عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
المراقبات
مرحوم آيت الله حاج ميرزا جواد ملكى تبريزى (ره )
مترجم : ابراهيم محدث بندرويگى
- ۴ -

مبادا در مجلس پاكيزگان وارد شوى و قلب تو آلوده به ياد دنيا و بدنت برهنه از لباس تقوى و سرت بدون عمامه مراقبت باشد و از تو بوى بد آلودگيهاى دوستى دنيا استشمام شود؛ اعمال بدت باعث فاسد شدن اخلاقت شده ، سرت خالى از عقل معرفت ، قلبت خالى از ايمان و چشمت به خاطر نگاه به حرامهاى الهى دردمند، زبانت از گفتن در رضاى خدا لال ، گوش تو از شنيدن ذكر خدا كر، دست تو بخاطر بخل از جود و سخاوت و انفاق در راه خدا، بسته و از جهاد در راه خدا باز مانده ، شكمت از مال حرام و چيزهايى كه خدا حرام نموده پر، فرج تو... و پاى تو از برآوردن نيازهاى دوستان خدا و رفتن به خانه هاى خدا لنگ باشد. زيرا اگر در مجالس پاكان حاضر شوى ، بخاطر پليدى لباس اراذل و زشتى اين آفات و بدحالى رسوا خواهى شد. پس بخاطر وجود شريف و عزيز خود اندكى تاءمل كرده و به خود خطاب كن : اى فقير! چرا با غفلتها و كوچك شمردن شعائر و حرمتهاى الهى و بخاطر بيحالى و كوتاهى در ميدان مسابقه تحصيل كمالات از همانندهاى خود عقب مى افتى ؟
از امام حسن مجتبى (عليه السلام ) روايت شده است ((در روز عيد فطر به عده اى كه مى خنديدند و بازى مى كردند نظر نمود، سپس به همراهان خود فرمود: خداوند عزوجل ماه رمضان را براى تمرين مسابقه خلق خود قرار داد كه در آن با اطاعت و كسب خشنودى او با هم مسابقه بدهند. عده اى پيشى گرفته و رستگار شدند و عده اى عقب مانده و بدبخت شدند. شگفتا در روزى كه نيكوكاران پاداش ديده و كوتاهى كنندگان زيان مى بينند، عده اى مشغول خنده و بازى هستند. بخدا سوگند اگر پرده ها فرو افتد، نيكوكار مى انديشد كه چرا بيشتر عمل نيك انجام ندادم و بدكار مى گويد چرا بد ميكردم ! و در روايت ديگرى در دنباله اين روايت آمده است : ((از شانه كردن مو و صاف كردن لباس باز مى مانند)) ساير آداب عيد در دو عيد ديگر خواهد آمد.
(4-و از مهمترين اعمال مهم اين است كه روز خود را با سلام به حاميان و نگهبانان روز به پايان رسانده و به درگاه آنان جهت شفاعت و اصلاح حال تضرع نمايد. و اگر آن روز در نگهبانى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نباشد، باز هم اعمال خود را به آن حضرت تسليم نمايد. زيرا او بر جانشينان معصوم خود مقدم است ؛ ولى همراه با شرمسارى و خجالت از كوتاهى در اداى حق شكر نعمت و همراه با لطيف نمودن گفتار و الفاظ تضرع و ابتهال . زيرا اين كار اثر زيادى در رسيدن اعمال به آن حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم ) و نازل شدن خير از معدن فضل خداوند دارد. سپس به نگهبان آن روز براى شفاعت خود به درگاه آن عزيز توجه كرده و از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) درخواست نما كه اعمال تو را به درگاه مقدس حضرت حق عرضه نموده و از خداوند بخواهد گناهان تو را بخشيده ، آنها را تبديل به چند برابر خوبى نموده و آنگاه با رضايت از تو اعمالت را بپذيرد؛ كه خداى متعال هر چه بخواهد مى تواند انجام بدهد و ديگران نمى توانند. نيز از او بخواه در آينده توفيقات تو را براى كوشش در خدمت به خداى بزرگ و وفادارى به رسول والا مقام و آل بلند مرتبه او زياد نمايد. زيرا بحكم عقل وفاى به سادات و محبوبان خدا حقوق بزرگى را بر ما واجب مى نمايد و اگر بخواهيم به بزرگان خود و محبوبان خدا در زمان غيبت آنان وفادار بمانيم ، بايد حقوق زيادى را ادا نماييم .
فصل پنجم : مراقبات ماه ربيع الاخر
دعاى اول ماه
از مهمترين اعمال اين ماه چنانچه در جميع ماهها گفتيم ، دعا در اول آن است ؛ بخصوص دعاى بلند مرتبه و گرانقدرى كه در اول آن روايت شده است .
دهم ربيع الاخر
روايت شده ، اين روز روز ولادت مولا و امام ما امام حسن عسكرى (عليه السلام ) مى باشد و مراقبت از روزهاى ولادت ائمه (عليهم السلام ) شبيه به مراقبت روز ولادت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) است . زيرا اين روزها نيز مانند آن روز مراسم سرور، شكرگزارى و بزرگداشت با اعمال قلبى و بدنى دارند؛ گر چه روز ولادت حق خاصى دارد. و اما خصوصيتى كه اين روز دارد اين است كه مولود اين روز پدر بلاواسطه امام ما - جان جهانيان فداى او باد - مى باشد. بنابراين سزاوار است شيعيان با امورى مناسب به امام زمان (عليه السلام ) تهنيت گفته و حاجات خود را از كسى كه در اين روز متولد شده بخواهند. و نيز بخواهند كه سفارش او را به امام زمانش نموده تا او را مورد نظر و لطف خود قرار داده و او را از بخششها و بزرگواريهاى خود بهره مند نمايد.
خصوصيتهاى معصومين (عليهم السلام ) در حوايج مختلف
امام حسن عسكرى (عليه السلام ) خصوصيتى براى برآورده شدن حاجات اخروى دارد. معصومين (عليهم السلام ) گر چه هر كدام از آنان وسيله اى براى بندگان خدا در جميع حوائج مى باشند ولى هر كدام خصوصيتى براى بعضى از حاجتها دارا مى باشند - چنانچه دعاى توسل شاهدى بر اين مطلب است - رسول خدا و دختر بزرگوارش و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام ) در حاجتهاى به بدست آوردن طاعت خدا و خوشنودى او خصوصيتى دارند. اميرالمؤ منين (عليه السلام ) خصوصيتى در مورد انتقام از دشمنان و برطرف نمودن ظلم ظالمين دارد. امام سجاد (عليه السلام ) خصوصيتى در مورد ستم پادشاهان و القاءات و وسوسه هاى شيطان دارد. امام باقر (عليه السلام ) و امام صادق (عليه السلام ) خصوصيتى در كمك گرفتن در مورد آخرت دارند. امام كاظم (عليه السلام ) خصوصيتى در مورد سلامتى كامل از بيماريها و دردهايى كه مردم از آن گريزانند دارد. امام رضا (عليه السلام ) خصوصيتى در مورد ترسهاى مسافرت در دريا و خشكى و زمينهاى بى آب و علف و بدون آبادى و سكنه دارد. امام جواد (عليه السلام ) خصوصيتى در مورد توسعه روزى و بى نياز شدن از آنچه در دست مردم است دارد.
امام هادى (عليه السلام ) خصوصيتى در مورد قضاى نافله ها و احسان به برادران مؤ من و به كمال رسيدن طاعتهاى پروردگار دارد. امام حسن عسكرى (عليه السلام ) خصوصيتى در كمك نمودن در مورد آخرت دارد. و امام عصر ما، پناهگاه ، اميد و حافظ ما، نور ما و زندگى ما، امام مهدى (عج ) جامع تمام خصوصيات مذكوره بوده و براى حاجات ديگر نيز توسل به او مناسب است .
و اين روز را همانطور كه ساير روزهاى شريف را به پايان مى رسانند ختم نموده و ماه را نيز با آنچه ماههاى ديگر را ختم مى نمايند و در ماههاى ديگر گفتيم به پايان برساند.
فصل ششم : مراقبات ماه جمادى الاولى
از كارهاى مهم دعا كردن بخصوص با دعاهايى كه روايت شده است مى باشد.
پانزدهم ماه
روايت شده امام سجاد (عليه السلام ) در نيمه اين ماه متولد گرديده است . بنابراين شيعه بايد اين روز را با عمل بزرگ بدارد چنانچه قبلا در مانند چنين روزهايى گفتيم . زيرا مردم بايد روزهاى ولادت زمامداران خود را بزرگ داشته و آداب و تكاليفى را در اين مورد رعايت نمايند. و كدام زمامدارى سزاوارتر از اين زمامداران است كه او را بزرگ بدارند؛ كسانى كه زمامدار دنيا و آخرت مى باشند. علاوه بر اين ، زمامداران غاصبانه حكومت مى نمايند ولى زمامدارى اينان از طرف بزرگترين زمامداران و حضرت حق به آنان داده شده و سزاوار آن هستند. و نيز كدام زمامدارى براى اداره مردم خود رنجهائى را تحمل نمود كه آنان تحمل نمودند و كدامشان مانند آنان با مردم مواسات نموده و حتى به خاطر نجات و هدايت مردم شهادت را انتخاب كردند و كدام زمامدارى تا اين حد براى مردم سودمند بوده است . بنابراين باندازه خدماتشان تكليف داريم اين روزها را بزرگ بداريم .
روز خود را نيز به همان طريقى كه روزهاى شريف را به پايان مى رساند، ختم كند چنانچه چند بار به آن اشاره شد. و ماه خود را نيز همانگونه كه ماههاى ديگر را ختم مى نمود به پايان برساند چنانچه قبلا نيز اشاره شد.
فصل هفتم : مراقبات ماه جمادى الاخر
از كارهاى مهم در اين ماه نيز دعا نمودن - بخصوص با دعاى روايت شده - مى باشد.
سوم جمادى الثانى ، شهادت حضرت زهرا (عليها السلام )
در روز سوم اين ماه سرور بانوان جهان (عليها السلام ) وفات يافته اند بلكه صحيح اين است كه اين روز روز شهادت آن حضرت (عليها السلام ) مى باشد؛ كه مظلوم و در حالى كه حق او غصب شده بود از دنيا رفت . بنابراين لازم است كه شيعيان وفادار اين روز را از روزهاى اندوه و مصيبت قرار دهند. زيرا اين روز براى بستگان آن حضرت (عليها السلام ) دومين روز مصيبت بعد از رحلت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود. و اميرالمؤ منين (عليه السلام ) بعد از وفات رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هيچ روزى را مصيبت بارتر و ناگوارتر از اين روز نديد. از دست دادن او باندازه اى براى اميرالمؤ منين (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت بود كه بر او نوحه خوانده ، گريه كرده و از جدايى او شكايت مى نمود و مى فرمود: ((جان من در زندان آه اندوهبار من است . كاش جانم با آه ها خارج مى گرديد. بعد از تو خيرى در زندگى نيست و گريه ام از ترس اين است كه زندگيم طولانى شود)) و نيز مى فرمود: ((از دست دادن فاطمه بعد از احمد دليل بر اين است كه هيچ دوستى جاويدان نمى ماند و چگونه زندگى گوارايت خواهد بود بعد از فقدان آنان بجانت سوگند، اين چيزى است كه اصلا امكان ندارد. انسان مى خواهد دوستش نميرد ولى اين محال است .))
اين مطلب ساده اى نيست كه كسى مانند اميرالمؤ منين (عليه السلام ) چنين سخنانى بگويد. عقل از درك اين كلمات ناتوان بوده و اين سخنان عظمت مقام زهرا (عليها السلام ) و فضل او را نزد خداوند مى رساند. زيرا اندوه او در اين مصيبت - با توجه به اين كه در صبر مانند كوه بلندى بود كه طوفانها او را حركت نمى داد و هيچ چيزى او را در هم نمى شكست سيل از او جارى شده و پرنده اى به او نمى رسيد - از عجيب ترين عجايب است . و اگر فضيلت فاطمه (عليها السلام ) در بالاترين درجه اى نبود كه جزع نمودن براى او كار نيكويى بود بهيچ وجه اين جزع فراوان از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) ديده نمى شد.
بهر صورت شيعيان در اظهار حزن و اندوه و اقامه مجالس سوگوارى در روز وفات آن حضرت و ذكر مصيبتهاى او بايد اميرالمؤ منين (عليه السلام ) را سرمشق خود قرار دهند. زيرا او محبوب و يگانه پدرش بود و طورى با او رفتار مى كرد كه با هيچكس چنين رفتارى را نداشت . و شيعيان و مخالفين آنان فرمايش حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) درباره او را روايت نموده اند كه فرمود: ((فاطمه پاره تن من است . كسى كه او را اذيت نمايد مرا اذيت كرده است .)) و فاطمه (عليها السلام ) بعد از اعتراف گرفتن از خليفه اول و دوم به اين كه آنها اين حديث را از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيده اند، به اين حديث بر عليه آن دو استدلال نمود. و در حاليكه دستهايش را بلند كرده بود به خداوند عرضه داشت : خداوندا! شاهد باش كه اين دو مرا اذيت كردند. و به على (عليه السلام ) سفارش نمود كه خاك سپارى و قبر او را از اين دو پنهان كند.
اين اعمال و همچنين سفارش او، جهاد در راه خدا و يارى دين حق و بهترين دليل براى اثبات مذهب شيعه و باطل نمودن مذهب عامه است . زيرا مخفى نگهداشتن دفن و قبر او مطلب سؤ ال انگيزى است كه وقتى از علت آن سؤ ال شده و معلوم شود به خاطر وصيت او مخفى نگهداشته شده است ، مانند آفتاب در وسط آسمان معلوم مى شود كه او در حالى از دنيا رفت كه بر اين دو خشمگين بوده و مولى و پدر خود را در حالى ديدار نمود كه از دست اين دو شاكى بود. و اين مطلب براى اين دو رسوايى بزرگى است كه بالاتر از آن تصور نمى شود؛ بخصوص با ملاحظه آيات شريفه قرآن كه مى فرمايد: ((بگو از شما پاداشى نمى خواهم مگر دوستى نزديكان من .))(8) و تاءكيد اين حكم با آيه ((هر پاداشى كه از شما بخواهم بنفع خود شماست .)) و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از دنيا رحلت كرد در حالى كه در روى زمين كسى از فاطمه (عليها السلام ) به او نزديكتر نبود. و هيچ عاقلى شك نمى كند، كسى كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در پاداش رسالت خيانت نمايد شايسته نيست كه بر مسند خلافت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) تكيه زند و كسى كه ملاحظه رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در مورد نزديكان آن حضرت ننمايد چگونه در مورد غير نزديكان ملاحظه او را خواهد نمود. و كسى كه به دختر او ظلم كند چگونه در ميان امت او به عدالت رفتار خواهد كرد. اين چيزى است كه عالم و جاهل آن را مى دانند بخصوص كه آيه تطهير باتفاق شيعه و مفسرين برجسته اهل سنت و علماى آنان درباره حضرت زهرا (عليها السلام ) نازل شده است . بنابراين بعد از اينكه آيه صريح قرآن طهارت او را اعلام و دوستى او را واجب كرد، اگر كسى به او ظلم نمايد و حق او را غصب كند نمى تواند اذيت و آزار خود را به طريق شرعى صحيحى توجيه نمايد.
اى اهل عالم گريه كنيد بر اين جنايت بزرگ كه نسبت به رسول بزرگوار و پيامبرى كه رحمت براى جهانيان بود و در حق پاره تن و دختر پاك او انجام دادند! حق او را غصب ، مهريه او را گرفته و او را از ارث پدر محروم ساختند! به صورت او سيلى زدند و جنين او را در حاليكه كفنهاى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هنوز تر و تازه بود سقط كردند. و براى آتش زدن در خانه او آتش طلبيدند همان درى كه مدتى طولانى ملائكه مقرب خدا پشت آن توقف مى كردند تا به آنها اذن دخول داده شود.
بهر صورت سزاوار است شيعه آن حضرت را در اين روز بگونه اى زيارت نموده و بر او صلوات و درود فرستند كه مايه رضايت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوده ، خداى فاطمه (عليها السلام ) آن را پسنديده و حق شيعه گرى ادا شود.
شب نوزدهم
اين شب ابتداى حامله شدن مادر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آن حضرت مى باشد. و مراقب و ادا كننده حقوق رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، حق بزرگداشت آن را از آنچه در ميلاد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) گفتيم ، خواهد دانست . زيرا اين شب كليد سعادت روز ميلاد آن حضرت بلكه مقام اجمال آن مى باشد؛ چنانچه ميلاد او يكى از كليدهاى روز مبعث و مقامات آن مى باشد. و بنده مراقب جميع بهره هاى خود را از اين مراقبت مى برد و بخاطر كسالت هيچ خيرى را از دست نمى دهد. زيرا انسان عاقل هيچ سعادتى را كه در دست باشد از دست نمى دهد.
روز بيستم ، ميلاد حضرت زهرا (عليها السلام )
اين روز بنابر روايت شيخ مفيد (رحمة الله ) روز ميلاد فاطمه زهرا (عليها السلام ) مى باشد. شيخ مفيد فرموده است : ((دو سال بعد از بعثت در روز بيستم اين ماه حضرت زهرا (عليها السلام ) متولد شده است . سرور مؤ منين در آن تازه شده و روزه آن روز و خيرات و صدقات در آن مستحب مى باشد.))
فضايل حضرت فاطمه (عليها السلام )
مقدار بزرگداشت اين روز بمقدار بزرگى صاحب آن بوده و فاطمه (عليها السلام ) در پيشگاه خداوند متعال و فرشتگان و دوستان او بسيار بزرگ است . در روايات صحيح آمده است كه او سرور بانوان جهان و مريم (عليها السلام ) سرور بانوان زمان خود بود و باين ترتيب سرورى او بر مريم راستگو (عليها السلام ) - كه قرآن بزرگ صداقت او را گواهى مى دهد - نيز ثابت مى شود. بلكه عده اى از علماى بزرگ يقين به برتر بودن او از ساير پيامبران و رسولان دارند كه خود فضيلت روشنى براى فاطمه (عليها السلام ) مى باشد. از فضيلتهاى او كه از روايات قطعى به دست مى آيد و فاطمه در ميان زنان عالم مخصوص به آن فضيلت مى باشد اين است كه مصحف بزرگ و گرانقدرى داشت كه جبرئيل بعد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن را براى او آورده و اميرالمؤ منين (عليه السلام ) آن را نوشت . اين مصحف نزد فرزندان معصوم او بود و علم آنچه گذشت و آنچه خواهد آمد و آنچه موجود است در او بود؛ چنانچه از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است . خلاصه اينكه درباره فضايل او شيعه و غير شيعه رواياتى نقل نموده اند كه چندين مجلد كتاب بزرگ را پر مى كند و اين مختصر گنجايش آن را ندارد. و اگر فضيلتى بجز شفاعت او از دوستدارانش نبود همين فضيلت در اثبات حق بزرگداشت او و تولدش باندازه توان براى شيعه كافى بود. زيرا بعضى از حقوق ادا نمى شود گر چه كارى كه براى اداء حق انجام شود كامل و تمام باشد.
اعمال مهم اين روز
از كارهاى مهم در اين روز زيارت او، صلوات بر او، و لعنت كردن ظالمين به آن حضرت (عليها السلام ) است . و سپس روز خود را مانند امثال اين روز به پايان مى رساند.
فصل هشتم : مراقبات ماه رجب
شرافت رجب
اين ماه ماه بسيار شريفى است به اين جهت كه :
1- از ماههاى حرام مى باشد.
2- از اوقات دعا مى باشد و حتى در زمان جاهليت به اين مطلب مشهور بوده و مردم آن زمان منتظر اين ماه بوده تا در آن دعا كنند.
3- اين ماه ، ماه اميرالمؤ منين (عليه السلام ) مى باشد؛ همانطور كه در بعضى از روايات آمده است چنانچه شعبان ، ماه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و رمضان ماه خداى تعالى مى باشد.
4- شب اول آن يكى از چهار شبى است كه تاءكيد به زنده نگهداشتن آن به عبادت شده است .
5- درباره روز نيمه آن آمده است كه محبوبترين روزها نزد خداوند بوده و زمان انجام عمل ((استفتاح )) است كه بطور مفصل خواهد آمد.
6- روز بيست و هفتم اين ماه ، مبعث پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى باشد.
روزى كه زمان ظهور رحمت خداوند است . چيزى كه از اول خلقت تا كنون مانند آن ديده نشده است .
اين گوشه اى از فضايل اين ماه بود و ما توان فهم تمام فضايل اين ماه شريف را نداريم .
نداى ملك داعى و جواب آن
يكى از مراقبتهاى مهم در اين ماه به ياد داشتن حديث ((مَلَك داعى )) مى باشد كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت شده است . پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ((خداى متعال در آسمان هفتم فرشته اى را قرار داده است كه ((داعى )) گفته مى شود. هنگامى كه ماه رجب آمد، اين فرشته در هر شب اين ماه تا صبح مى گويد: خوشا بحال تسبيح كنندگان خدا، خوشا بحال فرمانبرداران خدا. خداى متعال مى فرمايد: همنشين كسى هستم كه با من همنشينى كند، فرمانبردار كسى هستم كه فرمانبردارم باشد و بخشنده خواهان بخشايش هستم . ماه ماه من بنده بنده من و رحمت رحمت من است . هر كسى در اين ماه من را بخواند او را اجابت مى كنم و هركس از من بخواهد به او مى دهم و هركس از من هدايت بخواهد او را هدايت مى كنم . اين ماه را رشته اى بين خود و بندگانم قرار دادم كه هركس آن را بگيرد به من مى رسد.))
افسوس از كوتاهى ما در طاعت خدا! كجايند شكرگزاران ! كجايند تلاشگران ! آيا عاقلان توان فهم حق اين نداى آسمانى را دارند! چرا جوابى نمى شنوم ! كجايند عارفانى كه مى دانند كسى توان شكر اين نعمت را ندارد! كجايند كسانى كه اقرار به كوتاهى و عجز دارند كه در جواب اين منادى آسمانى بگويند: اجابت كرده و ياريت مى كنيم درود و سلام بر تو اى منادى خداى زيبا و جليل ، شاه شاهان ، مهربانترين مهربانان ، خداى بردبار و كريم ، رفيق دلسوز، صاحب عفو بزرگ ، تبديل كننده بديهاى انسان به خوبيها، اينان بندگانى گناهكار و طغيانگر، پست و اسير شهوتها و غفلتها مى باشند! اى فرستاده بزرگ خدا مردگان بظاهر زنده را صدا مى كنى كسانى كه قلبهايشان مرده و عقلهايشان جدا و روحهايشان فاسده شده ! چرا مردگان را صدا مى زنى ! كسانى كه صداى تو سودى به آنان نمى رساند مگر اينكه با نداى تو قلبها زنده شده ، عقلها بازگشته و روحها بيدار شود و درباره ارزش و بهاى گران اين نداى آسمانى و بزرگى پروردگار و پستى نفس و سختى آزمايش و بدى حال خود بينديشند. آنان شايسته راندن و دور نمودن و لعنت و عذاب هستند؛ ولى وسعت رحمت پروردگار باعث اين دعوت بزرگ شده است ، آن هم با اين زبان و بيان لطيفى كه بالاتر از تصور انسان و خواسته و آرزوى او است . اكنون با واسطه قرار دادن اين نداى آسمانى و لطف بزرگ از خدا مى خواهيم ما را موفق به اجابت اين دعوت و كرامت بزرگ بدارد.
اى وعده دهنده سعادت ! با خوش آمدگوئى و كمال ميل و جانفشانى نداى تو را اجابت مى كنيم زيرا ما را به تسبيح كردن مالك كريم خود توجه دادى و ما را ترغيب به اطاعت از مولاى مهربان خود كردى و ما را به كرامت پروردگار رساندى . اى منادى ! زبان حال افراد پست پاسخت مى دهند كه ما را بهره مند ساخته و بزرگ داشتى و دعوت به بزرگترين سعادتها نمودى . پستى و فساد و كوچكى ما كجا و تسبيح و تمجيد خدايمان كجا! خاك كجا و خداى خدايان كجا! آلوده به پليديها كجا و مجلس پاكان كجا! و اسير در زنجير كجا و منزل آزادگان كجا؟ ولى لطف پروردگار باعث شده تا به ما اجازه تسبيح خود را بدهد. و حكمت او ما را مشرف به اين تكليف كرده است . چه رسوايى بزرگى اگر بعد از اين بخشش بزرگ در تسبيح او كوتاهى و در فرمانبردارى او سستى كنيم ! چه آقاى كريمى و چه بنده هاى پستى ، چه خداى بردبار و چه بندگان كم عقلى !
با گوش دل شنيديم آنچه را از پروردگار به ما رساندى كه ((من همنشين كسى هستم كه با من همنشينى كند)) در حالى كه بزرگى اين ابلاغ هر زبانى را در عالم امكان و در تكليف جواب آن ، لال كرده و عاقلان از زيبايى اين كرامت متحير شدند. اگر هر كدام از مشرف شدگان به اين خطاب داراى بدن تمام جهانيان و روحهاى تمام صاحبان روح بودند و تمام آن را در جواب و براى بزرگداشت اين خطاب فدا مى كردند، چيزى از حقوق آنرا ادا نكرده و شكر حتى جزيى از آن را نمى توانستند بجا آورند. پس چرا انسان بيكاره پست از اجابت اين دعوت غفلت مى كند و در استفاده از اين منزلت و مقام بزرگ كوتاهى مى كند و به اين هم بسنده ننموده و بجاى تمجيد و تسبيح خدا، كسى را تمجيد مى كند كه تمجيدش مستوجب آتش بوده ، و به جاى همراهى با فرشته هاى نزديك خدا و پيامبران ، در مجلسى كه پروردگار جهانيان حضور دارد، به قرين شدن با جن ها و شيطان ها در ميان طبقات جهنم راضى مى شود.
عجيب تر از اين ديده اى ! ديده اى كه خالق مخلوق را براى همنشين خود بخواند ولى مخلوق اجابت نكند و در حالى كه آقا مناجات بنده و انس او را دوست دارد، بنده از قبول عنايت او خوددارى كند! پس با تاءسف و اعتراف به غفلتهاى خود و با ناچارى جواب مى گوييم : بله ، اى پروردگار و آقا و اى مالك و مولا! اگر توفيق تو نصيب ما شده و در اين دعوت عنايت تو شامل حال ما شود و با اين دعوت ما را به كرامت برسانى - چنانچه از كرم تو جز اين انتظار نمى رود و از كمال و بخشش تو جز اين انتظارى نيست - چه سعادت بزرگى كه در اين صورت به بالاتر از آرزوى خود مى رسيم . ولى واى بر ما اگر جز اين باشد! در اين حالت چه كنيم با اين تيره روزى و مجازات دورى از رحمت حق ! پس مى گوييم : و هيچ خدايى جز تو نيست . تو را تسبيح و تمجيد مى كنيم . ماييم ستمگران . خدايا به خود ستم كرديم و اگر ما را نبخشى و به ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود. بلكه بناچارى بيشتر جسارت كرده ، ذلت و پستى خود را آشكار نموده ، با قسمهاى بزرگى نيز آنرا تاءكيد كرده و عرض ‍ مى كنيم : قسم به عزت و جلالت اى پروردگار ما! حتما از دستورات تو سرپيچى ، خود را هلاك كرده و بر تو مى شوريم و فاسد مى شويم ، اگر با توفيق خود ما را نگهدارى نكنى و با عنايت خود بر ما خوبى نكنى . زيرا توان و نيرويى نيست مگر با يارى تو.
پس از اين با توفيق تو بيشتر گفته و با يارى تو در خواستن خود پافشارى مى كنيم و به جناب قدس تو كه نه ، بلكه به حضرت رحمت و لطفت بخاطر جلب عطوفت آقاى خود و نازل شدن رحمت پروردگار خود عرضه مى داريم : اى كريمترين كريمان ! و اى بخشنده ترين بخشندگان ! اى كسى كه خود را لطف ناميده است ! اى منادى ما را در اين ماه بزرگ به كرم تو دعوت و به لطف و رحمتت اشاره و بزرگوارى و بزرگداشت تو را براى ما گفت (ماه ماه من است و بنده بنده من و رحمت رحمت من ) بنابراين با اين دعوت ما ميهمانان دعوت شده تو و درماندگان درگاهت گرديديم .

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آیا شوهر عمه رهبر معظم انقلاب را می شناسید
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 18 فروردین 1395
گروه: سیاسی

ساعت: 09:12 منتشر شده در مورخ: 1395/01/18 شناسه خبر: 694587

آیا شوهر عمه رهبر معظم انقلاب را می شناسید؟

17

فروردین مصادف است با سالروز قیام «شیخ محمد خیابانی » علیه قرارداد ننگین انگلیس. عموما نمیدانیم که شیخ محمد خیابانی دارای نسبتی نزدیک با حضرت آقاست

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  17 فروردین مصادف است با سالروز قیام «شیخ محمد خیابانی » علیه قرارداد ننگین انگلیس. عموما نمیدانیم که شیخ محمد خیابانی دارای نسبتی نزدیک با حضرت آقاست . در حالیکه شیخ محمد خیابانی، عالم و مجاهد بزرگ معاصر، پس از گذراندن تحصیلات و درآمدن به کسوت روحانیت با خاندان خامنه‌ای‌ها وصلت کرد. آیت‌الله سید حسین حسینی خامنه‌ای (جد پدری و پدربزرگ مقام معظم رهبری)، مشهور به سید حسین پیشنماز، از روحانیان مشهور و مبارز آذربایجان بود. ایشان دارای هفت فرزند بود که یکی از آنان سید محمد، معروف به پیغمبر و دیگری سید جواد (پدر مقام معظم رهبری) است. فرزند دیگر او میر مهدی نام داشت.

 

 آیت‌الله سید حسین خامنه‌ای در مسجد جامع تبریز اقامه نماز می‌کرد و خیابانی هم به سبب همشهری‌بودن با وی و هم اینکه او اندیشه‌های روشن و انقلابی و اجتماعی داشت، با ایشان زود آشنا شد. همین آشنایی زمینه را برای ازدواج او با دختر آن فقیه بزرگ، یعنی «خیر النساء» فراهم کرد.

 

از آن پس خیابانی گاهی در مسجد جامع تبریز به جای پدر زنش، حاج سید حسین خامنه‌ای، نماز جماعت اقامه می‌کرد و از همانجا نیز مشهورتر گردید. بنابراین، شیخ محمد خیابانی داماد خاندان خامنه‌ای و «شوهر عمه» رهبر معظم انقلاب، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به حساب می‌آید.

 

حضرت آقا در وصف قیام ایشان سخنرانی های زیادی داشته اند و خودشان به این نسبت فامیلی اشاره کرده اند : «... آقاى شیخ محمد خیابانى شوهر عمه‌ى ماست... مرحوم خیابانی و دیگران در مقابل این قضیه (قرارداد انگلیسی وثوق الدوله )  بود که ایستادند و آن حوادث عجیب تبریز پیشآمد کرد.»

 

 گویا مخاطب این جمله از شیخ محمد خیابانی غربگرایان امروز هستند که "آشتی با آمریکا" را بهترین راه حل پیشرفت می دانند :« هرملتی که ترقی را با نظرهای لاقید و بی‌علاقه ملاحظه نماید دچار هلاکت خواهد شد»

 

پایان پیام/

 
لینک کوتاه:

 

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستانهاي شیرین بهلول دانا
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395



٢درباره بهلولبهلول به ضم باء و سکون ها به معنی گشاده رو و صاحبصورت زیبا و جامع خیراتاطلاق می گردد .این اسم را براي اشخاصبذله گو و در عین حال حق گو و حاضر جواب نیز به کار می برند . اشخاصیدیگري هم به این اسم بوده اند ولی بهلول معروفهمان شخصی استکه در زمان هارون الرشیدمیزیسته و از شاگرد هاي مخصوصامام جعفر صادق (ع) بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده استو به روایتی برادر مادري هارون الرشید و به روایت دیگر از بستگان نزدیکهارون عباسی بوده است.چنانچه در مجالسالمومنین قاضی نو اله بیان فرموده بهلول از افاضل عقلاي زمان هارون الرشید و بهمصلحتی خود را به دیوانگی زده است . از بنی اعمام هارون الرشید عباسی و از شاگرد هاي خاصامامجعفر صادق (ع) بوده و در زمره متقیان عصر هارون الرشید می باشد .محل تولد او شهر کرفه و اسم اصلی او وهب بن عمرو است. دیوانگی او بدین لحاظ بوده که چونهارون الرشید براي بقاي خلافت و حفظ سلطنت بیم زیاد از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) داشتدرصدد از بین بردن حضرت برآمدو بهانه می انگیختتا آن امام به حق را به درجه شهادت برساند وبراي این کار آن حضرت را متهم بداعیه خروج نمود و از متقیان زمان خود که از آن جمله بهلول بوداستفنا به قتل امام معصوم نمود .دیگران فتوا دادند ولی بهلول با راي آنها مخالفت نمود . فوري به خدمتامام رفتو صورت واقعه را بهعرضرساند و التماس نمود تا آن حضرت او را ارشاد نماید و چاره فرماید . در آن وقتآن امام به اودستور داد که به دیوانگی تظاهر نماید .این بود که بهلول به مقتضاي وقتو به اشاره امام واجبالاطاعت، خود را به دیوانگی زد و از تکلیفوقصاصهارون الرشید خلاصی یافت و در این حال حرفحق از مظلومین را بدون ترسولی با بیانیمجنون وار و شیرین بیان دفاع می نمود و گاه خلیفه وقتو ارکان دولترا با بیاناتخود رسوا و محکوممی ساخت . با این وصفمردم به فضل و کمال او ایمان داشته و حکایات مطالباو را سر مشق قرار میدادند و هنوز در این عصر بیشتر حکایاتاو در محافل ذکر و از آنها پند گرفته می شود .اما این روایت ضعیفاست . چون خیلی بعید است که معصوم (ع) شخصعاقلی را صریحاً امر کند کهخود را به دیوانگی بزند و آنچه صحیح تر به نظر می رسد بدینگونه استکه گویند چند تن از صاحبه ودوستان خاصامام (ع) که به مناسبت دوستی آن حضرت تحت تعقیب قرار گرفته بودند با مشورتreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٣همدیگر به خدمت امام (ع) رسیدند و کسب تکلیفنمودند . امام (ع) جواب آنها را با یکحرفبوده که همگی دانستند « ج » تحجی ( کتبی یا شفاهی آن معلوم نیست) نمودار ساختند و آن فقط حرفکه جایز نیست بیشاز این سوال کنند . پسهرکدام آن را طوري تعبیر کرده و از خدمتامام مرخصشدند .را جلاء وطن دانسته و دیگري جبال و از شهر خارج شدند . بهلول آن را جنون دانسته « ج » یکی از آنهاو خود را به دیوانگی زد و همگی از آن بلیه رفتند .شرحی از زندگی بهلولبهلول پیشاز آنکه خود را به دیوانگی ظاهر سازد ، زندگانی اعیانی داشت و چون به اشاره امام (ع) بهجنون و دیوانگی ظاهر شد دست از تمام تجملات دنیایی کشید و در حقیقتدیوانه حق و ژنده پوشحقیقت شد و خرابه را بر قصر هاي هارون ترجیح داد و در این حال خود را بهتر از خلیفه و ارکان دولتمی دانست.در شخصیت بهلولبهلول در حقیقت مردي عارف و فاضل و عالمی کامل بود و صاحبعقل و هوشسرشار و در حاضرجوابی و حل مسائل سرآمد فضلاء عصر خود بود . ولی بواسطه حفظ دین و ترویج شرع و مبین حقائقاهل بیت اطهار با اشاره امام (ع) به دیوانگی تظاهر نمود . در آن عصر و زمان غیر از این حال چاره اينداشت و الا خون او را می ریختند چنانکه هارون الرشید وقتی در اثبات امامتموسی بن جعفر (ع)حجتهاي هشام ابن الحکم را که یکی از شاگردهاي امام صادق(ع) بود شنید به یحی ابن خالد برمکیگفت زبان این مرد از صد هزار شمشیر براي من زیان آورتر استو عجیباستکه این شخصزندهاستو من خلافتمی کنم .هارون درصدد قتل هشام برآمد و چون هشام از آن واقعه خبردار شد به کوفه فرار کرد و در خانه یکی ازدوستان پنهان شد و طولی نکشید که از خوفهارون وفات نمود .بهلول و طعام خلیفهآورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد وپیشاوگذاشت و گفت این طعام مخصوصخلیفه استو براي تو فرستاده استتا بخوري . بهلول طعامرا پیشسگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگبه او زد که چرا طعام خلیفه را پیشسگگذاردي ؟بهلول گفت: دم مزن اگر سگبشنود این طعام از آن خلیفه استاو هم نخواهد خورد .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٤نشستن بهلول در مسند هارونروزي بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند ( جاي ) خلافترا خالی و بلامانع دید فوراً بدون ترسبالا رفت و بر جاي هارون قرار گرفت . چون غلامان خاصدربار آن حال را مشاهده کردند فوراً بهلولرا با ضرب تازیانه از مسند هارون پایین آوردند . بهلول به گریه افتاد و در همین حال هارون سر رسید ودید بهلول گریه می کند . از پاسبانان سبب گریه بهلول را سوال نمود . غلامان واقعه را به عرضهارونرساندند . هارون آنها را ملامت نمود و بهلول را دلداري داد و نوازشنمود . بهلول گفتمن بر حال توگریه می کنم نه بر حال خودم به جهت اینکه من به اندازه چند ثانیه بر جاي تو نشستم ، اینقدر صدمه واذیت و آزار کشیدم و تو در مدت عمر که در بالاي این مسند نشسته آیا تورا چقدر آزار و اذیتمیدهند و تو از عاقبتامر خود نمی اندیشی ؟بهلول و سودا گرروزي سوداگر بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم ؟ بهلول جواب داد آهن وپنبه .آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خرید و انبار نمود . اتفاقاً پساز چند ماهی فروختو سود فراوانبرد. باز روزي به بهلول برخورد این دفعه گفت : بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم . جواب دادپیاز بخر و هندوانه . سوداگر ایندفعه رفتو تمام سرمایه خود را پیاز و هندوانه خرید و انبار نمود . پسازمدت کمی تمام پیاز و هندوانه هاي او پوسید و از بین رفتو ضرر فراوان نمود . فوري به سرغ بهلولرفت و گفت که بار اول که با تو مشورت نمودم گفتی آهن بخر و پنبه و نفعی برده ولی دفعه دوم اینچه پیشنهادي بود کردي ؟ تمام سرمایه من از بین رفت.بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدي گفتی آقاي شیخ بهلول و چون مرا شخصعاقلی خطاب نمودي منهم از روي عقل به تو جواب دادم . ولی دفعه دوم مرا دیوانه خطاب نمودي ، منهم از روي دیوانگی جوابترا دادم . مرد از گفته دوم خود خجل شد و مطلبرا دركنمود .بهلول با دوست خودشخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسیاب برد . چون آرد نمود بر الاغخود نمود و چون نزدیکمنزل بهلول رسید اتفاقاً خرشلنگشد و به زمین افتاد . آن شخصچون بابهلول سابقه دوستی داشت او را صدا زد و درخواستنمود تا الاغشرا به او بدهد و بارشرا به منزلبرساند و چون بهلول قبلاً قسم خورده بود که الاغشرا به کسی ندهد ، به آن مرد گفت: الاغ من نیستreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٥اتفاقاً صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر کردن گذارد .آن مرد به بهلول گفتالاغ تو در خانه استو تومیگویی نیست؟!بهلول گفت عجب دوست احمقی هستی . تو پنجاه سال با من رفیقی ، حرفمرا باور نداري ولی حرفالاغ را باور می نمایی ؟!!بهلول و طبیب دربار هارونآورده اند که هارون الرشید طبیب مخصوصی جهت دربار خود از یونان خواست . چون آن طبیبواردبغداد شد هارون الرشید با جلال خاصی آن طبیبرا وارد دربار نمود و بسیار با او احترام نمود . تا چندروز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیبمی رفتند تا اینکه روز سوم بهلول هم به اتفاقچند تن به دیدن آن طبیبرفتو در ضمن تعارفات و صحبتهاي معمولی ناگهان بهلول از آن طبیبسوال نمود : شغل شما چه می باشد ؟طبیب چون سابقه بهلول را شنیده و او را می شناختکه دیوانه استخواستاو را مسخره نماید . به اوجواب داد : من طبیبهستم و مرده ها را زنده می نمایم . بهلول د رجواب گفت:تو زنده ها را نکش، مرده زنده کردنتپیشکش.از جواب بهلول هارون و اهل مجلسخنده بسیار نمودند و طبیباز رو رفتو بغداد را تركنمود .پند دادن بهلول به هارونروزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفتاي هارون اگر دربیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریببه موت شوي ، آیا چه میدهی که تورا جرعه اي آب دهند که عطشخود را فرو نشانی ؟ گفت صد دینار طلا . بهلول گفت: اگر صاحبآن به پول رضایتندهد چه می دهی ؟ گفت: نصفپادشاهی خود را می دهم .بهلول گفتپساز آنکه آب را آشامیدي ، اگر به مرضحبسالیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چهمیدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟هارون گفت نصفدیگر پادشاهی خود را . بهلول جواب داد : پسمغرور به این پادشاهی مباشکهقیمتآن یکجرعه آب بیشنیست. آیا سزاوار نیستکه با خلق خداي عزوجل نیکویی کنی ؟!عطیه خلیفه به بهلولروزي هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه راگرفتو بعد از چند لحظه به خود خلیفه پسداد . هارون علتآن را سوال نمود .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٦بهلول جواب داد که من هرچه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیستاین بود که منوجه را به خود خلیفه رد کردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تودر دکانها ایستاده و به ضربتازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهتدیدم که احتیاجتو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم .بهلول و امیر کوفهاسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختري زایید . امیر از این جهتبسیار محزون وغمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداري نمود . چون بهلول این مطلبرا شنید به نزد وي رفتو گفت: اي امیر این ناله و اندوه براي چیست؟امیر جواب داد من آرزوي اولادي ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختري آورده است . بهلولجواب داد : آیا خوش داشتی که به جاري این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسريدیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟امیر بی اختیار خنده اشگرفت و شکر خداي را به جاي آورد و طعام و آبخواست و اجازه داد تامردم براي تبریکو تهنیتبه نزد او بیایند .در محضر قاضیآورده اند که در شهر بغداد تاجري بود که به امانتداري و مروت و انصافو مردم داري شهره شهرشده بود و بیشتر اجناسمطلوب آن زمان را از خارج وارد می نمود و با سود مختصري به مردم میفروخت و از این لحاظ محبوبیتی خاصبین مردم پیدا کرده بود و نیز رقیبو همکار تاجر یکنفریهودي بود که خیلی سنگدل و بیرحم بود و برعکسآن تاجر همه مردم مکروهشمی داشتند واجناسخود را باسود گزاف به مردم می فروختو نیز شغل صرافی شهر را هم بر عهده داشتو هر یکاز بازرگانان که احتیاج به پول پیدا می کردند از او وام می گرفتند و او با شرایطی سختبه آنها پولقرضمی داد . از قضاي روزگار آن تاجر با مروت احتیاج به پول پیدا نمود و نزد یهودي آمد و مطالبهمبلغی به عنوان قرضنمود . یهودي از آنجایی که با این تاجر عداوت دیرینه داشتگفت:من با یکشرط به تو پول قرضمی دهم و آن این استکه باید سند و مدركمعتبري بدهی تا چنانچهدر موعد مقرر نتوانی مبلغ را بپردازي ، من حق داشته باشم تا یکرطل از هرمحل که بخواهم از گوشتبدنت را ببرم و چون آبروي آن تاجر در خطر بود ، با این شرط تسلیم شده و مدركمعتبر به آن یهوديسپرد که چنانچه تا موعد مقرر در سند پول آن یهودي را نپردازد علاوه بر پرداختوام یهودي حق داردreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٧تا یکرطل از گوشت تن او را از هر محل که بخواهد ببرد . و از آنجایی که هر نوشی بی نیشنیستآن تاجر با مروت در موعد مقرر نتوانستدین خود را ادا نماید . پسیهودي از خداخواسته قضیه را بهمحضر قاضی شکایتنمود و قاضی تاجر را احضار نموده و چون طبق قرارداد قبلی تاجر محکوم بود تابدن خود را در اختیار یهودي بگذارد .آن یهودي با دشمنی که داشت البته عضوي را می برید که قطع حیات تاجر بدبخترا می نمود و از اینلحاظ قاضی حکم را به امروز و فردا موکول می نمود تا شاید یهودي از عمل خود منصرفشود ولییهودي دست بردار نبود و هر روز مطالبه حق خود و اجراي حکم را داشتو این قضیه در تمام شهربغداد پیچید وهمه مردم دلشان به حال آن تاجر با مروت می سوختواز طرفی چاره دیگري نیز نداشت.تا اینکه این خبر به بهلول رسید و فوراً در محضر قاضی حاضر شد و جزء تماشاچیان ایستاد و خوب بهقرار داد آن یهودي و تاجر گوشداد . در آخرین مرحله که قاضی به تاجر گفت:تو طبق مداركموجود محکوم هستی و باید بدن خود را در اختیار این مرد یهودي قرار دهی تا یکرطل از هر محل که بخواهد قطع نماید . براي دفاع هر مطلبی داري بیان نما .مرد تاجر با صداي بلند گفت : یا قاضی الحاجات تو دانایی و بس. ناگهان بهلول گفت: اي قاضی آیا بهحکم انسانیت می توانم وکیل این تاجر مظلوم شوم . قاضی جواب داد البته می توانی هر دفاعی داريبنما بهلول بین تاجر و یهودي نشستو گفت:البته بر حسب مدرکی که قاعده است این شخصحق دارد یکرطل از گوشتبدن تاجر را ببرد ولیباید از جایی ببرد که یکقطره خون از این تاجر به زمین نریزد و نیز چنان باید ببرد که درستیکرطلنه کم و نه زیاد . چنانچه بر خلافاین دو مطلببریده شود این مرد یهودي محکوم به قتل و تمام اموالاو باید ضبط دولت شود . قاضی از دفاع به حق بهلول متعجبو بی اختیار زبان به تحسین او گشود ویهودي قانع گشت. قاضی نیز حکم نمود که فقط عین پول را به یهودي رد نماید .تدیبر نمودن بهلولآورده اند روزي بهلول از راهی می گذشت . مردي را دید که غریبوار و سر به گریبان ناله می کند .بهلول به نزد او رفتسلام نمود و سپسگفت:آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی . آن مرد گفت: من مردي غریبو سیاحتپیشه ام وچون به این شهر رسیدم ، قصد حمام و چند روزي استراحتنمودم و چون مقداري پول و جواهراتreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٨داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانتسپردم و پساز چند روز که مطالبه آن امانترا ازشخصعطار نمودم به من ناسزا گفتو مرا فردي دیوانه خطاب نمود .بهلول گفت : غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پسخواهم گرفت. آنگاه نشانی آنعطار را سوال نمود و چون او را شناختبه آن مرد غریبگفتمن فردا فلان ساعتنزد آن عطار هستمتو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم منما . اما به عطار بگو امانتمرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت.بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چونمقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نزد تو به امانتبگذارم تا چنانچه به سلامتبازگردم آن جواهرات را بفروشی و از قیمتآنها مسجدي بسازي .عطار از سخن او خوشحال شد و گفت: به دیده منت. چه وقتامانترا می آوري ؟بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساختو مقداري خورده آهنی وشیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعتمعین به دکان عطار برد . مرد عطاراز دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقتآن مردغریبآمد و مطالبه امانتخود را نمود . آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت:کیسه امانت این شخصدر انبار است . فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانترا آورد و بهآن مرد داد و آن شخصامانتخود را گرفتو برفتو دعاي خیر براي بهلول نمود .هارون و مرد شیادآورده اند که شیادي به حضور هارون الرشید خلیفه عباسی بار یافتو خود را سیاح معرفی نمود . هارونالرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود سوالاتی می نمود تا بهمحصولات و جواهرات و صنایع هندوستان رسید . آن مرد شیاد شرح جواهراتی را براي خلیفه عباسیبیان می نمود که خلیفه نادیده عاشق و طالبآنها بود . منجمله به خلیفه گفت:در هندوستان معجونی می سازند که قوه و نیروي جوانی را به انسان بازمی گرداند و مرد شصتساله اگراز آن معجون بخورد مانند جوانی بیستساله با نشاط و مقتدر می شود .خلیفه بی اندازه طالبآن معجون و پاره اي از جواهراتکه آن سیاح شرح داد گردید و گفت:چه مبلغ هزینه لازم داري تا از آن معجون و جواهراتی که شرح دادي برایم بیاوري ؟reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٩آن مرد شیاد براي آوردن آنها مبلغ 50 هزار دینار طلا درخواستنمود . هارون 50 هزار دینار را حوالهنمود تا خازن ( خزانه دار ) به آن مرد شیاد بدهد . آن مرد شیاد مبلغ را گرفتو رهسپار وطن خودگردید .خلیفه تا مدتی به انتظار نشستولی خبري از آن مرد شیاد نشد . خلیفه از موضوع بی اندازه غمگین وهرموقع به یاد می آورد افسوسمی خورد و روزي که جعفر برمکی و چند نفر دیگر در حضور بودندسخن آن مرد شیاد به میان آمد . خلیفه گفت:اگر این مرد شیاد را به چنگآورم علاوه برآنکه چند برابر مبلغی که به او دادم ، خواهم گرفت، دستورمی دهم سر او را از بدن جدا و به دروازه بغداد آویزان نمایند تا عبرت دیگران گردد .بهلول قهقهه زد و گفت: اي هارون قصه تو و مرد شیاد درستمانند قصه خروسو پیره زن و روباه استهارون گفتچگونه استقصه خروسو روباه و پیره زن بیان نما .بهلول گفت : گویند توره اي خروسی را از پیره زنی گرفت. آن پیره زن به عقبتوره می دوید و فریادمی زد به دادم برسید توره خروس دو منی مرا دزدید . توره پریشان باخود می گفتاین زن چرا دروغمی گوید این خروساین مقدار که این پیره زن می گوید نیست . از قضا روباهی سر رسید و به تورهگفت: چرا متفکري ؟ - توره ماوقع را بیان نمود .روباه گفت : خروسرا زمین را بگذار تا من آن را وزن نمایم . چون توره خروسرا زمین گذارد روباهآن را برداشت و فرار نمود و گفت به پیره زن بگو پاي من این خروسرا سه من حساب کند . هارون ازقصه بهلول خنده بسیار نمود و او را آفرین گفت.بهلول و مستخدمآورده اند که یکی از مستخدمین خلیفه هارون الرشید ماست خورده و مقداري از آن در ریششریختهبود . بهلول از او سوال نمود چه خورده اي ؟ مستخدم براي تمسخر گفت: کبوتر خورده ام . بهلولجواب داد قبل از آنکه بگویی من دانسته بودم و مستخدم پرسید از کجا میدانستی ؟بهلول گفت: فضله اي بر ریشتنمودار است.سوال و جواب هارون و بهلولآورده اند موقعی که هارون الرشید از سفر حج مراجعتمی کرد . بهلول در سر راه اوایستاد و منتظر بودو همینکه چشمشبه هارون افتاد سه مرتبه به آواز بلند صدا زد هارون خلیفه پرسید صاحبصدا کیستگفتند بهلول مجنون است.reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٠هارون بهلول را صدا زد و چون به نزد هارون رسید خلیفه گفتمن کیستم ؟تو آن کسی هستی که اگر به ضعیفی در مشرق ظلم کنند تو را بازخواستخواهند کرد . هارون ازشنیدن این سخن به گریه افتاد و گفت: راستگفتی الحال از من حاجتی بخواه . بهلول گفت:حاجت من این است که گناهان مرا بخشیده و مرا داخل بهشت کنی . هارون گفتاین کار از عهده منخارج استولی من می توانم قرضهاي تو را ادا نمایم . بهلول گفت:قرضبه قرضادا نمی شود که تو خود مقروضمردمی . پسشما اموال مردم را به خودشان برگردانید وسزاوار نیست که مال مردم را به من بدهی . گفت دستور می دهم که براي تامین معاشتو حقوقی بدهندتا مادام العمر براحتی زندگی کنی .بهلول گفت : ما همه بندگان وظیفه خوار خدا هستیم آیا ممکن استکه خداوند رزق تو را در نظربگیرد و مرا فراموشنماید ؟بهلول و غلامی که از تلاطم دریا می ترسیدآورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به عزم بصره در حرکتبودند و نیزدر همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند . غلام از تلاطم دریا وحشتداشتو مدام گریه و زاري مینمود . مسافران از گریه و زاري آن غلام به ستوه آمدند و از آن میان بهلول از صاحبغلام خواستتااجازه دهد به طریقی آن غلام را ساکت نماید . بازرگان اجازه داد . بهلول فوري امر نمود تا غلام را بهدریا انداختند و چون نزدیکبه هلاکت رسید او را بیرون آوردند . غلام از آن پسبه گوشه اي ازکشتی ساکتو آرام نشست.اهل کشتی از بهلول سوال نمودند در این عمل چه حکمتبود که غلام ساکتو آرام شد ؟بهلول گفت : این غلام قدر عافیتاین کشتی را نمی دانستو چون به دریا افتاد فهمید که کشتی جايامن و آرامی است.جایزه هارون به بهلولروزي هارون الرشید امر کرد تا جایزه به بهلول بدهند و چون آن جایزه را به بهلول دادند نگرفتو او رارد کرد و گفت:این مال را به اشخاصی بدهید که از آنها گرفته اید و اگر این مال را به صاحبشبرنگردانید هر آئینهروزي خواهد رسید که از خلیفه مطالبه شود ولی در آن روز دستخلیفه خالی و چاره اي جز ندامتوپشیمانی نداشته باشد .هارون از شنیدن این کلمات بر خود لرزید و به گریه افتاد و گفتار بهلول را تصدیق نمود .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١١هارون و صیادآورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازي شطرنجبودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشستو به تماشاي آنها مشغول شد . در آن حال صیادي زمین ادبرا بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهتخلیفه آورده بود .هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هاروناعتراضنمود و گفت : این مبلغ براي صیادي زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگري وکشوري انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفتکه ما به قدر صیادي همنبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندكمدتی تهی خواهد شد .هارون سخن زبیده را پسندیده و گفتالحال چه کنم ؟ گفتصیاد را صدا کن و از او سوال نما اینماهی نر استیا ماده ؟ اگر گفتنر استبگو پسند مانیستو اگر گفتماده استباز هم بگو پسند مانیستو او مجبور می شود ماهی را پسببرد و انعام را بگذارد .بهلول به هارون گفت: فریبزن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به اوگفت: ماهی نر استیا ماده ؟صیاد باز زمین ادب بوسید و عرضنمود این ماهی نه نر استنه ماده بلکه خنثی است.هارون از این جواب صیاد خوششآمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیادپولها را گرفته ، در بندي ریخت و موقعی که از پله هاي قصر پایین می رفتیکدرهم از پولها به زمینافتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت. زبیده به هارون گفت:این مرد چه اندازه پست همت است که از یکدرهم هم نمی گذرد . هارون هم از پستفطرتی صیادبدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفتمزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد وگفت: چقدر پستفطرتی که حاضر نیستی حتی یکدرهم از این پولها قسمتغلامان من شود .صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرضکرد : من پستفطرت نیستم . بلکه نمکشناسم و از این جهتپول را برداشتم که دیدم یکطرفاین پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه استو چنانچهروي زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است.خلیفه باز از سخن صیاد خوششآمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارونگفت : من از تو دیوانه ترم به جهتاینکه سه دفعه مرا مانع شدي من حرفتو را قبول ننمودم و حرفآن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٢حمام رفتن بهلول و هارونروزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگرمن غلام بودم چند ارزشداشتم ؟بهلول جواب داد پنجاه دینارخلیفه غضبناكشده گفت:دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد . بهلول جواب داد من هم فقط لنگرا قیمتکردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد .بهشت فروختن بهلولروزي بهلول نزدیکرودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچهکوچکساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیکبهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟بهلول جواب داد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشتها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلولگفت: می فروشم . زبیده گفت: چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .زن هارون می خواستاز این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت: صد دینار به بهلولبده خادم پول را به بهلول رد نمود . بهلول گفتقباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت: بنویسو بیاور . این رابگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن دربیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهراتهفترنگو با طرزي بسیار اعلا زینتیافته وجوي هاي آب روان با گل و ریحان و درختهاي بسیار قشنگو با خدمه و کنیز هاي ماه روو همهآماده به خدمت به او عرضنمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشتاست که از بهلول خریدي . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خوابخود را به هارونگفت.فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفتاز تو می خواهم این صد دینار رااز من بگیري و یکی از همان بهشتها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه اي سر دادو گفت: زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوسکه به تو نخواهم فروخت.reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٣بهلول و خرقه و نان و جو و سرکهآورده اند که بهلول بیشتر وقتها در قبرستان می نشستو روزي که براي عبادت به قبرستان رفته بود وهارون به قصد شکار از آن محل عبور می نمود چون به بهلول رسید گفت: بهلول چه می کنی ؟بهلول جواب داد : به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبتمردم را می نمایند و نه از من توقعی دارند و نهمرا اذیتو آزار می دهند . هارون گفت:آیا می توانی از قیامتو صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا آگاهی دهی ؟بهلول جواب داد به خادمین خود بگو تا در همین محل آتشنمایند و تابه بر آن نهند تا سرخ و خوبداغ شود هارون امر نمود تا آتشی افروختند و تابه بر آن آتشگذاردند تا داغ شد . آنگاه بهلول گفت:اي هارون من با پاي برهنه بر این تابه می ایستم و خود را معرفی می نمایم و آنچه خورده ام و هرچهپوشیده ام ذکر می نمایم و سپستو هم باید پاي خود را مانند من برهنه نمایی و خود را معرفی کنی وآنچه خورده اي و پوشیده اي ذکر نمایی . هارون قبول نمود .آنگاه بهلول روي تابه داغ ایستاد و فوري گفت: بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و فوري پایین آمد کهابداً پایشنسوخت و چون نوبت به هارون رسید به محضاینکه خواستخود را معرفی نماید نتوانستوپایشبسوختو به پایین افتاد .سپسبهلول گفت:اي هارون سوال و جواب قیامتنیز به همین صورتاست. آنها که درویشبوده ند و از تجملاتدنیاییبهره ندارند آسوده بگذرند و آنها که پایبند تجملات دنیا باشند به مشکلات گرفتار آیند .مصاحبه بهلول و ابو حنیفهآورده اند که روزي ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریسبود . بهلول هم در گوشه اي نشسته و به درساوگوشمی داد . ابوحنیفه در بین درسگفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلباظهار مینماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلببدین نحو است.اول آنکه می گوید شیطان در آتشجهنم معذبخواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتشخلق شدهو چگونه ممکن استآتشاو را معذب نماید و جنساز جنسمتاذي نمی شود .دوم آنکه می گوید خدا رانتوان دید حال آنکه چیزي که موجود استباید دیده شود . پسخدا را باچشم می توان دید .سوم آنکه می گوید مکلففاعل فعل خود استکه خودشاعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور وشواهد بر خلافاین است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانبخداستو ربطی به بنده ندارد .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٤چون ابوجنیفه این مطالبرا گفتبهلول کلوخی از زمین برداشتو به طرفابوحنیفه پرتاب نمود که ازقضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپسبهلول فرار کرد شاگردانابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابتداشتاو را نزد خلیفه بردند و جریان را بهاو گفتند .بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواباو را بدهم . چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به اوگفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟ابو حنیفه گفت : کلوخی به پیشانی من زده اي و پیشانی و سر من درد گرفت. بهلول گفتدرد را میتوانی به من نشان دهی ؟ ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد ؟بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزي که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع)اعتراضمی نمودي و می گفتی چه معنی دارد خداي تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید و دیگرآنکه تو در دعوي خود کاذب و دروغگویی که که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ ازجنسخاكاست و تو هم از خاكآفریده شده اي پسچگونه از جنسخود متاذي می شوي و مطلبسوم خود گفتی که افعال بندگان از جانبخداستپسچگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیشخلیفه آورده اي و از من شکایتداري و ادعاي قصاصمی نمایی . ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول راشنید شرمنده و خجل شده و از مجلسخلیفه بیرون رفت.بهلول و منجمآورده اند که شخصی به نزد خلیفه هارون الرشید آمد و ادعاي دانستن علم نجوم نمود . بهلول در آنمجلسحاضر بود و اتفاقاً آن منجم کنار بهلول قرار گرفته بود بهلول از او سوال نمود آیا میتوانی بگوییکه در همسایگی تو که نشسته ؟آن مرد گفتنمی دانم .بهلول گفت: تو که همسایه استرا نمی شناسی چه طور از ستاره هاي آسمان خبر می دهی ؟آن مرد از حرفبهلول جا خورد و مجلسرا تركنمود .بهلول و مرد شیادآورده اند که بهلول سکه طلائی در دستداشتو با آن بازي می نمود . شیادي چون شنیده بود بهلولدیوانه استجلو آمد و گفت:reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٥اگر این سکه را به من بدهی در عوضده سکه که به همین رنگاستبه تو میدهم . بهلول چون سکههاي او را دید دانستکه آنها از مسهستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفتبه یکشرط قبول می کنماگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت:خوب الاغ تو که با این خریتفهمیدي سکه اي که در دستمن استاز طلا می باشد ، من نمی فهممکه سکه هاي تو از مساست. آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .شکار رفتن بهلول و هارونروزي خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند . بهلول با آنها بود در شکارگاهآهویی نمودار شد . خلیفه تیري به سوي آهو انداختولی به هدفنخورد . بهلول گفتاحسنت!!!خلیفه غضبناكشد و گفتمرا مسخره می کنی ؟بهلول جواب داد : احسنتمن براي آهو بود که خوب فرار نمود .پند خواستن هارون از بهلولآورده اند که روزي هارون الرشید از راهی می گذشت. بهلول رادید که چوبی سوار شده و با کودکانمی دود . هارون او را صدا زد . بهلول پیشرفتو گفتچه حاجتداري ؟هارون گفتمرا پندي ده . بهلول گفت:به بصره هاي خلفاي ماضیه و قبرهاي ایشان از روي دیده بصیرت نگاه کن و این خود موعظه و پند عظیماست و به دیده تحقیق میدانی آنها مدتی با ناز و نعمت و عیشو عشرت در این قصرها به سر بردند والآن همه آنها در آغوشخاكتیره در مجاورت مار و مور به سر می برند و با هزاران افسوسو حسرتاز اعمال بد خودشان پشیمان هستند ولی چاره ندارند . بدان که ما هم به سرنوشتآنها عنقریبخواهیمرسید .هارون از پند بهلول بر خود لرزید و باز سوال نمود چه کنم که خدا از من راضی باشد . بهلول گفت:عملی انجام ده که خلق خدا از تو راضی باشند . گفت: چه کنم که خلق خدا راضی باشند :گفت : عدل و انصافرا پیشه کن و آنچه به خود روا نداري به دیگري روا مدار و عرضو ناله مظلوم رابا بردباري بشنو و با فضیلتجواب ده و با دقترسیدگی کن و با عدالتتصمیم بگیر و حکم کن .هارون گفت: احسنتبر تو باد اي بهلول پندي نیکو دادي . امر می کنم قرضتو را بدهند . بهلول گفتحاشا کز دین به دین ادا نمی شود و آنچه فی الحال در دستتوستمال مردم استبه ایشان بازده .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٦هارون گفت حاجتی دیگر از من طلب کن . بهلول گفت : حاجتمن همین استکه به نصایح من عملکنی ، ولی افسوسکه جاه و جلال دنیا چنان قلبتو را سختنموده که زره نصایح من در تو تاثیر نمیکند و بعد چوبخود را به حرکتدرآورد و گفت:دور شوید که اسبمن لگد می زند . این را بگفتو برچوبخود سوار و فرار نمود .بهلول و هارونروزي هارون الرشید به بهلول گفت: بزرگترین نعمتهاي الهی چیست؟بهلول جواب داد بزرگترین نعمت هاي الهی عقل استو خواجه عبدالله انصاري نیز در مناجاتخودمیگوید (( خداوندا آنکه را عقل دادي چه ندادي و آنکه را عقل ندادي چه دادي))در خبر است که چون خداوند اراده فرمود که نعمتی را از بنده زایل کند اولین چیزي که از او سلبمینماید عقل اوستو عقل از رزق محسوب شده است. افسوسکه حقتعالی این نعمترا از من سلبنموده است.بهلول و داروغهآوره اند که داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد که تا به حال هیچکسنتوانسته استمرا گول بزندبهلول در میان آن جمع بود گفت: گول زدن تو کار آسانی استولی به زحمتشنمی ارزد .داروغه گفت چون از عهده آن بر نمی آیی این حرفرا می زنی . بهلول گفتحیفکه الساعه کارخیلی واجبی دارم والا همین الساعه تو را گول می زدم .داروغه گفتحاضري بري و فوري کارت را انجام بدهی و برگردي ؟بهلول گفت بلی . پسهمین جا منتظر من باشفوري می آیم . بهلول رفتو دیگر برنگشت. داروغهپساز دو ساعتمعطلی بنا کرد به غرغر کردن و بعد گفتاین اولین دفعه استکه این دیوانه مرا به اینقسم گول زد و چندین ساعتبی جهتمرا معطل و از کار باز نمود .قضاوت بهلولآورده اند که اعرابی فقیر وارد بغداد شد و چون عبورشاز جلوي دکان خوراكپزي افتاد از بويخوراکیهاي متنوع خوششآمد و چون پول نداشتنان خشکی که در توبره داشتبیرون آورده و بهبخار دیگخوراكگرفته و چون نرم میشد می خورد .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٧آشپز چند دقیقه این منظره را به حیرت نگاه کرد تا نان اعرابی تمام شد و چون خواستبرود آشپز جلوياو را گرفت و مطالبه پول نمود و بین آنها مشاجره شد و اتفاقاً بهلول از آنجا عبور مینمود . اعرابی ازبهلول قضاوتخواستبهلول به آشپز گفت:این مرد از خوراکی هاي تو خورده استیا نه ؟ آشپز گفتاز خوراکی ها نخورده ولی از بو و بخار آنهااستفاده نموده است. بهلول به او گفت:درست گوش بده و بعد چند سکه اي از جیبشبیرون آورد یکی یکی آنها را نشان آشپز می دادو بهزمین می انداخت و آنها را بر میداشتو به آشپز می گفتصداي پولها را تحویل بگیر . آشپر با کمالتحیر گفت : این چه قسم پول دادن است ؟ بهلول گفت : مطابق عدالت و قضاوت من ، کسی که بخار وبوي غذایشرا بفروشد ، باید در عوضهم صداي پول را دریافتنماید .قصه مسجد ساختن فضل بن ربیعآورده اند که فضل بن ربیع در شهر بغداد مسجدي بنا نمود و روزي که سر در مسجد را بنا بود کتیبهکنند ، از فضل سوال نمودند تا دستور دهد عناوین کتیبه را به چه قسم انشاء نمایند . بهلول که در آنجاحاضر بود از فضل پرسید ، مسجد را براي که ساخته اي ؟فضل جواب داد براي خدا . بهلول گفتاگر براي خدا ساخته اي اسم خود را در کتیبه ذکر نکن !!!فضل عصبانی شده و گفت براي چه اسم خود را در کتبیه ذکر ننمایم ، مردم باید بفهمند بانی این مسجدکیست؟ بهلول گفت:پسدر کتیبه ذکر کن بانی این مسجد بهلول است. فضل گفت: هرگز چنین کاري نمی کنم .بهلول اگر این مسجد را براي خود نمایی و شهرتساخته ، اجر خود را ضایع نمودي . فضل از جواببهلول عاجز ماند و سکوت اختیار نمود و بعد گفتهرچه بهلول می گوید بنویسید .آنگاه بهلول امر نمود آیه اي از قرآن کریم را نوشته و بر سردر مسجد نصبنمایند .سوال هارون از بهلولروزي بهلول بر هارون وارد شد و بر صدر مجلسکنار هارون نشست. هارون از رفتار بهلول رنجیدهخاطر گشت و خواست بهلول را در انظار کوچکنماید و سوال نمود آیا بهلول حاضر استجوابمعماي مرا بدهد ؟reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٨بهلول گفت : اگر شرط نمایی و مانند دفعات پیشپشت پا نزنی حاضرم . سپسهارون گفتاگر جوابمعماي مرا فوري بدهی هزار دینار زر سرخ به تو میدهم و چنانچه در جواب عاجز مانی امر می نمایم تاریشو سبیل تو را بتراشند و بر الاغی سوارت نمایند و در کوچه و بازار بغداد با رسوایی تمام بگردانند .بهلول گفت که من به زر احتیاجی ندارم ولی با یکشرط حاضرم جواب معماي تو را بدهم . هارونگفتآن شرط چیست؟بهلول جواب داد : اگر جواب معماي تو را دادم از تو میخواهم که امر نمایی مگسها مرا آزار ندهند .هارون دقیقه اي سر به زیر انداختو بعد گفت: این امر محال استو مگسها مطیع من نیستند .بهلول گفتپسکسی از که در مقابل مگسهاي ناچیز عاجر استچه توقعی می توان داشت. حاضرانمجلسبر عقل و جرات بهلول متحیر بودند . هارون هم در مقابل جوابهاي بهلول از رو رفتولیبهلول فهمید که هارون در صدد تلافی استو براي دل جویی او گفت:الحال حاضرم بدون شرط جواب معماي تو را بدهم . سپسهارون سوال نمود این چه درختی است(یکسال عمر دارد ) که دوازده شاخه و هرشاخه سی برگو یکروي آن برگها روشن و روي دیگرتاریک.بهلول فوري جواب داد این درختسال و ماه و روز و شباست. به دلیل اینکه هر سال 12 ماه استوهر ماه شامل 30 روز استکه نصفآن روز و نصفدیگر شباست. هارون گفت: احسنتصحیحاست. حضار زبان به تحسین بهلول گشودند .بهلول و دزدگویند روزي بهلول کفشنو پوشیده بود . داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد . در آن محل مردي را دیدکه به کفشهاي او نگاه می کند . فهمید که طمع به کفشاو دارد . ناچاراً با کفشبه نماز ایستاد .آن دزدگفتبا کفشنماز نباشد . بهلول گفت: اگر نماز نباشد کفشباشد .تاثیر دعاي بهلولآورده اند که اعرابی شترش به مرضجرب مبتلا شده بود . به او توصیه نمودند تا روغن کرچکبه اوبمالد . اعرابی شتر را سوار شده تا به شهر رود و روغن بخرد . نزدیکشهر به بهلول گفت:شترم به مرضجرب مبتلا شده و گفته اند روغن کرچکبمالم خوب می شود ، ولی من عقده دارم کهتاثیر نفستو بهتر است . استدعا می کنم دعایی بخوانی تا شترم از این مرضنجاتپیدا کند . بهلولreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر١٩جواب داد : اگر روغن کرچکبخري و با دعاوي من قاطی کنی ممکن استشتر خوب شود . والادعاي تنها تاثیري نخواهد داشت.سوال هارون درباره امین و مامونآورده اند که روزي بهلول به قصر هارون رفتو در بین راه هارون رادید . هارون پرسید : بهلول کجا میروي ؟ بهلول جواب داد به نزد تو می آیم . هارون گفت:من به قصد رفتن به مکتبخانه می روم تا از نزدیکوضع فرزندانم امین و مامون را ببینم و چنانچه مایلباشی می توانی همراه من بیایی .بهلول قبول نمود و به اتفاق هارون وارد مکتبخانه شدند .ولی آن وقتامین و مامون براي چند دقیقهاجازه گرفته و بیرون رفته بودند . هارون از معلم از وضع امین و مامون سولاتی نمود . معلم گفت:امین که فرزند زبیده که سرور زنان عرب است ولی بسیار کودن و بی هوشاستو بلعکسمامون بسیاربافراستو زیركو چیز فهم . هارون قبول ننمود .آموزگار کاغذي زیر فرشمحل نشستن مامون گذارد و خشتی هم زیر فرشامین نهاد و پساز چنددقیقه که امین و مامون وارد مکتبخانه شدند و چون پدر خود را دیدند زمین ادب را بوسه داده و سر جايخود نشستند . مامون چون نشستمتفکر به سقفو اطرافخود نگاه می کرد . معلم به مامون گفت:تو را چه می شود که چنین متفکري ؟مامون جواب داد ، از موقعی که از مکتب خانه خارج شدم و تا به حال که نشسته ام یا زمین به اندازهکاغذي بالا آمده یا اینکه سقفبه همین اندازه پایین رفته است.در این حال آموزگار از امین سوال نمود آیا تو هم چنین احساسی می نمایی ؟امین جواب داد : چیزي حسنمی کنم . آموزگار لبخندي زده و آن دو را مرخصنمود . چون امین ومامون از مکتبخانه خارج شدند معلم به هارون گفت: بحمدالله که به حضرتخلیفه حرفمن ثابتشد.خلیفه سوال نمود : آیا سببآن را می دانی ؟بهلول جواب داد اگر به من امان دهی حاضرم علت آن را بگویم . هارون جواب داد در امانی هرچه میدانی بگو . بهلول گفت:ذکاوت و چالاکی اولاد از دو جهتاست. جهتاول چنانچه مرد و زن به میل و رغبتسرشار وشهوت طبیعی با هم آمیزش نمایند اولاد آنها با ذکاوت و زیركمی شود و سببدوم چنانچه زن وشوهر از حیثخون و نژاد با هم تفاوت داشته باشند ، اولاد آنها زیركو باهوشو قوي می شود چنانچهreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٠این امر در درختان و حیواناتهم به تجربه رسیده استو چنانچه درختمیوه را به درختمیوه دیگرپیوند بزنند آن میوه آن شاخه پیوند خورده بسیار مرغوب و اعلا می شود و نیز اگر دو حیوان مثلاً الاغ واسببا هم آمیزشدهند قاطر از آن دو متولد می شود که بسیار باهوشو قوي و چالاكمی باشد .بنابراین امین که فراستخوبی ندارد از این سبباستکه خلیفه و زبیده از یکخون و یکنژاد میباشند و مامون که با این فراست و ذکاوت قوي می باشد از آن لحاظ استکه مادر او از نژادي غریبوبا خون خلیفه تفاوت بسیار دارد .خلیفه از جواب بهلول خنده نمود و گفت: از دیوانه غیر از این توقعی نمی توان داشت. ولی معلم در دلحرفبهلول را تصدیق نمود .سوال مردي از بهلول در باره شیطانروزي مردي زشت و بداخلاق از بهلول سوال نمود که خیلی میل دارم که شیطان را ببینم . بهلول گفت:اگر آئینه در خانه نداري در آب ذلال نگاه کن شیطان را خواهی دید .سوال هارون از بهلول درباره شرابروزي بهلول بر هارون وارد شد . خلیفه مشغول صرف شراب بود و خواستخود را از خوردن حرامتبرئه نماید . بدین لحاظ از بهلول سوال نمود :اگر کسی انگور خورد حرام است؟ بهلول جواب داد نه . خلیفه گفتبعد از خوردن انگور آبهمبالاي آن خورد چه طور است؟ بهلول جواب داد اشکالی ندارد . باز خلیفه گفتبعد از خوردن انگور وآب مدتی هم در آفتاب نشیند ؟ بهلول گفت: بازهم اشکالی ندارد .پسخلیفه گفت: چطور همین انگور و آب را اگر مدتی در آفتاب گذارند حرام است؟بهلول جواب داد اگر قدري خاكبر سر انسان ریزند آیا به او صدمه می رساند ؟ خلیفه جواب داد نه .بهلول گفتبعد از آن هم مقداري آب بر سر انسان ریزند صدمه می رساند ؟ خلیفه جواب داد نه .بهلول گفتاگر همین آب و خاكرا به هم مخلوط نمایند و از آن خشتی بسازند و به سر انسان بزنندصدمه می رسد یا نه ؟ خلیفه : البته سر انسان می شکند .بهلول گفت چنانکه از ترکیب آب و خاكسر آدم می شکند و به او صدمه می رسد ، از ترکیبآب وانگور هم متاعی بدستمی آید که از خوردن آن صدمه هاي فراوان به انسان وارد می آید و خورنده آنحد لازم دارد . خلیفه از جواب بهلول متحیر و دستور داد تا بساط شراب را بردارند .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢١بهلول و دزدآورده اند که بهلول در خرابه اي مسکن داشتو جنبآن خرابه کفشدوزي دکان داشتکه پنجره اياز کفشدوزي به خرابه بود . بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاكپنهان کرده وگه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت. از قضا روزي به پول احتیاج داشترفت و جاي پولها را زیر و رو نمود ، اثري از پولها ندید. فهمید که پولها را همان کفشدوز که پنجرهدکان او رو به خرابه استبرده است . بدون آنکه سرو صدایی کند نزد او رفتو کنار او نشستو بنانمود از هر دري سخن گفتن و خوبکه سر کفشدوز را گرم کرد آنگاه گفت:رفیق عزیز براي من حسابی بنما . کفشدوز گفت بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل رابرد و اسم هر محل را که می برد مبلغی هم ذکر می نمود تا آخر و آخرین مرتبه گفت: در این خرابه همکه من منزل دارم فلان مبلغ . بعد جمع حسابها را از کفشدوز پرسید که دو هزار دینار می شد . بهلولتاملی نمود و بعد گفت : رفیق عزیز الحال می خواهم یکشورت هم از تو بنمایم . کفشدوز گفتبکن . بهلول گفت: می خواهم این پولها را که در جاهاي دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابهکه منزل دارم پنهان نمایم آیا صلاح استیا خیر ؟کفشدوز گفت : بسیار فکر خوب و عالی است و تمام پولهایی را که در جاهاي دیگر داري در این منزلپنهان نما . بهلول گفت پسفرمایشتو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پولها را بردارم و بیاورم و درهمین خرابه پنهان نمایم و این را بگفتو فوراً از نزد کفشدوز دور شد . کفشدوز با خود گفتخوباست این مختصر پولی را که از زیر خاكبیرون آورده ام سرجاي خود بگذارم بعد که بهلول تمامیپولها را آورد به یکبار محل آنها را پیدا نمایم و تمام پولهاي او را بردارم . با این فکر تمام پولهایی را کهاز بهلول ربوده بود سر جایشگذاشت. پساز چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پولها رانگاه کرد دید که کفشدوز پولها را باز آورده و سر جاي خود گذارده است. پولها را برداشتو شکرخداي را به جاي آورد و آن خرابه را تركنمود و به محل دیگري رفتولی کفشدوز هرچه انتظاربهلول را می کشید اثري از او نمی دید . بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریبداده و به این ترتیبپولهاي خود را باز گرفته است.reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٢حمام رفتن بهلولروزي بهلول به حمام رفتولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او راکیسه ننمودند . با این حال وقتخروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشترا به استاد حمام داد وکارگران چون این بذل و بخششرا دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبتبه او بی اعتنایی کردند.بهلول باز هفته دیگر به حمام رفتولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شستو شو نموده ومواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوششکارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یکدینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبببخششبی جهتهفته قبل و رفتار امروزتچیست؟بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداختنمودم و مزد آن روز حمام را امروزمی پردازم تا شماها ادب و رعایتمشتري هاي خود را بنمایید .سوال هارون از بهلول در باره حضرت علی (ع)روزي هارون بر بهلول وارد شد . هارون در آن وقتسرخوشو سرحال بود از بهلول پرسید :آیا علی ابن ابیطالبافضل بر عباسعموي پیغمبر بود یا ابن عباسافضل بر علی ؟بهلول جواب داد اگر حقیقترا بگویم در امانم هارون گفتدر امانی . بهلول گفت:علی (ع) بعد از محمد ابن عبدالله (ص) افضل استبرجمیع اهل اسلام بلکه افضل استبر جمیع پیغمبرانسلف، به دلیل اینکه رادمردي با فتوت دین باوري است با حقیقت و جمیع فصائل نیکو در او جمع و درمقابل دین و دستورات الهی ذره اي قصور نورزیده و تمام دستوراتالهی را مو به مو به مرحله عمل درآورده است و چنان عقیده راسخ و محکم داشتکه جان خود بلکه جان اولاد خود را درمقابلدستورات دینی ناچیز می شمرد و در تمام غزوات خود از پیشقراولان لشکر بود و هرگز دیده نشد کهدر جنگی پشت به دشمن نماید و در این خصوصاز جنابشسوال نمودند که در غزوات ملاحضه جانخود را نمی فرمایید و خداي نخواسته ممکن استازعقبسر قصد جان شما را بنمایند .جواب فرمودند :جنگمن براي دین خدا استو ذره اي هوا و هوسو سود و غرضشخصی در کار نیستو جان مندر ید قدرت الهی استو چنانچه کشته شوم به خواستخدا و به راه خدا بوده و چه سعادت و لذتی ازاین افضل تر که در راه خدا کشته شوم و در جوار مردان خدا و مومنین راه حق و حقیقتجاي گیرم ونیز علی (ع) در موقعی که امیر و خلیفه مسلمین بود شبو روز آسایشنداشتو تمام وقتشریفخودرا صرف امور مسلمین و عبادتخداوند متعال می نمود و دیناري از مال مسلمین و بیتالمال را بیهودهreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٣صرف ننموده و حتی عقیل برادر او که عائله زیادي داشت خواهشنمود که حق او را از بیتالمال غیراز آنچه که به او میرسد دهد ، علی (ع) خواهشاو را رد نمود . عقیل اصرار نمود آن حضرت عقیل رابه خانه خود دعوت نمود و چون عقیل به خانه حضرت رفتو وضع زندگی امیر و خلیفه مسلمین را دیددیگر شرم نمود که خواهشخود را تکرار نماید و نیز به تمام حکام دستور می داد که به مردم ظلمننمایند و با عدالت و انصاف بین آنها حکم نمایند و هر حاکمی که ذره اي ظلم و ستم روا می داشتبراو سخت می گرفت و او را فوراً معزول می نمود و او را از مجازات معافنمی کرد اگر چه از نزدیکترین بستگانشبود .چنانچه ابن عباسدر موقعی که حاکم بصره بود مبلغی از وجوه بیتالمال را صرفامور شخصی نمودهبود آن حضرت آن مبلغ را از او بازخواستنمود و براي این عمل او را سرزنشکرد و موعدي مقررفرمود تا ابن عباس آن وجه را ارسال دارد ولی ابن عباس نتوانست و می دانستکه علی خلیفه اي نیستکه خطاي او را نادیده گیرد از این لحاظ به مکه فرار نمود و در خانه خدا بستنشستتا در امان باشد .هارون از شنیدن این مطالبمنفعل و مسجل شد و خواستدل بهلول را به درد آورد گفت:پسبا این همه فضل و کرامتچرا او را کشتند ؟ بهلول جواب داد :بیشتر مردان راه حق و حقیقت را کشتند مانند عیسی بن مریم و داوود و یحیی و هزاران پیامبران ونیکوکاران در راه خدا مجادله می فرمودند . هارون گفت:الحال کشته شدن علی (ع) را برایم تعریفنما . بهلول گفت: از حضرتامام زین العابدین روایتاستکه چون ابن ملجم قصد قتل علی (ع) را کرد دیگري را با خود آورده بود ، آن ملعون به خواب عمیقیفرو رفته بود و نیز خود ابن ملجم هم به خواب بود و چون امیرالمومنین وارد مسجد شد خفتگان را بیدارفرمود تا مشغول نماز شوند . چون اقامه نماز نمود و به سجده رفتابن ملجم ضربتی به سر آن حضرتزد و آن ضربت به جایی اصابتنمود که قبلاً عمرو بن عبدود در جنگبر سر مباركآن حضرت زدهبود و از این ضربت فرق تا به ابروي آن حضرت شکافته شد و چون شمشیر آن ملعون با زهر آلوده بودپساز سه روز دار فانی را وداع نمود و در ساعتآخر روي به جانبفرزندان خود کرد و فرمود :رفیق اعلا و صحبت انبیاء اوصیا بهتر استبراي دوستان خدا از دنیاي بی بقاء اگر من از این ضربتکشتهشوم قاتل مرا جز یکضربت نزنید چون او یکضربتبه من زده استو بدن او را قطعه قطعه ننماییداین را فرمود و ساعتی مدهوششد . چون به هوشآمد باز فرمود که در این وقترسول خدا (ص) رادیدم که مرا تکلیفرفتن می کند و فرمود که فردا نزد ما خواهی بود . این بگفتو از دنیا رحلتفرمودreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٤و در آن ساعتآسمان متغیر گردید و زمین بلرزید و صداي تسبیح و تقدیساز میان هوا به گوشمردمرسید و همه دانستند که صداي ملکوتاست .بهلول و سیاحآورده اند یکی از سیاحان خارجی وارد شهر بغداد شد و به دربار هارون الرشید بار یافتو چون بهحضور خلیفه رسید سوالاتی چند از وزراء و دانشمندان در حضور خلیفه نمود ولی هیچکدام نتوانستند بهسوالات آن سیاح جوابصحیح دهند .خلیفه غضبانکشده و به وزراء و علماء دربار گفت اگر جواب این شخصرا ندهید ، کلیه اموال شماهارا به او خواهم داد . حاضرین 24 ساعتمهلتخواستند و خلیفه به آنها فرجه داد و بعد یکی از آنهاگفت فکر می کنم باید به سراغ بهلول برویم و غیر از بهلول دیگري نمی تواند جوابسوالاتسیاح رابه درستی و راستی بدهد . پسبه دنبال بهلول رفتند و او را از ماوقع خبردار نمودند و بهلول قبول نمودکه جواب سوالات سیاح را بدهد . فرداي آن روز که بنا بود در حضور خلیفه جوابسیاح را بدهند ،بهلول حاضر شد و رو به سیاح نمود و گفت : هر سوالی دارید بنمایید من براي جواب دادن حاضرمسیاح با عصاي خود دایره اي کشید و بعد رو به بهلول نمود . بهلول بدون معطلی خطی وسط دایرهکشید و آن را به دو قسمت نمود . سیاح باز دایره اي کشید بهلول این دفعه دایره را به چهار قسمتکردو با دست یکقسمت را به سیاح نشان داد و گفت: این قسمتخشکی و این سه قسمتآباست.سیاح دانست که بهلول غرضاو را دانسته و به سوالاتاو درستجواب داده است. پسدر حضورعلماء و حاضرین و خلیفه بهلول را تحسین فراوان نمود و بعد پشتدستشرا به زمین گذاشته و انگشتهارا به طرف آسمان گرفت . بهلول عکسعمل او را نمود . یعنی انگشتها را به زمین گذاشتو پشتدسترا رو به هوا کرد . سیاح بی اندازه او را تحسین نمود و به خلیفه گفت:از داشتن چنین عالم دانشمندي باید خیلی به خود بالید . خلیفه پرسید مقصود از این سوال و جواب رانفهمیدم . سیاح جواب داد من اول دایره کشیدم و مقصودم نشان دادن شکل کره زمین بود . بهلول فهمیدو آن را به دو قسمت تقسیم نمود و به من فهماند که به کرویتزمین معتقد استو بلکه رموز را به دوقسمتنیم کره شمالی و جنوبی تقسیم کرد و مرتبه دوم که دایره کشیدم و آن را به چهار قسمتنمود بهمن فهمانید که زمین چهار قسمتاستکه یکقسمتآن خشکی و چهار قسمتدیگر آباست.مرتبه سوم که من کفدست را به زمین و انگشتان را به هوا نمودم و غرضمن از نباتات و رستنی هايزمین و اسرار نمو و رشد آنها بود . بهلول هم با دستخود باران و اشعه آفتاب را نشان داد و فهمانید کهreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٥نمو نباتات بوسیله باران و اشعه آفتاباست، پسبه چنین دانشمندي باید بالید . حاضران از حاضر جوابیبهلول و نجات دادن آنها از غضبهارون شکر خداي را بجا آورده و از بهلول تشکر فراوان نمودند .پند دادن بهلول به ابن ربیعآورده اند که روزي فضل ابن ربیع وزیر هارون الرشید از راهی می گذشت. بهلول را دید که به گوشهاي نشسته و سر به تفکر فرو برده فضل با صداي بلند نهیبزد بهلول چه میکنی ؟بهلول سر بلند کرد و چون دید فضل است، به او گفتبه عاقبتتو می اندیشم ، تو هم به سرنوشتجعفر برمکی گرفتار خواهی شد . فضل از این سخن بهلول بر خود لرزید و بعد گفت: اي بهلولسرنوشتجعفر را زیاد شنیده ام ولی هنوز از زبان تو نشنیده ام . میل دارم واقعه کشته شدن جعفر را بدونکم و زیاد برایم تعریفکنی . بهلول گفت:در ایام خلافت مهدي پسر منصور یحیی بن خالد برمکی به کتابتو پیشکاري هارون الرشید منصوبگردید و در اندكمدتی هارون را به شخصیحیی و فرزندشجعفر سپرد و علاقه و محبتهاي هاروننسبت به جعفر به قدري بود که عباسه را به عقد او در آورد . جعفر بر خلافسفارشهارون عباسه راتصرف نمود و چون هارون از این واقعه خبردار شد آن همه محبتهاي خود را به کینه و کدورت مبدلساخت و هارون هر روز به بهانه هاي مختلفدر صدد نابود کردن جعفر و بر انداختن خاندان برمکیانبود تا شبی به یکی از غلامان خود به نام مسرور گفت : امشب از تو می خواهم تا سر جعفر را برایمبیاوري . مسرور از این ماموریتلرزه بر اندامشافتاد و متفکر و حیران سر به زیر انداخت.هارون خطاب نمود چرا سکوت اختیار کرده و به چه می اندیشی ؟ مسرور گفت:کاري بسبزرگاست و کاشپیشاز آنکه اجراي چنین کاري به من محول گردد ، می مردم . هارونگفت: اگر امر مرا اجرا ننمایی ، به قهر و غضبمن گرفتار خواهی شد و چنان تو را بکشم که مرغان هوابرایت بگریند . مسرور ناچاراً به خانه جعفر رفتو گرفته و پریشان فرمان وحشتانگیز خلیفه بی رحم رابه جعفر گفت . جعفر گفت: شاید این حکم در حالتی بیرون از طبیعتصادر شده و خلیفه در هشیارياز آن پشیمان گردد . بنابراین از تو می خواه که بازگردي و خبر کشته شدن مرا به خلیفه دهی . اگر تابامداد آثار پشیمانی در او دیده نشد من سرم را تسلیم تیغ تو خواهم کرد . مسرور جرات نکرد کهخواهشجعفر را قبول کند و به جعفر گفت: تو به همراه من به سراپرده هارون بیا تا شاید هارون محبتتو را از سر گیرد و از فرمان خود عدول نماید . جعفر گفته مسرور را قبول نمود و به سوي سرنوشتreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٦حسرت بار خود رفت و چون به پشت سرا پرده رسیدند مسرور دو دل و ترسان به پیشخلیفه رفت .هارون پرسید مسرور چه کردي ؟مسرور گفت که جعفر را آورده ام و اکنون در بیرون سرا پرده ایستاده است. خلیفه نهیبزده و گفتاگر در فرمان من کمترین درنگو تعللی نمایی ، تو را پیشاز او خواهم کشت. با این گفتار دیگرجاي درنگ نبود . مسرور به نزد جعفر شتافتو از اندام برازنده جوانی جمیل که سرآمد بزرگواران وسردفتر فضل و هنر و سرحلقه کریمان و بخشندگان زمان بود سر جدا کرد و بر سر نهاد و پیشهارونآورد و خلیفه بی رحم به این اکتفا نکرد و امر نمود تا تمام خاندان برمکیان را نابود سازند و اموال آنهارا ضبط نمودند و کشته جعفر را بر بالاي حصار بغداد آویختند و پساز چند روز بسوختند .الحال اي فضل از عاقبتتو هم بیمناکم و می ترسم تو هم به سرنوشتجعفر گرفتا آیی . فضل از سخنانبهلول سختترسید و از بهلول خواستتا براي سلامتی او دعا نماید .سوال هارون از بهلولروزي هارون الرشید که مستباده ناب بود در قصري مشرفبه دجله بود و به تماشاي آبهاي خروشاندجله مشغول . در این حال بهلول بر هارون وارد شد . هارون الرشید خنده مستانه نمود و بعد از خوشآمد به بهلول امر نشستن داد و به او گفت:امروز یکمعما از تو سوال می نمایم . اگر جوابصحیح دادي هزار دینار زر سرخ به تو می دهم وچنانچه از جواب عاجز بمانی امر می کنم از همین محل تو را به دجله اندازند ، بهلول گفتمن به زراحتیاجی ندارم ولی به یکشرط قبول می نمایم .که اگر جواب معماي تو را صحیح دادم ، باید صد نفراز اشخاصی که در زندانهاي تو و از دوستان من می باشند را آزاد نمایی و اگر جوابصحیح ندادم مرادر دجله غرق نما . هارون قبول نمود و معما را بدین طریق طرح نمود :اگر یکگوسفند و یکگرگو یکدسته علفداشته باشیم و بخواهیم این سه را به تنهایی یکیکاز این طرفرودخانه به آن طرفببریم ، آیا به چند طریق باید آنها را به آن طرفرودخانه برد که نهگوسفند علفرا بخورد و نه گرگگوسفند را ؟ بهلول گفت:اول باید گرگرا بگذاریم و گوسفند را آن طرفرودخانه ببریم و بعد برگردیم علفرا برداریم وببریم و چون علفرا آن طرف رودخانه بردیم باز گوسفند را برگردانیم به جاي اول و گوسفند رابگذاریم و گرگرا ببریم و بعد هم برگردیم و گوسفند را بر داریم و ببریم . پساینها یکبه یکبردهمی شوند و نه گوسفند می تواند علفرا بخورد و نه گرگمی تواند گوسفند را بدرد .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٧هارون گفت : احسنت جوابصحیح دادي ، بعد بهلول نام یکصد نفر از دوستان را که همه آنها ازشیعیان علی (ع) بودند گفت و م  نشی همه آنها را ذکر نمودند و چون به نظر هارون رسید و آنها راشناختاز شرط خود سرباز زد ولی با اصرار بهلول فقط ده نفر را بخشید و از زندان آزاد نمود .مباحثه بهلول با مرد فقیهآورده اند که فقیهی مشهور از اهل خراسان وارد بغداد شد و چون هارون الرشید شنید که آن مرد به شهربغداد آمده اورا به دارالخلافه طلبید .آن مرد نزد هارون الرشید رفت . خلیفه مقدم او را گرامی داشت و با عزتاو را نزدیکخود نشاند ومشغول مباحثه شدند . در همین اثنا بهلول وارد شد . هارون او را به امر جلوسداد . آن مرد نگاهی بهوضع بهلول انداخت و به هارون الرشید گفت : عجب است از مهر و محبتخلیفه که مردمان عادي رااینطور محبت می نماید و به نزد خود راه میدهد . چون بهلول فهمید که آن شخصنظرشبه اوستباکمال قدرت به آن مرد تغییر نمود و گفت:به علم ناقصخود غره مشو و به وضع ظاهر من نگاه منما . من حاضرم با تو مباحثه نمایم و به خلیفه ثابتنمایم که تو هنوز چیزي نمی دانی ؟آن مرد در جواب گفت : شنیده ام که تو دیوانه اي و مرا با دیوانه کاري نیست. بهلول گفت: من بهدیوانگی خود اقرار می نمایم ولی تو به نفهمی خود قائل نیستی ؟هارون الرشید نگاهی از روي غضب به بهلول انداخت و او را امر به سکوت داد ولی بهلول ساکتنشدو به هارون الرشید گفت اگر این مرد به علم خود اطمینان دارد مباحثه نماید . هارون به آن مرد فقیهگفت: چه ضرر دارد مسائلی از بهلول سوال نمایی ؟آن مرد گفت به یکشرط حاضرم و آن شرط بدین قرار استکه من یکمعما از بهلول می پرسم ،اگر جواب صحیح داد من هزار دینار زر سرخ به او می دهم ولی اگر در جواب عاجز ماند باید هزاردینار زر سرخ به من بدهد .بهلول گفت : من از مال دنیا چیزي را مالکنیستم و زر و دیناري موجود ندارم ولی حاضر چنانچهجواب معماي تو را دادم زر از تو بگیریم و به مستحقان بدهم و چنانچه در جواب عاجز ماندم در اختیارتو قرار بگیرم و مانند غلامی به تو خدمتنمایم . آن مرد قبول نمود و بعد معمایی بدین نحو از بهلولسوال کرد :reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٨در خانه اي زنی با شوهر شرعی خود نشسته و در همین خانه یکنفر در حال نماز گذاردن استو نفردیگر هم روزه دارد . در این حال مردي از خارج وارد این خانه میشود به محضوارد شدن آن زن وشوهري که در آن خانه بودند به یکدیگر حرام می شوند و آن مردي که نماز می خواند نمازشباطل ومرد دیگر روزه اشباطل می گردد . آیا میتوانی بگویی این مرد که بود ؟بهلول فوراً جواب داد :مردي که وارد این خانه شد سابقاً شوهر این زن بود . به مسافرت می رود و چون سفر او به طول میانجامد و خبر می آورند که او مرده است، آن زن با اجازه حاکم شرعی به ازدواج این مرد که پهلوي اونشسته بود در می آید و به دو نفر پول می دهد که یکی براي شوهر فوت شده اشنماز و دیگري روزهبگیرد . در این بین شوهر سفر رفته که خبر کشته شدن او را منتشر کرده بودند ، از سفر باز می گردد .پساز شوهر دومی بر زن حرام می شود و آن مرد که نماز براي میتمی خواند نمازشباطل می گرددو همچنین آن یکنفر که روزه داشتچون براي میتبود روزه او هم باطل می شود .هارون الرشید و حاضرین مجلساز حل معما و جوابصحیح بهلول بسیار خوشحال شدند و همه بهبهلول آفرین گفتند . بعد بهلول گفتالحال نوبتمن استتا معمایی سوال نمایم . آن مرد گفتسوالکن . بهلول گفت:اگر خمره اي پر از شیره و خمره اي پر از سرکه داشته باشیم و بخواهیم سکنگبین درستنماییم . پسیکظرف از سرکه برداریم و یکظرفهم از شیره و این دو را در ظرفی ریخته و بعد متوجه شویم کهموشی در آنهاست ، آیا می توانی تشخیصبدهی که آن موشمرده در خمره سرکه بوده یا در خمرهشیره ؟آن مرد بسیار فکر نمود و عاقبت در جواب دادن عاجز ماند . هارون الرشید از بهلول خواستتا خودجواب معما را بدهد . پسبهلول گفت:اگر این مرد به نفهمی خود اقرار نماید جواب معما را می دهم . ناچاراً آن مرد اقرار نمود . سپسبهلولگفت:باید آن موشرا برداریم و در آب شسته و پساز آنکه کاملاً از شیره و سرکه پاكشد شکم او را پارهنماییم اگر در شکم او سرکه باشد پسدر خمره سرکه افتاده و باید سرکه را دور ریختو اگر در شکماو شیره باشد پسدر خمره شیره افتاده و باید شیره ها را بیرون ریخت. تمام اهل مجلس از علوم وفراستبهلول تعجبنمودند و بی اختیار او را آفرین می گفتند و آن مرد فقیه سر به زیر ناچاراً هزار دینارکه شرط نموده بود را تسلیم بهلول نمود و بهلول تمانی آنها را در میان فقیریان تقسیم نمود .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٢٩پند دادن بهلول به عبدالله مباركروزي عبدالله مباركبه قصد دیدن بهلول دانا به صحرا رفته بهلول را دید که سراپا برهنه الله الله گویانبود . جلو رفته سلام کرد . بهلول جواب سلام بداد . سپسعبدالله مباركعرضکرد یا شیخ استدعا والتماسمن آن است که مراپندي دهی و نصیحتی کنی که در دنیا چگونه باید زیستکرد تا از معصیتدور بود که من مردمی گناهکارم و از عهده نفسسرکشبر نمی آیم . راهی بنما تا از دم مباركتورستگاري یابم . بهلول گفت:یا عبدالله خود سرگردانم و به خود درمانده ام از من چه توقع داري اگر مرا عقل بودي مردم مرا دیوانهنگفتندي سخن دیوانگان را چه اثر باشد که قبول کنند برو دیگري را طلبکن که عاقل باشد .عبدالله گفت : یا شیخ ، دیوانه به کار خویشتن هشیار است. سخن راسترا از دیوانه می باید شنید .بهلول خاموشبود عبدالله باز الحاح و تضرع کرد که یا شیخ مرا نومید که به امیدي آمده ام .من از روي اخلاصو اعتقاد از راه دوري آمده ام تا راه به من بنمایی ، چرا خاموششدي ؟ بهلول سربرداشتو گفت:اي عبدالله اول بامن چهار شرط بکن که از سخن دیوانه بیرون نروي . آنگاه تو را پندي و چیزي بگویمکه سبب رستگاري تو باشد و دیگر بر تو ننویسند . عرضکرد آن چهار شرط کدام است، بفرما قبولمی نمایم .بهلول گفت : شرط اول آنکه وقتی گناه کنی و خلافامر او نمایی روزي او را نخوري . عبدالله گفتپسرزق که را بخورم . بهلول گفت : تو مرد عاقلی باشی و دعوت بندگی کنی و روزي او را خوري وخلافحکم او نمایی خود انصاف بده شرط بندگی چنین باشد عبدالله عرضکرد حق فرمودي شرطدوم کدام است؟بهلول گفت: شرط دوم این استکه هرگاه خواستی معصیتکنی زنهار که در ملکاو نباشی . عبداللهعرضکرد . این از اول مشکلتر است . همه جا ملکو زمین خداست پسکجا روم . بهلول گفتپسقبیح باشد که رزق او خوري و در ملکاو باشی و فرمان او نبري . خود انصافبده شرط بندگی اینباشد . عبدالله گفتقبول ، شرط سوم کدام است؟شرط سوم آن است که اگر خواهی گناهی یا خلافامر او نمایی جایی پنهان شو که او تو را نبیند و ازحال تو واقفنشودآن وقت هرچه خواهی بکن . عبدالله گفت : این از همه مشکل تر استحقتعالی بههمه چیز دانا و بینا و در همه جا حاضر و ناظر است و هرچه بنده می کند او می بیند و می داند بهلولreza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٣٠گفت پستو مرد عاقلی باید باشی که خود میدانی که او همه جا حاضر استو ناظر استو به همه چیزدانا و بیناست پسشنیع باشد که روزي او خوري و در ملکاو نافرمانی کنی که او خود می داند و میولا تحسین الله غافلاً عما » : بیند با این حال تو دعوي بندگی می کنی با آن که در کتابخود فرمودهیعنی گمان مبر که حقتعالی غافل استاز عملی که ظالمان می کنند . « یعمل الضالمونعبدالله عرضکرد درستفرمودي شرط چهارم کدام است؟شرط چهارم آن است که در آن وقت که ملکالموت ناگاه نزد تو آید تا فرمان حق به جا آورده وقبضروح تو کند در آن ساعت بگو صبر کن تا اقوام را وداع کنم و از ایشان حلالیتطلبم و توشه راهآخرت بردارم آن وقتقبضروحم کن .عبداللع عرضکرد این شرط چهارم از همه مشکلتر است. ملکالموتکی در آن وقتمهلتمی دهدکه نفسبرآرم . بهلول گفتاي مرد عاقل تو این را می دانی که مرگرا چاره نیستو به هیچ نوع او رااز خود دور نتوان کرد و آن دم ملکالموت امان ندهد ناگاه در عین معصیتپیکاجل در رسد و یک« فاذا جاء اجلهم لایسخرون ساعه و لا یستقدمون » : دم امان ندهد چنانچه حقتعالی فرمودهپساي عبدالله سخن راستاز دیوانه بشنو و از خواب غفلتبیدار شو . از غرور و مستی هشیار شو و بهکار آخرت در شو که راه دور و دراز در پیشاست و از این عمر کوتاه توشه بردار و کار امروز به فردامینداز شاید به فردا نرسی همین دم را غنیمتشمار و اهمال در آخرت منما . امروز توشه آخرت بردارکه فردا در آنجا مالتسودي ندهد .بهلول و قاضیآورده اند که شخصی عزیمت حج نمود چون فرزندان صغیر داشتهزار دینار طلا نزد قاضی برده و درحضور اعضاء دارالقضاء تسلیم قاضی نمود و گفت: چنانچه در این سفر مرا اجل در رسید شما وصیمن هستید و آنچه شما خود خواهید به فرزندان من دهید و چنانچه به سلامتبازآمدم این امانترا خودمخواهم گرفت.وقتی به سفر حج عزیمت نمود از قضاي الهی در راه درگذشتو چون فرزندان او به حد رشد و بلوغرسیدند امانتی را که از پدر نزد قاضی بود مطالبه نمودند قاضی گفت:بنا بر وصیت پدر شما که در حضور جمعی نموده هرچه دلم بخواهد باید به شما بدهم . بنابراین فقط صددینار به شماها می توانم بدهم . ایشان بناي داد و فریاد و تظلم را گذاردند .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٣١قاضی کسانی را که در محضر حاضر بودند که در آن زمان پدر بچه ها پول را تسلیم قاضی کرده بودحاضر نمود و به آنها گفت: آیا شما گواه بودید آن روزي که پدر این بچه ها هزار دینار طلا به من دادمصیت نمود چنانچه در راه سفر به رحمتخدا رفتم هرچه دلم خواستاز این زرها به فرزندان من بدهآنها همه گواهی دادند که چنین گفت.پسقاضی گفت : الحال بیشاز صد دینار به شما ها نخواهم داد آن بیچاره ها متحیر ماندند و به هرکسالتجا می نمودند آنها هم براي این حیله شرعی راهی پیدا نمی نمودندتا این خبر به بهلول رسید . بچه ها رابا خود نزد قاضی برد و گفتچرا حق این ایتام را نمی دهی ؟قاضی گفت : پدرشان وصیت نموده که آنچه من خود بخواهم به ایشان بدهم و من صد دینار بیشتر نمیدهم . بهلول گفت : اي قاضی آنچه تو می خواهی نهصد دینار است بر حسبگفته خودت . بنابراینالحال که تو نهصد دینار می خواهی بنابر وصیتآن مرحوم که هرچه خودتخواستی به فرزندان من بدهالحال همین نهصد دینار که خودت می خواهی به فرزندان آن مرحوم بده که حق آنهاست. قاضی ازجواب بهلول ملزم به پرداختنهصد دینار به فرزندان آن مرحوم گردید .ملاقات بهلول و شیخ جنیدآورده اند که شیخ جنید بغدادي به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفتو مریدان از عقباو می رفتند شیخاز احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند او مرد دیوانه اي است. شیخ گفتاو را طلبکنید و بیاورید کهمرا با او کار است. تفحصکردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیشبهلول بردند .چون شیخ پیشاو رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده شیخ سلام نمود بهلول جواباو را داد و پرسید کیست ؟ گفتمن جنید بغدادي ام بهلول گفتتو اي ابوالقاسم که مردم را ارشاد میکنی آیا آداب غذا خوردن خود را می دانی ؟ گفت:بسم الله می گویم و از جلوي خود می خورم . لقمه کوچک برمی دارم . به طرفراستمی گذارمآهسته می جوم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم . در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم .هر لقمه کهمی خورم الحمد لله می گویم و در اول و آخر دست می شویم . بهلول برخواستو گفت: تو میخواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز آداب غذا خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت.پسمریدان شیخ گفتند یا شیخ این مرد دیوانه است. جنید گفت: دیوانه اي استکه به کار خویشتنهشیار است و سخن راست را از او باید شنید و از عقببهلول روان شد و گفتمرا با او کار است.reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٣٢چون بهلول به خرابه اي رسید باز نشست . بهلول باز از او سوال نمود تو که آداب طعام خوردن خود رانمی دانی آیا آدابسخن گفتن خود را می دانی ؟گفت: سخن به قدر اندازه میگویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم وخلق خدا را به خدا و رسولشدعوت می نمایم . چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند ودقایق علوم ظاهر و باطن را رعایتمی کنم پسهرچه تعلق به آدابکلام داشتبیان نمود .بهلول گفت : چه جاي طعام خوردن که سخن گفتن نیز نمی دانی . پسبرخواستو به راه خود برفت.مردیان شیخ گفتند این مرد دیوانه است تو از دیوانه چه توقع داري . جنید گفت : مرا با او کار استشمانمی دانید . باز به دنبال او رفت تا به بهلول او رسید . بهلول گفت تو از من چه میخواهی تو که آدابطعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی آیا آدابخوابیدن خود را می دانی ؟ گفتآري می دانم .چون از نماز عشا فارغ می شوم داخل جامه خواب می گردم پسآنچه آدابخوابیدن بود که از بزرگاندین رسیده بیان نمود .بهلول گفت : فهمیدم که آدابخوابیدن هم نمی دانی خواستبرخیزد جنید دامنشرا گرفتو گفتاي بهلول من نمی دانم تو قربه الی الله مرا بیاموز . گفتتو ادعاي دانایی می کردي ؟ شیخ گفت: اکنونبه نادانی خود معترفشدم . بهلول گفت:اینها که تو گفتی همه فرع استو اصل شام خوردن آن استکه لقمه حلال را باید و اگر حرام را صد ازاینگونه آداب به جاي آوري فایده ندارد و سبب تاریکی دل می شود . و در سخن گفتن باید اول دلپاكباشد و نیتدرستباشدو آن سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضی یا براي اموردنیوي باشد یا بیهوده و هرزه باشد به هر عبارتکه بگویی وبال تو باشد پسسکوت و خاموشی بهتر ونیکتر باشد و در آدابخوابیدن اینها که گفتی فرع است.اصل این است که در دل تو بغضو کینه و حسد مسلمانان نباشد . حبدنیا و مال در دل تو نباشد و درذکرحق باشی تا به خواب روي .جنید دستبهلول را بوسید و او را دعا کرد و مریدان که حال او را بدیدند که او را دیوانه می دانستندخود را و عمل خود را فراموشکردند و از سر گرفتند . نتیجه آن استکه هر فرد بداند از آموختن آنچیزي که نمی داند ننگو عار نباید داشت، چنانچه شیخ جنید از بهلول آدابخوردن ، سخن گفتن وخوابیدن را آموخت.reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٣٣تعلیم دادن بهلول به یکی از دوستانآورده اند که شخصی الاغ قشنگی جهتحاکم کوفه تحفه آورده بود . حاضرین مجلسبه تعریفوتوصیفالاغ پرداختند . یکی از حاضرین براي مزاح گفت: من حاضرم به این الاغ قشنگخواندنبیاموزم .حاکم از شنیدن این سخن از کوره در رفتو به آن مرد گفت: الحال که این سخن را می گویی باید ازعهده آن برآیی و چنانچه به این الاغ خواندن بیاموزي به تو جایزه بزرگی می دهم ولی چنانچه از عهدهآن بر نیائی دستور می دهم تو را بکشند . آن مرد از مزاح خود پشیمان شده ناچاراً مدتی فرجه خواستوحاکم ده روز براي این کار به او فرصتداد .آن مرد الاغ را برداشت به خانه آورد حیران و سرگردان و نمی دانستاین کار به کجا خواهد رسید .لاعلاج به بازار رفت و در بین راه بهلول را دید و چون سابقه آشنایی با او داشتدستبه دامن اوزد وقضیه مجلسحاکم و الاغ را براي او تعریفنمود . بهلول گفتغم مخور که این کار از دستمن برمی آید و هر دستوري به تو می دهم عمل نما .پسبه او دستور داد تا یکروز تمام به الاغ غذا ندهد و سپسدر بین صفحات کتابی براي الاغ جوگذارد و کتاب را جلوي الاغ ورق بزند . الاغ چون گرسنه استبا زبان جو هاي صفحات کتاب رابرداشته و می خورد و گفتاین عمل را هر روز به همین نحو تکرار نما . و روز دهم او را گرسنه نگهدارو وقتی به مجلسحاکم رفتی همان کتاب را با الاغ به نزد حاکم ببر . آن روز دیگر بین صفحات کتابجو نگذار و آن کتاب را در حضور حاکم جلوي الاغ قرار بده . آن مرد به همین نحو عمل نمودو چونروز موعود فرا رسید الاغ را برداشته با کتاب به نزد حاکم برد و در حضور حاکم و جمعی از دوستانشکتاب را جلوي الاغ گذارد . الاغ بیچاره چون گرسنه بود به عادات روزهاي قبل که فکر می کرد بینصفحات کتاب ، جو می باشد شروع به ورق زدن کتاب نمود و چون به صفحه آخر رسید و دید که جوبین صفحات نیست ، بناي عرعر نمود و بدین وسیله خواست بفهماند که گرسنه استو حاضرین مجلسو حاکم که نمی دانستند چه ابتکاري در این عمل است، باور نمودند که در حقیقتالاغ می خواهدکتاب بخواند و همه در این کار متعجببودند . ناچار حاکم بر عهد خود وفا نمود و انعام قابل توجهیبه آن مرد داد .reza22_a620@yahoo.com تایپ : حمید رضا محمدي فر٣٤بهلول و صاحب حسابروزي بهلول به شهر بصره رفتو چون در آن شهر آشنایی نداشتاتاقی اجاره نمود ولی آن اتاق از بسکهنه ساز و مخروبه بود به کمترین باد یا بارانی تیرهایشصدا می کرد . بهلول پیشصاحبخانه رفته وگفت : اتاقی که به من دادي بی اندازه خطرناكاست. زیرا به محضوزشمختصر بادي صدا از سقفو دیوارششنیده می شود .صاحب خانه که مرد شوخی بود در جواب بهلول گفت : عیبی ندارد . البته میدانید که تمام موجودات بهموقع حمد و تسبیح خداي را می گویند و این صداي تسبیح و حمد خداي است. بهلول گفت:صحیح است ، ولی چون تسبیح و تجلیل موجودات به سجده منجر می شود من از ترسسجده خواستمزودتر فکري بنمایم .آمدن بهلول از قبرستان و سوال از اوروزي بهلول از طرفقبرستان می آمد . از او پرسیدند از کجا می آیی ؟ گفت:از پیشاین قافله که در این سرزمین نزول نموده اند . گفتند : آیا از آنها سوالاتی هم کردي ؟گفت : آري . از آنها پرسیدم کی از اینجا حرکتو کوچ می نمایید ؟ جواب دادند که ما انتظار شما راداریم هروقتهمگی به ما ملحق شدید حرکتمی نماییم .**********************************************ابوعلی سینا و کودكاز شیخ ابوعلی سینا که سرآمد حکماي ایران استپرسیدند آیا از خود کسی را داناتر دیده اي یا نه ؟گفت: بلی . روزي نزد زرگري نشسته بودم که کودکی آمد و از زرگر آتشخواست. استاد به او گفتبرو ظرفی بیاور و آتشببر . آن کودكگفت ظرف لازم نیست و می توانم بدون ظرفآتشببرم . منو استاد زرگر در تعجب بودیم تا به چه وسیله اي آن کودكمی تواند آتشببرد . پسبه او گفتمچگونه می توانی آتشببري ؟آن کودكمقداري خاکستر در کفدستگذارد و آتشرا روي آن نهاد و ببرد . به هوشو دانایی آنکودكآفرین گفتم .پایان

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
علی ع و اندوههای بیگران
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395
تدفين پيامبر 
چون مسلمانان از نماز فارغ شدند، به عادت اهل مكه عباس بن عبدالمطلب كسى را فرستاد تا عبيدة بن جراح مكى ها و ضريح ساز آنها را حاضر كند و نيز به دنبال ابو طلحه زيد بن سهل ، حفار مدينه فرستاد تا بيايد و لحدى براى رسول خدا (ص ) ترتيب دهد ابو طلحه حضور يافته و لحدى براى پيغمبر ترتيب داد و على و عباس و فضل و اسامه به دفن پيغمبر پرداختند.
انصار از پشت ديوار حجره صدا زدند: يا على تو را به خدا سوگند امروز راضى مشو حقى كه ما به رسول خدا (ص ) داريم نابود گردد. يكى از ما را هم اجازه بده تا در دفن پيغمبر (ص ) شركت نمايد. على (ع ) فرمود: اوس ‍ بن خولى بيايد و در تدفين آن حضرت شركت كند. اوس مردى فاضل و از مردم بنى عوف خزرج بوده و پيكار بدر را هم دريافته چون وارد شد، على (ع ) فرمود: وارد قبر شو چون داخل شد على (ع ) بدن مبارك را به دست وى داد و دستور داد چگونه بدن آن حضرت را روى خاك بگذارد، چون آن بدن پاك را در روى خاك قبر گذارد، حضرت امير فرمود: خارج شو، آنگاه خود وارد قبر شده بند كفن پيغمبر را گشود و طرف راست صورت نازنينش را رو به قبله گذارده خشت بر روى بدنش چيد و خاك بر روى آن ريخت .(50)

48 سوگوارى على (ع ) 
شخصى به آن حضرت گفت : (اى اميرمؤ منان ! اگر محاسن خود را خضاب و رنگ مى كردى بهتر بود!)
امام به او فرمود:
(الخضاب زينة و نحن قوم فى مصيبة ): خضاب و رنگ كردن يك نوع زيبايى است ولى ما عزاداريم (منظور آن حضرت عزادارى در مورد رحلت پيامبر (ص ) بوده است ).
آرى امام على (ع ) در سوگ پيامبر (ص ) بسيار سوگوار بود و از فراق او همچون شمع مى سوخت .(51)

فصل سوم مصايب بعد از رحلت رسول اكرم (ص ) 

بخش اول : مظلوميت على (ع ) بعد از پيامبر (ص ) 

49 نظر صحابه درباره عثمان  
ابوالفداء مى نويسد: وقتى عثمان جوانان را خويشاوندان خود را به منصب هاى حساس مملكتى از قبيل فرماندارى و استاندارى منصوب نمود، بعضى از صحابه به عبدالرحمن بن عوف (همان كسى كه در شورى به نفع عثمان راءى داد و اساس خلافت او را استوار نمود) گفتند: تو اين پيش آمدها را بر سر ما آوردى ؟ گفت : من خيال نمى كردم چنين كند، از هم اكنون با خدا پيمان مى بندم كه ديگر با او سخن نگويم . تا وقتى عبدالرحمن از دنيا رفت با عثمان صحبت نكرد، در بيماريش عثمان به عيادت عبدالرحمن آمد صورتش را به طرف ديوار برگردانيد. ابوبلال عسكرى در كتاب اءوائل مى نويسد: دعاى على (ع ) درباره عثمان و عبدالرحمن بن عوف مستجاب شد.
روزى كه عثمان از ساختمان قصر مخصوص خود به نام (طمار زوراء) فراغت حاصل كرد غذاى فراوانى تهيه نمود و مردم را به وليمه دعوت كرد. يكى از مدعوين عبدالرحمن بود همين كه چشم عبدالرحمن به ساختمان و غذا افتاد گفت : اى پسر عفان آن چه درباره ات مى گفتند و ما دروغ مى پنداشتيم اكنون به حقيقت پيوست من به خدا پناه مى برم از بيعتى كه با تو كردم . عثمان خشمگين شد، دستور داد به غلامش ، عبدالرحمن را بيرون كند، منظورش از اين كه دعاى على (ع ) مستجاب شد جريانى است كه نقل شده : در روز شورى على (ع ) به عبدالرحمن بن عوف فرمود: به خدا قسم اين كار را نكردى مگر به همان اميدى كه آن دو رفيقان از يكديگر داشتند (منظور عمر است كه در استحكام خلافت ابابكر جديت فراوان نمود تا خودش بعد از او به خلافت برسد) در دنباله فرمايش خود فرمود (دقّ اللّه عطر منشم ) خداوند ميان شما عطر منشم را بكوبد.
منشم ، زن عطر فروشى از قبيله حمير بود. دو قبيله خزاعه و جرهم هر وقت اراده جنگ داشتند خود را به عطر آن معطر مى كردند، هر زمان چنين عمل را انجام مى دادند كشتار بين آنها زياد مى شد از آن روز براى افتراق و اختلاف بين دو نفر اين سخن مثل گرديد.(52)

50 عثمان على (ع ) را نيز تبعيد نمود 
علامه امينى در جلد نهم الغدير ص 60 مى نويسد آيا جايز است براى مسلمانى كه ايمان به خدا و قرآن كريم آورده و به آياتى كه درباره اميرالمؤ منين (ع ) در آن كتاب نازل شده توجه داشته باشد و گواهى به نبوت پيغمبر اكرم (ص ) داده و آن چه درباره فضايل على (ع ) توسط شخص پيغمبر ابراز شده قبول داشته باشد و سالهاى متمادى با على همنشين بوده ، به اخلاق بى نظير و صفات حسنه آن جناب پى برده باشد و اطلاع كافى از افعال و كردارش داشته با چشم خود فداكارى هاو جانبازى ها و فتح و پيروزى هايش را در جنگ هاى حساس اسلام مشاهده كرده باشد آيا براى مسلمانى كه اين قدر شاهد شخصيت على (ع ) باشد جايز است در خطاب با مثل برادر پيغمبر چنين بگويد (لم لا يشتمك مروان اذ شتمته فواللّه ما انت عندى با فضل منه ) چرا مروان بهتر نيستى . يا جايز است به اين گونه سخنان با او روبه رو شود؟
و اللّه يا اباالحسن ما ادرى اشتهى موتك ام اشتهى حياتك فواللّه لئن مت احب ان ابقى بعدك لغيرك لانى لااجد منك خلقا و لئن بقيت لا اعدم طاغيا يتخذك سلما و عضدا و يعدك كهفا و ملجئا يمنعنى منه الا مكانه منك فانا منك كالا بن العاق من ابيه ان مات فجعه و ان عاش عقه (53)
يا به اين سخن با او عتاب نمايد ((ما انت افضل من عمار و ما امنت اقل استحقاقا ام بقوله انك احق بالنفى من عمار). تو از اعمار بهتر نيستى و كمتر از او استحقاق كيفر ندرارى يا سخن ديگرش كه به مولى گفت : تو از عمار به تبعيد شدن سزاوارترى .
بعد از تمام اين خطاب هاى درشت او را از مدينه بيرون و از آشيانه و خانه اش خارج كرد. على (ع ) را چندين مرتبه به ينبع تبعيد نمود. به ابن عباس مى گفت (قل له فليخرج الى ملك بالينبع ما اغتم به و لا يغتم بى ) به على بگو برود به ملك خودش در ينبع نه من از دست او ناراحت و نه او از دست من آزرده باشد.(54)

51 كينه معاويه  
معاويه روزى براى ابوالاسود دئلى هديه اى فرستاد كه مقدارى از آن حلوا بود، منظورش از فرستادن هديه اين بود كه دل آنها به دست آورد و قلبشان را از محبت على (ع ) خالى كند. ابوالاسود دختركى پنج يا شش ‍ ساله داشت پيش پدر آمد، همين كه چشمش به حلوا افتاد لقمه اى از آن برداشته در دهان گذاشت .
ابوالاسود گفت : دختركم ! بينداز اين غذا زهرى است ، معاويه مى خواهد به وسيله حلوا ما را فريب دهد و از اميرالمؤ منين (ع ) دور كند، محبت ائمه (ع ) را از قلب ما خارج نمايد. دخترك گفت : (قبحه الله يخدعنا عن السيد المطهر باشهد المزعفر تبا لمرسله و آكله ) خدا صورتش را زشت كند. مى خواهد ما را از سيد پاك و بزرگوار به وسيله حلوايى شيرين و زعفران دار بفريبد. مرگ بر فرستنده و خورنده اين حلوا باد. آن قدر دست در گلو برد و خود را رنج داد تا آن چه خورده بود قى كرد، آن گاه كه خود را پاك از آلودگى حلوا يافت اين شعر را سرود:
ابا لشهد المزعفر يا بن هند
نبيع عليك احسابا و دينا
معاذ الله كيف يكون هذا
و مولانا اميرالمؤ منينا(55)

52 دو معجزه تكان دهنده  
مسعودى در ادامه سخن مى گويد: سپس بعد از چند روز، حضرت على (ع ) يكى از آن افراد (ابوبكر) را ديد و او را به ياد خدا آورد، و ايام خدا را به ياد او انداخت ، و به او فرمود: (آيا مى خواهى بين تو و پيامبر(ص ) جمع كنم ، تا تو را امر و نهى كند!).
او گفت : آرى ، با هم به سوى مسجد قبا رفتند، رسول خدا(ص ) را به او نشان داد كه در مسجد نشسته بود، رسول خدا(ص ) به او فرمود: (اى فلانى ! اين گونه با من پيمان بسته اى كه امر رهبرى را به على (ع ) واگذار كنى ، اميرالمؤ منان ، على (ع ) است !).
او همراه على (ع ) بازگشت ، و تصميم گرفت كه امر خلافت را به على (ع ) تسليم نمايد، ولى رفيقش نگذاشت ! و گفت : اين سحر آشكار است و جادوى معروف بنى هاشم است ، مگر فراموش كرده اى كه من و تو در نزد ابن ابى كبشه (پيامبر) بوديم به دو درخت امر كرد، آنها به هم چسبيدند، و در پشت آن درخت ها قضاى حاجت كرد، سپس به آن درخت ها امر كرد و آنها از همديگر جدا شدند و به حال اول بازگشتند؟!!
ابوبكر پاسخ داد: اكنون كه تو اين جريان را به ياد من آوردى ، من نيز به ياد جريان ديگرى افتادم و آن اين كه : من و او (پيامبر(ص ) در غار (ثور) پنهان شده بودم ، او دستش را به صورتم كشيد، سپس با پاى خود اشاره كرد، دريايى را به من نشان داد، سپس جعفر (طيار) و اصحابش را به من نشان داد كه سوار بر كشتى هستند و در دريا سير مى كنند!
ابوبكر از گفتار رفيقش ، تحت تاءثير قرار گرفت و از تصميم خود مبنى بر تسليم امر خلافت على (ع ) منصرف شد، سپس تصميم بر قتل على (ع ) گرفتند و همديگر را به اين كار توصيه نمودند و وعده به همديگر دادند، و خالدين وليد را ماءمور قتل كردند.(56)

53 آخرين كلام على (ع ) در بالاى منبر  
محدث بزرگ ثقه الاسلام كلينى از سدير نقل مى كند كه گفت : در محضر امام باقر(ع ) بوديم ، سخن از جريانات بعد از رحلت رسول خدا (ص ) و پريشانى و غربت حضرت على (ع ) به پيش آمد، مردى از حاضران به امام باقر(ع ) عرض كرد: (خدا كار تو را سامان دهد، عزت و شوكت بنى هاشم و بسيارى جمعيت آنها چه شد؟)
امام باقر (ع ) فرمود: (از بنى هاشم كسى باقى نمانده بود! (شوكت ) بنى هاشم با بودن جعفر طيار و حمزه (ع )، موجوديت داشت ، وقتى كه جعفر و حمزه در گذشتند عموى پيامبر (ص ) و عقيل (برادر على (ع ) باقى ماندند، كه از آزاد شدگان (در فتح مكه ) بودند.
اما والله لو ان حمزة و جعفر كانا بحضرتهما، ما وصلا الى ما وصلا اليه ، و لو كانا شاهديهما لاتبقا نفسيهما.
آگاه باش ، سوگند به خدا اگر حمزه و جعفر (ع ) زنده و حاضر بودند، آن دو نفر (خليفه ) به آن مقام كه رسيدند، نمى رسيدند، و اگر حمزه و جعفر (ع ) شاهد و ناظر بودند، آن دو نفر جان سالمى از ميان بيرون نمى بردند و خود را به هلاكت مى رساندند).
به خاطر همين تنهايى و مظلوميت است كه نقل شده حضرت على (ع ) وقتى كه به منبر مى رفت ، هميشه آخرين سخنش قبل از پايين آمدن از منبر، اين بود ما زلت مظلوما منذ قبض الله نبيه (از آن هنگام كه خداوند، پيامبرش را قبض روح كرد، همواره و هميشه مظلوم شدم ).(57)

54 شباهت كار على (ع ) به پنج پيامبر  
بعد از بيعت اجبارى على (ع ) به خانه خود رفت و از مردم كناره گرفت ، و بعد به پيروان خود فرمود: من به پنج پيغمبر در پنج مورد، اقتدا كرده ام (كار من شبيه كار آنها است ):
1 از حضرت نوح (ع ) آن جا كه به خدا عرض كرد:
رب انى مغلوب فانتصر: (پروردگارا من مغلوب اين قوم (طغيانگر) شده ام ، انقام مرا از آنها بگير (قمر 10).
2 از حضرت ابراهيم (ع ) آن جا كه به مشركان فرمود: و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله : (و از شما و آنچه غير از خدا مى خوانيد كناره گيرى مى كنم ) (مريم 48).
3 از حضرت لوط (ع ) آن جا كه به قوم سركش خود فرمود: لو ان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد: (اى كاش در برابر شما، قدرتى داشتم ، تا تكيه گاه و پشتيبان محكمى در اختيار من بود) (هود 80).
4 از موسى (ع ) كه به فرعونيان گفت : ففرت منكم لما خفتكم : (پس از شما فرار كردم هنگامى كه از شما ترسيدم ) (شعرا 21).
5 و هارون (برادر موسى (ع ) كه به موسى (ع ) گفت : ان القوم استضعفونى و كادو يقتلوننى : (مردم مرا تضعيف كردند و نزديك بود كه مرا به قتل رسانند) (اعراف 150).
سپس به جمع آورى و تنظيم قرآن پرداخت و آن را در جامه اى پيچيد و آن را بسته و مهر نمود و به مردم فرمود: (اين كتاب خدا است كه آن را طبق امر و وصيت پيامبر(ص ) همان گونه كه نازل شده است جمع آورى نموده ام .
بعضى از حاضران گفتند: (قرآن را بگذار و برو).
فرمود: رسول خدا(ص ) به شما فرمود: (من در ميان شما دو يادگار گرانمايه مى گذارم ، كتاب خدا و عترت من ، و اين دو از هم جدا نمى شوند تا اين كه در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند) پس اگر سخن پيامبر (ص ) را قبول داريد، مرا با قرآن بپذيريد، كه بر اساس دستورات قرآن بين شما حكم مى كنم .
قوم گفتند: (ما نيازى به تو و قرآن تو نداريم ، اكنون آن قرآن را بردار و ببر و از آن جدا نشو).
حضرت على (ع ) از قوم ، روى گردانيد و به خانه اش رفت ، و شيعيان او نيز خانه نشين شدند، زيرا رسول خدا(ص ) از آنها پيمان گرفته بود كه چنين كنند.
ولى آن قوم ، دست نكشيدند، به خانه على (ع ) هجوم آوردند و در خانه اش را سوزاندند و آن حضرت را با اجبار به سوى مسجد بردند، و فاطمه (س ) را در كنار در خانه ، در فشار قرار دادند به طورى كه فرزندش ‍ محسن ، سقط گرديد.
به على (ع ) گفتند: بيعت كن ، او بيعت نكرد و گفت : بيعت نمى كنم ، گفتند: اگر بيعت نكنى تو را مى كشيم .
فرمود: اگر مرا بكشيد، من بنده خدا و برادر رسول خدا(ص ) هستم ، دستش را باز كردند ولى آن حضرت دستش را بست ، باز كردن دست او بر آنها سخت شد، در حالى كه دستش بسته بود، (دست ابوبكر را) بر دست او ماليدند.(58)

55 گريستن رسول خدا(ص )  
ابو عثمان نهدى از على بن ابى طالب (ع ) روايت كرده كه فرموده : با رسول خدا (ص ) از باغى مى گذشتيم كه من گفتم :اى رسول خدا، اين باغ چه زيباست !
فرمود: تو را در بهشت بهتر از آن است ؛ تا به هفت باغ و به روايت احمد بن زهير نه باغ گذشتيم و من همان سخن را تكرار كردم و پيامبر هم مى فرمود: تو را در بهشت بهتر از آن است . آن گاه رسول خدا (ص ) مرا در آغوش كشيد و گريست .
گفتم ،اى رسول خدا، علت گريه شما چيست ؟
فرمود: كينه هايى كه براى حكومت پس از من ، از تو در سينه هايى مردانى نهفته است كه بر تو آشكار نمى كنند.
گفتم : آيا در آن هنگام دين من در سلامت است ؟
فرمود: آرى تو در سلامت است . (59)

56 ملاقات با برادر  
عقيل به حضور على (ع ) آمد، على (ع ) را نگران ديد، پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟ خداوند چشم هاى تو را نگرياند.
حضرت على (ع ) در پاسخ فرمود: برادرم ! سوگند به خدا گريه ام در مورد قريش و طرفداران آنها است كه راه گمراهى را پيمودند و از حق روى برتافتند، و به فساد و جهالت خود بازگشتند، و به وادى اختلاف و نفاق و در بيابان سرگردانى افتادند، و براى جنگيدن با من همدست شدند، چنان كه قبلا براى جنگيدن با رسول خدا (ص ) همدست گشتند، خداوند آنها را به مجازات برساند كه رشته قرابت با مرا پاره كردند و حاكميت پسر عمويم پيامبر(ص ) را از دست ما بيرون بردند، آن گاه بلند گريه كرد و فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و اين اشعار را به عنوان تمثيل خواند:
فان تسلينى كيف انت فاننى
صبور على ريب الزمان صليب
يعز على ان ترى بى كابة
فيشمت عاد اويساء حبيب
(اگر از حال من بپرسى كه چگونه اى ؟، مى گويم : در سختى هاى روزگار صبر مى كنم و در دشوارى ها به سر مى برم ، بر من سخت است كه آثار اندوه در من ديده شود تا دشمن شادى كند و دوست ناراحت شود.(60)

57 درد دل حضرت امير (ع ) با چاه  
ميثم مى گويد: شبى از شب ها على (ع ) مرا با خود از كوفه بيرون برد تا رسيديم به بيابانى آن جا خطى كشيد و به من فرمود: از اين خط تجاوز نكن ، مرا گذاشت و خود رفت . آن شب شب تاريكى بود. من با خود گفتم . عجيب ، مولاى خودم را در اين بيابان تنها گذاشتم با آن كه او دشمنى زيادى دارد به خدا قسم كه دنبال او خواهم رفت تا از او باخبر باشم . پس ‍ به جستجوى آن حضرت پرداختم . او را در حالى يافتم كه سر خود را تا نصف بدن در چاهى كرده با چاه گفتگو مى كند، همين كه امام آمدن مرا احساس كرد فرمود: كيستى ؟
عرض كردم : ميثم .
فرمود: آيا نگفتم از خط تجاوز مكن . گفت : سرور من ، ترسيدم خدا نكرده از دشمنان به شما آسيبى برسد، دلم طاقت نياورد.
فرمود: آيا چيزى شنيدى از آن چه مى گفتم .
عرض كردم : نه
فرمود:اى ميثم ،
و فى الصدر لبانات
اذا ضاق لها صدرى
نكت الارض بالكف
و ابديت لها سرى
فمهما تنبت الارض
فذاك النبت من بذرى
در سينه من اسرارى است ، وقتى كه دلم از جهت آنها تنگ مى شود زمين را با دستم مى كنم ، راز دلم را ظاهر مى نمايم پس هر وقتى كه بروياند آن زمين گياهى را، از آن تخمى است كه من كاشته ام .(61)

58 مظلوم هميشه تاريخ  
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: از آن وقتى كه مادر، مرا زاده است پيوسته مظلوم بوده ام حتى وقتى كه به برادرم عقيل درد چشم اصابت كرد، مى گفت : به چشم من دارو نريزيد تا به چشم على دارو بريزيد. با اين كه درد چشم نداشتم به چشم من دوا مى ريختند.(62)

59 پدرم فداى آن شهيد  
عايشه گويد: روزى على بن ابى طالب (ع ) از رسول خدا(ص ) اجازه ورود خواست پيامبر(ص ) فرمود: يا على داخل شو، چون داخل شد رسول خدا(ص ) برخاست و او را در آغوش كشيد و پيشانيش را بوسيد و فرمود: پدرم فداى آن شهيد، پدرم فداى آن تنهاى شهيد.(63)

60 چگونه صبح كردن على (ع )  
حنش بن معتمر گويد: بر اميرالمؤ منين على بن ابيطالب (ع ) در حالى كه در رحبه (محلى در كوفه ) تكيه زده بود داخل شدم و گفتم : السلام عليك يا اميرالمومنين و رحمة الله و بركاته ، چگونه صبح كردى ؟
حضرت سر بلند كرد و جواب سلام مرا داد و فرمود: صبح كردم در حالى كه دوست دار دوستان ، و صبر كننده بر دشمنى دشمنانمان هستم ، همانا دوست ما در هر شبانه روز منتظر راحتى و گشايش است ، و دشمن ما بناى كار خود را بر پايه اى نهاده كه سخت نااستوار و لغزان است ، اين بناى او بر لب پرتگاهى است كه وى را در آتش دوزخ مى افكند.
اى ابا المعتمر به راستى كه دوست ما نمى تواند ما را دشمن بدارد، و دشمن ما نمى تواند ما را دوست بدارد، همانا خداى متعال دل هاى بندگان را بر دوستى ما سرشته ، و دست از يارى دشمن ما شسته ، پس دوست ما توان دشمنى ما، و دشمن ما توان دوستى ما را ندارد، و هرگز دوستى ما و دوستى دشمن ما در يك دل نگنجد. زيرا كه (خداوند براى يك مرد دو دل در درونش ننهاده است ) تا با يكى ، گروهى را و با ديگرى دشمنان همان گروه را دوست بدارد.(64)

61 ستم هاى وارده به على (ع )  
مسيب بن نجبه گويد: على (ع ) مشغول سخنرانى بود كه مرد عربى فرياد مظلوميت برداشت ، آن حضرت به او فرمود: نزديك بيا. امام فرمود: به من به اندازه ريگ هاى بيابان و موهاى بدن حيوانات ستم شده است .(65)

62 دشمنى دختران خلفاء با على (ع )  
چون على (ع ) در ذى قار فرود آمد عايشه نامه اى به حفضة ، دختر عمر، نوشت كه بدان على به ذى قار آمده و چون خبر سپاهيان بسيار و جماعت انبوهى كه با ما هستند بدو رسيده از ترس در همانجا توقف كرده و همانند اسب قرمز رنگى است كه راه پيش و پس ندارد، اگر قدم به پيش نهد پى شود و اگر به عقب برگردد او را نحر كنند!
حفضه كه اين نامه را خواند، دستور داد زنان خواننده اى را نزد وى بياورند و برايش آواز خوانى كرده و بنوازند و در وقت خوانندگى و دف زدن اين شعر را بخوانند:
ما الخبر ما الخبر؟
على فى السفر!
كالفرس الاسقر!
ان تقدم عقر
و ان تاءخر نحر!
اين خبر به گوش زنان بنى اميه و (بنات الطلقاء) رسيد و براى شنيدن آن به خانه حفصه آمده و در آنجا اجتماع مى كردند و خوانندگان و نوازندگان نيز با همان اشعار به خوانندگى و دف زدن مى پرداختند.
ام كلثوم دختر على (ع ) از جريان مطلع شد و جامه برتن كرده و به طور ناشناس و روبسته به خانه حفضه رفت و چون وارد شد روى خود را باز كرد و چون حفضه او را شناخت شرمنده شد و عذر خواهى كرد.
ام كلثوم بدو گفت : اگر شما دو نفر امروز با على به مخالفت و دشمنى برخاسته ايد پيش از اين نيز به دشمنى با برادرش (رسول خدا) برخاستيد تا آنكه خداوند درباره شما آن آيات را نازل فرمود!
حفضه شرمنده شد و از وى خواست تا از ادامه آن گفتار خوددارى كند و نامه عايشه را طلبيد و آن را پاره كرده و از خدا طلب آمرزش ‍ كرد.(66)

63 سكوت على (ع )  
ابوعلى همدانى گويد: عبدالرحمن بن ابى ليلى حضور اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) برخاست و گفت : اى اميرمؤ منان از شما پرسش مى كنم تا چيزى از شما فرا گيرم و البته منتظر بوديم كه چيزى درباره كار خودت بفرمايى اما چيزى نفرمودى . آيا از كار خويش به ما خبر نمى دهى كه آيا (اين سكوت شما) به جهت سفارشى است از جانب رسول خدا(ص ) يا به نظر خودتان چنين رسيده است ؟ همانا ما درباره شما گفتار فراوانى گفته ايم ، و مطمئن ترين آنها همان است كه از زبان خودتان بشنويم و از شما بپذيريم . ما مى گفتيم : اگر حكومت پس از رسول خدا(ص ) به دست شما مى رسيد احدى با شما به نزاع نمى پرداخت ، به خدا سوگند اگر از من بپرسند نمى دانم چه بگويم ؟ آيا چنين پندار برم كه اين قوم نسبت به آن چه كه درآنند از شما شايسته ترند؟ اگر چنين گويم پس به چه جهت رسول خدا(ص ) در بازگشت از حجة الوداع شما را نصب نمود و فرمود: (اى مردم هر كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست ). و اگر شما از آنان نسبت بدان چه كه در آنند شايسته ترى پس براى چه ولايت آنهارا بپذيريم ؟
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اى عبدالرحمن همانا خداى متعال پيامبر خود (ص ) را به نزد خود برد و من در آن روز نسبت به مردم از شايستگى خود به اين لباسم شايسته تر بودم ، و همانا از جانب پيامبر خدا(ص ) به من سفارشى شده بود كه اگر مرا مسخر خود نموديد، به خاطر اطاعت از خدا اقرار كنم و بپذيرم . و همانا نخستين چيزى كه پس از آن حضرت (يا پس ‍ از غصب خلافت ) از حقمان كاسته و ضايع شد ابطال حق ما در خمس ‍ بود، پس چون كار ما سست گشت چوپانى چند از قريش در ما طمع ورزيدند. و همانا مرا حقى بر مردم است كه اگر بدون درخواست و درگيرى به من بازگردانند مى پذيرم و به انجامش برمى خيزم و آن تا مدت معلومى ادامه خواهد يافت ، و من بسان مردى هستم كه از مردم در مدت معينى طلبى دارد، اگر در پرداخت مال او سريع كنند آن را بگيرد و سپاس ‍ قرار گيرند، و مانند مردى باشم كه راه سهولت و نرمى را پيش گيرد اما در نظرم مردم بسان حيوان چموشى جلوه مى كند.
جز اين نيست كه هميشه حق از اين راه شناخته مى شود كه طرفداران اندكى از مردم دارد، پس هرگاه سكوت كردم از من صرف نظر كنيد، كه اگر مطلبى پيش آيد كه نيازمند پاسخ باشيد شما را هدايت خواهم كرد، پس تا آن گاه كه من دست مى دارم شما نيز دست از من بداريد.
عبدالرحمن گفت : اى اميرمؤ منان به جان خودت سوگند كه شما همان طور كه پيشينيان گفته اند:
(به جانت سوگند كه هر كس را خواب بود بيدار نمودى ، و به گوش هر كس كه گوشى شنوا داشت رسانيدى ).(67)

64 شكوه على (ع ) از روزگار  
على (ع ) فرمود: در روزگار رسول خدا(ص ) چون پاره تن او بودم ، مردم به من مانند ستاره اى در افق آسمان مى نگريستند، سپس روزگار مرا فرود آورد تا آن كه فلانى و فلانى را با من برابر ساخت ، سپس مرا با پنج نفر برابر كردند كه برترين آنها عثمان بود، گفتم : اى اندوه ! اما روزگار به اين هم بسنده نكرد و از قدر من آن قدر كاست كه مرا با پسر هند (معاويه ) برابر ساخت !(68)

بخش دوم : شكوه هاى على (ع )  

65 شكوه على (ع ) از سستى ياران  
اى مردم كوفه من از معاشرت شما به سه قسمت و به دو امر ديگر مبتلا شدم .
اما سه قسمت شماها كر هستيد در حالى كه به ظاهر گوش داريد و كور هستيد اگر چه به صورت چشم داريد و گنگ هستيد ولى حرف مى زنيد و چشم و گوش و زبان شما كوچك ترين تاءثيرى در زندگى شما ندارد، و اما دو امر ديگر برادرى و دوستى شما در موقع حضور روى صدق و صفا و حقيقت نيست و هنگام گرفتارى و ابتلا نيز نمى توان به شماها اعتماد و اطمينان كرد.
پروردگارا من از اين مردم دل تنگ و ملول گشته ام و آنان نيز از من ملول شده اند. من از آنان خسته و بيزار و آنان از من بيزارند، خداوندا امير و حاكمى را از اين جمعيت راضى نگه مدار و اين مردم را نيز از امير خودشان هرگز ممنون و راضى قرار مده و دل هاى آنان را وارد خطر و وحشت و خوف كن چنان كه نمك در رطوبت آب مى شود.
اى مردم بدانيد كه اگر مرا ممكن بود و مى توانستم با شما قطع رابطه نموده و هرگز با شما سخن نگفته و دستورى به شما ندهم ، البته عمل مى كردم ، زيرا به خاطر هدايت و نجات و رشد آنچه مى توانستم كوشش كردم و در ملامت و عتاب شما آن چنان اصرار و مبالغه نمودم كه از زندگى خود سير شدم .
زيرا در نتيجه سخنان و كوشش هاى من به جز پاسخ ‌هاى مسخره آميز حرفى از شما نشنيدم . شما از راه حق منحرف شده و به سوى باطل تمايل پيدا كرده ايد. و دين خدا هرگز با مردم هوى پرست و اهل باطل قوت و نيرو نگيرد. و من اطمينان دارم كه به جز زيان و ضرر چيز ديگرى از شما به من عايد نخواهد شد.
من شما را براى مبارزه و جهاد با دشمنان خودتان دعوت نمودم و شما در مكان هاى خود سنگين شده و درخواست تاءخير كرديد چنان كه بدهكاران مسامحه كار در مقام برگرداندن قرض خود امروز و فردا مى كنند.
اگر در فصل تابستان دعوت به سوى جهاد بشويد، شدت گرما را بهانه مى كنيد و اگر در زمستان امر جهاد پيش بيايد، به خاطر سرما عقب مى نشينيد، ولى اين ها بهانه است و حقيقت اين است كه شما از جنگ و جهاد فرار مى كنيد و در صورتى كه از گرماى تابستان خوددارى و پرهيز مى نماييد گرمى شمشير به مراتب بيشتر بوده و عجز شما در مقابل تندى و حرارت حمله هاى دشمن افزونتر خواهد بود انا لله و انا اليه راجعون .(69)

66 شكوه على از غارت جان و مال مسلمانان  
اى اهل كوفه خبر وحشتناكى به من رسيده است كه ابن غامد با چهار هزار از اهل شام از سر حد ما عبور كرده و به سرزمين انبار حمله آورده و اموال مردم را غارت كرده و جمعى از مردان صالح و متدين را به قتل رسانيده است ، و رفتار او با اهل انبار بسى شبيه به رفتارى كه با طايفه خزر و مردم روم مى كنند، بوده است ، گويا آنان مسلمان نبودند و گويا خون و مال آنان حلال بوده است .
ابن غامد، عامل من ابن حسان را نيز در شهر انبار كشته است و شهر انبار را براى اطرافيان خود تسخير كرده است ، خداوند اين كشته شدگان را در بهشت برين جاى بدهد.
و من اطلاع پيدا كردم كه جمعى از اهل شام بر حرمت زن مسلمانى و يك زن ديگر كه از اهل ذمه بوده تعدى كرده و روسرى و گوشواره و زيور و زينت و خلخال و زير لباس از سر و گوش و دست و پاى آنها گرفته اند و آن زن مسلمان در مقابل تجاوز آنان چاره به جز گفتن جمله استرجاع (انا لله و انا اليه راجعون ) و آرزوى مرگ و به يارى طلبيدن مسلمين نداشته است ، و متاءسفانه كسى به فرياد او نرسيده و او را يارى نكرده است ، و هر گاه كسى از شدت اسف و از نهايت تاءثر به اين جريان بميرد پيش من مورد ملامت و مذمت واقع نگشته و بلكه نيكوكار و درستكار خواهد بود.(70)

67 شكايت از تفرقه ياران  
چقدر جاى شگفت است كه ديگران در مورد باطل خودشان اجتماع و اتفاق نموده و شما نسبت به حق خودتان متفرق هستيد. شماها خود را نشانه تيرهاى دشمن قرار داده و به سوى دشمن تيراندازى نمى كنيد، دشمنان شما پيوسته درصدد جنگ و حمله و تجاوز هستند ولى شماها ساكت و به آرامى نشسته ايد عصيان و مخالفت او امر پروردگار متعال در پيشروى شما صورت خارجى گرفته است و شماها نگاه مى كنيد. دست هاى شما در خسران و فقر فرو رود اى مردمى كه چون شتران بى صاحب هستيد كه از هر جانب جمع بشوند از طرفى ديگر متفرق و پراكنده مى گردند.(71)

68 علاقه على (ع ) به مرگ  
امام پس از رحلت رسول اكرم (ص )، هنگامى كه عباس ابن عبدالمطلب و ابوسفيان براى بيعت نزد ايشان آمدند چنين فرمودند:(72)
اگر سخن گويم (و حقم را مطالبه كنم ) گويند: بر رياست و حكومت حريص است ، و اگر دم فرو بندم (و ساكت نشينم ) خواهند گفت : از مرگ مى ترسد!
(اما) هيهات پس از آن همه جنگ ها و حوادث سهمگين (اين گفته بس ‍ ناروا است ). به خدا علاقه فرزند ابوطالب به مرگ ، از علاقه طفل شيرخوار به پستان مادر بيشتر است . اما من از علوم و حوادثى آگاهم كه اگر بازگويم همانند طناب ها در چاه هاى عميق به لرزه درآييد

69 گريستن امام (ع ) از تنهايى  
كجا هستند برادران من ؟ همان هاكه سواره به راه افتادند و در راه حق ، پيش ‍ تاختند؟ كجاست (عمار)؟ كجاست (ابن تيهان )؟ كجاست (ذوالشهادتين )؟ و كجايند همانند آنان از برادران شان كه پيمان بر جانبازى بستند، و سرهاى آنها براى ستمگران فرستاده شد؟!
آن گاه دست به محاسن شريف زدند، مدتى بس طولانى گريستند و پس از آن فرمودند: آه ، دريغا بر برادرانم ، همان ها كه قرآن تلاوت كردند و به كار بستند در فرائض دقت و تدبر كردند و آن را به پا داشتند، سنت هارا زنده و بدعت ها را مى راندند. دعوت به جهاد را پذيرفتند و به رهبر خود اطمينان كردند و صميمانه از او پيروى نمودند.(73)

70 تقاضاى نجات از دست مردم  
از خداوند تقاضا مى كنم كه براى نجات من از ميان اين گونه افراد، گشايش ‍ و فرجى سريع قرار دهد. به خدا اگر علاقه من به هنگام پيكار با دشمن در شهادت نبود و خود را براى مرگ در راه خدا آماده نساخته بودم ، دوست مى داشتم حتى يك روز با اين مردم روبه رو نشوم و هرگز آنها را ملاقات نكنم !.(74)

71 چه ستم ها كه بر ما نرفت ! 
قسمتى از نامه امام (ع ) به معاويه كه در آن به دشمنى ها و ستم هاى قريش ‍ نسبت به رسول اكرم (ص ) اشاره مى فرمايند و فرمودند:
قبيله ما (قريش ) خواستند پيامبرمان را بكشند، و ما را ريشه كن كنند. غم و اندوه را به جان هاى ما ريختند و هر چه مى توانستند بدى درباره ما انجام دادند. ما را از زندگانى خوش و راحت باز داشتند، و ترس و خوف را با ما قرين گردانيدند. ما را به پناه بردن به كوههاى صعب العبور مجبور ساختند و آتش جنگ را با ما روشن نمودند. ولى خداوند اراده نمود كه دينش را به وسيله ما نگهدارى كند، و شر دشمن را از حريم آن باز دارد. مؤ منان ما در اين راه (براى نگهدارى پيامبر(ص ) خواستار ثواب بودند، و كافران ما از حاصل (خويشاوندى ) حمايت مى كردند.(75)

72 بردبارى در شدت گرفتارى  
امام على (ع ) در خطبه شقشقيه با بيانى جانسوز، به چگونگى غصب خلافت و تشريح رنج ها و دردهاى خود پرداخته و به تعبيرى ، اين سخنان چون شعله آتش از درون دل زبانه كشيد و فرو نشست .(76)
به خدا سوگند! او (ابوبكر) جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه خوب مى دانست خلافت جز مرا نشايد، كه من در گردش حكومت اسلامى ، چون محور سنگ آسيابم (كه بدون آن آسيا نمى چرخد).
(او مى دانست ) سيل ها و چشمه هاى (علم و فضيلت ) از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان (دور پرواز انديشه ها) و افكار بلند من راه نتوانند يافت !
من دست از خلافت شستم ، و از آن كناره گرفتم در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه با دست تنها بپا خيزم (و حق خود و مردم را بگيرم ) و يا در اين محيط پرخفقان و ظلمتى كه پديد آورده اند صبر كنم ؟ محيطى كه : پيران را فرسوده ، جوانان را پير، و مردان را با ايمان را تا واپسين دم زندگى در چنگال رنج ، اسير مى سازد.
(عاقبت ) ديدم بردبارى و صبر خردمندانه تر است ، لذا شكيبايى نمودم ، در حالى كه به كسى مى ماندم كه خاشاك چشمش را پر كرده ، و استخوان راه گلويش را گرفته است و با چشم خود مى ديدم كه ميراثم را به غارت مى برند.
تا اين كه ابوبكر به راهى كه مى بايست ، رفت (مُرد) و بعد از خودش ‍ خلافت را به عمر سپرد.
در اينجا امام (ع ) بيتى از شعر (اعشى ) را به عنوان شاهد مى آورد كه مضمونش اين است :
بسى فرق است تا ديروز، امروز
كنون مغموم و دى شادان و پيروز
كه اشاره به زمان و عصر پيامبر دارد.

73 سكوت براى حفظ اسلام  
على (ع ) فرمودند: شگفتا! ابوبكر كه در حيات خود، از مردم مى خواست عذرش را بپذيرند و (با وجود من ) وى را از خلافت معذور دارند، خود هنگام مرگ عروس خلافت را براى ديگرى كابين بست ! و چه عجيب هر دو از خلافت به نوبت بهره گيرى كردند.
(مركب ) خلافت را در اختيار كسى (عمر) قرار داد، كه كلامش خشن ، ديدارش رنج آور، اشتباهش بسيار و عذر خواهى اش بى شمار بود. به سوارى شبيه بود كه بر پشت شترى سركش نشسته ، چنانچه مهار را محكم كشد، پره هاى بينى شتر پاره شود، و اگر آزاد گذارد، در پرتگاه هلاكت سقوط كند.
به خدا! مردم در ناراحتى و رنج عجيبى گرفتار آمده بودند و من در اين مدت طولانى با محنت و عذاب ، چاره اى جز شكيبايى نداشتم . سرانجام روزگار او (عمر) هم سپرى شد.
عمر (خلافت ) را در گروهى به شورا گذاشت و به پندارش مرا نيز از آنها محسوب داشت !
پناه به خدا از اين شورا! راستى من از نخستين آنها، چه كم داشتم كه درباره من به ترديد افتادند و اكنون كارم به جايى رسيده كه مرا همسنگ اينان (اعضا شورا) قرار دهند؟ لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هم آهنگى ورزيدم (و براى مصالح مسلمين ) در شوراى آنها حضور يافتم . يكى از آنان به خاطر كينه اش از من روى برتافت و ديگرى خويشاوندى را (بر حقيقت ) مقدم داشت ، اعراض آن يكى هم جهاتى داشت ، كه ذكر آن خوشايند نيست .(77)

74 محروميت از حق  
به خدا سوگند! پس از رحلت پيامبر اكرم (ص ) تاكنون ، از حق خويشتن محروم مانده ام ، و ديگران را به ناحق بر من مقدم داشته اند.(78)

75 شكايت از غاصبين ولايت  
به خدا سوگند! هرگز فكر نمى كردم ، و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب بعد از پيامبر(ص )، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او برگرداند (و در جاى ديگر قرار دهد و باور نمى كردم ) مرا از عهده دار شدن آن باز دارد. تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف ابوبكر... بود براى بيعت كردن با او، پس من دست بر روى دست گذاشتم تا اين كه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام باز گشته و مى خواهند دين محمد (ص ) را نابود سازند. (در اين جا بود كه ) ترسيدم كه اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما سخت تر است ، زيرا اين بهره دوران كوتاه دنيا است ، كه هم چون سراب ، زايل مى گردد و يا بسان ابرى پراكنده مى شود. پس براى دفع آشوب به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد.(79)

76 توبيخ به خاطر سستى در جهاد  
به خدا سوگند اگر من تنها با آنها (دشمنان ) روبه رو شدم ، در حالى كه آنها تمام روى زمين را پر كرده باشند نمى ترسم و باكى ندارم ، من بر گمراهى آنان و رستگارى و هدايت خود نيك آگاهم و با يقين از جانب خدا همراه بوده ، مشتاق ملاقات پروردگارم و به پاداشش اميدوارم ، ليكن دريغم آيد كه بى خردان و تبهكاران اين امت حكومت را به دست گيرند و بيت المال را به غارت ببرند، آزادى بندگان خدا را سلب كنند و آنها را برده خويش ‍ سازند، با صالحان نبرد كنند، و فاسقان را همدستان خود قرار دهند. در اين گروه بعضى هستند كه شراب نوشيده و حد بر آنها جارى شده ، و برخى از آنان اسلام را نپذيرفتند تا براى آنها عطايى تعيين گرديد و اگر به خاطر اين جهات نبود اين اندازه شما را براى قيام و نهضت تشويق نمى كردم و به سستى در كار سرزنش و توبيخ نمى نمودم و در گردآورى و تشويق شما نمى كوشيدم و آن هنگام كه سر باز زديد و سستى نموديد، رهايتان مى ساختم .(80)

77 رنج على از سستى ياران  
روزى يكى از ياران آن حضرت ، اين پرسش را مطرح كرد و گفت : چگونه كه ما تاكنون بر معاويه چيره نشده ايم ؟ امام (ع ) به او فرمود: جلوتر بيا. آن گاه آهسته گفت :
(سپاه معاويه وى را فرمان مى برند اما ياران من از گفتار من سر مى تابند).
خدا خود مى داند كه اين قلب بزرگ كه آكنده از عشق به مكتب بود، تا چه حد از جهل مسلمانان نسبت به اسلام و پراكندگى آنان از محور حق ، رنج مى برد(81)

78 خسته شدن از مردم كوفه  
بارالها! (از بس نصيحت و اندرز دادم ) آنها را خسته و ناراحت ساختم و آنها نيز مرا خسته كردند، من آنها را ملول ، و آنها مرا ملول ساختند، به جاى آنان افرادى بهتر به من مرحمت كن و به جاى من ، بدتر از مرا بر سر آنها مسلط نما، خداوندا، دلهاى آنها را بگداز، همان طور كه نمك در آب حل مى شود.
به خدا سوگند دوست داشتم به جاى شما هزار سوار از (بنى فراس بن غنم ) داشته باشم تا با كمك آنها دشمنان را بر سر جاى خود مى نشاندم (آنها چنانند كه شاعر گفته ):
اگر آنان را مى خواندى سوارانى از ايشان مانند ابر تابستان ، با سرعت و تا زنده به سوى تو مى آمدند...(82)

79 شدت ناراحتى على (ع ) 
اميرالمؤ منين (ع ) پس از شهادت محمد بن ابى بكر نامه اى به عبداللّه بن عباس مى نويسد و در آن نامه شدت ناراحتى خود را از مردم كوفه مرقوم فرموده كه از آن جمله مى نويسد:
(... اسئل اللّه اءن يجعل لى منهم فرجا و اءن يريحنى منهم عاجلا، فو اللّه لو لا طمعى عند لقاء عدوى فى الشهادة و توطينى نفسى عند ذلك لاءحببت اءن لا اءبقى مع هؤ لاء يوما واحدا...)
(از خداى يكتا مى خواهم كه براى من گشايشى از اين مردم فراهم سازد و مرا هر چه زودتر از اينها راحت سازد و به خدا سوگند اگر نبود علاقه اى كه من در هنگام ديدار با دشمن به شهادت دارم و خود را براى آن آماده كرده ام ، دوست داشتم كه يك روز هم با اين مردم نمانم ...)(83)

80 سرزنش اهل كوفه  
به من خبر رسيده كه (بسر) بر (يمن ) تسلط يافته است ، سوگند به خدا مى دانستم اينها به زودى بر شما مسلط خواهند شد، زيرا آنان در باطل خود متحدند، و شما در راه حق خود متفرقيد. شما از پيشواى خود در مسير حق ، سرپيجى مى كنيد ولى آنها در باطل خود از پيشواى خويش ‍ اطاعت مى نمايند، آنها نسبت به رهبر خود اداى امانت مى كنند و شما به امام خويش خيانت مى ورزيد، آنها در شهرهاى خود به اطلاح مشغولند و شما به فساد! اگر من قدحى را به عنوان امانت به يكى از شما بسپارم از آن بيم دارم كه بند آن را ببريد.(84)
 
next page

fehrest page

back page

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
علی ع و اندوههای بیگران
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395

 

fehrest page

back page

22 خبر دادن پيامبر (ص ) به على (ع ) از وفات خويش  

به پيامبر (ص ) مريضى اى عارض شد كه با آن مريضى به جوار رحمت الهى واصل گرديد، چون آن حالت را مشاهده نمود، دست حضرت اميرالمؤ منين (ع ) را گرفت و متوجه بقيع گرديد، اكثر صحابه از پى او بيرون آمدند، فرمودند كه : حق تعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقيع ، چون به بقيع رسيد، گفت : السلام عليكم اى اهل قبور، گوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده ايد در آن و نجات يافته ايد از محنت هايى كه مردم را در پيش است ، به درستى كه رو كرده است به سوى مردم محنت هاى بسيار مانند پاره هاى شب تار.
پس مدتى ايستاد و طلب آمرزش براى اهل بقيع نمود، و رو آورد به سوى حضرت اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: جبرئيل در هر سال قرآن را يك مرتبه بر من عرضه مى كرد، و در اين سال دو مرتبه عرض نمود، چنين گمان دارم كه اين براى آن است كه وفات من نزديك شده است .
پس فرمود: يا على به درستى كه حق تعالى مرا مخير گردانيد بر ميان خزانه هاى دنيا و مخلد بودن در آن يا بهشت ، من اختيار لقاى پروردگار خود كردم ، چون بميرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود.(25)


23 دو ركن على (ع ) 

جابر بن عبدالله گويد: شنيدم رسول خدا (ص ) سه روز پيش از وفاتش به على (ع ) مى فرمود: درود بر تو اى پدر دو گل من ، تو را به دو ريحانه دنياى خود سفارش كنم به همين زودى دو ستون تو ويران شوند و خدا خليفه من است بر تو، چون رسول خدا (ص ) وفات كرد. فرمود: اين يك ستون من بود كه رسول خدا (ص ) به من فرمود، چون فاطمه وفات كرد، فرمود: اين ستون دوم است كه رسول خدا (ص ) فرمود.(26)


24 وظيفه غسل پيامبر (ص )  

ابن عباس گفته چون رسول خدا (ص ) بيمار شد انجمنى از اصحابش نزد او بودند و عمار بن ياسر از ميان آنها برخاست و به او گفت : يا رسول الله پدر و مادرم قربانت كدام يك از ما تو را غسل دهيم اگر اين پيشامد به وجود آمد؟
فرمود: آن وظيفه على بن ابى طالب است زيرا قصد حركت دادن هر عضوى را از من كند فرشتگان به او كمك كنند.
عرض كرد: پدر و مادرم قربانت چه كسى بر شما نماز مى خواند در اين پيشامد؟ فرمود: خاموش باش خدايت رحمت كند.
سپس پيغمبر فرمود: يا بن ابى طالب چون ديدى جانم از تنم بر آمد تو مرا خوب غسل بده و با اين دو پارچه لباسم ، كفن كن يا در پارچه سيد مصر و برد يمانى ، كفن بسيار گران بر من مپوش ، مرا برداريد و ببريد تا بر لب گورم نهيد اول كسى كه بر من رحمت فرستد خداست جل جلاله از بالاى عرش خود سپس جبرييل و ميكاييل و اسرافيل در صفوف فرشته ها كه جز خدا شمار آنها را نداند نماز بر من گزارند. (27)


25 طلب على (ع ) در بيمارى  

از ابن عباس روايت است كه رسول خدا (ص ) در هنگام بيمارى فرمود: دوست مرا برايم بخوانيد و هر مردى را دعوت مى كردند، از او رو مى گردانيد.
به فاطمه (س ) گفتند: برو على را بياور، گمان نداريم رسول خدا (ص ) جز او را بخواهد. فاطمه دنبال على (ع ) فرستاد، چون وارد شد رسول خدا (ص ) دو چشم گشود و رويش برافروخت و فرمود: بيا بيا نزد من اى على . و او را نزديك خود خواست تا دستش را گرفت و او را بالاى سر خود نشانيد و بى هوش شد و حسن و حسين آمدند و شيون و گريه مى كردند تا خود را روى رسول خدا (ص ) انداختند و على (ع ) خواست آنها را كنار بزند، رسول خدا (ص ) به هوش آمد و فرمود: اى على بگذار آنها را ببويم و مرا ببويند، از آنها توشه گيرم و از من توشه گيرند آنها پس از من محققا ستم كشند و به ظلم كشته شوند، لعنت خدا بر كسى كه به آنها ستم كند تا سه بار اين را گفت و دست دراز كرد و على را درون بستر خود كشيد و لب بر لبش نهاد و با او رازى طولانى گفت تا جان پاكش برآمد و على از زير بسترش بيرون شد و گفت : اعظم الله اجوركم درباره پيغمبر كه خدا جانش را گرفت و آواز شيون و گريه برخاست به اميرالمؤ منين (ع ) گفتند: رسول خدا (ص ) وقتى تو را درون بستر خود برد با تو چه رازى گفت ؟ فرمود: هزار باب به من آموخت كه از هر بابى هزار باب مى گشايد.(28)


26 خبر پيامبر از غسل دهنده اش  

عبدالله بن مسعود از حضرت رسول (ص ) پرسيد: چه كسى تو را غسل خواهد داد چون وفات يابى ؟
حضرت فرمود: هر پيغمبرى را وصى او غسل مى دهد.
گفتم : وصى تو كيست يا رسول الله ؟
فرمود: على بن ابى طالب .
پرسيدم : چند سال بعد از تو زندگانى خواهد كرد؟
فرمود: سى سال ، چنان چه يوشع بن نون وصى موسى بعد از موسى سى سال زندگانى كرد، و صفراء دختر شعيب كه زوجه حضرت موسى بود بر او خروج كرد و گفت : من سزاوارترم به خلافت از تو، يوشع با او مقاتله كرد و لشكر او را كشت و او را اسير كرد، بعد از اسير كردن او را گرامى داشت ، به درستى كه دختر ابوبكر بر على (ع ) خروج خواهد كرد با چندين هزار نامرد از امت من ، و على اكثر مردان لشكر او را خواهد كشت و او را اسير خواهد كرد، بعد از اسير كردن با او احسان خواهد كرد.(29)


27 طلب برادر  

رسول خدا (ص ) فرمود: برادر و عمويم را برگردانيد چون حضور يافتند و مجلس منحصر به آنها گرديد پيغمبر اكرم (ص ) به طرف عمويش عباس ‍ توجه كرده فرمود:اى عمو وصيت مرا مى پذيرى و وعده مرا قبول مى كنى و قرض مرا ادا مى نمايى ، عباس عرض كرد يا رسول الله عموى تو پيرمرد و عيال وار است و سخاء و كرم تو مانند باد وزش داشته و عموى ناتوانت نمى تواند به وعده تو قيام كند. آن گاه به على (ع ) توجه كرده فرمود: اى برادر آيا وصيت مرا مى پذيرى و به وعده من وفا مى كنى و قرض مرا ادا مى سازى و امور بازماندگانم را اداره مى نمايى ، عرض كرد: آرى فرمان تو را از دل و جان مى پذيرم و آن را اجرا مى كنم .
پيغمبر (ص ) فرمود: نزديك بيا چون پيش رفت على (ع ) را به سينه چسبانيد و انگشترى خود را از انگشت مباركش بيرون آورده فرمود: اين انگشترى را در انگشت كن ، سپس شمشير و زره و تمام سلاح هاى جنگى خود و پارچه اى را كه هنگام پيكار به شكم مى بست و لباس جنگ مى پوشيد و به كارزار مى رفت ، حاضر كرده همه را به على (ع ) تسليم نمود فرمود: به نام خدا به منزل خود برو.
على (ع ) در تمام اين مدت از پيغمبر (ص ) كناره نمى گرفت و پيوسته منتظر اجراى دستورات آن جناب بود فرداى آن روز كه درب خانه اش به روى مردم بسته بود و كسى از احوال آن جناب اطلاعى نداشت و بيمارى آن حضرت شدت يافته على (ع ) براى انجام پاره اى از امور ضرورى خود رفته بود، رسول خدا (ص ) اندكى افاقه يافت ، على (ع ) را نديد زن هاى رسول خدا (ص ) اطراف او را گرفته بودند، فرمود: برادر و رفيق مرا بخوانيد. پس از اين جمله ، دوباره ضعف بر آن حضرت مستولى گرديد، خاموش شد. عايشه گفت : ابوبكر را بگوييد بيايد، وى داخل شده ، و بر بالين آن حضرت نشست چون رسول خدا (ص ) ديده گشود چشمش به جمال تهى از كمال ابوبكر افتاد صورت برگردانيد ابوبكر دانست اشتباه كرده از جاى برخاست و گفت : اگر او به من نيازمند بود صورت برنمى گردانيد. و حاجت را مى فرمود، چون بيرون رفت دوباره رسول خدا (ص ) همان جمله را تكرار كرد حفصه گفت : عمر را حاضر كنيد چون حضور يافت و چشم رسول به آن نامقبول افتاد صورت برگردانيد و او هم خارج شد، بار سوم رسول خدا فرمود: برادر و صاحب مرا بخوانيد، ام سلمه كه حق از او خشنود باد گفت : على را بگوييد حاضر شود كه پيامبر جز او به ديگرى عنايتى ندارد. على (ع ) را به حضور خواندند، چون او وارد شد گويى روح روانى به رسول خدا دميدند شاد و خندان گرديده او را نزديك خواند. مدتى با وى به راز پرداخت ، سپس على (ع ) از جا برخاست و به گوشه اى آرام گرفت تا پيغمبر (ص ) به خواب رود چون او خوابيد از خانه بيرون رفت . مردم پرسيدند: رسول خدا (ص ) با تو چه نجوايى داشت و چه فرمود: پاسخ داد: هزار باب علم به من آموخت كه از هر بابى هزار باب ديگر گشوده مى شود و مرا به كارهايى ماءموريت داد كه به خواست خدا بدان ها قيام خواهم كرد.(30)


بخش دوم : وصيت هاى پيامبر (ص ) به على (ع )  

28 وصاياى پيامبر (ص ) به على (ع )  

اميرمؤ منان (ع ) على فرمود: چون رسول خدا (ص ) در حال احتضار قرار گرفت مرا طلبيد. پس از آن كه من بر آن حضرت وارد شدم به من فرمود: اى على تو وصى و جانشين من بر اهل و امت من هستى ، چه زنده باشم يا از دنيا بروم . دوست تو دوست من است و دوست من دوست خداست و دشمن تو دشمن من است و دشمن من دشمن خداست .
اى على ! هر كس پس از من امامت تو را منكر شود مانند كسى است كه رسالت مرا در حال حياتم منكر شود، چرا كه تو از منى و من از توام . آن گاه اسرارى را با من در ميان گذاشت كه هزار باب علم بود كه از هر باب هزار باب ديگر باز نمى شد.(31)
پيامبر اكرم (ص ) در آخرين لحظات زندگانى خود، اميرمؤ منان (ع ) را طلبيد و خطاب به آن حضرت فرمود:
بدان اى برادر! چون من از دنيا رحلت كردم مردم مرا رها مى كنند و پيش ‍ از غسل و كفن و دفن من مشغول امور دنياى خود مى شوند (غصب خلافت ). تو به دنبال آنها مرو و طلب حق خود را مكن ، تا ايشان به طلب تو آيند. زيرا كه مثل تو مثل كعبه است كه خدا آن را نصب كرد و بر مردم لازم است كه از هر طرف به سوى آن روند. تويى علم هدايت و نور دينى و روشنى آسمان و زمين .
اى برادر! به حق آن خدايى كه مرا به راستى به سوى خلق برگزيد، سوگند ياد مى كنم كه امامت و وجوب متابعت تو را به همه رسانده ام و اقرار و بيعت گرفته ام . همگى به ظاهر پذيرفته اند، اما مى دانم كه وفا نمى كنند.
چون من از دنيا رحلت كردم و از غسل و نماز و دفن من فارغ شدى در خانه بنشين و قرآن را به ترتيبى كه خدا فرستاده است ، جمع آورى كن . آنچه تو را به آن امر كرده ام انجام بده و از ملامت خلق پروا مكن و بر تو باد به صبر در برابر آنچه به تو مى رسد تا به سوى من آيى .
اميرمؤ منان مى فرمايد: ما آن شب نزديك آن حضرت بوديم و جامه نازكى روى آن حضرت افكنده شده بود و اهل بيت صدا به شيون و ناله بلند كرده بودند.
ناگهان حضرت به سخن آمد و فرمود: جماعتى سعادتمند و گروهى بدبخت شدند.
اصحاب عبا پنج نفرند و من سرور ايشانم و ايشان اهل بيت من و مقربان درگاه خدايند. هر كس از آنها متابعت كند سعادتمند خواهد شد.


29 مقام رضا و استقامت على (ع )  

ابوموسى ضرير مى گويد: امام كاظم (ع ) فرمود: من به پدرم امام صادق (ع ) گفتم : (مگر امير مؤ منان على (ع ) نويسنده وصيت ، و پيامبر (ص ) ديكته كننده آن ، و جبرييل و فرشتگان مقرب ، گواه بر آن نبودند؟!).
امام صادق : آرى همان گونه بود كه گفتى ، ولى هنگام رحلت رسول خدا(ص ) وصيتى از جانب خداوند در طومارى مهر كرده از آسمان به زمين آمد، آن طومار را جبرييل همراه فرشتگان امين الهى نزد پيامبر (ص ) آوردند، جبرييل به آن حضرت عرض كرد: (اى محمد! بفرما هركس در حضورت هست بيرون رود، جز وصى تو على (ع ) كه بماند و او طومار وصيت را از ما بگيرد، و ما را گواه بگيرد، و خودش ضامن (اجراى ) آن گردد.
پيامبر (ص ) فرمود: همه حاضران در خانه بيرون رفتند، جز على (ع )، كه در خانه ماند، و فاطمه (س ) در بين در و پرده بود.
در اين هنگام ، جبرييل به پيامبر (ص ) چنين گفت :
(اى محمد! پروردگارت سلام مى رساند، و مى فرمايد، اين همان طومار است كه (در شب معراج ) با تو پيمان بستم و خودم گواه بودم و فرشتگان را گواه گرفتم ، با اينكه تنها گواهى خودم كافى است اى محمد!)
پيامبر (ص ) در حالى كه (بر اثر سنگينى وحى ) لرزه بر اندام بود، به جبرييل فرمود: (پروردگار من ، خودش سلام (سالم از هر نقص و عيب ) است و سلام از جانب او است ، و به سوى او باز مى گردد، خداوند راست فرموده و مرحمت فرموده است ، آن طومار را به من بده ).
جبرييل آن را به پيامبر (ص ) داد، و عرض كرد: آن را به على (ع ) تحويل بده ، و آن را بخوان ، پيامبر (ص ) با على (ع ) آن را كلمه به كلمه خواند.
آن گاه پيامبر (ص ) به على (ع ) فرمود: (اين پيمانى است كه پروردگار با من بسته و امانت او بر من است ، من آنرا رساندم و خيرخواهى كردم و ادا نمودم ).
على (ع ) و جبرييل و ميكاييل گواهى دادند، و على (ع ) ضمانت اجراى آن ، و وفا به مضمون آن را به عهده گرفت تا در روز قيامت ، جريان را به پيامبر(ص ) خبر دهد.
سپس طبق دستور پيامبر (ص ) فاطمه و حسن و حسين (ع ) از آنچه در طومار مذكور نوشته شده بود آگاه شدند، و ضامن اجراى آن گشتند، سپس ‍ آن طومار با چند مهر طلاى دست نخورده ، مهر گرديد و به على (ع ) تحويل داده شد...
امام كاظم (ع ) فرمود: در آن طومار آسمانى ، سنت هاى خدا و پيامبرش ، و حوادثى در رابطه با ستم به اميرالمؤ منان (ع ) كه بعد از پيامبر (ص ) رخ مى دهد، جمله به جمله نوشته شده بود، آن گاه امام كاظم (ع ) در تاءييد گفتارش ، اين آيه (12 سوره يس ) را خواند:
انا نحن نحيى الموت و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شيى احصيناه فى امام مبين .
(ما مردگان را زنده مى كنيم ، و آنچه را از پيش فرستاده اند، و تمام آثار آنها را مى نويسيم و همه چيز را در كتاب آشكار (يا در وجود امام على (ع ) احصا و ثبت كرده ايم ).
سپس امام كاظم (ع ) افزود: سوگند به خدا پيامبر (ص ) به على (ع ) و فاطمه (س ) فرمود: (مگر نه اين است كه : آنچه به شما وصيت كردم و اجراى آن را به شما دستور دادم ، فهميديد و پذيرفتيد؟).
آنها عرض كردند: (آرى پذيرفتم ، و در برابر حوادث ناگوارى كه بر ما وارد مى گردد صبر و استقامت خواهيم نمود).
جالب اينكه : در ذيل اين ماجرا آمده : على (ع ) فرمود: سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد، من از شخص جبرييل شنيدم كه به پيامبر (ص ) مى گفت : (اى محمد! به على (ع ) بفهمان كه پرده احترام او كه همان احترام خدا و رسولش است دريده مى شود و محاسنش از خون تازه فرق سرش رنگين مى گردد).
تا اين سخن را از امين وحى شنيدم ، فريادى زدم و به رو به زمين افتادم و گفتم : (آرى راضى به رضاى الهى هستم ، اگر چه همه اين ناگوارى ها رخ دهد، همه نيش ها را در راه اسلام ، نوش خواهم كرد!)(32)
به اين ترتيب ، على (ع ) از همه حوادث آينده خبر داشت ، و با كمال استقامت ، خود را براى حفظ اسلام ، آماده ساخت ، و رگبار تيرهاى تلخ حوادث را به جان خريد، و آگاهانه خود را سپر اسلام نمود.


30 دعوت كردن على (ع ) به صبر 

پيامبر (ص ) در بستر بيمارى به حضرت امير (ع ) خطاب كرده و گفت : يا على ! عايشه و حفصه با تو جدال و نزاع و عداوت خواهند كرد بعد از من ، و عايشه با لشكريانش بر تو خروج خواهد كرد، و حفصه را خواهد گذاشت كه براى او لشكر جمع كند، و هر دو آنها در عداوت با تو مثل يكديگر خواهند بود، يا على در آن وقت چه خواهى كرد؟
حضرت امير (ع ) گفت : يا رسول الله ! اگر چنين كنند اول از كتاب خدا حجت بر ايشان تمام كنم ، اگر قبول نكنند سنت تو را و آن چه در بيان وجوب اطاعت من و لزوم حق من فرموده اى بر ايشان حجت خواهم كرد، اگر قبول نكنند خدا را و تو را بر ايشان گواه خواهم گرفت و با ايشان قتال خواهم كرد. حضرت فرمود: يا على ! قتال كن و شتر عايشه را پى كن و پروا مكن ، پس گفت : خداوندا تو گواه باش .
پس فرمود: يا على ! چون چنين كنند، ايشان را طلاق بگو و از من بيگانه گردان كه هر دو بيگانه اند از من در دنيا و عقبى ، و پدرهاى ايشان شريكند با ايشان در عمل ايشان . پس گفت : يا على ! صبر كن بر ستم ظالمان ، به درستى كه كفر و ارتداد و نفاق رو خواهد آورد به سوى مردم با خلافت ابوبكر، و عمر از او بدتر و ستمكارتر خواهد بود، و همچنين سوم ايشان عثمان ، چون او كشته شود براى تو جمع خواهند شد گروهى از شيعيان كه با ايشان جهاد خواهى كرد با ناكثان و قاسطان و مارقان ، نفرين و لعنت كن بر ايشان كه ايشان و شيعيان و دوستان ايشان احزاب كفر و نفاقند.(33)
چون شب شد باز على و فاطمه و حسن و حسين (ع ) را طلبيد و فرمود كه در خانه را بستند كه كسى به غير ايشان نيايد.


31 وصيت پيامبر (ص ) به على (ع )  

رسول خدا (ص ) در آن شبى كه رحلت فرمودند به على (ع ) فرمود: يا على ! كاغذ و دواتى حاضر كن ، آن گاه رسول خدا (ص ) وصيتش را ديكته كرد تا به اين موضع رسيد كه فرمود: يا على پس از من دوازده امام خواهد بود تو يا على اول دوازده امامى ، خداوند تو را در آسمانش على و مرتضى و اميرالمؤ منين ، و صديق اكبر، و فاروق اعظم ، و ماءمون مهدى ناميده ، پس اين اسامى براى كسى غير از تو شايسته نيست يا على ! تو وصى منى بر اهل بيت من ، و زنده و مرده شان ، بر زن هاى من ، هر يك از همسرانم را باقى گذاشتى فرداى قيامت مرا نديده و من او را نخواهم ديد، و تو پس از من خليفه من بر امتم مى باشى ، هرگاه زمان وفاتت رسيد اين وصيت را به فرزندم حسن بر وصول (نيكوكار و بسيار پيوند كننده بين دوست و دشمن يا نسبت به خويشاوندان ) تسليم كن . (34)


32 وصيت پيامبر به على (ع )  

سيد ابن طاووس از حضرت امام موسى (ع ) روايت كرده است كه : اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: حضرت رسالت (ص ) در هنگام وفات مرا طلبيد و خانه را خلوت كرد، جبرييل و ميكاييل (ع ) در آن جا بودند، من صداى ايشان را مى شنيدم و ايشان را نمى ديدم .
پس حضرت رسول نامه وصيت الهى را از جبرييل گرفت به من داد و امر كرد كه مهر را برگرفتم و همه را خواندم ، پس گفت : اينك جبرييل اين را از جانب خداوند جليل براى تو آورده است ، چون خواندم همه را موافق يافتم به آنچه كه حضرت مرا وصيت كرده بود، در آن حالت حضرت رسالت بر سينه من تكيه داده بود، پس فرمود كه : بيا برابر من ، و جبرييل آن حضرت رابه سينه خود چسبانيد، و ميكاييل در جانب راست وى نشست .
حضرت فرمود: يا على كف دستهاى خود را بر يكديگر بچسبان ، و گفت : از تو عهد مى گيرم در حضور دو امين پروردگار عالميان جبرييل و ميكاييل ، تو را سوگند مى دهم به حق اين دو بزرگوار كه آن چه در وصيت نامه نوشته است به عمل آورى و قبول نمايى همه را با شكيبايى و پرهيزگارى بر سنت و طريقت من ، نه بر طريقت و بدعت ابوبكر و عمر، و بگير آن چه خدا تو را عطا كرده است با دل قوى و نيت درست . پس دست مبارك خود را در ميان دو دست من داخل كرد، چنان يافتم كه در ميان دست من چيزى ريخته شد، پس گفت : يا على ريختم در ميان دو دست تو علم و حكمت را، بر تو مخفى نخواهد بود هيچ مساءله اى و حكم و قضايى كه بر تو وارد شود، چون هنگام وفات تو شود تو نيز با وصى خود چنين كن .(35)
پس حضرت اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: منقطع وصيت با بركت حضرت رسالت چنين بود: بسم الله الرحمن الرحيم ، اين وصيت عهد و پيمان محمد بن عبدالله است ، به امر الهى به سوى وصايت پناه على بن ابى طالب اميرمؤ منان ، در آخر وصيت نوشته بود كه گواه شدند جبرييل و ميكاييل و اسرافيل بر آن چه وصيت نمود محمد (ص ) به سوى على بن ابى طالب (ع ) قبض نمود على وصيت را، ضامن شد كه عمل نمايد به آن چه در آن نوشته است به نحوى كه ضامن شدند يوشع بن نون براى موسى بن عمران ، و شمعون بن حمون براى عيسى بن مريم (ع )، چنان چه ضامن شدند اوصياى پيش از ايشان براى پيغمبران به آن كه محمد بهترين پيغمبران است و على بهترين اوصياى ايشان است ، و محمد على را ولى امر خلافت گردانيد و عهد نمود كه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود، نه از براى على و نه از براى ديگرى ، خداگواه است بر همه كس .(36)
پس حضرت صادق (ع ) گفت : چون وصيتهاى حضرت رسالت (ص ) تمام شد گفت : يا على جواب خود را مهيا كن كه فرداى قيامت نزد حق تعالى ادا كنى ، به درستى كه من در قيامت بر تو حجت خواهم گرفت به حلال و حرام و محكم و متشابه كلام خدا، به نحوى كه فرستاده است به آن چه من تو را امر كرده ام از فرايض و احكام ، و امر به نيكى ها و نهى از بدى ها، و اقامه حدود خدا، پس چه جواب خواهى گفت يا على ؟ حضرت امير (ع ) گفت : پدر و مادرم فداى تو باد، اميدوارم به كرامتى و منزلتى كه تو را نزد خدا هست و منت ها كه خدا بر تو دارد كه ، مرا يارى كند پروردگار من بر آن چه فرمودى ، ثابت بدارد مرا بر سنت و طريقه تو، پس ‍ تو را نزد خدا ملاقات نمايم تقصير و تفريط نكرده باشم ، و خجلت بر جبين مبين تو ظاهر نگردانم ، فداى روى تو باد روى من و روى هاى پدران و مادران من ، بلكه خواهى يافت مرا پدر و مادرم فداى تو باد متابعت كننده وصيت ، و طريقه سنت تو را تا زنده ام ، چنان خواهى يافت هر يك از امامان فرزندان مرا.
پس حضرت امير (ع ) فرمود: چون سخن به اين جا كشيد، نايره حسرت در كانون سينه ام مشتعل گرديد، خود را بر سينه او افكندم ، و رو به روى حق جويش گذاشتم و فغان بركشيدم كه واحسرتاه ، زهى وحشت و تنهايى بعد از چون تو انيسى ، پدر و مادرم فداى تو باد، زهى حسرت و وحشت بر دختر بزرگوار و فرزندان بى قرار تو، يك لحظه بى لقاى غم زادى تو آرام ندارد، زهى غم جان گداز و اندوه دور و دراز بر مفارقت چون تو يار دمسازى كه بعد از تو خبرهاى آسمان از خانه ما منقطع خواهد شد، نه از جبرييل خبرى و نه از ميكاييل اثرى خواهم يافت .
پس آن جناب متوجه حضرت رب الارباب گرديد و مدهوش شد و زوجات مكرمات و خواتين معظمات به حجره طاهره درآمدند، صدا به نوحه و شيون بلند كردند، مهاجران و انصار از بيرون در ناله وامحمدا و واسيدا به آسمان رسانيدند.
پس آن حضرت ديده مبارك گشود، حضرت امير (ع ) را طلب نمود، چون داخل شد آن سرور را بر سينه انور خود چسبانيد و گفت : اى برادرم خدا تو را بفهماند و توفيق تو را زياده گرداند و تو را بلند آوازه سازد.
اى برادر! چون من از دنيا رحلت كنم امت غدار به كار من نپردازند، پيش ‍ از غسل و دفن من مشغول غصب خلافت گردند، تو از پى ايشان مرو، طلب حق خود مكن تا ايشان به طلب تو آيند زيرا كه مثل تو در اين امت مثل كعبه است كه آن در جاى خود ثابت است و بر مردم لازم است كه از اطراف جهان به سوى آن روند، تويى علم هدايت و نور دين و روشنى آسمان و زمين .
اى برادر! به حق آن خداوندى كه مرا به راستى به سوى خلق فرستاده است سوگند ياد مى كنم كه امانت و وجوب متابعت تو را به همه رسانيده ام ، اقرار و بيعت گرفتم و همگى به ظاهر اظهار انقياد كردند، مى دانم كه وفا به آنها نخواهند كرد. چون به عالم بقا رحلت كنم ، از غسل و نماز و دفن من فارغ شوى . در خانه خود بنشين و قرآن را به ترتيبى كه خدا فرستاده است جمع كن ، آن چه تو را به آن امر كرده ام به جاآور و از ملامت خلق پروا مكن و بر جور امت صبر كن تا به نزد آيى .(37)


33 سنت ديرينه  

اميرمؤ منان فرمودند: هنگامى كه وصيت نامه رسول خدا (ص ) را مطالعه كردم ديدم در بخشى از آن چنين نوشته شده است :
(اى على ! جز تو كسى در كار غسل و كفن و دفن من شركت نجويد).
به آن حضرت گفتم : پدر و مادرم به فدايت ، آيا انجام دادن آن به تنهايى برايم ممكن است ؟!
فرمود: دستور جبرييل است كه (بى شك ) از جانب پروردگار آورده است .
پرسيدم : در صورت عجز آيا از كسى كمك بخواهم ؟
فرمود: جبرييل گفته است كه : (سنت ديرينه الهى چنان بوده است كه پيامبران را جز جانشينان آنان ، غسل نمى داده اند. اكنون نيز بايد تداوم اين سنت به دست على (ع ) انجام يابد...).
براى انجام دادن غسل من ، محتاج به يارى كسى نخواهى شد، چه اين كه تو را نيكو ياوران و نيكو برادرانى است !
پرسيدم : پدر و مادرم به فدايت آنها چه كسانى هستند؟
فرمود: (جبرييل ، ميكاييل ، اسرافيل ، ملك الموت و اسماعيل و فرشته اى كه امور آسمان دنيا به او واگذار شده است ).
در اين هنگام به سجده افتادم و خدا را سپاس گفتم كه ياورانى كه امين پروردگارند به كمكم خواهد فرستاد.(38)


34 پيامبر در حال ارتحال  

بيمارى رسول خدا (ص ) شدت يافت و آثار ارتحال ظاهر شد و على (ع ) در آن هنگام حضور داشت چون نزديك شد روح مقدسش به آشيان جنان پرواز نمايد به على (ع ) فرمود: يا على سر مرا در ميان دامان خود بگذار كه امر خدا در رسيده چون جان من از كالبد بيرون خرامد، آن را به دست خود بگير و به صورت بكش سپس مرا رو به قبله قرار داده و به كار غسل من بپرداز و به عنوان نخستين كس بر من نماز بگذار و تا مرا در ميان قبر پنهان ننموده اى از من جدا مشو و در تمام امور خود از خدا كمك بخواه .(39)


35 آخرين كلمات  

اميرمؤ منان (ع ) فرمودند: بيمارى رسول خدا (ص ) شدت مى گرفت و خطر لحظه به لحظه زندگى او را تهديد مى كرد.
چيزى نگذشت كه فرياد فاطمه (س ) بلند شد و مرا به داخل فرا خواند. (سراسيمه ) وارد شدم ، ديدم رسول خدا (ص ) در حال احتضار است و لحظات پايانى عمر خود را سپرى مى كند. با مشاهده آن صحنه به سختى گريستم و خوددارى از گريه به هيچ وجه ممكن نبود.
پيامبر خدا (ص ) فرمود: على ! گريه براى چيست ؟ اينك زمان گريستن نيست ، كه لحظه فراق و جدايى بين ما فرا رسيده است . برادر! تو را به خدا مى سپارم . پروردگارم مرا به سراى جاويد فرا خوانده و جوار لطف و رحمت خويش را برايم برگزيده است . (من از اين بابت اندوهى به دل ندارم بلكه ) گريه و اندوه بى پايان من بر تو و فاطمه (س ) است . و (گويا مى بينم ) پس از من او را به شهادت مى رسانند و مردم در ظلم و تعدى بر شما همدل و هماهنگ گردند!
شما را به خدا سپردم و از او خواستم كه شما را در حفظ و پناه خود بپذيرد او نيز پذيرفت و شما همچنان وديعه من ، نزد پروردگار خواهيد بود.(40)


بخش سوم : غسل و تدفين پيامبر 

36 ملايكه تسليت دهنده على (ع ) 

حضرت صادق (ع ) روايت كرده است كه چون رسول خدا (ص ) به عالم بقا رحلت نمود، جبرييل و ملايكه و روح كه در شب قدر بر آن حضرت نازل مى شدند نازل شدند، پس حق تعالى ديده اميرالمؤ منين (ع ) را منور گردانيد كه ايشان را از منتهاى آسمانها تا زمين مى ديد، و ايشان يارى آن حضرت مى نمودند در غسل دادن رسول خدا و نماز كردن بر او و قبر شريفش را حفر مى كردند، و به خدا سوگند كه كسى به غير از ملايكه قبر آن حضرت را نكند، تا آن كه اميرالمؤ منين (ع ) آن حضرت را به قبر برد، ايشان با آن حضرت داخل قبر شدند، و رسول خدا را در قبر گذاشتند.
پس حضرت رسول (ص ) با ملايكه با سخن آمد، و حق تعالى گوش ‍ اميرالمؤ منين را شنوايى آن سخنان داد، و شنيد كه حضرت رسول (ص ) ملايكه را سفارش على (ع ) مى كند، پس حضرت گريان شد و شنيد كه ملايكه در جواب گفتند: ما در خدمت و كمك كردن و يارى و خير خواهى او تقصير نخواهيم كرد، و اوست صاحب و امام و پيشواى ما بعد از تو، پيوسته به نزد او خواهيم آمد وليكن او به غير اين مرتبه ما را نخواهد ديد و صداى ما را خواهد شنيد.
چون اميرالمؤ منين (ع ) به عالم قدس رحلت نمود، جبرييل و ملايكه و روح باز بر حسن و حسين (ع ) نازل شدند، و ايشان ملايكه را ديدند، و واقع شد آن چه در وفات حضرت رسول (ص ) واقع شده بود، و ديدند كه حضرت محمد (ص ) ملايكه را در غسل و كفن و دفن اميرالمؤ منين (ع ) يارى مى دهد.(41)


37 آگاهى به همه حوداث  

على (ع ) فرمود كه پيامبر خدا (ص ) به من فرموده بود، كه براى غسل او از چاه ((غرس ) آب تهيه كنم ، آن هم به مقدار هفت مشك ، و نيز فرموده بود: چون كار غسل پايان گرفت هر كه را در منزل بود، بيرون بكن و آنگاه نزديك جنازه من بيا و دهان خود را بر دهان من بگذار و از هر چه مى خواهى پرسش كن ، از رخدادها و حوادثى كه تا روز قيامت در پيش ‍ است (كه همه را به تو خواهم گفت ).
من نيز چنان كردم و او هم از هر چه كه دانستنى بود پرده برداشت و از حوادث آينده تا لحظه برپايى قيامت آنچه كه مربوط به فتنه ها و آشوب ها بود آگاهم كرد. اكنون هيچ گروهى نيست جز آن كه پيروان حق آنها را از باطلشان مى شناسم .(42)


38 فرشتگان يارى دهنده على (ع ) 

على (ع ) فرمودند: پيامبر گرامى (ص ) در حالى جان به جان آفرين تسليم كرد كه سر بر سينه من داشت . او در دست هايم جان سپرد، دستم را (به منظور تيمّن و تبرّك ) بر چهره خويش كشيدم .
اين ، من بودم كه او را غسل دادم و فرشتگان ياريم كردند.
فقدان رسول گرامى (ص ) در و ديوار را به شيون آورد و آشنا و بيگانه را به ماتم نشاند. فرشتگان دسته دسته در رفت و آمد بودند. و گوش من حتى براى لحظه اى از سر و صداى وردها و دعاهاى آنها آسوده نبود. و اين وضع همچنان تا لحظه اى كه آن حضرت را به خاك سپردم ادامه داشت . پس آيا چه كسى سزاوارتر از من به رسول خدا (ص ) در حيات و ممات است ؟!(43)


39 خضر نبى  

امام على (ع ) فرمودند: لحظه اى كه براى غسل دادن رسول خدا (ص ) آماده مى شدم ، همين كه بدن پاك و پاكيزه آن جناب را بر سكو نهادم ، صدايى از گوشه اتاق به گوشم رسيد كه گفت : (على ! محمد را غسل مده ، بدن پاك و مطهر او احتياج به غسل و شستشو ندارد).
از سخن او در دلم گمانى پيدا شد (اما به زودى بر طرف شد و به خود آمدم و) گفتم : واى بر تو، تو كه هستى ؟ پيامبر خدا (ص ) ما را بر غسل و شستشوى خود فرمان داده است و تو از آن نهى مى كنى ؟!
در همين حال آواز ديگرى با صدايى بلندتر شنيده شد كه گفت :
(على ! او را بشوى و غسل ده ، بانگ نخستين از شيطان بود. او به سبب رشك و حسدى كه بر محمد (ص ) دارد، خوش ندارد كه وى با غسل و طهارت پاى بر بساط پرودرگار خويش بگذارد).
گفتم :اى صاحب صدا! از اين كه او را به من معرفى كردى ، خدا به تو پاداش نيك دهد، اما تو كيستى ؟
گفت : من خضر نبى هستم كه براى تشييع جنازه پيغمبر خاتم (ص ) آمده ام .(44)


40 سخنان على (ع ) هنگام غسل پيامبر (ص ) 

على (ع ) هنگام شستن پيكر پاك رسول خدا (ص ) چنين گفت :
(پدر و مادرم فدايت باد، با مرگ تو رشته اى بريد كه در مرگ جز تو كس ‍ چنان نديد. پايان يافتن دعوت پيغمبران و بريدن خبرهاى آسمان . مرگت مصيبت زدگان را به شكيبايى وا داشت ، و همگان را در سوگى يكسان گذاشت . و اگر نه اين است كه به شكيبايى امر فرمودى و از بى تابى نهى نمودى ، اشك ديده را با گريستن بر تو به پايان مى رسانديم و درد همچنان بى درمان مى ماند و رنج و اندوه هم سوگند جان . و اين زارى و بى قرارى در فقدان تو اندك است ، ليكن مرگ را باز نتوان گرداند، و نه كس را از آن توان رهاند پدر و مادرم فدايت ، ما را در پيشگاه پروردگارت به ياد آر و خاطر خود نگاه دار.)(45)
ابوبكر به خلافت گزيده شد. دنيا طلبان على را واگذاردند، و از گرد او پراكنده شدند. در آن روز تنها كسى كه مى توانست به دفاع از سنت رسول برخيزد، دختر پيغمبر (ص ) بود و تنها جايى كه داد خواست در آنجا مطرح مى شد مسجد مسلمانان .


41 غسل دهنده پيامبر 

هنگامى كه على (ع ) خواست بدن پاك رسول خدا (ص ) را غسل بدهد، فضل بن عباس را به كمك خود خوانده ، نخست چشم هاى فضل را بسته و دستور داد تا وى آب به بدن آن حضرت بريزد. على (ع ) پيراهن رسول خدا (ص ) را تا به ناف باز كرد و به غسل و حنوط و تكفين او پرداخته و فضل با چشم بسته آب بر بدن پاك آن جناب مى ريخت .
وقتى كه على (ع ) از غسل و كفن او فارغ شد على (ع ) نخست تنهايى بر بدن آن حضرت نماز گزارد.


42 كيفيت نماز بر جنازه پيامبر 

مردم از ارتحال و درگذشت آن حضرت اطلاع يافته بودند، در مسجد گرد آمده و در خصوص اين كه چه كسى بر بدن آن جناب نماز بگزارد و در كجا بايد دفن شود گفتگو مى كردند. در اين هنگام على (ع ) وارد شده فرمود: رسول خدا (ص ) در حيات و ممات امام ما بوده و هست ، مسلمانان دسته به دسته بدون آنكه به كسى اقتدا كنند بر بدن طيب او نماز بگزارند و بدانند خداى متعال هيچ پيغمبرى را در مكانى قبض روح نمى فرمايد مگر اين كه آن جا را براى قبر او تعيين مى فرمايد و من او را در همان خانه اش كه قبض روح شده دفن مى كنم . مسلمانان اين سخن را پذيرفته و بر بدن آن حضرت نماز گزاردند.(46)


43 غسل پيامبر 

عبداللّه بن عباس رضى اللّه عنه گويد: چون رسول خدا (ص ) وفات يافت كار غسل او را اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) به دست گرفت و عباس و پسرش فضل نيز با آن حضرت بودند، چون على (ع ) از غسل پيامبر (ص ) فراغت يافت ، كفن از چهره مبارك حضرتش كنار زد و گفت : (پدر و مادرم فدايت ، پاكيزه بدرود حيات گفتى ، با مرگ تو چيزى از ما بريده شد كه با مرگ هيچ يك از انبياى گذشته بريده نشده و آن نبوت و اخبار آسمانى است ، مصيبت تو از طرفى به اندازه اى بزرگ است كه با اين مصيبت ويژه ات تسلى بخش مصيبت هر كس ديگرى هستى ، و از طرفى نيز بر تمامى مردم سايه افكنده است به طورى كه همه در اين غم شريك اند، و اگر به صبر و پايدارى فرمان نداده و از بى تابى و ناشكيبايى نهى نفرموده بودى هر آينه اشك ديده مان را در اين راه با گريه فراوان مى خشكانديم (ولكن آن چه كه هميشه بر دل ما بماند غم غصه اى است كه دست به دست هم داده اند و آن درد و مرض هر دو درد مرگ اند، و البته اين غم و غصه در راه مصيبت تو بسى اندك است )، پدر و مادرم فدايت ما را به نزد خدايت ياد آر و ما را وجهه همت خوددار). سپس خود را به روى بدن آن حضرت انداخت و صورتش را بوسيد و كفن را به رويش ‍ كشيد.(47)


44 كيفيت غسل پيامبر (ص ) 

سليم گفت : از براء بن عازب شنيدم كه مى گفت : بنى هاشم را چه در حيات پيامبر (ص ) و چه بعد از وفات آن حضرت شديدا دوست مى داشتم .
هنگامى كه پيامبر (ص ) از دنيا رفت به على (ع ) وصيت كرد كه غسلش را غير او بر عهده نگيرد، و براى احدى غير او سزاوار نيست عورتش را ببنيد، و هيچ كس عورت پيامبر (ص ) را نمى بيند، مگر آن كه بيناييش از بين مى رود.
على (ع ) عرض كرد: يا رسول اللّه ، چه كسى مرا در غسل تو كمك مى كند؟
فرمود: جبرييل با گروهى از ملايكه .
و چنين شد كه على (ع ) آن حضرت را غسل مى داد، و فضل بن عباس ‍ (ع ) با چشمان بسته آب مى ريخت ، و ملايكه بدن حضرت را آن طور كه على (ع ) مى خواست مى گردانيدند. على (ع ) خواست پيراهن پيامبر (ص ) را از تنش بيرون آورد، كه منادى اى به او ندا داد: (اى على ، پيراهن پيامبرت را بيرون مياور). لذا دستش را از زير پيراهن داخل كرد و او را غسل داد و سپس حنوط كرد و كفن نمود، و هنگام كفن كردن و حنوط پيراهن را بيرون آورد.


45 نماز بر جنازه پيامبر (ص ) 

روزى عباس خدمت حضرت على (ع ) رسيد و عرض كرد: مردم متحد شده اند كه بدن شريف حضرت رسول خدا (ص ) را در قبرستان بقيع دفن كنند و ابوبكر نيز بر او نماز گزارد، چون حضرت على (ع ) متوجه شد كه آن منافقان ، اراده نفاق دارند، از خانه بيرون آمد و فرمود: ايها الناس ، رسول خدا (ص ) در حال حيات و ممات ، امام است و خود ايشان فرمودند كه : من در بقيع دفن مى شوم . و چون ايشان در (اهل مدينه ) غصب خلافت به خواست خود رسيده بودند لذا در اين جهت با على (ع ) موافقت نمودند و گفتند: آنچه را كه مى دانى عمل كن . سپس حضرت در جلو جمعيت ايستاد و بر رسول خدا (ص ) نماز خواند. پس از نماز صحابه را مرخص نمودند كه ده نفر ده نفر داخل بقعه شريف مى شوند و على (ع ) اين آيه را تلاوت مى كرد: (ان الله و مالئكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما) سپس صحابه نيز آيه را مى خواندند و بر محمد (ص ) و آل محمد صلوات مى فرستادند و از بقعه بيرون مى آمدند، تا اين كه همه اهل مدينه بر آن حضرت صلوات فرستادند.(48)


46 كيفيت غسل و نماز پيامبر (ص ) 

سلمان مى گويد: نزد على (ع ) آمدم در حالى كه پيامبر (ص ) را غسل مى داد. پيامبر (ص ) به على (ع ) وصيت كرده بود كه كسى غير او غسلش ‍ را بر عهده نگيرد. وقتى عرض كرد: يا رسول اللّه ، چه كسى مرا در غسل تو كمك خواهد كرد؟
فرمود: جبرييل .
على (ع ) هيچ عضوى (از اعضاى حضرت ) را اراده نمى كرد مگر آن كه برايش گردانيده مى شد.
وقتى پيامبر (ص ) را غسل و حنوط نمود و كفن كرد من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا (س ) و امام حسن (ع ) و امام حسين (ع ) را به داخل خانه برد، و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او صف بستيم و بر آن حضرت نماز خوانديم . عايشه نيز در حجره بود ولى متوجه نشد چرا كه خداوند چشم او را گرفته بود.
سپس ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار را به داخل مى آورد. آنان وارد مى شدند و دعا مى كردند و خارج مى شدند، تا آنكه هيچ كس از حاضرين از مهاجرين و انصار باقى نماندند مگر آن كه بر آن حضرت نماز خواندند.(49)

 

next page

fehrest page

back page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
علی ع و اندوههای بیگران
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395
next page

fehrest page

پيشگفتار 
بر على مظلوم چه گذشت ؟
بر على چه گذشت بعد از رحلت رسول خدا (ص )؟
بر على چه گذشت بعد از شهادت فاطمه زهرا (س )؟
بر على چه گذشت هنگامى كه بعد از فاطمه زهرا تنها ماند؟
بر فرزندان على چه گذشت هنگامى كه پدر خود را از دست دادند؟
بر يتيمان على چه گذشت ؟
بر على چه گذشت كنار بستر رسول خدا؟
بر اميرمؤ منان چه گذشت ؟ آن زمان كه فاطمه زهرا(س )، امام حسن (ع )، امام حسين (ع )، زينب كبرى (س ) كنار رسول خدا بودند، و آن حضرت حسين را بغل كرد و گريه مى كرد و فرمود: همه شما را مى كشند.
بر على چه گذشت ؟ هنگامى كه ديد در خانه را آتش زدند و فاطمه زهرا بين در و ديوار قرار گرفت و محسنش را شهيد كردند.
على (ع ) چقدر مظلوم بود، براى بيعت دامن و گريبانش را گرفتند و او را به مسجد كشاندند و به او گفتند: با ابوبكر بيعت كن . او فرمود: اگر بيعت نكنم چه مى شود؟ در پاسخ گفتند: گردنت را مى زنيم . على (ع ) سرش را به سوى آن آسمان بلند كرد و گفت : خدايا من تو را گواه مى گيرم اين قوم آمدند تا مرا به قتل برسانند، با اين كه من بنده خدا و برادر رسول خدا (ص ) هستم .
بر على چه گذشت هنگامى كه او را دست بسته به سوى مسجد براى بيعت مى بردند، حضرت زهرا (س ) جلوى در خانه بين مردم و اميرالمؤ منين مانع شد، قنفذ ملعون با تازيانه به گونه اى به آن حضرت زد كه اثر آن تازيانه تا وقتى كه حضرت از دنيا رفت باقى مانده بود.
چه گذشت بر على وقتى خبر شهادت فاطمه زهرا را به او دادند؟
چه گذشت بر على كنار بستر همسرش ؟
چه گذشت بر على هنگام غسل و كفن كردن همسرش ؟
چه گذشت بر على وقتى فهميد همسرش را در كوچه سيلى زدند؟
چه گذشت بر على جلو چشمش همسرش را تازيانه زدند و نتوانست كارى كند.
چه گذشت بر على وقتى همسرش گفت : (مرا شبانه دفن كن تا قبر من پنهان بماند).
چه گذشت بر على وقتى كه همسرش را شبانه دفن كرد؟
چه گذشت بر على وقتى ديد عمر از قنفذ به خاطر تازيانه اى كه به فاطمه زهرا زده است تشكر نمود.
چه گذشت بر على شب نوزدهم ، در منزل دخترش .
چه گذشت بر فرزندان على در فراق پدر.
چه گذشت بر على ... زمانى كه شمشير بر فرقش خورد... و آخرين كلام نمازش چه بود؟... و وقتى پيشانى او شكافت چه گفت ؟
چه گذشت بر على در لحظه آخر عمر كنار فرزندانش در حالى كه به فكر مصايب امام حسن و امام حسين و زينب كبرى است ؛ چه سفارش ‍ دلخراشى به عباس كرد، آن زمان كه فرمود: (حسينم را در كربلا تنها نگذار، تا او تشنه است آب نخور).
واقعا اميرمؤ منان چقدر مظلوم است ؛ تمام زندگى او پر از رنج و اندوه و مصيبت بود.
نمى دانم على (ع ) و فرزندانش چگونه آن همه مصايب را تحمل كردند.
در عالم مظلوم تر از على كسى نبود.
آيا مى توان مظلوميت على (ع ) را به سادگى بر زبان آورد. يا با قلم توصيف كرد، حتى تجسم دور نماى زندگى پر درد آن حضرت هر دلى را مى سوزاند و هر چشمى را اشكبار خواهد كرد. اين كتاب شمه اى از مصايب و رنجهايى را كه على (ع ) در زمان حيات و دوران كوتاه خلافتش تحمل نموده است ، بازگو مى كند.
از خداوند منان مى خواهم كه به ما توفيق و لياقت اين اين را بدهد كه شيعه واقعى على (ع ) باشيم و چشم خود را وقف اشك ريختن بر مظلوميت على (ع ) و فرزندانش كنيم .
از خداوند متعال خواهان پاداش و جزاى خير و رحمت براى برادران و خواهران ، از جمله كادر ويراستارى ، حروفچينى و طراحى ، و مديريت انتشارات سلسله مى باشم .
اميد آن داريم هنگام مرگ و در عالم برزخ و در پل صراط، على (ع ) به فرياد همه ما برسد.
فصل اول : على (ع ) در سوگ پدر و مادر و فرزندان
بخش اول : على (ع ) در سوگ پدر و مادرش
1 گريه على در مرگ مادر 

يك روز على بن ابى طالب گريان نزد پيغمبر (ص ) آمد و مى گفت : (انا لله و انا اليه راجعون ). رسول خدا (ص ) به او فرمود: اى على چرا گريه مى كنى ؟ عرض كرد: يا رسول اللّه مادرم فاطمه بنت اسد مرد. پيغمبر گريست و فرمود: اگر مادر تو بود، مادر من هم بود اين عمامه مرا با اين پيراهنم برگير و او را در آن كفن كن و به زنها بگو خوب غسلش بدهند و بيرونش نبر تا من بيايم كه كار او با من است . پيغمبر پس از ساعتى آمد و جنازه او را برآورد و بر او نمازى خواند كه بر ديگرى نخوانده بود مانند آن را، و چهل تكبير بر او گفت و در قبر او دراز خوابيد بى ناله و حركت ، و على و حسن (ع ) را با خود وارد قبر كرد و چون از كار خود فارغ شد به على و حسن فرمود: از قبر بيرون شدند و خود را بالين فاطمه كشانيد تا بالاى سرش رسيد و فرمود: اى فاطمه من محمد سيد اولاد آدمم و بر خود نبالم اگر منكر و نكير آمدند و از تو پرسيدند: پروردگارت كيست ؟ بگو خدا پروردگار من است و محمد پيغمبر من است و اسلام دين من است و قرآن كتاب من پسرم امام و ولى من .
سپس فرمود: خدايا فاطمه را به قول حق بر جا دار و از قبر او بيرون آمد و چند مشت خاك روى آن پاشيد و دو دست بر هم زد و آن را تكانيد و فرمود: به آن كه جان محمد به دست او است فاطمه دست بر هم زدنم را شنيد. عمار بن ياسر از جا برخاست و عرض كرد: پدرم و مادرم قربانت يا رسول اللّه نمازى بر او خواندى كه بر احدى پيش از او نخواندى ؟ فرمود: اى ابويقظان او لايق آن بود ابوطالب فرزندان بسيار داشت و خير آنها فراوان و خير ما كم ، اين فاطمه مرا سير مى كرد و آنها را گرسنه مى داشت مرا جامه در بر مى كرد و آنها برهنه بودند و مرا با صابون مى شست و آنها ژوليده بودند، عرض كرد: چرا چهل تكبير بر او گفتى ؟ فرمود: به راست خود نگريستم چهل صف فرشته حاضر بودند براى هر صفى تكبيرى گفتم ، عرض كرد: بى ناله و حركت در قبر دراز كشيدى ؟ فرمود: مردم روز قيامت برهنه محشور شوند و من از خدا بر اصرار خواستم كه او با ستر عورت محشور كند به آن كه جان محمد در دست او است از قبرش بيرون نشدم تا ديدم دو چراغ نور بالاى سر او است و دو چراغ نو برابر او و دو چراغ نور نزد پاهاى او و دو فرشته بر قبر او موكلند كه تا روز قيامت برايش آمرزش جويند.(1)


2 اندوه على (ع ) در مرگ مادر 

حضرت صادق (ع ) فرمود: هنگامى كه فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤ منين (ع ) از دنيا رفت ، على (ع ) (با حالتى كه غم و اندوه كاملا در رخسارش ‍ ديده مى شد) خدمت پيغمبر (ص ) آمد آن جناب فرمود: چه شده ؟ عرض ‍ كرد: مادرم از دنيا رفت .
پيغمبر (ص ) فرمود: مادر من از دنيا رفته ، شروع به گريه كرد و همى پيوسته مى گفت مادر جان ! پيراهن و رداى خود را به على (ع ) داد، فرمود: با اينها او را كفن كنيد وقتى فارغ شديد مرا نيز اطلاع دهيد. جنازه را كه به مدفن آوردند، پيغمبر (ص ) بر او نمازى گذاشت كه بر احدى قبل از او و بعد از او چنين نمازى نخواند. آنگاه در قبر فاطمه داخل شد و در آن جا خوابيد، پس از دفن فرمود: فاطمه ! جواب داد: لبيك يا رسول اللّه (ص ).
پرسيد: آن چه پروردگارت وعده داده بود درست يافتى ؟
جواب داد: بلى ، خدا شما را بهترين پاداش عنايت كند. پيغمبر (ص ) در ميان قبر فاطمه بنت اسد مناجاتى طولانى كرد.
همين كه خارج شد، سؤ ال كردند: عملى كه با جنازه فاطمه كرديد از خوابيدن در قبر و كفن نمودن با لباس خود و نماز طولانى و راز و نياز دراز با احدى اين كار را نكرديد؟(2)
فرمود: آرى اين كه لباس خودم را كفنش قرار دادم ، براى آن بود، كه روزى كيفيت محشور شدن مردم را در قيامت برايش شرح مى دادم . بسيار متاءثر شده ، گفت : آه ! واى به من ، به لباس خود كفنش كردم و در نماز از خدا خواستم كه آنها كهنه نشود تا همان طور قيامت محشور گردد و داخل بهشت شود خداوند پذيرفت .
اين كه داخل قبرش شدم به واسطه آن بود كه روزى به او گفتم ، وقتى ميت را در قبر مى گذارند دو ملك (نكير و منكر) از او سؤ ال خواهند نمود.
گفت : آه ! به خدا پناه مى برم از چنين روزى ، در قبرش خوابيدم و پيوسته از خدا درخواست كردم تا درى از بهشت براى او باز شد و وارد باغستانى از باغ هاى بهشت گرديد.(3)
ابوبصير گفت : از حضرت صادق (ع ) شيندم . مى فرمود: وقتى رقيه دختر پيغمبر (ص ) از دنيا رفت ، حضرت رسول بر فراز قبر او ايستاده ، و دست هاى خود را به طرف آسمان بلند نموده ، شروع به اشك ريختن كرد. عرض كردند: يا رسول اللّه به سوى آسمان دست بلند نموده گريه كرديد براى چه بود؟
(فقال انّى ساءلت ربى ان يهب لى رقية من ضغطة القبر) از خدا درخواست كردم دخترم رقيه را از فشار قبر به من ببخشد.(4)


3 شفاعت ابوطالب  

هنگامى كه ابوطالب پدر بزرگوار على (ع ) (اواخر سال دهم بعثت ) از دنيا رفت ، على (ع ) به حضور پيامبر (ص ) آمد و به او خبر داد.
پيامبر (ص ) از اين خبر، فوق العاده ناراحت شد و اندوهى جانكاه سراسر وجود پيامبر (ص ) را فرا گرفت ، به على (ع ) فرمود: (برو امور غسل و حنوط و كفن او را انجام بده ، سپس وقتى كه او را در تابوت گذاشتى ، مرا با خبر كن ).
على (ع ) اين دستورات را انجام داد وقتى كه جنازه ابوطالب را در تابوت گذارد، به حضور پيامبر (ص ) آمد و جريان را به عرض رساند.
وقتى كه پيامبر (ص ) كنار جسد ابوطالب آمد و چشمش به تابوت افتاد، سخت متاءثر گرديد و قطرات اشك از چشم هايش سرازير شد، و خطاب به ابوطالب گفت : (تو به خوبى صله رحم كردى ، و به جزاى خير نايل شدى ، سرپرستى از كودك يتيم كردى ، و او را بزرگ نمودى و از بزرگ ، حمايت و يارى كردى )، سپس به جمعيت حاضر رو كرد و فرمود:
(لا شفعنّ لعمى شفاعة يعجب بها الثقلين ).
(قطعا از عمويم شفاعتى خواهم نمود كه همه جنّ و انس ، از آن ، تعجب كنند).
امام حسين (ع ) نقل مى كند: پدرم على (ع ) در رحبه (ميدان معروف كوفه ) نشسته بود، و مردم به گردش حلقه زده بودند، مردى برخاست و به على (ع ) گفت : (اى اميرالمؤ منان ! تو در چنين مقام ارجمندى از ناحيه خدا هستى ولى پدرت در آتش دوزخ است ؟).
اميرمؤ منان فرمود:
فض الله فاك ، و الذى بعث محمدا بالحق نبيا لو شفّع ابى فى كلّ مذنب على وجه الارض لشفّعّه اللّه ...
(خدا دهانت را بشكند، سوگند به خداوندى كه محمد (ص ) را به حق به پيامبرى برانگيخت ، اگر پدرم از همه گنهكاران زمين شفاعت كند، خدا شفاعت او را مى پذيرد...).
سپس فرمود: (آيا پدرم در آتش است و پسر او تقسيم كننده بهشتيان به بهشت و دوزخيان به دوزخ است ، سوگند به پيامبر (ص ) نور ابوطالب در روز قيامت ، نورهاى همه خلايق از تحت الشعاع قرار مى دهد، جز نور محمد و فاطمه و حسن و حسين و امامان معصوم از فرزندانش ، آگاه باشيد كه نور ابوطالب از نور ما است كه خداوند دو هزار سال قبل آفرينش آدم (ع ) آن را آفريده است ).(5)


بخش دوم : على (ع ) در سوگ امام حسين
4 نوحه حيوانات وحشى بر حسين (ع ) 

اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: پدر و مادرم فداى حسين باد! در پشت كوفه كشته مى شود، گويا مى بينم حيوانات وحشى را كه كنار قبر او گردن كشيدند و شب تا صبح بر او مى گريند و نوحه مى كنند وقتى آن زمان شد مبادا كه جفا كنيد. (يعنى شما از حيوانات وحشى كمتر نباشيد شما هم گريان باشيد.)(6)


5 گريه على (ع ) در نينوا 

ابن عباس گويد: در سفر صفين خدمت اميرالمؤ منين على (ع ) بودم چون به نينوا در كنار فرات رسيد به آواز بلند فرياد زد: اى پسر عباس اين جا را مى شناسى ؟
گفتم : يا اميرالمؤ منين نه .
فرمود: اگر مانند من اين جا را مى شناختى از آن نمى گذشتى تا چون من گريه كنى و چندان گريست كه ريشش خيس شد و اشك بر سينه اش روان شد و با هم گريه كرديم و مى فرمود: واى واى مرا چه كار با آل ابوسفيان ، چه كار با آل حرب حزب شيطان و اولياى كفر صبر كن اى عبداللّه كه پدرت مى بيند آن چه را تو مى بينى از آنها. سپس آبى خواست و وضوى نماز گرفت و تا خدا خواست نماز كرد. سپس سخن خود را باز گفت و بعد از نماز و گفتارش چرتى زد و بيدار شد و گفت : يابن عباس .
گفتم : من حاضرم .
فرمود: خوابى كه اكنون ديدم برايت بگويم .
گفتم : خواب ديدى خير است انشاءاللّه .
گفت : در خواب ديدم گويا مردانى فرود آمدند از آسمان با پرچم هاى سفيد و شمشيرهاى درخشان به كمر و گرد اين زمين خطى كشيدند و ديدم گويا اين نخل ها شاخه هاى خود را با خون تازه به زمين زدند و ديدم گويا حسين فرزند و جگر گوشه ام در آن غرق است و فرياد مى زند و كسى به دادش نمى رسد و آن مردان آسمانى مى گويند صبر كنيد اى آل رسول شما به دست بدترين مردم كشته مى شويد و اين بهشت است اى حسين كه مشتاق تو است و سپس مرا تسليت گويند و گويند اى ابوالحسن مژده گير كه چشمت را در روز قيامت روشن گردد و سپس به اين وضع بيدار شدم و بدان كه جانم به دست او است صادق مصدوق ابوالقاسم احمد برايم باز گفت كه من آن را در خروج براى شورشيان بر ما خواهم ديد، اين زمين كرب و بلا است كه حسين به هفده مرد از فرزندان من و فاصله در آن به خاك مى روند و آن در آسمانها معروف است و به نام زمين كرب و بلا شناخته شده است چنان چه زمين حرمين (مكه و مدينه ) و زمين بيت المقدس ياد شوند پس از آن فرمود: يابن عباس برايم در اطراف آن پشك آهو جستجوى كن كه به خدا دروغ نگويم و دروغ نشنوم آنها زرد رنگند و چون زعفرانند.
ابن عباس گويد: آن را جستم و گرد يافتم و فرياد كردم : يا اميرالمؤ منين آنها را يافتم به همان وضعى كه على فرموده بود.
فرمود: خدا و رسولش راست گفتند و برخاست و به سوى آنها دويد و آنها را برداشت و بوييد و فرمود: همان خود آنها است . ابن عباس مى دانى اين پشك ها چيست ؟ اينها را عيسى بن مردم (ع ) بوييده و اين براى آن است كه به آنها گذر كرده با حواريون و ديده آهوها اين جا گرد هم مى گريند عيسى با حواريون خود نشستند و گريستند و ندانستند براى چه گريه مى كنند و چرا نشستند. حواريون گفتند: اى روح خدا و كلمه او، چرا گريه مى كنيد؟
فرمود: شما مى دانيد اين چه زمينى است ؟
گفتند: نه ، گفت : اين زمينى است كه در آن جگر گوشه رسول احمد و جگر گوشه حره طاهره بتول همانند مادرم را مى كشند، و در آن به خاكى سپرده شود كه خوشبوتر از پشك است چون خاك سليل شهيد است و خساك پيغمبران و پيغمبرزادگان چنين است ، اين آهوان با من سخن مى گويند در اين زمين مى چرند به اشتياق تربت نژاد با بركت و معتقدند كه در اين زمين در امانند. سپس دست به آنها زد و آنها را بوييد و فرمود: اين مشك همان آهوان است كه چنين خوشبو است به خاطر گياهش . خدايا آنها را نگهدار تا پدرش ببويد و تسلى جويد فرمود تا امروز مانده اند و به طول زمان زرد شدند اين زمين كرب و بلا است و فرياد كشيد: اى پرودگار عيسى بن مريم بركت به كشندگان حسين مده و به يارى كنندگان آنان خاذلان او و با آن حضرت گريستم تا به رو در افتاد و مدتى از هوش رفت و به هوش آمد و آن پشك ها را در رداى خود بست و به من گفت : تو هم در ردايت بينداز و فرمود: يابن عباس هرگاه ديدى خون تازه از آنها روان شد بدان كه ابو عبداللّه در آن زمين كشته شده و دفن شده .
ابن عباس گويد: من آنها را بيشتر از يك فريضه محافظت مى كردم و از گوشه آستينم نمى گشودم تا در اين ميان كه در خانه خوابيده بودم به ناگاه بيدار شدم ديدم خون تازه از آنها روان است و آستينم پر از خون تازه است من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شده على در هيچ حديث و خبرى كه به من داده دروغ نگفته و همان طور بوده چون رسول خدا به او خبرها داده كه به ديگران نداده من در هراس شدم و سپيده دم بيرون آمدم و ديدم كه شهر مدينه يكپارچه مه است و چشم جايى را نبيند و آفتاب برآمد و گويا پرده اى نداشت و گويا ديوارهاى مدينه خون تازه بود من گريان نشستم و گفتم : به خدا حسين كشته شد و از گوشه خانه آوازى شنيدم كه مى گويد صبر كنيد خاندان رسول كشته شد فرخ نحول روح الامين فرود شد با گريه و زارى .
سپس به فرياد بلند گريست و من هم گريستم در آن ساعت كه دهم ماه محرم بود بر من ثابت شد كه حسين را كشتند و چون خبر او به ما رسيد چنين بود و من حديث را به آنها كه با آن حضرت بودند گفتم و گفتند: ما در جبهه آن چه شنيدى شنيديم و ندانستيم چه خبر است و گمان كرديم كه او خضر است .(7)


6 اشك هر مؤ من  

اميرالمؤ منين (ع ) به حضرت حسين (ع ) نظر نموده پس فرمودند:
اى اشك هر مؤ منى .
حضرت حسين (ع ) عرض نمود: اى پدر، من اشك هر مؤ منى هستم ؟
اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: بلى پسرم . (8)


7 خبر شهادت حسين (ع ) 

ابى عبداللّه جدلى گفت : بر اميرالمؤ منين (ع ) داخل شدم در حالى كه حضرت حسين (ع ) در كنار آن حضرت نشسته بودند، اميرالمؤ منين (ع ) دست بر شانه حسين (ع ) زد و سپس فرمود: اين كشته خواهد شد و احدى يارى او نخواهد نمود.
راوى مى گويد: عرضه داشتم يا اميرالمؤ منين به خدا قسم اين زندگى بدى است . حضرت فرمودند: اين حادثه حتما به وقوع مى پيوندد.
حضرت على (ع ) به حضرت امام حسين (ع ) فرمودند: اى ابا عبداللّه از قديم ثابت و مسلم شده كه تو اسوه و مقتداى خلق مى باشى . حسين (ع ) عرضه داشت : فدايت شوم حالم چيست ؟
حضرت على (ع ) فرمودند: مى دانى آن چه را كه خلق نمى دانند و عن قريب عالم به آن چه مى داند منتفع خواهد شد، فرزندم بشنو و ببين پيش ‍ از آن كه مبتلا گردى ، قسم به كسى كه جانم در دست اوست ، بنى اميه خون تو را خواهند ريخت ولى نمى توانند تو را از دينت جدا كرده و قادر نيستند ياد پروردگارت را از خاطرت ببرند.
حسين (ع ) عرضه كرد: قسم به كسى كه جانم در دست اوست همين قدر مرا كافى است به آن چه خدا نازل فرموده اقرار داشته و گفتار پيامبر خدا را تصديق داشته و كلام پدرم را تكذيب نمى كنم .
اميرالمؤ منين (ع ) بيرون آمده و در مسجد نزول اجلال فرموده و اصحاب و ياران دور آن حضرت حلقه زدند در اين هنگام حضرت حسين (ع ) تشريف آوردند تا رسيدند مقابل اميرالمؤ منين (ع ) و آن جا ايستادند، اميرالمؤ منين (ع ) دست مبارك بر سر ايشان نهاده و فرمودند: پسرم ، خداوند متعال ، اقوام و طوايفى را به وسيله قرآن تقبيح نموده و مورد سرزنش و ملامت قرار داده و فرموده است :
(فما بكت عليهم السماء و الارض و ما كانوا منظرين ).
به خدا قسم حتما پس از من تو را خواهند كشت سپس آسمان و زمين بر تو گريه خواهند نمود.(9)


8 گريه على (ع ) بر شهادت حسين (ع ) 

هنگامى كه جبرييل (ع ) خبر شهادت ابا عبداللّه الحسين (ع ) را به پيامبر خدا(ص ) رساند آن جناب دست اميرالمؤ منين را گرفته و مقدار زيادى از روز را با هم خلوت كرده و هر دو گريستند، و از يكديگر جدا نشدند مگر آن كه جبرييل (ع ) بر ايشان نازل شد و عرضه داشت :
پروردگارتان سلام مى رساند و مى فرمايد: صبر نمودن را بر شما واجب و لازم نمودم . پس هر دو صبر كرده و بى تابى نكردند.(10)


9 گذر على (ع ) از كربلا 

اما سجاد مى فرمايد: على (ع ) از كربلا عبور كرد، در حالى كه چشمانش پر از اشك شده بود، فرمود: اين جا محل زانو زدن شتران آنها است . و اين جا محل انداختن بارهاى آنها است . و در اين جا خون آنها ريخته مى شود، خوشا به حال خاكى كه در آن خود دوستان ، ريخته مى شود!
امام باقر (ع ) مى فرمايد: على (ع ) با مردم مى رفت تا به يك يا دو ميلى كربلا رسيدند، حضرت جلوتر از مردم رفت و جايى را طواف كرد كه به آن (مقذفان ) مى گفتند. فرمود: (در اينجا دويست پيامبر و دويست سبط پيامبر كشته شده است و همه آنها شهيد بودند. و اين جا مركب ها را مى خوابانند و اينجا شهدا به خاك مى افتند كه هيچ كس قبل از آنها مثل ايشان نبوده و در آينده نيز هيچ كس نمى تواند مانند آنها باشد).(11)


10 تعزيت على (ع ) در كربلا 

ابن عباس گفت : با على (ع ) در زمان خروج او به سوى صفين (يعنى براى جنگ با معاويه )، پس زمانى كه وارد زمين نينوا شد. آن زمين نزديك شط فرات بود. با صداى بلند فرمود: اى پسر عباس آيا مى شناسى اين موضع را؟
عرض كردم : نمى شناسم .
فرمود: اگر بشناسى اين زمين را از اين زمين عبور نمى كنى تا اينكه گريه كنى .
ابن عباس گفت : پس على (ع ) گريست ، گريه طولانى ، تا آنكه محاسن شريفش تر شد و دانه هاى اشك آن جناب بر سينه او ريخت و ما نيز گريه كرديم با آن حضرت و او مى فرمود: آه آه چه مى خواهند از من آل ابى سفيان كه حزب شيطان و اولياى كفرند.
سپس آب طلبيد براى نماز و وضو گرفت و بعد از نماز مختصرى چشمانش به خواب رفت چون بيدار شد فرمود: ابن عباس براى تو چيزى را بگويم كه الآن در خواب ديده ام .
فرمود: ديدم مردهايى از آسمان نازل شدند كه با آنها علم هاى سفيد بود و در شمشيرهاى سفيد حمايل داشتند كه مى درخشيد و كشيدند اطراف اين زمين خطى را، و گويا درختانى بود در اين زمين كه شاخه هاى آنها به زمين آمد و خونى تازه در اين زمين پيدا شد مانند دريا و گويا حسين من كه پاره تن من است غرق بود در آن درياى خون ، استغاثه و طلب يارى مى كرد و كسى به داد او نمى رسيد.
و آن مردمان سفيد كه از آسمان آمدند ندا مى كردند او را و مى گفتند: اى آل رسول صبر كنيد البته شما كشته مى شويد به دست بدترين مردم و اينك بهشت به شما مشتاق است .
پس مرا تعزيت گفتند و گفتند: يا اءباالحسن بشارت باد تو را خداوند چشم تو را روشن گرداند در روزى كه مردم بلند مى شوند براى حساب .
سپس فرمود: قسم به آن كسى كه جانم به دست اوست خبر داد مرا صادق مصدق ابوالقاسم (ع ) (يعنى حضرت محمد (ص ) به اينكه عبور مى كنم به اين زمين در وقت رفتن به سوى اهل طغيان و اين كه اين زمين كرب و بلا است .
دفن مى شود در اين زمين حسين من و هفده نفر از اولاد من و فاطمه (ع ) و اين زمين در آسمانها معروف است به زمين كرب و بلاى حسين هم چنان كه ذكر مى شود بقعه مكّه و مدينه و بيت المقدّس . (12)


11 افسوس براء بن عازب  

اسماعيل بن زياد گفته : روزى على (ع ) به براء بن عازب فرمود: اى براء، فرزند من به شهادت مى رسد و تو زنده هستى و از او يارى نمى كنى .
چون پيشامد كربلا اتفاق افتاد، براء مى گفت : حقانيت على (ع ) محقق شد، زيرا فرزندش شهيد شد و من از او يارى ننمودم ، آنگاه از كار خود دريغ خورد. اين پيشامد نيز از جمله خبرهاى على (ع ) و نشانه هاى ولايت اوست .(13)


12 خبر دادن از قاتل امام حسين (ع ) 

ابوالحكم گويد: از پيرمردان و دانشمندان خود شنيدم مى گفتند: على (ع ) در ذيل خطبه فرمود: هنوز كه دستتان از دامن من كوتاه نشده هر چه مى خواهيد از من بپرسيد، سوگند به خدا از عده مردمى كه صد نفر آنها گمراه كننده ديگران و صد نفرشان هدايت كننده آنان باشند، سؤ ال نكنيد جز اين كه از خواننده و رهنماى آنها كه تا فرداى قيامت پايدارند اطلاع خواهم داد. مردى همان وقت از جاى برخاست پرسيد: بر سر و روى من چند تار موى روييده ؟
على (ع ) فرمود: سوگند به خدا دوست من رسول خدا (ص ) از پرسش تو به من اطلاع داده و اضافه كرد همانا بر هر تار موى سر تو فرشته موكل است كه تو را لعنت مى كند و بر هر تار موى ريش تو شيطانى موكل است كه اسباب سرگردانى و بيچارگى تو را فراهم مى سازند و همانا در منزل تو بزغاله اى است كه فرزند رسول خدا (ص ) را مى كشد و نشانه اين پيشامد صحت و درستى سخن من است و هرگاه پاسخ پرسش تو دشوار نبود از حقيقت آن تو را با خبر مى ساختم ، باز هم نشانه همان است كه گفتم : فرشته و شيطان تو را لعنت مى كنند.
پسر او در آن روزگار خردسال بود و تازه مى توانست بنشيند و در هنگام پيشامد كربلا او قاتل حسين شد و قضيه چنان بود كه على خبر داد.(14)


13 پرچم دارى حبيب بن جماز 

سويد بن غفله گفت : مردى حضور اميرالمؤ منين (ع ) شرفياب شده عرض ‍ كرد: از وادى القرى گذشتم و ديدم خالد بن عرفطه در گذشته اينك براى آمرزش گناهان او براى وى استغفار كن .
على (ع ) فرمود: از اين سخن دست بردار زيرا نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامى كه پيش آهنگ لشكر گمراهى شود كه پرچم دار آن ، حبيب بن جماز باشد، مردى از پايين منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شيعه و دوست توام ، على (ع ) پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من حبيب بن جمازم .
على (ع ) فرمود:اى پسر جماز از چنان پرچمى خوددارى كن با اين كه مى دانم آن را به دوش خواهى كشيد و از باب الفيل وارد خواهى شد.
پس از آن كه على و حسن عليهماالسلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت امامت به امام حسين (ع ) رسيد و پيشامد كربلاى او اتفاق افتاد ابن زياد، عمر بن سعد را رياست لشكر داد و خالد نامبرده را پيش آهنگ و حبيب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب الفيل وارد مسجد كوفه شد و اين قضيه از جمله اخبارى است كه دانشمندان و ناقلين آثار به صحت پذيرفته اند و در ميان كوفى ها مشهور و مخالفى ندارد و از معجزات است .(15)


بخش سوم : گريه امام على (ع ) بر مصايب زينب (س )
14 گريه امام هنگام ولادت زينب  

هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و خرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع ) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.
در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع ) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع ) به استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى تعالى خواهرى به من عطا فرموده .
اميرالمؤ منين (ع ) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع ) اين حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش به درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: (بابا فدايت شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟)
على (ع ) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: (نور ديده ! زود باشد كه سرّ اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.) كه اشاره به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.
چنان كه در بعضى كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب شد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و تهنيت گفت . آن حضرت گريست و فرمود: (اى سلمان ! جبرييل از جانب خداوند جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش ‍ غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود).(16)


15 مفسّر قرآن  

فاضل گرامى سيد نورالدين جزايرى در كتاب خود (خصايص ‍ الزينبيه ) جنين نقل مى كند:
(روزگارى كه اميرالمؤ منين (ع ) در كوفه بود، زينب (س ) در خانه اش ‍ مجلسى داشت كه براى زن ها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مى كرد. روزى (كهيعص ) را تفسير مى نمود كه ناگاه اميرالمؤ منين (ع ) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنيدم براى زن ها (كهيعص ) را تفسير مى نمايى ؟
زينب (س ) گفت : آرى . اميرالمؤ منين (ع ) فرمود: اين رمز و نشانه اى است كه براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان رسول خدا (ص ) روى مى آورد. پس از آن مصايب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس از آن زينب گريه كرد، گريه با صدا صلوات اللّه عليهما.(17)


16 على (ع ) از واقعه كربلا مى گويد 

امام زين العابدين (ع ) گفت كه : خبر داد مرا امّ ايمن كه حضرت رسالت (ص ) به ديدن حضرت فاطمه زهرا (س ) آمد، پس فاطمه براى آن حضرت حريره ساخت و نزد رسول خدا حاضر كرد، حضرت اميرالمؤ منين (ع ) طبق خرمايى آورد، ام ايمن گفت : من كاسه آوردم كه در آن شير و مسكه بود، پس حضرت رسول (ص ) و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن و حسين (ع ) از آن حريره تناول نمودند و از آن شير آشاميدند و از آن خرما و مسكه ميل فرمودند، پس حضرت على (ع ) ابريق و طشتى آورد و آب بر دست حضرت رسالت (ص ) ريخت .
چون حضرت دست هاى خود را شست دست تر بر روى مباركش كشيد پس نظر كرد به سوى على و فاطمه و حسن و حسين (ع ) نظرى كه آثار سرور و شادى در روى مباركش مشاهده كرديم ، آنگاه مدتى به سوى آسمان نظر كرد، پس روى مبارك خود را به جانب قبله گردانيد و دست هاى خود را به سوى آسمان گشود، بسيار دعا كرد پس به سجده رفت و در سجده برداشت و ساعتى سر در زير افكند و مانند باران تند آب از ديده مباركش مى ريخت . چون اهل بيت رسالت اين حالت را در او مشاهده كردند، همه اندوهناك شدند، من نيز از حزن ايشان محزون گرديدم و جراءت نمى كردم كه از سبب اين گريه از آن حضرت سؤ ال كنم .
چون اين حالت بسيار به طول انجاميد، على و فاطمه (ع ) گفتند: سبب گريه تو چيست يا رسول اللّه خدا هرگز ديده هاى تو را گريان نگرداند، به درستى كه اين حالت كه در تو مشاهده كرديم دل هاى ما را مجروح كرد. پس حضرت رسول (ص ) رو به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) آورد گفت : اى برادر و حبيب من ! چون شما را نزد خود مجتمع ديدم ، از مشاهده شما مرا سرورى حاصل شد كه هرگز چنين شادى در خود نيافته بودم ، و من در شما نظر مى كردم و خدا را شكر مى كردم كه چنين نعمت هابه من كرامت كرده كه ناگاه جبرييل (ع ) بر من نازل شد گفت : يا محمد به درستى كه خداى تعالى مطلع شد بر آنچه در نفس تو حادث گرديد، و دانست شادى كه تو را عارض شد به ديدن برادر و دختر و دو فرزند زاده خود، پس تمام كرد براى تو نعمت و گوارا گردانيد براى تو اين عطيّه را با آنكه گردانيد ايشان را و فرزندان ايشان را و شيعيان ايشان را با تو در بهشت ، و جدايى نخواهد افكند ميان تو و ايشان ، چنانچه به تو عطا مى كند در آن روز خوبى به ايشان عطا خواهد كرد، چنانچه به تو بخشش مى نمايد به ايشان خواهد بخشيد، تا آنكه تو خشنود گردى ، و زياده از مرتبه خوشنودى تو به ايشان كرامت خواهد كرد با بليّه بسيارى كه به ايشان خواهد رسيد در دنيا، و مكروه بسيارى كه ايشان را در خواهد يافت بر دست هاى گروهى از منافقان كه ملت تو را بر خود بندند و دعوى كنند كه از امت تواند، و حال آنكه برى اند از خدا و ايشان را به شمشير آب دار و انواع زجرها و ستم ها بكشند، و هر يك را در ناحيه اى از زمين به قتل رسانند، و قبرهاى ايشان از يكديگر دور باشد، و حق تعالى اين حالت را از براى ايشان پسنديده است و ايشان را اهل اين سعادت گردانيده است ، پس حمد كن خدا را بر آنچه از براى شما پسنديده و راضى شو به قضاى الهى ، پس خدا را حمد كردم و راضى شدم به قضاى او بر آنچه براى شما اختيار نموده است .
پس جبرئيل گفت : يا محمد به درستى كه برادر تو على مقهور و مظلوم خواهد شد بعد از تو، منافقان امت بر او غالب خواهند شد و غصب خلافت او خواهند كرد و از دشمنان تو تعب هابه او خواهد رسيد، و در آخر كشته خواهد شد به دست بدترين خلايق و بدبخت ترين اولين و آخرين ، نظير پى كننده ناقه صالح ، در شهرى كه به سوى آن شهر هجرت خواهد نمود، و آن شهر محل شيعيان او و شيعيان فرزندان او خواهند بود. به سبب اين حال بلاى اهل بيت رسالت بسيار خواهد شد و مصيبت ايشان عظيم تر خواهد شد، اين فرزند زاده تو و اشاره كرد به سوى حسين (ع ) شهيد خواهد شد با گروهى از اهل بيت و ذريت تو و نيكان امت تو، در كنار نهر فرات ، در زمينى كه آن را كربلا گويند، به سبب آن كرب و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذريت تو بسيار خواهد شد در روزى كه كرب آن روز منقضى نشود و حسرت آن روز به آخر نرسد، آن بهترين بقعه هاى زمين است و حرمت آن از همه زمين ها عظيم تر، و آن قطعه اى است از بهشت .
پس زينب گفت : چون ابن ملجم پدرم را ضربت زد، اثر مرگ در او مشاهده كردم گفتم : اى پدر بزگوار، ام ايمن چنين حديثى به من روايت كرد، مى خواهم آن را از تو بشنوم ، فرمود: اى دختر حديث چنان است كه ام ايمن به تو روايت كرده ، گويا مى بينم تو را و زنان ديگر از اهل بيت مرا در اين شهر اسير كرده باشند، و به ذلت و خوارى شما را برند از دشمنان خود خائف و ترسان باشيد، پس در آن وقت صبر كنيد و شكيبايى نماييد، به حق آن خداوندى كه حبّه ها را شكافته و خلايق را آفريده است ، در آن وقت در روى زمين خدا را دوستى به غير از شما و دوستان و شيعيان شما نباشد.
چون حضرت رسول (ص ) اين حديث را نقل كرد براى ما، فرمود: در آن روز شيطان از روى شادى پرواز خواهد كرد و بر دور زمين با ياوران خود جولان خواهد نمود، خواهد گفت : اى گروه شياطين آنچه مطلب ما بود از فرزند آدم به آن رسيديم و در هلاكت ايشان منتهاى آرزوى خود را يافتيم ، و همه را مستحق جهنم نموديم مگر جماعت قليلى كه چنگ در دامان اهل بيت رسالت زده اند، پس تا توانيد سعى كنيد كه مردم را به شك اندازيد در حق ايشان و بداريد مردم را بر عداوت ايشان و تحريص كنيد مردم را بر ضرر رسانيدن به ايشان و دوستان ايشان ، تا كفر و ضلالت خلق مستحكم گردد و از ايشان هيچ كس نجات نيابد، آن ملعون گمان خود را در حق اكثر مردم راست كرد زيرا كه با عداوت شما هيچ عمل صالح فايده نمى بخشد، و با محبت و موالات شما هيچ گناهى جز كباير ضرر نمى رساند.


بخش چهارم : گريه امام على (ع ) بر مصايب عباس (س )
17 بوسيدن دست هاى عباس (ع ) 

پس از ولادت حضرت قمر بنى هاشم (ع )، ام البنين (س ) قنداقه او را به دست اميرالمؤ منين على (ع ) داد كه با خواندن اذان و اقامه در گوش وى ، از همان آغاز حق ببيند و حق بشنود.
حضرت در گوش راست فرزند اذان ، و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را، به نام عمويش عباس ، عباس نهاد.
(ثم قبل يديه و استعبر و بكى )(18)
سپس دست هاى او را بوسيد و قطرات اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها يوم الطف در كنار شريعه فرات در راه يارى برادرش حسين (ع ) از بدن جدا خواهد شد.
و از اين جاست كه گفته اند: مى توان دست فرزند را، از سر عطوفت و شفقت ، بوسيد. چنان كه وارد است رسول خدا (ص ) دست دخترش ، حضرت فاطمه زهرا (س ) را مى بوسيد و وى را به جاى خود مى نشانيد. و از اين جا كثرت عطوفت شاه ولايت ، اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) مظلوم تاريخ ، نسبت به اين مولود بزرگوار معلوم مى شود.


18 گريه بر دست هاى عباس  

در روز ولادت ابوالفضل العباس (ع ) ام البنين (س ) قنداقه او را به دست على (ع ) داد تا نامى بر او بگذارد. حضرت زبان مبارك را به ديده و گوش ‍ و دهان او گردانيد تا حق بگويد و حق ببيند و حق بشنود.
(ثم اءذن فى اذنه اليمنى و اءقام فى اليسرى ). سپس در گوش راست وى اذان و در گوش چپش اقامه گفت . يكى از سنت هاى رسول خدا (ص ) كه براى مسلمين ارث گذارده اين است كه در حين تولد فرزند، در گوش ‍ راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگويند تا از همان بدو تولد با اسامى خدا و رسول خدا (ص ) و امام و ولى خدا آشنا گردد.
حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) به ام البنين (س ) فرمود: چه اسمى بر اين طفل گذارده ايد عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام ، هر چه خودتان ميل داريد اسم بگذاريد. فرمود: من او را به اسم عمويم ، عباس ، عباس ناميدم . پس دست هاى او را بوسيده و اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها در يوم الطف در كنايه شريعه فرات در راه يارى خدا قطع خواهد شد. (19)


19 خبر از آينده عباس (ع )  

مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس (ع ) يك روز اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع ) وى را در دامان خود گذاشت و آستين هايش را بالا زد و در حالى كه به شدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس (ع ) پرداخت .
ام البنين (س )، حيرت زده از اين صحنه ، از امام (ع ) پرسيد: چرا گريه مى كنيد؟! حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آن چه را كه بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين (س )، شتابان و هراسان ، پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام (ع ) با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : اين دستها از بازو قطع خواهد شد. كلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنين (س ) فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با وحشت و شتاب پرسيد: (چرا دستهايش قطع مى شوند)؟!
امام (ع ) به او خبر داد كه دستان فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه رسول الله (ص )، قطع خواهد شد. ام البنين (س ) گريه كرد و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش ‍ شريك شدند.
سپس ام البنين (س ) به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس ‍ گفت كه فرزندش فداى سبط گرامى رسول خدا (ص ) و ريحانه او خواهد گرديد.(20)
اميرالمؤ منين على (ع ) فرمود: ام البنين ، فرزندت عباس (ع ) نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداى متعال در عوض دو دستش ، دو بال به مرحمت خواهد كرد كه با آنها با ملايكه در بهشت پرواز كند، همان گونه كه قبلا اين عنايت را به جعفر بن ابى طالب (ع ) نموده است . و ام البنين (س ) با شنيدن اين بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد.(21)


20 سفارش على (ع ) به عباس (ع ) در واقعه كربلا  

علامه شيخ عبدالحسين حلى در النقد النزيه (جلد 1، صفحه 100) از فخرالذاكرين ، عالم بزرگوار، شيخ ميرزا هادى خراسانى نجفى ، نقل مى كند كه گويد: اميرالمؤ منين (ع ) حضرت عباس (ع ) را فرا خواند و به سينه چسبانيد و چشمانش را بوسيد و از او عهد گرفت كه چون در كربلا بر آب دست يافت ، تا برادرش حسين تشنه است ، قطره اى از آن را ننوشد، و اين كه ارباب مقاتل گويند حضرت عباس (ع ) در شريعه فرات آب را نخورد و آن را ريخت به سبب اطاعت از سفارش پدرش على مرتضى (ع ) بوده است . (22)(23)


فصل دوم على (ع ) در سوگ رسول خدا (ص )
بخش اول : على در كنار بستر پيامبر
21 توطئه عمر  

يك روز صبح كه پيغمبر اكرم به نقاهت شديد مبتلا بود بلال به خانه آن جناب آمد و نماز صبح را اعلام كرد. رسول خدا (ص ) فرمود: من اكنون از آمدن به مسجد معذورم يكى از مسلمانان را به نماز وادار كنيد و ديگران به وى اقتدا نماييد. عايشه گفت : پدرم ابوبكر را به اقامه جماعت برقرار سازيد. حفصه گفت : والد بزرگوارم عمر را بگوييد نماز صبح را بپاى آورد.
رسول خدا (ص ) هنگامى كه ديد هر يك از اينها حريص اند بر اين كه پدرشان به امامت مردم برقرار شوند و در حيات وى آشوب نمايند فرمود: دست از آشوب گرى خود برداريد و فتنه برپا نكنيد شما مانند زن هاى فتنه گر زمان يوسفيد كه هر يك پنهانى به يوسف پيغام فرستادند.
رسول خدا (ص ) نظر به اين كه مبادا يكى از آن دو به اقامه جماعت بپردازند با آن كه دستور داده بود همراه جيش اسامه به خارج شهر بروند و خيال نمى كرد تخلف كرده باشند با همان حال ناتوانى كه داشت خود را براى رفتن به مسجد مهيا كرد و از آن طرف وقتى متوجه شد عايشه و حفصه درصدد امامت پدر خود هستند، دانست كه ابوبكر و عمر از رفتن همراه اسامه تخلف نموده اند. اين معنى بيشتر رسول خدا (ص ) را به مسجد متوجه ساخت تا مگر بدين وسيله بتواند آتش فتنه را خاموش ‍ بسازد و رفع شبهه نمايد.
بالاخره رسول خدا (ص ) با ضعف بى اندازه كه داشت و نمى توانست روى زمين آرام بگيرد على (ع ) و فضل بن عباس زير بغل آن جناب را گرفتند و آن حضرت پاهاى مبارك را بر روى زمين مى كشيد و با اين حال به مسجد وارد گرديده ديد ابوبكر داخل محراب شده و نزديك است با گفتن تكبيرة الاحرام كه ركن مقدم اسلام است اركان حقيقى آن را از يكديگر بپاشد و نابود سازد. رسول خدا (ص ) با دست اشاره كرد عقب بايست او ناچار عقب ايستاد، ليكن در نظر داشت ، روزى براى آنكه بفهماند حق با من بود نه با پيغمبر (ص )، در ميان محراب بايستد و با گفتن الله اكبر رگ و پيوند رهبر بزرگ اسلام نه ، بلكه قائمه عرش الهى را به لرزه درآورد.
رسول خدا (ص ) خود در محراب ايستاد و نماز را آغاز كرد و اعمال نمازى ابوبكر را به هيچ گرفته نماز را از سر شروع كرد، چون نماز را سلام داد به خانه رفت . ابوبكر و عمر و عده اى را كه در مسجد حضور داشتند طلبيد، فرمود: مگر دستور ندادم شما همراه جيش اسامه به خارج شهر كوچ كنيد. عرض كردند: آرى فرمودى . فرمود: بنابراين براى چه مخالفت كرديد؟!
ابوبكر گفت : من حسب الامر همراه جيش اسامه به خارج مدينه رفتم ليكن براى آن كه عهدى تازه كردم باشم مراجعت نمودم . عمر گفت : يا رسول الله من از مدينه خارج نشدم و با جيش اسامه شركت نكردم زيرا مى خواستم خودم از بيمارى شما باخبر باشم و از ديگران خبر ناراحتى شما را نپرسم .
رسول خدا (ص ) كه دانست آنان مخالفت كرده اند بار سوم آنها را به همراهى با جيش اسامه دعوت كرد و از رنج بسيارى كه ديده و اندوه فراوانى كه به حضرتش رسيده غشوه بر او عارض گرديد و ساعتى بدين حال بسر برد. مسلمانان گريستند و صداى گريه زنان و فرزندان و زنان مسلمان و همه حاضران بلند شد، رسول خدا (ص ) افاقه يافته نگاهى به مردم كرده فرمود: دوات و شانه گوسفندى حاضر كنيد تا مطلبى را بنويسم كه پس از آن براى هميشه گمراه نشويد و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولى شد.
يكى از حاضران برخاست تا امريه حضرت را به انجام آورد عمر ديد هرگاه دستور رسول خدا (ص ) عملى شود ممكن است تير غرض او به هدف مقصود نرسد و كار از كار بگذرد، بدين ملاحظه به آن مرد گفت : به سخن رسول خدا (ص ) توجه نكن زيرا او بيمار است و هذيان مى گويد، آن مرد از اراده خود منصرف شد و از اين كه در احضار امريه رسول خدا تقصير و كوتاهى نمودند متاءثر بوده و گفتگو در ميانشان افتاد و كلمه استرجاع انالله و انا اليه راجعون را به زبان رانده و از مخالفت آن جناب بيمناك بودند.
هنگامى كه رسول خدا (ص ) افاقه حاصل كرد، برخى گفتند: آيا اجازه مى دهيد تا دوات و شانه حاضر نماييم . فرمود: پس از اين همه سخنان نابجا محتاج به دوات و شانه نيستم ، ليكن درباره بازماندگانم وصيت مى كنم از آنها دست بر مداريد و از نيت خير درباره آنان خوددارى ننماييد و روى از مردم برگردانيد مسلمانان تقصير كار از جاى برخواسته به خانه هاى خود رفتند و به جز از عباس و فضل و على بن ابى طالب (ع ) و خاندان مخصوصش ديگرى باقى نماند.
عباس عرض كرد: يا رسول الله (ص ) هرگاه مى دانيد غلبه با ماست و ما پس از شما به مقام حق پيروز مى آييم و مستقر مى شويم اطلاع فرماييد. رسول خدا (ص ) فرمود: پس از من درمانده و بى چاره خواهيد شد و سخن ديگرى نفرمود. اين عده هم با كمال نااميدى از حضور رسول خدا (ص ) مرخص گرديدند. (24)

 

next page

fehrest page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
: شفا و درمان با صلوات
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395
next page

fehrest page

back page

مقدمه 
الحمدلله رب العالمين ، و الصلاة على محمد و آله اجمعين ، و لعنة الله على اعدائهم الى يوم الدين
خداوندا، آينه دل را به نور اخلاص روشنى بخش ؛ و زنگار شرك و دو بينى را از لوح دل پاك گردان ؛ و شاهراه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما؛ و ما را به اخلاق كريمانه متفلق فرما؛ و از نفحات و جلوه هاى خاص خود كه مختص اولياء درگاه است ما را نصيبى ده ؛ و لشگر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما؛ و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آن ها جايگزين كن ؛ و ما را با حب خود و خاصان درگاهت از اين سراى درگذران ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما؛ و عاقبت كار مارا با سعادت قرين كن ؛ بحق محمد و آل الطاهرين ، صلوات الله عليهم اجمعين .
بدان كه دعا مغز عبادت است (1) و از اين جهت در فضيلت آن و امر به آن آيات و اخبار بى شمار وارد شده دعا حقيقتى است كه در تمام موجودات عالم ، اعم از غيبى و شهودى سريان ذاتى دارد، و اگر اين حقيقت همراه موجودات آفرينش نبود، از عنايت و رحمت حضرت حق بى بهره بودند.
اگر دعا نبود، و اگر طلب و درخواست نبود، ادامه حيات براى هيچ موجودى امكان پذير نبود! درست است كه خداوند عزيز به تمام خواسته هاى بندگانش آگاه و عالم و آشناست ، اما همين خداى مهربان از آنان خواسته ، خواستهاى خود را با سوز دل و با حركت زبان و اعلام نيازمنديهاى دنيا و آخرت ، همراه با اشك چشم و گذاشتن پيشانى به خاك درگاه من ابراز كنيد كه من عاشق اين حال و علاقه مند به اين زارى و درخواست و اشك چشم شمايم .
مسئله اهميت و ارزش دعا و آثار آن بقدرى روشن و اشكار است كه حتى دانشمندان بيگانه از اسلام هم بر اساس هدايت فطرى ، به اين مسئله اشاره كرده و با يك دنيا و انصاف و وجدان دعا را عامل حركت و از ضرورى ترين نيازهاى بشر و داروى درمان حتى براى دردهاى جسمى شمرده و در زمان ما در حال پايه گذارى مطب هائى هستند كه طبيبان تربيت شده در اين فن حتى سخت ترين بيماريهاى جسمى را از اين طريق معالجه كنند.
گلن كلارك از دانشمندان غرب و باصطلاح موسس گروه نيايش گر، و پيشواى اردوگاه (بسيج دعا) است چنين ميگويد:
امروز در آمريكا بزرگترين احتياج ما به دعا است ، ارتش عظيم ، مردمان گوشه نشين ، پيرمدانى كه فكر مى كنند زندگيشان به سر رسيده ، بيماران بسترى كه در پى فرصتى هستند كه زندگيشان ارزش و مفهومى پيدا كند.
در هر صورت دعا امرى است ، ضرورى و فطرى و مسئله اى است كه خداوند به آن دستور داده ، و جزء حتمى اخلاق انبياء گرام الهى قلمداد شده و با اين كه خداى بزرگ به تمام خواسته هاى محتاجان آگاه است ولى انسان با دعا شايستگى گرفتن عطاى حق را پيدا مى كند. (2)
در پايان كليه حقوق معنوى اين اثر را به پدرم جانباز جبهه هاى حق عليه باطل جناب آقاى حاج عباس موحديان و مادر گراميم تقديم مى دارم . در ضمن از زحمات آقاى مهدى موحديان درخصوص همراهى اين جانب در نگارش و تدوين اين اثر قدردانى مى شود.
والسلام
سعيد موحديان عطار
قرآن و مسئله دعا 
قرآن مجيد، دعا را در جهات مختلف طرح مى كند كه دانستن آن لازم است :
1 - دعا علت رسيدن به فيوضات الهيه و خير دنيا و آخرت است .
و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين .(3)
و خدا مى فرمايد:
مرا با خلوص دل بخوانيد كه من دعاى شما را مستجاب مى كنم ، و آنان كه از دعا و عبادت سركشى كنند با ذلت و زور و خوارى داخل جهنم شوند.
2 - دعا را علت گشايش كار، و نجات از هر هم و غم و رنجى مى داند.
قل من ينجيكم من ظلمات البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية لئن انجينا من هذه لنكونن من الشاكرين .
قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم انتم تشركون .(4)
بگو آن كيست كه شما را از تاريكى ها و سختى هاى بيابان و دريا نجات دهد، كه او را به زارى و از باطن قلب مى خوانيد، كه اگر ما را از اين مهلكه نجات دهد، پيوسته شكر گذاريم .
بگو خداست كه شما را از آن سختى ها و از هر اندوه نجات مى دهد، ولى شما باز هم به او شرك مى آوريد!!
3 - اگر دعا نبود، روى توجهى از جانب خداوند به بندگان نمى شد.
(قل ما يعبوا بكم ربى لولا دعاؤ كم ...)(5)
به امت بگو اگر دعا و ناله وزارى و انابه و توبه شما نبود خداوند به شما توجه و اعتنائى نداشت .
روايات و مسئله دعا 
فضيلت دعا 
عن حنان ابن سدير، عن ابيه قال : قلت لابى جعفر عليه السلام : اى العبادة افضل ؟ فقال : ما من شيى ء افضل عند الله عز و جل من ان يسال و يطلب مما عنده ، و ما احد ابغض الى الله عز و جل ممن يستكبر عن عبادته و لايسال ما عنده . (6)
سديد گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم : كدام عبادت بهتر است ؟ فرمود: چيزى نزد خداى عز و جل بهتر از اين نيست كه از او درخواست شود و از آن چه نزد اوست خواسته شود، و كسى نزد خداى عز و جل مغبوض تر نيست از آن كس كه از عبادت او تكبرورزد و سرپيچى كند و آن چه نزد او است درخواست نكند.
عن ميسر بن عبدالعزيز، عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال لى : يا ميسر ادع و لاتقل : ان الامر قد فرغ منه ، ان عندالله عز وجل منزلة لاتنال الا بمسالة ، و لو ان عبدا سد فاه و لم يسال لم يعط شيئا فسل تعط، يا ميسر انه ليس من باب يقرع الا يوشك ان يفتح لصاحبه . (7)
ميسر بن عبدالعزيز گويد: حضرت صادق عليه السلام به من فرمود: اى ميسر دعا كن و مگو كه كار گذشته است و آن چه مقدر شده همان شود (و دعا اثرى ندارد)، همانا نزد خداى عز و جل منزلت و مقامى است كه بدان نتوان رسيد جز به درخواست و مسئلت ، و اگر بنده اى دهان خود را ببندد و درخواست نكندچيزى به او داده نشود، پس درخواست كن تا به تو داده شود، اى ميسر هيچ دردى نيست كه كوبيده شود جز اين كه اميد آن رود كه بروى كوبنده باز شود.
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : من لم يسال الله عز و جل من فضله (فقد) افتقر. (8)
و نيز حضرت صادق عليه السلام فرمود: هر كه از فضل خداى عز و جل درخواست نكند نيازمند و فقير گردد.
دعا سلاح مومن است  
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : الدعاء سلاح المومن و عمود الدين و نور السماوات و الارض . (9)
امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : دعاء سلاح مومن و ستون دين و نور آسمانها وزمين است .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : الدعاء انفذ من السنان الحديد. (10)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: دعا از نيزه تيز نافذتر است .
دعا بلا و قضا را دفع مى كند 
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : ان الدعاء يرد القضاء و قد نزل من السماء و قد ابرم ابراما. (11)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: دعا برگرداند قضائى كه از آسمان نازل گرديده و به سختى ابرام شده (و محكم گرديده ) است .
بعضى از آداب و شرايط دعا 
اول آن كه : اوقات شريفه را از براى دعا كردن اختيار كند؛ مثل روز عرفه و ماه مبارك رمضان و روز جمعه و وقت سحر و شبهاى جمعه و شبهاى قدر و امثال اينها.
دوم آن كه : حالتى را ملاحظه كند كه در آن حالت ، استجابت دعا وارد شده ؛ مثل در حال آمدن باران و عقب نمازهاى واجب ، ميان اذان و اقامه ، هنگام روزه بودن و وقت وزيدن باد، درنماز وتر و بعد از سپيده دم و بعد از ظهر و بعد از مغرب .
سوم آن كه : با طهارت باشد، يعنى وضو يا غسل داشته باشد.
چهارم آن كه : رو به قبله باشد.
پنجم آن كه : كف دستهاى خود را بلند كند.
ششم آن كه : تضرع و زارى كند و با خضوع و خوف و خشيت و هيبت باشد.
هفتم : جزم داشته باشد به اين كه دعاى او اجابت مى شود و يقين داشته باشد كه رد نخواهد شد.
هشتم : اصرار به دعا كند و لا اقل سه مرتبه آن را تكرار كند.
نهم آن كه : قبل از دعا، ذكر خدا كند و تمجيد و تعظيم او كند و صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او فرستد.
دهم آن كه : توبه كند و از گناهان خود پشيمان شود و اگر مظلمه بر گردن او باشد ادا كند؛ يا عزم به ادا كردن آن نمايد.
يازدهم آن كه : به تمام همت خود رو به خدا آورد و از هر چه غير اوست قطع اميد نمايد.
دوازدهم آن كه : لباس و مكان و غذاى او از حلال باشد.
سيزدهم آن كه : حاجات خود را يكى يكى نام ببرد.
چهاردهم آن كه : فقط براى خود دعا نكند بلكه ديگران را در دعاى خود شريك سازد.
پانزدهم آن كه : گريه كند و يا حالت گريه به خود بگيرد.
شانزدهم آن كه : دعا را تا وقت حاجت تاخير نيندازد، بلكه پيش از احتياج دعا كند.
فصل اول : شفا و درمان با ذكر
شفا و درمان با ذكر 
جناب علامه مجلسى رحمة الله عليه در بحار از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده فرمود: چون مرا به آسمان دنيا بردند، قصرى از يك پارچه گوهر سرخ ديدم و آن قصر چهل درب داشت بالاى هر درى جاى بلندى بود كه چهل فرش سندش و استبرق آنجا افكنده بودند و بالاى هر فرشى حورالعينى نشسته بود. از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز صبح چهل بار بگويد: يا باسط اليدين بالرحمة . و چون به آسمان دوم رسيديم بر قصرى گذشتم كه هفتاد درب داشت . نزد هر درى هفتاد درخت اززيتون و از انجير، در زير هر درختى سريرى نهاده و بالاى هر سريرى فرشى افتاده و بر هر فرشى حوريه اى نشسته . به جبرئيل گفتم : اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز ظهر هفتاد بار بگويد: يا واسع المغفرة اغفرلى . و چون به آسمان سوم رسيدم قصرى از ياقوت ديدم كه هفتصد در داشت و بر هر درى حورى مثل آفتاب درخشان نشسته .از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت از كسى كه بعد ازنماز عصر هفده بار بگويد: لا اله الا الله قبل كل احد لا اله الا الله بعد كل احد لا اله الا الله يبقى ربنا و يفنى كل احد.
و چون به آسمان چهارم رسيدم گذشتم به قصرى كه ديوارهاى آن از زمرد و زبرجد بود و هزار و چهارصد درب داشت . برهر درى هزار علم نصب بود و در زير هر علمى هزار حوريه مثل ماه تابان نشسته بود. از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت از كسى كه بعد از نماز مغرب چهل بار بگويد: يا كريم العفو انشر على رحمتك يا ارحم الرحمين .
و چون به آسمان پنجم رسيدم به قصرى رسيدم كه در آن از نعمتها و ولدان ناشمار بود گفتم اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز عشا هفتاد بار بگويد: يا عالم خفيتى اغفرلى خطيئتى .
و چون به آسمان ششم رسيدم قبه سفيدى ديدم كه بادهاى بهشت بر آن ميوزيد، و هفتاد هزار درب از طلا در آن بود و نزد هر درى چندين هزار حوريه زير درختان تكيه كرده بودند پرسيدم . از كيست ؟ گفت : از كسى كه چون از خواب بيدار گردد سه بار بگويد:
يا حى يا قيوم يا حيا لا يموت ارحم عبدك الخاطى ء المعترف بذنبه يا ارحم الراحمين .
و چون مرا به آسمان هفتم بالا بردند، به قصرى از لولو سفيد برخوردم كه از وصف بيرون است ، گفتم : حبيبم جبرئيل ، اين ازكيست ؟ گفت : براى كسى كه هر روز پانزده مرتبه بخواند:
سبحان الله بعدد ما خلق سبحان الله بعدد ما هو خالق الى يوم القيمة .(12)
ذكر برخواستن از مجلس  
امام پنجم عليه السلام فرمود هر كس خواهد بكيل تمام مزد برد، بايد هرگاه مى خواهد از مجلس برخيزد بگويد:
سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمد لله رب العالمين . (13)
امام صادق عليه السلام فرمود: البته صاعقه (بلاى ناگهانى ) بمومن و كافر مى رسد ولى به ذاكر نمى رسد. (14)
با اين ذكر از هفتاد نوع بلا ايمن شويد 
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون نماز مغرب و صبح را خواندى پس هفت بار بگو: بسم الله الرحمن الرحيم لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم خداوند متعال از او هفتاد نوع بلا را دفع مى كند كه كمترين آن ها جذام و برص (پيسى ) و ديوانگى است . (15)
با اين ذكر از نود و نه بلا ايمن شويد 
از حضرت امام جعفر بن محمد صادق عليه السلام روايت نموده اند كه فرمودند هر كس كه هرروز سى مرتبه بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله رب العالمين ، تبارك الله احسن الخالقين ، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ، خداوند نود و نه بلا را از او دور فرمايد كه كمترين آن ها جنون باشد. (16)
كلمات ختم مجلس براى كفاره گناهان 
از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت است كه فرمودند: كسى كه مجلسى را به اين كلمات ختم نمايد، اگر در آن مجلس گناهكار بوده باشد، اين كلمات كفاره گناهان او خواهد بود و اگر نيكوكار باشد ثواب او بيشتر مى شود و آن كلمات اين است : سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك ، و در روايت ديگر است كه كفاره مجلس اين كلمات است :
سبحانك اللهم و بحمدك لا اله الا انت رب تب على و اغفرلى . (17)
دفع ضرر فال بد 
در تحفة الرضويه از بعضى علما منقول است كه جهت دفع ضرر فال بد، اين كلمات را بخواند: اعتصمت بك يا رب من شر ما اجد فى نفسى فاعصمنى من ذالك . (18)
بهترين ذكر در سجده 
حضرت على عليه السلام فرمود: بهترين سخنان نزد حقتعالى آن است كه در سجده سه بار گويد: (انى ظلمت نفسى فاغفرلى ). (19)
ذكر وقت مصيبت و كربت  
طاوس يمانى گويد، ديدم امام سجاد عليه السلام جنب كعبه سر به سجده نهاده ميگويند: الهى عبيدك بفنائك فقيرك بفنائك سائلك بفنائك مسكينك بفنائك طاوس گويد، قسم به خداى تعالى اين دعا را در وقت مصيبت و كربت نخواندم مگر اين كه فورا نجات يافتم . (20)
درمان به سجده جهت كفايت مهم 
حضرت على عليه السلام فرمود: هر كه نياز مهمى دارد در خلوت به سجده گويد:
الهى انت الذى قلت قل ادعو الذين زعمتم من دونه فلا تملكون كشف الضر عنكم و لا تحويلا فيا من يملك كشف الضر عنا و تحويله اكشف ما بى مهم شرا خدا كفايت كند. (21)
در خواص بسم الله الرحمن الرحيم 
امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام فرموده : هر كس را گرفتارى رسد كه او را غمگين كند يا گرفتارى به او رسد، سرش را به آسمان بلند كند و سه بار بگويد:
(بسم الله الرحمن الرحيم ) جز اين كه خداوند گرفتارى او را بردارد و غم او را انشاء الله ببرد. (22)
ثواب بسم الله گفتن هنگام ورود به مستراح 
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: زمانى كه كشف عورت براى بول يا غير از آن مى كنى (بسم الله ) بگو شيطان چشم بر هم مى گذارد تا كارتان تمام شود. (23)
ثواب بودن نام خدا به هنگام وضو 
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هنگام وضو نام خدا را ببرد و (بسم الله الرحمن الرحيم ) بگويد، تمام بدنش پاك مى شود و اين كفاره گناهان بين دو وضو خواهد بود و كسى كه نام خدا را نبرد، فقط آن مقدار از بدنش كه آب به آن مى رسد پاك مى شود. (24)
گفتن اين تهليل پيش از طلوع و پيش از غروب واجب است  
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: همانا پيش از آفتاب زدن و پيش از غروب آن ، سنت و روشى است واجب و ثابت ، هنگام سپيده دم و هنگام مغرب ده بار مى گوئى : لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى ء قدير و مى گوئى ده بار: اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون ان الله هو السميع العليم پيش از آفتاب زدن و پيش از غروب ، و اگر فراموش كردى آن را قضا مى كنى ، چنان چه نماز را قضا مى كنى هر گاه فراموش كنى . (25)
ثواب گفتن بعضى از اذكار 
ثواب كسى كه لا اله الا الله بگويد 
ابوحمزه گويد: شنيدم حضرت باقر عليه السلام مى فرمود: هيچ چيز ثوابش ‍ بزرگتر از اين نيست كه انسان گواهى دهد به يگانگى خداوند( لا اله الا الله بگويد) همانا با خداوند عز و جل هيچ چيز برابرى نكند، و احدى با او در كارها شركت نجويد. (26)
ثواب گفتن لا اله الا الله وحده وحده وحده 
امام باقر عليه السلام فرمودند: جبرئيل نزد رسول خدا آمد و گفت : اگر شخصى از امت تو (لا اله الا الله وحده وحده وحده ) بگويد، خوشبخت خواهد شد. (27)
ثواب صد بار گفتن (لا اله الا الله الملك الحى المبين )  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه صد بار (لا اله الا الله الملك الحق المبين ) بگويد، خداى عزيز، غالب او را از فقر پناه داده و وحشت قبرش را از بين ببرد و بى نيازى را به دست آورده و دربهشت را كوبيده است . (28)
ثواب كسى كه بگويد: (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك ...)
حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند: هر كه بگويد: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله خداوند براى او هزار هزار حسنه بنويسد. (29)
ثواب كسى كه بگويد (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا...)
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هر كه هر روز ده بار بگويد:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا، لم يتخذ صاحبة و لا ولدا خداوند براى او چهل و پنج هزار حسنه بنويسد، و چهل و پنج هزار سيئه از او محو كند و چهل و پنج هزار درجه براى او بالا برد و اين ذكر كه ده بار گفته شود در آن روز براى او پناه گاهى محكم در برابر سلطان و شيطان باشد، و هيچ گناه كبيره اى پيرامون او را فرا نگيرد. (30)
و ايضا در روايت ديگر وارد شده است كه : هر كه هر روز اين دعا را بخواند، چنان باشد كه در آن روز دوازده مرتبه ختم قرآن كرده باشد، و حق تعالى در بهشت خانه اى براى او بنا فرمايد. (31)
ثواب كسى كه يا الله يا الله بگويد 
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هر كه ده بار بگويد يا الله يا الله يا ده بار بگويد يا رب يا رب باو گفته مى شود: بله حاجتت چيست ؟(32)
ثواب زياد گفتن تسبيحات اربعه 
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: زياد بگوئيد: سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر زيرا اين ذكرها باقيات و صالحات مى باشند. (33)
ثواب صد بار تكبير، تسبيح ، تحميد و تهليل 
امام صادق عليه السلام از پدرانش روايت نموده است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كس صد بار تكبير (الله اكبر)بگويد، از آزاد كردن صد بنده بالاتر است ، و كسى كه صد بار تسبيح (سبحان الله ) بگويد، بالاتر از بردن صد شتر به حج است ، و كسى كه صد بار تحميد (الحمدلله ) بگويد، بالاتر از بردن صد اسب با زين ، دهنه و ركاب آن در راه خداست ، و كسى كه صد بار لا اله الا الله بگويد، عمل او بدتر از عمل ساير مردم است مگر كسى كه بيش از اين بگويد. (34)
ثواب كسى كه بگويد: (ما شاء الله لاحول و لا قوة الا بالله )
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هرگاه مردى دعا كند و پس از دعا بگويد: (ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله ) خداى عز و جل فرمايد:
بنده مومن دل به من نهاد و تسليم امر من گرديد و حاجتش را برآوريد. (35)
ثواب گفتن (الحمدلله على ...)  
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كس روز هفت بار بگويد: (الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة ) شكر گذشته ها و آينده ها را بجاآورده است . (36)
ثواب گفتن (سبحان الله و...)  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه بگويد: (سبحان الله و بحمده سبحان الله العظيم و بحمده ) خداوند سه هزار حسنه براى او نوشته و سه هزار درجه او را بالا مى برد، و از اين ذكر پرنده اى مى آفريند كه خدا او را تسبيح مى كند و پاداش اين تسبيح براى او خواهد بود.(37)
ثواب چهار بار (الحمد لله رب العالمين ) در صبح و شب  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه درصبح چهار بار بگويد: (الحمد لله رب العالمين ) بى ترديد شكر آن روز را به جا آورده است و كسيكه در شب آن را بگويد شكر آن شب را به جا آورده است . (38)
درخواست حوريه بهشت از خداوند با پانصد كلمه 
به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى بر خودواجب كرده است كه هر مومنى كه صد مرتبه (الله اكبر) و صد مرتبه (الحمد لله ) و صد مرتبه (سبحان الله ) و صد مرتبه (لا اله الا الله ) بگويد و صد مرتبه صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد، پس بگويد، (اللهم زوجنى من الحور العين )، البته حق تعالى حوريه اى در بهشت به او كرامت فرمايد، و اين پانصد كلمه مهر آن حوريه باشد، پس از اين جهت حق تعالى به حضرت رسول صلى الله عليه و آله وحى فرمود كه : مهر زنان مومنه را پانصد درهم سنت گرداند. (39)
اهميت اين ذكر بعد از هر نماز واجب  
حضرت باقر عليه السلام فرمودند: هر كه دنبال نماز واجب پيش از آن كه پاهاى خود را از حالت تشهد تغيير دهدسه بار بگويد: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ذوالجلال و الاكرام و اتوب اليه خداى عز و جل گناهانش را بيامرزد گرچه (در زيادى ) مانند كف دريا باشند. (40)
هفت ساعت مهلت براى استغفار 
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است : هر كه گناهى مى كند هفت ساعت او را مهلت مى دهند، پس اگر اين استغفار را سه مرتبه خواند بر او نمى نويسند: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم و اتوب اليه .
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است : هر كه روزى صد مرتبه بگويد: (استغفر الله )، حق تعالى هفتصد گناه او را بيامرزد، و خيرى نيست در بنده اى كه در هر روز هفتصد گناه بكند. (41)
و ايضا به سند صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است : هر مومنى كه در شبانه روزى چهل گناه كبيره بكند، و با ندامت و پشيمانى بگويد:
استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم بديع السماوات و الارض ‍ ذوالجلال و الاكرام و اسئله ان يصلى على محمد و آل محمد و ان يتوب على .
البته حق تعالى گناهانش را بيامرزد، و خيرى نيست در بنده اى كه در شبانه روزى چهل گناه كبيره بكند. (42)
به سند صحيح از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام منقول است كه : براى جلب روزى و فراهم شدن امور و اراده مال و متاع دنيا به اين ذكر پناه ببريد: (ما شاء الله لا حول و لا قوة الا باالله ) ، و براى خوف از دشمن و دفع آن و رفع شدائد به اين ذكر پناه ببريد: (حسبنا الله و نعم الوكيل ). و براى دفع غمهاى دنيا و آخرت به اين ذكر پناه ببريد: (لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين )، و براى دفع حليه و مكر دشمنان به اين ذكر پناه ببريد:
افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد.(43)
به سند معتبر از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله منقول است كه : گفتن : لا حول و لا قوة الا بالله موجب شفا از نود و نه درد است كه سهل تر آن غم و اندوه است . (44)
درمان ديوانگى 
هر كس بعد از نماز صبح ده بار بگويد: سبحان الله العظيم و بحمده و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم حقتعالى او را از كورى و ديوانگى و جزام و فقر و زير ديوار آمدن يا خرافات درهنگام پيرى عافيت دهد. (45)
در خواص (بسم الله الرحمن الرحيم )  
طبرسى در كتاب مكارم الاخلاق گويد: امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: هيچ گرفتارى نيست كه امر ناگوارى او را غمگين و يا اندوهى او را غصه دار كرده باشد، پس سرش را به سوى آسمان بلند كرده و سه مرتبه بگويد: (بسم الله الرحمن الرحيم ) مگر اين كه خداوند غم و اندوه او را بر طرف كرده و غصه اش را از بين ببرد، انشاء الله . (46)
ثواب سه بار گفتن (فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ) در آغاز شب و صبح
اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: كسى كه در اول شب سه بار بگويد: فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ، و له الحمد فى السموات و الارض و عشيا و حين تظهرون ، (47) هيچ كدام از خيرهايى كه در آن شب وجود دارد، از دست نداده و تمامى شرهاى آن شب از او دور مى شوند. و كسى كه همين آيات را در صبح بخواند، هيچ كدام از خيرهايى را كه در آن روز وجود دارد، از دست نداده و همه شرهاى آن روز از او دور مى شوند. (48)
حداقل اذكارى كه انسان بايد درساعات شبانه روز بر آن ها مداومت بكند
1 - هر روز 100 بار، صلوات بر محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله
2 - هرروز 360 مرتبه (به تعداد رگهاى بدن ). (الحمد لله رب العالمين كثيرا على كل حال ). (49)
3 - هر روز 70 مرتبه : (استغفر الله ربى و اتوب اليه ). (50)
4 - هر روز 100 بار: (سبحان الله ).(51)
5 - هر روز 100 بار: (الحمد لله ).(52)
6 - هر روز 100 بار: (لا اله الا الله ).(53)
7 - هر روز 100 بار: (الله اكبر).(54)
8 - هر روز 100 بار: (لا اله الا الله الملك الحق المبين ) و اگر صد مرتبه نتوانستى سى بار بگو. (55)
9- هر روز 100 بار: (لا حول و لا قوة الا بالله ). (56)
10 - هر روز 10 مرتبه : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ، الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا.(57)
11 - هر روز 360 مرتبه : سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر (58)
12 - هر روز 400 مرتبه : استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ، الرحمن الرحيم ، بديع السماوات و الارض ، من جميع ظلمى و جرمى و اسرافى على نفسى و اتوب اليه . (59)
13 - هر روز 25 مرتبه : اللهم اغفر للمومنين و المومنات ، و المسلمين و المسلمات . (60)
14 - هر روز 15 مرتبه : لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ايمانا و تصديقا، لا اله الا الله عبودية ورقا. (61)
15 - هرروز 7 مرتبه : اسئل الله الجنة و اعوذ بالله من النار. (62)
16 - هرروز 7 مرتبه : الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة . (63)
17 - هر روز بگويد: بسم الله ، حسبى الله ، توكلت على الله ، اللهم انى اسئلك خير امورى كلها، و اعوذ بك من خزى الدنيا و عذاب الاخرة . (64)
18 - هر روز بگويد: جزى الله محمدا صلى الله عليه و آله عنا ما هو اهله . (65)
19 - هر روز بگويد: اللهم انى اسئلك بنور وجهك المشرق الحى الباقى الكريم و اسئلك بنور وجهك القدس الذى اشرقت به السماوات ، و انكشفت به الظلمات ، و صلح عليه امر الاولين و الاخرين ، ان تصلى على محمد و آله ، و ان تصلح شانى كله . (66)
20 - هر روز بگويد: سبحان الدائم القائم ، سبحان القائم الدائم ، سبحان الواحد الاحد، سبحان الفرد الصمد، سبحان الحى القيوم ، سبحان الله و بحمده ، سبحان الحى الذى لا يموت ، سبحان الملك القدوس ، سبحان رب الملائكة و الروح ، سبحان العلى الاعلى ،سبحانه و تعالى . (67)
فصل دوم : شفا و درمان به دعا 
شفا و درمان به دعا، دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام ، دعاى خيلى موثر جهت نجات
مروى است در محلى كه نمرود ابراهيم خليل عليه السلام را در آتش افكند، حضرت ابراهيم اين دعا را خواند و آتش فرو نشسته و نجات يافت .
بسم الله الرحمن الرحيم اللهم انى اسئلك يا الله يا الله يا الله يا الله انت المرهوب يرهب منك جميع خلقك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله انت الرفيع فى عرشك من فوق سبع سمواتك و انت المظل على كلشى ء لا يظل شى ء عليك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله انت اعظم من كلشى ء فلا يصل احد عظمتك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا نور النور قد استضاء بنورك اهل سمواتك و ارضك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله لا اله الا انت تعاليت ان يكون لك شريك و تكبرت ان يكون لك ضد يا نور النور يا نور كل نور حامد لنورك يا مليك كل مليك ، تبقى و يفنى غيرك يا نور النور يا من ملا اركان السموات و الارض بعظمته يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا هو يا هو يا من ليس لهو يا من لا هو الا هو اغثنى الساعة الساعة يا من امره كلمح البصر او هو اقرب باهيا شراهيا اذونى اصباوث آل شداى يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا غايه منتهاه و رغبتاه . (68)
دعاى حضرت يعقوب عليه السلام ، دعاى رفع غم 
اين دعا براى رفع غم و تعجيل فرج و آمدن غايب اثر عظيم دارد. حضرت يعقوب بعد از خواندن اين دعا بوى پيراهن يوسف را شنيد. امام پنجم عليه السلام فرمود: هنوز سفيدى صبح نزده بود كه پيراهن را آوردند و بر او افكندند، و خداوند بر او چشم و فرزندش را رد كرد.
يا حسن الصحبة يا كريم المعرفة يا خبر اله ائتنى بروح منك و فرج من عندك يا من لا يعلم كيف هو الا هو يا من سد الهواء بالسماء و كبس الارض ‍ على الماء و اختار لنفسه احسن الاسماء ائتنى بروح منك و فرج من عندك . (69)
دعاى حضرت خضر عليه السلام براى آمرزش گناهان 
محمد حنيفه عليه الرحمه گويد، در بين اين كه اميرالمومنين عليه السلام طواف مى كرد ديد مردى به پرده كعبه چنگ زده و مى گويد:
يا من لا يشغله سمع عن سمع يا من لا يغلطه السائلون يا من لا يبرمه الحاح الملحين اذقنى برد عفوك و مغفرتك و حلاوة رحمتك .
حضرت فرمود: اين دعاى تو است آن مرد گفت واقعا آن را شنيدى ، گفت : آرى ، گفت آن را در پى هر نمازت بخوان ، والله كسى از مومنين در پى نمازش نمى خواند، مگر اين كه خداوند گناهانش را مى آمرزد و اگرچه بعدد ستارگان آسمان و قطره هاى آن و ريگهاى زمين و ذره هاى آن باشد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: همانا علم آن نزد من است ، و خداوند فراخى دهنده كريمست . آن مرد خضر بود گفت :
صدقت والله يا اميرالمومنين و فوق كل ذى علم عليم .
دعا براى محتاج نشدن به منت گذار 
دعاى اميرالمومنين عليه السلام براى بى نيازى از بدان
اللهم لا تجعل بى حاجة الى احد من شرار خلقك و ما جعلت بى من حاجة فاجعلها الى احسنهم وجها و اسخاهم بها نفسا و اطلقهم بها لسانا و اقلهم على بها منا. (70)
دعاى سريع الاجابة از حضرت على عليه السلام 
معاوية بن عمار گويد: حضرت صادق عليه السلام فرمود: اى معاوية آيا نمى دانى كه مردى خدمت اميرالمومنين عليه السلام آمد و از اين كه اجابت دعايش دير شده بود به آن حضرت شكايت كرد، آن حضرت به او فرمود: چرا دعاى سريع الاجابة را (يعنى دعائى كه زود به اجابت رسد) نخواندى ؟ آن مرد عرضكرد: آن دعا كدام است ؟ فرمود:
اللهم انى اسالك باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم المحزون المكنون النور الحق البرهان المبين الذى هو نور مع نور و نور من نور و نور فى نور و نور على نور و نور فوق كل نور و نور يضى ء به كل ظلمة و يكسر به كل شدة و كل شيطان مريد و كل جبار عنيد لا تقربه ارض و لا تقوم به سماء و يامن به كل خائف و يبطل به سحر كل ساحر و بغى ء كل باغ و حسد كل حاسد و يتصدع لعظمته البر و البحر و يستقل به الفلك حين يتكلم به الملك فلا يكون للموج عليه سبيل و هو اسمك الاعظم الاعظم الاجل الاجل النور الاكبر الذى سميت به نفسك و استويت به على عرشك و اتوجه اليك بمحمد و اهل بيته اسئلك بك و بهم ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تفعل بى كذا و كذا(71) حاجت را ياد كن .
ادعيه امام حسين عليه السلام  
دعاى امام حسين عليه السلام در برطرف شدن غمها و اندوهها 
اللهم انى اسالك بكلماتك و معاقد عرشك و سكان سماواتك و ارضك و انبيائك و رسلك ، ان تستجيب لى فقد رهقنى من امرى عسرا، فاسالك ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من عسرى يسرا. (72)
دعاى امام حسين عليه السلام براى كفايت از خطر جن و انس  
از حضرت امام حسين عليه السلام روايت شده كه فرموده اند: اين كلمات را هرگاه بگويم از جن و انس واهمه اى ندارم :
بسم الله و بالله و الى الله ، و فى سبيل الله و على ملة رسول الله ، اللهم اكفنى بقوتك و حولك و قدرتك ، من شر كل مغتال و كيد الفجار، فانى احب الابرار و اوالى الاخيار، و صلى الله على محمد النبى و اله و سلم . (73)
دعا براى درد پا 
از امام سجاد عليه السلام روايت است كه فرمود: شخصى از درد پا نزد امام حسين عليه السلام شكايت كرد. حضرت فرمود: هرگاه دردش را احساس ‍ كردى دستت را بر آن قرار ده و بخوان : (74)
ما قدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما يشركون .(75)
درخواست ادب نكردن با بلاء 
يكى ازدعاهاى امام حسين عليه السلام اين بوده كه : (بارالها! با احسان خود مرا با غفلت از عواقب سوء گناهان آرام آرام به شقاوت ميفكن و با (حوادث ناگوار و) گرفتاريها مراتاديب مفرماء).
اللهم لا تستدرجنى بالاحسان ، و لا تودبنى بالبلاء. (76)

دعاى آن حضرت درطلب باران 
اللهم اسقنا سقيا واسعة وادعة ، عامة ، نافعة ، غير ضارة ، تعم بها حاضرنا و بادينا، و تزيد بها فى رزقنا و شكرنا، اللهم اجعله رزق ايمان ، و عطاء ايمان ، ان عطاءك لم يكن محظورا، اللهم انزل علينا فى ارضنا سكنها، و انبت فيها زيتها و مرعاها. (77)
نيايش امام حسين عليه السلام در صبح و شام 
بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله و بالله ، و من الله و الى الله ، و فى سبيل الله و على ملة رسول الله ، و توكلت على الله ، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم . اللهم انى اسلمت نفسى اليك ، و وجهت وجهى اليك ، و فوضت امرى اليك ، اياك اسال العافية من كل سوء فى الدنيا و الاخرة . اللهم انك تكفينى من كل احد و لا يكفينى احد منك ، فاكفنى من كل احد ما اخاف و احذر و اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا، انك تعلم و لا اعلم ، و تقدر و لا اقدر، و انت على كل شى ء قدير، برحمتك يا ارحم الراحمين . (78)
نيايشى از امام حسين عليه السلام در طلب توفيق 
اللهم انى اسالك توفيق اهل الهدى ، و اعمال اهل التقوى ، و مناصحة اهل التوبة ، و عزم اهل الصبر، و حذر اهل الخشية ، و طلب اهل العلم ، و زينة اهل الورع ، و خوف اهل الجزع ، حتى اخافك . اللهم ، مخافة يحجزنى عن معاصيك ، و حتى اعمل بطاعتك عملا استحق به كرامتك ، و حتى انا صحك فى التوبة خوفا لك و حتى اخلص لك فى النصيحة حبالك ، و حتى اتوكل عليك فى الامور حسن ظن بك ، سبحان خالق النور، سبحان الله العظيم و بحمده . (79)
دعاى آن حضرت در زيارت اهل قبور با ثواب بسيار 
از امام حسين عليه السلام نقل شده كه فرمود: هر كس بر گورها آيد و بگويد:
اللهم رب هذه الارواح الفانية ، و الاجساد البالية ، و العظام النخره التى خرجت من الدنيا و هى بك مومنة ادخل عليهم روحا منك و سلاما منى .
خدا به شمار همه خلايق از آدم تا قيام قيامت حسنات براى او مى نويسد: (80)
تسبيح امام عليه السلام در روز پنجم هر ماه 
سبحان الرفيع الاعلى ، سبحان العظيم الاعظم ، سبحان من هو هكذا و لا يكون هكذا غيره ، و لا يقدر احد قدرته ، سبحان من اوله علم لا يوصف ، و اخره علم لا يبيد، سبحان من علا فوق البريات بالالهية ، فلا عين تدركه ، و لا عقل يمثله ، و لا و هم يصوره ، و لا لسان يصفه بغاية ماله الوصف ، سبحان من علا فى الهواء، سبحان من قضى الموت على العباد سبحان الملك المقتدر، سبحان الملك القدوس ، سبحان الباقى الدائم . (81)
نيايش امام عليه السلام براى حيات ابدى 
اللهم ارزقنى الرغبة فى الاخرة ، حتى اعرف صدق ذالك فى قلبى بالزهادة منى فى دنياى ، اللهم ارزقنى بصرا فى امر الاخرة ، حتى اطلب الحسنات شوقا، و افر من السيئات خوفا يا رب . (82)
دعاى پنهان ماندن از ديدن دشمن 
يا من شانه الكفاية و سرادقه الرعاية يا من هو الغاية و النهاية ، يا صارف السوء و السوء و السواية و الضر، اصرف عنى اذية العالمين من الجن و الانس اجمعين ، بالاشباح النورانية ، و بالاسماء السريانية ، و بالاقلام اليونانية ، و بالكلمات العبرانية ، و بما نزل فى الالواح من يقين الايضاح اجعلنى اللهم فى حرزك ، و فى حزبك ، و فى عياذك و فى سترك ، و فى كنفك من كل شيطان مارد، و عدو راهد، و لئيم معاند، و ضد كنود، و من كل حاسد، بسم الله استشفيت و بسم الله استكفيت ، و على الله توكلت ، و به استعنت ، و اليه استعديت على كل ظالم ظلم ، و غاشم غشم ، و طارق طرق و زاجر زجر، فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين . (83)
ادعيه حضرت فاطمه عليهاالسلام 
يا حى يا قيوم ، برحمتك استغيث ، اصلح لى شانى كله و لا تلكنى الى نفسى . (84)
دعاى آن حضرت براى برآورده شدن حاجات  
يا اعز مذكور، و اقدمه قدما فى العز و الجبروت ، يا رحيم كل مسترحم ، و مفزع كل ملهوف اليه ، يا راحم كل حزين يشكوبثه و حزنه اليه ، يا خير من سئل المعروف منه و اسرعه اعطاء، يا من يخاف الملائكة المتوقدة بالنور منه . اسالك بالاسماء التى يدعوك بها حملة عرشك ، و من حول عرشك بنورك يسبحون شفقة من خوف عقابك ، و بالاسماء التى يدعوك بها جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل الا اجبتنى ، و كشفت يا الهى كربتى ، و سترت ذنوبى ، يا من امر بالصيحة فى خلقه ، فاذاهم بالساهرة محشورون ، و بذالك الاسم الذى احييت به العظام و هى رميم ، احى قلبى ، و اشرح صدرى ، و اصلح شانى . يا من خض نفسه بالبقاء، و خلق لبريته الموت و الحياة و الفناء،يا من فعله قول ، و قوله امر، و امره ماض على ما يشاء. اسالك بالاسم الذى دعاك به خليلك حين القى فى النار، فدعاك به ، فاستجبت له و قلت :
(يا ناركونى بردا و سلاما على ابراهيم )، (85) و بالاسم الذى دعاك به موسى من جانب الطور الايمن ، فاستجبت له ، و بالاسم الذى خلقت به عيسى من روح القدس . و بالاسم الذى وهبت به لزكريا يحيى ، و بالاسم الذى كشفت به عن ايوب الضر و بالاسم الذى تبت به على داود، و سخرت به لسليمان الريح تجرى بامره ، و الشياطين و علمته منطق الطير، و بالاسم الذى خلقت به العرش ، و بالاسم الذى خلقت به الكرسى ، و بالاسم الذى خلقت به الروحانيين و بالاسم الذى خلقت به الجن و الانس ، و بالاسم الذى خلقت به جميع الخلق . و بالاسم الذى خلقت به جميع ما اردت من شيى ء، و بالاسم الذى قدرت به على كل شيى ء، اسالك بحق هذه الاسماء، الا ما اعطيتنى سولى و قضيت حوائجى يا كريم . (86)

دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج 
يا رب الاولين و الاخرين ، و يا خير الاولين و الاخرين ، يا ذاالقوة المتين ، و يا راحم المساكين ، و يا ارحم الراحمين ، اغننا واقض حاجتنا. (87)
دعاى آن حضرت براى قضاء دين و آسان شدن كارها 
اللهم ربنا و ربنا و رب كل شيى ء، منزل التوراة ، والانجيل و الفرقان ، فالق الحب و النوى ، اعوذ بك من شر كل دابة ، انت اخذ بنا صيتها، انت الاول فليس قبلك شيى ، و انت الاخر فليس بعدك شيى ، و انت الظاهر فليس فوقك شيى ، و انت الباطن فليس دونك شيى صل على محمد و على اهل بيته عليه و عليهم السلام ، و اقض عنى الدين ، و اغننى من الفقر، و يسرلى كل الامر، يا ارحم الراحمين . (88)
دعاى آن حضرت براى كارهاى مهم 
بحق يس و القران الحكيم ، و بحق طه و القران العظيم ، يا من يقدر على حوائج السائلين ، يا من يعلم ما فى الضمير،يا منفسا عن المكروبين ، يا مفرجا عن المغمومين ، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لا يحتاج الى التفسير، صل على محمد و ال محمد و افعل بى . (89)
دعاى آن حضرت براى دفع شدائد 
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين دعا را به حضرت على و حضرت فاطمه عليهماالسلام ياد داد و فرمود: هرگاه مصيبتى بر شما وارد شد، يا از ستم پادشاهى ترسيديد، يا چيزى گم شد، نيكو وضو گرفته و دو ركعت نماز بخوانيد و دستها را بلند كرده و بگوئيد:
يا عالم الغيب و السرائر، يا مطاع يا عليم ، يا الله يا الله يا الله ، يا هازم الاحزاب لمحمد صلى الله عليه و آله ، يا كائد فرعون لموسى ، يا منجى عيسى من الظلمة ، يا مخلص قوم نوح من الغرق يا راحم عبده يعقوب ، يا كاشف ضر ايوب ، يا منجى ذى النون من الظلمات ، يا فاعل كل خير، يا خالق الخير، يا اهل الخيرات ، انت الله رغبت اليك فيما قد علمت و انت علام الغيوب اسالك ان تصلى على محمد و آل محمد. (90)
آن گاه حاجتت را مى طلبى ، كه به يارى خدا اجابت مى شود.

next page

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ذکر خدا وشفا بخشی اذگار الهی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395
next page

fehrest page

back page

مقدمه 
الحمدلله رب العالمين ، و الصلاة على محمد و آله اجمعين ، و لعنة الله على اعدائهم الى يوم الدين
خداوندا، آينه دل را به نور اخلاص روشنى بخش ؛ و زنگار شرك و دو بينى را از لوح دل پاك گردان ؛ و شاهراه سعادت و نجات را به اين بيچارگان بيابان حيرت و ضلالت بنما؛ و ما را به اخلاق كريمانه متفلق فرما؛ و از نفحات و جلوه هاى خاص خود كه مختص اولياء درگاه است ما را نصيبى ده ؛ و لشگر شيطان و جهل را از مملكت قلوب ما خارج فرما؛ و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آن ها جايگزين كن ؛ و ما را با حب خود و خاصان درگاهت از اين سراى درگذران ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما؛ و عاقبت كار مارا با سعادت قرين كن ؛ بحق محمد و آل الطاهرين ، صلوات الله عليهم اجمعين .
بدان كه دعا مغز عبادت است (1) و از اين جهت در فضيلت آن و امر به آن آيات و اخبار بى شمار وارد شده دعا حقيقتى است كه در تمام موجودات عالم ، اعم از غيبى و شهودى سريان ذاتى دارد، و اگر اين حقيقت همراه موجودات آفرينش نبود، از عنايت و رحمت حضرت حق بى بهره بودند.
اگر دعا نبود، و اگر طلب و درخواست نبود، ادامه حيات براى هيچ موجودى امكان پذير نبود! درست است كه خداوند عزيز به تمام خواسته هاى بندگانش آگاه و عالم و آشناست ، اما همين خداى مهربان از آنان خواسته ، خواستهاى خود را با سوز دل و با حركت زبان و اعلام نيازمنديهاى دنيا و آخرت ، همراه با اشك چشم و گذاشتن پيشانى به خاك درگاه من ابراز كنيد كه من عاشق اين حال و علاقه مند به اين زارى و درخواست و اشك چشم شمايم .
مسئله اهميت و ارزش دعا و آثار آن بقدرى روشن و اشكار است كه حتى دانشمندان بيگانه از اسلام هم بر اساس هدايت فطرى ، به اين مسئله اشاره كرده و با يك دنيا و انصاف و وجدان دعا را عامل حركت و از ضرورى ترين نيازهاى بشر و داروى درمان حتى براى دردهاى جسمى شمرده و در زمان ما در حال پايه گذارى مطب هائى هستند كه طبيبان تربيت شده در اين فن حتى سخت ترين بيماريهاى جسمى را از اين طريق معالجه كنند.
گلن كلارك از دانشمندان غرب و باصطلاح موسس گروه نيايش گر، و پيشواى اردوگاه (بسيج دعا) است چنين ميگويد:
امروز در آمريكا بزرگترين احتياج ما به دعا است ، ارتش عظيم ، مردمان گوشه نشين ، پيرمدانى كه فكر مى كنند زندگيشان به سر رسيده ، بيماران بسترى كه در پى فرصتى هستند كه زندگيشان ارزش و مفهومى پيدا كند.
در هر صورت دعا امرى است ، ضرورى و فطرى و مسئله اى است كه خداوند به آن دستور داده ، و جزء حتمى اخلاق انبياء گرام الهى قلمداد شده و با اين كه خداى بزرگ به تمام خواسته هاى محتاجان آگاه است ولى انسان با دعا شايستگى گرفتن عطاى حق را پيدا مى كند. (2)
در پايان كليه حقوق معنوى اين اثر را به پدرم جانباز جبهه هاى حق عليه باطل جناب آقاى حاج عباس موحديان و مادر گراميم تقديم مى دارم . در ضمن از زحمات آقاى مهدى موحديان درخصوص همراهى اين جانب در نگارش و تدوين اين اثر قدردانى مى شود.
والسلام
سعيد موحديان عطار
قرآن و مسئله دعا 
قرآن مجيد، دعا را در جهات مختلف طرح مى كند كه دانستن آن لازم است :
1 - دعا علت رسيدن به فيوضات الهيه و خير دنيا و آخرت است .
و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين .(3)
و خدا مى فرمايد:
مرا با خلوص دل بخوانيد كه من دعاى شما را مستجاب مى كنم ، و آنان كه از دعا و عبادت سركشى كنند با ذلت و زور و خوارى داخل جهنم شوند.
2 - دعا را علت گشايش كار، و نجات از هر هم و غم و رنجى مى داند.
قل من ينجيكم من ظلمات البر و البحر تدعونه تضرعا و خفية لئن انجينا من هذه لنكونن من الشاكرين .
قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم انتم تشركون .(4)
بگو آن كيست كه شما را از تاريكى ها و سختى هاى بيابان و دريا نجات دهد، كه او را به زارى و از باطن قلب مى خوانيد، كه اگر ما را از اين مهلكه نجات دهد، پيوسته شكر گذاريم .
بگو خداست كه شما را از آن سختى ها و از هر اندوه نجات مى دهد، ولى شما باز هم به او شرك مى آوريد!!
3 - اگر دعا نبود، روى توجهى از جانب خداوند به بندگان نمى شد.
(قل ما يعبوا بكم ربى لولا دعاؤ كم ...)(5)
به امت بگو اگر دعا و ناله وزارى و انابه و توبه شما نبود خداوند به شما توجه و اعتنائى نداشت .
روايات و مسئله دعا 
فضيلت دعا 
عن حنان ابن سدير، عن ابيه قال : قلت لابى جعفر عليه السلام : اى العبادة افضل ؟ فقال : ما من شيى ء افضل عند الله عز و جل من ان يسال و يطلب مما عنده ، و ما احد ابغض الى الله عز و جل ممن يستكبر عن عبادته و لايسال ما عنده . (6)
سديد گويد: به امام باقر عليه السلام عرض كردم : كدام عبادت بهتر است ؟ فرمود: چيزى نزد خداى عز و جل بهتر از اين نيست كه از او درخواست شود و از آن چه نزد اوست خواسته شود، و كسى نزد خداى عز و جل مغبوض تر نيست از آن كس كه از عبادت او تكبرورزد و سرپيچى كند و آن چه نزد او است درخواست نكند.
عن ميسر بن عبدالعزيز، عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال لى : يا ميسر ادع و لاتقل : ان الامر قد فرغ منه ، ان عندالله عز وجل منزلة لاتنال الا بمسالة ، و لو ان عبدا سد فاه و لم يسال لم يعط شيئا فسل تعط، يا ميسر انه ليس من باب يقرع الا يوشك ان يفتح لصاحبه . (7)
ميسر بن عبدالعزيز گويد: حضرت صادق عليه السلام به من فرمود: اى ميسر دعا كن و مگو كه كار گذشته است و آن چه مقدر شده همان شود (و دعا اثرى ندارد)، همانا نزد خداى عز و جل منزلت و مقامى است كه بدان نتوان رسيد جز به درخواست و مسئلت ، و اگر بنده اى دهان خود را ببندد و درخواست نكندچيزى به او داده نشود، پس درخواست كن تا به تو داده شود، اى ميسر هيچ دردى نيست كه كوبيده شود جز اين كه اميد آن رود كه بروى كوبنده باز شود.
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : من لم يسال الله عز و جل من فضله (فقد) افتقر. (8)
و نيز حضرت صادق عليه السلام فرمود: هر كه از فضل خداى عز و جل درخواست نكند نيازمند و فقير گردد.
دعا سلاح مومن است  
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : الدعاء سلاح المومن و عمود الدين و نور السماوات و الارض . (9)
امام صادق عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده : دعاء سلاح مومن و ستون دين و نور آسمانها وزمين است .
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : الدعاء انفذ من السنان الحديد. (10)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: دعا از نيزه تيز نافذتر است .
دعا بلا و قضا را دفع مى كند 
عن ابى عبدالله عليه السلام قال : ان الدعاء يرد القضاء و قد نزل من السماء و قد ابرم ابراما. (11)
حضرت صادق عليه السلام فرمود: دعا برگرداند قضائى كه از آسمان نازل گرديده و به سختى ابرام شده (و محكم گرديده ) است .
بعضى از آداب و شرايط دعا 
اول آن كه : اوقات شريفه را از براى دعا كردن اختيار كند؛ مثل روز عرفه و ماه مبارك رمضان و روز جمعه و وقت سحر و شبهاى جمعه و شبهاى قدر و امثال اينها.
دوم آن كه : حالتى را ملاحظه كند كه در آن حالت ، استجابت دعا وارد شده ؛ مثل در حال آمدن باران و عقب نمازهاى واجب ، ميان اذان و اقامه ، هنگام روزه بودن و وقت وزيدن باد، درنماز وتر و بعد از سپيده دم و بعد از ظهر و بعد از مغرب .
سوم آن كه : با طهارت باشد، يعنى وضو يا غسل داشته باشد.
چهارم آن كه : رو به قبله باشد.
پنجم آن كه : كف دستهاى خود را بلند كند.
ششم آن كه : تضرع و زارى كند و با خضوع و خوف و خشيت و هيبت باشد.
هفتم : جزم داشته باشد به اين كه دعاى او اجابت مى شود و يقين داشته باشد كه رد نخواهد شد.
هشتم : اصرار به دعا كند و لا اقل سه مرتبه آن را تكرار كند.
نهم آن كه : قبل از دعا، ذكر خدا كند و تمجيد و تعظيم او كند و صلوات بر محمد صلى الله عليه و آله و آل او فرستد.
دهم آن كه : توبه كند و از گناهان خود پشيمان شود و اگر مظلمه بر گردن او باشد ادا كند؛ يا عزم به ادا كردن آن نمايد.
يازدهم آن كه : به تمام همت خود رو به خدا آورد و از هر چه غير اوست قطع اميد نمايد.
دوازدهم آن كه : لباس و مكان و غذاى او از حلال باشد.
سيزدهم آن كه : حاجات خود را يكى يكى نام ببرد.
چهاردهم آن كه : فقط براى خود دعا نكند بلكه ديگران را در دعاى خود شريك سازد.
پانزدهم آن كه : گريه كند و يا حالت گريه به خود بگيرد.
شانزدهم آن كه : دعا را تا وقت حاجت تاخير نيندازد، بلكه پيش از احتياج دعا كند.
فصل اول : شفا و درمان با ذكر
شفا و درمان با ذكر 
جناب علامه مجلسى رحمة الله عليه در بحار از رسول خدا صلى الله عليه و آله روايت كرده فرمود: چون مرا به آسمان دنيا بردند، قصرى از يك پارچه گوهر سرخ ديدم و آن قصر چهل درب داشت بالاى هر درى جاى بلندى بود كه چهل فرش سندش و استبرق آنجا افكنده بودند و بالاى هر فرشى حورالعينى نشسته بود. از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز صبح چهل بار بگويد: يا باسط اليدين بالرحمة . و چون به آسمان دوم رسيديم بر قصرى گذشتم كه هفتاد درب داشت . نزد هر درى هفتاد درخت اززيتون و از انجير، در زير هر درختى سريرى نهاده و بالاى هر سريرى فرشى افتاده و بر هر فرشى حوريه اى نشسته . به جبرئيل گفتم : اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز ظهر هفتاد بار بگويد: يا واسع المغفرة اغفرلى . و چون به آسمان سوم رسيدم قصرى از ياقوت ديدم كه هفتصد در داشت و بر هر درى حورى مثل آفتاب درخشان نشسته .از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت از كسى كه بعد ازنماز عصر هفده بار بگويد: لا اله الا الله قبل كل احد لا اله الا الله بعد كل احد لا اله الا الله يبقى ربنا و يفنى كل احد.
و چون به آسمان چهارم رسيدم گذشتم به قصرى كه ديوارهاى آن از زمرد و زبرجد بود و هزار و چهارصد درب داشت . برهر درى هزار علم نصب بود و در زير هر علمى هزار حوريه مثل ماه تابان نشسته بود. از جبرئيل پرسيدم اين قصر از كيست ؟ گفت از كسى كه بعد از نماز مغرب چهل بار بگويد: يا كريم العفو انشر على رحمتك يا ارحم الرحمين .
و چون به آسمان پنجم رسيدم به قصرى رسيدم كه در آن از نعمتها و ولدان ناشمار بود گفتم اين قصر از كيست ؟ گفت : از كسى كه بعد از نماز عشا هفتاد بار بگويد: يا عالم خفيتى اغفرلى خطيئتى .
و چون به آسمان ششم رسيدم قبه سفيدى ديدم كه بادهاى بهشت بر آن ميوزيد، و هفتاد هزار درب از طلا در آن بود و نزد هر درى چندين هزار حوريه زير درختان تكيه كرده بودند پرسيدم . از كيست ؟ گفت : از كسى كه چون از خواب بيدار گردد سه بار بگويد:
يا حى يا قيوم يا حيا لا يموت ارحم عبدك الخاطى ء المعترف بذنبه يا ارحم الراحمين .
و چون مرا به آسمان هفتم بالا بردند، به قصرى از لولو سفيد برخوردم كه از وصف بيرون است ، گفتم : حبيبم جبرئيل ، اين ازكيست ؟ گفت : براى كسى كه هر روز پانزده مرتبه بخواند:
سبحان الله بعدد ما خلق سبحان الله بعدد ما هو خالق الى يوم القيمة .(12)
ذكر برخواستن از مجلس  
امام پنجم عليه السلام فرمود هر كس خواهد بكيل تمام مزد برد، بايد هرگاه مى خواهد از مجلس برخيزد بگويد:
سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمد لله رب العالمين . (13)
امام صادق عليه السلام فرمود: البته صاعقه (بلاى ناگهانى ) بمومن و كافر مى رسد ولى به ذاكر نمى رسد. (14)
با اين ذكر از هفتاد نوع بلا ايمن شويد 
حضرت صادق عليه السلام فرمود: چون نماز مغرب و صبح را خواندى پس هفت بار بگو: بسم الله الرحمن الرحيم لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم خداوند متعال از او هفتاد نوع بلا را دفع مى كند كه كمترين آن ها جذام و برص (پيسى ) و ديوانگى است . (15)
با اين ذكر از نود و نه بلا ايمن شويد 
از حضرت امام جعفر بن محمد صادق عليه السلام روايت نموده اند كه فرمودند هر كس كه هرروز سى مرتبه بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله رب العالمين ، تبارك الله احسن الخالقين ، لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ، خداوند نود و نه بلا را از او دور فرمايد كه كمترين آن ها جنون باشد. (16)
كلمات ختم مجلس براى كفاره گناهان 
از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله روايت است كه فرمودند: كسى كه مجلسى را به اين كلمات ختم نمايد، اگر در آن مجلس گناهكار بوده باشد، اين كلمات كفاره گناهان او خواهد بود و اگر نيكوكار باشد ثواب او بيشتر مى شود و آن كلمات اين است : سبحانك اللهم و بحمدك اشهد ان لا اله الا انت استغفرك و اتوب اليك ، و در روايت ديگر است كه كفاره مجلس اين كلمات است :
سبحانك اللهم و بحمدك لا اله الا انت رب تب على و اغفرلى . (17)
دفع ضرر فال بد 
در تحفة الرضويه از بعضى علما منقول است كه جهت دفع ضرر فال بد، اين كلمات را بخواند: اعتصمت بك يا رب من شر ما اجد فى نفسى فاعصمنى من ذالك . (18)
بهترين ذكر در سجده 
حضرت على عليه السلام فرمود: بهترين سخنان نزد حقتعالى آن است كه در سجده سه بار گويد: (انى ظلمت نفسى فاغفرلى ). (19)
ذكر وقت مصيبت و كربت  
طاوس يمانى گويد، ديدم امام سجاد عليه السلام جنب كعبه سر به سجده نهاده ميگويند: الهى عبيدك بفنائك فقيرك بفنائك سائلك بفنائك مسكينك بفنائك طاوس گويد، قسم به خداى تعالى اين دعا را در وقت مصيبت و كربت نخواندم مگر اين كه فورا نجات يافتم . (20)
درمان به سجده جهت كفايت مهم 
حضرت على عليه السلام فرمود: هر كه نياز مهمى دارد در خلوت به سجده گويد:
الهى انت الذى قلت قل ادعو الذين زعمتم من دونه فلا تملكون كشف الضر عنكم و لا تحويلا فيا من يملك كشف الضر عنا و تحويله اكشف ما بى مهم شرا خدا كفايت كند. (21)
در خواص بسم الله الرحمن الرحيم 
امام هفتم موسى بن جعفر عليه السلام فرموده : هر كس را گرفتارى رسد كه او را غمگين كند يا گرفتارى به او رسد، سرش را به آسمان بلند كند و سه بار بگويد:
(بسم الله الرحمن الرحيم ) جز اين كه خداوند گرفتارى او را بردارد و غم او را انشاء الله ببرد. (22)
ثواب بسم الله گفتن هنگام ورود به مستراح 
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: زمانى كه كشف عورت براى بول يا غير از آن مى كنى (بسم الله ) بگو شيطان چشم بر هم مى گذارد تا كارتان تمام شود. (23)
ثواب بودن نام خدا به هنگام وضو 
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه هنگام وضو نام خدا را ببرد و (بسم الله الرحمن الرحيم ) بگويد، تمام بدنش پاك مى شود و اين كفاره گناهان بين دو وضو خواهد بود و كسى كه نام خدا را نبرد، فقط آن مقدار از بدنش كه آب به آن مى رسد پاك مى شود. (24)
گفتن اين تهليل پيش از طلوع و پيش از غروب واجب است  
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: همانا پيش از آفتاب زدن و پيش از غروب آن ، سنت و روشى است واجب و ثابت ، هنگام سپيده دم و هنگام مغرب ده بار مى گوئى : لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو حى لا يموت بيده الخير و هو على كل شى ء قدير و مى گوئى ده بار: اعوذ بالله السميع العليم من همزات الشياطين و اعوذ بك رب ان يحضرون ان الله هو السميع العليم پيش از آفتاب زدن و پيش از غروب ، و اگر فراموش كردى آن را قضا مى كنى ، چنان چه نماز را قضا مى كنى هر گاه فراموش كنى . (25)
ثواب گفتن بعضى از اذكار 
ثواب كسى كه لا اله الا الله بگويد 
ابوحمزه گويد: شنيدم حضرت باقر عليه السلام مى فرمود: هيچ چيز ثوابش ‍ بزرگتر از اين نيست كه انسان گواهى دهد به يگانگى خداوند( لا اله الا الله بگويد) همانا با خداوند عز و جل هيچ چيز برابرى نكند، و احدى با او در كارها شركت نجويد. (26)
ثواب گفتن لا اله الا الله وحده وحده وحده 
امام باقر عليه السلام فرمودند: جبرئيل نزد رسول خدا آمد و گفت : اگر شخصى از امت تو (لا اله الا الله وحده وحده وحده ) بگويد، خوشبخت خواهد شد. (27)
ثواب صد بار گفتن (لا اله الا الله الملك الحى المبين )  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه صد بار (لا اله الا الله الملك الحق المبين ) بگويد، خداى عزيز، غالب او را از فقر پناه داده و وحشت قبرش را از بين ببرد و بى نيازى را به دست آورده و دربهشت را كوبيده است . (28)
ثواب كسى كه بگويد: (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك ...)
حضرت امام باقر عليه السلام فرمودند: هر كه بگويد: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله خداوند براى او هزار هزار حسنه بنويسد. (29)
ثواب كسى كه بگويد (اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا...)
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هر كه هر روز ده بار بگويد:
اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا احدا صمدا، لم يتخذ صاحبة و لا ولدا خداوند براى او چهل و پنج هزار حسنه بنويسد، و چهل و پنج هزار سيئه از او محو كند و چهل و پنج هزار درجه براى او بالا برد و اين ذكر كه ده بار گفته شود در آن روز براى او پناه گاهى محكم در برابر سلطان و شيطان باشد، و هيچ گناه كبيره اى پيرامون او را فرا نگيرد. (30)
و ايضا در روايت ديگر وارد شده است كه : هر كه هر روز اين دعا را بخواند، چنان باشد كه در آن روز دوازده مرتبه ختم قرآن كرده باشد، و حق تعالى در بهشت خانه اى براى او بنا فرمايد. (31)
ثواب كسى كه يا الله يا الله بگويد 
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هر كه ده بار بگويد يا الله يا الله يا ده بار بگويد يا رب يا رب باو گفته مى شود: بله حاجتت چيست ؟(32)
ثواب زياد گفتن تسبيحات اربعه 
امام صادق عليه السلام فرمودند: رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: زياد بگوئيد: سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر زيرا اين ذكرها باقيات و صالحات مى باشند. (33)
ثواب صد بار تكبير، تسبيح ، تحميد و تهليل 
امام صادق عليه السلام از پدرانش روايت نموده است كه حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند: هر كس صد بار تكبير (الله اكبر)بگويد، از آزاد كردن صد بنده بالاتر است ، و كسى كه صد بار تسبيح (سبحان الله ) بگويد، بالاتر از بردن صد شتر به حج است ، و كسى كه صد بار تحميد (الحمدلله ) بگويد، بالاتر از بردن صد اسب با زين ، دهنه و ركاب آن در راه خداست ، و كسى كه صد بار لا اله الا الله بگويد، عمل او بدتر از عمل ساير مردم است مگر كسى كه بيش از اين بگويد. (34)
ثواب كسى كه بگويد: (ما شاء الله لاحول و لا قوة الا بالله )
حضرت صادق عليه السلام فرمودند: هرگاه مردى دعا كند و پس از دعا بگويد: (ما شاء الله لا حول و لا قوة الا بالله ) خداى عز و جل فرمايد:
بنده مومن دل به من نهاد و تسليم امر من گرديد و حاجتش را برآوريد. (35)
ثواب گفتن (الحمدلله على ...)  
امام صادق عليه السلام فرمودند: هر كس روز هفت بار بگويد: (الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة ) شكر گذشته ها و آينده ها را بجاآورده است . (36)
ثواب گفتن (سبحان الله و...)  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه بگويد: (سبحان الله و بحمده سبحان الله العظيم و بحمده ) خداوند سه هزار حسنه براى او نوشته و سه هزار درجه او را بالا مى برد، و از اين ذكر پرنده اى مى آفريند كه خدا او را تسبيح مى كند و پاداش اين تسبيح براى او خواهد بود.(37)
ثواب چهار بار (الحمد لله رب العالمين ) در صبح و شب  
امام صادق عليه السلام فرمودند: كسى كه درصبح چهار بار بگويد: (الحمد لله رب العالمين ) بى ترديد شكر آن روز را به جا آورده است و كسيكه در شب آن را بگويد شكر آن شب را به جا آورده است . (38)
درخواست حوريه بهشت از خداوند با پانصد كلمه 
به سند معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام منقول است كه : حق تعالى بر خودواجب كرده است كه هر مومنى كه صد مرتبه (الله اكبر) و صد مرتبه (الحمد لله ) و صد مرتبه (سبحان الله ) و صد مرتبه (لا اله الا الله ) بگويد و صد مرتبه صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد، پس بگويد، (اللهم زوجنى من الحور العين )، البته حق تعالى حوريه اى در بهشت به او كرامت فرمايد، و اين پانصد كلمه مهر آن حوريه باشد، پس از اين جهت حق تعالى به حضرت رسول صلى الله عليه و آله وحى فرمود كه : مهر زنان مومنه را پانصد درهم سنت گرداند. (39)
اهميت اين ذكر بعد از هر نماز واجب  
حضرت باقر عليه السلام فرمودند: هر كه دنبال نماز واجب پيش از آن كه پاهاى خود را از حالت تشهد تغيير دهدسه بار بگويد: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ذوالجلال و الاكرام و اتوب اليه خداى عز و جل گناهانش را بيامرزد گرچه (در زيادى ) مانند كف دريا باشند. (40)
هفت ساعت مهلت براى استغفار 
به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است : هر كه گناهى مى كند هفت ساعت او را مهلت مى دهند، پس اگر اين استغفار را سه مرتبه خواند بر او نمى نويسند: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم و اتوب اليه .
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است : هر كه روزى صد مرتبه بگويد: (استغفر الله )، حق تعالى هفتصد گناه او را بيامرزد، و خيرى نيست در بنده اى كه در هر روز هفتصد گناه بكند. (41)
و ايضا به سند صحيح از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است : هر مومنى كه در شبانه روزى چهل گناه كبيره بكند، و با ندامت و پشيمانى بگويد:
استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم بديع السماوات و الارض ‍ ذوالجلال و الاكرام و اسئله ان يصلى على محمد و آل محمد و ان يتوب على .
البته حق تعالى گناهانش را بيامرزد، و خيرى نيست در بنده اى كه در شبانه روزى چهل گناه كبيره بكند. (42)
به سند صحيح از حضرت جعفر بن محمد الصادق عليه السلام منقول است كه : براى جلب روزى و فراهم شدن امور و اراده مال و متاع دنيا به اين ذكر پناه ببريد: (ما شاء الله لا حول و لا قوة الا باالله ) ، و براى خوف از دشمن و دفع آن و رفع شدائد به اين ذكر پناه ببريد: (حسبنا الله و نعم الوكيل ). و براى دفع غمهاى دنيا و آخرت به اين ذكر پناه ببريد: (لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين )، و براى دفع حليه و مكر دشمنان به اين ذكر پناه ببريد:
افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد.(43)
به سند معتبر از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله منقول است كه : گفتن : لا حول و لا قوة الا بالله موجب شفا از نود و نه درد است كه سهل تر آن غم و اندوه است . (44)
درمان ديوانگى 
هر كس بعد از نماز صبح ده بار بگويد: سبحان الله العظيم و بحمده و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم حقتعالى او را از كورى و ديوانگى و جزام و فقر و زير ديوار آمدن يا خرافات درهنگام پيرى عافيت دهد. (45)
در خواص (بسم الله الرحمن الرحيم )  
طبرسى در كتاب مكارم الاخلاق گويد: امام موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: هيچ گرفتارى نيست كه امر ناگوارى او را غمگين و يا اندوهى او را غصه دار كرده باشد، پس سرش را به سوى آسمان بلند كرده و سه مرتبه بگويد: (بسم الله الرحمن الرحيم ) مگر اين كه خداوند غم و اندوه او را بر طرف كرده و غصه اش را از بين ببرد، انشاء الله . (46)
ثواب سه بار گفتن (فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ) در آغاز شب و صبح
اميرالمومنين عليه السلام فرمودند: كسى كه در اول شب سه بار بگويد: فسبحان الله حين تمسون و حين تصبحون ، و له الحمد فى السموات و الارض و عشيا و حين تظهرون ، (47) هيچ كدام از خيرهايى كه در آن شب وجود دارد، از دست نداده و تمامى شرهاى آن شب از او دور مى شوند. و كسى كه همين آيات را در صبح بخواند، هيچ كدام از خيرهايى را كه در آن روز وجود دارد، از دست نداده و همه شرهاى آن روز از او دور مى شوند. (48)
حداقل اذكارى كه انسان بايد درساعات شبانه روز بر آن ها مداومت بكند
1 - هر روز 100 بار، صلوات بر محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله
2 - هرروز 360 مرتبه (به تعداد رگهاى بدن ). (الحمد لله رب العالمين كثيرا على كل حال ). (49)
3 - هر روز 70 مرتبه : (استغفر الله ربى و اتوب اليه ). (50)
4 - هر روز 100 بار: (سبحان الله ).(51)
5 - هر روز 100 بار: (الحمد لله ).(52)
6 - هر روز 100 بار: (لا اله الا الله ).(53)
7 - هر روز 100 بار: (الله اكبر).(54)
8 - هر روز 100 بار: (لا اله الا الله الملك الحق المبين ) و اگر صد مرتبه نتوانستى سى بار بگو. (55)
9- هر روز 100 بار: (لا حول و لا قوة الا بالله ). (56)
10 - هر روز 10 مرتبه : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له ، الها واحدا احدا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا.(57)
11 - هر روز 360 مرتبه : سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر (58)
12 - هر روز 400 مرتبه : استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ، الرحمن الرحيم ، بديع السماوات و الارض ، من جميع ظلمى و جرمى و اسرافى على نفسى و اتوب اليه . (59)
13 - هر روز 25 مرتبه : اللهم اغفر للمومنين و المومنات ، و المسلمين و المسلمات . (60)
14 - هر روز 15 مرتبه : لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله ايمانا و تصديقا، لا اله الا الله عبودية ورقا. (61)
15 - هرروز 7 مرتبه : اسئل الله الجنة و اعوذ بالله من النار. (62)
16 - هرروز 7 مرتبه : الحمد لله على كل نعمة كانت او هى كائنة . (63)
17 - هر روز بگويد: بسم الله ، حسبى الله ، توكلت على الله ، اللهم انى اسئلك خير امورى كلها، و اعوذ بك من خزى الدنيا و عذاب الاخرة . (64)
18 - هر روز بگويد: جزى الله محمدا صلى الله عليه و آله عنا ما هو اهله . (65)
19 - هر روز بگويد: اللهم انى اسئلك بنور وجهك المشرق الحى الباقى الكريم و اسئلك بنور وجهك القدس الذى اشرقت به السماوات ، و انكشفت به الظلمات ، و صلح عليه امر الاولين و الاخرين ، ان تصلى على محمد و آله ، و ان تصلح شانى كله . (66)
20 - هر روز بگويد: سبحان الدائم القائم ، سبحان القائم الدائم ، سبحان الواحد الاحد، سبحان الفرد الصمد، سبحان الحى القيوم ، سبحان الله و بحمده ، سبحان الحى الذى لا يموت ، سبحان الملك القدوس ، سبحان رب الملائكة و الروح ، سبحان العلى الاعلى ،سبحانه و تعالى . (67)
فصل دوم : شفا و درمان به دعا 
شفا و درمان به دعا، دعاى حضرت ابراهيم عليه السلام ، دعاى خيلى موثر جهت نجات
مروى است در محلى كه نمرود ابراهيم خليل عليه السلام را در آتش افكند، حضرت ابراهيم اين دعا را خواند و آتش فرو نشسته و نجات يافت .
بسم الله الرحمن الرحيم اللهم انى اسئلك يا الله يا الله يا الله يا الله انت المرهوب يرهب منك جميع خلقك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله انت الرفيع فى عرشك من فوق سبع سمواتك و انت المظل على كلشى ء لا يظل شى ء عليك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله انت اعظم من كلشى ء فلا يصل احد عظمتك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا نور النور قد استضاء بنورك اهل سمواتك و ارضك يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله لا اله الا انت تعاليت ان يكون لك شريك و تكبرت ان يكون لك ضد يا نور النور يا نور كل نور حامد لنورك يا مليك كل مليك ، تبقى و يفنى غيرك يا نور النور يا من ملا اركان السموات و الارض بعظمته يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا هو يا هو يا من ليس لهو يا من لا هو الا هو اغثنى الساعة الساعة يا من امره كلمح البصر او هو اقرب باهيا شراهيا اذونى اصباوث آل شداى يا الله يا الله يا الله يا الله يا الله يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا رباه يا غايه منتهاه و رغبتاه . (68)
دعاى حضرت يعقوب عليه السلام ، دعاى رفع غم 
اين دعا براى رفع غم و تعجيل فرج و آمدن غايب اثر عظيم دارد. حضرت يعقوب بعد از خواندن اين دعا بوى پيراهن يوسف را شنيد. امام پنجم عليه السلام فرمود: هنوز سفيدى صبح نزده بود كه پيراهن را آوردند و بر او افكندند، و خداوند بر او چشم و فرزندش را رد كرد.
يا حسن الصحبة يا كريم المعرفة يا خبر اله ائتنى بروح منك و فرج من عندك يا من لا يعلم كيف هو الا هو يا من سد الهواء بالسماء و كبس الارض ‍ على الماء و اختار لنفسه احسن الاسماء ائتنى بروح منك و فرج من عندك . (69)
دعاى حضرت خضر عليه السلام براى آمرزش گناهان 
محمد حنيفه عليه الرحمه گويد، در بين اين كه اميرالمومنين عليه السلام طواف مى كرد ديد مردى به پرده كعبه چنگ زده و مى گويد:
يا من لا يشغله سمع عن سمع يا من لا يغلطه السائلون يا من لا يبرمه الحاح الملحين اذقنى برد عفوك و مغفرتك و حلاوة رحمتك .
حضرت فرمود: اين دعاى تو است آن مرد گفت واقعا آن را شنيدى ، گفت : آرى ، گفت آن را در پى هر نمازت بخوان ، والله كسى از مومنين در پى نمازش نمى خواند، مگر اين كه خداوند گناهانش را مى آمرزد و اگرچه بعدد ستارگان آسمان و قطره هاى آن و ريگهاى زمين و ذره هاى آن باشد.
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: همانا علم آن نزد من است ، و خداوند فراخى دهنده كريمست . آن مرد خضر بود گفت :
صدقت والله يا اميرالمومنين و فوق كل ذى علم عليم .
دعا براى محتاج نشدن به منت گذار 
دعاى اميرالمومنين عليه السلام براى بى نيازى از بدان
اللهم لا تجعل بى حاجة الى احد من شرار خلقك و ما جعلت بى من حاجة فاجعلها الى احسنهم وجها و اسخاهم بها نفسا و اطلقهم بها لسانا و اقلهم على بها منا. (70)
دعاى سريع الاجابة از حضرت على عليه السلام 
معاوية بن عمار گويد: حضرت صادق عليه السلام فرمود: اى معاوية آيا نمى دانى كه مردى خدمت اميرالمومنين عليه السلام آمد و از اين كه اجابت دعايش دير شده بود به آن حضرت شكايت كرد، آن حضرت به او فرمود: چرا دعاى سريع الاجابة را (يعنى دعائى كه زود به اجابت رسد) نخواندى ؟ آن مرد عرضكرد: آن دعا كدام است ؟ فرمود:
اللهم انى اسالك باسمك العظيم الاعظم الاجل الاكرم المحزون المكنون النور الحق البرهان المبين الذى هو نور مع نور و نور من نور و نور فى نور و نور على نور و نور فوق كل نور و نور يضى ء به كل ظلمة و يكسر به كل شدة و كل شيطان مريد و كل جبار عنيد لا تقربه ارض و لا تقوم به سماء و يامن به كل خائف و يبطل به سحر كل ساحر و بغى ء كل باغ و حسد كل حاسد و يتصدع لعظمته البر و البحر و يستقل به الفلك حين يتكلم به الملك فلا يكون للموج عليه سبيل و هو اسمك الاعظم الاعظم الاجل الاجل النور الاكبر الذى سميت به نفسك و استويت به على عرشك و اتوجه اليك بمحمد و اهل بيته اسئلك بك و بهم ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تفعل بى كذا و كذا(71) حاجت را ياد كن .
ادعيه امام حسين عليه السلام  
دعاى امام حسين عليه السلام در برطرف شدن غمها و اندوهها 
اللهم انى اسالك بكلماتك و معاقد عرشك و سكان سماواتك و ارضك و انبيائك و رسلك ، ان تستجيب لى فقد رهقنى من امرى عسرا، فاسالك ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من عسرى يسرا. (72)
دعاى امام حسين عليه السلام براى كفايت از خطر جن و انس  
از حضرت امام حسين عليه السلام روايت شده كه فرموده اند: اين كلمات را هرگاه بگويم از جن و انس واهمه اى ندارم :
بسم الله و بالله و الى الله ، و فى سبيل الله و على ملة رسول الله ، اللهم اكفنى بقوتك و حولك و قدرتك ، من شر كل مغتال و كيد الفجار، فانى احب الابرار و اوالى الاخيار، و صلى الله على محمد النبى و اله و سلم . (73)
دعا براى درد پا 
از امام سجاد عليه السلام روايت است كه فرمود: شخصى از درد پا نزد امام حسين عليه السلام شكايت كرد. حضرت فرمود: هرگاه دردش را احساس ‍ كردى دستت را بر آن قرار ده و بخوان : (74)
ما قدروا الله حق قدره و الارض جميعا قبضته يوم القيامة و السموات مطويات بيمينه سبحانه و تعالى عما يشركون .(75)
درخواست ادب نكردن با بلاء 
يكى ازدعاهاى امام حسين عليه السلام اين بوده كه : (بارالها! با احسان خود مرا با غفلت از عواقب سوء گناهان آرام آرام به شقاوت ميفكن و با (حوادث ناگوار و) گرفتاريها مراتاديب مفرماء).
اللهم لا تستدرجنى بالاحسان ، و لا تودبنى بالبلاء. (76)

دعاى آن حضرت درطلب باران 
اللهم اسقنا سقيا واسعة وادعة ، عامة ، نافعة ، غير ضارة ، تعم بها حاضرنا و بادينا، و تزيد بها فى رزقنا و شكرنا، اللهم اجعله رزق ايمان ، و عطاء ايمان ، ان عطاءك لم يكن محظورا، اللهم انزل علينا فى ارضنا سكنها، و انبت فيها زيتها و مرعاها. (77)
نيايش امام حسين عليه السلام در صبح و شام 
بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله و بالله ، و من الله و الى الله ، و فى سبيل الله و على ملة رسول الله ، و توكلت على الله ، و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم . اللهم انى اسلمت نفسى اليك ، و وجهت وجهى اليك ، و فوضت امرى اليك ، اياك اسال العافية من كل سوء فى الدنيا و الاخرة . اللهم انك تكفينى من كل احد و لا يكفينى احد منك ، فاكفنى من كل احد ما اخاف و احذر و اجعل لى من امرى فرجا و مخرجا، انك تعلم و لا اعلم ، و تقدر و لا اقدر، و انت على كل شى ء قدير، برحمتك يا ارحم الراحمين . (78)
نيايشى از امام حسين عليه السلام در طلب توفيق 
اللهم انى اسالك توفيق اهل الهدى ، و اعمال اهل التقوى ، و مناصحة اهل التوبة ، و عزم اهل الصبر، و حذر اهل الخشية ، و طلب اهل العلم ، و زينة اهل الورع ، و خوف اهل الجزع ، حتى اخافك . اللهم ، مخافة يحجزنى عن معاصيك ، و حتى اعمل بطاعتك عملا استحق به كرامتك ، و حتى انا صحك فى التوبة خوفا لك و حتى اخلص لك فى النصيحة حبالك ، و حتى اتوكل عليك فى الامور حسن ظن بك ، سبحان خالق النور، سبحان الله العظيم و بحمده . (79)
دعاى آن حضرت در زيارت اهل قبور با ثواب بسيار 
از امام حسين عليه السلام نقل شده كه فرمود: هر كس بر گورها آيد و بگويد:
اللهم رب هذه الارواح الفانية ، و الاجساد البالية ، و العظام النخره التى خرجت من الدنيا و هى بك مومنة ادخل عليهم روحا منك و سلاما منى .
خدا به شمار همه خلايق از آدم تا قيام قيامت حسنات براى او مى نويسد: (80)
تسبيح امام عليه السلام در روز پنجم هر ماه 
سبحان الرفيع الاعلى ، سبحان العظيم الاعظم ، سبحان من هو هكذا و لا يكون هكذا غيره ، و لا يقدر احد قدرته ، سبحان من اوله علم لا يوصف ، و اخره علم لا يبيد، سبحان من علا فوق البريات بالالهية ، فلا عين تدركه ، و لا عقل يمثله ، و لا و هم يصوره ، و لا لسان يصفه بغاية ماله الوصف ، سبحان من علا فى الهواء، سبحان من قضى الموت على العباد سبحان الملك المقتدر، سبحان الملك القدوس ، سبحان الباقى الدائم . (81)
نيايش امام عليه السلام براى حيات ابدى 
اللهم ارزقنى الرغبة فى الاخرة ، حتى اعرف صدق ذالك فى قلبى بالزهادة منى فى دنياى ، اللهم ارزقنى بصرا فى امر الاخرة ، حتى اطلب الحسنات شوقا، و افر من السيئات خوفا يا رب . (82)
دعاى پنهان ماندن از ديدن دشمن 
يا من شانه الكفاية و سرادقه الرعاية يا من هو الغاية و النهاية ، يا صارف السوء و السوء و السواية و الضر، اصرف عنى اذية العالمين من الجن و الانس اجمعين ، بالاشباح النورانية ، و بالاسماء السريانية ، و بالاقلام اليونانية ، و بالكلمات العبرانية ، و بما نزل فى الالواح من يقين الايضاح اجعلنى اللهم فى حرزك ، و فى حزبك ، و فى عياذك و فى سترك ، و فى كنفك من كل شيطان مارد، و عدو راهد، و لئيم معاند، و ضد كنود، و من كل حاسد، بسم الله استشفيت و بسم الله استكفيت ، و على الله توكلت ، و به استعنت ، و اليه استعديت على كل ظالم ظلم ، و غاشم غشم ، و طارق طرق و زاجر زجر، فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين . (83)
ادعيه حضرت فاطمه عليهاالسلام 
يا حى يا قيوم ، برحمتك استغيث ، اصلح لى شانى كله و لا تلكنى الى نفسى . (84)
دعاى آن حضرت براى برآورده شدن حاجات  
يا اعز مذكور، و اقدمه قدما فى العز و الجبروت ، يا رحيم كل مسترحم ، و مفزع كل ملهوف اليه ، يا راحم كل حزين يشكوبثه و حزنه اليه ، يا خير من سئل المعروف منه و اسرعه اعطاء، يا من يخاف الملائكة المتوقدة بالنور منه . اسالك بالاسماء التى يدعوك بها حملة عرشك ، و من حول عرشك بنورك يسبحون شفقة من خوف عقابك ، و بالاسماء التى يدعوك بها جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل الا اجبتنى ، و كشفت يا الهى كربتى ، و سترت ذنوبى ، يا من امر بالصيحة فى خلقه ، فاذاهم بالساهرة محشورون ، و بذالك الاسم الذى احييت به العظام و هى رميم ، احى قلبى ، و اشرح صدرى ، و اصلح شانى . يا من خض نفسه بالبقاء، و خلق لبريته الموت و الحياة و الفناء،يا من فعله قول ، و قوله امر، و امره ماض على ما يشاء. اسالك بالاسم الذى دعاك به خليلك حين القى فى النار، فدعاك به ، فاستجبت له و قلت :
(يا ناركونى بردا و سلاما على ابراهيم )، (85) و بالاسم الذى دعاك به موسى من جانب الطور الايمن ، فاستجبت له ، و بالاسم الذى خلقت به عيسى من روح القدس . و بالاسم الذى وهبت به لزكريا يحيى ، و بالاسم الذى كشفت به عن ايوب الضر و بالاسم الذى تبت به على داود، و سخرت به لسليمان الريح تجرى بامره ، و الشياطين و علمته منطق الطير، و بالاسم الذى خلقت به العرش ، و بالاسم الذى خلقت به الكرسى ، و بالاسم الذى خلقت به الروحانيين و بالاسم الذى خلقت به الجن و الانس ، و بالاسم الذى خلقت به جميع الخلق . و بالاسم الذى خلقت به جميع ما اردت من شيى ء، و بالاسم الذى قدرت به على كل شيى ء، اسالك بحق هذه الاسماء، الا ما اعطيتنى سولى و قضيت حوائجى يا كريم . (86)

دعاى آن حضرت براى قضاء حوائج 
يا رب الاولين و الاخرين ، و يا خير الاولين و الاخرين ، يا ذاالقوة المتين ، و يا راحم المساكين ، و يا ارحم الراحمين ، اغننا واقض حاجتنا. (87)
دعاى آن حضرت براى قضاء دين و آسان شدن كارها 
اللهم ربنا و ربنا و رب كل شيى ء، منزل التوراة ، والانجيل و الفرقان ، فالق الحب و النوى ، اعوذ بك من شر كل دابة ، انت اخذ بنا صيتها، انت الاول فليس قبلك شيى ، و انت الاخر فليس بعدك شيى ، و انت الظاهر فليس فوقك شيى ، و انت الباطن فليس دونك شيى صل على محمد و على اهل بيته عليه و عليهم السلام ، و اقض عنى الدين ، و اغننى من الفقر، و يسرلى كل الامر، يا ارحم الراحمين . (88)
دعاى آن حضرت براى كارهاى مهم 
بحق يس و القران الحكيم ، و بحق طه و القران العظيم ، يا من يقدر على حوائج السائلين ، يا من يعلم ما فى الضمير،يا منفسا عن المكروبين ، يا مفرجا عن المغمومين ، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا من لا يحتاج الى التفسير، صل على محمد و ال محمد و افعل بى . (89)
دعاى آن حضرت براى دفع شدائد 
روايت شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين دعا را به حضرت على و حضرت فاطمه عليهماالسلام ياد داد و فرمود: هرگاه مصيبتى بر شما وارد شد، يا از ستم پادشاهى ترسيديد، يا چيزى گم شد، نيكو وضو گرفته و دو ركعت نماز بخوانيد و دستها را بلند كرده و بگوئيد:
يا عالم الغيب و السرائر، يا مطاع يا عليم ، يا الله يا الله يا الله ، يا هازم الاحزاب لمحمد صلى الله عليه و آله ، يا كائد فرعون لموسى ، يا منجى عيسى من الظلمة ، يا مخلص قوم نوح من الغرق يا راحم عبده يعقوب ، يا كاشف ضر ايوب ، يا منجى ذى النون من الظلمات ، يا فاعل كل خير، يا خالق الخير، يا اهل الخيرات ، انت الله رغبت اليك فيما قد علمت و انت علام الغيوب اسالك ان تصلى على محمد و آل محمد. (90)
آن گاه حاجتت را مى طلبى ، كه به يارى خدا اجابت مى شود.

next page

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
رساله سه اصل ملا صدرا
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 17 فروردین 1395

هو
121
رساله سه اصل
منتخب مثنوي
و
رباعيات
صدرالدين محمد بن ابراهيم شيرازي ملاصدرا
فهرست
مقدمه ........................................................................................................................ ۳
باب اول .................................................................................................................... ۸
فصل اول در بيان اصل اول ............................................................................................. ۸
باب دوم فصل دوم در بيان اصل دوم از اصول ثلثه مذكوره ..................................................... ۱۳
باب سوم فصل سيم در اصل سيم ..................................................................................... ۱٤
باب چهارم فصل اول در بيان نتيجه اعراض از معرفت نفس و علم معاد..................................... ۱٦
باب پنجم فصل دوم در نتيجه اصل دوم كه متابعت شهوت و آرزوهاى نفس و پيروى غرضهاى دنياست
۱۹ ..............................................................................................................................
باب ششم فصل سيم در نتيجه و ثمره اصل سيم از رؤساى شياطين كه اسباب و دواعى شيطانى اند ..... ۲۱
باب هفتم فصل ديگر در بيان نصيحت و تنبيه بر طريق سعادت و شقاوت ................................... ۲٤
باب هشتم فصل در پيدا كردن راه خداى كه مسلوك روندگان و مسلك بينندگانست ...................... ۲۸
باب نهم فصل ........................................................................................................... ۳۲
باب دهم فصل .......................................................................................................... ۳٥
باب يازدهم فصل ....................................................................................................... ۳۷
باب دوازدهم فصل ...................................................................................................... ٤۱
باب سيزدهم فصل ....................................................................................................... ٤۲
باب چهاردهم فصل در دانستن عمل صالح و علم نافع ........................................................... ٤٥
منتخب مثنوى صدر المحققين محمد بن ابراهيم شيرازى قدس الله سره العزيز ............................ ٥۰
رباعيات ................................................................................................................... ۷۱
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
ستايش بى انتها و ثناى بيرون از حد عد و احصا پروردگارى را سزاست كه سينه بى كينه پاكان صافى
نهاد را مصحف آيات بينات خويش گردانيد كه بَلْ هُوَ آياتٌ بَيِّناتٌ فِي...وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلَّا الْكافِرُونَ
و بر لوح محفوظ قلب حقيقى و نور نطقى نزديكان كه كتاب مسطور و رق منشور عبارتيست از آن بقلم
تقديس و تمجيد اسرار يقين و توحيد نويسانيد كه أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ.
جان پاكان كتاب مسطور است رق منشور و بيت معمور است
و همچنانكه آوازه علوشان و سمو رتبت و مكان كتاب مسجل بحروف اكرام اخيار و نامه مسجل
بصنوف انعام ابرار را بمسامع صوامع ملكوت و مجامع جوامع جبروت رسانيد و اعلام قدر و منزلت و
رأيات جاه و عزت ايشان را تا بسر حد مقعد صدق مقربان ملا اعلى سر بلندى كرامت فرمود كه إِنَّ كِتابَ
الْأَبْرارِ لَفِي عِلِّيِّينَ وَ ما أَدْراكَ ما عِلِّيُّونَ كِتابٌ مَرْقُومٌ يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ.
لوح دل چون صاف گشت از شك و ريب لوح دل چون صاف گشت از شك و ريب
همچنين بمثابه آسمان آن كتاب كريم مكنون و سر مكتوم مكمون را از مس ايدى شياطين صفتان اشرار و
لمس حراس ارجاس ابليس نهادان فجار مصون و مخزون داشت كه إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ فِي كِتابٍ مَكْنُونٍ لا
يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ.
خداوندا عجب رسمى ندادى
كشيدى بهر ابليسان يكى سد
برين ياجوج طبعان بد آئين
ب  ر ي ن دلهاى همچون آهن و سنگ
كه ديوان را ببالا ره ندادى
كه كس ننهد برون گامى از آن حد
كشيدى از جهالت سد روئين
بشد راه زمين و آسمان تنگ
و نامه سنگين دلان فجار بد كار و كتاب سيه كاران اشرار تبه كردار را على الجمله محتوى بر فنون كذب و
بهتان و مشتمل بر صنوف مغلطه و كذب و هذيانست مستوجب افروختن و شايسته سوختن دانسته باتش
جحيم انداخت و هاويه حاميه جهنم را بدان معمور و افروخته ساخت كه إِنَّ كِتابَ الفُجَّارِ لَفِي سِجِّينٍ وَ
ما أَدْراكَ ما سِجِّينٌ...وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبِينَ.
دائم از سجين كند كسب علوم
ل  و ح ح  س سوزد در آتش همچو خس
از حواس خود كه فجارند و شوم
از چنين لوحى چو خواهد علم كس
و درود نامعدود مر خواجه كاينات و صفوه ممكنات را كه بامداد لوامع اشراقات صبحى آفتاب نبوتش و
بسطوع تباشير طلوع نور تعليم و هدايتش جانهاى مردگان قبرستان طبيعت و روانهاى خفتگان خوابگاه
قوالب بشريت زنده گشته از جاى جنبيدند و به تنبيه و ارشاد كتاب رسالتش نفوس گم گشتگان چراگاه
معصيت و باديه ظلمت از ورطات ظلمات ثلث قوتهاى بهيمى و سبعى و شيطانى خلاصى يافته و از
موت جمادى و نوم نباتى و سنه حيوانى و خواب پريشان شيطانى برخاسته بمقام بيدارى بشرى
رسيدند.و گوش هوش بنداى يا ايها الناس در داده بصداى صدق انتماى يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نُودِيَ
لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِ لى ذِكْرِ اللَّهِ راه حق پيش گرفتند و بپاى علم و عمل طى راه خدا نموده
مستعد قيام ساعت و ظهور نشاه قيامت و روز جمعه آخرت گشتند و هر كس از خواص امت عالى
منقبتش بقدر روشنى نور علم و عرفان و قوت تقوى و ايمان طيران بعالم قدس نموده از عيش آخرت و
نعيم مقيم بهره ور گرديدند و از پرتو اشعه جمال احديت و جلال صمديت جام توحيد نوشيدند.
تا شب نيست روز هستى زاد
اى فرومانده زار و خوار و خجل
از در تن بمنظر جان آى
مصطفى ( ص) از كناره برزخ
سنتش آن در است هين برخيز
نبوت را زآب و گل عيان كرد
زمين پرورده اى از خاك زاده
ز ماء و طين بعليين علم زد
هزاران نور رحمت بر دل او
آفتابى چنان ندارد ياد
در جحيم تن و جهنم دل
بتماشاى باغ قرآن آى
درى آويخته است در دوزخ
در رداى محمدى آويز
زمين را سوى عليين روان كرد
بدوش هفت گردون پا نهاده
همه افلاك را زير قدم زد
فروغ آسمانها بر گل او
و بر آل پاكش كه پيشوايان راه يقين و عرفان و ستارگان آسمان توحيد و ايمان و مشاغل منازل جنان و
رضوانند سلام و صلوات بى پايان و ثنا و تحيات فراوان برساد از آنكه نفوس و ارواح پاكيزه ايشان
بتطهير و تنوير پروردگار جهان از رجس جهالت معصوم و مطهر است و آئينه طينتشان بصيقل تذهيب و
تقديس إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً از آلودگى معصيت پاك و منور.
و بعد چنين گويد خادم فقرا و معتكف باب خمول و انزوا محمد ابن ابراهيم بن يحيى مشهور بصدر
شيرازى هداه الله طريق التوفيق و سقاه رحيق التحقيق كه.
بارها گفته ام و بار دگر ميگويم
در پس آئينه طوطى صفتم داشته اند
كه من دلشده اين ره نه بخود مى پويم
آنچه استاد ازل گفت بگو ميگويم
قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي.
مذاهب شتى للمحبين فى الهوى
إنى عشقت و ما فى العشق من باس
م ا لى و للناس كم يؤذوننى سفها
و لى مذهب فرد أعيش به وحدى
ما أطيب العشق لو لا شنعة الناس
دينى لنفسى و دين الناس للناس
بعضى از دانشمندنمايان پر شر و فساد و ستكلمان خارج از منطق صواب و حساب و بيرون از دائره
سداد و رشاد و متشرعان برى از شرع بندگى و انقياد منحرف از مسلك اعتقاد بمبدأ و معاد افسار تقليد
در سر افكنده نفى درويشان شعار خود كرده اند و دايما در مذهب حكمت و توحيد و علم راه خدا و
تجريد كه مسلك انبياء و اولياست مى كوشند و حال در چندين موضع از كتاب و حديث بخوبى مذكور و
بخير و فضيلت ممدوح و مشكورست مثل وَ مَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً و مثل ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ
يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ.
و حق جل و علا اين علم را در كتاب كريم خود نور خوانده چنانكه گويد قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ
مُبِينٌ و گويد نُورُهُمْ يَسْع ى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ.و مراد ازين علم نه علميست كه آنرا فلسفه گويند و
فلاسفه آنرا دانند بلكه مراد از آن ايمان حقيقى است بخدا و ملائكه مقربين و كتابهاى خدا و انبياى خدا
و ايمان بروز آخرت چنانچه فرموده: آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ
وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ و جاى ديگر فرموده كه وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ
ضَلالًا بَعِيداً.
در ايمان معاد مندرجست علم نفس كه كليد همه علمهاست و ازين علم اصلا خبرى نزد علماى رسمى
نيست و بهم نمى رسد تا بديگران چه رسد كه از اكثر عقائد ايمانى و اركان دينى به اسمى و رسمى
قناعت كرده اند و با وجود آن ديگران را هدف تير طعن مى نمايند و زهر قهر بر جراحت سينه مجروحان
مى پاشند و در رد و انكار و سرزنش و اصرار هر دم مصرتر مى باشند.
اى عزيز دانشمند و اى متكلم خود پسند تا كى و تا چند خال وحشت بر رخسار الفت نهى و خاك
كدورت بر ديدار وفا از سر كلفت پاشى و در مقام رد و سرزنش و جفا با اهل صفا و اصحاب وفا باشى
و لباس تلبيس و ريا و قباى حيله و دغا در پوشى و جام غرور از دست ديو رعنا بنوشى و در ابطال حق و
ترويج باطل و تقبيح دانا و تحسين جاهل بكوشى و با كسى كه خواهد قدمى چند از جاده هوا پرستى
دورتر نهد و يا قدرى در تلافى تضييع عمر بباد رفته سعى نمايد ياسا عن تمام التلاقى و يا خواهد كه دو
سه گامى بر سيرت علماى متقين و شعار روندگان راه يقين بردارد رجاء لرحمة الله من بركاتهم يوم
التلاقى كمر عداوت در بندى و راه عناد و لداد پيش گيرى.
بلى تو هميشه بجهت دواعى نفس ضلال پيشه و وساوس و هم محال انديشه در آن شيوه و انديشه
مى باشى كه طريقه هواپرستى بطلان نپذيرد و احكام اباحت لذات و استحسان تمتعات حيوانى و انسراح
در مرعاى دنيا و مشتهيات طبيعت و هوا منسوخ نگردد و مسلك تشبيه و تعضيل و مذهب مجسمه اباطيل
باطل نيفتد.
تو در آن فكرى هميشه با شتاب كه نباشد فرق از تو با دواب
و با اين همت و عزم كسى چون حق شناس باشد و سخن راست بشنود و در اعمال شرعى اخلاص بكار
برد و گوش بسوى علوم حقيقت كند همان بهتر كه چنين كسى بكسب دنيا مشغول شود چنانكه حق تعالى
مى فرمايد وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ.و همچنين مى فرمايد وَ
لَوْ شِﯩْٔنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها وَ لكِنْ حَقَّ الْقَوْلُ مِنِّي زيرا كه عمارت دنيا كه راهگذار سراى عقبى و دار
بقاست باصناف گران جانان و غليظطبعان بر پاست و حفظ نظام بى وجود ظاهر پرستان و شيطان صفتان
و نفوس جاسيه عاتيه و قلوب خبيثه مكاره و طبايع كدره ظلمانيه تمام نيست وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيراً مِنَ
الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ
كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.
دد و دام را ره بمعراج نيست سر خوك شايسته تاج نيست
بعضى از علماء درين باب چنين گويد: و لا يتمشى الامور الخسيسة التى يحتاج إليها بقاء النفوس
الشريفة الفاضلة إلا بوجود أهل القوة و الظلمة و البعداء عن عالم الرحمة و المحبة و النور و وجود
النفوس الشريرة الجاحدة للانوار العقلية التى كفرت بانعم الله و لو لم يكن الكناس و الحجامة و ما
يشبهها من أهل القوة فى الممالك لاضطر الحكيم إلى مباشرة الكنس و الحجامة و غير ذلك فاختل
النظام و وقع الناس فى المهالك بعدم القائمين بعمارة الابدان و حصب النيران و انسد طريق المعرفة و
طلب اليقين على أهل الدين و انحسم باب خدمة رب العالمين.
اگر كناس نبود در ممالك فتادى مردمان اندر مهالك
اكنون آماده باش اى دانشمند خودپسند كه رخصت خطاب آمد و مهر سكوت از درج دهان و حقه
جواهر جان برخاست.و عقد صمت از در خزينه اسرار نهان انحلال پذيرفت و زمان وَ اصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ
إِلَّا بِاللَّهِ منقضى شد و بشارت إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ وارد گشت و نويد اميد وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ در
رسيد و امر ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ مقروع سمع روان گرديد.
ا ك ن  و ن دل و سمع يار گردان آن گوش كه دوست چار گردان
پس بدان اى دشمن دوست نماى راه خدا و اى منكر سالكان و همراهان با صفا كه اعظم اسباب ترا و
ديگر اهل شيد و ريا و علماى دنيا را بر مذمت حكمت و انكار حكماى بحق و صوفيه و عداوت اخوان
صفا و تجريد و اصحاب وفا و تقريد م ىدارد و مدام تخم خصومت روندگان شاه راه يقين و دانندگان
علم توحيد بى گزاف و تخمين در اندرون جان مى پاشيد و نهال عداوت وفاكيشان در زمين دل جاى
مى دهيد و در ارض موات إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِي أَصْلِ الْجَحِيمِ م ىنشانيد و باب هواى غرور نفس دغا
كَسَرابٍ بِقِيعَةٍ يَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً پرورش داده ثمره طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ از آن شجره خبيثه كَشَجَرَةٍ
خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ م ىچينيد و ازين سخن چيدن و خباثت كردن كه بمثابه
گوشت ميته خوردنست چنانچه أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً افصاح ازان مى نمايد طعام گنه
كاران و اهل جهنم و عمله نار جحيم حاصل م ىسازيد كه إِنَّ شَجَرَةَ الزَّقُّومِ طَعامُ الْأَثِيمِ و در ديگدان سينه
پر كينه از ماده عداوت و خشم ديرينه كَالْمُهْلِ يَغْلِي فِي الْبُطُونِ كَغَلْيِ الْحَمِيمِ بجوش در مى آريد و بعد از
آن باطن منافقان را از آن مادهاى غيظ و عداوت و كبر و نخوت پر ميگردانيد كه فَإِنَّهُمْ لَآكِلُونَ مِنْها
فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ.
سه اصل است كه فى الحقيقة نزد ارباب بصيرت رؤساء شياطين كه مهلكات نفسند اينهااند و ديگر
اصول و مبادى شرور كه رؤس ثعابين جور و شقاوت و سرهاى تنين عذاب گور و قيامت اند كه رسول خدا
صلى الله عليه و آله در حديث عذاب قبر منافق از ان خبر داده از اين سه اصل منشعب ميگردد.
و آن حديث اينست كه يسلط عليه تسعة و تسعون تنينا و هل تدرون ما التنين تسعة حية لكل حية تسعة
رؤس ينهشونه و ينفخون فى جسمه إلى يوم يبعثون.
اى خود رأى خودپسند بخدا سوگند كه خدا را بندگان هستند كه اكنون اين سرهاى ماران را در جوف تو
مشاهده مى كنند و ترا بدان معذب در گور مى بينند و تو از ان غافلى قَدْ كُنَّا فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا.
از برون سو تنت زغفلت شاد از درون عقل و جانت را فرياد
باش تا وقتى كه اين حجاب موهوم دنيا از پيش نظر مرتفع گردد و هنگام فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ
الْيَوْمَ حَدِيدٌ در رسد و اندرونها آنگاه بيرون شود تا بر تو نيز احوال اندرون منكشف گردد و صورت آن
ماران كه امروز ياران و قرينان تواند بر تو جلوه نمايند و آن زمان فرياد از نهاد خود بر آرى كه فَبِﯩْٔسَ
الْقَرِينُ و از خود گريختن گيرى و با خود نداى يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ در دهى.
هيهات هيهات از خود چگونه توان گريخت هر جا كه گريزى خود با خود باشى و كدام شقاوت و
بدبختى از آن بيشتر كه كسى از خود ترسد و از خوى و عادت خود هراسد.سياه گليما در تو چندان
رسوائى هست كه شرح آن بسالها نتوان كرد.
نفس را نهصد سراست و هر سرى
ن فس اژدرهاست او كى خفته است
از فراز چرخ تا تحت الثرى
از غم بى آلتى افسرده است
آمد وقتى كه شب افسرده دنيا بسر آيد و آفتاب روز قيامت تابيدن گيرد و ماران خوابيده در حفره تن گرم
گرديده بيدار شوند و بحركت در آمده سر در جان موذبان و هواپرستان نهند.
آمديم بر سر بيان آن سه اصل و هر يك از آن را در فصلى ياد كنيم.
هر كه را امروز كردى دلفكار
از زبان چون مردم آزارى كنى
از درون كردى بسوزى مردمان
مار و كژدم ميدهى در دل قرار
مار در سوراخ پردارى كنى
خود بسوزى روز حشر از دود آن
باب اول
فصل اول در بيان اصل اول
و آن جهلست بمعرفت نفس كه او حقيقت آدميست و بناى ايمان باخرت و معرفت حشر و نشر ارواح و
اجساد بمعرفت دلست و اكثر آدميان از آن غافلند.و اين معظم ترين اسباب شقاوت و ناكامى عقباست كه
اكثر خلق را فرو گرفته در دنيا چه هر كه معرفت نفس حاصل نكرده خداى را نشناسد كه من عرف نفسه
فقد عرف ربه و هر كه خداى را نشناسد با دواب و انعام برابر باشد أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.چنين
كسان كور دل در روز آخر محشور گردند صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ و حق تعالى در حق ايشان گويد
نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ.و اين بمنزله عكس نقيض من عرف نفسه فقد عرف ربه است چه هر گاه
فراموشى خدا سبب فراموشى نفس است تذكر نفس موجب تذكر رب خواهد بود و تذكر رب خود
موجب تذكر وى نفس راست كه فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ و ذكر رب مر نفس را عين وجود نفس است زيرا كه
علم حق باشياء حضوريست.
پس آنكه معرفت نفس ندارد نفسش وجود ندارد زيرا كه وجود نفس عين نور و حضور و شعور
است.پس از اين مقدمات معلوم شد كه هر كه نفس خود را نداند خداى را نداند و از حيات آن نشاه بى
بهره است.اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ و ازين جاست كه عطار گويد:
ترا اين پند بس در هر دو عالم
ز ح    ق بايد كه چندان ياد آرى
كه بر نايد ز جانت بى خدا دم
كه گم كردى گر از يادش گذارى
اى بى درد روزى آيد كه خداى تعالى بندگانرا پيش خواند و حجاب غفلت از ميانه بر دارد و هر بنده اى
كه امروز بياد او مشغول نبوده و با او مهر نورزيده و با ذكر آن انس نگرفته و شناخت وى حاصل نكرده
آن روز از لطف او بر خوردارى نيابد.من كره لقاء الله كره الله لقاءه و زبان حالش اين گويد :
اى نوش لبان چو زهر نابى بر من
پستم سازى چو دست يابى بر من
وى راحت ديگران عذابى بر من
خورشيد جهانى و نتابى بر من
زيرا كه از اشراق نور آفتاب احديت بدو آن نصيب رسد كه خفاش را از شروق نور آفتاب مى رسد و مانند
خفاش كه طلوع شمس را موجب كورى خود مى داند گويد لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً ندانسته اى
كه نورى كه بدان در روز آخرت چيزها بينند نور ديگريست و آن نور معرفت پروردگارست.قالَ كَذلِكَ
أَتَتْكَ آياتُنا فَنَسِيتَها وَ كَذلِكَ الْيَوْمَ تُنْسى :
چنان مكن كه اگر راه حس فرو بندند
وهم و حس و آنچت كه قوى ميگردند
مغرور مشو باين رفيقان كايشان
تو خويشتن را يكباره كور و كر يابى
گامى دو سه با تو آشنا مى گردند
يك يك در راه از تو وا مى گردند
بسيارى از منتسبان بعلم و دانشمندى از احوال نفس و درجات و مقامات وى در روز قيامت غافلند و
اعتقاد بمعاد چنانچه بايد ندارند اگر چه بزبان اقرار بمعادى مى نمايند و بلفظ اظهار ايمان بنشاة باقى
مى كنند لكن دائما در خدمت بدن و دواعى شهوت نفس مى كوشند و راه هوا و آرزوها م ىپيمايند و
پيروى مزاج و تقويت جسد و شاگردى جالينوس طبيعت مى كنند و يك گام از خود بيرون نمى نهند و در
طاعت قواى اماره نقد عمر عزيز را صرف نموده پير مى شوند و بزبان حال با خود مثل اين مقال
مى گويند :
آزادى هر دو كون مى خواست دلم
در بندگى نفس و هوا پير شدم
و همچنين اكثر عالمان بى علم و ناسكان بى معنى آخرت را بعينه دنيا تصور كرده بطمع فِيها ما تَشْتَهِيهِ
الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْيُنُ اعمال بدنى و عبادات بى معنى بجاى آورده فى الحقيقة چون غافل و عاطل از
ياد خدااند عبادت نفس و هوا م ىكنند و ترك معرفت مبدأ و معاد نموده بمطالب خسيسه و مارب حسيه
پرداخته اند عاجلة كانت او آجلة بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ.و از علوم الهيه كه عبارت از معرفت
خدا و ملائكه مقربين و معرفت وحى و رسالت و نبوت و ولايتست و سر معاد اصلا چيزى ياد ناگرفته
إعراض از آن نموده اند و بغير از صورت پرستى كارى ديگر پيش نگرفته اند.
چنان بعالم صورت دلش بر آشفته است
كه گر بعالم معنى رسد صور يابد
به بين كه پروردگار قديم در كلام كريم خود چه بسيار امر بذكر خداى فرمايد مثل فَاذْكُرُوا اللَّهَ و اذكر الله
فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ و اذْكُرْ رَبَّكَ و نظائر آن.و مراد از ذكر خدا معرفت و علمست نه مجرد حرف و
صورت و ذكر زبان و آواز بر كشيدن چنانچه عادت متصوفه اين زمان است و نفوس معطله از ياد خالق
انس و جان و ايشان فى الحقيقة از ناسيان حقند نه از ذاكران و از آن جماعت كه پروردگار عالم ترك
صحبت ايشان را واجب گردانيده بر خاصان خود آنجا كه فرموده فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ
يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْم با هر كه نشستى و دلت جمع نشد
ز ن هار بگرد صحبتش هيچ مگرد
ور تو نرميد صحبت آب و گلت
ور نه نكند جان عزيزان بحلت
زيرا كه اين گروه از ياد خدا غافلانند كجا از اهل دلانند.اگر ذره اى از نور معرفت در دل ايشان تابيده
مى بودى كجا در خانه ظلمه و اهل دنيا را قبله خود ميساختند و هميشه با نفس و هوا نرد محبت
مى باختند.
مكن طاعت نفس شهوت پرست
مگر كز تنعم شكيبا شوى
وگر خود پسندى شكم طبله كن
كه هر ساعتش قبله ديگرست
و گرنه ضرورت بد رها شوى
در خانه اين و آن قبله كن
و همچنين است حال آنها كه خود را از علما مى شمارند و روى از جانب قدس و طلب يقين گردانيده
متوجه محراب ابواب سلاطين شد هاند و ترك اخلاص و توكل كرده طلب روزى و توقع آن از ديگران
مى نمايند لما تركوا الاخلاص و التوكل على الله ألجاهم الله إلى أبواب السلاطين و حول وجوههم عن
طلب الحق و اليقين إلى خدمة الهوى و طاعة المجرمين و صحبة الفاسقين.
چه گونه نام خود عالم و دانا نهد كسى را كه دثور و زوال دنيا و فنا و ارتحال آن را نداند و اخلاد بارض
نموده روى دل با عمارت و زراعت نمايد و با اهل دنيا كه غافلانند از حال عاقبت ماوى مساهم و
مماثل گردد در تاسيس بناى زائل و تشييد سراى باطل عاجل.
عمارت با سراى ديگر انداز كه دنيا را اساسى نيست محكم
و چگونه دل زنده و بينا باشد كسى كه مدام با مرده دلان و تيره طبعان دنيا صحبت دارد چراغ عقلش را
بدمهاى سرد عوام و نفسهاى افسرده ايشان خاموش كند ديگرى ازين چراغ بى نور چه حاصل نمايد.
كسى از مرده علم آموخت هرگز ز خاكستر چراغ افروخت هرگز
حقا كه اگر كسى بحيات حقيقى زنده گشته باشد و نور علم و يقين در دلش از جانب شرق ملكوت تابيده
باشد چنان از صحبت مردمان متوحش گردد كه كسى از صحبت مردگان همچنان نفرت كند.همانا كه اين
گروه بتمام زندگى هنوز نرسيده اند كه با مردگان مى نشينند و باختيار با ايشان صحبت م ىدارند.ببين كه
جبار عالم چسان رقم أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ بر صفحه حال و مال مرده دلان كشيده و داغ يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ
كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ بر جبين آمال خفتگان خوابگاه غفلت و جهالت نهاده.
هر آن دلى كه درين خانه زنده نيست بعشق برو نمرده بفتواى من نماز
سقراط حكيم گويد قلوب المغرقين بالحقائق منابر الملائكة و بطون المتلذذين بالشهوات قبور الحيوانات
الهالكة
آخشيجان گنبد دوار مردگانند زندگانى خوار
و بدان بتحقيق و راست از من بشنو كه نزد اهل بصيرت و علماء آخرت اين جماعت منكرين تجرد نفس
و نشاه ارواح و از ظاهريه و حشوي هاند و اكثر متكلمين و كافه اطباء و طباعيين و اخوان جالينوس فى
الحقيقة هنوز بمقام و مرتبه انسانيت نرسيده اند و از زمره اهل دانش و بينش نيستند و نور ايمان باخرت
كه ركنى عظيم از مسلمانيست بر دل ايشان نتابيده و در حقيقت از عداد كفره اند هر چند بظاهر حكم
اسلام بريشان جاريست.زيرا كه بناى اعتقاد باخرت بر معرفت نفس است و بر هر آدمى واجبست كه اين
را بداند يا اعتقاد نمايد اگر از اهل رأى و اجتهادست از روى بصيرت و اگر از ضعفاء العقولست
همچون عوام و صبيان از روى انقياد و تقليد.
و هر كدام نوعى از نجات دارند: اگر از اهل رأى و اجتهادست و اعتقاد بخلاف آن دارد و استنكاف از
تعلم آن نموده عناد مينمايد بعذاب ابد مبتلا خواهد بود همچنانكه اهل كفر مبتلااند يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ
كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ.و كاف تشبيه اشاره بدانست كه اين جماعت بظاهر مسلمانند و در حقيقت مماثل كفار
چه هر كه نداند كه آدمى چه چيز است و از كجاست نداند كه بازگشت وى با كجاست و هر كه آدمى را جز
اين قالب كثيف مركب از اضداد يا جزئى از آن يا عرضى قائم بدان نداند و اعاده معدوم را محال شمرد
بايد كه لا محالة منكر معاد باشد و عجب آيدش كه آدمى كه در گور بريزد و بپوسد و طعمه موران و ماران
گردد چگونه يكبار دگر بخود قيام نمايد و در نشاه قيامت و رستاخيز از قبر برخيزد.پس از روى تعجب و
انكار و استبعاد در رد معاد چنين گويد كه أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ أَ إِذا مِتْنا وَ كُنَّا تُراباً وَ
عِظاماً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ و زبان حال و مقالش اين نغمه و آهنگ سرآيد كه هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ
چنانچه بعضى شعراء عرب بطريق استهزا ياد نموده :
حيات ثم موت ثم حشر حديث خرافة يا أم عمرو
و عندنا ان هولاء المنكرين لتجرد الارواح المحبوسين فى مجالس الاشباح الذين انحصر عندهم
الموجود فى المحسوس و لم يرتق نظرهم عن هذه الوهدة السوداء و المقبرة الظلماء إلى عالم النور و
الضياء و الملاء الاعلى هم أخس درجة و أدنى منزلة من أن يستحقوا للخطاب كسائر الدواب و يستاهلوا
لتقرير الجواب عما يبدونه من مكنون الضمير عند السؤال سبحان الله.
هر گاه آدمى بمرگ تن فانى گردد و بفساد مزاج باطل و مضمحل شود پس رسول خدا صلى الله عليه و
آله در وقت رحيل چرا گفت الرفيق الاعلى و الكاس الاوفى و العيش الاصفى با آنكه مخيرش ساختند
ميانه سفر آخرت و بقاى دنيا و از چه رو فرمود كه القبر روضة من رياض الجنة أو حفرة من حفر النيران
چون آدمى بمرگ جسد فانى گردد ميان روضه و حفره چه فرق ماند نزد وى و آنكه رسول صلى الله عليه
و آله فرمود القبر أول منزل من منازل الاخرة ندانم چه فهم خواهى كرد اين حديث خود از سر حد ادراك
تو دورست و حالا محل شرح آن نيست.
و ديگر از دلائل سمعى بر بقاى نفس آنكه چون رسول صلى الله عليه و آله در وقت رحيل بفاطمه عليها
السلام گفت إنك أسرع أهل بيتى لحاقا بى خرم گرديد.اگر نه بقاى نفس معلوم بودى چرا ازين خبر
شادان مى شد و حضرت مرتضى صلوات الله عليه در هنگام ضربت ابن ملجم چرا فرمود فزت و رب
الكعبة و اصحاب امام حسين عليه السلام در كربلا بضرب و تشنگى و قتل و مصيبت راضى شدند و از
بيعت يزيد ابا نمودند.اگر نه ايشان را بيقين معلوم بود بقاى دار عقبى كى باختيار بچنين امرى راضى
مى شدند دلائل اين مطلب بيش از آنست كه حصر توان نمود.مع هذا حقيقت و ماهيت نفس را بنور
كشف و يقين دانستن جز عارفان را نصيب نيست و لهذا افشاى سر روح نفرمود هاند قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ
رَبِّي وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا.
ماهيت علم را مجوئيد از بوقلمون سخن مگوئيد
هر لحظه بصورتى بر آيد هر دم بحقيقتى گرايد
و چنان مپندار كه پيغمبر صلى الله عليه و آله آگاه از حقيقت روح نبود حاشا ازين اعتقاد پس چون از
احوال نشاه آخرت خبر م ىداد و بمقام أو أدنى رسيده و از حق بى واسطه خطاب شنيده ليكن چون
غشاوه طبع و ظلمت و هم بر مردمان غالب است از كشف ماهيت روح ايشان را حيرت و ضلالت روى
مى دهد.و حكماى فلاسفه را با آنكه حظى وافر ازين مساله هست اما نسبت دانش ايشان با دانش
علماى آخرت و اهل قرآن همچو نسبت دانش عوامست با متكلم :
آن نفس را كه ناطقه خوانند بازياب
گوئى كه عقل ما و دل ما و جان ما
نيكى ستاره ايست كزو ميكند طلوع
او لب هستى تو و آنگه تو قشر آن
تا روشنت شود سخن گنج در خراب
اين ما و من كه گفت بمن بازده جواب
انسان حقيقتى كه بدو دارد انتساب
زين قشر ناگذشته كجا بينى آن لباب
هر كه معرفت نفس حاصل نكرده باشد هيچ عمل او را سود نبخشد :
من لم يكن للوصال أهلا فكل إحسانه ذنوب
ايمان حقيقى كه آن منشا قرب و ولايت حقست كسى را حاصل آيد كه از ظلمات دواعى قواى بدنى
گذشته بمقام نور روح رسد.
اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ و اين مقامست كه فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ
حَسَناتٍ خبر از آن داده پيش ازين مرتبه هر حسنه اى حكم سيه داشت زيرا كه الاناء تترشح بما فيه.هر
عمل كه از جسم صادر شود همچو جسم ظلمانى است و بى ثبات و همچو جسم در صدد تغير و زوال و
اضمحلال.و اكنون هر عملى كه از روح ناشى مى شود همچو روح نورانى و باقى و لايزالست :
هر شربتى كه او ندهد نيست سودمند
عهدش وفاى صافى و قولش صواب حرف
هر دعوتى كه او نكند نيست مستجاب
فعلش كمال خالص و وضعش حيات ناب
در اخبار داود چنين آمده كه يا داود اسمع منى و لا أقول إلا حقا ألا إن أوليائى يكفيهم من العمل ما
يكفى الطعام من الملح.و اشاره بدين مقامست آنكه رسول با امير المؤمنين عليهما السلام گفت يا على
اخلص فى العمل يجزك القليل.و در تورات موسى عليه السلام مذكورست كه و أريد به وجهى فقليله كثير
و أريد به غير وجهى فكثيره قليل.
و معلومست كه هر كه بغير بدن خود را نشناسد هر عملى كه مى كند مقصودش سعادت بدنيست و تا
آفتاب طلعت روح از مغرب بدن طلوع نمى نمايد و رخسار آدميت بنور روح منور و رخشنده نم ىگردد
هر چه از آدمى صادر مى گردد همه ناقص و تيره و كدورت ناك و در معرض زوال و فسادست.و چون
دل منور بنور روح گشت همگى مبدل مى گردد بخير و احسان حتى زمين بدن كه آن نيز مبدل مى گردد
بزمين نورانى كه لايق دخول بهشتست بل جزئى از اجزاء زمين بهشت م ىگردد كه وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ
رَبِّها يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ در خانه بكدخداى ماند همه چيز اين آن مقامست كه :
و إذا الحبيب أتى بذنب واحد
فى وجهه شافع يمحو إساءته
جاءت محاسنه بالف شفيع
من القلوب و ياتى بالمعاذير
و اكثر علما و جمهور فلاسفه چنان تصور كرده اند كه جوهر آدمى در تمام يكيست بى تفاوت و اين نزد
ارباب بصيرت صحيح نيست.اى بسا آدميان كه بنفس حيوانى زنده اند و هنوز بمقام دل نرسيده اند چه
جاى مقام روح و ما فوق آن.از اسفل سافلين تا اعلى عليين درجات و مقامات افراد بشر ميباشد لَهُمْ
دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ و اين درجات بعضى را بالقوه و بعضى را بالفعل مى باشد و در بعضى مطوى و در
بعضى منشور بود.كس باشد كه مقامش إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ و مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ
اللَّهَ باشد و اين آخر مقامات آدميست و ازينجا گفته است من رآنى فقد رأى الحق.و كس باشد كه مقامش
انزل از حيوانات باشد أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ.و شناختن نفس و شرح
مقامات او بغايت كارى بزرگست و جز كاملان را روى نداده.
باب دوم فصل دوم در بيان اصل دوم از اصول ثلثه مذكوره
و آن حب جاه و مال و ميل بشهوات و لذات و ساير تمتعات نفس حيوانى كه جامع همه حب دنياست
چنانكه حق سبحانه درين آيت مى فرمايد زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ
الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ
حُسْنُ الْمَآبِ هر نفس كه امروز خود را بدين تمتعات حيوانى و مستلذات جسمانى و طيبات دنيا كه
خبثات آخرتند عادت فرمود و متخلق بصفات بهيمى و سبعى شد در روز قيامت و بروز نشاه آخرت با
بهائم و حشرات محشور ميگردد.
و هر كه عقل را مطيع و فرمان بردار و حكم پذير نفس اماره ساخت و در خدمت قواى بدنى كمر بندگى
بر ميان جان بست و ملك را خادم شيطان هوا گردانيد و جنود ابليس پر تلبيس را بر سليمان عقل فرشته
نهاد سرورى داد لا جرم مالك دوزخ ويرا سرنگون در سجن جحيم انداخته بچندين اغلال و سلاسل
مقيد و محبوس و بعذابهاى گوناگون جهنم معذب و از نعيم ابد محروم و مايوس خواهد گشت.
شرم نايد مر ترا شه زاده ملك بقا
روح را از حله خلق حسن كردى عرى
ر وح از درون بفاقه و تن از برون بعيش
در سراى تن اسير بند و زندان داشتن
كى روا باشد بعالم شاه عريان داشتن
ديو لعين بهيضه و جمشيد ناشتا
و هر كه آئينه دل را كه قابل عكس انوار معرفت الهى و پرتو نور توحيد بود در زنگ شهوات و مرادات
نفس و كدورات معاصى و غشاوه طبيعت فرو برده و بر آئينه ضمير خاك جهالت و بدبختى بيخته و
پاشيده و جام جهان نماى روح را در ظلمات بدن و لجن دنيا غوطه داده كى روى فلاح و نجاح خواهد
ديد و كجا پذيراى صلاح و قابل صيقل دل زداى كلمات حكمت آيات خواهد گرديد.
توان پاك كردن ززنگ آئينه و ليكن نيايد زسنگ آئينه
حكمت و نصيحت و موعظت دل خفته را بيدار كند اما دل مرده را سود نبخشد كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ
ما كانُوا يَكْسِبُونَ فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ.
جان شهوت دوست از دانش تهيست
او نه بيند جز كه اصطبل دواب
همچو حيوان از علف در فربهيست
غافل از انديشه يوم الحساب
إِنَّا جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً.
چنان مكن كه اگر راه حس فرو بندند
تو خويشتن را يكباره كور و كر يابى
من غلبت شهوته عقله فهو أدنى من البهائم.
علم و حكمت كمال انسانست
تا تو از خشم و آرزو مستى
خشم و شهوت جمال حيوانست
بخداى ار تو آدمى هستى
و از اين جهت سخن حق گزاران در گوش هوا پرستان تلخ مى نمايد و كلام حكمت گويان در مذاق
متكبران و طبع خود پسندان مغرور بجاه و زينت ناخوش مى افتد.سَأَصْرِفُ عَنْ آياتِيَ الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِي
الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ إِنْ يَرَوْا كُلَّ آيَةٍ لا يُؤْمِنُوا بِها وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ الرُّشْدِ لا يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا وَ إِنْ يَرَوْا سَبِيلَ
الغَيِّ يَتَّخِذُوهُ سَبِيلًا.و هر كه در مقام نصيحت و راست گوئى با ايشان در آيد بدشمنى وى گرايند و آغاز
لجاج و عناد نموده چون سگ ديوانه در وى جهند و بزور تلبيس و مكر رد سخنانش كنند.
دل كه با مال و جاه دارد كار دل چو سگ دان و آن دو چون مردار
ببين كه حق تعالى از حال بلعم باعورا چگونه خبر مى دهد :
لَوْ شِﯩْٔنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ.اگر
متوجه نصيحتش مى شوى زبان درازى مى كند و اگر وا مى گذارى همچنين بدخوئى مى كند و گزند
مى رساند.
سگ ديوانه دارى اندر دل
اى مقيم از دو ديو ديوانه
چون نصيحت پذيرى اى جاه ل
شهوت حيز و خشم مردانه
باب سوم فصل سيم در اصل سيم
و آن تسويلات نفس اماره است و تدليسات شيطان مكار و لعين نابكار كه بد را نيك و نيك را بد وا
مى نمايد و معروف را منكر و منكر را معروف مى شمارد و كارش ترويج سخنان باطل و تزيين عمل غير
صالح و تلبيس و تمويه نمودن و بمكر و حيله و غرور گرائيدن و بزور خيالات فاسده و اوهام كاذبه انكار
حق و ابطال براهين عقليه پيش گرفتن و بدروغ و وسواس و سفسطه اعتماد داشتن و بغرور و تلبيس
ادراج شر در عداد خير و تصوير باطل بصورت حق نمودن و بتمويه و تدليس اعمال را لباس حسنه
پوشانيدن.و حاصلش بجز خسران دنيا و آخرت چيزى نيست زيرا كه فعل شياطين بتمويه و تخييل است و
وسواس بى حاصل و عمل اهل غرور چون عمل اهل سيميا بود بى بودست و بى بقاء و بغير از ناقصان و
كودك طبعان از آن فريفته نمى شوند.
قُلْ هَلْ نُنَبِّﯩُٔكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً.و
جاى ديگر ميفرمايد كه وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً.
و ازين قبيلست تقليدات مقلدان بى بصيرت و تعصبات بارده ايشان و همچنين بحثهاى متكلمان و گفت و
گوى مجادلان از روى طبع و هوا نه از روى جستن حق و راه هدى كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ
حَيْرانَ لَهُ أَصْحابٌ يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى اﯨْٔتِنا قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى و طعن نمودن ارباب ملل و آراء و
لعن كردن اصحاب بدع و اهواء هر يك مر ديگرى را كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها.
و همچنين است نسك جاهلان و عبادت بسيارى از خود پسندان چه در كافى از حضرت امام جعفر
صادق عليه السلام منقولست كه ألا لا خير فى قراءة ليس فيها تدبر ألا لا خير فى عبادة ليس فيها
تفكر.و از پيغمبر صلى الله عليه و آله منقولست كه گفت قصم ظهرى رجلان عالم متهتك و جاهل
متنسك.
نه هر كو آيد از كوهى بود با دعوت موسى نه هر كو زايد از زالى بود با سطوت دستان
اولى و انسب بحال اين دو نفر آنكه اكتفا برواتب يوميه و فرائض مقرره كرده همچو ديگر عوام بكار
نظام و نسق عالم پردازند و دست از تشبه به بلعم باعورا و شيخ بر صيصا باز گرفته بكسب و زراعت دنيا
و امثال آن مشغول بوده مدد كارى ابناى جنس و همراهى خلائق نمايند و در طريق الفت و جمعيت از
پرتو نور صحبت نيكان و بزرگان بهره ور گردند و از فضيلت البلاهة أدنى إلى الخلاص من فطانة تبراء در
نگذرند تا از ممر خدمت بزرگان دين و روندگان راه يقين امروز نصيب گيرند و در روز قيامت در ظل
حمايت شفاعت ايشان مشفوع گردند و همچو ناخن و شعر و استخوان كه بحيات حيوان زنده مى باشند
جان سرمدى و حيات ابدى يابند كه من تشبه بقوم فهو منهم و من أحب شيئا حشر معه زيرا كه در هر دلى
نور عزت و اسرار صمديت نيفتد و در هر گوشى طاقت سماع سطوات حقايق احديت نگنجد.
جئتمانى لتسئلا سر سعدى
زاهد بنماز و روزه خورسند مباش
زاهد ار راه به رندى نبرد معذور است
تجدانى بسر سعدى شحيحا
كين پشه بروزگار عنقا نشود
عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
آن كس كه به بضاعت عقل مزخرف و بصيرت حولا و فطانت تبرا تصرف در اسرار دين و حقائق يقين
كند و يا آنكه خواهد كه از راه خلوت نشينى و نافله گزارى بسيار و نماز و روزه بيشمار با غلظت طبع و
قساوت و فظاظت قلب و قصور معرفت و جسامت قوت شهوت خود را يكى از برگزيدگان حق و
خاصان و بزرگان دين شمرد و بر ديگران تفوق و ترفع نمايد نعوذ بالله حاصل آن جز ضلالت و حيرت
نيست كه مَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَلا هادِيَ لَهُ وَ يَذَرُهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ.و نتيجه اين جز كبر و نخوت چيزى
ديگر نه و نتيجه كبر و نخوت دوزخ سوزانست كه أَ لَيْسَ فِي جَهَنَّمَ مَثْوىً لِلْمُتَكَبِّرِينَ.
نشوى بر نهاد خود سالار
زانكه هر چند گرد بر گردى
بنماز و بروزه بسيار
زين دو هر روز تيره تر گردى
اكنون بدان كه اين صفتهاى سه گانه را ثمرات و لوازم بسيارست و تبعات و لواحق بيشمار غير آنچه گفته
شد از عداوت و خصومت با فقراى باب الله و جويندگان راه يقين و آن را در سه فصل ديگر بيان نمائيم.
باب چهارم فصل اول در بيان نتيجه اعراض از معرفت نفس و علم معاد
و آن ظلمت دل و عماى بصيرتست.فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ.و
همچنين ضيق صدر و عذاب قبر و معيشت ضنك و دل تنگ نصيب جاهلانست از جهت فراموشى از ياد
حق.وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى .
بدان كه اين چشم و گوش كه حالا آدمى بدان چيزها را مى بيند و مى شنود عاريتى است و قوامش باين
بدنست كه در خاك مى ريزد و مى پوسد.و انسان را چشم و گوش ديگر هست كه آن حقيقى است و در
آخرت باقيست زيرا كه نتيجه نور معرفتست و از لوازم حيات نشاه ثانيست كه قائم بروحست و در بدن
مكتسب اخروى ظاهر م ىشود چنانچه نزد دانندگان معرفت احوال معاد روشن و ثابت گشته.
اكنون چون جاهل بعلم نفس را گمان آنست كه اين چشم و گوش و حواس دنيا امر او را ثابتست و
غاريتى نيست و خود را بدين چشم و گوش بينا و شنوا مى داند و در روز قيامت كه روز حقايقست و
عاريتها مرتفع مى گردد و چشمى بجهت ديدن آخرت كسب نكرده گمانش آنكه او را چشمى بوده كه
كورش كرده اند.پس مى گويد كه خدايا لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى وَ قَدْ كُنْتُ بَصِيراً و ندانسته كه او را هرگز
چشمى نبوده جز چشم عاريتى و چشم عاريت بكار آخرت نمى آيد.
برو بفروش اين چشمى كه دارى
يكى چشمى دگر بى غش و بى عيب
كه در ديدن ندارد استوارى
بدست آور براى ديدن غيب
و همچنين گوش دنيا كه خر و گاو و همه جانوران را هست بكار شنيدن روز عقبى نمى آيد.
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر كين سخنها را نيابد گوش خر
لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها.
همچنانكه روشنى اين عالم عاريتى است و سببش ذاتى نيست بلكه اتفاقيست زيرا كه از نور آفتاب و ماه
و ستارگان و چراغها حاصل مى شود و اينها در آن روز مطموس و مكور و ب ىنور و مكدرند كه إِذَا
الشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ بدين قياس هيچ چشمى در آن روز نور ندارد الا چشم اهل بصيرت
كه بنور معرفت چيزها را نبينند.پس هر آن كس كه امروز دلش كسب نور معرفت نكرده باشد و بعلم زنده
نگرديده در آن روز كه اين نور محسوس چون نور آفتاب و ماه و غير آن باطل و مدروس و مطموس گردد
وى در ظلمات افتد.
اينست معنى ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ و همچنين عذاب و ضغطه قبر و تنگى و
تاريكى گور از سوء خلق و ضيق صدر ناشى مى شود زيرا كه احوال قبر تابع احوال صدرست.پس هر كه
امروز منشرح الصدرست بايمان فردا منفسح القبرست بر وزن روضه رضوان و هر كه دلش پر از اسرارست
گورش پر نور عالم انوارست.و همچنين هر كه جانش جاهل و قاسى است و جسمانى و جاسيست تنش
باتش دوزخ سوختنيست و هر كه چشم دلش كورست دائم معذب و محبوس در گورست و عالم روشن در
چشمش سياه و تاريكست.
چو چشم كور باشد گور كافر
دل بى علم او نبود حضورى
سياه و تنگ و تاريك و مكدر
چراغ مرده را كى هست نورى
بدان كه هر كه معرفت نفس كما هى داند و احوال وى چنانكه عرفا را حاصلست شناسد كشف قبور بر
وى آسانست و وى مى داند كه القبر إما روضة من رياض الجنة أو حفرة من حفر النيران چه معنى دارد :
بسان روضه باشد جان احرار كه باشد حفره جان تنگ اشرار
سينه اى باشد كه روزى دو هزار نوبت انبياء و اولياى خدا بزيارت آن آيند كه ايشان را ياد كند و حاضر
سازد.و حق جل و علا بر آن سينه تجلى كند كه دلش ذكر خدا كند و ملائكه و ارواح بسلام وى آيند كه وَ
الْمَلائِكَةُ يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ و سلام حق بوى رسانند تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ
كُلِّ أَمْرٍ سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ پس هر سخن حق كه بشنود آن سخن از آن درها ببهشت افتد.و
سينه اى باشد كه بروزى دو هزار بار با مسلمانان جنگ آورد و با مردمان خصومت كند و پر از لعنت و
كذب و افترا و دروغ و ناسزا باشد و پيوسته آتش خشم خدا در آن سينه مى سوزد كه نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي
تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ و فى الحقيقه آن سينه كنده اى از دوزخ باشد و سخن كه در وى افتد بدوزخ افتد.
اى آنكه زآتش درون مى سوزى
گر زآنكه نمونه اى زدوزخ طلبى
سخنم شد بلند و مى ترسم
از نار جحيم خشم تون مى سوزى
بنگر بدرون خود كه چون مى سوزى
كه مرا چيزى از زبان بجهد
خداوندا اين سخنان را در روضه سينه پاكان و روشن دلان جاى ده و از دوزخ سوزان كوتاه طبعان و
حفره نيران تيره دلان پر شر و فتنه و آتش فساد دور دار.
و بدان كه جميع عرفاء و كافه محققان حكماء بر آنند كه قوام نشاه آخرت بدل آدميست و حيات دل
بمعرفتست :
جسد از روح و روح از علم برپاست حيات جمله از قيوم داناست
و عمارت بهشت و قصور و انهار و اشجار و طيور و حور و غلمان همه بتعمير دل و تكميل ويست
باعتقادات حقه و نيات صادقه بان الجنة قاع صفصف و إن غراسها سبحان الله.نشور و نماى درختان
بهشت و ميوهاى وى از دانه علم و آب يقين است و تنقيه زمينش از اخلاص قلب بسبب اعمال شايسته
و افعال پسنديده كه زمين آخرت را از خار و خاشاك و گياههاى زهرناك شور و تلخ و خود رسته پاك كند
تا آنكه قابل غرس درخت علم ميوه يقين گردد.إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ دليليست
واضح بر آنكه قوام آخرت و حيات همه در آنجا بعلم است.
و انكه جنت را نه زالت بسته اند
حق همى گويد كه ديوار بهشت
بلكه چون آب و گل آدم كده
هم سرير و قصر و هم تاج و ثياب
بلكه از اعمال و نيت بسته اند
نيست چون ديوارها بيجان و زشت
نور از آهك بارها تابان شده
با بهشتى در سؤال و در جواب
زيرا كه بهشتى هر چه تصور كند در بهشت موجود مى شود و در حديث آمده كه إن فى الجنة سوقا يباع
فيه الصور.قال بعض العلماء السوق عبارة عن اللطف الالهى الذى هو منبع القدرة على اختراع الصور
بحسب المشية و انطباع القوة الباصرة به انطباعا ثابتا ما دامت المشية.
اى عزيز ايمان ببهشت و دوزخ ركن عظيمست در دين و كم كسى را اين اعتقاد حاصل است از روى
برهان و يقين نه ظن و تقليد و تخمين.بيشتر دانايان و مجتهدان درين مساله مقلدانند و مثل ابو على سينا
كه رئيس فلاسفه اسلامش مى دانند در اين مساله بتقليد راضى شده و بكشف و برهان ندانسته تا بديگر
ارباب بحث چه رسد.حقائق احوال آن نشاه را جز بنور متابعت سيد انبياء و عليه و آله السلام و الدعاء
نمى توان دريافت زيرا كه معرفت دنيا و آخرت و بهشت و دوزخ و معرفت ملائكه و جن و روح و كروبيين
و احوال معراج و معيت حق تعالى با كل موجودات و همچنين سير معراج و طى سموات و نظائر اينها از
علوم مكاشفاتست كه عقل ارباب فكر و اهل نظر از ادراك آن عاجزست و لوح اين علوم جز در مكتب وَ
عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً نوشته نم ىشود.
بعد از آنكه آئينه دل انسان بصيقل ايمان و طهارت از غشاوه تعلق بد و نيات مصفى گشته باشد و دست
از نشاه صورى و حيات مجازى شسته :
دير شد تا هيچكس را از عزيزان نامدست بى زوال ملك صورت ملك معنى در كنار
ازين درگذريم تا از مقصود دور نيفتيم.پس گوئيم چون دانستنى كه روشنى آن نشاه بمعرفت دل و نور
يقين است پس هر مؤمنى بقدر نور ايمان و عرفانش آن راه را بيند تا آنگاه كه بمقصود اصلى رسد.
كس باشد كه دلش بنور يقين چون آفتاب باشد و بر همه عالم تابد و كس باشد كه همين پيش پاى خود
بيند و بس و نورش بقدر ابهام قدمش باشد.و آن نيز گاه مضى ء باشد و گاه منطفى فاذا ضاء قدم مشى
فاذا طفى قام.و مراتب اوساط همچو نور ماه و زهره و مشترى و ديگر كواكب تا بشبها رسد و بعد از آن
مثل چراغهاى بزرگ و كوچك.
و سعى و حركت مردم در طريق آخرت نيز بقدر نور علم ايمان ايشانست و مرور هر كس بر صراط بقدر
نور آن كس است چنانكه در آيه نُورُهُمْ يَسْعى بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ مفهوم مى گردد.در خبر آمده بعد از
ذكر تفاوت مراتب نور و ايمان كه مرورهم على الصراط على قدر نورهم فمنهم من يمر كطراف العين و
منهم من يمر كالبرق و منهم كالسحاب و منهم كانقضاض الكواكب و منهم من يمر كشد الفرس و الذى
أعطى نور على قدر إبهام قدمه يحبو على وجهه و رجليه يجر يدا و يعلق أخرى و يجر رجلا و يعلق
أخرى و يصيب جوانبه النار قال فلا يزال كذالك حتى يخلص الحديث.
پس آنچه در حديث آمده از پيغمبر صلى الله عليه و آله كه لو وزن ايمان على بايمان الخلائق لرجع مثل
آنست كه گوئى اگر موازنه كنى نور آفتاب را بنور همه چراغها هر آينه بر همه فايق آيد زيرا كه نور ايمان
عوام مثل نور چراغهاست و ايمان اولياء نورش همچو نور ماه و ستارگان بزرگست و ايمان پيغمبران
همچو نور آفتابست.و همچنين تفاوت انشراح صدور همچو تفاوت اتساع مواقع نورست و همچنانكه
منكشف مى شود بنور آفتاب صورتها كه در آفاقست و از نور چراغ منكشف نم ىشود الا بقدر زاويه
تنگى ازين خانها همچنين بنور علم و ايمان عارفين بحق جميع عالم ملكوت و هر چه در آفاق آن
عالمست با سعت وى منكشف م ىگردد.و ما اين مساله را در موضع خودش بيان كرد هايم كه روشنى
چيزها بعلم و نور عقلى موجود شدن آنست نه چون روشن شدن چيزهاى محسوس است بنور محسوس
مثل نور آفتاب و غير آن و بيان كرده كه هر عالمى را در آن نشاه عالميست.از ملك و ملكوت همه قايم
بويند بى مزاحمت و تضايق اينجا موضع بيان آن نيست :
تو چه دانى بهشت يزدان چيست تو چه دانى كه جنت جان چيست
فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ.
باب پنجم فصل دوم در نتيجه اصل دوم كه متابعت شهوت و آرزوهاى نفس و پيروى غرضهاى
دنياست
و آن از فطرت اصلى منسلخ شدنست و كور و گنگ با بهائم و حشرات محشور شدن زيرا كه هر صفت كه
در دنيا بر كسى غالب شود بسبب بسيارى افعال و اعمالى است كه صاحب آن صفت را مى باشد و در
روز قيامت صاحبش بصورتى مناسب آن صفت محشور مى شود. اگر صفت شهوت بر وى غالبست
بصورت خرس و خوك محشور ميگردد و اگر صفت غضب و درندگى غالبست بصورت سگ و گرگ و
اگر گزندگى و ايذا بصورت مار و عقرب و اگر دزدى و حيله بصورت موش و كلاغ و اگر تكبر بصورت
شير و پلنگ و اگر رعنائى و خراميدن بصورت طاوس و كبك و اگر حرص و ذخيره كردن چيزها بصورت
مورچه.
و همچنين در باقى صفات چنين ميدان چنانچه در حديث آمده كه يحشر الناس على صور نياتهم يحشر
بعض الناس على صورة يحسن عندها القردة و الخنازير.و اشاره بمثل اين معنيست يَوْمَ تُبْلَى السَّرائِرُ...وَ
إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ.
ز تو هر فعل كاول گشت ظاهر
بعادت حالها با خوى گردد
همه احوال و افعال مدخر
همه پيدا شود آنجا ضمائر
دگر باره بوفق عالم خاص
بران كردى بيارى چند قادر
بمدت ميوها خوش بوى گردد
هويدا گردد اندر روز محشر
بخوان تو آيه تبلى السراير
شود اخلاق تو اجسام و اشخاص
و بدان كه اين معنى نزد دانايان علم نفس و متتبعان نتائج اخلاق و ضمائر و لوازم تبعات سرائر بغايت
روشن هويداست چنانچه بر بعضى از ايشان احوال نشاه ديگر چنان منكشف مى گشته كه هر كس را
بصورتى كه در قيامت بدان محشور خواهد شد امروز مشاهده مى كرده اند چنانچه علامه دوانى از استاد
خود نقل نموده كه وى از بعضى ثقات شنيده كه در نواحى فارس شخصى از اهل كشف بوده يك روزى
مستغرق در حال خود بوده كه يكى از اهل دنيا بديدن وى آمده بود.وى بخادم خود خطاب مى كرده كه
چرا م ىگذارى كه اين خر بدرون آيد بيرون كن وى را.آخر كه از آن حالت باز آمد خادم آنچه رفته بود
عرض نمود گفت ما قلت إلا ما رأيت و لم أكن واقفا على ما تقول من نگفتم مگر آنچه ديدم و از آنچه
تو مى گوئى واقف نبودم.و هم درين معنيست اين رباعى :
خوى خوش تو بهشت و باغ تو بس است
ور آنكه نعوذ بالله اين وصف تو نيست
تسليم و رضا چشم و چراغ تو بس است
محرومى اين صفات داغ تو بس است
و تناسخى كه آن حقست و باطل نيست همين است كه باطن در دنيا ممسوخ و مبدل مى گردد و خوى
اصلى ديگرگون مى شود و در روز قيامت و رستاخيز بصورتى مناسب آن خلق از گور بر مى خيزد زيرا كه
در آخرت اجساد بمنزله ضلال ارواحند و هر روحى را بدنى مكتسب لازم م ىباشد كه هرگز از وى منفك
نمى گردد.
گويم سخنى زحشر چون خور از ميغ
اين جان و تنست كه هست شمشير و غلاف
بشنو كه ندارم از تو اين نكته دريغ
آن روز بود غلافش از جوهر تيغ
و علم آخرت و كيفيت حشر اجساد را غير اهل بصيرت و شهود ندانند و ارباب علوم حكميه رسميه از
كيفيت آن بى خبرانند تا بظاهر بينان چه رسد.اين نسخ باطن درين امت بسيارست بيننده بايد كه تماشا
كند و چندين قرده و خنازير و عبده طاغوت در لباس زهد و صلاح و شيد و زرق بيند كه همه بجهت
پيروى شهوت و غضب و گمراهى و متابعت شيطان چگونه از فطرت اصلى برگشته و با بهائم و سباع و
شياطين برابر گشته و بدين صورتها در روز وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ مصور و مجسم خواهند گرديد بهيات
اين جانوران بروز خواهند نمود.
اى عزيزان ديدن و شنيدن كه تو مى دانى در روز قيامت باطل و هرزه است و اين چشم و گوش كه تو آن
را چشم و گوش مى دانى و بر آن چيزها را مى بينى و مى شنوى در آن روز از عمل معزول و معطلست و
همچنين كورى آنجا كورى چشم دلست فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ و
كرى آنجا كرى سمع جانست إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى
السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ.و اين نطق كه تو آن را نطق و سخن گوئى مى پندارى با خرس و گنگى برابرست صُمٌّ
بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ.
كفار قريش و منافقان مثل ابى لهب و ابى جهل و غير آن همه را اين چشم و گوش و عقل دنيا بود و
مى شنيدند و مى ديدند و متكلم بودند و بحث مى كردند و با پيغمبران خداى صلى الله عليه و آله گفت و
گوئى كه متكلمان كنند مى كردند و والله إن عيونهم لفى وجوههم و إن أسماعهم لفى آذانهم و إن قلوبهم
لفى صدورهم و لكن العناية الالهية ما سبقت لهم بالحسنى.
اى بى خبر از جهان معنى با تو چه كنم بيان
آن ختم و مهر كه در قرآن مذكور است نه برين دهانست كه خاك خواهد شدن و ليكن بر دلست الْيَوْمَ
نَخْتِمُ عَل ى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ.هيات بدن و اشكال دست و پا
گواهى م ىدهد كه صاحب اين بدن چه صفت دارد و نيتش چه بود.و همچنين طمس نه اين عين راست
بلكه نصيب چشم اندرونى گمراهانست كه وَ لَوْ نَشاءُ لَطَمَسْنا عَلى أَعْيُنِهِمْ فَاسْتَبَقُوا الصِّراطَ فَأَنَّى يُبْصِرُونَ.
و اين صورتها بجهت مسخ باطن و محشور شدن در روز آخر بصورت سگ و خوك و موش و بوزينه و
پلنگ و مار و غير آن واقع مى گردد و روى مى دهد كه وَ لَوْ نَشاءُ لَمَسَخْناهُمْ عَل ى مَكانَتِهِمْ فَمَا اسْتَطاعُوا
مُضِيًّا وَ لا يَرْجِعُونَ.و آنچه در قوم موسى عليه السلام واقع مى شد نمونه اى بود از احوال آخرت كه
بواسطه رسوخ نفس آن جماعت در آن صفات بدن نيز متحول بدان مى شد و در اين امت بدان مثابه
نمى باشد و اگر چه حديث إخوان العلانية أعداء السريرة يلبسون مشوك الكباش و قلوبهم كالذآب
دليلست بر وجود مسخ باطن.
باب ششم فصل سيم در نتيجه و ثمره اصل سيم از رؤساى شياطين كه اسباب و دواعى
شيطانى اند
بدان كه نتيجه تسويلات نفس اماره و مكايد قوت شيطانيه نيز بسيارست از آن جمله عذاب ابدى و
خسران سرمديست و سوختن بنار جحيم و مقيد گشتن بعذاب اليم.و اين آتشيست كه اكنون در درون
متكبران و خودپسندان زبانه م ىكشد چنانچه اهل بينش و صاحبان كشف بحسب وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَنْ
يَرى امروز مشاهده آن ازيشان مى كنند و بعلم اليقين و عين اليقين آتشى را كه در روز آخرت در ايشان در
مى گيرد و بدان سوخته م ىشوند اليوم افروخته م ىيابند.كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ ثُمَّ
لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ چنانچه از اين ابيات معلوم مى گردد.
از آن نورى كه در جانم نهانست
به بينم دوزخى را من نگون سر
جهد برقى در و هر دم ز گلخن
بيندازد بهر وقتى يكى پوست
نگون سر اوفتاده در جهنم
بچندين سلسله بسته تن او
بهر دم مى فتد برقى بسويش
كه حال آن جهان از وى عيانست
فتاده آتش اندر جان و در بر
بسوزد زآتش جان در دمش تن
بيفتد هر دم از چشمش يكى دوست
بصد زنجير آتش بسته درهم
ز آتش غلها در گردن او
از آن برق آتشى افتد برويش
و از مضمون ثُمَّ لَتُسْﯩَٔلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ معلوم مى شود كه اين نعمتهاى دنياست و لذتهاى دنياست و
لذتهاى نفس و آرزوهاى هوا كه فردا منشا نعمتها و عقوبتهاى اخرى مى گردد.چه خوش گفت از الهى
نامه عطار كه جانم بنده تحقيق آن يار :
از اين آتش كه ما را در نهادست
حريصى بر سرت كرده فسارى
شكم كزتو بر آورد آتش و دود
مسلمان در جهان كمتر فتادست
ترا حرص است و اشتر را مهارى
از اين دوزخ بدان دوزخ رسى زود
كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً.هر گاه بسبب گرسنگى يا خواب آن آتش فتنه و فساد فرو مى نشيند باز بسبب
ورود اسباب وى آن ماده شر و عناد بهيجان مى آيد و خرمن انديشه عاقبت را مى سوزد.فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي
وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ.
درونت آتشى شد پر شراره
ز نفس آتش فتاده در جهنم
كه ميسوزد زوى ناس و حجاره
زوى سوزد همى ابليس و آدم
اين آتشيست كه امروزش باب توبه و قطره اى چند اشك از روى ابتهال و تضرع مى توان نشانيد و فردا كه
شروع در شعله زدن و زبانه كشيدن كند بصد هزار دريا يك شراره اش را نمى توان پوشانيد.و از جمله
نتائج غرور شيطانى و تسويلات نفسانى آنست كه اكثر متكلمان و ظاهر پرستان مى خواهند كه بدين عقل
مزخرف و نقل منحرف حق را دريابند و در اسماء و صفات الهى سخن گويند و سر معاد و حشر اجساد
را از راه حواس دريابند و بى متابعت مسلك اهل رياضت و اصحاب قلوب احكام الهى را بنقل و قياس
ثابت كنند.يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ.ندانسته اند كه اين علوم جز بتصفيه
باطن و رياضت بدن و ترك جاه و شهرت وصيت و جمعيت دنيا و تجريد از رسوم و عادت خلق ميسر
نمى شود و ب ىپيروى اهل دل در متابعت انبياء و اولياء عليهم السلام و اقتباس نور معرفت از مشكوة
ابواب خاتم نبوت و خاتم ولايت عليهما و آلهما السلام ذره اى نور يقين بر دل هيچ سالكى نمى تابد.
دير شد تا هيچكس را از عزيزان نامده است بى زوال ملك صورت ملك معنى در كنار
چه شرط سالك آنست كه از راه دل تنها نه از راه زبان طلب حق كند و از راه باطن پيروى قرآن و اهل
پيغمبر آخر الزمان صلوات الله عليهم اجمعين نمايد نه بمجرد نقل و داستان از راه زبان.پيغمبر صلى الله
عليه و آله فرموده إنى تارك فيكم الثقلين ما إن تمسكتم بهما لن تضلوا بعدى أبدا أولهما كتاب الله حبل
ممدود من السماء إلى الارض و عترتى أهل بيتى همچنانكه در قرآن و كتاب متشابهات هست كه آن را
بغير از علماى راسخين ادراك نميكنند.و همچنين در حديث و خبر الفاظ مشترك و متشابه هست كه او را
بغير از اهل بصيرت و يقين در نمى يابند.
ز انكه از قرآن بسى گمره شدند
مر رسن را نيست جرمى اى عنود
هر كه را روى به بهبود نبود
ز ان رسن قومى درون چه شدند
چون ترا سوداى سر بالا نبود
ديدن روى نبى سود نبود
هر گاه ديدن شخص نبى بى آگاهى ضمير و معرفت باطن مر كسى را سود نداشته باشد شنيدن حديث
وى از راه روايت بى درايت بطريق اولى فايده نخواهد داشت بلكه باعث چندين غرور و اعوجاج و
ضلال ميگردد.
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً.اكثر متكلمين و ارباب رسوم اعتماد بر مجرد سماع و روايت نهاده از راه
بدر مى افتند و م ىخواهند كه تصحيح احكام الهى بى نور عرفان از راه حواسى كه مثار غلط و التباس اند
كنند و هر سالكى را كه مخالف طور عقل ظاهر بين خود دريافتند منكر وى م ىشوند و شروع در ايذاء و
عناد و استهزاء مى نمايند.
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهروى كه عمل بر مجاز كرد
اين حواس اگر چه بوجهى محتاج اليهااند بوجهى حجاب راهند.حاجت نفس بدين حواس بجهت
آنست كه وى در اول كون بغايت ناقص و بالقوه است و خالى از جميع علومست و اين حواس بجاى
لوح مكتب طفوليت وى اند زيرا كه بدينها نقوش و صور موجودات را ادراك مى كنند و از صورت بمعنى
راه مى يابد و منتقل مى شود كه من فقد حسا فقد علما و از معنى بسوى حقيقت.
هر شيئى سير آخرت از قوت بفعل مى آورد و ليكن بنور حدس و كشف ساطع راه را مى بيند و بپاى سلوك
و برهان قاطع قطع و طى آن راه م ىكند.
غازيان طفل خويش را پيوست
كه چون اين طفل مرد كار شود
عالم حس و وهم و فكر و خيال
تيغ چوبين از آن دهند بدست
تيغ چوبينش ذوالفقار شود
همه بازيچه اند و ما اطفال
چه هر كه بر ادراك حواس كه مثار غلط و التباس است اعتماد نمايد و سير آخرت را همچو سير دنيا
شمرد و عقل ظاهر بينش از ثقبه اصطرلاب تن و اين آلات جسمانيات خواهد كه در ارتفاع آفتاب
قيامت بنگرد و كواكب حقائق ملكوت اعلى را بدان بشمرد جز كلال بصر و اضمحال چشم و گوش و
ملال طبع و زوال عقل و هوش حاصلى نمى اندوزد.
يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ.
ز بينندگان آفريننده را نه بينى مرنجان دوبيننده را
و چه جاى حواس كه عقل نيز تا بنور عشق منور نگردد راه بمطلوب اصلى نمى برد و همچنانكه حواس
از ادراك مدركات قوت نظر عاجزند عقل نظرى از ادراك اوليات امور اخروى عاجزست.و ازين قبيل
است معرفت روز قيامت كه بقدر پنجاه هزار سال دنياست و سر حشر و رجوع جميع خلائق بﭙﺮوردگار
عالم و حشر ارواح و اجساد و نشر صحايف و نظائر كتب و معنى صراط و ميزان و فرق ميانه كتاب و
قرآن و سر شفاعت و معنى كوثر و انهار اربعه و درخت طوبى و بهشت و دوزخ و طبقات هر يك و معنى
اعراف و نزول ملائكه و شياطين و حفظه و كرام الكاتبين و سر معراج روحانى و هم جسمانى كه
مخصوص خاتم انبياست عليه و آله و الصلوة و ساير احوال آخرت و نشاه قبر و هر چه ازين مقوله از
انبياء عليهم السلام حكايت كرده اند همه از علوم و مكاشفاتيست كه عقل نظرى در ادراك آن اعجمى
است و جز بنور متابعت وحى سيد عربى و اهل بيت نبوت و ولايتش عليه و عليهم السلام و الثناء ادراك
نمى توان كرد و اهل حكمت و كلام را از آن نصيبى چندان نيست.
اى دوست حديث عشق ديگر گونست
گر ديده دل باز گشائى نفسى
وز گفت و شنيد اين سخن بيرونست
معلوم شود كه اين حكايت چونست
لوح اين كتاب جز در مكتب تقديس بقلم ابداع عَلَّمَ بِالْقَلَمِ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ نوشته نمى شود و
خواندن آن كتاب جز بسعى وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى ميسر نگشته و سواد اين خط جز
بتاييد عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُو ى از قوت بفعل نمى آيد و علم بوى جز بتعليم وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً دانسته
نمى گردد.
من رامه بالعقل مسترشدا
و شاب بالتلبيس أسراره
راه توحيد را بعقل مجو
ز انكه كرده است قهر الا الله
من چون تو هزار عاشق از غم كشتم
اسرجه فى حيرة يلهوا
يقول من حيرته هل هو
ديده روح را بخار مخار
روح را بر دو شاخ لا بردار
كز خون كس آلوده نشد انگشتم
باب هفتم فصل ديگر در بيان نصيحت و تنبيه بر طريق سعادت و شقاوت
اى صورت پرست غافل آنچه گفته شد همه از راه نصيحت و سلامت قلب بود از آفت خشم و غيظ و
حقد و حسد مشفقا عليك نه از راه عداوت و خصومت.و چون دانستى بدين بيان روشن كه حب و جاه و
منصب و لذت مال و رياست و غرور نفس اماره بمكر و حيلت و آنچه بدان ماند از امراض نفسانى و از
مهلكاتست و از اصول جهنمست كه همين كه رسوخ در نفس پيدا كرد و مزمن گشت اطباء روحانى از
علاج آن عاجزند و حسم ماده آن را نمى توانند كرد چنانكه اطباء جسمانى از علاج اكمه و ابرص
عاجزند.از حضرت عيسى على نبينا و آله عليه السلام منقولست كه گفت من از علاج اكمه و ابرص
عاجز نيستم و از علاج جهل مركب عاجزم زيرا كه از جمله امراض نفسانيست و همه امراض نفسانى
چنانست كه چون راسخ گشت موجب هلاك ابدست و زوالش محالست.
اكنون اگر سنگ نيستى و اين صفتها در تو راسخ نگشته خود زود اثرش ظاهر خواهد شد و اگر نه خود
مدتيست كه تعزيت تو و همگان سنگانت بداشته ام أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ وَ ما يَشْعُرُونَ بر سر گورت خوانده
اگر كار آخرت را در تو نهاده بودى بچندين ادبار مبتلا نگرديدى و اگر آزادگى دنيا و آخرت از تو
مقصود بودى بچندين سلاسل و اغلال مقيد نگشته مى بودى و العلم عند الله.
و چون دانستى كه اين سه اصل از اصول جهنمست و همه شاخهاى شقاوت و بدبختى ازين سه بيخ
رسته است و از نتائج و ثمرات و لوازم و تبعان اين بيخهاست اكنون ساعتى بخود رجوع كن و در خود
لحظه اى فرو رو و ببين كه اين سه اصل در تو موجود هست يا نه.
اگر بيابى كه اين سه يا بعضى ازين در باطن تو موجودست پس خود را مريض النفس مى دان و در صدد
علاج آن مرض سعى كن كه از مهلكاتست و بدانچه اطباء ارواح و نفوس از قوانين علاج در دفع و ازاله
هر مرضى ازين امراض نفسانى قرار داده اند عمل مى كن و در هر بدى كه بمردم نسبت م ىدهى خود را
بدان متهم ميشناس و همچنين در اعتقادات و اعمال رأى خود را باطل و عليل مى دان كه رأى العليل
عليل.ليكن مشكل آنست كه خود را بدين صفات سليما جهل موصوف نمى دانى و لحاف غرور شيطان
را در سر كشيده پندارى كه مگر كسب دانشى يا هنرى كرد هاى زيرا كه مشغول بوده اى چندگاه بخواندن و
نوشتن درس و مقالات شيوخ و حفظ اقوال و تحصيل اساتيد عاليه و علاوه آن كشته تحسين عوام و
تعظيم ناقصان.
هيهات كاشكى آنچه خوانده بودى و دانسته نمى خواندى و نمى دانستى.
اين خرمن دانش كه تو اندوخته اى سرمايه مرد خوشه چينى به از اوست
دولتى م ىبود اگر لوح انديشه ات ازين نقشها ساده مى بود يا بر سذاجت اصلى خود كه البلاهة أدنى إلى
الخلاص من فطانة تبراء عود مى نمودى.حكايت تو و كسب علوم كردن و نفس خود را بصور فاصده
مصور ساختن حكايت آن نقاشيست كه در بلاد يونان بوده بيكى از حكماء ميگفت كه حصص بيتك
لاصوره.آن حكيم در جواب گفت صوره لا حصصه.معلوماتى كه تو خانه دل را كه در اصل لايق آنست
كه محل معرفت دو حكمت بوده باشد بدان منقش و مصور ساخت هاى سزاوار آنست كه باب نسيان
شسته و بسفيد آب سذاجت اندوده شود تا يكبار ديگر اگر خدا خواسته باشد چيزى كه بكار آيد در وى
ثبت گردد بعد از محو كه يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ.
دل را كه مهين خزانه معرفتست
خاطرت كى رقم فيض پذيرد هيهات
بازيگه نقشهاى طفلان كردى
مگر از نقش پراكنده ورق ساده كنى
لكن چه فايده كه اكثر جاهلان خود را كامل مى دانند و اكثر اهل تلبيس و غرور خود را محق و مصيب
مى شمرند و بسيارى از بيماران نفس و هوا خود را صحيح مى پندارند.اما چه گوئى در باب حب جاه و
رياست و محبت دنيا و مال و عزت اين را چه گونه انكار خواهى كرد و بچه حيلت و غرور خود را
معذور خواهى داشت.
نمى بينى كه در جمع اسباب و تحصيل مستلذات چگونه سعى بجاى مى آورى و در خدمت اهل ثروت و
منصب چه عمر ضايع م ىكنى و در عبوديت حكام و سلاطين چگونه اوقات را مستغرق م ىسازى و
بفنون حيل و مكر چگونه در توسيع اسباب عيش مى كوشى و على الدوام در فكر زيب و زينت خود و
پيوستگان جان و ايمان صرف مى كنى.
اگر اين را نيز ندانى زهى غرور و جهالت كه اكثر عوام و جهال دنيا بر تو شرف خواهند داشت زيرا كه
ايشان معترفند باين مرض محبت دنيا و تو نيستى و اگر اين علت در خود معلوم كرده اى پس ساعتى
بخود پرداز و بدان كه سر جميع بدبختى همين است چنانچه پيغمبر فرموده است كه حب الدنيا رأس كل
خطيئة.
و همين علتست كه منشا عداوت تو و همسرانت با فقيران و گوشه نشينان شده است زيرا كه تو و ايشان
مى خواهيد كه از راه شيد و ريا و تشبه بعلماء و كسب جاه و عزت و تحصيل مال و ثروت كنيد و عوام را
بزور حيله و تلبيس صيد خود سازيد و اسباب تمتع دنيا را از راه صورت صلاح و تقوى فراهم آوريد.و
اگر از كسى استشعار آن نموديد كه بحسب باطن آگاه و مطلعست بر مكر و غدر و نقص و جهالت و كيد
و بطالت امثال شما مى خواهيد كه بنيادش در روى زمين نباشد كه مبادا چيزى از وى سر زند از فعل و
قول و عمل كه منافى مسلك هوا پرستى و غرور باشد.و اگر خود احيانا در مقام نصيحت در آيد يا شيوه
جاهلان و منافقان را مذمت نمايد يا كلمه اى از روى حقيقت بر زبان آرد كه مضاد طبيعت اهل شيد و
مكر باشد فى الحال دود كبر و نخوت از مهوى ديگدان غضب و شهوت غليان پذيرفته بمصعد دماغ
مرتفع گردد و درون گنبد دماغ را چنان تيره و سياه سازد كه جاى هيچ انديشه صحيح در آن نماند و
چنان گرد و غبار حقد و حسد صفحه آئينه ادراك را فرو گيرد كه گنجايش صورت نصيحت نماند و چراغ
عقل كه باندك سببى از غايت كم نورى مخفى ميگردد از باد نخوت دماغ فرو ميرود :
شمع دلشان نشانده پيوست آن باد كه در دماغشان هست
فى الحال در مقام خصومت و جدال يا مكر و احتيال در آمده بچندين وجه رد سخنانش نمايند و قدرش
را در نظرها بشكنند.
قدر من كند كند عدو گه گه
كى شود زآفت دبير و قلم
چون دبيران ز نقش بسم الله
قدر بسم الله از دو بدرة كم
گاهى از راه تفقه و لباس صلاح چنانچه شيوه متقشفان و اهل شيد است و گاهى از راه حيله و مكر
چنانچه شبحه اهل غدرو كيدست و گاهى بطريق بحث و عناد و لجاج و لداد چنانچه عادت متكلمان و
ارباب جحود و انكار و استكبارست و گاهى بطريق بى التفاتى و علوشان و افتخار چنانچه صفت
رعنايان و متكبرانست.و ازين قبيل بوده اند جمعى منافقان دين و دشمنان راه يقين كه در زمان رسول الله
و ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين بوده اند از احبار يهود و منافقان كه دائما دشمنى با اهل حق از
راه اغترار بخدا و رسول و بسبب انتحال دين و مذهب م ىكرده اند.
و همچنين اند جمعى كه انكار علوم حقيقيه و معارف يقينيه مى نمايند و مذمت طريق اهل حقيقت و
عرفان مى نمايند و تحسين شيوه تن پرستان و جاهلان بنا بر تعارف اصلى و تناسب و تشابه جبلى كه
نفوس معطله و عبده الهه هوا و عباد هياكل و اصنام دنيا و تبعه و خدمه شياطين و اهل بدع و اهوا را با
هم مى باشد مى كنند.أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ.و از بعضى آيات قرآنى چنان
معلوم ميگردد كه يهود منكر ملائكه مقدسين و نشاه روحانيات و ملكوتيين و عالم تجرد و تقديس بوده اند
و عالم را منحصر در نشاه اجسام مى دانسته اند مثل اين آيه كه مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ
جِبْرِيلَ وَ مِيكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرِينَ و مثل مَنْ كانَ عَدُوًّا لِجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللَّهِ و مثل
مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً.
و هر گاه ببرهان عقلى و كشف قلبى بر طبق شواهد نقلى محقق و معين شده باشد وجود ملائكه روحانيه
و عالم عقلى و ارواح مقدسه كه از لوث طبيعت پاك و از رجس آثار شهوت و غضب مبرا و از اكل و
شرب منزه اند چنانچه در كلام امير المؤمنين و امام الموحدين عليه السلام در چندين موضع از خطب و
كلمات حقيقت آياتش مذكور است پس هر كه منكر حقيقت ملائكه باشد و باطل داند و خود هر چه
بيرون از مدركات حواس خمسه باشد نفى نمايد اين قسم كسى نزد عارف محقق و بصير محدق حكم
كفار يهود خواهد داشت مثل ظاهريه و حشويه.
و همچنين اند جماعتى كه بغير از حق تعالى بهيچ مجردى قائل نيستند و بيشتر معلوم شد كه هر كه عالم را
منحصر در عالم حس و عالم شهادت داند وى از منكران نشاه قيامتست ضميرا و اعتقادا و از جمله
كسانى نيست كه الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ بر ايشان صادق باشد.
و هر كه روز آخرت را از جنس روزهاى دنيا شمرد حقيقة از جمله يؤمنون باليوم الآخر نخواهد بود.
پس معلوم شد كه فرق از زمين تا آسمان حاصلست ميانه اسلام زبانى و ايمان قلبى.نه هر كسى كه بلفظ
اقرار نمايد به اركان دين وى مؤمنست اگر چه بظاهر احكام مسلمانان بر او جاريست.مؤمن حقيقى آن
كسيست كه عارف بخدا و ملائكه خدا و كتابهاى خدا و رسولان خدا و روز آخرت باشد كه وَ الْمُؤْمِنُونَ
كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ و مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ
ضَلالًا بَعِيداً.و اين ايمان عطائى نوريست كه خداى تعالى از خود بر دل مؤمن مى افكند كه بدان نور هر
يك ازين نورهاى عالم غيب را ادراك مى كند.
يكى نوريست از حق پرتو افكن
بنور حق توان راه يقين رفت
تو اى محجوب ازان نور اى سيه دل
چنان محبوس اين محسوس گشتى
وجودى در جهان چون آدمى نيست
حقائق را بدو پيوند ازانست
اگر نه جانش از حق نور تابست
دل او چشمه آب حيات است
ضميرش مردگانرا نفخ صورست
ضميرش هست چون صحراى محشر
برون آرد زهر محسوس جانى
بيكدم طى كند هر دو جهان را
زمين و آسمان زان گشته روشن
ازينجا تا بملك داد و دين رفت
از ان ماندى بدنيا پاى در گل
كه از عقل و خرد مايوس گشتى
جز او كس را بايزد همدمى نيست
كه جانش سايه خورشيد جانست
چرا هر چيز را با وى حسابست
كه در وى زندگى كائناتست
كه صورت هر حقيقت را چو كورست
كه در وى حشر ميگردند يكسر
بسازد در خود از جانها جهانى
زمين بگذارد و هم آسمان را
باب هشتم فصل در پيدا كردن راه خداى كه مسلوك روندگان و مسلك بينندگانست
قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِ لى نُوحٍ وَ النَّبِيِّينَ مِنْ
بَعْدِهِ قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِيَ فَعَلَيْها.بدان كه آدمى اگر چه بجهت كثافت
بدن از جنس بهائم و انعامست اما ازيشان ممتازست بدانكه روح نفسانيش مستعد فيضان روح
قدسيست.و اگر چه بجهت لطافت نفس با ملائكه آسمانها مساهمست اما ازيشان بدين صفت ممتازست
كه بهر طور م ىتواند بر آمد و بهر صورت مى شايد كه گرايد و سير در مقامات كونى و تطور در اطوار
ملكى و ملكوتى و معارج نفسانى و روحانى م ىكند و تخلق باخلاق الهى و تعلم اسماء ربانى او را
ممكنست كه وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها.و هر ملكى را بغير از يك مقام مقرر نيست كه وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ
مَعْلُومٌ و هر يك ازيشان بيش از يك اسم تعليم نگرفت هاند كه قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ
أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.و اشاره بدين معنى در كلام امير المؤمنين عليه السلام است كه فمنهم سجود لا
يركعون و ركوع لا يسجدون.
و نيز انسان از جمله ممكنات مخصوص است بدانكه امتزاج حقيقت وى از دو روح گشته يكى روح
حيوانى فانى و ديگرى روح ملكى باقى و ازين جهت وى را هر زمان خلقى و لبسى تازه و موتى و
حياتى مجدد مى باشد و وى را ترقى از منزلى بمنزلى دست م ىدهد و رحلت از مقامى بمقامى روى
مى نمايد و از نشاه بنشاه تحول مى كند.
لقد صار قلبى قابلا كل صورة فمرعى لغزلان و ديرا لرهبان
تا وقتى كه بوسيله اين فناها از همه منازل كونى و مقامات خلقى در مى گذرد و شروع در منازل ملكوتى
و سير در اسماء الهى و تخلق باخلاق الله مى نمايد تا بمقام فناى كلى و بقاى ابدى مى رسد و در موطن
حقيقى إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ قرار م ىگيرد.
از جمادى مردم و نامى شدم
مردم از حيوانى و آدم شدم
بار ديگر هم بميرم از بشر
بار ديگر از ملك قربان شوم
پس عدم گردم عدم چون ارغنون
از سر جان چه گذشتم رخ جانان ديدم
در بيابان فنا از پى تحصيل بقا
هر حجابى كه مرا بود از ان بود كه خويش
وز نما مردم زحيوان سر زدم
پس چه ترسم كى زمردن كم شدم
تا بر آرم از ملائك بال و پر
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
گويدم كانا اليه راجعون
ترك سر كردم و سرتاسر تن جان ديدم
خويش زير قدم آوردم و آسان ديدم
خسته چرخ فلك بسته اركان ديدم
حاصل كلام آنكه آدمى بالقوه خليفه خداست كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و قابل تعليم اسماء كه وَ
عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ.
تو بقوت خليفه اى زخدا قوت خويش را بيار بجا
و مسجود ملائكه ارض و سماست كه فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ.
گر آدمى صفتى از فرشته در گذرى كه سجده گاه ملك خاك آدميزادست
و حمال بار امانتيست كه آسمان و زمين و كوهها از تحمل آن عاجزند كه إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ
وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا.
آسمان بار امانت نتوانست كشيد
ظلومى و جهولى ضد نورند
چو پشت آئينه باشد مكدر
تو بودى عكس معبود ملائك
بود از هر تنى پيش تو جانى
از ان گشتند امرت را مسخر
قرعه فال بنام من ديوانه زدند
و ليكن مظهر عين ظهورند
نمايد روى شخص از عكس ديگر
از آن گشتى تو مسجود ملائك
از آن در بسته با تو ريسمانى
كه جان هر يكى در تست مضمر
و همچنين كه آدمى را ممكنست كه بسبب ترقى در علم و عمل و فنا و بقا از درجه پستى باعلى عليين و
اشرف مقامات و درجات ملائكه مقربين عروج نمايد هم ممكن است كه بواسطه پيروى نفس و هوا و
بحسب جنبش طبيعت و هيولى ازين مقام كه هست بادنى منازل خسائس و اسفل سافلين گرايد و بمنزل و
مهوى دواب و حشرات نزول نمايد و با شياطين و سباع و وحوش محشور گردد.
اكنون ازين مجالس ظلمانى خلاصى يافتن و بمقام رفيع مرتفع رسيدن جز بنور علم و قوت عمل ميسر
نيست.
نردبان پايه به ز علم و عمل نبود سوى آسمان ازل
و غرض از عمل تصفيه باطنست و تطهير قلبست و غرض از علم تنوير و تكميل و تصوير ويست بصور
حقائق.
علم بالست مرغ جانت را ل
از عمل مرد علم باشد دور
مزد آن كم زمزد اين زانست
بر سپهر او برد روانت را
مثل اين مهندس و مزدور
كو بتن كرد و اين بجان دانست
و آن علمى كه آن مقصود اصلى و كمال حقيقتست و موجب قرب حق تعاليست علم الهى و علم
مكاشفاتست نه علم معاملات و جميع ابواب علوم.اعمال غايتش مجرد عملست و فايده عمل تصفيه و
تهذيب ظاهر و باطنست و فايده تهذيب باطن حصول صور علوم حقيقيه است.
و اين دعوى از قرآن و حديث و كلمات اولياء و عرفاء بر وجه اتم مستفاد مى گردد.حق سبحانه فرموده كه
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ.از اين آيه معلوم مى شود كه خدا را به يگانگى و
يكتائى ندانسته و شاهد نيست الا هم خدا و ملائكه و صاحبان علم يعنى علم توحيد نه علمهاى ديگر
همچنانكه ازين آيه كه وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ و ازين آيه كه قُلْ كَفى
بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ معلوم مى گردد كه پيغمبر خدا را برسالت و نبوت بغير از
صاحبان علم نمى دانند و ارباب عمل و ديگر علوم جزئيه ازين باب دانش كه آن دانش حقيقتست
معزولند.
علم جزئى نيست جز بهر عمل
ليك آن علمى كه وصف كبرياست
نسبت علم و عمل با يكدگر
علم جان از بهر روز دين بود
چون عمل نبود نباشد جز دغل
به بود از هر عمل كزتن بخاست
همچو جان و تن بود اى بى خبر
علم تن از بهر مهر و كين بود
عزيز من ميان كار دل و كار گل فرق بسيارست و تفاوت بيشمار.
عمل كان از سرير حال باشد
ولى كارى كه از آب و گل آيد
ميان جسم و جان بنگر چه فرقست
ازينجا باز دان احوال اعمال
بسى بهتر زعلم قال باشد
نه چون علمست كان كار دل آيد
كه اين را غرب گيرى و آن چوشرقست
به نسبت با علوم قال با حال
و از امام جعفر صادق عليه السلام منقولست كه از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله روايت نموده كه وى
فرمود كه من سلك طريقا يطلب فيه علما سلك الله به طريقا الى الجنة و إن الملائكة لتضع أجنحتها
لطالب العلم رضا به و إنه يستغفر لطالب العلم من فى السماء و الارض حتى الحوت فى البحر و فضل
العالم على العابد كفضل القمر على سائر النجوم ليلة البدر و إن العلماء ورثة الانبياء و إنهم لم يورثوا
دينارا و لا درهما و لكن ورثوا العلم فمن أخذ منه أخذ بحظ وافر.
اى دوست درياب اين حديث را و نيك تعمق كن در وى كه بحريست پر لالى اسرار معرفت و
خزينه ايست پر از جواهر معادن حقيقت.
از شرح اين حديث صاحبان بصيرت را منكشف مى گردد كه روندگى راه خدا چه معنى دارد و سلوك
بهشت عبارت از چيست و بال و پر ملائكه كدامست و شهﭙﺮ جبرئيل چه معنى دارد و چگونه هر كه در
آسمان و زمينست حتى ماهيان دريا طلب آمرزش مى كنند از جهت طلبكاران علم و اين وراثت پيغمبر
صلى الله عليه و آله كه مستلزم سيادت حقيقى و فرزندى معنوى ويست بوسيله علم حاصل
مى شود.درياب كه عجب حديثيست اما كو آن بصيرت باطن و گوش هوش كه بدان امثال اين حديث را
توان يافت.
اين هوسناكان زقرآن و خبر
همچو كورى كش نصيب از آفتاب
غير حرف و صوتشان نبود نظر
جز حرارت نيست از پس احتجاب
و از حضرت امام زين العابدين عليه السلام مرويست كه فرمود لو يعلم الناس ما فى العلم لطلبوه و لو
بضك المهج و خوض اللحج.و از حضرت ابى عبد الله عليه السلام منقولست كه من تعلم العلم دعى فى
ملكوت السموات عظيما و آثار و اخبار درين باب بيش از حد شمارست.
هر كه خواهد كه براستى معلوم نمايد رجوع بكتابهاى حديث نمايد بشرطى كه بسبب الفاظ مشتركه علم و
فقه و حكمت غلط نكند و از راه نيفتد چه هر يك ازين الفاظ در زمان پيغمبر صلى الله عليه و آله و
سادات طريقت عليهم السلام بمعنى ديگر غير ازين معنيها كه حالا مصطلح متاخران گشته اطلاق
مى كرده اند و اكنون تصرف در آن شده بعضى را بتحريف و بعضى را بتخصيص.از آن جمله لفظ فقه
است چنانچه بعضى از دانايان تصريح بدان نموده اند كه در ازمنه سابقه لفظ فقه را اطلاق مى كرده اند بر
علم طريق آخرت و معرفت نفس و دقائق آفات و مكايد و امراض وى و تسويلات و غرور شيطانى فهم
نمودن و اعراض نمودن از لذات دنيا و اغراض نفس و هوا و مشتاق بودن بنعيم آخرت و لقاء پروردگار
و خوف داشتن از روز شمار.
و اكنون پيش طالب علمان اين زمان فقه عبارتست از استحضار مسائل طلاق و عتاق و لعان و بيع و سلم
و رهانت و مهارت در قسمت مواريث و مناسخات و معرفت حدود و جرائم و تعزيرات و كفارات و غير
آن.و هر كه خوض درين مسائل بيشتر مى كند و اگر چه از علوم حقيقيه هيچ نداند او را افقه م ىدانند و
نزد ارباب بصيرت چنانچه از مؤداى إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ و از فحواى لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ
لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ معلوم مى گردد آنست كه فقيه كسيست كه پيش از همه كس از خداى ترسد
و خوف و خشيت در دل وى بيشتر باشد.و معلومست كه ازين ابواب جرأت و جسارت بيشتر حاصل
مى شود كه خوف و خشيت و علمى كه موجب انذار و تخويف است كى ازين اقسامست بلكه مواظبت و
اقتصار برين ابواب اضداد آنچه گفته شد نتيجه ميدهد و منشاء انتزاع خوف و خشيت و استحكام اسباب
قساوت و غلظت و ايمن بودن از مكر الهى مى شود چنانچه از مخاديم مشاهده م ىگردد.
اين گروهى كه نور رسيدستند
سر باغ و دل و زمين دارند
همه در علم سامرى دارند
از ره شرع و شرط برگشته
پس روان كرده از هوا قرقر
همه زشتان آينه دشمن
نيست اينجا مر خرد را برگ
عشوه جاه و زر خريدستند
كى سر شرع و عقل و دين دارند
از برون موسى از درون مارند
تشنه خون يكدگر گشته
كين فلان ملحد اين فلان كافر
همه خفاش چشمه روشن
مرگ به با چنين حريفان مرگ
در كتاب كلينى از امام جعفر صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود أوحى الله إلى داود عليه السلام يا
داود لا تجعل بينى و بينك عالما مفتونا بالدنيا فيصدك عن طريق محبتى أولئك قطاع بطريق عبادى
المريدين إن أدنى ما أنا صانع بهم أن أنزع حلاوة مناجاتى عن قلوبهم.لذت مناجات و مكالمه حقيقى
كه آن عبارتست از افاضه علوم و استفاضه معارف از پروردگار از دلهاى ايشان بجهت آن نزع مى شود
كه روى دل ايشان از جانب قدس و منبع فيض منصرف و متنكس شده بجانب خلق و جهت شغل دنيا و
معدن جهل و ناكامى و ويل عذاب جهنم و هواى شقاوت ابدى و هلاك سرمدى.لا جرم اگر يك وقتى
استعداد درك علوم حقيقى در ايشان بوده حاليا بسبب مزاولت اعمال دنيا و اغراض نفس و هوا ازين
سلخ گشته و مسخ شده و از آسمان فطرت ملكى اصلى سرنگون بچاه جهالت و مذلت بهيمى و سبعى
فرو رفته وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ وصف الحال ايشان شده.
باب نهم فصل
اى بى درد ناانصاف و اى خود پسند پر جور و اعتساف آخر علمى كه اسرار صمديت و حقايق الهيت را
بدان دانند و معارف ربوبيت را بدان شناسند و نيز معرفت اسرار ايمان را مثل علم وحى و انزال و الهام
و معنى رسالت و نبوت و امامت و علم كتابهاى خدا و صحايف ملكوت و لوح و قلم پروردگار و كتابت
و رقم آفريدگار و همچنين معنى ارقام و اقلام و ملائكه و صحف انبياء عليهم السلام و سجلات كرام
الكاتبين و معنى جفر جامع و مصحف فاطمه عليها السلام و كيفيت نزول شياطين بر دلهاى اشرار
بوسواس و نزول ملائكه بر قلوب اخيار بالهام علوم و اسرار و علم نفس و سعادت و شقاوت و درجات
و مقامات وى و دانستن دنيا و آخرت و بهشت و دوزخ و قبر و سؤال و حساب و كتاب و ميزان و حور و
رضوان و آنچه ازين قبيل كه هر يك بحريست از علم مكاشفه چرا منكر مى شوى و دانستن آن را سهل و
عبث مى دانى و علمهاى ديگر كه هر يك از آن را در شش ماه يا كمتر فهم مى توان كرد عظيم مى شمارى
و صاحبش را از علماى دين مى پندارى.
اى ناجوانمرد علمى را كه در مدت پنجاه سال روندگان گرم رو از سر و ديده قدم ساخته و جان و تن در
تحصيل آن باخته و گداخته و ترك ننگ و ناموس و جاه و عزت كرده و متعرض خصومت و طعن چندين
نادان مسكين و داناى همچو تو ظاهر بين شده اند و قمع آرزوهاى نفس كرده بمذلت و انكسار راضى
شده اند و بدان قرار داده تا آن علم در دل ايشان قرار يافته انكار و جحود آن م ىكنى.آخر آن علمى كه
پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله از آن خبر داده كه إن من العلم كهياة المكنون لا يعلمه إلا العلماء بالله
فاذا نطقوا به لم ينكره إلا أهل الغرة بالله كدامست و چه علم است كه مغروران بخدا بايد منكر وى
باشند.
آيا انديشه نمى كنى كه مغرور بخدا شايد همچون تو كسى باشد اگر هر علمى چنانست كه تو دانسته اى و
يا بايد كه از راه نقل و مشيخه فرا گيريد پس حق تعالى چرا در چندين مواضع از قرآن مذمت م ىنمايد
جمعى را كه بتقليد مشايخ و آباى خود در اعتقادات اعتماد نموده اند و در اصول دين تعويل بدان كرده
اگر هر علمى بايد كه از اسناد بطريق متعارف شنوند آنچه حضرت امير المؤمنين عليه السلام از خود خبر
داد و فرمود لو شئت لاوقرت سبعين بصيرا من تفسير فاتحة الكتاب از كدام معلم بشرى بطريق معهود فرا
گرفت و همچنين از حضرت امام زين العابدين على بن الحسين عليهما السلام منقولست كه فرمود: إنى
لاكتم من علمى جواهره إلى آخر هذه الابيات چه علم مراد است و آن كدام علمست كه از غايت شرف
و عزت از فهمها پنهان است و جمعى كثير از مسلمانان آن را كفر م ىشمرده اند نعوذ بالله و قائل بدان را
بت پرست و كافر و مستوجب كشتن مى دانسته و همچنين آنچه از ابن عباس رضى الله عنه نقل شده كه لو
ذكرت لكم ما أعلم من تفسير قوله تعالى ( اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ
بَيْنَهُنَّ) لرجمتمونى و فى رواية لقلتم إنه كافر چرا ديگر صحابه و تابعين با وى در آن علم شريك نبوده اند
و آن علم عزيز شريف و آن معنى غامض لطيف كه از غايت شرافت و دقت از ديگران مخفى نموده و
هيچ يك از ايشان مس آن نمى كرده اند و بنزد چندين كس از صحابه و تابعين كفر مى نموده تا بتو و
همراهانت چه رسد مراد از آن كدام نوع علم بود آيا مراد از آن خلافيات فقه است يا علم معانى و بيان
يا كلام يا لغت يا نحو و صرف يا طب و نجوم و فلسفه يا هندسه و اعداد يا هيات و طبيعى معلومست كه
هيچ يك از افراد اين علوم را آن مرتبه نيست بلكه اين علم منحصرست در علم بطون قرآن و حديث نه
ظاهر آنچه فهم همه كس بدان مى رسد.
و آنچه زمخشرى و امثال آن از قرآن ميفهمند نه علم قرآنست فى الحقيقه بلكه باز راجع بعلم لغت و نحو
و معانى و كلام مى گردد و علم قرآن سواى اين علمهاست همچنانكه جلد و قشر انسان نه انسانست
بالحقيقه بلكه بالمجاز.
و لهذا يكى از اصحاب قلوب چون نظر در كشاف نمود صاحبش را گفت انت من علماء القشر.علم قرآن
چنانست كه حق تعالى فرموده كه لا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ علميست كه مس آن نكنند بجز اهل طهارت و
تقديس و اهل تجرد و تنزيه چه مراد ازين طهارت نه همين شستن روى و ريش و پاك ساختن جامه و تن
خويش است بلكه مراد تطهير قلبست از لوث شهوت و غضب و تجريد وى از عقائد فاسده و نجاسات
كفر و تشبيه و تجسيم و تعطيل و حلول و اتحاد و انكار معاد و حشر ارواح و اجساد و آنچه بدين ماند.و
مشخص است كه دانستن هيچ يك ازين علمهاى مشهور در ميان جمهور محتاج بتهذيب باطن و تجريد
قلب از غشاوات طبع و هوا نيست بلكه با حب جاه و رياست و آرزوى قضا و حكومت و ذوق صيت و
شهرت و حسد بر همكنان و ترفع بر اقران بهتر و زودتر حاصل مى شود.
اى ناانصاف اگر فرض كنيم كه تو قرآن نشنيده باشى و از روى تقليد ديگران حقيقت آن را بدانى و كسى
از خارج آيد و اين آيات را بر تو خواند كه لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَ يْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ و فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ
اللَّهِ و ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ و هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَو ى و جاءَ
رَبُّكَ و يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ و ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ و مثل اللَّهُ يَسْتَهْزِىُٔ بِهِمْ و مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ و الَّذِينَ
يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ و أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً و آيات غير معدود ازين قبيل و همچنين آنچه از احاديث
وارد شده مثل ما ترددت فى شى ء أنا فاعله كترددى فى قبض روح عبدى المؤمن و أنا عند المنكسرة
قلوبهم و مثل كنت سمعه و بصره و يده و رجله و مثل من رآنى فقد راى الحق و إن الله خلق آدم على
( صورته آيا نخواهى گفت كه آن كس زنديقست يا بت پرست يا حلولى و يا مشبهى يا از مجسمه ( ۱۲۵
پس حاليا يا آنست كه ايمان دارى اجمالا كه اين سخنان همه حق و صدقست از روى تقليد ديگران نه از
روى بصيرت يا آنكه راه تاويل بكلام خدا و رسول صلى الله عليه و آله باز مى دهى و لفظ را از ظاهر
خود دور مى برى كه نه مراد الله و مراد الرسولست.و بميزان علم كلام كه حاصل وى بغير از جدل نيست
مى سنجى و هزار مرتبه آن ايمان اجمالى كه مقلد راهست بهتر از آنست كه بميزان متكلم قرآن و حديث را
بسنجى.پس اگر كسى اتيان بمثل اين سخنان كند يا گويد كه آنچه در كلام و خبر واقعست همه بى تاويل
حق و صدقست چرا منكر م ىشوى و نسبت كفر و تجسم و تشبيه بوى مى دهى و اصلا نسبت جهل بخود
راه نمى دهى و احتمال آنكه بمقتضاى وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ و مؤداى لَعَلِمَهُ
الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ جمعى باشند كه زبان قرآن دانند و منطق مرغان قدسى آشيان فهمند.
تو چه دانى زبان مرغان را
دارم سخن و ياد نمى آرم كرد
كه نديدى شبى سليمان را
فرياد كه فرياد نمى آرم كرد
عزيز من اگر علم همين است كه تو مى دانى و علم شريعت و حديث نامش نهاده اى و آنچه تو دانى و
نتوانى دانست صحيح نباشد پس قامت علم عجب كوتاه عرضه دل تاريك و سياه و فسحت ميدان
معرفت و مجال دانش بغايت تنگ و پاى خرد سخت سست و لنگ خواهد بود.
كمال بر خود وقف مكن وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ بر خوان و ازين حجابها و كدورتها و كجيها كه در مثال
آئينه مذكورست بدرآ و پاك شو لتعلم كم خبايا فى الزوايا.
باب دهم فصل
چون دانستى كه ايمان حقيقى نوريست كه از پروردگار عالم بر دل بنده مى تابد پس هر كه در انكار آن
نور مى كوشد و در اطفاء آن نور سعى مى نمايد يا استهزاء بمؤمنى ميكند فى الحقيقه دشمنى با خدا و
ملائكه و كتب و رسل و ائمه عليهم السلام كرده خواهد بود و بمقتضاى يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ
وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ و مؤداى وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ بعمل خود گرفتار مى شود.
آنكه در سر چراغ دين افروخت سبلت پف كنانش پاك بسوخت
و بمصداق اللَّهُ يَسْتَهْزِىُٔ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ درين غرور بمستى و بدبختى كور و كر خواهد
محشور گشت و شواهد اين معنى در كتاب و سنت از آن بيش است كه بحصر در آيد اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
و در حديث نبوى على قائله و آله الصلوة و السلام واردست كه من أكرم عالما فقد أكرمنى و در حديث
قدسى آمده كه من بارز وليى فقد بارزنى.
با شير و پلنگ هر كه آويز كند
اين همت مردان تو چو سوهان ميدان
بسا منكر كه آمد تيغ در مشت
آن به كه زتير فقر پرهيز كند
گر خود نبرد برنده را تيز كند
نزد زخمى و شمع خويش را كشت
و همين نور است كه مؤمن از پرتو آن راه آخرت را طى مى كند و هر كه تحصيل آن نور امروز نكرده يا
اطاعت و انقياد صاحبش ننموده در آن روز عالم بدان فراخى و روشنى بر وى تنگ و تاريك خواهد بود
و راه آخرت بر وى مسدود و گام از گام برداشتن از وى مستحيل و مفقود و آخر خواهد دانست كه اقتباس
اين نور واجب بوده در روزى كه آن دانستن فائده اى نكند چنانچه حال اهل غرور ازين آيه معلوم
مى شود :
يَوْمَ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً
فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ باطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظاهِرُهُ مِنْ قِبَلِهِ الْعَذابُ يُنادُونَهُمْ أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ قالُوا بَلى
وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتَّى جاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللَّهِ الْغَرُورُ.
اى مرد متظاهر بر صلاح و فضيلت مفتخر بجاه و شهرت اگر ساعتى غور در تفسير و تاويل اين آيه كريمه
نمائى و لحظه اى بدين شمع تابان درين تاريك شب دنيا مطالعه احوال ماضيه خود و اقران بنمائى و در
آئينه اين آيه درنگرى و ملاحظه جمال معنى خويش و ديگر مغروران بعلم و شريعت وصيت و عزت
بكنى چندان رسوائى معلومت مى شود كه بيش از آن نباشد.
تو بچشم خويشتن بس خو بروئى ليك باش تا شود در پيش رويت دست مرگ آئينه دار
و بدانى كه انْظُرُونا نَقْتَبِسْ مِنْ نُورِكُمْ چه معنى دارد و معلومت شود كه قِيلَ ارْجِعُوا وَراءَكُمْ فَالْتَمِسُوا نُوراً
چه حكايتيست و بيابى كه فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ لَهُ بابٌ چه باشد و آن كدام سد و حجاب و سورست كه
ميان بهشت و دوزخ حاجزست و در اندرونى و باطنى وى پر از رحمت پروردگارست و در بيرونى و
ظاهرى پر از عذاب و لعنت بى شمارست.و آن در بيرونى كه در آن روز ظاهرست و پر از عذابست امروز
از چشمها پنهانست و آنچه امروز ظاهرست ظاهر آن ظاهرست و قشر آن قشر است كه در روز وَ بُرِّزَتِ
الْجَحِيمُ لِمَنْ يَرى بر همه كس مكشوف مى گردد به او از اين جهت گفته شده :
ظاهرش چون گور كافر پرخلل و از درون قهر خدا عز و جل
بدان و آگاه باش كه چون پادشاه عالم جل شانه به بنده اى خواهد كه خير و سعادت برساند و بقرب
خودش متصف سازد نور توحيد بر جانش پرتو اندازد و ذوق تجريدش بخشد.لاجرم حرمت و تعظيم
صفت آن شود و محافظت نمودن بر آداب صحبت حق عادت وى گردد و هر دم آنرا راحت و انس بعالم
ملكوت و قدس و الفت بموطن و مقربين مى افزايد و لذت مناجات و مكالمه حقيقى در باطن وى قرار
مى گيرد و دولت نوبنو بوى مى رسد تا بحدى كه از هر چوب و سنگى ذكر حق مى شنود و از هر حجرى
و مدرى تسبيح بگوش هوشش مى رسد.
و هر شقاوت كه بمردودان راه يافت از آن يافت كه قدر نعمت حق ندانستند و باندك مايه دانش و
صلاح ظاهرى مغرور گشتند و از راه هدى منحرف شدند و شروع در طلب رياست و جاه و شهرت كردند
و در مقام جحود و انكار با اهل دل بر آمدند و انكار علوم مكاشفه نمودند.
آخر چنان گشتند كه از ادراك اوليات و مس بديهيات منسلخ شدند و بقساوت قلب و زندقه و الحاد روى
نهادند و طريق اباحت و تحليل عقيدت پيش گرفتند چنانچه حق تعالى فرموده ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ
ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً.و همچنين مى فرمايد كه وَ لا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ
عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ.
ببين كه چه مقدار فرق است ميان مسلكى كه حجاره و حديد در نظر سالك آن همچو دلها و روحها روشن
و ذاكر و تسبيح گو و تقديس جو گردد.
بر عارف همه ذرات عالم
كف خاكى كه در روى زمينست
بهر جا دانه اى در باغ و راغيست
بفعل آيد زقوت هر زمانى
بود نامحرمان را چشم و دل كور
بخوان تو آيه نور السموات
كه تا دانى كه در هر ذره خاك
ملائك وار در تسبيح هر دم
بر عارف كتاب مستبينست
درون مغز او روشن چراغيست
ز هر خاكى يكى عقلى و جانى
و گرنه هيچ ذره نيست بى نور
كه چون خورشيد يابى جمله ذرات
يكى نوريست تابان گشته ز ان پاك
و ميان مسلكى كه دلها را بمثابه حجاره و حديد سخت و سياه مى گرداند و قاسى و جاسى مى سازد.
اى عزيز بخدا كه دشمنى درويشان و مخالفت اهل دل دل را سنگ مى كند و دوستى و متابعت ايشان
سنگ را دل مى سازد.
آنچنان دل كه وقت پيچاپيچ
اصل هزل و مجاز دل نبود
اينكه دل نام كرده اى بمجاز
اندرو جز خدا نباشد هيچ
دوزخ حرص و آز دل نبود
رو به پيش سگان كوانداز
باب يازدهم فصل
سابقا معلوم شد كه ايمان حقيقى كه آن را در عرف صوفيه ولايت گويند چنانچه اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا
يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ دالست بر آن نوريست كه از خداى تعالى بر دل بنده مى تابد و وى را
بسبب آن بقرب خود راه مى دهد و جوهر وى از جنس جواهر عقول و ملائكه مقربين مى گردد.
اكنون بدان كه پيش از آنكه اين نور بر دل فائض گردد مى بايد كه آن دل همچو آئينه مصفى و گردد از
زنگ معاصى و تعلقات زيرا كه همه دلها در آئينه بودن بحسب اصل فطرت بالقو هاند و بعضى از قوت
بفعل مى آيند بوسيله اعمال و افعال صالحه و تكاليف و رياضات شرعيه و بعضى هنوز از قوت بفعل
نيامده اند و در بعضى آن قوت بسبب اعمال قبيحه و اعتقادات رديه باطل گشته و آن قابليت كه بحسب
اصل فطرت بوده از وى مسلوب و منسوخ گرديده.اينست معنى نسخ باطن كه در مذهب ما حقست
چنانچه اشاره بدان رفت.
و آنچه حق تعالى فرموده كه فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ اشاره بمسخ حيوانيست و همچنين آنچه فرموده ثُمَّ قَسَتْ
قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ اشاره بتحول باطنست بسوى طبيعت جماديت كه بعضى آن را نسخ
گويند.اينجا محل تحقيق اين مساله نيست زيرا كه كلام دراز كشيده مى شود.
و از آن جمله آنچه مقصود از اين رساله است باز م ىنمائيم پس گوئيم همچنانچه آئينه محسوسات را پنج
چيز مانع و حجاب مى باشد از آنكه در وى مكشوف شود صورت مرئى: حجاب اول نقصان جوهر وى
همچو جوهر آهن يا شيشه پيش از آنكه ساخته و گداخته شود و مشكل و پرداخته گردد حجاب دوم زنگ
و كدورت و خبث كه در وى موجودست بعد از ساخته شدن و مشكل گرديدن و حجاب سيم آنكه
محاذى صورت نباشد و منحرف از آن باشد چنانچه پشت آئينه بصورت باشد حجاب چهارم آنكه ميان
وى و صورت مطلوب حجابى فرو هشته باشد حجاب پنجم آنكه جهتى كه صورت در آن جهتست كدام
است تا روى آئينه بدان جهت مواجه و محاذى سازند پس همچنين آئينه دل كه مستعد آنست كه در وى
تجلى كند حقيقت حق و حقيقت همه اشياء كما هى همچنانكه سرور كاينات عليه و آله افضل الصلوات
بدعا از پروردگار عالم طلبيده است بجهت خود و خواص امت عالى منزلش كه رب أرنا الاشياء كما هى
خالى نمى باشد از علوم حقه مگر بسبب يكى از اسباب و موانع پنجگانه.
مانع اول نقصان جوهر دل كه نفس ناطقه اش گويند همچون نفس كودكان كه آئينه روح ايشان هنوز از ته
خاك و آب بدن بيرون نيامده و همچنانكه آهن در كان و شيشه در سنگ و روغن در دوغ و زيت در
زيتونه پنهانست نفوس اين ناقصان در كدورت و غلاف ابدان مستغرق و معمور گشته :
جوهر صدق خفى شد در دروغ
آن دروغت اين تن خاكى بود
تا فرستد حق رسولى بنده اى
تا بجنبانت بهنجار و بفن
همچنانكه روغن اندر متن دوغ
راستت آن جان افلاكى بود
دوغ را در خمره جنبانيده اى
تا بدانم من كه پنهان بود من
مانع دوم كدورت و زنگ فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ مثل كدورت معاصى و خبث نفس كه بسبب
بسيارى شهوات و فسوق در نفس حاصل م ىشود و مانع صفاى دل و جلاى روح مى گردد و بقدر
بسيارى كدورت و تراكم و ظلمت مانع م ىشود از تجلى حق و انعكاس آن نور كه بوى اشياء ديده
مى شود در دل.هيچ گناهى و خطائى نيست كه اثرى در دل از كدورت وى حاصل نشود كه وَ مَنْ يَعْمَلْ
مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ.
پس اگر معاصى بسيار شود و كدورت و ظلمت رسوخ پيدا كند دل را چنان م ىكند كه از استعداد
انكشاف علوم در وى اثرى نماند و قوتش باطل گردد وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ.
سيم انحراف و عدول از جهت مطلوبست همچنانكه دل بعضى صالحان و عادلان كه اگر چه صافى
باشد از غش گناهان و كدورت شهوات و لوح ضميرش از صورت غير ساده و از براى انتقاش علوم آماده
ليكن نور معرفت در وى نمى افتد ازين سبب كه همتش مصروف بجانب طلب حق نيست و آئينه
ضميرش با شطر كعبه مقصود محاذى نيفتاده و وجه باطن خود را با جانبى كه اصل علوم و حقائق
معارف از آنجاست متوجه نساخته چنانكه حق تعالى از خليل عليه السلام حكايت كرده كه وَجَّهْتُ
وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ.
بسا باشد كه تمام فكرش در تحصيل تفاصيل طاعات و عبادات بدنى و تطهير ثوب و بدن و جلوس در
صوامع و مراقبه اوقات صلوات و نوافل عبادات و غير آن و تهيه اسباب معيشت دنياوى صرف شده
باشد و چنان فكرش مستغرق اين مقاصد گشته كه ضميرش هرگز متوجه تامل در حضرت الهيت و حقائق
علم جبروت و اسماء و صفات و افعال ملك و ملكوت نمى گردد و ذوق تفكرش در كيفيت خلق سموات
و ارض و دقائق معرفت اين موجودات چنانچه امر بان در چندين مواضع از كتاب واقع شده مثل أَ وَ لَمْ
يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَي ءٍ وَ أَنْ عَسى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ
فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ و نظائر اين آيه هنوز نجنبيده بلكه ذهنش از امثال اين معانى و آيات معرض
است كه وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ زيرا كه در آئينه دل
مرتسم نميشود الا آنچه توجهش بدان مصروف است فَأَنَّى تُصْرَفُونَ پس نظر كن اى عزيز من كه هر گاه
مقيد بودن قلب و مصروف بودن همت باعمال و طاعات مانع باشد از انكشاف حقائق و تجلى حق پس
چه سان باشد دلى كه هميشه منصرف باشد بتحصيل مرادات دنياوى و لذات حيوانى.
چهارم حجاب و سد است وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا.و آن مثل اعتقادات مقلدان و
متعصبان مذاهب كه در اول حال ايشان را حاصل شده و حائل گشته مر آئينه دل را از آنكه صورت حق
در وى ظاهر شود و نور يقين در آنجا پرتو افكند.اكثر مردمان هر آنچه از پدر يا استاد در ابتداى امر
شنيدند بدان گرويدند در دل ايشان رسوخ پيدا كرده و بمثابه سدى در راه سلوك ايشان شده كه از آن بدر
شدن ميسر نيست وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ.و هر يك از آن اعتقادات بجاى
غلى شده در گردن نفس ايشان كه نمى گذارد سر از جاى بجنبانند إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِيَ إِلَى
الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ.
هر كه را تقليد دامن گير شد
اين مشايخ كه عصاى ره شوند
تا تو از تقليد آبا بگذرى
بر دل او چون غل و زنجير شد
گاه سد راه هر گمره شوند
كافرم گر هرگز از دين بر خورى
پنجم جهلست بدان جهتى كه مطلوب در آنجاست زيرا كه آنچه مطلوب حقيقتست حاصل نمى شود در
آئينه ضمير الا بعد از آنكه صورتى چند كه مناسب مطلوب اصلى باشد در وى در آيد.مثلا اگر كسى
خواهد كه آنچه در قفاى ويست ببيند و در مرآت باصره صورتش در آيد محتاج م ىشود بدو آئينه.ديگر
همچنين هر طالب علمى را ممكن نيست كه راه بدان مطلوبى كه او را حاصل نيست ببرد الا بواسطه
ملاحظه نمودن معلومى چند مناسب كه او را حاصلست و ترتيب نمودن بر وجهى كه مؤدى بدان مطلوب
گردد بلكه حصول هر علمى از علوم نظرى محتاج بدو علم ديگر لا اقل م ىباشد.و اين معنى محتاج
اندك شرحيست و آن چنانست كه نفس هر يك بمنزله آئينه كرويست كه از جميع جوانب محاذيست با
صورتهائى كه در لوح محفوظ واقعست.و درين آئينه پيش از آنكه برياضت وجوه و جوانبش زدوده گردد
چيزهاى نزديك مثل محسوسات و بديهيات و قضاياى عامه چون الكل أعظم من الجزء و النقيضان لا
يجتمعان و نظائر اين معانى در وى بى فكر و رياضت حاصل مى شود از براى همه كس.
و اما چيزهاى دور كه آن را نظريات گويند موقوفست بائينه اى چند ديگر كه زدوده شده باشد و در وى
مطلوبى چند روى نموده.و هر چند آن نظريات ازين نشاه بشرى دورترست و بجهان قدس الهى نزديكتر
بائينهاى بيشتر احتياج دارد.و اين آئينه ها اگر چه در ابتداء حال بغايت متعدد و متكثر است اما همه
اجزاء نفس اند و در آخر همه يكى خواهند شد و آن را نفس كلى گويند و آن صورتها نيز يكى خواهد
شد و آن را عقل كل گويند چه نفس چنانچه گذشت بمنزله مرآت بزرگ كروى است كه آئينه هر علمى و
مطلوبى قوسى از آنست كه مواجه است با يك جهتى از جهات لوح محفوظ كه مكتوب قلم
پروردگارست و هر قوسى كه از وى منجلى مى شود از غشاوه حواس آن صورت كه مواجه اوست از لوح
محفوظ دروى حاصل مى گردد يا تجلى مى كند.
صد هزار آئينه دارد شاهد مقصود من رو بهر آئينه كارد جان در آن پيدا شود
تا وقتى كه همه كمالات در وى ظهور يابد و فرق ميانه حلول و تجلى نزد اولو الابصار محقق گشته
گويد آن كس درين مقام فضول كه تجلى نداند او ز حلول
بعضى از دانايان حكمت مثل فرفوريوس شاگرد ارسطو كه مقدم طائفه مشائيان است بر آن رفته اند كه
نفس آدمى آنگاه كه از قوت بفعل آمد در ادراك معقولات با عقل فعال كه قلم پروردگارست متحد
مى گردد.و ما اين مساله را در كتابهاى خود بيان كرده ايم بر وجهى كه مزيدى بر آن متصور نيست و اين
موضع محل ذكر آن نيست.پس بنابرين مقدمات گوئيم كه نفس چون ابتداء كون روى بجانب طبيعت بدن
دارد و پشت بطرف عالم قدس كرده پس وى در مطالعه مطالب حقه محتاج بائينه هاى متعدده هست
همچون كسى كه خواهد در صورتى كه در پس پشت او واقعست در نگرد او را دو آئينه در كارست.آنكه
نزديكترست مثال مقدمه صغرى است و آنچه دورترست مثال مقدمه كبرى است و آن مطلوب كه از
ملاحظه اين آئينه ديده مى شود مثال نتيجه است.
و باز اگر خواهد كه در صورتى ديگر كه در صورتى كه مخالف صورت آن نتيجه است واقع باشد نگرد باز
محتاج بچند آئينه ديگر مى شود.همچنين در راه مطلوب حقيقى مر مرآت نفس انسانى را چمها و خمها و
پيچاپيچى چند واقعست كه جز از راه ترتيب مقدمات كه فى الحقيقه آئينه هاى روحانى اند در ابتداء حال
ملاحظه آن مر انسان را حاصل نمى گردد.
مقصود وجود انس و جان آئينه است
در آئينه جمال شاهنشاهيست
منظور نظر در دو جهان آئينه است
وين هر دو جهان غلاف آن آئينه است
و اينست معنى سير سالكان راه حقيقت زيرا كه سالك هر دم نظرش از آئينه اى به آئينه ديگر مى افتد تا
وقتى كه پى بمقصد حقيقى برد و گام در وادى قدس نهد.و صداى إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ بگوش
هوشش رسد.بعد از آن آئينه هاى همه بى كار گردند و نعلين كبرى و صغرى هر دو منخلع شوند و بى
واسطه با حق مكالمه حقيقى روى دهد.
وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً.بلكه علمش عين گردد و خبرش معاينه گردد كه
ليس الخبر كالمعاينة.
دردى كه بافسانه شنيديم هم از غير از علم بعين آمد و از گوش باغوش
اينجاست كه كليد إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ از حضرت وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ بفرستند و
قفل بشريت أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها بر دارند و در خزائن ملكوت وَ إِنْ مِنْ شَ يْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ.بر روى
جان بگشايند و آدمى را بلا مكان عالم ملكوت راه دهند قد تبين لكم حيث لا أين.
ما را بجز اين زمان زمانى دگرست جز دوزخ و فردوس مكانى دگرست
و اهل ملكوت بسلام وى از در در آيند يَدْخُلُونَ عَلَيْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ سَلامٌ عَلَيْكُمْ زيرا كه جان همه چيز در
آنجاست و روح همه از آن عالم هويداست وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ
مِنَ الْمُوقِنِينَ.
چون از ظلمات آب و گل بگذشتيم هم خضر و هم آب زندگانى مائيم
اينست سير الى الله قُلْ هذِهِ سَبِيلِي أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ عَلى بَصِيرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِي.و بعد از اين سير فى الله
است و من الله و بالله است وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ يَعْدِلُونَ.
عيسى منهم و معجز من اين نفس است هر دل كه شنيد اين نفس زنده شود
وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ.
در پس آئينه طوطى صفتم داشته اند
لوح دل را پاك گردان از وسخ
صاف گردان لوحت از نقش خطا
آنچه استاد ازل گفت بگو مى گويم
تا حق اندر وى نويسد منتسخ
تا زخط ايزدى يابد بقا
أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ.
و آدم را فرستاديم بيرون جمال خويش بر صحرا نهاديم
باب دوازدهم فصل
اكنون بدان كه سالك گاهى خلق را آئينه خداى نما و واسطه ملاحظه صفات و اسماء گرداند و گاهى
حق را مرآت ملاحظه اشياء و آئينه جهان نما سازد.و اول سير من الخلق الى الحق است و ثانى سير من
الحق الى الخلق است و اشاره باولست: سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ.
رو ديده بدست آر كه هر ذره خاك جاميست جهان نماى چون درنگرى
و اشاره بثانيست: أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَي ءٍ شَهِيدٌ :
كسى كز معرفت نور صفا ديد زهر چيزى كه ديد اول خدا ديد
ما رأيت شيئا إلا و رأيت الله قبله.هر دو علم از علوم حقيقيه است و اول را بعرف صوفيه علم توحيد
مى گويند و بعرف علماء الهيين علم الهى و علم كلى مى گويند و دوم را بعرف صوفيه علم آفاق و انفس
مى گويند و بعرف حكماء طبيعيين اين علم منقسم است بدو علم يكى علم سماء و عالم و يكى علم
نفس و هر دو بحسب غايت و ثمره راجع بعلم توحيد مى گردد.
اى عزيز مردمان را درين زمان از علم توحيد و علم الهى خبرى نيست و من بنده در تمام عمر كسى نديدم
كه از وى بوئى ازين علم آيد و از علم دوم نيز كه علم آفاق و علم انفس است چندان بضاعتى با
دانشمندان اين زمان حاصل نيست تا بديگران چه رسد.و اكثر مردمان بغير از محسوسات بچيزى اعتقاد
ندارند يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ و از آيات الهى و ملكوت آسمانها و
زمينها غافلند و از تدبر و تامل در آن اعراض نمود هاند وَ كَأَيِّنْ مِنْ آيَةٍ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَمُرُّونَ
عَلَيْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ.
اى شده خشنود به يكبارگى
غافل ازين دائره لاجورد
از پى صاحب نظرانست كار
چون خر و گاوى بعلف خوارگى
فارغ ازين مركز خورشيد گرد
بى خبران را چه غم از روزگار
آنچه همكنان از آسمان و زمين بدين چشم مى بينند و مى دانند بيش از آن نيست كه كسى سقفى را و
فرشى را بدين چشم كه گاو و خر را در آن شركت است بينند و دانند وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ
عَنْ آياتِها مُعْرِضُونَ.اى عزيز دانشمند افلاك را كه تو همين چون سقفى مى شناسى و از جمادات
مى شمرى و از آيات آن اعراض نموده اى و دانستن آن را بدعت مى دانى ببين كه خداوند جل ذكره چند
جا چون بتعظيم نام آن مى برد و قسم بدان ياد م ىفرمايد كه فَلا أُقْسِمُ بِمَواقِعِ النُّجُومِ وَ إِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ
عَظِيمٌ و بيت معمور و سقف مرفوع نامش كرده و عرش اعظم و محل استواء رحمن مى گويد.
باب سيزدهم فصل
حاليا اى متشرع عادل و اى عابد سنگين دل اگر كسى بر تو معلوم سازد كه هيچ چيز از اركان ايمان
نمى دانى و از علمى كه آن فرض عين تست خبر ندارى و بفروض كفايت و ديگر فروع كه در تمام عمر
ترا بدان حاجت نمى افتد عمر خرج مى كنى در جواب چه خواهى گفت بغير آنكه راه جحود و عناد
پيش گيرى و شروع در تشنيع و لجاج نمائى و در مقام دشمنى و عداوت با آنكس درآئى يا گوئى كه
زياده ازين مرتبه كه همه مسلمانان را در اوائل حال حاصلست بر كسى واجب نساخته اند و بدان مكلف
نكرده و اگر نه حال عوام و ناقصان چه مى شود چه اگر بر همه كس دانستن حقائق دين و معارف اهل
يقين واجب باشد حرج لازم مى آيد ( ۱۵۸ ) اى مغرور مفتون جاه و عزت و اى ممكور استدراج و
نخوت ندانسته اى كه تكليف بقدر عقلست.بسا بود كه آنچه بر بعضى عقلا واجب باشد بر ديگرى
واجب نباشد آيه لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى نخوانده اى و آيه وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا
عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ نشنيد هاى و يا آيه وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا
يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ نفهميده اى.عامى بيچاره كه راه بهيچ مقصدى نبرده و گام در راه هيچ منزلى
نگشاده و هيچ شرى و خيرى از وى نمى زايد جز آنكه در تحت وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَي ءٍ داخل باشد
چه خواهد شد
اكثر اهل الجنة بله كار با مثل توئى است كه بحيله و مكر مرغ را از هوا نازل مى سازى و ماهى را از قعر
دريا صيد مى كنى و جواهر و لعل و در و مرجان را از بحر و كان استخراج مى نمائى و با شيطان در
كياست دنيا و حيلتهاى نفس دغا هم عنانى مى كنى.كاش تو نيز و سائر مجادلان ساده لوح داخل ابلهان
مى بوديد كه البلاهة أدنى إلى الخلاص من فطانة تبراء.شيطان از زيركى ملعون گرديد.
عقل جزئى عقل را بد نام كرد كام دنيا مرد را ناكام كرد
اى خود پسند و اى زيرك غافل آيا بمقتضاى وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ و مؤداى وَ مَنْ يَكْفُرْ
بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ شرط هر مؤمنى هست كه اين معارف را كه عبارتست از
معرفت ربوبيه و علم توحيد و علم مفارقات و ملائكه و علم وحى و رسالت و علم كتب الهيه و شريعت و
معرفت روز قيامت و سر معاد نفوس و اجساد و همچنين دانستن احوال برازخ و عذاب گور و بعث من
فى القبور و تحصيل ما فى الصدور و نشر صحائف و كتب اعمال در روز نشور و ميزان و حساب و جنت
و نعيم و كوثر و تسنيم و آتش و حميم و زقوم بداند يا شرط نيست اگر چنانچه دانستن اين اصول و اركان
از شرائط مؤمن و لوازم ايمان هست بيا بر گو تو ازين معارف كدام را م ىدانى و مى شناسى.
حقا كه بسيارى از متكلمان كه از راه بحث و گفتگو و طريق مجادله و مباحثه در ذات و صفات و افعال
حق و كتب و رسل وى سخن مى گويند صفتى چند از براى معبود خود اثبات م ىكنند كه اگر از براى
رئيس دهى اثبات كنند بخواهد رنجيد.و جمعى بر وجهى ذات حق را تصور كرده اند كه جوهر نفس كه
واپس ترين جواهر عالم ملكوتست از آن اشرف است بلكه طبيعت كه جوهريست سارى در همه اجسام به
بساطت و شرافت اقربست از آنچه ايشان وى را معبود خود انگاشته اند و همچنين توحيد را بر وجهى
تصور كرده اند كه كسى نفى شريك از طباخ و خباز و درودگر و بنا نمايد و ملائكه خدا را چنان تعقل
نموده اند كه مردمان مرغان پرواز كننده را چنان تصور نمايند.و همچنين پيغمبر خدا را در دانستن كتاب و
وحى زياده از آنكه كسى بتقليد از ديگرى معانى فرا گيرد ندانسته اند.فرق نزد ايشان همين است كه وى
عليه و آله السلام مقلد جبرئيلست عليه السلام و ديگران مقلد بشر و ندانسته اند كه تقليد داخل علم
نيست.علم حقيقى نوريست كه از خداى بر دل هر بنده كه خواهد نازل م ىگردد و گمان ايشان چنانست
كه پيغمبر بطريق معهود قرآن از وى حفظ نموده و همچنين ائمه هدى و اولياء خدا عليهم السلام هر يك
از ديگرى بطريق نقل و روايت سخن شنيده اند نه آنكه بمقتضاى وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً از حق تعالى بر
دل نورانى ايشان بسبب اتصال روحانى با عالم غيب فائض گشته و بعد از آن از راه دل بر زبان آمده و از
جانب غيب بجانب شهادت ظهور نموده.
برو بزداى روى صفحه دل
ازو تحصيل كن علم وراثت
كه تا سازد ملك پيش تو منزل
زبهر آخرت ميكن حراثت
علم وراثت بر عكس علم دراست است زيرا كه انبياء عليهم السلام اول تعقل اشياء مى كنند بعد از آن
تخيل مى نمايند بعد از آن احساس بدان حاصل مى شود بعين آنچه تعقل نموده اند.و علماء اهل نظر كه
ايشان را حكماء گويند اول اشياء را بحس ادراك م ىكنند بعد از آن بخيال انتزاع صورتى از آن مى كنند
بعد از آن به تعقل انتزاع صورت عقلى كرده ادراك كلى مى نمايند.و طريق اولياء عليهم السلام متوسط
است ميان طريق انبياء و حكماء.
و اما طريق غير ايشان بجائى نمى رسد كه اطلاق علم بان توان نمود و همچنين از ايمان باخرت و اثبات
نشاه ثانيه و روز قيامت و احوال آن كه برابر پنجاه هزار سال دنياست آن قدر نصيب گرفته كه كسى گويد
كه فردا روزيست از جنس روزهاى گذشته چنان و چنان خواهد خواند همچنين كه سلاطين دنيا جمعى را
كه گفته ايشان نشنيده اند و فرمان نبرده اند سياست كنند و جمعى را جاه و منصب بخشند هيهات اين
اعتقادها صبيان و زنان و جاهلان را نيكوست كه داعى بر اعمال خير و اداى اماناتست.
چه ديدى تو ازين دين العجايز
نشستى چون زنان در كوى ادبار
زنان چون ناقصان عقل و دينند
كه بر خود جهل مى دارى تو جايز
نمى دارى زجهل خويشتن عار
چرا مردان زايشان دين گزينند
باش تا روزى كه وعده وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ در رسد و صحيفه يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ
مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً مطالعه نمائى و جمال يحشر الناس
يوم القيمة على نياتهم حجاب بگشايد و حكم يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ
چهره نمايد.
گر زعلم اين زمان علم دارى
آنچه امروز زير پوش بود
زيرپوشى زجهل هم دارى
آن زير پوش حشر خواهد شد
و واقعه فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ الْواقِعَةُ وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ با تو گويد كه اجسام دنيا همچو برف در
آفتاب قيامت چون گداخته مى شود.
با تو اين طمطراق لاف و هوس تا دم مردنست همره و بس
و جميع گذشتگان زمانهاى ماضى و آيندگان زمان مستقبل چون در يك وقت و يك زمان بمقتضاى قُلْ إِنَّ
الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ لَمَجْمُوعُونَ إِ لى مِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ جمع مى شوند و همچنين جميع كائنات سابق و
لاحق چون در يك مكان بمقتضاى فَإِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ بازداشته م ىگردند و چه معنى دارد يَوْمَ تُبَدَّلُ
الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ تا معلوم گردد آنگاه كه أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا
الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ چگونه است.
زشت نبود روح قدسى منتظر و آنگاه تو در غرور جاه و مالى همنشين اهرمن يا بنى آدم ما أدنى همتك و
ما أخس نفسك طلبتك فتهرب منى و يطلبك غيرى فتاتيه.
اندر همه عمر من شبى وقت نماز
بگشاد زرخ نقاب و مى گفت براز
آمد بر من خيال معشوقه فراز
بارى بنگر كه از كه مى مانى باز
اى جوانمرد نفوس مردمان در ابتداء بهيچ علتى و مرضى مبتلى نيستند و غير از نقص بشريت و ضعف وَ
خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعِيفاً علتى نمى دارند ليكن بعد از مدتى بواسطه خطوط عاجل و خيالات باطل دنيا كه
شيطان بواسطه افيون غفلت و غرور در شراب امانى و آمال بحلق خلق فرو م ىريزد و چندين مرض و
آفت در نفوس بهم مى رسد يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً حاصل آن در عاقبت هيچ
چيز نيست بغير از آنكه از فطرت اصلى برخاسته اند و رجوع بدان ديگر ممكن نيست و تمناى فَارْجِعْنا
نَعْمَلْ صالِحاً تمناى امريست محال.
با يار گر آرميده باشى همه عمر
هم آخر كار مرگ باشد و آنگه
لذات جهان چشيده باشى همه عمر
خوابى باشد كه ديده باشى همه عمر
باب چهاردهم فصل در دانستن عمل صالح و علم نافع
اى متشرع عادل و اى دقيقه شناس غافل اگر لحظه اى تامل نمائى درين آيه كه وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ
مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ حُنَفاءَ وَ يُقِيمُوا الصَّلاةَ وَ يُؤْتُوا الزَّكاةَ وَ ذلِكَ دِينُ الْقَيِّمَةِ معلومت شود كه باين اعمال
بدنى و علوم ظاهرى و اسلام زبانى و نماز اركانى و روزه دهانى و زكوة نانى و حج زبانى بى تصفيه
باطن از غش اعتقادات رديه و بدع و اهواء و تنوير قلب از ريا و از اغراض فاسده دنيا و دواعى نفس و
هوا راه بمنزل سلامت و نجات آخرت نمى توان برد طاحت العبارات و فنيت الاشارات و ما نفعتنا إلا
ركيعات ركعناها فى جوف الليل.
بدان كه علم بى نفع و عمل بى علم نبودنش بسيار بهترست از آنكه باشد و در دعاهاى ماثور از حضرت
پيغمبر صلى الله عليه و آله واردست كه نعوذ بالله من علم لا ينفع و من دعاء لا يسمع زيرا كه صد فتنه و
غرور از هر يك ازين دو زائيده مى شود كه يكى از آنها كافيست از براى اجابت دعوت شيطان و قبول
وسوسه ابليس لعين.از بعضى ارباب قلوب منقولست كه فتنة الحديث أشد من فتنة المال و الاهل و الولد
و كيف لا يخاف و قد قيل للسيد البشر صلى الله عليه و آله: وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً
قَلِيلًا.
و ديگرى گفته إذا طلب الرجل الحديث أو تزوج أو سافر فى طلب المعاش فقد ركن إلى الدنيا مراد
طلب اساتيد عاليه يا طلب حديثى كه در طريق آخرت احتياج بدان نيست و ديگرى گفته أدركت الشيوخ
و هم تتعوذون بالله من العالم الفاجر بالسنة.و از حضرت عيسى عليه السلام مرويست كه گفت كيف
يكون من أهل العلم من يكون مسيره إلى الاخرة و هو مقبل على دنياه و كيف يكون من أهل العلم من
يطلب الكلام ليخبر به لا ليعمل به از حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله منقولست كه فرمود أوحى الله
تعالى إلى بعض أنبيائه قل للذين يتفقهون لغير الدين و يتعلمون لغير العمل و يطلبون الدنيا بعمل الاخرة
و يلبسون للناس لباس مشوك الكباش و قلوبهم كالذئاب ألسنتهم أحلى من العسل و قلوبهم أمر من الصبر
إياى يخادعون و بى يستهزؤن لا يتحن لهم فتنة تذر الحكيم حيرانا.
و محمد بن يعقوب كلينى رحمة الله در كتاب كافى از امير المؤمنين عليه السلام روايت نموده كه آن
حضرت از پيغمبر صلى الله عليه و آله روايت كرده كه فرموده العلماء رجلان رجل عالم أخذ بعلمه فهذا
ناج و عالم تارك لعلمه فهذا هالك و إن أهل النار يتاذون عن ريح العالم التارك لعلمه و هم از امير
المؤمنين عليه السلام در كافى روايت نموده كه فرموده أيها الناس إذا علمتم فاعملوا بما علمتم لعلكم
تهتدون إن العالم العامل بغير بصيرة كالجاهل الحائر الذى لا يستفيق عن جهله بل قد رأيت الحجة عليه
أعظم و الحشرة أدوم على هذا العالم المنسلخ علمه منها على الجاهل و المتحير فى جهله و كلاهما حائر
بائر.
و از امام جعفر صادق عليه السلام روايت نموده كه من أراد الحديث لمنفعة الدنيا لم يكن له فى الاخرة
نصيب و من أراد خير الاخرة أعطاه الله خير الدنيا و الاخرة.و از امام محمد باقر عليه السلام روايت
كرده كه گفت من طلب العلم ليباهى به العلماء أو يمارى به السفهاء أو ليصرف به وجوه الناس إليه
فليتبوء مقعده من النار.
و آيات قرآنى و احاديث و اخبار درين باب از حد شمار بيرونست و نقل او درين مختصر
متعذرست.ليكن بايد كه معلوم همكنان باشد كه آنچه در باب مذمت علم بى عمل واقع شده آن علميست
كه غير مكاشفه باشد زيرا كه دانستى معارف الهيه ازين نقائص و عيوب و غوائل مبراست و از همه آفتى
آزادست و دانستنش عين مطلبست و هر چند كه زياده دانسته شود بحسب كميت بهترست.
و اما علمى كه متعلق بعملست و از علوم معاملات نه از مكاشفاتست دانستن آن بقدر عمل واجب كفائى
است و زياده از عمل دانستنش وبال آخرتست.و اين معنى نزد عارفان بوضوح پيوسته و دلائل و شواهد
آن بسيارست و اگر بذكر آن مشغول شويم سخن دراز كشيده خواهد شد و آنجا كه كس است يك حرف
بس است.
اى عزيز اگر انصاف دارى و هوشت بجاى خود است ببين كه شيخ زين الدين عليه الرحمة در آداب
المتعلمين خود چه نقل مى كند.
چنين گفته كه قال بعض المحققين العلماء ثلثة عالم بالله بامر الله فهو عبد استولت المعرفة الالهية على
قلبه فصار مستغرقا بمشاهدة نور الجلال و الكبرياء فلا يتفرغ لتعلم علم الاحكام إلا ما لا بد منه و عالم
بامر الله غير عالم بالله و هو يعرف الحلال و الحرام و دقائق الاحكام لكنه لا يعرف أسرار جلال الله.و
عالم بالله و بامر الله فهو جالس على الحد المشترك بين عالم المعقولات و عالم المحسوسات فهو تارة
مع الله بالحب له و تارة مع الخلق بالشفقة و الرحمة فاذا رجع من ربه إلى الخلق صار معهم كواحد منهم
كانه لا يعرف الله و إذا خلا بربه مشتغلا بذكره و خدمته فكانه لا يعرف الخلق فهذا سبيل المرسلين و
الصديقين و هو المراد بقوله صلى الله عليه و آله سائل العلماء و خالط الحكماء و جالس الكبراء.المراد
بقوله سائل العلماء العلماء بامر الله غير العالمين بالله فامر بمسالتهم عند الحاجة إلى الاستفتاء و أما
الحكماء فهم العالمون بالله الذين لا يعلمون أوامر الله فامر بمخالطتهم و اما الكبراء فهم العالمون بهما
فامره بمجالستهم لان فى مجالستهم خير الدنيا و الاخرة.و لكل واحد من الثلثة ثلث علامات فالعالم بامر
الله الذكر باللسان دون القلب و الخوف من الخلق دون الرب و الاستحياء من الناس فى الظاهر و لا
يستحيى من الله فى السر و العالم بالله ذاكر خائف مستحيى.أما الذكر فذكر القلب لا اللسان.
و الخوف خوف الرجاء لا خوف المعصيه و الحياء حياء ما يخطر على القلب لا حياء الظاهر و أما العالم
بالله و بامره فله ستة أشياء الثلثة المذكورة للعالم بالله فقط مع ثلاثة أخرى كونه جالسا على الحد المشترك
بين عالم الغيب و عالم الشهادة و كونه معلما للمسلمين و كونه بحيث يحتاج إليه الفريقان و هو مستغن
عنها.فمثل العالم بالله و بامر الله كمثل الشمس لا يزيد و لا ينقص و مثل العالم بالله فقط كمثل القمر
يكمل تارة و ينقص أخرى و مثل العالم بامر الله كمثل السراج يحرق نفسه و يضى ء غيره.
پس زنهار كه بعلم ظاهر و صلاح بى بصيرت مفتون و مغرور نگردى كه هر شقاوتى كه بمردودان راه
يافت از غرور علم ظاهر و عمل بى اصل راه يافت و آنچه در قصص الانبياء خوانده اى يا از احوال
شهداء و اولياء شنيده اى از مصيبتها و محنتها كه بخاندان نبوت و ولايت و اهل بيت عصمت و طهارت
راه يافته اگر نيك دريابى آنها همه از نفاق و كيد اهل شيد و ريا و غدر و حيله متشبهان باهل علم و تقوى
برخواسته.على مرتضى عليه السلام نه بضرب ابن ملجم بر زمين افتاد بلكه بسكنجبين شهد صلاح ابو
موسى اشعرى و سركه نفاق عمرو بن عاص شربت شهادت نوشيد و امام حسين عليه السلام نه بخنجر
بيداد شمر ذى الجوشن خوابيد بلكه بمعجون افيون پرسم مكر و افسون و ترياق پرزهر اتفاق اهل نفاق
خونش با خاك كربلا آميخته شد كه قتل الحسين يوم السقيفة.و همچنين پارهاى جگر حسن مجتبى عليه
السلام از كيد و غدر نهانى معاويه بخاك محنت ريخت و برين قياس هر چه بسائر ائمه عليهم السلام واقع
شده همه بزور شيد اعدا و مكر و تلبيس ارباب رزق و ريا بوده و با اين همه ظلم و بيداد و فتنه و فساد كه
ازيشان سرزد ذره اى از جاه و قدر و منزلت اهل ولايت و حقيقت كم نگشت و در دنيا و آخرت معزز و
مكرم بودند و خواهند بود بلكه اين طايفه اعداء خود را در دين و دنيا رسوا كردند و بعذاب سرمد و
سخط الهى تا ابد خويشتن را مبتلى ساختند.
آنان كه ره دوست گزيدند همه
در معركه دو كون فتح از عشقست
در كوى شهادت آرميدند همه
با آنكه سپاه او شهيدند همه
و بر حسب وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّىُٔ إِلَّا بِأَهْلِهِ كرده ايشان بديشان بازگشت و بجزاى وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا
بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ گرفتار گشتند.
با شير و پلنگ هر كه آويز كند
اين همت مردان تو چو سوهان م ىدان
آن به كه زتير فقر پرهيز كند
گر خود نبرد برنده را تيز كند
يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ.
هر كه در سر چراغ دين افروخت سبلت بف كنانش پاك بسوخت
اى عزيز امروز كورى را شعار خود كردن و در خوابگاه غرور خوابيدن و عمل بر مجاز صرف كردن و
مقامى ورزيدن نه بس كاريست فردا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ واتو گويد كه در چه كار
بوده.
فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده ره روى كه عمل بر مجاز كرد
اگر لحظه اى چشم باز كنى و سيل هوا يكسو كشى و غشاوه طبع و چشم بند غرور دور افكنى هر آيتى از
آيتهاى قرآنى آئينه ايست روى نما كه جمال باطن خود را در آن مى توانى ديد كه سياه و تاريكست يا سفيد
و روشن.مشاهده يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ نقد وقت عارفانست و به ميزان حقيقت سنج كتاب و
حديث وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ هر عملى را امروز مى توان سنجيد و حساب
نفس از آن بر م ىتوان گرفت.اگر كسى صاحب بصيرت باشد كه حاسبوا أنفسكم قبل أن تحاسبوا اما غرور
نفس ظاهر بين و تسويلات ابليس لعين كى راه حق و حساب بخود مى دهد.
كو چشم كه بيند نفس انوارش كو گوش كه بشنود دمى اسرارش
أَمْ لَهُمْ أَعْيُنٌ يُبْصِرُونَ بِها أَمْ لَهُمْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها بلكه هر يك از دلهاى اهل يقين حقائق بين آئينه ايست
جهان نما كه احوال ماضيه و آتيه در وى مى توان ديد كه المؤمن مرآة المؤمن.
آئينه همه چيز نمايد بجز از جان وين آئينه جز صورت جان مى ننمايد
اگر از مرآت ضمير منير اهل بصير احوال عواقب امور و نتائج كامرانى دنيا و فتنه و غرور استكشاف
نمائى معلومت شود كه در چه كارى و اگر تعامى ورزى و لحاف غرور در سركشى و بريسمان مكر و
تلبيس نفس و فتنه مال و جاه در چاه دنيا و ويل جهنم فرو روى فردا كه غشاوه جسم و غطاء طبيعت از
پيش چشم بمقتضاى فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ مرتفع گردد و گرد بدن و غبار دنيا فرو نشيند و ديده نفس
بمؤداى فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ تيزبين گردد و آئينه روح كه امروز مقلوبست پشت برو بگردانند خواهى ديد
كه حال اندرون و ديدار آخرت بر چه سانست.
چون كند جان واژگونه پوستين
تو بچشم خويشتن بس خوبروئى ليك باش
گرد اين نشاه چونكه بنشيند
آن زمان مى نمايدت روشن
گر چه اينجا قباد و پرويزى
گر توئى زهد ورز ليكن خر
و ر فقيهى و ليك شور انگيز
بس كه واويلا بر آيد ز اهل دين
تا شود در پيش رويت دست مرگ آئينه دار
هر كسى پيش پاى خود بيند
أحمارا ركبت أم فرسا
چون عوانى زگل سگى خيزى
هيزم دوزخى و ليكن تر
ديو خيزى بروز رستاخيز
اى عزيز زاده آدم هنوز بر آن سرم كه راه گفت و شنود با تو وا نسﭙﺮم و حق نصيحت و خلوص طويت و
صلاح انديشى و دولت خواهى يكسو ننهم.اگر سابقه اى دارى و بقيتى از آدميت در تو مانده است
راست بشنو و پندارم كه نشنوى كه تا امروز در هيچ كار نبوده كه بچيزى ارزى.اگر چنانچه گوش دارى آن
گوش كه انسان را در كارست نه گوشى كه در دواب و انعام بسيارست و اين سخن در گوش كنى و
داروى تلخ نصيحت نوش كنى بدانى كه بعد ازين چه بايدت كرد و بدانى كه تا امروز در هيچ كارى
نبوده اى كه بكار عاقبت آيد.اين جاه و منصبى كه تو بدان مفتخرى هزار وبال از آن ميخيزد و اين عمل و
دانش كه تو بدان مغرورى خرمنى از آن بجوى نمى ارزد.رب تال للقرآن و القرآن يلعنه :
فردا كه معاملان هر فن طلبند
آنها كه دروده اى جوى نستانند
حسن عمل از شيخ و برهمن طلبند
آنها كه نكشته اى بخرمن طلبند
و اگر چنانچه نشنوى و در گوش نكنى از باغ امير گو كلوخى كم باش گو كلاغى بر كلوخى چند روزى
نشسته مى باش و بهواى نفس اماره قرقرى مى كرده باش إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ.
تن بى روح چيست مشتى گرد
هر آن دلى كه درين خانه زنده نيست بعشق
دل بى علم چيست بادى سرد
برو نمرده بفتواى من نماز كنيد
مدتيست كه أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ وَ ما يَشْعُرُونَ تعزيت تو داشته و بر لوح مزار پيشانيت آيه إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ
أَحْبَبْتَ در ازل نوشته شده و بر سر گور دلت سنگ سياه ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ
أَشَدُّ قَسْوَةً افتاده گشته و حافظان كلام ملك علام آيه وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا
وَ هُمْ مُعْرِضُونَ بر قبور صدور دل مردگان عالم نشور خوانده اند و ليس لهم حتى النشور نشور.
پس اى نامدار كامكار با جاه و اشتهار ملقب بمتقى و پرهيزكار اگر مى خوانى كه معنى متقى بدانى
بخوان اين آيه را: إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَآياتٍ لِقَوْمٍ
يَتَّقُونَ.
و اگر خواهى بدانى كه بى دين و نابكار و مستحق عذاب دوزخ و لايق لعنت كردگار و فرشتگان و
گزيدگان آفريدگار كيست اين آيه بر خوان كه إِنَّ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا
بِها وَ الَّذِينَ هُمْ عَنْ آياتِنا غافِلُونَ أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ.و اگر خواهى كه ايمان و صلاح
بدانى و حقيقت مؤمن و صالح بشناسى اين آيه را بر خوان كه إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ يَهْدِيهِمْ
رَبُّهُمْ بِإِيمانِهِمْ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ دَعْواهُمْ فِيها سُبْحانَكَ اللَّهُمَّ وَ تَحِيَّتُهُمْ فِيها سَلامٌ
وَ آخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
و صلى الله على محمد و آله الطيبين الطاهرين .
منتخب مثنوى صدر المحققين محمد بن ابراهيم شيرازى قدس الله سره العزيز
بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين
مى ستايم خالقى را كوست هست
آن خداوندى كه قيومست و حى
آن خداوندى كه از يكقطره آب
جمله عالم همه در قطره اى
هر چه بود و هست اندر دل نمود
جمله عالم سبحه تعظيم اوست
جمله عالم كتابى دان زحق
يك ورق دان نه فلك از دفترش
يك نفس زد امر كن اندر نهان
زان تجلى كوبخود در خود نمود
لوح امكان را بنور خود نگاشت
كيست غير از حق كه حق را ديده است
بلكه راه و رهرو و ره بين ويست
اوست برهان بر وجود ممكنات
بر وجود او بود ذاتش گوا
كيست غير از حق كه بتواند ستود
كس نگويد وصف او جز ذات او
صدر و بدر آفرينش از حيا
اين ستايش نيست جز احسان او
پيره زال سبحه گردان نفس كل
كوكبان ثابت و سيار را
آسمان از دهشت تعظيم حق
نفس كلى ساقى انعام او
سطح گردون سقف زندان خانه اش
عالم ابعاد دهليز درش
عالم اجرام چون منزل گهيست
از كمالش هفت گردون ذره اى
هست دريا تشنه ديدار او
نور خورشيد از جمالش لمعه اى
اين دگرها نيستند و اوست هست
آنكه پاكى وقف شد بر ذات وى
كرد پيدا صورتى چون آفتاب
جمع گردد زو نشد كم ذره اى
هر دو عالم در دلى منزل نمود
ناطقه يك حرف از تعليم اوست
هست افلاك از كتابش يك فرق
عرش اعظم چون غبارى بر درش
گشت پيدا صد هزاران عقل و جان
صد هزاران باب رحمت را گشود
تخم ايمان در زمين گل بكاشت
ديده حق بين كدامين ديده است
حق شناس و نور الله بين ويست
پرتوى باشد زنورش كائنات
لمعه اى مى دان زذاتش ما سوا
مدعى را كوست خلاق وجود
از كما اثنيت بر خوان اين نكو
در ثنايش گفت لا احصى ثنا
شكرها يك لقمه دان از خوان او
از قصور خويش دايم منفعل
دور در رشته كشد بهر ثنا
از كواكب بر جبين دارد عرق
وين كواكب قطره ها بر جام او
جوهر افلاك يك ديوانه اش
هست سنگ انداز كيوان بر سرش
جرم خور همچون چراغى بر رهيس ت
از نوالش هفت دريا قطره اى
سوز خور از حسرت رخسار او
آب دريا در فراقش دمعه اى
گريه باران زشوق روى اوست
بسكه گردون قطره زد در جستجو
پاى تا سر گشت پر از آبله
نه گرفتى از رخش يكدم نشان
با وجود اين طلب كارى چست
شب سيه پوشد فلك در ماتمش
يك قدم ننهاده كس از خط برون
ليك آن كو يك قدم دارد سبق
هر كه را گامى در اين ره پيش بود
گر كنى يك ره نظر در شهر جان
گر بيندازى نگاهى سوى دل
گر بيابى ذوق معنى يك نفس
گر زطيب شهر جان آگه شوى
گر سماع نغمه مستان كنى
گر ببينى لحظه اى شهر خدا
نفس نبود از جهان آب و خاك
ميل دنيا چون كند گمره شود
ساقيا مى در قدح كن بهر من
زان ميى كز وى بر افروزد روان
آن ميى كاندر شعاع او زدور
آن ميى كز وى توان افروختن
آتش اين مى ندارد هيچ آب
قطره اى از بحر او شمش منير
ساقيا سوزى در افتاده بدل
روغن مى تا نريزى در دماغ
گر نريزى روغن مى در وجود
جام من گر پر بود از روح مى
ور شود خالى تنم از نور مى
ساقيا جامى كه بى خويش آمدم
بى شعاعش شمع دل را سوز نيست
آشنائيهاى سابق خوش بود
جان بى عشق و دلى ب ىسوز غم
ناله رعد از هواى كوى اوست
گه به پهلو گه بسر شد كوبكو
با هزاران شمع اندر قافله
نه جمالش را همى ديدى عيان
هرگز از مقصود خود كامى نجست
آتش اندر سينه دارد از غمش
نه كسى را آگهى از چند و چون
مى ربايد عقل و جان از قرب حق
در نهادش نور هستى بيش بود
نفرت آيد مر تو را زين خاكدان
كم شوى در كار دنيا مشتغل
تلخ گردد بر مذاقت هر هوس
زين رياحين جهان تو نشنوى
گوش دل با سوى اين دستان كنى
مردمان پيشت شود مردم كيا
پرتوى دان اوفتاده در مغاك
از خساست همچو خاك ره شود
وارهان جان را زقيد خويشتن
مى توان ديدن بنورش آن جهان
از برون و از درون يابد ظهور
شمعها بى آتش و آتش زدن
آب و آتش كى كند يكجا ماب
ذره اى از جرم او جرم اثير
دل شده همچون زباله مشتعل
آتش افتد در وى و سوزد چراغ
منطفى گردد فتيله همچو دود
مى توانم شد بنورش تا بحى
گام نتوانم زدن در راه وى
يك قدم از خويشتن پيش آمدم
ربط من با جام مى امروز نيست
با نكوروئى كه بس دلكش بود
آن بود بادى و اين خاكى بهم
خيز و آب از ديده و آتش زدل
آب چشم و آتش دل با هم است
آتش اين دودها جسمانى است
دودهاشان عاقبت گردد تباه
راه حق را جز بنور حق كه ديد
جز بنور روح قدسى طى راه
زين عناصر تا نكردى دل كسل
ساقيا مستم كن از جام الست
ساقيا مستم كن از جام بلور
ساقيا بر كف نهم جامى كزو
باده اى كزوى درون روشن شود
گر همى خواهى دل آتش فشان
جوهر اين آتش از اجسام نيست
آتش اجسام ظلمانى بود
آتش عشق آتش ديگر بود
گر چه تند و مهلك و سركش بود
آتش مى قبله مستان بود
گر نبودى آتش مى در وجود
گر نبودى اين تف و اين سوز عشق
پس نبودى فرق از انسان تا دواب
معنى آدم از آن افزون بود
ساقيا مى ده كه مجلس شد دراز
آنكه كوشش نيست جز سوى بدن
صحبت نا جنس سد ره بود
گر نبودى جام مى با من قرين
آن چنين ياران بنرخ كاه باد
ساقيا از مى فزون كن معنيم
ساقيا از يك قدح هوشم ببر
وا رهانم از وجود خويشتن
نيست جرمى بدتر از جرم وجود
از وجود خود در اول پاك شو
با دل و جانى بصد وا بستگى
جمع كن با خاك و باد مشتعل
اين دو همره منفصل از هم كم است
آتش عقل آتش روحانى است
خانه دل مى شود از وى سياه
كى توان با آتش نخوت رسيد
كى توان كردن سوى شهر اله
كى شوى با روح قدسى متصل
تا بمستى وا نمايم هر چه هست
تا مبدل گردد اين ماتم بسور
كشف گردد راز گيتى مو بمو
خانه تاريك دل گلشن شود
دل بدان آتش رخ مهوش رسان
آتش اجسام خون آشام نيست
آتش عشق آتش جانى بود
جمله آتشها ازو ابتر بود
ليك عاشق پيشه را زان خوش بود
صورت او معنى انسان بود
مى فسردى روح مردم از خمود
ور نبودى شمع جان افروز عشق
چون شراكت هستشان در خورد و خواب
كش همى جنبش سوى بيچون بود
با مخالف زين نوا چندين مساز
بهر او زين نغمه و دستان مزن
خاصه نا جنسى كه بس گمره بود
مى فسردم من زياران چنين
جان فداى يار معنى خواه باد
مستيم ده وا رهان از هستيم
وا رهان جان را زسحر مستمر
نيست سدى همچو من در راه من
گر كنى توبه از اين بايد نمود
وانگه ار خواهى سوى افلاك شو
كى توانى از جهان وارستگى
تا نگردى بيغش و پاك از وجود
تا نگردى خالص از آلودگى
تا نباشى در غم و افكندگى
تا نگردد جان زمحنت پايمال
تا نباشى از دو عالم بر كنار
تا نسوزى در فراق روى يار
هيچ جانى را زسوى چاره نيست
يا بنار توبه يابد سوختن
يا بنار عشق حق سوزى همى
تا نميرى از خود و از كام دل
تا نگردى از وجود خويش پاك
كى در آئى در صف آزادگان
تا نگردد منقلب جان با روان
تا نيفشاند زدل گرد بدن
ساقيا زاهل خلاصم كن همى
باشم اندر كنج محنت تا به كى
خست ابناى جنسم مى كشد
تا به كى باشم درين كنج خمول
تا به كى باشم درين ظلمت كده
تا به كى باشم بكنجى منزوى
از نفاق ناكسان تنگ آمدم
گر چه در صورت بادم مى رسند
ز امتزاج اين خسان عنصرى
جملگى در خشم و شهوت همچو دد
ساقيا از مى دلم را ده حضور
چون حضور دل شود كس را مقام
نارسيده سوى بستان مى دود
شهوت دنيا هنوزش در دل است
ميل پستان زنان دارد هنوز
همچو طفلان جوى شيرش آرزوست
جوى شير و انگبين خواهد دلش
چون به اتراب و كواعب خو گرست
ره كجا يابى بخلاق و دود
ره ندارى در جهان زندگى
كى رسى در عالم پايندگى
كى دهندت ره بحى ذى الجلال
نبودت با روح قدسى هيچ كار
كى بود جاى تو در دار القرار
يا بدنيا يا بعقبى زين يكيست
يا بدوزخ بايدت افروختن
يا چو شيطان لعنت آموزى همى
كى شود از ذكر حق جان مشتعل
دل نگردد از طهارت نور پاك
اين قيامت بر تو كى گردد عيان
كى بود زابليس و تلبيسش امان
كى درو منزل كند شاه زمن
عارف توحيد خاصم كن همى
وا رهان زين ظلمتم از نور مى
صحبت عرفان كجا و ديو و دد
شهرتم ده بر نفوس و بر عقول
با شياطين هم تك و هم ره شده
با رفيقان خسيس دنيوى
بس كه ديدم گمرهان گمره شدم
ليك در معنى زحيوان واپسند
باز ماندم از سپهر و مشترى
مايه نار جهنم از حسد
فارغم گردان زحور و از قصور
فارغ آيد از بهشت خاص و عام
همچو طفلان ميل پستان م ىكند
نفس را اين اوليت منزل است
حور و غلمان همسران خواهد هنوز
جوى شير و انگبين در خورد اوست
صحبتى با نازنين خواهد دلش
طاعتش را لاجرم آن در خورست
هر كه او شد آشنا با روى دوست
نيست فرقى نزد مرد شه شناس
عاشقى كو طالب جانان بود
هست مردم بيشتر حق ناشناس
زشت و زيبا نزد عارف يك سرست
كاملان را آرزو نى غير دوست
جمله نيكان رشحه اى از ذات او
دل گرفت از صحبت اين ناكسان
ساقيا جانم گرانى م ىكند
ثقل جان از خفت مى دور كن
جنبشى ده قالب افسرده را
پاك كن از زنگ غم اين سينه را
خاك آدم را زمى تعمير كن
آفتاب مى چه اندر سينه تافت
نورش اندر ديده چون منزل گرفت
هر فسرده لايق اين جام نيست
كن مصفا زآب مى اين خانه را
ساقى از يك جرعه مى جانم بده
جوهرش گر زانكه پيدا شد بفرش
گر بخواندستى زقرآن اصلها
ساقيا در ده ميى از نور روح
پرتو اين نور چون در دل فتد
آن ميى كزوى بسوزد هر چه هست
آن ميى كزوى بسوزد رود نيل
آتش اين مى نه جسمانى بود
آن ميى كزوى شود مست و خراب
گر چنين آتش كند در دل نمود
گر چنين آتش كند در سينه جا
گر زوى افتد بگردون يك شرر
منطفى گردد زنورش در وجود
مى برآرد نورش ابراهيم وار
گر چكد در چشم اعمى قطره اى
مى ن هبيند يك نظر جز سوى دوس ت
گر برهنه بيندش يا در لباس
در لباس و در عرا يكسان بود
غير عارف نيست يك كس با سپاس
زانكه او را همتى بالاترست
ناقصان را حور و غلمان بس نكوست
جمله نيكان رشحه اى از ذات او
ساقيا يكره زخويشم واستان
آسمانى پاسبانى مى كند
اين گرانرا زان سبك پر نور كن
زنده كن از روح راح اين مرده را
آب ده اين كشته ديرينه را
صحن و بام خانه را تنوير كن
از دريچه ديدگان بيرون شتافت
صورت جانان درو محفل گرفت
لايق اين سينه هر خام نيست
صحن و بام منزل جانانه را
از شعاع نورش ايمانم بده
شعله نورش فروزد تا بعرش
فرعها و رزقها دان در سما
كاتش دل وا نشيند زان صبوح
جمله آتشهاى نخوت بشكند
هر چه از خارو خس پندار رست
چون بدل منزل كند چون جبرئيل
كى زجسمانى گريزد ديو و دد
گر بنوشد قطر هاى زان آفتاب
سوزد از نورش بدن را تار و پود
آتش ابليس گردد زو فنا
اندرو سوزد ملك را بال و پر
هر چه يابد زآتش هستى نمود
زآتش هستى نمرودى دمار
مى ببيند در جهان هر ذره اى
گر كند پاى خمش افعى گذر
گر ببيند اژدها اين باده را
گر زبويش شامه اى آگه شدى
هر كه يابد بوى او در پاى دن
گر زصهبا بو همى گيرد صبا
از صبا پيوسته بوى آشنا
ساقيا از سر بنه اين خواب را
جام مى را آب آتش بار كن
مطربا يكدم بكف نه بر بطى
از دف و نى زهره را در رقص آر
بشكن اندر كف عطارد را قلم
مشترى را طيلسان از سرفگن
سبحه و سجاده اش را مى ستان
تيغ مريخ از كفش بيرون فگن
خرقه پير فلك را كن برون
نرخ بازار فلك درهم شكن
مطربا چنگ و چغانه ساز ده
لشگر غم كرد در دل رستخيز
جنگ دارد اين جهان فتنه گر
خيز و بگريز از جهان عقل و هوش
خيز و بگريز از جهان رستخيز
خيز و بگريز از جهان پر غرور
ابلهى بى آفت و عقل آفت است
غل عقل از گردن من دور گن
عقل بنشست آنگهى كه عشق خاست
عقل رفت و عشق بر جايش نشست
عقل ما را سوى بى عقلى كشيد
عقل ما ديوانگى آورد بار
كار من بيكارى است اى مرد دين
تو برو تدبير كار خويش گير
تو نكو دانى طريق عقل و دين
عيش من تلخى گرفت از چون توئى
زهر او ترياق گردد در اثر
هر كجا آرد نظر رويد گيا
مغز جان از فوه او واله شدى
بوى يوسف آيدش از پيرهن
هر كجا گردد صبا بوسند جا
زين جهت يابند عشاق نوا
آب ده اين سينه پرتاب را
از صراحى ديده اى خونبار كن
زورق تن را بيفگن در شطى
در نواى چنگ و بربط جان سپار
وز نى ناخن بزن چنگى رقم
سبحه اش در آتش ساغر فكن
مى كشانش تا بر اين مى كشان
نشتر ماه نو اندر خون فگن
سوى قوالان فكن اين پر فسون
مشترى را زاحتسابت عزل كن
زادگان زهره را آواز ده
فتنها دارد سپهر پر ستيز
بر دل دانا كمين سازد قدر
بر نواى ابلهى انداز گوش
زين قيامت در پناه مى گريز
تا نيارد بر تو عقل و هوش زور
عقل بند پا و دام كلفت است
در جنون و مستيم مشهور كن
عقل را با عشق الفت از كجاست
وارث عقل است عشق اى حق پرست
آن چنين عقلى در اين عالم كه ديد
بندگى را با خداوندى چه كار
تو برو تدبير خود كن بعد ازين
ترك اين جان خطاانديش گير
به نسازى با چومن رسوا كمين
طعنها بر من فتاد از هر سوئ ى
دين و دنيا هر دو آوردى بكف
دين و دنيا هر دو با عقلند و هوش
مصلحت را با دل من كار نيست
من سلامت ديده ام در ترك عقل
ساقيا در ده ميى كز نور او
ساقيا زين مى بده بال و پرم
ساقيا در ده ميى چون سلسبيل
ساقيا در ده عصائى زين شراب
ساقيا يكره ميى در جام ريز
باده اى خواهم چو پر جبرئيل
مطربا يكره بﭙﺮواز آورم
از نواى نغمهاى جان فزا
كى بود كز نغمهاى جان ستان
كى بود كز صحبت آن ساقيان
كى بود تا زين سراى پر محن
كى بود كز بادهاى سلسبيل
كى بود كاندر قدحهاى بلور
بادها نوشيم از كاس كرام
يك قدح خواهم بقدر آسمان
يك قدح خواهم بسان آفتاب
پر شعاع و بيغش و صافى و ناب
يك قدح خواهم بقدر مشترى
يك قدح خواهم بسان ماه نو
زين قدحهاى سماوى يك بيك
مى كه نبود جام او چون كوكبى
مى كه نبود راح او مانند روح
مى كه نبود جام او مانند جان
مى كه نبود جام او چون چشم يار
مى كه نبود ساقيش روى نكو
مى كه نبود بر لب شيرين لبى
موعد مستان و ياران ميكده است
ميكده چبود مقام راستان
من نه دين دارم نه دنيا اى خلف
من ندارم زين دو يك با من مكوش
اندرين ويرانه كس را بار نيست
عاقلان گر مى كنند از عقل نقل
نو بنو سازم وضوئى بر وضوء
پاى بند عقل بردار از برم
شستشو ده روح را زين قال و قيل
تا ازين ظلمت كده گيرم شتاب
كين ستيزنده فلك دارد ستيز
تا بﭙﺮم زين جهان تا چند ميل
از نواى دف به آواز آورم
مى پرستان را فزايد عشقها
جان بيفشانيم بر ياد بتان
رقصها سازيم دست افشان زجان
جان بجانان وصل جويد بى بدن
جامها نوشيم بر ياد خليل
بادها ريزيم صافى تر زنور
سينها سازيم روش نتر زجام
قطره ها دروى چو ماه و اختران
تا شوم بر زندگانى كامياب
گرم و تند و مهربان و نور تاب
تا در انگشتم كند انگشترى
همچو چنگى در كف چنگى گرو
خوش بود مى نوش كردن چون فلك
كى توان بنهاد او را بر لبى
روح را كى باشد از نورش فتو ح
روح كى بيند درو راز نهان
كى فزايد مستيى در باد خوار
كى توان آورد آبى زو برو
كى بود با چاشنى در مشربى
مجلس اين غمگساران ميكده است
همرهان و هم دل و هم داستان
ميكده چبود سراى مهوشان
سينها صافى ززنگ غل و غش
رويها نورانى و دلها لطيف
يك بيك دلها نمايان از بدن
رويها مانند ماه و آفتاب
جملگى از پاى تا سر چون دلند
جمله رقاصند ز دف زن تا ابد
جمله رقاصند بر ياد بتى
جملگى مستند و لا يعقل همه
نغمهاشان مى رسد آنجا بگوش
تو برون كن پنبه پندار را
پنبه غفلت برون ميكن زگوش
چشم دل را از غشاوت ده جلا
روى دل را كن مصفا از دغل
صفحه عقل از غبار تن بشوى
لوح جان از ظلمت امكان بشو
گر بشوئى لوح دل از شك و عيب
ساقيا مستم كن از جام بلور
عيش مى تلخست بى روى نكو
فارغم گردان زغوغاى خسان
هست دنيا زين صداهاى دواب
بس فضيلت بر جرس دارد حباب
دل بسان آهن اندر سينها
اين سخنها گرچه هست آتش اثر
اين سخنها گرچه باشد دلنواز
اين سخنها گرچه صاف بى غش است
با جمود طبع كس را چاره نى
محنتى زين صعبتر هرگز مباد
پيل را چون ياد هندستان فتد
پس چرا خامش نشيند بلبلى
پس چسان خامش نشيند در بدن
كوه در رقص آيد از ياد وطن
مهوشان در وى بسان بى هشان
بى كدورت بى گره خورشيد وش
مى نمايد جان زتنهاى نظيف
مى توان ديدن ضمير از نور تن
جمله اجزاى بدن چون روح ناب
نه چو اين ياران كه سر تا پا گلند
صحبت مستان زهم وانگسلد
هستشان با روى ساقى الفتى
از شر و شور جهان غافل همه
گر بود فارغ زشك و ريب و هوش
پس بگوش دل شنو اسرار را
تا بيابى نغمهاى همچو نوش
بعد از آن بنگر جمال جانفزا
تا ببينى آن جمال بى بدل
تا ببينى صورت آن خوبروى
تا ببينى نقش هستى مو بمو
منعكس گردد در او انوار غيب
تا بمستى وارهم زين عيش شور
تا بكى با اين و آنم گفتگو
از سماع و گفتگوى ناكسان
چون جرس از صوت بى معنى بتاب
زانكه هست او بيدل و اين دل خراب
چون جرس بى معنى و پر ادعا
ليك آهن دل ندارد زان خبر
كى بود سنگين دلان را كار ساز
ليك افسرده دلان را ناخوش است
چاره اكنون نيست غير از خامشى
كه زگل بلبل ندارد هيچ ياد
بند و زنجير از بر خود بگسلد
چون ننالد از غم زيبا گلى
روح انسى چون كند ياد وطن
اندكاكش زان بود اى مؤتمن
اصطكاك باد هم از ياد اوست
سرعت افلاك و سنگينى خاك
هست اشياء جمله در تسبيح حق
هست اشياء پرتوئى از نور او
هست اشياء جملگى از شوق مست
اى صبا گر بگذرى سوى بتان
گر بمى خانه گذر افتد ترا
بعد تسليم و زمين بوسى بسى
عرضه كن عجز و نياز و افتقار
از وطن تا دور گشته بيدلى
اندرين غربت كسش محرم نبود
اندرين غربت بسى محنت كشيد
نه زكس يك لحظه با وى الفتى
ناله پنهان دارد از نامحرمان
دايم آهنگ مخالف مى زند
سوختم از سوز دل يكبارگى
محنت و غم بر دلم آهنگ كرد
مطرب عشق از درون اين نغمه ساخت
چنگ زد ماه نو اندر دل چنين
زهره ناخن تيز كرد از ماه رود
چرخ ازين سان ميزند چنگ اربرم
دفتر فرزانگى را گاو خورد
زاشك چشم ديده دريائى شده
آتش اندر سينه پنهان تا به كى
آتش جان را به پيراهن چكار
دل زبس بيچارگى آمد بتنگ
يك بيك ياران زمن بگريختند
غمگساران من از من مى رمند
بسكه زخم دل چنين ناسور گشت
دل كه نبود با كه سازد انجمن
بسكه ديدم از فلك جور و محن
دل گرفت از فرقت يار وطن
انصباب آب هم از داد اوست
جملگى از شوق آن بيچون پاك
خواه گويا در سخن يابى نطق
خواه دشمن گير و خواهى دوست او
خواه مؤمن گير خواهى بت پرست
يك بيك از ما سلامى مى رسان
خدمت ما عرضه مى كن جابجا
گر زتو پرسند حال بيكسى
از ضعيفى بيدلى زارى نزار
يكدمش آرام نى در منزلى
هيچگه با هيچ كس همدم نبود
روى عيش و خوشدلى هرگز نديد
نه زدودى از دلش كس كلفتى
آه نتواند كشيدن يك زمان
زين نوا عشاق را دل بشكند
چاره نبود اندرين بيچارگى
از همه سو كار بر من تنگ كرد
در نواى ارغنونم اين نواخت
زهره را خنياگرى آمد همين
بر رگ جان ميزند اينگونه رود
گوشمالى مى دهد گر تن زنم
خانه عقل و خرد را آب برد
بعد ازين كارم برسوائى شده
گريه اندر زير مژگان تا به كى
آب دريا را به پرويزن چكار
شيشه ناموس و تقوى زد به سنگ
رشته پيوندها بگسيختند
همدمان من بمن نامحرمند
دور و نزديك از بر من دور گشت
جان كه نبود با كه گويد كس سخن
سير گشتم از وجود خويشتن
تا به كى بتوان بمحنت زيستن
تا به كى بايد نشستن اين چنين
تا به كى باشد درين محنت سرا
ديده را بى روى ياران نور نه
نه بدل در راحتى بى رويشان
اين چنين محروم در عالم مباد
كار كس هرگز چنين درهم نشد
در سيه روزى كسى چون من مباد
دلفكارى اشكبارى بنده اى
از وطن گم گشته محنت كشى
نه به بالينى سرى بى غم نهاد
بس ستمها كز خسان بر وى رسيد
در جهان از هر خسى خارى كشيد
بس جواهر كز سخن بر باد رفت
چون نسازد پردهاى غمگسار
اى صبا بر خوان چنين و صد چنين
پس بگو اى ماه رويان زمان
هيچ بتوان خاطرى را شاد كرد
هيچ افتد كز سر عجز و نياز
هيچ افتد كز درون عذر خواه
هيچ افتد آفتابى را كه او
هيچ افتد پادشاهى را همى
ناله و فريادم از حد در گذشت
غير آن كو آفريده جان پاك
غير آن كو حكمتش را اين نكوست
دوست مى دارد درون پر زدرد
ديده پرخون قوى سرمايه است
يا رب اين انده گساران را چه شد
همدمى كو تا برأفت يكزمان
اينكه گفتم شكوه نبود اى صبا
اين همه دادست اين بيداد نيست
عدلها و جورها از داد اوست
جورها با ياد او جز داد نيست
بى جمال گلرخان نازنين
تن زده خامش نشسته بى نوا
سينه را بى ميگساران شور نه
نه بديده خواب بى ابرويشان
بر دل كس اين چنين ماتم مباد
كس چنين در دام غم محكم نشد
همچو من اندر جهان يكتن مباد
بى قرارى بيدلى افگنده اى
خاكسارى خسته مجنون وشى
نه به بستر ديده بى نم نهاد
بس جفاها كز كسان ديد و شنيد
از نگونساران چها ديد و شنيد
بس سخن كز خامشى از ياد رفت
چون نگريد از غم دل زار زار
بر جوانان چمن زين مستكين
اى پرى رويان و اى شه زادگان
دلفكارى را زبند آزاد كرد
عرضه دارد بيدلى رنج دراز
راه يابد بيدلى در بارگاه
سايه اندازد بفرق خاك كو
كز گدائى بشنود درد و غمى
يك كس از حال درون واقف نگشت
مو بمو داند درون دردناك
اين دل سوزان گلى از باغ اوست
انكسار دل بر او نيست خورد
عاشقان را خون دل پيرايه است
گريه ابر بهاران را چه شد
اشك ريزم از غم راز نهان
واقفست او بر ضمير مدعا
گر همه جورست غير از داد نيست
گريه ها و سوزها از ياد اوست
جان بغير از ياد او دلشاد نيست
ديدها از شوق او در گريه است
اشك و آه من گواه من بسست
محنت از وى مايه شادى بود
كافرم گر ذره اى از درد او
محنتى كز وى بود آن دولت است
كافرم گر شعله اى از سوز دل
ديدگانم بحر و كان من بس است
سيل مرواريد و ياقوت ار كنم
گر زفاقه ياد بحر و كان كنم
گر دمى از مفلسى گردم حزين
گر دمى از بى كسى ياد آيدم
هر جراحت كز بدن بر دل رسد
بند پرور همچو او نبود كسى
دختران فكر بكر خويش را
صحبت آن نازنينانم خوشست
از سخن كشورستانى مى كنم
خازن و گنجور دارم در درون
دارم اندر سينه گنج شايگان
گنج باد آورد باشد در دلم
لا تسبو الريح زين رو واردست
ديدگان را هر دم اشك افشان كنم
رود اشك من مرا دارنده كرد
رود اشك و سينه تابان من
اشك چشم و اين دل سوزان مرا
اشك چشم چشمه حيوان بس است
ناله من ارغنون من بود
دارم از خون جگر خوش شربتى
اشك ريزم روز و شب مشاطه وار
چون عروسان چهره را تزيين كنم
گه زاشك ديده و خون جگر
نور حكمت بس بود تزيين من
من ندارم از خمول خويش عار
نالها از روى او در مويه است
شاهد اين شعله آه من بس است
بندگى اش تخم آزادى بود
مى فروشم بر دو عالم ماه رو
دولتى كز وى نباشد خجلت است
مى فروشم با جهانى آب و گل
راز جان من جهان من بس است
مى نشينم اشك ريزم دمبدم
ديدگان خويش اشك افشان كنم
از قناعت گنجها دارم دفين
با كلام حق شوم يار و ندم
چون بياد حق شوم بيرون رود
آفتابى مى نشنيد با خسى
مى كشم در بر چو خوبان خطا
مجلس من با جوانان دلكش است
وز براهين حكمرانى مى كنم
شكر لله نيستم خار و زبون
وام گيرد از دلم دريا و كان
نفحه رحمان كند حل مشكلم
واردات دل نه هرگز شاردست
قطره ها بر سينه بريان كنم
وين بنان من مرا بخشنده كرد
كشت و كار من بس است و خوان من
آب شيرين باشد و بريان مرا
چشم بى خوابم لب خندان بس است
مصلحت بينم جنون من بود
كاسه چشم و رخ طبق كو رغبتى
عقد رو سازم زدر شاهوار
زيب رخسار آن دل خونين كنم
كاسه و خوان مينهم زين ما حضر
نيست زرق و مكر و كين آئين من
عار دارم با خسيسان در شمار
عقل من گنج است و تن ويرانه ام
صد چو پروانه فداى شمع باد
گنج را در خاك كردن عاقليست
باشد اسرار درونم بيشمار
كم گمان دارم دل بيننده اى
تا بيفروزم زبان از گفت دل
مجلس افروزم زنور فكر دور
از درخت همچو طوبى ميوه ها
از درخت طيبه اندر ضمير
دختران فكر بكر خويش را
ليك بيرون ناورم شمع و چراغ
اندرين دمهاى سرد ناكسان
كى توان افروخت شمع اهل دل
دردها دارم عيان كو مرهمى
مرهم اين سينه مجروح كو
گر خريدارى بدى در خورد جان
همدمى گر مى شنيدى راز من
داد ازين كاسد قماشيها بسى
در دل كس ذر هاى انصاف نيست
از مسلمانى بجز نامى كراست
در دل كس از خدا آزرم نه
اين علامتها درين آخر زمان
از رخ مردم حيا برخاسته
بر حكيمان ابلهان محنت فزا
آدمى را بر ستوران فضل نه
مطربا آبى بر اين آتش فشان
نغمه بر آهنگ ديگر ساز كن
چند بر يك پرده سازى نغمه را
ارغنون عشق را خوش مى نواز
هيچ آدابى و ترتيبى مجو
مستى من هر دم افزون مى شود
او چنين مى پرورد من چون شوم
روح من شمع است و تن كاشانه ام
از وجودش روشنى در جمع باد
خاك را تعمير كردن جاهليست
ليك كم بينم درون حق گزار
از درون چون ماه و خور رخشنده اى
پس كنم از دل زبان را مشتعل
پرتو نور افگنم بر ماه و هور
در تكانيدن دهم بهر غذا
ميوها بخشم بدلهاى منير
عقد بندم با دل حق آشنا
اندرين باد مخالف در دماغ
ناورم بيرون چراغ عقل و جان
با چنين دمهاى سرد دل كسل
رازها دارم نهان كو محرمى
محرم راز دل اين روح كو
مى گشودم من متاع اين جهان
مى شكفتم همچو گل اندر چمن
داد ازين حق ناشناسيها بسى
ديده حق بين درونى صاف نيست
وز سلامت جز ملامت از كجا است
وز رسول الله كسى را شرم نه
هست از اشراط ساعت بى گمان
شرم بنشسته جفا برخاسته
بر سليمان ديو و دد فرمان روا
نيك و بد را خوب و رد را فضل نه
جوشش ديك درون را وا نشان
مطرب جان را سخن پرداز كن
چند بتوان زد در اين پرده نوا
پردهاى سينه را دمساز ساز
هر چه آن مستانه تر باشد بگو
رازها مستانه بيرون مى دود
او چنين مى خواندم من چون دوم
او چنين غلطاندم بى پا و سر
او چه خواهد مست و ديوانه مرا
مستى و ديوانگى آهنگ ماست
بر سرم مستى بسى زور آوريد
مفلسى و مستى و خوارى بهم
مفلسى و مستى و عشق و جنون
آتشى اندر دل از عشق اوفتاد
كار من هرگز چنين ابتر نشد
حق پاكانى كه جان شان از الست
حق انوار عقول انبياء
حق سباحان بحر زندگى
حق انوار كواكب در طواف
دائما اندر سجودند و ركوع
بوده از آلايش احداث پاك
جمله رقاصان بياد روى او
جملگى سرمست در ياد حق اند
از شراب معرفت مستى نما
حق اركان جهان عنصرى
كز سر لطف و كرم در من نگر
وارهانم از كف نفس و هوا
رهبر جانم ز روح القدس كن
تازه دار از ابر رحمت كشته ام
گر كنى يكدم نظر بر جان من
سر برافرازم زفخر از آسمان
گر كند لطفت دمى همراهيم
زابر رحمت رشحه اى بر من فشان
كار ساز بى نوايان بوده اى
يا غياث المذنبين يا مرتجى
قد تشفعت بال المرتضى
فى التجاوز عن ذنوبى يا إله
إنما أكثرت من فعل الذنوب
إغفر اللهم لى الذنب العظيم
من چگونه اوفتم راهى دگر
من نخواهم عاقل و فرزانه را
نام و ننگ ما دل بى ننگ ماست
از دلم عقل و خرد بيرون كنيد
جمله زور آورد و بگرفت اين دلم
جمع گشتند و چنين گشتم زبون
سر بسر عقل و دل و دين شد بباد
خواستم بهتر شود بهتر نشد
گشته است از رش نور دوست مست
حق اسرار نفوس اولياء
حق سياحان راه بندگى
حق ادوار سماء در اعتراف
يك نفس فارغ نبوده از خشوع
دامن امكان نيالوده بخاك
جمله طوافان بگرد كوى او
در محيط لطف حق مستغرقند
وز نواى نغمه وحدت بپا
كرده طوع و قرب را فرمانبرى
وارهانم زين مقام پر خطر
از چهار اضداد آزادم نما
همره روحم ولى ذو المنن
رحمتى كن خاك و خون آغشت هام
تازه دارى از كرم ايمان من
مى نگنجم در فلك از ذوق آن
سر بر افرازد ز تاج شاهيم
قطره اى از بحر توحيدم چشان
لطف خود بر بندگان افزوده اى
ليس لى إلا ببابك إلتجاء
و الرسول المصطفى خير الورى
إلتجات بالنبى روحى فداه
من هوى الشيطان وقعت فى العيوب
واعف عنى الخطيئات الحسيم
قد صرفنا العمر فى بحث العلوم
كل عمر ضاع فى غير الحبيب
أيها الساقى أدر كاسا بنا
من أباريق هى مثل الدرر
خمرها خمرا كياقوت المذاب
ساقيا رحمى كه بى گاه آمدم
عمر من نابود شد در معصيت
خجلت آمد خجلت اندر كار من
نيست دست آويز جز لطف اله
ب ىوسيلت چون در اول كز وجود
نه بدى فضل و خردمندى پناه
حاليا چون مى گذارد بنده را
افتقار من ثناى من بس است
واعف عنى الخطيئات الحسيم
لم يكن فيه سوى الحسرة نصيب
ينجبر مافات من أوقاتنا
شعشعانيات تذهب بالبصر
أشرقت من دنها نور الشهاب
با خجالتها بدرگاه آمدم
شرمم آيد آمدن با اين صفت
پشت من خم گشت از اوزار من
مى شود درماندگان را عذر خواه
از عدم آوردمان سوى وجود
نه شفيعى جز تفضل عذر خواه
نا اميد از عفو در روز جزا
انكسار من دعاى من بس است
رباعيات
جان نائب حق است و بدن....
روحش فلك و حواسش انجم در وى
دل عرش ويست و صدر كرسى ميدان
اسرار و معانى چو سروش يزدان
زاهد ز بهشت خان و مان مى سازد
عارف بعمارت درون مى نازد
عابد بعمل بدان جهان مى نازد
عاشق زبراى دوست جان مى بازد
از فرقت دوست ديده ايم....
از بس كه فشاندم آتش از ديده برون
هر چند نديدمش غمم افزون شد
اجزاى وجودم بتمامى خون شد
گر ديد دل از جفاى خصمان مجروح
چندان بگداخت تن زمحنت كاخر
ليك زجراحات شد....
گرديد زديدها نهان همچون روح
آنان كه ره دوست گزيدند همه
در معركه دو كون فتح از عشق است
در كوى شهادت آرميدند همه
هر چند سپاه او شهيدند همه
حق جان جهان است و جهان جمله بدن
افلاك و عناصر و مواليد اعضاء
اصناف ملائكه حواس اين تن
توحيد همين هست دگرها همه فن
گويم سخنى زحشر چون برق زميغ
اين جان و تنت كه هست شمشير و غلاف
بشنو كه ندارم از تو اين نكته دريغ
آنروز بود غلافش از جوهر تيغ
جهان بين من گرچه رفت از نهاد
جهان بين اگر شد جهان بان بجااست
جهان آفرين بين من كم مباد
جهان را جهان بان نه غير از خداست
دو نامه فارسى از صدر الدين شيرازى كتاب ملا صدرا كه به مير محمد باقر نوشته لا زال شموس
الحكمه الايمانيه منوره بعد الاستناره بنور وجوده و ما برحت اقمار النفوس الانسانيه القابله لاقتباس
انوار المعارف الالهيه و التجليات السبحانيه من معدن اللاهوت و منبع الجبروت مستضيئه بالاضواء
الرحمانيه مشعشعه بالاشعه الربانيه بفيض فضله و جوده.قوم اللهم و نور رياض الشريعه الحقه النبويه و
السيره المرضيه المرتضويه و السياده الصحيحه الحسنيه و المله القويمه الجعفريه سلام الله و تحياته على
الصادع بها و المستحفظين لها منبعثه بعد الخمول بعلو شانه نضره بعد الذبول برفعه مكانه ليتجدد بدولته
دولتها و تكر بايامه ايامها بحق خاتم الانبياء و المرسلين و افضل الاوصياء المرضيين و آلهما الذين هم
عن ارجاس نقايص الطبيعه الجسميه نزهين و عن ادناس جاهليه الهيولى الاولى مطهرين سلام الله و
صلوته عليهم اجمعين صاحب راى صايب و ذهن صافى و فكر ثاقب كه ديده بصيرتش به كحل الجواهر
تاييد ربانى جلا يافته و اشعه نير توفيق الهى بر منظر انتباه و مطرح استشعارش تافته داند و بيند كه هر
چند همه افراد كاينات و انواع مبدعات را على تفاوت النشات و تخالف المهيات باتش اشعه آفتاب
هستى بحسب عطيه أَعْطى كُلَّ شَي ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى بيكبار كه وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ تافته و
كافه هويات ممكنات و قاطبه ذوات موجودات عالم امكان را على تباين الدرجات و تفارق الطبقات و
سعه رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَ يْءٍ گنجيده و دريافته اما بحسب قابله اولى و فطره اصليه كه عطا كرده فيض
اقدس است هر نوعى و شخصى از انواع حقايق و افراد طبايع به موهبتى خاص و عطيتى معين
مخصوص و مشمول گشته و باز از سر جمله قسمت پذيرندگان درياى جود و كرم و بار يافتگان خوان
يغماى نعماى وجود و نعم جامعيت جامع اطوار و نشات و احاطه بر فنون كمالات و صنوف ملكات
مخصوص بعضى از اشخاص نوع عالى شان متعالى مكان انسان گرديده و بنا بر محاذاتى كه بحسب
تعاكس سلسلتين بدو و رجوع ميانه اول اولى و آخر ثانيه واقع است در مظهر مكرم كمل بنى آدم چنانكه
گفته اند
دو سر خط حلقه هستى به حقيقت بهم تو پيوستى
و اين مظهر جامع حالات و ذات مستجمع كمالات بغايت نادر الوجود است اعز من الكبريت الاحمر و
اندر من الاكسير الاكبر چنانكه شيخ رئيس ره ايمائى بدين معنى فرموده در شفاء كه ان الماده التى تقبل
مثل هذه الصور تقع فى قليل من الامزجه و در اشارات گفته جل جناب الحق عن ان يكون شريعه لكل
وارد او ان يطلع عليه الا واحد بعد واحد.
و بعد از تحقيق وجود چنين جوهر مقدس غالب آنست كه در نظر خلايق مخفى ميباشد.و اين اخفاء يا
بواسطه عدم قابليت و عدم استعداد خلق است و ضعف احداق ادراك شان از شناختن و دانستن رتبه
كمال آن انسان ملكوتى و آدم معنوى و نشاه قيومى و شعله لاهوتى و ذات قدوسى و يا بجهت آنست كه
خصوصا «» مرآت ضمير منيرش از غبار كثايف اخلاق و اطوار و كدورات اوضاع و اوصاف مردم زمان
مينمايند چنانچه از سرور انسان عليه و آله شرايف .«» علماى معروف اين زمان قبول غنى از راه غنى
صلوات الرحمن: انه ليغان على قلبى روايت كرده اند و در بعضى كتب مسطور است كه سبب پنهان شدن
ابدال از چشم مردمان آنست كه ايشان تاب ديدن علماء زمان كه در حقيقت جهال و نزد خود و عوام
علماءاند ندارند.
پس بنابر اين بيقين معلوم ميتوان كرد كه حق جل و علا را با مردم اين زمان و خلايق دوران لطف فراوان
و رحمت بى پايان واقع است.زيرا كه از مراحم الطاف نامتناهى نسبت به اهل اين زمان و مردم اين
دوران ظهور نور وجود و بروز طلعت مشهود شخصى است كه بر سبيل ندرت موجود مى باشند و در
مدت وجود از غايت عزت از نظرها مختفى و از ديدها مفقود ميگردد.پس ظهور اين ذات منور مطهر و
بروز اين آفتاب عالى منظر بر مشاعر و مدارك اهل روزگار و وقوع اشعه افاضات علميه از ذات نيرش بر
سطوح قابليات مستعدان اين بلاد دليلى است رايق و برهانى است فايق بر فضل كردگار و رحمت
پروردگار بر اشخاص و آحاد اين ازمنه و ادوار.چنانكه خفاى نور خورشيد بر خفافيش منافى كمال نور
ارنيتش نيست همچنين اگر خفاش طبعان ظلمت سراى عالم طبيعت منكر انوار عقليه آن جوهر قديمى
باشند منافى تقدس ذات و تماميت صفات او نخواهد بود.چه اگر كسى فهم اسرار ربانى را شايد و
ذوقش دريافت غوامض بدايع آيات الهى را مساعد آيد داند كه بهر چند حق تعالى را با همه نسبت
قيوميت و ايجاد و تكميل و تجلى حاصل است امرش بر همه سارى و حكمش بر همه جارى و فيضش
جمله را حاصل و برش همه را واصل اما ظهور احكام آيات بينات و بروز اظهار صفات و سمات
الهيتش بر چنين مظهرى پيدا شده و بر عرض كمال چنين دانشورى استوا يافته.
پرتو خورشيد عشق بر همه تابد ولى
سنگ بيك رنگ نيست تا همه گوهر شود
اعنى حضرت قدسى بهجت ملكوتى بسطت نواب مستطاب معلى القاب سلطان متالهى الحكماء برهان
مجتهدى الفقهاء السيد الكبير السند الامير بل رئيس اعاظم السادات و النقباء فى العالم مطاع افاخم
الكبراء بين الامم مرتضى ممالك الاسلام مقتدى طوايف الانام ممهد قواعد الاسلام مبين الحلال و
الحرام صاحب الملكات و الاخلاق القدسيه جامع النشات العقليه و النفسيه مستجمع العوالم الروحانيه و
الحسيه.
كامل الذاتى كه ذات كاملش دارد فروغ همچو عقل اول از نقض كمالى منتظر
فسلام على جوهر عقلى طهر من رجس الهيولى و عسق الجهالات و تقدس عن من كدر الطبيعه و ظلمه
الاوهام و الخيالات.قرب من مبدئه الاعلى مقطع سالك الناسوت و تجلى لمرآه عقله الفعال قدس
اللاهوت ساح مذهبه الثاقب فى افضيه الملكوت و انطبعت فى فص نفسه الناطقه نقوش الجبروت
المعدوم الذى فات و علم المنتظر الذى هو آت.يقرء مكتوب اسرار الغد من عنوان اليوم و «» ادرك
يقطف ثمار العنب من صنوان السوم.
ترك العقود العشره من الحواس المتعينه بالاجرام و تبجج بصحبه العشره الكرام من العقول المجردين عن
عالم الظلام.فهلموا يا اخوان الحقيقه و اصحاب العلم و العرفان و طلبه الكمال و الوجدان متوجهين الى
بابه و الاقبال بشراشر الهمم الى جنابه.فانه باب تحصيل الولوج الى سبيل الله و جناب به ييسر الانقطاع
عما سواه.باب ما خسر طالبه و جناب ما خاب آيبه.فشرفا لهذا البيت العظيم الرتبه العلى المحله السامى
المكانه اما شرف النسب فاشرق من الصباح المنير و اضوء من عارض الشمس المستنير.و اما علومه و
اخلاقه و سماته و سيرته و نفسه الشريفه و عقله الفعال و ذاته الفياضه للعلوم عن القوابل فناهيك من
فخار و حسبك من علو منار و قدس من سمو مقدار.نور مشرق من انوار و سلاله طاهره من اطهار لقد
طال السماء علاء و نبلا و سما على الثوابت منزلا و محلا.فكم اجتهد الاعداء فى خفض مناره و الله
رفعه و كم ركبوا الصعب و الذلول فى تشتت شمل جاهه و قدره و الله يجمعه و كم ضيعوا من حقوق
ما لا يهمله الله و لا يضيعه وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ. «» اجلاله و تعظيمه و توقيره و تفخيمه
جهد آن كردند اين گل پاره ها
هر كسى كه دشمن كيهان بود
بايدش پوشند هيچ از ديده ها
تا كه نور بى حدش دانند كاست
تا بپوشانند خورشيد ترا
آن حسد خود مرگ جاويدان بود
و ز طراوت ديدن پوسيده ها
تا بدفع جاه او آرند خواست
و اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْث يَجْعَلُ رِسالَتَهُ و الى من يليهم ولايته.او لم ينظروا الى سما جوهر ذاته كيف بناها خالقها
و مبدعها مزينه بزينه الكواكب العلوم و المعارف و احكمها سقفا محفوظا عن شياطين اهل العناد و
الضلال آمنا من اغتيان غيلال الجهل و الاضلال و اغواء عفاريت الجدال من الجهله و الارذال.ا و لم
يتفكروا فيما قد اجتمع فى نفسه النفيسه من الاخلاق الحميده و الاوصاف الشريفه و السير المرضيه و
الكمالات العلميه و العمليه ثم ما يترتب عليها من المحاسن الراجعه الى النفس و البدن و السرو العلنه
كالعبادات و الاجتهادات و التعليمات و السياسات الدينيه و الحكميه و الرياضيات المنطقيه و الالهيه و
الطبيعيه و الادبيه و الطاعات و الخلوات الشرعيه و الذوقيه و النقليه و العقليه.و علم ما فى كل منها
بالبرهان اليقينى و الكشف العيانى و الذوق الوجدانى مما يجزم العقل و يتحقق قطعا انها ليست الا
بتاييد الهى و الهام ربانى و هدايه عقليه و اعانه مؤثرات سماويه و موافقه سعود كوكبيه و مساعده قرانات
نجوميه.كيف و العوالم مطابقه و المواطن متناسبه و النشات متوافقه و طبقات الاكوان متحاذيه و مراحل
السفر الى الله تعالى و منازل النزول متناسبه.ثم انظروا يا اولى الالباب بعين الاهتداء و الاعتبار الى قوه
عقله و شده نفسه فى العلم و غايه تثبته فى الدين و كمال رسوخه فى الحكمه كيف يصيب بذاته الوحيده
الفريده مع قله اعوانه و ندره انصاره بحثا و دفعا لمذاهب اهل الضلال و آراء اصحاب الجدال من
المتفلسفين و المتكلمين اولى وساوس القيل و القال المنهمكين فى الافساد و الاضلال.و لم ير باسا فى
شتت شملهم و ابطال مللهم و هدم فلسفتهم و تضييع حزبهم حتى فاق علمه و حكمه على ساير العلوم و
الحكم.و ظهر رايه على الاراء و دينه على الاديان و زاد فضله و شرفه على مر العصور و الازمان و انتشر
فى الافاق و الانظار و شاع فى المشارق و المغارب من غير ان يقدر الاعادى مع كثره تعليمهم و شده
جربزتهم فى المناظره و التدقيق و فرط عصبيتهم و حميتهم فى انكار ما هو احق بالتحقيق و اليق
بالاعتراف و التصديق و بذلهم غايه الوسع فى اطفاء انواره و طمس آثاره على اخماد شراره من ناره و
اظلام نور من انواره.بل كلما قصد برايه المتين هو الحق الصحيح الموافق لما قضى الله و قدر و كل ما
و احب شاء و اراد خالق القوى و القدر.فهل ذلك الا لكونه قائما مقام العباده و العبوديه لله «» يختار
متوجها اليه عما سواه راضيا بقضائه موافقا لرضائه بسبب مواظبته على مكارم الاخلاق و بلوغه النهايه
فى معرفه الخلاق و وصول الغايه فى تدبر المصالح الدينيه و الدنياويه و تمهيد القواعد العقليه و المليه و
كونه مستجاب الدعوه يسمع دعاه فى الملك و الملكوت و لا يرد حاجته فى عالم الرحموت.فصار الحق
مبدء ماربه و مسهل صعابه و منجح مهماته و قاضى حاجاته.اللهم كما جعلته نور عقلانيا و هدى روحانيا
ذاته ملكوتيه يهتدى بها فى ظلمات الهوى و الطبيعه و كوكبا قدسيا يتلالا مصباحه لسالكى طريقيه
الحقيقه و الشريعه فاحرس افادته و افاضته سيما على اصغر خدمه المربى فى حريم كرمه المروى من
بحار جوده و نعمه محمد الشهير بالصدر الشيرازى.فانه متى استمسك بعروته الوثقى و اعتصم بساحته
العليا استراح من عساكر طغاه الهموم و نجا من جيوش بغاه الغموم.
حقا كه نهال جنابش بافتاب مهر و شبنم خاندان نبوت پرورده و گلشن اعتقادش از كوثر ارادت و سلسبيل
اخلاص دودمان علم و طهارت آب خورده و متوجهات ولايت آيات خفيه و جليه غيبيه و شهاديه معقوله
و محسوسه گلبن گلستان قابليتش نضارت يافته و در زمره منتسبان و دودمان عظيم المكان منخرط بوده از
ساير اقران و همگنان به مزاياى عواطف و مراحم التفات خاطر فياض استاد الكل فى الكل اختصاص
پذير كرده و زبان ثنا و ستايش در ذكر محامد ذات قدوسى آيات و نشر مناقب صفات ملكى سمات
گشوده همواره به مضمون كلام صدق انتظام قايل است كه
ه مه ثناى تو گويم چه لب فراز كنم همه دعاى تو گويم چو چشم باز كنم
و چون توفيق شكرگذارى و محمدت ستايى تر از جمله عطاياى ربانى و منح و ايادى سبحانى كه لايق و
مستحق شكرى تازه و ستايش جديد است و همچنين الى غير النهايه از مقوله امكان و از دائره قوت و
توش و توان انسان بيرون اعتراف به عجز و قصور كه نايب مناب شكر نامحصور اس ت اولى و انسب
خواهد بود.و حيرانم كه اگر نه چنان شخصى اثر اشخاص محبوبه ربانيت و مظهر رحمانيت و پرتو
تجليات افعاليه الهيه بوده باشد چسان با وجود محافظت بر جهات تجرد و وحدت و حيثيات انقطاع از
شوايب كثرت و حشمت و با زمره مهيمين و طائفه كروبيين ارباب قدس و طهارت و علم و نزاهت و
هيمان و حيرت در در جناب صمديت و بارگاه احديت هم عنانى كردن بلكه مسابقه جستن تواند بود.كه
مراعات جانب كثرت نمودن و محافظت بر جمعه و جماعت و مواظبت بر مراسم خلقت و آداب بشريت
و اجراى احكام و حدود شرعيه تنفيذ اوامر و نواهى و سياسات دينيه بچنگ آورد.چنانچه از جد
بزرگوار و پدر موقر عالى مقدارش سيد الموحدين و خليفه طيبه رب العالمين عليه و على اخيه و آلهما
المؤيدين بالعصمه و السداد صلوات الله عليهم اجمعين مصحح و متواتر است: من اتصافه بخصايص
كادت توصف بالتضاد و تحليته بنعوت تجمع اسباب التقابل و التمانع بنحو من الاتحاد من خشوعه و
تدرعه بالزهاده و ترويه بالعبوديه و العباده و تقليل القوت و خشونه الملبس و المضجع و تطليق الدنيا و
زهراتها على وجه لا يتاتى و لا يتصور الا لمنقطع فى كن جبل لا يصحب و لا يسمع من البشر همسا مع
البطش و السطوه و الباس و الغلظه على اعداء الله و رفضه حكم الله و معرفته و شق عصاهم و الصاق
معاطس الكفره و الفجره بالرغام مضيفا اليه تواضعه للخلق و مجالسته مع الضعفاء و استماع كلام
الملهوفين و تفقد حالهم و اطالته فى العباده فى الاوقات بالطاعه الى غير ذلك من الاداب و الفرايض
النبويه و العلوم و المعارف الولويه التى كلت السن فصحاء الدوران عن احصاء عشر من اعشارها فى
القرون و الحجه و الازمان.
و اما آنچه از اظهار محبت و بندگى نسبت بدان دودمان والا مكان منقبت بنيان كه قوايم ايوان احترامش
از لالى مكنونه قُلْ لا أَسْﯩَٔلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْب ى ترصيع يافته و اركان بدايع انتظامش از
اسطوانه قويمه: انى تارك فيكم الثقلين ارتفاع يافته واجب و لازم دانسته و ميداند امريست كه موشح
بتوشيح تسليم ساكنان عالم بالا و موقع بتوقيع تصديق سبحه طرازان ملاء اعلى گشته محتاج به تقرير و
بيان نيست.
كفى شرفا انى مضاف اليكم
اذا بملوك الارض قوم تشرفوا
و انى بكم ادعى و ارعى و اعرف
فلى شرف منكم اجل و اشرف
و اما احوال فقير حقير بحسب معيشت روزگار و اوضاع دنيا به موجبى است كه اگر چه خالى از
صعوبتى و شدتى نيست.چه معلوم است كه شغل تاهل و تدبير معاش جمعى كثير از اطفال و عيال و
پيوستگان و وابستگان با عدم مساعدت زمان و بد سلوكى مردم دوران مستتبع چه قسم آلام احزان
خواهد بود.و مع هذا رفع حال جهال و مزاحمت ناقصين و ارذال و ملاحظه ديگر مفاسد و مكاره على
امكان انتقال و زوال متصور نيست.اما «» الاتصال خود از لوازم گردش ماه و سال است كه بهيچ روى
بحمد الله كه ايمان بسلامت است و در اشراقات علميه و افاضات قدسيه و واردات الهاميه از مبادى
عاليه كه ابواب مفتحه عطايا و مواهب الهيه و ارزاق معنويه اصلا و قطعا خللى واقع نگشته.لله الحمد كه
گنجايش بخل و منع و امكان تقصير و تغيير در آن متصور نيست وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ
مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ.
ليكن از حرمان ملازمت كثير السعاده بى نهايت متحسر و محزون است و مكرر قصد آن كرده و ميكند و
عزم زيارت آن حضرت كه حريم مقصد اهل حق است تصميم مينمايد.
بخت يارى نميكند.روى طالع سياه كه قريب به هفت هشت سال است كه من از ملازمت استاد الاماجد
و رئيس الاعاظم محروم مانده ام و هيچ روى ملازمت آن مفخر اهل دانش و بينش ميسر نميشود.ازين
حال الحال خجالت و انفعال دست داده ميترسم كه مبادا متوهمى توهم حق ناشناسى و شكر ناگذارى و
حقيقت ناسپاسى و حمد ناستايى درين بنده آبق كرده رقم كفران نعمت بر صفحه آمالش كشد.و ليكن با
وجود تقصيرات ظاهرى اخلاص باطنى و اعتقاد قلبى يوما فيوما در تزايد و تكامل است و قرب معنوى
دوستان «» و تقارب روحانى با وجود تباعد جسمانى در اشتداد و تفاضل است.و هرگز نبوده كه محضر
را مزين به ذكر محامد عليه نگرداند و معطر به نشر محاسن خفيه و جليه آن استاد و مقتداى فرقه ناجيه و
سيد سند و معلم و شيخ و رئيس طايفه شيعه اثنا عشريه سلام الله عليهم اجمعين نسازد.
و ديگر معروض راى منير و ضمير اشراق تنوير آنكه درين اوان افتراق و زمان انفصال از آن قبله آفاق
بواسطه كثرت وحشت از صحبت مردم وقت و ملازمت خلوات و مداومت بر افكار و اذكار بسى از
معانى لطيفه و مسايل شريفه مكشوف خاطر عليل و ذهن كليل گشته.و اكثر آن از طريقه مشهور متداول
نزد جمهور بغايت دور است.با آنكه اقامت برهان بران شده و از قوانين بحثى بعيد نيفتاده اما چون
مانوس طبايع اكثر طلبه و منتسبين به طايفه علم و اصحاب دانش چنانكه عرض نموده نيست و نميباشد
لهذا در مسطورات خود تصريح بان نمينمايد بلكه بعضى از آن را بايماى قليل مؤدى ميسازد و بعضى از
آن را متفرق نموده در اثناى مباحثات طويله به تبعيت ديگر سخنان تطفلا معروض خواطر صافيه و اذهان
ثاقبه ميگرداند اما آنچه در خاطر مرصود است مسطور نميگردد چون هر چه اين كمينه را سانح ميگردد از
نتايج استفاضات و لمعات اشراقات آن خاطر فياض است و بغير از بندگان قدسى مكان كسى را اطلاع
بر كيفيت حقيقت آن و ماخذش و وقوف بر مبداء و مقطع و حد و مطلعش و ملاحظه حال ذى السبب از
سببش حاصل نيست ميل دارد كه اكثر آن را به عبارتى منقح و لفظى محرر در آورد مرفوع سده سنيه و
معروض سرير اشراق پذير هدايت مسير گرداند.چه ظاهر است كه مواقع قصور و مواضع سهو و زلل را
پرده عفو اغماض مستور گردانيده از تعرض بيگانه و اطلاق اغيار بر شكستگى و انكسار اين بى مقدار
محروس خواهند داشت.و چون خود را از خادمان و منتسبان آن زبده افلاك و اركان دانسته و ميداند از
اطلاع آن طبع شريف و عقل فعال بر قصور و خلل و بى بضاعتى و ناتمامى و خامى اين كسير الاختلال
باك ندارد بلكه لايق ميشمارد.
مست و هشيار پيش دوست يكيست پيش دشمن بهوش بايد بود
اگر كاسنى تلخ است از بوستان است و اگر عبد الله مجرم است از دوستان است.
و ما انا الا قطره من سحابه و لو اننى الفت اﻟﻒ كتاب
و باز خاطر ميگويد كه چون داعى تصميم عزم نموده كه امسال بهر نحو كه باشد بشرف پا بوس استاد
مشرف گردد اولى آنكه جميع مطالب در خاطر است مشافهه عرض كند و هر قسم خلل و زلل كه در آن
باشد.ببركات انفاس افاضت آسايش رفع گردد.
و اگر همچو زر خالص بسكه خالص مسكوك گشته نقش تصحيح و تنفيذ پذيرد در دار الملك معانى و
شهر بند ادراكات ارباب كمال و اصحاب ذوق و حال رواج گيرد.اطناب از حد گذشت اميد كه ذات
بندگان استاد الكل فى الكل از جميع مكاره دنيويه در كنف حفظ و عصمت رب العزه محفوظ و
محروس باد بحق محمد و آله الاطهار عليهم صلوات الله العزيز الجبار.
كفى شرفا انى مضاف اليكم
ا ذ ا ب م ل  وك الارض قوم تشرفوا
و انى بكم ادعى و ارعى و اعرف
فلى شرف منكم اجل و اشرف
تا اشعه آفتاب وجود به مقتضى حكمت الهى بر صفايح ممكنات فايض شود پرتو نور وجود حقيقى مر
تعينات را عارض گردد لوايح خورشيد فضل و حكم و لوامع نير خلق و كرم در سپهر ذات قدسى صفات
بندگان نواب مستطاب فلك جناب صاحب سرير اقليم كمال مسند نشين بارگاه افضال حلال مشكلات
حقايق كشاف معضلات دقايق چهره گشاى جمال معانى مبين رموز آسمانى زيور چهره دانش و بينش
فهرست كتاب آفرينش مجموعه كمالات انسانى مرآت تجليات الهى و كيانى.
كا م  ل ا ل  ذاتى كه ذات كاملش دارد فروغ همچو عقل اول از نقص كمال منتظر
الذى كشف قناع الامتناع من وجوه مخدرات الحقايق و المبانى و رشف بشفاه التفكر لنقاع قلبه الزكى
انهار المعارف و المعانى رسام خطوط التحقيق على حدود خدود الكتاب و قسام سهام الفيض على
جيوب قلوب اولى الالباب حادى عشر العقول حاوى الفروع و الاصول السيد الامير رئيس الحكماء و
شيخ الفقهاء و استاذ الاساتذه و معلم العلماء اشرف الافاضل و الصدور اشرق الاهله و البدور مهذب
الاسلام كهف الانام ثمال الخواص و العوام مال اهل الايام كريم الخيم و الاخلاق شريف الانساب و
الاعراق.و لو لا ان قيض قضاء الله بمنه و الجود و قدر قدره باحسانه الاجاده بهذا الوجود لكان يصبح
عين حيات العلوم غايره و ظلت تجاره اهلها فى سوق الكساد بايره.فاطال الله اعمار المعالى بطول بقائه
و اعمش عيون الاقالى بنور لقائه ما برحت احداق الاشخاص شاخصه نحو جنابه و رقاب الارباب
خاضعه للتمرغ على بابه.
بر صفحات هياكل اعيان ثابته اصحاب مكارم و آداب و قوالب قوابل ممكنه تلامذه و طلاب لامع و
لايح باد اقل المعتصمين بحبل افادته و اصغر المتشبثين بذيل افاضته محمد الشهير بصدر الشيرازى بعد
تلخيص رسايل خلوص و تنقيح مسايل خصوص تحيتى چون انفاس قدسيان مجرد از شوايب ريا و
خدمتى چون ماده خلقت مقيد بصدق و صفا از سرفعه انقياد و تسليم و سجده تحيت و تعظيم در موقف
اقدس كعبه آسا بكلك كتابه نگار عجز و افتقار بر شرف صوامع مسامع و غرف حظاير ضماير سكان
اركان سده سنيه كاسمان در عرض خود بخاكش ملتجى است مينگارد و معروض موقف افادت و مجلس
افاضت ميدارد كه حسن ارادت و اعتقاد و كمال مودت و اتحاد اين كمينه نسبت بمقيمان آن آستان كه
معتصم ارباب شوق و طلب و ملثم اصحاب علم و ادب است مفتقر بزيور خط و خال الفاظ و عبارات
نيست.حقا كه حقيقت كميت شوق و اخلاص محاط بسعه علميه نميگردد و كيفيت خلت و اختصاص
كما هو حقه در حيز تحرير و تقرير چه احاطه متناهى بغير متناهى امريست ممتنع التيسير و ادراك امور
وجدانى كيفيتى است متعذر التعبير.
ق ل  م ر ا آ ن زبان نبود كه راز عشق گويد وراى حد تقرير است شرح آرزومندى
فاسال الله نيل الاتصال و اعوذ به من ويل الانفصال.و الله على صدق ما نقول خبير و بايجاب ما سئل
منه قدير.
اگر چه از راه صورت مسافت مكانى حاجز كعبه مقصود كشته و پاى سست انواع تفرقه و اصناف الم
بخاطر محزون رسيده ولى هميشه مشام جان بروايح افادات علميه كه از حريم گلشن معانى ميوزد معطر و
ظلمت آباد طبيعت بلوايح افاضات جليه كه در سپهر باطن قدس موطن ميتابد منور بوده و زمان زمان
نسيم توجه خاطر فياض رياض قابليت طالبان را طراوت افزوده و نفس نفس رشحات التفات ضمير
آفتاب تاثير مزرع استعداد مستمندان را زينت داده.لا جرم اكثر اوقات خود را بعد اقامه ما يجب على
العباد و يستحب من وظايف التعبد و رواتب العبوديه بتدرب مقاصد قدما و تتبع و ماثر علما مشغول گشته
خدمت معارف دينيه و ملازمت علوم حقيقيه را مورث هدايت و نجات و مثمر ارتفاع درجات ساخته
است و بقدر همت و قابليت خود از هر چمنى خوش هاى و از هر سفره اى توشه اى گرد آورده و بانچه
مقدور ذهن كليل و خاطر عليل بوده در آن وادى طريق سعى و اجتهاد سﭙﺮده در دفع و رفع منوع و
نقوض و معارضات وارده بر تركيب و عبارات قوم مثل شفا و اشارات سخنى چند روى داده و راه
تصرفى چند در تلخيص و تحقيق مقاصد ايشان بر روى طبيعت گشاده و در بعضى مؤلفات و مرقومات
ثبت نموده.اما از قلت قابليت عدم اعتماد بر غريزه خود آنها را وقعى ننهاده و بمقتضاى تامل در مورد
المرء بعيوب نفسه بصير توسن طبيعت را در ميدان اشتهار رخصت جولان نميداد.
و لكن بجهت آنكه دغدغه خاطر قرار نميگرفت و تقلب باطن تسكين نمى پذيرفت با خود گفت كه اولى
آنكه من بعد آنچه از سوانح وقت باشد از سواد به بياض آورده به نظر كيميا اثر استاد الحكماء كه حلال
هر مشكل و فارق حق و باطل و ترياق سم جهل قاتل است معروض دارد تا اگر آن خردها را بر محك
اعتبار كامل نمايد به سكه قبول رسانند و در بازار صيرفيان معنى رايج گردانند و الا جمله را در خلاص
بگدازند و حق صرف را از تعرض خلاص سازند.و على كلا التقديرين باحدى الدولتين فايز گردد.و بناء
عليه چون درين وقت بعضى از اعزه كاشان را كه بقدر بازكش در مباحثات علمى باين كمترين ميبوده
مشكلى چند روى داده بجهت استفسار آنها را از روى حسن ظن كه باين فقير داشت كتابتى بدين صوب
ارسال داشته التماس كشف آن عويصات نموده داعى نيز ملتمس مشار اليه را كلمه اى چند...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
باب تقليد باب التقليد از کتاب اصول کافی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 16 فروردین 1395
     

1- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ اتّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَقَالَ أَمَا وَ اللّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ
اصول كافى جلد 1 ص :68 رواية: 1

ترجمه :
1 ابوبصير گويد از امام صادق(ع) در باره آيه (31 سوره‏9) (((علما و راهبان خويش را پروردگار خود گرفتند نه خدا را))) پرسيدم فرمود: بخدا سوگند كه علما و راهبان مردم را به عبادت خويش نخواندند و اگر هم مى‏خواندند آنها نمى‏پذيرفتند ولى حرام خدا را براى آنها حلال و حلالش را حرام كردند بنابراين آنها ندانسته و نفهميده عبادت ايشان كردند.

 

2- عَلِيّ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمّدٍ الْهَمَذَانِيّ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عُبَيْدَةَ قَالَ قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ ع يَا مُحَمّدُ أَنْتُمْ أَشَدّ تَقْلِيداً أَمِ الْمُرْجِئَةُ قَالَ قُلْتُ قَلّدْنَا وَ قَلّدُوا فَقَالَ لَمْ أَسْأَلْكَ عَنْ هَذَا فَلَمْ يَكُنْ عِنْدِي جَوَابٌ أَكْثَرُ مِنَ الْجَوَابِ الْأَوّلِ فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع إِنّ الْمُرْجِئَةَ نَصَبَتْ رَجُلًا لَمْ تَفْرِضْ طَاعَتَهُ وَ قَلّدُوهُ وَ أَنْتُمْ نَصَبْتُمْ رَجُلًا وَ فَرَضْتُمْ طَاعَتَهُ ثُمّ لَمْ تُقَلّدُوهُ فَهُمْ أَشَدّ مِنْكُمْ تَقْلِيداً
اصول كافى جلد 1 ص :68 رواية: 2

ترجمه :
2 محمدبن‏عبيده گويد: حضرت ابوالحسن عليه‏السلام به من فرمود: اى محمد تقليد شما محكم‏تر است يا مرجئه؟ (آنها كه پس از پيغمبر(ص) ابوبكر را مقدم على عليه‏السلام را مؤخر داشتند) عرض كردم ما هم تقليد كرديم آنها هم تقليد كردند. فرمود: اين را از تو نپرسيدم، محمد گويد: من جوابى بيشتر از اين جواب نداشتم، امام فرمود: مرجئه مردى را كه اطاعتش واجب نبود بخلافت نصب كردند و تقليدش كردند و شما مردى را نصب كرديد و اطاعتش را لازم دانستيد و تقليدش نكرديد پس تقليد آنها از شما محكمتر است (چنانچه على عليه‏السلام هم از اصحابش همين گله را داشت كه چرا بايد پيروان معاويه پيشواى باطل خود را اطاعت كنند و شما رهبر حق خود را نافرمانى كنيد آنها در باطل مجتمعند شما در حق متفرق).

 

3- مُحَمّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ حَمّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيّ بْنِ عَبْدِ اللّهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع فِي قَوْلِ اللّهِ جَلّ وَ عَزّ اتّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَقَالَ وَ اللّهِ مَا صَامُوا لَهُمْ وَ لَا صَلّوْا لَهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَاتّبَعُوهُمْ
25 اصول كافى جلد 1 ص :69 رواية: 3

ترجمه :
3 امام صادق عليه‏السلام در تفسير آيه (31 سوره 9) (((غير خدا علما و راهبان خود را پروردگار گرفتند))) مى‏فرمايد: بخدا براى آنها روزه نگرفتند و نماز نگزاردند بلكه بر ايشان حرامرا حلال و حلال را حرام ساختند و ايشان هم پذيرفتند.


باب بدعتها و رأى و قياسها

باب البدع و الرأى و المقائيس‏

1- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ الْأَشْعَرِيّ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ الْوَشّاءِ وَ عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ ابْنِ فَضّالٍ جَمِيعاً عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَيْدٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع النّاسَ فَقَالَ أَيّهَا النّاسُ إِنّمَا بَدْءُ وُقُوعِ الْفِتَنِ أَهْوَاءٌ تُتّبَعُ وَ أَحْكَامٌ تُبْتَدَعُ يُخَالَفُ فِيهَا كِتَابُ اللّهِ يَتَوَلّى فِيهَا رِجَالٌ رِجَالًا فَلَوْ أَنّ الْبَاطِلَ خَلَصَ لَمْ يَخْفَ عَلَى ذِي حِجًى وَ لَوْ أَنّ الْحَقّ خَلَصَ لَمْ يَكُنِ اخْتِلَافٌ وَ لَكِنْ يُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَيُمْزَجَانِ فَيَجِيئَانِ مَعاً فَهُنَالِكَ اسْتَحْوَذَ الشّيْطَانُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ وَ نَجَا الّذِينَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَ اللّهِ الْحُسْنَى
اصول كافى جلد 1 ص :69 رواية: 1

ترجمه :
1- اميرالمؤمنين عليه السلام براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: اى مردم همانا آغاز پيدايش آشوبها فرمانبرى هوسها و بدعت نهادن احكامى است بر خلاف قرآن كه مردمى بدنبال مردمى آنرا بدست گيرند، اگر باطل برهنه مى‏بود بر خردمندى نهادن نمى‏گشت و اگر حق ناآميخته مى‏شود اختلافى پيدا نمى‏شد ولى مشتى از حق و از باطل گرفته و آميخته شود و با هم پيش آيند، اينجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره شود و آنها كه از جانب خدا سبقت نيكى داشتند نجات يابند.


 

2- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ جُمْهُورٍ الْعَمّيّ يَرْفَعُهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللّهِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 70 رواية: 2

ترجمه :
2 - رسول خدا (ص) فرمود: زمانيكه در امتم بدعتها هويدا گشت بر عالم است كه علم خويش را آشكار كند، هر كه نكند لعنت خدا بر او باد.

 

3- وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ جُمْهُورٍ رَفَعَهُ قَالَ مَنْ أَتَى ذَا بِدْعَةٍ فَعَظّمَهُ فَإِنّمَا يَسْعَى فِي هَدْمِ الْإِسْلَامِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 70 رواية: 4

ترجمه :
3 در حديث است: كسى كه نزد بدعتگزارى آيد و تعظيمش كند در خرابى اسلام كوشيده است.

 

4- وَ بِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ جُمْهُورٍ رَفَعَهُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص أَبَى اللّهُ لِصَاحِبِ الْبِدْعَةِ بِالتّوْبَةِ قِيلَ يَا رَسُولَ اللّهِ وَ كَيْفَ ذَلِكَ قَالَ إِنّهُ قَدْ أُشْرِبَ قَلْبُهُ حُبّهَا
اصول كافى جلد 1 صفحه: 70 رواية: 5

ترجمه :
4 رسول خدا (ص) فرمود: خدا از قبول توبه بدعتگزار خوددارى فرموده. عرض شد چرا چنين است؟ فرمود : زيرا كه دوستي بدعت دلنشينش شده است . (پس توبه كردنش حقيقي نيست )

 

5- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص إِنّ عِنْدَ كُلّ بِدْعَةٍ تَكُونُ مِنْ بَعْدِي يُكَادُ بِهَا الْإِيمَانُ وَلِيّاً مِنْ أَهْلِ بَيْتِي مُوَكّلًا بِهِ يَذُبّ عَنْهُ يَنْطِقُ بِإِلْهَامٍ مِنَ اللّهِ وَ يُعْلِنُ الْحَقّ وَ يُنَوّرُهُ وَ يَرُدّ كَيْدَ الْكَائِدِينَ يُعَبّرُ عَنِ الضّعَفَاءِ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ وَ تَوَكّلُوا عَلَى اللّهِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 70 رواية: 3

ترجمه :
5 رسول خدا(ص) فرمود: براى هر بدعتى كه پس از من براى نيرنگ زدن با ايمان پيدا شود سرپرستى از خاندانم گماشته شده كه از ايمان دفاع كند و به الهام خدا سخن گويد و حق را آشكار و روشن كند و نيرنگ نيرنگبازان را رد كند و زبان ناتوان باشد، اى هوشمندان پند گيريد و بخدا توكل كنيد.

 

6- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ وَ عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع وَ عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ رَفَعَهُ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع أَنّهُ قَالَ إِنّ مِنْ أَبْغَضِ الْخَلْقِ إِلَى اللّهِ عَزّ وَ جَلّ لَرَجُلَيْنِ رَجُلٌ وَكَلَهُ اللّهُ إِلَى نَفْسِهِ فَهُوَ جَائِرٌ عَنْ قَصْدِ السّبِيلِ مَشْعُوفٌ بِكَلَامِ بِدْعَةٍ قَدْ لَهِجَ بِالصّوْمِ وَ الصّلَاةِ فَهُوَ فِتْنَةٌ لِمَنِ افْتَتَنَ بِهِ ضَالّ‏ٌ عَنْ هَدْيِ مَنْ كَانَ قَبْلَهُ مُضِلّ‏ٌ لِمَنِ اقْتَدَى بِهِ فِي حَيَاتِهِ وَ بَعْدَ مَوْتِهِ حَمّالٌ خَطَايَا غَيْرِهِ رَهْنٌ بِخَطِيئَتِهِ وَ رَجُلٌ قَمَشَ جَهْلًا فِي جُهّالِ النّاسِ عَانٍ بِأَغْبَاشِ الْفِتْنَةِ قَدْ سَمّاهُ أَشْبَاهُ النّاسِ عَالِماً وَ لَمْ يَغْنَ فِيهِ يَوْماً سَالِماً بَكّرَ فَاسْتَكْثَرَ مَا قَلّ مِنْهُ خَيْرٌ مِمّا كَثُرَ حَتّى إِذَا ارْتَوَى مِنْ آجِنٍ وَ اكْتَنَزَ مِنْ غَيْرِ طَائِلٍ جَلَسَ بَيْنَ النّاسِ قَاضِياً ضَامِناً لِتَخْلِيصِ مَا الْتَبَسَ عَلَى غَيْرِهِ وَ إِنْ خَالَفَ قَاضِياً سَبَقَهُ لَمْ يَأْمَنْ أَنْ يَنْقُضَ حُكْمَهُ مَنْ يَأْتِي بَعْدَهُ كَفِعْلِهِ بِمَنْ كَانَ قَبْلَهُ وَ إِنْ نَزَلَتْ بِهِ إِحْدَى الْمُبْهَمَاتِ الْمُعْضِلَاتِ هَيّأَ لَهَا حَشْواً مِنْ رَأْيِهِ ثُمّ قَطَعَ بِهِ فَهُوَ مِنْ لَبْسِ الشّبُهَاتِ فِي مِثْلِ غَزْلِ الْعَنْكَبُوتِ لَا يَدْرِي أَصَابَ أَمْ أَخْطَأَ لَا يَحْسَبُ الْعِلْمَ فِي شَيْ‏ءٍ مِمّا أَنْكَرَ وَ لَا يَرَى أَنّ وَرَاءَ مَا بَلَغَ فِيهِ مَذْهَباً إِنْ قَاسَ شَيْئاً بِشَيْ‏ءٍ لَمْ يُكَذّبْ نَظَرَهُ وَ إِنْ أَظْلَمَ عَلَيْهِ أَمْرٌ اكْتَتَمَ بِهِ لِمَا يَعْلَمُ مِنْ جَهْلِ نَفْسِهِ لِكَيْلَا يُقَالَ لَهُ لَا يَعْلَمُ ثُمّ جَسَرَ فَقَضَى فَهُوَ مِفْتَاحُ عَشَوَاتٍ رَكّابُ شُبُهَاتٍ خَبّاطُ جَهَالَاتٍ لَا يَعْتَذِرُ مِمّا لَا يَعْلَمُ فَيَسْلَمَ وَ لَا يَعَضّ فِي الْعِلْمِ بِضِرْسٍ قَاطِعٍ فَيَغْنَمَ يَذْرِي الرّوَايَاتِ ذَرْوَ الرّيحِ الْهَشِيمَ تَبْكِي مِنْهُ الْمَوَارِيثُ وَ تَصْرُخُ مِنْهُ الدّمَاءُ يُسْتَحَلّ بِقَضَائِهِ الْفَرْجُ الْحَرَامُ وَ يُحَرّمُ بِقَضَائِهِ الْفَرْجُ الْحَلَالُ لَا مَلِي‏ءٌ بِإِصْدَارِ مَا عَلَيْهِ وَرَدَ وَ لَا هُوَ أَهْلٌ لِمَا مِنْهُ فَرَطَ مِنِ ادّعَائِهِ عِلْمَ الْحَقّ
اصول كافى جلد 1 ص :70 رواية: 6

ترجمه :
6- اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: مبغوض‏ترين مردم نزد خدا دو نفرند:
1 : مرديكه خدا او را بخودش وا گذاشته از راه راست منحرف گشته، دلباخته سخن بدعت شده، از نماز و روزه هم دم ميزند، مردمى بوسيله او بفتنه افتاده‏اند، راه هدايت پيشينيانش را گم كرده و در زندگى و پس از مرگش گمراه كننده پيروانش گشته، باربر خطاهاى ديگرى شده و در گرو خطاى خويش است.
2 : مردى كه نادانى را در ميان مردم نادان قماش خود قرار داده، اسير تاريكيهاى قتنه گشته، انسان نماها او را عالم گويند در صورتيكه يكروز تمام را صرف علم نكرده، صبح زود بر خاسته و آنچه را كه كمش از زيادش بهتر است (مال دنيا يا علوم بيفائده) فراوان خواسته چون از آب گنديده سير شد و مطالب بيفائده را انباشته كرد، بين مردم بر كرسى قضاوت نشست و متعهد شد كه آنچه بر ديگران مشكل بوده حل كند، اگر با نظر قاضى پيشينش مخالفت مى‏كند اطمينان ندارد كه قاضى پس از او حكم او را نقض نكند چنانكه او با قاضى پيشين كرد، اگر با مطالب پيچيده و مشكلى مواجه شود ترهاتى از نظر خويش براى آن بافته و آماده مى‏كند و حكم قطعى مى‏دهد شبهه بافى او مثل تار بافتن عنكبوت است، خودش نمى‏داند درست رفته يا خطا كرده، گمان نكند در آنچه او منكر است دانشى وجود داشته باشد و جز معتقدات خويش روش درستى سراغ ندارد، اگر چيزى را به چيزى قياس كند (و بخطا هم رود) نظر خويش را تكذيب نكند و اگر مطلبى بر او تاريك باشد براى جهلى كه در خود سراغ دارد آن را پنهان مى‏كند تا نگويند نمى‏داند سپس گستاخى كند و حكم دهد اوست كليد تاريكيها (كه در نادانى بر مردم گشايد) شبها ترا مرتكب شود، در نادانيها كوركورانه گام بر دارد، از آنچه نداند پوزش نطلبد تا سالم ماند و در علم ريشه‏دار و قاطع نيست تا بهره برد. روايات را در هم مى‏شكند همچنانكه باد گياه خشكيده را، ميراثهاى بناحق رفته از او گريانند، و خونهاى بناحق ريخته از او نالان، زناشوئى حرام بحكم او حلال گردد، و زناشوئى حلال حرام شود، براى جواب دادن بمسائلى كه نزدش ميآيد سرشار نيست و اهليت رياستى را كه بواسطه داشتن علم حق ادعا مى‏كند ندارد.
توضيح: فرق ميان اين دو نفر اينستكه اولى در اصول دين خرابكارى كند و بدعت گذارد و دومى مقام قضاء و فتوى را بناحق غصب كند.

 

7- الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمّدٍ عَنْ مُعَلّى بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ‏ٍ الْوَشّاءِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي شَيْبَةَ الْخُرَاسَانِيّ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع يَقُولُ إِنّ أَصْحَابَ الْمَقَايِيسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْمَقَايِيسِ فَلَمْ تَزِدْهُمُ الْمَقَايِيسُ مِنَ الْحَقّ إِلّا بُعْداً وَ إِنّ دِينَ اللّهِ لَا يُصَابُ بِالْمَقَايِيسِ
اصول كافى جلد 1 ص :72 رواية: 7

ترجمه :
7- امام صادق عليه السلام مى‏فرمود: قياس كنندگان علم را از راه قياس جستند و قياس جز دورى از حق بر آنها نيفزود، همانا دين خدا با قياس درست نمى‏شود.
توضيح: قياس يكى از ادله شرعيه است نزد ابوحنيفه و پيروانش فقها شيعه با استناد به احاديث اين باب قياس در احكام شرعى را ممنوع و قدغن دانستنه‏اند.

 

8- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ وَ مُحَمّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ رَفَعَهُ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ وَ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَا كُلّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ كُلّ ضَلَالَةٍ سَبِيلُهَا إِلَى النّارِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 72 رواية: 8

ترجمه :
8- امام باقر و امام صادق عليه‏السلام فرمودند: هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى راهش بسوى دوزخ است.

 

9- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ مُوسَى ع جُعِلْتُ فِدَاكَ فُقّهْنَا فِي الدّينِ وَ أَغْنَانَا اللّهُ بِكُمْ عَنِ النّاسِ حَتّى إِنّ الْجَمَاعَةَ مِنّا لَتَكُونُ فِي الْمَجْلِسِ مَا يَسْأَلُ رَجُلٌ صَاحِبَهُ تَحْضُرُهُ الْمَسْأَلَةُ وَ يَحْضُرُهُ جَوَابُهَا فِيمَا مَنّ اللّهُ عَلَيْنَا بِكُمْ فَرُبّمَا وَرَدَ عَلَيْنَا الشّيْ‏ءُ لَمْ يَأْتِنَا فِيهِ عَنْكَ وَ لَا عَنْ آبَائِكَ شَيْ‏ءٌ فَنَظَرْنَا إِلَى أَحْسَنِ مَا يَحْضُرُنَا وَ أَوْفَقِ الْأَشْيَاءِ لِمَا جَاءَنَا عَنْكُمْ فَنَأْخُذُ بِهِ فَقَالَ هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ فِي ذَلِكَ وَ اللّهِ هَلَكَ مَنْ هَلَكَ يَا ابْنَ حَكِيمٍ قَالَ ثُمّ قَالَ لَعَنَ اللّهُ أَبَا حَنِيفَةَ كَانَ يَقُولُ قَالَ عَلِيّ‏ٌ وَ قُلْتُ قَالَ مُحَمّدُ بْنُ حَكِيمٍ لِهِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ وَ اللّهِ مَا أَرَدْتُ إِلّا أَنْ يُرَخّصَ لِي فِي الْقِيَاسِ
اصول كافى جلد 1 ص :72 رواية: 9

ترجمه :
9- محمدبن حكيم گويد: به حضرت ابوالحسن عليه السلام عرض كردم: قربانت ما در دين دانشمند شديم و از بركت شما خدا ما را از مردم بى‏نياز كرد تا آنجا كه جمعى از ما در مجلسى باشيم: كسى از رفيقش چيزى نپرسد چون آن مسأله و جوابش را در خاطر دارد بواسطه منتى كه خدا از بركت شما بر ما نهاده، اما گاهى مطلبى براى ما پيش مى‏آيد كه از شما و پدرانت درباره آن سخنى به ما نرسيده است پس ما به بهترين وجهى كه در نظر داريم توجه مى‏كنيم و راهى را كه با اخبار از شما رسيده موافق‏تر است انتخاب مى‏كنيم. فرمود: چه دور است، چه دور است اين راه از حقيقت، به خدا هر كه هلاك شد از همين راه هلاك شد اى پسر حكيم سپس فرمود: خدا لعنت كند ابوحنيفه را كه مى‏گفت: على چنان گفت و من چنين گويم. ابن حكيم به هشام گفت به خدا من از اين سخن مقصودى نداشتم جز اينكه مرا به قياس اجازه دهد.

 

10- مُحَمّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللّهِ رَفَعَهُ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرّحْمَنِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي الْحَسَنِ الْأَوّلِ ع بِمَا أُوَحّدُ اللّهَ فَقَالَ يَا يُونُسُ لَا تَكُونَنّ مُبْتَدِعاً مَنْ نَظَرَ بِرَأْيِهِ هَلَكَ وَ مَنْ تَرَكَ أَهْلَ بَيْتِ نَبِيّهِ ص ضَلّ وَ مَنْ تَرَكَ كِتَابَ اللّهِ وَ قَوْلَ نَبِيّهِ كَفَرَ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 73 رواية: 10

ترجمه :
10- يونس گويد به موسى بن جعفر عليه السلام عرض كردم: به چه وسيله خدا را به يگانگى پرستم؟ فرمود: اى يونس: بدعت گزار مباش كسى كه به رأى خويش توجه كند هلاك شود و هر كه خانواده پيغمبرش (ص) را رها كند گمراه گردد و كسى كه قرآن و گفتار پيغمبرش را رها كند كافر گردد.

 

11- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْوَشّاءِ عَنْ مُثَنّى الْحَنّاطِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللّهِ ع تَرِدُ عَلَيْنَا أَشْيَاءُ لَيْسَ نَعْرِفُهَا فِي كِتَابِ اللّهِ وَ لَا سُنّةٍ فَنَنْظُرُ فِيهَا فَقَالَ لَا أَمَا إِنّكَ إِنْ أَصَبْتَ لَمْ تُؤْجَرْ وَ إِنْ أَخْطَأْتَ كَذَبْتَ عَلَى اللّهِ عَزّ وَ جَلّ
اصول كافى جلد 1 صفحه:73 رواية: 11

ترجمه :
11- ابو بصير گويد به امام صادق عليه السلام عرض كردم مطالبى براى ما پيش مى‏آيد كه حكمش را از قرآن نمى‏فهميم و حديثى هم نداريم كه در آن نظر كنيم (مى‏توانيم به رأى و قياس عمل كنيم؟) فرمود: نه، زيرا اگر درست رفتى پاداش ندارى و اگر خطا كنى بر خدا دروغ بسته‏اى.

 

12- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ عَلِيّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبَانٍ الْكَلْبِيّ عَنْ عَبْدِ الرّحِيمِ الْقَصِيرِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللّهِ ص كُلّ بِدْعَةٍ ضَلَالَةٌ وَ كُلّ ضَلَالَةٍ فِي النارِ
اصول كافى جلد 1 صفحه:73 رواية: 12

ترجمه :
12- رسول خدا (ص) فرمود: هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى در آتش است.


 

13- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرّحْمَنِ عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى ع قَالَ قُلْتُ أَصْلَحَكَ اللّهُ إِنّا نَجْتَمِعُ فَنَتَذَاكَرُ مَا عِنْدَنَا فَلَا يَرِدُ عَلَيْنَا شَيْ‏ءٌ إِلّا وَ عِنْدَنَا فِيهِ شَيْ‏ءٌ مُسَطّرٌ وَ ذَلِكَ مِمّا أَنْعَمَ اللّهُ بِهِ عَلَيْنَا بِكُمْ ثُمّ يَرِدُ عَلَيْنَا الشّيْ‏ءُ الصّغِيرُ لَيْسَ عِنْدَنَا فِيهِ شَيْ‏ءٌ فَيَنْظُرُ بَعْضُنَا إِلَى بَعْضٍ وَ عِنْدَنَا مَا يُشْبِهُهُ فَنَقِيسُ عَلَى أَحْسَنِهِ فَقَالَ وَ مَا لَكُمْ وَ لِلْقِيَاسِ إِنّمَا هَلَكَ مَنْ هَلَكَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِالْقِيَاسِ ثُمّ قَالَ إِذَا جَاءَكُمْ مَا تَعْلَمُونَ فَقُولُوا بِهِ وَ إِنْ جَاءَكُمْ مَا لَا تَعْلَمُونَ فَهَا وَ أَهْوَى بِيَدِهِ إِلَى فِيهِ ثُمّ قَالَ لَعَنَ اللّهُ أَبَا حَنِيفَةَ كَانَ يَقُولُ قَالَ عَلِيّ‏ٌ وَ قُلْتُ أَنَا وَ قَالَتِ الصّحَابَةُ وَ قُلْتُ ثُمّ قَالَ أَ كُنْتَ تَجْلِسُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَا وَ لَكِنْ هَذَا كَلَامُهُ فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللّهُ أَتَى رَسُولُ اللّهِ ص النّاسَ بِمَا يَكْتَفُونَ بِهِ فِي عَهْدِهِ قَالَ نَعَمْ وَ مَا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَقُلْتُ فَضَاعَ مِنْ ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ فَقَالَ لَا هُوَ عِنْدَ أَهْلِهِ
اصول كافى جلد 1 ص :73 رواية: 13

ترجمه :
13- سماعه گويد: به امام هفتم عرض كردم: اصلحك الله ما انجمن مى‏كنيم و وارد مذاكره مى‏شويم، هر مطلبى كه پيش آيد، راجع به آن نوشته‏اى داريم، اين هم از بركت وجود شماست كه خدا به ما لطف كرده است، گاهى مطلب كوچكى پيش مى‏آيد كه حكمش را حاضر نداريم و به يكديگر نگاه مى‏كنيم و چون نظير آن موضوع را داريم آن را به بهترين نظيرش قياس مى‏كنيم. فرمود: شما را با قياس چه كار؟! همانا پيشينيان شما كه هلاك شدند بواسطه قياس هلاك شدند، سپس فرمود: چون مطلبى براى شما پيش آمد كه حكمش را مى‏دانيد بگوئيد و چون آن چه را نمى‏دانيد پيش آمد، اين با دست به لبهاى خويش اشاره فرمود (يعنى سكوت كنيد يا حكمش را از دهان من جوئيد) پس فرمود: خدا ابوحنيفه را لعنت كند كه مى‏گفت على چنان گفت و من چنين گويم، اصحاب چنان گفتند و من چنين گويم، پس فرمود: در مجلسش بوده‏اى؟ گفتم: نه ولى اين سخن اوست؟ پس گفتم اصلحك الله آيا پيغمبر احتياجات مردم زمان خويش را كامل آورد؟ فرمود: بلى و آنچه را هم تا قيامت محتاجند، گفتم: آيا چيزى هم از دست رفت؟ گفت نه، نزد اهلش محفوظ است.

 

14- عَنْهُ عَنْ مُحَمّدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي شَيْبَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع يَقُولُ ضَلّ عِلْمُ ابْنِ شُبْرُمَةَ عِنْدَ الْجَامِعَةِ إِمْلَاءِ رَسُولِ اللّهِ ص وَ خَطّ عَلِيّ‏ٍ ع بِيَدِهِ إِنّ الْجَامِعَةَ لَمْ تَدَعْ لِأَحَدٍ كَلَاماً فِيهَا عِلْمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ إِنّ أَصْحَابَ الْقِيَاسِ طَلَبُوا الْعِلْمَ بِالْقِيَاسِ فَلَمْ يَزْدَادُوا مِنَ الْحَقّ إِلّا بُعْداً إِنّ دِينَ اللّهِ لَا يُصَابُ بِالْقِيَاسِ
اصول كافى جلد 1 ص :74 رواية: 14

ترجمه :
14- امام صادق عليه السلام فرمود: دانش ابن شبرمه در برابر جامعه كه به املاء پيغمبر و دست خط على عليه السلام است گمشده و نابود است، جامعه براى كسى جاى سخن نگذاشته، در آن است علم حلال و حرام، همانا اصحاب قياس عمل را بوسيله قياس جستند لذا از راه حق دورتر شدند. همانا دين خدا با قياس درست نمى‏شود.
توضيح راجع به جامعه در كتاب حجت توضيح بيشترى مى‏آيد.

 

15- مُحَمّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ الرّحْمَنِ بْنِ الْحَجّاجِ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ إِنّ السّنّةَ لَا تُقَاسُ أَ لَا تَرَى أَنّ امْرَأَةً تَقْضِي صَوْمَهَا وَ لَا تَقْضِي صَلَاتَهَا يَا أَبَانُ إِنّ السّنّةَ إِذَا قِيسَتْ مُحِقَ الدّينُ
اصول كافى جلد 1 ص :74 رواية: 15

ترجمه :
15- حضرت صادق عليه السلام به ابان بن تغلب فرمود: احكام اسلامى را نمى‏توان قياس كرد، نمى‏بينى كه زن حائض روزه‏اش را قضا كند و نمازش را قضا كند اى ابان احكام اسلامى اگر قياس شود دين از ميان برود.

 

16- عِدّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَى ع عَنِ الْقِيَاسِ فَقَالَ مَا لَكُمْ وَ الْقِيَاسَ إِنّ اللّهَ لَا يُسْأَلُ كَيْفَ أَحَلّ وَ كَيْفَ حَرّمَ
اصول كافى جلد 1 ص :75 رواية: 16

ترجمه :
16- عثمان بن عيسى گويد از حضرت موسى بن جعفر راجع به قياس پرسيدم. فرمود: شما را با قياس چه كار؟! از خدا پرسش نشود چگونه حلال و چگونه حرام كرده است.

 

17- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ قَالَ حَدّثَنِي جَعْفَرٌ عَنْ أَبِيهِ ع أَنّ عَلِيّاً ص قَالَ مَنْ نَصَبَ نَفْسَهُ لِلْقِيَاسِ لَمْ يَزَلْ دَهْرَهُ فِي الْتِبَاسٍ وَ مَنْ دَانَ اللّهَ بِالرّأْيِ لَمْ يَزَلْ دَهْرَهُ فِي ارْتِمَاسٍ قَالَ وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مَنْ أَفْتَى النّاسَ بِرَأْيِهِ فَقَدْ دَانَ اللّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ وَ مَنْ دَانَ اللّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فَقَدْ ضَادّ اللّهَ حَيْثُ أَحَلّ وَ حَرّمَ فِيمَالَا يَعْلَمُ‏
اصول كافى جلد 1 ص :75 رواية: 17

ترجمه :
17- مسعدة گويد امام صادق از پدرش عليهماالسلام خبر داد كه على صلوات الله عليه فرمود است: هر كه خود را بر كرسى قياس نشاند هميشه عمرش در اشتباه است و كسيكه براى خود خداپرستى كند هميشه عمر در باطل فرو رفته است. و امام باقر (عليه السلام) فرمود: كسى كه به رأى خويش به مردم فتوى دهد ندانسته خدا پرستى كرده است و آنكه ندانسته خدا پرستى كند مخالفت خدا نموده چون كه آنچه را ندانسته حلال و حرام كرده است.

 

18- مُحَمّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيّ بْنِ يَقْطِينٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ مَيّاحٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللّهِ ع قَالَ إِنّ إِبْلِيسَ قَاسَ نَفْسَهُ بِ‏آدَمَ فَقَالَ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ وَ لَوْ قَاسَ الْجَوْهَرَ الّذِي خَلَقَ اللّهُ مِنْهُ آدَمَ بِالنّارِ كَانَ ذَلِكَ أَكْثَرَ نُوراً وَ ضِيَاءً مِنَ النّارِ
اصول كافى جلد 1 صفحه: 75 رواية: 18

ترجمه :
18- امام صادق عليه السلام فرمود: شيطان خود را به آدم قياس كرد و گفت: (12 سوره 7) مرا از آتش و شيطان را از خاك آفريدى. و اگر گوهرى را كه خدا آدم را از آن آفريد با آتش قياس مى‏كرد آن گوهر درخشنده‏تر و روشن‏تر از آتش بود.

 

19- عَلِيّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمّدِ بْنِ عِيسَى بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ ع عَنِ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ فَقَالَ حَلَالُ مُحَمّدٍ حَلَالٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ حَرَامُهُ حَرَامٌ أَبَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا يَكُونُ غَيْرُهُ وَ لَا يَجِي‏ءُ غَيْرُهُ وَ قَالَ قَالَ عَلِيّ‏ٌ ع مَا أَحَدٌ ابْتَدَعَ بِدْعَةً إِلّا تَرَكَ بِهَا سُنّةً
اصول كافى جلد 1 صفحه: 75 رواية: 19

ترجمه :
19- زرارة گويد از امام صادق عليه السلام راجع به حلال و حرام پرسيدم فرمود: حلال محمد هميشه تا روز قيامت حلال است و حرامش هميشه تا روز قيامت حرام، غير حكم او حكمى نيست و جز او پيغمبرى نيايد و على عليه السلام فرمود هيچ كس بدعتى ننهاد جز آنكه به سبب آن سنتى را ترك كرد.

 

back page

fehrest page

next page

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران