عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
انبياء بنى اسرائيل پس از موسى
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 26 فروردین 1395
next page

fehrest page

back page

از نـظـر مـال و ثـروت هـم در زمـان خـود بـى نـظير بود و كسى پايه ثروتش بدو نمى رسـيـد. انـبـارهـاى طـلا و نقره و اندوخته اش به قدرى زياد بود كه براى آن ها كليدهاى چـرمـى ساخته بود، زيرا حمل و نقل كليدهاى آهنى براى انبارداران كار دشوارى بود و با ايـن حـال مـى بـايـسـتـى هـنـگـام نـقـل و انـتـقـال چـنـديـن نـفـر آن كـليـدهاى چرمى را با خود حمل كنند.
بـرخـى از مفسران گفته اند: وى به علم كيميا دست يافته بود و بدين وسيله هر روز به ثـروت سرشار و اندوخته طلا و نقره خويش ‍ مى افزود و همين زيادى ثروت ، موجب طغيان بيشتر او گرديد تا جايى كه در برابر تذكرات دوستانه و نصايح خيرخواهانه مومنان قـوم بـر طـغـيـان خـود افزود و همه آن مال و ثروت را مرهون علم و تدبير خود دانست و در حقيقت خود را يك سره بى نياز از حق تعالى پنداشت .
روزى براى آن كه قدرت خود را به مردم نشان دهد و دارايى بى كران خود را به رخشان بـكـشـد، خود را به بهترين لباس و نفيس ترين جواهرات بياراست و در ميان جمع زياد از نـزديـكـان و طـرف داران خـود بـا كـبـكبه و جلال به راه افتاد و چشم مردم را خيره كرد تا جـايـى كه مردم ظاهربين و دنياپرست آرزوى چنان مقام و شوكتى راكرده ، اظهار داشتند كه اى كـاش مـا هـم چـنـيـن مـال و شـوكـتـى داشـتـيـم ، ولى افـراد حـقـيقت بين و دانشمندان روشن دل مـرعـوب آن ظواهر فريتنده نشده و چنان كه خداى تعالى در قرآن بيان فرموده ، با آن ها به بحث و گفت وگو پرداختند.
قـدرت و ثـروت روز افـزون قـارون قـارون سـبـب شـد تـا اندك اندك به فكر مقابله با مـوسـى بـرآيـد و سـران بـنى اسرائيل را عليه او تحريك كند و بر ضدّ آن حضرت به دسـتـه بـنـدى پـرداخـت و بـه همين منظور خانه وسيعى بنا كرد كه خوراكى و طعام براى پـذيـرايـى افـراد در آن خـانـه وجـود داشـت و بـزرگـان بـنـى اسرائيل صبح و شام به خانه او مى رفتند و غذا مى خوردند و به گفت وگو و مذاكره با او مى پرداختند و به طور خلاصه فرعون جديدى در برابر موسى پديدار گشته بود.
موسى نيز به دليل خـويـشى كه با قارون داشت ، بااو مدارا مى كرد و آزارهاى او را بر خود هموار مى ساخت ، تـا ايـن كـه دستور زكات بر موسى نازل گرديد و موسى كسى را براى گرفتن زكات نـزد قـارون فـرسـتاد. قارون هر چه حساب كرد نتوانست خود را به پرداخت زكات راضى سـازد، از ايـن رو در صـدد بـر آمـد تـا مخالفت خود را با موسى آشكار نموده و مردم را از اطراف آن حضرت پراكنده سازد.
قـارون گـروه زيادى از بنى اسرائيل را در خانه خود جمع كرد و به ايشان گفت : موسى بـه هـر چـيـز شـمـا را فـرمـان داد و شـمـا هـم پـيـروى اش ‍ كـرديـد، اكـنـون مـى خـواهـد اموال شما را بگيرد.
حـاضران گفتند: هرچه بگويى انجام دهيم . قارون گفت : فلان زن بدكار را پيش من آريد تـا مـن تـرتيب كار را بدهم . وقتى آن زن را ـ كه صورت زيبايى داشت ـ نزد وى آوردند، قرارى براى او گذاشت و پولى به او داد ـ و برخى گفته اند طشتى از طلا به او هديه كرد ـ تا در اجتماع بنى اسرائيل بر خيزد و موسى را به زناى با خود متّهم سازد.
روز ديـگـز بـنـى اسرائيل را جمع كرد و سپس به نزد موسى آمد و گفت : مردم جمع شده و انتظار آمدن تو را مى كشند تا در ميان آنان حاضر شوى و دستورهاى الهى و احكام دينشان را بـراى آن هـا بيان كنى . موسى نزد آنان آمد و ميانشان ايستاد و آن ها را موعظه كرد و از آن جمله فرمود: اى بنى اسرائيل هر كس دزدى كند دستش را قطع مى كنيم . كسى كه به ديـگرى افترا بزند، هشتاد تازيانه اش ‍ مى زنيم . هر كس زنا كند و داراى همسرى نباشد صد تازيانه اش مى زنيم و هر كس زناى محصنه كند سنگسارش مى كنيم .
در اين وقت قارون برخاست و گفت : اگر چه خودت باشى ؟
ـ آرى اگر چه من باشم .
ـ پس بنى اسرائيل مى گويند كه تو با فلان زن زنا كرده اى ؟
ـ من ؟
ـ آرى .
ـ آن زن را بياوريد. وقتى او را آوردند، موسى از وى پرسيد: اى زن ! آيا من چنين عملى با تو انجام داده ام ؟ و سپس او را سوگند داد كه حقيقت را بگويد.
آن زن تـاءمـلى كرد و گفت : نه ! اينان دروغ مى گويند، ولى حقيقت اين است كه قارون پولى و وعده اى به من داده است تا چنين تهمتى به تو بزنم .
قـارون كـه ايـن سـخـن را شـنـيـد، به سختى شرمنده شد و در برابر مردم رسوا گرديد. مـوسـى نـيـز سـر بـه سجده گذارد و گريست و به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا! دشمن تو مرا آزرد و رسوايى مرا مى خواست . اگر من پيامبر تو هستم انتقام مرا از او بگير و مرا بر او مسلط گردان .
خـداى سـبـحـان بـه مـوسـى وحـى فـرمـود كه زمين را در فرمان تو قرار دادم هر فرمانى خـواسـتـى بـده كـه زمـيـن فـرمـان بـردار تـو خـواهـد بـود. مـوسـى رو بـه بـنـى اسرائيل كرد و فرمود: هم چنان كه خداى تعالى مرا به سوى فرعون فريتاد، اكنون به سوى قارون مبعوث فرموده ، پس ‍ هر كه با اوست در جاى خود بايستد و هر كه با من است از وى كـنـاره جـويـد. بنى اسرائيل كه آن سخن را شنيدند، از نزد قارون دور شدند جز دو نـفـر كـه ايـستادند. در اين وقت موسى به زمين فرمان داد و گفت : اى زمين ! آن ها را در كام خود گير.
زمين از هم باز شد و آن ها را تا زانو در خود فرو برد.
بـراى بـار دوم و سـوم مـوسـى بـه زمـين گفت : آن ها را بر گير. بار دوم تا كمر و بار سـوم تـا گـردن در زمـيـن رفتند و براى بار چهارم قارون با خانه و هر چه داشت در زمين فرو رفت . در هر بار قارون از موسى مى خواست تا او را ببخشد و او را به خويشاوندى سـوگـنـد مـى داد، ولى مـوسـى تـوجـهى نكرده و زمين را فرمان داد تا آن ها را در كام خود ببرد.(935)
در تـفـسـيـر عـلى بن ابراهيم آمده است كه سبب خشم موسى بر قارون آن شد كه چون بنى اسـرائيـل در وادى تـيـه گـرفـتـار شـدنـد و دانـسـتـنـد كـه چـهـل سـال بـايـد در آن بـيـابـان سـرگـردان باشند، به تضرع و زارى به درگاه خدا مشغول شده و شب ها را به دعا و گريه و خواندن تورات مى گذراندند. قارون تورات را از همه بهتر مى خواند، ولى حاضر نشد با آن ها در توبه شركت كند. موسى او را دوست مـى داشـت و هـنـگـامـى كـه بـه نـزد وى آمـد فـرمـود: اى قـارون ! قـوم تـو مـشـغول توبه هستند و تو اين جا نشسته اى . برخيز و در توبه آن ها شركت كن وگرنه عـذاب بـر تو فرود آيد. قارون به سخن موسى اعتنايى ننمود و او را مسخره كرد. موسى غمگين از نزد او خارج شد و پشت قصر او بنشست . قارون دستور داد مقدارى خاكستر كه با خـاك مخلوط بود از بالاى بام بر سر آن حضرت بريزند. هنگامى كه اين كار را كردند، مـوسـى بـه سـخـتـى خـشـمـگـيـن شـد و نـابـودى او را از خـدا خـواسـت و چـنـان كـه در نـقـل ديگران بود، خداى تعالى زمين را در فرمان او قرار داد و موسى نيز به زمين فرمان داد تا او را در كام خود فرو برد.(936)
از ايـن نـقـل مـشـخـص مـى شود كه جريان مزبور و داستان هلاكت قارون در وادى تيه اتفاق افـتـاده ولى مـعـلوم نـيست آن گنج هاى بى حساب و اندوخته ها نيز همراهش بوده يا در جاى ديـگـر بـوده و بـه زمـيـن فـرو رفـتـه اسـت و البـتـه احتمال اوّل بعيد است ، و اللّه اعلم .
داستان ذبح بقره
در اين فصل نيز نخست آيات قرآنى را كه در سوره بقره ذكر شده براى شما آورده ، سپس به نقل روايات و گفتار اهل تفسير مى پردازيم .
خداى سبحان داستان را اين گونه بيان فرموده است : و هنگامى كه موسى به قوم خود گـفـت كـه خداوند به شما دستور مى دهد گاوى را سر ببريد، گفتند كه آ يا ما را مسخره مـى كـنـى ؟ مـوسـى گـفت : پناه مى برم به خدا كه از نادانان باشم . قومش گفتند از خدا بخواه براى ما روشن كند كه چگونه گاوى ؟ موسى گفت : خداوند مى فرمايد كه گاوى بـاشـد نـه پـير و از كار افتاده و نه جوان ، بلكه ميان آن دو. پس ‍ آن چه را ماءمور بدان شده ايد انجام دهيد و دستور خدا را به تاءخير نيندازيد.(937)
قـوم گـفـتـنـد: پروردگارت را بخوان تا باى ما روشن سازد كه رنگش چگونه بايد باشد؟
مـوسـى گـفـت : خـداونـد مى فرمايد كه گاوى باشد زرد يك دست كه رنگ آن بيننده را شـادمـان سـازد.(938) گـفـتـند: از خداى خود بخواه تا براى ما روشن سازد كه چگونه گاوى باشد، زيرا چنين گاوى بر ما مشتبه شده و اگر خدا بخواهد ما هدايت خواهيم شد!(939)
مـوسـى گـفـت : خدا مى فرمايد گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده باشد و نه زراعـت را آب دهـد (و آب كـشـى كـنـد) و از هـر عـيـبـى سـالم و هيچ گونه رنگ ديگرى در آن نـباشد! آن ها گفتند: اكنون حق مطلب را آوردى . پس از پيدا كردن آن گاو با آن ويژگى آن را سر بريدند و نمى خواستند آن كار را بكنند.(940)
هـنـگـامـى كـه كـسـى را كـشـتـه بـوديـد، سـپـس دربـاره (قـاتـل ) آن شـخص به نزاع پرداختيد و خداوند آن چه را پنهان مى كرديد، آشكار ساخت . پـس گـفـتـيـم قـسـمـتـى از آن را بـه مـقـتـول بـزنـيـد (تـا زنـده شـود و قـاتـل خـود را مـعـرفى كند) خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند و آيات خود را به شما نشان مى دهد، شايد درك كنيد.(941)
امـا اصـل داسـتـان مـطـابـق آن چـه در زوايات و تفاسير آمده ، اين بود كه شخصى از بنى اسرائيل را كشتند و جنازه اش را بر سر راه انداختند و كسى نمى دانست چه كسى او را كشته و انـگـيـزه قـتـل او چـه بـوده اسـت ؟ ايـن مـومـضـوع سبب شد تا هر دسته از تيره هاى بنى اسـرائيـل ديگرى را متّهم به قتل آن شخص كنند و در نتيجه اختلاف سختى ميان اسباط پيش آمـد. بـسـتـگـان مـقـتـول بـراى شـنـاخـتـن قـاتـل پـيـش مـوسـى آمـدنـد و حـلّ مـشـكـل را از او خـواسـتـنـد و مـوسـى نـيـز بـا يـارى وحـى الهـى و دسـتـور پـروردگـار مـتـعـال بـه آن هـا دسـتـور داد گـاوى را بـكـشـنـد و عـضـوى از اعضاى آن گاو را به بدن مـقـتـول بـزنـنـد تـا مـقـتـول زنـده شـود و قـاتـل خـود را مـعـرّفـى كـنـد. بـنـى اسـرائيل طبق عادت ديرينه خود بناى بهانه جويى گذاشته و ضمن اين كه اين دستور را بـه مـسـخـره گـرفتند و در گفتار و پرسش خود ادب و احترام را رعايت ننمودند، توضيح بـيـشـترى از موسى خواستند و چنان كه در آيات خوانديد، موسى به دستور خداى تعالى خـصـوصـيـاتـى بـراى آن گـاو ذكـر فرمود تا سرانجام قانع شده و در جست وجوى چنان گـاوى بـرآمـدنـد و پـس از جـسـت وجـوى زيـاد، آن را نـزد جـوانـى از بـنـى اسرائيل يافتند و از وى خريدارى كرده و ذبح نمودند.
پـس از كـشـتـن گاو چنان كه خداوند دستور داده بود، عضوى از آن را كه برخى گفته اند دمـش بـود، بـرگـرفـتـنـد و آن را بـه بـدن مـقـتـول زدنـد و او زنـده شـد و قاتل را معرفى كرد.(942)
اين بود اجمال داستان كه مفسران نقل كرده اند و البته چند جاى آن به توضيح احتياج دارد كه در خود روايات و تفاسير توضيح برخى از قسمت هاى آن ذكر شده است :
اول . انگيزه اين قتل چه بود؟
دوم . اساساً علت اين كه ماءمور به كشتن گاو شدند چه بود؟
سوم . چه شد كه ماءمور به كشتن گاوى با اين خصوصيات شدند و چه سرّى در اين كار بود؟
امـا انـگـيـزه ايـن قـتـل را مـفـسـران بـه دو صـورت نـقـل كـرده انـد: بـعـضـى گـفـتـه انـد مـقـتـول شـخص ثروتمندى بود كه اموال زيادى داشت و عمرى طولانى كرده بود و وارثى جـز پـسـر عموى خود نداشت و وارث هر چه انتظار كشيد كه عمويش به مرگ طبيعى از دنيا برود، چنين نشد و او هم چنان به زندگى خود ادامه مى داد. عاقبت حوصله آن پسر عمو تنگ شد و در صدد برآمد پنهانى او را بكشد واموالش را تصاحب كند و همين كار را كرد و سپس بـدن كـشـتـه او را آورد و سـر راه مـردم انـداخت و خود به نزد موسى آمده تقاضاى معرفى قاتل را كرد.(943)
بـرخـى گـفـتـه انـد كـه قـابـل جـوانـى بـود كـه دخـتـر مـقـتـول را ـ كـه زيـبـايـى فـوق العـاده اى داشـت ـ مـى خـواسـت ، ولى مـقـتول حاضر به اين ازدواج نشد و دختر را به ديگرى شوهر داد. همين مساءله سبب شد كه قـاتـل كـيـنـه او را بـه دل گـيرد و پنهانى او را بكشد، آن گاه نزد موسى بيايد و از او بـخـواهـد كـه قـاتـل را مـعـرفـى كند. اين مطلب در برخى از روايات از ائمه نيز آمده است .(944)
بـه هـر صـورت انـگـيـزه قـتـل ، يـكى از دو موضوع مالى يا شهوت جنسى بوده چنان كه امروزه نيز اساس بيشتر جنايات و خون ريزى ها همين دو چيز است .
امـا ايـن كه چرا ماءمور به كشتن گاو شدند؟ شايد علت آن همان طور كه پيش از اين اشاره كـرديـم ، ايـن بـود كـه گاو در نزد بنى اسرائيل مقدّس بود و برخى از آن ها كه گاو و گـوسـاله را تـا سـرحـدّ پرستش احترام مى كردند. سامرى هم براى گمراه كردن آنان از همين نقوه ضعفى كه داشتند استفاده كرد. پس خداى تعالى مى خواست به وسيله اين دستور، اهميت گاو را از نظر آن ها ببرد و اين فكر غلط را از مغز آن ها دور سازد.
و امـا ايـن كـه چرا ماءمور به كشتن آن گاو با آن اوصاف و خصوصيات شدند، روايتى از امـام هـشـتـم نـقـل شـده كـه آن حـضـرت فـرمـود هـنـگـامـى كـه بـنـى اسـرائيـل آن گـاو را پيدا كرده و ذبح كردند، بعضى از آن ها به موسى گفتند: اين گاو داسـتـانى دارد. موسى پرسيد كه داستانش چه بوده ، آن ها گفتند: كه صاحب گاو جوانى اسـت كه نسبت به پدر خود مهربان و نيكوكار بود. زمانى اين جوان معامله پرسودى انجام داد و كالايى رافروخت و سپس براى تحويل دادن آن به خانه آمد تا كليد انبار را بردارد و جـنـس را تـحـويـل خـريدار دهد، اما متوجه شد كه كليدها زير سر پدرش است و او هم به خـواب رفته . جوان حاضر نشد پدر را از خواب بيدار كند و از آن معامله صرف نظر كرد. هـنـگـامـى كـه پـدر بـيدار گرديد و از ماجرا خبردار شد، آن گاو را به جاى سودى كه از دستش رفته بود به پسر بخشيد.
مـوسـى ايـن داسـتـان را شـنـيـد فـرمـود: بـنـگـريـد كـه نـيكى و احسان با نيكوكار چه مى كند.(945)
هم چنين از اين داستان چند مطلب ديگر هم استفاده مى شود:
1. ضـعـف ايـمـان و سـسـتـى عـقـيـده بـنـى اسـرائيـل دربـاره مـوسـى و پـروردگـار مـتـعـال ؛ زيرا اوّلاً هنگامى كه موسى طبق درخواست خودشان و دستور الهى بدان ها فرمود: خدا به شما دستور مى دهد گاوى بكشيد، اين دستور الهى را به مسخره رفته و گفتند: ما را بـه مـسـخـره گـرفـته اى ؟ در صورتى كه موسى از پيش خود چنين دستورى را ايشان نـداده بـود و آشكارا به آن ها گفت كه خدابه شما دستور داد چنين كارى بكنيد، تازه اگر هم از پيش خود گفته بود، باز هم بايد آن ها اطاعت مى كردند، چون وى پيغمبر خدا بود و اطـاعـت آن حـضـرت بـر آن ها فرض و لازم بود. پاسخى هم كه موسى به آن ها داد جالب است ، زيرا فرمود:
أَعُوذُ بِاللّ هِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْج اهِلِينَ (946)؛
پناه مى برم به خدا كه از مردمان جاهل و نادان باشم .
يـعـنـى مـسـخـره كـردن مـردم ، كـار مـردم نـادان اسـت و مـا پـيـامـبـران الهـى از ايـن گـونـه اعـمـال جـاهـلانه مبرّا هستيم . ثانياً وقتى مى خواستند به موسى بگويند از خدا بپرس اين چگونه گاوى بايد باشد، مى گفتند: اُدْعُ لَنَا رَبَّكَ يعنى از خداى خودت بخواه كه ايـن هـم نـشـانه ديگرى از بى ايمانى آن ها به خداى تعالى است ، گويا خداى خود را از خداى موسى جدا مى دانستند و اين جمله را چند بار تكرار كردند. ثالثاً وقتى موسى تمام خصوصيات گاو را بيان فرمود بدو گفتند: اَلآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ يعنى اكنون حقيقت را بـيـان كـردى ، مثل آن كه تا آن وقت موسى حق نگفته بود و گفته هاى قبلى موسى از روى حقيقت نبود و واقعيت نداشت كه اين هم نشانه ديگرى از ضعف عقيده آن ها به موسى بود.
2. لجـاجـت و بـهـانـه جـويـى و ايـرادتـراشـى بـنـى اسـرائيـل ؛ زيـر مـوسى در آغاز به آن ها دستور داد گاوى را بكشند، اما اينان شروع به بهانه جويى كرده و خصوصيات آن گاو را پرسيدند، در صورتى كه اگر به دستور نـخـسـتـيـن عـمـل مـى كـردنـد، گذشته از اين كه پرسش ‍ آن ها صورت لجاجت به خود نمى گـرفـت و دسـتـور الهـى را زودتـر انـجـام مـى دادنـد، بـكـليـف را نـيـز بـر خـود مشكل و دشوار نكرده بودند.
امام هشتم در حديثى فرموده اند كه اينان سخت گيرى كردند و خداوند نيز كار را بر آن ها سـخـت كـرد، چـنـان كـه در تفسير على بن ابراهيم روايت شده كه تمام خصوصيات گاو را پـرسـيـدنـد و مـوسـى بـه آن ها فرمود، به سراغ گاو مزبور آمدند تا آن را از صاحبش خـريـدارى كنند. صاحب گاو گفت : من آن را به شما نمى فروشم جز آن كه پوستش را از طـلا پـر كنيد و به من بدهيد. اين حرف بر آن ها گران آمد و نتوانستند خود را به پرداخت چـنـيـن بهاى گزافى براى خريد آن گاو حاضر كنند. ازاين رو نزد موسى آمدند راه چاره اى خـواستند. موسى در جوابشان فرمود: اكنون ديگر چاره اى نيست جز آن كه همان گاو را بـا هـمـان خـصـوصـيـات بـكشيد، لذا ناچار شدند تا آن بهاى گزاف را بپردازند و گاو مزبور را خريدارى كنند و بكشند.
3. خداوند در دنبال داستان فرموده است :
فَذَبَحُوه ا وَ م ا ك ادُوا يَفْعَلُونَ پس آن را كشتند، ولى مايل نبودند كه اين كار را انجام دهند.
كـه مـى توان از اين استفاده كرد علت اين همه سؤ الات و بهانه جويى ها آن بود كه حقيقت را لوث كـنـنـد و تـا جـايـى كـه مـى تـوانـنـد كـارى كـنـنـد كـه قـاتـل شناخته نشود و موضوع مجهول بماند، ول از آن جا كه خدا مى خواست پرده از جنايت آن هـا بـردارد و مـسـئله را آشكار سازد، سرانجام نتوانستند حقيقت را از بين ببرند و بهانه جويى هاى آنان كارى صورت نداد، جز آن كه تكليف را بر خود سخت و دشوار كردند.
و اين مطلب را از آيه بعد نيز مى توان استفاده كرد كه مى فرمايد:
وَ اللّ هُ مُخْرِجٌ م ا كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (947)؛
و خداوند آن چه را كه شما مى خواستيد پنهان داريد، آشكار خواهد ساخت .
كـه از ايـن جـمـله بـه دسـت مـى آيـد عـده اى از آن هـا از مـاجـراى قتل اطلاع داشته و قاتل را مى شناخته اند، لكن آ را پنهان مى داشتند.
4. آخـريـن مـطـلبـى را كـه خداى تعالى در دنبال اين داستان بدان اشاره فرموده موضوع رنده شدن مردگان و مسئله معاد جسمانى است :
كَذ لِكَ يُحْيِ اللّ هُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آي اتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ (948)؛
ايـن چـنـيـن خـداونـد مـردگـان را زنـده مـى كـنـد و آيات خود را به شما نشان مى دهد، شايد تعقل كنيد.
از ايـن آيـه نـيـز اسـتـفـاده مـى شـود كـه دسـتـور مـزبـور فـقـط بـراى شـنـاسـانـدن يـك قاتل نبوده است ، بلكه خداى تعالى بدين وسيله مى خواست يك حقيقت بزرگ را به ايشان نشان دهد و آن مسئله زنده شدن مردگان و زندگى پس از مرگ است .
موسى و خضر
خـوانـنـده مـحـتـرم ! قـبـل از ايـن كه وارد داستان موسى و خضر شويم ، بايد بدانيد كه ما داسـتـان مـزبـور را طـبـق نـقـل مـشـهـور مـيـان مـفـسـران و تـاريـخ ‌نـگـاران نـقـل مى كنيم وگرنه درباره داستان مزبور اختلافاتى در تواريخ و گفتار مفسران ديده مى شود؛ از آن جمله گفته اند:
1. مـوسـى (كـه نـام او در ايـن داسـتان ذكر شده است ) موسى بن عمران نبوده است ، بلكه مـوسـى بـن مـيـشـا بـن يـوسـف بـوده كـه يـكـى از پـيـامـبـران بـنـى اسرائيل و قبل از موسى بن عمران بوده است وت دليلى هم كه براى گفتار خود ذكر كرده انـد، آن اسـت كـه گـفـتـه انـد: مـوسـى بـن عـمـران پـيـغـمـبـر اوالوالعـزم بوده و بايستى دانـشـمندترين افراد زمان خود باشد و با اين وصف چگونه ماءمور شد تا از فرد ديگرى دانش ‍ فرا گيرد و براى تعليم دانش نزد او برود؟
پاسخى كه به اين گفتار داده شده آن است كه در قرآن كريم نام موسى در آيات بسيارى ذكر شده است كه بيش از يك صد و سى مورد است و در همه جا مقصود از موسى همان موسى بـن عـمـران اسـت و اگـر در ايـن داسـتـان مـنـظـور شخص ديگرى بود، لازم بود قرينه اى دنـبـال آن ذكـر شـود كـه مـوجب اشتباه نگردد و وقتى قرينه اى ركلام ذكر نشده ، معلوم مى شـود كـه مـقصود همان كليم خدا موسى بن عمران است . اما اين كه چگونه ماءمور شد با آن مـقـامـى مـه داشـت ، از شخص ديگرى دانش فراگيرد، پاسخش را سيد مرتضى ـ اعلى الله مـقـامـه - ايـن گـونـه فـرمـوده كـه آن عـالمى كه موسى ماءمور شد از او علم فراگيرد، از پيغمبران دانشمند بوده است و مانعى ندارد كه خداوند تعالى به پيغمبر چيزهايى ياد داده بـاشـد كـه بـه مـوسـى يـاد نـداده و مـوسـى را مـاءمـور كـند تا نزد او برود و از او دانش بـياموزد، اشكال فوق صحيح است و كه پيغمبرى از پيغمبران الهى براى به دست آوردن علمى نيازمند به يكى از رعيت هاى خود باشد، اما اگر به غير رعيت خود نيازمند بود جايز اسـت و يـاد گـرفـتـن وى از آن عـالم ، مانند تعليم وى از فرشته اى است كه وحى بر او نـازل مـى نمود و اين دليل نمى شود كه آن عالم در همه علوم برتر از موسى بوده است ، زيرا احتمال دارد كه موسى در ساير علوم از او برتر بوده باشد.
در روايات آمده است ، علت آن كه مومسى ماءمور شد تا از آن عالم ، دانش ياد بگيرد آن بود كـه روزى مـيـان بـنـى ايـراديـل خـطـبه مى خواند. كسى از آن حضرت پرسيد: آيا كسى را دانـشـمـنـدتـر از خـود سـراغ دارى ؟ موسى پاسخ داد: نه . در اين وقت به او وحى شد كه بنده ما خضر از تو دانشمندتر است . (949) در برخى از روايات شيعه است كه موسى پـيش خود اين فكر را كرد و با خود گفت : خداوند كسى را دانشمندتر از من خلق نكرده ، در آن وقـت خـداى تـعـالى بـه جبرئيل فرمود: موسى را درياب كه (با اين فكر) خود را هلاك كـرد و بـه او بـگـو: در مـجـمع البحرين مردى است كه دانشمندتر از توست ، به نزد او برو و از او علم بياموز.(950)
اهـل عـرفـان نـيـز مـوسـى را داراى علم ظاهر و خضر را داراى علم باطن و از اوليا دانسته و گـفـتـه انـد: آن حـضـرت مـاءمور شد تا ار وى علم باطن بياموزد و اينان براى خضر اهميت زيادى قائل اند و در اشعار خود نام آن حضرت را بسيار ذكر كرده و او را مظهر عشق و پير طريقت و داراى عمر جاويدان مى دانند.
2. دربـاره آن شـخـصـى كـه موسى ماءمور شد از وى كسب دانش كند، اختلاف است كه او چه كـسـى بـوده اسـت و چون در قرآن كريم نام آن شخص ذكر نشده ، سخن د راين باره بسيار گفته اند. البته مشهور همان است كه گفته اند: آن شخص خضر بوده است . هم چنين اختلاف ديـگـرى دراره خـضـر كـرده انـد كه آيا وى همان الياس پيغمبر يا يَسَع بوده كه نامش در قـرآن مذكور است يا شخص ديگرى بوده و اساساً پيغمبر بوده يا نه ؟ سپس درباره نسب او نـيـز اقـول مـخـتـلفـى نـقـل شـده و طـبـق روايـتـى كـه صـدوق از امـام صـادق (ع ) نـقـل كـرده ، آن حـضـرت فـرمـود: خـضـر از پـيـغـمـبـران مرسل بود كه خداوند او را به سوى قوم خود مبعوث فرمود و او مردم را به توحيد خداوند و اقـرار بـه پـيـغـمـبـران و كـتـاب هـايـى كـه بـر آن هـا نـازل شـده بـود دعـوت كـرد و معجزه اش آن بود كه بر هيچ چوب خشك يا زمين بى علفى نـمـى نـشـست ، جز آن كه چون برمى خاست سرسبز مى گرديد و به همين سبب او را خضر گـفـتـنـد و نامش تاليا بوده او فرزند ملكان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح بوده است .
در پـاره اى از روايـات آمده كه وى امير لشكر اسكندر بوده و در جلوى لشكر او بود و از آب حـيـات آشـامـيد، ازاين رو عمر طولانى يافت و هنوز هم زنده است .(951) در حديثى از حضرت رضا(ع ) نقل شده است كه خضر از آب حيات آشاميد و تا دميدن صور زنده است . در روايـات ديـگـرى كـه مـحـدثـان شـيـعـه (رضـوان اللّه عـليـهـم ) نـقـل كـرده اند، پس از رحلت رسول خدا براى تسليت خاندان آن حضرت به طور ناشناس بـه خـانـه آن حـضـرت آمـد و بـارهـا نزد رسول خدا و اميرالومنان آمد و سؤ الاتى از آن دو بـزرگـوار كـرد و هنگام شهادت اميرمومنان نيز به كوفه آمد و كلماتى گفت و نزد ساير ائمه اطهار نيز مى رفته و در زمان غيبت حضرت بقية الله نيز نزد آن بزرگوار مى رود و بـا آن حـضـرت انـس گـرفـتـه ، او را از وحـشـت تـنـهـايـى مـى رهـانـد و هـر سـال در حـج حـاضـر مـى شـود و مـنـاسـك حـج را انـجـام مـى دهـد.(952) چـنـان كـه نـقـل شـده در جـاهـاى زيـادى هـم افـراد عـادى او را ديـده انـد و داسـتـان هـا از او نـقـل كـرده انـد كـه اگـر كسى در صدد جمع آورى همه احاديث و داستان هايى كه راجع به خـضـر نـقـل شـده است باشد مى تواند كتابى در اين باره بنويسد كه فهرستى از آن را محدث قمى در سفينة البحار نقل كرده و ما به همين اندازه اكتفا مى كنيم .
3. دربـاره مـجـمع البحرين ، جاى گاهى كه موسى و خضر هم ديگر راملاقات كردند نيز اخـتـلاف اسـت . هـم چـنـيـن اخـتـلافـات ديـگـرى دربـاره بـرخـى از مـوضـوعـات داسـتـان نقل شده كه ان شاءاللّه ضمن داستان بدان اشاره خواهيم كرد.
اصل داستان
بارى چنان كه در روايات مشهور نقل كرده اند، موسى فكر مى كرد كسى ميان بندگان خدا دانـشـمـنـدتر از او نيست يا چنان كه بعضى گفته اند، در محفلى اين مطلب را اظهار كرد، و ماءمور شد تا به دنبال خضر برود و از او دانش بياموزد.
بـيـضـاوى صـاحـب تـفـسـيـر مـعـروف نقل مى كند كه موسى به خدا عرض كرد: كدام يك از بـندگانت نزد تو محبوب تر است ؟ وحى شد: آن كه مرا ياد كند و فراموشم نكند. موسى عـرض كـرد: كـدام يـك از بندگانت در قضاوت برتر از ديگران است ؟ خداوند فرمود: آن كـس كـه بـه حـق قـضـاوت كـند و از هواى نفس پيروى نكند؟ موسى عرض كرد: كدام يك از بـنـدگـانت دانشمندتر است ؟ فرمود: آن كس كه عم ديگران را به علم خود بيفزايد، شايد در اين ميان به سخنى برخورد كه او را به هدايت راهنما گردد يا از هلاكت بازدارد. موسى عـرض ‍ كـرد: چـگـونـه او را بـيـابـم ؟ بـدو وحـى شـد: يـك مـاهـى در زنبيل بگذار و حركت كن و در هر جا كه ماهى را گم كردى ، خضر آن جاست .
مـوسـى آمـاده سفر شد و زنبيلى با خود برداشت و ماهى نمك سود يا پخته اى در آن نهاد و يوشع بن نون وصى خود را نيز همراه برداشت تا در سفر ملازم وى باشد. (953) به او سفارش كرد كه هر كجا ماهى مفقود شد او را باخبر كند. آن دو هم چنان آمدند تا به مجمع البحرين (954) رسيدند. خستگى راه سبب شد كه موسى و يوشع ساعتى استراحت كنند و بـه هـمـيـن مـنـظـور بـه سـنـگـى كـه در آن جـا بـود تـكـيـه زدنـد و مـوسـى در آن حال به خواب رفت . به گفته برخى در اين وقت بارانى بباريد و به بدن ماهى خورد و آن مـاهى زنده شد و خود را به دريا انداخت ، ولى بعضى گفته اند كه يوشع برخاست و از آبى كه در آجا وجود داشت و چشمه حيات و آب زندگانى بود، وضو گرفت و مقدارى از آب وضـوى او بـر بـدن مـاهـى ريـخـت و هـمـين سبب زنده شدن ماهى و رفتن او در دريا شد. قول ديگر آن است كه بدون هيچ يك از اين مقدمات از روى اعجاز ماهى زنده شد و خود را به دريـا انـداخـت ، ولى يوشع فراموش كرد داستان را به موسى بگويد تا وقتى كه از آن جا گذشتند و مقدارى داه دفتند. در اين وقت موسى كه خسته و گرسنه شده بود به يوشع فـرمـود: غـذايـمـان را بـيـاور كـه از ايـن سـفـر خـسـتـه شـده و بـه تـعـب افـتـاده ايـم .(955)
ايـن جـا بـود كـه يـوشـع بـه ياد ماهى و ماجرايى كه ديده بود افتاد و به موسى گفت : بـه يـاد دارى آن هـنگامى را كه به سنگ تكيه زده بوديم ، در همان جا ماهى زنده شد و به دريا افتاد و من فراموش كردم ماجرا را به تو خبر دهم . سبب اين فراموشى هم شيطان بود.(956)
مـوسـى كـه مـنـتظر شنيدن همين سخن بود، از آن راه طولانى بازگشت و در خود احساس كام يـابـى نـمـود و فـرمـود: مـا جـويـاى هـمـان نـقـطـه هـسـتـيـم و بـه دنـبـال ايـن گفتار به ان جا بازگشتند و خضر را ك مرد لاغر اندامى بود و آثار نبوت در چهره اش مشاهده مى شد ديدار كردند.
موسى پيش رفته بر وى سلام كرد و بدو گفت : آيا رخصت مى دهى تا از تو پيروى كنم و آن چـه را كـه خـدا بـه تـو تعليم كرده به من ياد دهى ؟ در روايتى آمده كه موسى بدو گـفـت : مـن ماءمور شده ام كه به نزد تو بيايم و از تو دانش فراگيرم . خضر گفت : تو به كارى ماءمور شده اى كه من طاقت آن را ندارم و من به كارى گمارده شده ام كه تو تاب آن را ندارى و تو هرگز نمى توانى با من صبر كنى ، زيرا كارهايى از من مشاهده خواهى كرد كه از باطن آن آگاهى ندارى و تحمل نتوانى كرد.
مـوسـى گفت : ان شاءاللّه مرا شكيبا خواهى يافت و در هيچ كارى نافرمانى تو را نخواهم كرد.
خـضـر گـفـت : پـس اگـر هـمـراه من آمدى بايد هر چه ديدى از من نپرسى تا خود براى تو بيان دارم . موسى پذيرفت و همراه خضر به راه افتاد (957) تا به يك كشتى رسيدند و از آن افـرادى كه در كشتى بودند خواستند تا آن دو را نيز با خود سوار كنند. آنان كه آثار نبوت را در چهره شان مشاهده كردند، با تقاضايشان موافقت نموده و بدو اجرت آنان را بر كشتى سوار كردند. هنگامى كه كشتى در كنارى لنگر انداخت ، موسى با تعجب ديد خـضـر بـرخـاسـت و كـشـتـى را سوراخ كرد و چنان كرد كه كشتى در خطر غرق شدن قرار گـرفـت . ايـن كـار به قدرى در نظر موسى بزرگ امد كه پيمان خود را فراموش كرد و سخت برآشفت و برخلاف وعده اى كه داده بود رو به خضر كرد و گفت : اين چه كارى بود كردى ؟ مگر مى خواهى مردم كشتى را غرق كنى ؟ راستى كه كار بزرگ و خطرناكى انجام دادى !
خضر با آرامى رو به او كرد و پيمانى را كه بسته بود به يادش انداخت و گفت : مگر من به تو نگفتم كه تو هرگز با من شكيبايى ندارى ؟
مـوسـى به ياد پيمان خود افتاد و زبان به عذرخواهى گشود و گفت : مرا به فراموشيم مؤ اخذه نكن و كار را بر من سخت مگير و از مصاحبت خويش محرومم مدار.
خـضـر ديگر سخنى نگفت و از كشتى بيرون آمدند و به راه افتادند. هم چنان كه مى رفتند بـه پـسـرى خـوش سـيـمـا بـرخـوردنـد كـه بـا هـم سـالان خـود مـشـغـول بازى بود. موسى ناگهان دند خضر آن كودك را گرفت به كنارى برده و او را كـشـت . ايـن مـنـظـره بـراى موسى بسيار ناگوار آمد و بدون توجه به عهد و پيمانى كه بـسـته بود زبان به اعتراض گشود و گفت : چرا انسان بى گناهى را بدون جرم مى كشى ، به راستى كه كار ناپسندى كردى ؟(958)
خـضـر بـا هـمـان آرامـى مـوسى را مخاطب ساخته و گفت : نگفتم كه تو طاقت همراهى مرا نـدارى ؟(959) مـوسـى كـه بـا اين جمله متوجه شتاب خود گرديد و به ياد پيمان افتاد، به صورت عذرخواهى اظهار داشت : اگر از اين پس چيزى را از تو پرسيدم با مـن مصاحبت نكن و راه عذر را بر من خواهى بست .(960) اين ماجرا هم گذشت و دوباره به راه افتادند و چندان راه رفتند كه گرسنه و خسته شدند.
در ايـن وقت به دهكده اى رسيدند(961) و براى رفع گرسنگى از مردم آن دهكده غذايى خـواسـتـنـد، ولى مـردم آن جـا از پـذيـرايـى آن دو بـزرگـوار خـوددارى كـردنـد و بخل ورزيدند و موسى و خضر ناچار شدند با شكم گرسنه از آن دهكده بيرون روند.
در خـارج دهـكـده ديـوارى را ديـدند كه در حال ويرانى بود، موسى ناگهان ديد كه خضر ايـسـتـاد و دسـت به كار مرمت ديوار گرديد و آن را به پاداشت . در اين جا بود كه موسى بـى تـاب شـد و نـتـوانست خوددارى كند و براى سومين بار پيمان خود را فراموش كرد و زبـان بـه ايـراد گشود و گفت : تو كه مى خواستى چنين كارى بكنى خوب بود مزدى براى كار خود مى گرفتى كه بدان رفع گرسنگى كنيم .
خـضر كه ديد موسى ديگر تاب همراهى و مشاهده كارهاى او را ندارد، رو بدو كرد و گفت : اكنون وقت جدايى من و توست و اينك رمز و راز كارهايى را تاب ديدنش را نداشتى به تو خواهيم گفت .(962)
آن گاه حكمت كارهاى خويش را اين گونه بيان كرد: اما آن كشتى را كه ديدى سوراخ كردم ، بـه آن سـبـب بود كه كشتى مزبور متعلق به عده اى از مسكينان بود كه در دريا كار مى كردند و با درآمد آن زندگى خود را اداره مى كردند، ولى آن كشتى سر راه پادشاهى بود كـه كـشـتـى هـاى سـالم و بـى عـيب را به زور مى گرفت و تصاحب مى كرد. من خواستم آن كشتى را معيوب سازم تا چون پادشاه آن را ببيند، از تصاحب آن چشم بپوشد و وسيله درآمد يك عده مسكين به دست آن ستم كار نيفتد.
اما آن پسر خوش سيما را كه ديدى به قتل رساندم ، بدان سبب بو كه وى اگر چه ظاهرى زيـبـا داشـت ، ولى در بـاطـن كافر و بى ايمان بود، اما پدر و مادرش مردمانى باايمانى بـودند و بيم آن بود كه اين فرزند پدر و مادر خود را به كفر و طغيان وادارد و علاقه و مـحـبـت آن هـا بـه او منجر به كفر و انحرافشان گردد. من ماءمور شدم آن پسر را بكشم تا خداى تعالى به جاى او فرزند پاك و مهربانى به آن دو عنايت كند.
امـا آن ديـوار را كـه ديـدى بـرپـا داشتم ، متعلق به دو كودك يتيم بود كه پدرى صالح داشته اند و در زير آن گنجى از آن دو نهفته بود. من از طريق وحى ماءمور شدم آن ديوار را برپا دارم تا آن دو كودك به سن رشد برسند و گنج خود را بيرون آورند و از آن بهره مـنـد گـردنـد.(963) و ايـن رحـمـتـى بـود از جـانـب پـروردگـار مـتـعـال كـه بـه خـاطـر خـوبى پدرشان شامل حال آن دو كودك گرديد و من اين كارها را از خـواسـتـه دل و اراده خـود انـجـام نـدادم ، بـلكـه فـرمـان الهـى و وحـى پـروردگـار مـتـعـال مـرا مـاءمـور بـه آن هـا كـرد و ايـن بـود حـكـمـت و تـاءويـل آن چـه تـحـمـل صـبـر و شـكـيـبـايـى آن را نـداشـتـى و سـپـس از يـك ديـگـر جـدا شدند.(964)
سفارش خضر به موسى
صـدوق از امـام صـادق (ع ) روايـت كـرده كه فرمود: هنگامى كه موسى خواست از خضر جدا شود رو به آن حضرت كرد و گفت : به من وصيّتى كن . از جمله وصيت هايى كه خضر به مـوسـى كـرد آن بـود كـه از لجـاجت و از اين كه بدون هدف به كارى دست زنى يا اين كه بـى عـلت بـخـنـدى بـپـرهـيـز و خـطـاى خـود را در نـظـر بـيـاور و از گـفـتـن خـطاهاى مردم بپرهيز.(965)
در حديث ديگرى كه صدوق از امام سجاد(ع ) روايت كرده آن حضرت فرمود: آخرين وصيتى كه خضر به موسى كرد آن بود كه بدو گفت : هيچ كس را به گناهش سرزنش نكن و بدان كـه مـحـبوب ترين چيزها در نزد خدا سه چيز است : ميانه روى در هنگام دارايى ، گذشت در وقت قدرت ، و مدارا كردن با بندگان خدا، و هيچ كس نيست كه در دنيا با ديگرى مدارا كند، جـز اين كه خداى عزوجل در قيامت با او مدارا كند. اساس فرزانگى ترس از خداى تبارك و تعالى است .(966)
وفات موسى و هارون
درباره مدت عمر موسى و هارون و هم چنين كيفيت وفات آن دو اختلافى در روايات و تواريخ ديـده مـى شـود. مـشـهـور آن اسـت كـه عـمـر مـوسـى هـنـگـام رحـلت 120 و عـمـر هارون 123 سـال بـوده و در روايـتـى كـه صـدوق در اكـمـال الديـن از رسـول خـدا روايـت كـرده عـمـر مـوسـى 126 و عـمـر هـارون 123 سال ذكر شده است .
قـبـر مـوسـى را عـمـومـاً در كـوه نـبـا يـا نـبـو در كـنـار جـاده اصـلى ، كـنـار تل قرمز رنگ ذكر كرده و قبر هارون را در كوه هور در طور سينا نوشته اند.(967)
ضمناًدر ايت باره نيز اختلاف است كه آيا وفات موسى د روادى تيه و پيش از آن كه بنى ايرائيل از آن جا بيرون روند و به سرزمين اريحا درآيند اتفاق افتاديا پس از خروج از آن ، در روايـات مـشهور آمده است كه وفات آن حضرت در وادى تيه اتفاق افتاد و پس از وى ، وصـى آن حـضـرت يـوشع بن نون با بنى اسرائيل به اريحا رفت و آن جا را فتح كرد. بـرخـى نـيـز عـقـيـده دارنـد كـه مـوسـى زنـده مـانـد تـا خـداى متعال به دست او اريحا را فتح كرد آن گاه رحلت نمود.
مـطـابـق حديثى كه صدوق از امام صادق (ع ) روايت كرده ،داستان وفات هارون اين گونه بـود كه موسى با هارون به طور سينا رفتند و در آن جا به خانه اى برخوردند كه بر آن درخـتـى بـود و دو جـامـه بـر آن درخـت آويـزان بود. موسى به هارون گفت : جامه ات را بـيـرون آر و ايـن دو جـامه را بپوش و داخل اين خانه شو و روى تختى كه در آن قرار دارد بـخواب . هارون چنان كرد و چون روى تخت خوابيد خداى تعالى قبض روحش كرد و مرگش فرا رسيد.
مـوسـى بـه نـزد بـنـى اسـرائيل بازگشت و داستان قبض روح هارون را به آن ها خبر داد. بنى اسرائيل موسى را تكذيب كردند و گفتند: تو او را كشته اى و آن حضرت را متهم به قـتـل هـارون كـردند. موسى براى رفع اين اتهام به خداى تعالى پناه برد و خداوند به فـرشـتـگـان دسـتـور داد جـنـازه هـارون را روى تـخـتـى در هـوا حـاضـر كـردنـد و بـنـى اسرائيل او را ديدند و دانستند كه هارون از دنيا رفته است .(968)
در حـديـث ديـگـر كـه در امـالى و اكمال الدين از آن حضرت روايت كرده اند، موضوع رحلت موسى را اين گونه فرموده كه چون عمر حضرت موسى به سر رسيد، خداى تعالى ملك المـوت را فـرستاد و او به نزد موسى آمد و بر آن حضرت سلام كرد. موسى جواب سلام او را داد و فرمود: تو كيستى ؟
ـ ملك الموت هستن كه براى قبض روح تو آمده ام .
ـ از كجا قبض روح مى كنى ؟
ـ از دهانت .
ـ چگونه ! با اين كه به وسيله آن با پروردگارم تكلم كرده ام .
ـ از دست هايت .
ـ چگونه ! با اين كه تورات را با آن ها گرفته ام .
ـ از پاهايت .
ـ چگونه ! با اين كه با آن ها به طور سينا رفته ام .
ـ از ديدگانت .
ـ چگونه ! با اين كه پيوسته با اميد نگران پروردگارم بوده ام .
ـ از گوشهايت .
ـ چگونه ! با اين كه سخن پروردگارم را با آن شنيده ام .
خـداى سـبـحان به ملك الموت وحى فرمود كه او را واگذار تا خود درخواست مرگ كند. اين موضوع گذشت و موسى يوشع بن نون را خواست و وصيت هاى خود را بدو كرد و سپس از نزد بنى اسرائيل رفت و غايب شد. در همان دوران غيبت به مردى برخورد كرد كه قبرى مى كند. موسى بدان مرد گفت : ميل دارى در كندن اين قبر به تو كمك كنم ؟ آن مرد گفت : آرى .
موسى به كمك آن مرد قبر را كند و لحدى بر آن ساخت ، آن گاه ميان آن قبر رفت و خوابيد تـا بـبـيـنـد چگونه است . د رهمان حال پرده از جلوى چشم موسى برداشته شد و جاى گاه خـود را در بـهـشـت ديد و به خداى تعالى عرض كرد: پروردگارا! مرا به نزد خود ببر. همان مرد كه در واقع ملك الموت بود و به صورت آدميان درآمده بود و قبر را حفر مى كرد، موسى را قبض روح كرد و در همان قبر او را دفن نمود و بر روى او خاك ريخت .
در اين وقت كسى فرياد زذ: موسى كليم اللّه از دنيا رفت كيست كه نمى ميرد؟(969)
شيخ طوسى (اعلى اللّه مقامه ) در كتاب تهذيب روايت كرده كه رحلت موسى در شب بيست و يـكـم ماه رمضان اتفاق افتاد، چنان كه حضرت عيسى را نيز در همان شب به آسمان بردند. در روايـتـى كـه صدوق نقل كرده ، مرگ يوشع بن نون وصى حضرت موسى نيز در همان شب اتفاق افتاد.(970)
17: انبياء بنى اسرائيل پس از موسى
يوشع بن نون
چـنان كه پيش از اين اشاره كرديم ، طبق نقل مشهور، موسى در وادى تيه از دنيا رفت و پس از وفـات او، نـبـوت بـه وصى آن حضرت يوشع بن نون كه از اولاد افرائيم بن يوسف بود منتقل شد.
يـوشـع ، بـنـى اسرائيل را به جنگ عمالقه برد و پس از مدتى كه با آن ها جنگيد، خداى تـعـالى پـيـروزى ار نـصـيـب او فـرمـود و شـهـر اريـحـا را فـتـح كـرد و بـنـى اسرائيل را در آن شهر سكونت داد.(971)
در روايـتـى آمـده اسـت كـه يـوشع بن نون سى سال پس از موسى زنده بود و در اين مدت سر و سامانى به كار بنى اسرائيل داد و با دشمنان آن ها جنگيد و همه را قلع و قمع كرد و سـرزمـين فلسطين و شامات را ميان آن ها تقسيم نمود. از جمله كسانى كه بر ضدّ او قيام كـردنـد، صـفـورا هـمـسـر مـوسـى بـود كـه جـمـعـى از بـنـى اسـرائيـل را بـا خـود همراه كرد و به جنگ يوشع آمد، ولى شكست خورد و اسير گرديد، اما يوشع با كمال بزرگوارى با او رفتار كرد و او را به خانه خود بازگرداند،(972) نظير آن چه در جنگ جمل اتفاق افتاد.
داستان بلعم بن باعور
ضـمـن داسـتـان جـنـگ هـاى يـوشـع بـن نـون بـا دشـمـنـان بـنـى اسـرائيـل ، نـام بـلعـم بـن بـاعـور در تـواريخ و پاره اى از روايات ذكر شده و جمعى از مفسران آيات سوره اعراف را نيز به او تفسير كرده اند.
خـداى تـعـالى در آن سـوره در دو آيه پيغمبر بزرگوار خود را مخاطب ساخته مى فرمايد: بخوان برايش حكايت آن كسى را كه آيات خود را بدو ياد داديم و از آن ها بيرون شد و از شـيـطان پيروى كرد و از گمراهان گرديد و اگ رمى خواستيم او را به وسيله آن آيات بـالا مـى بـرديـم ، ولى او به دنيا گراييد و از هواى نفس خود پيروى كرد. حكايت سگى اسـت كـه اگـر بـر او حـمـله كـنى پارس كند و اگر واگذاريش پارس كند. اين است حكايت مـردمـى كـه آيـات مـا را تـكـذيـب كـنـنـد. ايـن داسـتـان را بـر ايـشان بخوان شايد انديشه كنند.(973)
صاحب كامل التواريخ طبق نظر آن ها كه گفته اند موسى از دنيا نرفت تا وقتى كه اريحا فـتـح شـد، نـقـل مـى كـند كه موسى از تنه خارج شد و به سوى شهر اريحا حركت كرد و پيشاپيش لشكرش يوشع بن نون و كالب بن يوفنا بودند. هنگامى كه به شهر اريحا رسـيدند، جبّاران شهر به نزد بلعم بن باعور كه از اولاد لوط بود رفتند و بدو گفتند: مـوسـى آمده تا با ما بجنگد و ما را از شه رو ديارمان بيرون كند. تو آن ها را نفرين كن . بـلعـم ـ كـه اسـم اعظم خدا را مى دانست - به ايشان گفت : پيغمبر خدا و مردمان باايمان را نفرين كنم با اين كه فرشتگان الهى همراه ايشان هستند؟ آن ها اصرار كردند ولى او امتناع ورزيد تا آن كه نزد همسرش آمدند و هديه اى براى آن زن آوردند و از او خواستند تا به هـر تـرتيبى شده شوهرش را با اين كار موافق سازد تا به موسى و لشكريانش نفرين كند. زن با اصرار عجيبى او ار حاضر كرد.
بـلعـم بـرخـاسـت و سـوار بـر الاغ خـود شـد تـا ره كـوهـى كـه مـشـرف بـر بـنـى اسـرائيل بود برود و در آن جا نفرين كند. مقدارى كه راه رفت ، الاغ از حركت ايستاد و روى زمـيـن خـوابـيد. بلعم پياده شد و چندان او را بزد كه از جا برخاست ، ولى هنوز چند قرمى نـرفـته بود كه دوباره خوابيد وقتى براى بار سوم نيز اين واقعه تكرار شد، خداوند آن حـيـوان را بـه زبـان آورد و به بلعم گفت : واى بر تو اى بلعم ! به كجا مى روى ؟ مـگـر فـرشـتـگان را نمى بينى كه مرا باز مى گردانند. بلعم باز هم اعتنايى نكرد و هم چـنـان پـيـش رفت تا مشرف بر بنى اسرائيل گرديد و خواست نفرين كند، ولى نتوانست . هرگاه مى خواست بر آن ها نفرين كند، زبانش به دعا بازمى گشت تا وقتى كه زبان از كـامـش خـارج شد و دانست كه اين كار ميسّر نيست . آن وقت بود كه به قوم خود گفت : اكنون ديـگـر دنـيـا و اخـرتـم تـبـاه شـد و كـارى از مـن سـاخـتـه نـيـسـت و راهـى جـز مـكـر و حيل به آن هابه جاى نمانده . سپس به آن ها دستور داد: زنان را آرايش كنيد و كالاهايى به دسـت آن هـا بـدهـيـد و بـه عـنوان فروش كالا به ميان لشكر موسى بفرستيد و به ايشان سـفـارش كـنـيـد اگـر مـردى از لشـكريان موسى خواست با آن ها درآميزد و زنا كند، ممانعت نكنند، زير اگر يكى از آن ها زنا كند و با زنى درآميزد، هلاك مى شوند و شرّشان از شما برطرف مى شود.
پـس زنـان را آراسـتـنـد و اجـنـاسـى بـه عنوان فروش به دستشان دادند و به ميان لشكر مـوسـى فـرسـتادند. زمرى بن شلوم ـ كه رئيس شمعون بن يعقوب بود ـ يكى از زن ها را گرفت و به نزد موسى آورد و گفت : به عقيده تو اين زن بر من حرام است ، ولى به خدا مـا از تـو اطـاعت نمى كنيم . سپس آن زن را به خيمه خود برد و با او زنا كرد. در اين وقت بـود كـه خداوند طاعون را بر او مسلط كرد و در يك ساعت بيست هزار يا هفتاد هزار نفرشان هلاك شدند. تا سرانجام فنحاص بن عيزار بن هارون كه امير لشكريان موسى بود بيامد و چون از موضوع مطلع گشت ، خشمناك شد و يك سره به خيمه زمرى بن شلوم رفت و او را با زى كه در خيمه اش بود بكشت و و طاعون برطرف گرديد.(974)
از راونـدى هـم در قـصـص الانـبـياء حديثى نظير داستان فوق با مختصر اختلاف و اختصار بـيـشـترى نقل شده ، ولى به جاى حضرت موسى نام يوشع بن نون ذكر شده است ، چنان كـه مـسـعـودى نـيـز در اثـبـات الوصـيـه بـه هـمـيـن گـونـه نقل كرده ، و اللّه اعلم .(975)
عمر يوشع بن نون را 126 سال نوشته اند (976) و قبر او را برخى از تواريخ ، در كوه افرائيم و در فلسطين ذكر كرده اند.(977)
كالب بن يوفنا
صـاحـب كـامـل التـواريـخ د رتاريخ خود گويد: هنگامى كه يوشع بن نون از دنيا رفت ، كالب بن يوفنا به امر بنى اسرائيل قيام فرمود.(978) مرحوم طبرسى نيز در تفسير آيـه 244 سـوره بـقـره قـولى بـه هـمـيـن مـضـمـون نقل مى كند.(979)
ثـعـلبـى در عـرائس الفـنون گفته است كه كالب بن يوفنا شوهر خواهر حضرت موسى يـعـنـى شـوهـر مـريـم دخـتـر عـمـران بـود و ابـن اثـيـر د ركامل ضمن داستان فتح اريحا همين مطلب را ذكر كرده است .(980)
ولى قول به پيامبرى پس از يوشع (981) با ظاهر گفتار مسعودى در اثبات الوصيه و نيز با آن چه يعقوبى د رتاريخ خود گفته است ، مخالفت دارد.
مـسـعـودى گـويـد: چون هنگام وفات يوشع رسيد، خداوند بدو وحى كرد كه امانتى را كه نـزد اوست به فرزندش فنحاس بسپارد. يوشع نيز فنحاس را خواست و مواريث انبياء را بـدو سـپـرد و از دنـيـا رفـت و پـس از فـنـحـاس نـيز فرزندش بشير بن فنحاس به مقام پيغمبرى نايل شد.(982)
يـعـقـوبـى گـويـد: پـس از يـوشـع بـن نـون ، دوشـان كـفـرى زمـام كـار بـنـى اسـرائيـل را بـه دسـت گـرفـت و هـشـت سـال مـيـان آن هـا بـود و پـس از وى ، عـثـنـايـل بـن قـنـز بـرادر كـالب كـه از سـبـط يـهـودا بـود بـه كـار بـنـى اسرائيل قيام كرد و چهل سال ميان آن ها بود.(983)
حزقيل
پـس از كـالب ، چـنـان كـه تـاريـخ نـويـسـان گـفـتـه انـد، حـزقيل به نبوت بنى اسرائيل مبعوث شد. ابن اثير (984) و طبرى (985) گفته اند كـه حـزقـيـل را ابـن العـجـوز گويند، زيرا مادرش پيرزنى عقيم بود كه صاحب فرزندى نـمـى شـد تـا عـافـبـت در سـّن پـيـرى از خـدا فـرزنـدى درخـواسـت كـرد و خـداونـد حـزقـيـل را بـه او داد. طـبـرسـى از حـسـن نـقـل كـرده كـه هـمـان ذوالكـفـل اسـت و عـلت مـوسـوم شـدنـش بـه ايـن نـام آن بـود كـه هـفـتـاد پـيـغـمـبـر را از قـتـل نـجات داد و به آن ها گفت : شما با آسايش خاطر برويد، زيرا اگر من يك نفر كشته شوم ، بهتر از آن است كه همه شما كشته شويد.
چـون يـهـوديـان بـه نـزد حـزقـيـل آمـده و در مـورد هـفـتـاد پـيـغـمـبـر از او سـوال كـردنـد، بـه آن هـا گـفـت : از اى جـا رفـتـند و من نمى دانم كجا هستند. خداى تعالى ذوالكفل (986) را نيز از شرّ آن ها حفظ فرمود.(987)
بسيارى از مفسران در تفسير اين آيه از سوره بقره كه خدا فرموده : آيا نشنيدى داستان آن مـردمـى را كه از بيم مرگ از ديار خود بيرون شدند و هزاران نفر بودند و خداوند به ايشان گفت : بميريد، آن گاه زنده شان كرد. به راستى كه خدا درباره مردم كريم است ، ولى بيشتر آن ها نمى دانند.(988)
گـفته اند آيه بالا مربوط به قوم حزقيل و اشاره به داستان آن هاست و سرگذشت آها را بـا مـقـدارى اخـتلاف ذكر كرده اند و طبق حديثى كه كلينى در روضه كافى در تفسير همين آيه از امام باقر(ع ) روايت كرده ، داستانشان اين گونه بوده است :
ايـنـان مـردم يـكـى از شـهـرهـاى شـام بـودنـد و تـعـدادشـان هـفـتـاد هـزار نـفـر بود كه در فـصـول مـخـتلف طاعون به سراغشان مى آمد و توانگران ـ كه نيرويى داشتند ـ به مجرد ايـن كـه احـسـاس مـى كـردنـد طـاعـون آمـده از شـهـر خـارج مـى شـدنـد و مـسـتـمـنـدان بـه دليـل نـاتـوانى و فقر در شهر مى ماندند و به همين سبب بيشتر آن ها مى مردند و آن ها ك خـارج شـده بـودنـد، كـمـتـر بـه مرگ مبتلا مى شدند. تا اين كه تصميم گرفتند هر گاه طـاعـون آمـد، هـمـگـى يـك باره از شهر خارج شوند. پس اين بار طاعون آمد، همگى از شهر بيرون رفتند و از ترس مرگ فرار كردند. مدتى در شهرها گردش نمودند تا به شهر ويـرانـى رسـيـدنـد كـه طـاعـون مـردم آن شهر ار نابود كرده بود. آن ها در آن شهر ساكن شـدنـد، اما وقتى بارهاى خود را باز كردند دستور مرگ آن ها از جانب خداى تعالى صادر شد و همه شان با هم مردند و بدن هايشان پوسيد و استخوان هايشان آشكار گرديد.
رهگذرانى كه از آن جا عبور مى كردند، كم كم استخوان هاى آن ها را در جايى جمع كردند و پيغمبرى از پيغمبران بنى اسرائيل ـ كه نامش حز بود ـ بر آن ها گذشت و چون نگاهش به آن اسـتـخـوان هـا افـتـاد گـريـسـت و بـه درگـاه خـداى تـعـالى رو كرد و گفت : اگر اراده فرمايى ، هم اكنون اين ها را زنده مى كنى ، چنان كه آن ها را ميراندى تا شهرهايت را آباد كـنـنـد و از بـنـدگـانـت فـرزنـد آرنـد و بـا بـنـدگـان ديـگـرت بـه پـرسـتـش تـو مـشـغـول شـونـد. خـداى تـعـالى بـدو وحـى فـرمـود: آيا دوست دارى كه آن ها زنده شوند؟ حـزقـيـل عـرض كـرد: آرى پـروردگـارا آن هـا را زنـده كـن . خـداونـد كـلمـاتـى را بـه حـزقـيـل تـعـليـم فـرمـود تـا آن ها را بخواند (امام صادق (ع ) فرمود: آن كلمات اسم اعظم بود) هنگامى كه حزقيل آن كلمات را بر زبان جارى كرد، ديد كه استخوان ها به يك ديگر مـتـصـل شـده و هـمـگـى زنـده شـدنـد و بـه تـسـبـيـح ، تـكـبـيـر و تهليل خداوند مشغول گشتند.
حزقيل كه آن منظره را ديد گفت : گواهى مى دهم كه خداوند بر همه چيز تواناست .
امـام صـادق (ع ) بـه دنـبـال نـقـل ايـن داسـتـان فـرمـود: آيـه مـزبـور دربـاره آن هـا نازل گرديد.(989)
در داسـتـان احـتـجـاج حضرت رضا(ع ) با رؤ ساى مذاهب در مجلس ماءمون نيز صدوق روايت كـرده كـه آن حـضـرت بـه جـاثـليـق (رئيـس ‍ مـذهـب نـصـارى ) فـرمـود: حـزقـيـل پيغمبر نيز همان كارى را كه عيسى بن مريم (ع ) كرد انجام داد، زيرا سى و پنج هـزار مـرد را پس از آن كه شصت سال از مرگشان گذشته بود زنده كرد.(990) البته طبرسى از بعضى نقل كرده داستان مزبور را به شمعون نسبت داده اند.(991)

next page

fehrest page


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آداب و اعمال لیلة الرغائب(شب آرزوها)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 26 فروردین 1395
آداب و اعمال لیلة الرغائب(شب آرزوها)
به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب می‌گویند. برای این شب پر برکت از رسول خدا(ص) عملی نقل شده است که فضیلت بسیاری دارد. در روایت آمده است: هر که این نماز را بگذارد چون شب اول قبر او شود، حق تعالی بفرستد ثواب این نماز را به سوی او به نیکوتر صورتی با روی گشاده و درخشان و زبان فصیح. پس با وی گوید ای حبیب من! به خدا سوگند من چهره‏ اى زيباتر از چهره تو نديدم، و سخنى شيرين‏ تر از سخن تو نشنيدم، و بويى بهتر از بوى‏ تو نبوييدم!
 
گوید: من ثواب آن نمازم كه در فلان شب، از فلان ماه، از فلان سال به جاى آوردى‏ امشب نزد تو آمدم تا حقّت را ادا كنم، و مونس تنهايى تو باشم، و هراس را از تو برگيرم و هنگامى‏ كه در صور (شيپور قيامت) دميده شود، در عرصه قيامت سايه‏ اى بر سرت خواهم افكند، پس خوشحال باش كه خير هرگز از تو جدا نخواهد شد. 
 
آن نماز به این صورت است: روز پنج شنبه اول آن ماه را روزه می‌داری چون شب جمعه داخل شود مابین نماز مغرب و عشاء دوازده رکعت نماز می‌گذاری هر دو رکعت به یک سلام و در هر رکعت از آن یک مرتبه سوره «حمد» و سه مرتبه «سوره قدر» و دوازده‏ مرتبه «سوره توحيد» مى‏‌خوانى و هنگامى كه از نماز فارغ شدى هفتاد مرتبه مى ‌گويى:
 
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ وَ عَلَى آلِهِ [وَ آلِ مُحَمَّدٍ] .
 
خدايا! بر محمّد پيامبر درس ناخوانده و خاندانش درود فرست
 
سپس به سجده مى‏ روى و هفتاد مرتبه می گويى:
 
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ
 
پاك و منزّه است پروردگار فرشتگان و روح
 
آنگاه سر از سجده بر مى ‏دارى و هفتاد مرتبه مى‏ گويى:
 
رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ تَجَاوَزْ عَمَّا تَعْلَمُ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيُّ الْأَعْظَمُ
 
پروردگارا! مرا بيامرز و بر من مهرورز و از آنچه از من مى‏ دانى بگذر، تو خداى برتر و بزرگترى
 
دوباره به سجده مى‏ روى و هفتاد مرتبه مى‏ گويى:
 
سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ
 
پاك و منزّه است پروردگار فرشتگان و روح
 
سپس حاجت خود را مى‏ طلبى كه به خواست خدا برآورده خواهد شد.
 
 
 v

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فتنه وآشوبهاى آخر الزمان (2
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1395

 

 

باب 191

مکحول از على بن ابى طالب عليه السلام روايت کرده که فرمود: برسول خدا صلى الله عليه وآله گفتم آيا مهدى عليه السلام از ما ائمه هدى است يا از غير ما؟ فرمود: از ما خواهد بود، دين بما ختم ميشود همچنانکه بما افتتاح شد، مردم بوسيله ما از گمراهى وفتنه نجات پيدا ميکنند همچنانکه بواسطه ما از گمراهى شرک خلاص شدند بجهت ما است که خدا بعد از عداوت وفتنه قلوب آن ها را در دين با يکديگر مهربان کرد همان طور که خدا براى ما در بين قلب ودين آن ها بعد از عداوت وشرک ايجاد الفت کرد.

باب 192

زهرى از عائشه از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: مهدى عليه السلام مردى از عترت من است که طبق سنت من قتال ميکند همان طور من که براى قرآن قتال کردم.

باب 193

قتاده ميگويد: (رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود:) مهدى عليه السلام مردى است از عترت من که طبق سنت من قتال خواهد کرد همچنانکه من طبق وحى قتال کردم.

باب 194

ابو سعيد خدرى از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: مهدى عليه السلام از عترت من است.

باب 195

عبد الله بن عمر ميگويد: مردى از فرزندان حسين از طرف مشرق خروج ميکند که اگر کوهها او را استقبال کنند (که از او جلوگيرى نمايند) آنها را خراب کرده جاده خود قرار مى دهد.

باب 196

عبد الله بن عمر گويد: مهدى آنکسى است که عيسى بن مريم عليه السلام بر او نازل ميشود وپشت سر او نماز ميخواند.

باب 197

ابو سعيد از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: مهدى عليه السلام مردى است از من.

باب 198

محمد بن حنفيه از پدر بزرگوارش على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: مهدى عليه السلام از ما اهل بيت است. فصل عبد الله بن عمر مى گويد: مردم را پنج فتنه وشورش است که دو تاى آن ها گذشته وسه تاى آنها در اين امت خواهد بود: 1- فتنه وآشوب ترک 2- شورش وفتنه روم 3- فتنه وشورش دجال که بعد از آن فتنه وشورشى نيست. در روايت ديگر از عبد الله بن عمر رسيده که گفت: فتنه وآشوب سه تا است که دو تاى آن ها واقع شده ويکى باقى مانده است که آن فتنه وشورش ترک است که در جزيره اتفاق ميافتد. فصل عبدالرحمان از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: دجال با هشتاد هزار نفر در اطراف کرمان نزول ميکند که صورتهاى آن چون سپرهاى عريض وپهن خواهد بود، پوستين ونعلهاى موئى مى پوشند. فصل کعب مى گويد: (رسول خدا فرمود:) گروه ترک خروج ميکنند يکنوع خروجى که غير از قطيعه چيزى از آن ها جلوگيرى نميکند. قربانى اعظم خدا در بين آنها خواهد بود. فصل حذيفه مى گويد: (رسول خدا؟) به اهل کوفه فرمود: قومى شما را از کوفه خارج ميکنند که داراى اين صفاتند: چشمهاى کوچک، بينى هاى پهن، صورتهاى آن نظير سپرهاى عريض آهنين، نعل موئى مى پوشند ومالهاى سوارى خود را بنخل جوخا (محلى که خرما را خشگ ميکنند - فرهنگ - يا يکنوع درخت خرمائى؟) مى بندند، از سوارخها ومجارى فرات آب مياشامند. فصل عبد الله بن عمر ميگويد: خدمت (رسول خدا؟) آمديم، فرمود: شما چه کسانى هستيد؟ گفتم: از اهل عراق فرمود: قسم بان خدائيکه غير از او خدائى نيست که بنوقنطورا (ملت ترک) شما را از خراسان وسيستان مى رانند يکنوع راندن با سرعتى تا اينکه وارد ابله (شهرى است در بصره) ميشوند واسبى را در آن باقى نمى گذارند، بعد از آن نزداهل بصره ميفرستند که يا بايد از شهرهاى ما خارج شويد يا اينکه ما بر شما وارد خواهيم شد. فرمود: بنو قنطورا به سه فرقه تقسيم ميشويد: يک فرقه از آن ها در کوفه وفرقه ديگر در حجاز وفرقه سوم در زمين باديه يعنى زمين عرب جاى گزين خواهند شد وکار عراق بجائى ميرسد که احدى قفيز ودرهمى در آن نخواهد يافت، فرمود: اين موضوع موقعى انجام مى گيرد که کودکان، حاکم وفرمان فرما شوند بخدا قسم که همينطور هم خواهد شد وتا سه دفعه اين سخن خود را اعاده فرمود. فصل ابو هريره از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: قيامت قيام نميکند تا اينکه شما با گروه ترکى که داراى اين صفاتند قتال کنيد: 1-صورتهاى آن ها سرخ 2- چشمان آن ها کوچک 3- بينى هاى آنان عريض وپهن 4- صورتهاى آن ها نظير سپرهاى آهنين عريض وپهن خواهد بود. فصل ابو هريره مى گويد: اول کسيکه از اطراف خاک عرب وارد ميشود مردمى هستند که داراى صورتهاى سرخ باشند، صورت آنان چون سپر هاى پهن وعريض خواهد بود. عمر بمسلمين مى گفت: دشمنانى هستند که صورتشان چون سپر وچشمانشان چون وزغ (حيوانى است شبيه سوسمار) آن ها را رها کنيد همچنانکه آن ها شما را رها کنند. فصل تبيع مى گويد: وقتى که بيرقهاى زردى وارد مصر شدند وبر مصر غلبه پيدا کرده بر منبر آن نشستند لازم است که اهل شام در زمين سردابهائى کنده (خود را پنهان کنند) زيرا که آن واقعه بلائى است.

باب 199

ابو هريره گويد: در شبى آتش سوزانى خارج ميشود که روشنائى آن بگردن شترها يا به گياهان سبز خواهد رسيد از آتش آن ها حذر کنيد.

مولف گويد: اين حديث متضمن اين معنى است که گردن هاى شتران يا گياهان نور مى دهند ولى ذکر نشده که در بصرى اتفاق مى افتد پس اماکن دارد که اين آتش همان آتش حجاز باشد، زيرا که آن آتشى استکه گردنهاى شتران يا شاخ وبرگ گياهان بوسيله آن، نور مى دهد. فصل کعب ميگويد: نزديک استکه آتشى در يمن خارج شود که مردم را بسوى شام روانه کند آن آتش صبح ميکند موقعيکه آنها صبح کنند ومى خوابد در آنوقتيکه آنها ميخوابند وشب ميکند آنموقعيکه آنها شب ميکنند، گردن شتران يا شاخ وبرگ گياهان سبز در بصرى ازآن آتش نورانى ميشود، موقعى که اينموضوع را شنيديد بطرف شام خروج کنيد. فصل زهرى مى گويد: آتشى از حجاز خارج ميشود که گردن هاى شتران يا شاخ وبرگ گياهان در بصرى روشن خواهد شد. فصل نعيم از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: آتشى از عدن (جزيره اى است در يمن - قاموس) مردم را با ميمون وخوک ها جمع ميکند که هر جا شب کنند وهر وقت بخوابند با آنها خواهد بود وآنچه که از آنها ساقط شود براى آن آتش است. فصل ارطاه ميگويد: چهل شب در مشرق آتش ودود خواهد بود. فصل عمر بن خطاب روزى در مکه گفت: اى اهل يمن شما بايد قبل از دو موضوع هجرت کنيد اول از آنها اينتسکه اهل حبشه خارج ميشوند تا به اين مکان من ميرسند، دوم آتشى از عدن خارج ميشود که مردم وجنبندگان ووحوش ودرندگان را ميراند، موقعيکه آن آتش به ايستد آنها هم ميايستند وموقعى که حرکت کند آنها نيز حرکت ميکنند. کعب ميگويد: موقعى که انسانى يا حيوانى برو در آيد آتش به او مى گويد: برو درآمدى و بزمين افتادى، آرزو داشتى که قبل از امروز بسوى بصرى هجرت کنى آن آتش چهل سال برقرار خواهد بود وکسى خود را بان گرم نميکند مگر اينکه جز جهنميها بشمار ميرود. حتى از کافر ميپرسند: (اين چه آتشى است (ميگويد: اين همان آتشى است که بما وعده ميدادند. (عمر گفت:) شما چه حالى داريد آنموقعيکه اين علامت بزرگ را به بينيد، ناظرى که از شما بطرف مشرق نظر کند مى بيند که آن آتش روشن است بعد که بطرف مغرب نظر نمايد خواهد ديد که زراعت آن آتش سبز است وبه يکديگر چسبيده خارج ميشوند، آيا آن اعال ناپسندى را که امروز انجام ميدهيد انجام خواهيد داد در صورتيکه شما بان علامت بزرگ نظر ميکنيد؟ بخداى کعبه قسم که بان علامت نظر ميکنيدو اعمال خود را انجام ميدهيد.

باب 200

ابن عمر ميگويد: نزديک است که بنى قنطورا ابن کنکر (ملت ترک يا سودان) خروج کنندو اهل خراسان را بسرعت برانند تا اينکه مالهاى سوارى خود را نهر ابله وارد ميکنند وميفرستند نزد اهل بصره که: يا بايد شما هم بما ملحق شويد يا بصره را براى ما خالى کنيد پس يک قسمت بايشان ويک قسمت به اعراب ويک قسمت بشام محلق ميشوند.

فصل

کعب ميگويد: گروه ترک با غضب وارد ميشود واز دجله وفرات آب مى آشامند ودر جيره فعاليت زيادى ميکنند واهل اسلام از شدت تحير نمى توانند در مقابل آنها هيچگونه استقامتى بنمايند. پس خداى تعالى برف زيادى توام با باد شديد ويخ بر آنها مسلط ميکند وآنها خشگ ميشوند، چند روزى که اقامت کردند امير اهل اسلام بمسلمين ميگويد: اى اهل اسلام آيا گروهى هست که جان خود را در راه خدا فدا کند وبه بيند که خدا با اين گروه چه عملى انجام داد؟ بعد از آن ده سوار پيش قدم شده ميروند بسوى قوم ترک ومى بينند که همه خشگ ونابود شده اند. آنگاه مراجعت نموده ميگويند: خدا شما را کفايت نمود وخدا آنها را تا آخرين نفر هلاک کرده است.

فصل

کعب ميگويد: بطور يقين قوم ترک وارد جزيره ميشوند ومالهاى سوارى خود را از فرات آب ميدهند وخدا طاعون (وبا) را بان ها مسلط نموده آنها را ميکشد، کسى از آن ها نجات نمى يابد مگر يکنفر.

فصل

عيينه ميگويد: چيزى قوم ترک را جلوگيرى نميکند مگر فرات در آن روز مردان جنگجوى آنها (اهل فرات؟) وشهسوارانشان قيس عيلان است که دشمن را ريشه کن ميکند وبعد از آن ترکى باقى نميماند.

فصل

مکحول از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: قوم ترک را دو خروج خواهد بود: يکى آنکه آذربايجان را خراب ميکنند وديگرى آنکه در جزيره خروج مينمايند ومالهاى سوارى حجاز را پنهان خواهند کرد، وخدا مسلمين را يارى ميکند،قربانى بزرگ خدا در ميان آن گروه است وترکى بعد از آنها نخواهد بود.

فصل

نعيم ميگويد: از عبد الله بن عمر شنيدم که ميگفت: نزديک شده که بنو قنطورا (قوم ترک يا ملت سودان) اهل خراسان وسيستان را بسرعت برانند تا اينکه مالهاى سوارى خود را بنخل ابله (شهرى است نزديکى بصره) مى بندند ونزد اهل بصره ميفرستند که خاک خود را براى ما خالى کنيد يا اينکه ما بر شما وارد خواهيم شد. اهل بصره بسه فرقه تقسيم ميشوند: فرقه اى بعرب وفرقه اى بشام وفرقه اى هم بدشمنان خود ملحق خواهند شد علامت اين حادثه آنستکه فرمان فرمائى جهال در زمين شروع شود.

فصل

نعيم از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: بنو قنطورا در زمينيکه آن را بصره يا بصيره ميگويند ميايند ووارد نهرى ميشوند که آن را دجله ميگويند وداراى نخل است مردم (بصره؟) سه فرقه خواهند شد: فرقه اى ملحق به اصل خود شده هلاک ميشوند وفرقه اى بر عليه خود شروع کرده کافر خواهند شد وفرقه اى هم اهل وعيال خود را پشت سر قرار داده با آنها (بنوقنطورا) مى جنگند وخدا آن ها را فاتح ميکند.

فصل

نعيم از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: اهل بصره به سه فرقه تقسيم ميشوند: فرقه اى متوقف ميشوند وفرقه اى در محلى که گياهان خوش بوئى دارد به پدران خود ملحق خواهند شد وفرقه اى بشام ملحق ميشوند واين بهترين فرقه خواهند بود.

فصل

ابو هريره گويد: چشمان آن گروه چون وزغ (حيوانى است شبيه به سوسمار) است وصورتشان نظير سپر، بين دجله وفرات زد وخوردى ميکنند وزد وخوردى در مرج حمار ميکنند وزد وخوردى هم در دجله خواهند کرد بطوريکه در اول روز براى عبور بشام صد دينار ودر آخر روز بيشتر لازم است.

فصل

بريده از پدرش از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: قومى ترک وعريض صورت وکوچک چشم که صورتشان چون سپر خواهد بود امت مرا سه مرتبه تا جزيره العرب ميرانند، در مرتبه اول از فرار، نجات پيدا ميکنند ودر مرتبه دوم بعضى هلاک شده وبعضى نجات خواهند يافت ودر مرتبه سوم ريشه کن ميشوند، قسم بان خدائيکه جان من در دست اوست که مالهاى سوارى خود را بستون هاى مسجد مسلمين مى بندند.

فصل

نعيم ز عبد الله بن عمر نقل کرده که گفت: نزديک است که بنى قنطورا (گروه ترک يا سودان) شما را از خاک عراق خارج کنند، من گفتم: بعد از آن برميگرديم؟ گفت: تو اين آرزو را دارى؟ گفتم: آرى گفت: بلى براى شما زندگى خوبى خواهد بود.

فصل

ابن ذى الکلاع ميگويد: من نزد معاويه بودم که قاصدى از ارمنيه آمد (ونامه اى آورد معاويه آن را خوانده ودرغضب شد وکاتب خود را احضار کرده گفت: جواب نامه او را بنويس قوم ترک باطراف خاک تو حمله کرده اند، تو مردى را بطلب آن ها فرستاده اى واو را گرفته اند مادر بعزايت بنشيند اين عمل را اعاده مکن وآن ها را بچيزى تحريک منما وچيزى از آن ها اخذ مکن، زيرا من از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم که ميفرمود: ملت ترک بزودى ملحق ميشوند بمحلى که گياه خوش بو دارد.

فصل

مکحول از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: قوم ترک را دو خروج خواهد بود: اول براى تخريب آذربايجان دوم بسرعت وارد شط فرات خواهند شد.

فصل

کعب گويد: ترک با سرعت وارد نهر فرات ميشوند مثل اينکه من مالهاى سوارى زرد رنگ آن ها را مى بينم که در کنار شط فرات صف زده اند.

فصل

نعيم از پيغمبر کرم صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: خدا مرضى بر مالهاى سوارى آنها ميفرستند تا هلاک شوند، (وخود آن ها بجهت پياده ماندن) خواهند مرد. وقربانى بزرگ خدا در ميان آن ها است وبعد از آن هم ترکى نخواهد بود.

فصل

ابن مسعود ميگويد: مثل اينکه من، قوم ترک را مى بينيم که بر اسبهاى تيزگوش ترکى نشسته واسبهاى خود را بشط فرات مى بندند.

فصل

عبد الله بن عمرو بن عاص گويد: نزديک است که بنى قنطورا (ملت ترک) از خاک عراق برشما خروج کنند: گفتم بعدا ما بر ميگرديم؟ گفت: برگشتن براى شما محبوب تر است، شما برميگرديد وزندگى خوب خواهيد کرد.

فصل

حسن از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: يکى از علائم قيامت آنستکه با قوميکه صورتشان چون سپرهاى آهنين است قتال نمائيد وبا آن گروهى که نعل آنها از مو باشد جنگ کنيد. طايفه اول را که ترک باشند ديديم وطايفه دوم را که کردها باشند مشاهده کرديم.

فصل

حذيفه گويد: نزديک است که عجم جلوگيرى نمايد وبراى اهل عراق درهم وقفيزى نيايد ونزديک شده که روم جلوگيرى کند وبراى اهل شام دينار وطعامى نرسد.

فصل

ابو هريره از پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: قيامت قيام نميکند تا اينکه شما با قوميکه صورتهاشان چون سپر است قتال کنيد، قيامت بپا نخواهد شد تا شما با گروهى که نعلشان از مو باشد بجنگيد.

فصل

حسن ميگويد: در سنه (67) گرانى خواهد شد، در سنه (68) موت فراوان شروع ميشود. درسنه (69) اختلاف پيدا ميشود، در سنه (70) مردم غارت ميشوند بعد از سنه هفتاد بوسيله مردى از اهل بيت من بنحوى شادمانى شروع ميشود که بخشش وثمرات تقليل پيدا ميکند وتجارت مردم با وعده انجام ميگيرد، حذيفه گفت: حال آن مردم چگونه خواهد بود؟ فرمود: رحمت خدا ودعوت پيغمبر شما شامل حال آنها ميشود.

فصل

جبير بن نفير ميگويد: برسول خدا صلى الله عليه وآله گفتند: ما را از آينده خبر بده، فرمود: شما را مطلع ميکنم که بعد از نبى شما چند سالى اختلاف واقع ميشود، در سنه (133) شخص دانا بفرزند خود خوشحال نميشود، در سنه (150) کفار ظهور ميکنند، در سنه (160) خوار وبار دو سال را ذخيره کنيد، در سنه (166) النجا النجا در سنه (170) تا (180) تاج وتخت از دست ملوک گرفته ميشود، در سنه (190) اهل معصيت دچار بلا خواهند شد، در سال (192) سنگباران، بزمين فرو رفتن، مسخ وزنا شروع ميشود، در سنه (200) قضا يعنى عذابى که مردم در بازارهاى خود سکته کنند شيوع پيدا ميکند.

فصل

جبير بن نفير از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: اصحاب من تا پنج سال بعد از من اختلاف نموده وبعضى بعض ديگر را ميکشند، در سال (125) جزع وفزع شديدى خواهد بود وبنى اميه خليفه اى را ميکشند، در سنه (133) اگر يکى از شما بچه سگ را تربيت کند بهتر است از اينکه (فلان) بچه را تربيت نمايد، در سنه (150) کفار ظهور ميکنند، در سال (160) مردم دچار گرسنگى يک ساله ويا دو ساله مشوند، کسى که آن موقع را درک کند لازم است که خواروبار ذخيره کند، شهابى از طرف مشرق بمغرب سقوط ميکند وصداى شديدى (بلند ميشود) که همه کس آنرا ميشنود، در سنه (166) کسى که از مردم طلبکار باشد بايد طلب خود را حاصل کند، کسى که دخترى دارد بايد شوهر دهد، کسى که عزب باشد بايد از ازدواج خوددارى نمايد کسيکه زن دارد بايد از او کناره گيرى کند، در سنه (170) تاج وتخت پادشاهان گرفته ميشود، در سال (180) بلا دچار مردم ميشود، در سنه (190) فتنه بپاخواهد شد، در سال (200) قضا شروع ميشود.

باب 201

کعب ميگويد: خلافت بنى اميه صد سال خواهد بود وشهرهائى بنا ميکنند ومدت شصت سال وچندى خلافت آنها چون ديوارى آهنين است که کسى نميتواند قصد آن کند تا اينکه خودشان آنرا ريشه کن نمايند وبعدا که ميخواهند آنرا تشييد کنند نميتوانند، هر چه آن (ديوار آهنين خلافت) را از ناحيه اى مرتفع وبلند ميکنند از ناحيه ديگرى ويران خواهد شد تا اينکه خدا آنها را هلاک نمايد، بنى اميه به (م) افتتاح وبه (م) هم ختم ميشوند (زيرا حرف اول نام معاويه که اولين خليفه بنى اميه است وحرف اول نام مروان که آخرين خليفه آن ها بوده ميم است) پس دوران سنگ آسياى آنها بپايان خواهد رسيد و(ستاره) سلطنت آنها سقوط خواهد نمود، سلطنت آنها سقوط نميکند تا اينکه خليفه اى از آنها خلع شود وآن دو شتر کشته شوند، وحمار اصهب جزير - که شيطان وبدترين مردم از خوف، با او خواهند بود - يعنى مروان کشته خواهد شد، (همان مروانيکه) ويران شدن شهرها وانقلاب وآشوب بدست او خواهد بود.

باب 202

ابو هريره از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: عن قريب امت من نظير امم سابقه گرفتار خواهد شد. مردى گفت: يعنى آنطور که فارس وروم رفتار کردند؟ فرمود: مگر مردم غير از اينها هستند.

باب 203

کعب ميگويد عيسى بن مريم در حاليکه جوان قرمز رنگى باشد درب دروازه شرقى دمشق مناره نازل ميشود ودو ملک آن حضرت را با دو کتف خود حمل ميکنند، نفس وبوى آن حضرت را هيچ کافرى درک نميکند مگر اينکه خواهد مرد، زيرا که نفس آن حضرت تا آنجاکه چشم کار کند ميرسد، موقعيکه دجال نفس آنحضرت را درک نمايد نظير شمع آب شده مى ميرد. بعد از آن عيسى بن مريم عليه السلام بسوى مسلمانهائيکه در بيت المقدس هستند ميرود وآنها را از قتل دجال آگاه مينمايد وپشت سر امير مسلمين، نماز ميخواند، سپس حضرت عيسى براى آن ها نمازى ميخواند که آن نماز فتنه خواهد بود ومابقى نصارا تسليم ميشوند وعيسى عليه السلام (در آنجا) اقامت نموده بکار خود ادامه ميدهد وآن ها را بدرجات بهشتى بشارت خواهد داد.

باب 204

حارث بن عبد الله از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: موقعيکه عيسى بن مريم عليه السلام (از آسمان) نزول کند ودجال را بکشد مردم شاد وخوشحال شده آنشب را تا بصبح احيا ميگيرند وبعد از خروج دجال مدت چهل سال تقويت ميشوند،در آن زمان احدى نخواهد مرد وکسى مريض نخواهد شد، شخص بگوسفندان وحيوانات خود ميگويد: برويد ودر مکان کذا وکذا بچريد ودر فلان ساعت باز آئيد، حيواناتيکه بين زراعت ديده ميشوند از خوشه آن نميخورند وباسم خود شاخه آن ها را نميشکنند؟مار وعقربها ظاهر ميشوند واحدى را اذيت نميکنند وکسى هم مزاحم آن ها نميشود، حيوانات درنده درب خانه ها اقامت ميکنند وطعام ميطلبند واحدى را اذيت نميکنند،يک من يا يک چارک گندم يا جو را که شخصى در زمين بپاشد بدون اينکه وسائل زراعتى را بکار ببندد هفتصد (من) يا هفتصد چارک عائد او ميشود.

باب 205

نعيم از على بن ابيطالب عليه السلام روايتکرده که فرمود: اين خانه (کعبه) را زياد طواف کنيد، کان من مردى را که ساق پاهايش باريک است مى بينم با بيل وکلنگ کعبه را خراب ميکند.

فصل

ابو هريره از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: مردى از حبشه که ساق پاهايش کوتاه است کعبه را خراب خواهد کرد.

فصل

نيز ابو هريره از حضرت محمد صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: اهل حبشه ميايند وکعبه را خراب ميکنند يک نوع خراب کردنى که بعد از آن ابدا آباد نخواهد شد، آن ها همان مردمى هستند که گنج کعبه را استخراج مينمايند.

فصل

ايضا ابو هريره از رسول اکرم صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: مثل اينکه مرد فلجى را که موهاى جلو سرش ريخته است بر بام کعبه ميبينم که کعبه را با ظرف خرما ميکوبد.

فصل

عبد الله بن عمر ميگويد: کعبه دو مرتبه خراب ميشود ودر مرتبه سوم حجر (الاسود) بلند ميشود.

فصل

نيز عبد الله بن عمر گويد: آن ها (شايد منظور اهل حبشه باشد؟) هستند که گنجهاى فرعون را از شهري که آن را منف ميگويند استخراج ميکنند ومسلمين خروج کرده با آن ها قتال نموده آن گنجها را بغنيمت مى برند تا اينکه حبشى بعباى خود فروخته ميشود.

فصل

عبد الله بن عمر ميگويد: کان من حبشى که ساق پاهايش باريک وموى جلو سرش ريخته است بر بام کعبه مى بينم که با بيل وکلنگ، کعبه را خراب ميکند.

فصل

ايضا عبد الله بن عمر گويد: مثل اينکه من نظر ميکنم بکعبه ومى بينم مرد حبشى که موى سرش ريخته وساق پاهايش باريک است آن را خراب مينمايد.

باب 206

ابو شريحه از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: دابه را درد هر سه خروج است، اول از انتهاى يمن خروج ميکند وذکر آن در زمان طويلى در بين اهل باديه فاش ميشود ولى در مکه نامى از آن برده نخواهد شد، بعد از آن، زمان طولانى مکث نموده وبراى دومين بار در نزديکى مکه خروج خواهد کرد وذکر آن در باديه فاش ميشود، بعد از آن در مدت زيادى مکث خواهد نمود وبراى سومين دفعه در آن روزى که مردم در بزرگترين مسجدهاى خدا يعنى مسجد الحرام باشند - وچيزى آنها را حفظ نميکند مگر ناحيه راست خارج مسجد که بين رکن اسود تا باب بنى مخزوم است - خروج ميکند آنگاه مردم بجهت آن متفرق ميشوند وگروهى از مسلمين، راسخ وثابت خواهند بود تا آنموقعى که ميفهمند نمى توانند خدا را عاجز کنند وآن دابه بر آن ها خارج ميشود وخاک را از سر خود مى تکاند وآنها را يارى ميکند، وصورتهاى آنان چون ستاره درخشنده ميدخرشد، آنگاه آن دابه والى زمين خواهد شد، هيچ طالبى آن را درک نميکند وهيچ شخص فرارى آنرا عاجز نتوان کرد حتى اينکه اگر شخصى از دست او فرار کند وبنماز پناه ببرد او را تعقيب کرده ميگويد: اى فلان الان نماز ميخوانى؟ همينکه آن شخص صورت خود را متوجه او ميکند داغ وعلامتى در صورتش ميگذارد وميرود، ومردم در خانه هاى خود مجاور ميشوند ودر موقع مسافرت با رفيق بسفر ميروند ودر اموال، مشترک خواهند شد وکافر از مومن تشخيص داده ميشود حتى اينکه کافر بمومن ميگويد: حق مرا بپرداز ومؤمن بکافر ميگويد: حق مرا ادا کن.

باب 207

حذيفه بن يمان گويد دابه داراى سه خروج است: اول: خروج در بعضى از بيابانها وپس از آن مکث خواهد نمود. دوم: در بعضى از قريه ها حتى اينکه (نام آنرا) ذکر ميکنند وپادشاهان در آن قريه ها خون ها ميريزند، آنگاه متوقف خواهد شد. سوم: آن موقعى که نزد بزرگترين مساجد - گمان کرديم که ميخواهد نام مسجد الحرام را ببرد ولى نام آن را نبرد - باشند بقصد زمين حرکت خواهد نمود ومردم فرارى ميشوند جز يک عده اى از مسلمين که ميگويند: چيزى ما را از امر خدا نجات نميدهد، آنگاه آن دابه خروج مينمايد وصورت مسلمين چون ستاره درخشنده خواهد شد بعدا آن دابه حرکت ميکند وهيچ طالبى آنرا درک نميکند وهيچ فرارى از دست آن فرار نتوان کرد. آن دابه نزد مردى که نماز ميخواند ميايد وميگويد: تو اهل نماز نيستى، آن مرد ازدست او فرار ميکند ولى او را ميگيرد وسرکوب مينمايد. حذيفه ميگويد: در آنموقع صورت مومن درخشنده وصورت کافر گرفته ومنکسر خواهد شد. از حذيفه سؤال شد: مردم در آنروز چگونه اند؟ گفت: داراى حال خوش، شريک در اموال ودر مسافرت رفيق خواهند بود.

باب 208

کعب از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: دابه در حالى خارج ميشود که عصاى موسى وانگشتر حضرت سليمان با او خواهد بود صورت مؤمن را با عصا درخشنده وبينى کافر را با انگشتر مهر ميکند. کعب در حديث ديگر ميگويد: دابه داراى مو وپر وچهارپا ميباشد واز دره هاى تهامه خروج ميکند. شعبى ميگويد: دابه الارض حيوانى است که داراى پشم ميباشد وسر آن باسمان ميرسد. ودر حديث ديگر است که دابه از شکافى که در صفا است خراج ميشود.

باب 209

عبد الله بن عمر گويد: اشرار بعد از خوبان صد وبيست سال سلطنت ميکنند واحدى اول آن را نميداند.

باب 210

ايضا عبد الله بن عمر گويد: مردم بعد از آنکه آفتاب از طرف مغرب طلوع ميکند صد وبيست سال باقى ميمانند.

باب 211

عبد الله از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: خروج دابه بعد از طلوع آفتاب خواهد بود، موقعى که دابه خروج کند ابليس را در حال سجود ميکشد ومؤمنين تا مدت چهل سال در زمين (از نعمتهاى خدا) برخوردارند، چيزى را آرزو نمى کنند مگر اينکه آن را مى يابند، ظلم وجورى نخواهد بود، همه اشيا خواه ناخواه تسليم خداى عالم ميشوند، مؤمنين با رغبت وکفار با کراهت تسليم امر خدا ميشوند، درندگان وطيور با کراهت مطيع خواهند شد حتى درندگان مزاحم پرندگان نميشوند، مومن توليد مثل ميکند وتا چهل سال بعد از خروج دابه نخواهد مرد، بعد از آن موت در ميان آن ها عود ميکند وآنچه که خدا بخواهد باقى ميمانند، آنگاه موت د رجامعه مؤمنين سرعت ميکند بنحوى که مومنى نخواهد بود وکفار مى گويند: ما از مؤمنين خائف وترسان بوديم وفعلا کسى از آن ها باقى نمانده است، از ما ميتى مفقود نشده زيرا که ما بيکديگر هجوم وحمله نکرديم وآنها يکديگر را در بين راه چون حيوانات مورد حمله قرار ميدادند. آنگاه يکى از کفار با مادر وخواهر ودختر خود در بين راه نکاح ميکند (يعنى زنا ميکند) موقعى که او بلند شد ديگرى با آن زن بزنا مشغول خواهد شد، اين عمل، زشت وناپسند بنظر نمى آيد، در چنين روزى خوبان آن ها مى گويند: اگر اين عمل قبيح را در بين طرق وراهها انجام نمى داديد بهتر بود.

آنگاه بدين وسيله فرزند حلال زاده اى باقى نميماند وجميع اهل زمين اولاد زنا ميشوند، وآن مقدارى که خدا بخواهد زندگى ميکنند، بعد از آن خدا مدت سى سال رحم زنان را عقيم ونازاد خواهد کرد وزنى بچه نخواهد زائيد ودر زمين طفلى وجود ندارد، وکليه مردم آن زمان، فرزندان زنا وبدترين مردم خواهند بود وقيامت بر آن ها قيام ميکند.

فتنه وآشوبهاى آخر الزمان (2)

باب 1

ابن عباس ميگويد: دنيا جمعه اى است از جمعه هاى آخرت که هفت هزار سال است، مدت شش هزار وصد سال آن گذشته است وصدها سال ديگر خواهد آمد که خداشناسى در روى زمين پيدا نخواهد شد. کعب الاحبار ميگويد: دنيا شش هزار سال است. وهب گويد دنيا شش هزار سال خواهد بود. ابن رمل جهنى ميگويد: برسول خدا صلى الله عليه وآله عرض کردم: من در عالم خواب ديدم از راهى ميرفتم که آخر آن بچراگاهى منتهى ميشد. وقتيکه تا انتهاى آن جاده آمدم شما را در منبرى ديدم که هفت پله داشت وشما بر هفتمين پله آن قرار گرفته بودى؟ رسول گرامى صلى الله عليه وآله در جوابش فرمود: تعبير آن منبرى که ديدى هفت پله داشت ومن بر هفتمين پله آن نشسته بودم اينست که دنيا هفت هزار سال است ومن در آخر آن واقع شده ام.

باب 2

ابن عباس از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: اسلام غريب افتتاح شده وعن قريب غربت آن عود خواهد کرد. خوشا بحال غربا پرسيدند: غربا کدامند؟ فرمود: اشخاصى که مردم فاسد را اصلاح ميکنند.

باب 3

ابو امامه از رسول الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: علم را دريابيد قبل از آنکه از دست برود، گفتند: چگونه از دست ميرود در صورتيکه قرآن در ميان ما است؟ آن بزرگوار غضب کرده فرمود: مادران شما بعزاى شما گريه کنند مگر تورات وانجيل در بين قوم بنى اسرائيل نبود؟ از دست رفتن علم از بين رفتن علما وحاملين آنست واين سخن را سه مرتبه اعاده فرمود.

باب 4

سليلى گويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: موقعيکه خدا عقل را خلق کرد بان فرمود: عقب برو وعقب رفت، فرمود: جلوب يا جلو آمد، خداى تعالى فرمود: خلقى از تو محبوبتر وگراميتر خلق نکردم، بخاطر تو موآخذه ميکنم وبجهت تو عطا مينمايم ومن بوسيله تو شناخته ميشوم ثواب بر له تو وعقاب عليه تو خواهد بود.

باب 5

حذيفه از رسول الله صلى الله عليه وآله روايتکرده که فرمود: زمانى ميايد وعقلهاى مردم بطورى از بين ميرود که صاحب عقلى ديده نخواهد شد.

باب 6

ابن عباس ميگويدک رسول خدا صلى الله عليه وآله بدو قبر عبور کرد وفرمود: صاحبان اين دو قبر در عذاب قليلى دچارند، زيرا يکى از آنها سخن چين بود وديگرى در موقع بول کردن، در مکان خلوتى نميرفت (نظير بعضى از مردم که در وسط راهها وکوچه وخيابانها عورت خود را کشف کرده بول ميکنند) رسول خدا صلى الله عليه وآله شاخه ترى را بدو نصف کرده يک نصف آن را در يکى از آن قبرها فرو کرد ونيم ديگرى را درقبر ديگرى داخل نمود پرسيدند يا رسول الله صلى الله عليه وآله اين عمل را براى چه انجام دادى؟ فرمود: شايد ماداميکه اين شاخه ها خشگ نشده باشند باعث تخفيف عذاب آنها شود.

باب 7

انس بن مالک ميگويد: ما، در موقع دفن رسول خدا صلى الله عليه وآله حضور داشتيم، (گرد وغبار) دستهاى خود را نگرفته بوديم که همه قلبا منکر شديم.

باب 8

زر بن حبيش گويد: از حضرت على بن ابيطالب عليه السلام شنيدم که ميفرمود: من بودم که ريشه فتنه را کندم اگر من نبودم کسى با اهل جمل، اهل صفين واهل نهروان قتال نميکرد (هر چه ميخواهيد) از من پرسيد قبل از آنکه مرا نيابيد، قبل از آنکه بميرم يا کشته شوم، شقى ترين امت، محبوس نميشود تا اينکه (محاسن مرا) بخون خضاب نمايد، قسم بخدائيکه حبه را ميشکافد وجنبندگان را ميافريند راجع بگروهى که صد (نفر) راگمراه يا هدايت کند از من نمى پرسيد مگر اينکه شما را از راننده وسرلشگر وخواننده آن خبر مى دهم. عبد الله بن شريک از امير المؤمنين عليه السلام روايت کرده که فرموده: رسول خدا صلى الله عليه وآله مرا مامور کرد که با ناکثين (طله وزبير و...(ومارقين (خوارج نهروان) وقاسطين (معاويه وتابعين او) جنگ کنم، اگر مرا مامور ميکرد که با گروه چهارمى قتال کنم ميکردم.

باب 9

على بن ربيعه مالکى ميگويد: از على بن ابيطالب عليه السلام شنيدم که بر منبر کوفه ميفرمود: رسول امى صلى الله عليه وآله با من عهد کرد که اين امت بزودى با من بيوفائى وخيانت ميکنند. ودر ترجمه ابو موسى اشعرى به روايت کاملى مرقوم است که رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: اين امت با على عليه السلام خيانت وبيوفائى خواهند کرد.

باب 10

ابن عباس ميگويد: پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله بزنان خود فرمود: کاش من ميدانستم که کدام يک از شما خواهد بود که سگهاى حواب (نام مکانى است در طريق بصره) به او صدا وحمله ميکند وگروه هائى از طرف يمين ويسار او کشته ميشوند.

باب 11

قيس بن ابى حازم ميگويد: در جنگ جمل تيرى بزانوى مروان بن الحکم اصابت کرد وخون سيلان نمود، موقعيکه زانوى او را ميبستند خون بند ميامد ووقتيکه باز ميکردند خون جارى ميشد، وموقعيکه دهان زخم را ميبستند زانوى او نفخ ميکرد، مروان گفت: اين زخم را وا گذاريد زيرا که اين تير را خدا انداخته است، پس از آنکه مروان مردو او را دفن کردند يکى از اهل خانه اش او را در خواب ديد که سه مرتبه گفت: مرا از اين آب راحت کنيد، همينکه قبر او را نبش کردند ديدند قبرش نظير جوى آب سبز شده (زيرا در اطراف جوب آب گاهى علف سبز ميرويد) چون آب آن قبر را کشيدند وجنازه او را خارج کردند ديدند آن قسمتى که از محاسن وصورتش با آب وزمين متصل بوده زمين آن را خورده وفاسد کرده است، بعد از آن خانه اى از خانه هاى ابى بکر را خريدند واو را در آن دفن کردند.

باب 12

سليلى ميگويد: امير المؤمنين عليه السلام به زبير ميفرمود: تو را بخدا قسم مى دهم از رسول خدا صلى الله عليه وآله نشنيدى که ميفرمود: تو با من قتال ميکنى ود رحق من ظلم خواهى کرد؟ گفت: آرى ولى من فراموش کردم.

باب 13

سعيد بن سويد ميگويد: معاويه آمد وبراى مردم خطبه اى خواند وگفت: اى اهل کوفه من براى روزه گرفتن يا نماز خواندن با شما قتال نميکنم بلکه ميخواهم بر شما مسلط شوم وخدا مرا مامور کرده که على رغم انف شما اقدام نمايم.

باب 14

عائشه روايت کرده که رسول الله صلى الله عليه وآله به عمار فرمود: تو را گروه ستمکار ميکشند.

باب 15

سعيد بن جبير ميگويد: هشتصد نفر از انصار ونهصد نفر از اهل بيعت رضوان با على عليه السلام بودند. در حديث ديگر از حکم روايت کرده که گفت: هشتاد نفر از اهل بدر ودويست وپنجاه نفر ز اهل بيت شجره با على عليه السلام بودند. ودر روايت ديگر است که اويس قرنى در روز صفين با على عليه السلام بود.

 

 

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فتنه وآشوبهاى آخر الزمان (1)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1395

فتنه وآشوبهاى آخر الزمان (1)

باب 1

ابن عباس از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: خداى عالم دنيا را بمن ارائه کرد ومن نظر کردم بدنيا وديدم آنچه را که در آن واقع خواهد شد تا روز قيامت، آنچنانکه بکف دستم نظر ميکنم.

باب 2

زر بن حبيش ميگويد: از امير المؤمنين على عليه السلام شنيدم که ميفرمود: (هر چه ميخواهيد) از من به پرسيد بخدا قسم نميپرسيد از گروهى که خروج کند وبا صد (نفر) جنگ کند يا صد (نفر) را هدايت نمايد مگر اينکه من بشما خبر ميدهم از رهبر. وسر دسته ان وآنچه را که تا قيامت بين شما واقع شود.

باب 3

ابن ضمره از على بن ابيطالب عليه السلام روايت کرده که فرمود: خدا در اين امت پنج فتنه قرار داده: 1- فتنه عمومى 2- فتنه خصوصى 3-فتنه عمومى 4- فتنه خصوصى 5- فتنه اى که مردم در آن مثل چهار پايان خواهند شد.

باب 4

حذيفه بن يمان از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: فتنه اى بپا ميشود، بعد از آن گروهى پيدا ميشود، سپس فتنه ديگرى خواهد بود، آنگاه گروه ديگرى ظاهر ميشود، آنگاه فتنه اى بپا ميشود که عقلهاى رجال در آن، متوقف خواهد شد.

باب 5

عبد الله بن مسعود ميگويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله براى ما فرمود: من شما را ميترسانم از آن هفت فتنه اى که بعد از من بپا ميشود، 1- فتنه اى که در مدينه خواهد شد 2- فتنه اى که در مکه بوجود ميايد 3- فتنه اى که از يمن پيدا ميشود 4- فتنه اى که از شام پيدا خواهد شد 5- فتنه اى که از مشرق بوجود ميايد 6- فتنه اى که از طرف مغرب ظاهر ميشود 7- فتنه بين شام وآن فتنه سفيانى است. ابن مسعود گويد: بعضى از شما اول آن فتنه را درک ميکنيد، ويک عده اى از اين امت آخر آن رادرک خواهند کرد. وليد بن عباس گويد: فتنه مدينه همان بود که از طرف طلحه وزبير باشد. فتنه مکه همان فتنه ابن زبير بود. فتنه يمن از طرف نجده بپا شد. فتنه شام از طرف بنى اميه بوجود آمد. فتنه مشرق از طرف اين گروه است (وليد بن عباس گويد:) شايد منظور از اين گروه بنى عباس باشد زيرا که سلطنت آنها از طرف مشرق بوده.

باب 6

ابو هريره از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: بعد از من چهار فتنه براى شما پيدا ميشود، در فتنه اول: (ريختن) خونها حلال خواهد شد در فتنه دوم: (ريختن) خونها و(غصب) اموال حلال ميشود. در فتنه سوم: (ريختن) خونها و(غصب) اموال وناموس مردم حلال خواهد شد فتنه چهارم: فتنه اى است شديد وتاريک که حرکت آن نظير حرکت کشتى است در دريا، بطورى که احدى از مردم از شر آن ملجا وپناهى نخواهند داشت، از شام شروع ميشود وعراق را فرا ميگيرد وجزيره را با دست وپاى خود ميکوبد، در آن فتنه، مردم نظير پوستى که دباغى شود دچار بلا ميشوند، در آن موقع احدى از مردم قدرت ندارد که (فتنه انگيزها) بگويد: بس است، ازهر ناحيه اى که آن فتنه را رفع کنند از ناحيه ديگرى سر برون خواهد کرد.

باب 7

ابن منذر گويد: بما رسيد که پيغمبر صلى الله عليه وآله فرمود: در امت من چهار فتنه پيدا ميشود در فتنه اول: بلائى بانها ميرسد که مومن ميگويد اين فتنه باعث هلاک من خواهد شد، وبعدا آن فتنه ظاهر ميشود، در فتنه دوم: نيز مومن ميگويد: اين فتنه موجب هلاک من ميگردد، در فتنه سوم: هر چه ميگويند اين فتنه قطع خواهد شد؟ آن فتنه ادامه پيدا ميکند، فتنه چهارم: موقعى آنها را فرا ميگريد که اين امت بدون داشتن امام وسرپرستى گاهى با اين (شخص) وگاهى با (شخص) ديگرى خواهد بود.

باب 8

ابن رزين ميگويد: از على بن ابيطالب عليه السلام شنيدم که ميفرمود: فتنه ها چهارند، اول: فتنه نيزه وعصا، دوم: فتنه کذا (آنگاه) معدن طلا را ذکر کرد تا اينکه مردى از عترت پيغمبر صلى الله عليه وآله خروج کند وخدا کار اين امت را بدست او اصلاح نمايد.

باب 9

ابو سعيد خدرى از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: بعد از من فتنه هائى پيدا ميشود از آن جمله فتنه بزرگان است که در آن جنگ و گريزى خواهد بود وبعد از آن فتنه هائى ميشود که از آنها شديدتر خواهد بود. نگاه فتنه اى پيدا ميشود که هر چه ميگويند قطع ميشود؟ ادامه پيدا ميکند تا اينکه هيچ خانه اى باقى نميماند مگر اينکه آن فتنه در آن داخل ميشود وهيچ مسلمانى نيست مگر اينکه او را صدمه ميزند. تا آنوقتى که مردى از عترت من خارج شود.

باب 10

حذيفه بن يمان از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: فتنه اى بپا خواهد شد که عقلهاى رجال بطورى متوقف ميشود که بعيد است مرد عاقلى ديده شود، وفرمود: اين موضوع در فتنه سومى افتاق ميافتد.

باب 11

يونس از... از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: بين مردم فتنه اى واقع شود که مرد همسايه وبرادر وپسر عموى خود را ميکشد: از آن حضرت پرسيدند: عقلهاى آن مردم با آنها خواهد بود؟ فرمود: عقل بيشتر اهل آن زمان گرفته ميشود وبجاى آنها افراد قليل العقل جاى گزين ميشود ويکى از آنها گمان ميکند که  شخصيتى دارد.

باب 12

عاصم بن ضمره از حضرت على بن ابيطالب عليه السلام روايت کرده که فرمود: در پنجمين فتنه شديد وتاريک، مردم چون چهار پايان ميشوند.

باب 13

نعيم بن حماد ذکر کرده که: زمانى ميايد که در فتنه هاى آن انسان تمناى مرگ ميکند ونزد قبر ميايد وخود را مثل چهار پا بقبر ميمالد وميگويد: ايکاش من بجاى تو بودم.

باب 14

سفيان ميگويد: آمدم خدمت حسن بن على عليهما السلام بعد از آنکه از کوفه بمدينه مراجعت کرده بود بحضرت عرض کردم: اى ذليل کننده مؤمنين، (چرا با معاويه صلح کردى) يکى از استدلالهائى که از آنحضرت در جواب من فرمود اين بود که فرمود: شنيدم على عليه السلام از قول رسول خدا صلى الله عليه وآله مى فرمود: چند شب وروزى نميگذردکه اين امت بدور مردى اجتماع ميکنند که دهانه روده مستقيم مقعد وگلويش گشاد است ميخورد ولى سير نميشود آن معاويه خواهد بود، پس من دانستم که امر خدا واقع شدنى است، (لذا) ترسيدم که بين من واو خونهائى ريخته شود، بخدا قسم من خوشحال نيستم که خدا را در صورتى ملاقات کنم که خون مسلمانى بنا حق ريخته شود.

ابو نعيم حديث اجتماع امت را بدور معاويه از رسول خدا صلى الله عليه وآله به طريق روايت کرده است. اگر کسى اشکال کند وبگويد: على عليه السلام هم مثل امام حسن عليه السلام ميدانستکه بالاخره مردم دور معاويه را خواهند گرفت پس براى چه آنحضرت با معاويه (لع) جنگ کرد وآن همه خونها در بين آنها ريخته شد؟. جواب، چند وجه است، اول: اينکه مولاى ما على عليه السلام مامور بود که با سه دسته جنگ کند: 1- ناکثين که طلحه وزبير وعائشه باشند 2- قاسطين که معاويه باشد 3- مارقين که اهل  نهروان باشند، پس آن حضرت ماموريت خود را انجام داد. دوم: وقتى که مولاى ما على عليه السلام خبر داد که سلطنت بمعاويه وبنى اميه خواهد رسيد از آنحضرت پرسيده شد، پس چرا شما با معاويه جنگ ميکنى در صورتيکه ميدانى سلطنت باو منتهى ميشود؟ فرمود: من عذرى دارم که پيش خداى عز وجل موجه است، وباقى اين حديث بعد از اين خواهد آمد. سوم: اينکه على عليه السلام ميدانست که اگر با معاويه نجنگند امر بر مردم در باره اعمالى که از معاويه وبنى اميه سر ميزد مشتبه ميشد واکثر مردم گمان ميکردند که على نسبت بخلافت معاويه راضى بوده است.

چهارم: اينکه حسن بن على عليهما السلام (بصلح) راضى بود ودر اين باره رواياتى از طريق (شايد منظور اهل تسنن باشد) وارد شده که ما آنها را در اينجا وارد ميکنيم: از آن جمله در کتاب (نعيم بن حماد) که مورد قبول آنها است از هشيم از يونس از امام حسن عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: اين فرزند من حسن بن على عليه السلام بزرگوار است وخدا کار دو دسته بزرگ از مسلمين را بدست او اصلاح ميکند.

واز جمله علل صلح امام حسن عليه السلام با معاويه حديثى است که رسول خدا صلى الله عليه وآله از طرف خدا فرموده است چنانکه حضرت نبوى فرموده: (کار را) خدا اصلاح ميکند پس وقتى که خداى تعالى بدست امام حسن عليه السلام کار را اصلاح کند آنحضرت احتياجى بصلح نداشته است (بلکه از جانب خدا مأمور بصلح بوده  است).

باب 15

ابن عباس ميگويد: موقعى که على عليه السلام را شهيد کردند ومردم با امام حسن عليه السلام بيعت کردند زياد بمن گفت: آيا ميخواهى که امر (خلافت براى امام حسن عليه السلام) استقامت پيدا کند؟ گفتم: آرى گفت: پس سه نفر از اصحاب او را بقتل برسان گفتم مگر آنها نماز صبح نميخوانند؟ گفت: چرا، گفتم: نه بخدا قسم اين کار راهى ندارد.

باب 16

ابو هريره ميگويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: موقعى که من نزد حوض (کوثر) باشم مردانى بلند ميشوند که آنها مرا ميشناسند ومن هم آنها را مى شناسم آنگاه آنها را از نزد من ميبرند ومن ميگويم: يا رب، اصحاب مرا کجا مى برند؟ پس گوينده اى بمن ميگويد: تو نميدانى که اينها بعد از تو چه عملى انجام داده اند.

باب 17

عائشه ميگويد: رسول خدا صلى الله عليه وآله بزنان خود فرمود: کدام يک از شماها آن زنى است که سگهاى (حوئب) باو حمله خواهد کرد وقتى که گذر عائشه به حوئب افتاد وسگها صدا کردند پرسيد اينجا کجا است؟ گفتند اينجا حوئب است، گفت: چاره اى نيست مگر اينکه برگردم، به عائشه گفتند: يا ام المؤمنين تو بين مردم را اصلاح ميکنى. معمر بن طاووس از پدرش از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که بزنان خود فرمود: کدام يک از شماها است که سگهاى آب کذا وکذا باو حمله وصدا کنند؟ اى حميرا اى عائشه تو از اين عمل پرهيز کن.

باب 18

قيس بن جابر صيدانى از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: بعد ازمن خلفائى خواهد بود وبعد از خلفا امرائى خواهد بود وبعد از امرا ملوکى بوجود ميايد وبعد از ملوک جبابره ومتکبرينى پيدا ميشوند وبعد از جبابره مردى از اهل بيت من خواهد آمد که زمين را پر از عدل خواهد کرد وبعد از آن حضرت، قحطانى ميايد، قسم بانخدائى که مرا بحق مبعوث کرده غير او کسى نيست.

باب 19

صباح ميگويد: بعد از خلافت حمار بنى اميه خلافتى نيست تا اينکه مهدى عليه السلام  خروج کند.

باب 20

ارطاه ميگويد: امير الغضب گفت: از اين زن ومرد متکبر نيست ولى آنها صوتى ميشوندکه آنرا نه انس گفته ونه جن، باسم فلانى بيعت کردند، که از اين زن ومرد متکبر نيست ولکن خليفه يمانى است. وليد ميگويد: کعب ميداند که يمانى قرشى است واو امير الغضب است وآن کسى که تابع آنها شود از بيت المقدس است.

باب 21

سالم حبشانى گويد: در کوفه از امير المؤمنين على عليه السلام شنيدم که ميفرمود: من براى حق قتال ميکنم که اقامه شود وهرگز اقامه نخواهد شد وامر (خلافت) با آنها است، با ياران خود گفتم: اينجا جاى ماندن نيست وحال آنکه اين (على عليه السلام) خبر ميدهد که امر (خلافت) با اينها (على عليه السلام) نيست، ما از آن حضرت اجازه خواستيم که بمصر برويم وآنحضرت هم بهر يک از ما که ميخواست اجازه داد وبهر مردى از ما هزار درهم عطا کرد وطايفه اى از ما را با او روانه کرد.

باب 22

ابوصادق از حضرت امير المؤمنين على عليه السلام روايت کرده که فرمود:

معاويه بهمين زودى بر شما مسلط خواهد شد، گفتند پس تو براى چه جنگ ميکنى؟ فرمود: مردم ناچارند از اينکه اميرى داشته باشند چه خوب باشد وچه بد.

باب 23

کعب ميگويد: خلافت بنى اميه مدت... شصت سال وچندى خواهد بود (مترجم گويد: در مروج الذهب است که خلافت بنى اميه هزار ماه بوده است) خلافت بنى اميه از بين نميرود تا اينکه خودشان آنرا ريشه کن کنند، بعدا که بخواهند آنرا محکم کنند موفق نميشوند از هر ناحيه اى که آنرا محکم وبرقرار ميکنند از ناحيه ديگر منهدم ميشود، خلافت بنى اميه به ميم افتتاح ميشود وبميم هم ختم خواهد شد خلافت بنى اميه ازبين نميرود تا اينکه (آخرين) نفر آنها بوسيله قتل خلع شود ودو شتر او کشته شوندو شتر اصهب مروان کشته شود بعد از آن، خلافت آنها منقطع ميشود وتاج خلافت بدست مروان بباد فنا ميرود. (فصل) شرح حال عبد الله بن سلام وکعب الاحبار بدانکه من با هر يک از علما شيعه اهل بيت عليهم السلام تماس گرفتم فهميدم معتقدند که عبد الله بن سلام وکعب الاحبار از مخالفين اهل بيت نبوتند وچه بسا ميشود که بجهت همين اعتقاد از (استدلال به) اخبار ورواياتى که از اين دو نفر نقل شده خوددارى مينمايند، پس من لازم دانستم آنچه را که در اين باره تحقيق کرده ام در اين کتاب درج کنم: عبد الله بن سلام وکعب الاحبار از خواص مولاى ما على عليه السلام بوده اند وشايد آن رواياتى که از اين دو نفر در باره ملاحم وفتن ذکر شده وبطور احتمال ميگويند که آن روايات از مولاى ما على عليه السلام است چونکه سند آنها بان حضرت منتهى نميشود از باب تقيه باشد وآن روايات هم از آن حضرت باشند. يکى (از دليلهائى که اين دو نفر از خواص آن حضرت بوده اند) اين است که در جلد اول کتاب (ابنا النحاه) تاليف يوسف شيبانى ديدم که مولاى ما على عليه السلام اول کسى است که علم نحو وشرح آنرا بنيان گذارى کرد، بعد از آن ميگويد: وقتى که على عليه السلام بعد از عثمان متولى خلافت شد واراده عراق کرد عبد الله بن سلام بان حضرت عرض کرد: نزد منبر رسول خدا صلى الله عليه وآله باش که تو را حفظ نمايد، بطرف عراق مرو که اگر بروى مراجعت نخواهى کرد، عده اى از ياران على عليه السلام باو حمله کردند، امير المؤمنين عليه السلام فرمود: او را وا گذاريد که او از ما اهل بيت است، پس على عليه السلام بسوى عراق رفت وکار او آنطور شد که شد، وقتى که آن حضرت کشته شد عبد الله بن سلام گفت: اين راس اربعين است وبعد از اين صلح خواهد شد، هيچ امتى پيغمبر خود را نميکشد مگر اينکه خدا هفتاد هزار از آنها را ميکشد، وخليفه او را نميکشد مگر اينکه خدا بجهت آن، سى وپنج هزار از آنها را ميکشد.

مولف گويد: قول عبد الله بن سلام، اقتضا ميکند که اعتقاد او اين است که بعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله مولا وخليفه ما على عليه السلام است، زيرا که او حديث قتل خليفه را در موقع قتل على عليه السلام ذکر کرده واين خبر را در موقع قتل ابوبکر وقتل عمر وعثمان ذکر نکرده است. (فصل) واما کعب الاحبار: نيز از خواص مولاى ما على عليه السلام بود، زيرا که من در کتاب (مناقب الامام الهاشمى ابى الحسن على بن ابيطالب) روايتى از محمد بن عبد الواحد لغوى ديدم که گفت: کعب بمن خبر داد که روزى در خدمت على عليه السلام بودم، شخصى بزيارت عمر بلند شد، کعب گويد: پس از آنکه من اسلام آورده بودم على عليه السلام بمن فرمود: اسلام اختيار کن تا در امان باشى من اسلام آوردم که ناگاه عمر تازيانه براى من بلند کرد، على عليه السلام بعمر فرمود: از او چه ميخواهى مگر اسلام نياورده؟ عمر بعلى عليه السلام گفت: اى سيد من تو با او بودى (که او را عفو کردم) امير المؤمنين فرمود: گناه او چه بود که تازيانه براى او بلند کردى؟ عمر گفت: بلى اين شخص، رسول خدا صلى الله عليه وآله را ديده است (واسلام اختيار نکرده) اگر حضرت موسى در زمان حضرت محمد مى بود نميتوانست از (دين) آن حضرت تخلف نمايد تا اينکه معين او باشد وبر عليه کفار اقدام نمايد کسيکه منکر توحيد شود وبعد از رسول خدا صلى الله عليه وآله خليفه او را درک کند وبدست او اسلام نياورد، پس بدست من اسلام مياورد؟ فرمود: راست گفتى پس آنحضرت به کعب توجهى کرده فرمود: عمر تو را (از اسلام) منقطع کرد. کعب در جواب گفت: من منتظر بودم آنچه در تورات (راجع به محمد صلى الله عليه وآله) است معلوم شود عمر گفت: آيا تو در تورات خوانده اى که از حضرت محمد صلى الله عليه وآله وآنهائيکه با او هستند ذکرى شده باشد؟ گفت: آرى در تورات خوانده ام که صفهائى از امت محمد صلى الله عليه وآله مشغول جنگند وصفهائى هم در نمازند که ذکر خداى جبار را ميگويند. وديدم در تورات نوشته است: " والا فعميتا يعنى (عينيه) سطرا مکتوبا محمد ميه وبعده علوانا وبعده فطم فطم وبعده شبر شبر وبعده شبيرا شبيرا " پس از آن اسلام آوردم.

باب 24

ابوبکر بن سعيد ميگويدک ه وقتى که مروان حکم متولد شد او را نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله آوردند که در حق او دعا کند حضرت از دعا کردن خوددارى کرد وفرمود: هلاک عموم امت من بدست همين ابن زرقا وورثه او خواهد بود.

باب 25

ميثا ميگيود: هيچ نوزادى متولد نميشد مگر اينکه او را نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله مياوردند وآن حضرت براى او دعا ميکرد تا اينکه مروان بن حکم را خدمت آن حضرت آوردند فرمود: وزغ ابن وزغ وملعون بن ملعون.

باب 26

ابو سعيد خدرى از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: اهل بيت من بعد از من از ظلم امتم دچار قتل وتفرقه خواهند شد وشديدترين دشمنان ما بنى اميه وبنى مغيره وبنى مخزوم خواهند بود.

باب 27

ابو سالم حبشانى ميگويد: از على عليه السلام شنيدم که ميفرمود: امر (خلافت) براى آنها (يعنى بنى اميه؟) است تا موقعيکه قتيل خود را بکشند ودر بين خود به اين امر رغبتى پيدا کنند، وقتى که کار باينجا رسيد خدا گروهى را (يعنى ابو مسلم خرسانى) از طرف مشرق ميفرستد که آنها را جدا جدا شمرده ويکى يکى ميکشند بخدا قسم که آنها يکسال خلافت نميکنند مگر اينکه ما دو سال خلافت خواهيم کرد وآنها دو سال خلافت نميکنند مگر اينکه ما چهار سال خلافت ميکنيم. عبيده ميگويد: از على عليه السلام شنيدم که ميفرمود: اين گروه (بنى اميه) چسبيده اند بدم اين امر (خلافت) ماداميکه بين آنها اختلافى واقع نشود. پس موقعيکه اختلاف کردند امر خلافت از ميان آنها خراج ميشود وتا قيامت بسوى آنها عود نخواهد کرد. هند دختر مهلب ازابن عباس روايت کرده که گفت: هميشه امر خلافت با بنى اميه خواهد بود مادامى که بين آنها اختلاف واقع نشود موقيکه ميان آنها اختلافاتى واقع شود امر خلافت تا قيام قيامت از بين آنها خارج خواهد شد.

باب 28

زهرى ميگويد: به من رسيده بود که بيرقهاى سياهى از طرف خراسان خارج خواهد شد، وقتى که آن بيرقها از گردنه خراسان سرازير شدند خبر مرگ اسلام را آورده اند وآن  بيرقها را برنميگرداند مگر بيرق عجمهائى که از اهل مغرب باشند. سعيد بن مسيب گويد: موقعيکه خراسان را فتح کردند عمر بن خطاب گريه کرد، عبد الرحمان بن عوف نزد عمر آمد وگفت: يا امير المؤمنين تو گريه ميکنى در صورتيکه اينطور فتحى براى تو رخ داده؟ عمر گفت: چرا گريه نکنم وحال آنکه دوست داشتم بين ما وآنها درياى آتشى باشد، شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه وآله که ميفرمود: موقعيکه بيرقهاى بنى عباس از گردنه هاى خراسان نمايان شود خبر مرگ اسلام را مياورند، پس آن اشخاصى که زير بيرق آنها بروند شفاعت من به آنها نميرسد.

باب 29

ابن مسعود از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: عده خلفا بعد از من مثل عده نقبا بعد از موسى است. جابر بن سمره از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: اين امر خلافت براى دوازده خليفه خواهد بود که همه آن ها از قريش باشند. ابو طفيل گويد: عبد الله بن عمر دست مرگ گرفت وگفت: عامر وائله  بمن خبر داد که دوازده خليفه از نسل کعب بن لوى خواهد بوجود آمد آنگاه توجهى کردو گفت: هرگز کار مردم درست نميشود تا قيامت قيام کند. ابن عوف گويد: من وچند نفرى از قريش از بنى کعب بن لوى نزد عبد الله بن عمر بوديم، پس عبد الله بن عمر گفت: اى بنى کعب بزودى از شما دوازده خليفه بوجود ميايد. ابن عباس بعده اى که نزد او بودند - وسخن از خلفا دوازده گانه وامير ميراندند - گفت: بخدا قسم بعد از اين از ما سفاح ومنصور ومهدى بوجود ميايند وآنرا بعيسى بن مريم رد ميکنند. سرح يرموکى گويد: من در تورات يافتم که براى اين امت دوازده نبى خواهد بود که يکى از آنها نبى آنها است، پس وقتيکه آن عده تمام شدند طغيان وستم ميکنند وخوف وترسى بين آنها خواهد بود. ابن عباس گويد: بزرگان ما از کعب پرسيدند؟ کعب گفت: من در تورات يافته ام که عده آنها دوازده نبى خواهد بود.

باب 30

ابو هريره گويد: من در خانه ابن عباس بودم که گفت: درها را ببنديد بعد از آن پرسيد: غير از خود ما آيا شخص بيگانه اى در اينجا هست گفتند: نه ومن در يک گوشه اى از جمعيت بودم، پس ابن عباس گفت: وقتيکه ديديد از طرف مشرق بيرقهاى سياهى نمايان شد فارس را اکرام کنيد، زيرا که دولت ما در ميان آنها است. ابو هريره گويد: بابن عباس گفتم: آيا ميخواهى آنچه از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم براى تو بگويم؟ گفت: تو هم که اينجا بودى؟ گفتم: آرى گفت: بگو، گفتم: از رسول خدا صلى الله عليه وآله شنيدم که فرمود: وقتيکه بيرقهاى سياه خارج شوند اول آنها فتنه ووسط آنها ضلالت وگمراهى وآخر آنها کفر خواهد بود.

باب 31

مکحول از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: من با بنى عباس چه کرده ام که امت مرا تعقيب نموده وبانها لباس سياه ميپوشانند؟ خدا لباس آتشين بانها (بنى عباس) بپوشاند.

باب 32

راشد بن داود از رسول گرامى صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: من يا بنى عباس چه کرده ام که امت مرا تعقيب ميکنند وخون آنها را ميريزند ولباس سياه بانها مى پوشانند؟ خدا لباس آتشين بانها بپوشاند.

باب 33

محمد بن على از پيغمبر اکرم صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرموده: واى بر دو فرقه از امت من: فرقه بنى اميه وفرقه بنى عباس که (داراى) دو بيرق ضلالت وگمراهى خواهند بود.

باب 34

عبد الله بن ابى اشعث گويد: از بنى عباس دو بيرق خارج ميشود که اول يکى از آنها نصرت وآخر آن وزرو وبال خواهد بود، آنرا يارى نکنيد خدا هم آنرا يارى نکند، واول بيرق ديگر وزرو وبال وآخر آن کفر است آنرا يارى ننمائيد خدا هم آنرا يارى نکند.

باب 35

ابو مروان از على بن ابيطالب عليه السلام روايت کرده که فرمود: وقتى که بيرقهاى سياهى را ديديد از زمين جدا نشويد ودست وپاى خود را حرکت ندهيد (کنايه از آنستکه آماده جنگ نشويد) پس گروهى کوچک ظاهر ميشود که بانها توجهى نميشود، دلهاى آنها چون سنگ آهن است، اصحاب درد وبلا هستند، بعهد وپيمانى وفا نميکنند، بسوى حق دعوت ميکنند، ولى اهل حق نيستند، اسامى آن ها کنيه ونسب آنها پوشيده ونامعلوم، موهاى آنها نظير موى زنها نرم وسست، تا اينکه بين آنها اختلاف واقع شود، بعد از آن، خدا حق را بهر که بخواهد ميدهد.

باب 36

حفصه زوجه رسول خدا صلى الله عليه وآله از آن حضرت روايت کرده که فرمود: وقتى که شنيديد مردمى از طرف مشرق ميايند که داراى راى نيکوئى هستند ومردم از هيبت وهيکل آنها تعجب ميکنند قيامت شما فرا رسيده است.

باب 37

احمد بن عيسى ميگويد: بعد از هلاک بنى اميه جالب وحش ميايد وخدا از چهار گوشه جهان، اهل زمين را بسوى او ميفرستد که اين امت را بوسيله او عذاب کند.

باب 38

حذيفه بن يمان ميگويد: مردى از طرف مشرق خارج ميشود ومردم را بسوى آل محمد صلى الله عليه وآله دعوت ميکند در صورتيکه او دورترين مردم است بال محمد صلى الله عليه وآله علامتهاى سياهى نصب ميکند که اول آنها نصرت وآخر آنها کفر است، پست ترين افراد عرب وغلامهاى زر خريديد که از اطراف آفاق جمع شده اند تابع او خواهند شد علامت آنها سياهى است ودين آنها شرک است وبيشتر آنها خدع خواهند بود گفتم: خدع يعنى چه؟ گفت: يعنى ختنه نشده. آنگاه حذيفه به ابن عمر گفت: تو زمان آن مرد را درک نخواهى کرد، عبد الله بن عمر گفت: ولى خبر ميدهم که بعد از من فتنه أى بپا خواهد شد وسال خطرناکى خواهد آمد که عرب ومردمان صالح واصحاب کفر وفقها در آن هلاک ميشوند واين حادثه بهمين زودى کشف خواهد شد.

باب 39

ابن سيرين ميگويد: بيرقى از طرف خراسان خارج ميشود که هميشه فاتح وغالبند تا اينکه هلاک آنها از همان مکانى که ظاهر شده بودند شروع شود. واز على عليه السلام روايت کرده که: هلاک آنها در همان مکانى است که ظاهر شده بودند.

باب 40

کعب ميگويد: موقعى مردى از بنى عباس، خلافت کند که او را عبد الله ميگويند واو آخرين نفر آنها است که ذو العين است بنى عباس به (ع) افتتاح شدند وبه (ع) هم ختم شدند، او کليد بلا وشمشير فنا خواهد بود.

باب 41

کعب گويد: (فتنه) غريبه اى است واهل آن پا برهنه ولخت خواهند بود وهيچ دينى را براى خدا قبول نميکنند، زمين را با پا ميکوبند آنطور که گاو، خرمن را ميکوبد،اگر آنها را درک کرديد بخدا پناه ببريد.

باب 42

عصمه بن قيس از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرموده: پناه بخدا ميبرم از فتنه مشرق بعد از آن از فتنه مغرب.

باب 43

نعيم از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: زنان بربر از مردان آنها بهترند، زيرا پيغمبرى در ميان آنها مبعوث شد واو را کشتند پس زنان آنها متصدى دفن او شدند.

باب 44

حسان ميگويد: گفته شده موقعى که بيرقهاى زرد بمصر رسيدند در فرار کردن جد وجهد کن وموقعى که در وسط شهر شام رسيدند اگر بتوانى لازم است که نردبانى تهيه کنى وباسمان روى يا بزمين فرو شوى.

باب 45

ابو زاهر از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: بعضى از اهل ذمه شما هستند که در آن بلاها براى شما از اهل شرق سخت ترند زنى از اصحاب زيرک ودانا (يا اهل ذمه) با انگشت خود بشکم زنى از زنان مسلمين ميزند وباو ميگويد: جزيه بدهيد.

باب 46

سالم بن عمر از حضرت حسن بن على از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: امر بمعروف ونهى از منکر بکنيد والا خدا عجم را بر شما مسلط ميکند که گردن شما را بزنند وغنيمت وخراج شما را بخورند وچون شير (در مقابل شما استقامت نموده) فرار نميکند.

باب 47

عمرو بن... از پدرش روايت کرده که گفت: وارد شدم بر عمر در آنموقعى که نزد درب کعبه بود، شنيدم که ميگفت: وقتى که بيرقهاى سياهى از طرق مشرق بيايد وبيرقهاى زردى از طرف مغرب بيايد تا در وسط شهر شام يعنى دمشق با يکديگر ملاقات نمايند موقع بلا خواهد بود.

باب 48

طاووس از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: موقعى که فتنه اى از طرف مشرق وفتنه اى از طرق مغرب بپا شود ويکديگر را در گودى زمين ملاقات کنند در يک چنين روزى (شکم زمين) بهتر است از روى آن.

باب 49

ابو قتيل گويد: خير ووسعت زندگى مردم هميشه برقرار خواهد بود مادامى که خلافت بنى عباس منقضى نشده باشد وموقعى که خلافت آنها منقضى شد مردم هميشه دچار فتنه خواهند بود تا مهدى عليه السلام قيام کند.

باب 50

ابن حنيفه گويد: بنى عباس خلافت ميکنند تا اينکه مردم از خير مايوس شوند، پس از آن بين آنها تفرقه ميافتد، اگر در آن موقع سوراخ عقرب يافتيد خود را در آن داخل کنيد، چه آنکه مردم گرفتار شر وفتنه طولانى ميشوند تا اينکه خلافت آنها از بين برود ومهدى عليه السلام قيام کند.

باب 51

ابن عباس از رسول خدا صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: وقتى که پنجمين نفر از اهل بيت من بميرد فتنه (بپا ميشود) تا اينکه هفتمى بميرد، پس از آن همينطور خواهد بود تا مهدى عليه السلام قيام کند.

باب 52

اصبحى ميگويد: پنج نفر از فرزندان عباس، مثل پادشاهان ستم کار خلافت ميکنند، واى بر مردم از آن موقعى که هفتمى آنها بميرد، (زيرا) شخصى بر (مردم) زمين مسلط ميشود که شبيه شير خواهد بود، با دهان خود ميخورد وبا دست خود فساد خواهد کرد از کثرت خون هائيکه ميريزد آسمانها بخدا شکايت ميکنند، دو صباحى خلافت خواهد نمود (آنگاه هلاک ميشود) بعد از آن يکى از برادران او خلافت را قهرا ميگيرد ومال خدا را بطور مساوى بين بندگان خدا تقسيم نخواهد کرد تا اينکه منادى از آسمان ندا ميکند: زمين زمين خدا وبندگان، بندگان خدا هستند ومال خدا هم بطور مساوى مال.

باب 53

بندگان خدا است، او بدين طريق ده سال خلافت ميکند. کعب ميگويد: (جمعيت) ترک وارد جزيره خواهند شد ومالهاى سوارى خود را از فرات آب  ميدهند، آنگاه خدا طاعون را (وبا مننژيث) بانها مسلط ميکند تا آنها را ميکشد وکسى از آنها نجات پيدا نميکند مگر يک مرد.

باب 54

کعب ميگويد: يک کشتى پر از آنها وارد ميشود واز دجله وفرات آب مياشامند ودر جزيره ميروند واهل اسلام در آن جزيره خواهند بود وتاب مقاومت آنها را ندارند آنگاه خدا برفى را که در آن سرماى شديد وباد ويخ باشد بر آنها مسلط ميکند تا آنها نابود شوند بعد از آن، مسلمين بطرف ياران خود برميگردند وميگويند: خدا آنها را هلاک کرد ويکى از آنها باقى نمانده وتا آخرين نفر آنها هلاک شدند.

باب 55

مکحول از حضرت محمد بن عبد الله صلى الله عليه وآله روايت کرده که فرمود: طايفه ترک دو مرتبه خروج ميکنند، مرتبه اول: از آذربايجان خروج ميکنند ومرتبه دوم: مالهاى سوارى خود را بفرات ميبندند وبعد از آن، ترکى نخواهد بود. سيد بن طاووس گويد: شايد معناى حديث اين باشد که غير از آن ترکها ترک ديگرى داخل فرات نشده وخلافت نخواهند کرد بلکه همان طايفه ترک هستند که خلافت را مالک ميشوند.

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
در لوازم ذكر
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1395

بسم الله الرحمن الرحيم

کتاب رساله سيروسلوك بحرالعلوم / قسمت نهم: ذکر کلامی، مناجات، فکر، مداومت بر ذکر، آثار سلوک، طريقه ذکر مولف، اقسام قلوب، اس...

 

 

صفحه قبل

 در لوازم ذكر:

چون‌ مراتب‌ ذكر را دانستي‌ بدانكه‌ پنج‌ چيز در اوقات‌ ازمنه‌ ذكر از لوازم‌ است‌.

 اول: تصور خيالي اسم استاد خاص در حال ذكر

اوّل‌ آنكه‌ در حال‌ ذكر خيالي‌ اسم‌ استاد خاصّ را كه‌ وليّ ولايت‌ كبری‌ باشد به‌ طريق‌ ذكر تصوّر كند.[180] 

 و مقام‌ آن‌ در جمعي‌ ، در دل‌ ادني‌ از مقام‌ ذكر يا در اسافل‌ صدر ادني‌ از محاذي‌ ذكر ، استشفاعاً للذّاكر ثبت‌ كند.[181]

 و اگر اسم‌ رسول‌ در مقام‌ اوّل‌ و خليفه‌ در مقام‌ ثاني‌ قرار دهد بهتر است‌.[182]

 و در بسطي‌ مقام‌ استاد را در يمين‌ صدرْ ميان‌ پستان‌ راست‌ و عضد قرار دهد. چون‌ از ذكر قالبي‌ ترقّي‌ نمايد [183] شبح‌ نوراني‌ رسول‌ و وليّ در مقام‌ مذكور (متواضعاً للمذكور مستشفعاً للذّاكر) هميشه‌ منظورش‌ باشد.[184]

 و اگر در اين‌ حالات‌ تصوّر استاد عامّ نيز در خارج‌ جسم‌ كند در طرف‌ يسار به‌ فصل‌ قليل‌ مواجهاً الي‌ جهة صورة‌ الذّكر ملتفتاً إليها متواضعاً مستشفعاً للذّاكر أولَی و أنسب‌ است‌.[185]

و اين‌ دو تصوير را [186] مجمل‌ ذكر كرده‌اند.[187]

 پس‌ اگر مقصودشان‌ اينست‌ كه‌ در حالات‌ ذكر به‌ اين‌ دو تصوير بر وجه‌ لزوم‌ يا اولويّت‌ پردازند كه‌ آن‌ نيز پيوسته‌ مقارن‌ ذكر باشد ، با جمعيّت‌ خاطر و حفظ‌ آن‌ از تفرقه‌ ، و سعي‌ در توجّه‌ به‌ واحد منافي‌ است‌ بلكه‌ التبّه‌ ذاكر را از ذكر باز مي‌دارد ، و به‌ اين‌ جهت‌ استاد من‌ از اين‌ طريق‌ به‌ غايت‌ منع‌ مي‌نمود ، و مي‌فرمود: بايد ذاكر در مبادي‌ روز و شب‌ و آغاز و انجام‌ اشتغال‌ به‌ ذكر ، اين‌ تصوير را كند و بس‌ ؛ بلي‌ اگر قبل‌ از قدم‌ نهادن‌ در درجات‌ ذكر به‌ بعضي‌ از [188] درجات‌ ذكر ، در اسم‌ و مسمّاي‌ ولي‌ عمل‌ نمايد خوب‌ است‌ و موجب‌ سريان‌ محبّت‌ است‌.

 و در اين‌ احوال‌ حالتي‌ است‌ كه‌ حقيقت‌ رسول‌ و خليفه‌ معلوم‌ مي‌شود [189] و به‌ مثل‌ آن‌ امتحان‌ استاد عامّ نيز مي‌توان‌ كرد ، ولكن‌ شرح‌ آن‌ نتوان‌ كرد. چه‌ غير صاحب‌ مرتبه‌ عظيمه‌ از ذكر را بسا باشد كه‌ از راه‌ افكند و حق‌ را به‌ صورت‌ باطل‌ يا عكس‌ آن‌ درآورد.

بازگشت به فهرست

دوم: ذكر كلامي يا وِرد

 دوّم‌ ، ذكر كلامي‌: و اهل‌ فن‌ اطلاق‌ ذكر بر آن‌ نكنند و آن‌ را (ورد) خوانند و به‌ قالبي‌ آن‌ مطلقاً اعتنائي‌ نيست‌ ، بلكه‌ هر جا ورد مذكور كنند نَفْسي‌ را خواهند.

 و اوراد در اوقات‌ ذكر بسيار است‌ و آنچه‌ من‌ به‌ طريق‌ خود ذكر‌ رمي‌كنم‌ طالب‌ را كفايت‌ مي‌كند.

 و بهترين‌ اوقات‌ او در وقت‌ سحر است‌ و بعد از فريضتين‌ صبح‌ و عشاء ، و در همه‌ اوقات‌ ذكر ، وردِ كلمه‌ نفي‌ و اثباتِ مركّب‌ و بسيط‌ و اسم‌ محيط‌ و يا نور و يا قدّوس‌ هر يك‌ هزار مرتبه‌ بعد از فريضتين‌ ؛ و همچنين‌ ورد «محمّدٌ رسول‌ الله‌» و «يا علي‌» با حرف‌ نداء و بدون‌ آنها در شبها نيز شايد [190]؛ و ورد هزار مرتبه‌ توحيد در شبها نفيس‌ است‌ و از مداومت‌ بر اين‌ ورد غافل‌ نگردد.

 بسْمِ الله‌ الرَّحمنِ الرَّحيمِ. اللَهُمَّ إنّي‌ أسألُكَ باسْمِكَ المَكْنُونِ ، المَخْزُونِ ، السَّلاَ مِ ، المُنزِلِ ، المُقَدَّسِ ، الطَّاهِرِ ، المُطَهَّرِ ، يا دَهْرُ، يَا دَيْهُورُ ، يَا دَيْهَارُ [191] ، يَا أزَلُ ، يَا أَبَدُ ، يا مَن‌ لَمْ يَلِد وَ لَمْ يُولَد ، يَا مَن‌ لَمْ يَزَلْ ، يَا هُوَ ، يَا هُوَ ، يَا هُوَ ، يَا لاَ إلَهَ إلاّ هُوَ ، يَا مَن‌ لاَ هُوَ إلّا هُوَ ، يَا مَنْ لاَ يَعْلَمُ مَا هُوَ إلاّ هُوَ ، يَا مَنْ لاَ يَعْلَمُ ايْنَ هُوَ إلاّ هُوَ ، يَا كَائِنُ يَا كَيْنَانُ ، يَا رُوحُ ، يَا كَائِناً قَبْلَ كُلِّ كَوْنٍ ، يا كَائِناً بَعْدَ كُلِّ كَوْنٍ ، يَا مَكوِّناً لِكُلِّ كَوْنٍ ، آهياً شراهيّاً [192]، يا مُجَلِّيَ عَظائِمِ الاُمورِ ، سُبْحَانَكَ عَلی‌ حِلْمِكَ بَعْدَ عِلْمِكَ ، سُبْحَانَكَ عَلی عَفْوِكَ بَعْدَ قدرَتِکَ ، فَإِنْ تَوَلَّوا فقُلْ حَسْبيَ اللَهُ لاَ إِلَهَ إلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَي‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.

 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی‌ مُحَمَّدٍ وَ آلِ محَمَّدٍ بعَدَدِ كُلِّ شَي‌ءٍ كَما صَلَّيْتَ عَلی إبراهيمَ وَ آلِ ابرَاهِيمَ إنَّكَ حَميدٌ مَجِيدٌ.

بازگشت به فهرست

 سيّم:‌ مناجات

سيّم‌ ، مناجات‌ است‌: و بهترين‌ آنها علويّه‌ و سجّاديّه‌ است‌.

 چهارم: فكر

چهارم‌ ، فكر: و اين‌ از شرايط‌ عظيمه‌ است‌. و در اوان‌ خُلوّ از ذكر ـ مَهْما أمكن‌ ـ خود را از آن‌ خالي‌ نبايد داشت‌.

 و بايد در مبادي‌ حال‌ در آثار قدرت‌ الهيّه‌ ، و رأفت‌ ، و رحمت‌ و عظمت‌ او ، و در خاتمه امر خود و اعمال‌ خود و ما بَعْدَ الموت‌ و امثال‌ آن‌ ، از آنچه‌ در كتب‌ اخلاق‌ مذكور است‌ ، و در دقائق‌ احكامِ رسول‌ و رأفت‌ و رحمت‌ او و خلفاي‌ او و سعي‌ ايشان‌ در اصلاح‌ معاد و معاش‌ رعيّت‌ باشد.

 و در اواسط‌ و انجام‌ كار پيوسته‌ فكر او در ربط‌ خويش‌ به‌ خالق‌ و ملاحظه مخلوقيّت‌ و عبديّت‌ و ذلّت‌ خود به‌ خالق‌ ، و همچنين‌ در نسبت‌ خود به‌ رسول‌ و خلفاي‌ او ، و در ارتباط‌ و نسبت‌ هر مخلوق‌ به‌ خالق‌ واحد ؛ و انتهاي‌ نسبت‌ همه‌ به‌ يك‌ منسوبٌ اليه‌ ؛ تا موجب‌ حصول‌ شفقت‌ و مهرباني‌ به‌ همه اشياء گردد. و بصير دانا مجاري‌ فكر خود را در همه‌ احوال‌ مي‌تواند تعيين‌ كند و مقصود عدم‌ خُلوّ از آنست‌ وَ اَفضَلُ العِبادَةِ إدْمانُ الفِكْرِ فِي‌ الله‌ وَ فِي‌ قدْرَتِهِ همچنانكه‌ حضرت‌ أبي‌ عبدالله‌ عليه‌ السّلام‌ فرموده‌ اشاره‌ به‌ اينست‌.[193]

بازگشت به فهرست

پنجم: مداومت بر همه اذكار و اوراد

 پنجم‌ ، مداومت‌ بر همه اذكار و اوراد: تا فعليّت‌ آنها همه‌ به‌ ظهور رسد. و از أربعين‌ كمتر بسيار كم‌ اثر است‌ ، مگر آنچه‌ كه‌ از اوراد به‌ قدر معين‌ وارد شده‌.[194]

 و بسا باشد كه‌ در مرتبه‌اي‌ اربعينیّات‌ در كار باشد كه‌ آن‌ را در اصطلاح‌ «اقامه‌» گويند.

 و تقليل‌ مستلذّات‌ و اطمعه‌ دسميّه‌ سيّما لحوم‌ و اغذيه‌ لذيذه‌ در جميع‌ احوال‌ به‌ غايت‌ مؤكَّد است‌.

 اينست‌ طريق‌ سلوك‌ و آداب‌ آن‌.

بازگشت به فهرست

فصل‌ سوّم‌: آثار سلوك‌

  و امّا آثار و فيوضات‌ آن‌ را سالك‌ خود مي‌بيند.

 و از جمله آثار ، حصول‌ انوار است‌ در قلب‌. و ابتدا به‌ شكل‌ چراغي‌ است‌ ، و بعد شعله‌ و بعد كوكب‌ و بعد قمر و بعد شمس‌ و بعد فرو مي‌گيرد و از لون‌ و شكل‌ عاري‌ مي‌گردد ، و بسيار به‌ صورت‌ برقي‌ مي‌باشد ؛ و گاه‌ به‌ صورت‌ مشكوة و قنديل‌ مي‌شود: و اين‌ دو اكثر از فعل‌ [195] و معرفت‌ حاصل‌ مي‌شود ، و سوابق‌ از ذكر. و به‌ مرتبه‌ اوّل‌ اشاره‌ فرموده‌ حضرت‌ أبي‌ جعفر عليه‌ السّلام‌ چنانكه‌ ثقة‌ الاسلام‌ در «كافي‌» روايت‌ كرده‌ است‌ ، كه‌ حضرت‌ در بيان‌ اقسام‌ قلوب‌ فرموده‌:

 وَ قَلْبٌ أزْهَرُ أجْرَدُ ، فَقُلْتُ: وَ مَا الازْهَرُ ؟ فقالَ: فيهِ كَهَيْئَةِ السِّراجِ الي‌ أن‌ قال‌: وَ أَمَّا الْقَلْبُ الازْهَرُ فَقَلْبُ المُؤْمِنِ.[196]

 و بعضي‌ از اين‌ مراتب‌ را حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ اشاره‌ فرموده‌ كه‌:

 قد أحيی قلْبَهُ وَ أماتَ نَفْسَهُ ، حَتَّی‌ دَقَّ جَليلُهُ ، وَ لَطُفَ غَليظُهُ ، وَ بَرَقَ لَهُ لامِعٌ كَثير الْبَرْقِ.[197]

 و يكي‌ از بطون‌ كريمه اللَهُ نُورُ السَّمَواتِ وَ الاَرْضِ شرح‌ اين‌ مراحل‌ است‌ ، چه‌ در اين‌ احوال‌ شخص‌ انسان‌ مشكاتي‌ مي‌گردد كه‌ در آن‌ «زُجاجه‌» ايست‌ كه‌ قلب‌ باشد ، و در آن‌ «زجاجه‌» مصباحي‌ است‌ كه‌ نور مذكور باشد و دل‌ بعد از نشر آن‌ مانند «كوكبِ دُرّي‌» مي‌شود ، افروخته‌ شده‌ است‌ كه‌ نور شجره مباركه كثير النَّفع‌ كه‌ نورانيّت‌ و روحانيّت‌ ذكر خداست‌ كه‌ نه‌ از شرق‌ حاصل‌ شده‌ و نه‌ از غرب‌ ، بلكه‌ از راه‌ باطن‌ كه‌ نه‌ شرقي‌ است‌ و نه‌ غربي‌ هويدا گشته‌ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ [198] يعني‌ و اگر غافل‌ از ذكر خدا نشود كه‌ به‌ نصّ وَ مَن‌ يَعْشُ عَن‌ ذِكْرِ الرَّحْمَنِ نُقَيِّض‌ لَهُ شَيطـانًا فهُوَ لَهُ قرينٌ [199] موجب‌ مقارنت‌ شيطان‌ كه‌ مخلوق‌ از نار است‌ نُورٌ عَلي‌ نورٍ بر نور آن‌ مي‌افزايد تا همه آن‌ نور گردد.[200]

 وَ هَذِهِ الزُّجَاجَة (في‌ بُيُوتٍ أَذِنَ اللَهُ أَن‌ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ) [201]

 و در بيان‌ مَثَل‌ نوره‌ مي‌فرمايد: يُسَبِّحُ لَهُ فِيهَا بالْغُدُوِّ وَ الآصَالِ رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِم‌ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَهِ.[202]

 و از جمله‌ آثار به‌ صدا آمدن‌ قلب‌ است‌. و در مبادي‌ آوازي‌ مانند آواز كبوتر و قمري‌ از او ظاهر شود. و بعد از آن‌ صدائي‌ چون‌ انداختن‌ مهره‌ در طاس‌ كه‌ در آن‌ پيچد مسموع‌ شود. و بعد از آن‌ همهمه‌ در باطن‌ شبيه‌ به‌ نشستن‌ مگسي‌ به‌ تار ابريشم‌ مُدرَك‌ شود.

 بعد از آن‌ زبان‌ قلب‌ خاموش‌ و قلب‌ ذكر را به‌ روح‌ خود مي‌سپارد.

بازگشت به فهرست

فصل‌ چهارم‌: طريق‌ ذكر مؤلّف‌ (ره‌)

 و اين‌ تحفه‌ را به‌ طريق‌ ذِكر خود اجمالاً ختم‌ مي‌كنم‌.

 بدانكه‌ من‌ بعد از اراده سلوك‌ به‌ عزم‌ مجاهده‌ اكبر و اعظم‌ و اراده‌ قدم‌ نهادن‌ در واديِ ذكر ، ابتدا همّتي‌ برآوردم‌ و توبه‌ از آنچه‌ مي‌كردم‌ و ترك‌ عادات‌ و رسوم‌ نمودم‌. در اربعينیّات‌ سر به‌ جيب‌ ذكر فرو بردم‌. و در اربعيني‌ نيز اربعين‌ قرار دادم‌.[203]

  و در ذكر خيالي‌ استادم‌ مرا اسم‌ «الحيّ» آموخت‌. و همان‌ا آن‌ را از كريمه‌:

 هُوَ الْحَيُّ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ فادْعُوهُ مُخلِصِينَ لَهُ الدِّينَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـالَمِينَ.[204]

 فرا گرفته‌. چه‌ ، خداوند آن‌ را مقدّمه اخلاص‌ و منهج‌ حمد خداوند فرموده‌.[205]

 و با وجود اين‌ نورانيّت‌ و روحانيّت‌ ، آن‌ با هر مزاجي‌ سازگار و دور از همه‌ اخطار و باعث‌ حيات‌ قلوب‌ ميّته‌ است‌. و اكثر روايات‌ وارد در اسم‌ اعظم‌ از اين‌ اسم‌ مكرّم‌ خالي‌ نيست‌ ، چنانچه‌ در كتاب‌ «مُهَجُ الدّعوات‌» مذكور است‌.[206]

 پس‌ به‌ آن‌ ماند كه‌ اين‌ اسم‌ اعظم‌ باشد.

 با وجود اينها مركّب‌ از «حاء» و «ياء» است‌. كه‌ اوّل‌ حرفِ موجبِ انس‌ و مواصلت‌ ، و ثاني‌ حرفِ شكيبائي‌ و صبر و فتح‌ و نصرت‌ است‌.

 و وقوع‌ اوّل‌ در اسمي‌ از اسمائ حُسنی‌ دافع‌ تأثير ناريّت‌ شيطان‌ است‌ ، چه‌ آن‌ حرف‌ به‌ جهت‌ دفع‌ حرارت‌ است‌. و اشتمال‌ آن‌ بر ثاني‌ موجب‌ اهتداء و كشف‌ اسرار چنانچه‌ در فنّ اعداد مبيّن‌ است‌.[207]

 و زيادتي‌ آلِف‌ و لام‌ به‌ جهت‌ تأثّر دلست‌ در اختصال‌ به‌ خصلت‌ انبياء وا تّصاف‌ به‌ صفت‌ اصفياء و تأنّي‌ در ثبوت‌ در كار؛ و آن‌ حرف‌ ذات‌ قلم‌ است‌ كه‌ نقّاش‌ اسرار است‌.[208]

 پس‌ به‌ طرق‌ متعدّده‌ در اربعينیّات‌ متعدّده‌ آن‌ را بسر بردم‌.

 پس‌ به‌ ساير اذكار پرداختم‌ ، و در هر اربعيني‌ غسل‌ توبه‌ كردم‌ ، و ترك‌ حظّي‌ و لذّتي‌ از حظوظ‌ نفس‌ كردم‌ ، و آن‌ را وداع‌ آخرين‌ نمودم.

 و هر روز سيّدي‌ از سادات‌ خود در نظر گرفتم‌ ، و او را به‌ زيارتي‌ كه‌ خود انتخاب‌ كردم‌ زيارت‌ نمودم‌ ، و مبدأ آن‌ را از شنبه‌ گرفتم‌ چون‌ حديثي‌ در اين‌ باب‌ ديدم‌.[209]

 و دو ركعت‌ نماز هديّه‌ روح‌ مقدّس‌ او نمودم‌ و بدان‌ توسّل‌ جستم‌.

 و هر جمعه‌ دست‌ به‌ دامان‌ وليّ عصر زده‌ و به‌ او متوصّل‌ شدم‌ ، و زيارت‌ و ادعيه‌اي‌ كه‌ در آن‌ روز به‌ جهت‌ توسّل‌ به‌ او رسيده‌ خواندم‌.

 و هر جمعه‌ هزار دفعه‌ صلوات‌ ، چنانكه‌ مأثور است‌ فرستادم‌.

 و اوراد من‌ در اين‌ ايّام‌ بر دو گونه‌ بود:

 اوّل‌ آنكه‌ وظيفه هر روزه‌ بود و آن‌ بدين‌ طريق‌ بود: الحَقُّ در اسحار ، صد مرتبه‌ بعد از دو ركعت‌ نماز ، با برداشتن‌ دستها به‌ آسمان‌ ؛ يَا حَيُّ يَا قيُّومُ يَا مَن‌ لاَ إلَهَ إلاّ أنتَ برَحْمَتِكَ اسْتَغيثُ ما بين‌ سُنَّت‌ و فرض‌ چهل‌ نوبت‌ [210]يا أحَدُ يا صمَدُ بعد از فرائض‌ خمس‌ به‌ عدد مجمل 169 يا مفصّل‌ 619 ، «يا علي‌» به‌ قصد وليّ در اسحار و بعد از فريضه‌ صبح‌ [211] به‌ عدد مجمل121 نوبت‌ ، «يا قريب‌» هر روز به‌ عدد مجمل‌ 323 ، آية‌ «مُلك‌» بعد از فريضه‌ صبح‌ 22 نوبت‌ ، [212] «الله‌» در اسحار به‌ عدد كبير با امكان‌ ، «يا نور ياقدّوس‌» در اسحار بعدد مجمل‌ 448.

 دوّم‌ آنچه‌ در اين‌ مدّت‌ تمام‌ شد ابتداء از مبدأ ذكر رَبِّ إِنِّي‌ مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ [213] اربعيني‌ به‌ عدد مجمل‌ 2500 ، يَا لاَ إِلَهَ إِلاَّ أنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي‌ كُنتُ مِنَ الظَّـالِمِينَ ؛ [214] اربعيني‌ به‌ عدد مجمل‌ 2386 ، «يا هادي‌» ؛ اربعيني‌ هر روز 5000 مرتبه‌ ، و در آخر روز 100 مرتبه‌ ، يَا هَادِيَ المُضِلِّينَ ؛ يا فتَّاحُ هيجده‌ روز هر روز 8799 ؛ «يا بصير» اربعيني‌ هر شب‌ 8825 مرتبه‌ ؛ يا عليُّ اربعيني‌ هر روز بعد از هر فريضه‌ 1330 مرتبه‌ ، و غسل‌ هر روز با امكان‌ ، آية‌ الكرسي‌ بعد از هر فريضه‌ ، نفي‌ و اثبات‌ مركّب‌ و بسيط‌ و الله‌ و هو و سوره توحيد و أعلی‌ هر يك‌ هزار ؛ و دو اربعين‌ در اسحار [215]يا سُبُّوحُ يا قُدُّوس‌ شش‌ اربعين‌ هر روز 2670 مرتبه‌ ؛ (شرايط‌: غسل‌ هر روز با امكان‌ و صَمْت‌ و جوع‌) يا حَنَّانُ يا مَنَّان‌ صد و هشت‌ روز هر روز 1200 مرتبه‌ ؛ شرط‌ ، ترك‌ حيواني‌ بلكه‌ در چهل‌ روز قبل‌ از آن‌ هم‌ ؛ يَا دَيَّانُ هفتاد روز هر روز 5000 مرتبه‌ ؛ يا كبير سه‌ اربعين‌ هر شبانه‌ روزي‌ 1466 ؛ و در اربعين‌ آخر ترك‌ حيواني‌ و هر روز هر قدر كه‌ ممكن‌ باشد [216]؛ و اگر 70000 ممكن‌ شود بهتر ؛ يا نورُ چهل‌ و نه‌ روز (بعد زا خواندن‌ هفت‌ مرتبه‌ سوره‌ نور) به‌ عدد كبير [217] و در شبها نيز بي‌سوره‌ به‌ اين‌ عدد ابتدا از شنبه‌ ؛ يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ صد و هشتاد روز از سحر تا طلوع‌ ، يا از طلوع‌ تا إستوا هر روز 3716 مرتبه‌ ؛ يا مُهَيْمِنُ يك‌ اربعين‌ يا دو اربعين‌ هر روز 1040 نوبت‌ با غسل‌ و قبل‌ از تكلّم‌ ؛ الله‌ اربعيني‌ هر روز به‌ قدر امكان‌ [218] با وسعت‌ ، (به‌ شرط‌ صوم‌ و ترك‌ نوم‌ إلاّ بي‌ اختيار) و بايد همزه‌ اظهار و به‌ (هاء) اسكان‌ شود [219] و بعد به‌ اين‌ ذكر مداومت‌ نمايد.

 و من‌ چنين‌ تمام‌ كردم‌. و لكن‌ جمع‌ بعضي‌ اوراد با يكديگر درايّام‌ اربعين‌ با امكان‌ جائز و تضعيف‌ مدّت‌ در يكي‌ از آنها مجَوَّز. و در همه اين‌ اوراد اربعينيّه‌ خلوت‌ و تعطير و اجتناب‌ از بقولات‌ كريهة‌ الروائح‌ و افتتاح‌ و اختتام‌ به‌ اين‌ صلوات‌ لازم‌ است‌:

 اللَهُمَّ صَلِّ عَلی‌ المُصْطَفی‌ مُحَمَّدٍ وَالمُرتَضَی‌ علِيٍ وَالبَتُولِ فاطِمَةَ وَالسِّبطَيْنِ الحَسَنِ وَالحُسَيْنِ وَ صَلِّ عَلی‌ زَيْنِ العِبادِ عَلِيٍّ وَالبَاقِر مُحَمَّدٍ وَالصَّادِقِ جَعْفَرٍ وَالْكاظِمِ مُوسَی‌ وَالرِّضا عَلِيٍّ وَالتَّقِيِّ مُحَمَّدٍ وَالنَّقِيِّ عَلِيِّ وَالزَّكِيِّ الْعَسْكَريِّ الحَسَنِ وَ صَلِّ عَلَی‌ المَهْديِّ الهادي‌ صاحبِ العَصْرِ وَالزَّمانِ وَ خَليفَةِ الرَّحْمَن وَ قاطِعِ البُرْهَانِ وَ سَيِّدِ الإنسِ والجانِّ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمْ أجْمَعِينَ.

 بدانكه‌ اصل‌ عمل‌ مراتب‌ ، اذكار است‌ ، و اوراد از اعوان‌ و متمّمات‌ است‌. پس‌ ترك‌ بعضي‌ از آنها محظور نه‌.

 و در اين‌ ايّام‌ در حالت‌ فراغ‌ به‌ مناجات‌ علويّه‌ و سجّاديّه‌ اشتغال‌ داشتم‌ ، و به‌ اسامي‌ متبرّكه‌ آل‌ اطهار و صحابه‌ كِبار رسول‌ مختار و اركان‌ اربعه ملائكه‌ كِرام‌ و انبياء عظام‌ و مشايخ‌ شريعت‌ و استادان‌ طريقت‌ تبرّك‌ جستم‌ ، و اكثر ايّام‌ برايشان‌ به‌ تفصيل‌ رحمت‌ فرستادم‌ و سلام‌ كردم‌ ، و از بواطن‌ ايشان‌ همّت‌ طلبيدم‌.

 ناسخ‌ گويد [220]: من‌ نوبتي‌ اربعيّنات‌ را به‌ طريق‌ مذكور به‌ قدر امكان‌ بسر رسانيدم‌ ، و نوبتي‌ در آن‌ شروع‌ كردم‌ ، و اورادِ اربعينيّه‌ را كلمات‌ ادريس‌ عليه‌ السّلام‌ قرار دادم‌ [221] به‌ ترتيب‌ و شرائط‌ و آداب‌ و مقدار اوقات‌ ، چنانچه‌ در رساله سيّد ابن‌ طاووس‌ (ره‌) كه‌ در اين‌ خصوص‌ [222] نوشته‌ مذكور است‌.

 و در مبادي‌ اربعينیّات‌ اوّل‌ به‌ ذكر وَ إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ لاَ إِلَهُ إِلاَّ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ 1080 نوبت‌ در يك‌ مجلس‌ اشتغال‌ نمودم‌ و چند دفعه‌ آن‌ را به‌ جا آوردم‌.

 و در مدّت‌ سه‌ اربعين‌ 40000 مرتبه‌ سوره‌ مباركه «والعاديات‌» را خواندم‌.

 و در اين‌ سه‌ اربعين‌ عقب‌ هر فريضه‌ ده‌ نوبت‌ سوره‌ «فاتحه‌» را خواندم‌. و فائده‌ كليّه‌ اين‌ سه‌ ذكر دفع‌ عوائق‌ دنيويّه‌ است‌.

 و گاه‌ گاه‌ به‌ روحانيّت‌ عطارد متوسّل‌ و از آن‌ استمداد همّت‌ مي‌كردم‌.[223]

 چه‌ اهل‌ اسرار را از روحانيّت‌ آن‌ مدد مي‌رسد. چنانچه‌ بعد از غروب‌ آفتاب‌ يا پيش‌ از طلوع‌ در هنگامي‌ كه‌ توان‌ عطارد را ديد به‌ آن‌ نظر كند و پس‌ از سلام‌ به‌ آن‌ گامي‌ پس‌ نهد و بگويد:

 عَطارُدُ أيْمُ اللهِ طالَ تَرَقُّبي‌               صَباحاً مَساءً كَي‌ أراكَ فأغنَما

 پس‌ گامي‌ ديگر پس‌ نهد و بگويد:

 وَ ها أنا فامنحْني‌ قويٍّ أدْرِكُ المُنی‌          بها و العُلومُ الغامِضاتِ تَكَرُّما

 پس‌ گامي‌ پس‌ نهد و بگويد:

 وَ ها أنا جُدْلِيَ الخَيْرَ والسَّعْدَ كُلَّهُ               بأمْرِ مَليكٍ خالِقِ الأرضِ وَالسَّما

 تكرار اين‌ عمل‌ در مبادي‌ مطلوب‌ است‌. [224]

و امكنه‌ شريفه‌ و مساجد كريمه‌ و مشاهد عاليه‌ را در استعداد فيوضات‌ مدخليّتي‌ تمام‌ است‌ و اكثراً اهل‌ حال‌ را در يكي‌ از اماكن‌ مكرّمه‌ باب‌ فيض‌ گشوده‌ شده‌.

 و سيّد بزرگوار گويد: مرا در «سُرَّ مَنْ رأي‌» از فيض‌ آن‌ محلّ حالتي‌ حاصل‌ شد كه‌ وراي‌ مرتبه شرح‌ است‌ و اكثر مقرّ او در ايواني‌ بود كه‌ محاذي‌ در سرداب‌ مقدّس‌ بود. و سيّد خود بعد از آن‌ در آنجا معبدي‌ عظيم‌ بنا نهاد و الحال‌ به‌ مسجد ابن‌ طاووس‌ مشهور است‌ و حال‌ از بناي‌ آن‌ بزرگوار اثري‌ نيست‌.

 تمام‌ شد رساله‌ شريفه‌ منسوبه به‌ بحرالعلوم‌ در دست‌ عبد محمّد حسين‌ طباطبائي‌ شب‌ يكشنبه‌ دهم‌ شوال‌ سنه هزار و سيصد و پنجاه‌ و چهار هجري‌.

 تمام‌ شد استنساخ‌ اين‌ نسخه‌ از روي‌ نسخه‌ استاد وحيد سيّدنا الاعظم‌ الحاج‌ السيّد محمّد حسين‌ طباطبائي‌ أدام‌ الله‌ ظلّه‌ الوارف‌ به‌ يد اين‌ حقير فقير محمّد الحسين‌ الحسيني‌ الطّهراني‌ در روز أربعين‌ بيستم‌ شهر صفر الخير سنه يك‌ هزار و سيصد و هفتاد و هفت‌ هجريّه‌ قمريّه‌.

 والحمد لله‌ ربّ العالمين‌.

بازگشت به فهرست

 پاورقي


[180] ـ به‌ طريق‌ ذكر يعني‌ مرآتي‌ و آلي‌ ، نه‌ استقلالي‌ چون‌ اسم‌ استاد خاص‌ مرآت‌ حقّ است‌ ، بنابراين‌ هميشه‌ آن‌ اسم‌ يا اسم‌ استاد عامّ و به‌ طور كلّي‌ هر قسم‌ از اقسام‌ تصوّر وليّ بايد مرآتي‌ باشد.

 إذا تجلّی حبيبي‌ في‌ حبيبي‌             فبعَينِهِ أنظُرْ الَيهِ لا بعَيْني‌

[181] ـ يعني‌ از هر جاي‌ دل‌ كه‌ ذكر را أدا مي‌كند مقام‌ استاد خاص‌ را پائين‌تر از آن‌ قرار دهد ؛ و يا ذكر را در دل‌ و مقام‌ استاد خاصّ را در پائين‌ سينه‌ قدري‌ پائين‌تر از محاذات‌ ذكر قرار دهد.

[182] ـ يعني‌ يا اسم‌ عنواني‌ رسول‌ را كه‌ همان‌ رسول‌ باشد ، و اسم‌ عنواني‌ خليفه‌ را كه‌ همان‌ خليفه‌ باشد و يا اسم‌ واقعي‌ رسول‌ را كه‌ محمّد باشد و اسم‌ واقعي‌ خليفه‌ را كه‌ علي‌ باشد.

 و مراد از اسم‌ استاد خاصّ و وليّ نيز يا اسم‌ عنواني‌ است‌ مثل‌ صاحب‌ الامر و صاحب‌ الزّمان‌ و وليّ ، و يا اسم‌ واقعي‌ است‌ كه‌ محمّد بوده‌ باشد.

[183] ـ چون‌ ذكر قالبي‌ يكي‌ از دو قسم‌ ذكر خيالي‌ است‌ بنابراين‌ در حال‌ ذكر خيالي‌ چه‌ جمعي‌ و چه‌ بسطي‌ كه‌ براي‌ تصوّر استاد خاصّ مقامي‌ در دل‌ يا در سينه‌ پائين‌تر از مقام‌ ذكر معيّن‌ شده‌ است‌ ، ديگر نمي‌توان‌ شبح‌ نوراني‌ رسول‌ و وليّ را در مقام‌ مذكور منظور نمود ، بنابراين‌ به‌ قرينه‌ آنكه‌ فرموده‌ است‌: چون‌ از ذكر قالبي‌ تجاوز نمايد شبح نوراني‌ رسول‌ و وليّ را در مقام‌ مذكور هميشه‌ منظور داشت‌ ، معلوم‌ مي‌شود كه‌ مراد از ذكر خيالي‌ جمعي‌ و بسطي‌ كه‌ بايد اسم‌ استاد خاصّ را تصور نمود فقط‌ در خصوص‌ قسم‌ قالبي‌ آنست‌. و امّا در قسم‌ نفسي‌ و همچنين‌ در ذكر خفيّ و سرّي‌ و ذاتي‌ ، پيوسته‌ اوقات‌ چه‌ در حال‌ ذكر و چه‌ در حال‌ غير ذكر بايد شيخ‌ نوراني‌ رسول‌ و وليّ را در آن‌ مقام‌ منظور نمود.

[184] ـ يعني‌ شبح‌ نوراني‌ رسول‌ و وليّ را در مقام‌ مذكور طوري‌ تصوّر كند كه‌ آنها در حال‌ تواضع‌ ، نسبت‌ به‌ مذكور كه‌ خداست‌ هستند و در آن‌ حالت‌ نيز نسبت‌ به‌ ذاكر سالك‌ ، از خدا استشفاع‌ مي‌كنند.

[185] ـ يعني‌ تصور استاد عام‌ را در خارج‌ جسم‌ در جانب‌ چپ‌ طوري‌ بنمايد كه‌ روي‌ به‌ سمت‌ صورت‌ ذكر است‌ ، و نسبت‌ به‌ صورت‌ ذكر در حال‌ تواضع‌ است‌ به‌ خلاف‌ تصور استاد خاصّ كه‌ او نسبت‌ به‌ مذكور در حال‌ تواضع‌ است‌.

 بنابراين‌ تصوّر استاد خاصّ با استاد عامّ از دو جهت‌ فرق‌ دارند اوّل‌ آنكه‌ مقام‌ استاد خاصّ در داخل‌ است‌ نه‌ خارج‌ ، دوّم‌ از جهت‌ حال‌ تواضعي‌ آنها.

[186] ـ يعني‌ تصوير استاد خاص‌ و استاد عام‌.

[187] ـ بلكه‌ مراد قوم‌ آنست‌ كه‌ در حال‌ ذكر تصوّر استاد عامّ و استاد خاصّ را به‌ كيفيّت‌ مذكوره‌ بنمايد. واين‌ معني‌ گر چه‌ مشكل‌ است‌ و در ابتداي‌ امر با توجّه‌ به‌ واحد و سعي‌ در عدم‌ تفرقه‌ بسيار مشكل‌ ، لكن‌ كم‌ كم‌ در اثر قدرت‌ ذاكر منافات‌ از بين‌ مي‌رود و بسيار آسان‌ مي‌گردد ، و به‌ خوبي‌ هم‌ ذاكر تصور استاد نموده‌ و هم‌ به‌ ذكر اشتغال‌ دارد ؛ و اين‌ كيفيّت‌ اثرش‌ در پيشرفت‌ سالك‌ بسيار بيشتر است‌ از تصور استاد در مبادي‌ روز و شب‌ ، و آغاز و انجام‌ اشتغال‌ به‌ ذكر چنانچه‌ مصنّف‌ (ره‌) فرمايد.

[188] ـ مراد از بعضي‌ از درجات‌ ذكر آنست‌ كه‌ ذاكر به‌ نحو ذكر خيالي‌ نفسي‌ يا به‌ نحو ذكر خفيّ قالبي‌ يا خفيّ نفسي‌ تصور استاد كند بدين‌ معني‌ كه‌ قبل‌ از آنكه‌ در درجات‌ ذكر وارد شود مدّتي‌ تصور استاد خاصّ يا عامّ را با توجّه‌ به‌ اسم‌ و مسّمی بدون‌ توجه‌ به‌ معنی‌ و حقيقت‌ ، يا مرور آن‌ به‌ قلب‌ با توجّه‌ به‌ معنا يا بدون‌ آن‌ بنمايد خوب‌ است‌ و موجب‌ سريان‌ محبّت‌ است‌.

[189] ـ شناخت افراد با توجه به حقيقت آنها، تنها براي اشخاص كامل يا قريب به كمال ميسر است

يعني‌ در اثر توجه‌ به‌ رسول‌ و خليفه‌ و كثرت‌ ممارست‌ در اين‌ معني‌ حقيقت‌ رسول‌ و خليفه‌ براي‌ ذاكر به‌ نورانيّت‌ طلوع‌ مي‌كند ، و اين‌ همان‌ مطلبي‌ است‌ كه‌ مصنّف‌ سابقاً فرمود كه‌ استاد خاصّ در آخر خود را شناساند.

 و امّا اگر ذاكر به‌ مقام‌ طهارت‌ رسيده‌ باشد و ضميرش‌ از آلودگيها پاكيزه‌ گشته‌ باشد ، و داراي‌ مرتبه عظيم‌ از ذكر باشد مي‌تواند با توجّه‌ به‌ حقيقت‌ شخصي‌ دريابد كه‌ آيا او استاد عامّ و قابل‌ دستگيري‌ است‌ يا نه‌ ، زيرا با توجّه‌ به‌ حقيقت‌ ، درجه‌ و ميزان‌ آن‌ شخص‌ براي‌ شخص‌ متوجّه‌ معلوم‌ مي‌گردد.

 و امّا اگر ذاكر به‌ مرتبه‌ طهارت‌ نرسيده‌ و صاحب‌ مرتبه‌ ذكر عظيم‌ نشده‌ است‌ چون‌ با نظر آلوده‌ خود توجّه‌ به‌ شخصي‌ كند در اثر ممارست‌ صورت‌ آن‌ شخص‌ در ذهن‌ ذاكر نقش‌ بندد و در اثر محبت‌ و انتقاش‌ صورت‌ مذكوره‌ او را شخص‌ كامل‌ تلّقي‌ مي‌كند و مي‌پندارد ، در حالي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ شخص‌ مذكور كامل‌ نباشد ، بلكه‌ از ابالسه‌ و قطّاع‌ طريق‌ راه‌ خدا باشد.

 يا مثلاً اين‌ ذاكر آلوده‌ ذهن‌ به‌ يكي‌ از اولياي‌ حقّه‌ خدا نظر و توجّه‌ كرده‌ و او را در دل‌ آلوده خودآلوده‌ و باطل‌ پندارد.

 و از آنچه‌ ذكر شد به‌ دست‌ مي‌آيد كه‌ از راه‌ توجّه‌ به‌ حقيقت‌ و معنی‌ براي‌ غير اشخاص‌ كامل‌ يا قريب‌ به‌ كمال‌ ممكن‌ نيست‌ ادراك‌ نورانيّت‌ اشخاص‌ و امتحان‌ استاد عامّ.

بازگشت به فهرست تعلیقات

[190] ـ يعني‌ این‌ دو وِرد شايسته‌ است‌ ولي‌ مصنّف‌ (ره‌) عدد آنها را معيّن‌ نفرموده‌ است‌. و ممكن‌ است‌ «محَمَّد رسول‌ الله‌» را به‌ عدد كبير كه‌ 254 مي‌شود ، و «يا علي‌» را با حرف‌ ندا و بدون‌ آن‌ كه‌ 121 و (110) مي‌شود ادا نمود. و مراد از توحيد سوره مباركه‌ توحيد است‌.

[191] ـ دَيْهار و دَيْهُور مبالغه دهر است‌ و مراد از دهر خدا است‌ ، كما ورد في‌ الرّواية‌: لا تَسُبُّوا الدَّهْرَ فَإنَّ الدَّهْرَ هُوَ اللهُ.

[192] ـ حضرت‌ استاد علاّ مه‌ طباطبائي‌ مدَّ ظِلُّه‌ فرمودند كه‌: مرحوم‌ آية‌ الحقّ حاج‌ ميرزا علي‌ آقا قاضي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ فرمودند كه‌: اين‌ عبارت‌ بايد اين‌ طور تلفظّ شود: أهيَأ ًشر أهيَأ ًو علاّ مه‌ طباطبائي‌ فرمودند كه‌ اين‌ دو كلمه‌ عبري‌ است‌ و عربي‌ آن‌ يا حنّانُ يا مَنَّان‌ است‌.

[193] ـ در ج‌ 2 «اصول‌ كافي‌» ص‌ 55 و در «بحار الانوار» ج‌ 15 جزء اخلاق‌ ص‌ 194 از «كافي‌» با اسناد متصل‌ خود از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌: أفضَل‌ العِبادَةِ إدْمانُ التَّفَكُّرِ فِي‌ اللهِ وَ في‌ قدْرَتِهِ.

 و نيز در ص‌ 54 از «كافي‌» و ص‌ 193 از «بحار» از «كافي‌» روايتست‌ كه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ فرمود: نَبِّه‌ بالتَّفَكُّرِ قَلْبَكَ وَ جافِ عَنِ اللَّيلِ جَنْبَكَ وَاتَّقِ اللهَ رَبَّكَ.

 و در ص‌ 195 «بحار» از «جامع‌ الاخبار» همين‌ روايت‌ را نيز آورده‌ است‌ ولي‌ به‌ جاي‌ « جافِ عَن‌ اللَّيلِ» «جافِ عَنِ النَّومِ» ذكر كرده‌ است‌ و نيز در ص‌ 55 «كافي‌» و در ص‌ 194 «بحار» از «كافي‌» از معمّر بن‌ خلاّد  حديث‌ كرده‌ است‌ كه‌ قالَ: سَمِعْتُ أبَاالحَسَن‌ الرِّضا عليه‌ السّلام‌ يَقُولُ:

 لَيْسَ العِبَادَةُ كَثْرَةَ الصَّلاَ ةِ وَالصَّومِ ، إنَّمَا العِبادَةٌ التَّفَكُّرُ فِي‌ أمْرِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ.

[194] ـ مانند إنَّا أنزَلنا كه‌ در شبهاي‌ ماه‌ رمضان‌ هر شب‌ هزار مرتبه‌ وارد شده‌ و مانند سوره دخان‌ كه‌ در شبهاي‌ رمضان‌ هر شب‌ صد مرتبه‌ وارد شده‌ است‌ ، و امثال‌ آن‌.

[195] ـ غالباً مشكوة و قنديل‌ با وجود سوابق‌ ذكر بي‌ مقدّمه‌ پيدا نمي‌شود بلكه‌ در حال‌ فعل‌ چون‌ نماز و ورد پيدا مي‌شود.

[196] ـ ذكر روايات در بيان اقسام قلوب

اين‌ روايت‌ را در ج‌ 2 «اصول‌ كافي‌» ص‌ 422 با اسناد متّصل‌ خود از سعد از حضرت‌ أبي‌ جعفر عليه‌ السّلام‌ بدين‌ كيفيّت‌ آورده‌ است‌ قال‌ عليه‌ السّلام‌:

 إنَّ القُلوبَ أربَعَةٌ: قلْبٌ فِيهِ نِفاقٌ وَ إيمانٌ ، وَ قلْبٌ فِيهِ مَنكُوسٌ وَ قلْبٌ مَطْبُوعٌ وَ قلْبٌ أزْهَرُ أجْرَدُ. فقُلْتُ: وَ مَا الأزْهَرُ ؟ قالَ: فِيهِ كَهَيْئَةِ السِّراج‌. فأمَّا المَطْبُوعِ فقَلْبُ المُنافِقِ. و أمّا الأزْهَرُ فقَلْبُ المؤمنِ ؛ إنْ أعطاهُ شَكَرَ ، وَ إنِ ابْتَلاَهُ صَبَرَ. وَ أمَّا المَنْكُوسُ فقَلْبُ المُشْرِكِ ، ثُمَّ قرَأ هَذِهِ الايَة‌ ؛ أَفمَنْ يَمْشِي‌ مُكِبَّاً عَلَی‌ وَجْهِهِ اهْدَی‌ أَمَّنْ يَمْشِي‌ سَوِيًّا عَلَی‌ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ. فَأمَّا القَلْبُ الَّذي‌ فِيهِ إيمانٌ وَ نِفَاقٌ فهُمْ قوْمٌ كَانُوا بالطَّائفِ ، فإن أدْرَكَ أحَدَهُمْ أجَلُهُ عَلَی‌ نِفَاقِهِ هَلَكَ ، وَ إنْ أَدرَكَهُ عَلَی‌ إيمانِهِ نَجا.

 و عين‌ همين‌ روايت‌ را در «بحار الانوار» ج‌ 15 جزء 2 ص‌ 37 از «معاني‌ الاخبار» روايت‌ كرده‌ است‌ ، ولي‌ به‌ جاي‌ لفظ‌ «أزهر أجرد» لفظ‌ «أزهر أنور» آورده‌ است‌.

 و نير روايت‌ ديگري‌ در ص‌ 423 ج‌ 2 «اصول‌ كافي‌» وارد شده‌ كه‌ آنرا نيز در «بحار الانوار» ج‌ 15 ص‌ 37 از «معاني‌ الاخبار» روايت‌ كرده‌ است‌ ، از أبوحمزه‌ ثمالي‌ از حضرت‌ أبي‌ جعفر عليه‌ السّلام‌ قال‌:

 القُلوبُ ثَلاَ ثَةٌ: قلبٌ مَنكُوسٌ لايَعی‌ شيئاً مِنَ الخَيْرِ ، وَ هُوَ قلْبُ الكافِرِ ، وَ قلبٌ فيهِ نُكتةٌ سَوداءٌ ، فالْخَيْرُ وَالشَّرُّفیه يَعتَلِجانِ ، فأيُّهُما كانَت‌ مِنْهُ غلَبَ عَلَيْهِ. وَ قلْبٌ مِفْتُوحٌ فِيهِ مَصابيحُ تَزْهَرُ ، وَ لاَ يُطْفَأ نُورُهُ إلی‌ يَوْمِ القِيامَةِ وَ هُوَ قلْبُ المؤمِنِ.

 و نيز در ص‌ 422 از ج‌ 2 «اصول‌ كافي‌» از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ آورده‌ است‌: كه‌:

 تَجدُ الرَّجُلَ لاَ يُخْطِئُ بلاَمٍ وَ لا واوٍ خطيباً مِصقَعاً ، و لَقَلْبُهُ أَشَدُّ ظُلْمَةً مِنَ الَّليلِ المُظْلِمِ. وَ تَجدُ الرَّجُلَ لاَ يَسْتَطِيعُ يُعَبِّر عَمَّا في‌ قلْبهِ بلِسانِهِ ، وَ قلْبُهُ يَزْهَرُ كَما يَزْهَرُ الْمِصْباحُ.

 و در ص‌ 35 از ج‌ 15 جزء 2 «بحار» از «اسرار الصّلاة‌» آورده‌ است‌ كه‌ قال‌ النبيّ صلّی الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌: قلْبُ المُؤمِنِ أجرَدُ وَ فِيهِ سِراجٌ يَزْهَرُ...

بازگشت به فهرست تعلیقات

[197] ـ خطبه‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ كه‌ در «شرح‌ نهج‌» مولی‌ فتح‌ الله‌ صفحه‌ 356 و در «شرح‌ نهج‌» محمّد عبده‌ ص‌ 349 آورده‌ است‌:

 قدْ أحيی‌ عَقْلَهُ وَ أماتَ نَفْسَهُ حَتَّی دَقَّ جَليلُهُ وَ لَطُفَ غَليظُهُ. وَ بَرَقَ لَهُ لامِعٌ كَثيرُ الْبَرقِ ، فأبانَ لَهُ الطَّريقَ ، وَ سَلَكَ به‌ السَّبيلَ ، وَ تَدافعَتهُ الأبوابُ إلی بابِ السَّلاَ مَةِ وَ دارِ الإ قامةِ ، وَ ثبَتتْ رِجلاهُ بطُمَأنِينَةِ بَدَنِهِ فِي‌ قرارِ الأمْنِ وَ الرَّاحَةِ ، بمَا اسْتَعْمَلََ قلْبَهُ وَ أرضَی رَبَّهُ.

[198] ـ سوره نور ، آيه‌ 35.

[199] ـ سوره ‌ 43 ، زخرف‌ ، آيه‌ 36.

[200] ـ مصنّف‌ (ره‌) آيه‌ را چنين‌ تفسير فرموده‌ كه‌ آن‌ شجره‌ مباركه‌ كثير النفع‌ از باطن‌ دل‌ كه‌ نه‌ شرقي‌ است‌ و نه‌ غربي‌ دائماً مستفيض‌ مي‌گردد اگر به‌ آن‌ شجره‌ آتش‌ غفلت‌ برخورد نكند و شيطان‌ كه‌ مخلوق‌ از نار است‌ قرين‌ او نگردد.

 و اين‌ تفسير در صورتي‌ تمام‌ است‌ كه‌ كلمه‌ «واو» نباشد ، بلكه‌ فقط‌ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ بوده‌ باشد ، و امّا با وجود «واو» اين‌ معني‌ تمام‌ نيست‌. بلكه‌ مراد اينست‌ كه‌ دائماً زيت‌ نور مي‌دهد اگر چه‌ به‌ نار هم‌ كه‌ مفيض‌ نور است‌ نرسد ، بلكه‌ خود به‌ خود از ذاتِ دل‌ تشعشع‌ دارد.

[201] ـ چون‌ مصنّف‌ (ره‌) مشكوة‌ را شخص‌ انسان‌ و زجاجه‌ را قلب‌ انسان‌ فرض‌ فرموده‌ است‌ ، بنابراين‌ چون‌ شخص‌ انسان‌ نوراني‌ القلب‌ در مقام‌ خلوت‌ و ذكر است‌ ، لذا مُبتداي‌ محذوفي‌ را كه‌ «في‌ بيوت‌» خبر آنست‌ ، اگر «هذِهِ الزُّجاجة‌» بگيريم‌ مراد از بيوت‌ بدن‌ انسان‌ مي‌شود ؛ چون‌ آن‌ قلب‌ نوراني‌ ـ كه‌ همان‌ عالم‌ مثال‌ است‌ ـ در خانه بدن‌ است‌.

 و اگر مبتداي‌ محذوف‌ را «هذه‌ المشكوة‌» بگيريم‌ ؛ مراد از بيوت‌ مقام‌ خلوت‌ و ذكر است‌. يعني‌ اين‌ انسان‌ نوراني‌ القلب‌ در بيت‌ خلوت‌ و ذكر است‌.

 وليكن‌ اگر مبتداي‌ محذوف‌ را «هذه‌ الزجاجة‌» بگيريم‌ باز ممكن‌ است‌ مراد از بيوت‌ را مقام‌ خلوت‌ گرفت‌. يعني‌ آن‌ دل‌ نوراني‌ كه‌ از باطن‌ آن‌ نور طلوع‌ مي‌كند ، همان‌ مقام‌ ذكر و خلوت‌ دل‌ است‌. و اين‌ معني‌ انسب‌ است‌ از آنكه‌ مراد از بيوت‌ را در اين‌ فرض‌ نيز خانه‌ بدن‌ بگيريم‌ ، كما لا يخفی علی‌ المتأمّل‌.

[202] ـ يعني‌ در بيان‌ تحقّق‌ و مصداق‌ اين‌ نور مي‌فرمايد كه‌: رجالي‌ هستند كه‌ در آن‌ بيوت‌ هر صبح‌ و شب‌ خدا را تسبيح‌ مي‌كنند.

[203] ـ مراد از «اربعين‌ در اربعين‌» چهل‌ اربعين‌ است‌ يعني‌ يك‌ اربعين‌ ذكر خاصّي‌ را كه‌ به‌ جا مي‌آوردم‌ آن‌ را به‌ طور اربعين‌ تضاعف‌ دادم‌ و چهل‌ بار تكرار نمودم‌.

 و يا اصل‌ ذكر را كه‌ در اربعين‌ به‌ جا مي‌آوردم‌ در اربعين‌ تضاعف‌ دادم‌ نه‌ آن‌ ذكر خاصّ در اربعين‌ اوّل‌ را ، و اهل‌ سلوك‌ اربعين‌ در اربعين‌ را به‌ هر دو طريق‌ كه‌ ذكر شد به‌ جاي‌ مي‌آورند.

[204] ـ سوره ‌ 40 ، غافر ، آيه‌ 65.

[205] ـ تعبير به‌ مقدّمه‌ نمودن‌ «الحيّ» را براي‌ اخلاص‌ تمام‌ نيست‌ ، بلكه‌ تحقّق‌ و ثبوتِ حياتِ انحصاري‌ را براي‌ خدا سبب‌ و لزوم‌ اخلاص‌ شمرده‌ است‌. و چون‌ حيات‌ منحصر به‌ خداست‌ مظاهر جمال‌ نيز در جميع‌ موجودات‌ منحصر به‌ اوست‌ ؛ و بنابراين‌ تمام‌ مراتب‌ حمد و سپس‌ اختصاص‌ به‌ ذات‌ مقدّس‌ او خواهد داشت‌. بنابراين‌ انحصار حيات‌ در خدا كه‌ به‌ اسم‌ «الحيّ» تعبير شده‌ منهج‌ انحصار حمد نسبت‌ به‌ ذات‌ مقدّس‌ اوست‌.

[206] ـ روايات "مهج‌الدعوات" در تعيين اسم اعظم الهي

در «مهج‌ الدعوات‌» از ص432 تا ص‌ 439 رواياتي‌ را در تعيين‌ اسم‌ اعظم‌ ذكر كرده‌ است‌ كه‌ از بسياري‌ از آنها استفاده‌ مي‌شود كه‌ اسم‌ «حيّ» همان‌ اسم‌ اعظم‌ باشد ، مثل‌ آنكه‌ در ص‌ 432 مي‌فرمايد كه‌: از امام‌ رضا عليه‌ السّلام‌ مروي‌ است‌ كه‌ «يا حيّ و يا قيّوم‌» اسم‌ اعظم‌ است‌. و در ص‌ 343 فرموده‌ است‌ كه‌ بعضي‌ از پيغمبر روايت‌ كرده‌اند كه‌ اسم‌ اعظم‌ كه‌ دعا بدان‌ مستجاب‌ شود در سه‌ سوره‌ است‌: در سوره بقره‌ «آية‌ الكرسي‌» اللَهُ لاَ إِلَهَ إلاّ هُوَ الْحَيُّ القَيُّوم‌ و در سوره‌ آل‌ عمران‌ الم اللَهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومَ و در سوره طه‌ وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّوم‌. و در ص‌ 439 فرموده‌ است‌ كه‌: از سكّين‌ بن‌ عمّار مروي‌ است‌ كه‌ حضرت‌ موسی بن‌ جعفر عليهما السّلام‌ اسم‌ اعظم‌ خدا را در سجده‌ در زير ميزاب‌ مي‌خواندند و آن‌ اين‌ بود:

 يَا نُورُ يا قُدُّوسُ ، يَا نُورُ يَا قُدُّوس‌ ، يَا نُورُ يَا قُدُّوس‌ ، يَا حَيُّ يَا قَيُّوم‌ ، يَا حَيُّ يَا قَيُّومُ يَا حَيُّ يَا قَيُّومَ ، يَا حَيُّ لاَ يُموتُ ، يا حَيُّ لاَ يُموتُ ، يَا حَيُّ لاَ يُموتُ ، يَا حَيُّ حينَ لاَ حَيُّ ، يَا حَيُّ حِينَ لاَ حَيّ ، يَا حَيُّ حِينَ لاَ حَيِّ ، يَا حَيُّ لاَ إلَهَ إلاّ أنتَ (سه‌ مرتبه‌) وَ أَسْأَلُكَ باسْمِكَ بسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحيمِ العَزيزِ المُبينَ (سه‌ مرتبه‌).

بازگشت به فهرست تعلیقات

[207] ـ علم‌ «اعداد» علمي‌ است‌ مستقل‌ و مقداري‌ از آن‌ در علم‌ «جَفْر» بيان‌ شده‌ است‌ ، و آن‌ غير علم‌ «حروف‌» است‌.

[208] ـ يعني‌ خصوص‌ حرف‌ «لام‌» ذاتِ قلم‌ است‌ ؛ چون‌ لفظ‌ قلم‌ از سه‌ حرف‌ «قاف‌» و «لام‌» و «ميم‌» تركيب‌ شده‌ و يكي‌ از حروفات‌ ذاتيّه‌ او «لام‌» است‌. و چون‌ قلم‌ نقّاش‌ اسرار است‌ و هر مطلبي‌ را با قلم‌ نقش‌ مي‌كنند بنابراين‌ حرف‌ «ل‌» كه‌ از ذاتيّات‌ قلم‌ است‌ موجب‌ نقش‌ اسرار در دل‌ و كشف‌ حقائق‌ براي‌ ذاكر خواهد بود.

[209] ـ اين‌ حديث‌ را سيّد ابن‌ طاووس‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در «جمال‌ الاسبوع‌» ص‌ 25 از ابن‌ بابويه‌ نقل‌ كرده‌ است‌ ، و او از صَقْر بن‌ أبي‌ دُلَف‌ از حضرت‌ امام‌ علي‌ النقي‌ عليه‌ السّلام‌.

 اين‌ حديث‌ مفصّل‌ است‌ ، و اجمال‌ آن‌ اينكه‌: «صقر» گويد از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ كردم‌ كه‌ حديثي‌ از رسول‌ خدا صلّی الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ روايت‌ شده‌: لاَ تُعادُوا الأيّامَ فتُعاديكُمْ و من‌ معناي‌ آن‌ را نفهميده‌ام‌. حضرت‌ فرمود: مراد از ايّام‌ ما هستيم‌ ، مادامي‌ كه‌ آسمانها و زمين‌ برپاست‌. شنبه‌ اسم‌ رسول‌ خداست‌. و يكشنبه‌ اسم‌ أميرالمؤمنين‌ ، و دوشنبه‌ اسم‌ حسن‌ و حسين‌ ، و سه‌ شنبه‌ اسم‌ علي‌ بن‌ الحسين‌ و محمد بن‌ علي‌ و جعفر بن‌ محمّد ، و چهارشنبه‌ اسم‌ موسی بن‌ جعفر و علي‌ بن‌ موسی‌ و محمّد بن‌ علي‌ و منم‌ ، و پنجشنبه‌ اسم‌ فرزندم حسن‌ ، و جمعه‌ اسم‌ فرزندِ فرزندم‌ است‌ كه‌ اهل‌ حقّ به‌ سوي‌ او گرد آيند. و سپس‌ حضرت‌ به‌ من‌ فرمود: بيرون‌ رو كه‌ من‌ بر تو ايمن‌ نيستم‌.

 و بعد از اين‌ حديث‌ ، مرحوم‌ سيّد حديثي‌ از «قطب‌ راوندي‌» نقل‌ كرده‌ و در آن‌ يكايك‌ از ادعيه‌اي‌ كه‌ براي‌ امامان‌ در روزهاي‌ هفته‌ بايد خواند را روايت‌ كرده‌ است‌ به‌ «جمال‌ الاُسبوع‌» مراجعه‌ شود.

[210] ـ مراد ما بين‌ نمازها نافله‌ و فرائض‌ آنهاست‌.

[211] ـ مراد آنست‌ كه‌ «عليّ» گويد ولي‌ مقصودش‌ از علي‌ والي‌ ولايت‌ كبري‌ باشد.

[212] ـ مراد از آية‌ مُلك‌ دو آيه‌ از سوره‌ آل‌ عمران‌ است‌. (آيه ‌ 26 و 27)

 قلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ المُلْكِ تُؤتِي‌ اْلْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَن‌ تَشاءُ بيَدِكَ الْخَيْرُ إنَّكَ عَلی‌ كُلِّ شَي‌ءٍ قدِيرٌ * تُولِجُ الَّيْلِ.... تا بغَيْرِ حِسابٍ.

[213] ـ اين‌ ذكر از آيه قرآن‌ متّخذ است‌ و آن‌ دعاي‌ حضرت‌ ايّوب‌ است‌ كه‌ عرض‌ كرد: أَنِّي‌ مَسَّنِيَ الضُّرُ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ (سوره‌ 21: أنبياء ، آيه‌ 83) و در آيه‌ لفظ‌ «رَبِّ» كه‌ منادي‌ است‌ نيامده‌ است‌.

[214] ـ اين‌ ذكر متَّخذ از دعاي‌ يونس‌ است‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد (سوره‌ 21: انبياء ، آيه‌ 87) وارد شده‌ است‌ و آن‌ چنين‌ است‌: لاَ إِلَهَ إِلاَّ أنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي‌ كُنتُ مِنَ الظَّـالِمِينَ و در آيه‌ با حرف‌ ندا نيامده‌ است‌.

[215] ـ مراد آنست‌ كه‌ هر يك‌ از اذكار مذكوره‌ را هزار مرتبه‌ و به‌ مدت‌ دو اربعين‌ در اسحار به‌ جاي‌ آوردم‌. يعني‌ مثلاً ذكر لاَ إلَهَ إلاّ اللَهُ را هزار مرتبه‌ در دو اربعين‌ به‌ جاي‌ آوردم‌ ، و سپس‌ ذكر لاَ إلَهَ إلاّ هُوَ را بدين‌ صورت‌ ، و سپس‌ ذكر «الله‌» و سپس‌ ذكر «هو» و سپس‌ سوره «توحيد» و سپس‌ سوره‌ «أعلی» را هزار مرتبه‌ و هر يك‌ را جداگانه‌ در دو اربعين‌ به‌ جا آوردم‌. و در تمام‌ اين‌ اربعين‌ها بعد از فريضه‌ آية‌ الكرسي‌ را خواندم‌. بنابراين‌ كلمه‌ واوِ عطف‌ در قول‌ مصنّف‌ (ره‌): و دو اربعين‌ عطف‌ بر كلمه‌ هزار خواهد بود. يعني‌ هر يك‌ را هزار مرتبه‌ و هر يك‌ را در دو اربعين‌ خواندم ، زيرا جمع‌ همه‌ آنها با يكديگر در اسحار غير ممكن‌ است‌ ، بلكه‌ خواندن‌ هزار مرتبه‌ سوره‌ أعلی‌ تنها در أسحار غير ممكن‌ است‌.

[216] ـ مراد آنست‌ كه‌ در اربعين‌ آخر علاوه‌ بر آنكه‌ در هر شبانه‌روزي‌ 1466 مرتبه‌ ذكر را گفتم‌ هر قدر علاوه‌ كه‌ ممكن‌ باشد اين‌ ذكر را گفتم‌ و اگر 70000 مرتبه‌ باشد بهتر است‌.

[217] ـ يعني‌ 256 مرتبه‌.

[218] ـ مراد آنست‌ كه‌ ذكر «الله‌» از نقطه‌ نظر عدد به‌ قدر امكان‌ در سعه وقت‌ به‌ جاي‌ آورده‌ شود ، نه‌ در حال‌ ضيق‌ و عدم‌ مجال‌.

[219] ـ چون‌ بعضي‌ از فِرَق‌ ، «الله‌» را در تلّفظ‌ به‌ هُوَ متصل‌ نموده‌ و به‌ طريق‌ جزر و مدّ به‌ جاي‌ مي‌آورند و هنگامي‌ كه‌ سر خود را به‌ گفتن‌ الله‌ بالا مي‌برند بدون‌ وقفه‌ «هاي‌» الله‌ را «هاي‌» هُو قرار داده‌ و با گفتن‌ آن‌ سر خود را پائين‌ مي‌آورند و بنابراين‌ هر دو كلمه‌ با يك‌ «هو» فقط‌ تلّفظ‌ مي‌شود و اللهُو گفته‌ مي‌شود ، و اين‌ غلط‌ واضحي‌ است‌. لذا مصنّف‌ (ره‌) مخصوصاً تصريح‌ فرموده‌ كه‌ در تكلّم‌ به‌ لفظ‌ جلاله‌ بايد هاء را اشكال‌ نمود.

 ولي‌ اين‌ اسكان‌ از اين‌ جهت‌ هنگامي‌ لازم‌ است‌ كه‌ لفظ‌ جلاله‌ را با كلمه مباركه‌ هُو با هم‌ گويند. و امّا چون‌ الله‌ را تنها گويند اين‌ غلط‌ پيدا نمي‌شود. بلكه‌ اگر «هاء» را مرفوع‌ بخوانيم‌ چون‌ همزه الله‌ همزه‌ وصل‌ است‌ و در درج‌ كلام‌ ساقط‌ مي‌شود لذا در حال‌ وصل‌ و تكرار اللهُ گوئي‌ ماهيّت‌ خود را تغيير داده‌ و لفظ‌ ديگري‌ شنيده‌ مي‌شود ، به‌ خلاف‌ آنكه‌ اگر ها ، را اشكال‌ كنيم‌ ، مجبوريم‌ همزه‌ را به‌ صورت‌ قطع‌ بياوريم‌. و در اين‌ صورت‌ لفظ‌ جلاله‌ بدون‌ تغييرِ كيفيّت‌ استماع‌ مي‌شود.

[220] ـ در بيان اينكه از اين موضع تا انتهاي رساله از ناسخ مجهولي است كه به سخنان او اعتنايي نيست

ناسخ‌ خود را معرفي‌ ننموده‌ است‌ و در بعضي‌ از نسخ‌ در حاشيه‌ آن‌ نوشته‌ بود: هُو والد السيّد المصطفي‌ الخوانساري‌ به‌ هر حال‌ اين‌ مطالبي‌ را كه‌ ناسخ‌ مي‌گويد جزء رساله‌ نيست‌ ، و أبداً به‌ آن‌ ربطي‌ ندارد ، و چون‌ فائده‌ نيز ندارد بهتر آن‌ بود كه‌ حذف‌ گردد.

بازگشت به فهرست تعلیقات

[221] ـ مراد از كلمات ادريس عليه‌السلام

مراد از كلماتِ ادريس‌ عليه‌ السّلام‌ چهل‌ اسم‌ از اسماء الله‌ است‌ كه‌ حضرت‌ ادريس‌ خدا را به‌ آن‌ اسماء خوانده‌ است‌ و دنبال‌ هر اسم‌ جمله‌اي‌ را بر آن‌ متفرع‌ ساخته‌ مانند:

 يَا دَيَّانَ العِبادِ فكُلٌّ يَقومُ خَاضِعاً لِرَهْبَتِهِ ، وَ يَا خَالِقَ مَن‌ فِي‌ السَّمَواتِ وَ الارَضِينَ فكُلٌّ إلَيه‌ مَعادُهُ.

 باري‌ اين‌ اسماء و كلمات‌ به‌ صورت‌ دعائي‌ است‌ كه‌ مستحب‌ است‌ در سحرهاي‌ رمضان‌ خوانده‌ شود. و شيخ‌ طوسي‌ در «مصباح‌ المتهجّد» و نيز سيّد ابن‌ طاووس‌ در «اقبال‌» در ص‌ 80 و ص‌ 81 آن‌ را ذكر كرده‌اند.

 و در بحار ج‌ 20 ص‌ 251 آورده‌ است‌ و اوّلش‌ اينست‌

 سُبْحَانَكَ لاَ إلَهَ إلاّ انَتَ يا رَبَّ كُلِّشَي‌ءٍ وَ وَارِثهُ. يا إلَهَ الآلِهَةِ الرَّفِيعُ جَلالُهُ ، يا اللهُ المَحْمُودُ فِي‌ كُلِّ فِعالِهِ.

 و مرحوم‌ سيّد فرموده‌ است‌ كه‌ در اسناد اين‌ دعا ديدم‌ كه‌ ذكر شده‌ است‌ كه‌ اين‌ همان‌ كلماتي‌ است‌ كه‌ ادريس‌ خدا را به‌ آن‌ كلمات‌ خواند ، و خداوند او را به‌ آسمان‌ بالا برد ، و اين‌ دعا از افضل‌ ادعيه‌ است‌. انتهی.

 أقول‌: و براي‌ اين‌ دعا اصحابِ دعوت‌ خواصّ و عجائب‌ و غرائبي‌ قائلند و به‌ خواندن‌ آن‌ سعيي‌ بليغ‌ و اهتمامي‌ شديد دارند. و براي‌ جميع‌ حوائج‌ دنيويّه‌ واخرويّه‌ مؤثّر مي‌دانند ، و براي‌ دفع‌ امراض‌ و شرّ ستمكار ، و حسن‌ عاقبت‌ دارَيْن‌ ، و آمرزش‌ گناهان‌ ، و نورانيّت‌ قلب‌ ، و بسياري‌ از امور ديگر بر آن‌ مواظبت‌ مي‌نمايند.

بازگشت به فهرست تعلیقات

[222] ـ يعني‌ سيّد ابن‌ طاووس‌ رساله‌اي‌ عربي‌ در اين‌ باب‌ نوشته‌ و آن‌ را به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كرده‌اند. و در ترجمه‌ آن‌ كيفيّت‌ اربعيّنات‌ طبق‌ چهل‌ اسم‌ از اسماي‌ خداوند با شرايط‌ و ترتيب‌ و سائر آداب‌ و خصوصيات‌ مذكور است‌.

[223] ـ توجه به جمادات و ارواح كواكب و غيره با روح دين سازش ندارد

توجه‌ به‌ هر موجودي‌ از موجودات‌ اگر به‌ عنوان‌ استقلال‌ باشد ممنوع‌ است‌ و اگر به‌ عنوان‌ مظهريّت‌ و مرآتيّت‌ براي‌ خدا و به‌ عنوان‌ اسمي‌ از أسماء خدا باشد عقلاً اشكالي‌ ندارد ، خواه‌ توجه‌ به‌ عطارد باشد يا سائر كواكب‌ يا نفوس‌ قدسيّه‌ و أنبياء و أئمّه‌ طاهرين‌.

 إذَا تَجَلّی‌ حَبيبي‌ في‌ حَبيبي‌              فبعَينِه‌ أنظُر إلَيه‌ لا بعَيني‌

 و در اين‌ صورت‌ حتّي‌ استمداد از يك‌ پر كاه‌ مستقلاً غلط‌ و ممنوع‌ است‌ ، و لكن‌ استمداد از خدا از دريچه اين‌ اسم‌ و صفت‌ هميشه‌ ممدوح‌ است‌.

 و در شرع‌ مقدّس‌ استمداد از ارواح‌ اولياء خدا و انبياء و أئمّه‌ و علماء بالله‌ و مؤمنين‌ به‌ عنوان‌ آليّت‌ و مظهريّت‌ خدا ترغيب‌ شده‌ ، و ليكن‌ استمداد از ارواح‌ كواكب‌ و اجانين‌ و ساير جمادات‌ چون‌ سنگ‌ و چوب‌ و لو به‌ عنوان‌ مظهريّت‌ خدا نه‌ تنها ترغيب‌ نشده‌ ، بلكه‌ مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ با روح‌ دين‌ سازش‌ ندارد و شايد سرّش‌ اين‌ باشد كه‌ اوّلاً شرع‌ مقدس‌ خواسته‌ است‌ افراد بشر در سير تكاملي‌ خود با موجودات‌ زنده‌ و روحاني‌ سر و كار داشته‌ باشند ، نه‌ موجوداتي‌ كه‌ به‌ حسب‌ ظاهر فاقد حيات‌ و روحند ، يا ارواح‌ آنها مانند أجنّه‌ كه‌ ضعيف‌ و پست‌اند ، و ثانياً توجّه‌ به‌ ستاره‌ و سنگ‌ ممكن‌ است‌ كم‌ كم‌ آنها را به‌ وثنيّت‌ بكشاند ؛ لِذا از اصل‌ اين‌ طريق‌ را مسدود فرموده‌ است‌.

بازگشت به فهرست تعلیقات

[224] ـ مرحوم‌ حاج‌ مولی‌ احمد نراقي‌ (ره‌) در «خزائن‌» ص‌ 114 فرمايد:

 فائدة‌: مشهور است‌ كه‌ هر كه‌ عطارد را ببيند و اين‌ اشعار را كه‌ منسوب‌ است‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ بخواند نيكي‌ و توانگري‌ بسيار به‌ روزگار او عايد گردد:

 عَطارُدُ أيْمُ اللهِ طالَ تَرَقُّبي‌         صَباحاً مساءً كي‌ أراك‌ فأعْنَما

 فها أنا فامنَحْني‌ قُویً‌ أبْلُغُ المُنی‌        وَ دَرْكَ العُلومِ الغامِضاتِ تَكَرُّما

 وَ إن‌ تكْفِني‌ المَحْذُورَ وَالشَّرَّ كُلَّه‌       بأمْرِ مَلِيكٍ خالِقِ الأرضِ وَالسَّماء

 در تعليقه‌ آن‌ دانشمند محترم‌ حسن‌ زاده آملي‌ گويد: در ديوان‌ منسوب‌ به‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ اين‌ ابيات‌ مسطور نيست‌. و میبدي‌ در شرح‌ ديوان‌ ضمن‌ بيان‌ اشعار :

 خَوَّفني‌ مُنَجِّمُ أخُو خَبَل‌                    تُراجِعُ المِرّيخَ في‌ بَيْتِ الحَمَل‌

 گويد كه‌: از اين‌ قطعه‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ نسبت‌ اين‌ ابيات‌ عطارد أيم‌ الله‌ طال‌ ترقّبي‌ الخ‌ به‌ حضرت‌ أمير عليه‌ السّلام‌ مطابق واقع نیست. و ملاّ مظّفر در تنبيهات‌ گويد: بعضي‌ اين‌ اشعار را به‌ مولی‌ عليه‌ السّلام‌ نسبت‌ داده‌اند. و اين‌ دو بيت‌ را اختلاف‌ نسخ‌ بسيار است‌. انتهی‌.

 و از بياناتي‌ كه‌ ما در حاشيه قبل‌ نموديم‌ روشن‌ مي‌شود كه‌ مسلّماً اين‌ اشعار از أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ نيست‌ و توجه‌ به‌ كواكب‌ و توسّل‌ به‌ آنها خلاف‌ ضرورت‌ اسلام‌ است‌.

******

 لله‌ الحمد و له‌ الشّكر كه‌ حضرت‌ ايزد منّان‌ توفيق‌ عنايت‌ فرمود تا بر اين‌ رساله‌ نفيسه‌ شرح‌ مختصري‌ كه‌ مبيِّن‌ مشكلات‌ و معيّن‌ مصادر احاديث‌ و اخبار و اشعار بود نوشته‌ گردد.

 وَ مَا تَوْفِيقِي‌ إِلاّ باللَهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيب‌.

 خداوندا با نياز به‌ درگاه‌ عظمت‌ و جلالت‌ از تو تقاضا داريم‌: به‌ حقّ پيشتازان‌ صحنه عشق‌ و دلسوختگان‌ وادي‌ محبّت‌ و شوريدگان‌ عالم‌ تحيّر و ربوده‌ شدگان‌ مقام‌ جذبه‌ به‌ حريم‌ قدست‌ كه‌ اين‌ خدمت‌ ناقابل‌ را از اين‌ حقير فقير به‌ عالم‌ اخلاق‌ و ولايت‌ و عرفانِ ذاتِ سُبّوح‌ و قدّوست‌ قبول‌ فرمائي‌. و مورد نظر لطف‌ و رحمت‌ محورِ عالم‌ قضاء و تقدير و قطب‌ دائره نزول‌ و صعود: حضرت‌ حجّة‌ ابن‌ الحسن‌ العسكري‌ أرواحنا له‌ الفداء قرار دهي‌ ،

 وَ أن‌ تُدِخلَنا في‌ كُلِّ خَيْرٍ أدْخَلْتَ فِيهِ مُحَمَّداً وَ آلَ محَمَّدٍ وَ أن‌ تُخْرِجَنا مِن‌ كُلِّ سُوءٍ أخْرَجْتَ مِنْهُ مُحَمَّداً وَ آلَ مُحَمَّدٍ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِم‌ أجْمَعِينَ. اللَّهُمَّ إنّا نَسْئَلُكَ خَيْرَ مَا سَأَلَكَ بهِ عِبادُكَ الصَّالِحُونَ وَ نَعُوذُ بكَ مِمَّا اسْتَعاذَ مِنْهُ عِبَادُكَ الْمُخْلَصُونَ.

 تَمَّ بالخير و السعادة‌ ، در عيد فطر سنه يك‌ هزار و سيصد و هشتاد و پنج‌ هجريّه‌ قمريّه‌ بيَد الرّاجي‌ عفوَ ربِّهالغنی سيّد محمّد حسين‌ حسيني‌ طهراني‌ عفی‌ الله‌ عن‌ جرائمه‌. و آخِرُ دَعْوانَا أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَـالَمِينَ

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاصيت عدد چهل در ظهور استعدادات
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 25 فروردین 1395

خاصيت عدد چهل در ظهور استعدادات

 و زمان‌ مسافرت‌ عالم‌ دنيا و ظهور استعداد ، و نهايت‌ تكميل‌ در اين‌ عالَم‌ ، در چهل‌ سال‌ است‌ . چنانچه‌ وارد است‌ كه‌ عقل‌ انسان‌ در چهل‌ سالگي‌ به‌ قدر استعداد هر كسي‌ كمال‌ مي‌پذيرد[9] . و از بدوِ دخول‌ او در اين‌ عالم‌ در نموّ است‌ تا سي‌ سالگي‌ ، و ده‌ سال‌ بدن‌ او در اين‌ عالم‌ واقف‌ است‌ ، و چون‌ چهل‌ سال‌ تمام‌ شد [10]، سفر عالم‌ طبيعيت‌ تمام‌ است‌ [11]؛  و ابتداي‌ مسافرت‌ به‌ عالم‌ آخرت‌ است‌ . و هر روز و هر سال‌ جزوي‌ از آن‌ بار سفر بندد ، و از اين‌ عالم‌ رحلت‌ كند ، قوّت‌ او سال‌ به‌ سال‌ در كاهيدن‌ است‌ ، و نور سمع‌ و بصر در نقصان‌ ، و قواي‌ ماديّه‌ در انحطاط‌ ، و بدن‌ در ذُبول‌ ، چه‌ مدّت‌ سفر و اقامت‌ او در اين‌ عالم‌ در چهل‌ سال‌ تمام‌ شد .

و از اين‌ است‌ كه‌ وارد شده‌ است‌ كه‌:

 مَن‌ بَلَغَ أَرْبَعِينَ و لَمْ يَأْخُذِ العَصا فَقَد عَصَي‌ .

 چه‌ ، عصا علامت‌ سفر است‌ و مسافر را برداشتن‌ عصا مندوب‌ است‌ . و چون‌ چهل‌ سال‌ تمام‌ شد هنگام‌ سفر است‌ . و تأويل‌ عصا مهيّا شدن‌ سفر آخرت‌ است‌ . و جمع‌ كردن‌ خود از براي‌ رحلت‌ (و هر كه‌ عصا بر نداشت‌ از فكر سفر غافل‌ است‌) .

 و همچنانكه‌ مدّت‌ تكميل‌ جسميّت‌ در اين‌ سنّ است‌ ، همچنين‌ مرتبه‌ سعادت‌ يا شقاوت‌ . و از اين‌ جهت‌ در حديث‌ وارد است‌ كه‌: روی هر كه‌ در چهل‌ سالگي‌ سفيد نشد شيطان‌ مسحِ وجه‌ او مي‌كند و مي‌گويد:  بأبي‌ وَ اُمّي‌ وَجْهٌ لا يُفْلِحُ أبداً [12]و مي‌گويد: نام‌ تو در صحيفه‌ جُند من‌ ثبت‌ شد .

 و آنچه‌ در اخبار وارد شده‌ كه‌ هر كه‌ كوري‌ را چهل‌ قدم‌ بكشد و راه‌ نمايد بهشت‌ او را واجب‌ شود ؛ مراد از ظاهر آن‌ كورِ بَصَرْ است‌ و تأويل‌ آن‌ كورِ بصيرت‌ . چون‌ كورِِ بصيرت‌ پيش‌ از تمام‌ چهل‌ قدم‌ از مرتبه استعداد به‌ فعليّت‌ داخل‌ نشده‌ اگر چه‌ قريب‌ شده‌ باشد . پس‌ اگر او را رها كني‌ باز به‌ حالت‌ اوّل‌ عود مي‌كند . و تمام‌ إحسان‌ و حصولِ هدايت‌ به‌ اتمام‌ چهل‌ است‌ . پس‌ به‌ اين‌ حيثيّت‌ موجب‌ وجوب‌ بهشت‌ مي‌شود .

بازگشت به فهرست

نسبت انسان با قواي چهارگانه عقليه، وهميه، غضبيه و شهويه

 و همچنين‌ در حديثي‌ كه‌ رسيده‌ است‌ كه‌ از چهار جهت‌ خانه‌ هر كس‌ تا چهل‌ خانه‌ همسايه‌اند [13]. چون‌ اين‌ عدد تمام‌ شد گويا از عالم‌ هم‌ جدا گشتند . و تأويل‌ آن‌ در مناسبت‌ و جوار ، از جهاتِ قواي‌ اربعه‌ است‌ [14]، كه‌ عقليّه‌ و وهميّه‌ و شهويّه‌ و غضبيّه‌ است‌ . و هر كه‌ چهل‌ مرحله‌ از مراحل‌ اين‌ قوی‌ از ديگري‌ دور نشود از عالَم‌ آن‌ خارج‌ نشده‌ و با يكديگر جوار دارند .

 پس‌ اگر جوار و مناسبت‌ در قوّه عقليّه‌ مَلَكيّه‌ است‌ به‌ زبان‌ حال‌ با يكديگر به‌ اين‌ مقال‌ در وصف‌ حالند:

 أجارَتَنا إنّا غَريبُونَ هيهُنا          وَ كُلُّ غَريبٍ لِلْغَريبِ نَسيبٌ

 و اگر مجاورت‌ و همسايگي‌ در قوّه‌ شهويّه‌ شيطانيّه‌ و سَبُعيّه‌ و بهيميّه‌ باشد يكديگر را به‌ اين‌ ترانه‌ ياد نمايند:

 أجارَتَنا إنّ الخُطوبَ تَنوبُ                            وَ إنّي‌ مُقيمٌ ما أقامَ عَشيبُ[15]

بازگشت به فهرست

 شواهد گوناگون بر خاصيت عدد چهل در به فعليت رساندن قوا و حصول ملكات

و بالجمله‌ خاصيّت‌ اربعين‌ در ظهور فعليّت‌ و بروز استعداد و قوّه‌ ، و حصول‌ ملكه‌ ، امريست‌ مصرَّحٌ بهِ در آيات‌ و اخبار ، و مجرَّب‌ اهل‌ باطن‌ و اسرار ، و اين‌ است‌ كه‌ در حديث‌ شريف‌ حصول‌ آثار خلوص‌ را كه‌ منبع‌ عين‌ معرفت‌ و حكمت‌ باشد در اين‌ مرحله‌ خبر داده‌ . و شكّ نيست‌ كه‌ هر نيكبختي‌ كه‌ به‌ قدم‌ همّت‌ اين‌ منازل‌ چهل‌ گانه‌ را طيّ كند ، بعد از آنكه‌ استعدادات‌ خلوصي‌ را به‌ فعليّت‌ آورد سرچشمه‌ معرفت‌ از زمين‌ قلب‌ او جوشيدن‌ آغاز كند .

 و اين‌ منازل‌ چهل‌ گانه‌ در عالم‌ خلوص‌ و اخلاص‌ واقعند و مقصود و منتهاي‌ اين‌ منازل‌ عالمي‌ است‌ فوق‌ عالم‌ مُخْلَصين‌ و آن‌ عالم‌  أبيتُ عِندَ رَبّي‌ يُطعِمُني‌ و يَسقيني‌[16]است‌ ، چه‌ طعام‌ و شراب‌ ربّاني‌ معارف‌ و علوم‌ حقيقيّة‌ غير متناهيه‌ است‌ .

 و از اينست‌ كه‌ در حديث‌ معراج‌ ضيافت‌ خاتم‌ انبياء به‌ شير و برنج‌ تعبير شده‌ [17]، چه‌ شير در اين‌ عالم‌ به‌ منزله‌ علوم‌ حقه‌ است‌ در عالم‌ مجرّدات‌ ، و به‌ اين‌ جهت‌ شير در خواب‌ تعبير به‌ علم‌ مي‌شود .

بازگشت به فهرست

 روايت ظهور حكمت از قلب به زبان

و مسافر اين‌ منازل‌ در وقتي‌ به‌ مقصد مي‌رسد كه‌ سير او در عالم‌ خلوص‌ شود . نه‌ آنكه‌ در اين‌ منازل‌ تحصيل‌ اخلاص‌ كند . چه‌ فرموده‌ كه‌:  مَنْ أَخْلَصَ لِلّهِ أرْبَعِيهنَ صَباحاً  پس‌ بايد در اين‌ چهل‌ منزل‌ خلوص‌ حاصل‌ باشد .پس‌ ابتداي‌ اين‌ منازل‌ عالم‌ خلوص‌ است‌ ، نه‌ اينكه‌ هر چلّه‌ نشين‌ را درِ معرفت‌ گشوده‌ شود ؛ يا در اربعين‌ خواهد تحصيل‌ خلوص‌ كند . پس‌ مسافرِ عالمِ اين‌ حديث‌ را ناچار است‌ از چندچيز:[18]

 اوّل‌: معرفت‌ اجماليّه‌ مقصد كه‌ عالم‌ ظهور ينابيع‌ حكمت‌ است‌ . چه‌ تا كسي‌ اجمالاً مقصد را تصوّر نكند ، دامن‌ طلب‌ آنرا به‌ ميان‌ نمي‌زند .

 دوّم‌: دخول‌ به‌ عالم‌ خلوص‌ و معرفت‌ آن‌ .

 سوّم‌: سير در منازل‌ چهل‌ گانه‌ اين‌ عالم‌ .

بازگشت به فهرست

دنباله متن

 

 پاورقي


[1] ـ «منتهي‌ المقال‌» طبع‌ سنگي‌ ، ص‌ 314 .

[2] ـ وَ لَقَدْ رَأَهُ نَزْلَةً أُخْرَی‌ عِندَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَی... فَتَدَلَّی فَكَانَ فَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَی‌... وَ جِئْنَا بِكَ عَلَی‌ هَؤلاَءِ شَهِيدًا...

[3]ـ در زيارت‌ جامعه‌: ...  فَبِحَقِّ مَنِ ائْتَمَنَكُمْ عَلَی‌ سِرِّهِ وَ اسْتَرْعَاكُمْ أَمْرَ خَلْقِهِ و ...  

[4] ـ اين‌ عبارت‌ بدين‌ كيفيّت‌ از قرآن‌ مجيد نيست‌ . چون‌ در قرآن‌ مجيد در سه‌ جا مشابه‌ هم‌ آمده‌ است‌ . اوّل‌ در (سورة‌ طه‌ آية‌ 10):

 وَ هَلْ أَتَيكَ حَدِيثُ مُوسَی‌ إذْ رَأَی‌ نَارًا فَقَالَ لاِهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي‌ ءَانَسْتُ نَارًا لَعَلّي‌ ءَاتِيكُم‌ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی‌ النَّارِ هُدًی‌ .

 دوّم‌ در (سورة‌ نمل‌ آية‌ 7)

 «إِذْ قَالَ مُوسَی‌ لاِهْلِهِ إِنِّي‌ ءَانَسْتُ نَارًا سَأَتِيكُم‌ مِنهَا بِخَبَرٍ أَوْ ءَاتِيكُمْ بِشِهَابٍ قَبَسٍ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ .

 سوّم‌ در (سورة‌ قصص‌ آية‌ 29):

 فَلَمَّا قَضَی‌ مُوسَی‌ الاْجَلَ وَ سَارَ بِأَهْلِهِ ءَانَسَ مِن‌ جَانِبِ الطُّورِ نَارًا قَالَ لاِهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي‌ ءَانَسْتُ نَارًا لَعَلِّی‌ ءَاتِيكُمْ مِنْهَا بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ .

 و همانطور كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود: اين‌ متن‌ در هيچ‌ يك‌ از سه‌ آيه‌ فوق‌ الذكر نيامده‌ است‌ ، گر چه‌ معني‌ صحيحي‌ دارد . و شايد مصنّف‌ (أعلي‌ الله‌ مقامه‌) اين‌ عبارت‌ را به‌ عنوان‌ حكايت‌ از قرآن‌ نياورده‌ بلكه‌ به‌ عنوان‌ انشاء از خود به‌ سبك‌ لطيفي‌ كه‌ متّخذ از مجموع‌ سه‌ آيه‌ و اضافاتي‌ است‌ ذكر كرده‌ است‌ .

[5]  ـ روايات ظهور حكمت از قلب بر زبان در كتب شيعه

روايات‌ ظهور حكمت‌ از قلب‌ بر زبان‌ در كتب‌ اصول‌ شيعه‌ در سه‌ كتاب‌ وارد شده‌ است‌: اوّل‌ در «عيون‌ اخبار الرضا» عليه‌ السّلام‌ در صفحه‌ 258 ، دوّم‌ در «عُدَّةُ الدّاعي‌» صفحه‌ 170 ، سوّم‌ در «اصول‌ كافي‌» ج‌ 2 صفحه‌ 16 وارد شده‌ است‌ . و در «بحار الانوار» از عيون‌ در ج‌ 15 جزؤ دوّم‌ ص‌ 85 ، و از عدّه‌ در ص‌ 87 ، و از كافي‌ نيز در صفحه‌ 85 ، نقل‌ كرده‌ است‌ . امّا روايت‌ عيون‌ با اسناد خود از دارم‌ بن‌ قَبيصَةَ بن‌ نَهْشَلِ بن‌ مَجْمَع‌ النَّهْشَلي‌ الصَّنعاني‌  بِسُرِّ  مَنْ رأيی روايت‌ مي‌كند .

 قال‌: حَدَّثنَا عليُّ بنْ موسی‌ الرضا عن‌ أبيه‌ عن‌ جدِّه‌ عن‌ محمّد بن‌ عليّ عن‌ أبيه‌ عن‌ جابربن‌ عبدالله‌ عن‌ عليّ قال‌: قال‌ رسولُ الله‌ صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ ما أخلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ أربَعِينَ صَباحاً إلاَّ جَرَتْ يَنابيعُ الحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی‌ لِسَانِهِ .

 در بحار و همچنين‌ در «سفينة‌ البحار» به‌ لفظ‌:  مَا أخلَصَ عَبْدٌ لِلَّهِ أربعَينَ يَوْماً  ذكر كرده‌اند .

 و اما روايت‌ عُدَّةُ الدّاعي‌ مُرْسلاً از رسول‌ اكرم‌ صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ آورده‌ است‌ كه‌:  قَالَ: مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أربعِينَ يوماً فَجَّرَ اللهُ يَنابيعَ الحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی‌ لِسانِهِ .

 و امّا روايت‌ كافي‌ با اسناد خود از ابن‌ عُيَينَه‌ عن‌ السِّنديّ عن‌ أبي‌ جعفر عليه‌ السّلام‌ آورده‌ است‌ كه‌ قال‌:

  ما أخْلَصَ عَبْدٌ الإيمانَ‌ بالله‌ أربعينَ‌ يوماً ... أو قال:  مَا أجْمَلَ عَبْدٌ ذِكْرَالله‌ِ أربْعِينَ يَوْماً إلاّ زَهَدَهُ‌ اللهُ فِي‌ الدُّنيا وَ بَصَّرَهُ: داءَها و دَواءَها و اَثبَتَ الحِكْمَةَ في‌ قَلبِهِ و أنطَقَ بِهَا لِسَانَهُ ...

 و همانطور كه‌ ملاحظه‌ مي‌شود الفاظ‌ ـ گرچه‌ مختلف‌ است‌ ـ لكن‌ معاني‌ واحد است‌ . وامّا در كتب‌ عامّه‌ در «احياء العلوم‌» ج‌ 4 ، صفحه‌ 322 گويد:  قال‌ رسول‌ الله‌: ما مِنْ عَبْدٍ يُخْلِصُ لِلَّهِ الْعَمَلَ أَرْبَعِينَ يَوْمًا إلاّ ظَهَرَتْ يَنابيعُ الحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی‌ لِسَانِهِ .

 و در تعليقه‌ صفحة‌ 191 گويد:

 مَنْ زَهَدَ فِي‌ الدُّنيا أربَعِينَ يَوْماً و أخْلَصَ فيها العِبادَة‌ اَجرَیَ‌ اللهُ يَنابيعَ الحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلَی‌ لِسانِهِ .

 و در «عوارف‌ المعارف‌» در هامش‌ صفحه‌ 256 از جلد دوّم‌ «احياء العلوم‌» گويد:

 قَوْلُ رَسُولِ الله‌: مَنْ أَخْلَصَ لِلَّهِ أَرْبَعِينَ صَباحاً ظَهَرَتْ يَنابِيعُ الحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلِی‌ لِسَانِهِ .

بازگشت به فهرست تعلیقات

[6]ـ معناي منازل و مراحل

منازل‌ جمع‌ منزل‌ است‌ . و آن‌ محلي‌ است‌ كه‌ مسافر راه‌ در آنجا براي‌ استراحت‌ نزول‌ مي‌كند . و چون‌ غالباً اين‌ استراحت‌ را در سر چهار فرسخي‌ قرار داده‌اند لذا مسافت‌ چهار فرسخ‌ (كه‌ همان‌ مسافت‌ بَريد است‌) را يك‌ منزل‌ گويند.

 و مراحل‌ جمع‌ مرحله‌ است‌ . و آن‌ مسافت‌ يك‌ روز راه‌ است‌ كه‌ مسافر طي‌ مي‌كند و آن‌ عبارت‌ است‌ از دو منزل‌ يعني‌ دو بريد . و مرحوم‌ منصف‌ رَحِمَهُ الله‌ عالَم‌ را به‌ مراحل‌ تشبيه‌ نموده‌ كه‌ طيّ يك‌ مرحله‌ و دخول‌ در مرحله‌ ديگر ، إتمام‌ عالمي‌ و دخول‌ در عالَم‌ ديگر است‌ . و مراتب‌ عوالم‌ را به‌ منازل‌ تشبيه‌ فرموده‌ كه‌ پيمودن‌ منزلي‌ و دخول‌ در منزل‌ ديگر دخول‌ در مقصدي‌ است‌ .

بازگشت به فهرست تعلیقات

[7]ـ روايت تخمير طينت آدم عليه‌السلام در چهل روز

در «احياء العلوم‌» ج‌ 4 ، ص‌ 238 آورده‌ است‌ از رسول‌ خدا صلّی‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌:  إِنَّ اًللَهَ خَمَّرَ طينَةَ آدَمَ بِيَدِهِ أَرْبَعِينَ صَباحًا .

 و در «مرصاد العباد» ص‌ 38 و در رساله‌ «عشق‌ و عقل‌» ص‌ 83 روايت‌ كرده‌ كه‌:  خَمَّرْتُ طينَةَ آدَمَ بِيدَي‌ أربعين‌ صباحاً .

 و در «عوارف‌ المعارف‌» در هامش‌ ص‌ 260 از جلد دوّم‌ «احياء العلوم‌» گويد:

 فَمِنَ التُّرابِ كَوَّنَهُ وَ أَرْبَعِينَ صَباحاً خَمَّرَ طيَّنَتَهُُ لِيَبْعَد بِالتَّخْمِيرِ أرْبَعِينَ صَباحاً بِأرْبَعِينَ حِجَاباً مِنَ الحَضْرَةِ الالَهِيةِ ، كُلُّ حِجابٍ هُوَ مَعْنَیً مُودَعٌ فيهِ ، يَصْلَحُ بِهِ لِعِمَارَةِ الدُّنيا  وَ يَتَعَوَّقُ بِهِ عَنِ الحَضْرَةِ الإِلهِيَّةِ وَ مَوَاطِنِ القُرْبِ  الي‌ آخر كلامه‌ .

[8] ـ سوره‌ بقره‌ آيه‌ 51:  وَ إِذْ وَاعَدْنَا مُوسَی‌ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً  . و سوره‌ أعراف‌ آيه‌ 142:  فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً  ... و امّا راجع‌ به‌ خلاص‌ قوم‌ او (سوره‌ مائده‌ آيه‌ 26)  قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِي‌ الاْرْضِ .

بازگشت به فهرست تعلیقات

[9]  ـ عقل انسان در چهل سالگي در نهايت قدرت است

كما قال‌ الله‌ تعالی‌ في‌ (سورة‌ الأحقاف‌ آيه‌ 15):  حَتَّی‌ إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي‌ أَن‌ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي‌ أَنْعَمْتَ عَلَيَّ‌ بنابراين‌ نهايت‌ قدرت‌ عقل‌ در چهل‌ سال‌ است‌ . و آنچه‌ شايع‌ است‌ كه‌ عقل‌ انسان‌ در چهل‌ سالگي‌ رو به‌ نموّ است‌ اشتباه‌ است‌ . و اين‌ اشتباه‌ ناشي‌ از آنست‌ كه‌ چون‌ انسان‌ بعد از اين‌ مدّت‌ تجربيّات‌ بيشتري‌ به‌ دست‌ مي‌آورد و لذا حكم‌ عقل‌ بر اساس‌ اين‌ تجربيّات‌ زياد ، بيشتر به‌ واقع‌ اصابت‌ مي‌كند پس‌ اين‌ اصابت‌ ناشي‌ از يك‌ سلسله‌ تجربيّات‌ فراوان‌ است‌ نه‌ از قدرت‌ فعليّه‌ عقليّه‌ . به‌ طوري‌ كه‌ اگر فرضاً اين‌ تجربيّات‌ را قبل‌ از چهل‌ سال‌ به‌ دست‌ مي‌آورد همان‌ حكم‌ عقليّة‌ قطعيّه‌ را در آن‌ زمان‌ يعني‌ در زمان‌ چهل‌ سال‌ مي‌نمود .

بازگشت به فهرست تعلیقات

[10] ـ روايات داله بر اينكه چهل سالگي آخرين زمان براي خروج از عالم طبيعت است

در جزء دوّم‌ از «اصول‌ كافي‌» ص‌ 455 بدون‌ إسناد متّصل‌ مرفوعاً روايت‌ مي‌كند از حضرت‌ ابوجعفر عليه‌ السّلام‌:  إذا أتَتَ علَی‌ الرَّجُلِ أربْعُونَ سَنَةً قيلَ لَهُ: خُذْ حِذْرِكَ فَإنَّكَ غَيْرُ مَعْذُورٍ ...

[11]  ـ و نيز در «خصال‌ صدوق‌» ص‌ 545 وارد است‌ كه‌ قال‌ الصّادق‌ عليه‌ السّلام‌:

 إنَّ العَبْدَ لَفي‌ فُسحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَرْبَعِينَ سَنَةً فَإذَا بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً أوْحَی‌ اللهُ عَزَّوجَلَّ إلَی‌ مَلَكِيهِ أنّي‌ قَدْ عَمَّرْتُ عَبدِي‌ عُمْراً فَغَلظاً وَ شَدَّدا وَ تَحَفَّظا واكتُبا عَلَيْهِ قَلِيلَ عَمَلِهِ وَ كَثِيرَهُ وَ صَغِيرَهُ وَ كَبِيرَهُ .

 و در «خصال‌» در ص‌ 545 وارد است‌: و عن‌ الصّادق‌ عليه‌ السّلام‌:

 إذَا بَلَغَ العَبْدُ ثَلاثاً وَ ثَلاَثِينَ سَنَةً فَقَدْ بَلَغَ أَشُدَّهُ . وَ إذَا بَلَغَ أرْبَعِينَ سَنَةً فَقَدْ بَلَغَ مُنْتَهَاهُ . فَإذا ظَعَنَ فِي‌ إحدی‌ وَ أَرْبَعِينَ فَهُوَ فِي‌ النُّقْصَانِ وَ يَنبَغِي‌ لِصَاحِبِ الخَمْسينَ أنْ يَكُونَ كَمَنْ كَانَ فِي‌ النَّزَع‌ .

 و در «جامع‌ الاخبار» فصل‌ 76 ص‌ 140 وارد است‌: قال‌ النبيّ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌:

 أبناءُ الارْبَعِينَ زَرْعُ قَدْ دَنا حَصادُهُ  . و در «سفينة‌ البحار» ج‌ 1 ، ص‌ 504 وارد است‌ كه‌ رُوِي‌:  إِذَا بَلَغَ الرَّجُلُ أرْبَعِينَ سَنَةً وَ لَمْ یَتُب مَسَحَ إبلِيسُ وَجْهَهُ وَ قالَ: بِأبي‌ وَجْهٌ لاَ يُفْلِحُ .

بازگشت به فهرست تعلیقات

 ذكر پاره‌اي از اخبار كه در آنها لفظ اربعين آمده است

باري‌ اخبار ديگر كه‌ در آن‌ لفظ‌ اربعين‌ وارد شده‌ است‌ بسيار است‌ مثل‌ آنچه‌ كه‌ از روايت‌ وارده‌ در ج‌ 14 «بحار» ص‌ 512 استفاده‌ مي‌شود كه‌:  إنَّ مَن‌ قَرَأ الحَمْدَ أربعَينَ مَرَّةً فِي‌ الماء ثُمَّ يَصْبُّ عَلَی‌ المَحْمُومِ يَشْفِیهِ   الله‌ُ  . و در «كافي‌» ج‌ 6 ، ص‌ 402 وارد است‌ از حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌:  مَن‌ شَرِِبَ الخَمْرَ لَمْ تُحْتَسَبْ لَهُ صَلاَتُهُ أَرْبَعِينَ يَوْماً  . و در «جامع‌ الاخبار» فصل‌ 109 ص‌ 171 از رسول‌ الله‌ صلّی الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌:  مَن‌ اغتابَ مُسْلِماً أوْ مُسْلِمَةً لَمْ يَقْبَلِ اللهُ تَعَالی‌ صَلاَتَهُ وَ لاَ صِيامَهُ أربعِينَ يَوْماً وَ لَيْلَةً إلاّ أنْ يَغْفِرَ لَهُ صَاحِبُهُ .

 و در جلد 13 «بحار» ص‌ 245 توقيع‌ شريف‌:  إنَّ الأرضَ تَضِجُّ إلَی‌ اللهِ مِنْ بَوْلِ الأغْلَفِ أرْبَعِينَ صَباحاً .

 و نيز در «خصال‌» ص‌ 538 با اسناد متصل‌ خود روايت‌ مي‌كند از عبدالله‌ بن‌ مُسكان‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ قال‌:

 إذا مات‌َ المُؤمِنُ فَحَضَر جَنازَتَهُ‌ أرْبَعونَ رَجُلاً مِنَ المُؤمِنينَ فَقالوُ: اللهُمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلاّ خَيْراً و أنْتَ أعْلَمُ بِهِ مِنّا ؟ قالَ اللهُ تَبَارَكَ و تعالی‌: إنِّي‌ قَدْ أجَزْتُ شَهَادَتَكُمْ وَ غَفَرْتُ لَهُ مَا عَلِمتُ مِمّا لاَ تَعْلَمُونَ .

 و نيز در «عُدّة‌ الدّاعي‌» ص‌ 128 در باب‌ دعاءٌ لِلاِخوانِ وَ التِماسُهُ مِنْهُم‌ آورده‌ است‌ كه‌: رَوي‌ ابنُ أبي‌ عُميرٍ عَن‌ هِشامِ بن‌ سالمٍ عن‌ أبي‌ عبدالله‌عليه‌ السّلام‌ قال‌:  مَنْ قدَّمَ أربعَينَ مِنَ المؤمِنِينَ ثُمَّ دَعَا اسْتُجِيبَ لَهُ .

 و در «بحار الانوار» ج‌ 18 در كتاب‌ «جنائز» بابي‌ منعقد فرموده‌ به‌ نام‌: «باب‌ شهادة‌ أربعين‌ للميّت‌» در ص‌ 204 و در آنجا روايتي‌ نقل‌ كرده‌ از «عُدّة‌ الداعي‌» از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ قال‌:

 كانَ في‌ بَني‌ اسرائيلَ عابِدٌ فَأوْحَي‌ اللهُ إلی‌ داودَ عليه‌ السّلام‌: إنَّه‌ مُراءٍ . قالَ: ثُمَّ إنَّهُ ماتَ فَلَمْ يَشْهَد جَنازَتَه‌ داودُ عليه‌ السّلام‌ .قال:‌ فقامَ أربعونَ مِن بَني‌ إسرائيلَ ، فَقالُوا: اللهُمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلاّ خَيراً و أنتَ أعْلَمُ بِهِ مِنّا فَاغْفِر لَهُ . قالَ: فلمّا غُسِّلَ أتی أربعُونَ غيرُ الاربعَينَ و قالُوا: اللهُمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنهُ إلاّ خيراً و أنتَ أعْلَمُ بِهِ مِنّا فاغفِر لَهُ .

 فلمّا وَضِعَ في‌ قَبْرِهِ قامَ أربعَونَ غَيْرُهُمْ فَقالُو: اللهُمَّ إنّا لا نَعْلَمُ مِنْهُ إلاّ خَيراً وَ أنتَ أعلَمُ بِهِ مِنّا فاغفِر لَهُ . فَأوْحَی‌ اللهُ‌ تعالی‌ إلی‌ داودَ عليه‌ السّلام‌ ما مَنَعَك‌ أنْ تُصَلِّیَ‌ عَلَيهِ ؟! قال‌ داودُ عليه‌ السّلام‌ لِلَّذي‌ أخبَرتَني‌ . قال‌: فَأوحَی‌ اللهُ إلَيْهِ إنَّهُ قَدْ شَهِِدَ قَوْمٌ فَأَجَزْتُ شَهَادَتَهُمْ وَ غَفَرْتُ لَهُ مَا عَلِمْتُ مِمَّا لاَ يَعْلَمُونَ .

 و نيز در «عدّة‌ الدّاعي‌» ص‌ 201 براي‌ رفع‌ مرض‌ و علّت‌ گويد:

 الثّالِثُ: بِسم‌ الله‌ الرّحمنِ الرَّحيمِ الحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ العالمينَ حَسْبُنَا الله‌ وَ نِعْمَ الوَكِيلُ تَباركَ اللهُ أحْسَنُ الخالِقِينَ لاَ حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ إلاّ باللهِ العَلیِّ العَظِيمِ . يَدْعُو بِهَذا أربعَينَ مَرَّةً عَقِيبَ صَلاةِ الصُّبْحِ ، وَ يَمْسَحُ بِهِ عَلَی‌ العِلَّةِ كَائِناً ما كانَت‌ خُصوصاً الفَطْرُ يُبْرَأُ بِاذنِ اللهِ . وَ قَدْ صُنِعَ ذلِكَ فَاُشْفِعْ بِهِ .

 و نيز در «عُدّة‌ الداعي‌» ص‌ 94 وارد است‌ كه‌:  وَ مَن‌ دَعا لأربَعِينَ مِن‌ إخوانِهِ بِأسمائِهِم‌ وَ أسماءِ آبائِهِمْ . و مَن‌ فِي‌ يَدِهِ خَاتَمُ فيروزَجٍ أو عَقِيقٍ ...

 و نيز در «بحار الانوار» ج‌ 14 ص‌ 551 از شهيد نقل‌ مي‌كند كه‌:  

 رُوِيَ مُداواةُ الحُمی‌ بِصَبِّ الماءِ . فَإن‌ شُقَّ عليهِ فَلْيَدخُلْ يَدَهُ في‌ ماءٍ باردٍ . وَ مَنِ اشْتَدَّ وَجَعُهُ فَرَأ عَلی‌ قَدَحٍ فِيهِ ماءٌ أربعِينَ مَرَّةً الحَمْدُ ثُمَّ يَضَعُهُ عَلَيْهِ وَلْيَجْعَلِ المَريضُ عِندَهُ مِكْتَلاً بُرّاً وَ يُناوِِلِ السَّائِلِ مِنْهُ بِيَدِهِ وَ يَأْمُرهُ أنْ يَدْعُوَ لَهُ فَيُعافی.

 و نيز در «اقبال‌» ص‌ 589 فرمايد: رُوينا بإسنادها إلی‌ جدّي‌ أبي‌ جعفر الطوسي‌ فيما رواه‌ بإسناده‌ الی‌ مولانا الحسن‌ بن‌ علي‌ العسكري صلوات‌ الله‌ عليه‌ أنّه‌ قال‌:  عَلاماتُ المُؤمِن‌ خَمْسٌ: صَلَواتُ إحدی‌ وَ خَمْسينَ ، وَ زِيادَةُ الأربَعِينَ وَالتَّختُّمُ بِاليَمِينِ وَ تَعْفِيرُ الجَبِينِ وَ الجَهْرُ بِبِسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرَّحيم‌ .  و در «خصال‌» ص‌ 541 از حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ وارد است‌ كه‌:  قَالَ رَسولُ الله‌ صلّی الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌: مَنْ حَفِظَ مِنْ اُمّتي‌ أرْبعينَ حَديثاً مِمّا يَحْتاجُونَ إلَيْهِ مِنْ أمْرِِ دِينِهِم‌ بَعَثَهُ اللهُ يَوْمَ القيامَةِ فَقيهاً عَالِماً .

 و در «بحار الانوار» ج‌ 5 ص‌ 43 از تفسير علي‌ بن‌ ابراهيم‌ روايت‌ كرده‌ است‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ إلی‌ أن‌ قال‌:  فَبَقَي‌ آدمُ أربعَينَ صَباحاً ساجِداً يَبْكي‌ علی‌ الجَنَّةِ .

 و در ص 13 از «اكمال‌ الدين‌» از حضرت‌ أبي‌ جعفر عليه‌ السّلام‌ آورده‌ است‌: إلی‌ أن‌ قال‌:  فَبَكی آدَمُ عَلی‌ هابيلَ أربعينَ لَيلَةً .

 و در ص‌ 86 از «تفسير عليّ بن‌ ابراهيم‌» از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ آورده‌ است‌ .إلي‌ أن‌ قال (راجع‌ به‌ طوفان):  فَبَقَی‌ الماءُ يَنْصَبُّ مِنَ السَّمَاءِ أرْبَعِينَ صَباحاً وَ مِنَ الارْضِ العُيونُ ...

 و نيز در ص‌ 229 از بيضاوي‌ در تفسير قوله‌ تعالي‌:  و لَمّا بَلَغَ أشُدَّهُ  آورده‌ است‌ كه‌:  إنَّ مَبْلَغَهُ الَّذي‌ لا يزيدُ علَيهِ نُشوؤهُ، وَ ذَلِكَ مِن‌ ثلاثينَ إلی أرْبَعينَ سَنَةً فَإنَّ العَقْلَ يَكْمُلُ حينَئذٍ . وَ رُوِيَ أنَّهُ لَمْ يُبْعَثُ نَبِيُّ إلاّ عَلی‌ رأسِ أرْبَعِينَ وَاسْتَویَ قَدُّهُ أوْ عَقْلُهُ ....

 و در «خصال‌» ص‌ 539 با اسناد خود از حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌ قال‌:

 أمْلَی اللهُ عَزَّ وَجَلَّ لِفِرْعُونَ مَا بَيْنَ الْكَلِمَتَينِ ... أَرْبَعِينَ سَنَةً ثُمَّ أخَذَهُ اللهُ نَكَالَ الا´خِرَةِ وَالأولَی . وَ كَان‌ بَيْنَ أن‌ قالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ لِمُوسَی و هَرونَ: قَدْ أُجِيبَت دَعْوَتُكُمَا ـ وَ بَيْنَ أنْ عَرَّفَهُ اللَهُ الإجَابَةَ أرْبَعِين سَنَةَّ: ثُمَّ قَالَ: قَالَ جِبرئِيلَ: نَازَلْتُ رَبّي‌ في‌ فِرْعُونَ مُنازَلَةً شَدِيدَةً فَقُلْتُ: يَا رَبِّ تَدَعُهُ وَ قَدْ قَال‌: أنَا رَبُّكُمُ الأعْلَی‌ . فَقَالَ: إنَّمَا يَقُولُ مِثْلَ هَذَا عَبْدٌ مِثْلُكَ . (إنّما يقول‌ بقول‌: هذا عبد مثلك‌) .

 سپس‌ در بيان‌ اين‌ خبر مجلسي‌ رحمه‌ الله‌ فرموده‌ است‌:  لعلَّ المرادَ بالكلمتينِ قوله‌ تعالی‌: قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما ، وَ أمْرُهُ بِإغْراقِ فرعونَ . أو قولُ فرعونَ: ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إلَهٍ غَيْرِي‌ ، وَ قَوْلُهُ: أنَا رَبُّكُمُ الأعْلَی‌ ...  البيان‌ .

 و نيز در «بحار الانوار» ج‌ 5 ص‌ 433 از تفسير علي‌ بن‌ ابراهيم‌ نقل‌ مي‌كند تا آنجا كه‌ مي‌فرمايد: جماعتي‌ از يهود نزد أبوطالب‌ آمدند فقالوا:

 يا أبا طالبٍ إنَّ ابنَ أخيكَ يَزْعَمُ أنَّ خَبَرَ السَّماءِ يَأتِيهِ وَ نَحْنُ نَسْألُهُ عَنْ مَسائِلَ فَإنْ أجابَنا عَنْها عَلِمْنا أنَّهُ صَادِقٌ ، وَ إنْ لَمْ يُخْبِرْنا عَلِمْنا أنَّهُ كاذِبٌ . فقالَ أبوطالبٍ: سَلوهُ عَمّا بَدا لَكُمْ . فَسَألُوهُ عَنِ الثَّلاَثِ المسائِلِ . فَقَالَ رَسُولُ الله‌ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ غَداً اُخبِركُمْ «وَ لَمْ يَسْتَثنِ» فَاحْتُبِسَ الوَحْيُ عَنْهُ أرْبَعِينَ يوماً حَتَّی‌ اغتَمَّ النَّبِيُ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ وَ شَكَّ أصحابُهُ الَّذينَ كَانُوا ءامَنُوا بِهِ ...

 و نيز در «بحار الانوار» ج‌ 6 ص‌ 117 نقل‌ مي‌كند از كتاب‌ «عُدَد» تأليف‌ شيخ‌ رضي‌ الدين‌ علي‌ بن‌ يوسف‌ بن‌ مطهّر حلّي‌ «برادر علاّمه‌ حلّي‌» روايتي‌ را در باب‌ ولادت‌ حضرت‌ فاطمه‌ عليها السّلام‌ تا آنجا كه‌ مي‌فرمايد:

 إذ هَبَطَ عَلَيْهِ جَبْرِئیلُ في‌ صورَتِهِ العُظمی‌ قَدْ نَشَر أجْنِحَتَهُ حَتَّی‌ أخَذَتْ مِنَ المَشْرِقِ إلَی‌ المَغْرِبِ فَنَاداهُ: يَا مُحَمَّد! الْعَلِيُّ الأعَلَي‌ يَقْرَأ عَلَيْكَ السَّلاَمَ وَ هُوَ يَأْمُرُكَ أنْ تَعْتَزِلَ عَنْ خَديجَةَ أرْبَعِينَ صَباحاً . فَشَقَّ ذَلِكَ عَلَی النَّبِيَّ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ وَ كانَ لَها مُحِبّاً وَ بِهَا وامِقاً. فَأقامَ النَّبِيُّ صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌  أرْبَعِينَ يَوْماً يَصُومُ النَّهارَ وَ يَقُومُ اللَّيْلَ ...  الحديث‌ . انتهي‌    ما نُقِلَ مِنَ الروايات‌ الّتي‌ ذُكِرَ فيها لَفْظُ «الأربعين‌» .

[12]ـ اين‌ حديث‌ در ج‌ 1 «سفينة‌ البحار» ص‌ 504 است‌ . و در «احياء العلوم‌» ج‌ 3 ص‌ 25 وارد است‌ كه‌:  إذَا بَلَغَ الرَّجُلُ أرْبَعِينَ سَنَةً وَ لَمْ يَتُبْ مَسَحَ الشَّيْطَانُ وَجْهَهُ بِيَدِهِ وَ قالَ: بِأبِي‌ وَجْهُ مَنْ لاَ يُفْلِحُ .

بازگشت به فهرست تعلیقات

[13] ـ روايات در باره حد همسايگي

در باره‌ اين‌ حديث‌ در ج‌ 2 «وسائل‌ الشيعة‌» كتاب‌ الحج‌ ، احكامُ العِشرَة‌ ، باب‌ 90 چهار روايت‌ نقل‌ كرده‌ است‌:

 اوّل‌ از كليني‌ با اسناد خود از حضرت‌ باقر عليه‌ السّلام‌ قال‌:  حَذُّ الجوارِ أربَعُونَ داراً مِنْ كُلِّ جانِبٍ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ .

 دوّم‌ نيز از كليني‌ با اسناد خود از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ قال‌:

 قال‌ رسولُ اللهِ  صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌:  كُلُّ أرْبَعِينَ داراً جیرانٌ مِن‌ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِن‌ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ .

 سوّم‌ از شيخ‌ صدوق‌ در «معاني‌ الاخبار» با اسناد خود از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ معاوية‌ بن‌ عمّار به‌ آن‌ حضرت‌ گفت‌:  جُعِلْتُ فِداكَ ما حَدُّ الْجارِ ؟ قال‌: أرْبَعِينَ (أرْبَعُونَ ـ صح‌) داراً منْ كُلِّ جانِبٍ .

 چهارم‌ از عقبة‌ بن‌ خالد از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌  عَنْ آبائِهِ  عليهم‌ السّلام‌  قال‌: قال‌ أميرالمْؤمِنِينَ: حَريمُ المَسْجد أرْبَعُونَ ذِراعاً وَ الجوارُ أرْبَعُونَ داراً مِنْ أَرْبَعَةِ جَوانِبهَا .

بازگشت به فهرست تعلیقات

[14]  ـ در قواي چهارگانه انسان و نسبت ميان آنها

مراد مصنّف‌ آنست‌ كه‌ انسان‌ از چهار طرف‌ گرفتار قواي‌ أربعة‌ عقليّه‌ و وَهْمِيّه‌ و غضبيّه‌ و شهويّه‌ است‌ ، و تا از هر كدام‌ از آنها تا چهل‌ منزل‌ دور نشود ، به‌ مقام‌ فناء في‌ الله‌ نخواهد رسيد . چون‌ مجرّدِ خروج‌ از يك‌ مرحله‌ از شهوت‌ مثلاً انسان‌ را از آن‌ مرحله‌ به‌ تمام‌ معني‌ الكلمه‌ خارج‌ نمي‌كند ، چون‌ حقيقت‌ آن‌ مرحلة‌ از شهوت‌ هنوز در وجود انسان‌ مخفي‌ است‌ و تا چهل‌ مرحله‌ از مرحله‌ اوّل‌ دور نشود آثار به‌ كلّي‌ از بين‌ نمي‌رود . بنابراين‌ اگر عالَم‌ شهوت‌ را مثلاً داراي‌ مراحل‌ عديده‌اي‌ فرض‌ كنيم‌ هنگامي‌ انسان‌ از يك‌ مرحله از آن‌ به‌ كلّي‌ خارج‌ مي‌شود كه‌ از چهل‌ مرحله‌ بعد از آن‌ خارج‌ شده‌ باشد و الاّ مجرّد خروج‌ في‌ الجمله‌ انسان‌ را از آن‌ مرحله‌ خارج‌ نمي‌كند و ممكنست‌ به‌ عروض‌ عوارضي‌ انسان‌ به‌ مرحله‌ اوّل‌ برگردد . همچنين‌ است‌ عالم‌ عقل‌ و غضب‌ و وَهْم‌ . بنابراين‌ كسي‌ حقّا از مرحله‌ اوّل‌ غضب‌ خارج‌ مي‌شود كه‌ از مرحله‌ چهلم‌ خارج‌ شود . و كسي‌ حقّا از مرحلة‌ پنجم‌ عقل‌ خارج‌ مي‌شود كه‌ از مرحله‌ چهلم‌ خارج‌ شود . و هكذا ... بايد از هر مرحله‌اي‌ كه‌ فرض‌ كنيم‌ چهل‌ مرحله‌ دور شود تا از آن‌ مرحله‌ به‌ كلّي‌ خلاص‌ شود .

 وليكن‌ فرق‌ است‌ بين‌ قوة‌ ملكوتيّه‌ عقليّه‌ و سه‌ قوّة‌ ديگر ، چون‌ عقل‌ دليل‌ و راهنما است‌ و وجود آن‌ با سه‌ قوّة‌ ديگر معارض‌ . و آن‌ سه‌ قوّه‌ نيز هميشه‌ با عقل‌ در جنگ‌ و نزاعند . و لذا هر دو منزل‌ از منازل‌ چهل‌ گانه عقل‌ كه‌ فاصله‌ بين‌ آنها از چهل‌ كمتر باشد چون‌ با هم‌ همسايه‌ و هم‌ جوارند با يكديگر درد دل‌ نموده‌ و به‌ اين‌ ترانه‌ ياد كنند كه‌ ما دو منزل‌ در اين‌ عالم‌ طبيعت‌ چون‌ گرفتار قواي‌ شهويّه‌ و غضبيّه‌ و وَهْميّه‌ هستيم‌ غريب‌ هستيم‌ و هر غريب‌ با غريب‌ ديگر فقط‌ آشنائي‌ دارد و بس‌ . ولي‌ هر يك‌ از دو منزل‌ فيمابين‌ منازل‌ چهل‌ گانه‌ ساير قوی‌ چون‌ خود را مورد هجوم‌ عساكر عقل‌ مي‌بينند تا سر حد امكان‌ مقاومت‌ نموده‌ و راضي‌ نمي‌شوند كه‌ مغلوب‌ شده‌ و از آن‌ منزل‌ ارتحال‌ و كوچ‌ نمايند و لذا با يكديگر بدين‌ زمزمه‌ در گفتگو هستند كه‌ تا هنگامي‌ كه‌ كوه‌ «عسيب‌» برجاست‌ ما در مقابلِ پي‌درپي‌ آمدن مشكلات‌ بردباري‌ و تحملّ خواهيم‌ كرد .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهدای ارتش مدافعان حرم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 24 فروردین 1395

ساعت: 14:31 منتشر شده در مورخ: 1395/01/24 شناسه خبر: 701878

جزئیاتی از ۴ مستشار شهید ارتش ایران در سوریه

جزئیاتی از مشخصات ۴ تن از تکاوران ارتش جمهوری اسلامی که طی عملیات مستشاری در سوریه به شهادت رسیدند، تأیید شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ جزئیاتی از مشخصات ۴ تن از تکاوران ارتش جمهوری اسلامی که طی عملیات مستشاری در سوریه به شهادت رسیدند، تأیید شد.


به گزارش تسنیم، 4 تن از مستشاران نیروهای ارتش جمهوری اسلامی ایران که برای همراهی با نیروهای سوری در دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت(ع) راهی سوریه شده بودند، طی چند روز گذشته توسط تروریست‌های تکفیری به شهادت رسیدند.

ستوان دوم «شهید مجتبی یداللهی» از تیپ 65 نوهد(نیروی مخصوص ارتش جمهوری اسلامی) از اهالی تهران است که طی عملیات مستشاری در سوریه به شهادت رسید.

جزئیاتی از ۴ مستشار شهید ارتش ایران در سوریه


شهید «محسن قطاسلو» از تکاوران تیپ 65 نوهد ارتش جمهوری اسلامی از اهالی پاکدشت در استان تهران است که به‌ تازگی به کاروان شهدای مدافع حرم پیوسته است.

جزئیاتی از ۴ مستشار شهید ارتش ایران در سوریه


سروان «شهید مرتضی زرهرند» یکی از تکاوران تیپ 258 شهید پژوهنده شاهرود و از اهالی شهرستان شیروان از استان خراسان شمالی است که طی عملیات مستشاری و در سن 36 سالگی به شهادت رسید.

جزئیاتی از ۴ مستشار شهید ارتش ایران در سوریه


سرهنگ «شهید مجتبی ذوالفقار نسب» از رکن دوم تیپ 45 تکاور از اهالی شهرستان شوشتر در استان خوزستان است که طی عملیات مستشاری در سوریه توسط تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید.

جزئیاتی از ۴ مستشار شهید ارتش ایران در سوریه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالبی از اصول کافی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 22 فروردین 1395

* روحيكه خدا ائمه را به آن استوار مى سازد *

بَابُ الرُّوحِ الَّتِي يُسَدِّدُ اللَّهُ بِهَا الْأَئِمَّةَ ع

1- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عـَنْ قـَوْلِ اللَّهِ تـَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكـِتـابُ وَ لَا الْإِيمانُ قَالَ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص يُخْبِرُهُ وَ يُسَدِّدُهُ وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ مِنْ بَعْدِهِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 17 رواية 1
ترجمه روايت شريفه :
ابـوبـصـيـر گـويـد: از امـام صـادق عـليـه السـّلام قول خدايتعالى (((و همچنين روحى از امر خود را بسويت وحى كرديم ، تو نميدانستى كتاب و ايـمـام چـيـسـت ؟ - 52 سـوره 42 ـ))) را پـرسيدم . فرمود: آن مخلوقيست از مخلوقات خداى عـزوجل ، بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل ، كه همراه پيغمبر صلى اللّه عليه و آله است ، به او خبر ميدهد و رهبريش مى كند و همراه امامان پس از وى هم مى باشد.

 

2- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَسْبَاطِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ سـَأَلَهُ رَجـُلٌ مـِنْ أَهْلِ هِيتَ وَ أَنَا حَاضِرٌ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمـْرِنـا فَقَالَ مُنْذُ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ الرُّوحَ عَلَى مُحَمَّدٍ ص مَا صَعِدَ إِلَى السَّمَاءِ وَ إِنَّهُ لَفِينَا
اصول كافى جلد 2 صفحه 18 رواية 2
ترجمه روايت شريفه :
اسـبـاط بـن سـالم گـويـد: مـن حـاضـر بـودم كـه مـردى از اهـل بـيـت (شـهـرى در كـنـار فـرات بـوده ) از امـام عـليـه السـّلام دربـاره قول خداى ـ عزوجل ـ (((و همچنين روحى از امر خود را بسوى تو وحى كرديم ))) پرسيد امام فـرمـود: از زمانيكه خداى عزوجل آن روح را بر محمد صلى اللّه عليه و آله فرو فرستاد، به آسمان بالا نرفته است و آن روح در ما هست .

 

3- عـَلِيُّ بـْنُ إِبـْرَاهـِيـمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِى بَصِيرٍ قـَالَ سـَأَلْتُ أَبـَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمـْرِ رَبِّى قـَالَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْ جَبْرَئِيلَ وَ مِيكَائِيلَ كَانَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ وَ هُوَ مِنَ الْمَلَكُوتِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 18 رواية 3
ترجمه روايت شريفه :
ابـو بـصـيـر گـويـد: از امـام صـادق عـليـه السـّلام راجـع بـه قول خداى عزوجل (((از تو درباره روح مى پرسند بگو روح از امر پروردگار من است 87 سـوره 17 ـ))) پـرسـيـدم فـرمـود: آن مـخـلوقـى اسـت بـزرگـتـر از جـبـرئيل و ميكائيل كه همراه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و همراه ائمه است و آن از عالم ملكوت است (يعنى آسمانى و روحانى است ).

 

4- عَلِيٌّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبِى أَيُّوبَ الْخَزَّازِ عَنْ أَبِى بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبـَا عـَبـْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى قَالَ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنْ جـَبـْرَئِيـلَ وَ مـِيـكـَائِيـلَ لَمْ يـَكُنْ مَعَ أَحَدٍ مِمَّنْ مَضَى غَيْرِ مُحَمَّدٍ ص وَ هُوَ مَعَ الْأَئِمَّةِ يُسَدِّدُهُمْ وَ لَيْسَ كُلُّ مَا طُلِبَ وُجِدَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 18 رواية 4
ترجمه روايت شريفه :
ابـوبـصـيـر گـويـد: شـنـيـدم از امـام صـادق عـليـه السـّلام دربـاره يـساءلونك عن الروح قـل الروح مـن امـر ربـى ))) مـى فـرمـود: مـخـلوقـى اسـت بـزرگـتـر از جـبـرئيـل و مـيـكـائيـل كه همراه هيچ يك از پيغمبران گذشته جز محمد صلى اللّه عليه و آله نـبوده است ، و آن همراه ائمه مى باشد و ايشان را رهبرى مى كند، چنان نيست كه هرچه طلب شود، بدست آيد (پس ‍ همراهى اين روح با پيغمبر و امامان فضلى است از خداى تعالى كه به هر كس خواهد عطا كند، و با طلب و كوشش بدست نيايد).


شرح :
دربـاره روحـى كـه در ايـن آيـه ، مـورد سـؤ ال واقـع شـده اسـت اخـتـلافـسـت يـك قـول ايـنست كه يهود در كتاب تورات خود ديده بوده كه از پيغمبر صلى اللّه عليه و آله دربـاره هـرچـه بـپـرسـنـد جـواب گـويـد، ولى دربـاره روح كـه سـؤ ال كـنـنـد، جـواب نـگويد، لذا آنها بقريش گفتند: شما از محمد درباره روح بپرسيد، اگر جواب صريح داد، بدانيد كه پيغمبر نيست و اگر بخدا واگذار كرد، او پيغمبر است .

5- مـُحـَمَّدُ بـْنُ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ مـُحـَمَّدِ بـْنِ الْفـُضـَيـْلِ عـَنْ أَبـِى حـَمـْزَةَ قـَالَ سـَأَلْتُ أَبـَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْعِلْمِ أَ هُوَ عِلْمٌ يـَتـَعـَلَّمـُهُ الْعـَالِمُ مِنْ أَفْوَاهِ الرِّجَالِ أَمْ فِى الْكِتَابِ عِنْدَكُمْ تَقْرَءُونَهُ فَتَعْلَمُونَ مِنْهُ قَالَ الْأَمـْرُ أَعـْظـَمُ مِنْ ذَلِكَ وَ أَوْجَبُ أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمـْرِنـا ما كُنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ ثُمَّ قَالَ أَيَّ شَيْءٍ يَقُولُ أَصْحَابُكُمْ فِى هَذِهِ الْآيَةِ أَ يُقِرُّونَ أَنَّهُ كَانَ فِى حَالٍ لَا يَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْإِيمَانُ فَقُلْتُ لَا أَدْرِى جُعِلْتُ فـِدَاكَ مـَا يـَقـُولُونَ فـَقـَالَ لِى بـَلَى قـَدْ كَانَ فِى حَالٍ لَا يَدْرِى مَا الْكِتَابُ وَ لَا الْإِيمَانُ حـَتَّى بـَعـَثَ اللَّهُ تـَعـَالَى الرُّوحَ الَّتـِى ذُكـِرَ فـِى الْكـِتَابِ فَلَمَّا أَوْحَاهَا إِلَيْهِ عَلَّمَ بِهَا الْعـِلْمَ وَ الْفـَهـْمَ وَ هـِيَ الرُّوحُ الَّتـِي يُعْطِيهَا اللَّهُ تَعَالَى مَنْ شَاءَ فَإِذَا أَعْطَاهَا عَبْداً عَلَّمَهُ الْفَهْمَ
اصول كافى جلد 2 صفحه 19 رواية 5
ترجمه روايت شريفه :
ابو حمزه گويد: از امام صادق عليه السّلام راجع به علم امام پرسيدم ، كه آيا امام آن علم را از دهان رجال علم فرا مى گيرد يا آنكه نزد شما كتابيست كه آنرا مى خوانيد و فرا مى گيريد؟ فرمود: اين مطلب از آنچه تو گفتى بزرگتر و استوارتر است ، مگر نشنيده ئى قول خداى عزوجل را: (((و همچنين روحى از امر خود به تو وحى كرديم ، و تو نمى دانستى كه كتاب و ايمان چيست ـ 52 سوره 42ـ))).
سـپـس فـرمـود: اصـحـاب شـما درباره اين آيه چه مى گويند؟ آيا اقرار دارند كه پيغمبر صـلى اللّه عـليـه و آله در حـالى بود كه كتاب و ايمان نمى دانست ؟ عرضكردم : قربانت گـردم ، نمى دانم چه مى گويند فرمود: آرى در حالى بسر مى برد كه نمى دانست كتاب و ايـمـان چـيـسـت ، تـا آنكه خداى تعالى روحى را كه در كتابش ذكر مى كند مبعوث كرد، و چـون آنـرا بـسـوى او وحـى فـرمـود: بـسبب آن علم و فهم آموخت ، و آن همان روحست كه خداى تعالى به هر كه خواهد عطا كند، و چون آنرا به بنده ئى عطا فرمايد، به او فهم آموزد.

 

6- مـُحـَمَّدُ بـْنُ يـَحـْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِى الْعـَلَاءِ عـَنْ سـَعـْدٍ الْإِسْكَافِ قَالَ أَتَى رَجُلٌ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع يَسْأَلُهُ عَنِ الرُّوحِ أَ لَيْسَ هُوَ جـَبـْرَئِيـلَ فـَقـَالَ لَهُ أَمـِيـرُ الْمـُؤْمِنِينَ ع جَبْرَئِيلُ ع مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ الرُّوحُ غَيْرُ جَبْرَئِيلَ فـَكَرَّرَ ذَلِكَ عَلَى الرَّجُلِ فَقَالَ لَهُ لَقَدْ قُلْتَ عَظِيماً مِنَ الْقَوْلِ مَا أَحَدٌ يَزْعُمُ أَنَّ الرُّوحَ غَيْرُ جَبْرَئِيلَ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع إِنَّكَ ضَالٌّ تَرْوِى عَنْ أَهْلِ الضَّلَالِ يَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى لِنـَبـِيِّهِ ص أَتـى أَمـْرُ اللّهِ فـَلاتـَسـْتـَعـْجِلُوهُ سُبْح انَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ يُنَزِّلُ الْمَلائِكَةَ بِالرُّوحِ وَ الرُّوحُ غَيْرُ الْمَلَائِكَةِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ
اصول كافى جلد 2 صفحه 19 رواية 6
ترجمه روايت شريفه :
سـعـد اسـكـاف (كـفـاش ) گـويـد: مـردى خـدمـت اميرالمؤ منين عليه السّلام آمد و درباره روح پـرسـيـد كـه آيـا او هـمـان جـبـرئيـل اسـت ؟ امـيـرالمـؤ مـنـيـن عـليـه السـّلام بـه او فـرمود: جـبـرئيـل عـليـه السـّلام از مـلائكـه اسـت و روح غـيـر جـبـرئيـل است ـ و اين سخن را تكرار فرمود ـ او عرض كرد: سخن بزرگى گفتى !! هيچكس عـقيده ندارد كه روح غير از جبرئيل است . اميرالمؤ منين به او فرمود: تو خود گمراهى و از اهـل گمراهى روايت مى كنى خداى تعالى به پيغمبرش صلى اللّه عليه و آله مى فرمايد: (((فـرمـان خدا آمد نيست ، آن را بشتاب مخواهيد، خدا منزه است و از آنچه مشركان باوى انباز مـى كـنـنـد بـرتـر اسـت ، مـلائكـه روح را فرو مى آورند ـ 1 سوره 16 ـ، پس روح غير از ملائكه صلوات الله عليهم مى باشد.


* زمانيكه امام بتمام علوم امام پيش از خود آگاه مى شود *

بَابُ وَقْتِ مَا يَعْلَمُ الْإِمَامُ جَمِيعَ عِلْمِ الْإِمَامِ الَّذِي كَانَ قَبْلَهُ ع

1- مـُحـَمَّدُ بـْنُ يـَحـْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحـَكـَمِ بـْنِ مـِسـْكـِيـنٍ عـَنْ بـَعـْضِ أَصـْحَابِنَا قَالَ قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع مَتَى يَعْرِفُ الْأَخِيرُ مَا عِنْدَ الْأَوَّلِ قَالَ فِى آخِرِ دَقِيقَةٍ تَبْقَى مِنْ رُوحِهِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 20 رواية 1
ترجمه روايت شريفه :
يكى از اصحاب گويد: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم : چه زمانى امام پسين به آنـچـه نـزد امـام پـيش است آگاه مى شود؟ فرمود: در آخرين دقيقه ئى كه از روح او باقى مانده است .

 

2- مُحَمَّدٌ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنِ الْحَكَمِ بْنِ مِسْكِينٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ وَ جَمَاعَةٍ مَعَهُ قَالُوا سَمِعْنَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ يَعْرِفُ الَّذِى بَعْدَ الْإِمَامِ عِلْمَ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ فِى آخِرِ دَقِيقَةٍ تَبْقَى مِنْ رُوحِهِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 20 رواية 2
ترجمه روايت شريفه :
امـام صـادق عـليه السّلام مى فرمود: جانشين امام ، بعلم امام پيش از خود را در آخرين دقيقه ئى كه از روح او باقى مانده آگاه مى شود.

 

3- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ بـَعـْضِ أَصـْحـَابـِهِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ الْإِمَامُ مَتَى يَعْرِفُ إِمَامَتَهُ وَ يَنْتَهِى الْأَمْرُ إِلَيْهِ قَالَ فِى آخِرِ دَقِيقَةٍ مِنْ حَيَاةِ الْأَوَّلِ
اصول كافى جلد 2 صفحه 21 رواية 3
ترجمه روايت شريفه :
يـكـى از اصحاب گويد: به امام صادق عليه السّلام عرض كردم : چه زمانى امام ، امامت و رسيدن امر را بخود مى فهمد؟ فرمود: در آخرين دقيقه زندگى امام پيشين .


* ائمه صلوات الله عليهم در علم و شجاعت و اطاعت برابرند *

بـَابٌ فـِي أَنَّ الْأَئِمَّةَ صـَلَوَاتُ اللَّهِ عـَلَيـْهـِمْ فـِي الْعـِلْمِ وَ الشَّجـَاعـَةِ وَ الطَّاعَةِ سَوَاءٌ

1- مـُحـَمَّدُ بـْنُ يـَحـْيـَى عـَنْ أَحـْمـَدَ بْنِ أَبِى زَاهِرٍ عَنِ الْخَشَّابِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحـْمـَنِ بـْنِ كـَثِيرٍ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتـُهـُمْ بـِإِيـمـانٍ أَلْحـَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْءٍ قَالَ الَّذِينَ آمَنُوا النَّبِيُّ ص وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ ذُرِّيَّتُهُ الْأَئِمَّةُ وَ الْأَوْصِيَاءُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَلْحَقْنَا بـِهـِمْ وَ لَمْ نـَنـْقُصْ ذُرِّيَّتَهُمُ الْحُجَّةَ الَّتِى جَاءَ بِهَا مُحَمَّدٌ ص فِى عَلِيٍّ ع وَ حُجَّتُهُمْ وَاحِدَةٌ وَ طَاعَتُهُمْ وَاحِدَةٌ
اصول كافى جلد 2 صفحه 21 رواية 1
ترجمه روايت شريفه :
امـام صـادق عليه السّلام درباره آيه (((كسانيكه ايمان آوردند و فرزندانشان هم در ايمان از آنـهـا پـيـروى كـردنـد، فـرزنـدانشان را به ايشان ملحق كنيم و از عملشان چيزى كمشان نـدهـيـم (يـعـنـى بـحساب فرزندانشان نگذاريم ) (((ـ 21 سوره 52 ـ))) فرمود: كسانيكه ايـمـان آوردنـد، پـيـغـمـبـر صلى اللّه عليه و آله و امير المؤ منينند، و فرزندان او، ائمه و اوصياء صلوات الله عليهم باشند كه خدا فرمايد: به آنها ملحق ميكنيم و جحتى را كه محمد صلى اللّه عليه و آله درباره على آورده ، نسبت به اولادش كاهش ندهيم و حجت همه يكى است و طاعتشان هم يكى است .

 

2- عـَلِيُّ بـْنُ مـُحـَمَّدِ بـْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ دَاوُدَ النَّهْدِيِّ عَنْ عَلِيِّ بـْنِ جـَعـْفـَرٍ عـَنْ أَبـِي الْحـَسـَنِ ع قـَالَ قَالَ لِي نَحْنُ فِى الْعِلْمِ وَ الشَّجَاعَةِ سَوَاءٌ وَ فِى الْعَطَايَا عَلَى قَدْرِ مَا نُؤْمَرُ
اصول كافى جلد 2 صفحه 21 رواية 2
ترجمه روايت شريفه :
حضرت ابوالحسن عليه السّلام فرمود: ما خانواده در علم و شجاعت برابريم و در بخشيدن (علم و مال به مردم ) بهر اندازه كه دستور داريم ، مى بخشيم .

 

3- أَحـْمـَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ الْمُغِيرَةِ عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص نـَحـْنُ فِى الْأَمْرِ وَ الْفَهْمِ وَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ نَجْرِى مَجْرًى وَاحِداً فَأَمَّا رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَلِيٌّ ع فَلَهُمَا فَضْلُهُمَا
اصول كافى جلد 2 صفحه 21 رواية 3
ترجمه روايت شريفه :
حـارث بـن مـغـيـرة گـويـد: شـنـيـدم امـام صـادق عـليـه السـلام مـى فـرمـود رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله فرمود: ابن مسكان ، عن الحارث بن المغيرة ، عن اءبى عـبـدالله عـليـه السـلام قـال : سـمـعـتـه يـقـول : قـال رسـول الله صـلى اللّه عـليـه و آله فـرمـود: مـا نـسـبـت بـه امـر و فـهـم و حـلال و حـرام در يك روش ‍ هستيم و اما پيغمبر صلى اللّه عليه و آله و على فضيلت خود را دارند.


شرح :
مـقصود از امر يا امر امامت و خلافتست و يا فرمانيست كه به مردم مى دهند و اطاعتش واجب است و نسبت بفضيلت على عليه السلام بر امامان ديگر رواياتى وارد شده كه از جمله آنها همين روايـت اسـت و روايـت ديگريست كه لقب امير المؤ مين را منحصر و مختص به آنحضرت بيان مـى كـنـد و نـيز از رواياتى استفاده مى شود كه بعد از آن حسنين و پس از آنها امام دوازدهم عليهم السلام فضيلت دارد، و بقيه هشت امام ديگر برابرند.

* امـام عـليـه السـلام امـام پس از خود را مى شناسد و آيه (((خدا به شما فرمان مى دهد كـه امـانـات را بـه اهـلش بـپـردازيـد دربـاره آنـهـا نازل شده است *

بـَابُ أَنَّ الْإِمـَامَ ع يـَعـْرِفُ الْإِمـَامَ الَّذِي يـَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَنَّ قَوْلَ اللَّهِ تَعَالَى إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها فِيهِمْ ع نَزَلَتْ

1- الْحـُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ بُرَيْدٍ الْعِجْلِيِّ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللّ هَ يـَأْمـُرُكـُمْ أَنْ تـُؤَدُّوا الْأَمـانـاتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ قَالَ إِيَّانـَا عـَنَى أَنْ يُؤَدِّيَ الْأَوَّلُ إِلَى الْإِمَامِ الَّذِي بَعْدَهُ الْكُتُبَ وَ الْعِلْمَ وَ السِّلَاحَ وَ إِذا حَكَمْتُمْ بـَيـْنَ النـّاسِ أَنْ تـَحـْكُمُوا بِالْعَدْلِ الَّذِى فِى أَيْدِيكُمْ ثُمَّ قَالَ لِلنَّاسِ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطـِيـعـُوا اللّهَ وَ أَطـِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ إِيَّانَا عَنَى خَاصَّةً أَمَرَ جَمِيعَ الْمُؤْمِنِينَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ بِطَاعَتِنَا فَإِنْ خِفْتُمْ تَنَازُعاً فِى أَمْرٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى أُولِى الْأَمـْرِ مـِنـْكـُمْ كـَذَا نـَزَلَتْ وَ كـَيـْفَ يـَأْمـُرُهُمُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَاعَةِ وُلَاةِ الْأَمْرِ وَ يـُرَخِّصُ فـِى مـُنـَازَعـَتـِهـِمْ إِنَّمَا قِيلَ ذَلِكَ لِلْمَأْمُورِينَ الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الْأَمْرِ مِنْكُمْ
اصول كافى جلد 2 صفحه 22 رواية 1
ترجمه روايت شريفه :
بـريـد عـجـلى گـويـد: از امـام بـاقـر عـليـه السـلام دربـاره قـول خـداى عزوجل (((خدا بشما فرمان مى دهد كه امانتها را به صاحبانش برسانيد و چون مـيـان مـردم داور شديد بعدالت حكم كنيد - 62 سوره 4 ))) پرسيدم فرمود: خدا ما را قصد كـرده است ، كه بايد امام پيشين كتابها و علم و سلاح را به امام بعد از خود برساند (((و چـون مـيـان مردم داور شديد به عدالت حكم كنيد))) يعنى به آنچه دست شماست (از احكام و قـوانين خدا حكم كنيد) سپس خداى تعالى به مردم فرمايد: (((كسانيكه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و رسول و واليان امر از خودتان را اطاعت كنيد ـ 63 سوره 4 ـ خدا خصوص ما را قـصـد كـرده ، (مـائيـم واليـان امـر) خـدا هـمـه مـؤ منين را تا روز قيامت به اطاعت از ما امر فـرمـوده (((و چـون از نـزاع و اخـتـلاف دربـاره امـرى تـرسـيـديـد، آن را بـه خـدا و رسـول و واليـان امـر از خـود ارجـاع دهـيـد ـ آيـه 59 سـوره 4))) ايـن گـونـه نـازل شـده اسـت ـ چـگـونه ممكن است خداى عزوجل به اطاعت واليان امر فرمان دهد و نزاع و اخـتلاف با ايشان را رخصت فرمايد،؟!! همانا امر بارجاع نسبت به ماءمورينى است كه به آنـهـا گـفـتـه شـده (((اطـاعـت كـنـيـد خـدا را و اطـاعـت كـنـيـد رسول و واليان امر از خود را))).

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
post
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 22 فروردین 1395

تفسیر کبیر یا مفاتیح الغیب


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران