اسلام مطرح نبوده است، بلكه در اديان سابق نيز بر اين پيوستگى تأكيد شده و فريضه زكات در كنار فريضه نماز، مطرح شده است. با نگاهى به آيات ذيل به خوبى اين مدعا قابل اثبات است.
1 - آيات 71 تا 73 سوره مبارك انبياء:
«و نجّيناه و لوطاً الى الارض التى باركنا فيها للعالمين و وَهبنا لهُ اسحاق و يعقوب نافلة و كُلاً جعلنا صالحين و جعلناهم ائمة يهدون بأمرنا و أوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين»
«و او (ابراهيم) و لوط را [براى رفتن‏] به سوى آن سرزمينى كه براى جهانيان در آن بركت نهاده بوديم، رهانيديم و اسحاق و يعقوب را [به عنوان نعمتى‏] افزون به او بخشوديم و همه را از شايستگان قرار داديم و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى‏كردند، و به ايشان انجام دادن كارهاى نيك و بر پا داشتن نماز و دادن زكات را وحى كرديم و آنان پرستنده ما بودند.»
آيات فوق به اين نكته اشاره دارد كه زكات در كنار نماز از برنامه‏هاى هدايتى در برنامه پيامبران بزرگى چون لوط، ابراهيم، اسحاق، و يعقوب‏عليهم السلام‏بوده است و آنان از سوى خدا مأمور بوده‏اند كه دستور الهى اداى زكات و اقامه نماز را به بندگان خدا ابلاغ نمايند.
2 - آيات 30 و 31 سوره مبارك مريم:
«قال انّى عبدالله ءاتانىَ الكتاب و جَعَلَنى نبيّاً و جَعَلَنى مباركاً أين ما كنتُ و أوصانى بالصّلوة و الزكوة ما دُمتُ حيّاً»
«[حضرت عيسى در گهواره‏] گفت: منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است و هر جا كه باشم مرا با بركت ساخته و تا زنده‏ام به نماز و زكات سفارش كرده است.»
3 - آيات 54 و 55 سوره مبارك مريم:
«و اذكُر فى الكتاب اسماعيل انّه كانَ صادقَ الوعد و كان رسولاً نبيّاً و كان يأمُرُ أهله بالصّلوة و الزّكوة و كان عند ربّه مرضيّاً»
«و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن؛ زيرا كه او درست وعده و فرستاده‏اى پيامبر بود و خاندان خود را به نماز و زكات فرمان مى‏داد و همواره نزد پروردگارش پسنديده [رفتار] بود.»(1)
پيوستگى زكات با نماز در قرآن‏

در قرآن كريم چنان كه گفته شد، 27 آيه در اين باره وجود دارد كه در اين جا پس از ذكر نشانى آيات، به شرح و تفسير برخى از آنها خواهيم پرداخت.
آيات ياد شده عبارتند از: سوره بقره آيه 43، 83، 110، 177، 277 ؛ سوره نساء آيه 77، 162 ؛ سوره مائده آيه 12، 55 ؛ سوره توبه آيه 5، 11، 18، 71 ؛ سوره مريم آيه 31، 55 ؛ سوره انبياء آيه 73 ؛ سوره حج آيه 41، 78 ؛ سوره مؤمنون آيه 4 ؛ سوره نور آيه 37، 56 ؛ سوره نمل آيه 3 ؛ سوره لقمان آيه 4 ؛ سوره احزاب آيه 33 ؛ سوره مجادله آيه 13 ؛ سوره مزمل آيه 20 ؛ سوره بيّنه آيه 5.
در هر يك از اين آيات شريف واژه «زكات» در كنار واژه «صلاة» آمده است كه دلالت بر وجود پيوندى عميق بين اين دو ركن ركين دارد.
آيه نخست:

«و اقيموا الصّلوة و آتوا الزكوة و ما تُقدّموا لانفسكم مِن خيرٍ تجدوهُ عندالله انّ الله بما تعملون بصيرٌ»(2)
«و نماز به پا داريد و زكات بدهيد؛ و هرگونه نيكى كه براى خويش از پيش فرستيد، آن را نزد خدا باز خواهد يافت، آرى خدا به آنچه مى‏كنيد بيناست»
در تفسير نمونه ذيل اين آيه شريف آمده است:
«اين آيه، به مؤمنان دو دستور مهم و سازنده مى‏دهد؛ يكى در مورد نماز كه رابطه محكمى بين انسان و خدا ايجاد مى‏كند و ديگرى زكات كه رمز همبستگيهاى اجتماعى است و اين هر دو براى پيروز شدن بر دشمن [در كنار يكديگر] لازم است؛ زيرا با اين دو مهم، روح و جسم مؤمنان نيرومند مى‏شود.»(3)
آيه دوم:

«و اقيموا الصلوة و ءاتوُا الزكوة و اركعوا مَعَ الراكعين»(4)
«و نماز را برپا داريد و زكات را بدهيد و با ركوع كنندگان ركوع كنيد.»
در تفسير گران سنگ «تسنيم» ذيل آيه شريف فوق به چند نكته اشاره شده است:
«1 - كاربرد عنوان "ايتاء" و تعبير جمع "آتوُا" در امر به پرداخت زكات، براى تذكر به احياى اين واجب اجتماعى و مرتفع ساختن فقر عمومى در سطح جامعه است. البته مقصود اصيل از ايجاب زكات، تحصيل طهارت روح و اعتلاى جان بشرى است و گرنه تأمين هزينه مستمندان، به خوبى مقدور خداست.
در اين آيه، نخست به نماز كه اولين جلوه عبادى ايمان و بهترين وسيله رابطه عبد و مولاست اشاره مى‏كند: "و اقيموا الصلوة" و سپس به زكات كه برترين واجب مالى و اجتماعى اسلام است و سبب رابطه عبد با خلق خدا مى‏باشد امر مى‏كند: "و ءاتوُا الزّكوة".
2 - كمال واقعى انسان از منظر قرآن كريم، در جمع سالم بين حُسن فاعلى و حُسن فعلى است؛ يعنى روح، معتقد و متخلّق به اخلاق و بدن اشتغال به امتثال. از اين جمع سالم، گاهى به «ايمان و عمل صالح» ياد مى‏شود كه در بسيارى از آيات به صورت شرط لازم براى رهايى از كيفر تلخ و نيل به پاداش شيرين معاد بيان شده است؛ و گاهى بعد از ذكر ايمان، از نماز و زكات كه شاخص‏ترين نمونه عمل صالح است سخن به ميان مى‏آيد.
آنچه در آيه مورد بحث مطرح است از همين سنخ است كه پس از ترغيب به حُسن فاعلى؛ يعنى ايمان به معارف الهى و مآثر آسمانى - در آيه 42 - تشويق به حُسن فعلى يعنى تحكيم پيوند عملى با خدا (نماز) و توثيق ارتباط اقتصادى با مستمندان (زكات) و حفظ وحدت و شكوه امت اسلامى در نماز جماعت و مانند آن دارد.(5)
3 - فرمان به اداى زكات پس از فرمان به نماز از اين روست كه نماز گزارى كه با برپايى نماز با خداى مُنعم ارتباط برقرار كرد و به او تقرب جست، از خلق خدا كه «عيال الله» هستند غافل نمى‏شود؛ لازمه عدم غفلت از خلق، رفع مشكلات آنان و از جمله برطرف كردن فقر و نيازهاى مادى و اقتصادى است كه با پرداخت زكات و انفاقهاى مالى رفع مى‏شود.(6)
4 - در بحث روايى در اين تفسير شريف، روايتى مربوط به اين آيه شريفه آمده است كه در شرح روايت به خوبى پيوستگىِ زكات با نماز مورد بررسى قرار گرفته است:
«عن الرضاعليه السلام: انّ الله عزوجل اَمَرَ بثلاثةٍ يقرنُ بها ثلاثة، اَمَرَ بالصّلوة و الزكوة فمن صلّى و لم يُزَكّ لم تُقبل صلاتُه...»(7)
«خداوند عزوجل به سه چيز - كه سه چيز ديگر قرين و عِدل آنهاست - امر فرموده است: امر به نماز و زكات كرده، پس هر كس نماز بخواند و زكات ندهد نمازش قبول نمى‏شود...»
توضيح اين كه اگر چه از لحاظ بحثهاى جزيى و موردى هر كدام از نماز و زكات، واجب مستقل است و هيچ ارتباط وضعى از لحاظ صحت و فساد بين آنها برقرار نيست، ولى از نظر جامع نگرى و وحدت مكتب اسلام و پيوند ناگسستنى بين عناصر محورى دين، بين نماز و زكات و ساير اركان اصيل اسلامى ارتباط عميق و عريق برقرار است؛ زيرا رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله، اسلام را همچون بنيان مرصوصى دانست كه داراى پايه‏هاى متعدد است و يكى از آن اركان، نماز و ديگرى زكات است: «بُنىَ الاسلامُ على خَمس، شهادة ان لا اله الا اللّه و أنّ محمداً رسولُ الله و اقام الصّلوة و ايتاء الزّكوة و حجّ البيت و صومِ رمضان»(8)؛
«اسلام بر پنج پايه استوار شده است: گواهى دادن بر يگانگى الله و رسالت محمدصلى الله عليه وآله‏و اقامه نماز و دادن زكات و حج خانه خدا و روزه رمضان».
بنابر اين ترك زكات به منزله ويران كردن يكى از پايه‏هاى اسلام است؛ در نتيجه تارك زكات، اسلام راستين را از دست داده و نماز چنين كسى مقبول كامل نيست.»(9)
آيه سوم:

«ألم تَرَ الى الذين قيلَ لَهُم كُفُّوا أيديَكم و أقيموا الصّلوة و ءاتوا الزّكاة فلمّا كُتبَ عليهمُ القتالُ اذا فريقٌ منهم يَخشَونَ النّاسَ كخشية اللّه أو أشَدَّ خَشيَةً...»(10)
«آيا نديدى كسانى را كه به آنان گفته شد: [فعلاً] دست [از جنگ‏] بداريد و نماز را برپا كنيد و زكات بدهيد، و [لى‏] همين كه كارزار بر آنان مقرر شد، به ناگاه گروهى از آنان از مردم [= مشركان مكه‏] ترسيدند مانند ترس از خدا يا ترسى سخت‏تر....»
در تفسير نمونه ذيل اين آيه شريف آمده است:
«درباره اين آيه ممكن است اين سئوال پيش آيد كه چرا از ميان تمام دستورات اسلامى تنها مسئله نماز و زكات ذكر شده است در حالى كه دستورات اسلام منحصر به اينها نيست؟
در پاسخ مى‏گوييم كه نماز رمز پيوند با خدا و زكات رمز پيوند با خلق خداست؛ بنابر اين منظور اين است كه به مسلمانان دستور داده شده با برقرارى پيوند محكم با خداوند و پيوند محكم با بندگان خدا، جسم و جان خود و اجتماع خويش را آماده براى جهاد كنند و به اصطلاح، خودسازى كنند و مسلماً هر جهادى بدون آمادگيهاى روحى و جسمى افراد و بدون پيوندهاى محكم اجتماعى محكوم به شكست است.
مسلمان در پرتو نماز و نيايش با خدا ايمان خود را محكم و روحيه خويش را پرورش مى‏دهد و آماده هرگونه فداكارى و از خود گذشتگى مى‏شود و با زكات شكافهاى اجتماعى پر شده و تهيه نفرات آزموده و ابزار جنگى - كه زكات يك پشتوانه اقتصادى براى تهيه آنها مى‏باشد - بهبود مى‏يابد و به هنگام صدور فرمان جهاد آمادگى كافى براى مبارزه با دشمن خواهند داشت.»(11)
آيه چهارم:

«فاذا انسَلَخَ الاشهُرُ الحُرُم فاقتُلُوا المشركين حيثُ وَجدتُموهم و خُذوهم و احصُرُوهُم و اقعُدوا لَهُم كلّ مَرصدٍ فان تابوا و أقاموا الصّلوة و ءاتُوا الزّكوة فخَلّوا سبيلهم انّ الله غفورٌ رحيمٌ»(12)
«پس چون ماههاى حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكُشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد؛ پس اگر توبه كردند و نماز بر پا داشتند و زكات دادند، راه برايشان گشاده گردانيد، كه خداوند آمرزنده مهربان است.»
در تفسير نمونه ذيل اين آيه شريف اين سئوال به مناسبت آيه مطرح شده است كه آيا نماز و زكات شرط اسلام است؟ در پاسخ به اين سئوال آمده است:
«از آيات فوق در ابتداى نظر چنين استفاده مى‏شود كه براى قبول توبه بت‏پرستان اداء نماز و زكات نيز لازم است و به همين دليل برخى فقهاى اهل سنت ترك نماز را دليل بر كفر گرفته‏اند.
ولى حق اين است كه منظور از ذكر اين دو دستور بزرگ اسلامى، آن باشد كه در تمام مواردى كه ادعاى اسلام، مشكوك به نظر برسد - همان گونه كه در مورد بت‏پرستان آن روز غالباً چنين بود - انجام اين دو وظيفه بزرگ اسلامى را به عنوان نشانه براى اسلام آنها قرار دهند، و يا اين كه منظور اين است كه آنها نماز و زكات را به عنوان دو قانون الهى بپذيرند و به آن گردن نهند و به رسميت بشناسند، هر چند از نظر عمل در كار آنها قصور باشد؛ زيرا دلايل فراوان داريم كه تنها با ترك نماز و يا زكات انسان در صف كفار قرار نمى‏گيرد، هر چند اسلام او بسيار ناقص است.
البته اگر ترك زكات به عنوان قيام بر ضد حكومت اسلامى باشد سبب كفر خواهد بود.»(13)
در تفسير نور نيز پيام اين آيه اين گونه بيان شده است:
«توبه از شرك، ايمان است و نشانه توبه واقعى، نماز و زكات است.»(14)
آيه پنجم:

«فان تابوا و أقاموا الصلوة و ءاتوا الزكوة فاخوانُكم فى الدين و نُفَصّل الايات لقوم يعلمون»(15)
«پس اگر توبه كنند و نماز برپا دارند و زكات دهند، در اين صورت برادران دينى شما مى‏باشند و ما آيات [خود] را براى گروهى كه مى‏دانند به تفصيل بيان مى‏كنيم.»
در تفسير «الميزان» در ذيل اين آيه شريف آمده است:
«مراد از توبه، به دلالت سياق، اين است كه به سوى ايمان به خدا و آيات او برگردند و به همين جهت به صرف توبه اكتفا نكرده و مسئله به پا داشتن نماز را كه از روشن‏ترين مظاهر عبادت خدا و هم چنين زكات را كه از قوى‏ترين اركان جامعه دينى است به آن اضافه كرد و اين دو را به عنوان نمونه و اشاره به همه وظايف دينى كه در تماميت ايمان به آيات خدا دخالت دارند ذكر كرد.»(16)
در تفسير نور نيز براى اين آيه پيامهايى بيان شده است:
1 - «آنان كه تارك نماز و زكاتند، برادران دينى ما نيستند؛
2 - شرط ورود به دايره اخوّت دينى، نماز و زكات است؛
3 - آنان كه تا ديروز واجب‏القتل بودند، در سايه توبه و نماز و زكات، حقوق برابر با مسلمانان مى‏يابند.»(17)
آيه ششم:

«انّما يعمُرُ مساجد الله مَن ءامَنَ بالله و اليوم الاخر و أقام الصّلوة و ءاتى الزّكوة و لم يخش الا الله فعسى أولئك أن يكونوا من المهتدين»(18)
«مساجد خدا را تنها كسانى آباد مى‏كنند كه به خدا و روز واپسين ايمان آورده و نماز برپا داشته و زكات داده و جز از خدا نترسيده‏اند، پس اميد است كه اينان از راه يافتگان باشند.»
در تفسير نمونه ذيل اين آيه شريف آمده است:
«أقام الصلوة و آتى الزكوة در اين آيه يعنى ايمان آن شخص به خدا و روز قيامت تنها در مرحله ادعا نباشد، بلكه با اعمال پاكش آن را تأييد كند؛ هم پيوندش با خدا محكم باشد و نماز را به درستى انجام دهد و هم پيوندش با خلق خدا و زكات را بپردازد.»(19)
آيه هفتم:
«و المؤمنون و المؤمناتُ بعضُهم أولياء بعض يأمرون بالمعروف و ينهَون عن المنكر و يُقيمون الصلوة و يُؤتون الزّكوة و يُطيعون الله و رسوله أولئك سَيَرحَمُهُمُ الله ان الله عزيز حكيم»(20)
«و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند، كه به كارهاى پسنديده وا مى‏دارند، و از كارهاى ناپسند باز مى‏دارند و نماز را برپا مى‏كنند و زكات مى‏دهند و از خدا و پيامبرش فرمان مى‏برند. آنانند كه خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد، كه خدا توانا و حكيم است.»
در تفسير نمونه آمده است:
«در اين آيه به ذكر نشانه‏هاى مؤمنين در مقايسه با منافقان پرداخته و بيان مى‏كند كه مؤمنين بر خلاف منافقان كه خدا را فراموش كرده بودند، "نماز را برپا مى‏دارند" و بر خلاف منافقان كه افرادى بخيل هستند، بخشى از اموال خويش را در راه خدا مى‏دهند "و زكات اموال خويش را مى‏پردازند".»(21)
آيه هشتم:
«و جعلنى مُباركاً أين ما كُنتُ و أوصانى بالصّلوة و الزّكوة ما دُمتُ حيّاً»(22)
«و [حضرت عيسى در گهواره فرمود:] هر جا كه باشم [خدا] مرا با بركت ساخته و تا زنده‏ام به نماز و زكات سفارش كرده است.»
در تفسير نمونه آمده است:
«در اين آيه حضرت عيسى از ميان تمام برنامه‏ها، بر توصيه پروردگار به نماز و زكات تكيه مى‏كند و اين به سبب اهميت فوق‏العاده اين دو برنامه است كه اين دو رمز ارتباط با خالق و خلق است و از يك نظر همه برنامه‏هاى مذهبى را مى‏توان در آن خلاصه كرد؛ چرا كه بخشى از آنها پيوند انسان را با خلق و بخشى پيوند انسان را با خالق مشخص مى‏كند.»(23)
آيه نهم:

«رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكرِ الله و اقامِ الصّلوة و ايتاء الزّكوة يخافون يوماً تتقلّبُ فيه القلوبُ و الابصار»(24)
«مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى آنان را از ياد خدا و بر پا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمى‏دارد، و از روزى كه دلها و ديده‏ها در آن زير و رو مى‏شود مى‏هراسند.»
علامه طباطبايى در ذيل اين آيه شريف نوشته است:
«مراد از اقامه نماز و ايتاء زكات، آوردن همه اعمال صالحه است كه خداى تعالى بندگان را به آنها مأمور كرده كه در زندگى دنيايشان انجام دهند؛ اقامه نماز، وظايف عبوديت براى خداى سبحان را ممثّل مى‏كند و ايتاء زكات وظايف او را نسبت به خلق ممثّل مى‏سازد؛ چون نماز و زكات هر يك در باب خود ركنى هستند.»(25)
آيه دهم:

«و أقيموا الصّلوة و ءاتوا الزّكوة و أطيعوا الرّسول لعلّكم تُرحمون»(26)
«و نماز را برپا كنيد و زكات را بدهيد و پيامبر [خدا] را فرمان بريد تا مورد رحمت قرار گيريد.»
علامه طباطبايى درباره اين آيه نوشته است:
«اگر از ميان همه وظايف (تكاليف) تنها نماز و زكات را يادآورى كرده براى اين است كه اين دو تكليف در ميان تكاليف راجعه به خدا و خلق به منزله ركن است.»(27)
اشاره‏

با توجه به آنچه در تفسير اين آيات ذكر شد معلوم گرديد كه اولاً بين نماز و زكات رابطه‏اى عميق وجود دارد؛ ثانياً به تناسب موضوع و شأن نزول هر آيه، بُعدى از همبستگى بين اين دو فريضه و ويژگى‏اى از ويژگيهاى هر كدام قابل استفاده و نتيجه‏گيرى است.

پيوستگى زكات با نماز در روايات‏
در كلمات معصومان‏عليهم السلام‏ذكر زكات در كنار نماز و سخن از ارتباط ميان آن دو، در پاره‏اى از روايات آمده است؛ البته اين مسئله در احاديث مذكور با تعابير مختلفى مطرح شده است كه در اين بخش برخى از آنها را مرور مى‏كنيم:
1 - در تفسير على بن ابراهيم(28) (منسوب به امام حسن عسكرى‏عليه السلام) روايتى جامع و كامل در اين موضوع آمده است كه ترجمه آن را تقديم مى‏كنيم:
«...اما زكات؛ پس پيامبرصلى الله عليه وآله‏[درباره آن‏] فرمود: هر كس زكات [مال خود] را به مستحق بدهد و نماز را با حدود و شرايطش به جا آورد و به اين دو (نماز و زكات) چيزى از گناهان كه آن دو را باطل كند، ملحق نكند، در روز قيامت در حالى وارد محشر مى‏شود كه تمام حاضرين در عرصات قيامت به حال او غبطه مى‏خورند تا اين كه نسيم بهشتى او را تا بالاترين غرفه‏ها و تالارهاى بهشت، به محضر محمد و خاندان طيبين و طاهرين آن حضرت - كه اين شخص آنها را دوست مى‏داشته - بالا مى‏برد.
هر كس كه نسبت به زكات مالش بخل بورزد و [لى‏] نمازش را به جا آورد، نمازش نگاه داشته مى‏شود و به آسمان نمى‏رود تا وقتى كه زكات مالش بيايد، پس اگر زكات را داد، آن زكات، به صورت راهوارترين اسبها براى حمل نمازش در مى‏آيد و نماز را تا ساق عرش با خود مى‏برد و حمل مى‏كند؛ پس خداوند عزوجل [خطاب به آن شخص‏] مى‏فرمايد:
در بهشت [با اين مركب‏] سير كن و تا روز قيامت در آن بتاز پس تا هر كجا كه تاختن تو به آن منتهى شد، همه آن و راست و چپ آن براى توست؛ پس آن اسب شروع به تاختن مى‏كند به طورى كه در هر روز در يك چشم به هم زدن با هر پَرش و جهش مسافت يك سال را طى مى‏كند تا اين كه به جايى كه خداوند تعالى مى‏خواهد منتهى مى‏شود.
پس همه آن مقدار طى شده و مثل آن مقدار از جهت راست آن و چپ آن و مقابل آن و پشت آن و بالاى آن و زير آن، براى آن شخص است. و [لى‏] اگر نسبت به زكاتش بخل بورزد و آن را پرداخت نكند، امر مى‏شود [به ملائكه كه نمازش را به او برگردانند ]پس نماز به آن شخص برگردانده مى‏شود و نمازش در هم پيچيده مى‏شود همچنان كه لباس كهنه را مى‏پيچند و آن را به صورت آن فرد مى‏زنند و [به او ]گفته مى‏شود: اى بنده خدا! اين نماز بدون زكات به چه دردت مى‏خورد!»

2 - در پاره‏اى از روايات از نمازى كه به همراهش زكات نباشد به نماز غير مقبول يا ناقص تعبير شده است كه در اينجا به نقل چند روايت در اين باره مى‏پردازيم.
روايت اول: پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏فرمود:
«لا يَقبَلُ اللهُ عزوجلّ صلاةَ رجلٍ لا يُؤدّى الزكاة حتى يَجمَعَهُما فانّ الله عزوجل قد جَمعَهُما فلا تُفَرّقوا بينهما»(29)
«خداوند عزوجل نماز كسى را كه زكات ندهد قبول نمى‏كند تا وقتى كه ميان آن دو جمع كند؛ زيرا خداوند آن دو را جمع كرده است، پس ميان آن دو جدايى ميندازيد.»
روايت دوم: امام رضاعليه السلام‏فرمود:
«انّ الله عزوجل اَمَرَ بثلاثة مقرونٍ بها ثلاثةٌ اخرى؛ أمَرَ بالصلاة و الزكاة، فَمن صلّى و لم يُزَكّ لم تُقبَل منه صلاته...»(30)
«خداى عزوجل به سه چيز فرمان داده كه هر يك از آنها با چيز ديگرى پيوسته و قرين است، به نماز و زكات [در كنار هم ]فرمان داد پس كسى كه نماز بخواند و زكات ندهد نمازش پذيرفته نيست...»
روايت سوم: امام صادق‏عليه السلام‏فرمود:
«لا صلاة لمَن لا زكاة له و لا زكاة لمَن لا ورعَ له»(31)
«كسى كه زكات ندهد نمازش بى حاصل است و كسى كه ورع نداشته باشد زكاتش پذيرفته نيست.»
3 - اخراج نمازگزار بى زكات از مسجد.
امام صادق‏عليه السلام‏فرمود:
«بينا رسول الله‏صلى الله عليه وآله‏فى المسجد اذ قال قُم يا فلان قُم يا فلان حتى أخرجَ خمسةَ نفر فقال: اخرجوا من مسجدنا لا تُصَلّوا منه و انتم لا تزكّون»(32)
«پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏در مسجد حضور داشت كه خطاب به چند نفر فرمود: اى فلان بلند شو! اى فلان بلند شو! تا اين كه پنج نفر را از مسجد بيرون كرد. سپس فرمود: از مسجد ما بيرون رويد و در آن نماز نخوانيد؛ زيرا شما زكات نمى‏دهيد.»
شايد بتوان اين استفاده را از روايت كرد كه نمازگزارى كه اهل زكات نباشد بايد از اجتماعات مسلمين طرد شود؛ زيرا اين شخص دينى ناقص و روشى ناصحيح دارد و براى اجتماع مسلمين مضرّ است.
برآيند اين پيوند

1 - اين كه قرآن كريم زكات را عِدل و قرين نماز قرار داده است معلوم مى‏شود كه اگر نماز ستون دين است پس زكات هم ستون دين است؛ اگر نماز بهترين اعمال است، زكات هم چنين است و اگر نماز وسيله تقرب الى الله است زكات نيز سبب تقرب است.(33)
2 - پيوستگى نماز و زكات در آيات و روايات از ارتباط عميق بين زندگى عبادى و زندگى اقتصادى در اسلام حكايت مى‏كند و نيز حكايت از اين دارد كه انفاق و بخشش مال نقش والايى در تكامل روحى انسان دارد.(34)
3 - ارتباطى قوى و مستحكم بين تقرب الى الله و عبادت خدا و بذل مال به منظور نابودى فقر از جامعه وجود دارد. زندگى اسلامى زندگى يكپارچه‏اى است كه اجزاء آن از همديگر جدا نيست؛ از اين رو است كه نماز با زكات قبول مى‏شود و ايمان و يقين با ادا كردن زكات شناخته مى‏شود؛ پس ايمان به خداى تعالى، همچنان كه مؤمنين را به خضوع در برابر پروردگار جهانيان با ركوع و سجود و تضرّع فرا مى‏خواند، به همان گونه آنان را به مبارزه با فقر و رسيدگى به محرومين دعوت مى‏كند.(35)
4 - نماز يك عبادت روحى و زكات يك عبادت مالى است و هر كس بتواند براى جلب رضايت خدا به پرداخت زكات موفق شود؛ از خود گذشتن در راه خدا براى او امرى آسان خواهد بود.(36)
5 - تكيه بر دو ركن نماز و زكات، بيان اين واقعيت است كه مسلمان شايسته است هم با خدا ارتباطى عاشقانه و صميمى داشته باشد و هم در رابطه با مردم بى تفاوت نبوده و وظايف واجب و مستحب مالى خود را انجام دهد و به فكر محرومان جامعه باشد.
در قرآن اقامه نماز و پرداخت زكات به عنوان محك ايمان و اخلاص برشمرده شده است و اين دو در حقيقت اولين گام وفادارى به دين معرفى شده‏اند چنان كه قرآن مى‏فرمايد:
«و أقيموا الصلاة و آتوا الزكوة و اركعوا مع الراكعين»(37)
«نماز به پا داريد و زكات بپردازيد و همراه ركوع كنندگان ركوع كنيد.»
پس روشن مى‏شود كه ياد خدا همراه با توجه به خلق خداست و پرواز روح همراه با امداد جسم است.
اگر كمك به محرومان همراه با نماز و رابطه با خدا باشد مفيد است؛ وگرنه همراه با منت و استعمار خواهد بود و سر از برده كشى در خواهد آورد.(38)
6 - در «زكات» اسرارى وجود دارد كه در نماز هم موجود است، از جمله:
الف. در زكات به فقرا و محرومين كمك مادى مى‏شود؛ در نماز براى آنان و همه مسلمين دعا مى‏شود؛
ب. در زكات، مال انسان پاكيزه مى‏شود؛ در نماز قلب او؛
ج. پرداخت زكات شكر مالى است؛ اقامه نماز، شكر جانى و بدنى است؛
د. با دادن زكات، صفت بخل از انسان دور مى‏شود؛ با خواندن نماز صفت تكبّر سركوب مى‏شود؛
ه . زكات حافظ مال است؛ نماز حافظ همه اعمال است؛
و. زكات سرمايه فقيران است؛ نماز سرمايه عابدان است؛
ى. زكات دهنده دوست دارد مالش بركت كند و زياد شود، نمازگزار هم به دنبال پاداشهاى بسيار است.(39)
7 - برخى از مفسّران گفته‏اند كه «الصلوة تبلغك باب الملك و الصدقة تدخلك عليه»؛ يعنى نماز تو را به باب مَلَك مى‏رساند و زكات سبب وارد شدن بر مَلَك است.(40)
d در جمع بندى بايد گفت اگر چه زكات، عبادتى مالى است و در ظاهر جنبه مادى دارد اما از آنجا كه با خود فوايدى همچون درمان صفت زشت بخل، تقرب الى الله و جلب رحمت الهى، فرو نشاندن غضب الهى و آمرزش گناهان، فراهم كردن زمينه استجابت دعا و خصوصاً قبولى نماز را به همراه دارد نشان دهنده اين است كه زكات در عين مادى بودن، نقش بسيار مهمى در تعالى روح مؤمن دارد.
از اين رو در كنار نماز كه يكى از مهم‏ترين پالايش كننده‏هاى روحى است مى‏تواند نقش تكميل كنندگى را به خوبى ايفا كند و بالعكس به راحتى مى‏توان تصور كرد كه بدون زكات به چه ميزان روح يك مسلمان از رشد و تعالى باز خواهد ماند.
8 - برترين نمازگزار زكات دهنده كيست؟

در تاريخ اسلام اگر بخواهيم از يك شخصيت به عنوان برترين نمازگزار زكات دهنده نام ببريم، بايد از كسى نام ببريم كه خداوند، زكات دادن او را ستود و او را ولىّ مؤمنين ناميد؛ آرى! اميرمؤمنان على بن ابى‏طالب‏عليه السلام‏بود كه در ركوع نمازش از دادن زكات غفلت نكرد و با عمل خود پيوستگى هميشگى توجه به خالق و توجه به خلق را فرياد كرد؛ و اين آيه در شأن حضرتش نازل گرديد كه:
«انما وليّكم اللّهُ و رسولُه و الّذين آمنوا الذين يُقيمُون الصلوة و يؤتُون الزّكوة و هم راكعون»(41)
«ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر او مى‏باشد و كسانى كه ايمان آورده‏اند؛ همان كسانى كه نماز برپا مى‏دارند و در حال ركوع زكات مى‏دهند.»
پيام اين آيه شريف اين است كه، كسانى كه اهل نماز و زكات نيستند حق ولايت و رهبرى بر مردم را ندارند؛(42) و اين كه زكات هرگز از نماز جدا نيست.
9 - بدترين نمازگزارن (اصحاب رِدَّه).

در تاريخ اسلام مى‏خوانيم كه گروهى بعد از وفات پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏مرتد و به «اصحاب ردّه» معروف شدند. آنها جمعى از طوايف «بنى طىّ»، «غطفان» و «بنى اسد» بودند كه از دادن زكات به مأموران و عاملين حكومت اسلامى خوددارى كردند و با اين عمل پرچم مخالفت برافراشتند.
آنها مخالف صد در صد حكومت نبودند، اما زكات را به عنوان حكمى از احكام اسلام قبول نداشتند و به مصداق آيه 150 سوره نساء: «نؤمن ببعض و نكفُرُ ببعض»، مى‏گفتند: «اما الصلاة فنصلّى و اما الزكوة فلا يُغصَب اموالنا» ؛ يعنى نماز مى‏خوانيم ولى زكات نه، اجازه نمى‏دهيم اموالمان غصب گردد.
در پى اين بدعت، مسلمانان كه اين عمل آنها را ارتداد مى‏دانستند تصميم گرفتند با اين گروه مرتد به پيكار برخيزند و سرانجام با آنان جنگيدند و آنها را در هم كوبيدند.(43)
شباهتهاى زكات و نماز در قرآن‏

1 - زكات همانند نماز، سيره پيامبران و اوصياء الهى بوده است؛(44)
2 - زكات همانند نماز، در همه اديان وجود داشته است؛(45)
3 - زكات همانند نماز، سبب آمرزش گناهان است؛(46)
4 - زكات همانند نماز، در پى دارنده اجر عظيم عندالله است؛(47)
5 - زكات همانند نماز، از نشانه‏هاى اهل يقين است؛(48)
6 - زكات همانند نماز، از نشانه‏هاى مؤمنان راستين و سبب رستگارى است؛(49)
7 - زكات همانند نماز، شرط برادرى و اخوّت دينى است.(50)

شباهتهاى زكات و نماز در روايات‏
1 - زكات همانند نماز، از اركان دين اسلام است. حضرت امام باقرعليه السلام‏فرمود:
«بُنىَ الاسلامُ على خمسة اشياء؛ على الصّلاة و الزكوة و الحجّ و الصوم و الولاية»(51)
«اسلام بر پنج پايه استوار شده است؛ بر نماز و زكات و حج و روزه و ولايت.»
2 - زكات همانند نماز، موجب آمرزش گناهان است. پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏فرمود:
«الزّكوة تُذهبُ الذنوب»(52)
«زكات گناهان را از بين مى‏برد.»
امير مؤمنان على‏عليه السلام‏در نهج البلاغه درباره نماز فرمود:
«انّها لَتَحَتُّ الذنوب حتّ الورق»(53)
«نماز گناهان را مانند ريزش برگ درختان فرو مى‏ريزد.»
3 - ترك زكات همانند ترك نماز، موجب كفر است. پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله‏فرمود:
«والّذى نفس محمّد بيده ما خان الله احد شيئاً من زكاة ماله الا مشرك بالله»(54)
«قسم به كسى كه جان محمد به دست اوست هيچ كس در چيزى از زكات مالش به خداوند خيانت نكرد مگر مشرك به خدا.»
نيز فرمود:
«بين العبد و بين الكفر ترك الصلاة»(55)
«فاصله بين بنده و كفر، ترك نماز است.»
4 - زكات همانند نماز، پالايش و پاكى روح را در پى دارد. در روايتى زيبا از حضرت زهراعليها السلام‏آمده است:
«فَجَعَلَ الايمانَ تطهيراً لكم مِنَ الشّرك و الصلاة تنزيهاً من الكبر و الزكوة تزكية للنفس و نماء فى الرّزق»(56)
«پس خداوند ايمان را براى پاك شدن شما از شرك و نماز را براى دور شدن شما از تكبر و زكات را براى پاكيزگى روح و افزايش رزق قرار داد.»
5 - ترك زكات همچون ترك نماز، در پى دارنده سوء عاقبت است. امام صادق‏عليه السلام‏فرمود:
«مَن مَنَعَ قيراطاً مِن الزّكوة فَليَمُت ان شاء يهوديّاً أو نصرانياً»(57)
«هر كس كه به اندازه يك قيراط [تقريباً هم وزن 4 عدد جو] زكات مالش را ندهد پس بايد [بر دينى غير از اسلام‏] بميرد خواه [بر دين‏] يهود يا نصارا.»
در روايتى درباره نماز از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏آمده است:
«مَن تَرَكَ صلوة لا يَرجوُ ثوابها و لا يخافُ عقابها فلا ابالى أيموتُ يهودياً أو نصرانياً أو مجوسيّاً»
«كسى كه نماز را ترك كند در حالى كه نه اميد به پاداش آن دارد و نه از عذاب آن مى‏ترسد براى من اهميت ندارد كه او يهودى بميرد يا نصرانى يا مجوسى.»
6 - زكات همانند نماز، در نااميد كردن و نابودى شيطان مؤثر است. در روايتى از پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله‏آمده است:
«الصّلاةُ تَسوِدُّ وجهَ الشيطان و الصّدقةُ تكسرُ ظَهرَه»
«نماز، شيطان را رو سياه مى‏كند و صدقه كمر او را مى‏شكند.»
با توجه به اين كه يكى از مصاديق بارز صدقه، زكات است نقش زكات در نابودى و به عجز درآوردن شيطان در اين روايت آشكار است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
احکام دراسلام
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 09 اردیبهشت 1394

احكام اسلام 5 قسم است: واجب، حرام، مستحب، مكروه و مباح.

فعل واجب، فعلي است كه انجام دادن آن بر مكلّف لازم و ترك آن موجب عقاب است. و شامل واجب كفايي و واجب عيني مي شود. واجب كفايي: واجبي است كه اگر به حد كافي كساني نسبت به آن اقدام نمايند از ديگران ساقط مي شود و واجب عيني واجبي است كه بر هر فردي با قطع نظر از ديگران واجب است مانند نماز و روزه.(1)
فعل حرام، فعلي است كه انجام دادنش موجب عقاب و ترك آن موجب پاداش است و به طور كلي آنچه از آن تحت عنوان گناه نام مي بريم شامل همين فعل حرام است. فعل حرام (يا گناه) بر دو قسم است: صغيره و كبيره. در مورد تعريف اين دو قسم وجوه بسياري گفته شده است. علامه طباطبائي (ره) مي فرمايند: گناهان يعني خود اعمال و جرم آن ها به حسب مقايسه بين خود آن ها منقسم به دو قسم كبيره و صغيره مي شود و همين اعمال از نظر آثار سوئي كه به دنبال دارد يعني از نظر عذاب و بي اثر كردن اعمال نيك و يا ناقص كردن آن، آثار هر دو قسم نيز منقسم مي شوند.(2) مفسّران تقسيم بندي گناهان را از آيه 31 سوره نساء اخذ كرده اند كه مي فرمايد: إِن تَجْتَنِبُواْ كبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكفِّرْ عَنكمْ سَيِّئَاتِكمْ وَنُدْخِلْكم مُّدْخَلاً كرِيمًا. يعني اگر از گناهان كبيره اي كه از آن نهي شده ايد اجتناب كنيد ما از بدي هاي شما صرف نظر مي كنيم و به منزلگاهي گرامي داخلتان مي سازيم».
فعلي كه حرام نباشد يا واجب است يا مستحب و مكروه و يا مباح. عمل مستحب، عملي است كه انجام دادنش بهتر از ترك آن است. قسمي از مستحبات، موكد (يعني مورد تأكيد اسلام) هستند و خداوند براي آن ها ثواب بسياري قرار داده است. عمل مكروه عملي است كه ترك آن از انجام دادنش بهتر است و در عمل مباح فرقي در انجام دادن و ندادن عمل نيست و هيچ يك بر ديگري رجحان ندارد. با اين حساب و بر اساس نمودار زير مي توانيم فهرستي از واجبات و محرمات را تهيه كنيم.
اعمال:1. واجب. الف) كفايي ـ ب) عيني 2. مستحب. 3. حرام. الف) صغيره ـ ب) كبيره.
4. مكروه. 5. مباح.
واجب كفاييتعمير مساجد.(3) امر به معروف و نهي از منكر.(4) جهاد.(5) تحصيل علم و اجتهاد و استنباط احكام.(6) اداء شهادت.(7) آشتي بين طوايف در حال جنگ مسلمين.(8) جواب سلام.(9) غسل و ساير تجهيزات ميّت.(10)
اما واجب عيني يعني اعمالي كه بر هر كس كه مكلف شده واجب است بسيارند و ما به مهم ترين آن ها اشاره مي كنيم. نماز، خمس و زكات (در صورت احراز شرايط) حج، پاي بندي به عهد و پيمان، عمل به نذر، ايمان، تقوا، توبه از گناهان، حفظ نفس محترمه، اداء دين و ديات و كفّارات، اطاعت والدين،
گناهان كبيره بسيارند و ما به نقل از كتاب كافي و روايات معصومين مهم ترين آن ها را نام مي بريم: قتل، عاق والدين شدن، خوردن ربا، خوردن مال يتيم، نااميدي از رحمت خدا، شرك به خدا، زنا، شرب خمر، روزه خواري، سرقت، ترك نماز، سحر، فرار از جنگ، ندادن زكات، شهادت دروغ، كتمان شهادت، بت پرستي (كفر و شرك)، قطع رحم، نقض عهد و پيمان، كوچك شمردن گناهان، اصرار بر گناه، حرص، تكبر، حسد، دروغ، غيبت، سخن چيني،فحش، مسخره كردن ديگران، بخل، ريا، عصبيت، عجب،(11) كج خلقي، نفرين و لعن به مسلمان، حرام خواري، حبّ دنيا، دورويي و دوزباني (نفاق) پيروي از هواي نفس و... .
هم چنين در يك تقسيم بندي ديگر گناهان را مي توان به گناهان، قلبي، بدني و زباني تقسيم كرد. گناهان قلبي مثل حقد و حسد و كينه و بخل و گناهان بدني مثل دزدي و ترك نماز و روزه و حج و زنا، ربا خواري و گناهان زباني مثل دروغ، غيبت و فحش و سخن چيني و... .

پاورقي:

1. توضيح المسائل آيت الله شيخ محمد تقي بهجت(ره)، قم، چاپخانه امير، چاپ شانزدهم، ص496.
2. طباطبايي، سيد محمد حسين، الميزان، سيد محمد باقر موسوي، دفتر انتشارات اسلامي، 1374ش، ج4، ص519.
3. حسيني جرجاني، سيد امير ابوالفتوح، آيات الاحکام، انتشارات نويد، 1404ق، ج1، ص18.
4. همان، ج2، ص104.
5. طيب، سيد عبدالحسين، اطيب البيان، انتشارات اسلام، 1378ش، ج4، ص178.
6. همان، ج4، ص177.
7. مکارم شيرازي، ناصر، الامثل في تفسير کتاب الله المنزل، قم، مدرسه امام علي(ع)، 1421ق، ج2، ص360.
8. همان، ج16، ص539.
9. داور پناه، ابوالفضل، انوار العرفان، انتشارات صدر، 1375ش، ج9، ص55.
10. توضيح المسائل آيت الله بهجت، ص496.
11. ر.ک: کليني، محمد بن يعقوب ، کافي، دارالکتب اسلاميه، 1365ش، ج2، ص270 به بعد.
منبع: نرم افزار پاسخ - مرکز مطالعات و پاسخ گويي به شبهات


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
در فضيلت انگشتر بدست كردن و آداب آن
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394

در فضيلت انگشتر بدست كردن و آداب آن 
مؤ كد است مردان و زنانرا انگشتر در دست راست كردن .
در بعضى احاديث تجويز فرموده اند كه در دست چپ بكنند اما اگر نقش شريفى يا نگين شريفى داشته باشد بايد كه در قت استنجا بيرون آورد.
در حديث صحيح از حضرت امام رضا عليه السلام منقولستكه اگر خواهى انگشتر را بدست راست كن و اگر خواهى بدست چپ .
بسند معتبر از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم انگشتر را بدست راست ميكردند.
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقولستكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در دست راست ميكردند انگشتر را.
از سلمان فارسى رضى اللّ ه عنه مرويستكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بحضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه يا على انگشتر در دست راست بكن تا از مقربان باشى . عرضكرد كه يا رسول اللّه كدامند مقربان فرمود كه جبرئيل و ميكائيل پرسيدند كه چه انگشتر در دست كنم فرمود كه عقيق سرخ بدرستيكه آن اقرا كرده است براى خدا بيگانگى و براى من پيغمبرى و براى تو يا على بآنكه وصى منى و براى فرزندان تو بامامت و براى دوستان تو ببهشت و براى شيعيان فرزندان تو بجنت الفردوس .
در حديث معتبر منقولستكه از حضرت امام موسى عليه السلام سؤ ال كردند كه بچه علت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام انگشتر در دست راست ميكردند فرمود زيرا كه آنحضرت پيشواى اصحاب يمين استكه در قيامت نامه هايشانرابدست راست ميدهند و حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم در دست راست ميكردند انگشتر را واين علامتى است براى شيعيان ما كه باين علامت ايشانرا مى شناسند و به محافظت كردن در وقت فضليت نمازهاى پنجگانه و بدادن زكوة و بقسمت كردن مال خود با برادران مؤ من خود و امربنيكى هاكردن و نهى از بديها كردن .
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقولستكه حضرت جبرئيل بحضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم گفت هر كه انگشتر در دست راست كند و غرضش سنت و متابعت توباشد و ببينم او را كه در قيامت متحير مانده است دستش بگيرم و بتو و بحضرت اميرالمؤ منين برسانم . و از حضرت صادق منقولستكه از سنت پيغمبران است انگشتر در دست راست كردن .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه هر كه انگشترى در دست چپ داشته باشد كه نام خدا درآن باشد در وقت استنجا بدر آورد و در دست ديگر كند.
از حضرت صادق عليه السلام منقول استكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله و سلّم نهى فرمود از انگشتر كردن در انگشت شهادت و انگشت ميان .
از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه انگشتر را ببند پائين انگشت برسانيد.
در روايتى وارد شده است كه انگشتر بسر انگشتان كردن عمل قوم لوط است .
در فقه الرضا عليه السلام مذكور است كه در وقت انگشتر در دست كردن بگو:اَلّلهُمَّ سُمْنى بِسيماءِ اْلايمانِ وَاخْتمْ لى بِخَيْرٍ وَاجْعَلْ عاقِبَتى اِلى خَيْرِ اِنّكَ اَنْتَ الْعَزيزُ اْلاَكْرَمُ و ابن طاوس عليه الرحمه روايتكرده است كه ايندعا بخواند اَلّلهُمَّ سُومِنى بسيماءِ الاِيْمانِ وَ تَوِّجنى بِتاجِ الْكَرامَةِ وَقَلِّدْنى حَبْلَ اْلاِسلا مِ وَلا تَخْلَعْ رِبْقَةَ اْلايم انِ مِنْ عُنُقىِ.
فصل دوم : در بيان آنچه انگشتر از آن سازند 
سنتست كه انگشتر از نقره باشد و مردانرا انگشتر طلا در دست كردن حرام است و انگشتر آهن و برنج و فولاد مردان و زنانرا مكروه است .
چنانچه منقولستكه از حضرت صادق عليه السلام بسند صحيح و حسن كه انگشتر رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از نقره بود.
در چندين حديث معتبر منقولستكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بحضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقولستكه انگشتر غير نقره در دست مكنيد بدرستيكه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم فرمود كه پاك نيست دستى كه در آن انگشتر آهن باشد.
در حديث ديگر فرمود كه پاك نكند خدا دستى را كه درآن انگشتر آهن باشد. ودر حديث معتبر ديگر از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقولستكه نماز نكند مرد در انگشتر آهن ونهى فرمود از انگشتر برنج در دست كردن .
از حضرت صادق عليه السلام منقولستكه انگشتر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از نقره بود و نگين نداشت و برآن نقش كرده بودند محمد رسول اللّه .
فصل سوم : در فضيلت عقيق 
منقولست كه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام چهار انگشتر در دست ميكردند انگشتر ياقوت براى شرافت و زينتش و فيروزه براى نصرت و ياريش و حديد صينى براى قوتش و عقيق براى حرز و دفع دشمنان وبلاها. و در حديث صحيح از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام مرويستكه عقيق فقر و درويشى را برطرف ميكند و در دست كردن عقيق نفاق را زايل ميكند.
در حديث صحيح ديگر از آنحضرت منقولستكه هر كه قرعه بانگشتر عقيق بزند بهره او تمامتر بيرون ميآيد.
در حديث معتبر از حضرت امام جعفر عليه السلام منقولستكه انگشتر عقيق در دست كنيد كه مبارك است و هر كه انگشتر عقيق داشته باشد اميد هست كه عاقبتش مقرون بخير ونيكى باشد.
از ربيعة الراوى منقولستكه در دست حضرت امام زين العابدين عليه السلام انگشتر عقيق ديد پرسيد كه اين چه نگين است ؟ فرمود كه اين عقيق رومى است .
حضرت رسول فرمود كه هركه انگشتر عقيق در دست داشته باشد حاجتش برآورده است .
از حضرت صادق عليه السلام منقولستكه انگشتر عقيق مورث ايمنى است در سفر.
در حديث ديگر از آنحضرت منقولستكه هر كه انگشترى بگيرد كه نگينش عقيق باشد پريشان نشود و عاقبت كارش البته نيكوباشد.
در حديث ديگر وارد شده است كه حاكمى پى شخصى فرستاده بود بسبب جرمى ، حضرت صادق عليه السلام فرمود كه انگشتر عقيق باو برسانيد چنان كردند مكروهى باو نرسيد.
در حديث ديگر منقولستكه شخصى بنزد حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم آمد و شكايت كرد كه دزد در راه بمن رسيد واموال مرا برد حضرت فرمود كه چرا انگشتر عقيق در دست نداشتى كه آن از هر بدى نگاه ميدارد آدمى را.
بسند معتبر ديگر از آنحضرت منقول است كه انگشتر عقيق در دست كنيد مادام كه آدمى آن انگشتر را با خود دارد اندوهى باو نميرسد.
در حديث معتبر ديگر فرمود كه انگشتر عقيق با خود داريد كه آن اول كوهيست كه اقرار كرده است از براى خدابيگانگى و از براى من بپيغمبرى وازبراى تو يا على بامامت .
در حديث معتبر از بشير دهان منقول است كه عرض كردم كدام يك از نگينها برانگشت خود بنشانم فرمود كه چرا غافلى از عقيق سرخ و عقيق زرد و عقيق سفيد كه اينها سه كوهند در بهشت اما كوه عقيق سرخ پس و عقيق زرد و عقيق سفيد كه اينها سه كوهند در بهشت اما كوه عقيق سرخ پس مشرفست برخانه رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم واما كوه عقيق زرد پس مشرفست برخانه حضرت فاطمه عليهم السلام و اماكوه عقيق سفيد پس مشرف است بر خانه حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و همه آنها يك خانه است و از زير هر كوهى نهرى جاريست از برف سردتر و ازشير سفيدتر و نميخورد از آن نهرها مگر آل محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وشيعيان ايشان و هرسه نهر از كوثر ميآيد و بيكجا ميريزد و اين سه كوه تسبيح و تقديس و تمجيد الهى ميكنند و از براى محبان آل محمد طلب آمرزش ميكنند پس هر كه از شيعيان آل محمد يكى از اين عقيقها را در دست داشته باشد نبيند مگر خير ونيكى و فراخى روزى و سلامتى از جميع بلاها وامان يابد از شرپادشاه ظالم واز هر چه آدمى از آن ميترسد و حذر مينمايد.
در حديث ديگر منقولست كه شخصى را از برابر حضرت امام محمد باقر عليه السلام گذارنيدند تازيانه بسيار براو زده بودند حضرت فرمود انگشتر عقيق او كجاست اگر با او ميبود تازيانه نميخورد.و روايت ديگر از حضرت صادق عليه السلام منقولستكه دستى بسوى آسمان بلند نميشود كه خدا دوستتر دارد از دستى كه در آن انگشتر عقيق بوده باشد.
در حديث معتبر از حضرت امام حسن عليه السلام منقولستكه چون حضرت موسى عليه السلام بر كوه طور با حق تعالى مناجات كرد و برزمين نظر كرد حق تعالى از نور روى او عقيق را آفريد پس فرمود كه قسم خوردم بذات مقدس خود كه عذاب نكنم بآتش جهنم دستى را كه انگشتر عقيق در آن باشد اگر ولايت على بن ابى طالب عليه السلام داشته باشد.
در حديث ديگر منقولستكه جبرئيل نازل شد بر حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم و گفت يا محمد پروردگاره سلامت ميرساند و ميگويد انگشتر را بدست راست بكن و نگينش را از عقيق بكن وبگو بعلى بن ابيطالب عليه السلام پسر عمت كه انگشتر را بدست راست بكند و نگينش را عقيق بكند حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام پرسيد كه يا رسول اللّه عقيق كدام است فرمود كه كوهى است دريمن كه براى خدا اقرار كرده است به يگانگى وبراى من به پيغمبرى و براى تو واولاد تو بامامت و براى شيعيان تو ببهشت و براى دشمنان تو بجهنم .
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقولستكه نماز كسيكه انگشتر عقيق در دست داشته باشد برنماز جماعتى كه غير عقيق در دست داشته باشند بچهل درجه زيادتى دارد.
سليمان اعمش روايت كند كه در خدمت حضرت امام جعفرصادق عليه السلام بودم در خانه منصور عباسى پس شخصى را بيرون آوردند كه تازيانه خورده بود حضرت فرمود كه اى سليمان ببين كه انگشترش چه نگين دارد گفتم يابن رسول اللّه عقيق نيست فرمود كه اى سليمان اگر عقيق بود تازيانه اش نميزدند او را گفتم يابن رسول اللّه ديگر بفرما فرمود كه اى سليمان انگشتر عقيق امان ميبخشد از دست بريدن گفتم ديگر بفرما فرمود اى سليمان انگشتر عقيق امان ميبخشد از خون گفتم ديگر بفرما فرمود اى سليمان خداى عزوجل دوست ميدارد كه بلند كند بدعا بسوى او دستى را كه در او نگين عقيق باشد گفتم ديگر بفرما فرمود كه عجب دارم از دستى كه در آن نگين عقيق باشد چگونه خالى ميماند از دينار و درهم گفتم يابن رسول اللّه ديگر بفرما فرمود كه نگاه دارنده آدمى است از هر بلا گفتم يابن رسول اللّه ديگر بفرما فرمود كه ايمن ميگرداند از فقر گفتم يابن رسول اللّه روايت كنم اين حديث را از جدت حسين بن على عليه السلام از پدرش اميرالمؤ منين عليه السلام ؟ فرمود بلى .
در روايت ديگر منقول است كه دو ركعت نماز با انگشتر عقيق بهتر است از هزار ركعت كه با آن نباشد.
فصل چهارم : در فضيلت ياقوت وزبرجد و زمرد 
در حديث معتبر از حضرت على بن موسى الرضا عليه السلام منقولستكه انگشتر ياقوت در دست كنيد كه پريشانى را زايل ميكند.
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام مرويتسكه سنتست انگشتر ياقوت در دست داشتن .
از حضرت امام موسى صلوات الله عليه منقولستكه انگشتر زمرد در دست كردن موجب آسانى است كه در آن هيچ دشوارى نباشد.
در حديث ديگر از حضرت امام رضا عليه السلام بهمين لفظ وارد شده است اما بلفظ زبرجد وفرمود كه انگشتر زمرد در دست داشتن فقر را بتوانگرى بدل ميكند و فرمود كه هر كه انگشترى ياقوت زرد دردست كند فقير نشود.
فصل پنجم : در فضيلت فيروزه و جزع يمانى 
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولستكه هركه انگشتر فيروزه در دست كند دستش فقير نشود.
از حسن بن على بن مهران منقولستكه بخدمت حضرت امام موسى كاظم عليه السلام رفتم در انگشت آنحضرت انگشترى ديدم كه نگينش ‍ فيروزه بود و نقشش اَللّهُ الْمَلِكُ بود بسيار نظر كردم در آن انگشتر فرمود كه چه نظر ميكنى ؟ گفتم حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام انگشتر فيروزه داشته است كه نقشش اَللّهُ الَمَلِكُ بوده است فرمود كه آن را ميسناسى ؟ گفتم نه فرمود كه همان انگشتر است و اين سنگى استكه جبرئيل براى رسول خدا بهديه آورد از بهشت و آنحضرت بحضرت اميرالمؤ منين بخشيد.
از حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام منقولستكه انگشتر جزع يمانى در دست كنيد كه رد نميكند مگر متمردان شياطين را.
از حضرت امام رضا عليه السلام منقولستكه حضرت اميرالمؤ منين فرمود كه رسول خد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بيرون آمدند و انگشتر جزع يمانى در دست كرده بودند و با مانماز كردند و چون از نماز فارغ شدند انگشتر را بمن دادند و فرمودند كه اين انگشتر را در دست راست خود كن و با آن نماز بكن كه نماز در جزع يمانى برابر هفتاد نماز است و تسبيح و استغفار ميكند و ثوابش براى صاحبش نوشته ميشود.
على بن محمد حميرى گفت كه دختر جعفربن محمود را خواستم و بسيار او را دوست ميداشتم و فرزند از او بوجود نمى آمد بخدمت حضرت امام على نقى عليه السلام رفتم و اين مطلب را عرض كردم پس تبسم نمود و فرمود كه بگير انگشترى كه نگينش فيروزه باشد و برآن نقش ‍ كن اين آيه را رَبِّ لاتَذَرْنى فَرْدا وَ اَنْتَ خَيْرُالْوارِثينَ چنان كردم يكسال نگذشت كه از آن زن پسرى بوجود آمد.
از حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم منقولستكه خداوند عالميان ميفرمايد كه من شرم ميكنم از دستى كه بسوى من بلند شود بدعا و درآن دست انگشتر فيروزه باشد پس او را نااميد برگردانم .
فصل ششم : در فضيلت دُر نجف وبلور و حديد صينى وساير نگينها
بسند معتبر از مفضل بن عمر منقولستكه گفت روزى بخدمت حضرت صادق عليه السلام رفتم و انگشتر فيروزه در دست داشتم فرمود كه اى مفضل فيروزه سيرگاه ديده هاى مردان و زنان مومنه است يا دور گرداننده دردهاست از ديده هاى ايشان و من دوست ميدارم براى هر مؤ من كه پنج انگشتر در دست داشته باشد ياقوت و آن فاخرترين همه است و عقيق و آن خالص تر است براى خدا وبراى ما اهل بيت و فيروزه و آن چشم را قوت ميدهد و سينه را گشايش مى دهد و قوت دل را زياد ميكند و چون پى كارى رود آنرا در دست كند پس چون برگردد حاجتش برآوره شده است و حديد صينى و آن را دوست نميدارم كه هميشه در دست داشته باشد وليكن بد نميدانم در دست كردن آن را در وقتيكه بديدن كسى رود كه از او ترسد از اهل شربراى آنكه شر او ساكن ميشود و حديد صينى شياطين را دور ميكند و باين سبب دوست ميدارم كه داشته باشم پنجم آن درّى كه در نجف اشرف خدا ظاهر ميسازد بدرستيكه هر كه آن را دست كند بهر نظر كردنى بآن خداوند عالميان زيارتى يا حجى يا عمره در نامه عمل او بنويسد كه ثوابش ثواب پيغمبران و صالحان باشد و اگر خدا رحم نميكرد بر شيعيان ماهر آينه هر نگين از آن بقيمت بسيار ميرسد وليكن خدا ارزان كرده است براى ايشان كه توانگر و فقير ايشان توانند در دست كرد. ابوطاهر ميگويد اين حديث را بحضرت امام حسن عسكرى عليه السلام عرض كردم فرمود كه اين حديث جدم بحضرت صادق عليه السلام است گفتم شما هيچ چيز را بر عقيق سرخ اختيار نميفرمائيد فرمود بلى براى فضليت بسيارى كه در آن وارد شده است بدرستى كه پدرم خبرداد مرا كه اول كسى كه انگشتر عقيق در دست كرد حضرت آدم عليه السلام بود ديد كه در عرش نوشته است اَنَا الْلّهُ لا اِلهَ اِلاّ اَنَا وَحْدى مُحَمَّدٌ صَفْوَنىْ مِنْ خَلْقى اَيَّدْ تُهُ بِاءَخيهِ عَلِىٌ وَ نَصَرْتُهُ بِهِ تا آخر نامهاى پنجگانه آل عبا، پس چون حضرت از آن درخت ميوه خورد و بزمين آمد متوسل شد بسوى خدا باين نامهاى مبارك و ببركت اين نامها خدا توبه اش را قبول كرد پس حضرت آدم انگشترى از نقره ساخت و نگينش را از عقيق سرخ كرد واين نامهاى پنجگانه را برآن نقش كرد و آن انگشتر رادر دست راست خود كرد پس ابن سنتى شد كه پرهيز كاران از فرزندانش همه بسنت او عمل كردند.
از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولستكه نيكو نگينست بلور واز حسين بن عبداللّه منقولستكه سئوال كردم از حضرت امام على نقى عليه السلام كه آيا خوبست انگشتر كردن سنگريزه كه از چاه زمزم بيرون آرند فرمود بلى اما چون خواهد كه استنجا كند از دست بيرون آورد يعنى اگر در دست چپ باشد.
فصل هفتم : در بيان آنچه سزاوار است كه درنگين نقش كنند 
حسين بن خالد بخدمت حضرت امام رضا عليه السلام عرض كرد كه جايز است شخصى استنجا كند و در دستش انگشترى باشد كه نقش ‍ نگينش لااِلهَ اِلاّ اللّهُ باشد حضرت فرمود كه خوب نميدانم اين را از براى او گفت مگر رسول خدا و پدران شما با انگشتر استنجا نميكردند فرمود كه بلى وليكن ايشان انگشتر را در دست راست ميكردند پس از خدا بترسيد وافترا برايشان مبنديد پس فرمود كه نقش نگين حضرت آدم لااِلهَ اِلا اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسوُلُ اللّهِ بود با خود از بهشت آورده بود و حضرت نوح چون بكشتى سوار شد حق تعالى باو وحى فرمود كه اى نوح چون از غرق شدن بترسى هزار مرتبه لااِلهَ اِلاّ اللّهُ بگو پس دعا كن تا من تو را و مومنان را از غرق شدن نجات دهم پس چون كشتى براه افتاد باد تندى وزيد حضرت نوح از غرق شدن ترسيد و او را مجال آن نشد كه هزار مرتبه لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ بگويد بزبان سريانى گفت هَلُوليا اَلْفا اَلْفا ياماراثَقَن پس طوفان بر طرف شد و كشتى براه افتاد پس حضرت نوح فرمود كه سختى كه خدا مرا بآن نجات بخشيد سزاوار است كه هميشه با من باشد پس در انگشتر خود ترجمه آن را بعربى نقش كرده لا اِلهَ اِلاَ اللّهُ اَلْفَ مَرَّةٍ يارَبِّ اَصْلِحَنى و حضرت ابراهيم عليه السلام را چون در كفه منجنيق گذاشتند كه در آتش ‍ اندازند جبرئيل بخشم آمد حق تعالى باو وحى فرمود كه چه چيز باعث غضب تو گرديده است گفت پروردگار خليل تست و هيچكس نيست در اين وقت كه تو را بيگانگى پرستد بغير از او دشمن خود ودشمن او را براو مسلط گردانيده پس خداوند عالم باو وحى فرستاد كه ساكت باش كسى تعجيل در امور ميكند كه مثل تو بنده من است هر گاه كه خواهم او را ميگيرم پس جبرئيل خاطرش مطمئن شد وبجانب ابراهيم ملتفت شد گفت آيا تو را حاجتى و كارى در اين وقت هست فرمود بتونه پس حق تعالى انگشترى براى او فرستاد كه در آن شش حرف نقش شده بود لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ مُحَمَّدٌ رَسوُلُ اللّهِ لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ فَوَّضْتُ اَمْرى اِلَى اللّهِ اَسْنَدْتُ ظَهْرى اِلَى اللّهِ حَسْبى اللّهُ پس خدا وحى نمود كه انگشتر را در دست كن كه آتش را برتو سرد و سلامت ميگردانم . و نقش نگين حضرت موسى عليه السلام دو حرف بود كه از تورية بيرون آورده اِصْبِرْ تُوجَرْ اُصْدُقُ تُنْجَ يعنى صبر كن تا مزد يابى راست بگو تا بجات يابى و نقش نگين حضرت سليمان اين بود سُبْحانَ مَنْ اَلْجَمَ الْجِّنَّ بِكَلِماتِهِ ونقش نگين حضرت عيسى دو حرف بود كه از انجيل بيرون آورده بود طُوبى لِعَبْدٍ ذُكِرَ اللّهُ مِنْ اَجْلِهِ وَ وَيْلٌ لِعَبْدٍ نُسِىَ اللّهُ مِنْ اَجْلِهِ يعنى خوشا حال بنده كه ياد كرده شود خدا بسبب او و واى بر بنده كه خدا فراموش شود از خاطرها بسبب او و نقش نگين حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم اين بود لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ مُحَمَّدْ رَسوُلُ اللّهِ و نقش نگين امام حسن عليه السلام اءلْعِزَّةُ لِلّهِ بود و نقش نگين حضرت امام حسين اِنَّ اللّهَ بالِغُ اَمْرِهِ و حضرت على بن الحسين عليه السلام انگشتر پدر خود را در دست ميكردند و حضرت امام محمد باقر نيز انگشتر امام حسين را در دست ميكردند و نقش انگشتر حضرت امام جعفر صادق اَللّهُ وَلّيى وَ عِصْمَتى مِنْ خَلْقِهِ بود و نقش انگشتر حضرت امام موسى عليه السلام حَسْبِىَ اللّهُ بود پس جناب امام رضا عليه السلام دست دراز كردند ونمودند انگشتر پدر خود را كه در دست داشتند و در حديث صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقولستكه نقش نگين حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم محمد رسول اللّه بود ونقش نگين جناب اميرالمؤ منين صلوات اللّه و سلامه عليه اَللّه الْمَلِكُ بود و نقش نگين امام محمد باقر عليه السلام اَلْعِزَةُ للّهِ بود و در حديث معتبر ديگر منقولست كه از آن حضرت پرسيدند كه آيا كراهت دارد كه كسى در نگين غير نام خود وپدر خود چيزى نقش كند حضرت عليه السلام فرمود كه نقش انگشترى من اَللّهُ خالِقُ كُلُ شَيْئى است و نقش انگشتر پدرم اَلْعِزَةُ لِلّهِ بوده و نقش انگشتر امام زين العابدين عليه السلام اَلْحَمْدُلِلّهِ الْعَلّى بود و نقش ‍ انگشتر امام حسن و امام حسين عليهماالسلام حَسْبىَ اللّهُ بود و نقش انگشتر اميرالمؤ منين عليه السلام اَللّهُ الْمَلكُ بود.
در روايت معتبر ديگر منقولست كه نقش نگين حضرت امام جعفر صادق عليه السلام اين كلمات بود اَلّلهُمَّ اَنْتَ ثِقَتى فَقِنى شَرَّ خَلْقِكَ.
در حديث صحيح از حضرت امام رضا منقولستكه نقش نگين حضرت امام جعفر صادق عليه السلام اَنْتَ ثَقِتى فَاْعِصمْنى مِنَ النّاسِ بود و نقش نگين حضرت امام موسى كاظم عليه السلام حَسْبىَ اللّهُ بود و در زيرش شكل گلى و در بالايش ‍ هلالى نقش كرده بودند.
در حديث صحيح ديگر منقولستكه نقش نگين حضرت امام رضا ماشاءَ اللّهُ لا قُوَّةِ اِلاّ بِاللّهِ ودر حديث معتبر ديگر از حضرت امام رضا عليه السلام منقولستكه نقش نگين حضرت امام زين العابدين عليه السلام ابن بود خَزىّ وَشَقىٌ قاتِلُ الْحُسَينِ بْنِ عَلّىٍ.
عبداللّه بن سنان ميگويد كه حضرت صادق انگشتر حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله وسلّم را بمن نمود نگين سياهى داشت و در دو سطر نوشته بود مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ.
در حديث معتبر منقولستكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم نهى فرمود از آنكه صورت چيزى از حيوانات بر آن انگشتر نقش كنند و ازحضرت صادق عليه السلام منقولستكه عقل مردانرا در سه چيز امتحان ميتوان كرد در درازى ريشش و نقش انگشترش و كنيتش .
در حديث ديگر فرمود كه هر كه نقش كند بر انگشترش مَاشاءَاللّهُ لاقُوَةَ اِلاّ بِاللّهِ اسْتَغْفِرُاللّهِ ايمن شود از فقر شديد و از جناب امام رضا عليه السلام منقولستكه نقش نگين حضرت امام محمد باقر چنين بود ظَنّى بِاللّهِ حَسَنٌ و بِالْنَّبّى الْمُوْتَمَنْ وَ بِالْوَصّىِ دى الْمَنَنِ وَبِالْحُسَيْنِ وَالْحَسَنِ در روايت ديگر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام مرويستكه انگشتر جناب اميرالمؤ منين صلوات اللّه عليه از نقره بود نقشش نِعْمَ الْقادِرُ اللّهُ بود و در بعضى روايات وارد است كه نقش نگين اميرالمؤ منين عليه السلام اَلْمُلْكُ لِلّهِ بود.
در روايت ديگر انگشترى داشتند از حديد صينى سفيد صاف اين كلمات در آن نقش فرموده بودند در هفت سطر و در جنگها و در شدتها در دست ميكردند كلمات اينست اَعْدَدْتُ لِكُلِ هَوْلٍ لااِلهَ اِلاّ اللّهُ وَلِكُلِّ كَرْبٍ لاحَوْلَ وَلاقُوَّةَ اِلاَ بِاللّهِ وَلِكُلِّ مُصيبَةٍ نازِلَةٍ حَسْبِىَ اللّهُ وَلِكُلِّ ذَبْبٍ كبيرَةٍ اَسْتَغْفِرُاللّهِ وَلِكُلِّ هَمَ وَ غَمّ قادِحٍ ماشاءَ اللّهِ وَلِكُلِّ نِعْمَةٍ مُتِجَّدِدَةٍ الْحَمْدُلِلّهِ ما بِعَلي بْنِ ابيطالِبٍ مِنْ نَعَمِ اللّهِ فَمِنَ اللّهِ و از اسمعيل بن موسى منقولست كه انگشتر حضرت امام جعفر عليه السلام تمامش از نقره بود و برآن نقش بود ياثِقَنى قِنى شَرَّجَميعَ خَلْقِكَ واز حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقولستكه هر كه در انگشتر خود آيه از قرآن نقش كند آمرزيده شود ابن طاوس ‍ عليه الرحمه بروايت قاسم بن العلا نقلكرده است از صافى خادم حضرت امام على نقى عليه السلام كه رخصت طلبيدم از آن حضرت كه بزيارت جدش امام رضا عليه السلام بروم فرمود كه با خود انگشترى داشته باشى كه نگينش عقيق زرد باشد و نقش نگين ماشاءَ اللّهُ لاقُوَّةِ اِلاّ اَسْتَغْفِرُ اللّه باشد و بر روى ديگر نگين محمد وعلى نقش كرده باشند چون اين انگشتر را با خود دارى امان يابى از شر دزدان و راه زنان و براى سلامتى تو تمام تر است و دين ترا حفظ كننده تر است . خادم گفت بيرون آمدم و انگشتريكه حضرت فرمود بهم رسانيدم و برگشتم كه وداع كنم چون وداع كردم و دور شدم فرمود كه مرا برگردانند چون برگشتم گفت اى صافى گفتم لبيك اى آقاى من فرمود بايد كه انگشتر فيروزه هم با خود داشته باشى بدرستيكه درميان طوس و نيشابور شيرى بر خواهد خورد بتو وقافله را منع خواهد كرد از رفتن تو پيش برو و اين انگشتر را بشير بنما و بگو مولاى من ميگويد كه دور شو از راه و بايد كه بر يكطرف نگين فيروزه اَللّهُ الْمَلِكُ نقش كنى و برطرف ديگر اَلمُلْكُ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهارِ زيرا كه نقش انگشتر جناب اميرالمؤ منين عليه السلام اَللّهُ الْمَلِكُ بود چون خلافت آنجناب برگشت اَلْمُلْكُ لِلّهِ الواحِدِ الْقَهارِ نقش كرد و نگينش فيروزه بود و چنين نگينى امان مى بخشد از حيوانات درنده و باعث ظفر و غلبه ميشود در جنگها خادم گفت كه رفتم بسفر و بخدا سوگند كه در همان مكان كه حضرت فرموده بود شير بر سر راه آمد و آنچه فرموده بود بعمل آوردم و شير بر گشت . چون از زيارت بر گشتم آنچه گذشته بود بخدمت آنجناب عرضكردم فرمود يك چيز ماند كه نقل نكردى اگر خواهى من نقل كنم گفتم اى آقاى من شايد فراموش كرده باشم فرمود كه شبى در طوس نزديآ روضه امام رضا عليه السلام خوابيده بودى گروهى از جنيان بزيارت قبر ميرفتند آن نگين را در دست تو ديدند و نقش آنرا خواندند پس آنرا از دست تو بدر آوردند و بردند بنزد بيماريكه داشتند و آن انگشتر را در آب شستند و آبرا به بيمار خود خوارانيدند و بيمارشان صحت يافت پس انگشتر را برگردانيدند و تو در دست راست كرده بودى ايشان در دست چپ تو كردند چون بيدار شدى بسيار تعجب كردى و سببش را ندانستى و بر بالين خود ياقوتى يافتى و آنرا برداشتى والحال همراه تو است ببر بازار و آنرا بهشتاد اشرفى خواهى فروخت و اين ياقوت هديه آن جنيان است كه براى تو آورده بودند. خادم گفت كه ياقوت را بردم ببازار و هشتاد اشرفى فروختم . وايضا سيدبن طاوس روايت كرده است كه شخصى آمد بخدمت جناب امام جعفر صادق عليه السلام و گفت من ميترسم از حاكم شهر جزيره و ميترسم كه دشمنان من او را با من بخشم آورند و ايمن نيستم از آنكه مرا بكشند آنجناب فرمود كه انگشترى بساز كه نگين آن حديد صينى باشد وبر روى نگين سه سطر نقش كن در سطر اول اَعُوذُ بِجَلالِ اللّهِ و در سطر دويم اَعُوذُ بِكَلِماتِ اللّهِ و در سطر سوم اَعُوذُ بِرَسوُلِ اللّهِ و در زير نگين دو سطر نقش كن سطر اول امَنْتُ بِاللّهِ و كتبه و سطر دويم اِنّى واثِقٌ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ و در سطر سيم زير نگين نقش كن اَشْهَدُاَنْ لا اِلاّ اللّهُ مُخْلِصا و در دست كن آن انگشتر را در هر حاجتى كه بر تو دشوار شود و ترسهايت بايمنى مبدل ميشود و زنيكه زائيدن بر او دشوار شود بر او بنديد كه بمشيت خدا بزودى وضع حمل او ميشود وهم چنين دفع ميكند اثر چشم بد را و حذر كن كه نجاستى و چربى بآن نگين نرسد و با خود بحمام و بيت الخلا مبر و خوب محافظت نما آنرا كه از اسرار خدا است و شما شيعيان از دشمنان خود مى ترسيد برجان خود كه بايد كه اين انگشتر را داشته باشيد و از دشمنان پنهان داريد و تعليم مكنيد مگر بكسيكه اعتماد براو داشته باشيد راوى حديث گفت كه من تجريه كردم و اثرش را يافتم .
از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايتكرده است كه هر كه صبح كند در دستش انگشتر عقيق باشد كه در انگشت دست راست كرده باشد پيش از آنكه نظرش بر كسى بيفتد نگين آنرا بجانب كف دست بگرداند و بآن نظر كند و سوره انا انزلناه فى ليلة القدر را تا آخر بخواند پس بگويد:امَنْتُ بِاللّهِ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ وَ كَفَرْتُ بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَ آمَنْتُ بِسِرِّ آل مُحَمَّدٍ وَ عَلانِيَتِهِمْ وَ ظاهِرِهِمْ وَ باطِنِهِمْ وَ اوَّلِهِمْ وَ آخِرِ هِمْ چون چنين كند خداوند عالميان او را نگاهدارد آنروز از شر آنچه از آسمان نازل مى شود و آنجه از زمين بيرون ميآيد و در حرز و حمايت خدا باشد تا شام و در حديث ديگر منقولستكه هر كه انگشترى از عقيق بسازد و در نگين آن نقش كند مُحَمَّدٍ وَعَلِىٌ وَلِىُ اللّهِ خدا او را مرگ بد نگاهدارد و نميرد مگر بر دين حق .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
محمّد صلّى اللّه عليه و آله
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394

 

next page

fehrest page

back page

محمّد صلّى اللّه عليه و آله 
پيشگفتار 
از آن هنگام كه ابراهيم خليل به فرمان خداوند و با كمك فرزندش ‍ اسماعيل ، خانه خدا را در مكه بنا نهاد و اسماعيل و فرزندان او و مردم قبيله جرهم ، در كنار آن ساكن شدند، ساليانى بسيار دراز، گذشته است . نسلهاى بيشمارى از جرهميان و بنى اسماعيل در كنار همين خانه كعبه به دنيا آمده و از دنيا رفته اند؛ از قبائل ديگر زن گرفته و به آنها زن داده اند. گاهى حتى اداره شهر از دست جرهميان و بنى اسماعيل خارج شده و به تصرف قبائل مهاجم در آمده ؛ تا آنكه باز مردى از فرزندان اسماعيل دوباره سيادت مكه را در دست گرفته است . واضح است كه اين تحولات ، در رسوم و روش و حتى كيش ساكنان بومى اين دره دورافتاده ، به تدريج تاءثير مى نهد. دين حنيف ابراهيم كه يك روز، تنها كيش ساكنان اين دره بود، كم كم رنگ مى بازد و با بت پرستى ، اين سوغات سلطه قبائل بيگانه ، در مى آميزد و تنها عده انگشت شمارى از نسل اسماعيل و غير آن ، خداى يكتا را مى پرستند و بر دين حنيف ابراهيم باقى مى مانند. همه چيز در اين دره تنگ و كم آب و خشك ، نسبت به روزگار ابراهيم خليل ، تغيير كرده است جز مكان خانه كعبه و جز كوهواره هاى صفا و مروه و ابوقبيس در ميان دره و دو رشته كوههاى خشك و عبوس و غالبا صخره اى كه دو طرف مكه از شمال به جنوب امتداد دارد و تمام شهر را در بازوان بلند خود تنگ فشرده و پنهان كرده و در ميانه اندكك مجال داده است تا ساكنان شهر، خانه هاى خود را بنا كنند.
هوا جز در زمستان و اوايل بهار، بسيار گرم است . ولى كوههاى دو طرف در سمت شرق و غرب ، سايبانى ايجاد كرده اند و آفتاب ، هم ، دير بر تن شهر، مى تابد، هم زود از سر آن پا ور مى چيند. باران ، اغلب نمى بارد ولى اگر ببارد، گاهى چنان سيل آساست كه مى تواند خانه كعبه را با خود بردارد و مردم مجبور شوند آن را دوباره بسازند.
مكه ، دور افتاده است ، چندان كه از دو تمدن بزرگ وقت جهان ، ايران و روم ، تاءثيرى نپذيرفته است اما نمايندگانى از مردم هوشمند و اغلب تاجر پيشه آن ، در سال دوبار با سفر تجارى تابستانى و زمستانى ، به شام و يمن مى روند و به مبادله كالا و داد و ستد مى پردازند. از طريق اين رفت و آمدها، گاهى از اقوام ديگر، به هياءت برده يا صنعتگر جزء يا پيشه ور، افرادى به مكه وارد مى شوند و بر ساكنان موقت يا دائم آن ، مى افزايند.
مردم مكه اگر چه شهر نشين هستند اما نظام اجتماعى آنان ، نظام قبيله اى است . همان رسوم و عادات كه بين اعراب چادر نشين تداول دارد، با خشونتى كمتر، در شهر نيز به چشم مى خورد.
عرب بدوى ، عرب بيابانگر و چادر نشين ، آزاده تر و خشن تر و مقاوم تر و البته فصيحتر است . شهرنشينان گاهى فرزندان خويش را براى آموزش زبان فصيحتر، به قبائل چادر نشين مى فرستند.(70) افراد هر قبيله براى حفظ موجوديت خويش ، ناگزير از حمايت يكديگرند و اين (تعصب ) در همه ، وجود دارد. اگر كسى را به خاطر نداشتن آن يا هر علت ديگر، از قبيله برانند، چنين كسى ، خليع است و ادامه زندگى براى خليع ، بسيار دشوار مى گردد.
هر قبيله ، براى خود رئيسى دارد كه مرجع و مسؤ ول همه امور قبيله است و بايد شجاع و سخى و مدبر باشد و البته داور و قاضى نيز هست . گرفتن خونبهاى مقتول يا دادن فديه براى آزادى اسيران قبيله از وظايف اوست . در برابر حقوقى دارد از جمله دريافت (مرباع ) يعنى يك چهارم از كل غنائمى كه در جنگ يا غارت نصيب قبيله مى شود.
شتر اصيلترين حيوان شهر و باديه است و عصاى دست دارنده آن از شير او مى نوشد، بار خود را با آن حمل مى كند، سفرهاى دراز خود را با آن انجام مى دهد، از گوشت و پوست آن استفاده مى كند و حتى در سايه آن مى خوابد!
اما به اسب فخر مى كند و مى نازد و اگر داشته باشد بسيار قدر آن را مى داند.
براى سرعت و چابكى و زيبايى و رنگ و روى و يال و دم اسب ، شعر مى سرايد.
سگ و روباه و گاو نر و سوسمار و ميمون را نيز مى شناسد و به آنها تعلق خاطرى دارد؛ اسامى بنى كلب ، بنى ثعلب ، بنى ثور، بنى ضب و بنى قيس ‍ در ميان قبائل ؛ نشانه اين تعلق خاطر است .
آدم كشى به ويژه از نوع ناگهانى آن كه به (فتك ) معروفست ، و نيز غارت در ميان ايشان رواج دارد. اگر يكى از افراد كشته شود، ديگران ، از طائفه قاتل ، شخص قاتل يا خونبهاى مقتول را مى طلبند و اگر ندهند، جنگ در مى گيرد و اغلب دير مى پايد.
افراد ضعيف ، به نيرومندان وابسته مى شوند و اين وابستگان را (دخيل ) مى نامند.
قبيله ها براى نيرومندتر شدن با قبائل ديگر هم پيمان يا حليف مى شوند. قبيله هم پيمان در جنگ ، به نفع حليف خود وارد معركه مى شود.
پناه دادن از خصلتهاى ويژه اعراب چه شهرى و چه صحرانشين است و پناه دهنده و قبيله او، تا حد بذل جان ، پاى آن مى ايستند.
مكه ، حرم است و سراسر ساكنان عربستان ، حرمت آن را پاس مى دارند. اگر دشمن با تيغ آخته در پى تو باشد، همينكه خود را به حريم مكه رساندى ، تا در آنى ، در امانى .
كاروانى هم كه به حج مى رود، محترم است و نمى توان آن را در هيچ مكان غارت كرد.
هر خانواده عرب براى خود بتى دارد و يك يا چند قبيله نيز، براى خود بت دارند. قبائل بزرگ براى خود بتهاى مشهور و بزرگ دارند. قريش بت بزرگ خود هبل را در خانه كعبه نگاهدارى مى كند. لات ، از آن بنى ثقيف در طائف است . عزى بت بزرگ تمام مردم مكه ، در محلى بيرون از اين شهر در بطن نخله نگهدارى مى شود. روى دو كوه صفا و مروه نيز، دو بت با نامهاى اساف و نائله نهاده اند. منات بت دو قبيله بزرگ اوس و خزرج در شهر يثرب است . گاه فرزندان را به عنوان بندگان اين بتها، نامگذارى مى كنند: عبدالعزى ، عبداللات . با اين وجود، خانه كعبه براى همه اعراب اعم از شهرى و چادرنشين در سراسر عربستان ، به خاطر گزاردن سنت ديرپاى حج ، جاذبه ويژه اى دارد، به خصوص كه ايام حج هم فال و هم تماشاست . در اين ايام بازارهايى برپا مى گردد و هر كس هر چه در چنته يا در آرزو دارد، در اين بازارها، مى فروشد يا مى خرد. نيز، جمع آمدن هزاران تن از همه جاى عربستان ، مجال شورانگيزى است كه در آن ، سخنوران و شاعران ، شعر و سخن خويش را، به گوش همگان برسانند و درست و نادرست آن را به محك صرافان سخن آزما، بزنند. به ويژه كه اين مجال ، بسيار نيست و تنها در سال در طى چهار ماه حرام كه جنگ ممنوع است ، پيش مى آيد. حتى دشمنان خونى در اين ايام در بازار عكاظ با رعايت حال هم ، دوشادوش به داد و ستد مى پردازند و كسى را با كسى كارى نيست .
رعايت تمام قوانين نظام قبيله اى ، براى همه كسانى كه در اين ايام به مكه مى آيند، الزامى است و ضامن اجراى آن ، كسى است كه مردم مكه او را به سيادت پذيرفته اند. اكنون كه ما وارد مكه مى شويم ، اين كس عبدالمطلب است .
ميلاد 
آفتاى روز جمعه 17 ربيع الاول سال 570 ميلادى مدتى است دميده و كم كم از پشت كوههاى شرق مكه بالا آمده و بر خانه هاى سمت غربى شهر، تابيده است .
عبدالمطلب ، بزرگ مكه ، در زير سايه بانى كه براى او درست كرده اند، در كنار خانه كعبه نشسته است و چند تن از فرزندانش ، با آن گرم گفتگو هستند. عبدالمطلب ، عمر درازى را پشت سر نهاده اما هنوز نيرومند و استوار است . در گفتار وقارى دارد كه موى سپيد و عمر دراز، بر اين وقار، مى افزايد.
از فرزند بزرگ خود (حارث ) مى پرسد:
- از (آمنه ) خبرى نشد؟
- خواهرم و برخى از ديگر زنان بنى هاشم از ديروز عصر، نزد او بوده اند؛ اگر خبرى بشود ما را آگاه خواهد كرد.
عبدالمطلب ، با خود زير لب زمزمه مى كند:
- بيچاره فرزند جوانم (عبدالله )؛ عمرش به دنيا نبود تا شاهد ولادت فرزندش باشد... از مشيتهاى الهى و خواستهاى خداوندى ، گريزى نيست .
حارث ، به گمان آنكه پدر مى خواهد مطلبى را به او بگويد، مى پرسد:
- چيزى فرموديد؟
عبدالمطلب آهى مى كشد و در پاسخ فرزند، مى گويد:
- نه ، با خود سخن مى گفتم ....
در اين هنگام ، از سمت شعب ابيطالب ، زن جوانى نفس زنان به نزد آنان مى رسد و با كلماتى كه از شادى و دويدن ، بريده بريده بر زبان مى آورد، خطاب به عبدالمطلب مى گويد:
- پدر! مژده ... مژده ... آمنه ... پسر زاييد.
عبدالمطلب با شادمانى پرسيد:
- چه ساعتى به دنيا آمد؟
- امروز صبح ، پيش از طلوع آفتاب .
- پس چرا الان خبر آورده اى ؟ چرا زودتر نيامدى ؟
- همه دستمان بند بود، همه گرفتار بوديم ...
عبدالمطلب پرسيد:
- آيا اكنون مى توانم به ديدار نوه و عروس خود بروم ؟
- آرى ، آمنه منتظر شماست .
وقتى عبدالمطلب به اطاق آمنه واقع در بالا خانه يك خانه دو طبقه در شعب ابيطالب ، وارد شد به جز (ام ايمن )، كنيز آمنه ، برخى از زنان بنى هاشم نيز در كنار بستر آمنه بودند. از جمله : دلاله ، آخرين همسر عبدالمطلب و دختر عموى آمنه ، كه فرزند نوزاد خود حمزه را، در بغل داشت . او حمزه را اندكى پيشتر از زاييدن آمنه ، زاييده بود.
آمنه در بستر دراز كشيده بود. با ورود عبدالمطلب و برخى از پسران او كه همراه پدر، به ديدنش آمده بودند، مى خواست برخيزد و در بستر بنشيند. عبدالمطلب با اشاره دست او را از اين كار بازداشت و سپس پيش رفت و ولادت نوزاد را به او تبريك گفت . آمنه با ديدن پدر و براردان شوهرش ، به ياد همسرش عبدالله افتاد. دلش فشرده شد و اشك در چشمهايش حلقه بست ، آهى كشيد و در پاسخ تبريك پدر شوهر، لبخندى زد و تشكر كرد. و به چهره كودك دلبندش كه در كنار وى در خواب ناز فرو رفته بود، نگريست .... كودك ، دستهاى كوچك و زيبايش را مشت كرده و در كنار صورت مليح و گرد خود نگهداشته بود. موهاى تيره رنگش مثل يك دسته سنبل تازه رسته ، برق ميزد.
عبدالمطلب كنار او آمد و نشست . در چشمهاى پدربزرگ پير، برق شادمانى ديده مى شد. خم شد و در حاليكه مى كوشيد بچه بيدار نشود، گونه هاى چون برگ گل او را بوسيد.
معلوم نبود كودك با كدام فرشته سخن مى گفت زيرا همان طور كه پلكهايش ‍ را بر هم فشرده و در خواب بود، لبخند شيرينى بر لب داشت (71).
چون عبدالمطلب و همراهان بازگشتند، آمنه به دختر عموى خود دلاله گفت :
- متاسفانه شير من كافى نيست ، امروز به زحمت او را سير كرده ام .
- من هم مانند تو شير نداشتم ؛ حمزه را كنيز ابولهب (ثويبه ) شير مى دهد. همانطور كه جعفر پسر ابوطالب را، ماشاءالله شير فراوانى دارد؛ مى تواند كودك تو را نيز شير دهد. بايد با او قرارى گذاشت كه هر روز چند نوبت به همينجا بيايد. براى شير دادن حمزه نيز، او به خانه ما مى آيد.
روز چهارم ولادت ، دلاله با ثويبه نزد آمنه آمدند. دلاله به آمنه گفت :
- از شوهرم خواستم كه با فرزندش ابولهب در مورد شير دادن كنيزش ثويبه به فرزند تو صحبت كند. اكنون خوشحالم كه ثويبه مى تواند فرزند تو را نيز شير بدهد.
آمنه از دلاله تشكر كرد و از ثويبه پرسيد:
- آيا آنقدر شير دارى كه چهار كودك را در روز شير بدهى ؟
- آنقدر شير دارم كه پس از سير كردن فرزند خود مسروح و حمزه و جعفر، ناچارم مقدارى از آن را بدوشم ، و گرنه سينه ام رگ مى كشد و درد مى گيرد. به فرزند شما هم شير خواهم داد؛ فقط دعا كنيد كودكتان پستان مرا قبول كند.
آمنه ، كودك خود را كه در طول سه روز گذشته شير كافى نخورده بود، اما بيتابى هم نمى كرد و نجيب و آسوده ، در كنارش خفته بود، برداشت و به دست ثويبه داد.
ثويبه او را كه اكنون بيدار شده بود، در آغوش گرفت .
كودك در چشمهاى او خنديد. ثويبه پستان خود را به گونه كودك چسباند. به محض تماس گونه كودك با پستان ، چشمهاى خود را فرو بست و سپس با شتاب به كمك لب و دهان به دنبال سر پستان گشت و آن را يافت و به دهان گرفت و با ولع به مكيدن پرداخت ... رگه نازكى از شير كه به كبودى مى زد، از كنار دهان چون غنچه اش روى چانه زيبايش مى دويد...ثويبه و آمنه و دلاله ، در چشمان هم نگريستند، و لبخند شادى ، بر لبانشان نقش بست .
روز هفتم ولادت كودك ، عبدالمطلب قوچى براى نوه عزيز خود (عقيقه ) كرد و با آن ميهمانى با شكوهى ترتيب داد كه عموم سران قريش و خاندان بنى هاشم در آن شركت داشتند. پس از صرف ناهار، عبدالمطلب ، كودك را كه در جامه سپيدى پوشانده بودند، سر دست گرفت و به همگان نشان داد و گفت :
- خدا را سپاس مى گزارم كه به ما فرزند عزيزى عطا فرمود: امروز صبح او را به خانه كعبه بردم و خداى را سپاس گفتم و نام او را (محمد) گذاشتم .(72)
يكى از ميهمانان كه دورتر نشسته بود، بلند پرسيد:
- چرا (محمد)؟ اين نام در ميان اعراب بسيار كم سابقه است ...(73)
- خواستم كه در آسمان و زمين ، ستوده باشد.
صداى هلهله شادى ، از همگان به ويژه از زنان بنى هاشم ، برخاست و ميهمانان ، به عبدالمطلب ، تبريك گفتند.
در آغوش حليمه 
اواخر فروردين ماه بود؛ در اين فصل بايد باران مى باريد، اما ابرها سترون بودند. خشكسالى كم كم دندان نشان مى داد. شايد بر مكه ، چون شهر بود چندان اثر نمى گذاشت يا دست كم اثر آن به زودى مشهود نبود اما در صحرا و در بين قبايل بيابان نشين ، چهره زشت خشكسالى و آثار آن ، زود به چشم مى آمد.
زنان قبائل صحرانشين از جمله بنى سعد بن بكر بن هوازن كه در اطراف مكه بودند طبق يك رسم قديمى ، هميشه و هر سال هنگام بهار و غالبا با هم ، به مكه مى رفتند تا فرزندان اشراف و سران قريش را براى شير دادن و دايگى به قبيله بياورند. آن سال به اين كار احتياج بيشترى داشتند چون خشكسالى درآمد و محصول قبيله را كاهش داده بود.
از مردم مكه هر كس دستش به دهانش مى رسيد، فرزند شيرخوار خود را به دايگان صحرانشين مى داد تا فرزندانشان در صحرا پرورش يابند و نيز زبان عربى را در يك منطقه دست نخورده فراگيرند، به همين جهت اين كودكان پس از تمام شدن ايام شيرخوارگى تا چند سال ، در نزد دايگان خود، در قبيله مى ماندند و فقط سالى چند بار براى مدتى كوتاه به شهر مى آمدند تا با اولياى خود ديدار كنند. قبيله بنى سعد بن بكر، به فصاحت شهرت داشت و محل آن نيز به مكه چندان دور نبود. به همين جهت اهالى مكه فرزندان خود را بيشتر به اين قبيله مى فرستادند. آن سال در مكه ، بيمارى وبا هم ديده شده بود و آمنه براى فرزند خود سخت نگران بود، و يكبار هم به پدر شوهر خود گفته بود:
- چند تن تاكنون در شهر از وبا مرده اند، من براى محمد نگرانم .
- دخترم نگرانى تو بجاست ، من هم اين نگرانى را دارم اما منتظر دايگان قبيله بنى سعد بن بكر هستم ؛ تا يكى دو روز ديگر پيدايشان مى شود. به ابوطالب سپرده ام كه به محض آنكه آمدند، مرا خبر كند تا محمد را به يكى از آن ها بسپاريم .
زنان شيرده بنى سعد بن بكر، برخى پياده و بعضى سواره ، در حاليكه هر يك فرزند خود را در آغوش داشت به سوى مكه مى رفتند. شتر ماده اى با خود آورده بودند تا در راه ، از شير آن استفاده كنند. حليمه دختر ابوذويب عبدالله بن حارث ، نيز مانند زنان ديگر قبيله ، فرزند خود را در آغوش ‍ داشت و بر الاغ ماده اى سوار بود و به سوى مكه پيش مى رفت .
شوهر برخى از زنان نيز همسران خود را همراهى كرده بودند؛ شايد براى آنكه بتوانند با پولى كه از دايگى همسرانشان دريافت مى شد، برخى از مايحتاج خانواده را از مغازه هاى مكه خريدارى كنند.
وقتى سرانجام به مكه رسيدند و در محلى كه هر سال جمع مى شدند، ايستادند؛ همسر يكى از زنان ، به طرف خانه كعبه روانه شد، تا در آنجا اعلام كند دايگان آمده اند؛ زيرا اغلب مردان مكه ، در حوالى كعبه گرد مى آمدند.
مردم مكه وقتى از موضوع باخبر شدند، هر كس كه فرزندى براى سپردن به دايگان داشت ؛ به محل اجتماع دايگان روى آورد.
ابوطالب نيز به محض اطلاع ، كسى را به شعب ابيطالب به دنبال آمنه فرستاد و خود نزد پدرش كه در آن لحظه در منزل خويش بود، رفت ، و اندكى بعد هر سه به نزد دايگان شتافتند؛
چندين زن در حاليكه فرزندان شيرخوارشان بيتابى و گريه مى كردند و خودشان از رنج راه ، خسته به نظر مى رسيدند، در گوشه اى گرد آمده بودند و جمعيت نسبتا انبوهى ، در حاليكه شيرخوارگانى در دست داشتند، با آن دايگان گفتگو مى كردند. هر لحظه يكى از دايگان ، كودكى را كه به او عرضه كرده بودند، زير سينه خود مى گرفت و اگر آن كودك پستان او را مى پذيرفت ، با والدين او بر سر نگهدارى وى و چند و چون آن ، وارد گفتگو مى شد و اگر كودك پستان را نمى گرفت ، به سراغ كودكى ديگر مى رفت .
كنارتر، ماده شترى كه دايگان با خود آورده بودند، در حاليكه يك زانويش ‍ در عقال بسته شده بود، روى زمين خوابيده بود و صبورانه به صحنه مى نگريست و نشخوار مى كرد و مركوبهاى ديگر هم در اطراف او بى صدا ايستاده بودند.
با ورود عبدالمطلب ، دايگان ، به خاطر شناختى كه از شخصيّت وى داشتند، به طرف او و آمنه هجوم آوردند. هر كس مى خواست زودتر كودكى را كه او عرضه مى كرد، نصيب خود سازد... ابوطالب گفت :
- شتاب نكنيد؛ بگذاريد كودك ، خود انتخاب كند.
آمنه ، محمد را به نخستين زنى كه نزديك او بود سپرد. آن زن ، سينه اش را در دهان محمد نهاد، اما كودك ، اشتياقى نشان نداد و سر خود را برگرداند.
آمنه محمد را از او گرفت و به زنى ديگر سپرد، اما محمد از پذيرفتن پستان او نيز، سر باز زد.
البته تا آنموقع ، چند زن ، فرزندان برخى از كسان را پذيرفته بودند، اما هنوز تعداد زيادى از زنان ، كودكى را انتخاب نكرده بودند يا بهتر بگوييم ، كودكى آنانرا انتخاب نكرده بود. تمام اين زنان ، اقبال خويش را آزمودند.... اما محمد، پستان هيچيك را به دهان نبرد. حلا، تنها يك زن مانده بود: حليمه سعديه . آمنه كم كم نگران شده بود چرا كه محمد اگر پستان اين زن را هم نمى پذيرفت . دستكم تا مدتى ديگر و يافتن دايه اى ديگر، محمد در مكه مى ماند و هر چند ثويبه ، به او شير مى داد اما با وبايى كه در مكه شيوع يافته بود، چه مى كرد؟ بنابراين وقتى حليمه محمد را در آغوش گرفت ، دل در دل آمنه نبود؛ اين نگرانى هنگامى به اوج خود رسيد كه با شگفتى و ياس ‍ مشاهده كرد كه محمد، پستان حليمه را نيز نپذيرفت ....
حليمه به او گفت :
- بگذاريد، پستان راستم را هم امتحان كنم ، شايد از پستان چپ نمى نوشد. من با پستان چپ خود بيشتر فرزند خويش را شير مى دهم .
حالا، بسيارى از حاضران نيز، كنجكاو شده بودند و ساكت و بى صدا، به صحنه مى نگريستند. حليمه محمد را برگرداند و در آغوش راست خود گرفت و پستان خود را به دهان بسته محمد، چسباند محمد بى درنگ دهان باز كرد و آن را در دهان گرفت و با ولع به مكيدن پرداخت ...
همه از شادى ، فرياد كشيدند. عبدالمطلب كه در تمام اين مدت فقط نگاه مى كرد و سخنى نگفته بود، از حليمه پرسيد:
- اسمت چيست و از كدام قبيله اى ؟
- حليمه و از بنى سعد.
- به به ، به به ، دو چيز شايسته و دو چيز پسنديده : (بردبارى ) و (خوشبختى )! حلم و سعادت را در نامت به فال نيك مى گيرم و فرزند زاده خود را به تو مى سپارم .
كودكى 
در آغوش صحرا 
ساعتى به غروب مانده بود كه حليمه و همراهان ، به قبيله خود رسيدند.
چند اصله نخل ، كنار يك بركه كوچك و كم آب ، در دامنه يكى دو تپه نيمه شنى ، نيمه خاكى و سى چهل خيمه سياه و يكى دو حلقه چاه ، تمام موجوديت قبيله را تشكيل مى داد. جز دو سه گاو و سه چهار گوسفند و چند شتر و بچه شتر، ايستاده و خفته در كنار بركه و شمارى مرغ و خروس كه از پيش پاى بچه ها، لابلاى خيمه ها، مى رميدند، هيچ چيز ديگر بر اين مجموعه فشرده و ساده حيات ، نمى افزود.
حليمه ، محمد و فرزند خود (عبدالله ) را به خيمه خويش آورد. شوهرش حارث بن عبدالعزى هنوز از صحرا بازنگشته بود و دختران خردسالش انيسه و شيما، جلوى خيمه ، بازى مى كردند.
خيمه از موى بز بافته شده و ديركى محكم و قطور، در وسط، سقف آن را بالا برده بود. چهار ديرك كوچكتر، در چهار زاويه ، ديواره هاى جانبى را بر پا داشته بود و طنابى سر هر ديرك را از بيرون به ميخى محكم و آهنين ، روى زمين ، وصل مى كرد.
حليمه ، محمد و عبدالله را كه در آغوش او خفته بودند، در بسترى كنار هم خوابانيد و به جلوى خيمه بازگشت و به افق روبرو نگريست . شتران و گوسفندان بسيارى ، هزار متر دورتر، به سوى قبيله باز مى گشتند. خورشيد، پشت سر آن ها، مثل يك مجمعه بزرگ آتش ، در افق خاكسترى فرو مى رفت و انعكاس ته مانده نور آن ، روى آينه بركه ، گرد نارنجى مى پاشيد.
حليمه به داخل خيمه بازگشت و به تدارك شام پرداخت . شويش از راه مى رسيد و شام مى خواست . انيسه و شيما را صدا كرد تا به وى كمك كنند.
ديرى نپاييد كه از هياهوى شتران و بع بع گوسپندان دانست كه حارث برگشته است . شويش آن روز، همراه گله بانان به صحرا رفته بود.
هنگام خوردن شام ، حليمه ماجراى سفر خود به مكه و آوردن محمد را براى شوهرش با آب و تاب نقل كرد و در پايان افزود:
- شايد باور نكنى ، اما از لحظه اى كه اين كودك پستانم را مكيده ، احساس ‍ مى كنم كه شيرم بركت يافته و بيشتر شده است .
حارث برگشت و در پرتو چراغ پيه سوز، به چهره آرام و مليح محمد كه گوشه خيمه خفته بود، نگاهى با اعجاب و تحسين افكند و گفت :
- خدا كند قدمش براى قبيله هم با بركت باشد. گله بانان هر روز شتران و گوسفندان و را گرسنه به بيابان مى برند و گرسنه بر مى گردانند. تمام زمستان ، يك باران نباريده است و اگر در اين بهار هم بارانى نبارد، تمام گوسفندان قبيله خواهند مرد.
هنوز گفته حارث تمام نشده بود كه يك لمحه ، تمام دهانه خيمه از روشنى انباشته شد و لحظه اى بعد، غرش گوشخراش رعد، ديرك چادر را لرزاند... زن و مرد قبيله از خيمه ها بيرون ريختند... و به آسمان خيره شدند. هيچ چيز به چشم نمى خورد و باران هم نمى باريد. اندكى بعد، دوباره برقى در دل آسمان ، چشم ها را خيره كرد و بى درنگ از پى آن توپ تندر تركيد... و دگرباره آذرخشى شتابان از پى آن و تندرى غران از پى تر... اينك بادى نيز، كم و بيش مى وزيد و خيمه ها را در تاريكى تاب مى داد...
و ناگهان ، باران ؛ نخست تك تك ، بر سر اين و بر چهره آن و بعد جرجر و فراوان ... و غريو و لوله از جان شيخ و شاب برخاست ... و همگان به داخل خيمه ها دويدند...
حليمه ، با شادمانى و يقين گفت :
- به خدا سوگند، اين نعمت به بركت آمدن اين كودك به قبيله ماست .
شويش دنبال كلام او را گرفت .
- خداى را شكر، بهار پر بركتى خواهيم داشت .
آنگاه برگشت و كنار محمد زانو زد، گونه او را كه در خواب ناز فرو رفته بود بوسيد و خطاب به او حقشناسى گفت :
- به قبيله سعد بن بكر، خوش آمدى !
محمد، در كنار برادر و خواهران رضاعى اش عبدالله و انيسه و شيما، در قبيله بزرگ مى شد. حمزه ، عموى همسن و سال او را نيز به همين قبيله آورده بودند و دايگى او را زن ديگرى ، به عهده داشت . تمام افراد قبيله محمد را كاملا مى شناختند زيرا در پى آمدن او، درهاى رحمت الهى به روى همه باز شده بود، خشكسالى از همان شب ورود او ريشه كن شده و آب چاههايشان رى كرده بود و اغلب گوسفندان قبيله ، دو قلو زائيده بودند و شير شتران زياد شده بود؛ تمام نخلهائى كه كاشته بودند، بارور شد و آنهايى كه از قبل داشتند، محصول بيشتر داد.
حليمه به تدريج ، بسيار به محمد علاقمند شد. به فرزند خود نيز علاقه غريزى داشت اما محمد، در دل او با همه كودكى ، مهرى همراه با احترامى مقدس برانگيخته بود، گاهى با خود مى انديشيد: حتى اگر وجود او آنهمه بركت براى قبيله به ارمغان نياورده بود، باز او را دوست مى داشت ، آخر اين كودك ، با وجود شيرخوارگى به راستى دوست داشتنى بود، هيچگاه جز از پستان راست او، شير نمى نوشيد، گويى پستان چپ را عادلانه ، براى برادر رضاعى اش عبدالله نهاده بود. هرگز در طول شب با گريه هاى بيهنگام و با بى تابى حليمه را، از خواب برنمى خيزاند. كودكى شاداب بود، از همان لحظه كه با اشتهاى كامل شيرش را مى خورد، تا وعده بعد، آرام و با نشاط بود، روزها گاهى خواهر رضاعى اش شيما، او را به دوش مى گرفت و در اطراف قبيله ، مى گرداند. مليح و شيرين و كودكانه به روى همه مى خنديد و دستهاى كوچكش را تكان مى داد. چهره اش دوست داشتنى و زيبا بود، از چشمهايش ، حيات و نشاط و كودكى مى جوشيد؛ پيشانى گشاده اش زير خرمنى از گيسوى ترد و تازه و مشكفام تلاءلو داشت اما خنده اش چيز ديگرى بود؛ در چشمه مواج خنده او، غبار كدورت و تيرگى شسته مى شد؛ بارى ، همه چيز در او، با ديگران تفاوت داشت ؛ نه تنها با كودكان قبيله ، بلكه با ديگر كودكان مكه و حتى ديگر كودكان بنى هاشم ، تفاوت داشت . حليمه اين موضوع را كاملا درك كرده بود. حمزه ، عموى همسال محمد را زنى از همين قبيله شير مى داد؛ يكروز اين زن حمزه را به حليمه سپرده و خود پى كارى رفته بود و حليمه يك شبانه روز تمام به حمزه شير داده بود(74). دايگى پسر عموى محمد، ابوسفيان پسر حارث بن عبدالمطلب را هم حليمه پذيرفته بود و هر روز او را در كنار محمد شير مى داد. هيچيك از اينان ، در زيبايى و شيرينى و ملاحت و آرامش ، به محمد نمى رسيدند. وقتى محمد دو ساله شد، او را از شير باز گرفت . از آن پس گاهى به مكه مى رفت و محمد را با خود مى برد تا آمنه او را ببيند. آمنه هنوز از وباى شايع در مكه بر جان محمد مى ترسيد و اجازه داده بود همچنان در قبيله بماند.
ديگر محمد راه افتاده بود و سخن مى گفت و با برادر رضاعى خود عبدالله جلوى خيمه ها بازى مى كرد؛ بسيار شيرين زبان و خواستنى شده بود؛ چون نواده رئيس مكه بود، طبعا در حراست و پرورش او، دقت بيشترى مى كردند. حليمه همواره ، انيسه يا شيما را مى فرستاد كه به هنگام بازى چشم بر او داشته باشند. كم كم محيط اطراف ، نظر هوشمند او را به خود جلب مى كرد: شترى كه روى زمين خفته و آرام نشخوار مى كرد؛ بركه اى كه در رديف آخرين چادر، كنار قبيله آراميده بود و گاهى باد بر سطح صاف آن ، موج مى انداخت ؛ شمشير پدر عبدالله كه از ديرك خيمه آويزان بود؛ پير زنان و پير مردان قبيه كه با دوك دستى ، نخ مى رشتند؛ مردى كه از تنه درخت بلند خرمايى به كمك طناب با مهارت بالا مى رفت ... اين كنجكاويها بيشتر ايام بين سه تا چهار سالگى او را پر مى كرد و هر چه بزرگتر مى شد، شوق دانستن و ديدن ، در وى شكوفاتر مى شد تا آنجا كه يكبار در اواخر چهار سالگى از حليمه تقاضا كرد او را همراه كسانى كه با گوسفندان به صحرا مى رفتند، گسيل كند.
در آغاز پنجسالگى ، ديگر همچون مردان قبيله ، فصيح و رسا سخن مى گفت . پس ديگر نيازى به ماندن او در قبيله نبود؛ آخرين بارى كه حليمه او را به مكه و نزد مادر و پدر بزرگش برده بود، آنها به حليمه يادآور شده بودند كه تا هنگام پنجسالگى ، وى را برگرداند. همين بار بود كه وقتى با هم از مكه به قبيله باز مى گشتند محمد خود سر صحبت را باز كرده و از حليمه پرسيده بود:
- مادر جان ، من دو تا مادر دارم ؟
- چرا اين را مى پرسى عزيزم ؟
- چون هر وقت مى خواهيم به مكه برويم مى گويى برويم ديدن مادر.
- پسرم ، درست گفته ام ؛ مادر اصلى تو اوست ؛ او آمنه نام دارد؛ آن مرد پير كه تو را مى بوسيد، پدر بزرگ تو بود كه رئيس و بزرگ مكه است ؛ مادرت براى آنكه تو از وبا درامان باشى ، چهار سال پيش تو را به من سپرد و چون من به تو شير داده ام ، منهم مادر شيرى تو هستم . البته مادرت مى خواست كه زبان و سخن گفتن فصيح را هم در قبيله ما بياموزى . مكه ، شهر است ، بزرگ است ، از همه جا، همگان در آن رفت و آمد مى كنند؛ همين ها، زبان مردم آنجا را مخلوط كرده اند... چطور بگويم كه تو نازنين كوچولو بفهمى ؟
- مى فهمم مادر جان ، ما چون خودمان با خودمان حرف مى زنيم ، بهتر صحبت مى كنيم ؛ آنها چون با غير خودشان نيز صحبت مى كنند و هم صحبت مى شوند، به خوبى ما حرف نمى زنند.
- آفرين عزيزم ؛ تو كه از من هم بهتر مى فهمى و بهتر سخن مى گويى .
در پايان پنجسالگى ، يكروز حليمه ، محمد را با خود برداشت و به مكه برد و به آمنه سپرد. وقتى مى خواست باز گردد، محمد به وضوح بيتاب بود؛ دست در گردن آمنه افكند و تلخ گريست . حليمه نيز اشك مى ريخت . اما چاره اى نبود؛ پس او را چند بار بوسيد و به او گفت :
- عزيزم ، من گاهى به ديدن تو خواهم آمد؛ و با شتاب او را ترك گفت ؛ در حاليكه محمد هنوز به پهناى صورت مى گريست . اما مادرش آمنه هم ، چندان مهربان بود كه به زودى ، جاى خالى حليمه را پر كرد.
در كنار مادر 
با آنكه محمد پيش از آمدن به آغوش مادر، چند بار مكه را ديده بود، اما از آن پيش ، هيچگاه فرصت نيافته بود در آن زندگى كند. مكه را با انسى كه به قبيله و صحرا و زندگى در هواى آزاد آنجا داشت ، تا مدتى بر نمى تافت ؛ اما به زودى با توجه بيش از حدى كه مادر، پدر بزرگ و عموها به ويژه ابوطالب و ديگر زنان و مردان بنى هاشم به وى نشان مى دادند، با فضاى مكه ماءنوس ‍ شد. همبازيهاى بيشتر، تنوع و رنگارنگى جايها، لباسها، كردارها، همه و همه كنجكاوى كودكانه او را بيشتر از محيط قبيله ، سيراب مى كرد اما گاهى دلش براى همبازى ديرينه اش عبدالله و پرستارانش انيسه و شيما و دايه اش ‍ حليمه تنگ مى شد...
گاهى نيز با وجود تنوع محيط مكه ، دلش از بسته بودن چشم انداز آن مى گرفت : دور تا دور كوه بود و خانه ها، اغلب تنگ و گذرگاههاى بين خانه ها، باريك . او در صحرا چشم گشوده بودو محيطهاى بسته را دوست نمى داشت به ياد مى آورد كه در صحرا گاهى جلوى خيمه مى نشست و به شترانى كه قبيله را به سوى دشت ترك مى كردند، مى نگريست ؛ به حركت آرام و آهسته آنها كه دور و دورتر مى شدند نگاه مى كرد تا وقتى كه شتران در سينه دشت ، به چشم او چون نقطه ، كوچك مى شدند، و كوچكتر، تا ديگر آنها را نمى ديد اما فراسوى آنها، افق براى دورتر رفتن هنوز جا داشت . در حاليكه در مكه هر جا ايستاده بود تا مى خواست كبوتر وحشى نگاهش را پرواز دهد، هنوز برنخاسته به صخره هاى كوهساران مى خورد و بال و پر شكسته دوباره به لانه چشمهايش باز مى گشت . به همين جهت ، چند بار از مادرش پرسيده بود:
- مادر! شما نمى خواهيد سفر كنيد؟
و مادر كه منظور اصلى او را در نمى يافت ، گفته بود:
- نه پسرم .
با اين وجود، در كنار مادر دستاوردهاى ديگرى داشت : گرچه دايه اش ‍ حليمه خيلى خوب حرف مى زد اما مادرش حرفهاى خيلى خوب مى زد؛ مادرش به او گفته بود كه جد اعلاى او ابراهيم خليل و فرزندش اسماعيل خانه كعبه را در همين مكه ساخته بودند، در همان مكان كه هر روز به نزد پدر بزرگ مى رفت ، و اينكه آنها پيامبر خدا بودند و اينكه بتهايى كه روى صفا و مروه گذاشته بودند يا آنهايى كه در خانه كعبه بود و يا حتى آنهايى كه بعضى در دست خود مى گرفتند و با خود به هر سو مى بردند و آنرا خدا مى دانستند همه نشانى هاى نادانى مردم بود و آنها خدا نبودند.
مادرش از پدرش و جوانى و زيبايى و مهربانى او سخن مى گفت و اينكه چگونه با او ازدواج كرده بود. مهمتر از همه اينكه مادر به او مى گفت كه او بايد قدر خودش را بسيار بداند؛ چون شنيده است كه در بزرگى پيامبر خواهد شد. محمد اين سخنها را كه مادر شباهنگام و پيش از آنكه بخوابد، براى او مى گفت خيلى دوست مى داشت . البته قصه هاى كنيزشان ام ايمن را هم كه اسم اصلى اش (بركه ) و اصلا حبشى بود، خيلى دوست داشت .
همين ام ايمن بود كه چند ماه بعد به او مژده داد كه قرار است با مادر و او به يثرب و به زيارت قبر پدر بروند.
در راه يثرب  
روز حركت ، محمد سراز پا نمى شناخت ، شش سالش تمام شده بود و در آغاز هفت سالگى بود و فكر سفر، شتر سوارى و ديدن جاهاى ناشناخته ، قند در دلش آب مى كرد. ابوطالب شترها را كه دو نفر بودند خوابانده بود تا آنها را سوار كند. يكى را او و مادرش سوار شدند و ديگرى را با اندك توشه و لباس و مشكهاى آب بار كرده بودند تا ام ايمن روى بار سوار شود؛ ابوطالب هم سوار اسب خود شد و همراه آنان راه افتاد.
محمد، از مادرش پرسيد:
- عمو هم با ما مى آيد؟
- نه مادر جان ، عمو چند گام براى بدرقه ما همراهمان مى آيد و بر مى گردد.
چند صد گام آنسوتر، ابوطالب خداحافظى كرد و سر اسب را باز گرداند و به سرعت باز گشت . محمد كه سر برگردانده بود تا رفتن عمو را ببيند، پس از دور شدن وى به مادر گفت :
- عمو، چه اسب زيبايى دارد و چقدر تيز مى دود!
- آرى پسرم .
- چرا ما با اسب نمى رويم ؟
- اسب را مردان براى جنگ و كارهاى ديگر خود لازم دارند؛ به اضافه سفر با شتر امن تر است ؛ چون هر كس ببيند مى فهمد كه ما مسافريم نه جنگجو.
- با شتر چقدر طول مى كشد تا به يثرب برسيم ؟
- چهارده روز.
- آنجا به خانه چه كسى خواهيم رفت ؟
- به خانه دائى هاى تو از طائفه بنى عدى بن النجار.
- شبها كجا خواهيم خفت ؟
- اينطور كه ما راه مى رويم ، هر شب به يك آبادى يا قبيله در سر راه خواهيم رسيد؛ آنها به ما جا و پناه خواهند داد. در اين راه دائما مسافر رفت و آمد مى كند؛ به زودى تو خود مسافرانى را خواهى ديد كه از سوى مقابل مى آيند تا به مكه بروند و يا كسانى را خواهى يافت كه از آباديهاى اطراف براى رفتن به يثرب با ما همراه خواهند شد.
تمام چهارده روز تا رسيدن به يثرب ، محمد از مادرش با پرسشهاى پياپى عطش كنجكاويهاى كودكانه خود را سيراب مى كرد و يا به ديدن راه و صحرا و كوهها و ديدنيهاى ديگر بين راه مى گذرانيد و هر وقت هم خسته مى شد، چون جلوى مادرش سوار بود، به سينه تكيه مى داد و مى خوابيد. رويهم با وجود خستگى ، بسيار به او خوش گذشت .

next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یونس ع
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394

يونس (65) 
بلند بالا بود و تكيده اما با چهره اى روشن و چشمهايى نافذ و درشت كه سپيديهاى آن مثل صبح صادق و سياهى هاى آن مثل تن شب بود.
مويى بلند و افشان داشت كه همواره بر شانه مردانه اش آرميده بود و گردنى به بلنداى عزت و استوارى اراده .
پيامبرانه مى خراميد و مى نشست و بر مى خاست و مى نگريست . شمرده و روشن سخن مى گفت و فصيح و شيرين .
وقتى اندرز مى كرد، انگار شير تازه از لبانش مى جوشيد.
هرگز بلند نمى خنديد اما شكوعه گلخنده اى شيرين را هميشه بر لب داشت ، مثل گل هميشه بهار.
اهل الفت بود و اهل انس ، و نام او، يونس بود.
تمام مردم نينوا، يونس را مى شناختند، شهر نينوا، نسبتا جمعيت زيادى داشت ، با خانه هايى اغلب از گل و چوب خانه ها، از تپه هايى بلند اطراف شهر چنان ديده مى شدند كه در سايبانى سبز از چتر نخلها آرميده اند. شهر داراى يك ميدان بزرگ بود. در قسمت بالاى ميدان ، يك تخته سنگ بزرگ قرار داشت كه هيچ كس نمى دانست از چه هنگام و به وسيله چه كس در آنجا گذاشته شده است . طبق يك سنت كه منشاء آن نيز معلوم نبود، هر كس ‍ هرگاه مى خواست سخنى ، پيامى يا خبرى را به همگان برساند، بر آن تخته سنگ مى ايستاد و مردم بى درنگ در ميدان جمع مى شدند و به سخنان او گوش مى دادند.
سالها بود كه يونس هر روز عصر از خانه كوچك و فقيرانه خود به اين ميدان مى آمد و بر تخته سنگ مى ايستاد و به نصيحت و پند دادن مى پرداخت :
- اى مردم ! تباهى و تيرگى نتيجه شركتان به خداست . خدايى جز خداى يگانه وجود ندارد. بت نپرستيد، و اموال خود را به باطل مخوريد. تهيدستان و مستمندان را كمك كنيد. بردگان ، مانند هر يك از شما در پيشگاه خداوند برابر هستند، آنان را ميازاريد، با آنان مهربان باشيد، از اينكه با آنان بر يك سفره غذا بخوريد ننگ نداشته باشيد....
ديگر همه سخنان او را تقريبا از بر داشتند، اما چون بسيار مهربان بود و نيز فصيح و شيرين سخن مى گفت ، هر روز دور تخته سنگ فراهم مى آمدند و به سخنان گرم او گوش فرا مى دادند ولى جز برخى از بردگان ، كمتر كسى در دل به سخنان او ايمان داشت . بردگان نيز اگر از دل به يونس گرويده بودند، به خاطر ترسى كه از مالكان خود داشتند، به زبان نمى آوردند.
اما مسئله به همين جا پايان نمى يافت . تقريبا هر روز، برخى از مردم نادان ، به هنگام سخنرانى يونس ، او را مسخره مى كردند و گاهى كلامش را مى بريدند و يا او را دشنام مى دادند و يا حتى در پاره اى از موارد پاره سنگى كوچك به سوى او پرتاب مى كردند.
نزديك به سى سال از اين وضع گذشت . مقاومت و مخالفت مردم عاصى نينوا با يونس علنى تر شده بود و آنان عرصه را بر او تنگ كردند. يونس ، ديگر از دشنامها و تمسخرها و عتابها و پرتاب سنگها خسته و دلريش بود. يك روز، در راه بازگشت از ميدان به خانه ، با دلتنگى بسيار با خدا مناجات كرد:
- خدايا! من به راستى از هدايت اين مردم نااميد شده ام . پروردگارا، اكنون سالهاست كه من ، چه در عمل و چه در گفتار، آنان را به راه روشن تو رهنمون شده ام . اما حتى يك گروه كوچك هم از آنان به راه تو نيامد. پروردگارا! تو مى دانى كه من در عمل اسوه بوده ام . مانند مستمندترين اين مردم زندگى كرده ام . با همه مهربان بوداه ام . هزاران بار براى پيرزنان و بردگان كم توان ، آب از چاه كشيده ام و به خانه هايشان رسانده ام . تقريبا هر روز براى به دست آوردن روزى و توشه روزانه خود چون بردگان در مزارع و نخلستانها كار كرده ام و هرگز از كسى چيزى نخواسته ام . هر جا مستمندى خانه اى مى ساخت ، براى او رايگان خشت زدم ، گل آوردم و سنگ بر سنگ گذاشتم . به هنگام درو، كشاورزان ناتوان را يارى رساندم .
پروردگارا، اينان اين همه را مى دانند، اما جز تنى چند ايمان نياورده اند. هنوز هم مثل روزهاى نخست ، شهر از بت پرستى و شرك و تيرگى و تباهى و ظلمت جور و سياهى فحشا و منكر و پليدى و نفاق و ريا و آز و ستم ، آكنده است !
خداوندا! من ديگر خسته شده ام ... پروردگارا! من خسته شده ام !
پس از آن همه سال ، صبر پيامبر مكرم خدا به پايان آمده بود. يونس پس از آن مناجات ، هنگامى كه به خانه محقر خود رسيد، رهتوشه اى و چوبدستى برداشت و نگاهى به بدرود و دريغ به خانه كوچك خود انداخت و سپس ‍ بى آنكه با كسى چيزى بگويد، به طرف بيرون شهر به راه افتاد.
گريختن از مسؤ وليت درخور پيامبران نيست ، هر چند ما به راستى به او حق مى دهيم . اما آيا خداوند نيز مى پذيرد؟
يونس ، پس از چند روز راه سپردن ، به ساحل دريا رسيد. و هنگامى رسيد كه يك كشتى پر از مسافر در حال حركت بود. پس چوبدست خود را تكان داد و به سوى كشتى دويد. خوشبختانه برخى از مسافران او را ديدند و به ناخدا گوشزد كردند و كشتى ماند تا يونس نيز سوار شود.
هنوز چيزى از ساحل دور نشده بودند كه نخست ابرى دلگيرى رخساره خورشيد را پوشاند و سپس بادى كم و بيش تند، امواج را به تلاطم انداخت .
در روزگار يونس ، بين دريانوردان رسم بود كه اگر كشتى دچار طوفان مى شد آن را نتيجه وجود يك بزهكار در كشتى مى دانستند و اگر هيچ كس حاضر نبود اعتراف به بزهكارى خود بكند، قرعه مى انداختند و به نام هر كس ‍ مى افتاد، او را به دريا مى افكندند.
طوفان بيشتر و بيشتر شد. موجها كه نخست چون گاهواره اى كوچك كشتى را به اين سو و آن سو مايل مى كرد، اينك چون كوههاى سترگ پياپى در مى رسيدند و كشتى را چون پر كاهى بلند مى كردند و ناگهان رها مى ساختند. مسافران در هم مى لوليدند و همه اشياء و بارها در هم مى ريخت . گويى در دريا آبستن طوفان مرگ بود.
ناخدا فرياد كشيد:
- نام مسافران را بر پوست بنويسيد و قرعه بكشيد. بزهكارى مشؤ وم در ميان ماست و اين طوفان شوم از اوست !
قرعه ، به نام آخرين مسافر بود:
- يونس !
ناخدا فرياد كشيد:
- يونس كيست ؟
پيامبر خدا يونس ، پيش رفت و فرمود:
- منم .
همه در چهره پاك و نورانى او نگريستند. چنان از معصوميت و سادگى و صفا موج مى زد كه شرم كردند گناه امواج توفنده را به گردن او بيندازند.
ناخدا گفت :
- ما نبايد در اين كار اشتباه كنيم ، وگرنه وضع بدتر خواهد شد. تا سه بار قرعه مى اندازيم !
چنان كردند و هر سه بار نام يونس بود.
يونس كه همه امور را از مشيت خداوند مى دانست ، بى درنگ دريافت كه در معرض آزمونى الهى قرار گرفته است ، آزمونى كه بى رابطه با فرار او از مردمش نيست .
پس صبور و متين ، تن به قضاى الهى سپرد و او را به دريا انداختند.
يونس هنوز يك بار در آب غوطه نخورده بود كه همراه با آبى فراوان در كام ماهى غول آسايى فرو رفت . ديگر هيچ اميد نجاتى نبود، جز تاريكى و ظلمت مرگ محسوس نبود. پس با خداى خود گفت :
- خداوندا! هيچ خدايى جز تو نيست . پاكيزه باد نام تو. همانا من از ستمكاران بوده ام .
يونس دريافته بود كه با فرار خود از ميان امت خويش ، بر خود ستم كرده است .
زمانى بعد، امواج مهر و رحمت الهى به حركت درآمد و ماهى غول آسا يونس را به آبهاى كم عمق كنار ساحل برد و او را همان جا از كام بيرون داد. چشمان يونس دوباره روشناى آشنا را شناخت و پاهاى خسته و مجروحش ‍ سختى زمين را در آبهاى كناره ساحل حس كرد. برخاست و خود را كشان كشان به خشكى رسانيد.
طوفان فرو نشسته بود و ساحل ، يكدست و بى گياه ، تا افق كشيده بود. تنها، كدو بنى در ساحل روئيده بود.
يونس با لباسهاى خيس و پاره پاره و با تنى كه جاى جاى خراشيده و خون از آن جارى بود، خود را به سايه كدوبن كشانيد و هنوز سر بر كدويى نگذاشته بود كه از ضعف و زخم و زجر، به خواب رفت .
در نينوا، از فرداى حركت و هجرت يونس ، نخست حركت و جنبشى و سپس بلوايى به پا شد.
ابتدا آنها كه او ايمان آورده بودند - اگر چه بسيار كم بودند - نگران ، گمشدن او را به همگان اطلاع دادند. سپس پيرمردان و پيرزنان و بچه ها كه همه از او نيكيها ديده بودند، دلتنگى خود را از نبودن او بروز دادند، كم كم بحثها برانگيخته شد، هركس خاطره هايش را مى كاويد و چيزى درباره او مى گفت . نگرانى از عدم حضور يونس رفته رفته بالا گرفت . برخى از پيرمردان پيشنهاد كردند كه جوانان در دسته هاى مختلف تمام تپه ماهورها، دشتها و دره هاى اطراف شهر را بگردند تا شايد او را بيابند.
به تدريج سرزنشها آغاز شد:
- ما قدر او را نشناختيم !
- او به خاطر حرف ناشنويها و تمسخرهاى ما، ما را رها كرد!
ديگر تقريبا هر روز مردم با حسرت جمع مى شدند و يك نفر بر بالاى تخته سنگ ، از او و نيكى و پاكى او سخن مى گفت :
- مردم ! آيا كسى به ياد دارد كه از يونس آزارى ديده باشد؟ آيا جز اين است كه او مانند مستمندترين مردم با ما مى زيست ، در غمهاى ما شريك بود و از شاديهاى ما بهره اى نداشت ؟ آيا كسى به خاطر مى آورد كه او چيزى براى خود خواسته باشد؟ آيا براى گذران زندگى خود چون يكى از كارگران به سختى كار نمى كرد؟
و مردم ، با سر، سخنان او را تصديق مى كردند. آنگاه جوانانى كه آن روز به نواحى مختلف اطراف گسيل شده بودند، از راه مى رسيدند و گزارش ‍ مى دادند كه از او اثرى نديده اند.
در يكى از همان روزها، مردم در ميدان شهر با حسرت و اندوه گرد آمده بودند و به سخنان مرد ديگرى از اصحاب يونس گوش فرا مى دادند. او گزارش جست و جوى دسته ديگرى از جويندگان يونس را با اندوه و نااميدى بيان مى كرد. در جاى هميشگى يونس بر تخته سنگ ايستاده بود و سخن مى گفت . اما به ناگهان ، دستهايش را به شادى گشود و چهره اش از تابش شادمانى روشن شد و فرياد برآورد:
- الهى شكر... آنك پيامبر خدا يونس !
جمعيت ، يكپارچه به سويى كه آن پيرمرد اشاره مى كرد برگشت .
ديگر يونس به امت خويش پيوسته و امت به خداى گرويده بود. نينوا، همه گمشده هاى خود را بازيافته بود.(66)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شمه ای از اخلاق ورفتار پیامبر ص
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394

در شمه اى از احوال و اخلاق آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم)(7): تواضع و فروتنى
از انس بن مالك روايت شده است : پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) همواره بيماران را عيادت و جنازه ها را تشييع مى كرد و دعوت بردگان را اجابت مى نمود. بر الاغ سوار مى شدند، (در جنگ خيبر و بنى قريظه و بنى نضير بر الاغ سوار بود كه دهانه و پالان و رانكى آن ، از ليف خرما بود).
و نيز انس بن مالك گويد: با اينكه هيچ كس نزد مردم از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) محبوب تر نبود ولى وقتى او را مى ديدند برايش بر نمى خاستند چون مى دانستند حضرت از اين كارها خوشش نمى آيد.
از ابن عباس نقل شده است : پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) همواره بر خاك مى نشست و بر زمين غذا مى خورد و خود شتران را عقال مى بست .
انس بن مالك گويد: پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) از جمع كودكانى گذشت و به ايشان سلام نمود و به آنان خوراكى پخش كرد.
از اسما دختر يزيد نقل است : پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به جمعى از زنان گذشت و به ايشان سلام كرد.
از ابن مسعود نقل است : پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به طرف مردى رفت كه با او سخن گويد، مرد از هيبت او، به لرزه افتاد، حضرت فرمود: آسوده باش كه من پادشاه نيستم ، من فرزند آن كسم كه قورمه (يعنى غذاى ساده فقيرانه ) مى خورد.(8)
از ابى ذر روايت شده است كه وقتى پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) در جمع اصحاب و ياران مى نشست افراد غريبه نمى دانستند كدام يك از آنان پيامبر است ؟ تا اينكه مى پرسيدند: پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) كدام است ؟ از حضرت اجازه خواستيم كه برايش جايگاه مخصوص قرار دهيم ، كه غريبان او را بشناسند تا اجازه داد و برايش دكه اى ساختيم كه او بر آن مى نشست و ما گرد او مى نشستيم .
از عايشه سؤ ال شد: پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) در خانه چه مى كرد؟ گفت : جامه اش را مى دوخت ، و نعلين خود را پينه مى زد و كارهايى كه يك مرد با اهل خود انجام مى دهد، مى نمود. باز از عايشه نقل شده است كه : محبوب ترين كارها براى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خياطى و دوزندگى بود.
در كتاب ((نبوت )) از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است : زنى فحاش و بد زبان بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) گذشت ، پيامبر نشسته بود، زن گفت : اى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) تو چرا همانند بندگان غذا مى خورى و چون همانند بندگان مى نشينى ؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: واى بر تو! چه بنده اى از من بنده تر؟ زن گفت : پس لقمه اى از طعام خود، به من عنايت كن ، پيامبر لقمه اى به او داد، زن گفت : نه به خدا قسم بايد لقمه درون دهان خود را بيرون كنى و به من دهى ، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) لقمه از دهان در آورد و به او داد و زن آن را خورد. امام مى فرمايد: آن زن تا وقتى كه از دنيا برفت به مرضى مبتلى نشد.
از انس بن مالك روايت است : من نه سال پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را خدمت مى كردم و هرگز به خاطر ندارم كه يك بار به من گفته باشد چرا چنين نكردى ؟ چرا اين كار را انجام ندادى ؟ و هرگز مرا بر چيزى شماتت ننمود.
و نيز انس مى گويد: من ده سال با پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) مصاحبت داشتم و انواع عطرها را استشمام كرده ام ولى هرگز بويى از بوى دهان حضرتش ، بهتر نيافتم . وقتى يكى از اصحاب به وى مى رسيد و دست مى داد و مصاحفه مى نمود پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) دست خود را از دست او نمى كشيد تا طرف ، دست خود را بيرون كشد. هرگز پاهايش را جلو همنشينى دراز نكرد و هر كس در محضر او مى نشست وقتى مى خواست برخيزد، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به احترام او برمى خاست .
باز از انس نقل است : عربى بيابانى عباى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را گرفت و چنان كشيد كه جاى زبرى آن برگردن مبارك حضرت ، بماند و بعد به پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) گفت : از مال خدا كه نزد توست به من بده ، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) به او نگاهى كرد و خنديد و امر كرد به او عطايى بدهند


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نگاه صهیونیسم مسیحی به آخرالزمان - روایت عهد قسمت چهل و سوم 43
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 08 اردیبهشت 1394
نگاه صهیونیسم مسیحی به آخرالزمان - روایت عهد قسمت چهل و سوم 43

 رائفی پور-روایت عهد 43-دانلود سخنرانی استاد رائفی پور روایت عهد قسمت 43-استاد رائفی پور-آخرالزمان-رائفی پور آخرالزمان-اونجلیست‌ آخرالزمان-منجی آخرالزمان-نگاه صهیونیسم مسیحیت به آخرالزمان-مسیح-ضد مسیح-مسیحیت-دجال-دجال در آخرالزمان-کشتار مسیحیان و یهودیان توسط دجال-حکومت هفت ساله دجال-آرماگدون-عقاید اونجلیستی-منجی-ظهور-ظهور منجی-ظهور آخرالزمان-ظهور امام زمان-بررسی شرایط ظهور-مهدویت-مدعیان دروغین مهدویت-مسیحیت و مهدویت-پرچم‌های سیاه-امام زمان.ناجی

دانلود سخنرانی استاد رائفی پور روایت عهد 43 نگاه صهیونیسم مسیحیت به آخرالزمان شیعه(3) پنجشنبه

20 فروردین1394

روایت عهد 43

آخرین جلسه  از جلسات سخنرانی استاد رائفی پور با موضوع نگاه صهیونیسم مسیحی به آخرالزمان شیعه، در قالب

چهل و سومین همایش روایت عهد در میان جمعی از مهدی یاوران برگزار شد.

در ابتدای جلسه استاد رائفی پور به ذکر خلاصه ای از مباحث مطرح شده در دو جلسه قبلی پرداخته و سپس موضوع را

از زمان بازگشت صهیونیست‌ها به فلسطین پی گرفتند.

ایشان در ادامه اتفاقات مهم دهه‌ها و سا‌ل‌های مختلف در آمریکا را تا زمان به قوع پیوستن انقلاب اسلامی ایران بررسی کردند.

این اتفاقات همگی در راستای قدرت گرفتن و ترویج بیش از پیش عقاید اونجلیستی در میان مردم آمریکا بود تا پشتیبانی قدرتمند

برای حکومت نامشروع اسرائیل در فلسطین اشغالی ایجاد کند.

اونجلیست‌ها در این سال‌ها با تکیه بر تبلیغات فرهنگی و مذهبی اقدام به چاپ کتب مختلف و تشکیل کلیساهای خانگی کردند

، اما شاید مهم‌ترین و تأثیر گذارترین اقدام آنان استفاده از رسانه برای تبلیغ منجی و نقشه موهوم شان برای ظهور بود که

همچنان نیز ادامه دارد.

استاد رائفی پور با معرفی اجمالی مهمترین برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی این دوران آماری را ارائه دادند که نشان می‌داد

 قریب به هفتاد میلیون آمریکایی برنامه‌های مجریان و کارشناسان مبلغ اونجلیستی را دنبال می‌کردند.

این تبلیغات و حمایت‌های مداوم آمریکاییان از عقاید صهیونیستی منجر به موفقیت اقدامات اسرائیل در منطقه شد که البته این

کامیابی‌ها تنها تا دهه 80 میلادی ادامه داشت و با واقع شدن انقلاب اسلامی ایران در این سال‌ها به پایان رسید.

ایشان در ادامه مبحث، دلایل دشمنی اسرائیل با ایران را «قرار گرفتن سیاست و دیانت کنار هم در ایران، مشکل ریشه‌ای ایران

با اسرائیل، و داشتن دیدگاه و باور آخرالزمانی ولی در تضاد با یکدیگر»  دانستند.

در پی این توضیحات، ایشان حوادثی را که صهیونیست‌ها معتقد به وقوع آن در جهت ظهور منجی شان هستند را عنوان کردند:

-         بازگشت یهودیان به فلسطین

-         وسعت کشور اسرائیل از نیل تا فرات

-         معرفی یهودیان مهاجر به اسرائیل به عنوان اهل نجات

-         انهدام مسجد الاقصی و صخره، و بنای مجدد معبد سلیمان به دست یهودیان

-         فراگیری رعب و وحشت در امریکا قبل از وقوع جنگ بزرگ

-         بی معنی و دست نیافتنی بودن صلح قبل از جنگ آرماگدون

استاد رائفی پور با بررسی عقاید صهیونیستی پیرامون آخرالزمان مباحثی را در رابطه با دجال معرفی شده از سمت این

جریان عنوان کردند. صهیونیست‌ها پس از جرج بوش دوم سعی در نشان دادن منجی موعود شیعیان حضرت مهدی (عج) به

عنوان  دجال نموده اند این در حالی است که پیش از این شوروی و صدام دجال مورد نظر آنان بوده اند.

شباهت هایی که آنان برای اثبات ادعایشان ساخته و پرداخته اند بدین شرح است:

-رفتار ضد مسیح منتظران مهدی (عج)

-به صلیب کشیدن

-استفاده از پرچم‌های سیاه  

-کشتار مسیحیان و یهودیان توسط دجال

-حکومت هفت ساله دجال

-در ابتدا صلح با اسرائیل و سپس شروع جنگ با آن

-مقر حکومت در بیت المقدس

-اشاره به علامت حیوانی که نشانه موجودات جهنمی است 

در بخشی از این جلسه استاد رائفی پور به معرفی هارون یحیی، یکی از مدعیان دروغین مهدویت که در راستای امیال و

خواسته‌های صهیونیست‌ها قدم بر می‌دارد، پرداخته و با پخش مصاحبه این فرد با جوئل ریچاردسون نظریه پرداز اونجلیستی،

سخنان و ادعاهای وی را به چالش کشیدند.

استاد در پایان با ذکر این نکته که دوره اثبات دلایل ایجاد جمهوری اسلامی گذشته و هم اکنون دوره اثبات کارآمدی جمهوری

اسلامی است از جوانان خواستند تا با افزایش توانایی‌های خود در زمینه تکنولوژی‌ها و علم روز، رسانه‌ها و آشنایی با زبان‌های

خارجی در جبهه دفاع از حقانیت اسلام و صاحب الزمان (عج) ورود پیدا کرده و ایده کارآمد جمهوری اسلامی ایران را به

جهانیان اثبات کنند.

دانلود سخنرانی استاد رائفی پور -روایت عهد 43- 188دقیقه-32مگابایت

دانلود سخنرانی استاد رائفی پور -روایت عهد 43- 188دقیقه-107.7مگابایت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران