عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
خاطرات کمتر شنیده شده از امام خمینی به روایت آیت الله شاه آبادی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

خاطرات کمتر شنیده شده از امام خمینی به روایت آیت الله شاه آبادی

 

متن زیر از خاطرات آیت الله نصرالله شاه آبادی از حضرت امام خمینی می باشد.

آشنایی امام خمینی با آیت الله شاه آبادی

برای عمامه گذاری یکی از نزدیکان، نزد امام خمینی در جماران رفتیم. ایشان به مناسبت حضور ما، قضیه آشنایی اش با مرحوم پدرم را برای حاضران اینگونه بیان کرد:

گمشده ای داشتم و فقط میرزا محمد شاه آبادی (پسر عموی ما) خبر داشت. روزی مرا در مدرسه فیضیه دید و گفت: گمشده ات در فلان حجره نشسته است. آنجا رفتم و دیدم حاج شیخ عبدالکریم حائری و آقای شاه آبادی در آنجا نشسته اند. وقتی که آقای شاه آبادی از فیضیه بیرون آمد، به دنبال او راه افتادم. مردم سؤالاتی می پرسیدند و ایشان جواب علمی می داد. به ایشان گفتم: مردم و کسبه این صحبتهای شما را متوجه نمی شوند. جواب داد: بگذار این کفریات به گوش اینها هم بخورد.

در گذر خان از ایشان خواستم تا برایم درس فلسفه بگوید. قبول نکرد و من اصرار می کردم. تا اینکه در گذر جدا پذیرفت. اما گفتم: درس عرفان می خواهم. (ظاهرا امام درس فلسفه را برای زمینه چینی عرفان مطرح کرده است) ایشان نپذیرفت. اصرار من تا منزل وی در محله عشقعلی ادامه پیدا کرد. آقا تعارف کرد و من داخل خانه شدم و ناهار هم در آنجا ماندم و به آقای شاه آبادی قبولاندم که عرفان بگوید.

درس عرفان ایشان شروع شد و افراد دیگر نیز حاضر می شدند اما شاگرد ثابت، من بودم. حتی هفته ای یکی دو شب که در مسجد برای بازاریها صحبت می کرد، حاضر می شدم و مطالب ایشان را می نوشتم.

علاقه امام خمینی به آیت الله شاه آبادی

زمانی که پدرم به تهران رفت، حضرت امام در تهران ازدواج کرد و در دوران عقدبستگی وقتی که به تهران می رفت، با پدر ما دیدار می کرد. یک بار آقای ثقفی ـ پدر خانم حضرت امام ـ به من گفت: به آقای خمینی گفتم: تو برای شاه آبادی بازی به تهران می آیی نه برای نامزدبازی.

اخلاص و تواضع آیت الله شاه آبادی

امام خمینی برایم گفت: زمانی که ما نزد پدر شما فصوص می خواندیم، شخصی از ایشان درخواست تدریس کتاب صمدیه (یا سیوطی) ـ پایین ترین کتابهای درسی حوزه ـ را کرده بود. آیت الله شاه آبادی هم به او درس می گفت. چنین درسی در شأن ایشان نبود. ما از آقای شاه آبادی خواستیم که آن درس را ادامه ندهد؛ اما راضی نشد و گفت: شخصی از من درخواستی کرده و من هم وقت دارم. از آن طلبه خواستیم که دیگر در درس شرکت نکند تا تعطیل شود. طلبه قبول نکرد تا اینکه به زور نگذاشتیم درس را ادامه دهد و تعطیل شد.

انقلاب اسلامی و پیشگویی آیت الله شاه آبادی

در زمان تبعید امام خمینی به ترکیه، خواب دیدم جنگی سخت و طولانی در جنوب ایران با کشوری دیگر و با کشتار فراوان در گرفت. نخلها شکسته بود و یکی از بستگان ما به نام حبیب الله شهید شد. لشکر ما به فرماندهی امام حسین(ع) سرانجام پیروز شد. نزد امام(ع) رفتم و در حالی که حضرت چهارزانو نشسته بود، دستها و زانو را بوسیدم و پیروزی را تبریک گفتم. حضرت تبسم کرد اما او را خوشحال ندیدم. سپس از خواب بیدار شدم.

امام خمینی از ترکیه به نجف آمد و پس از چند سال، در منزل امام، سخنی پیش آمد که به یاد آن خواب افتادم. وقتی آن را برای امام بیان کردم، ایشان گفت: لاحول ولاقوة الا بالله.

از این رفتار امام، حس کردم که باید امری مهم در بین باشد. از ایشان توضیح خواستم اما چیزی نگفت. بعد از اصرار زیاد، فرمود: چنین چیزهایی محقق می شود. باز هم توضیح خواستم. ایشان گفت: می گویم به شرطی که تا زنده ام به کسی نگویی. این تخطیط (برنامه، نقشه) را پدر شما برای ما کشیده و چنین جنگی پیش خواهد آمد و ما پیروز می شویم.

سالها از این قضیه گذشت و آن را فراموش کردم. سال ۵۹ که جنگ ایران و عراق شروع شد، ما کمکهای مردمی را به جبهه بردیم. وقتی نگاهم به نخلهای شکسته افتاد، به یاد آن خواب افتادم.

در این جنگ چند تن از بستگان ما از جمله برادرم شهید شدند، اما خویشاوند ما به نام حبیب الله شهید نشد. ما آن را به معنای لغوی تعبیر کردیم و آن افرادی که شهید شدند حبیب خدا بودند.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گلایه آیت الله بهجت از امام زمان (عج) و پاسخ حضرت به ایشان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
 
گلایه آیت الله بهجت از امام زمان (عج) و پاسخ حضرت به ایشان
 
 
 
آيت‌الله بهجت گلايه مي‌کنند که قرار بود ما در زمان ظهور شما باشيم و آن حضرت مي‌فرمايند که در زمان ظهور شما رجعت خواهيد کرد
حجةالاسلام "آقاتهراني" نماینده مجلس شورای اسلامی که به معلم اخلاق دولت معروف است، در جدید ترین مصاحبه خود که در فارس منتشر شد، ادعاهایی در مورد دیدار مرحوم حضرت آیت الله شیخ "محمدتقی بهجت" با حضرت ولیعصر (عج) مطرح کرد که شاید شنیدن آن خالی از لطف نباشد.

مصاحبه کنند در یکی از پرسش های خود خطاب به "آقاتهرانی" می گوید: چرا چهره آيت‌الله بهجت را زياد تبليغ نمي‌کنند؟

آقاتهراني نیز در پاسخ می گویند: حتي فقه و اصول ايشان هم همين‌طور مهجور ماند. ايشان فوق‌العاده انسان وارسته‌اي بود. يکي از عادات ايشان اين بود که قبل و بعد از درس به مباحث خاصي مي‌پرداختند، مباحث اخلاقي، تربيتي و عرفاني و اگر هم کسي مي‌‌خواست به اين مباحث برسد بايد زودتر مي‌رفت. وقتي که درس تمام مي‌شد آنهايي که اهل اخلاق و عرفان بودند مي‌نشستند. در يکي از جلسات به بحثي وارد شدند. آن بزرگوار قبل از اينکه از دنيا بروند در لبنان خدمت آقا رسيدند که حضرت فرمودند شما يک هفته بيشتر در دنيا نمي‌مانيد. آيت‌الله بهجت گلايه مي‌کنند که قرار بود ما در زمان ظهور شما باشيم و آن حضرت مي‌فرمايند که در زمان ظهور شما رجعت خواهيد کرد.

معلم اخلاق دولت در پاسخ به پرسش دیگری تحت عنوان "درست است که مي‌گويند آيت‌الله بهجت چشم بصيرت داشته؟" گفت: اين چيزها براي آيت‌الله بهجت کمترين چيز است.
 
 
 

.

 
 



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

حکایاتی از عارف کامل حجة الحق آیت الله حاج سید علی قاضی ( رضوان الله

 

علیه ) در بیان عارف سالک آیت الله شیخ علی سعادت پرور ( رحمت الله علیه )

آقا سید علی در ابتدای جوانی بنا بر امر پدر بزرگوارشان با امام قلی قراباغی و سپس با پدر بزرگوارشان حاج میرزا حسین قاضی مصاحبت اخلاقی داشته اند . پس از هجرت به نجف اشرف در درس مرحوم آیت الله شیخ حسن مامقانی حاضر شده , اما پس از مدتی دست و دامن از دنیا شسته و به کلی از اسباب عادی منقطع و با تمام ارکان , مشغول تصفیه ی باطن گردید .


یکی از شاگردان ایشان می گفت که استاد این بیت را زیاد می خواندند :

عن قریب است که از ما اثری باقی نیست       جام بشکسته و می ریخته و ساقی نیست

 

نیز یکی از شاگردان ایشان گفته است : وقتی از تهران به قصد زیارت عتبات و ملاقات استاد به نجف رفتم , در ابتدای ورودم , استاد را ملاقات کردم . وی بالبداهه این رباعی را خواندند :

ای دل تو مگو که بعد هفتاد و دو سال           قربانی دوست گشتن امری است محال

آن کلمه که اولش حلال است و حرام             یک چله بگوی تا محال آید حـــــــــال

 

یکی از دوستانی که ایشان را ملاقات کرده بود می گفت : با آنکه چهار همسر و فرزندانی زیاد و نزدیک به 36 نان خور داشت , مثل کسی بود که کسی را ندارد !

 

کلیددار کاظمین می گفت : وقتی در ذهنم درباره مبدا , شک ایجاد شد . نمیتوانستم مشکل خویش را به کسی بگویم . مدتها گذشت ولی مشکلم حل نشد . بنابراین به نجف اشرف آمدم و به امیرمومنان علیه السلام متوسل شدم و گفتم : اگر چه همه ی شما یک نورید , ولی این مشکلم را به تو می گویم , اگر حل شد چه بهتر , وگرنه ایمانم از دست می رود . شب به مسجدی رفتم و نماز خواندم . پس از نماز , نزد آقای شریعتمداری رشتی – که در مجلس ختمی شرکت کرده بود – نشستم و جریان خود را به وی گفتم . ایشان مرا به آقا سید علی قاضی راهنمایی کرد . نزد آقای قاضی آمدم . عده ای نزد ایشان بودند که نمی توانستم سخنم را بگویم . چون نشستم مرحوم قاضی نگاهی به جمعیت کرد . همه برخاستند و رفتند . سپس من مشکل خود را به ایشان گفتم . فرمود : فردا صبح زود بیا و کسی را با خودنیاور . آن شب مهمان کلیددار نجف بودم . صبح زود , تنها نزد ایشان رفتم . مرحوم قاضی گفتن ذکر " الله " را به من دستور داد . گویا فرمود : این ذکر را بگو ( چیزی نیست ) رفع می شود . من مشغول به گفتن ذکر شدم . پس از آن , شک من رفع شد و اثری از آن نماند بطوریکه خودم را مذمت می کردم . پس از مدتی برای تشکربه خدمتشان رسیدم . تا مرا دید فرمود : الحمدلله رفع شد . سپس فرمود : گفتن آن ذکر را ادامه بده .

 

همچنین گویند : چون به حرم مشرف می شد , عبای خود را به سر می کشید . وی می فرمود : جمعیت و کثرات در قلب اثر می گذارند . لذا هر چه به آنها کمتر نظر افتد , بهتر است .

یکی دیگر از شاگردان ایشان نقل می فرمود : از استاد ( در اوایل شاگردی ام ) تقاضای درس فقهی نمودم . قبول فرمود . بنا شد کتاب صلاة را شروع کنند . روز اول که خدمتشان رسیدم کتاب وسائل الشیعه را باز کرد و اخباری که در اوقات نماز است خواند و شروع به گریه کردن نمود . ( گویا فرمود : تا چند روز حاضر شدم و استاد را بدین منوال دیدم ) پیش خود گفتم : این که درس نمی شود و دیگر نرفتم !

 

نیز گویند : شبی در مسجد کوفه می فرمود : دیشب ( از اول شب تا صبح ) تسبیح درودیوار مسجد نگذاشت بخوابم .

 

استاد [ علامه طباطبایی(ره)] می فرمود : وقتی نزد ایشان صحبت از کرامت می شد می فرمود : عالم همه کرامت است , کرامت ما در مقابل کرامت های الهی چه ارزشی دارد ؟!

 

نیز استاد از حاج میرزا علی اصغر آقای خویی نقل می کرد که ایشان می گفت : چون پسر مرحوم قاضی به سبب برق گرفتگی کشته شد , من رفتم تا به ایشان تسلیت گویم . برگشتم , در حالیکه او به من تسلیت گفته بود ! گویا اتفاقی نیفتاده است !

 

روزی استاد فرمود : روز گذشته , هنگام نماز صبح , آیت الله قاضی (ره) را دیدم . وقت رفتن به من فرمود : هرکس به جایی رسیده از یــــــَـــد یا ایدی رسیده ( تردید از استاد ماست ) . شاید منظور ایشان , آیه شریفه ی  " و اذکر عبادنا ابراهیم و اسحاق و یعقوب اولی الایدی و الابصار ( ص / 45 ) باشد .

 

استاد می فرمود : مرحوم قاضی , بیداری شبهای ماه مبارک رمضان را ثلث آخر شب می دانستند . لذا اول شب را پس از افطار و نماز می خوابیدند تا 3 ساعت از شب و پس از آن , دوستان خدمتشان جمع می شدند و ایشان سخنانی می فرمود که بیشتر روایات و یا جلد 13 بحارالانوار خدمتشان خوانده می شد و استاد هر جا مناسب می دید سخنانی می فرمود . درباره ی قضا و قدر بسیار سخن می فرمود . گاهی هم ابتدا سخن می گفت و این گونه شب های ماه مبارک رمضان می گذشت تا شب نوزدهم ماه مبارک . استاد از آن شب تا آخر ماه , نه در مسجد و نه در خانه دیده نمی شد .

 

همچنین می فرمود [ مرحوم علامه ] : ایشان در زیارت سیدالشهدا و اصحاب و انصارش , آن گوشه ای که محل پای حضرت علیه السلام و سر علی اکبر است – از طرف پشت سر حضرت – آنجا که زائران برای زیارت قبور شهدا وارد می شوند را اهمیت می داد و می فرمود : آنجا محل غمار رحمت است ( لبریز از رحمت حضرت حق سبحانه ) .

 

همچنین استاد می فرمود : به ایشان عرض کردم : سالک به هر مرحله که برسد نمی تواند خالی از طمع باشد . کلامی را فرمود که بسیاری از مشکلات را در سلوک حل می کند و با آن می توان راه چند ساله را سیر کرد . فرمود : خدا بشر را طماع خلق نموده , البته طماع به خود .

 

نیز می فرمود : استاد , برای سالکی که حالاتش مقام شده و فنای کلی یافته و در نتیجه هجر و وصل و نور و ظلمت برای وی معنی ندارد – زیرا آنجا جز نور متصل نیست و حدوث و قدم معنی ندارد – مثالی زده و می فرمود : عمر بشر مرکب از خواب و بیداری است . خواب ها غفلت ها و امور عدمیه ای است که بر بیداری ها عارض شده . بناربراین در واقع چون خوابها و غفلتها ساقط شود , بیداری ها یک واحد دیده می شوند .

 

نیز استاد می فرمود : استاد , در مقام این که تهی دستی به نفع بشر است می فرمود : انسان وقتی به خزینه می رود و لنگ خود را هم باز می کند و کنار می گذارد , برای او بهترین وقت است که از هرچه دارد , جدا می شود , شما نمی فهمید , ولی من آن را می فهمم !

 

یکی از شاگردان ایشان نقل می کرد که : استاد می فرمود : ما در تبریز درویشی داشتیم . سالها بود در معابر , ذکرش این بود : " وی جویم وی جویم وی جویم " پس از مدتی دیدیم ذکرش عوض شده و می گوید : " خود جویم خود جویم خود جویم " معلوم شد وی را جسته , می گردد خود را بیابد . و در سن 50 سالگی کم کم در ی به رویش باز شد .

 

مرحوم علامه طباطبایی می فرمود : مرحوم استاد می فرمود : خداوند با کلام خود می خواهد به بندگان طریق مکالمه را بیاموزد . دعاها نیز این چنین است که معصومین علیهم السلام می خواهند راه مکالمه با خداوند را به ما بیاموزند .

 

نیز استاد می فرمود : آقای قاضی می فرمود : از آقا سید احمد کربلایی پرسیدم : آیا عالم ذر که حضرت حق می فرماید : " و اشهدهم علی انفسهم " در دنیا مشهود واقع است ؟ فرمود : اسلام می خواهد این معنی همیشه مشهود انسان باشد و به این کمال برسد .

 

بروح آیت الله قاضی و همه تلامذه ی ایشان و بزرگان طریقه ی عرفان شیعی

 

الفاتحه مع الصلوات

 

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زندگينامه آیت الله سید علی قاضی (ره)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

زندگينامه آیت الله سید علی قاضی (ره)

ولادت
حاج سید علی آقا قاضی فرزند حاج سید حسین قاضی است. ایشان در سیزدهم ماه ذی الحجة الحرام سال 1282هـ.ق. از بطن دختر حاج میرزا محسن قاضی، در تبریز متولد شد و او را علی نام نهادند، بعد از بلوغ و رشد به تحصیل علوم ادبیه و دینیه مشغول گردید و مدتی در نزد پدر بزرگوار خود و میرزا موسی تبریزی و میرزا محمد علی قراچه داغی درس خواند.

پدر
پدر ایشان، سید حسین قاضی، انسانی بزرگ و وارسته بود که از شاگردان برجسته آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی بود و از ایشان اجازه اجتهاد داشت. درباره ایشان گفته اند زمانی که قصد داشت سامرا را ترک کند و به زادگاه خویش تبریز باز گردد استادش میرزای شیرازی به وی فرمود در شبانه روز یک ساعت را برای خودت بگذار. یک سال بعد چند نفر از تجار تبریز به سامرا مشرف می شوند و با آیت الله میرزا محمد حسن شیرازی ملاقات می کنند؛ وقتی ایشان احوال شاگرد خویش را جویا می شود، می گویند: « یک ساعتی که شما نصیحت فرموده اید، تمام اوقات ایشان را گرفته، و در شب و روز با خدای خود مراوده دارند. »

تحصیلات
سید علی قاضی از همان ابتدای جوانی تحصیلات خود را نزد پدر بزرگوار سید حسین قاضی و میرزا موسوی تبریزی و میرزا محمد علی قراچه داغی آغاز کرد. پدرش به علم تفسیر علاقه و رغبت خاص و ید طولایی داشته است، چنانکه سید علی آقا خودش تصریح کرده که تفسیر کشاف را خدمت پدرش خوانده است. همچنین ایشان ادبیات عربی و فارسی را پیش شاعر نامی و دانشمند معروف میرزا محمد تقی تبریزی معروف به «حجة الاسلام» و متخلص به « نیر» خوانده و از ایشان اشعار زیادی به فارسی و عربی نقل می کرد و شعر طنز ایشان را که هزار بیت بود از بر کرده بود و می خواند.

ایشان در سال 1308هـ.ق. در سن 26 سالگی به نجف اشرف مشرف شد و تا آخر عمر آن جا را موطن اصلی خویش قرار داد.آیت الله سید علی آقا قاضی از زمانی که وارد نجف اشرف شد، دیگر از آنجا به هیچ عنوان خارج نشد مگر یک بار برای زیارت مشهد مقدس حدود سال 1330هـ ق به ایران سفر کرد و بعد از زیارت به طهران بازگشت و مدت کوتاهی در شهرری در جوار شاه عبدالعظیم اقامت گزید.

اساتید
ایشان در نجف نزد مرحوم فاضل شرابیانی، شیخ محمد حسن مامقانی، شیخ فتح الله شریعت، آخوند خراسانی، عارف کامل حاج امامقلی نخجوانی و حاجی میرزا حسین خلیلی درس خواند و مخصوصاً از بهترین شاگردان این استاد اخیر به شمار می آمد که در خدمت وی تهذیب اخلاق را تحصیل کرد.

آقازاده سید علی آقا قاضی نقل می کند: « ... میرزا علی آقا قاضی بسیار از استادش میرزا حسین خلیلی یاد می کرد و او را به نیکی نام می برد و من ندیدم کسی مثل این استادش او را در شگفتی اندازد و هر وقت نام این استاد نزدش برده می شد به او حالت بهت و سکوت دست می داد و غرق تأملات و تفکرات می شد! »

ایشان از سن نوجوانی تحت تربیت والد گرامی، آقا سید حسین قاضی بود و جوهره حرکت و سلوک ایشان از پدر بزرگوارشان می باشد و بعد از آن که به نجف اشرف مشرف شدند، نزد آیت الله شیخ محمد بهاری و آیت الله سید احمد کربلایی معروف به واحد العین و به کسب مکارم اخلاقی و عرفانی پرداخت و این دو نیز از مبرزترین شاگردان ملاحسینقلی همدانی(ره) بودند.

درباره ملاحسینقلی همدانی حکایات های بس شگفت آوری نقل شده، که گویای عظمت، روح بلند و نفوذ معنوی ایشان می باشد. او با عشق و همت بی نظیر زمان زیادی از عمرش را به تربیت مستعدین سپری کرد تا این که توانست 300 نفر را تربیت کند که هر یک از آنها یکی از اولیای الهی شدند، مانند شیخ محمد بهاری، مرحوم سید احمد کربلایی، مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی و ... .

سلسه اساتید ملاحسینقلی همدانی به حاج سید علی شوشتری و سپس به شخصی به نام ملاقلی جولا می رسد. آقا سید علی قاضی در عراق به خدمت جمعی از اکابر اولیاء رسید و از آن جمله سالهایی چند در تحت تربیت مرحوم آقا سید احمد کربلایی معروف به واحدالعین، قرار گرفت و از صحبت آن بزرگوار به درجات اولیاء أبرار ارتقاء گزید، چندان که در تهذیب اخلاق شاگردان و مریدان و ملازمان چندی را تربیت کرد.

آقا سید علی آقای قاضی درباره این استادش می فرماید: « شبی از شبها را به مسجد سهله می گذارنیدم- زاده الله شرفاً- به تنهایی به نیمه شب یکی در آمد و به مقام ابراهیم علیه السلام مقام کرد و از پی فریضه صبح در سجده شد تا طلوع خورشید. آنگاه برفتم و دیدم عین الانسان و الانسان العین آقا سید احمد کربلایی بکاء است، و از شدت گریه، خاک سجده گاه گل کرده است! و صبح برفت و در حجره نشست و چنان می خندید که صدای او به بیرون مسجد می رسید. »

آیت الله شیخ علی سعادت پرور نقل می کند: « وقتی مرحوم آقا سید علی قاضی جوانی بیش نبود، پدر مرحومش آقا سید حسین قاضی که خود از دست پروردگان مرحوم عارف کامل حاج امامقلی نخجوانی بود به آقای قاضی سفارش کرده بود که هر روز به محضر استاد مشرف شده و چند ساعتی در محضرش بنشیند، اگر صحبت و کلامی شد که بهره گیرد و گرنه به صورت و هیئت استاد نظاره نماید. در آن روزها، مرض وبا در نجف غوغا می کرد، فرزندان مرحوم آقا امامقلی نخجوانی یکی پس از دیگری در اثر مرض وبا رحلت می کردند و ایشان بدون هیچ ناراحتی و انزجار قلبی به شکرگزاری مشغول بود. وقتی از وی علت این عمل را جویا شدند فرمود: قباله های زمین را دیده اید که وقتی کسی صاحب یکی از آنها شد، هر کاری که دلش خواست با زمین اش انجام می دهد؛ حالا هم خدای سبحان صاحب و مالک اصلی این فرزندان و همه چیز من است و هر کاری که بخواهد با آنان انجام می دهد و کسی را حق سوال و اعتراض نیست! »

درجه اجتهاد

پس از اقامت در نجف اشرف، تحصیلات حوزوی خود را نزد اساتیدی از جمله فاضل شربیانی، شیخ محمد مامقانی، شیخ فتح الله شریعت، آخوند خراسانی و... ادامه دادند و سرانجام کوشش های خستگی ناپذیر مرحوم آیت الله قاضی در راه کسب علم، کمال و دانش، در سن 27 سالگی به ثمر نشست و این جوان بلند همت در عنفوان جوانی به درجه اجتهاد رسید.

جامعیت علمی

آقا سید هاشم حداد از شاگردان ایشان می فرمود: « مرحوم آقا (قاضی) یک عالمی بود که از جهت فقاهت بی نظیر بود. از جهت فهم روایت و حدیث بی نظیر بود. از جهت تفسیر و علوم قرآنی بی نظیر بود. از جهت ادبیات عرب و لغت و فصاحت بی نظیر بود، حتی از جهت تجوید و قرائت قرآن. و در مجالس فاتحه ای که احیاناً حضور پیدا می نمود، کمتر قاری قرآن بود که جرأت خواندن در حضور وی را داشته باشد، چرا که اشکالهای تجویدی و نحوه قرائتشان را می گفت... »

آیت الله خسروشاهی از علامه طباطبائی نقل می کردند که: کتابهای معقول را خواندم ولی وقتی خدمت سید علی آقا قاضی رسیدم فهمیدم که یک کلمه هم نفهمیدم!مرحوم قاضی در لغت عرب بی نظیر بود، گویند: چهل هزار لغت از حفظ داشت. و شعر عربی را چنان می سرود که اعراب تشخیص نمی دادند سراینده این شعر عجمی(غیر عرب) است. روزی در بین مذاکرات، مرحوم آیت الله حاج شیخ عبدالله مامقانی(ره) به ایشان می گوید: من آن قدر در لغت و شعر عرب تسلط دارم که اگر شخص غیر عرب، شعری عربی بسراید من می فهمم که سراینده عجم است، اگرچه آن شعر در اعلی درجه از فصاحت و بلاغت باشد. مرحوم قاضی یکی از قصائد عربی را که سراینده اش عرب بود شروع به خواندن می کند و در بین آن قصیده، از خود چند شعر بالبداهه اضافه می کند و سپس به ایشان می گوید: کدام یک از اینها را غیر عرب سروده است؟ و ایشان نتوانستند تشخیص دهند.

مرحوم قاضی در تفسیر قرآن کریم و معانی آن ید طولائی داشت و علامه طهرانی از قول مرحوم استاد علامه طباطبائی می فرمودند: « این سبک تفسیر آیه به آیه را مرحوم قاضی به ما تعلیم دادند و ما در تفسیر{المیزان}، از مسیر و روش ایشان پیروی می کنیم. ایشان در فهم معانی روایات وارده از ائمه معصومین علیهم السلام ذهن بسیار باز و روشنی داشتند و ما طریقه فهم احادیث را که « فقه الحدیث» گویند از ایشان آموخته ایم. »

شاگردان

آیت الله قاضی طی سه دوره، اخلاق و عرفان اسلامی را با کلام نافذ و عمل صالح خویش تدریس فرمودند و در هر دوره شاگردانی پرورش دادند که هر کدام از بزرگان وادی عرفان و اخلاق محسوب می شوند؛ و البته فقط نام تعدادی از آن ها بر ما معلوم است و این که ایشان در حقیقت چه کسانی را تا قله های بلند عرفان و معنویت بالا کشیده و از شراب گوارای معرفت بر کامشان ریختند، برای ما بصورت کامل و دقیق آشکار نیست. اما به تعدادی از آن ها که مبرز و شناخته شده هستند، اشاره می کنیم:

آیت الله شیخ محمد تقی آملی(ره)

آیت الله سید محمد حسین طباطبائی(ره)

آیت الله سید محمد حسن طباطبایی(ره)

آیت الله محمد تقی بهجت فومنی(حفظه الله)

آیت الله سید عباس کاشانی(حفظه الله)

آیت الله سید عبد الکریم کشمیری(ره)

آیت الله شهید سید عبدالحسین دستغیب(ره)

آیت الله علی اکبر مرندی(ره)

آیت الله سید حسن مصطفوی تبریزی

آیت الله علی محمد بروجردی(ره)

آیت الله نجابت شیرازی(ره)

آیت الله سید محمد حسینی همدانی

آیت الله سید حسن مسقطی(ره)

آیت الله سید هاشم رضوی کشمیری(ره)

حاج سید هاشم حداد(ره) و ...

در پی محبوب

ایشان از جوانی به دنبال تزکیه و تهذیب نفس و کسب معنویت و معارف بلند اسلام بود و در این راه چهل سال صبر و مجاهده کرد و چهل سال درد طلب و عشق، آرام و قرار و خواب و خوراک را از وی ربوده بود. ضمیر الهی اش او را به عالم قدس می خواند و او که قصد کوی جانان را در سر دارد، می خواهد به هر نحو شده از این خاکدان طبیعت به عالم نور و ملکوت پا گذارد. می داند که جانب عشق عظیم است و نباید به راحتی از دستش بدهد و فرو بگذاردش، برای همین چهل سال است که مشغول مجاهده است. چهل سال است که آداب عبودیت می آموزد و هنوز معشوق به حضور خود راهش نداده است!

خود ایشان می گوید:« نزد هر کس احتمال می دادم از او چیزی بفهمم، می نشستم اگر مطلبی را می فهمیدم، که خود خدا نعمت داده بود و اگر نمی فهمیدم دیگر به آن شخص مراجعه نمی کردم. »

تقیّد تام به آداب شرع

برای همین آن قدر خود را به ضوابط و آداب شرع و رعایت مستحبات و ترک مکروهات ملزم ساخته بود تا امری از محبوب فرو نماند و آن قدر بر آن اصرار می کند که به حسب طاقت بشری هیچ مستحبی از او فوت نمی شود تا آن جا که بعضی از مخالفان و معاندان می گویند:« قاضی که این قدر خود را مقیّد به آداب کرده شخصی ریایی و خودنماست. » و عده ای دیگر هم با وجود مخالفت باز نمی توانند تحسینش نکنند. یکی از مخالفین ایشان می گوید: « من سفر بسیار کردم، با بزرگان عالم اسلام محشور بوده ام و از احوال بسیاری از آنان بالمشاهده آگاهم اما حقیقتاً هیچ کس را همانند قاضی تا بدین حد مقید به آداب شرع ندیده ام. »
خود ایشان می گوید: « چون بیست سال تمام چشمم را کنترل کرده بودم، چشم ترس برای من آمده بود، چنان که هر وقت می خواست نامحرمی وارد شود از دو دقیقه قبل خود به خود چشم هایم بسته می شد و خداوند به من منت گذاشت که چشم من بی اختیار روی هم می آمد و آن مشقت از من رفته بود. »

و ایشان نا امید نمی شود، می داند که طلب حقیقی جدا از مطلوب نیست زیرا که شنیده است: « اذا تقرب الیّ شبراً تقربت الیه ذراعاً: و هرگاه به اندازه یک وجب به من نزدیک شود به اندازه زراعی به او نزدیک شوم.»

این قدم ها باید برداشته شود و آن نزدیکی باید حاصل گردد تا زمانی که عاشق به معشوق برسد و پرده ها کامل برداشته شود و وصال صورت گیرد و البته معلوم است که معشوق خود در همه جا پیشقدم و مشتاق تر است. « او نیز اطمینان دارد که باز نشدن در روحانیت، نه از ناحیه بی التفاتی معشوق است بلکه اگر در، بی موقع باز شود صد در صد خام از کار در آید! » و بعدها آیت الله قاضی که خود چهل سال پشت در مانده، و صادق بودن خود را در آن عشق و محبت به محبوب و معبود ازل ثابت کرده، درس استقامت و صبوری را به شاگردانش هم می آموزد و چنین می گوید:« اگر به جستجوی آب زمین را کندی، نباید خسته و ناامید شوی، اگر وقتش باشد به آب می رسی، وگرنه ناامید مشو که بالاخره به آب می رسی و حتی آ برایت فوران می کند. »

آیت الله نجابت از قول ایشان می گوید: « چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم. چند مرتبه خواستند مرا بکشند، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نگذاشت و خدا هم کمکم کرد! در این مدت نه خوابی دیدم، نه مکاشفه ای، نه رفیقی، نه همدردی، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست. »

صبر و استقامت چهل ساله

بیت زیر از اشعار ایشان می باشد: و لا تکن کمثل من ان فتح الباب خرج ***و الزم و کن کمثل من ان فتح الباب ولج

اگر دری باز شد، تو بیشتر استقامت به خرج بده؛ بگو خدایا! افزونش کن؛ باید در عبودیت استقامت ورزید، یعنی صبور شد؛ اگر خواستند بکشندش، بگوید من از خدا دست بر نمی دارم؛ اگر نان و آبش را قطع کردند، استقامت کند، و حتی اگر دنیا جمع شود و بگویند بیا صرفنظر کن بگوید صرفنظر نمی کنم و آیت الله قاضی به این زودی ها خسته نمی شود. و می گوید: « هر چه بادا باد، در بحر جنون پا می زنم، امشب کشفی نصیبم شد شد، نشد نشد، امشب خوابی دیدم دیدم، ندیدم ندیدم، من کشف نمی خواهم تمام این مدت چهل سال آن هم برای زرق و برق و کشف و کرامتی چند، نه! من معرفت خودش را می خواهم، من خودش را می خواهم. »
اسم اعظم را استقامت بر وحدانیت خدای جل و علا می داند و می گوید: « اگر شخص در طلب، استقامت پیدا کرد، اسم اعظم در روح او جا پیدا می کند و آن وقت لایق اسرار ربوبی می گردد. » و خود چون استقامت دارد، سرانجام صدای فرشتگان را می شنود که: « ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تنزل علیهم الملائکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التی کنتم توعدون: آنان که گفتند پروردگار ما الله است و بر این ایمان پایدار ماندند، فرشتگان بر آن ها نازل شوند که دیگر هیچ ترسی و حزن و اندوهی نداشته باشید و شما را به همان بهشتی که وعده دادند بشارت باد. سوره فصلت آیه 30 »

فتح باب

آیت الله قاضی همیشه نماز مغرب و عشاء را، در حرمین شرفین امام حسین علیه السلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام به جا می آورد، و چون به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام می رسد، با خود می اندیشد که تا به حال در مدت این چهل سال هیچ چیز از عالم معنا برایم ظهور نکرده، هر چه دارم به عنایت خدا و به برکت ثبات است. در راه سیّد ترک زبانی که دیوانه است، به طرف او می دود و می گوید؛ سیّد علی، سیّد علی، امروز مرجع اولیاء در تمام دنیا حضرت ابوالفضل علیه السلام هستند، و او آن قدر سر در گریبان است که متوجه نمی شود آن سید چه می گوید! به حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام می رود. اذن دخول و زیارت و نماز زیارت می خواند و می خواهد که مشغول نماز مغرب شود.

آیت الله نجابت می گوید:« تکبیره الاحرام را که می گوید، می بیند که وضع در اطراف حرم حضرت ابوالفضل علیه السلام به طور کلی عوض می شود، آن گونه که نه چشمی تا به حال دیده و نه گوشی شنیده و نه به قلب بشری خطور کرده است. قرائت را کمی نگه می دارد تا وضع تخفیف یابد و بعد دوباره نماز را ادامه می دهد، مستحبات را کم می کند و نماز را سریع تر از همیشه به پایان می رساند. به حرم امام حسین علیه السلام نمی رود و به دنبال جایی خلوت به خانه رفته و برای این که با اهل منزل هم برخورد نکند به پشت بام می رود. آن جا دراز می کشد و دوباره آن حال می آید و بیشتر می ماند. تا اهل منزل سینی چای را می آورد، آن حال می رود. نماز عشاء را می خواند و دوباره آن وضع بر می گردد؛ چیزی که تا به حال حتی به گفته خودش یک ذره اش را هم ندیده است و حالا که دیده نه می تواند در بدن بماند و نه می تواند بیرون بیاید. دوباره که شام را می آوردند، آن حال قطع می شود و نیمه شب دوباره بر می گردد و مدت بیشتری طول می کشد. »

آری و بالاخره درهای آسمان برایش گشوده و فتح باب می شود. می گوید: « آن چه را می خواستم، تماماً بدست آوردم و امام حسین علیه السلام در را به رویم گشود. ابن فارض یک قصیده تائیه برای استادش گفته؛ من هم یک قصیده تائیه برای امام حسین علیه السلام گفته ام نمره یک! که کار مرا ایشان درست کرد و در غیب را به نحو اتم برایم باز کرد. »

« او در اثر طلب حقیقی و استقامت به خانه که نه، به خود صاحبخانه رسیده است و یار او را به درون خانه راه داده؛ او از حصار تنگ دنیا که خیال و سرابی بیش نبوده و حقیقی ندارد، گذشته و به عالم روح و مجردات پیوسته است و چون فهمیده که از عالم خیال چیزی نصیبش نمی شود، باب خیال برایش بسته می شود. »

آیت الله نجابت نقل می کند: دفعه اولی که ما آیت الله قاضی را دیدیم، خیلی با ما گرم گرفتند و ما را تحویل گرفتند. در اثر این التفات زیاد، من زبانم باز شد و گفتم: آقا این وضع اهل معرفت به خیال است یا به حقیقت؟ ناگهان ایشان چشمهایش درشت شد و گفت:« ای فرزندم من چهل سال است با حضرت حق هستم و دم از او می زنم این پندار و خیال است؟! »

رحلت

به هر حال، میرزا علی آقا قاضی پس از سالها تدریس معارف بلند اسلامی و تربیت شاگردان الهی، در روز دوشنبه چهارم ماه ربیع المولود سال 1366 مطابق هفتم بهمن ماه در نجف اشرف وفات کرد و در وادی الاسلام نزد پدر خود دفن شد. مدت عمر شریف ایشان هشتاد و سه سال و دو ماه و بیست و یک روز بوده است.

ایشان در سال های آخر عمر عطش و بی تابی، جسم و روحش را با هم می سوزاند و او مرتب آب می خواهد و می گوید: « در سینه ام آتش است ساکت نمی شود. » و دائم با خود تکرار می کند: گفت من مستسقی ام آبم کشد *** گر چه می دانم که هم آبم کشد

طبیبش به وی می گوید: « آقا من طبیب شما هستم، به شما می گویم در این ماه رمضان روزی 3-2 لیوان آب بخورید. » و او که می داند این آب آن آتش را خاموش نمی کند تا آخر روزه هایش را کامل می گیرد و می گوید: « رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم »

لحظات احتضار سخت ترین لحظات برای زمین و زیباترین لحظات برای عارف است.

آیت الله کشمیری می فرمودند: هنگام احتضار، خودش با اشاره به بدن خود می فرمود: « این دارد می رود. » و هنگام غسل مشاهده شد که صورتش باز و لبانش خندان بود. باز آیت الله کشمیری فرمودند: « بعد از وفاتش خواستم بفهمم مقام ایشان چقدر است، در رؤیا دیدم از قبر آقای قاضی تا به آسمان نور کشیده شده است، فهمیدم خیلی مقام والایی دارد. »

سید عبدالحسین قاضی نوه ایشان جریان شب رحلت آقای قاضی را این طور بیان می کند: « ایشان مدتی بیمار بودند. یک شب به پدرم که در آن زمان 20 ساله بودند می گویند که امشب نخواب و بیدار باش. پدرم هم متوجه نمی شود که جریان چیست. ایشان نقل می کند که ساعتی از نیمه شب آقای قاضی او را صدا می زنند و رو به قبله دراز می کشند و می گویند من در حال مرگ هستم و به او سفارش می کنند که همسر و بچه های دیگرشان را بیدار نکند و تا صبح بالای سرشان بنشیند و قرآن بخواند. پدرم می گوید علی رغم این که اگر کسی بداند که پدش در حال مرگ است و هیچ نگوید، سخت است، اما من این موضوع را با کمال آرامش پذیرفتم و به کسی هیچ نگفتم و پیش او نشستم. آقای قاضی به من فرمودند که دارم راحت می شوم و این راحتی از طرف پاهایم شروع شده و به طرف بالا می آید. سپس فرمودند فقط قلبم درد می کند بعد فرمودند که رویم را بپوشان، من هم روی صورتشان را پوشاندم و ایشان از دنیا رفتند. من بدون هیچ دغدغه و اضطراب تا صبح پیش ایشان نشستم و قرآن خواندم تا آن که هنگام اذان صبح شد و خانواده آمدند و پرسیدند که جریان چیست و من هم گفتم که پدر فوت شده است و فریاد و سر و صدا از اهل خانه بلند شد و در آن لحظه تازه متوجه تصرف او شدم و فهمیدم چه اتفاقی افتاده است و از مرگ پدرم بسیار متأثر شدم. »

او که عمری با عشق و سر سپردگی به مولایش امام حسین علیه السلام سر کرده، غریب نیست اگر حضرتش، کریمانه، خود کسی را سراغش بفرستد تا کارهای دفن و کفن او را بجا آورد. آقا یحیی هرگز آقای قاضی را نمی شناخته ولی از طرف امام حسین علیه السلام در حالت خواب یا مکاشفه برای این امر مأموریت پیدا می کند و تمام کارهای کفن و دفن ایشان را انجام می دهد.

آیت الله بهجت می فرمودند: « شب قبل از وفات آقای قاضی، کسی خواب دیده بود که تابوتی را می برند که رویش نوشته شده بود « توفی ولیّ الله » فردا دیدند آقای قاضی وفات کرده است. »

تناثر نجوم در رحلت ایشان

مرحوم علامه آقا سید عبدالعزیز طباطبائی یزدی نقل نمود که از استادم مرحوم آیت الله العظمی خوئی شنیدم که فرمود: « در ایام وفات استاد اخلاق آقا سید علی قاضی تبریزی تناثر نجوم رخ داد و این به جهت رفعت مقام آن مرحوم بود. مرحوم طباطبائی یزدی نقل کرد که ما گفتیم: این اصلاً محال است که ستاره ها به خاطر کسی ریزش کنند و سقوط نمایند ولی استادمان آقای خوئی تأکید نمود، شما انکار کنید من که خودم این واقعه شگفت انگیز را با چشمان خود دیدم و نمی توانم چیزی را که در پیش من یقینی است، انکار نمایم. »


سیره معنوی آیت الله سید علی قاضی

 

جناب آیت الله کاشانی می فرمودند:« قاضی را باید دید، با حرف نمی شود توصیف کرد. کسی که یک ساعت پای درس اخلاق ایشان بود، یک دنیا معارف پیدا می کرد. »

نابغه معنویت

آیت الله سید محمد حسینی همدانی می فرماید: « مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی طباطبائی علاوه بر اینکه بسیار مرد جلیل، نورانی و زاهدی بود، از نظر مقام علمی هم بسیار برجسته بود یک وقت در میان صحبت، ایشان می فرمودند که :من هفت دوره درس خارج کتاب طهارت را دیده ام!!»ایشان در درسهای اساتیدی مثل: مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی و آیت الله سید محمد اصفهانی و آقایان دیگر شرکت داشته اند. در عین حال که ایشان، بحر مواجی از علم، اخلاق و عرفان بودند، بسیار کم حرف می زدند و در سلام سبقت می جستند. از جمله خصوصیات آن مرحوم این بود که کمتر در مجامع حاضر می شدند و شاید مدتها کسی ایشان را نمی دید. شبها که مشغول تهجد بودند، روز هم یا مطالعه می فرمودند یا فکر می کردند.غالب ایام، ساعت دو بعد از ظهر که مردم از گرمای سوزان نجف به سردابها پناه می بردند، ایشان وضو می گرفتند و تشریف می بردند حرم، برای زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام. در آن گرمای سوزان که هیچ کس طاقت نداشت بیرون از سرداب باشد، ایشان حرم تشریف می بردند. این وقت را انتخاب کرده بود تا کسی متوجه ایشان نشود. به این جهت بود که کسی ایشان را نه در حرم می دید و نه در جای دیگر. به نظر من ایشان در حالات معنوی و معرفت، مردی نابغه بود! »

منش عرفانی

روش عرفانی او بر تزهد منفی و دنیا گریزی نیست. او جامعیتی می طلبد که آدمی هم در جمع زندگی کند و هم خلوت خوش خویش را داشته باشد. و هنر این است که انسان بتواند همه چیز را با هم جمع کند و دیندار باشد.

سید محمد حسن قاضی نقل می کند:روش آقای قاضی برخلاف استاد استادشان، ملا حسینقلی همدانی بود. ایشان انسانی بسیار بزرگ و وارسته و عارفی بی بدیل بودند، و روششان بر ترک دنیا و دل کندن از آن بود، ولی آقای قاضی اینطور نبودند و می فرمودند: « دنیایتان را داشته باشید، همسر، فرزندان و تنعمات مادی خدادادی را داشته باشید و در همین زندگی طبیعی و عادی، سیر و حرکت به سمت خدا و معنویت هم باشد. »و از این رو ظاهر ایشان بسیار مرتب و تمیز بود. موها و دست هایشان را حنا می زدند و به تمیزی کفش خیلی اهمیت می دادند و عطر و بوی خوش استعمال می کردند و می فرمودند:« این بدن استر ماست و باید به آن رسیدگی کرد. »

فقر و اوج توکل

خانه اش ساده و محقر است. کلاس ها همان جا برگزار می شود!« کف منزل خالی از هر فرشی است و تنها یک گلیم نایلونی خوشرنگ در آن انداخته شده که آن را هم عموی ایشان برای آقای قاضی فرستاده است و چون می دانسته که او از مناعت طبعی که دارد هدیه قبول نمی کند گفته است شما اگر حق الناس را قبول دارید من این را وقف بیرونی شما کردم!» شب ها به خاطر نبودن لامپ، خانواده در تاریکی به سر می بردند و گاهی آن قدر روزگار به سختی می گذرد که آقای قاضی هنگامی که یکی از شاگردانش سید حسن الهی به تبریز می رود به او می گوید: « رفتی، فلان کتاب مرا بگیر از فلان جا و بفروش و پولش را برای من بیاور!»

تنگی معیشت و فقر در بعضی از مقاطع زندگی، آنچنان آقای قاضی و خانواده اش را تحت الشعاع قرار می دهد که بعضی از کتاب هایشان را می فروشند تا از پول آن امرار معاش کنند ولی هرگز راضی نمی شود از وجوهات شرعیه استفاده کند. در حالی که هزار و یک توجیه برای استفاده داشتند. و این ها همه شرایط زندگی است که این مرد روحانی دارد و با این همه شاگردانش وقتی می خواهند وی را توصیف کنند می گویند: « از لحاظ توکل احدی را مانند قاضی ندیدیم. آن چنان مانند کوه استوار بود که ابداً مسائل مختلف اجتماعی و زندگی خم به ابروی ایشان نمی آورد! آری او کوه است.»مرحوم قاضی از نقطه نظر عمل آیتی عجیب بود. اهل نجف و بالأخص اهل علم از او داستانهایی دارند. در نهایت تهیدستی زندگی می نمود با عائله سنگین و چنان غرق توکل و تسلیم و تفویض و توحید بود که این عائله به قدر ذره ای او را از مسیر خارج نمی کرد.

شاگردش علامه طباطبائی می گوید: « زمانی که از شدت فقر در مضیقه بودم رفتم تا از ایشان پولی قرض کنم تا بعد، از ایران برایم پول بفرستند، اما وقتی آن جا رسیدم، دیدم یکی از پسرانش هم آمده و از او برای قابله پول می خواهد و او جیب های خالی اش را نشان می دهد و می گوید ندارم و با این همه احوال، او یک ذره از آن توکل و تسلیم و تفویض و توحید خودش خارج نمی شد. و چیزی نمی توانست او را از مسیر منحرف کند. این حال آرامش و طمأنینه ایشان برای ما شگفت انگیز بود! »

صبر و توکل

جناب حاج احمد انصاری ـ فرزند آیت الله میرزا جواد آقا انصاری رحمه الله ـ نقل می کردند که جناب آیت الله سید عباس قوچانی(ره) برای اینجانب نقل کرد که  : مرحوم علی آقا قاضی معمولاً در حال تردد بین نجف و کوفه بودند و من مطمئن بودم که ایشان پولی در بساط ندارد و برایم همیشه جای سؤال بود که مخارج این رفت و آمد بین نجف و کوفه چگونه تأمین می شود تا اینکه یک روز که ایشان عزم کوفه را داشتند از خانه خارج شدند و من مخفیانه پشت سر ایشان راه افتادم ... عادت ایشان این بود که هنگام حرکت در بیرون، عبایش را به سر می انداختند و اصلاً هم به پشت سر نگاه نمی کردند.علی آقا قاضی از میان بازار عبور کرد تا به ترمینال رسید و مستقیم رفت که سوار ماشین شود، ناگهان دیدم درست هنگامی که مرحوم قاضی پایش را روی پله ماشین گذاشت، سیّدی به سرعت آمد و مقداری پول به ایشان داد. علی آقا قاضی نگاهی به پشت سرش کرد و لبخندی زد و به من فهماند که اگر انسان صبر کند و توکل نماید، خداوند اینگونه می رساند.

معنویت و شرایط متفاوت افراد

آیت الله سعادت پرور می فرمود: استاد ما علامه طباطبائی (قدس سره) به نقل از استادش مرحوم آقای قاضی، فرمود: « مرحوم آقا شیخ محمد بهاری همدانی از اعاظم تلامذه آخوند همدانی به شغل زرگری اشتغال داشت و وضع مالی و معیشتی اش بهتر و روبراه بود و از این رهگذر حال معنوی و سلوکش نیز خوب بود، ولی من ( قاضی ) وقتی وضع معیشتی ام بد و خراب باشد، از لحاظ روحی و معنوی حالم بهتر است! »

کریم النفس

با این همه فقر، ایشان بسیار کریم النفس است. آیت الله نجابت می گوید: « پول اگر دستش برسد مثل کبوتر بال دار می رود. حمام که می رود به جای دو یا چهار فلس، 150 فلس به حمامی می بخشد که 100 فلس آن خرج دو خانواده می شود. » خانه اش را که می خرند زیر آن طلا پیدا می کنند و وقتی برایش می آورند می گوید:« بروید برای خودتان! چون من خانه را فروخته ام. »فقیر هم که در خانه می آید سهم غذای خودش را می دهد و از سهم غذای دیگران هم نمی خورد و می گوید: « من سهم خودم را دادم رفت. »

در نهایت فقر و سختی و عسرت زندگی می کند ولی به خود اجازه نمی دهد که از وجوهات شرعیه استفاده کند و هنگامی که شخصی از سهمی که دست او بوده برای آقای قاضی می آورد و می گوید از سهم خود من بردارید قبول نمی کند و می گوید این ها را برای آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی ببرید. می گوید: « وجوهات به آن کسی می رسد که بتواند رد مظالم استفاده کند. یعنی در نهایت فقر و سختی. » در نهایت فقر و سختی، نان خشک در آب می زند و می خورد و آن قدر مناعت طبع دارد که به دیگرانی که می خواهند برایش خانه بزرگ بخرند اجازه این کار را نمی دهد و به راستی همین کف نفس هاست که از او «قاضی» می سازد. و او باید توحید را با فقر تجربه کند. خودش ایشان می فرمایند: « برزخ من در دنیا فقر است و دیگر در برزخ مشکلی ندارم. »

علت فقر

مرحوم قاضی(ره) می گوید: « این فقر من از همان شوخی است که روزی در بازار با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی کردم و به او گفتم آینده مرجعیت تامّ از آن شماست. در آن موقع ما را فراموش مکن و هنوز که هنوز است دارم کتک همان حرف را می خورم. »

آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نیز با وجود این که سخاوتش زبانزد است می گوید: « هر وقت می آیم به ایشان چیزی بدهم یادم می رود! » و بالاخره شاگردش به ایشان می گوید آقا شما و این عائله سنگین... و جواب می شنود: « وقتی چیزی ندارم احساس نیاز بیشتری به خدا می کنم و التفاتم به خدا بیشتر است و خدا هم به من توجه بیشتری دارد. » این فقر، این نیستی، این احتیاج و نیاز مداوم برای او توحید به ارمغان می آورد و از او شخصیت متواضعی می سازد که تا آخر سخنش همین است: « من هیچی ندارم » و به عبارت دیگر یعنی من هر چه دارم از اوست. به علامه هم با آن وضعیت فقر و خانه اجاره ای می گوید: « تو با این همه تجمل به جایی نمی رسی. » او معنای این کلام سیدالشهدا (علیه السلام) را خوب درک می کند که: « إلهی أنا الفقیر فی غنای فکیف لا أکون فقیراً فی فقری! ای خدای من! در وقت غنا و ثروت فقیرم و به تو محتاجم چه برسد به هنگام فقر و بینوایی. »

خداوند کفایت می کند!

آیت الله نجابت شیرازی فرمودند: « مرحوم آیت الله شیخ علی محمد بروجردی از تلامذه آقای قاضی، فرمود که یک وقت بنده در نجف اشرف در منزل نشسته بودم، حال عجیبی رخ داد، طوری شد که کأنه یک نفر مانع نشستن من می شد و هر چه به اطراف نظر می کنم هیچ چیز و هیچ کس را نمی بینم، خلاصه دیدم اصلاً توان نشستن ندارم، اهل منزل هم از حال من متعجب شدند، من هیچ نگفتم، خلاصه دیدم اصلاً نمی توانم در منزل بنشینم، یک کیسه پول داشتم برداشته به زودی از منزل بیرون آوردم و مثل اینکه کسی مرا از پشت حرکت دهد در یک مسیری ناخواسته به راه افتادم، مسافتی که رفتم به مرحوم آقای قاضی رسیدم که کنار کوچه ایستاده اند، فوری به طرف ایشان رفته و ایشان هم لطف فرمودند، بعد آقای قاضی فرمودند: « بنده می خواستم مقداری میوه و خوراک تهیه کنم اما دیدم پول ندارم همین جا ایستادم که خدا فرجی فرماید. »فوراً مقداری پول در آورده و به ایشان تقدیم کردم، آقای قاضی هم به اندازه حاجت برداشته و بقیه را به من مسترد داشت و سپس خداحافظی کرده و جدا شدیم. مرحوم آقای شیخ علی محمد بروجردی فرمود: من تا همان زمان که پول را به آقای قاضی بدهم، همان حالت عجیب اضطراب را داشتم، اما به محض اینکه پول را به ایشان دادم حالم برگشت و در عوض، حال شعف و انبساط روحی زیادی به من دست داد.»

مقامات معنوی

از آیت الله نجابت (ره) نقل شده است که: « ایشان در سال های آخر عمرشان طا لب تجرّد از صورت بودند و این معنی هم نصیب ایشان شد و نه تنها نصیبشان که ملکه و مقامشان هم شد، یعنی آن چه به حسب طاقت بشری می توان به آن رسید، خداوند عزیز ایشان را در آن مرتبه قرار داد. »

ایشان در مورد معنی تجرد فرموده اند:« اگر خود خدا متصدی شناسایی انسان شد، شخص از عالم صورت عبور می کند؛ یعنی الان می داند و یقین دارد که خدا هست، لیکن در اثر صور؛ اما وقتی خداوند خودش را شناساند، آن وقت به آن ساحت قدس ربوبی می رسد؛ آن جایی که فوق مکان و زمان است، و برای او واضح می شود که خلق کردن خدا سر سوزنی بر دارایی خدا افزوده نکرده و سر سوزن از خدا چیزی نکاسته، آن جایی که اصلاً خلقی وجود ندارد « کان الله و لم یکن معه شیء و الان کما کان » هر چه هست از آن ساحت ربوبی است، دیگران صورتند، اشراقند، فیضند، می فهمد که صور، سراب است! می فهمد که شخص هر چقدر محترم است به واسطه اضافه اش به پروردگار است، یعنی الان پروردگار همه را راهبر و همه را معطی است و غایت الامر مردم مال خودشان می پندارند، بنده، به جایی می رسد که خداوند را در عین این که در اسماء و صفات می بیند، دیگر خود اسماء و صفات را نمی بیند و قهراً خلقی در بین نمی بیند، خدا را می بیند والسلام. رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند یعنی اگر خداوند متصدی آدم شد برای شناختنش، اصلاً دیگر جهت خلقی نزد او قیمتی ندارد، و جز خدا همه را سراب می بیند و می بیند هنگامی که ساحت قدس ربوبی بود و هیچ موجودی نبود دیدنش نه از باب توهّم و تخیل بلکه به شهود حق است؛ یعنی حق، حق را می بیند. » « بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا انت لم ادر ما انت :من ترا به تو شناختم و تو مرا بر وجود خود دلالت فرمودی و بسوی خود خواندی و اگر تو نبودی من نمی دانستم تو چیستی؟ مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی »

سید احمد فهری می گوید: « روزی آقای قاضی کسالت داشتند. به عیادتشان رفتم، از وضع بیماری ایشان ناراحت شدم. ایشان فرمود: من از خدای متعال خواسته ام که تجرد را در من ملکه فرماید و سپس مرا از این دنیا ببرد و این دعای من مستجاب شده و به حسب عادت اقلاً دو سال طول می کشد تا این ملکه در من حاصل شود و همان طور هم شد و تقریباً بعد از دو سال به جوار رحمت الهی شتافت. » او صاحب مقام طیّ الارض بود، هر چند خود نمی خواست دیگران از این قضیه خبردار شوند. اما اینجا قضای الهی با کتمان او سازگار نشد و به اصطلاح لو رفت و از همین جا عده ای که دنبال گمشده خود بودند، اطرافش را گرفتند و گوی سعادت ربودند.

نماز اول وقت و مقامات عالیه

آیت الله مصباح فرمودند: « مرحوم علامه [طباطبائی] و [ آیت الله العظمی] آقای بهجت از مرحوم آقای قاضی ـ رحمة الله علیه ـ نقل می کردند که ایشان می فرمودند: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند! ( و یا فرمودند: به صورت من تف بیاندازد! ) اول وقت، سرّ عظیمی است، ( حافظوا علی الصلواة ) خود یک نکته ای است غیر از ( أقیموا الصلاة )! اینکه انسان اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند، فی حد نفسه آثار زیادی دارد ولو حضور قلب هم نباشد.

مکاشفات پی در پی

در اوایل راه، کثرت مکاشفات ایشان آن قدر زیاد است که خود می فرماید: « نمی توانم آنها را با هم جمع کنم. » استاد شیخ محمد تقی تحریری در این مورد می گوید: مرحوم آقای قاضی چندی از دوران جوانی خود را در نزد استاد والدش، حاج امامقلی نخجوانی به سر برد و استفاده نمود و در حدود چهل سالگی در نجف اشرف با استاد اصلی اش مرحوم حاج سید احمد کربلائی طهرانی معروف به «واحد العین» آشنا شده و تحت تربیت ایشان قرار می گیرد و طولی نمی کشد که استادش وفات می نماید و از آن موقع به بعد، درها به روی ایشان باز شده و خود راه را تا آخر ادامه می دهد و به حدی حالات معنوی ایشان در آن دوران زیاد بود که می فرمود: « در اثر کثرت حالات و مکاشفات که پی در پی وارد می شوند، نمی توانم آنها را جمع کنم! » ولی هر چه در این بحر بیشتر غرقه می شود سکوتش بیشتر و حیرتش افزون تر می گردد و دیگر از آنچه می بیند و می شنود و می چشد دم بر نمی آورد. آن گونه که از نزدیک ترین شاگردانشان نقل است که آقای قاضی هرگز از عوالمشان برای ما نمی گفتند و گاهی هم که می خواستند مطلبی را نقل کنند می فرمودند:« در خواب دیدم ...». او ساعت ها به تفکر و تدبر در قبرستان وادی السلام بسر می برد و می فرمود: « من با ارواح مردگان مأنوس ترم تا زندگان ». و اینچنین در حلقه ارواح مؤمنین در گردش بود و حقایق و معارفی را از آن ها اخذ می کرد.از آیت الله بهجت در مورد ایشان می پرسند ایشان گریه می کند و می گوید: « چه کنم که قلمی آن قدر قدرتمند نیست که بتواند هر چه را در مورد قاضی بوده بنویسد، آقای قاضی کرامات و مقامات بالایی داشتند

و این جریان را بسیاری از آنان نقل می کنند که: یک شب آمدیم صحن، دیدیم که آقای قاضی به نماز جماعت مشغولند و از سرشان نوری بالا می رود که تمام صحن را روشن کرده است. ما خوشحال شدیم که ایشان بالاخره قبول کردند که نماز جماعت اقامه کنند بعد از نماز خدمتشان رفتیم و گفتیم آقا الحمدلله، آقا خندیدند و هیچی نگفتند و بعدها با رفقا آمدیم منزل آقای قاضی، دیدیم که ایشان در همان منزلشان بوده اند و مشغول اقامه نماز.»

یخ و حرارت عشق

آیت الله نجابت در مورد عطش ایشان می فرماید:« حرارت عشق قلبش را می سوزاند و اوست و قالبی یخ همیشه در کنارش، زمستان و تابستان فرق نمی کند، پولی هم در بساط ندارد که بخواهد هندوانه بخرد و بخورد، اما یخ ارزان قیمت است. »

مبارزه با تکبّر

بزرگترین مشکل انسان در راه تهذیب، تکبّر و خودخواهی است. لذا عرفا در مبارزه با این معضل بزرگ از روشهای مختلف استفاده می کردند. سید علی آقا قاضی وقتی سبزیجات می خرید، می پیچید گوشه عبایش و با همان حالت در کوچه و بازار حرکت می کرد و از اصالة القیافه درست کردن دوری می جست و این چنین متواضعانه زندگی می نمود و برای همین نیز به مقامات عالیه دست یافته بود.

تجلیّ نفس

مرحوم قاضی فرموده اند: « روزی از اطاق بیرون آمده در دالان خانه دیدم که خودم در کناری ساکت و صامت ایستاده ام با دقت تمامتری به صورت خود نگاه کردم، دیدم در صورت، خالی دارم. چون به اطاق آمدم و در آئینه نظر انداختم دیدم که در صورت من خالی بوده و من تاکنون آن را ندیده بودم. »

مستجاب الدعوه

آیت الله سید عباس کاشانی نقل می کنند:بله، یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن اقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم.تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا داره از دستم می ره. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند. آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است. می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است. و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام در خواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند. این حکایت به خوبی گویای مقام و منزلت آقای قاضی در پیشگاه خداوند متعال می باشد.

عرفان وجدانی

آیت الله سید محمد حسین همدانی صاحب تفسیر ارزنده «انوار درخشان» نقل می کند: « ... ایامی چند را من در خدمت ایشان [مرحوم قاضی] بودم. البته، قبل از اینکه خدمت ایشان برسم اوصاف ایشان را از مرحوم ابوی بسیار شنیده بودم. مرحوم ابوی، می فرمودند: میرزا علی آقا قاضی، از شاگردان مبرز مرحوم آقا سید احمد کربلایی و بسیار سید جلیل و بزرگواری هستند. در سال 1347 یا 1348 قمری که من در مدرسه قوام [نجف اشرف] بودم، مرحوم میرزا علی آقای قاضی به مدرسه قوام تشریف آوردند و از متصدی مدرسه خواستند که حجره ای را در اختیار ایشان قرار دهد. متصدی مدرسه با کمال احترام پذیرفت و یک حجره کوچکی از طبقه فوقانی مدرسه را در اختیار ایشان قرار داد. بعد معلوم شد که مرحوم میرزا علی آقای قاضی حجره را به عنوان مکان خلوتی برای تهجد و عبادت می خواستند؛ چرا که منزل ایشان کوچک بود و ایشان تصور داشتند شب هنگام که می خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه ها هستند!به این جهت، این حجره را تهیه کرده بودند. شبها حدود ساعت دوازده که معمولاً طلبه ها به خواب می رفتند تا برای درسهای فردا استراحتی کرده باشند، شب زنده داری و تهجد ایشان در آن حجره کوچک شروع می شد. در آنجا بود که من شیفته مرحوم میرزا علی آقا قاضی شدم. حالت دعا و نیایش ایشان در آن حجره کوچک، خیلی برای من جالب و زیبا بود. چند ماهی از آمدن ایشان به مدرسه می گذشت که من رفتم خدمت ایشان و تقاضا کردم که کتاب «جامع السعادات» مرحوم نراقی را برای من بخوانند و ایشان با کمال بزرگواری پذیرفتند.قرار شد من در کنار درسهای دیگر در ساعات فراقت خدمت ایشان برسم. با این قرار، من خدمت ایشان می رسیدم و ایشان درس می فرمودند؛ اما چه درسی! واقعاً درس عرفان بود، یک عرفان وجدانی! شنونده یقین می کرد که آنچه استاد می گوید، خود به یقین دریافته و در وجود خودش پیاده کرده است.

عجیب صحنه هایی پیش آمد! بعد از چندی، تمام ذکر و ورد من مرحوم میرزا علی آقای قاضی شده بود. به هیچ درسی توجه نمی کردم. تنها درس ایشان مورد توجه من بود. وقتی مقابل ایشان برای درس می نشستم و ایشان صحبت را آغاز می فرمود، تمام درسهای دیگر از خاطرم می رفت و تنها محو ایشان می شدم. تمام روز، به چیزی جز فرمایشات ایشان نمی اندیشیدم.شب هنگام هم که ایشان برای نماز و تهجد آماده می شدند، من یا خواب نبودم و یا اگر خواب هم بودم بیدار می شدم؛ چون ایشان برای وضو گرفتن از میان ایوانی می گذشتند که من شبها در آنجا می خوابیدم. در عین اینکه ایشان نعلین خود را از پا می گرفت که صدا نکند، در عین حال من بیدار می شدم و مخفیانه چگونگی دعا و نیایش ایشان را زیر نظر می گرفتم. خیلی برایم جالب بود. تا صبح خوابم نمی برد و پیرامون آن می اندیشیدم. رفته رفته، در اثر آن بیداریهای شبانه و بی توجهی به درسهای دیگر، در من تغییراتی به وجود آمد و حالم عجیب شده بود، به صورتی که بعضی از دوستان، متوجه تغییر حالت من شده بودند؛ از جمله: آقای سید یوسف حکیم فرزند مرحوم آیت الله حکیم، که با هم انس بسیار داشتیم.

یک روز به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی عرض کردم: حاج میرزا علی آقای قاضی آمده اند در مدرسه ما حجره ای گرفته اند. ایشان متوجه شدند و مسأله را فهمیدند؛ به من فرمودند: « آقا! برای شما خیلی زود است که درس جناب میرزا علی آقای قاضی بروید. شما هنوز مرد این میدان نیستید. او بزرگ مردی است که هماورد بزرگی می خواهد. شما بهتر است، درس ایشان را ترک کنید و برای فراگرفتن مسائل اخلاقی به همان جلسات منزل آقا سید الغفار اکتفاء کنید که در موقعیت شما، این جلسات مفیدتر است». من به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی، احترام زیادی می گذاشتم و تحت تأثیر قوت روح ایشان بودم؛ از این جهت، بعد از آن روز، درس مرحوم میرزا علی آقای قاضی را ترک کردم. هنوز شیرینی و لذت آن مدت کوتاه درس را که خدمت ایشان بودم احساس می کنم. اقرار می کنم که مرحوم میرزا علی آقای قاضی بسیار مرد کم نظیری بود. کلام و رفتار و سلوک ایشان بسیار جذاب و دلنشین بود. این قضیه را که نقل کردم مربوط می شود به سال 1347 قمری آن زمان مرحوم علامه طباطبائی، خدمت آقا سید الغفار می آمدند. بعدها ایشان با مرحوم قاضی ارتباط برقرار کرد، البته مرحوم علامه طباطبائی و حاج میرزا علی آقای قاضی خویش بودند؛ منظورم ارتباط درس و بحث یا استاد و شاگردی است. »

بصیرت باطنی

1. پولهای شبهه ناک : آیت الله محمد علی گرامی نقل می کند: « از مرحوم آیت الله محسنی ملایری شنیدم که نقل می کرد یک بار به همراه عده ای از خوانین و افراد متنفذ به نجف مشرف شدیم و در یکی از ایام به محضر آیت الله الحق و العرفان میرزاعلی آقا قاضی رفتیم. همگی قبلاً پول جمع کرده و روی هم گذاشته بودیم که تقدیم ایشان نماییم. پس از شرفیابی و تعارفات و احوال پرسی، آن پول را خدمتشان تقدیم کردیم. با اینکه آن پول مخلوط بود ولی ایشان دقیقاً پول مرا جدا کرد و آن را برداشت و بقیه پولها را به خاطر شبهه ناک بودن آن به صاحبانش برگرداند و قبول نفرمود! »

2. غصب منزل آقای حداد : منزل شخصی آقا سید هاشم حداد متعلق به عیالشان بود که ابوالزوجه (پدر زن) ایشان به نام حسین ابوعمشه به دخترش هبه کرده و به جهت آن که به سادات و بالاخص به این دامادش سید هاشم خیلی علاقمند بوده و آقا سید هاشم دارای فرزندان بسیار و عائله سنگین بودند گفته بود:این خانه برای این بچه سیّدها باشد و وصیت کتبی هم نوشته بود پس از فوت او شوهر خواهر زن ایشان، با آن که شخص متمکن و ثروتمندی بود انکار وصیت کرد و به حکومت مراجعه نمود، از طرف حکومت آمدند و میان خانه دیوار کشیدند و آقای قاضی از قبل این موضوع را به آقای حداد خبر داده بودند.

3. خبر رحلت شاگرد : آیت الله قاضی وقایعی دیگر از زندگی شاگردان را نیز برایشان ترسیم می کنند. آقای سید محمد حسن قاضی فرمودند: « خبر رحلت مرحوم سید حسن مسقطی که از شاگردان برجسته مرحوم قاضی بوده و در حال سجده در مسجد جان داده بود را به آقا سید ابوالحسن اصفهانی تلگراف نموده بودند و ایشان هم پیام رحلت را توسط واسطه ای به مرحوم قاضی که در مدرسه هندی حجره داشتند اعلام کردند.من داخل صحن مدرسه بودم و علامه طباطبایی و شیخ محمد تقی آملی و برخی دیگر از شاگردان مرحوم قاضی نیز در صحن بودند. هیچ یک از آن ها جرأت ننمودند خبر ارتحال آقای مسقطی را به حجره بالا به مرحوم قاضی برساند. زیرا می دانستند این خبر برای مرحوم قاضی با آن فرط علاقه به مسقطی غیر قابل تحمل است لهذا آقای حداد را اختیار نمودند که وی این خبر را برساند و چون آقای حداد این خبر را رسانید مرحوم قاضی فرمودند:می دانم!

4. مرجعیت آینده: مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند.یک وقتی آقای قاضی در عالم خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آقا سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده است و بعداً این مطلب را به ایشان می گوید. آقای اصفهانی بعد از وفات مراجع عصر، به مرجعیت می رسد و همچون سید محمد کاظم یزدی مرجعیت اش گسترده و تام می گردد.

5. این فرزند زنده می ماند! : آیت الله شیخ جعفر سبحانی می فرماید: « افرادی که با او[ یعنی قاضی تبریزی] معاشرت داشته و زیر دست او پرورش یافته اند، او را اعجوبه زمان که دارای کشف و کرامات فراوانی بود، توصیف می کنند و خود مرحوم استاد فقید [علامه طباطبائی] که در اخلاق و سلوک دست پرورده او است، قضایای بس شگفت آوری از او نقل می کرد. حضرت استاد، روزی از کرامات استاد خود مرحوم قاضی سخن می گفت در ضمن مطالبی، این داستان را یادآور شد:من و همسرم از خویشاوندان نزدیک مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی بودیم، او در نجف برای صله رحم و تفقد از حال ما، به منزل ما می آمد. ما کراراً صاحب فرزند شده بودیم ولی همگی در همان دوران کودکی فوت کرده بودند. روزی مرحوم قاضی به منزل ما آمد، در حالی که همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم؛ موقع خداحافظی، به همسرم گفت:دختر عمو! این بار این فرزند تو می ماند و او پسر است و آسیبی به او نمی رسد و نام او « عبدالباقی» است! من از سخن مرحوم قاضی خوشحال شدم و خدا به ما پسری لطف کرد و بر خلاف کودکان قبلی، باقی ماند و آسیبی به او نرسید و نام او را عبد الباقی گذاردیم.

6. نترس! : آقا سید حسن مصطوفی تبریزی می فرمود: یک زمانی به نجف مشرف شدم تا آقای قاضی را زیارت کنم و از محضرش استفاده ببرم ولی بر اثر بدگویی برخی طلاب جاهل می ترسیدم به محضر آقای قاضی بروم، یک روز در کنار درب بزرگ بازار حرم نشسته بودم و کسانی را که از درب قبله و سلطانی به حرم رفت و آمد می کردند می دیدم، یک لحظه در فکر فرو رفتم که اصلا" من برای چه به نجف آمده ام، من برای ملاقات با آقای قاضی به اینجا آمده ام ولی می ترسم ، در همین اوان که نشسته بودم و در این فکر بودم دیدم یک سید بزرگواری از حرم مطهر بیرون آمد و دور تا دور بدنش را نوری احاطه کرده بود، چنانکه از شش جهت اندامش نوری ساطح بود،
 من شیفته این آقا شدم، دیدم به طرف درب سلطانی حرم رفت و نزد قبر ملا فتحعلی سلطان آبادی نشست، در این لحظه دیدم آن سید نورانی به کسی چیزی گفت و او نزد من آمد و گفت: آن سید می فرماید:« ای کسی که اسمت حسن است، سریره ات حسن است، شکلت حسن است، شغلت حسن است، چرا می ترسی؟ پیش بیا، پیش ما بیا و نترس » و ما این چنین به محضر آقای قاضی مشرف شدیم.

7. آن کلمه را می دانم! : آیت الله طهرانی از علامه طباطبائی سؤال می کند: « راجع به حضرت قائم آل محمد حضرت حجه بن الحسن العسکری ـ ارواحنا فداه ـ و کیفیت ظهورش، از مرحوم قاضی ـ رحمه الله علیه ـ چیزی به خاطر دارید؟ علامه فرمودند: در روایت است که چون حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ظهور کنند، اول دعوت خود را از مکه آغاز می کنند. بدین طریق که بین «رکن» و «مقام» پشت به کعبه نموده و اعلان می فرمایند و از خواص آن حضرت سیصد و شصت نفر در حضور آن حضرت مجتمع می گردند. مرحوم استاد ما قاضی ـ رحمه الله علیه ـ می فرمود که: در این حال حضرت به آنها مطلبی می گویند که همه آنها در اقطار عالم متفرق و منتشر می گردند و چون همه آنها دارای طی الارض هستند، تمام عالم را تفحص می کنند و می فهمند که غیر از آن حضرت کسی دارای مقام ولایت مطلقه الهیه و مأمور به ظهور و قیام و حاوی همه گنجینه های اسرار الهی و صاحب الأمر نیست. در این حال همه به مکه مراجعت می کنند و به آن حضرت تسلیم می شوند و بیعت می نمایند.

مرحوم قاضی(ره) می فرمود: « من می دانم آن کلمه ای را که حضرت به آنها می فرماید و همه از دور آن حضرت متفرق می شوند چیست!! ومن در روایات دیدم که حضرت صادق (ع) می فرما یند من آن کلمه را میدانم »


اخلاق آیت الله سید علی قاضی

 

حسن خلق

« ولا یکون حسن الخلق إلا فی کل ولیّ و صفی لأن الله تعالی ابی ان یترک الطافه و حسن الخلق الا فی مطایا نوره الا علی و جماله الا زکی: و نمی باشد خلق نیکو مگر در دوستان خدا و برگزیدگان پروردگار عالم، چرا که حضرت حق نخواسته است که در روز ازل الطاف خود را و خلق نیکو را در همه کس بگذارد مگر در کسانی که متحمل نور او باشند و دل خود را به نور الهی مصفی نموده باشند.»

آیت الله قاضی از کملین است، او عالم و مجتهد است، فقیه و اصولی است، فیلسوف است، ادیب و ریاضی دان است. عارف است، کوه است و لطیف و مهربان، راستی مگر کوه هم لطیف می شود؟ او می خواهد در تمام زمینه ها محبوبِ محبوبِ خود باشد.
 و تجلی عرفانی او باید در اخلاقش نمود داشته باشد و اخلاقش باید زینت عرفانش باشد. می داند برای جامع و کامل شدن باید تمام زیبایی ها را در روح خود یک جا جمع کند که، یار مشکل پسند است و تحلیه نشده محل تجلی قرار نمی گیرد. و می داند که هر چه معرفت بیشتر، حسن خلق تمام تر و هر چه حسن خلق بیشتر، معرفت کامل تر.

لأنها خصلة یختص بها الأعرف بربه و لا یعلم ما فی حقیقة حسن الخلق الا الله تعالی:چرا که خلق نیکو خصلتی است که مخصوص است به هر که شناساتر است به پروردگار خود، و راه نبرده است به فضیلت حسن خلق و حقیقت او، مگر خداوند عالم و بس.»

وی می خواهد شبیه ترین ها به مولایش باشد که پیامبر اکرم(ص) فرموده است: « وإن أشبهکم بی أحسنکم خلقا: شبیه ترین شما به من خوش خلق ترین شماست. بحارالانوار ج70، ص 296»

تواضع

و اگر او آینه تمام نمای تواضع نبود، شاگرد او علامه طباطبائی تندیس تواضع نمی شد که این سیرت پارسایان است: « و مشیهم التواضع » یکی از بزرگان می فرمود: آیت الله حسینقلی همدانی را در خواب دیدم پرسیدم آیا استاد ما سید علی آقا قاضی انسان کامل است؟ ایشان فرمود: آن انسان کامل که تو در نظر داری نیست. این مسأله را به خود مرحوم قاضی عرض کردم. ایشان در جلسه درس این رؤیا را نقل کردند، ایشان با آن همه مقامات به شاگردانش می گوید: « من لنگه کفش انسانهای کامل هم نمی شوم! » تا آخر عمرشان کلمه ای از ایشان صادر نشد که صراحت در هیچ مقام و منزلی داشته باشد.

خانم سیده فاطمه قاضی در این باره می گوید:ایشان خودشان را خیلی کم می گرفت خیلی می گفتند: « من چیزی بلد نیستم، حتی وقتی بچه ها یا نوه ها به ایشان می گفتند آیت الله، می گفت: نه نه من آیت الله نیستم. »

خیلی خودش را پایین می دانست. اصلاً عجیب بود، بیشتر هم مشغول نماز و دعا و راهنمایی شاگردانش بود. و به ما می گفت همین ها برای آدم می ماند، چیز دیگری نمی ماند یا اگر کسی برای ایشان هدیه و پیش کشی می فرستاد می گفت: « ببر بده به فلانی، به من نده! » اصلاً دنبال هیچ چیز نبود. او تا آخر عمر خود را هیچ می دانست و همیشه می فرمود: « من هیچی ندارم »

و آن قدر متواضع است و خود را کم و دست خالی می داند که به سید هاشم که به ایشان عشق و ارادت می ورزد می گوید: « من به تو و همه شماهایی که می آیید این جا می گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم شما چند نفر در کار من مبالغه نمی کنید! و روز قیامت اون جاسم جاروکش کوچه ها رد شود و به بهشت برود و من هنوز در آفتاب قیامت ایستاده باشم. »

در مجلس روضه ابا عبدالله علیه السلام خودش کفش های مهمانان امام حسین علیه السلام را جفت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند. آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: « من هر وقت می رفتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفت کند. »

در خاطره ای دیگر، سید عبدالحسین قاضی( نوه ایشان) نقل می کند:« یکی از خویشاوندان مرحوم قاضی و سید محسن حکیم فوت می کند. جنازه او را وارد صحن مطهر امام می کنند تا بر آن نماز بخوانند. در نجف مرسوم است که از بزرگی که در تشییع جنازه حضور دارد می خواهند که بر جنازه نماز بخواند. در آن زمان آیت الله حکیم جوان بودند و مرحوم قاضی چه از نظر سن و چه از نظر مقام بالاتر بودند.

خانواده شخصی که فوت شده بود رو به مرحوم قاضی می کنند و از ایشان درخواست می کنند که بر جنازه نماز بخوانند اما مرحوم قاضی رو به آقای حکیم می کنند و می گویند: « شما بفرمایید نماز را بخوانید. اگر من نماز بخوانم کسی من را نمی شناسد و به من اقتدا نمی کند و ثوابی که قرار است به این شخص که مرحوم شده برسد، کم می شود، اما اگر شما نماز بخوانید. مردم شما را می شناسند و افراد بیشتری به شما اقتدا می کنند و ثواب بیشتری به این فرد می رسد. »

باز تأکید می کنم که این اتفاق زمانی افتاده که آقای حکیم خیلی جوان بوده و مرحوم قاضی در اواخر سن شریفشان بوده اند و پدربزرگم آقای سید محمد علی حکیم این ماجرا را که خود شاهد آن بوده است برای ما نقل کرده اند. روزی صاحب خانه وسائلش را از خانه بیرون می ریزد می گوید: « خدا گمان کرده ما هم آدمیم! » او آن قدر در نفی خود و انانیتش کوشیده و از جلب نظر و توجه دیگران دور شده که از چشم خود نیز پنهان مانده!

دخترش در مورد او چنین می گوید: « پدر ما خودش را خیلی پایین می دانست و وقتی شاگردانشان می آمدند می گفتند: من خوشم نمی آید بگویید من شاگرد فلانی هستم. در مجالسی که در منزل می گرفتند بالای مجلس نمی نشستند و می گفتند آن جا جای مهمانان است و وقتی با شاگردانشان راه می رفتند، پدرم عقب همه آنها راه می رفت و هر چه می گفتند: آقا شما جلو باشید، می گفتند: نه من عقب می آیم، شما جلو بروید. »

آیت الله کاشانی نقل کردند:زمانی که عده ای از ایران خدمتشان می رسند و می گویند که ما از شما مطالبی شنیدیم و تقلید می کنیم، گریه می کنند، دستشان را بالا می برند و می فرمایند: « خدایا تو می دانی که من آن نیستم که این ها می گویند و بعد می فرمایند که شما بروید از آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید. »

و این همان اوصافی است که امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف عارفان مکتبش می فرماید: لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لا نفسهم متهمون و من أعمالهم مشفقون إذا زکی احدهم خاف مما یقال له فیقول: أنا أعلم بنفسی من غیری، و ربی اعلم بی من نفسی، اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون، واجعلنی أفضل مما یظنون، واغفرلی مما لا یعلمون.

از کردار اندک خود خرسندی ندارند، و طاعت های فراوان را بسیار نشمارند، پس آنان خود را متهم شمارند و از کرده های خویش بیم دارند. و اگر یکی از ایشان را بستایید، از آن چه ـ درباره او ـ گویند بترسد، و گوید: من خود را بهتر از دیگران می شناسم و خدای من مرا از خودم بهتر می شناسد، بار خدایا! مرا مگیر بدان چه بر زبان می آورند، و بهتر از آنم کن که می پندارند و بر من ببخشای آن را که نمی دانند. »

نشانه تواضع

از دیگر نشانه های تواضع و فروتنی مرحوم قاضی قضیه اقتدای ایشان به شاگرد خود یعنی آیت الله بهجت(حفظه الله) می باشد که آقازاده مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین آملی این جریان را این گونه نقل کردند: « روزی من و پدرم به محضر آیت الله العظمی بهجت رسیدیم و جمعی در آنجا حاضر بودند، پدرم در آنجا گفتند که قضیه ای را نقل می کنم و می خواهم که از زبان خودم بشنوید و بعد از آن نگوئید که از خودش نشنیدیم، و آن اینکه:« من با چشم خودم دیدم که در مسجد سهله یا کوفه( تردید از ناقل است) مرحوم قاضی به ایشان اقتدا نموده بودند. »

و با توجه به اینکه تولد معظم له سال 1334 هجری قمری است و سال 1348 هـ ق به کربلای معلی مشرف و در سال 1352 هـ ق به نجف اشرف مشرف شدند و سال رجعت ایشان به ایران سال 1364 هـ ق بوده است، پس سن ایشان در آن هنگام حدود سی سال بوده است. »

ادب و احترام

هیچ گاه در صدر مجلس نمی نشست و با شاگردانش هم که بیرون می رفت جلو راه نمی رفت، و آن گاه که در منزل، شاگردان و مهمانان سراغشان می آمدند برای همه به احترام می ایستاد.

آیت الله سید عباس کاشانی در این باره می فرماید: من آن موقع سن کمی داشتم، ولی ایشان اهل این حرف ها نبود. بچه های کم سن و سال هم که به مجلسشان می آمدند بلند می شدند و هر چه به ایشان می گفتند اینها بچه هستند، می فرمودند: « خوب است بگذارید این ها هم یاد بگیرند. » آیت الله نجابت نقل می کردند:« او آن قدر مبادی آداب است که وقتی در منزل مهمان دارد برای خواندن نماز اول وقتش از او اجازه می گیرد. »

حق رفاقت

آیت الله محسنی ملایری ( متوفی 1416ق ) نقل می کرد:« مرحوم پدرم آیت الله میرزا ابوالقاسم ملایری با مرحوم آیت الله میرزا علی آقای قاضی ملازم بود و وقتی به نجف رفته بودم مرحوم آقای قاضی فرمودند: « پدر شما به ما خیلی نزدیک بود، ما برای همدیگر غذا می بردیم و لباس همدیگر را می شستیم؛ حالا آن حق بر گردن ما باقی است و تا شما در نجف هستید غذای ظهرتان به عهده من است. »

از فردا دیدم ایشان در حالی که دو قرص نان و قدری آبگوشت پخته در میان سفره ای با خود آورد و پس از آن اصرار و الحاح از من خواستند لباسهایی را که نیاز به شستشو دارد به او داده تا معظم له آن را بشوید! من ابتدا ابا کردم ولی اطرافیان فهماندند که حداقل یک دستمال کوچک هم که شده بدهید ایشان بشویند والا آقای قاضی ناراحت می شوند. من ناچار شدم چند قطعه لباس خود را برای شستشو به او بدهم.

عدالت و انصاف

آن گاه که به مغازه می رود تا کاهو یا میوه بخرد از کاهوهای پلاسیده برمی دارد و میوه های لک دار را انتخاب می کند. یکی از اعلام نجف نقل می کرد:« من یک روز به دکان سبزی فروشی رفته بودم دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول کاهو سواکردن است و به عکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آن هایی را که دارای برگ های خشن و بزرگ هستند را بر میدارد.
من کاملاً متوجه بودم تا مرحوم قاضی کاهو ها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد و مرحوم قاضی آن ها را زیر عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جوانی بودم و مرحوم قاضی مسن و پیرمردی بود به دنبالش رفتم و عرض کردم آقا سؤالی دارم، چرا شما به عکس همه، این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید؟

 مرحوم قاضی فرمود: آقا جان من! این مرد فروشنده شخص بی بضاعت و فقیری است و من گاهگاهی به او مساعدت می کنم و نمی خواهم چیزی به او داده باشم تا اولاً آن عزت و شرف و آبرو از بین برود و ثانیاً خدای نخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب هم ضعیف شود. برای ما فرقی ندارد کاهوهای لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها و من می دانستم که این ها بالاخره خریداری ندارد و ظهر که دکان را ببند آن ها را به بیرون خواهد ریخت لذا برای عدم تضرر او مبادرت به خریدن کردم. »

شهرت گریزی

به شاگردان که درباره استادانشان از ایشان سؤال می کنند با تندی می گوید: « برای من سلسله درست نکنید. » و در یکی از جلساتش یکی از حاضران را کنار می کشد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شود می گوید: « فلانی شنیده ام نام مرا در منبر می بری، اگر به حلال و حرام معتقدی من راضی نیستم، نه بالای منبر نه زیر منبر اسم مرا بیاوری. می گوید هر که به درس من می آید در حق من، مبالغه، حرام است. » در حالی که شاگردان می گویند ما هنوز هم هر چه از بزرگان می خوانیم و می شنویم در برابر ایشان ضعیف است.

سکوت و کتوم بودن

او دائم السکوت است و بعضی وقت ها از جواب دادن طفره می رود. شاگردانش می گویند حتی گاهی به نظرمان می آمد ایشان نصف حرف ها را نمی زنند که مبادا حمل بر غلوّ و اغراق شود. آیت الله سید عباس کاشانی نقل کردند که ایشان به ارادتمندانشان می فرمودند: « بینی و بین الله راضی نیستم درباره من مجلس درست کنید. » و حال آن که چیزهایی را که نقل می کنند شاید ثلث حقایق و داشته های ایشان هم نیست.

بزرگواری در برابر مخالفین

مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد، ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند. این دو بزرگوار با هم خیلی دوست و رفیق بودند، و در فقه هم مباحثه بودند.

در آن موقع آقای قاضی در خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده و متوجه مرجعیتشان شده و این مطلب را به ایشان می گویند. بعد ها گاهی ایشان از آقای قاضی درباره زمان این مرجعیت سؤال می کردند و آقای قاضی می فرمودند:هنوز وقتش نرسیده.تا آن که بعد از وفات مراجع عصر به مرجعیت می رسند و هم چون آیت الله سید محمد کاظم یزدی، مرجعیتشان گسترده و تام می گردد. در زمان مرجعیت ایشان به خاطر جو عمومی حوزه که آن زمان مخالف عرفا بود و نیز سعایت هایی که از روش آقای قاضی و شاگردان نزد ایشان می شود، شهریه شاگردان آقای قاضی قطع می شود و بعضی از آن ها تبعید می شوند.

آقای سید محمد حسن قاضی در این باره می فرماید:« بله، شهریه علامه طباطبایی و بقیه شاگردان را قطع کردند. علاوه بر این، کارهای دیگری هم کردند، یک مسجدی در نجف بود به نام مسجد طریحی که یک اتاق هم داشت. یک عده آمدند خدمت آقا- علامه طباطبایی با چند نفر دیگر- که ما وقتی می آییم منزل شما چون آن جا یک اتاق هست بچه ها باید بیرون روند و این باعث اذیت است شما بیایید این مسجد نماز بخوانید و بعد از آن هم می توانیم در اتاق بنشینم و جلسلت و صحبت هایمان را داشته باشیم. ایشان قبول کردند و آقای قاضی می رفتند آن جا، بعد از مدتی عده ای از همسایه ها جمع شدند که آقای قاضی این جا می آید یک چراغی برای مسجد بگذاریم و یک مقداری رسیدگی کنیم. آن عده ای هم که می آمدند مسجد پیش آقا 12-10 نفر بیشتر نبودند. اما عده ای از طلبه های آن زمان خبردار شدند و ریختند آن جا و چراغهایش را شکستند، سجاده زیر پای آقا را کشیدند و سنگ باران کردند، بله همان طلبه های آن زمان...»

همچنین نقل شده است که: « آیت الله نجابت از نظر اقتصادی بسیار در تنگنا بود زیرا در نجف اشرف شهریه ایشان به خاطر شرکت در درس آقای قاضی قطع شده بود. » و علت قطع شدن شهریه را این چنین می گویند: « آسید ابوالحسن، فقیه و مرجع تقلید بودند و بعد هم این نظر را داشتند که کسانی که در غیر از فقه جعفری(ع) فعالیت داشته باشند، این شهریه برایشان جایز نیست و وقتی این نظر اعلام شد شاگردان آقای قاضی متفرق شدند. »

آقای سید محمد حسن قاضی در ادامه می فرماید: شیخ حسین محدث خراسانی می فرمود: من از نجف بیرون آمدم به علت ناراحتی از وضع زندگی استادم مرحوم قاضی، که خود در برابر افرادی که با روش عرفانی او مخالفت می ورزیدند، سکوت می کرد و رفقای خود را هم امر به آرامش می نمود و این عمل برای من غیر قابل تحمل بود.

و ( پدرم) مکرر می فرمود: « نمی خواهم در تاریخ نوشته شود که قاضی به علت مخالفت با فقهای روزگار خود به قتل رسید. » من به پدرم گفتم: مهاجرت کن، « الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ سوره نسا آیه97 »

فرمودند: من با زحمت فراوان خودم را به این شهر مقدس رساندم و هیچ حاضر نیستم که از آن دست بکشم و عمرم هم به سر آمده است و خیلی راضی هستم. ولی شما باید مهیا باشید چه این که اگر به اختیار هم بیرون نروید شما را به زور و اکراه بیرون می کنند و شما باید هر جا که باشید مرا از یاد نبرید و از برای من طلب مغفرت کنید. »

در جای دیگر به نقل از آیت الله کشمیری این طور آمده که: « حتی بعضی از اهل دانش، سنگ جمع کرده بودند و به در خانه آقای قاضی می زدند! در مدرسه جدّ ما هم یک نفر از اهل دانش با صدای بلند گفت: بعضی ها پیش صوفی می روند ( و منظورش من بودم )، شکم قاضی را می درم. »

در کتاب فریادگر توحید آمده :« چون حضرت آیت الله بهجت به خدمت آقای قاضی می رسد، عده ای از فضلای نجف به پدر آیت الله بهجت نامه می نویسدند که پسرت دارد گمراه می شود و نزد فلان شخص (آقای قاضی) می رود. پدر ایشان نیز برایش نامه ای می نویسد که راضی نیستم بجز واجبات عمل دیگری انجام دهی و راضی نیستم درس فلانی بروی، ایشان نامه پدرش را خدمت آقای قاضی می آورد و می گوید پدرم چنین نوشته است و در این حال تکلیف من چیست؟ آقای قاضی می گوید: مقلد چه کسی هستی؟ می گوید: آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم قاضی به ایشان می گوید:« بروید و از مرجع تقلیدتان سؤال کنید.» ایشان نیز به محضر آسید ابوالحسن اصفهانی می رود و کسب تکلیف می کند، سید می گوید اطاعت پدر واجب است. از آن پس آیت الله بهجت سکوت اختیار می کند و دیگر هیچ نمی گوید و این رویه ایشان امتداد پیدا می کند و در همان ایام درهایی از ملکوت به روی ایشان باز می شود. »

به نقل از آیت الله نجابت آمده است که: « کسی چندین نوبت قصد سوء قصد به جان آقای قاضی کرد اما موفق نشد. یک وقت پیغام فرستاد که دیگر امشب حتماً تو را خواهم کشت. آقای قاضی آن شب تنها در اتاق خوابیدند و فرمودند: درب خانه را هم باز بگذارید تا راحت و بدون مانع وارد شود.

پس نیمه های شب آن بدبخت نادان بی هیچ مانعی وارد منزل آقای قاضی شد (خودش از این که در را برایش باز گذاشته بودند متعجب شده بود.) به هر حال فوراً به طرف اتاق آقای قاضی حرکت می کند اما در آن جا با صحنه غیر منتظره ای روبرو می شود و می بیند از اتاق آقای قاضی دود بیرون می آید. اندکی درب اتاق را باز می کند و مشاهده می کند که اتاق آتش گرفته و دود همه جا را فراگرفته، آقای قاضی هم در گوشه اتاق افتاده اند به هر حال پیش خودش فکر می کند که این طور بهتر شد، چون ایشان در این سانحه آتش سوزی وفات می کند و مسئولیتی هم متوجه ام نخواهد شد.

 پس به سرعت منزل ایشان را ترک می کند. از طرف دیگر آقای قاضی می فرمودند: نیمه های شب دیدم احساس خفگی می کنم، بیدار شدم دیدم بخاری به روی زمین افتاده و فرش آتش گرفته و دود همه جا را فرا گرفته، فوراً آتش را خاموش کردم، درها و پنجره ها را باز نمودم و دوباره خوابیدم....»

آری! و با تمام این ها ببینیم آقای قاضی در برابر تمام این سعایت ها، بدگویی ها، مخالفت ها، بی احترامی ها چگونه برخورد می کند. او عظیم است، دریا دل است، خم به ابرو نمی آورد و نه تنها تکفیر و تفسیق نمی کند بلکه هم چنان به ادب در برابر مرجع تقلید می نشیند و به شاگرد عزیزش می فرماید: « به حرف سیّد گوش کن و از شهر خارج شو. » و با تمام این مشکلات حتی کسانی را که خدمت ایشان می رسند، برای تقلید خدمت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی می فرستد و می فرماید: « بروید و از ایشان تقلید کنید. »

آیت الله سید عبدالکریم کشمیری می فرمود: « به خاطر جو حوزه نجف، آن روزها به اهل عرفان و به ایشان به دیده بی احترامی نگاه می کردند و ایشان هیچ ناراحت نمی شد و توجه نداشت، گر چه در اعلمیت او حرفی نبود و احاطه قوی به روایات داشت و به اخبار کاملاً مطلع بود. »

و فرزندش آقای سید محمد علی قاضی نیا می فرماید: « بله همین کار را می کردند. به شاگردانشان می گفتند، شما بروید فعلاً صلاح نیست این جا بمانید، یعنی عکس العمل شدیدی نشان ندادند و تصمیم گرفتند که تجمعشان با شاگردانشان به گونه ای باشد که خیلی به چشم نخورد. یعنی برخوردشان مسالمت آمیز بود، حرفشان را قبول کرده و پذیرفتند و برای جلساتشان این راه حل را پیدا کردند. » و این ویژگی روح های بزرگ است که چون دریا همه چیز را در خود حل می کنند و دم برنمی آورند.

و زیبایی عرفان قاضی به همین اثباتی بودن آن است. یعنی به راحتی دیگران را انکار نمی کرد و با همه، مثبت برخورد می کردند در حالی که بسیاری از بزرگان و فقهای عصر با ایشان مخالف بودند، شهریه او و شاگردانشان را قطع کرده و اتهامات درویشی گری و صوفی گری به او می زدند، اما آقای قاضی با آن ها دریا دلانه روبرو می شدند. مثلاً در عین اینکه آقا میرزا عبدالغفار جواب سلام آقای قاضی را نمی دادند به شاگردان شان توصیه می کردند که: « بروید پشت سر آمیرزا عبدالغفار نماز بخوانید، ایشان نمازهای خوبی دارند. »

و اینک کرامت و عظمت آقای قاضی را در این ماجرا ببینید: آقای قاضی احترام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و اطاعت از ایشان را واجب می دانستند و می فرمودند: « علم و پرچم اسلام اکنون بدست ایشان است و همه وظیفه دارند که ایشان را به هر نحو ممکن یاری کنند. همیشه با احترام و تجلیل از ایشان نام می بردند اما از تلاقی با ایشان پرهیز داشتند و علت آن هم این بود که خیلی مراقب نفس بودند که مبادا کاری کنند که از هواپرستی ناشی بشود. چون ریاست و مرجعیت بدست آیت الله اصفهانی بود. ایشان می ترسید که مبادا با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مثلاً یک دفعه تواضعی بکند که شبهه نفسانی داشته باشد... »

و قاضی،استاد چنین کراماتی است، و همین است که آخرین کلام ایشان در وصیت نامه اش این است که می فرماید: « الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید. »

حجت الاسلام سید عبد الحسین قاضی نوه مرحوم قاضی می گوید: « ... بله، مسئله کرامت آن قدر اهمیت ندارد و حتی برخی عرفا گفته اند می تواند بعضی از قدرت ها از شیطان باشد نه از خداوند متعال. به این معنا که اگر خداوند متعال نخواهد بنده ای را ببیند، به او قدرتی می دهد تا آن بنده با آن کرامت سرگرم شود. کودک اگر بخواهد سراغ یک کتابی بیاید، شکلاتی به او می دهیم تا با آن مشغول شود و کتاب را فراموش کند و توجهش به همان شکلات باشد و شخصی که کرامت دارد دیگر به مرتبه های بالاتر نمی اندیشد در حالی که کرامات در حقیقت راهی به سوی خداوند متعال است. »

یکی از فرزندان مرحوم قاضی نقل می کند:یک بار همراه ایشان به حرم مطهر امام علی علیه السلام رفتم و روش مرحوم قاضی به گونه ای بود که هنگامی که وارد حرم مطهر می شدند حتما زیارت می خواندند و سپس خارج می شدند. آن روز تا وارد حرم شدند، بدون خواندن زیارت از حرم خارج شدند. فرزندشان پرسیدند که چه شده این کار غیر طبیعی بود که بدون خواندن زیارت نامه خارج شدید. مرحوم قاضی به او می گویند که: در حرم کسی را دیدم که می دانم نسبت به من بغض و کینه ای در دل دارد، ترسیدم که مرا ببیند و این بغض و کینه دوباره در دلش زنده شود و به این دلیل اعمالش از بین برود! این کرامت واقعی است، نه آن که کسی فرشته ها را ببیند، کرامت حقیقی آن است که انسان در کنار خدا، برای خود چیزی را نبیند. »


سیره آیت الله سید علی قاضی در خانه

 

اخلاق آسمانی در خانه

باری! آقای قاضی عرفانی همه جانبه دارد، پس هم در منزل اخلاقش آسمانی است، هم با شاگردانش اخلاقی پدرانه دارد، هم در میان مردم متواضع و فروتن است و هم با مخالفانش اهل عفو و گذشت است.

در خانه، پدری مهربان و دلسوز است. نام فرزندان را با تجلیل و احترام و با مهربانی، با لفظ آقا و خانم صدا می کند. و فرزندان در کنار چنین پدری رشد می کنند و می بالند. داخل اتاق که می شوند پدر به احترامشان بلند می شود تا هم آن ها ادب را یاد بگیرند و هم دیگران برای فرزنداش عزت و احترام قائل شوند.

در این خانه خبری از تحکم، جدیت و امر و نهی های خشک نیست. بچه ها رفتار دینی را از پدر می آموزند و لازم نیست در هیچ کاری آن ها را مجبور کنی. نماز پدر، بچه ها را به نماز می کشاند و احوالات شبانه اش برای شب بیداری، مشتاقشان می کند. اما پدر که دوست ندارد فرزندان از کودکی به تکلف و مشقت بیفتند به آن ها می گوید لازم نیست از الان خودتان را به زحمت بیندازید، و بچه ها که بارها زمزمه های عاشقانه وی و زلال جوشیده از چشمانش را در نیمه شب ها وقتی اللهم أرنی الطلعة الرشیدة می خوانده و لا هو الا هو می گفته، دیده و شنیده اند، در حالات وی حیران می مانند.

و این چنین فرزندان در کنار او از او می آموزند و احتیاج به مدرس و مربی ندارند. آن ها کامل ترین مربی بالای سرشان است که در همه چیز نمونه است. بارها پدر را دیده اند که وقتی به نماز می ایستد، چگونه برای نماز مستحب لباس کامل و حتی جوراب می پوشد.

پسران ایشان هیچ اجباری برای طلبگی ندارند، به آن ها می گوید: طلبگی همین است، می خواهید بشوید و نمی خواهید، بروید کار کنید. و دختران هم با آن که امکان تحصیل در نجف نیست باسواد می شوند.

توجه به معنویت همسر

آقای سید محمد حسن قاضی که آن روزها را به یاد می آورد درباره قرآن خواندن مادرشان این گونه می گوید:« بله، مادرم به آقای قاضی می گفت: آخر شما چه آقایی هستی که من سال های سال در منزل شما هستم، و شما یک قرآن خواندن به من یاد ندادی، و البته این قرآن خواندن برای کسی که اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد خیلی دشوار است.

 آقا فرمودند : تو قرآن را باز کن، مقابل هر سطر یک صلوات بفرست و بعد بخوان. ایشان هم به همین صورت صلوات می فرستادند و قرآن می خواندند. بعداً ما که بزرگ شدیم و خواندن و نوشتن یاد گرفتیم، من می آمدم به مادرم می گفتم این آیه ای که من می خوانم کجای قرآن است؟ و ایشان پیدا می کرد و نشان می داد. یعنی خواندن و نوشتن بلد نبود ولی اشاره می کرد که فلان صفحه است و سطر آن را هم تعیین می کرد. »

محبت پدرانه

شکوه نگاه روحانی پدر، در ذهن فرزندانش نقش بسته، او دریای لطافت است و مواظب است فرزندانش غصه نخورند. دختر ایشان نقل میکنند:« به کربلا می رود وقتی برمی گردد از دخترش می پرسد: من نبودم چه کار کردی و جواب می شنود: گریه کردم و او می گوید: غصه نخور، تو را هم دفعه بعد با خودم می برم. و بعد 5-4 ساله که بودم مرا به کربلا برد. » و دخترش که ازدواج می کند و می خواهد به ایران برود گریه پدر را می بیند و صدای او را می شنود که نرو من خوش ندارم که بروی. اما دختر به علت شرایط خانوادگی اش مجبور است برود و سیمای آسمانی پدر به اشک آذین می شود. خانواده از وجود چنین بحر بی کران و مواج معرفت الهی و عوالم او و از آن آتش عشق که نیستان وجودش را به آتش کشیده بی خبرند! او از آن آتش فقط گرمی و روشنای اش را به خانواده می بخشد و آن ها همیشه در کنار هم با صمیمیت زندگی می کنند. مراتب علمی و معنوی اش مانع از لطافت و محبتش به بچه ها نمی شود. اهل تشّر و دعوا نیست. گاهی هم اگر به خاطر شیطنت بچه ها تنبیهی می کند تصنعی است.
آقا سید محمد حسن می گوید پدرم می گفتند: « من عصبانی می شوم یک چیزهایی می گویم، بعد می آیم می نشینم می گویم خدایا من این حرف ها را نگفتم ها! این ها تصنعی بود. »

و بچه ها این حرف پدر را می شنوند. آن ها می دانند پدر خرابکاری و تخلف هایشان را متوجه می شود. نمی دانند چگونه، ولی هر چه هست بیشتر احتیاط می کنند. البته این بچه های شیطان از بازی کردن سر ظهر نمی توانند بگذرند و آن وقت تصور کنید آقای قاضی را که عصا به دست سراغشان می رود اما اینجا هم خود را هدف توبیخ قرار می دهد و می گوید: « ای پدر یهودی ها. » و این آوای گرم و صدای مهربان پدر هنوز هم در گوش فرزندش طنین انداز است.

آقای سید محمد علی قاضی نیا نقل میکند:« یادم هست که ما ظهرها می رفتیم بازی می کردیم، ایشان اگر از خواب بیدار می شد، می آمد و ما را می برد در سرداب و می خواباند. ولی ما یواشکی یکی یکی می آمدیم بالا که برویم در کوچه بازی کنیم. بعد یک موقع هایی از بدشانسی، ایشان دوباره بیدار می شدند و ما یک دفعه می دیدیم که آقا آمدند و دم در ایستادند و دیگر کسی جرأت نمی کرد به کوچه برود.

یک عبارتی هم به کار می بردند که نمی شود گفت، ولی اگر دوست دارید بگویم. می گفتند: پدر یهودی! و عصاشان را هم دستشان می گرفتند و ما مثل فرفره دوباره به سرداب برمی گشتیم. » نسبت به بچه ها دلسوز و مهربان است و شیطنت های کودکانه شان او را آشفته نمی کند و حتی اگر مادر عصبانی می شود که چرا بچه ها پابرهنه در کوچه بازی می کنند و با پای کثیف به خانه می آیند، باز هم می گوید: « بگذار بچه ها بروند بازیشان را بکنند. »

آرامش و طمانینه در مرگ فرزند

در برابر مشکلات و مصائب زندگی، صبور و شکست ناپذیر است، آن قدر طمأنینه دارد که در مرگ فرزندش، اطرافیان از آرامش او متعجب می شوند. « سید محمد باقر که نابغه خانواده قاضی است در سن 14-13 سالگی با برق گرفتگی از دنیا می رود. مادرش خیلی جزع و فزع می کند که بچه ام جوان بود، باهوش بود و بدجوری مرد. و آقای قاضی به ایشان می گوید: تو چرا این قدر زیاد برای بچه گریه می کنی؟ فرزندت الان این جا پیش من نشسته. و مادر بعد از شنیدن این حرف آرام می شود و راز آن ماجرا معلوم نمی شود. »

توصیه به دختر

دخترش که ازدواج می کند خیلی به خانه شان می رود و دائم سفارش می کند که: « حرف همسرت را گوش کن و مواظبش باش. » و دختر وقتی یادش به آن روزها می افتد با خنده می گوید: « باید به او می گفت، ولی به من می گفت! »

نگهداری از مادر پیر

بچه ها در خانواده ای بزرگ می شوند که از همان آغاز، ادب و محبت را می آموزند و نتیجه این کانون پر مهر، آن می شود که دو تا از دختران آقای قاضی به خاطر نگهداری از مادر پیرشان ازدواج نمی کنند.

دختر ایشان نقل میکند:« دو تا از خواهرهای من ازدواج نکردند تا مادرشان را نگهداری کنند اما صدام لعنتی آمد و بیرونشان کرد. مادر ما هم پیر بود، فلج بود، راه رفتن برایش مشکل بود، خیلی اصرار کردند که حداقل بگذارند مادرشان برگردد و عاقبت آن پیرزن ماند و آن ها آمدند پیش ما. اما صبح تا غروب کارشان این شده بود که بنشینند و دعا و نذر و نیاز کنند که برگردند نجف و مادرشان را نگهداری کنند. بالاخره کارشان جور شد و برگشتند و چند ماه بعد هم مادر فوت کرد. » و این اوج محبت و فداکاری فرزندان نسبت به والدین است.

تسکین فرزند بعد از رحلت

و سرانجام وقتی آقای قاضی فوت می کند، دخترش که سال ها پیش به ایران آمده و از دیدارش محروم مانده بود ماه ها و ماه ها بی تابی می کند تا این که خود آقای قاضی به خوابش می آید و او را آرام می کند.

سیده خانم فاطمه قاضی میگوید:« یادم هست که بعد از وفات پدر من خیلی گریه می کردم، چهار ماه برای پدرم گریه می کردم. باور می کنید؟! حتی همسایه ها هم عاجز شده بودند از گریه های من، تا این که خواب دیدم پدرم در اتاق ایستاده و می گوید : فاطمه، گفتم بله آقا جان؛ گفت: چرا گریه می کنی؟ من الحمدالله خوبم، همین طوری دستش روی سینه اش بود. گفت: من خوبم. ناراحت نباش فقط برای بچه های کوچک نگرانم، و من بعد از آن موقع ساکت شدم. »


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ویژگی های اخلاقی و معنوی آیت الله سید علی قاضی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

ویژگی های اخلاقی و معنوی آیت الله سید علی قاضی

ماخذ : کتاب اسوه عارفان و کتاب عطش


سیره آیت الله سید علی قاضی در خانه

اخلاق آسمانی در خانه

باری! آقای قاضی عرفانی همه جانبه دارد، پس هم در منزل اخلاقش آسمانی است، هم با شاگردانش اخلاقی پدرانه دارد، هم در میان مردم متواضع و فروتن است و هم با مخالفانش اهل عفو و گذشت است.
در خانه، پدری مهربان و دلسوز است. نام فرزندان را با تجلیل و احترام و با مهربانی، با لفظ آقا و خانم صدا می کند. و فرزندان در کنار چنین پدری رشد می کنند و می بالند. داخل اتاق که می شوند پدر به احترامشان بلند می شود تا هم آن ها ادب را یاد بگیرند و هم دیگران برای فرزنداش عزت و احترام قائل شوند.

در این خانه خبری از تحکم، جدیت و امر و نهی های خشک نیست. بچه ها رفتار دینی را از پدر می آموزند و لازم نیست در هیچ کاری آن ها را مجبور کنی. نماز پدر، بچه ها را به نماز می کشاند و احوالات شبانه اش برای شب بیداری، مشتاقشان می کند. اما پدر که دوست ندارد فرزندان از کودکی به تکلف و مشقت بیفتند به آن ها می گوید لازم نیست از الان خودتان را به زحمت بیندازید، و بچه ها که بارها زمزمه های عاشقانه وی و زلال جوشیده از چشمانش را در نیمه شب ها وقتی اللهم أرنی الطلعة الرشیدة می خوانده و لا هو الا هو می گفته، دیده و شنیده اند، در حالات وی حیران می مانند.

و این چنین فرزندان در کنار او از او می آموزند و احتیاج به مدرس و مربی ندارند. آن ها کامل ترین مربی بالای سرشان است که در همه چیز نمونه است. بارها پدر را دیده اند که وقتی به نماز می ایستد، چگونه برای نماز مستحب لباس کامل و حتی جوراب می پوشد.

پسران ایشان هیچ اجباری برای طلبگی ندارند، به آن ها می گوید: طلبگی همین است، می خواهید بشوید و نمی خواهید، بروید کار کنید. و دختران هم با آن که امکان تحصیل در نجف نیست باسواد می شوند.

توجه به معنویت همسر
آقای سید محمد حسن قاضی که آن روزها را به یاد می آورد درباره قرآن خواندن مادرشان این گونه می گوید:« بله، مادرم به آقای قاضی می گفت: آخر شما چه آقایی هستی که من سال های سال در منزل شما هستم، و شما یک قرآن خواندن به من یاد ندادی، و البته این قرآن خواندن برای کسی که اصلاً سواد خواندن و نوشتن نداشته باشد خیلی دشوار است.

آقا فرمودند : تو قرآن را باز کن، مقابل هر سطر یک صلوات بفرست و بعد بخوان.

ایشان هم به همین صورت صلوات می فرستادند و قرآن می خواندند. بعداً ما که بزرگ شدیم و خواندن و نوشتن یاد گرفتیم، من می آمدم به مادرم می گفتم این آیه ای که من می خوانم کجای قرآن است؟ و ایشان پیدا می کرد و نشان می داد. یعنی خواندن و نوشتن بلد نبود ولی اشاره می کرد که فلان صفحه است و سطر آن را هم تعیین می کرد. »

محبت پدرانه
شکوه نگاه روحانی پدر، در ذهن فرزندانش نقش بسته، او دریای لطافت است و مواظب است فرزندانش غصه نخورند. دختر ایشان نقل میکنند:« به کربلا می رود وقتی برمی گردد از دخترش می پرسد: من نبودم چه کار کردی و جواب می شنود: گریه کردم و او می گوید: غصه نخور، تو را هم دفعه بعد با خودم می برم. و بعد 5-4 ساله که بودم مرا به کربلا برد. »

و دخترش که ازدواج می کند و می خواهد به ایران برود گریه پدر را می بیند و صدای او را می شنود که نرو من خوش ندارم که بروی. اما دختر به علت شرایط خانوادگی اش مجبور است برود و سیمای آسمانی پدر به اشک آذین می شود. خانواده از وجود چنین بحر بی کران و مواج معرفت الهی و عوالم او و از آن آتش عشق که نیستان وجودش را به آتش کشیده بی خبرند! او از آن آتش فقط گرمی و روشنای اش را به خانواده می بخشد و آن ها همیشه در کنار هم با صمیمیت زندگی می کنند. مراتب علمی و معنوی اش مانع از لطافت و محبتش به بچه ها نمی شود. اهل تشّر و دعوا نیست. گاهی هم اگر به خاطر شیطنت بچه ها تنبیهی می کند تصنعی است.
آقا سید محمد حسن می گوید پدرم می گفتند: « من عصبانی می شوم یک چیزهایی می گویم، بعد می آیم می نشینم می گویم خدایا من این حرف ها را نگفتم ها! این ها تصنعی بود. »

و بچه ها این حرف پدر را می شنوند. آن ها می دانند پدر خرابکاری و تخلف هایشان را متوجه می شود. نمی دانند چگونه، ولی هر چه هست بیشتر احتیاط می کنند. البته این بچه های شیطان از بازی کردن سر ظهر نمی توانند بگذرند و آن وقت تصور کنید آقای قاضی را که عصا به دست سراغشان می رود اما اینجا هم خود را هدف توبیخ قرار می دهد و می گوید: « ای پدر یهودی ها. » و این آوای گرم و صدای مهربان پدر هنوز هم در گوش فرزندش طنین انداز است.

آقای سید محمد علی قاضی نیا نقل میکند:« یادم هست که ما ظهرها می رفتیم بازی می کردیم، ایشان اگر از خواب بیدار می شد، می آمد و ما را می برد در سرداب و می خواباند. ولی ما یواشکی یکی یکی می آمدیم بالا که برویم در کوچه بازی کنیم. بعد یک موقع هایی از بدشانسی، ایشان دوباره بیدار می شدند و ما یک دفعه می دیدیم که آقا آمدند و دم در ایستادند و دیگر کسی جرأت نمی کرد به کوچه برود.

یک عبارتی هم به کار می بردند که نمی شود گفت، ولی اگر دوست دارید بگویم. می گفتند: پدر یهودی! و عصاشان را هم دستشان می گرفتند و ما مثل فرفره دوباره به سرداب برمی گشتیم. » نسبت به بچه ها دلسوز و مهربان است و شیطنت های کودکانه شان او را آشفته نمی کند و حتی اگر مادر عصبانی می شود که چرا بچه ها پابرهنه در کوچه بازی می کنند و با پای کثیف به خانه می آیند، باز هم می گوید: « بگذار بچه ها بروند بازیشان را بکنند. »

آرامش و طمانینه در مرگ فرزند
در برابر مشکلات و مصائب زندگی، صبور و شکست ناپذیر است، آن قدر طمأنینه دارد که در مرگ فرزندش، اطرافیان از آرامش او متعجب می شوند. « سید محمد باقر که نابغه خانواده قاضی است در سن 14-13 سالگی با برق گرفتگی از دنیا می رود. مادرش خیلی جزع و فزع می کند که بچه ام جوان بود، باهوش بود و بدجوری مرد. و آقای قاضی به ایشان می گوید: تو چرا این قدر زیاد برای بچه گریه می کنی؟ فرزندت الان این جا پیش من نشسته. و مادر بعد از شنیدن این حرف آرام می شود و راز آن ماجرا معلوم نمی شود. »

توصیه به دختر
دخترش که ازدواج می کند خیلی به خانه شان می رود و دائم سفارش می کند که: « حرف همسرت را گوش کن و مواظبش باش. »

و دختر وقتی یادش به آن روزها می افتد با خنده می گوید: « باید به او می گفت، ولی به من می گفت! »

نگهداری از مادر پیر

بچه ها در خانواده ای بزرگ می شوند که از همان آغاز، ادب و محبت را می آموزند و نتیجه این کانون پر مهر، آن می شود که دو تا از دختران آقای قاضی به خاطر نگهداری از مادر پیرشان ازدواج نمی کنند.

دختر ایشان نقل میکند:« دو تا از خواهرهای من ازدواج نکردند تا مادرشان را نگهداری کنند اما صدام لعنتی آمد و بیرونشان کرد. مادر ما هم پیر بود، فلج بود، راه رفتن برایش مشکل بود، خیلی اصرار کردند که حداقل بگذارند مادرشان برگردد و عاقبت آن پیرزن ماند و آن ها آمدند پیش ما. اما صبح تا غروب کارشان این شده بود که بنشینند و دعا و نذر و نیاز کنند که برگردند نجف و مادرشان را نگهداری کنند. بالاخره کارشان جور شد و برگشتند و چند ماه بعد هم مادر فوت کرد. »
و این اوج محبت و فداکاری فرزندان نسبت به والدین است.

تسکین فرزند بعد از رحلت

و سرانجام وقتی آقای قاضی فوت می کند، دخترش که سال ها پیش به ایران آمده و از دیدارش محروم مانده بود ماه ها و ماه ها بی تابی می کند تا این که خود آقای قاضی به خوابش می آید و او را آرام می کند.

سیده خانم فاطمه قاضی میگوید:« یادم هست که بعد از وفات پدر من خیلی گریه می کردم، چهار ماه برای پدرم گریه می کردم. باور می کنید؟!
حتی همسایه ها هم عاجز شده بودند از گریه های من، تا این که خواب دیدم پدرم در اتاق ایستاده و می گوید : فاطمه، گفتم بله آقا جان؛ گفت: چرا گریه می کنی؟ من الحمدالله خوبم، همین طوری دستش روی سینه اش بود. گفت: من خوبم. ناراحت نباش فقط برای بچه های کوچک نگرانم، و من بعد از آن موقع ساکت شدم. »

اخلاق آیت الله سید علی قاضی

حسن خلق

« ولا یکون حسن الخلق إلا فی کل ولیّ و صفی لأن الله تعالی ابی ان یترک الطافه و حسن الخلق الا فی مطایا نوره الا علی و جماله الا زکی: و نمی باشد خلق نیکو مگر در دوستان خدا و برگزیدگان پروردگار عالم، چرا که حضرت حق نخواسته است که در روز ازل الطاف خود را و خلق نیکو را در همه کس بگذارد مگر در کسانی که متحمل نور او باشند و دل خود را به نور الهی مصفی نموده باشند. »


آیت الله قاضی از کملین است، او عالم و مجتهد است، فقیه و اصولی است، فیلسوف است، ادیب و ریاضی دان است. عارف است، کوه است و لطیف و مهربان، راستی مگر کوه هم لطیف می شود؟ او می خواهد در تمام زمینه ها محبوبِ محبوبِ خود باشد.
و تجلی عرفانی او باید در اخلاقش نمود داشته باشد و اخلاقش باید زینت عرفانش باشد. می داند برای جامع و کامل شدن باید تمام زیبایی ها را در روح خود یک جا جمع کند که، یار مشکل پسند است و تحلیه نشده محل تجلی قرار نمی گیرد. و می داند که هر چه معرفت بیشتر، حسن خلق تمام تر و هر چه حسن خلق بیشتر، معرفت کامل تر.

لأنها خصلة یختص بها الأعرف بربه و لا یعلم ما فی حقیقة حسن الخلق الا الله تعالی:چرا که خلق نیکو خصلتی است که مخصوص است به هر که شناساتر است به پروردگار خود، و راه نبرده است به فضیلت حسن خلق و حقیقت او، مگر خداوند عالم و بس.»
وی می خواهد شبیه ترین ها به مولایش باشد که پیامبر اکرم(ص) فرموده است: « وإن أشبهکم بی أحسنکم خلقا: شبیه ترین شما به من خوش خلق ترین شماست. بحارالانوار ج70، ص 296»

تواضع

و اگر او آینه تمام نمای تواضع نبود، شاگرد او علامه طباطبائی تندیس تواضع نمی شد که این سیرت پارسایان است: « و مشیهم التواضع »

یکی از بزرگان می فرمود: آیت الله حسینقلی همدانی را در خواب دیدم پرسیدم آیا استاد ما سید علی آقا قاضی انسان کامل است؟ ایشان فرمود: آن انسان کامل که تو در نظر داری نیست.

این مسأله را به خود مرحوم قاضی عرض کردم. ایشان در جلسه درس این رؤیا را نقل کردند، ایشان با آن همه مقامات به شاگردانش می گوید: « من لنگه کفش انسانهای کامل هم نمی شوم! »

تا آخر عمرشان کلمه ای از ایشان صادر نشد که صراحت در هیچ مقام و منزلی داشته باشد.

خانم سیده فاطمه قاضی در این باره می گوید:ایشان خودشان را خیلی کم می گرفت خیلی می گفتند: « من چیزی بلد نیستم، حتی وقتی بچه ها یا نوه ها به ایشان می گفتند آیت الله، می گفت: نه نه من آیت الله نیستم. »

خیلی خودش را پایین می دانست. اصلاً عجیب بود، بیشتر هم مشغول نماز و دعا و راهنمایی شاگردانش بود. و به ما می گفت همین ها برای آدم می ماند، چیز دیگری نمی ماند یا اگر کسی برای ایشان هدیه و پیش کشی می فرستاد می گفت: « ببر بده به فلانی، به من نده! » اصلاً دنبال هیچ چیز نبود. او تا آخر عمر خود را هیچ می دانست و همیشه می فرمود: « من هیچی ندارم »

و آن قدر متواضع است و خود را کم و دست خالی می داند که به سید هاشم که به ایشان عشق و ارادت می ورزد می گوید: « من به تو و همه شماهایی که می آیید این جا می گویم که من هم یکی هستم مثل شما. از کجا معلوم شما چند نفر در کار من مبالغه نمی کنید! و روز قیامت اون جاسم جاروکش کوچه ها رد شود و به بهشت برود و من هنوز در آفتاب قیامت ایستاده باشم. »

در مجلس روضه ابا عبدالله علیه السلام خودش کفش های مهمانان امام حسین علیه السلام را جفت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند.
آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: « من هر وقت می رفتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفت کند. »

در خاطره ای دیگر، سید عبدالحسین قاضی( نوه ایشان) نقل می کند:« یکی از خویشاوندان مرحوم قاضی و سید محسن حکیم فوت می کند. جنازه او را وارد صحن مطهر امام می کنند تا بر آن نماز بخوانند. در نجف مرسوم است که از بزرگی که در تشییع جنازه حضور دارد می خواهند که بر جنازه نماز بخواند. در آن زمان آیت الله حکیم جوان بودند و مرحوم قاضی چه از نظر سن و چه از نظر مقام بالاتر بودند.

خانواده شخصی که فوت شده بود رو به مرحوم قاضی می کنند و از ایشان درخواست می کنند که بر جنازه نماز بخوانند اما مرحوم قاضی رو به آقای حکیم می کنند و می گویند: « شما بفرمایید نماز را بخوانید. اگر من نماز بخوانم کسی من را نمی شناسد و به من اقتدا نمی کند و ثوابی که قرار است به این شخص که مرحوم شده برسد، کم می شود، اما اگر شما نماز بخوانید. مردم شما را می شناسند و افراد بیشتری به شما اقتدا می کنند و ثواب بیشتری به این فرد می رسد. »

باز تأکید می کنم که این اتفاق زمانی افتاده که آقای حکیم خیلی جوان بوده و مرحوم قاضی در اواخر سن شریفشان بوده اند و پدربزرگم آقای سید محمد علی حکیم این ماجرا را که خود شاهد آن بوده است برای ما نقل کرده اند. روزی صاحب خانه وسائلش را از خانه بیرون می ریزد می گوید: « خدا گمان کرده ما هم آدمیم! » او آن قدر در نفی خود و انانیتش کوشیده و از جلب نظر و توجه دیگران دور شده که از چشم خود نیز پنهان مانده!

دخترش در مورد او چنین می گوید: « پدر ما خودش را خیلی پایین می دانست و وقتی شاگردانشان می آمدند می گفتند: من خوشم نمی آید بگویید من شاگرد فلانی هستم. در مجالسی که در منزل می گرفتند بالای مجلس نمی نشستند و می گفتند آن جا جای مهمانان است و وقتی با شاگردانشان راه می رفتند، پدرم عقب همه آنها راه می رفت و هر چه می گفتند: آقا شما جلو باشید، می گفتند: نه من عقب می آیم، شما جلو بروید. »

آیت الله کاشانی نقل کردند:زمانی که عده ای از ایران خدمتشان می رسند و می گویند که ما از شما مطالبی شنیدیم و تقلید می کنیم، گریه می کنند، دستشان را بالا می برند و می فرمایند: « خدایا تو می دانی که من آن نیستم که این ها می گویند و بعد می فرمایند که شما بروید از آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید. »

و این همان اوصافی است که امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف عارفان مکتبش می فرماید: لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لا نفسهم متهمون و من أعمالهم مشفقون إذا زکی احدهم خاف مما یقال له فیقول: أنا أعلم بنفسی من غیری، و ربی اعلم بی من نفسی، اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون، واجعلنی أفضل مما یظنون، واغفرلی مما لا یعلمون.

از کردار اندک خود خرسندی ندارند، و طاعت های فراوان را بسیار نشمارند، پس آنان خود را متهم شمارند و از کرده های خویش بیم دارند. و اگر یکی از ایشان را بستایید، از آن چه ـ درباره او ـ گویند بترسد، و گوید: من خود را بهتر از دیگران می شناسم و خدای من مرا از خودم بهتر می شناسد، بار خدایا! مرا مگیر بدان چه بر زبان می آورند، و بهتر از آنم کن که می پندارند و بر من ببخشای آن را که نمی دانند. »

نشانه تواضع

از دیگر نشانه های تواضع و فروتنی مرحوم قاضی قضیه اقتدای ایشان به شاگرد خود یعنی آیت الله بهجت(حفظه الله) می باشد که آقازاده مرحوم آیت الله آقا ضیاء الدین آملی این جریان را این گونه نقل کردند: « روزی من و پدرم به محضر آیت الله العظمی بهجت رسیدیم و جمعی در آنجا حاضر بودند، پدرم در آنجا گفتند که قضیه ای را نقل می کنم و می خواهم که از زبان خودم بشنوید و بعد از آن نگوئید که از خودش نشنیدیم، و آن اینکه:« من با چشم خودم دیدم که در مسجد سهله یا کوفه( تردید از ناقل است) مرحوم قاضی به ایشان اقتدا نموده بودند. »

و با توجه به اینکه تولد معظم له سال 1334 هجری قمری است و سال 1348 هـ ق به کربلای معلی مشرف و در سال 1352 هـ ق به نجف اشرف مشرف شدند و سال رجعت ایشان به ایران سال 1364 هـ ق بوده است، پس سن ایشان در آن هنگام حدود سی سال بوده است. »

ادب و احترام

هیچ گاه در صدر مجلس نمی نشست و با شاگردانش هم که بیرون می رفت جلو راه نمی رفت، و آن گاه که در منزل، شاگردان و مهمانان سراغشان می آمدند برای همه به احترام می ایستاد.

آیت الله سید عباس کاشانی در این باره می فرماید: من آن موقع سن کمی داشتم، ولی ایشان اهل این حرف ها نبود. بچه های کم سن و سال هم که به مجلسشان می آمدند بلند می شدند و هر چه به ایشان می گفتند اینها بچه هستند، می فرمودند: « خوب است بگذارید این ها هم یاد بگیرند. »

آیت الله نجابت نقل می کردند:« او آن قدر مبادی آداب است که وقتی در منزل مهمان دارد برای خواندن نماز اول وقتش از او اجازه می گیرد. »

حق رفاقت

آیت الله محسنی ملایری ( متوفی 1416ق ) نقل می کرد:« مرحوم پدرم آیت الله میرزا ابوالقاسم ملایری با مرحوم آیت الله میرزا علی آقای قاضی ملازم بود و وقتی به نجف رفته بودم مرحوم آقای قاضی فرمودند: « پدر شما به ما خیلی نزدیک بود، ما برای همدیگر غذا می بردیم و لباس همدیگر را می شستیم؛ حالا آن حق بر گردن ما باقی است و تا شما در نجف هستید غذای ظهرتان به عهده من است. »

از فردا دیدم ایشان در حالی که دو قرص نان و قدری آبگوشت پخته در میان سفره ای با خود آورد و پس از آن اصرار و الحاح از من خواستند لباسهایی را که نیاز به شستشو دارد به او داده تا معظم له آن را بشوید! من ابتدا ابا کردم ولی اطرافیان فهماندند که حداقل یک دستمال کوچک هم که شده بدهید ایشان بشویند والا آقای قاضی ناراحت می شوند. من ناچار شدم چند قطعه لباس خود را برای شستشو به او بدهم.

عدالت و انصاف

آن گاه که به مغازه می رود تا کاهو یا میوه بخرد از کاهوهای پلاسیده برمی دارد و میوه های لک دار را انتخاب می کند.

یکی از اعلام نجف نقل می کرد:« من یک روز به دکان سبزی فروشی رفته بودم دیدم مرحوم قاضی خم شده و مشغول کاهو سواکردن است و به عکس معمول، کاهوهای پلاسیده و آن هایی را که دارای برگ های خشن و بزرگ هستند را بر میدارد.
من کاملاً متوجه بودم تا مرحوم قاضی کاهو ها را به صاحب دکان داد و ترازو کرد و مرحوم قاضی آن ها را زیر عبا گرفت و روانه شد. من که در آن وقت طلبه جوانی بودم و مرحوم قاضی مسن و پیرمردی بود به دنبالش رفتم و عرض کردم آقا سؤالی دارم، چرا شما به عکس همه، این کاهوهای غیر مرغوب را سوا کردید؟
مرحوم قاضی فرمود: آقا جان من! این مرد فروشنده شخص بی بضاعت و فقیری است و من گاهگاهی به او مساعدت می کنم و نمی خواهم چیزی به او داده باشم تا اولاً آن عزت و شرف و آبرو از بین برود و ثانیاً خدای نخواسته عادت کند به مجانی گرفتن و در کسب هم ضعیف شود. برای ما فرقی ندارد کاهوهای لطیف و نازک بخوریم یا از این کاهوها و من می دانستم که این ها بالاخره خریداری ندارد و ظهر که دکان را ببند آن ها را به بیرون خواهد ریخت لذا برای عدم تضرر او مبادرت به خریدن کردم. »

شهرت گریزی

به شاگردان که درباره استادانشان از ایشان سؤال می کنند با تندی می گوید: « برای من سلسله درست نکنید. » و در یکی از جلساتش یکی از حاضران را کنار می کشد و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می شود می گوید: « فلانی شنیده ام نام مرا در منبر می بری، اگر به حلال و حرام معتقدی من راضی نیستم، نه بالای منبر نه زیر منبر اسم مرا بیاوری. می گوید هر که به درس من می آید در حق من، مبالغه، حرام است. »

در حالی که شاگردان می گویند ما هنوز هم هر چه از بزرگان می خوانیم و می شنویم در برابر ایشان ضعیف است.

سکوت و کتوم بودن

او دائم السکوت است و بعضی وقت ها از جواب دادن طفره می رود. شاگردانش می گویند حتی گاهی به نظرمان می آمد ایشان نصف حرف ها را نمی زنند که مبادا حمل بر غلوّ و اغراق شود.
آیت الله سید عباس کاشانی نقل کردند که ایشان به ارادتمندانشان می فرمودند: « بینی و بین الله راضی نیستم درباره من مجلس درست کنید. »

و حال آن که چیزهایی را که نقل می کنند شاید ثلث حقایق و داشته های ایشان هم نیست.

بزرگواری در برابر مخالفین

مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد، ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند. این دو بزرگوار با هم خیلی دوست و رفیق بودند، و در فقه هم مباحثه بودند.

در آن موقع آقای قاضی در خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده و متوجه مرجعیتشان شده و این مطلب را به ایشان می گویند. بعد ها گاهی ایشان از آقای قاضی درباره زمان این مرجعیت سؤال می کردند و آقای قاضی می فرمودند:هنوز وقتش نرسیده.تا آن که بعد از وفات مراجع عصر به مرجعیت می رسند و هم چون آیت الله سید محمد کاظم یزدی، مرجعیتشان گسترده و تام می گردد. در زمان مرجعیت ایشان به خاطر جو عمومی حوزه که آن زمان مخالف عرفا بود و نیز سعایت هایی که از روش آقای قاضی و شاگردان نزد ایشان می شود، شهریه شاگردان آقای قاضی قطع می شود و بعضی از آن ها تبعید می شوند.

آقای سید محمد حسن قاضی در این باره می فرماید:« بله، شهریه علامه طباطبایی و بقیه شاگردان را قطع کردند. علاوه بر این، کارهای دیگری هم کردند، یک مسجدی در نجف بود به نام مسجد طریحی که یک اتاق هم داشت. یک عده آمدند خدمت آقا- علامه طباطبایی با چند نفر دیگر- که ما وقتی می آییم منزل شما چون آن جا یک اتاق هست بچه ها باید بیرون روند و این باعث اذیت است شما بیایید این مسجد نماز بخوانید و بعد از آن هم می توانیم در اتاق بنشینم و جلسلت و صحبت هایمان را داشته باشیم. ایشان قبول کردند و آقای قاضی می رفتند آن جا، بعد از مدتی عده ای از همسایه ها جمع شدند که آقای قاضی این جا می آید یک چراغی برای مسجد بگذاریم و یک مقداری رسیدگی کنیم. آن عده ای هم که می آمدند مسجد پیش آقا 12-10 نفر بیشتر نبودند. اما عده ای از طلبه های آن زمان خبردار شدند و ریختند آن جا و چراغهایش را شکستند، سجاده زیر پای آقا را کشیدند و سنگ باران کردند، بله همان طلبه های آن زمان...»

همچنین نقل شده است که: « آیت الله نجابت از نظر اقتصادی بسیار در تنگنا بود زیرا در نجف اشرف شهریه ایشان به خاطر شرکت در درس آقای قاضی قطع شده بود. »

و علت قطع شدن شهریه را این چنین می گویند: « آسید ابوالحسن، فقیه و مرجع تقلید بودند و بعد هم این نظر را داشتند که کسانی که در غیر از فقه جعفری(ع) فعالیت داشته باشند، این شهریه برایشان جایز نیست و وقتی این نظر اعلام شد شاگردان آقای قاضی متفرق شدند. »

آقای سید محمد حسن قاضی در ادامه می فرماید: شیخ حسین محدث خراسانی می فرمود: من از نجف بیرون آمدم به علت ناراحتی از وضع زندگی استادم مرحوم قاضی، که خود در برابر افرادی که با روش عرفانی او مخالفت می ورزیدند، سکوت می کرد و رفقای خود را هم امر به آرامش می نمود و این عمل برای من غیر قابل تحمل بود.

و ( پدرم) مکرر می فرمود: « نمی خواهم در تاریخ نوشته شود که قاضی به علت مخالفت با فقهای روزگار خود به قتل رسید. » من به پدرم گفتم: مهاجرت کن، « الم تکن ارض الله واسعه فتهاجروا فیها: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ سوره نسا آیه97 »

فرمودند: من با زحمت فراوان خودم را به این شهر مقدس رساندم و هیچ حاضر نیستم که از آن دست بکشم و عمرم هم به سر آمده است و خیلی راضی هستم. ولی شما باید مهیا باشید چه این که اگر به اختیار هم بیرون نروید شما را به زور و اکراه بیرون می کنند و شما باید هر جا که باشید مرا از یاد نبرید و از برای من طلب مغفرت کنید. »

در جای دیگر به نقل از آیت الله کشمیری این طور آمده که: « حتی بعضی از اهل دانش، سنگ جمع کرده بودند و به در خانه آقای قاضی می زدند! در مدرسه جدّ ما هم یک نفر از اهل دانش با صدای بلند گفت: بعضی ها پیش صوفی می روند ( و منظورش من بودم )، شکم قاضی را می درم. »

در کتاب فریادگر توحید آمده :« چون حضرت آیت الله بهجت به خدمت آقای قاضی می رسد، عده ای از فضلای نجف به پدر آیت الله بهجت نامه می نویسدند که پسرت دارد گمراه می شود و نزد فلان شخص (آقای قاضی) می رود. پدر ایشان نیز برایش نامه ای می نویسد که راضی نیستم بجز واجبات عمل دیگری انجام دهی و راضی نیستم درس فلانی بروی، ایشان نامه پدرش را خدمت آقای قاضی می آورد و می گوید پدرم چنین نوشته است و در این حال تکلیف من چیست؟ آقای قاضی می گوید: مقلد چه کسی هستی؟

می گوید: آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم قاضی به ایشان می گوید:« بروید و از مرجع تقلیدتان سؤال کنید.»

ایشان نیز به محضر آسید ابوالحسن اصفهانی می رود و کسب تکلیف می کند، سید می گوید اطاعت پدر واجب است. از آن پس آیت الله بهجت سکوت اختیار می کند و دیگر هیچ نمی گوید و این رویه ایشان امتداد پیدا می کند و در همان ایام درهایی از ملکوت به روی ایشان باز می شود. »

به نقل از آیت الله نجابت آمده است که: « کسی چندین نوبت قصد سوء قصد به جان آقای قاضی کرد اما موفق نشد. یک وقت پیغام فرستاد که دیگر امشب حتماً تو را خواهم کشت. آقای قاضی آن شب تنها در اتاق خوابیدند و فرمودند: درب خانه را هم باز بگذارید تا راحت و بدون مانع وارد شود.

پس نیمه های شب آن بدبخت نادان بی هیچ مانعی وارد منزل آقای قاضی شد (خودش از این که در را برایش باز گذاشته بودند متعجب شده بود.) به هر حال فوراً به طرف اتاق آقای قاضی حرکت می کند اما در آن جا با صحنه غیر منتظره ای روبرو می شود و می بیند از اتاق آقای قاضی دود بیرون می آید. اندکی درب اتاق را باز می کند و مشاهده می کند که اتاق آتش گرفته و دود همه جا را فراگرفته، آقای قاضی هم در گوشه اتاق افتاده اند به هر حال پیش خودش فکر می کند که این طور بهتر شد، چون ایشان در این سانحه آتش سوزی وفات می کند و مسئولیتی هم متوجه ام نخواهد شد.

پس به سرعت منزل ایشان را ترک می کند. از طرف دیگر آقای قاضی می فرمودند: نیمه های شب دیدم احساس خفگی می کنم، بیدار شدم دیدم بخاری به روی زمین افتاده و فرش آتش گرفته و دود همه جا را فرا گرفته، فوراً آتش را خاموش کردم، درها و پنجره ها را باز نمودم و دوباره خوابیدم....»

آری! و با تمام این ها ببینیم آقای قاضی در برابر تمام این سعایت ها، بدگویی ها، مخالفت ها، بی احترامی ها چگونه برخورد می کند. او عظیم است، دریا دل است، خم به ابرو نمی آورد و نه تنها تکفیر و تفسیق نمی کند بلکه هم چنان به ادب در برابر مرجع تقلید می نشیند و به شاگرد عزیزش می فرماید: « به حرف سیّد گوش کن و از شهر خارج شو. »

و با تمام این مشکلات حتی کسانی را که خدمت ایشان می رسند، برای تقلید خدمت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی می فرستد و می فرماید: « بروید و از ایشان تقلید کنید. »

آیت الله سید عبدالکریم کشمیری می فرمود: « به خاطر جو حوزه نجف، آن روزها به اهل عرفان و به ایشان به دیده بی احترامی نگاه می کردند و ایشان هیچ ناراحت نمی شد و توجه نداشت، گر چه در اعلمیت او حرفی نبود و احاطه قوی به روایات داشت و به اخبار کاملاً مطلع بود. »

و فرزندش آقای سید محمد علی قاضی نیا می فرماید: « بله همین کار را می کردند. به شاگردانشان می گفتند، شما بروید فعلاً صلاح نیست این جا بمانید، یعنی عکس العمل شدیدی نشان ندادند و تصمیم گرفتند که تجمعشان با شاگردانشان به گونه ای باشد که خیلی به چشم نخورد. یعنی برخوردشان مسالمت آمیز بود، حرفشان را قبول کرده و پذیرفتند و برای جلساتشان این راه حل را پیدا کردند. » و این ویژگی روح های بزرگ است که چون دریا همه چیز را در خود حل می کنند و دم برنمی آورند.

و زیبایی عرفان قاضی به همین اثباتی بودن آن است. یعنی به راحتی دیگران را انکار نمی کرد و با همه، مثبت برخورد می کردند در حالی که بسیاری از بزرگان و فقهای عصر با ایشان مخالف بودند، شهریه او و شاگردانشان را قطع کرده و اتهامات درویشی گری و صوفی گری به او می زدند، اما آقای قاضی با آن ها دریا دلانه روبرو می شدند.
مثلاً در عین اینکه آقا میرزا عبدالغفار جواب سلام آقای قاضی را نمی دادند به شاگردان شان توصیه می کردند که: « بروید پشت سر آمیرزا عبدالغفار نماز بخوانید، ایشان نمازهای خوبی دارند. »

و اینک کرامت و عظمت آقای قاضی را در این ماجرا ببینید: آقای قاضی احترام آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و اطاعت از ایشان را واجب می دانستند و می فرمودند: « علم و پرچم اسلام اکنون بدست ایشان است و همه وظیفه دارند که ایشان را به هر نحو ممکن یاری کنند. همیشه با احترام و تجلیل از ایشان نام می بردند اما از تلاقی با ایشان پرهیز داشتند و علت آن هم این بود که خیلی مراقب نفس بودند که مبادا کاری کنند که از هواپرستی ناشی بشود. چون ریاست و مرجعیت بدست آیت الله اصفهانی بود. ایشان می ترسید که مبادا با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مثلاً یک دفعه تواضعی بکند که شبهه نفسانی داشته باشد... »

و قاضی،استاد چنین کراماتی است، و همین است که آخرین کلام ایشان در وصیت نامه اش این است که می فرماید: « الله الله که دل هیچ کس را نرنجانید. »

حجت الاسلام سید عبد الحسین قاضی نوه مرحوم قاضی می گوید: « ... بله، مسئله کرامت آن قدر اهمیت ندارد و حتی برخی عرفا گفته اند می تواند بعضی از قدرت ها از شیطان باشد نه از خداوند متعال. به این معنا که اگر خداوند متعال نخواهد بنده ای را ببیند، به او قدرتی می دهد تا آن بنده با آن کرامت سرگرم شود. کودک اگر بخواهد سراغ یک کتابی بیاید، شکلاتی به او می دهیم تا با آن مشغول شود و کتاب را فراموش کند و توجهش به همان شکلات باشد و شخصی که کرامت دارد دیگر به مرتبه های بالاتر نمی اندیشد در حالی که کرامات در حقیقت راهی به سوی خداوند متعال است. »

یکی از فرزندان مرحوم قاضی نقل می کند:یک بار همراه ایشان به حرم مطهر امام علی علیه السلام رفتم و روش مرحوم قاضی به گونه ای بود که هنگامی که وارد حرم مطهر می شدند حتما زیارت می خواندند و سپس خارج می شدند. آن روز تا وارد حرم شدند، بدون خواندن زیارت از حرم خارج شدند. فرزندشان پرسیدند که چه شده این کار غیر طبیعی بود که بدون خواندن زیارت نامه خارج شدید. مرحوم قاضی به او می گویند که: در حرم کسی را دیدم که می دانم نسبت به من بغض و کینه ای در دل دارد، ترسیدم که مرا ببیند و این بغض و کینه دوباره در دلش زنده شود و به این دلیل اعمالش از بین برود! این کرامت واقعی است، نه آن که کسی فرشته ها را ببیند، کرامت حقیقی آن است که انسان در کنار خدا، برای خود چیزی را نبیند. »


سیره معنوی آیت الله سید علی قاضی

جناب آیت الله کاشانی می فرمودند:« قاضی را باید دید، با حرف نمی شود توصیف کرد. کسی که یک ساعت پای درس اخلاق ایشان بود، یک دنیا معارف پیدا می کرد. »

نابغه معنویت
آیت الله سید محمد حسینی همدانی می فرماید: « مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی طباطبائی علاوه بر اینکه بسیار مرد جلیل، نورانی و زاهدی بود، از نظر مقام علمی هم بسیار برجسته بود یک وقت در میان صحبت، ایشان می فرمودند که :من هفت دوره درس خارج کتاب طهارت را دیده ام!!»ایشان در درسهای اساتیدی مثل: مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی و آیت الله سید محمد اصفهانی و آقایان دیگر شرکت داشته اند. در عین حال که ایشان، بحر مواجی از علم، اخلاق و عرفان بودند، بسیار کم حرف می زدند و در سلام سبقت می جستند. از جمله خصوصیات آن مرحوم این بود که کمتر در مجامع حاضر می شدند و شاید مدتها کسی ایشان را نمی دید. شبها که مشغول تهجد بودند، روز هم یا مطالعه می فرمودند یا فکر می کردند.غالب ایام، ساعت دو بعد از ظهر که مردم از گرمای سوزان نجف به سردابها پناه می بردند، ایشان وضو می گرفتند و تشریف می بردند حرم، برای زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام. در آن گرمای سوزان که هیچ کس طاقت نداشت بیرون از سرداب باشد، ایشان حرم تشریف می بردند. این وقت را انتخاب کرده بود تا کسی متوجه ایشان نشود. به این جهت بود که کسی ایشان را نه در حرم می دید و نه در جای دیگر. به نظر من ایشان در حالات معنوی و معرفت، مردی نابغه بود! »

منش عرفانی
روش عرفانی او بر تزهد منفی و دنیا گریزی نیست. او جامعیتی می طلبد که آدمی هم در جمع زندگی کند و هم خلوت خوش خویش را داشته باشد. و هنر این است که انسان بتواند همه چیز را با هم جمع کند و دیندار باشد.
سید محمد حسن قاضی نقل می کند:روش آقای قاضی برخلاف استاد استادشان، ملا حسینقلی همدانی بود. ایشان انسانی بسیار بزرگ و وارسته و عارفی بی بدیل بودند، و روششان بر ترک دنیا و دل کندن از آن بود، ولی آقای قاضی اینطور نبودند و می فرمودند: « دنیایتان را داشته باشید، همسر، فرزندان و تنعمات مادی خدادادی را داشته باشید و در همین زندگی طبیعی و عادی، سیر و حرکت به سمت خدا و معنویت هم باشد. »و از این رو ظاهر ایشان بسیار مرتب و تمیز بود. موها و دست هایشان را حنا می زدند و به تمیزی کفش خیلی اهمیت می دادند و عطر و بوی خوش استعمال می کردند و می فرمودند:« این بدن استر ماست و باید به آن رسیدگی کرد. »

فقر و اوج توکل
خانه اش ساده و محقر است. کلاس ها همان جا برگزار می شود!« کف منزل خالی از هر فرشی است و تنها یک گلیم نایلونی خوشرنگ در آن انداخته شده که آن را هم عموی ایشان برای آقای قاضی فرستاده است و چون می دانسته که او از مناعت طبعی که دارد هدیه قبول نمی کند گفته است شما اگر حق الناس را قبول دارید من این را وقف بیرونی شما کردم!» شب ها به خاطر نبودن لامپ، خانواده در تاریکی به سر می بردند و گاهی آن قدر روزگار به سختی می گذرد که آقای قاضی هنگامی که یکی از شاگردانش سید حسن الهی به تبریز می رود به او می گوید: « رفتی، فلان کتاب مرا بگیر از فلان جا و بفروش و پولش را برای من بیاور!»

تنگی معیشت و فقر در بعضی از مقاطع زندگی، آنچنان آقای قاضی و خانواده اش را تحت الشعاع قرار می دهد که بعضی از کتاب هایشان را می فروشند تا از پول آن امرار معاش کنند ولی هرگز راضی نمی شود از وجوهات شرعیه استفاده کند. در حالی که هزار و یک توجیه برای استفاده داشتند. و این ها همه شرایط زندگی است که این مرد روحانی دارد و با این همه شاگردانش وقتی می خواهند وی را توصیف کنند می گویند: « از لحاظ توکل احدی را مانند قاضی ندیدیم. آن چنان مانند کوه استوار بود که ابداً مسائل مختلف اجتماعی و زندگی خم به ابروی ایشان نمی آورد! آری او کوه است.»مرحوم قاضی از نقطه نظر عمل آیتی عجیب بود. اهل نجف و بالأخص اهل علم از او داستانهایی دارند. در نهایت تهیدستی زندگی می نمود با عائله سنگین و چنان غرق توکل و تسلیم و تفویض و توحید بود که این عائله به قدر ذره ای او را از مسیر خارج نمی کرد.

شاگردش علامه طباطبائی می گوید: « زمانی که از شدت فقر در مضیقه بودم رفتم تا از ایشان پولی قرض کنم تا بعد، از ایران برایم پول بفرستند، اما وقتی آن جا رسیدم، دیدم یکی از پسرانش هم آمده و از او برای قابله پول می خواهد و او جیب های خالی اش را نشان می دهد و می گوید ندارم و با این همه احوال، او یک ذره از آن توکل و تسلیم و تفویض و توحید خودش خارج نمی شد. و چیزی نمی توانست او را از مسیر منحرف کند. این حال آرامش و طمأنینه ایشان برای ما شگفت انگیز بود!»

صبر و توکل
جناب حاج احمد انصاری ـ فرزند آیت الله میرزا جواد آقا انصاری رحمه الله ـ نقل می کردند که جناب آیت الله سید عباس قوچانی(ره) برای اینجانب نقل کرد که : مرحوم علی آقا قاضی معمولاً در حال تردد بین نجف و کوفه بودند و من مطمئن بودم که ایشان پولی در بساط ندارد و برایم همیشه جای سؤال بود که مخارج این رفت و آمد بین نجف و کوفه چگونه تأمین می شود تا اینکه یک روز که ایشان عزم کوفه را داشتند از خانه خارج شدند و من مخفیانه پشت سر ایشان راه افتادم ... عادت ایشان این بود که هنگام حرکت در بیرون، عبایش را به سر می انداختند و اصلاً هم به پشت سر نگاه نمی کردند.علی آقا قاضی از میان بازار عبور کرد تا به ترمینال رسید و مستقیم رفت که سوار ماشین شود، ناگهان دیدم درست هنگامی که مرحوم قاضی پایش را روی پله ماشین گذاشت، سیّدی به سرعت آمد و مقداری پول به ایشان داد. علی آقا قاضی نگاهی به پشت سرش کرد و لبخندی زد و به من فهماند که اگر انسان صبر کند و توکل نماید، خداوند اینگونه می رساند.

معنویت و شرایط متفاوت افراد
آیت الله سعادت پرور می فرمود: استاد ما علامه طباطبائی (قدس سره) به نقل از استادش مرحوم آقای قاضی، فرمود: « مرحوم آقا شیخ محمد بهاری همدانی از اعاظم تلامذه آخوند همدانی به شغل زرگری اشتغال داشت و وضع مالی و معیشتی اش بهتر و روبراه بود و از این رهگذر حال معنوی و سلوکش نیز خوب بود، ولی من ( قاضی ) وقتی وضع معیشتی ام بد و خراب باشد، از لحاظ روحی و معنوی حالم بهتر است! »

کریم النفس
با این همه فقر، ایشان بسیار کریم النفس است. آیت الله نجابت می گوید: « پول اگر دستش برسد مثل کبوتر بال دار می رود. حمام که می رود به جای دو یا چهار فلس، 150 فلس به حمامی می بخشد که 100 فلس آن خرج دو خانواده می شود. » خانه اش را که می خرند زیر آن طلا پیدا می کنند و وقتی برایش می آورند می گوید:« بروید برای خودتان! چون من خانه را فروخته ام. »فقیر هم که در خانه می آید سهم غذای خودش را می دهد و از سهم غذای دیگران هم نمی خورد و می گوید: « من سهم خودم را دادم رفت. »

در نهایت فقر و سختی و عسرت زندگی می کند ولی به خود اجازه نمی دهد که از وجوهات شرعیه استفاده کند و هنگامی که شخصی از سهمی که دست او بوده برای آقای قاضی می آورد و می گوید از سهم خود من بردارید قبول نمی کند و می گوید این ها را برای آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی ببرید. می گوید: « وجوهات به آن کسی می رسد که بتواند رد مظالم استفاده کند. یعنی در نهایت فقر و سختی. » در نهایت فقر و سختی، نان خشک در آب می زند و می خورد و آن قدر مناعت طبع دارد که به دیگرانی که می خواهند برایش خانه بزرگ بخرند اجازه این کار را نمی دهد و به راستی همین کف نفس هاست که از او «قاضی» می سازد. و او باید توحید را با فقر تجربه کند. خودش ایشان می فرمایند: « برزخ من در دنیا فقر است و دیگر در برزخ مشکلی ندارم. »

علت فقر
مرحوم قاضی(ره) می گوید: « این فقر من از همان شوخی است که روزی در بازار با آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی کردم و به او گفتم آینده مرجعیت تامّ از آن شماست. در آن موقع ما را فراموش مکن و هنوز که هنوز است دارم کتک همان حرف را می خورم. »

آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نیز با وجود این که سخاوتش زبانزد است می گوید: « هر وقت می آیم به ایشان چیزی بدهم یادم می رود! » و بالاخره شاگردش به ایشان می گوید آقا شما و این عائله سنگین... و جواب می شنود: « وقتی چیزی ندارم احساس نیاز بیشتری به خدا می کنم و التفاتم به خدا بیشتر است و خدا هم به من توجه بیشتری دارد. » این فقر، این نیستی، این احتیاج و نیاز مداوم برای او توحید به ارمغان می آورد و از او شخصیت متواضعی می سازد که تا آخر سخنش همین است: « من هیچی ندارم » و به عبارت دیگر یعنی من هر چه دارم از اوست. به علامه هم با آن وضعیت فقر و خانه اجاره ای می گوید: « تو با این همه تجمل به جایی نمی رسی. » او معنای این کلام سیدالشهدا (علیه السلام) را خوب درک می کند که: « إلهی أنا الفقیر فی غنای فکیف لا أکون فقیراً فی فقری! ای خدای من! در وقت غنا و ثروت فقیرم و به تو محتاجم چه برسد به هنگام فقر و بینوایی. »

خداوند کفایت می کند!
آیت الله نجابت شیرازی فرمودند: « مرحوم آیت الله شیخ علی محمد بروجردی از تلامذه آقای قاضی، فرمود که یک وقت بنده در نجف اشرف در منزل نشسته بودم، حال عجیبی رخ داد، طوری شد که کأنه یک نفر مانع نشستن من می شد و هر چه به اطراف نظر می کنم هیچ چیز و هیچ کس را نمی بینم، خلاصه دیدم اصلاً توان نشستن ندارم، اهل منزل هم از حال من متعجب شدند، من هیچ نگفتم، خلاصه دیدم اصلاً نمی توانم در منزل بنشینم، یک کیسه پول داشتم برداشته به زودی از منزل بیرون آوردم و مثل اینکه کسی مرا از پشت حرکت دهد در یک مسیری ناخواسته به راه افتادم، مسافتی که رفتم به مرحوم آقای قاضی رسیدم که کنار کوچه ایستاده اند، فوری به طرف ایشان رفته و ایشان هم لطف فرمودند، بعد آقای قاضی فرمودند: « بنده می خواستم مقداری میوه و خوراک تهیه کنم اما دیدم پول ندارم همین جا ایستادم که خدا فرجی فرماید. »فوراً مقداری پول در آورده و به ایشان تقدیم کردم، آقای قاضی هم به اندازه حاجت برداشته و بقیه را به من مسترد داشت و سپس خداحافظی کرده و جدا شدیم. مرحوم آقای شیخ علی محمد بروجردی فرمود: من تا همان زمان که پول را به آقای قاضی بدهم، همان حالت عجیب اضطراب را داشتم، اما به محض اینکه پول را به ایشان دادم حالم برگشت و در عوض، حال شعف و انبساط روحی زیادی به من دست داد.»

مقامات معنوی
از آیت الله نجابت (ره) نقل شده است که: « ایشان در سال های آخر عمرشان طا لب تجرّد از صورت بودند و این معنی هم نصیب ایشان شد و نه تنها نصیبشان که ملکه و مقامشان هم شد، یعنی آن چه به حسب طاقت بشری می توان به آن رسید، خداوند عزیز ایشان را در آن مرتبه قرار داد. »

ایشان در مورد معنی تجرد فرموده اند:« اگر خود خدا متصدی شناسایی انسان شد، شخص از عالم صورت عبور می کند؛ یعنی الان می داند و یقین دارد که خدا هست، لیکن در اثر صور؛ اما وقتی خداوند خودش را شناساند، آن وقت به آن ساحت قدس ربوبی می رسد؛ آن جایی که فوق مکان و زمان است، و برای او واضح می شود که خلق کردن خدا سر سوزنی بر دارایی خدا افزوده نکرده و سر سوزن از خدا چیزی نکاسته، آن جایی که اصلاً خلقی وجود ندارد « کان الله و لم یکن معه شیء و الان کما کان » هر چه هست از آن ساحت ربوبی است، دیگران صورتند، اشراقند، فیضند، می فهمد که صور، سراب است! می فهمد که شخص هر چقدر محترم است به واسطه اضافه اش به پروردگار است، یعنی الان پروردگار همه را راهبر و همه را معطی است و غایت الامر مردم مال خودشان می پندارند، بنده، به جایی می رسد که خداوند را در عین این که در اسماء و صفات می بیند، دیگر خود اسماء و صفات را نمی بیند و قهراً خلقی در بین نمی بیند، خدا را می بیند والسلام. رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند یعنی اگر خداوند متصدی آدم شد برای شناختنش، اصلاً دیگر جهت خلقی نزد او قیمتی ندارد، و جز خدا همه را سراب می بیند و می بیند هنگامی که ساحت قدس ربوبی بود و هیچ موجودی نبود دیدنش نه از باب توهّم و تخیل بلکه به شهود حق است؛ یعنی حق، حق را می بیند. » « بک عرفتک و انت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا انت لم ادر ما انت :من ترا به تو شناختم و تو مرا بر وجود خود دلالت فرمودی و بسوی خود خواندی و اگر تو نبودی من نمی دانستم تو چیستی؟ مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی »

سید احمد فهری می گوید: « روزی آقای قاضی کسالت داشتند. به عیادتشان رفتم، از وضع بیماری ایشان ناراحت شدم. ایشان فرمود: من از خدای متعال خواسته ام که تجرد را در من ملکه فرماید و سپس مرا از این دنیا ببرد و این دعای من مستجاب شده و به حسب عادت اقلاً دو سال طول می کشد تا این ملکه در من حاصل شود و همان طور هم شد و تقریباً بعد از دو سال به جوار رحمت الهی شتافت. » او صاحب مقام طیّ الارض بود، هر چند خود نمی خواست دیگران از این قضیه خبردار شوند. اما اینجا قضای الهی با کتمان او سازگار نشد و به اصطلاح لو رفت و از همین جا عده ای که دنبال گمشده خود بودند، اطرافش را گرفتند و گوی سعادت ربودند.

نماز اول وقت و مقامات عالیه
آیت الله مصباح فرمودند: « مرحوم علامه [طباطبائی] و [ آیت الله العظمی] آقای بهجت از مرحوم آقای قاضی ـ رحمة الله علیه ـ نقل می کردند که ایشان می فرمودند: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند! ( و یا فرمودند: به صورت من تف بیاندازد! ) اول وقت، سرّ عظیمی است، ( حافظوا علی الصلواة ) خود یک نکته ای است غیر از ( أقیموا الصلاة )! اینکه انسان اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند، فی حد نفسه آثار زیادی دارد ولو حضور قلب هم نباشد.

مکاشفات پی در پی
در اوایل راه، کثرت مکاشفات ایشان آن قدر زیاد است که خود می فرماید: « نمی توانم آنها را با هم جمع کنم. » استاد شیخ محمد تقی تحریری در این مورد می گوید: مرحوم آقای قاضی چندی از دوران جوانی خود را در نزد استاد والدش، حاج امامقلی نخجوانی به سر برد و استفاده نمود و در حدود چهل سالگی در نجف اشرف با استاد اصلی اش مرحوم حاج سید احمد کربلائی طهرانی معروف به «واحد العین» آشنا شده و تحت تربیت ایشان قرار می گیرد و طولی نمی کشد که استادش وفات می نماید و از آن موقع به بعد، درها به روی ایشان باز شده و خود راه را تا آخر ادامه می دهد و به حدی حالات معنوی ایشان در آن دوران زیاد بود که می فرمود: « در اثر کثرت حالات و مکاشفات که پی در پی وارد می شوند، نمی توانم آنها را جمع کنم! » ولی هر چه در این بحر بیشتر غرقه می شود سکوتش بیشتر و حیرتش افزون تر می گردد و دیگر از آنچه می بیند و می شنود و می چشد دم بر نمی آورد. آن گونه که از نزدیک ترین شاگردانشان نقل است که آقای قاضی هرگز از عوالمشان برای ما نمی گفتند و گاهی هم که می خواستند مطلبی را نقل کنند می فرمودند:« در خواب دیدم ...». او ساعت ها به تفکر و تدبر در قبرستان وادی السلام بسر می برد و می فرمود: « من با ارواح مردگان مأنوس ترم تا زندگان ». و اینچنین در حلقه ارواح مؤمنین در گردش بود و حقایق و معارفی را از آن ها اخذ می کرد.از آیت الله بهجت در مورد ایشان می پرسند ایشان گریه می کند و می گوید: « چه کنم که قلمی آن قدر قدرتمند نیست که بتواند هر چه را در مورد قاضی بوده بنویسد، آقای قاضی کرامات و مقامات بالایی داشتند

و این جریان را بسیاری از آنان نقل می کنند که: یک شب آمدیم صحن، دیدیم که آقای قاضی به نماز جماعت مشغولند و از سرشان نوری بالا می رود که تمام صحن را روشن کرده است. ما خوشحال شدیم که ایشان بالاخره قبول کردند که نماز جماعت اقامه کنند بعد از نماز خدمتشان رفتیم و گفتیم آقا الحمدلله، آقا خندیدند و هیچی نگفتند و بعدها با رفقا آمدیم منزل آقای قاضی، دیدیم که ایشان در همان منزلشان بوده اند و مشغول اقامه نماز.»

یخ و حرارت عشق
آیت الله نجابت در مورد عطش ایشان می فرماید:« حرارت عشق قلبش را می سوزاند و اوست و قالبی یخ همیشه در کنارش، زمستان و تابستان فرق نمی کند، پولی هم در بساط ندارد که بخواهد هندوانه بخرد و بخورد، اما یخ ارزان قیمت است. »

مبارزه با تکبّر
بزرگترین مشکل انسان در راه تهذیب، تکبّر و خودخواهی است. لذا عرفا در مبارزه با این معضل بزرگ از روشهای مختلف استفاده می کردند. سید علی آقا قاضی وقتی سبزیجات می خرید، می پیچید گوشه عبایش و با همان حالت در کوچه و بازار حرکت می کرد و از اصالة القیافه درست کردن دوری می جست و این چنین متواضعانه زندگی می نمود و برای همین نیز به مقامات عالیه دست یافته بود.

تجلیّ نفس
مرحوم قاضی فرموده اند: « روزی از اطاق بیرون آمده در دالان خانه دیدم که خودم در کناری ساکت و صامت ایستاده ام با دقت تمامتری به صورت خود نگاه کردم، دیدم در صورت، خالی دارم. چون به اطاق آمدم و در آئینه نظر انداختم دیدم که در صورت من خالی بوده و من تاکنون آن را ندیده بودم. »

مستجاب الدعوه
آیت الله سید عباس کاشانی نقل می کنند:بله، یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن اقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم.تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا داره از دستم می ره. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند. آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است. می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است. و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام در خواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند. این حکایت به خوبی گویای مقام و منزلت آقای قاضی در پیشگاه خداوند متعال می باشد.

عرفان وجدانی
آیت الله سید محمد حسین همدانی صاحب تفسیر ارزنده «انوار درخشان» نقل می کند: « ... ایامی چند را من در خدمت ایشان [مرحوم قاضی] بودم. البته، قبل از اینکه خدمت ایشان برسم اوصاف ایشان را از مرحوم ابوی بسیار شنیده بودم. مرحوم ابوی، می فرمودند: میرزا علی آقا قاضی، از شاگردان مبرز مرحوم آقا سید احمد کربلایی و بسیار سید جلیل و بزرگواری هستند. در سال 1347 یا 1348 قمری که من در مدرسه قوام [نجف اشرف] بودم، مرحوم میرزا علی آقای قاضی به مدرسه قوام تشریف آوردند و از متصدی مدرسه خواستند که حجره ای را در اختیار ایشان قرار دهد. متصدی مدرسه با کمال احترام پذیرفت و یک حجره کوچکی از طبقه فوقانی مدرسه را در اختیار ایشان قرار داد. بعد معلوم شد که مرحوم میرزا علی آقای قاضی حجره را به عنوان مکان خلوتی برای تهجد و عبادت می خواستند؛ چرا که منزل ایشان کوچک بود و ایشان تصور داشتند شب هنگام که می خواهند به نماز و تهجد بپردازند، مزاحم بچه ها هستند!به این جهت، این حجره را تهیه کرده بودند. شبها حدود ساعت دوازده که معمولاً طلبه ها به خواب می رفتند تا برای درسهای فردا استراحتی کرده باشند، شب زنده داری و تهجد ایشان در آن حجره کوچک شروع می شد. در آنجا بود که من شیفته مرحوم میرزا علی آقا قاضی شدم. حالت دعا و نیایش ایشان در آن حجره کوچک، خیلی برای من جالب و زیبا بود. چند ماهی از آمدن ایشان به مدرسه می گذشت که من رفتم خدمت ایشان و تقاضا کردم که کتاب «جامع السعادات» مرحوم نراقی را برای من بخوانند و ایشان با کمال بزرگواری پذیرفتند.قرار شد من در کنار درسهای دیگر در ساعات فراقت خدمت ایشان برسم. با این قرار، من خدمت ایشان می رسیدم و ایشان درس می فرمودند؛ اما چه درسی! واقعاً درس عرفان بود، یک عرفان وجدانی! شنونده یقین می کرد که آنچه استاد می گوید، خود به یقین دریافته و در وجود خودش پیاده کرده است.

عجیب صحنه هایی پیش آمد! بعد از چندی، تمام ذکر و ورد من مرحوم میرزا علی آقای قاضی شده بود. به هیچ درسی توجه نمی کردم. تنها درس ایشان مورد توجه من بود. وقتی مقابل ایشان برای درس می نشستم و ایشان صحبت را آغاز می فرمود، تمام درسهای دیگر از خاطرم می رفت و تنها محو ایشان می شدم. تمام روز، به چیزی جز فرمایشات ایشان نمی اندیشیدم.شب هنگام هم که ایشان برای نماز و تهجد آماده می شدند، من یا خواب نبودم و یا اگر خواب هم بودم بیدار می شدم؛ چون ایشان برای وضو گرفتن از میان ایوانی می گذشتند که من شبها در آنجا می خوابیدم. در عین اینکه ایشان نعلین خود را از پا می گرفت که صدا نکند، در عین حال من بیدار می شدم و مخفیانه چگونگی دعا و نیایش ایشان را زیر نظر می گرفتم. خیلی برایم جالب بود. تا صبح خوابم نمی برد و پیرامون آن می اندیشیدم. رفته رفته، در اثر آن بیداریهای شبانه و بی توجهی به درسهای دیگر، در من تغییراتی به وجود آمد و حالم عجیب شده بود، به صورتی که بعضی از دوستان، متوجه تغییر حالت من شده بودند؛ از جمله: آقای سید یوسف حکیم فرزند مرحوم آیت الله حکیم، که با هم انس بسیار داشتیم.

یک روز به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی عرض کردم: حاج میرزا علی آقای قاضی آمده اند در مدرسه ما حجره ای گرفته اند. ایشان متوجه شدند و مسأله را فهمیدند؛ به من فرمودند: « آقا! برای شما خیلی زود است که درس جناب میرزا علی آقای قاضی بروید. شما هنوز مرد این میدان نیستید. او بزرگ مردی است که هماورد بزرگی می خواهد. شما بهتر است، درس ایشان را ترک کنید و برای فراگرفتن مسائل اخلاقی به همان جلسات منزل آقا سید الغفار اکتفاء کنید که در موقعیت شما، این جلسات مفیدتر است». من به مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی، احترام زیادی می گذاشتم و تحت تأثیر قوت روح ایشان بودم؛ از این جهت، بعد از آن روز، درس مرحوم میرزا علی آقای قاضی را ترک کردم. هنوز شیرینی و لذت آن مدت کوتاه درس را که خدمت ایشان بودم احساس می کنم. اقرار می کنم که مرحوم میرزا علی آقای قاضی بسیار مرد کم نظیری بود. کلام و رفتار و سلوک ایشان بسیار جذاب و دلنشین بود. این قضیه را که نقل کردم مربوط می شود به سال 1347 قمری آن زمان مرحوم علامه طباطبائی، خدمت آقا سید الغفار می آمدند. بعدها ایشان با مرحوم قاضی ارتباط برقرار کرد، البته مرحوم علامه طباطبائی و حاج میرزا علی آقای قاضی خویش بودند؛ منظورم ارتباط درس و بحث یا استاد و شاگردی است. »

بصیرت باطنی

1. پولهای شبهه ناک : آیت الله محمد علی گرامی نقل می کند: « از مرحوم آیت الله محسنی ملایری شنیدم که نقل می کرد یک بار به همراه عده ای از خوانین و افراد متنفذ به نجف مشرف شدیم و در یکی از ایام به محضر آیت الله الحق و العرفان میرزاعلی آقا قاضی رفتیم. همگی قبلاً پول جمع کرده و روی هم گذاشته بودیم که تقدیم ایشان نماییم. پس از شرفیابی و تعارفات و احوال پرسی، آن پول را خدمتشان تقدیم کردیم. با اینکه آن پول مخلوط بود ولی ایشان دقیقاً پول مرا جدا کرد و آن را برداشت و بقیه پولها را به خاطر شبهه ناک بودن آن به صاحبانش برگرداند و قبول نفرمود! »

2. غصب منزل آقای حداد : منزل شخصی آقا سید هاشم حداد متعلق به عیالشان بود که ابوالزوجه (پدر زن) ایشان به نام حسین ابوعمشه به دخترش هبه کرده و به جهت آن که به سادات و بالاخص به این دامادش سید هاشم خیلی علاقمند بوده و آقا سید هاشم دارای فرزندان بسیار و عائله سنگین بودند گفته بود:این خانه برای این بچه سیّدها باشد و وصیت کتبی هم نوشته بود پس از فوت او شوهر خواهر زن ایشان، با آن که شخص متمکن و ثروتمندی بود انکار وصیت کرد و به حکومت مراجعه نمود، از طرف حکومت آمدند و میان خانه دیوار کشیدند و آقای قاضی از قبل این موضوع را به آقای حداد خبر داده بودند.

3. خبر رحلت شاگرد : آیت الله قاضی وقایعی دیگر از زندگی شاگردان را نیز برایشان ترسیم می کنند. آقای سید محمد حسن قاضی فرمودند: « خبر رحلت مرحوم سید حسن مسقطی که از شاگردان برجسته مرحوم قاضی بوده و در حال سجده در مسجد جان داده بود را به آقا سید ابوالحسن اصفهانی تلگراف نموده بودند و ایشان هم پیام رحلت را توسط واسطه ای به مرحوم قاضی که در مدرسه هندی حجره داشتند اعلام کردند.من داخل صحن مدرسه بودم و علامه طباطبایی و شیخ محمد تقی آملی و برخی دیگر از شاگردان مرحوم قاضی نیز در صحن بودند. هیچ یک از آن ها جرأت ننمودند خبر ارتحال آقای مسقطی را به حجره بالا به مرحوم قاضی برساند. زیرا می دانستند این خبر برای مرحوم قاضی با آن فرط علاقه به مسقطی غیر قابل تحمل است لهذا آقای حداد را اختیار نمودند که وی این خبر را برساند و چون آقای حداد این خبر را رسانید مرحوم قاضی فرمودند:می دانم!

4. مرجعیت آینده: مرحوم آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در مجالس روضه هفتگی آقای قاضی شرکت می کرد ولی در آن عصر هنوز معروف نشده و به عنوان مرجع مطرح نبودند.یک وقتی آقای قاضی در عالم خواب یا مکاشفه می بیند که بعد از اسم مرحوم آیت الله سید محمد کاظم یزدی نام آقا سید ابوالحسن اصفهانی نوشته شده است و بعداً این مطلب را به ایشان می گوید. آقای اصفهانی بعد از وفات مراجع عصر، به مرجعیت می رسد و همچون سید محمد کاظم یزدی مرجعیت اش گسترده و تام می گردد.

5. این فرزند زنده می ماند! : آیت الله شیخ جعفر سبحانی می فرماید: « افرادی که با او[ یعنی قاضی تبریزی] معاشرت داشته و زیر دست او پرورش یافته اند، او را اعجوبه زمان که دارای کشف و کرامات فراوانی بود، توصیف می کنند و خود مرحوم استاد فقید [علامه طباطبائی] که در اخلاق و سلوک دست پرورده او است، قضایای بس شگفت آوری از او نقل می کرد. حضرت استاد، روزی از کرامات استاد خود مرحوم قاضی سخن می گفت در ضمن مطالبی، این داستان را یادآور شد:من و همسرم از خویشاوندان نزدیک مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی بودیم، او در نجف برای صله رحم و تفقد از حال ما، به منزل ما می آمد. ما کراراً صاحب فرزند شده بودیم ولی همگی در همان دوران کودکی فوت کرده بودند. روزی مرحوم قاضی به منزل ما آمد، در حالی که همسرم حامله بود و من از وضع او آگاه نبودم؛ موقع خداحافظی، به همسرم گفت:دختر عمو! این بار این فرزند تو می ماند و او پسر است و آسیبی به او نمی رسد و نام او « عبدالباقی» است! من از سخن مرحوم قاضی خوشحال شدم و خدا به ما پسری لطف کرد و بر خلاف کودکان قبلی، باقی ماند و آسیبی به او نرسید و نام او را عبد الباقی گذاردیم.

6. نترس! : آقا سید حسن مصطوفی تبریزی می فرمود: یک زمانی به نجف مشرف شدم تا آقای قاضی را زیارت کنم و از محضرش استفاده ببرم ولی بر اثر بدگویی برخی طلاب جاهل می ترسیدم به محضر آقای قاضی بروم، یک روز در کنار درب بزرگ بازار حرم نشسته بودم و کسانی را که از درب قبله و سلطانی به حرم رفت و آمد می کردند می دیدم، یک لحظه در فکر فرو رفتم که اصلا" من برای چه به نجف آمده ام، من برای ملاقات با آقای قاضی به اینجا آمده ام ولی می ترسم ، در همین اوان که نشسته بودم و در این فکر بودم دیدم یک سید بزرگواری از حرم مطهر بیرون آمد و دور تا دور بدنش را نوری احاطه کرده بود، چنانکه از شش جهت اندامش نوری ساطح بود،
من شیفته این آقا شدم، دیدم به طرف درب سلطانی حرم رفت و نزد قبر ملا فتحعلی سلطان آبادی نشست، در این لحظه دیدم آن سید نورانی به کسی چیزی گفت و او نزد من آمد و گفت: آن سید می فرماید:« ای کسی که اسمت حسن است، سریره ات حسن است، شکلت حسن است، شغلت حسن است، چرا می ترسی؟ پیش بیا، پیش ما بیا و نترس » و ما این چنین به محضر آقای قاضی مشرف شدیم.

7. آن کلمه را می دانم! : آیت الله طهرانی از علامه طباطبائی سؤال می کند: « راجع به حضرت قائم آل محمد حضرت حجه بن الحسن العسکری ـ ارواحنا فداه ـ و کیفیت ظهورش، از مرحوم قاضی ـ رحمه الله علیه ـ چیزی به خاطر دارید؟ علامه فرمودند: در روایت است که چون حضرت قائم ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ ظهور کنند، اول دعوت خود را از مکه آغاز می کنند. بدین طریق که بین «رکن» و «مقام» پشت به کعبه نموده و اعلان می فرمایند و از خواص آن حضرت سیصد و شصت نفر در حضور آن حضرت مجتمع می گردند. مرحوم استاد ما قاضی ـ رحمه الله علیه ـ می فرمود که: در این حال حضرت به آنها مطلبی می گویند که همه آنها در اقطار عالم متفرق و منتشر می گردند و چون همه آنها دارای طی الارض هستند، تمام عالم را تفحص می کنند و می فهمند که غیر از آن حضرت کسی دارای مقام ولایت مطلقه الهیه و مأمور به ظهور و قیام و حاوی همه گنجینه های اسرار الهی و صاحب الأمر نیست. در این حال همه به مکه مراجعت می کنند و به آن حضرت تسلیم می شوند و بیعت می نمایند.

مرحوم قاضی(ره) می فرمود: « من می دانم آن کلمه ای را که حضرت به آنها می فرماید و همه از دور آن حضرت متفرق می شوند چیست!! ومن در روایات دیدم که حضرت صادق (ع) می فرما یند من آن کلمه را میدانم »


احوالات عبادی آیت الله سید علی قاضی

از احوالات عبادی ایشان آن گونه که باید به ما نرسیده ولی کثرت سجده و انقطاعشان به گونه ای بود که گاهی شاگردان خدمتشان می رسیدند و او آن قدر در سجده بود که آنها ناامید شده و برمی گشتند. عبادت شبانه کلامش را نافذ و آتشین کرده بود و به جمله ای دلی را می ربود: « دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان ».
و علامه طباطبائی با همان عبارت، شوری در دل می بیند و تا آخر عمر در محضرش به کسب فیض می نشیند و دست از او بر نمی دارد.

انس با قرآن

آقای قاضی بر انس با قرآن تأکید بسیار داشتند، از جمله در نامه ای به یکی از شاگردانشان این چنین می فرمایند: « علیکم بقراءة القران الکریم فی اللیل بالصوت الحسن الحزین فهو شراب المؤمنین ::: بر شما باد به قرائت قران کریم در شب، با صدای زیبا و غم انگیز، پس آن شراب مؤمنین است. »

و می فرمودند: « و آن قرة العیون مخلصین را همیشه در چشم داشته باشید و با آن هادی طریق مقیم و صراط مستقیم سیر نمایید و از جمله سیرهای شریف آن قرائت است به حسن صوت و آداب دیگر، خصوص در بطون لیالی ».

و ظاهر آداب ایشان بر این قرار داشته که با قرآن استخاره نمی کردند و به شاگردانشان هم می فرمودند: « بنده، به قرآن کریم استخاره نمی کند ».

و به شاگردش آیت الله علی محمد بروجردی می گوید: « هیچ گاه از قران جدا مشو. »

تلاوت مسبّحات

آیت الله کشمیری فرمود:« آقای قاضی سجده های طولانی داشت و معمولاً قبل از خواب، « مسبّحات» را تلاوت می فرمود و برای روشنایی قلب، هفتاد مرتبه استغفار بعد از نماز ظهر و عصر را تجویز می کرد. »

علامه طباطبائی فرموده اند: « ...سوره های مسبحات که با یسبّح و سبّح شروع می شود پنج عدد است: سورهای حدید، حشر، صف، جمعه و تغابن. و سوره اعلی که با «سبّح» به فعل امر شروع می شود، جزء مسبحات نیست، گرچه در روایتی وارد شده است ولیکن در روایت معتبره، مسبحات را همان پنج سوره تعیین کرده است.

و در روایت است که رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم این پنج سوره را هر شب قبل از خواب می خواندند و از سبب قرائت این سوره ها از آن حضرت سؤال کردند؛ حضرت در جواب فرمودند: در هر یک از این سوره ها آیه ای است که به منزله هزار آیه از قرآن است! و در روایت دیگر وارد شده است که هر کس «مسبحات» را شب، قبل از خواب بخواند، نمی میرد مگر آنکه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و اله و سلم را قبل از مردن می بیند؛ و آن حضرت محل و مقام وی را در بهشت به او نشان می دهند!

نماز

آری و سرانجام چهل سال استقامت در بندگی و ثبات در عاشقی، چهل سال تنها به دنبال خودِ خدا بودن و به دنبال کشف و کرامت نگشتن، او را تنها به خود معشوق می رساند چرا که شنیده است: « ألیس الله بکافٌ عبده : و مگر خدا خود برای بنده اش کافی نیست! سوره زمر آیه 36. »

آیت الله نجابت به نقل از ایشان می گوید: « فقر و بی پولی و اولاد زیاد همواره به من فشار می آورد اما هنگامی که سر نماز می ایستم خداوند تبارک و تعالی لذت عبودیت را به قسمی به بنده می فهماند که قریب به یک ساعت نمازم طول می کشد و پس از نماز فکر می کنم این لذت عبودیت در نشئه بعدی به نحوی که عبودیت و ربوبیت حفظ شود آیا نصیبمان می شود یا نه؟! »

و راستی که چه زیباست این نجوای سیدالساجدین، زین العابدین(ع) و چه درست می آید در مورد این بزرگان:« إلهی بک هامت القلوب الوالهه و علی معرفتک جمعت العقول المتباینه فلا تطمئن القلوب إلا بذکرک و لا تسکن النفوس إلا عند رؤیاک ::: خدایا چه دل های سرگشته و قلب های بی تاب که شیفته و دیوانه تو شد و چه عقل ها که معرفت تو را گرد هم آورد و راه به جائی نبرد، مگر این دل ها جز به یاد تو آرام می شوند و مگر این جان های بی قرار جز لحظه دیدار تو آرام و قرار می گیرند؟! »

آیت الله قاضی می گوید: « گاهی طلبکار به در منزل می آید و در خانه چیزی نیست تا بدهم. از هر طرفی در فشارم، ولی در نماز به برکت خود خدا مثل این که نه زن دارم و نه بچه و نه قرضی؛ مشغول نماز که می شوم آهنگ افلاک را می شنوم. از خدا خواسته ام که این سماع را از من برندارد. »

از آیت الله نجابت نقل شده که: « این تازه احوالات ایشان در اواسط راه و بدایات بوده، والا در نهایات که بسیار برتر است. » و او نه تنها از دنیا و مردم آن منقطع است که از آخرت هم چشم پوشیده و به شاگردان خود نیز می گوید: « در حال نماز یا ذکر و عبادت در برابر زیبای مطلق و جمال جمیل الهی هر چه دیدید و شنیدید، شما را مشغول نکند و مبادا به بهانه بهشت از بهشت آفرین غافل شوید. »

و شاگردی چون علامه در این سیره توحیدی پرورش می یابد که می گوید: « روزی من در مسجد کوفه نشسته بودم و مشغول ذکر بودم. در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم، ناگهان یاد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم. آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد. من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجیده شد و رفت. »

از مرحوم سید هاشم رضوی نیز نقل شده است: « ایشان فرزندی داشتند که خیلی مورد علاقه شان بود و با حادثه برق گرفتگی از دنیا رفت. در آن روزهای غم انگیز به خدمتشان شرف یاب شدم تا عرض تسلیتی کرده باشم. اولاً فرمودند:آن بچه تا الان نزد من بود شما که آمدید او رفت. و سپس در خلال عرض تسلیت فرمودند: تمام همّ و غمّ دنیا در نزد ما تا اول الله اکبر نماز است. »

می فرمود: « دو سه روز است در این فکرم که اگر در بهشت نگذارند ما نماز بخوانیم چه بکنیم؟! »

به او می گویند: تو و اینهمه اهل و عیا ل و خرج زیاد و بی پولی؟ می گوید: « این حال را دوست دارم. در مقابل آن غنای مطلق باید فقیرترین باشم، وقتی پول ندارم احساس نیاز بیشتری به خدا می کنم و التفاتم به خدا بیشتر می شود و در آن حال با خود می اندیشم آیا این لذایذی که از نماز نصیبم می شود، در برزخ هم نصیبم می شود. »

شبی تمام در سجده ًحسن حسن ً می گوید و وقتی از او می پرسند که چرا چنین می گویید، پاسخ می دهد: « خداوند به من فرزندی داده است که دیدم خیلی تسلیم است من هم گفتم در سجده حسن حسن بگویم تا خدا به من هم مثل او سلم بدهد. » تنها چیزی که می تواند از اسرار نماز برای دیگران بگوید این است:« اگر نماز را تحفظ کردید همه چیزتان می ماند. »

نماز شب

آن احوالات نمازهای روزانه است، اما او شب ها نیز آرام و قرار ندارد.

آیت الله نجابت می فرمود:« کم می خوابد و مکرر بیدار می شود مثل کسی که دنبالش کرده اند، این عشق، این جنون الهی مگر برای او خواب گذاشته است، بیدار می شود و به نماز مشغول می شود، اما نه چهار رکعت، نه ده رکعت و یازده رکعت که تا بیست رکعت و بیشتر ».و توصیه ایشان به علامه طباطبائی معروف است که:« دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان ».

خودش می گوید: « 20 سال تمام است که وضو دارم و بی وضو نبوده ام، الا حین تجدید وضو و نخوابیدم مگر با طهارت آبی. »یک روز هم که فرزندشان از ایشان می پرسد شما چه می کنید که هر وقت می خواهید بیدار شوید، این قدر راحت بیدار می شوید؟ آیه آخر سوره کهف را می خوانید؟ جواب می شنود که: « نه، بیدار می شوم چون باید بیدار شوم. »

آقای سید محمد حسن قاضی می گوید: « روزی با یکی از برادرانم در رابطه با حالات معنوی و شب زنده داری پدرمان صحبت می کردیم. پرسیدم: شما خاطره ای در این باره دارید؟ گفت: او شب ها همیشه مشغول راز و نیاز با خدای خود بود و ستاره های شب با گریه های او آشناست. در خانه ما دو اتاق تو در تو بود که فقط یک درب بیرونی داشت. مادرم و تمامی بچه ها در این اتاق می خوابیدند و اتاق دیگر مخصوص پدرمان بود که شب ها در آن جا استراحت می کرد. بسی از شب های طولانی که صدای گریه و زاری از آن اتاق به گوش می رسید. ولی هیچ کس جرأت بیان کردن نداشت و همیشه من درصدد این بودم که به حقیقت آن دست یابم.

در یکی از شب ها با صدای گریه از خواب بیدار شدم. همه خوابیده بودند و سکوت همه جا حاکم بود و تنها صدای شیونی بود که از آن اتاق به گوش می رسید. یواشکی به سوی اتاق مزبور به راه افتادم همین که به در اتاق نزدیک شدم از سوراخ در، به درون اتاق نگاه کردم و دیدم پدرم نشسته و با حالت خاص معنوی، صورتش را با دست هایش پوشانده است و مشغول ذکر می باشد و ظاهراً دعایی را به صورت تکرار بیان می کند. با حالت اضطراب به بستر خود برگشتم و متوجه شدم مادرم بیدار شده و سراغ مرا می گیرد. همین که مادرم را دیدم، زود انگشتش را به دهان گذاشت و مرا به سکوت و آرامش دعوت کرد. »

او در نامه ای که به یکی دیگر از شاگردانش می نویسد، چنین می فرماید: « اما نماز شب، پس هیچ چاره و گریزی برای مؤمنین از آن نیست و تعجب از کسی است که می خواهد به کمال دست یابد در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم که احدی بتواند به آن مقامات دست یابد مگر بوسیله نماز شب. »

نشاط برای نماز شب

علامه طهرانی درباره سید هاشم حداد می نویسد: « ... ایشان در اول غروب پس از نماز مغرب، مقدار مختصری به عنوان شام آنچه را که از منزل مجاور یعنی منزل سر کوچه که عیالاتشان آنجا بودند می آوردند، تناول نموده و پس از ادای نماز عشاء می خوابیدند. ساعتی می گذشت بیدار می شدند و از بام به زیر می آمدند و تجدید وضو نموده، بالا می آمدند و چند رکعت نماز با صدای خوش و آهنگ دلنشین قرآن از سوره های طویل می خواندند؛ و بعداً قدری همین طور متفکراً رو به قبله می نشستند؛ و سپس می خوابیدند. باز بیدار می شدند و چند رکعت نماز دیگر به همین منوال می خواندند. و چون شبها کوتاه بود لهذا دیگر وقتی به اذان صبح باقی نمی ماند.

و چه بسا این حال یا در دفعه اول که بیدار می شدند می فرمودند: سید محمد حسین! چای یا آب گرم بیاور! حقیر پائین می رفتم و روی چراغ فتیله نفتی چای درست می کردم و فوراً می آوردم.

می فرمودند: مرحوم آقا ( یعنی مرحوم قاضی) خودش اینطور بود و به ما هم اینطور دستور داده بود که: « در میان شب چون برای نماز بر می خیزید، چیز مختصری تناول کنید؛ مثل چای یا دوغ یا یک خوشه انگور، یا چیز مختصر دیگری که بدن شما از کسالت بیرون آید و نشاط برای عبادت داشته باشید. »

سجده های طولانی

آیت الله کشمیری می فرمود: « در ایامی که در نجف خدمت مرحوم قاضی مشرف می شدم گاهی به منزلشان که می رفتم می دیدم ایشان در سجده هستند و آن قدر سجده ایشان طولانی بود که من خسته شده و از منزل بیرون می آمدم! »

تیز بینی در انجام مستحبات

یکی از اشخاصی که به مرحوم آقای قاضی علاقه داشت و رابطه دوستی و رفاقت با هم داشتند مرحوم آیت الله میرزا باقر زنجانی( متوفی1394ق) بود که از مدرسین ممتاز و مجتهدین نامی نجف به شمار می رفت.

فرزند معظم له جناب حجة الاسلام شیخ محمود زنجانی نقل کردند: « پدرم صمیمیت زیادی با مرحوم قاضی داشت و از جوانی با هم دوست و رفیق بودند. البته ایشان در سلک و روش عرفانی مرحوم قاضی نبود و چه بسا هم به طور مطلق قبولش نداشت ولی سیّد را شخصی اهل معنی و بزرگوار می دانست. روزهای جمعه که در منزل آقای قاضی روضه برقرار می شد، تشریف می برد و ایشان هم برای روضه منزل ما می آمدند.

پدرم نقل کرد: روز جمعه ای به منزل آقای قاضی رفتم بعد از اتمام روضه چند نفری نشستند و مشغول صحبت شدیم، نزدیک زوال که شد آقای قاضی فرمود: ببخشید، اگر اجازه بدهید من یک غسل جمعه ای بکنم؛ چون من ملتزم به انجام آن هستم.و پس از آن بلند شد و در ایوان منزل عریان شده و لنگی به کمر بست و یک پارچ کوچک را که در حدود دو لیوان آب می گرفت پر از آب کرده در کنار خود گذاشت، سپس پارچه ای را داخل پارچ کرده و خیس نمود و با آن سر خود را مرطوب کرد پس از آن صورت، بعد بدن و بالاخره تمام بدن را خیس کرد و سپس با حوله پاک نمود و لباسهایش را پوشیده و نزد ما آمد و نشست. ما که متعجبانه به ایشان نگاه می کردیم گفتیم: آقای قاضی! غسل شما این بود؟!

قاضی فرمود: « بلی! این غسل سنت{ مستحب } است که در آن نباید اسراف بشود. » و ما از این رفتار بی آلایش و بدون تکلف ایشان بسیار تحت تأثیر قرار گرفتیم. »

برنامه ماه رمضان

نقل است که: در دهه اول و دوم ماه رمضان، مجالس تعلیم و انس ایشان در شبها بود؛ در حدود چهار ساعت از شب گذشته شاگردان به محضر ایشان می رفتند و دو ساعت مجلس طول می کشید.

ولی در دهه سوم، مجلس تعطیل بود و مرحوم قاضی دیگر تا آخر ماه رمضان دیده نمی شدند؛ و هر چه شاگردان به دنبال ایشان می گشتند در نجف، در مسجد کوفه، در مسجد سهله و یا در کربلا، ابداً اثری از ایشان نبود! و این رویه مرحوم قاضی در همه سال بود تا زمان رحلت. »

خلوت

سکوتش بیشتر از کلامش است و خلوتش بیشتر از جلوتش.

روزهایی در بعضی ایام سال نیست، می شود. هیچ کس خبری از او ندارد نه در مدرسه و نه در مسجد، نه در کوفه و نه در سهله. هیچ کس او را نمی یابد. او کجاست؟ چه می کند؟ با کیست؟ چگونه رفته؟ و چگونه بر می گردد؟ هیچ کس نمی داند، هیچ کس...

آری! مداومة الخلوة دأب الصلحا.

و این خلوت او نه تنها، تنهایی نیست، بلکه آکنده از اسرار است. راستی او چه عوالمی دارد که کسی راه بدان ندارد و حتی برای شاگردانش که محرم ترین ها به او هستند، اسرار را فاش نمی کند.

انس او با خلوت است و روح او با وحدت. ساعت ها به تفکر در وادی السلام می پردازد و خودش می گوید که : « با روح مردگان مأنوس تر است تا با زندگان. »




منبع:  موسسه فرهنگی - هنری شهید آوینی  (Avini.com)

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
وصيت نامه حضرت آيت الله سيد علي قاضي طباطبائي رحمة الله عليه
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

عبد عاصي : حضرت آيت الله بهجت (ره) از زبده ترين تلامذه آيت حق مرحوم آيت الله قاضي(ره) مي فرمودند : شب قبل از وفات آقاي قاضي ، كسي خواب ديده بود كه تابوتي را مي برند كه رويش نوشته شده بود « توفّي وليّ الله » ؛ فردا ديدند آقاي قاضي وفات كرده است .  

چهارم يا ششم ربيع الاول امسال ، هفتاد سال مي شود كه روح مطهر و منور يكي از نوادر و نوابغ سيروسلوك الي الله به جانب حق تعالي و عالم قدس به طيران درآمده و از اين خراب آباد به وادي بقاء رجعت كرده است .  

سالروز عروج ملكوتي عارف كامل مكمل ، موحّد عظيم الشان ، سيد العرفاء المتاخرين ، علامه دهر ، فقيه اهل البيت عليهم السلام ، انسان العين و عين الانسان ، حجة الحق و العرفان و التوحيد و سيد السند للتجريد ، آيت الله سيد علي قاضي طباطبايي قدس الله روحه العزيز بر رهروان و محبين اين ابرمرد محيط علم و عمل و تقوا تسليت باد .   

در وبلاگ طريق الي الله به كرّات مطالبي در خصوص زيست نامه و شيوه عملي و علمي اين عارف شهير منتشر شده است كه دوستان خواننده مي توانند به بخش بايگاني وبلاگ مراجعه فرمايند .  

بدين مناسبت ، متن وصيت نامه مرحوم آيت الله قاضي (ره) را با هم مروري مي كنيم . باشد كه نكات و تذكرات اين عبد صالح درگاه حق ، آويزه گوشمان گردد و ما هم اهل علم و عمل و تقوا بشويم .  

بسم اللّه الرحمن الرحيم
 الحمد اللّه الذى لا يبقى إلا وجهه، و لا يدوم إلاّ ملكه و الصلاة و السّلام على خاتم النبيّين الّذي هو البحر و الأئمة الأطهار من عترته جواريه و فلكه صلّى الله عليه و عليهم ما سلك سلكه و نسك نسكه  

و بعد: وصيّت از جملۀ سنن لازمه است، و بندۀ عاصى على بن حسين الطباطبائى چندين مرتبه وصيت‌نامه نوشته است، و اين وصيت كه مورخ كه روز چهارشنبه دوازدهم صفر سنه هزار و سيصد و شصت و پنج  ١٣۶۵  است، ناسخ همۀ آنهاست. و اين وصيّت‌نامه دو فصل است: يك فصل در امور دنيا، فصل ديگر در امور آخرت است. مقدّم داريم ذكر دنيا را چنان‌كه حقّ تبارك و تعالى در خلقت و ذكر، آن را مقدّم داشته است.
پس مى‌گويم كه: وصىّ و جانشين بنده در امور دنيا علويّه محترمه امّ ابيها دختر بزرگم، كه ديانت و عدالتش درست است؛ معزّى اليها وصى است كه كارهاى بنده را بعد از وفات به دستيارى نور چشمان: ميرزا محمد تقى و ميرزا مهدى حفظهما اللّه بجا بياورد، هرچه علويه بگويد، ايشان و غير ايشان قبول نموده اعتراض ننمايند. . . 

 
فصل دوم در امور آخرت است و عمدۀ آنها توحيد است؛ خداى تعالى مى‌فرمايد:

إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ
و اين مطلب حقيقتش به سهولت به دست نمى‌آيد. و از اولادهاى بنده كسى تا حال مستعدّ تعليم آن نديده‌ام، و از رفقاء هنوز وصى امور آخرتى معيّن نكرده است كه شما را به پيروى او امر كنم. عجالتا اين شهادت را از بنده تحمّل نمائيد.
شهد أن لا إله الا اللّه وحده لا شريك له، كما شهد اللّه لنفسه و ملائكته، و أولو العلم من خلقه، لا إله إلا هو العزيز الحكيم، إلها واحدا، أحدا، صمدا، لم يتّخذ صاحبة و لا ولدا.
و لا شريك له في الوجود، و لا في الألوهية، و لا في العبوديّة.

و اشهد اللّه سبحانه، و ملائكته، و أنبيائه، و سماءه، و أرضه، و من حضرني من خلقه، و ما يرى و ما لا يرى، و اشهدكم يا أهلي و إخواني على هذه الشهادة. بل كلّ من قرأ هذا الكتاب و بلغه شهادتي و أتخذكم جميعا شاهدا. و أشهد أن محمدا عبده و رسوله جاء بالحق من عنده و صدق المرسلين.
و أن أوصياءه من عترته اثنا عشر رجلا أوّلهم أمير المؤمنين علي بن أبي طالب، و آخرهم الإمام المنتظر القائم الحق، و أنه في هذه النشأة حياته حياة جسدية، و أنه سوف يظهر و يظهر دين الحق صلّى اللّه عليه و عليهم اجمعين.
و أشهد أن البعث حق، و النشور حق، و كلّما جاء به رسول اللّه او قاله أوصياؤه صلى اللّه عليه و عليهم حقّ لا ريب فيه.
أسأل اللّه الموت على هذه الشهادة و هو حسبنا جميعا و نعم الوكيل و الحمد للّه ربّ العالمين.   
وصيت‌هاى ديگر: عمدۀ آنها نماز است. نماز را بازارى نكنيد، أول وقت بجا بياوريد با خضوع و خشوع، و اگر نماز را تحفظ كرديد همه چيزتان محفوظ مى‌ماند. و تسبيحۀ صديقه كبرى سلام اللّه عليها، و آية الكرسى در تعقيب نماز ترك نشود. اين اهمّ واجبات است.
در مستحبات تعزيه‌دارى و زيارت حضرت سيد الشهداء را مسامحه ننمائيد، و روضه هفتگى و لو دو سه نفر باشد، اسباب گشايش امور است. و اگر از اول عمر تا آخرش در خدمات آن بزرگوار از تعزيت و زيارت و غيرهما بجا بياوريد هرگز حق آن بزرگوار أدا نمى‌شود. و اگر هفتگى ممكن نشد دهۀ أول محرم ترك نشود.
ديگر آنكه (اگرچه اين حرف‌ها آهن سرد كوبيدن است ولى بر بنده لازم است بگويم) اطاعت والدين، حسن خلق، ملازمت صدق، موافقت ظاهر با باطن، ترك خدعه و حيله، تقدم در سلام، نيكوئى كردن با هر بر و فاجر (مگر در جائى كه خدا نهى كرده)اين‌ها را كه عرض كردم و أمثال اينها را مواظبت نمائيد. . . اللّه اللّه اللّه كه دل هيچ‌كس را نرنجانيد.
تا توانى دلى بدست آور            دل شكستن هنر نمى‌باشد  

ديگر آنكه از جمله قروض پنجاه تومان است كه مال الوصيت عليّين رتبت، حاج سيد قريش قزوينى است و بعد از ايشان به حاجى إمام قلى رسيده است. و از حاجى امام قلى بوالد حقير رسيده است (رضوان الله عليهم اجمعين) . اين وجه بايد در دست كسى كه اهليت آن را داشته باشد برسد كه در دهه محرم از فائده شرعيۀ آن عزادارى بكند. چيزى از آن به روضه‌خوان برسد نه به چاى و قهوه و أمثال آن صرف شود. و اگر شخصى ديگرى را معين كردم در حاشيۀ همين وصيت‌نامه مى‌نويسم.  
امضاء و مهر
عن تقرير الاحقر على بن حسين الطباطبائى  
 
 
شهد بذلك سيد هاشم ؛ بسم الله الرحمن الرحيم هذه الورقة صحيح معتبره و وصيه اعلي 
شهد بذلك عباس هاتف القوچاني ؛ بسم الله الرحمن الرحيم ؛ قد صحيح اسطر في الورقة يدي 
الله مقامه بما رقم في الورقة تاييد محققه لدي الاحقر الجاني جمال الموسوي الگلپايگاني 
الاحقر الجاني الاحقر عبدالنبي عراقي - صحيح است .  
 
... وصي طريقه من جناب حجة الاسلام آقا شيخ عباس مجتهد قوچاني است . و وجه مرحوم حاج سيد قريش قزويني كه پنجاه تومان است به معظم له داده شود .  
و عن تقرير الاحقر علي بن حسين الطباطبائي 
 
 
 
عبد عاصي : نكته اول : طبق فرمايش آيت الله بهجت(ره) خصوصيات ولي خدا و استاد كامل در طريقه معرفت نفس بايد مانند مرحوم قاضي باشد . نكته دوم : سيروسلوك و معرفت نفس بر اساس تذكرات مرحوم قاضي از همين اعمال و رفتار و سكنات اطراف مان است . نكته سوم : عزاداري سيدالشهدا عليه السلام در سيرالي الله يك اصل است . معناي عزاداري يعني سياه پوشيدن و پوشاندن و روضه خواني و اشك ريختن و ضجه زدن و به سر و سينه زدن و اطعام كردن . نكته چهارم : اعتماد مرحوم قاضي به چهار نفر از بزرگان علم و عمل . نكته پنجم :  مي شود همين الآن هم با استمداد از روح اين بزرگوار ، سيروسلوك داشت . ( به مطالب قبلي درباره ايشان مراجعه فرماييد ) نكته ششم : نمونه مُهر و امضاي مرحوم قاضي و تصوير مخطوط وصيت نامه ايشان در سايت كنگره آيت الله قاضي موجود مي باشد .  
بروح ملكوتي و منور مرحوم حضرت آيت الله سيد علي قاضي طباطبائي(ره) الفاتحه مع الصلوات

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دستور العمل عرفانی از آیت الله علی آقا قاضی رحمه الله
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

سه دستور العمل عرفانی از آیت الله علی آقا قاضی رحمه الله

سه دستور العمل عرفانی از آیت الله علی آقا قاضی رحمه الله
هدف از خلقت انسان رسیدن به قرب الهی است و این هدف جز با تزکیه و تهذیب نفس به دست نمی آید . خداوند متعال در فرازهای اول سوره شمس به تبیین ضرورت و اهمیت تزکیه و تهذیب نفس پرداخته و بعد از سوگندهای پی در پی و محکم و تاکیدهای فراوان (1) می فرماید: «قد افلح من زکیها وقد خاب من دسیها» (2) ; «به تحقیق کسی که نفس را پاک کند رستگار شود و کسی که آن را تباه کند، بی بهره شود .»
می دانیم که هر چه سوگندهای قرآن در مورد یک مساله، بیشتر و محکم تر باشد، دلیل بر اهمیت و سرنوشت ساز بودن آن مساله است; بنابراین تهذیب نفس جایگاه والایی در زندگی انسان دارد و اگر انسان بخواهد رستگار شود، باید خود را تزکیه کند و گرنه از سعادت و رستگاری محروم می شود .
از سوی دیگر تزکیه بدون داشتن استاد و برنامه و دستورالعمل مشخص، امکان پذیر نیست . داشتن یک استاد، برنامه و دستورالعمل مطمئن و پیروی از آن یک ضرورت است .
امام خمینی رحمه الله می فرماید: «مواظب باشید مبادا پنجاه سال با کد یمین و عرق جبین در حوزه ها جهنم کسب نمایید، به فکر باشید در زمینه تهذیب و تزکیه نفس و اصلاح اخلاق، برنامه تنظیم کنید; استاد اخلاق برای خود معین نمایید . (3) »
آیت آلله قاضی رحمه الله یکی از بزرگان اخلاق بود که دستورالعمل های اخلاقی او می تواند راهگشای ما برای رسیدن به مراحل عالی معنویت باشد .
حضرت امام خمینی رحمه الله درباره او می فرماید: «قاضی، کوهی بود از عظمت و مقام توحید . (4) »
علامه طباطبائی رحمه الله می فرماید: «ما هر چه در این مورد داریم، از مرحوم قاضی داریم . چه آنچه را که در حیاتش از او تعلیم گرفتیم و از محضرش استفاده کردیم، چه طریقی که خودمان داریم، از مرحوم قاضی گرفته ایم . (5) »
آیت الله سید هاشم حداد می فرماید: «از صدر اسلام تا به حال، عارفی به جامعیت مرحوم قاضی نیامده است . (6) »
در این مقاله سه دستور العمل اخلاقی و عرفانی از آیت الله قاضی رحمه الله جمع آوری شده و سعی شده است شواهدی از احوالات آن عارف وارسته متناسب با فقرات مختلف دستور العمل ها در پی نوشت ها آورده شود .
دستور العمل های اخلاقی
دستور العمل اول
آیت الله سید علی قاضی برای گذشتن از نفس اماره و خواهش های نفسانی، به شاگردان و تلامذه و مریدان سیر و سلوک الی الله دستور می دادند روایت عنوان بصری را بنویسند و بدان عمل کنند; یعنی، یک دستور اساسی و مهم، عمل طبق مضمون این وایت بود و علاوه بر این می فرمودند: باید آن را در جیب خود داشته باشند و هفته ای یکی دو بار آن را مطالعه نمایند . این روایت، بسیار مهم است و حاوی مطالب جامعی در بیان کیفیت معاشرت و خلوت و کیفیت و مقدار غذا و کیفیت تحصیل علم و یفیت حلم و مقدار شکیبایی و بردباری و تحمل شدائد در برابر گفتار هرزه گویان و بالاخره مقام عبودیت و تسلیم و رضا و وصول به اعلا ذروه عرفان و قله توحید است . از این رو شاگردان خود را بدون التزام به مضمون این روایت نمی پذیرفتند . (7)
این روایت را «عنوان بصری » از امام صادق علیه السلام نقل می کند که به جهت رعایت اختصار، تنها بخشی از آن را که شامل دستور العمل است، بیان می کنیم:
عنوان بصری می گوید: عرض کردم، ای اباعبدالله! حقیقت عبودیت چیست؟
فرمود: «ثلاثة اشیاء: ان لا یری العبد لنفسه فیما خوله الله ملکا لان العبید لا یکون لهم ملک، یرون المال مال الله یضعونه حیث امرهم الله به ولا یدبر العبد لنفسه تدبیرا وجملة اشتغاله فیما امره تعالی به ونهاه عنه، فاذا لم یر العبد لنفسه فیما خوله الله تعالی ملکا هان علیه الانفاق فیما امره الله تعالی ان ینفق فیه واذا فوض العبد تدبیر نفسه علی مدبره هان علیه مصائب الدنیا واذا اشتغل العبد بما امره الله تعالی ونهاه لا یتفرغ منهما الی المراء والمباهاة مع الناس .
فاذا اکرم الله العبد بهذه الثلاثة هان علیه الدنیا وابلیس والخلق ولا یطلب الدنیا تکاثرا وتفاخرا ولا یطلب ما عند الناس عزا وعلوا ولا یدع ایامه باطلا . فهذا اول درجة التقی . قال الله تبارک وتعالی «تلک الدار الاخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض ولا فسادا والعاقبة للمتقین » ; (8) [حقیقت عبودیت سه چیز است: این که بنده خدا درباره آنچه که خدا به وی سپرده است، برای خودش ملکیتی نبیند . چرا که بندگان دارای ملک نیستند; مال را مال خدا می دانند و در آن جایی که خداوند ایشان را امر کرده است که بنهند، می گذراند و بنده خدا برای خودش هیچ تدبیری نمی کند و تمام مشغولیت او در مورد چیزی است که خدا به آن امر کرده یا از آن نهی کرده است .
آن گاه که بنده خدا در مورد چیزهایی که خدا به او سپرده است، برای خودش ملکیتی نبیند، انفاق کردن در چیزهایی که خدا به آن امر کرده است، بر او آسان می شود و اگر بنده خدا تدبیر امور خود را به مدبرش بسپارد، مصائب [و مشکلات] دنیا بر او آسان می گردد و زمانی که بنده به امر و نهی خداوند متعال مشغول شود، دیگر مجالی نمی یابد تا از این امر فرصتی برای خودنمایی و تفاخر با مردم پیدا کند .
پس آنگاه که خدا بنده [خود] را به این سه چیز گرامی بدارد، دنیا و ابلیس و خلائق بر او آسان می گردند و برای مال اندوزی و فخر فروشی، دنبال دنیا نمی رود و به جهت عزت و علو [درجه خود] به آنچه در نزد مردم است، چشم نمی دوزد و روزهای خود را به بطالت نمی گذراند . پس این اولین درجه تقوا است . خداوند متعال می فرماید: این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار می دهیم که اراده برتری جویی و فساد در زمین را ندارند و عاقبت برای پرهیزگاران است .»
گفتم یا ابا عبدالله، به من سفارشی بفرما .
فرمود: «اوصیک بتسعة اشیاء فانها وصیتی لمریدی الطریق الی الله تعالی والله اسال ان یوفقک لاستعماله . ثلاثة منها فی ریاضة النفس وثلاثة منها فی الحلم وثلاثة منها فی العلم فاحفظها وایاک والتهاون بها; تو را به نه چیز سفارش می کنم، همانا آن ها وصیت من به اراده کنندگان راه خداوند متعال است و از خدا می خواهم به تو در عمل به آن ها توفیق دهد . سه مورد از آن نه چیز در مورد [تربیت و] ریاضت نفس است و سه مورد از آن ها در مورد حلم [و بردباری] است و سه مورد از آن ها درباره علم [و دانش] است . پس آن ها را به خاطر بسپار و مبادا [در عمل] به آن ها سستی کنی .»
عنوان می گوید: من دلم را برای آن حضرت فارغ نمودم . حضرت فرمود: «اما اللواتی فی الریاضة فایاک ان تاکل ما لا تشتهیه فانه یورث الحماقة والبله ولا تاکل الا عند الجوع واذا اکلت فکل حلالا وسم الله واذکر حدیث الرسول صلی الله علیه و آله: ما ملا آدمی وعاءا شرا من بطنه . فان کان ولابد فثلث لطعامه وثلث لشرابه وثلث لنفسه .
واما اللواتی فی الحلم فمن قال لک «ان قلت واحدة سمعت عشرا» ، فقل: «ان قلت عشرا لم تسمع واحدة » ومن شتمک فقل له «ان کنت صادقا فیما تقول فاسال الله ان یغفر لی وان کنت کاذبا فیما تقول فالله اسال ان یغفر لک » ومن وعدک بالخنی فعده بالنصیحة والرعاء .
واما اللواتی فی العلم فاسال العلماء ما جهلت وایاک ان تسالهم تعنتا وتجربة وایاک ان تعمل برایک شیئا وخذ بالاحتیاط فی جمیع ما تجد الیه سبیلا واهرب من الفتیا هربک من الاسد ولا تجعل رقبتک للناس جسرا .
قم عنی یا ابا عبد الله فقد نصحت لک ولا تفسد علی وردی فانی امرء ضنین بنفسی والسلام علی من اتبع الهدی (9) ; اما آن چیزهایی که در مورد تادیب نفس است: این که مبادا چیزی بخوری که به آن اشتها نداری; چرا که باعث حماقت و نادانی می شود و چیزی مخور مگر آن گاه که گرسنه شوی و آن گاه که خواستی چیزی بخوری از حلال بخور و نام خدا را ببر و حدیث پیامبر صلی الله علیه و آله را بیاد بیاور [که فرمود: ] آدمی هیچ ظرفی را بدتر از شکمش پر نکرده است . پس اگر ناچار شد، یک سوم [شکمش را] برای غذا، یک سوم برای آب و یک سوم برای نفس کشیدن [اختصاص دهد . ]
اما آن سه مورد که درباره حلم است، پس کسی که به تو بگوید: اگر یک کلمه بگویی، ده تا می شنوی! [به او] بگو: اگر ده کلمه بگویی، یکی هم نمی شنوی! و [اگر] کسی به تو ناسزا بگوید، به او بگو: اگر در آنچه می گویی، راست گو هستی، از خدا می خواهم که مرا ببخشد و اگر در آنچه می گویی، دروغ می گویی، پس از خدا می خواهم از تو درگذرد و اگر کسی به تو وعده فحش دادن داد، به او وعده خیرخواهی و مراعات [حال او را] بده .
و اما آن سه چیزی که در مورد علم است، این که آنچه را نمی دانی از علما بپرس و مبادا که چیزی را از آن ها بپرسی تا آن ها را به لغزش افکنده و آنان را آزمایش کنی و مبادا از روی نظر [و رای] خودت دست به کاری بزنی و در همه مواردی که راه دارد، احتیاط کن و از فتوا دادن فرار کن همانند فرار کردن از شیر درنده و گردن خود را پل عبور برای مردم قرار نده .
ای ابو عبدلله، دیگر از نزد من برخیز; همانا برای تو خیرخواهی [و نصیحت] کردم و [ذکر و] ورد مرا فاسد نکن زیرا که من مردی هستم که نسبت به [گذشت عمر و ساعات زندگی] خودم [حساب دارم و ] نگرانم [از این که مقداری از آن بیهوده تلف شود] و سلام بر کسی باد که هدایت پذیرد .»
دستور العمل دوم
بسم الله الرحمن الرحیم
بعد حمد الله جل شانه . والصلاة والسلام علی رسوله و آله: حضرت آقا، تمام این خرابی ها که از آن جمله است وسواس و عدم طمانینه، از غفلت است و غفلت کمتر مرتبه اش، غفلت از اوامر الهی است و مراتب دیگر دارد که به آن ها ان شاء الله نمی رسید و سبب تمام غفلات، غفلت از مرگ است و تخیل ماندن در دنیا . پس اگر می خواهید از جمیع ترس و هراس و وسواس ایمن باشید، دائما در فکر مرگ و استعداد لقاء الله تعالی باشید و این است جوهر گرانبها و مفتاح سعادت دنیا و آخرت . پس فکر و ملاحظه نمایید چه چیز شما را از او مانع و مشغول می کند، اگر عاقلی! و به جهت تسهیل این معنی، چند چیز دیگر به سرکار بنویسد بلکه از آن ها استعانتی بجویی:
اول بعد از تصحیح تقلید یا اجتهاد مواظبت تامه به فرایض خمسه و سایر فرایض در احسن اوقات و سعی کردن که روز به روز خشوع و خضوع بیشتر گردد و تسبیح صدیقه طاهره علیها السلام بعد از هر نماز، خواندن آیت الکرسی کذلک و سجده شکر و خواندن سوره «یس » بعد از نماز صبح و «واقعه » در شب ها، و مواظبت بر نوافل لیلیه و قرائت مسبحات (10) در هر شب قبل از خواب و خواندن معوذات در شفع و وتر و استغفار هفتاد مرتبه در آن و ایضا بعد از صلاة عصر و این ذکر را بعد از صلوات صبح و مغرب یا در صباح و عشاء ده دفعه بخوانید: «لا اله الا الله وحده لا شریک له، له الحمد وله الملک وهو علی کل شی ء قدیر، اعوذ بالله من همزات الشیاطین واعوذ بک ربی ان یحضرون ان الله هو السمیع العلیم; غیر از الله خدایی نیست; یکتاست; شریکی ندارد; ستایش برای اوست; حکومت از آن اوست و او بر هر کاری تواناست . از سر به گوشی های شیطان ها به الله پناه می برم و پناه می برم به تو ای پروردگار من از این که در برم آیند . همانا خدا شنوا و داناست .»
مدتی به این مداومت نمایید بلکه حالی رخ دهد که طالب استقامت (11) شوید، ان شاء الله تعالی (12) .
دستور العمل سوم
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین والصلاة والسلام علی الرسول المبین ووزیره الوصی الامین وابنائهما الخلفاء الراشدین والذریة الطاهرین والخلف الصالح والماء المعین، صلی الله وسلم علیهم اجمعین .
قال عز من قائل: «ومن یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم » (13) ;
«هر کس به خدا تمسک جوید، به راهی راست، هدایت شده است .»
وقال: «فاستقم کما امرت » (14) ; «سپس همان گونه که فرمان یافته ای استقامت کن!»
قال جل جلاله العظیم: «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة . . .» (15) ; «به یقین کسانی که گفتند: پروردگار ما خداوند یگانه است; سپس استقامت کردند; فرشتگان بر آن ها نازل می شوند . . . .»
برادران عزیزم، خداوند متعال شما را برای طاعتش موفق نماید، هشیار باشید که به ماه های حرام وارد شده ایم، پس چه بزرگ است و تمام نعمت های باری تعالی بر ما! قبل از هر چیز بر ما واجب و لازم است که توبه نماییم با شرایط لازم و نمازهای ویژه، سپس از گناهان کبیره و صغیره به قدر توان دوری نماییم .
پس شب جمعه یا روز شنبه نماز توبه (16) بخوانید - شب جمعه یا روز آن - سپس روز یکشنبه که روز دوم ماه است اعاده کنید آن را .
سپس ملازم باشید به مراقبه صغری و کبری و محاسبه و معاتبه نفس به آنچه شایسته و لازم است . (17) پس همانا در آن یادآوری برای کسی است که اراده دارد متذکر شود یا از خدا بترسد . سپس با دل هایتان به خدا توجه نمایید و مرض هایی که در اثر گناه است، مداوا کنید و به وسیله استغفار، عیب های بزرگتان را کوچک و کم نمایید . از هتک حرمت ها دوری نمایید . پس اگر کسی هتک حرمت نمود، اگر چه خدای کریم بر او هتک نکرده باشد، پس او هتک شده است . کجاست امید نجات برای قلبی که در آن شک و شبهه وارد شده و گرفتار گشته است، چه برسد به این که راه پارسایان در پیش گیرد و با نیکوکاران از آب روان و گوارا بنوشد . والله المستعان علی نفسی وانفسکم وهو خیر معین .
1- شما را سفارش می کنم به این که نمازهایتان را در بهترین و با فضیلت ترین اوقات آن ها به جا بیاورید (18) و آن نمازها با نوافل، پنجاه و یک رکعت است، پس اگر نتوانستید چهل و چهار رکعت بخوانید و اگر مشغله های دنیوی نگذاشت آن ها را بجا بیاورید، حداقل نماز اوابین بخوانید [ . نماز اهل انابه و توبه هشت رکعت هنگام زوال است] .
2- اما نماز شب پس هیچ چاره و گریزی برای مؤمنین از آن نیست و تعجب از کسی است که می خواهد به کمال دست یابد، در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم که احدی بتواند به آن مقامات دست یابد مگر به وسیله نماز شب (19) .
3- بر شما باد به قرائت قرآن کریم در شب و با صدای زیبا و غم انگیز، پس آن نوشیدنی و شراب مؤمنان است (20) .
4- بر شما باد به التزام به وردهای معمول که در دسترس هر یک از شماهاست و سجده معهوده از 500 مرتبه تا هزار بار .
5- زیارت مشهد اعظم - برای کسی که مجاور آن جاست - در هر روز، و رفتن به مساجد معظمه در حد امکان و همین طور سایر مساجد (21) ، همانا مؤمن در مسجد مانند ماهی در آب است .
6- و بعد از نمازهای واجب، تسبیح فاطمه زهرا علیها السلام ترک نشود، همانا آن از ذکر کبیر به شمار می آید و حداقل در هر مجلسی یک دوره ذکر شود .
7- از آن چیزها که بسیار لازم و با اهمیت است دعا برای فرج حضرت حجت علیه السلام در قنوت نماز وتر است بلکه در هر روز و در همه دعاها .
8- قرائت زیارت جامعه در هر روز جمعه، مقصودم همان زیارت جامعه معروف است .
9- تلاوت قرآن کمتر از یک جزء نباشد (22) .
10- زیاد به دیدار برادران نیک سیرت بروید، چرا که آن ها برادران شما در پیمودن راه و رفیق در مشکلات هستند .
11- زیارت قبرها در روز - یک روز در میان - و به زیارت قبرها در شب نروید (23) [ شاید اگر هر روز به زیارت اهل قبور برویم به شکل عادت در بیاید و تاثیر گذاری آن کمتر باشد] .
ما لنا وللدنیا قد غرتنا وشغلتنا واستهوتنا ولیست لنا، فطوبی لرجال ابدانهم فی الناسوت وقلوبهم فی اللاهوت، اولئک اللاقلون عددا والاکثرون عددا، واستغفر الله (24) .
پی نوشت ها:
1) در این سوره، یازده قسم و سیزده تاکید وجود دارد .
2) شمس/10 و 9 .
3) روح الله الموسوی الخمینی، مبارزه با نفس یا جهاد اکبر، تهران، انتشارات امیر کبیر، 1360، ص 31 .
4) محمد حسین حسینی طهرانی، روح مجرد، تهران، انتشارات حکمت، 1414 ه - ق، ص 285 .
5) صادق حسن زاده، اسوه عارفان، قم، انتشارات آل علی، چاپ پنجم، 1379، ص 71 .
6) روح مجرد، ص 174 .
7) محمد حسین حسینی طهرانی، روح مجرد، تهران، انتشارات حکمت، 1414 ه - ق، ص 175 .
8) . قصص/83 .
9) محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 1، باب 7، آداب طلب العلم و احکامه، ص 225، 226 .
10) علامه طباطبایی فرمودند: سوره های مسبحات که با یسبح و سبح شروع می شود، پنج عدد است:
سوره حدید، حشر، صف، جمعه و تغابن .
در روایت است که رسول الله صلی الله علیه و آله این پنج سوره را هر شب قبل از خواب می خواندند . از سبب قرائت این سوره ها سؤال کردند; حضرت جواب فرمودند: «در هر یک از این سوره ها آیه ای است که به منزله هزار آیه از قرآن است .»
(محمد حسین، حسینی طهرانی، مهر تابان، قم، انتشارات باقرالعلوم علیه السلام، صص 157- 156) .
«علامه طباطبایی فرمودند: «مرحوم قاضی اول دستوری که می دادند، ذکر یونسی بود و دیگر مسبحات است که هر شب تلاوت شود .
فرمودند: در خبر مسبحات خمس است که سوره اعلی را ندارد و ما این حدیث را به مرحوم قاضی عرضه داشتیم و ایشان با وجود این، سخت مصر بودند که مسبحات قرائت شود . زیرا خودش هم چیزهایی می دانست که از استادان سینه به سینه اخذ کرده بود .»
(حسن، حسن زاده آملی، هزار و یک نکته، قم، مرکز نشر فرهنگی رجاء، چاپ دوم، 1356، صص 5- 6) .
11) علامه حسن زاده آملی: مرحوم شیخ آقا بزرگ تهرانی در طبقات اعلام شیعه در مورد آیت الله قاضی نوشته است: «فرایته مستقیما فی سیرته » کلمه ای بسیار ارزشمند است، چه عمل عمده در سلوک الی الله استقامت است . نزول برکات و فیض های الهی بر اثر استقامت است . «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملائکة ان لا تخافوا ولا تحزنوا وابشروا بالجنة التی کنتم توعدون .» فصلت/30 .
12) صادق حسن زاده، اسوه عارفان، قم، انتشارات آل علی، چاپ پنجم، 1379، صص 129- 128 .
13) آل عمران/101 .
14) هود/112 .
15) فصلت/30 .
16) این نماز در مفاتیح الجنان، اول اعمال ماه ذی القعده بیان شده است .
17) منظور از مراقبه صغری، محاسبه نفس از جهت صدور گناه و خطا حتی ترک مستحبات و ارتکاب مکروهات است و مراقبه کبری، دوام ذکر، توجه و عدم غفلت در حد امکان می باشد .
18) آیت الله مصباح یزدی فرمودند: «مرحوم علامه [طباطبایی] و [آیت الله العظمی] آقای بهجت از مرحوم آقای قاضی رحمه الله نقل می کردند که ایشان می فرمودند: «اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند! یا می فرمودند: به صورت من تف بیاندازد!»
اول وقت سر عظیمی است، «حافظوا علی الصلواة » خود یک نکته ای است غیر از «اقیموا الصلاة!» این که انسان اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند، فی حد نفسه آثار زیادی دارد ولوحضور قلب هم نباشد .
(محسن، غرویان، در محضر بززگان، قم، نشر نوید اسلام، 1376، ص 99) .
علامه طهرانی می فرماید: دعائی است که در قنوت نمازهای یومیه خوانده می شود، اول فقره آن این است: اللهم ارزقنی حبک وحب ما تحبه وحب من یحبک، والعمل الذی یبلغنی الی حبک واجعل حبک احب الاشیاء الی . آقای قاضی به شاگردان خود سفارش می کردند این دعا را در قنوت نمازهایشان بخوانند .» (اسوه عارفان، ص 77) .
19) علامه طهرانی کیفیت نماز شب خواندن مرحوم سید هاشم حداد را که متخذ از مرحوم آقای قاضی بوده است، چنین نقل می کند: «ایشان اول غروب پس از نماز مغرب، مقدار مختصری شام می خوردند و بعد از نماز عشا می خوابیدند - بعد از ساعتی بیدار شده و پس از وضو، چند رکعت نماز با صدای خوش و آهنگ دلنشین قرآن از سوره ای طویل می خواندند، بعد به حالت تفکر رو به قبله نشسته و بعد می خوابیدند - دوباره بیدار شده و چند رکعت دیگر به همین منوال می خواندند .»
(محمد حسین حسینی طهرانی، روح مجرد، تهران، انتشارات حکمت، 1414 ه - ق، چاپ اول، ص 493) .
20) آیت الله شیخ محمد تقی آملی رحمه الله می فرمود: «من در بحث فقه آیت الله قاضی شرکت می کردم - روزی از ایشان سؤال کردم - آن روز هوا بسیار سرد بود - که ما می خوانیم و می شنویم که عده ای موقع قرائت قرآن جلویشان آفاق باز می شود و غیب و اسرار برای آن ها تجلی می کند - . . در حالی که ما قرآن می خوانیم و چنین اثری نمی بینیم! مرحوم قاضی مدت کوتاهی به چهره من نظر کرد سپس فرمود: بلی! آن ها قرآن کریم را تلاوت می کنند و با شرایط ویژه، رو به قبله می ایستند - . . سرشان پوشیده نیست، کلام الله را با هر دو دستشان بلند می کنند، و با تمام وجودشان به آنچه تلاوت می کنند، توجه دارند و می فهمند جلوی چه کسی ایستاده اند! اما تو قرآن را قرائت می کنی در حالی که تا چانه ات زیر کرسی رفته ای! و قرآن را روی زمین می گذاری و در آن می نگری . . . !» (اسوه عارفان، ص 25) .
21) مرحوم آقای قاضی سفارش می کردند: «در یک مسجد همیشه نماز نخوانید، به مساجد دیگر نیز بروید و هرجا دیدید حال پیدا کردید آن جا نماز بخوانید و هرجا دیدید که حال پیدا نکردید، مکان خود را تغییر دهید و از این مسجد به مسجد دیگر انتقال یابید و خلاصه آن که توقف در یک مکان بی مورد است و باید دائما دنبال حال بود و از هرجا به جای دیگر منتقل شد و هرجا حال بهتر بود آن جا را انتخاب نمود .» (اسوه عارفان، ص 32) .
22) علامه طباطبایی می فرماید: «اکثر افرادی که موفق به نفی خواطر شده و توانسته اند ذهن خود را پاک و صاف نموده و از خواطر مصفا کنند و بالاخره سلطان معرفت برای آنان طلوع نموده است، در یکی از این دو حال بوده است:
اول: در حین تلاوت قرآن مجید و التفات به خواننده آن، که چه کسی در حقیقت قاری قرآن است و در آن وقت برای آنان منکشف می شده است که قاری قرآن خداست - جل جلاله . -
دوم: از راه توسل به حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام، زیرا آن حضرت را برای رفع حجاب و موانع طریق نسبت به سالکین راه خدا عنایتی عظیم است .
(محمد حسین حسینی طهرانی، رساله لب اللباب، تهران، انتشارات حکمت، ص 159) .
23) آیت الله قاضی رحمه الله «نوعا بین الطلوعین به قبرستان وادی السلام می رفتند، چنانکه در روایت وارده شده که بین الطلوعین به قبرستان بروید .» (اسوه عارفان، ص 139) .
24) اسوه عارفان، صص 139- 134 .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آیت‌الله کشمیری، عارفی که خواب امام خمینی را تعبیر کرد
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394

آیت‌الله کشمیری، عارفی که خواب امام خمینی را تعبیر کرد

۱۸ فروردین سالروز وفات آیت‌الله کشمیری

آیت‌الله کشمیری، عارفی که خواب امام خمینی را تعبیر کرد

 

 
 

امام خمینی(ره) خواب دیده بود در نجف وفات یافته و تدفین می‌شود اما آیت‌الله کشمیری در تعبیر خواب ایشان گفته بود: شما در ایران فوت می‌کنید و در ایران دفن می‌شوید.

 

 

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، مردم قم هیچ‌گاه یاد و خاطره بزرگ‌مردی از تبار خاندان آل‌الله را از یاد نمی‌برند که در هجدهم فروردین سال 1378 روی در نقاب خاک کشید و روح ملکوتی‌اش به سوی دیار محبوب پرواز کرد؛ او کسی نیست جز آیت‌الله سیدعبدالکریم کشمیری رضوی.

جد پدری وی سیدحسن کشمیری از علمای کربلا و از صاحبان کرامت بود و مردم تبریز از ایشان تقلید می‌کردند، نقل می‌کنند که آشیخ عبدالکریم حائری یزدی از شاگردان جد پدری ایشان بوده است.

جد مادری آیت‌الله کشمیری هم آیت‌الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی صاحب کتاب وزین «عروه» است و این گونه بود که عشق به دروس دینی در خانواده آیت‌الله ریشه دوانده بود و به همین جهت از 15 سالگی آیت‌الله کشمیری قدم در تحصیل علوم دینی گذاشت.

* بهترین موقعیت عرفانی آیت‌الله کشمیری

بعدها که آوازه شهرت او در حوزه پیچید و توانست پله‌های پیشرفت روحی و معنوی را در کنار تحصیل و تدریس بپیماید، او که مدت 10 سال تنها به فاصله یک دیوار با استاد عرفانش آخوند کاشی فاصله داشت، از موقعیت پیش‌آمده بهترین بهره‌برداری کرد و توانست در این مدت به ارتقای پرورش روح و بندگی متواضعانه خداوند بپردازد.

 

 

هر چند که غیر از آخوند کاشی پای درس عرفان شیخ مرتضی طالقانی و سید علی قاضی حاضر شد و 5 سال در خدمت علامه قاضی گذراند، وی درباره استادش چنین بیان می‌کرد: «انسان ملکوتی و الهی است، فانی فی الله بود، شخص بزرگی بود»، درباره دستوری که استادش سید قاضی به او داده بود، از گفتن 40 بار ذکر ابتدایی «یا حی یا قیوم» تا 400 بار ذکر یونسیه «لا اله الا أنت سبحانک إنّی کُنت من الظالمین» سخن می‌گفت.

*نظر آیت‌الله کشمیری درباره آیت‌الله بهجت

در حوزه علمیه نجف اشرف با آیت‌ الله بهجت آشنا ‌شد و بهجت العرفا را از طلاب مهذب نجف معرفی کرد، در همین حوزه بود که امام خمینی(ره) 2 بار از او خواسته بود که پیشش بیاید تا تعبیر خواب را برای او بازگو کند، چرا که امام خمینی(ره) خواب دیده بود که در نجف وفات یافته و دفنش کرده‌اند، اما آیت‌الله کشمیری در تعبیر خواب ایشان گفته بود: نه؛ شما در ایران فوت می‌کنید و در ایران دفن می‌شوید.

از جهت عرفانی، بزرگی روح و آرامش باطن، امام را خیلی بزرگ می‌دید و می‌گفت: «امام؛ خیلی بزرگ است؛ نظیر ندارد. اراده عجیبی داشت؛ مستقیم در کارش بود، روی ثبات است؛ انگار آن شیء را می‌دید».

 

 

*علت موفقیت آیت‌الله قاضی از منظر شاگردش

هر چند که آیت‌الله کشمیری در برخی موارد با احتیاط صحبت می‌کرد، اما بیشتر دوست داشت که درباره استادش مرحوم آیت‌الله قاضی مطالبی را بیان کند، علت موفقیت استادش را سجده‌های بسیار، زیاد روزه گرفتن، عدم ترک ذکر یونسیه و توکل زیاد بر خدا می‌دانست و آیت‌الله بهجت را بهترین شاگرد آیت‌الله سیدعلی قاضی بیان می‌کرد.

با اینکه در عرفان گام‌های استواری را پیموده بود، اما هیچ‌گاه برای ارشاد و هدایت مردم کم نمی‌گذاشت و همیشه مردم مشتاق را به گرفتن روزه زیاد، کم خوابی، مواظبت بر نماز شب و انجام ذکر یونسیه توصیه می‌کرد و می‌گفت: «عبادت کنید؛ بندگی، همین ذکر یونسیه را شما بگویید، برای شما سیر برزخی می‌شود؛ خدا شاهد است؛ مداومت کنید، «و ادمتم ذکره». متواضع بشوید، «من تواضع لله رفعه الله»».

اما با این وجود بر لزوم حضور یک استاد اخلاق برای طی مدارج عرفانی همیشه تأکید داشت و می‌گفت: «بی استاد نمی‌شود، تمام امور استاد می‌خواهد»، چرا که بهترین دلیل و استشهاد استاد آیه «الحمدلله رب العالمین» بود.

*بهترین راه رفاقت با امام زمان(عج)

همچنین آیت‌الله کشمیری برای نزدیکی هر چه بیشتر به امام زمان(عج) خلوت روزی یک ساعت با حضرت(عج) را بهترین راهکار قلمداد می‌کرد و تأکید ‌داشت که این عمل همراه با قرائت زیارت «آل یاسین» و زیاد خواندن ذکرهای «یا صاحب الزمان اغثنی» «یا صاحب الزمان ادرکنی» و «المستعان بک یا بن الحسن» منجر می‌شود تا انسان یک مقداری با حضرت(عج) رفاقت پیدا کند، با این حال توسل به خود امام زمان(عج) و قسم دادن خداوند به حق امام زمان را بهترین راهکار برای تعجیل فرج می‌دانست.

 

 

از علاقه‌مندی‌های آیت‌الله کشمیری در میان عبادتگاه‌های نجف می‌توان به قبرستان وادی‌الاسلام اشاره کرد، زیرا هنگامی که از آن مکان در نزد ایشان سخنی به میان می‌آمد با تبسمی همراه انبساط روحی می‌گفت: «روح و ریحان؛ بهشت است وادی السلام، به حدی عشق به وادی داشتم که مباحثه‌مان را هم در وادی گذاشته بودیم و مباحثه می‌کردم، نماز جماعت می‌خواندم».

راز مقامات عرفانی مرحوم نخودکی از زبان آیت‌الله کشمیری

 

 

 

آیت‌الله کشمیری می‌گوید: مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد مقدس، هر شب تا صبح قرآن را ختم و به امام رضا(ع) هدیه می‌کرد تا به آن مقامات رسید؛ ای کاش به جای تدریس بعضی کتاب‌ها در جوانی قرآن می‌خواندم.

به گزارش فارس، آیت‌الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری در تاریخ 1343 هجری قمری در خانواده‌ای از تبار سادات و روحانی در نجف اشرف چشم به جهان گشود. از طرف پدر به جد بزرگوارش اسوه علم و عرفان آیت‌الله سید حسن کشمیری و از طرف مادر به فقیه متبحر، سید محمد کاظم یزدی صاحب کتاب «عروة الوثقی» منتسب بود.

 

پدرش حجت‌الاسلام سید محمدعلی کشمیری بود که در کربلا به دنیا آمد و پس از مراحل تحصیل، داماد آیت‌الله سید محمد کاظم یزدی شد و به زهد و تعبد و روحانیت، معروف و مشهور شد. همچنین مادر آیت‌الله کشمیری زنی پاکدامن، مؤمنه و فرزند آیت‌الله سید محمد کاظم یزدی بود که از نظر شهرت مرجعیت و فقاهت در نزد علما زبانزد بود.

این استاد فرزانه از اوائل طفولیت به دستور والد گرامی خویش به علوم دینی روی آورد و چون از حافظه و استعدادی قوی برخوردار بود ترقی و پیشرفت سریعی داشت تا آن جا که روزی یازده درس از فقه و اصول و فلسفه و ادبیات و ... تدریس می‌کرد.

هجرت از نجف

از آیت‌الله کشمیری سؤال شد: با وجود آن همه علاقه‌ای که به نجف داشتید چرا به ایران آمدید؟

پاسخ داد: روزی در صحن امیرالمؤمنین(ع) بودم کسی از من پرسید: صدام چطور آدمی است؟

گفتم: «کلب عقور» (سگ گزنده و نیش زن است)

فردا بعضی از آشنایان برایم خبر آوردند که اسم تو را حزب بعث در لیست دستگیر شوندگان و اخراجی‌ها نوشته‌اند.

صدام هم کسی نبود که از این مسائل به سادگی بگذرد، لاجرم با خوف و عواقب بعدی و اصرار بعضی به ایران آمدم آن هم با دست خالی، حتی دفتر جزوات اذکار و اخلاق را از من گرفتند.

به دنبال اولیاء خدا

آیت‌الله کشمیری از طفولیت با جذبه‌ای که در وجودش بود، به سوی حق و اولیاء الهی کشیده می‌شد از این رو با اینکه نوجوان بود ملاقات با بزرگان نصیبشان می‌شد و آنها را دوست می‌داشت و می‌گفت: «من از اول دنبال پیرمردها بودم و رفیق جوان کم داشتم ... و هر کدام را می‌دیدم که بویی از طریق اهل‌بیت علیهم‌السلام برده باشد دستورالعملی از آنها می‌گرفتم.»

اولین کسی که این عالم ربانی را در سنین کوچکی متذکر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. آیت‌الله کشمیری داستان را این گونه تعریف کرده‌اند:

«روزی نزدیک مدرسه جدم سید کاظم یزدی، با بچه‌های هم سن و سال بازی می‌کردم، شیخ تا مرا دید اشاره کرد بیا نزدم، نزدش رفتم و فرمود: در مغزت نور است با بچه‌ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی‌خوری!

 

 

* ویژگی‌های آیت‌الله سید عبدالکریم کشمیری(ره)

تجلیل از بزرگان

این استاد فرزانه، عده‌ای از بزرگان اخلاق و عرفان را با احترام و با تجلیل یاد می‌کرد که بعضی از آنها را به عنوان ادای حق اساتید و بعضی را به خاطر مقامات آنها، متذکر می‌شد، مانند: ملا حسینقلی همدانی، آقا سید احمد کربلایی، آقا سید علی قاضی، سید مرتضی کشمیری، شیخ زین العابدین مرندی، شیخ طه نجف، شیخ مرتضی طالقانی، شیخ علی اکبر اراکی، آقا سید حسن کشمیری، آقا سید هاشم حداد، آقا سید عبدالغفار مازندرانی، مستور آقا شیرازی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و ... .

انس حقیقی با قرآن کریم

آیت‌الله کشمیری،حافظ کل قرآن نبود، ولی آیات ممتاز و قبل و بعد آیات را از حفظ می‌خواند و در موارد استخاره زیاد دیده شد که با آیات قرآن پاسخ می‌داد و می گفت: در زمانی که نجف اشرف بودم، هر سه روز یک ختم قرآن می‌کردم، و در حل مشکل افراد، بسیار شنیده شد که به بعضی سوره‌ها و آیات قرآنی حواله می‌داد.

از این رو وقتی یکی از اهل دانش که با خانواده‌اش مشکلی داشت و به حضور وی آمد و راه حلی درخواست کرد، گفت: 

قرآن بخوانید تا این مشکل حل شود. آن شخص گفت: مدت‌هاست که لای قرآن را باز نکرده‌ام!

زمانی هم برای ترغیب به خواندن قرآن می‌فرمود:

مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد مقدس، هر شب تا صبح، قرآن را ختم می‌کرد و به امام رضا علیه‌السلام هدیه می‌کرد، تا به آن مقامات رسید.

نقل شده از تلامذه مرحوم آیت‌الله شیخ مجتبی لنکرانی استاد حوزه علمیه نجف که آیت‌الله کشمیری، بعضی درس‌های سطح را نزد وی خواند که ایشان اواخر عمر قرآن بسیار می خواند، و گاهی می‌گفت: کاش به جای تدریس بعضی کتاب‌ها در جوانی، قرآن می‌خواندم!

تا اینکه روزی از آیت‌الله کشمیری نیز مانند همین کلام شنیده شد!!

اعتقاد راسخ به ولایت ائمه معصومین (ع)

سیره استاد در سه چیز بود:

معرفت نفس، معرفت ولایت، معرفت رب

ولی حساسیت و تعصب خاصی درباره ولایت داشت که بارها از جنابش ظاهر شد. وقتی شخصی به منزل استاد آمده بود و از کسی که اهل دانش بود و منصبی داشت صحبت کرد، که آن کس حق حضرت زهرا سلام‌الله علیها را منکر و مانند اهل سنت نظر داد! به قدری ناراحت و عصبانی شد که با تمام وجود به گوینده آن هجوم برد به طوری که هیچ‌ گاه  چنین حالتی در وی مشاهده نشده بود و عجیب آنکه مدتی بعد، آن شخص از مسئولیتی که داشت برکنار شد.

وفات

این مصباح هدایت در اواخر ماه مبارک رمضان سال 1419 به علت عارضه سکته قلبی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شده و حدود سه ماه در بیهوشی به سر برد تا اینکه در روز چهارشنبه 18 فروردین 1378 (بیستم ذی الحجه 1419) در سن 74 سالگی به لقاء محبوب شتافت.هنگامی که خبر رحلت این عالم مجاهد در شهر قم پیچید، شهر یکپارچه سیاهپوش شد. بعد از انتقال پیکر مطهرش از تهران به قم ، آیت‌الله بهجت(ره) در صحن حرم حضرت معصومه(س) بر ایشان نماز خواند و بالای سر مرقد مطهر حضرت معصومه(س) کنار قبر علامه سید محمدحسین طباطبایی به خاک سپرده شد.

آری! با اینکه سال‌ها از وفات این عالم ربانی می‌گذرد، اما همچنان سخنان شیوا و معنادار این عارف بالله در اذهان باقی مانده است، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اسوه های اخلاق و عرفان/آیت اللهسید مرتضی کشمیری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
اسوه های اخلاق و عرفان/آیت اللهسید مرتضی کشمیری

یکی از علمای عامل که شخصیت و سیره او همواره مورد توجه و اعجاب اهل نظر بوده، آیت الله سید مرتضی کشمیری است. ذکر فضائل و مناقب او ورد زبان بزرگانی از اهل معرفت و نقل محافل اهل سلوک بوده و هست و خواهد بود.

سید مرتضی در سحرگاه جمعه هشتم ربیع الثانی 8621 هجری در شهر لکنهو در بلاد هندوستان دیده به جهان گشود. پدربزرگ مادری او (علی بن صفدر صالح رضوی) (معروف به سید علی کشمیری) (7121-9621) از شاگردان شریف العلماء، صاحب جواهر و شیخ انصاری بوده است. صاحب جواهر در اجازه ای که برای او نوشته او را به صفای باطن و نیز قدرت علمی بالا ستوده است.

پدر سید مرتضی، (سید مهدی شاه) بود. او را به عبادت بسیار و مواظبت بر نوافل و ادعیه و اذکار و سجده ها توصیف کرده اند. در عین حال از علمای برجسته عصر خود نیز بوده و آثاری در فقه و اصول و... از او بر جای ماند.

اما مادر او که دختر سید علی کشمیری (رضوان الله علیه) بود، در کتب درسی متداول و به خصوص در ریاضیات مهارت داشته است. فرد دیگری که از خاندان سید مرتضی شایسته ذکر است، سید ابوالحسن دایی اوست که از نوادر روزگار و از مجتهدین بزرگ بود. او علاوه بر اینکه اشتغال به تحقیق، تدریس علوم مختلف و وظایف دیگر داشت، اهل منبر و خطاب و وعظ و ارشاد نیز بود و نماز جمعه را اقامه می کرد. از او آثار بسیاری در فقه، حدیث، رجال، کلام، ادبیات و... بر جای ماند. بسیاری از اطلاعات اندکی را که ما از دوران اقامت سید مرتضی در هند می دانیم، مرهون دایی او (سید ابوالحسن رضوی) هستیم.

سید مرتضی در چنین خانواده ای تربیت شد و رشد یافت. او پس از خوشه چینی از خرمن عالمان وطن خود، برای کسب علم و معرفت و معنویت بیشتر به عتبات عالیات سفر کرد. هجرت سید به عراق که در چهارده یا پانزده سالگی انجام شد به منزله اعراض از هند و جلای وطن تا آخر عمر بود. وی با تمام وجود به محضر امیرالمؤمنین و سایر امامان مدفون در عراق وارد شد. او در تمام مدتی که در هند بود با اطرافیان، با زبان هندی سخن می گفت، ولی در عراق، به شدت از این زبان اجتناب می کرد. خلاصه با پشتکاری عالی به کسب علم و معنویت همت گماشت.

وی در سن 32 یا 42 سالگی برای حضور در درس مرحوم میرزای بزرگ شیرازی به شهر سامرا، که کانون توجه طلاب و علما بود؛ وارد شد. تا آن زمان وی در نجف بود. از بررسی اساتید وی، می توان فهمید ایامی را نیز در کربلا سپری کرده است.

سید مرتضی پس از مدتی اقامت در سامرا و شاید همزمان با رحلت میرزای شیرازی (قدس سره) و انتقال دوباره مرکزیت علم به نجف اشرف، به این شهر مقدس بازگشت و به تدریس و پرورش شاگردانی عالم پرداخت.

در عراق با دختر آیت الله سید محمد علی حسینی شاه عبدالعظیمی (قدس سره) ازدواج کرد. آیت الله شاه عبدالعظیمی از عالمان مجتهد و اهل زهد و عبادت بود که در صحن حیدری حرم امیرالمؤمنین (علیه السلام) اقامه نماز جماعت می کرد. از آثار او می توان به موعظة السالکین و منتخب الخلاصه اشاره کرد.

غروب

سیّد مرتضی در پنج سال آخر عمر پر برکتش دو بیماری داشت.1 البته معلوم نیست که علّت وفات او همین دو بیماری باشد. به هر حال در نجف اشرف بیمار شد. به کربلا سفر کرد و ایّامی را به معالجه پرداخت تا اینکه بیماری شدّت یافت. او را به بغداد منتقل کردند، تا درمان را زیر نظر پزشکان آنجا پیگیری کند. درمان ها سودی نبخشید و هنگامی که سیّد وفاتش را نزدیک دید، از همراهان خواست که او را با سرعت به کاظمین ببرند.2

تا هنگام وفات، از سخن گفتن باز نایستاد و هیچ اثری از احتضار و نزدیکی مرگ در او مشاهده نشد. شهادتین را گفت و امامان (علیهم السلام) را یکی پس از دیگری نام برد.3 یک ساعت از شب گذشته 4 در شب دوشنبه(41) 5 شوال 3231 ق 6به عالم دیگر رفت.

بسیار دوست داشت در جوار امیرالمؤمنین (علیه السلام) دفن شود. زمانی در حرم مطهّر، این خواسته را با حضرتش مطرح کرده بود، ولی امام (علیه السلام) به او فهماند که جایگاه مقدّر او جوار امام حسین « علیه السلام» است. در نهایت، سیّد اصرار بیشتر را بی فایده دید و پس از انجام اعمال، از حرم خارج شد. خروج او با ورود زین الموحّدین، سید احمد کربلایی طهرانی «قدس سره» مصادف شد. سیّد مرتضی قضیه را به سیّد احمد گفت و از او خواست تا او هم از امیرالمؤمنین (علیه السلام) حاجتش را درخواست کند.7

برخی از کسانی که پیش از وفات نزد او بودند، از او درباره محل دفنش پرسیدند. فرمود: «اینجا محضر دو امام همام و در خدمتشان بودن است» و سپس این مسئله را به خانواده اش واگذار کرد. 8

مقصود از «دو امام همام» چیست؟ در حاشیه آن نسخه از ترجمه که در اختیار من است، دو نام حسن و حسین نوشته شده که گویا اشاره ایست به حسنین «علیهما السلام» ؛ ولی ظاهراً منظور سیّد، امام موسی کاظم و امام جواد «علیهما السلام» بوده است. او در باطن به جانب آن دو امام همام توجه داشته و نخواسته آخرین لحظات را در مسئله محل ّ دفن خود که از پیش واقعیّت آن را می دانسته است، تلف کند، که «أشدّ الغصص فوت الفرص» (شدیدترین غصه ها به هنگام از دست رفتن فرصت ها است. )

به هرحال، خانواده او نجف اشرف را برگزیدند. پیکر پاکش را به کربلا بردند تا از آنجا به نجف منتقل کنند، ولی از سوی دولت عثمانی اجازه صادر نشد.9 به این ترتیب، جسم مادی و جسد ناسوتی او را در حجره هندی ها 10 نزدیک باب زینبیّه حرم امام حسین (علیه السلام) و در کنار دایی اش آقا سیّد ابوالحسن رضوی کشمیری (قدس سره) به خاک سپردند.11

سید ما «قدس سره» شیفته آموختن علوم دینی بود. همواره فکر می کرد و زیاد کتاب می خواند.12 او در بیشتر علوم متداول و شاید در همه علومی که در اطراف او شناخته شده بود، کار کرده و صاحب نظر بود. وقتی درباره مسئله مشکلی از هر علم سخنی می گفت، چنین به نظر می رسید که گویا در همه عمر، در همین یک علم کار کرده است.

در این مسیر، توفیق الهی همراه سیّد ما بود و زمانی که به محضر اساتید می رسید و به فهم و پشتکار و شوق او پی می بردند، با توجّه تام و مراقبت کامل، به تربیت علمی او همّت می گماردند.

در روزگار او، شیعیان و اهل سنّت سرزمین هندوستان، در زمینه های علمی با هم رابطه ای بسیار نزدیک و صمیمی داشتند و در مجالس درس هرکدام، شاگردانی از گروه دیگر شرکت می کردند. سیّد مرتضی در علوم عقلیه و ادبیات از اساتید اهل سنّت استفاده کرده بود.

در اوان تحصیل، هرگاه پاسی از شب می گذشت و پدر به او دستور می داد که به بستر خواب برود، از خدمت پدر مرخص می شد و به حجره خود می رفت. چراغ را روشن می کرد و تا زمانی که خواب بر او غلبه کند، مشغول مطالعه بود.

در آن دوران بعضی از کتاب هایی را که شاید برخی از بزرگان آن دیار هم ندیده بودند، مطالعه کرده و حتّی بر آنها حواشی و تعلیقات داشته است. مانند کتاب مغنی اللبیب که سیّد درباره آن، کتاب محاکمات را نوشت.

عزم راسخ، همت بلند و شوق و نشاط سیّد را در دوران کودکی و نوجوانی، از کثرت و تنوّع آثار او در آن دوران می توان فهمید.

در عتبات عالیات اوقات او به ریاضت تحصیل علم می گذشت. به جز واجبات، تعدادی از مستحبّات معین را انجام می داد و باقی وقتش را به کسب علم می گذراند.

گاهی هنگام شام، غذایی نزدش می گذاشتند و او مشغول مطالعه و فکر بود و متوجه نمی شد، تا اینکه ناگهان می فهمید صبح دمیده است. گاهی نیز که کنار سفره مشغول مطالعه بود، لقمه ای که برمی داشت، مدّتی طول می کشید تا به دهان برسد.

یکی از دوستان مورد اعتماد سیّد نقل کرد که او در حجره ای از حجره های فوقانی صحن مطهّر بود. یکی از دوستانش که وظیفه خریدن نان را بر عهده داشت، برای زیارتِ مخصوصه کربلا مشرف شد. سیّدِ علّامه در این مدّت نانی نخرید، تا اینکه آن رفیق از زیارت بازگشت و دید سیّد به همان نانی که او (قبل از سفر زیارتی) آورده بود، قناعت کرده و به مطالعه مشغول بوده است.

درباره او گفته اند: «کان ... شدید الولوع بمطالعة الکتب.» به مطالعه کتاب ها بسیار حریص بود.13

آری! علم، اندکی از خود را آنگاه در اختیارت قرار می دهد که تو همه وجودت را در اختیارش قرار دهی.14

ما نمی دانیم که او در چه سال هایی در کربلا و نجف بوده، ولی همین قدر می دانیم که ورود او به سامرا و حضورش در درس میرزای شیرازی (قدس سره) حدود سال های 1921 و 2921 ق بوده است، چرا که استادش، میرزای شیرازی در ماه شعبان 1921 به سامرا مشرّف شد و پس از آنکه شیخ آقابزرگ طهرانی « رحمه الله» بعد از ماه رمضان 2921 به سامرا هجرت کرد، میرزا را دید که حلقه درسی دارد و در شبانه روز، دو درس می دهد.15

در آن سال ها به سبب حضور میرزای شیرازی در سامرا، این شهر کانون توجّه دانشمندان و اهل علم قرارگرفت و بسیاری از طلّاب و علمای بزرگ به این شهر هجرت کردند. سیّد ما(رحمه الله) از اوّلین مهاجران به این شهر بود.16 او در این هنگام 32 و یا 42 سال داشت و سال هایی در این شهر زندگی کرد.17

در سامرا، دو تن از علما، هم بحث وی بودند: آیت الله باقر قمی و آیت الله علی محمد نجف آبادی.18

به هر حال پس از مدّتی اقامت در سامرا و شاید مقارن رحلت میرزای شیرازی(قدس سره) و انتقال دوباره مرکزیّت علم به نجف اشرف، به این شهر بازگشت و آنجا ساکن شد.

سیّد مرتضی کشمیری حلقه های تدریس داشته است. از چگونگی این دروس آگاهی چندانی نداریم، ولی با توجّه به آنچه درباره شاگردان او گفته شده، مجلس درس اصول فقه و حدیث و رجال داشته و شاگردانی نیز از درس خارج فقه (فقه استدلالی) او استفاده می کردند.

او درس خارج فقهی داشته که عمومی نبوده و برخی خواص در آن شرکت می کرده اند.19 نمی دانیم که آیا این، تنها درس خارج فقه سیّد بوده یا اینکه (چنان که سیره بعضی بزرگان بوده و هست) دو درس داشته؛ یکی برای عموم طلّاب و دیگری برای خواص. همچنین سیّد مرتضی در روزهای تعطیل برای بعضی، علوم خفیّه را تدریس می کرد.

به طور کلّی همه اوقات او مستغرق در کار بود. می آموخت، بسیار مطالعه می کرد، تدریس می نمود و در اوقات خاص و نیز در میان کارهای روزمره، به ریاضات و عبادات خاص مشغول بود. گاهی نیز کتاب می نوشت که آثاری مانند إعلام الأعلام از آن جمله است که در بخش مربوط به آثار به آن خواهیم پرداخت.

با توجه به حجم آثاری که از او نقل شده، آنچه به ذهن می رسد، این است که پس از هجرت به عتبات عالیات، کمتر از سابق به نوشتن می پرداخته است. ولی نمی توان این مطلب را مسلّم دانست، چرا که پس از هجرت، کتمان آثارش را روش خود قرار داد و به این دلیل، اطلاعات زیادی از آثار او در دست نیست. آثار پیش از هجرت او را هم نه خودش، بلکه دایی او، آقا سیّد ابوالحسن (رحمه الله) گزارش کرده است.

اساتید

1. سید محمد عباس موسوی جزائری

در دوران اقامت سید مرتضی در هند، علاوه بر وابستگان او، مهم ترین استادش سید محمد عباس موسوی جزائری (6031 - 4221 ق) بود. زندگینامه تفصیلی وی را نوه اش، آیت الله سید طیّب موسوی جزائری (قدس سره) در مقدمه کتاب کشف الأسرار آورده است.

او از عجایب روزگار و از عالمانی بود که در زمینه های مختلف تخصص داشت. آثارش در ادبیات، فقه، اصول، حدیث، منطق، حکمت، رجال و تفسیر از تبحّر و تخصص او در این رشته ها حکایت دارد. همچنین آثاری در مواعظ، الفاظ، تاریخ، ملل و نحل و غیراینها دارد. بیش از 021 اثر دارد. در علم طب هم ماهر بود و برخی بیمارانی را که سایر اطبّا و از جمله پزشکان اروپایی مقیم هند، از درمانشان ناتوان بودند، علاج می کرد.

2. آیت الله میرزای شیرازی بزرگ

در دوران اقامت در سامرا، مهم ترین استاد سید مرتضی، مرحوم آیت الله میرزای شیرازی بزرگ بود. این عالم گرانقدر و فقیه و مجاهد عظیم الشأن، مرجع یگانه زمان خویش بود و درسش، کانون توجه عالمان و طلاب قرار داشت. فتوای تاریخی وی در تحریم تنباکو برای مبارزه با استعمار انگلیس و اثر شگفت آن، مشهور است.

3. مشایخ سید مرتضی در امر حدیث:

یکی از افتخارات علمای دین این بوده و هست که در زمره روایت کنندگان آثار و اخبار روایات اهل بیت (علیهم السلام) قرار گیرند. به همین دلیل است که می بینیم در طول تاریخ چه اهتمامی به امر روایات داشته اند. یکی از طرق ورود به سلسله راویان احادیث، کسب اجازه از راویان نسل قبلی است و به این ترتیب در صورتی که آن راوی، فرد درخواست کننده اجازه را، صاحب صلاحیت «راوی شدن» بداند به او کتباً یا شفاهاً اجازه می دهد که از طریق او و به واسطه او، روایات اهل بیت (علیهم السلام) را روایت کند. سید مرتضی کشمیری نیز از بسیاری از علما و روات، اجازه نقل حدیث داشته است.

تعداد شاگردانی که از سید مرتضی کشمیری (رحمة الله علیه) استفاده کرده اند، بسیار است و در زمره آنان بزرگانی همچون شیخ حسنعلی اصفهانی، سید احمد موسوی جزائری، سید محمود مرعشی نجفی، سید جمال الدین گلپایگانی و افرادی مانند آنان دیده می شود.

آثار و تألیفات

آثار علمی او بسیارند و ما از همه آنها آگاهی نداریم، چرا که همواره سعی در کتمان و اخفای فضایل خود داشته است. معلومات ما درباره این آثار، مرهون گزارش دایی او، سید ابوالحسن و نیز بعضی فهرست نویسان و تذکره نویسان است که در جای خود به نام آنان اشاره ای می کنیم، إن شاء الله .

آثار علمی سیّد(رحمة الله علیه) را می توان به دو دسته تقسیم کرد: اوّل: آثار دوران زندگی در هند؛ دوم: آثار او در عتبات.

آثار دوران هند (قبل از هجرت او به عراق) را علّامه سیّد ابوالحسن رضوی (رحمه الله) چنین گزارش می کند:

1. تکمله رسالة الکر للشیخ البهائی(قدس سره)

2. حاشیة علی شرح هدایة القاضی المیبدی

3. حاشیة علی تقویم المحسنین

4. رسالة فی الأعمال الهندسیّة

5. شرح علی تحریر المحقق الطوسی لکتاب اوطوقس فی الکرة المتحرکة

6. شرح صفحة الأسطرلاب للشیخ البهائی (قدس سره)

7. رسالة فی معرفة البعد بین البلاد

8. تتمّة الرسالة المؤلّفة فی معرفة البعد بین البلاد

9. حواشی حاشیه معرفة للمولوی غلام یحیی

01. حواشی المیر زاهد علی شرح التهذیب

11. حاشیة علی شرح الچغمینی

21. العروة الوثقی

31. حاشیه بر شرح بیرجندی بر رساله فارسی خواجه نصیرالدین طوسی (رحمة الله علیه) در باب اسطرلاب

14. کشف الضمائر

15. شرح عبارة العلّامة(رحمةالله علیه) فی المنتهی فی عمل الدائرة الهندیّة

61. شرح عبارة العلّامة الکرباسی قدس سره فی المزاج فی باب القبلة

71. حاشیة علی رسالة ابن فهد الحلیّ(قدس سره) حول منازل القمر

81. حاشیة علی أمل الآمل للعاملی( رحمه الله)

91. شرح علی مبحث الزوال من شرح اللمعة

02. شرح روایة عبدالله بن سنان عن الصادق (علیه السلام) فی اختلاف الزوال باختلاف الفصول

12. حاشیة خلاصة الحساب

22. حاشیة علی شرح درایة الحدیث للشهید الثانی(قدس سره)

32. منتخب اتحاف السیوطی فی الأنساب

42. محاکمات بین شارحی مغنی اللبیب؛ الشمنی و الدمامینی

52. حاشیة القوانین

26. حاشیة ریاض المسائل

72. حاشیة شرح اللمعة.

بنابر گزارش علامه سید ابوالحسن رضوی سه کتاب اخیر را در اوایل تحصیل فقه و اصول نوشته است.

از آثار دوران بعد از هجرت او به عتبات آگاهی زیادی نداریم و این، به سبب روش سیّد در کتمان و اخفای فضائل خود است. با این وجود دو کتاب را از آثار او در این دوره می دانند:

إعلام الأعلام و تسلیک النفس إلی جناب القدس.

سیره عملی

مشرب سید مرتضی کشمیری (رحمه الله) و روش او در سلوک راه حضرت حق چیست؟ پاسخ به این سؤال با مشکلاتی همراه است. اطلاعات ما در این زمینه بسیار محدود است. از آثار مکتوب او جز عباراتی چند چیزی در دست نداریم و از شاگردان سلوکی او به جز چند مورد آگاه نیستیم. پس به تفصیل نمی دانیم که او در سیر و سلوک بیشتر بر چه جنبه هائی تاکید داشته است. با این وجود با نگاهی به آنچه خود او در عمل به آن ملتزم بوده و یا دیگران را به آن توصیه می کرده است نکاتی را به عنوان ویژگی های روش او می توانیم دریابیم:

توجه و ارادت به ثقلین، حسن خلق، احترام به سادات، تردد به زیارتگاه ها و مکان های مقدس، توجه در نماز، سجده های طولانی، زهد و قناعت، سکوت و عزلت، کم خوراکی، اذکار، ادعیه و عبادات خاص.20

مقامات و کرامات

کرامات بسیاری از آیت الله سید مرتضی کشمیری (رحمة الله علیه) نقل شده است. اما به دلیل رعایت اختصار در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا می کنیم.

1. از او پرسیدند: «آیا کسی را می شناسید که خدمت امام زمان (علیه السلام) رسیده باشد؟»

فرمود: آری، کسی را می شناسم که از بلادِ کفر آمده و خدمت چهارده معصوم است.

منظور او خودش بوده که از هندوستان آمده و دائماً خدمت چهارده معصوم (علیهم السلام) بوده است.21

2. یکی از دوستداران سیّد گفت:

سیّد در رواق حیدری مشغول ذکر بود. نزدش رفتم و ناگهان دیدم لباس هایش و سجاده ای که بر آن [نشسته] بود و دیوار، همگی در ذکر، متابعت او را می کنند [ذکرِ او را تکرار می کنند]. از این حالت دچار وحشت شدم. سیّد دستش را بر من گذاشت و من به حالت اوّل و عادی بازگشتم و ذکر را فقط از او می شنیدم.22

3. نیز شیخ حسین همدر می گوید:

یک سال وقتی که حُجّاج برای زیارت بیت الله الحرام می رفتند، خیلی به زیارت پیامبر خدا مشتاق شدم و قصد کردم که همراه حُجّاج، پیاده بروم تا به کسی زحمت ندهم. هیچ کس غیر از خداوند عالَم از این نیّت حقیر مطلّع نشد. خدمت جناب سیّد - أعلی الله مقامه - مشرّف شدم که ایشان برای این کار استخاره کند تا هیچ تردیدی برایم باقی نمانَد و عزمم را جزم کنم و راهی شوم. در حرم مطهّر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) خدمت ایشان رسیدم و عرض کردم: «استخاره ای با قرآن بفرمایید.» استخاره کردند و این آیه آمد: « یا أیّها الذین امنوا لاتدخلوا بیوت النبّی إلّا أن یؤذن لکم .»23

تبسّمی کرد و فرمود: «بهتر است در خدمت حضرت أبوالأئمّة [امیرالمؤمنین علیه السلام] باشید. هنوز مأمور نیستید که پیاده به حج و با این حالِ نداری و زحمت و تعب به زیارت پیغمبر خدا [صلی اللَّه علیه و آله ] بروید. إن شاء الله بعداً با استطاعت به حج و زیارت مشرف می شوید؛« فانّ مع العسر یسراً، إن مع العسر یُسراً.»24 من خیلی متعجّب شدم که ایشان چگونه این مطلب را فهمیدند؟ واگر فرض کنیم از دلالت آیه [ای که در جواب استخاره آمد] به این پاسخ رسیدند، اینکه من پیاده می خواهم بروم را از کجا فهمیدند؟

4. مرحوم قاضی(رحمة الله علیه) نقل فرمود:

« روزی در محضر آقای حاج سیّد مرتضی کشمیری (رحمة الله علیه) برای زیارت مرقد مطهّر حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) از نجف اشرف به کربلای معلّی رفتیم و بدواً [ = در ابتدا]در حجره ای که در مدرسه بازار بین الحرمین بود وارد شدیم. این حجره منتهی الیه پله هایی بود که باید طی شود. مرحوم حاج سیّد مرتضی از جلو و من از عقب سر ایشان حرکت کردم. چون پله ها به پایان رسید و نظر بر در حجره نمودیم، دیدیم که مقفّل [= قفل شده ] است. مرحوم کشمیری نظری به من نموده و گفتند: می گویند هر کس نام مادر حضرت موسی را بر قفل بسته بخواند باز می شود. مادر من از مادر حضرت موسی کمتر نیست و دست به قفل بردند و گفتند: یا فاطمة! و قفل باز را در مقابل ما گذاردند و ما وارد حجره شدیم.»25

پی نوشت ها

1. مکارم الآثار، ج 6، ص 1916.

2. ترجمه، ص 18، همچنین آقا سید محمد رضی - دامت برکاته - فرمود: «پزشکی در بغداد ایشان را مسموم کرد و وقتی سیّد مطلب را فهمید و دانست که کار از کار گذشته است، دستور داد که او را به کاظمین ببرند.»

3. همان.

4. همان.

5. مکارم الآثار، ج 6، ص 1916.

6. آقا سیّد محمد رضی رضوی - دامت برکاته - وفات سیّد را در پنجاه و سه سالگی دانسته اند و بنابراین، از آنجا که سال ولادت او، 1268ق مورد اتفاق است، از نظر ایشان، سال وفات باید 1321ق باشد.

7. به نقل از آقا سیّد محمد رضی.

8. ترجمه، ص 18.

9. همان.

10. مکارم الآثار، ج 6، ص 6191؛ حجره سومِ سمت راست باب زینبیّة ؛ أعیان الشیعة، ج 5، ص 121.

11. ترجمه، ص 18

12. ترجمه، ص6.

13. ترجمه، ص 6.

14. محاضرات الأدباء، ج 1، ص 50؛ قال الخلیل: «العلم لایعطیک بعضه حتّی تعطیه کلّک.»

15. هدیّة الرازی، ص 110.

16. همان، ص 157

17. همان، ص 128

18. همان، ص 157.

19. شجره مبارکه،ص164(به نقل از اجازات المشایخ).

20. با توجه به اینکه مواردی که در اینجا ذکر می شوند در کتابی که در شرح احوالات جناب سید مرتضی کشمیری در دست انتشار است شرح داده شده ، در اینجا به ذکر فهرستی از آنان اکتفا کرده و خوانندگان محترم را به کتاب مذکور ارجاع می دهیم

21. به نقل یکی از شاگردان آقا سید عبدالکریم (قدس سره)

22. به نقل از آقای سید محمد رضی رضوی

23. سوره احزاب، آیه 53.

24. سوره انشراح آیه 6 - 5.

25. آیت الحق، ص 105 ؛ به نقل از مخطوطات علّامه سیّد محمد حسین حسینی طهرانی ( رحمه الله) .

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
راز مقامات عرفانی مرحوم نخودکی از زبان آیت‌الله کشمیری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 10 اردیبهشت 1394
 
۱۸ فروردین سالروز وفات آیت‌الله کشمیری
راز مقامات عرفانی مرحوم نخودکی از زبان آیت‌الله کشمیری

آیت‌الله کشمیری می‌گوید: مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد مقدس، هر شب تا صبح قرآن را ختم و به امام رضا(ع) هدیه می‌کرد تا به آن مقامات رسید؛ ای کاش به جای تدریس بعضی کتاب‌ها در جوانی قرآن می‌خواندم.

خبرگزاری فارس: راز مقامات عرفانی مرحوم نخودکی از زبان آیت‌الله کشمیری
 

به گزارش خبرنگار آیین و اندیشه خبرگزاری فارس، آیت‌الله سید عبدالکریم رضوی کشمیری در تاریخ 1343 هجری قمری در خانواده‌ای از تبار سادات و روحانی در نجف اشرف چشم به جهان گشود. از طرف پدر به جد بزرگوارش اسوه علم و عرفان آیت‌الله سید حسن کشمیری و از طرف مادر به فقیه متبحر، سید محمد کاظم یزدی صاحب کتاب «عروة الوثقی» منتسب بود.

پدرش حجت‌الاسلام سید محمدعلی کشمیری بود که در کربلا به دنیا آمد و پس از مراحل تحصیل، داماد آیت‌الله سید محمد کاظم یزدی شد و به زهد و تعبد و روحانیت، معروف و مشهور شد. همچنین مادر آیت‌الله کشمیری زنی پاکدامن، مؤمنه و فرزند آیت‌الله سید محمد کاظم یزدی بود که از نظر شهرت مرجعیت و فقاهت در نزد علما زبانزد بود.

این استاد فرزانه از اوائل طفولیت به دستور والد گرامی خویش به علوم دینی روی آورد و چون از حافظه و استعدادی قوی برخوردار بود ترقی و پیشرفت سریعی داشت تا آن جا که روزی یازده درس از فقه و اصول و فلسفه و ادبیات و ... تدریس می‌کرد.

هجرت از نجف

از آیت‌الله کشمیری سؤال شد: با وجود آن همه علاقه‌ای که به نجف داشتید چرا به ایران آمدید؟

پاسخ داد: روزی در صحن امیرالمؤمنین(ع) بودم کسی از من پرسید: صدام چطور آدمی است؟

گفتم: «کلب عقور» (سگ گزنده و نیش زن است)

فردا بعضی از آشنایان برایم خبر آوردند که اسم تو را حزب بعث در لیست دستگیر شوندگان و اخراجی‌ها نوشته‌اند.

صدام هم کسی نبود که از این مسائل به سادگی بگذرد، لاجرم با خوف و عواقب بعدی و اصرار بعضی به ایران آمدم آن هم با دست خالی، حتی دفتر جزوات اذکار و اخلاق را از من گرفتند.

به دنبال اولیاء خدا

آیت‌الله کشمیری از طفولیت با جذبه‌ای که در وجودش بود، به سوی حق و اولیاء الهی کشیده می‌شد از این رو با اینکه نوجوان بود ملاقات با بزرگان نصیبشان می‌شد و آنها را دوست می‌داشت و می‌گفت: «من از اول دنبال پیرمردها بودم و رفیق جوان کم داشتم ... و هر کدام را می‌دیدم که بویی از طریق اهل‌بیت علیهم‌السلام برده باشد دستورالعملی از آنها می‌گرفتم.»

اولین کسی که این عالم ربانی را در سنین کوچکی متذکر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. آیت‌الله کشمیری داستان را این گونه تعریف کرده‌اند:

«روزی نزدیک مدرسه جدم سید کاظم یزدی، با بچه‌های هم سن و سال بازی می‌کردم، شیخ تا مرا دید اشاره کرد بیا نزدم، نزدش رفتم و فرمود: در مغزت نور است با بچه‌ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی‌خوری!

 

 

* ویژگی‌های آیت‌الله سید عبدالکریم کشمیری(ره)

تجلیل از بزرگان

این استاد فرزانه، عده‌ای از بزرگان اخلاق و عرفان را با احترام و با تجلیل یاد می‌کرد که بعضی از آنها را به عنوان ادای حق اساتید و بعضی را به خاطر مقامات آنها، متذکر می‌شد، مانند: ملا حسینقلی همدانی، آقا سید احمد کربلایی، آقا سید علی قاضی، سید مرتضی کشمیری، شیخ زین العابدین مرندی، شیخ طه نجف، شیخ مرتضی طالقانی، شیخ علی اکبر اراکی، آقا سید حسن کشمیری، آقا سید هاشم حداد، آقا سید عبدالغفار مازندرانی، مستور آقا شیرازی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و ... .

انس حقیقی با قرآن کریم

آیت‌الله کشمیری،حافظ کل قرآن نبود، ولی آیات ممتاز و قبل و بعد آیات را از حفظ می‌خواند و در موارد استخاره زیاد دیده شد که با آیات قرآن پاسخ می‌داد و می گفت: در زمانی که نجف اشرف بودم، هر سه روز یک ختم قرآن می‌کردم، و در حل مشکل افراد، بسیار شنیده شد که به بعضی سوره‌ها و آیات قرآنی حواله می‌داد.

از این رو وقتی یکی از اهل دانش که با خانواده‌اش مشکلی داشت و به حضور وی آمد و راه حلی درخواست کرد، گفت: 

قرآن بخوانید تا این مشکل حل شود. آن شخص گفت: مدت‌هاست که لای قرآن را باز نکرده‌ام!

زمانی هم برای ترغیب به خواندن قرآن می‌فرمود:

مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد مقدس، هر شب تا صبح، قرآن را ختم می‌کرد و به امام رضا علیه‌السلام هدیه می‌کرد، تا به آن مقامات رسید.

نقل شده از تلامذه مرحوم آیت‌الله شیخ مجتبی لنکرانی استاد حوزه علمیه نجف که آیت‌الله کشمیری، بعضی درس‌های سطح را نزد وی خواند که ایشان اواخر عمر قرآن بسیار می خواند، و گاهی می‌گفت: کاش به جای تدریس بعضی کتاب‌ها در جوانی، قرآن می‌خواندم!

تا اینکه روزی از آیت‌الله کشمیری نیز مانند همین کلام شنیده شد!!

اعتقاد راسخ به ولایت ائمه معصومین (ع)

سیره استاد در سه چیز بود:

معرفت نفس، معرفت ولایت، معرفت رب

ولی حساسیت و تعصب خاصی درباره ولایت داشت که بارها از جنابش ظاهر شد. وقتی شخصی به منزل استاد آمده بود و از کسی که اهل دانش بود و منصبی داشت صحبت کرد، که آن کس حق حضرت زهرا سلام‌الله علیها را منکر و مانند اهل سنت نظر داد! به قدری ناراحت و عصبانی شد که با تمام وجود به گوینده آن هجوم برد به طوری که هیچ‌ گاه  چنین حالتی در وی مشاهده نشده بود و عجیب آنکه مدتی بعد، آن شخص از مسئولیتی که داشت برکنار شد.

وفات

این مصباح هدایت در اواخر ماه مبارک رمضان سال 1419 به علت عارضه سکته قلبی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شده و حدود سه ماه در بیهوشی به سر برد تا اینکه در روز چهارشنبه 18 فروردین 1378 (بیستم ذی الحجه 1419) در سن 74 سالگی به لقاء محبوب شتافت.

جنازه شریفش از تهران به قم منتقل  شد و آیت‌الله بهجت(ره) در صحن حرم حضرت معصومه(س) بر آن نماز خواند و بالای سر مرقد مطهر حضرت معصومه(س) کنار قبر علامه سید محمدحسین طباطبایی به خاک سپرده شد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران