عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
اسرار نماز در کلام امام خمینی(ره)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

امام خمینی مردی جامع، اصولی ماهر، فقیهی بزرگ، فیلسوف و عارف بود و همه این چهار جنبه را با هم دارا بود. من به مدت یازده سال این افتخار را داشتم که در محضر ایشان درس خارج فقه و یک دوره کامل اصول را خواندم. آنچه که من از ایشان استفاده کردم فقه و اصول بود و فلسفه و عرفان را در محضر امام نبودم. در آن زمان که من در قم توفیق شاگردی ایشان را داشتم، جز فقه و اصول چیزی درس نمی دادند و حتی اگر سئوال فلسفی و عرفانی از ایشان پرسیده می‌شد جواب نمی‌دادند و این نکته  مهمی بود.


سکوت مطلق امام خمینی در برابر سئوالات فلسفی و عرفانی


عده‌ای از ما طلبه‌ها که کنجکاو بودیم، در روزهای عید به منزل ایشان می‌رفتیم. رسم علما این است که در اعیادی مانند عید قربان، غدیر و ... در منزل می‌مانند و مردم به دیدن آنها می‌روند و رسم طلاب هم این است که در محضر این بزرگان طرح مسئله می‌کنند تا از فرصت استفاده کنند و مطلب جدیدی بیاموزند. ما نیز د راعیاد به مزل ایشان می‌رفتیم و این گونه رفتار می‌کردیم که گویا مشکل اعتقادی برای ما پیش آمده است تا ایشان احساس تکلیف شرعی کنند و به ما پاسخ دهند و بعد از طرح سئوال فلسفی و عرفانی، ایشان آنقدر سکوت می‌کردند تا ما خسته و از سئوال خود منصرف شویم و مطلقا پاسخ نمی‌دادند اما به محض اینکه سئوال رویکرد فقهی و اصولی به خود می‌گرفت، پاسخ می‌دادند.

 

امام می‌فرمودند که طلبه‌ای که صرف و نحو را خوانده است و بر ادبیات عربی مسلط است و معنای قرآن و روایات را می‌تواند بفهمد، دیگر حق ندارد تقلید کند. چنین طلبه‌ای هرچند که مجتهد نیست ولی باید با تلاش و زحمت حکم خدا را با همین میزان فهمی که دارد استنباط کند و بفهمد و بر طلبه‌ها حرام است و تنبلی است که طلبه‌ای در حین درس خواندن، مسائل دینی را خود استنباط نکند


ایشان بنا را بر این گذاشته بود که درباره فلسفه و عرفان سکوت کند و درباره آن لب به سخن نگشاید. البته ایشان در جوانی هم فلسفه و هم عرفان تدریس می‌کردند اما در آن زمان که ما در محضر ایشان بودیم بنا به دلایل سیاسی و اجتماعی از فلسفه و عرفان سخن نمی‌گفتند زیرا در آن زمان هرکس که درباره این مسائل حرف می‌زد دچار گرفتاری‌هایی می‌شد.


نایاب بودن آثار فلسفی امام در فضای اختناق


امروزه از برکات وجود امام، این نگرانی‌ها برطرف شده است ولی در آن زمان فضا اینگونه نبود. بنابراین ایشان که مرد با تدبیری بود و نمی خواستند به آن سرنوشت دچار شوند و اندیشه های والایی داشتند؛ به فقه و اصول پرداختند و حتی جواب سئوال را هم نمی‌دادند. در آن زمان حتی یک برگ از درس‌های ایشان در فلسفه و عرفان هم منتشر نمی‌شد. ما از قول مرحوم مصطفی خمینی با خبر شدیم که امام کتابی با عنوان «اسرار الصلوة» دارند و هر قدر تلاش کردیم نتوانستیم این کتاب را بیابیم. بالاخره این کتاب را پیش یکی از تجار تهران پیدا کردم و وی هم شرط کرد که از این کتاب نباید کپی و تکثیر شود و در محل کتابخانه وی در منزلش باید مطالعه شود و من 45 سال پیش با چنین شرایطی توانستم آن کتاب را مطالعه کنم.


نصیحت امام خمینی به طلاب


وقتی ایام تعطیلات دروس حوزوی مانند محرم و صفر و یا ماه مبارک رمضان فرا می‌رسید، امام رسم داشتند که در آخرین روز درسی، به جای درس، نصیحت می‌کردند که من نصیحتی از ایشان شنیدم که تاکنون از کسی نمونه آن را نشنیده بودم و این سخن میزان ذهن مترقی ایشان را نشان می‌داد.
در مسائل فقهی کسی که مجتهد است نمی‌تواند از دیگری تقلید کند. امام می‌فرمودند که طلبه‌ای که صرف و نحو را خوانده است و بر ادبیات عربی مسلط است و معنای قرآن و روایات را می‌تواند بفهمد، دیگر حق ندارد تقلید کند. چنین طلبه‌ای هرچند که مجتهد نیست ولی باید با تلاش و زحمت حکم خدا را با همین میزان فهمی که دارد استنباط کند و بفهمد و بر طلبه‌ها حرام است و تنبلی است که طلبه‌ای در حین درس خواندن، مسائل دینی را خود استنباط نکند. این حرفی بسیار مترقی و پیشرفته است. این حرف برای طلبه‌ها خیلی معنا دار بود و طلبه را وادار به تلاش واستنباط می‌کند زیرا استنباط سلسله مراتب دارد.
امام بیان بسیار قوی داشتند. امام بعد از انقلاب در سخنرانی‌های خود آرام صحبت می‌کردند اما در تدریس خود با حماسه، فصاحت و بلاغت و جذاب سخنرانی می‌کردند. امام بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، تفسیر سوره حمد را در تلویزیون بیان کردند که متاسفانه به خاطر اعتراضات زیاد عده‌ای این برنامه به تعطیلی کشید.
نگاهی به کتاب عرفانی «اسرار الصلوة»
امام چندین کتاب عرفانی دارند که یکی از آنها همین کتاب «اسرار الصلوة و معراج السالکین» است. نماز دارای اسرار زیادی است. نماز مجمع اسرار و معراج نمازخوان هاست. هر مومنی که نماز می‌خواند صبح و ظهر و عصر و شب به معراج می‌رود. معراج یعنی ابزار عروج که خود از صعود بالاتر است. معراج جایی نیست که به آن برسیم بلکه خود مسیر است و این بالارفتن انتهایی ندارد. بهترین عبادت یک مومن مسلمان و ستون عبادات نماز است.
باید توجه شود که در عبادت که ثناگویی خداوند است، باید بین ثناشونده و ثناگو سنخیت باشد. پیامبر اسلام(ص)، سیدالموحدین می‌فرماید که نمی‌تواند ثنای توی خدا را بگویم بلکه فقط تو می‌توانی که ثناگوی خود باشی. وقتی ثنا از مقام قدس حضرت حق تنزل پیدا کند به مراتب این دنیایی می‌رسد. ثنای حق در همه ملک و ملکوت جاری و ساری است. این ثنا در فکر و تمامی اعضا و جوارح انسان باید ساری شود و تجلی آن نماز است. برای نماز ابتدا باید از نجاسات بدن و لباس دوری کرد. نجاست باعث مهجوری از مقام قدس پروردگار و انس با حضرت حق است. بعد از این باید سراغ آب و وضو رفت که آب مظهر رحمت اطلاقی حضرت حق است و یعنی هیچ چیز از دایره رحمت عامه حضرت حق دور نیست. نماز با تکبیر آغاز می‌شود. اکبر واقعی خداوند است و با تکبیرة‌الاحرام، همه تعلقات را به دور می‌ریزیم. قیام در نماز نشانه حد وسط است و نه افراط و نه تفریط. قیام به عدل در واقع راه خداست.


اسم خدا یا اسم اسم خدا؟


نماز با اسم خدا شروع می‌شود. جای این سئوال است که وقتی ما به محضر خدا می‌رویم باید بگوییم بالله نه بسم الله. وقتی ما پیش کسی می‌رویم اسم او را صدا می‌زنیم و می‌گوییم رفتم پیش فلانی نه اینکه پیش اسم فلانی! تمام مسائل توحیدی در همین نکته نهفته است زیرا خداوند جز در اسم و صفات خود برای خلق تجلی نمی‌کند. الفاظی مانند رحمن، رحیم و ... برای خداوند در واقع اسم اسم هستند. ظهور خداوند در یک صفت، همان اسم خدوند می‌شود. یعنی عین رحمت، همان اسم خداوند است و نه لفظ رحمان. همه عالم رحمت خداوند است. اسم خدا، خود رحمان است نه کلمه و لفظ رحمت و این الفاظ اسم اسم هستند.


تجلی در هر بسم الله


در اهل سنت و شیعه تفاوت است در این نظر که آیا تمامی «بسم الله الرحمن الرحیم» در ابتدای سوره‌ها یکسان هستند یا نه؟ اهل سنت عقیده دارند که همه آنها یکسان هستند ولی شیعه معتقد است که هر یک از آنها در ابتدی سوره‌ها با هم متفاوت هستند و از باب تکرار نیست زیرا در تجلی تکرار وجود ندارد: لاتکرار فی التجلی. خود انسان هم وقتی این آیات را تکرار می‌کند، در دو حالت و دو زمان مختلف تکرار می‌کند و از این حیث دو مرتبه حساب می‌شود. به این موضوع در کتاب اسرار الصلوة اشاره شده است که اسامی مظهر دارند. اسم بر حسب مقام واقع مقدم بر مظهر است یعنی اول اسم است و بعد مظهر و اسم در مظهر واقع می‌شود. در مقام واقع اسم مقدم می‌شود اما در بحث مقام تعیّن ما توسط مظهر اسم را می‌فهمیم و این مانند برهان اِن و لم است. بنابراین هر عملی از انسان مظهر یک اسم است و بر هر حرکتی که انجام می‌دهیم یک بسم الله جاری می‌شود.


اسرار رکوع


رکوع اوج خضوع است و بنده می‌گوید که با اینکه من اوصاف تو را گفتم ولی تو سبحان هستی و از هم اینها بالاتر هستی. سبحان یعنی از اوصافی که گفتم نیز برتر و منزه‌تر هستی. وقتی در رکوع می‌گوییم خداوند منزه و برتر است، باید دید از چه چیزی برتر است و چه چیزی را با خدا مقایسه کردیم که این را گفتیم؟ بنابراین «الله اکبر» یعنی «الله اکبر من ان یوصف»؛ خدا بزرگتر از آن چیزی است که بتوان دربارش حرف زد.  سعدی همین مطلب را به شعر می‌گوید:
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
از آن چه گفته‌ایم و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم


نماز ولی الله


امام در کتاب اسرار الصلوة حرف‌هایی زده است که بسیار عمیق است. در این کتاب آمده است که تا مادامی که در حمد هستی و حامد و محمود را می‌شناسی و می‌گویی که من هستم که حامد خداوند هستم مشرک هستی و وقتی که به مقامی رسیدی که خود را نبینی و به جای  «انا الحامد و انت المحمود» بگویی «انت الحامد و انت المحمود» موحد هستی. در این کتاب از امام صادق(ع) نقل شده است که وقتی در نماز به آیه «ایاک نعبد و ایاک نستعین» می‌رسیدند حالت لرزه بر اندامشان می‌افتاد و بعد در پاسخ پیروان می‌فرمودند که وقتی به این آیه رسیدم آنقدر تکرارش کردم که این آیه را از خداوند که گوینده آن هستم شنیدم. این نماز، نماز ولی الله است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطراتی از امام خمینی(ره)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

ساعت سه بعدازظهر زمانى که وقت خواب و استراحت امام است،صداى زنگى شبیه به زنگ خطر شنیده مى‏شود...

 

در یکى از این روزها گروه پزشکى دو دسته گل به آب مى ‏دهند!!ساعت سه بعدازظهر زمانى که وقت خواب و استراحت امام است،صداى زنگى شبیه به زنگ خطر شنیده مى‏شود، از آنجا که زنگ خطردر اتاق پرستاران نصب مى‏ باشد، مسأله براى ما خیلى با اهمیت جلوه نمى‏ کند و بى‏ تفاوت از آن مى ‏گذریم؛ اما یکى از پزشکان رامى‏ بینم که با لباس خواب به سرعت و هراسان به سمت پایین و به طرف اتاق امام سرازیر مى‏ شود. به دنبال او پزشک دومى هم در حال

دویدن است. اولى، با اضطراب و دل نگرانى شدید و دومى، با شتاب و خنده! برایمان موضوع تعجب‏آور شده است. چه شده که این دو به این صورت شتابان دنبال همدیگرند؟ کمى بعد دستگیرمان مى‏شود

که یکى از آقایان پزشک، ساعت رومیزى شماته ‏دار قدیمى را روى ساعت سه بعدازظهر تنظیم کرده است و چون صداى آن شبیه به صداى زنگ خطر اتاق ما مى‏باشد، دیگر همکارش که بی خبر از ماجرا

مى ‏باشد، به خیال اینکه اتفاقى براى امام افتاده است، سعى مى‏ کند

در حداقل زمان، فوراً خود را به اتاق امام برساند. پزشک دومى هم درحالى که در جریان قضایا مى‏باشد، ساعت را در دست گرفته است

و شتابان به دنبال همکارش مى‏دود تا به او بفهماند که این ساعت بوده، که زنگ زده است نه زنگ خطر! خلاصه اینکه کار ختم به خیرمى‏شود.

*******************************

حضرت آیت اللّه‏ خامنه‏اى:

لباس رزم یک روحانى

یک بار که خدمت ایشان رفته بودم، لباس کار سربازى به تنم بود  به یاد دارم که سال 1359 گاهى به مناطق جنگى مى‏رفتم، هرچند هفته یک بار براى نماز

جمعه تهران مى‏آمدم و از راه که مى‏رسیدم، اول خدمت امام مى‏رفتم، یک بار که خدمت

ایشان رفته بودم، لباس کار سربازى به تنم بود، وقتى سوار هواپیما مى‏شدم که به تهران

بیایم، قبا مى‏پوشیدم و عمامه سرم مى‏گذاشتم و لباس سربازى هم تنم بود؛ یعنى لباسى

نداشتم که عوض کنم، و همان طورى هم خدمت امام مى‏رفتم، ایشان وقتى که چشمشان

به این لباس نظامى افتاد، تعبیرى کردند، ایشان گفتند: مایه افتخار است که یک روحانى،

لباس رزم به تنش مى‏کند و این درست است و همان چیزى است که باید باشد

*********************************

علامه محمد تقی جعفری:

سیما و نگاه امام، تجسم اخلاق و عرفان مثبت بود

در اولین روز حضور اینجانب در دروس اخلاق و عرفان ایشان، قیافه‏ای بسیار روحانی با نگاه هایی جالب دیدم که به مطالبی که در درس ابراز می‏نمودند، حالت توافق با آنچه در درون می‏گذشت را ارائه

 در اولین روز حضور اینجانب در دروس اخلاق و عرفان ایشان، قیافه‏ای بسیار روحانی با نگاه هایی جالب دیدم که به مطالبی که در درس ابراز می‏نمودند، حالت توافق با آنچه در درون می‏گذشت را ارائه می‏نمود.

آن روزها آیات آخر سورۀ حشر را تدریس می‏کردند. با کمال وضوح به خاطر می‏آورم وقتی این آیۀ مبارکه (هواللّه‏ الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماوات و الارض و هو العزیز الحکیم)

را تفسیر می‏فرمودند، جذابیت مطالب به حد عالی رسیده بود و طلاب با یک انقلاب روحی به افاضات عرفانی ایشان گوش می‏دادند. هیجان روحی و عمق مطالبی که ابراز می‏شد، بخوبی اثبات می‏کرد که مطالب

ابراز شده، فوق معلومات حرفه‏ای و رسمی است که متأسفانه عده‏ای را به خود مشغول می‏نماید.

اینجانب پس از آن تاریخ فروغی از عرفان مثبت را در زمان تحصیل در نجف اشرف در چهره و گفتار و سایر رفتارهای زندگی در حکیم متأله و عارف بزرگوار شیخ مرتضی طالقانی دیدم.

******************************

شهید فضل‏اللّه‏ محلاتی (از زبان همسر شهید)

نخستین آشنایی های شهید محلاتی با حضرت امام

اگر مرحوم حاج آقا ـ شهید محلاتی ـ در قید حیات بودند، یقیناً گنجینه‏ای از خاطرات ناگفته و زوایای نادیده شخصیت حضرت امام (قدس‏سره) را ارائه می‏داد...

 اعتقاد بر این است که اگر مرحوم حاج آقا ـ شهید محلاتی ـ در قید حیات بودند، یقیناً گنجینه‏ای از خاطرات ناگفته و زوایای نادیده شخصیت حضرت امام (قدس‏سره) را ارائه می‏داد. چرا که ایشان بیش از 40 سال با حضرت امام آشنایی داشت و یک روز را بدون حضرت امام نزیست و رهرو واقعی، مؤمن و شجاع حضرت امام بود تا به محبوب خود رسید. نسبت به حضرت امام عشق می‏ورزید و ایشان را در وصیتنامه شفیع قیامت خود قرار دادند.

تابستان ها حضرت امام به محلات تشریف می‏آوردند و توسط مرحوم شهیدی ـ پدر خانم شهید محلاتی ـ برای خانواده ایشان منزل کرایه می‏شد. شهید محلاتی که آن موقع سن و سال کمی داشتند، به علت آشنایی با مرحوم شهیدی حضرت امام را در آنجا زیارت می‏کردند.

اما سابقه واقعی به دوران طلبگی در قم بازمی‏گردد. شهید محلاتی در سن 14 سالگی وارد حوزه قم شد و از سال 1325 از محضر درس امام خمینی(س) در مسجد آب انبار، درس فقه و اصول را بهره جست.

********************************

آیت الله پسندیده

گرفتارى‏هاى خاندان خمینی با حکومت شاه، در آستانۀ قیام امام خمینى

من دو مرتبه یا بیشتر به صورت غیرقانونى به دست رئیس ساواک به نام ناصر مقدم تبعید شدم. به نظر من مقدم مرد لایق و قابل استفاده‏اى بود و تبعید من هم به صورت اسمى و امرى بود نه رسمى. من بعد از چند روز نوشتم ...

 من دو مرتبه یا بیشتر به صورت غیرقانونى به دست رئیس ساواک به نام ناصر مقدم تبعید شدم. به نظر من مقدم مرد لایق و قابل استفاده‏اى بود و تبعید من هم به صورت اسمى و امرى بود نه رسمى. من بعد از چند روز نوشتم که نمى‏توانم در خمین بمانم و به قم مى‏روم و آمدم. آخرین مرتبه تبعید قانونى و منطبق با موازین بود که به انارک و فریدن و خمین تبعید شدم. آن را هم وکلاى دادگسترى و محاکم در باطن با ما همراه بودند و حتى آقاى دستغیب و آقاى حاج شیخ على اصغر (مروارید) و دو سه نفر دیگر با توصیه من آزاد شدند و آقاى کمره‏اى (آقاى میرزا حسن خان) و دکتر پیراسته رفتند و نشستند و آنان را آزاد کردند به شرط اینکه آقاى دستغیب خراسان به زیارت بروند نه شیراز.

این امور بسیار است، مثلاً اتفاق نامساعدى پیش آمد پسر کوچک من سیدمحمدتقى پسندیده در دفتر رسمى من و در حضور آقاى اسداللّه‏ صابرى، شهردار و آقاى حاج

حسین‏خان بهرامى، رئیس انجمن شهر و شاهدوست که کاسب گوشت بود و جمعى دیگر به محمدرضا شاه رسماً فحش داد.

شاهدوست استشهاد کرد و داد جمعى امضا کردند

شهردار و رئیس انجمن هم حضور داشتند. شهود شهادت دادند و شهردار تکذیب کرد ولى رئیس انجمن سیاستمدارى کرد و گفت که من نبوده‏ام. در هر صورت شهربانى، محمدتقى را محرمانه احضار و استنطاق مى‏کرد. او چون در موقع نظام وظیفه درجه‏دار

یا افسر بود گفت: چطورى یک نفر نظامى به اعلیحضرت اهانت مى‏کند؟ بعد به من تلفن کردند که یک نفر ضامن براى محمدتقى بفرستید. ما هم آقاى حاج محمدتقى مستوفى را فرستادیم. او را آزاد کردند.

اول ساواک اراک، بعد ساواک کل از طرف آقاى ناصر مقدم او را احضار کردند ولى از کار او که دفتریار من بود جلوگیرى نکردند. یک بخشنامه یا تصویب‏نامه درست کردند که دفتریار نباید از اقارب سردفتر باشد و به من ابلاغ کردند که او را برکنار و عزل نماید.

چون تصویب‏نامه و بخشنامه نمى‏تواند مغایر قانون باشد و به قوانین احاطه داشتم، نوشتم من صلاحیت عزل او را قانوناً ندارم خود شما این کار را

انجام دهید، آنها هم قانوناً نمى‏توانستند عملى انجام بدهند و این کار عملى نشد بعد هیئت دولت تصویب‏نامه صادر کردند که هیأت تفتیشیه به دفاتر سرکشى کنند و گزارش (ظاهراً سه سال را) بدهند که عملیات و دستورات دولت را دفاتر انجام داده‏اند یا خیر.

خلاصه آمدند و حدود زیادى تخلف گزارش دادند که پسندیده چنین و چنان کرده است و برخلاف عمل کرده است و به دادگاه انتظامى دادند. دادگاه از من سؤال کرد و من کاملاً جواب مستدل دادم. به دادگاه انتظامى فشار آوردند جواب دادند گزارش بازرس درست

نیست. بد نیست بازرس را معرفى کنم، بازرس آقاى تاج بخش بود و این گزارش ها نقش بر آب شد و رأى صادر کردند که فلانى محکوم است به یک هزار ریال جریمه جهت دفتر اسناد رسمى و پانصد ریال جریمه براى دفتر ازدواج، آن هم مستند به دلیل نبود.

حکم را به ما ابلاغ کردند و وجه را فرستادیم و گرفتند و به دادگاه تجدیدنظر دادند.

دادگاه تجدید نظر با اعلام ابلاغى به من، تقاضاى جواب کردند نوشتم دادگاه تجدیدنظر به فلان دلیل صلاحیت رسیدگى ندارد و بعد ناصر مقدم به مرحوم اخوى (حاج سیدنورالدین) گفته بود تقى را بگویید بیاید تا ما به او کمک مالى کنیم ایشان هم رد کردند.

وقتى نتوانست کارى بکند و هیأت تفتیشیه هم نتوانستند عملى انجام دهند متوسل به یک ماده قانونى شدند که وزیر دادگسترى حق دارد در مورد تخلف، ابلاغ انفصال موقت تا شش ماه یا نمى‏دانم یک سال صادر کند. به آقاى دکتر جواد صدر فشار آوردند ایشان زیر بار نرفتند به من گفتند من رأى ندادم.

بعد ابلاغ کردند که بر حسب تصمیم وزیر دادگسترى دفتر شما براى مدت شش ماه معلق مى‏شود. جواب دادم ابلاغ باید با امضاى وزیر باشد چون فقط وزیر دادگسترى مى‏توانند این کار را انجام دهند و سلحشور وزیر نیست که امضا کرده ولى با این حقه به خاطر سید محمدتقى که به شاه اهانت کرده دفتر را منحل کردند و به او شغلى هم ندادند و دفتر به تعلیق دائمى تبدیل شد. بد هم نبود.

اینها شمه‏اى از جریانات است. در دادگسترى نیز مرا براى محاکمه خواستند در تهران با رئیس محکمه سوابق زیاد داشتم در جلسه اول به نفع من اقدام کرد شکایت هم دروغ بود حالا نوبت به قیام و مواقع صدور قیام حضرت امام خمینى مى‏رسد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
۳۰ داستان کوتاه از امام خمینی (ره)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

۳0 داستان کوتاه از امام خمینی (رهامام خمینی

۱- هشت نُه سالش که بود، بهترین پرش را داشت. توی مسابقه‌ی دو هم همیشه اول بود. از بازیگوشی‌هاش، دو سه تا شکستگی توی دست و پا یادگاری داشت و ده دوازده تا توی سر و پیشانی.

×××

۲- با داداش خوشنویسی کار می‌کرد.
*
آن قدر خطشان شبیه هم شده بود که وقتی نصف کاغذ را روح‌الله می‌نوشت و نصفی را مرتضی، هیچ‌کس نمی‌فهمید این، دو تا خط است

×××

۳- دراویش آمده بودند توی حجره‌های فیضیه‌ و جا خوش کرده بودند. هیچ‌کس هم حریفشان نبود.
یک بار روح‌الله با یکی از دراویش جر و بحثی کرد و یک سیلی آبدار گذاشت در ِ گوشش.
*
حالا دیگر حریفشان می‌شدند. بیرونشان هم کردند.

×××

۴- کسی را نپسندیده بود. الّا دختر آقای ثقفی، که او هم رضایت نمی‌داد.
*
با صحبت‌های زیاد و چند بار خواب دیدن، بالأخره حاضر شد با آقا روح‌الله ازدواج کند. عقد را در حرم حضرت عبدالعظیم خواندند و ماه مبارک یک عروسی ساده گرفتند. همان اول به خانم گفت:
– هر کاری می‌خواهی بکن، فقط گناه نکن.
یک خانه اجاره کردند و جهاز خانم را آوردند. تنها چیزهایی که آقا روح‌الله به اثاثیه اضافه کرد، یک گلیم بود، یک دست رختخواب، یک چراغ خوراک‌پزی، یک قابلمه‌ی کوچک، یک قوری با استکان و نعلبکی.

×××

۵- زمستان بود. داشتیم با هم می‌رفتیم درس عرفان آیت‌الله شاه‌آبادی. سر راه، زنی نشسته بود لب رودخانه. داشت لباس و کهنه می‌شست. یخ‌ها را می‌شکست، لباس‌ها را می‌شست، دستش را با دمای بدنش گرم می‌کرد و باز… آقا روح‌الله ایستاد.
لباس‌ها را دو نفری شستند. آدرس‌اش را هم گرفت. بعد هم گفت:
– از این به بعد بیایید منزل ما. می‌گویم آب را برایتان گرم کنند.

×××

۶- بستری شده بودم. به خاطر حصبه، آن هم وسط زمستان. اساتیدم یک نفر را هم نفرستادند که ببینند چرا توی درس‌ها شرکت نمی کنم. فقط او بود که هر صبح و هر شب می‌آمد عیادت.
شبی که حالم خیلی خراب شد، پای پیاده راه افتاد و توی آن زمستان سرد، رفت دنبال طبیب. طبیب که آمد، حالم که بهتر شد، راهی‌ام کرد بیمارستان.

×××

۷- آقای بروجردی بی‌مشورت آقا روح‌الله موضع نمی‌گرفت. وقتی هم می‌خواست پیش شاه نماینده بفرستد، او را می فرستاد.
آقا روح‌الله از پیش شاه برگشته بود و داشت گزارش می‌داد:
– نمی‌خواهم از خودم تعریف کنم ولی ابهت من شاه را گرفته بود و بر حرف‌هایش مسلط نبود.

×××

۸- یک رمضان که رفته بود محلات، علمای شهر دعوتش کردند بیاید مسجد جامع، نماز اقامه کند؛ اما قبول نکرد:
– آنجا کسی هست که اقامه‌ی جماعت کند.
می‌گفت باید به اینجا رونق داد. یک مسجد دورافتاده و متروک بود که یک اتاق گلی کوچک بیشتر نداشت. نمازش را اینجا می‌خواند.

×××

۹- شب را تقسیم کرده بودند. دو ساعت آقا می‌خوابید و خانم حواسش به بچه‌ها بود، دو ساعت خانم می‌خوابید و آقا بچه‌داری می‌کرد. روزها هم بعد درس، یک ساعت مخصوص بازی با بچه‌ها بود.

×××

۱۰- بازاریان تهران آمده بودند پیش آیت‌الله بروجردی که پیشنماز می‌خواهیم. او هم آقا روح‌الله را معرفی کرده بود؛ اما کی می توانست آقا روح‌الله را راضی کند؟ از آن ها اصرار و از او انکار که:
– من می خواهم طلبه باشم، درس بخوانم و درس بدهم.
*
آقای بروجردی که فوت کرد، همه‌ی علما و مراجع برایش مجلس فاتحه گرفتند جز آقا روح‌الله. آخر، فاتحه گرفتن هم مثل پیشنمازی در جاهای مهم، مقدمه‌ی مرجعیت حساب می‌شد. می‌گفت:
– نه مجلس فاتحه می‌گذارم، نه در فاتحه‌شان شرکت می‌کنم.
با این که خیلی‌ها رساله شان را مجانی پخش می‌کردند، هرکس رساله‌ی آقا روح‌الله را چاپ می‌کرد باید تا تومان آخرش را از جیب خودش می‌داد. آقا روح‌الله نه رساله‌ می داد، نه عکس چاپ می‌کرد، نه…

×××

۱۱- علیه لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی و ولایتی که بیانیه داد، بعضی علما ‌گفتند: «شاه شیعه است، مگر با شاه شیعه می شود مبارزه کرد؟»
وقتی گفت در اعتراض به جنایات شاه، نیمه شعبان را جشن نگیریم، می‌گفتند: «چراغانی نیمه شعبان را به خاطر مبارزه تعطیل کنیم؟!»
یک عده مقدس‌نما هم سر این دعوا می‌کردند که او انگلیسی است یا آمریکایی؟! بعضی ها هم می‌گفتند تارک‌الصلوه است، روزه هم نمی‌گیرد؛ اما زردچوبه می‌مالد به صورتش که بگوید روزه‌ام! بعضی ها هم می گفتند این عمامه‌اش کوچک است و در حد مرجعیت نیست. این جور حرف ها را که می‌شنید، می‌گفت:
– به آقایان بگویید من هنوز مشرک نشده‌ام.

×××

۱۲- اول تبعید که رفت ترکیه، بردنش توی یک منطقه که زهر چشم بگیرند و بترسانندش.
– اینجا قبر چهل نفر از علمای ترکیه است که با حکومت مخالفت کردند و کشته شدند.
گفت:
– عجب! ای کاش ما هم چنین چیزی داشتیم تا این جور از علمای ترکیه عقب نباشیم.

×××

۱۳- با آن تابستان‌های گرم نجف، حاضر نشد کولر هم بخرند. یک کولر توی حیاط بود برای جلسات عمومی شبانه که آن هم پوشال نداشت. پره‌اش می‌چرخید و باد گرم را می‌زد توی صورت‌ها. بزرگان نجف یک خانه هم در کوفه داشتند؛ اما آقا همان خانه‌ی کوچک نجف را داشت و تمام.
با آن هوای گرم و خشک و با آن سن آقا، هرچه اصرار می‌کردند که تابستان‌ها برود کوفه که خنک‌تر است، قبول نمی‌کرد. یک بار یکی از دوستانش کلی مقدمه چینی کرد و از مریض‌هایی که توی کوفه خوب شده بودند گفت و این که هوای نجف، زهری است که پادزهرش هوای کوفه است و… آقا یک لبخند تحویل داد که:
– من چطور بروم کوفه خوش بگذرانم وقتی بچه‌های مسلمان توی ایران گرفتار سیاه‌چال‌ها و شکنجه‌ها هستند؟

×××

۱۴- مصطفی را که کشتند، خانواده‌ی آقا می‌خواستند از بیت آقا تماس بگیرند تهران.
آقا نگذاشت.
– تلفن اینجا از بیت‌المال است و کار شما شخصی است.

×××

۱۵- سعدون شاکر، رئیس سازمان امنیت عراق آمده بود به خط و نشان ‌کشیدن:
– حضرتعالی در صورتی می‌توانید در عراق به زندگی عادی خود ادامه دهید که از کارهای سیاسی که روابط ما با ایران را تیره می‌کند، خودداری کنید. در صورت ادامه‌ی کارهای سیاسی باید عراق را ترک کنید.
آقا اشاره‌ای کرد به زیلوی اتاق:
– هر جا بروم، اگر این فرش را پهن کنم، همان جا می‌شود منزل من. من از آن روحانیانی نیستم که به خاطر علاقه به زیارت از مبارزه دست بکشم.

×××

۱۶- مایک والاس، گزارشگر تلویزیون آمریکا در برنامه‌ی کانال چهار تلویزیون آمریکا از خاطرات دوران خبرنگاری‌اش می‌گوید:
– او باهوش‌ترین سیاستمداری است که من دیده‌ام. نفوذ خاصی روی مصاحبه‌گران داشت و به جای این که من از ایشان سؤالاتی بکنم، او مرا اداره می‌کرد. من هیچ مطلب تازه‌ای غیر از آن چه خود آیت‌الله می‌خواست بگوید، نتوانستم از او بیرون بکشم… زندگی بسیار ساده‌ی رهبر انقلاب اسلامی، او را از همه‌ی رهبران دیگر دنیا متمایز می‌کرد… او مرا و همه‌ی رجال دیگر دنیا را که به حضور می پذیرفت، روی فرش ساده‌ می‌نشانید و ما مجبور بودیم کفش‌های خود را دم در از پادرآوریم و از همان اول کار بفهمیم با مردی متفاوت سر و کار داریم.

×××

۱۷- در نوفل لوشاتو فرصت خوبی بود برای روشنگری بیشتر. نه فقط برای رسانه‌های جهانی. می‌دیدی پنج شش تا دختر و پسر جوان نشسته‌اند دورش و او دارد برایشان حرف می‌زند.

×××

۱۸- خبرنگاران خارجی می‌پرسیدند:
– سیب‌زمینی و تخم مرغ برای شما غذای مقدسی است؟
– شما تخم مرغ را سمبل چیزی می‌دانید؟!
از بس که غذای بیت امام تکراری بود؛ تخم مرغ پخته با سیب‌زمینی یا اشکنه.

×××

۱۹- از خوشحالی بال درآورده بودیم. باید خبر را می رساندیم به آقا.
– من می روم.
خوشحال و خندان رفتم پیش آقا و صدایم را از حنجره ام ریختم بیرون:
– آقا، شاه رفته. رادیو خبرش را پخش کرده.
آقا گفت:
– خب، دیگه چی شده؟

×××

۲۰- از پاریس پیغام دادیم که محل اقامت امام اولاً شمال شهر نباشد، ثانیاً در اماکن خصوصی نباشد و ثالثاً جای پر زرق و برقی هم نباشد.
از تهران هم زنگ زدند که ستاد استقبال، برنامه‌ها را چیده؛ فرودگاه مهرآباد فرش می‌شود، شهر چراغانی می‌شود، آقا را با هلی‌کوپتر به بهشت زهرا می‌بریم و…
به امام که گفتم، گفت:
– به آقایان بگو مگر کوروش را می‌خواهند وارد ایران کنند؟ یک طلبه از ایران خارج شده، همان هم می خواهد برگردد…

×××

۲۱- توی سالهای مبارزه، خیلی ها می‌گفتند خانم‌ها بهتر است در راهپیمایی‌ها شرکت نکنند تا خطر تهدیدشان نکند؛ اما امام با جدیت می‌گفت:
– هیچ کس حق ندارد حرفی از جدا کردن خانم‌ها از حرکت‌های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی بزند.
بعد انقلاب هم خیلی‌ها می‌خواستند زن‌ها را از شرکت در انتخابات محروم کنند. شورای نگهبان هم می‌گفت زن‌ها نماینده‌ی مجلس نشوند. امام از طریق نماینده‌شان پیغام داد:
– اگر زن‌ها را از دخالت در انتخابات منع کنند، من برخورد می‌کنم و موضع می‌گیرم.

×××

۲۲- کلاً دو تا پیراهن داشت و دو تا شلوار. جوراب‌هایش را هم خودش تکه می‌انداخت؛ اما همیشه معطر بود و تمیز. لباسش را یک روز در میان عوض می‌کرد و می‌شست؛ البته اگر کوپن پودر رختشویی کفاف می‌داد.

×××

۲۳ – آن شب ملی‌گراها می‌خواستند کودتا کنند. رفتیم پیش امام:
– احتمال دارد اینجا را با هواپیما بمباران کنند. بهتر است شما تشریف ببرید جای دیگری.
گفت:
– من که نمی‌ترسم. اگر شما می‌ترسید بروید توی پناهگاه. من اینجا سر جایم محکم ایستاده‌ام.

×××

امام روح الله الموسوی الخمینی

۲۴- بچه‌ام تازه به دنیا آمده بود. بردمش پیش امام.
بچه را گرفت.
– دختر است یا پسر؟
– دختر است.
گرفتش توی آغوشش، پیشانی‌اش را بوسید و گفت:
– دختر خیلی خوب است… دختر خیلی خوب است… دختر خیلی خوب است.
اسمش را پرسید.
– هنوز اسم نگذاشته‌ایم، گذاشته‌ایم شما انتخاب کنید.
– فاطمه خیلی خوب است… فاطمه خیلی خوب است… فاطمه خیلی خوب است.

×××

۲۵- یکی از نوه‌های امام توی مشهد به طرفداری از بنی‌صدر و علیه شهید رجایی سخنرانی کرد و ملت را به هم ریخت. وسط شلوغی هم دست به اسلحه برد.
خبر که به امام رسید به دامادش، آقای اشراقی، گفت: پیغام دهید نامبرده تحت‌الحفظ به تهران اعزام شود. اگر خواست تیراندازی کند، مهلت ندهند و بلافاصله به او شلیک کنند و از پای درش آورند.
آقای اشراقی رفت و برگشت.
– پیام را رساندید؟
– بله.
– گفتید اگر خواست تیراندازی کند، مهلتش ندهند؟
– … نه.
– برگردید عین پیام را برسانید.

×××

۲۶- می خواند و گریه می کرد. کودکی نامه نوشته بود که:
– اماما! چون تو خدا را دوست داری، من هم تو را دوست دارم. چون تو با خدا رابطه داری، ما هم با تو رابطه داریم.
… می‌خواند و گریه می‌کرد و می گفت:
– کاش من با خدا رابطه داشتم تا اینها راست باشد.

×××

۲۷- همه جمع بودیم. علی کوچولو گفت:
– من می‌شوم امام، مادر سخنرانی کند، آقا هم بشوند مردم.
من سخنرانی‌ام را کردم و علی به آقا اشاره کرد که شعار بده. آقا شعار داد. علی گفت:
– نه، نه. مردم که نشسته شعار نمی‌دهند. بلند شو.
بلند شد و شعار داد:
– الله اکبر، الله اکبر…

×××

۲۸- می‌گفت:
– این همه بولتن‌های خبری که نهادها و سازمان‌ها منتشر می‌کنند، تکراری‌اند. دلیلی ندارد این اسراف صورت بگیرد. جلسه‌ای با مسئولان نهادها بگیرید و جلوی این اسراف را بگیرید.

×××

۲۹- دو سه سال آخر به این گذشت که بگوید به خاطر اجرای اسلام ناب، برای تحقق عدالت، هر کاری که لازم شد باید کرد. قائم مقام رهبری را برای همین گذاشت کنار و گفت که دلش پر خون است. قطعنامه را پذیرفت و گفت جام زهر را نوشیده.
چند بار هم بعضی از احکام اولیه‌ی دینی را با حکم حکومتی‌اش لغو کرده بود. یک بار که جواب اشکالات یکی از شاگردانش را سر همین ماجرا می‌داد، برایش نوشت:
– باید سعی کنیم تا حصارهای جهل وخرافه را شکسته تا به سرچشمه‌ی زلال اسلام ناب محمدی (ص) برسیم. امروز غریب‌ترین چیزها در دنیا همین اسلام است و نجات آن قربانی می‌خواهد و دعا کنید من نیز یکی از قربانی‌های آن گردم.

×××

۳۰- موقع غسل و تدفین، حتی یک کفن هم از خودش نداشت. باقیمانده‌ی پول‌‌هاش به اندازه‌ی خرج دو سه روز پذیرایی در دفتر و بیت هم نشد. اثاثیه‌ی خانه‌ مال خانم بود و خانه هم اجاره‌ای بود. فقط چند میلیونی دل داغدار به جا گذاشته بود و چند میلیارد بچه‌هایی که او را ندیده بودند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
روح‌الله(ره) بزرگترین مربی بشر عصر حاضر
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
چهارشنبه، یازدهم اردیبهشت برابر با 20 جمادی‌الثانی مصادف با سالروز ولادت روح‌الله الموسوی خمینی، بنیانگذار فقید انقلاب اسلامی است. به این بهانه، ایبنا نگاهی دارد به زندگانی و آثار بزرگترین مربی بشر در عصر حاضر.
امـام خـمـیـنـی (ره ) فقیهی اصولی، فیلسوفی عارف، مفسری نکته‌سنج، سیاست‌مداری مومن و آگـاه، مـرجـعـی شـجـاع و بـا تـقـوا، عـالمـی عـامـل و در یـک کـلام، مـظـهـر کـامـل اسـلام نـاب مـحـمـدی (ص) بـود کـه بـا تـمـام وجـود آن ‌را دریـافـت و بـه آن عـمـل کـرد و مـنـادی و مـبـلغ و مـجـری آن شـد. 

روح‌الله ‌الموسوی ‌‌الخمینی در روز بیستم جمادی‌الثانی مصادف با سالروز ولادت با سعادت فاطمه زهرا (س) در سال 1321 هجری قمری برابر با 1281 هجری شمسی در خانواده‌ای اهل علم و مبارزه و تقوا دیده به جهان گشود. 

نخستین تالیفات امام(ره) بیشتر در حوزه اخلاق و عرفان بوده است. تالیف کتاب‌های متعدد اخلاقی و عرفانی از 27 تا 40 سالگی، پیش از آن‌که در فقه و اصول از ایشان اثری پدیدار شود، قابل توجه است. 

امام(ره) کسی بود که با معنویت عمیق خویش انقلاب اسلامی را به پیش برد و به پیروزی رساند و با انقلاب دینی و معنوی خود که به حق انفجار نور بود، افق‌های معنوی درخشانی را مقابل چشمان انسان امروز گشود. امـام خـمـیـنـی (ره) نه تنها فـهـمید که دین چه می‌گوید، بلکه کوشید تا دین را از صفحه کتاب به در آورد و در صحنه جامعه پیاده کند. 

امام(ره) تجسم اخلاق بود

دکتر غلامعلی رجایی، نویسنده کتاب «امام خمینی به زبان امام خمینی»  درباره جایگاه اخلاقی بنیانگذار انقلاب اسلامی گفت: شخصیت امام خمینی (ره) برخوردار از اخلاق متعالی بود. ایشان تجسم اخلاق بود و تعادل در زندگی امام حضوری پر‌رنگ در همه ابعاد داشت. 

مدرس دانشگاه بیان کرد: ایشان همان اندازه که به مبارزه و عبادت اهمیت می‌داد، به حضور در خانواده و صحنه اجتماع هم پایبند بود. هر کار و عمل این شخصیت بزرگ معاصر از روی برنامه و هدفمند بود. اگر هر فردی در شخصیت خود به تعادل برسد، بسیاری از امور برایش در مسیر درست محقق خواهد شد. برنامه یک روز زندگی امام خمینی (ره) را می‌توان برای 365 روز سال پیاده کرد. 

نویسنده کتاب «امام خمینی به زبان امام خمینی» افزود: این عالم بزرگ سه رابطه را به‌طور عمیق در شخصیت خود پرورانده بود: رابطه خود با خالق، رابطه خود با مردم و رابطه خود با خود. 

وی در ادامه اظهار کرد: رابطه امام(ره) با خالق رابطه‌ای خالصانه و متواضعانه داشت و در انجام واجبات و اجرای فرامین الهی و دستورات دینی هرگز فروگذار نبود. ایشان در مبارزه با استکبار و ظلم که از دستورات موکد الهی و سیره پیامبر عظیم‌الشان اسلام(ص) و ائمه معصومین (ع) بود، بدون ترس و ثابت قدم می‌ایستاد و به گفته خودشان، به غیر از ذات مبارک حق‌تعالی از هیچ احدی نمی‌ترسیدند. 

رجایی یکی از بارزترین ابعاد شخصیتی امام(ره) را احترام به مردم دانست و افزود: ایشان به عنوان یک رهبر از بالا به مردم نمی‌نگرست و خود را خدمتگزار مردم می‌دانست و همواره با الفاظی مانند شریف، عزیز و بی‌نظیر مردم را مورد خطاب قرار می‌دادند اما در رابطه با خودشان باید بیان کرد که حضرت امام(ره) شخصیت خود را به خوبی شناخته و پرورش داده بود. شخصیت عرفانی و اخلاقی ایشان در محضر استادانی نظیر آیت‌الله شاه‌آبادی به خوبی شکل گرفته بود که تبلور این وجوه اخلاقی و عرفانی شخصیت والای امام(ره) را در آثار به جای مانده از ایشان می‌توان به وضوح مشاهده کرد. 

این استاد دانشگاه با بیان این‌که امام(ره) بر اثر این تعلیمات و پرورش شخصیتی هرگز دچار «منیت» نشد، ادامه داد: تعریف و تمجید و مدح و ثنای دیگران هیچگاه ایشان را دچار غرور نکرد و در برابر این تمجیدها جبهه می‌گرفتند و عنوان می‌کردند که شایسته این‌ها نیستند. امام(ره) زندگی بسیار ساده‌ای داشت و هرگز خود را درگیر و اسیر دنیا و متعلقات فریبنده آن نکرد. ایشان همچون آینه صاف و مثل آب زلال بود که تشنگان معرفت را سیراب و راه رسیدن و دستیابی به اخلاق متعالی را ممکن می‌کرد. 

این نویسنده و پژوهشگر با بیان این‌که ذات حقیقی انسان همواره به دنبال صافی، اخلاق حسنه و فروتنی است، عنوان کرد: این سه گوهر در وجود با‌عظمت ایشان نمود داشت. متاسفانه ما در کشور درباره شناخت و معرفی شخصیت والای این عالم ربانی کم‌کاری و کوتاهی کرده‌ایم و اگر هم کاری انجام و کتابی تالیف شده، کم خوانده شده است. ما و مردم ما و تمامی این نظام همچنان و در آینده هم به درس‌های عرفانی، اخلاقی و منش و شخصیت متعالی امام(ره) در تمامی سطوح زندگی فردی و اجتماعی نیازمندیم. کفران نعمت است اگر که از این دریای معرفت بهره کافی و لازم را نبریم. 

وی در پایان درباره کتاب «امام خمینی به زبان امام خمینی» یادآور شد: این کتاب تلخیصی از 22 جلد صحیفه نور امام خمینی (ره) است که به دو زبان اردو و عربی نیز ترجمه و از سوی موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره) منتشر شده است. دوره پنج جلدی «برداشت‌هایی از سیره امام خمینی (ره)» یکی دیگر از آثاری است که درباره شخصیت والای ایشان تالیف کرده‌ام که تاکنون دو بار در بیروت به زبان عربی برگردانده شده است. 

یادگارهایی گرانبها از گنجینه دانش امام(ره)

چندین کتاب گرانبها از امام خمینی (ره) در مباحث اخلاقی، عرفانی، فقهی، اصولی فلسفی، سیاسی و اجتماعی بر جای مانده و حتی بسیاری از آن‌ها تاکنون منتشر نشده‌اند. 

فهرست برخی آثار ایشان به شرح زیر است: 
شرح دعای سحر: امام خمینی (ره) این کتاب را که حاوی نکات عمیق عرفانی، فلسفی و کلامی است، با تکیه بر آیات قرآن و روایات اهل بیت (ع) در شرح دعای مباهله معروف به دعای سحر و به زبان عربی نوشتند. 

شرح حدیث راس‌الجالوت: شرح امام خمینی (ره) بر حدیث راس‌الجالوت؛ احتجاجات حضرت امام رضا (ع) با اصحاب ادیان مختلف و از آن جمله راس‌الجالوت از علمای دین یهود است. 

شرح حدیث جنود عقل و جهل: اثری است گرانسنگ در علم اخلاق از امام خمینی که آرای کلامی، اخلاقی و عرفانی حضرت امام(ره) در این کتاب وضوح بیشتری یافته‌اند و همچون کتاب شرح چهل حدیث ایشان، اقشار بیشتری می‏توانند از آن بهره گیرند. 

مصبا‌ح‌الهدایه الی‌الخلافه و‌ الولایه: یکی از عمیق‌ترین و درخشان‌ترین آثار عرفانی اسلامی در دوره متاخر به حساب می‌آید. 

اربعین حدیث یا شرح چهل حدیث: یکی از آثار گرانبهای اخلاقی و عرفانی امام خمینی(ره) است که به زبان فارسی نوشته شده است. در این اثر چهل حدیث از روایات پیشوایان دین از کتاب شریف اصول کافی به وجهی مبسوط و با بیانی شیوا و اثرگذار شرح شده‏اند. 

سرالصلوه (صلاه‌العارفین و معراج‌السالکین): کتابی است سنگین و عرفانی به زبان فارسی در بیان اسرار معنوی و عرفانی نماز که به قلم امام خمینی(ره) تحریر شده است. 

رساله لقاء‌الله: رساله‏ای است فارسی و موجز از امام خمینی(ره) در مسائل عرفانی. 

حاشیه بر اسفار: حضرت امام(ره) سال‌ها در قم کتاب گرانقدر اسفار اربعه تالیف فیلسوف شهیر صدرالمتالهین را تدریس کردند و بر مباحثی از آن حاشیه نوشتند که متاسفانه نسخه‌های آن هنوز به دست نیامده است. 

کشف الاسرار: امام خمینی (ره) در این اثر که اثری سیاسی، عقیدتی و اجتماعی است، به شبهات و تبلیغات ضد دینی و ضد روحانی جزوه اسرار هزار ساله یک وهابی‏گرا پاسخ گفته و به استناد حقایق تاریخی و ضمن طرح و نقد آرای فلاسفه یونان قدیم، فلاسفه اسلام و فلاسفه معاصر غرب، بر حقانیت تشیع و نقش سازنده روحانیت اسلام تاکید ورزیده‌اند. در همین کتاب اندیشه حکومت اسلامی و ولایت فقیه در عصر غیبت مطرح شده است و به تفصیل سیاست‌های ضد ملی و لائیک رضاخان و همفکران او در ممالک اسلامی (در آن زمان) افشا شده‏اند. 

رساله اجتهاد و‌التقلید: بحث اجتهاد و تقلید هم از مباحث تکمیلی و مهم علم اصول فقه است. حضرت امام خمینی (ره) در این رساله اجتهادی آرای خود را مستدلا ارایه کرده است. 

تعلیقه علی‌العروه‌الوثقی: حاشیه امام خمینی (ره) است بر تمام مسائل کتاب عروه‌الوثقی اثر مشهور آیت‌الله‌العظمی سید محمد کاظم طباطبایی یزدی. 

تقریرات درس اصول آیت‌الله‌العظمی بروجردی: حضرت امام(ره) در این اثر دروس اصول آیت‌الله بروجردی (ره) را به قلم خویش و به زبان عربی تقریر کرده‌اند. 

حکومت اسلامی یا ولایت فقیه: این کتاب حاوی آرای اجتهادی امام خمینی (ره) درباره حکومت اسلامی، جدایی ناپذیر‌بودن دین و سیاست و ولایت فقیه در زمان غیبت است.
 
تفسیر سوره حمد: تفسیری است عرفانی از فاتحه‌الکتاب (سوره مبارکه حمد) که حضرت امام خمینی (ره) آن‌ را در ضمن چند جلسه سخنرانی ارایه کردندست. 

دیوان امام(ره): امام خمینی (ره) از دوران جوانی اشعاری عرفانی و بعضا سیاسی و اجتماعی را می‌سرودند که متاسفانه بخش اعظم اشعار قدیم آن حضرت به علت‌های مختلف مفقود شده است.
 
وصیت‌نامه سیاسی الهی: جاودانه‏ترین پیام امام خمینی(ره) خطاب به نسل حاضر و نسل‌های آینده است.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
امام خمینی(ره) در قامت سیاست به عرفان آبرو داد
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
آیت‌الله سید محمد موسوی‌بجنوردی:

امام خمینی(ره) در قامت سیاست به عرفان آبرو داد

سیاست به معنای حسن اداره است، یعنی انسانی كه پستی دارد و از او به ساسـ[ العباد یعنی سیاستمدار بندگان تعبیر می‌شود، به معنای آن است كه حسن اداره امور را داشته باشد در آن اموری كه تحت مسوولیت اوست. البته حیطه مسوولیت هر انسانی با دیگری متفاوت است. امام خمینی عملا ثابت كرد كه عرفان با سیاست قابل جمع است.
گفت وگو نیوز : آیت‌الله سیدرضا بهاءالدینی از عرفای بزرگ معاصر می‌گوید: «ما وقتی كه به درس اسفار مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی می‌رفتیم، امام را می‌دیدیم كه از اتاق عقبی می‌آید بیرون. مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی به ایشان فصوص (ابن عربی) درس می‌داد».
محمدعلی بیدآبادی مشهور به شاه‌آبادی و معروف به فیلسوف فطرت (1251-1328) هر دو حوزه عرفانی نجف (اصالت سلوك عملی) و تهران و قم (اصالت عرفان نظر ی) را درك كرده بود و مكتبش دو ویژگی داشت: نخست دیدگاه عرفانی به هستی و سپس گرایش‌های سیاسی. مهم‌ترین شاگرد او در عرفان سید روح‌الله موسوی خمینی بود كه معتقد بود «اگر آیت‌الله شاه‌آبادی 70 سال تدریس می‌كرد، ‌من در محضرش حاضر می‌شدم؛ چون هر روز حرف تازه‌یی داشت». این تعلق خاطر به عرفان در شمار فراوان آثار امام خمینی در این زمینه نیز مشهود است، تعلیقات علی شرح فصول الحكم و مصباح الانس و تفسیر سوره حمد و شرح حدیث جنود عقل و جهل، تنها برخی از این آثار است. درباره وجوه گوناگون شخصیت امام خمینی تاكنون بحث‌های فراوانی صورت گرفته است، از دیدگاه‌های عرفانی ایشان نیز تفاسیری موجود است. اما نسبت میان این دو یعنی نگرش عرفانی ایشان و سیاست‌ورزی او از مسائلی است كه سخت مورد غفلت واقع شده است.
این مساله به ویژه زمانی اهمیت می‌یابد كه در نگرش غالب تصوف و عرفان با عزل نظر از دنیای مادی و الزاماتش آغاز می‌شود، حال آنكه امام خمینی به راستی مردی سیاستمدار بود و جدای از دیدگاه‌های فقهی، به طور عملی نیز درگیر مسائل روز. چه نسبتی میان این دو وجود دارد؟ آیا می‌توان مشی سیاسی امام را در دیدگاه‌های عرفانی او جست؟ در گفت‌وگوی حاضر، آیت‌الله موسوی‌بجنوردی بیش از آنكه بر اندیشه‌های عرفانی امام تاكید داشته باشد، به عملكرد ایشان نظر دارد، ضمن آنكه معتقد است عرفان با سیاست حقیقی نه تنها منافات ندارد كه مكمل یكدیگر هستند.

دو سال پیش با شما درباره فقه و جایگاه آن در اندیشه امام خمینی گفت‌وگو كردم. این‌بار می‌خواستم از شما درباره وجوه عرفانی اندیشه و عمل ایشان و ارتباط آن با دیدگاه‌ها و عمل سیاسی ایشان بپرسم. پیش از ورود به بحث بفرمایید اصولا عرفان را چگونه تعریف می‌كنید؟

عرفان در واقع شناخت واقعی خداوند تبارك و تعالی و درك صفات ذات باری تعالی و اراده او در ابعاد مختلف است. لهذا عرفان مراتب دارد و هم از راه سیر و سلوك امكان دارد و هم از طریق تعلیم و تعلم امكان‌پذیر است. عرفان در زبان فارسی نیز به معنای شناخت است. هر چه انسان بیشتر تكامل پیدا كند، شناختش نسبت به خدا بیشتر می‌شود. از این رو است كه می‌بینیم امیرالمومنین علی(ع) از عرفان لبریز شد و می‌فرمایند: «الهی ما عبدتك خوفا من نارك و لاطمعا فی جنتك بل وجدتك اهلا للعباده». یعنی خداوندا، من تو را عبادت و ستایش می‌كنم، نه به دلیل ترس از جهنم است و نه به خاطر طمع به بهشت، بلكه تو را شایسته عبادت و بندگی هستی. لذا اگر انسان از خوف جهنم عبادت كند، به آن عبادت العبید یعنی ستایش بندگان می‌گویند و اگر به طمع بهشت عبادت كند، به آن عبادت التجار یعنی ستایش بازرگانان گفته می‌شود، اما عارفان حقیقی كسانی هستند كه نه از ترس بهشت عبادت خدا را می‌كنند و نه طمع به بهشت دارند، بلكه خدا را از باب شكر منعم، یعنی او را شایسته عبادت می‌دانند. یك منعم حقیقی تمام ابعاد وجودی انسان، از خود وجود انسان تا بقای او و رزق و تمام هر چیزی را كه انسان از آن بهره‌مند است را از باب عنایت خدا می‌داند. منعمی كه تمام كمالات، معنویات، ‌هستی، دانش انسان از اوست، منعم حقیقی است و سزاوار ستایش و بندگی است. بنابراین یك انسان آزاده نه از ترس جهنم و نه از طمع بهشت، بلكه بنا به فرمایش امام علی(ع) خدا را به دلیل شایستگی‌اش عبادت می‌كند. این معنای عرفان حقیقی است.

از نظر شما، آیا تقسیمات یا مراتبی هم در عرفان وجود دارد؟

بله، عرفان در یك تقسیم‌بندی كلی به دو شاخه عرفان نظری و عرفان عملی یا به تعبیر دیگر عرفان علمی و عرفان سیر و سلوك تقسیم می‌شود. یك انسان ممكن است خیلی در عرفان نظری پیش رفته باشد و بتواند به‌خوبی صحبت كند و اصطلاحات عرفانی را به كار ببرد، اما سیر و سلوكش مغایر با گفتارش باشد. بنابراین عرفان حقیقی با سیر و سلوك شناخته می‌شود.

در امام به چه صورت بود؟ آیا در ایشان عرفان علمی بیشتر دیده می‌شد یا عرفان عملی؟

امام خمینی، از انسان‌هایی بود كه هم عرفان علمی را داشت و كاملا به آن وارد بود و هم عرفان سیر و سلوكی. ایشان مراتب عرفان سیر و سلوكی را طی كرده بود و شخصیت خود را به‌خوبی پرورش داده بود. وقتی انسان به‌خوبی سیر و سلوك كرد، دیگر هوای نفس در او تاثیری ندارد، حب و بغض‌ها از بین می‌رود و همه‌چیز را نیكو می‌بیند. عرفان در این مراتب همه‌چیز را خوب می‌بیند و به همه خوبی و خوشی می‌كند، زیرا مظهر جمال مطلق است. این عرفان حقیقی است.

این معنای از عرفان چه ارتباطی با سیاست دارد؟

سیاست به معنای حسن اداره است، یعنی انسانی كه پستی دارد و از او به ساست العباد یعنی سیاستمدار بندگان تعبیر می‌شود، به معنای آن است كه حسن اداره امور را داشته باشد در آن اموری كه تحت مسوولیت اوست. البته حیطه مسوولیت هر انسانی با دیگری متفاوت است. امام خمینی عملا ثابت كرد كه عرفان با سیاست قابل جمع است زیرا مردم تا پیش از آن سیاست را به معنای حقه‌بازی و تزویر و ریاكاری و قلدری و... می‌دانستند و بنا به این دیدگاه معتقد بودند كه این معنای از سیاست با عرفان در معنایی كه گفتیم، جمع‌ناپذیر است. اما سیاست این معنا را ندارد. سیاست واقعی حسن اداره است. انسانی كه كمال داشته باشد و واقعا خدمت به مردم را عبادت فرض كند، سیاست را در معنای حسن اداره می‌فهمد و عدالت اجتماعی را در جامعه پیاده می‌كند و عدل را اساس همه‌چیز تلقی می‌كند و زورگویی و قلدری را از صحنه نامه عملش خارج می‌كند. این معنا از سیاست با عرفان هیچ منافات ندارد. به این تعبیر می‌توان گفت بزرگ‌ترین عارف بعد از پیغمبر اكرم(ص) در جهان هستی، علی ابن ابیطالب(ع) است و بزرگ‌ترین سیاستمدار در جهان هستی نیز بعد از رسول اكرم(ص)، علی(ع) بود، زیرا او سیاست حقیقی را با عرفان حقیقی عجین كرده بود. این در همان تعبیری كه از ایشان خواندم نیز دیده می‌شود. امام خمینی نیز نتیجه و دنباله‌رو مولا امیرالمومنین(ع) بود. البته هیچ كس به حد امام علی(ع) نمی‌رسد، اما در آن طریق گام برمی‌داشت.

امام خمینی نزد اساتیدی چون میرزا محمدعلی شاه‌آبادی، میرزا علی‌اكبر حكمی‌یزدی، میرزا ابوالحسن رفیعی‌قزوینی عرفان را آموختند. با توجه به تقسیم‌بندی شما ایشان عمدتا متاثر از كدام یك از این اساتید بودند و عرفان ایشان چه ویژگی‌هایی داشت؟

ایشان در مكتب خودشان طی طریق می‌كرد. تا پیش از ایشان عمدتا عرفان را جدای از سیاست می‌دانستند و عمدتا چنین فكر می‌كردند كه عرفان به آن معناست كه فرد باید در كنج خانه بنشیند و از خلق منعزل باشد. اما این دیدگاه درست نیست. عارف حقیقی چنان كه گفتم علی ابن ابیطالب(ع) است. او بزرگ‌ترین سیاستمدار بود. در زمانی كه ایشان خلافت را به عهده داشت، عدالت اجتماعی را به نحو احسن اداره می‌كرد و به احدی ظلم نمی‌شد. بنابراین این نشان می‌دهد كه عرفان با سیاست منافات ندارد. اشكال كار آن است كه عمدتا سیاست را بد معنا می‌كنند و می‌گویند نمی‌شود كه انسان هم عارف باشد و هم به حقه‌بازی و دغل‌كاری و ظلم و ستم بپردازد. در حالی كه اینها سیاست نیست.

تعداد قابل ملاحظه‌یی از آثار امام خمینی، كتاب‌های عرفانی هستند، كتاب‌هایی چون مصباح الهدایه، چهل حدیث، سر الصلوه و‌ آداب الصلوه. آیا در این آثار می‌توان نگاه سیاسی امام خمینی را تشخیص داد؟

بله، نگرش امام به سیاست در همه این آثار هست، اما از نظر من از همه این آثار مهم‌تر خود عملكرد ایشان است. همچنان كه در ابتدا گفتم، ممكن است انسان نظریات و گفتارهای خوبی درباره سیاست داشته باشد، اما مهم این است كه وقتی بر سر قدرت می‌رسد، چه عملكردی از خود نشان می‌دهد. ایشان در 10 سالی كه بر سر قدرت رسید و نظام جمهوری اسلامی ایران را تشكیل داد و در راس مخروطه حكومت اسلامی بود، رویه‌اش با آن چیزی كه قبل از رسیدن به قدرت بود، از حیث زندگی، اخلاق، برخورد، رفتار با مردم و دیگر قدرتمندان تفاوتی نداشت. یعنی ایشان در تهران همان امام خمینی نجف بود كه ما 14 سال نزدش درس خوانده بودیم. در پاریس هم كه خدمت ایشان رسیدیم، همان فرد بود و هیچ عوض نشد. این است كه ایشان عملا ثابت كرد. عملكرد امام خمینی ثابت كرد كه عرفان حقیقی و سیاست به معنای واقعی هیچ‌گونه تضادی با هم ندارند، بلكه انسان در عین حال كه می‌تواند یك عارف حقیقی باشد، یك سیاستمدار واقعی نیز می‌تواند باشد. عملكرد ایشان مطابق مر اسلام و عدالت اجتماعی بود. برخورد ایشان با دشمنان نیز به‌گونه‌یی بود كه آنها را به راه مستقیم می‌كشاند.

آیا می‌توان گفت معنایی كه ایشان از ولایت در نظریه ولایت فقیه اراده می‌كند، غیر از آن معنای فقهی كه صراحتا بیان شده، از دیدگاه عرفانی ایشان نیز متاثر بود؟

خیر، برخی خیال می‌كنند كه ولایت فقیهی كه ایشان می‌گفت، بحثی عرفانی است. این نگاهی غلط است. ولایت فقیه یك مساله فقهی است و به آن معناست كه فقیه در عصر غیبت بعد از آنكه مردم با او بیعت كردند و او را به عنوان ولی پذیرفتند، می‌تواند بر سایر انسان‌ها سلطه داشته باشد. این یك مساله عقلایی نیز هست. وقتی جامعه انسان را به عنوان ولی فقیه انتخاب كردند، آنگاه آن ولی فقیه شوون و وظایف و كارهایی دارد باید مملكت را اداره كند و در نصب و عزل افراد، سیاست داخلی و سیاست خارجی و... عدالت اجتماعی را نصب‌العین قرار دهد. ما می‌بینیم كه امام خمینی در عین حال كه یك عارف واقعی در سیر و سلوك بود، یك سیاستمدار درجه یك نیز بود كه توانست با تمام قلدرهای دنیا مثل امریكا و اسراییل و ابرقدرت‌های دنیا مقابله و مثل شیر در برابرشان ایستادگی كند و متزلزل نشود. در پایان هم دیدیم كه پیش‌بینی‌هایی كه در مورد شوروی كرده بود، به تحقق پیوست، ایشان گفته بود كه من صدای شكسته شدن كمونیست را می‌شنوم و می‌دانم كه به زباله دان تاریخ خواهد رفت. دیدیم كه این عملا رخ داد. ایشان به واقع رابطه با خدا داشت. انسان به مرحله‌یی می‌رسد كه واقعا با خدا می‌تواند رابطه داشته باشد. مرتبه كمال انسان عجیب است البته كمال مطلق خداست و كمال انسان‌ها نسبی است و انسان كامل مثل پیامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) و حضرت زهرا(س) است. در میان این انسان‌های كامل علی ابن ابیطالب(ع) بود كه به تمام معنا وارد سیاست شد و دیدیم كه در عمل چه كرد، ایشان اسلام واقعی را پیاده و سیاست را با عدالت اجتماعی به نحو احسن عجین كرد.

گفته می‌شود كه در حوزه‌های علمیه در زمان جوانی امام خمینی، نگاه مثبتی به عرفان و فلسفه نبود، دلیل این امر چیست؟

در ذهن بسیاری ظاهربینان عرفان را مشابه خرافات می‌دانند، این به دلیل حرف‌هایی است كه برخی افراد به ظاهر عارفی كه سواد درستی ندارند، می‌گویند. این افراد صحبت‌هایی می‌كنند كه بوی شرك از آنها به مشام می‌رسد. این به دلیل پایین بودن مراتب علمی ایشان است. ضمن آنكه گوشه‌گیر بودن و انزوا از خلق در میان برخی به ظاهر عارفان دیده می‌شود. این رفتارها با درس خواندن و فقیه شدن سازگار نیست. به همین خاطر تضاد به وجود می‌آورد. به همین خاطر دیدگاه نسبت به عرفان چندان مناسب نبود البته امام خمینی به معنای واقعی نخستین كسی بود كه به عرفان آبرو داد، زیرا به جمیع معنا یك عارف، یك سیاستمدار، یك فقیه و یك فیلسوف برجسته بود. او در عمل نشان داد كه دیانت ما عین سیاست ما است، به چه معناست. دیانت واقعی همان عرفان است. دین بدون سیاست معنا ندارد و سیاست نیز بدون دین ارزش ندارد. سیاستی ارزش دارد كه همراه دین باشد. رویه دین اسلام همراهی این دو است. یك اسلام‌شناس و عارف واقعی باید چنین باشد.

در سال‌های آغازین انقلاب به خاطرتان هست كه سلسله درس‌هایی از امام خمینی در تلویزیون پخش می‌شد در زمینه تفسیر سوره حمد. امام در این درس‌ها به تفسیر عرفانی سوره حمد می‌پرداختند. بعد از چندی این درس‌ها متوقف شد. دلیل تعطیل شدن این درسگفتارها چه بود؟

خیر، این درسگفتارها تعطیل نشد بلكه به خاطر بیماری امام بود. تا قبل از امام مرحوم آیت‌الله طالقانی تفسیر قرآن ارائه می‌داد كه بعدا منتشر شد. بعد از فوت ایشان امام به تفسیر قرآن اقدام و از سوره حمد آغاز كرد. ایشان تفسیر سوره حمد را به نحو اعلی شروع كرد و نظریات عرفانی را در تفسیر سوره حمد به كار برد زیرا سوره حمد یكی از سوره‌های قرآنی است كه به بهترین شكل می‌توان دیدگاه عرفانی را در آن نشان داد. ایشان كاملا عرفان واقعی را در سوره حمد نشان و معانی بسیار عمیق و ژرفی در سوره حمد نشان داد. این تفسیر كه تمام شد، امام دچار عارضه قلبی شد و به تهران آمد و تعطیل نشد.

مشهور بود برخی علما با این تفسیر مخالف بودند.

خیر، البته ممكن است یك عده مخالف باشند اما اشكالی كه در كار هست این است كه عده‌یی اصلا فلسفه بلد نیستند و به مسائل عقلی آشنا نیستند و برخی حرف‌ها را كه می‌شنوند، فكر می‌كنند كه این حرف‌ها كفر است. این به دلیل عدم دانایی به اصطلاحات فلسفی و عرفانی است اما اگر بدانند كه مقصود از یكسری اصطلاحات چیست، خودشان نیز مدافع عرفان و فلسفه است. مشكلی كه ما داریم این است كه در حوزه‌های علمیه ما فلسفه خوانده نمی‌شود و اگر هم خوانده شود، بسیار سطحی است. فلسفه سطحی به درد نمی‌خورد. باید فلسفه عمیق را نزد اساتیدی كه شایستگی دارند، خواند. هر كسی كه فلسفه نمی‌داند، نباید فلسفه تدریس كند. فاقد شیء معطی شیء‌ نیست. كسی كه برای خودش مسائل فلسفی جا نیفتاده است، نمی‌تواند مدرس فلسفه شود. در عرفان هم این طور است.

شما سال‌ها شاگرد امام بوده‌اید، درباره كلاس درس فلسفه ایشان بفرمایید.

من از آیت‌الله آقا رضا صدر و آیت‌الله مرحوم آقا مهدی حائری‌یزدی و از دكتر مرحوم زریاب‌خویی و مرحوم آیت‌الله امام زنجانی شنیدم كه 10 سال نزد امام فلسفه خوانده‌اند.

چه كتاب‌هایی تدریس می‌شد؟

سه سال شرح منظومه حاج ملاهادی سبزواری و هفت سال نیز اسفار اربعه ملاصدرای شیرازی تدریس می‌كردند. وقتی تدریس شرح منظومه تمام شد و امام تدریس اسفار را آغاز كرد، برای مرحوم آیت‌الله مطهری و مرحوم آیت‌الله منتظری شرح منظومه را شروع كرد. بعد از شرح منظومه برای ایشان اسفار را آغاز كرد. بنابراین تا جایی كه من می‌دانم، ایشان دو دوره شرح منظومه و دو دوره شرح اسفار تدریس كرد. آقا مهدی حائری یزدی می‌گفت كه ما وقتی نزد امام اسفار می‌خواندیم، گویی خود ملاصدرا كه نویسنده اسفار است، آن را تدریس می‌كند.

مشرب فلسفی امام چه بود؟

ایشان عمدتا معتقد به حكمت متعالیه بود اما به فلسفه بوعلی و سهروردی نیز مسلط بود. ایشان صاحبنظر بود و چنین نبود كه فقط فلسفه بلد بود. برخی تنها بلدند كه شفای ابن سینا و اسفار ملاصدرا را تدریس كنند اما عده‌یی غیر از این خودشان در فلسفه صاحب رای هستند. امام خمینی از این دسته بود. در فلسفه و عرفان مهم این است كه انسان صاحب رای باشد. به طور كلی امام خمینی یك موجود نادری بود، در عین علم عمیق‌شان به فلسفه و عرفان و فقه و حدیث، در عبادت معركه بود و در ولایت به ائمه غرق بود. سخنرانی‌های ایشان درباره حضرت زهرا(س) نشانه این امر است. ایشان عاشق امیرالمومنین(ع) بود. من در 14 سالی كه در نجف بودم، شاهد این امور بودم.

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ناگفته هايي از امام خميني به روايت دكتر ديناني
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

ناگفته هايي از امام خميني به روايت دكتر ديناني

فارس:‌ دكتر ديناني گفت: بنده حدود ده سال در درس امام شركت داشتم. در تمامي اين مدت حتي يك روز را به خاطر ندارم كه ايشان ۵ دقيقه تأخير داشته باشد. رأس ساعت در كلاس درس حضور پيدا مي‌كرد. درس ايشان در مسجد سلماسي تشكيل مي‌شد اغلب طلبه‌ها نيز به موقع به كلاس مي‌آمدند

دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، در دينان اصفهان ديده به جهان گشود. پس از گذراندن علوم مقدماتي در زادگاه خود، به اصفهان رفت و به تحصيلات ديني پرداخت. سپس به منظور تكميل تحصيلات، به قم رفته و در سال ۱۳۳۵ هـ ش با پايان دوره سطح، به مدت ده سال در درس فقه و اصول امام خميني شركت جست. وي در كنار تحصيل در محضر امام، در محضر اساتيد ديگر نيز براي يادگيري دروس مختلف حضور مي‌يافت كه از جمله آن درس فلسفه علامه طباطبايي است.
ايشان علاوه بر تبحر در دروس حوزوي، تحصيلات دانشگاهي نيز دارد و از اساتيد دانشگاه در رشته فلسفه است. دكتر ديناني تاكنون چند جلد كتاب مانند ماجراي فكر فلسفي در جهان اسلام و قواعد كلي فلسفي در علوم عقلي و فلسفه اسلامي تأليف كرده است.

**به خاطر دارم كه در آن روزگار (حوالي سال ۱۳۳۵ شمسي) رسم بر اين بود كه به هنگام فرا رسيدن تابستان و نيز ماه مبارك رمضان حوزه‌ها تعطيل مي‌شد. حضرت امام روز آخر حضور در كلاس بيشتر به گفتن نصايح اخلاقي و مسائل پرجاذبه مي‌پرداخت.

در يكي از سال‌ها ، امام طبق رسم هميشگي شروع به موعظه كرد كه بسيار تأثيرگذار بود. ايشان مطلبي را نقل فرمود كه براي بنده بسيار پرچاذبه بود. احتمال مي‌دهم كه عنوان كردن اين مطلب مصادف بود با روزگاري كه بعضي از طلاب به طرف ادارات و به سوي زندگي كشيده شده و يا درس حوزه را رها مي‌كردند، امام مي‌فرمودند: طلاب وظيفه دارند درس بخوانند؛ اگر سختي هم هست بايد بمانند و براي كسب معارف ديني سختي‌ها را تحمل كنند.

سپس فرمودند: در سابق كه درس اخلاق و معقول مي‌دادم در بين شاگردان دو برادر از اهالي همدان بودند كه بسيار مستعد و هوشمند و از ذكاوت سطح بالايي برخودار بودند و مطالب عقلاني به خصوص حكمت متعاليه ملاصدرا را بسيار خوب مي‌فهميدند. پس از مدتي تحصيل در معقول يك روز يكي از اين دو برادر نزد من آمد و گفت: آقا در درس فقه و اصول معمول است، طلابي كه چندين سال درس فقه مي‌خوانند استاد به آنها اجازه اجتهاد مي‌دهد گرچه به سن اجتهاد نرسيده باشند؛ آيا در درس معقول و حكمت متعاليه چنين رسمي وجود ندارد؟ در پاسخ گفتم: نه، تا به حال در حوزه‌ها مرسوم نبوده در علم حكمت و يا فلسفه به كسي اجازه‌اي بدهند. اما چون شما دوست داشته و اصرار داريد من براي شما يك چيزي مي‌ نويسم. بعد شب نشستم با اينكه خالي الذهن بودم؛ بسياري مطالب موعظه‌آميز و نصايح اخلاقي و عرفاني در آن اجازه‌نامه نوشتم و يك اجازه‌اي دادم كه اينها در علم معقول خوب هستند و به مرتبه قابل توجهي رسيده‌اند و آن را امضا كرده‌ام و به آن دادم. بعد از يكي، دو ماه ديدم كه ديگر اين دو برادر در درس حاضر نمي‌شوند. با پرس و جو متوجه شدم كه از قم هجرت كرده‌اند. مدتي گذشت تا يك روز عصر در خيابان آستانه به طرف حرم مي‌رفتم كه يك دفعه شخصي به طرف من آمد و دستم را بوسيد و احترام زيادي كرد. او كت و شلواري بر تن داشت و عبا و عمامه را برداشته بود. دقت كردم ديدم يكي از دو برادر است. حال و احوال كرديم. پرسيدم الان كجا هستي و چه مي‌كني؟ گفت: كه در اداره‌اي هست و به تعبير امام در "شرالادارات " اشتغال دارد و گويا رئيس گمرك شده بود.

بنده در آن موقع به حكم جواني و طلبگي بسيار كنجكاو بودم تا بفهمم كه اين و برادر چه كساني بودند و اكنون كجا هستند. سال‌ها از اين قضيه گذشت و انقلاب پيروز شد و ديدم كه آقاي مهندس حجت كه معاون وزير بود، همداني است. احتمال دادم كه ايشان بايد فرزند يكي از آن دو برادر باشد. سپس در همان سال در دانشكده الهيات بر سر كلاس حكمت ملاصدرا شاگردي داشتم كه به هنگام حضور و غياب متوجه نام فاميل او كه حجت همداني بود شدم و اين مسئله توجهم را به خود جلب كرد كه حتماً اين خانم با آن آقايان نسبتي دارد. از او پرسيدم آيا شما با مهندس حجت فاميل هستيد؟ وي گفت: بله، من خواهر ايشان هستم. از حال پدرشان سؤال كردم، گفت: ايشان در قيد حيات هستند اما مريض الاحوال بوده و در خانه خوابيده‌اند و كمتر بيرون مي‌آيند؛ اما عمويم به رحمت خدا رفته‌اند. پرسيدم: آيا مي‌توانم از نزديك ايشان را زيارت كنم؟ او گفت: عيبي ندارد، ولي چون پدر حال ندارد، من به شما خبر مي‌دهم. يكي،‌ دو سال گذشت و هيچ خبري نشد تا اينكه امسال (۱۳۷۷) در ترم گذشته بنده در قم در تربيت‌ مدرس درسي داشتم و خانم حجت دانشجوي دوره دكترا شده بود و باز با وي حال و احوال كردم، از حال پدر جويا شدم. وي گفت: آن موقع نشد اما اكنون با پدر صحبت مي‌كنم تا بتوانيد با ايشان ملاقات كنيد. سپس به تهران رفت و پس از يك هفته تلفني تماس گرفت و گفت كه پدر آمادگي ملاقات دارد. بسيار خوشحال شدم و حدود يك ماه پيش بود كه خدمت ايشان رفتم. آقاي حجت همداني اكنون پيرمردي است كه در بستر افتاده. وقتي نزد ايشان بودم قضيه‌اي را كه امام در حدود ۳۵ سال پيش تعريف كرده بود برايشان نقل كردم و پرسيدم كه اين مطلب صحت دارد؟ پاسخ داد: بله و سپس ماجرا را از زبان ايشان شنيدم. برادرم آقا جواد اكنون فوت كرده. در نزد امام اسفار خوانديم و ايشان به ما خيلي توجه داشتند و خلاصه اين قضايا پيش آمد. از ايشان پرسيدم: چطور شد با اينكه شما مورد توجه حضرت امام بوديد، از قم هجرت كرديد؟ ايشان گفت: ما مشكلات اقتصادي داشتيم و با سختي زندگي مي‌كرديم. به تهران آمديم و به كار اداري مشغول شديم و من همچنان به كارهاي علمي خودم تا حال ادامه داده‌ام و اهل مطالعه هستم و با كتاب مأنوسم و مطالعه علوم اسلامي ر فراموش نكرده‌ام. پرسيدم: آيا اجازه‌نامه‌اي را كه حضرت امام به شما دادند داريد يا خير؟ فرمودند: بله، آن اجازه نامه با دست‌خط مبارك ايشان پيش من است. از ايشان خواهش كردم اگر ممكن است يك كپي از آن به من بدهيد، بنده خيلي خوشحال مي‌شوم. ايشان لطف فرموده و گفت: چشم. اتفاقاً فرزند‌شان آقاي مهندس حجت نيز حضور داشت. گفت كه من اين كار مي‌كنم و هفته ديگر كپي آن دست‌خط را توسط خانم حجت به من رساندند.

اين دست خط سه صفحه است كه امام آن را به عربي مرقوم فرموده‌اند و در ذيل آن نوشته‌اند:

"حرره‌العبد العاصي المذنب السيد روح‌الله بن السيد مصطفي الخميني، غفرالله تعالي لهما و جزاهما و اخوان المؤمنين جزاءً حسناً في صبيحة يوم السبت لثلاث بقين من ربيع المولود سنتة اربع و الخمسين و ثلثمأة بعد الالف من الهجرة القدسية النبوية - صلي الله عليه و آله. "

اين دست خط حدود ۶۰ سال پيش يعني در سال ۱۳۵۴ هجري قمري [۱۳۱۴ ش] كه اكنون سال ۱۴۱۹ مي‌باشد تحرير شده و به عنوان اجازه در علوم عقلي و عرفاني كه تقريباً در آن دوره مرسوم نبوده به آن دو بزرگوار داده شده و امام با اينكه فرموده خالي‌الذهن بودم، اما مواعظ فراواني نوشته‌اند. مطالبي در اين اجازه‌نامه موجود است كه تفسير آن، خود كتابي در حدود ۴۰۰- ۵۰۰ صفحه احتياج دارد. مقدمه‌اي بسيار عارفانه و حكيمانه دارد كه هر جمله‌اش قابل شرح و تفسير است. امام اجازه‌نامه را چنين آغاز فرمودند:

"بسم‌ الله الرحمن الرحيم
سبحانك اللهم و بحمدك يا من لايرتقي الي ذروة كمال أحديته آمال العارفين، و يقصر دون بلوغ قدس كبريائه افكار الخائضين. جلت عظمتك من أن تكنون شريعهً للواردين، و تقدست اسمائك من أن تصير طعمة لأوهام المتفكرين. لك الأحدية الذاتية في‌الحضرة الجمعية و الغيبية، والواحدية افردية في‌التجليات الأسمائية و الأعيانية، فأنت المعبود في عين العابدية. و المحمود في حال الحامدية. "

امام در اوج مطالب عرفاني اين مسائل را مرقوم نموده‌اند: "فأنت المعبود في عين العابدية " يعني پروردگارا تو در عيني كه معبودي، عابد هم خود هستي. "والمحمود في حال الحامدية " در عين اينكه محمود هستي حامد نيز هستي "و نَحمدك اللهم بألسنتك الذاتية في عين الجمع و الوجود علي آلائك المتجلية في مرائي الغيب و الشهود، يا ظاهراً في بطونه و باطناً في ظهوره. و نستعينك و نعوذ بك من شرّ الوسواس الخنّاس، القاطع طريق الانسانية، السالك باوليائة في مهوي جهنام الطبية الظلمانية. "

كلمه "جهنام " را كه ايشان به كار برده و اصطلاح عرفا و اهل حكمت به معناي جهنم و جهنام يعني چاه عميق چاه، چاه بي‌سروته و بي‌انتها. اهدنا الصراط المستقيم الذي هو البرزخية الكبري و مقام أحدية جمع الأسماء الحسني.

اين عبارت‌ها هر كدام بسيار پرمعني است. اما نكته‌اي كه مي‌خواهم عرض كنم اينكه امام فرمود: بنده خالي‌الذهن بودم اما مطالبي را نوشته‌اند كه بسيار عارفانه‌ است و حالت مناجات و دعا دارد؛ در عين حال كه عرفاني است. مطالبي در ضديت با غرب هم ديده مي‌شود آنجا كه مي‌فرمايند: "ونستعينك و نعوذبك من شرالوسواس الخنّاس " از شر خناس، يعني شيطان بزرگ. "القاطع الطريق الانسانيه " شيطاني كه راهزن طريق انسانيت است. "السالك بأوليائه في مهوي جهنام الطبيعة الظلمانية " شيطاني كه انسان را در قعر جهنم(جهنام طبيعت) مي برد؛ يعني قعر اين دنيا جهنم است. جهنم تاريك و ظلماني؛ يعني دنيوي بودن محض يك نوع جهنم است. در اينجا وقتي به شيطان اشاره مي‌كند در حقيقت يك نوع براعت استهلال است. جمله اي را امام در آخر نامه به آن اشاره فرموده كه بسيار هم عجيب است، با اينكه ايشان ۶۰ سال پيش اين مطلب را نوشته؛ اما مي‌توان انديشه‌هاي امام را تعقيب كرد و اين يكي از بهترين سندهاست. در پايان‌نامه نصحيت مي‌فرمايند: "ولقد اوصيه بما وصانا " من وصيت مي‌كنم به اين ‌آقاياني كه اجازه‌نامه به آنها مي‌دهم. "بما وصانا اساطين و الحكمه و المشايخ العظام من ارباب المعرفة " من نصحيت مي‌كنم به آنچه كه مشايخ من به من نصحيت كردند كه اينها مفتون معارف زمان واقع نشود و حقايق را به غير اهلش يعني كساني كه اهليت معارف ندارند، تعليم نكنند، چرا كه مشايخ ما اينطور ما را نصحيت فرموده‌اند: كه معارف الهي را به غير اهلش تعليم نكنيد. "فانّ هؤلاء السفها " آنهايي كه اهليت اين معارف را ندارند "قرائحهم مظلمة " داراي قريحه تاريك هستند "و عقولهم مكدرة " داراي انديشه تاريك هستند "ولا يزيدهم العلم و الحكمة الاّ جهالة و ضلالةً و لا المعارف الحقة الا خسراناً و حيرة " نفوسي كه مكدر است و پاك نيست، معارف الهي در آن بيشتر خسران ايجاد مي‌كند؛ يعني نه اينكه هدايت نمي‌كند بلكه خسران هم ايجاد مي‌كند؛ "ثم اياك ". حضرت امام با تأكيد مي‌فرمايند: بر تو باد، بر حذر باش "ايها الاخ الروحاني " اي برادر روحاني "والصديق العقلاني " دوست عقلاني من "و هذه الاشباح المكنوسة المدعون للمتمدن و التحدد " ‌اي دوست عقلاني من و اي برادر روحاني، بر حذر باش از كساني كه ادعاي تجدد مي‌كنند؛ و اين اشاره به فرهنگ منحط غربي دارد.

امام ۶۰ سال پيش چنين انديشه‌اي داشتند يعني بر حذر مي‌داشتند از "المدعون " كساني كه ادعاي تجدد مي‌كنند "و هم الحمر المستنفرة " مثل الاغ‌هايي پراكنده به اين طرف و آن طرف هستند. "السباع المفترسة " مثل وحشيان درنده "والشياطين في صورة الانسان " شياطيني به شكل انسان هستند. "و هم اضل من الحيوان و ارذل من الشيطان " از حيوان پست‌ترند و از شيطان گمراه‌تر. "و بينهم و لعمر الحقيقة و التمدن بون بعيد " بين حقيقت و غربزدگان فاصله بسياري است. "ان استشرقوا استغرب التمدن " اگر اينها جلو بيايند آن تمدن واقعي دور مي‌شود "و ان استغربوا استشرق " و اگر اينها كنار بروند تمدن واقعي ظاهر مي‌شود. به هر حال من خلاصه‌اي از جملات امام را نقل كردم كه ان‌شاءالله به يادگار مي‌ماند و باز هم عرض كنم با اينكه اين مطلب در سه صفحه است اما نياز به شرح و تفسير دارد.

**در يكي از مناسبت‌ها امام با اشاره به طلاب فرمودند: شما مي‌دانيد كه در كتب فقهي شخص مكلف يا بايد مجتهد باشد يا مقلد يا محتاط و اين فتواي همه فقهاست. اگر مجتهد باشد كه مجتهد است و اگر مجتهد نيست يا بايد تقليد كند و يا راه احتياط پيش گيرد. در هر سه مورد فتوا دادند، كه در كتب فقها هم هست. امام در يكي از اين درس‌‌ها اشاره به مطلب جديدي فرمود كه در هيچ‌جا نوشته نشده و كمتر كسي گفته و يا هيچ‌كس اين مطلب را نگفته. ايشان فرمود: اين عموم مردمند كه يا بايد تقليد كنند و يا محتاط. اگر مجتهد هستند باشند. اما طلابي كه مراحلي از تحصيل را پشت‌ سرگذاشته‌اند و در مراحل فقه و اصول وارد شده‌اند ديگر حق ندارند كه تقليد كنند.

امام مي‌فرمايد: "حق ندارند ". يعني اينكه شخص برود بخوابد و بگويد تقليد مي‌كنم. حجت براي ما تمام شده. كسي كه وارد اجتهاد شده هرچند كه هنوز به درجه اجتهاد نرسيده، ولي حق ندارد قناعت كند و بگويد تقليد مي‌كنم. اين شخص بايد از شب تا صبح مطالعه كند و بكوشد تا حكم خدا را خودش استنباط كند. اگر دنبال مسائل رفت و نتوانست اجتهاد كند آن وقت است كه مي‌تواند تقليد كند؛ ولي از ابتدا و بدون كوشش نمي‌تواند، چرا كه اين، راه تلاش را بر طلاب مي‌بندد. پس بايد تا آخرين مرحله مطالعه، بررسي، تفحص و غور كنند. اگر چنين كردند و نتوانستند آن وقت تقليد كنند. اما نمي‌توانند از ابتدا از يك رساله عمليه تقليد كنند. در حقيقت اين مطلبي را كه امام به آن اشاره دارد هم يك مطلب فقهي است و هم تربيتي. يعني شيوه‌اي است در راه رشد تفكر طلاب. اين فرمايش امام براي من بسيار آموزنده بود و كوشيدم كه اين مطلب را سرمشق خود سازم. اما نمي‌دانم تا چه اندازه موفق بوده‌ام و ديگران بايد قضاوت كنند.

**بنده حدود ده سال در درس امام شركت داشتم. در تمامي اين مدت حتي يك روز را به خاطر ندارم كه ايشان ۵ دقيقه تأخير داشته باشد. رأس ساعت در كلاس درس حضور پيدا مي‌كرد. درس ايشان در مسجد سلماسي تشكيل مي‌شد اغلب طلبه‌ها نيز به موقع به كلاس مي‌آمدند و بعضي‌ها به تدريج ملحق مي‌شدند. همه افراد در مسجد مي‌نشستند. صندلي در كار نبود. همه دو زانو و پشت سر هم مي‌نشستند. تقريباً تمام فضاي مسجد پر مي‌شد. گاهي آن‌قدر شلوغ مي‌شد كه طلاب در پله‌ها مي‌نشستند. ايشان به موقع درس را آغاز و به موقع نيز ختم مي‌كرد. به طلاب اجازه مي‌دادند تا سؤالات و اشكالات خويش را بپرسند؛ اما اگر كسي مي‌خواست با طرح سؤالات بي‌جا و بي‌مورد وقت ديگران را تضييع كند با يك نهيب ساكتش مي‌كردند و به اشكال او پاسخ مناسبي نمي‌دادند تا ديگر سخن نگويد؛ اما به طلاب فاضلي كه اشكالات واقعي مطرح مي‌كردند به خوبي پاسخ مي‌دادند.

**خاطره‌اي كه حضرت امام ا ز استاد شيخ خود مرحوم آيت‌الله حائري نقل مي‌كرد كه در آن معناي عميقي نهفته است. ايشان نقل فرمود: يك روز حاج شيخ درسي را گفتند و از ما خواستند كه آن را بنويسيم و فردا بياوريم. يكي از آقايان كه خوش‌تقرير بود، تمامي مطالبي را كه استاد بيان كرده بود نوشته بود، بدون اينكه اشكالي و حاشيه‌اي بر آن نوشته باشد.

استاد خطاب به آن شخص فرمودند: خيلي خوب حرف‌هاي ما را نوشته‌اي اما يك "ان قلتي "، حاشيه‌اي بر آن ننوشته‌اي. آن مرد گفت: خوب نتوانستم اشكال پيدا كنم. استاد فرمودند: تا آنجايي كه مي‌شد بايد يك ان قلتي بزني. اگر اشكال هم نبود تا جايي كه بي‌ادبي نبود حداقل يك فحش مي‌دادي. (به شوخي و مزاح فرمودند). بيان اين مطلب از سوي استاد بسيار آموزنده بود يعني اينكه انسان بايد حالت تقليد را از دست بدهد و نبايد تنها حرف‌هاي ديگران را بشنود. ايشان همواره روي اين مسئله كه طلاب بايد اهل تحقيق باشند تأكيد مي‌فرمود.

**مرحوم حاج‌آقا مصطفي در درس آقا سيد محمد داماد حاضر مي‌شد و آن‌جا اشكال مي‌كرد و جزو مستشكلين درس ايشان بود. ايشان به درس امام هم مي‌آمد ولي اشكال نمي‌كرد و ساكت مي‌نشست. يكي از روزها بعضي طلاب كه حالا شايد برخي زنده و برخي نباشند به شوخي به حاج‌آقا مصطفي گفتند: شما در درس پدرت ساكت مي‌نشيني و هيچ نمي‌گويي؛ نكند از پدرت مي‌ترسي؟! ايشان لبخندي زد و گفت: نه من نمي‌ترسم، بلكه ادب مي‌كنم و اشكال نمي‌كنم. اما طلاب باز به شوخي ادامه دادند كه تو مي‌ترسي و اگر اينطور نيست پس شرط ببنديم. يادم هست كه همان روز حاج‌آقا مصطفي با اينكه در صفوف آخر نشسته بود، يك مرتبه طرح مسئله كردند كه بار اول امام اعتنايي نكرد. حالا نمي‌دانم نشنيدند يا خود را به نشنيدن زدند. بار دوم باز هم امام اعتنايي نكرد و حاج‌آقا مصطفي براي بار سوم با حدت بيشتري اشكال كرد. من به چهره امام نگاه مي‌كردم. ايشان از صدا متوجه حاج‌آقا مصطفي شد، تبسمي كرد و بعد جواب آقا مصطفي را داد. البته امام هم با يك شدت و حدتي پاسخ گفت و به اين ترتيب بود كه آقا مصطفي جزو مستشكلين درس امام شد و طرح مسئله مي‌كرد.

**هنگامي كه ما به قم آمديم امام دروس معقول و عرفان را به طور كل كنار گذاشته بود. فقط فقه و اصول درس مي‌داد، در حالي كه ايشان هم اهل معقول و هم اهل عرفان بود و ما نيز بسيار ميل داشتيم كه كمله‌اي در اين باره از ايشان بشنويم، اما كلامي نشنيديم. در اعياد مذهبي مانند عيد فطر، قربان و غدير و غيره شاگردان به ديدن اساتيد خود مي‌رفتند و چون ما شاگرد حضرت امام بوديم به ديدار ايشان مي‌رفتيم. در يكي از اعياد همين كار را كرديم و مرسوم بود هنگامي كه طلاب دور هم جمع مي‌شدند، طرح مسئله‌اي مي‌كردند، حال يا فقهي و يا فلسفي. بعضي از دوستان زرنگي كرده و در محضر امام مسائل فلسفي مطرح مي‌كردند كه جنبه اعتقادي داشته باشد و امام احساس وظيفه شرعي كنند و پاسخ گويند و هنگامي كه امام لب به سخن مي‌گشود گويي دنيا را به ما داده‌اند؛ اما اين بار تا امام متوجه شدند كه مسئله فلسفي است نگاهي كرده و از پاسخگويي امتناع فرمودند و تا زماني كه بنده در قم بودم نتوانستم كلامي فلسفي از زبان ايشان بشنوم. به هر ترتيب چون امام مي‌خواستند فقه و اصول را تدريس كنند و اگر مسائل فلسفي را مطرح مي‌فرمودند مورد تكفير قرار مي‌گرفت و معاندين مجال مي‌يافتند تا مشكلات بيشتري ايجاد كنند، تدريس عرفان و فلسفه را كنار گذاشت و نه تنها تدريس نمي‌كرد بلكه پاسخ سؤالات طلاب در اين موارد را هم نمي‌داد. بعدها يعني زماني كه انقلاب به پيروزي رسيد و بسياري از مسائل عرفاني را از طريق تلويزيون از امام شنيديم، برايم بسيار جالب بود و اين از آرزوهاي من در قم بود كه عملي نشد.

**زماني كه در قم بودم امام كتابي داشت كه تنها وصف آن را از حاج‌آقا مصطفي شنيده بودم و مي‌دانستم كه كتاب سطح بالايي است و دست نوشته‌ خود امام است. ديدن اين كتاب جزو آروزهايم بود، اما امكانش نبود؛ چرا كه خود حاج‌آقا مصطفي هم آن را نداشت. آن زمان هر وقت به تهران مي‌آمدم دوستي به نام رضا كشفي داشتم كه به منزل ايشان وارد مي‌شدم ولي اهل عرفان بود. يك بار برايم تعريف كرد: آقايي در تهران هست كه تاجر است و هيچ‌گاه از خانه بيرون نمي‌رود و تجارتش را با تلفن انجام مي‌دهد. وي اهل سير و سلوك است و داراي حالات خاص مي‌باشد و از كتاب سرالصلوة امام يك كپي در اختيار دارد. به ايشان گفتم: آيا مي‌شود كتاب را ديد؟ گفت: بله، چون ما با هم دوست هستيم مانعي ندارد. بنده به اتفاق آقا رضا كشفي به منزل آن تاجر رفتيم. زنگ زده و داخل شديم. پيرمرد محترمي بود كه براي آقاي كشفي احترام بسياري قائل بود و با اينكه من را نمي‌شناخت بسيار گرم‌ پذيرايي كرد. آقاي كشفي گفت: اگر لطف بفرماييد آن رساله را ما ببنيم. گفت: بله، چشم، برايتان مي‌آورم، اما آن را نمي‌دهم تا بيرون ببريد بلكه همين جا مطالعه بفرماييد. هر چند ساعت طول بكشد اشكالي ندارد؛ اما امانت نمي‌توانم بدهم. حدود يك ساعتي نشستيم و چون به هر حال مزاحم مي‌شديم، نتوانستم خوب بخوانم بلكه تورقي كردم و سرفصل‌هاي كتاب را يادداشت نمودم و بسيار استفاده بردم. همان مطلبي را كه فكر مي‌كردم در آن باشد يافتم و بسيار لذت بردم.

**ابن عربي اگر نگوييم در عرفان چهره بي‌نظيري است لااقل مي‌توان گفت كم‌نظير است. آثاري چند در عرفان نظري از وي به جا مانده كه خود اقيانوسي است و براي افرادي چون امام كه خود عارفند و از طرفي يه عرفان نظري هم توجه دارند بسيار جذ‌ب‌كننده است. امام مجذوب ابن‌عربي بود و براي وي بسيار احترام قائل بود و در بيانات و آثار به جاي مانده از ايشان كاملاً مشهود است. گرچه عرفايي كه اهل عرفان عملي هستند، شايد خيلي علاقه‌مند به ابن عربي نباشند اما براي امام چنين بود.

**خاطره‌اي بسيار شنيدني - كه از فرد موثقي شنيده‌ام - برايتان نقل مي‌كنم. در سابق، امام عرفان درس مي‌داد و با فصوص و فتوحات بسيار مأنوس بود. مطلبي را كه نقل مي‌كنم عوام نمي‌دانستند بلكه يك عده از خواص آن را مي‌دانستند و آن اينكه: محيي‌الدين در يك جايي به رافضي‌ها اهانت كرده و رافضي‌ هم معمولاً به شيعه اطلاق مي‌شود. او نوشته كه عارفي كه از رجيسون در عالم كشف و شهود خود، يك رافضي را به شكل خوك ديده. امام كه گويا اين مطلب را مطالعه يا تدريس كرده بود هنگامي كه به اين جمله مي‌رسد حاشيه‌اي بر كتاب مي‌نويسد به اين مضمون "هذا العارف لصفاي ذهنياته وجودة باطنه رأي نفسه في عالم المكاشفة " يعني اين عارف به خاطر صفاي باطن و پاكي نفسش، صورت نفسانيات خود را در حالت مكاشفه به صورت خوك ديده.

اين عمل امام بسيار ظريف است و نيز مطلب بسيار مهمي است؛ چرا كه ممكن است فرد آنقدر دچار گرفتاري شود كه حالت نفس خويش را در مكاشفه ببيند و بدين جهت در اين راه خطرهايي است كه بدون استاد نمي‌توان جلو رفت و بيان اين مطلب بسيار فني و دقيق است و يك ظرافتي در آن هست كه دفاع از شيعه شده است.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
حکایات عرفانی از امام خمینی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

حکایات عرفانی از امام خمینی

 

شاگرد :

آيت الله شاه آبادى در مورد حضرت امام مى فرمودند: من شاگردى دارم به نام آقا روح الله كه اگر به او تنها چند دقيقه هم درس بدهم نمى گويد كم است و اگر چند ساعت هم درس بدهم نمى گويد كافى است .
تو كه در علم خود زبون باشى
عارف كردگار چون باشى

خبر از غيب
حجه الاسلام و المسلمين سيد محمد سجادى مى فرمودند: كه آن روزها ورود پول به عراق خيلى سخت بود يكى از علماى اصفهان گفت : من يك مبلغى آوردم شام و از طريق شام وارد بغداد شدم . در فردگاه ديدم همه جا را مى گردند. خيلى مضطرب و ناراحت شدم و متوسل به حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) شدم گفتم آقا! من اين مبلغ را دارم براى فرزند شما (حضرت امام) مى آورم و شما به دادم برسيد در اين حين يك شخصى از همان ايادى دولت عراق آمد و من را صدا كرد و مرخصم كرد.
بعد كه من وارد نجف شدم و خدمت امام شدم ، نشستم و سلام كردم ، امام تبسم كردند و فرمودند: شما در فرودگاه مسئله اى داشتيد و متوسل به موسى بن جعفر (عليه السلام) شديد.
غلام همت رندان بى سر و پايم
كه هر دو كون نيرزد پيششان يك كاه

سفر حج
حجه السلام و مسلمين سجادى تعريف مى كند كه ما در يك سالى حدود ده ، دوازده نفر از رفقا مهيا بوديم كه به سفر حج برويم . شب از طرف امام پيغام آوردند كه (( رفقاى ما امسال به حج نروند )) با اينكه اين برايمان غير منتظر بود لكن چون فرمان امام بود، اطاعت امرشان را كرده و به حج نرفتيم ، كه همان سال آن آتش سوزى عظيم اتفاق افتاد.
سر خدا كه عارف سالك به كس نگفت
در حيرتم كه باده فروش از كجا شنيد

آب در بيابان
شهيد محراب آيت الله صدوقى مى فرمودند: در يك سفر كه با حضرت امام داشتيم (( روسها )) در بين راه جلو ما را گرفتند و از ماشين پياده كردند، امام كه مراقب نماز شب بودند و اين عمل صد در صد از ايشان ترك نشده ، بعد از پياده شدن خواستند كه نماز شب بخوانند، آنجا كه وسط بيابان بود و آبى وجود نداشت . يك وقت نگاه كرديم كه آبى جارى شده ، ايشان آستين بالا زد و وضو گرفت . بعد نفهميديم كه تا ايشان نمازش تمام شد آب بود يا نه .
گفت جبريلا بيا اندر پيم
گفت رو رو من حريف تو نيم

پيش بينى انقلاب
آيت الله حاج شيخ عباس قوچانى (قدس سره) وصى مرحوم آقا سيد على قاضى (ره) مى فرمود: در نجف اشرف با مرحوم قاضى جلساتى داشتيم و اغلب افراد با هماهنگى وارد جلسه مى شدند و همديگر را هم مى شناختند. در يك جلسه ناگهان ديديم سيد جوانى وارد شدند مرحوم قاضى بحث را قطع كردند و احترام زياد به اين سيد جوان نمودند و خطاب به او فرمودند آقا سيد روح الله ! در مقابل سلطان جور و دولت ظلم بايد ايستاد و مقاومت كرد، بايد با جهل مبارزه كرد. اين در حالى بود كه هنوز زمزمه اى از انقلاب امام نبود. مرحوم آيت الله قوچانى فرموده بودند كه ما خيلى آن روز تعجب كرديم ولى بعد از سالهاى زياد و پس از انقلاب فهميديم كه مرحوم قاضى آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام اداى احترام كرد.
دست از طلب ندارم تا كام دل برآيد
يا جان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

بى نظير
آيت الله بهاء الدينى اسوه تقواى قرن مى فرمودند: (( بعد از انبياء و اولياء، كره زمين شخصيتى مثل امام نديده بود. ))
دل ز دنياى شما بركنده ام
تا نپندارى اسيرى خاكى ام


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
عبارت های ناب از امام خمینی( ره ) از تفریح و نشاط تا نامه های عرفانی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
عبارت های ناب از امام خمینی( ره ) از تفریح و نشاط تا نامه های عرفانی

امام تنها یک چهره سیاسی و رهبر یک انقلاب سیاسی نبود.در شخصیت امام خمینی ( ره ) اخلاقیات و نکات نابی می باشد که گاه مغفول می ماند. در این متن تلاش شده است عبارت و توصیه های امام را درباره تفریح و نشاط، ساده زیستی، محبت، عدالت، بیت المال، زندگی خصوصی مردم و آداب اجتماعی از زبان سایرین و در آثار آنها گردآوری نماییم

 

تاکید امام خمینی بر لازم بودن تفریح و نشاط در زندگی


روحیه با نشاط و مثبت یکی از لوازم اصلی زندگی ، تحرک و پیشرفت است. روزمرگی و عدم شادی همچنین افراط و تفریط در درس خواندن و ... باعث رکود در روحیه و زندگی و در نتیجه عدم پیشرفت و عدم سیر گردش صحیح در نظم و انضباط شخصی و اجتماعی می شود. لذا تفریح باید در زندگی به شکل متعادلی وجود داشته باشد تا روحیه لازم برای کسب مهارتهای زندگی و نیز تلطیف خلق و خوی اجتماعی فراهم آید. در نمونه ذیل با هم خاطره ای را می خواینم که حضرت اما مبه همان اندازه که به درس خواندن اهمییت قائل می شدند به همان میزان هم به تفریح و نشاط اهمییت می دادند.


به یاد دارم که امام همیشه مى‏فرمودند: در ساعت تفریح درس نخوانید و در ساعت درس خواندن تفریح نکنید. هر کدام در جاى خود. ایشان مى‏ گفتند که از زمان کودکى به یاد دارند که هیچ وقت ساعت این دو (تفریح و درس) را با هم عوض نکرده‏ اند.

عاطفه اشراقی

منبع : گزیده‌ای از سیره امام خمینی(س): چند حکایت از روح‌الله

 

امام خمینی(س) : از من مدح نکنید

 

 لازمه دوری از غرور و تکبر ، تواضع است . انسان متواضع بخصوص وقتی که عارف هم باشد به جد مراقبت می کند تا مبادا دچار تکبر و خود پرستی شود. اگرچه به مصداق " خیر الامور اوسطها " باید در هر امری ، میانه روی پیشه کرد.اما شنیدن تاکید امام امر به نگفتن مدح ایشان در شخصیت و مقامی همانند ایشان که بنیان گذار جمهوری اسلامی و رهبر ایران بودند،براستی و به حق،نشانه یک خصیصه بارز و والا و قابل تحسین و درسی آموزنده برای مادر طول و عرض تاریخ است،تا همیشه به یاد داشته باشیم تا با به دست آوردن چیزهایی در زندگی ، سریعا خود را نبازیم و همیشه همانی باشیم که باید باشیم و بر سلامت نفس و مراقبت از آن کوشا باشیم و نسبت به نظارت دائمی احوال خویشتن ، ممارست نماییم.انشاالله.

یک بار با جمعی از رفقای دادستانی خدمت امام بودیم. از خدمت ایشان که داشتیم مرخص می‌شدیم، امام مرا صدا زدند. وقتی برگشتم،به من فرمودند:"فلانی می‌خواستم به شما بگویم از من مدح نکنید."
محمد محمدی گیلانی

منبع:برداشت هایی ازسیره امام،ج3،ص 233

امام خمینی(س): من تکلیفم با بقیه فرق می‌کند

امام خمینی هرگز جان خود را برتر از جان مردم نمی دانستند. در زمان جنگ شهرها و به هنگام حملات موشکی و هوایی دشمن ، ایشان پناه بردن به پناهگاه را هم برخود جایز نمی دانستند و مایل بودند در آن وضعیت خطرناک و قرمز همانند دیگر مردمی باشند که جان پناه ندارند. اگرچه به ایشان تاکید میشد مردمانی هم هستند که به جان پناه می روند اما ایشان خود را همانند مردمی می نمودند که جان پناه ندارند و به همین علت تاکید داشتند که من تکلیفم با دیگران فرق دارد. نمونه ای از این دست را باهم میخوانیم...
در دوران موشک باران تهران، پس از اینکه اصرار برخی پزشکان اعضای دفتر که به امام ترک خانه و رفتن به جای امن را پیشنهاد می‌کردند به جایی نرسید، مرحوم حاج احمد‌آقا وارد اتاق امام شد. امام در حالیکه بسیار عصبانی بودند و در اتاق قدم می‌زدند، تا احمد آقا را دیدند فرمودند:" من از اینجا تکان نمی‌خورم. من چگونه از پناهگاه استفاده‌ کنم در حالی‌که همسایة من به خاطر من خانه‌اش ویران شود و... پاسدار محافظ من تکه‌تکه شود؟ اصلاً این آقایان مرا چگونه شناخته‌اند، من از اصرارها و پیغامهای این و آن خسته ‌شده‌ام. آخر مگر می‌توانم به پناهگاه بروم؟" و بعد از اندکی آرام‌تر شدند و گفتند:" من به همه گفته‌ام که اینجا را ترک کنید و هر جا می‌خواهید، بروید. آخر من تکلیفم با بقیه فرق می‌کند."

سید عبدالحسین طباطبایی
منبع : کتاب چند حکایت از روح الله

 

 پیشدستی درسلام کردن

پیش دستی در سلام کردن یکی از صفات عالیه انسانی است که نشان از تواضع دارد.حال اگر یک انسان عارف مسلک در این امر خطیر را شاهد باشیم این امر بر ما محرز و مهمتر می شود.پیش دستی از زمان پیامبر یک صفت انسانی والا شمرده شده است چرا که حضرت پیغمبر بعنوان عالیترین مرتبه کمال انسان در این امر بسیار مهم همچنین ائمه اطهار (ع)الگوی جامعه بشری بخصوص اسلامی هستند و ما به این حرکت والا و ارزشمند انسانی مفتخر هستیم.امام خمینی (س)نیز به تاسی از این آموزه ها همان راه ادامه دادند و زمان دگر بار تکرار شد باشد که ما شاگردان نیز معلم خوبی برای انتقال این سیره نبوی باشیم.خاطره ای از "مرتضی تهرانی " را در این باره با هم می خوانیم ک



به جرأت می‌توانم بگویم که هیچ‌گاه نشد که من در مسیر رفت و آمدشان، امام را زیارت کنم و ایشان در سلام کردن پیشدستی نکرده باشند. این خصوصیت از خصوصیات اخلاقی حضرت رسول اکرم(ص) نیز گفته شده است. گاهی اوقات در هنگام دیدنشان، فاصله ما ده الی پانزده متر بود و من احتمال می‌دادم که اگر سلام کنم نشنوند. تصمیم می‌گرفتم وقتی فاصله کمتر شد سلام کنم ولی ایشان همیشه قبل از اینکه من اراده کنم سلام می‌کردند.



منبع : برداشتهایی از سیره امام _ ج3 _ ص 242 به نقل از کتاب سرگذشته های ویژه از زندگی امام خمینی (س) _ج5 _ ص31


تاکید امام خمینی بر عدم دخالت در زندگی خصوصی مردم

لاتجسسوا یک دستور قرآنی است که بر امر عدم دخالت در امور شخصی مردم تاکید دارد.آیه : «یا ایها الذین آمنوا اجتنبوا کثیراً من الظن ان بعض الظن اثم و لاتجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضاً....» (حجرات 12) تصریح دارد بر این امر "که ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان ها در حق یکدیگر بپرهیزید که برخی از گمان ها گناه است و درباره یکدیگر تجسس نکنید و برخی از شما از دیگری غیبت نکند". بنابراین شایسته است ما که افتخار مسلمانی و عمل به دستورات قرآنی کلام الله را داریم در این خصوص نهایت دقت نظر و عمل را بجا آوریم... در نمونه ذیل ، حساسیت حضرت امام خمینی (س) را در پیروی از این آیه شریفه ، بخوبی احساس میکنیم...

امام در مسائل خصوصی زندگی دخالت نمی‌کردند، اوایل زندگیمان، یادم نیست هفته اول بود یا ماه اول، به من گفتند:" من کاری به کار تو ندارم، به هر صورت که میل داری لباس بخر و بپوش، اما آنچه از تو می‌خواهم این است که واجبات را انجام بدهی و محرمات را ترک بکنی، یعنی گناه نکنی."

خدیجه ثقفی (همسر امام)

امام خمینی (س) : به پول بیت‌المال دست نزنید

امام خمینی (س) به صیانت و مراقبت از بیت المال مردم بسیار حساس بودند تا جاییکه برای هزینه یک تلفن هم مراقب بودند که برای ایشان از محل بیت المال هزینه نشود. نمونه ای از این توجه را باهم میخوانیم:
"تا آغاز نهضت، حضرت امام تلفن نداشتند. شهرستانی‌ها اعتراض داشتند که ما نیاز به ارتباط با شما داریم و شما تلفن لازم دارید و حضرت امام هم می‌فرمودند: پول بیت‌المال، خرج رساله من و تلفن نشود. و سرانجام یک نفر بازاری، تلفنی به نام ایشان خرید و در منزل معظمٌ‌له نصب کرد."
مصطفی زمانی

آینه حسن، ص 107



امام خمینی (س) : عبای من هم پاره است

ساده زیستی و دوری از تجمل گرایی آن هم برای عالی ترین مقام یک کشور دور از ذهن جهانیان است. اما این صفت انسانی را در امام خمینی (س) بخوبی درهمه امور زندگی وی مشاهده می کنیم. ایشان نه تنها اجازه ندادند تا دیوار حسینیه جماران گچ کاری شود،بلکه هیچگاه البسه فاخرهم نپوشیدند.
امام ازنظرپوشش ،خود را هم ردیف دیگر معممین قرار می داد و برتری نسبت به ایشان نداشت.در نمونه ی زیرشاهد این امرهستیم:
گاهی که امام برای زیارت یا کار دیگری از خانه خارج شده یا بازمی‏گشتند،می‏فرمودند: آقای فلانی، برای فلان شخص یک عبا بخرید. یعنی ایشان در خیابان و حرم مواظب بودند که اگر طلبه‏ای وضع خوبی ندارد، فوری دستور می‏دادند که برای او عبا بخرید. یک ‌روز شخصی پیش حضرت امام آمده بود و عبای خود را نشان داد و گفت:عبای من پاره است.امام به دنبال عبای خود گشت و بعد آن را به او نشان دادند و گفتند: ببین! عبای من هم پاره است.
محمدرضا ناصری

آینه حسن ، ص 194


امام خمینی (س) : زیر بار من هم نرو

تواضع و فروتنی ، صفتی انسانی است که هرچه مقام انسان بالاتر بوده و این صفت در او بیشتر تقویت شده باشد، مقام انسانیش بالاتر خواهد رفت.امام خمینی (س) که رهبری انقلاب اسلامی را برعهده داشتند،هرگز به سبب این مقام،تواضع و فروتنی خود را نه تنها از دست ندادند، بلکه در اوج قدرت ، آنرا در خود تقویت و زنده نگه می داشتند . نمونه ای از این دست را با هم میخوانیم.
یکی از نزدیکان امام نقل می‌کرد:" یک روز در جریانی که بین من و یکی از شخصیت‌ها پیش آمده بود، سخت نگران بودم. خدمت ایشان رفته و موضوع را به ایشان گزارش کردم و در پایان عرض کردم: من در این دنیا زیر بار احدی غیر از شما نخواهم رفت. امام فوراً بدون تأمل فرمودند: زیر بار من هم نرو."

منبع : چند حکایت از روح الله _ گردآورنده : احمد عدالتی



فرازی از نامه عرفانی حضرت امام خمینی(س) به فرزندش حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خمینی(ره) که در تاریخ 8 اردیبهشت 1361 نگاشته شده است.


«پسرم !اگر می توانی با تفکر وتلقین نظر خود را نسبت به همه موجودات به ویژه انسانها نظر رحمت و محبت کن،مگر نه این است که کافه موجودات از جهات عدیده که به احصا در نیاید مورد رحمت پروردگار عالمیان می باشند،مگر نه آنکه وجود وحیات و تمام برکات و آثار آن از رحمت های الهی است برموجودات ،و گفته اند "کل موجود مرحوم "مگر موجودی ممکن الوجود امکان دارد که از خود به نفسه چیزی داشته باشد یا موجودی مثل خود ممکن الموجود به او چیزی داده باشد،در این صورت رحمت رحمانیه است که جهان شمول می شود. مگر خداوند که رب العالمین است و تربیت او جهان شمول است،تربیتش جلوه رحمت نیست،مگر رحمت و تربیت بدون عنایت و الطاف جهان شمول می شود. پس آن چه و آن کس که مورد عنایات والطاف و محبت های الهی است چرا مورد محبت ما نباشد؟و اگر نباشد نقصی نیست برای ما ؟و کوتاه بینی و کوتاه نظری نیست؟»

منبع - صحیفه امام،ج 16 ص 28


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگی‌نامه سید روح‌الله خمینی ره رهبر کبیر انقلاب اسلامی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

خانواده

سید مصطفی پدر خمینی، روحانی[۱][۲] و مجتهد ساکن خمین بود[۳] [۴]

حاصل ازدواج سید مصطفی با هاجر، دو فرزنددختر بنام مولودآغا خانم و فاطمه و سه فرزندپسر به نام‌های مرتضی، نورالدین و روح‌الله بود.[۱] روح‌الله آخرین فرزند این خانواده بود. سید مصطفی در ذی‌الحجه ۱۳۲۰ (اسفند ۱۲۸۱ هجری شمسی) و در پنج‌ماهگی روح‌الله، در مسیر خمین به اراک مورد حمله قرار گرفت و با اصابت چند گلوله به ناحیه کتف و کمر کشته شد و جنازه وی به نجف منتقل و درآنجا دفن شد.[۵]

مادر او، بانو هاجر، نیز از پیشینه‌ی مذهبی برخوردار بود. او دختر آیت‌الله میرزا احمد[۶] و از نوادگان آیت‌الله خوانساری (صاحب زبده‌التصانیف) بود.[۷]

 
سید روح‌الله خمینی و برادرش سید مرتضی
 
سید روح‌الله خمینی، فرزندش احمد و نوه‌هایش حسن و یاسر

تولد

خمینی در سحرگاه بیستم جمادی‌الثانی ۱۳۲۰ هجری قمری – که روز تولد فاطمه زهرا دختر محمد، پیامبر اسلام، نیز محسوب می‌شد – برابر با چهارشنبه، اول مهرماه سال ۱۲۸۱ هجری خورشیدی (۲۴ سپتامبر ۱۹۰۲ میلادی)،[۸] که با یک روز پیش از آن یعنی آخر شهریور نیز تطبیق داده می شود، در شهر خمین[پانویس ۱][۱] از توابع استان مرکزی واقع در ۲۰۰ کیلومتری جنوب تهران به دنیا آمد.[۱] برخی منابع روز سی شهریور را به عنوان زادروز او در نظر گرفته‌اند.[۹]

کودکی و نوجوانی

کودکی

روح‌الله در پنج‌ماهگی، پدرش را از دست داد و در نتیجه وظیفه‌ی سرپرستی و تربیت او به دست مادرش هاجر، عمه‌اش صاحبه و نیز دایه‌اش، ننه‌خاور افتاد.[۱۰] با وجود آن‌که در زمان مرگ پدر، روح‌الله تنها پنج‌ماه سن داشت، اما بعدها و در ادامه‌ی حیات خود (احتمالاً بعد از این‌که در جریان چگونگی از دست دادن پدرش قرار گرفت[پانویس ۲]) همواره از پدر خود یاد می‌کرد، به‌گونه‌ای که در بزرگسالی برای خود نام خانوادگی «مصطفوی» برگزید[پانویس ۳] و در جوانی بعضی نوشته‌هایش را با نام «ابن الشهید» تمام می‌کرد.

روح‌الله در کودکی به وضوح از کودکان هم‌سن‌وسال خود خاص‌تر به نظر می‌رسید. در آن زمان بازی محبوب و رایج بین کودکان، بازی «دزد و وزیر» بود که او هم مانند بسیاری از کودکان هم‌سن خود به این بازی علاقه داشت. حتی کودکان دیگر هم متوجه خاص بودن شخصیت او شده بودند، به‌گونه‌ای که با ورود او به بازی نقش شاه و یا نهایتاً وزیر به او داده می‌شد. فرزندش سیداحمد بعدها در این مورد می‌گوید: «پدرم با وجود این‌که کودکی خردسال بیش نبود، اما همیشه در بازی‌ای که انجام می‌داد اصرار داشت نقش شاه را داشته باشد.»[۱۱]

در دوران کودکی، او به نقاشی نیز علاقه‌ی زیادی داشت.[۱۰] با آن‌که معلم نقاشی نداشت، اما در همان سنین یکی از تصاویر خیالی‌اش از خانه فراتر رفت و در میان اقوام و دوستان دست‌به‌دست شد. در این نقاشی، تنها دو رنگ به کار رفته بود: مرکب سیاه و دواگلی (مرکورکروم). روح‌الله در آن مجلس شورای ملی را بزرگ‌تر از ابعاد تالار بزرگ خانه‌شان رسم کرده بود و سرهایی را با عمامه‌های سیاه و سفید و کلاه‌های بوقی و پوستی به عنوان نمایندگان مجلس، دور اتاق جا داده بود. بر پشت بام تالار تعداد زیادی دایره به عنوان توپ کشیده بود به‌گونه‌ای که چند عدد از توپ‌ها پشت‌بام را سوراخ کرده و روی سر نمایندگان مجلس افتاده و از زیر در تالار خون سرخ روان بود.[۱۲]

شرایط تربیتی

با وجود این‌که روح‌الله پنجمین فرزند سید مصطفی محسوب می‌شد، اما پدرش علاقه و اصرار زیادی بر تربیت او براساس تعلیمات دین اسلام داشت، به گونه‌ای که نقل است به دایه‌ی روح‌الله – ننه‌خاور – چنین گفت: «تا وقتی که پسرم روح الله را شیر می‌دهی، دست به سوی هیچ سفره‌ای جز سفره‌ی خود و یا غذایی که از خانه‌ی من برای تو فرستاده می‌شود، دراز مکن.» [۱۳]

وی دوران کودکی و نوجوانی را تحت سرپرستی مادرش «بانو هاجر»، عمه‌اش «صاحب خانم» (صاحبه خانم اشتباه است) و دایه‌اش «ننه خاور» سپری کرد. صاحب خانم پس از ترور برادرش (پدر خمینی) به تهران رفت و با عین‌الدوله صدر اعظم مظفرالدین شاه دیدار کرد و خواستار قصاص شد که عاقبت این امر محقق گردید. عمادالدین باقی درباره آنها می‌گوید: «روح‌الله که آخرین و کوچک‌ترین فرزند بود، تحت تربیت عمه‌اش صاحبه خانم قرار گرفت و گویا بارها خاطرات مربوط به زندگی و شهادت پدرش را از زبان او شنیده بود... ننه خاور دایهٔ روح‌الله نیز از زنان نادر روزگار بود. او که در شیر دادن به خمینی به هاجر یاری می‌رساند، اسب سواری ماهر بود و حتی از روی اسب تیراندازی می‌کرد و به هدف می‌زد.»

روح‌الله در خانواده‌ای اهل علم و دین و نسبتاً متمول بزرگ شد. همچنین با توجه به جایگاه خانوادگی خمینی، وی از کودکی مورد توجه و احترام مردم خمین و کمره بود.[۱۴]

آغاز تحصیلات

در قرن سیزدهم خورشیدی در بیشتر مناطق ایران و از جمله خمین تقریباً مدرسه به شکل امروزی وجود نداشت و آن گروه از مردم که به تربیت و تحصیلات فرزندان خود اهمیت می‌دادند، آنها را به مکتب خانه می‌فرستادند، تا خواندن و نوشتن و قرآن و ادبیات فارسی بیاموزند. تبعاً خمینی نیز به مکتب فرستاده شد و نزد «ملا ابوالقاسم» به فراگیری «عم جز»، گلستان و بوستان سعدی و چند کتاب ادبی دیگر پرداخت.

پس از اتمام این دروس کسانی که می‌خواستند به تحصیل ادامه دهند، به اراک می‌رفتند. اما با توجه به وقوع جنگ جهانی اول و اوضاع آشفته کشور، دیگر امکان مسافرت به اراک برای نوجوانان وجود نداشت. لذا بزرگان خمین تصمیم گرفتند، مدرسه‌ای به سبک مدارس جدید ایجاد کنند. این مدرسه سه معلم داشت، که یکی مدیر بود و سر کلاس درس هم می‌رفت و یکی دیگر از آنها به نام میرزاعلی خان، معلم زبان فرانسه و یک فرد معمم نیز معلم زبان فارسی بود. «آقا شیخ فضل‌الله» عموی مادر خمینی نیز معلم شرعیات بود. خمینی نیز به این مدرسه رفت. علاوه بر آن خانواده وی که از وضع مالی خوبی برخوردار بودند، برایش معلم سرخانه گرفتند. نام این معلم «افتخارالعلما» بود و در غیاب او مادرش به شاگردان درس می‌داد. آیت‌الله پسندیده برادر بزرگ خمینی می‌گوید سواد مادرش بیشتر از خود افتخارالعلما بود و من نزد مادرش هیات، نجوم و حساب می‌خواندم. خمینی پس از آن که مقطع ابتدایی را نزد افتخارالعلما تمام کرد، درس مقدمات را نزد «محمدمهدی داعی» شروع کرد. «حاج میرزا نجفی» شوهر خواهر روح‌الله نیز منطق را به او تدریس کرد.[۱۴]

او در شش‌سالگی تحصیل قرآن و سایر علوم ابتدایی رایج آن زمان را آغاز کرد.[۱۵] نخستین آموزگاران روح‌الله، شیخ میرزاجعفر و ملا ابوالقاسم بودند. میرزا جعفر – که از بستگان مادرش بود[۱۶] - هر روز صبح به خانه‌ی آن‌ها می‌آمد و به روح‌الله پنج‌ساله خواندن و نوشتن می‌آموخت.[۱][نیازمند منبع]

او زبان عربی را نیز نزد شیخ‌جعفر آموخت. روح‌الله تحصیلات خود را با حفظ کردن قرآن در مکتبی که در نزدیکی خانه‌ی آن‌ها توسط ملاابوالقاسم راه‌اندازی شده بود ادامه داد و در سن هفت‌سالگی حافظ قرآن شد.[۱۷][۱۶] پس از آن‌که او در مکتب ملا ابوالقاسم همه‌ی آن‌چه که در مکتب‌خانه‌های آن دوران مرسوم بود را آموخت، به مدرسه – که جزء مراکز تازه‌تأسیس آن زمان به حساب می‌آمد – رفت.[۱][نیازمند منبع] حسن مستوفی، فرزند خاله‌ی روح‌الله که در کودکی هم‌درس و هم‌بازی هم بودند، در مورد مدرسه‌ی روح‌الله می‌گوید[۱۸]: «ما با هم به مدرسه‌ای می‌رفتیم که به سبک مدارس فرانسوی، میز و صندلی داشت.»

احتمالاً وجود خان‌های متمول در خمین باعث به وجود آمدن مدارس جدید در آن ناحیه شده بود. آن‌گونه که در «سرگذشت‌های ویژه از زندگی امام خمینی» آمده است، نام آن مدرسه‌ی تازه تأسیس «احمدیه» بوده است.[۱۹]

از آثار به‌جامانده از دوران کودکی روح‌الله این‌طور برمی‌آید که او از همان دوران نسبت به وقایع و حوادث سیاسی و اجتماعی جامعه حساس بوده است، به‌گونه‌ای که برخی از حوادث مربوط به آن دوران، مانند بمب‌باران مجلس، در نقاشی‌ها و مشق‌های خوش‌نویسی دوران کودکی و نوجوانی او منعکس شده‌است. از جمله قطعه‌شعری که در دفترچه‌ی یادداشت دوران نوجوانی (۹ یا ۱۰ سالگی) او با عنوان «غیرت اسلام، کو جنبش ملی کجاست» و خطاب به ملت ایران درج شده‌است[۱۰]:

هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست   مملکت داریوش اندر نیکولاست

می‌توان از این دست‌نوشته به عنوان اولین بیانیه‌ی سیاسی دوران نوجوانی روح‌الله یاد کرد.

روح‌الله در ادامه تحصیلات مقدماتی خود را نزد میرزامحمد افتخارالعلماء و سپس عموی مادر خود، حاجی میرزا محمد مهدی ادامه داد. اولین استاد درس منطق او، شوهر خواهرش میرزا رضا نجفی خمینی بود.[۱۷] از اساتید دیگر او در این دوران می‌توان از شیخ علی محمد بروجردی، شیخ محمد گلپایگانی، و عباس اراکی نام برد.[۲۰]

او هم‌چنین بخشی از تحصیلات پایه‌ای خود در خمین را نزد برادر بزرگ‌تر خود، مرتضی[پانویس ۴] گذراند[۲۱] و با او کتاب نجم‌الدین کتیب قزوینی – المطول البدیع و المعانی - و شرحی بر معانی و لغت کتاب السیوطی را کار کرد.[۱][نیازمند منبع]

او خط و خوش‌نویسی را نزد یکی از اساتید مدرسه‌ی تازه‌تأسیس آقا حمزه محلاتی آموخت.[۱][نیازمند منبع]

شرایط سیاسی و اجتماعی

شرایط اجتماعی و سیاسی ایران و خمین در سال‌های ۱۲۹۰ تا ۱۳۰۰ که هم‌زمان با نوجوانی سید روح‌الله خمینی بود، بسیار آشفته بود. حکومت مرکزی ضعیف شده بود و خوانین محلی قدرت یافته بودند و بانی مرگ پدر سید روح‌الله خمینی نیز شدند. علاوه بر آن در جای جای کشور اشرار دستجات مختلفی تشکیل داده و به شهرها و آبادی‌ها حمله کرده و مردم را غارت می‌کردند. لذا مردم از کودکی و نوجوانی روحیه سلحشوری یافته، می‌آموختند که برای حفاظت از خود با اشرار و بیگانگان مبارزه کنند. سید روح الله خمینی خود درباره دوران کودکی و نوجوانی اش می‌گوید: من از بچگی در جنگ بودم… ما مورد هجوم «زلقی‌ها» بودیم، مورد[هجوم] «رجبعلی‌ها» بودیم و خودمان تفنگ داشتیم و من در عین حال که تقریباً شاید اوایل بلوغم بود، بچه بودم، دور این سنگرهایی که بسته بودند در محل ما و اینها می‌خواستند هجوم کنند و غارت کنند، آنجا می‌رفتیم، سنگرها را سرکشی می‌کردیم… ما در همان محلی که بودیم یعنی خمین که بودیم، سنگربندی می‌کردیم. من هم تفنگ داشتم. منتها من بچه بودم به اندازه بچگی‌ام. بچه شانزده هفده ساله، ما تفنگ دستمان بود و تعلیم و تعلم هم می‌کردیم… ما سنگر می‌گرفتیم و با این اشراری که بودند و حمله می‌کردند و می‌خواستند بگیرند و چه کنند [مقابله می‌کردیم]. هرج و مرج بود… یک دفعه هم یک محله خمین را گرفتند و مردم با آنها معارضه کردند و تفنگ دست گرفتند. ما هم جزء آنها بودیم.»[۲]

جنگ جهانی اول و مرگ عمه و مادر

روح‌الله خمینی سیزده سال داشت که جنگ جهانی اول آغاز شد و هرچند ایران اعلام بیطرفی کرده بود، لشکریان روسیه، بریتانیا و عثمانی از شمال، جنوب و غرب وارد ایران شدند و کشور را مورد تاخت و تاز قرار دادند و وی شاهد بود، چگونه در نبود حکومت مقتدر مرکزی فوجی از سپاه روس در مسیر خود خمین را مورد تاخت و تاز قرار دادند. وی خود خاطره جنگ جهانی اول را به یاد می‌آورد. او می‌گوید: «من هر دو جنگ بین‌المللی را یادم هست… من کوچک بودم لکن مدرسه می‌رفتم و سربازهای شوروی [روسیه تزاری] را در همان مرکزی که ما داشتیم، در خمین، من آنها را آنجا می‌دیدم. ما مورد تاخت و تاز واقع شدیم در جنگ بین‌المللی اول.»[۲][۲۲]:

در شرایطی که دو سال و نیم از شروع جنگ جهانی اول می‌گذشت، اجساد کشته‌شدگان جنگ باعث شیوع وبا در شهر شده بود. در آن زمان موثرترین داروی موجود که کمی از کشتار ناشی از وبا می‌کاست، ماست بود. اما سربازان روس ماست‌ها را از خانهٔ مردم می‌گرفتند و خود مصرف می‌کردند. مادر روح‌الله، هرچند وقت یک‌بار فرزند خود را با مشکی پر از ماست به خانهٔ بیماران می‌فرستاد تا به درمان آن‌ها کمک کرده باشد. با این‌حال خانهٔ آن‌ها نیز از گزند بیماری وبا مصون نماند و در پانزده‌سالگی روح‌الله در سال ۱۲۹۷، ابتدا صاحبه خانم، عمهٔ او و اندکی پس از او هاجر، مادرش قربانی این بیماری شده و هر دو درگذشتند.[۱][۷][۲۳][۲۴][نیازمند منبع]

نوجوانی

روح‌الله نوجوان در سن پانزده‌سالگی بعد از آموختن دروس مقدماتی حوزه، آماده‌ی ورود به مرحله‌ی جدیدی از تحصیلات خود شده بود. در آن زمان، آشنایی او به ادبیات و زبان عرب و فارسی بیش از مقدار مورد نیاز برای طلبه‌ها بود. به منطق و فنون استدلال به خوبی آشنا بود. خط را بسیار زیبا می‌نوشت و پی‌گیر اخبار شهر و کشور بود. او در همه‌ی فعالیت‌های مربوط به جوانان مدافع شهر شرکت می‌کرد، برای مثال جمعه‌ها به میدان مشق تیر می‌رفت تا فنون دفاع را بیاموزد.[۱][نیازمند منبع]

در آن سال‌ها، با وجود آن‌که رفاه مادی دو برادر به دلیل وجود املاک و زمین‌هایی که از پدرشان برجا مانده بود تضمین شده بود، اما وجود ناامنی‌ها و بی‌قانونی‌ها موجب شده بود تا زندگی آن‌ها به سختی پیش برود. علاوه بر دشمنی‌های مداوم میان زمین‌داران منطقه، وجود قبایل بختیاری و لرهای مناطق اطراف که هر چند وقت یک‌بار به خمین حمله می‌کردند موجب ایجاد ناامنی در این شهر شده بود. یک بار وقتی یک سالار بختیاری به نام «رجب‌علی» با افراد خود به شهر حمله کرده بود، خمینی جوان همراه با برادران خود اسلحه به دست گرفت و از خانه‌ی خود دفاع کرد.[۱۷][نیازمند منبع] سال‌ها بعد خمینی با اشاره به این حوادث گفت[۲۵]: «من از زمان کودکی در جنگ بوده‌ام.»

از او هم‌چنین در همین زمینه این‌گونه نقل شده‌است[۲۶]:

«من از بچگی در جنگ بودم... ما مورد هجوم «زلقی‌ها» بودیم، مورد[هجوم] «رجبعلی‌ها» بودیم و خودمان تفنگ داشتیم و من در عین حال که تقریباً شاید اوایل بلوغم بود، بچه بودم، دور این سنگرهایی که بسته بودند در محل ما و اینها می‌خواستند هجوم کنند و غارت کنند، آنجا می‌رفتیم، سنگرها را سرکشی می‌کردیم... ما در همان محلی که بودیم یعنی خمین که بودیم، سنگربندی می‌کردیم. من هم تفنگ داشتم. منتها من بچه بودم به اندازه بچگی‌ام. بچه شانزده هفده ساله، ما تفنگ دستمان بود و تعلیم و تعلم هم می‌کردیم... ما سنگر می‌گرفتیم و با این اشراری که بودند و حمله می‌کردند و می‌خواستند بگیرند و چه کنند [مقابله می‌کردیم]. هرج و مرج بود... یک دفعه هم یک محله خمین را گرفتند و مردم با آنها معارضه کردند و تفنگ دست گرفتند. ما هم جزء آنها بودیم.»

مشاهده‌ی رفتارها و برخوردهای مستبدانه‌ی حاکمان استانی و خان‌ها و زمین‌داران منطقه در زمان نوجوانی روح‌الله احتمالاً تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری اندیشه‌های سیاسی او داشته است. او بعدها نقل می‌کند که چگونه یک حاکم تازه منصوب‌شده، رئیس صنف تاجران گلپایگان را دستگیر کرده و به فلک می‌بندد تا در مردم عادی ایجاد ترس و وحشت کند.[۱۷][۲۷][نیازمند منبع]

علاقه و توجه به نهضت جنگل

گفته می‌شود خمینی در سال‌های نوجوانی تحولات مربوط به نهضت جنگل را با دقت دنبال و حتی اقدام به سرودن شعر در وصف میرزا کوچک‌خان می‌کرده است.[۱۰] حتی گفته می‌شود که روح‌الله در آن سنین یک بار در فرصتی که پیش می‌آید به جنگل سفر می‌کند و پایگاه میرزا را از نزدیک می‌بیند.[۱۰]

جوانی

 
خمینی در جوانی

هجرت به اراک و ادامهٔ تحصیل

در سال ۱۲۹۹ هجری شمسی، برادر بزرگ‌تر روح‌الله، سید مرتضی، او را برای تکمیل تحصیلات خود راهی اراک[پانویس ۵] کرد.[۲۸] او در آن‌جا وارد مدرسه‌ی سپهدار شد.[۱][نیازمند منبع]

در آن سال‌ها اراک به دلیل حضور آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی به مرکز مهمی برای یادگیری علوم دینی تبدیل شده بود، به‌گونه‌ای که روح‌الله که پیش از عزیمت به اراک قصد داشت تحصیلات خود را در اصفهان ادامه دهد، به دلیل وجود این شخص در اراک به این شهر مهاجرت کرد.[۲۹]

آیت‌الله حائری یزدی در سال ۱۳۳۲ هجری قمری به دعوت مردم اراک و سیصد طلبه‌ی جوان راهی این شهر شد و کلاس‌های خود را در مدرسه‌ی میرزا یوسف‌خان به جریان انداخت. این‌طور به نظر می‌رسد که خمینی در آن سال‌ها در علوم دینی به قدر کافی پیشرفت نکرده بود که تحصیلات خود را مستقیماً زیر نظر او ادامه دهد. او درس منطق را در حضور شیخ محمد گلپایگانی، کتاب شرح‌العلوم از شیخ زین‌الدین العاملی را زیر نظر آقا عباس اراکی و ادامه‌ی تحصیل المتول خود را با هدایت شیخ محمد علی بروجردی گذراند.[۱۷][نیازمند منبع]

زمانی که او در اراک مشغول تحصیل بود حوادث زیادی در ایران رخ داد. مهم‌ترین آن‌ها کودتای رضاشاه در ۱۲۹۹ و دستگیری سید حسن مدرس بود.[۱][نیازمند منبع]

روح‌الله در سن ۱۹ سالگی و در ضمن تحصیل، در مراسم بزرگداشت سید محمد طباطبایی، اولین خطابه‌ی خود را قرائت کرد و تحسین همگان را برانگیخت. این خطابه در واقع یک بیانیه‌ی سیاسی بود که در آن او به قدردانی و تمجید از سید محمد طباطبایی پرداخته بود. از قول او در مورد این خطابه نقل شده[۱۰]:

«پیشنهاد شد منبر بروم، استقبال کردم. آن شب کم خوابیدم، نه از ترس مواجه شدن با مردم، بلکه با خود فکر می‌کردم فردا باید روی منبری بنشینم که متعلق به رسول‌الله است. از خدا خواستم مدد کند که از اولین تا آخرین منبری که خواهم رفت، هرگز سخنی نگویم که جمله‌ای از آن را باور نداشته باشم... و این خواستن عهدی بود با خدا بستم، اولین منبرم طولانی شد، اما کسی را خسته نکرد... و عده‌ای احسنت گفتند، وقتی به دل مراجعه کردم از احسنت گویی‌ها خوشم آمده بود، به همین خاطر دعوت دوم و سوم را رد کردم و چهار سال هرگز به هیچ منبری پا نگذاردم.»

او بعد از این مجلس تا چهار سال در هیچ منبری به سخنرانی و خطابه نپرداخت.[۱][نیازمند منبع]

هجرت به قم

 
سید روح‌الله خمینی در منزل قم

حدود یک سال بعد از رفتن خمینی به اراک، آیت‌الله حائری دعوت جمعی از علماء قم را پذیرفت و از اراک راهی این شهر شد. در آن سال‌ها قم به عنوان یکی از شهرهای مهم آموزش تعلیمات دینی و پایگاه مذهب شیعه در ایران، سال‌ها بود که در زیر سایه‌ی شهرهای مذهبی عراق قرار گرفته بود. رفتن آیت‌الله حائری به قم نه تنها باعث ارتقای سطح علمی این شهر در آن زمان شد، بلکه آغازی بود بر رونق گرفتن حوزه‌ی علیمه‌ی قم و مطرح شدن این شهر به‌عنوان پایتخت معنوی ایران، و با در نظر گرفتن مبارزات و فعالیت‌های سیاسی صورت گرفته توسط خمینی و سایرین در سال‌های بعد در قم، می‌توان به نقش کلیدی این شهر در جریانات سیاسی آن زمان پی برد.[۱۷][۳۰][نیازمند منبع]

بعد از مهاجرت آیت‌الله حائری از اراک به قم، خمینی نیز چهار ماه بعد به دنبال او راهی این شهر شد.[۳۱] نوروز سال ۱۳۰۰ هجری شمسی، روح‌الله برای دیدار خانواده موقتاً به خمین بازگشت و با توجه به این‌که در این سفر تمام اسباب و اثاثیه‌ی زندگی را همراه خود از اراک آورده بود، می‌توان به این نتیجه رسید که در تصمیم خود برای مهاجرت به قم جدی بوده‌است.[۱][نیازمند منبع]

او پس از مدتی کوتاه اقامت در خمین، راهی قم و ساکن مدرسه‌ی دارالشفاء شد.[۳۲]

این حرکت یک نقطه‌ی عطف در زندگی او محسوب می‌شد، چرا که در قم بود که او تحصیلات خود را در درجات بالا ادامه داد و مبارزات سیاسی خود را پایه‌گذاری کرد. در سال‌های بعدی زندگی خمینی، شهر قم به‌گونه‌ای جزء بخشی از هویت او شد که می‌توان او را به نوعی محصول شهر قم دانست.[۱۷]

در سال ۱۳۵۹ هجری شمسی و زمانی که در حال سخنرانی برای جمعی از مهمانان قمی بود، در مورد این شهر گفت[۳۳]:

«هرجایی که زندگی کنم، شهر من قم است. و به این واقعیت افتخار می‌کنم. قلب من همیشه با قم و مردمانش است.»

ادامهٔ تحصیل در قم

 
سید روح‌الله، نفر دوم سمت راست در جمع همدرسان

او در قم بی‌درنگ تحصیلات خود را از سر گرفت و زمان خود را وقف کامل کردن بخش مقدماتی تحصیلات حوزوی – موسوم به سطوح – و هم‌چنین فقه و شریعت[۳۴] کرد. قسمت‌های پایانی کتاب مطول را نزد آقا میرزا محمدعلی ادیب تهرانی آموخت و دروس سطح را از محضر آیت‌الله محمدتقی خوانساری و بیشتر نزد آیت‌الله سیدعلی یثربی کاشانی فراگرفت.[۱][نیازمند منبع]

او بعد از گذراندن سطح و سرانجام در سن بیست‌وپنج‌سالگی موفق به حضور در کلاس‌های آیت‌الله‌العظمی عبدالکریم حائری یزدی (درگذشته ۱۳۵۵ قمری) – مؤسس حوزه‌ی علمیه - شد و تا دو سال دروس خارج فقه و اصول را نزد او گذراند. پس از درگذشت آیت‌الله حائری با آمدن آیت الله بروجردی به قم، برای ترویج وی در درس خارج او حضور پیدا کرد و استفاده نمود.[۸]

خمینی در قم با گذراندن درس‌هایی که نه تنها جزء برنامه‌ی درسی حوزه به شما نمی‌آمدند، بلکه در آن زمان نسبت به آن‌ها نگرش منفی وجود داشت، نشان داد که هدفی بزرگ‌تر از تبدیل شدن یه یک فقیه شیعه را دارد؛ دروسی مانند فلسفه و عرفان که خمینی جوان در آن زمان به آن‌ها علاقه‌ی زیادی نشان می‌داد.[۱۷][نیازمند منبع]

در بیست‌وهفت‌سالگی در قم با حاج شیخ محمدرضا نجفی اصفهانی آشنا شد که فلسفه می‌دانست و به فلسفه‌ی عرب نیز آشنایی داشت. او در قم داروینیسم و نقد آن را تدریس می‌کرد و مدتی روح‌الله جوان در این درس نیز حاضر شد. استاد دیگر او در معقول، ابوالحسن رفیعی قزوینی بود.[۳۵][۳۶] روح‌الله در نزد او ریاضیات، هیئت و فلسفه را آموخت.[۱]

او هم‌چنین تفسیر صافی را با ملا محسن فیض کاشانی و سپس با آیت‌الله علی اراکی گذراند. تعلیمات او در زمینه‌ی عرفان و موضوعات مرتبط با آن در کلاس‌های میرزا جواد ملکی تبریزی آغاز شد که البته با مرگ استادش در ۱۳۰۴ نیمه‌تمام ماند. پس از آن در زمینه عرفان از میرزا محمدعلی شاه‌آبادی بیشترین بهره‌ها برد.[۸] در درس فلسفه نیز او تحت آموزش میرزا علی اکبر حکیم یزدی – از شاگردان ملا هادی سبزواری – قرار داشت که او نیز در سال ۱۳۰۵ درگذشت. استاد دیگر او در فلسفه ابوالحسن رفیعی قزوینی بود که تا زمان جدایی‌اش از حوزه در ۱۳۱۰ هجری شمسی، خمینی در کلاس‌هایش حضور داشت.[۱۷][نیازمند منبع]

او علوم معنوی و عرفانی را نیز نزد آقا میرزا علی‌اکبر حکمی یزدی و عروض و قوافی و فلسفه‌ی اسلامی و فلسفه‌ی عرب را پیش شیخ محمدرضا نجفی مسجدشاهی آموخت.[۱][نیازمند منبع]

آشنایی با مدرس

قم برای خمینی علاوه بر این‌که فرصت مناسبی برای تحصیل و افزایش درجات علمی محسوب می‌شد، موقعیت مناسبی بود تا بتواند با بزرگان دیگر هم ارتباط برقرار کند. یکی از کسانی که خمینی در قم با آن‌ها ملاقات کرد، سید حسن مدرس است. این آشنایی به چند گفتگوی علمی یا سیاسی ختم نشد و بعد از آن نیز خمینی بارها در تهران و مجلس شورای ملی با او ملاقات و گفتگو کرد.[۱][نیازمند منبع]

خمینی خود در مورد مدرس می‌گوید[۳۷]:

«مرحوم مدرس - رحمه الله - خوب من ایشان را هم دیده بودم. این هم یکی از اشخاصی بود که در مقابل ظلم ایستاد، در مقابل ظلم آن مرد سوادکوهی آن رضاخان قلدر ایستاد و در مجلس بود. ایشان را به عنوان طراز اول، علما فرستادند به تهران و ایشان با گاری آمد تهران. از قراری که آدم موثقی نقل می‌کرد، ایشان یک گاری آنجا خریده بود و اسبش را شاید خودش می‌راند تا آمد به تهران. آن‌جا هم یک خانه مختصری اجاره کرد و من منزل ایشان مکرر رفتم، خدمت ایشان - رضوان الله علیه - مکرر رسیدم.»

خمینی حدوداً نوزده سال داشت که نخستین بار مدرس را می‌بیند و آشنایی و ارتباط آن دو از همان زمان آغاز می‌شود. از تجلیل‌ها و سخنان او در رابطه با سید حسن مدرس در سال‌های پس از پیروزی انقلاب این‌طور برمی‌آید که آن دیدارها از مدرس شخصیت بزرگی در چشم خمینی ساخته‌است.[۳۸][۳۹]

رابطه با شاه‌آبادی

در بین تمام اساتید خمینی در حوزه، او با استاد خود در درس عرفان نظری، محمدعلی شاه‌آبادی، رابطه‌ی خاصی برقرار کرده بود که از رابطه‌ی استاد و شاگرد نیز فراتر رفته بود، به‌گونه‌ای که به مدت شش سال نزد او می‌رفت تا در کنار فقه و فلسفه، عرفان را نیز بیاموزد.[۴۰] او هم‌چنین بررسی آثار بزرگان صوفی، مانند ابن عربی و ملاصدرا را نزد شاه‌آبادی گذراند.[۳۶]

می‌توان گفت که در آن سال‌ها، شاه‌آبادی بیشترین تأثیر را بر تحولات روحی و روانی خمینی جوان داشته است[۴۱]، طوری‌که او بعدها در بسیاری از آثار خود از شاه‌آبادی به‌عنوان شیخ و عارف کامل یاد می‌کند. گفته می‌شود در زمان ورود شاه‌آبادی به قم در سال ۱۳۰۷، خمینی از او سوالی در رابطه با ماهیت وحی می‌کند و پاسخی که می‌شنود او را شیفته‌ی شاه‌آبادی می‌سازد. بعد از آن٬ به‌دنبال درخواست‌های پیاپی او، شاه‌آبادی راضی می‌شود که به او و چند طلبه‌ی برگزیده‌ی دیگر فصوص‌الحکم ابن عربی را آموزش دهد. با وجود آن‌که اساس آن تعلیمات بر تفسیر داوود قیسری بر فسوس بنا شده بود، اما خمینی تأیید کرده‌است که شاه‌آبادی بخشی از بینش و بصیرت شخصی خود را نیز در این آموزش دخیل کرده‌بود.[۱۷]

کتاب‌های دیگری که خمینی تحت نظر شاه‌آبادی به تعلیم آن‌ها پرداخت عبارت بودند از منازل‌السایرین از حنبلی صوفی و خواجه عبدالله انصاری، مصباح الانس محمدهمزه فنری، و تفسیر مفاتیح‌الغیب از صدرالدین قونوی.[۱۷]

این احتمال وجود دارد که بخش مهمی از شخصیت و اندیشه‌های خمینی در این آموزش‌ها و توسط شاه‌آبادی صورت گرفته و تلفیق عرفان و دغدغه‌های سیاسی‌اش، در شکل‌گیری شخصیت سیاسی او تأثیر زیادی گذاشته‌باشد. به ویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که در آن دوران، شاه‌آبادی در کنار چند تن دیگر، از معدود علمایی محسوب می‌شد که علناً به سیاست‌های حکومت رضاشاه اعتراض می‌کرد[۱۷]، و نیز کتاب شذرات المعارف او که در آن اسلام را به عنوان «یک دین مطلقاً سیاسی» توصیف کرده‌بود.[۴۲]

علاقه به عرفان

آن‌طور که از آثار اولیه‌ی خمینی برمی‌آید، علاقه‌ی اصلی او در آن زمان و در سال‌های نخستین حضور در قم، عرفان بود.[۴۳] با آنکه روحانیان قم به عرفان با چشم بدبینی نگاه می کردند. خمینی در حلقه کوچکی از شاگردان به تدریس عرفان می پرداخته است.[۴۴]

برای مثال، در سال ۱۳۰۷ او کتاب شرح دعای سحر را - که تفسیر جامعی بود بر دعایی که امام محمد باقر در ماه رمضان می‌خواند - نوشت. در این کتاب، همانند آثار دیگر خمینی پیرامون موضوع عرفان، اصطلاحات به کار برده شده توسط ابن‌عربی به کرات دیده می‌شود. دو سال بعد، او مصباح‌الهدایه الی الخلیفه والولایه را نوشت، که چکیده و شرح مختصری بود بر موضوعات اصلی عرفان. اثر دیگر خمینی در آن سال‌ها – که مرتبط با موضوع عرفان بود – مجموعه‌ای از تفسیرها پیرامون تفسیر فصوص قیصری بود.[۱۷]

خمینی در بخشی از کتابی که در ۱۳۱۳ منتشر شد، به عنوان زندگی‌نامه‌ی خود نوشت که او زمان زیادی را به مطالعه و آموزش آثار ملاصدرا اختصاص می‌داده است. او هم‌چنین در این نوشته بیان کرده که چندین سال تحت نظر شاه‌آبادی مشغول تحصیل عرفان بوده و این‌که مدتی در کلاس‌های فقه آیت‌الله حائری شرکت کرده‌است. [۴۵]

آن‌گونه که از دنباله‌ی مطالب مندرج در آن نوشته و شواهد دیگر برمی‌آید، «فقه» هیچ‌گاه به‌عنوان اولویت اصلی خمینی مطرح نبوده‌است. در نقطه‌ی مقابل، «عرفان» همواره به عنوان دغدغه‌ی اصلی او به حساب می‌آمده، به‌گونه‌ای که بخش زیادی از تحصیل و تعلیم و نوشته‌های او در آن زمان پیرامون این موضوع بوده‌است. ادامه‌ی این علاقه در سال‌های بعد تأثیر زیادی در شخصیت فکری و روحی او داشت، و این موضوع در بسیاری از فعالیت‌های سیاسی آتی او نیز نمود داشت.[۱۷][نیازمند منبع]

آغاز تدریس

کلاس‌های اخلاق که با حضور میرزا جواد ملکی تبریزی برگزار می‌شد، سه سال بعد از مرگ او توسط شاه‌آبادی مجدداً پی گرفته شد و زمانی که او در ۱۳۱۵ هجری شمسی٬ قم را به قصد تهران ترک کرد، خمینی جوان را جانشین خود در این درس کرد. کلاس‌های درس اخلاقی عرفانی خمینی در آغاز با بررسی منازل‌السائرین انصاری می‌گذشت، اما بعد از آن و در ادامه به جایی برای طرح نگرانی‌ها و دغدغه‌های مربوط به آن دوره تبدیل شد، به‌گونه‌ای که پس از مدتی طرفداران بسیاری در قم و حتی در بین طلبه‌های شهرهای دور، مانند اصفهان و تهران پیدا کرد.

محبوبیت کلاس‌های خمینی چندان مورد رضایت حکومت پهلوی نبود، چراکه سیاست آن‌ها در آن زمان به‌گونه‌ای بود که تا حد امکان از نفوذ علماء و روحانیون به خارج از حوزه جلوگیری کنند. بنابراین حکومت دستور داد که کلاس‌های درس او از مدرسه‌ی فیضیه به مدرسه‌ی ملاصادق که گنجایش و ظرفیت به مراتب پایین‌تری نسبت به مدرسه‌ی فیضیه داشت، منتقل شود. اما با سقوط رضاشاه در سال ۱۳۲۰ هجری شمسی، کلاس‌های درس دوباره به مکان قبلی خود – مدرسه‌ی فیضیه – بازگشت و با همان محبوبیت از سر گرفته شد.

این موضوع که خمینی در آن جلسات قابلیت سخن گفتن برای عده‌ی زیادی از مردم عادی – و نه فقط طلبه‌های حوزه – را در قالب درس اخلاق داشت بعدها نقش زیادی در تحولات سیاسی کشور ایفا کرد.[۱۷][نیازمند منبع]

در حین تدریس اخلاق به جمع کثیری از مستمعین، خمینی شروع به تدریس بخش‌های مهمی از درس فلسفه، مانند قسمت‌های مربوط به روح در اسفار اربعه از ملاصدرا و شرح منظومه از سبزواری، خطاب به گروهی منتخب از طلبه‌های جوان کرد که در بین آن‌ها نام مرتضی مطهری و حسینعلی منتظری نیز دیده می‌شد. این دو نفر بعدها و در جریانات مربوط به انقلاب کمک زیادی به خمینی کردند و از یاران اصلی او محسوب می‌شدند.[۱۷]

خمینی خود درباره‌ی آغاز تدریس در حوزه چنین می‌گوید:

«از مدتها قبل از آمدن آقای بروجردی عمده اشتغال به تدریس معقول و عرفان و سطوح عالیه اصول و فقه بود پس از آمدن او به تقاضای آقایان مثل مرحوم آقای مطهری و آیت‌الله منتظری به تدریس خارج فقه مشغول شدم و از علوم عقلیه بازماندم و این اشتغال در طول اقامت قم و مدت اقامت نجف مستدام بود.»[۴۶]

ازدواج

روح‌الله جوان پدر و مادری نداشت که برای او به خواستگاری بروند و خودش هم به دلیل توجه مستمر به تحصیل و امور دیگر، چندان به ازدواج و تشکیل خانواده نمی‌اندیشید. برای نخستین بار سید محمدصادق لواسانی، دوست و هم‌درس روح‌الله برای او اقدام کرد و دختر میرزا محمد ثقفی، از روحانیون تهران، را به او پیشنهاد کرد.

روح‌الله چندین بار به خانه‌ی میرزا محمد پیغام فرستاد و آن‌ها را از نیت خود باخبر کرد. اما «قدس‌ایران» که در آن زمان در مقطع دبیرستان مشغول به تحصیل بود هربار پاسخ منفی داد. به گفته‌ی خودش، دلیل این امر عدم تمایل به زندگی در شهر قم و علاقه به حضور در تهران و نزد خانواده بوده‌است. تا این‌که بر اثر خوابی که در آن زمان دید٬ به روح‌الله پاسخ مثبت داد و به همسری او درآمد.[۱]

روح‌الله در سال ۱۳۰۸ هجری شمسی با خدیجه ثقفی معروف به «قدس ایران» دختر محمد ثقفی تهرانی ازدواج کرد.[۴۶][۴۷] او در زمان ازدواج ۲۷ سال و همسرش ۱۶ سال سن داشت. همسرش در مورد زندگی با او چنین می‌گوید[۴۸]:

«اگر می خواستم لب حوض روسری بچه را بشویم، می آمدند می گفتند بلند شو تو نباید بشویی . من پشت سر او، اتاق را جارو می کردم . وقتی او نبود لباس بچه را می شستم ...»

حاصل این ازدواج، سه پسر و پنج دختر بود که از میان آن‌ها، یک پسر و دو دختر اندکی پس از تولد فوت کردند.[۱]

فرزندان و نوه‌ها

 
تصویر سید مصطفی خمینی در دوران کودکی (نفر سمت راست) که به اشتباه بعنوان تصویر پدرش سید روح الله مشهور شده است.

از ازدواج روح‌الله خمینی و خدیجه ثقفی در سال ۱۳۰۸ خورشیدی، دو پسر و سه دختر بجا ماندند؛ مصطفی (متولد ۱۳۰۹ ش)، احمد (متولد ۱۳۲۴ ش)، زهرا، فریده و صدیقه.[۴۹] از وی همچنین ۱۵ نوه برجا ماند: از مصطفی خمینی: حسین خمینی و مریم خمینی، از احمد خمینی: حسن خمینی، یاسر خمینی و علی خمینی، از زهرا خمینی: مسیح بروجردی و لیلی بروجردی، از فریده خمینی: فرشته اعرابی، و از صدیقه خمینی: علی اشراقی، نعیمه اشراقی، زهرا اشراقی و چهار فرزند دیگر.[۵۰][۴۹]

درگذشت

 

سید روح‌الله خمینی بدنبال بروز مشکل دستگاه گوارش در ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۸ از روز ۲ خرداد تحت عمل پزشکی قرار گرفت. بدنبال مشکل اساسی که در ساعت سه بعد ظهر ۱۳ خرداد در روند بیماری وی بوجود آمده بود و طی اعلامیه‌ای در ساعت ۸ونیم به اطلاع عموم مردم رسید، وی در شامگاه شنبه، ساعت ۲۲ و ۲۰ دقیقه ۱۳ خرداد سال ۱۳۶۸ خورشیدی، (۳ ژوئن ۱۹۸۹ میلادی) برابر با ۲۴ شوال ۱۴۰۹ قمری در ۸۷ سالگی درگذشت.[۵۱]

مراسم تشییع وی در روز ۱۶ خرداد با حضور بیش از یک میلیون نفر برگزار شد[۴۴] و در همانروز در بهشت زهرای تهران دفن گردید.[۷] که امروزه محل آرامگاه وی می‌باشد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
بعد اخلاقی عرفانی امام خمینی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

بعد اخلاقی عرفانی امام خمینی

امام ره
حضرت امام از نخستین دوران جوانی، با هر نوع ریاکاری مخالفت می ورزید و در عین حال که در روز، بسان دیگر طلاب و روحانیون به تحصیل می پرداخت و در مجالس شرکت می کرد و در اغلب پنج شنبه ها و جمعه ها برای تفریح به خارج قم می رفت.

بعد اخلاقی امام

 

پس از درگذشت آیت‌الله حائری، وی عصرهای پنج شنبه و جمعه بحثی را آغاز کرد که خاری در چشم حاکمان روز بود. وی این بحث را به عنوان ‌درس اخلاق آغاز کرد و از نظر قانونی حکم دیگر درس های حوزه را داشت و چون در آن روز تمام اجتماعات، جز تدریس، ممنوع بود، از این جهت نمی توانستند جلوی آن را بگیرند.

 

امام در این درس، نکات آموزنده اخلاقی آمیخته با مسائل عرفانی و سیاسی را بیان می کرد و گاهی به خاطر مزاحمت دستگاه و جلوگیری از تدریس، محل درس را از مدرسه فیضیه به مدرسه حاج ملاصادق منتقل می کرد.

 

 در هر حال، در همان شرایط، کتاب ارزنده ای را به نام «الاربعین» نوشت که عصاره درس های اخلاق او در روزهای پنج شنبه و جمعه در سال های پس از درگذشت آیة الله حائری - تا سال 1358ق. - بود و خوشبختانه این کتاب که بر اثر هجوم وحشیانه دستگاه به بیت امام ناپدید شده بود، سال ها بعد به دست آمده و به زیور طبع آراسته گردید.

 

 کسانی که از این درس و آن مجلس روحانی خاطراتی دارند، می توانند تأثیر سخن امام را در دگرگونی قلوب و ارواح کاملاً به یادآورند.

 

یک نشست در آن درس اخلاق، آن چنان انسان را به دنیا و زخارف آن بی علاقه می کرد که انسان فقط و فقط به معنویات ارج می نهاد.

 

درس اخلاق حضرت استاد، آن چنان دگرگونی عظیمی در طلاب و فضلای آن زمان پدید آورده بود که مسئله سیر و سلوک به تدریج در میان طلاب برای خود جایی باز کرد و آنان کوشش می کردند تا گفتار و رفتار خود را با اخلاق اسلامی وفق دهند.

 

در تقید امام نسبت به مسائل اخلاقی همین بس که اگر در مجلسی کسی سخنی را می گفت که از آن بوی اهانت به مسلمانی به مشام می رسید، با رنجش شدید امام روبه رو می شد و امام از ادامه سخن وی جلوگیری می کرد.

 

وقتی وی در مدرسه فیضیه برای جمعی فلسفه تدریس می کرد، یکی از مدرسین غیرمعروف قم که از این موضوع آگاه نبود، در آن مکان شروع به تدریس کتاب شرح لمعه برای یک نفر کرد.

 

 وقتی امام وارد مدرس شد و دید او مشغول تدریس است، بلافاصله بیرون آمد و به هیچ قیمت حاضر نشد که آن روز در آن جا درس بگوید و گفت: او قبل از ما شروع به درس کرده و حق سبقت با اوست.

 

او سال ها که در برخی از مساجد درس می گفت، هنگام ورود، دو رکعت نماز تحیت مسجد را به جا می آورد و آن گاه تدریس را آغاز می کرد و تا شایستگی افراد را برای درسی که می گفت احراز نمی کرد، به او اجازه شرکت نمی داد.

 

بعد عبادی امام

 

حضرت امام از نخستین دوران جوانی، با هر نوع ریاکاری مخالفت می ورزید و در عین حال که در روز، بسان دیگر طلاب و روحانیون به تحصیل می پرداخت و در مجالس شرکت می کرد و در اغلب پنج شنبه ها و جمعه ها برای تفریح به خارج قم می رفت و از چنین مجالس بهره می گرفت، ولی در دل شب بسان پرهیزکاران وارسته به راز و نیاز با معبود می پرداخت و از همان دوران جوانی و از 27 سالگی تا لحظه ای که توان داشت، نماز شب او ترک نشد و حتی شبی که از پاریس به تهران بازمی گشت، نماز شب را در هواپیما به جا آورد.

 

 او در میان دعاها، به «صحیفه سجادیه» علاقه خاصی داشت و معتقد بود که در لابه لای دعاها، یک رشته مسائل عرفانی و فلسفی هست که مرغ اندیشه هیچ فیلسوفی به آنها نرسیده است و در میان مناجات ها، به مناجات شعبانیه عشق می ورزید و در ماه رمضان به خواندن دعاها تقید خاصی داشت.

 

 در سال 1347ق. بر دعای سحر که از امام باقر علیه السلام نقل شده است، شرح زیبایی نوشت که دل های عارفان و عاشقان به سیر ملکوتی را تکان می دهد. او در میان زیارت ها به «زیارت جامعه» بیش از همه علاقه داشت و در تمام حرم های اهل بیت، به خواندن آن مقید بود.

 

به هنگام نماز، غرق در عزوجلال الهی بود و در این راستا دو کتاب ارزشمند او بیان گر بحث های عرفانی و الهی اوست. این دو کتاب یکی «آداب الصلاة» و دیگری «اسرار الصلاة» است که هر دو از کتاب های نفیسی است که کمتر می توان برای آنها نظیری یافت.

 

او در میان فلاسفه، شیفته مکتب صدرالمتألهین و در میان عرفا و محققان عرفان، به قاضی سعید قمی علاقه سرشاری داشت تا آن جا که کتاب توحید او را شخصاً استنساخ نمود و افکار بلند او را بسیار می ستود و در میان دیگر کتاب های قاضی سعید قمی، به کتاب «اربعین» او ارج می نهاد.

 

در حالات خاصی که فقط نزدیکان او می توانستند شاهد آن باشند، گاهی با مطالعه برخی از کتاب های عرفانی اشک های چشم او مرواریدوار، بر گونه هایش می غلتیدند.

 

بعد ادبی و سبک نگارش

 

وی از روز نخست، انسان با ذوقی بود که با نگارش، رابطه خاصی داشت و از موهبت خط زیبا و نستعلیق بهره مند بود و خط او جزء خطوط درجه یک به شمار می رود و هم اکنون برخی از کتاب های او که در سال های 1346 و 1349 نگارش شده، نزد این جانب موجود است که حاکی از قدرت انگشتان او در آفرینش اثر هنری است.

 

او از قریحه شعری خاصی برخوردار بود و این ذوق را فقط در خدمت اهل بیت به کار می برد. «بهاریه های او» در میلاد امام زمان علیه السلام، زینت بخش محافل ادبی و ولایی حوزه علمیه قم در دوران آیة الله حائری بود.

 

 وی دیوان ضخیمی به اندازه دیوان حافظ داشت که متاسفانه از خانه وی به سرقت رفت و تا کنون اثری از آن به دست نیامده است؛ ولی در عین حال ارادتمندان او، برخی از بهاریه های وی را استنساخ کرده و قسمتی از آنها به وسیله فرزند عزیزش حجة الاسلام آقای سیداحمد خمینی رحمة الله علیه گردآوری شد.

 

او در نویسندگی از جملات کوتاه، ولی کوبنده بهره می گرفت و از کلمات زیبا و روح افزای عارفان، آمیخته با شیوه پرخاش گری موحدان بر مشرکان و ملحدان، استفاده می کرد و اعلامیه های او از آغاز نهضت تا آخرین روزها، بر این نکته گواهی می دهند.

 

او علم عروض و قوافی را نزد مرحوم حاج شیخ محمد رضا اصفهانی موءلف کتاب «نقد فلسفه داروین» آموخت و از هیئت قدیم و جدید اطلاع داشت.

 

وی در سال 1347ق. در سن 27 سالگی با دختر آیة الله حاج میرزا محمد ثقفی ازدواج کرد و در سایه این پیوند، دارای دو فرزند پسر و سه فرزند دختر گردید که هر کدام برای خود مقامی و موفقیتی داشته اند و فرزند بزرگ وی، آیة الله حاج آقا مصطفی از نظر کمالات علمی و معنوی، نسخه دوم پدر بود که متأسفانه دست اجل این شاخه را از پیکر این درخت طیبه برگرفت. آثار علمی که از او باقی مانده و چاپ شده است، نشانه نبوغ سرشار او می باشد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران