عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

ولايت و محبت اهل بيت عليهم السلام 
درباره كلمه ولايت و مشتقات آن در كتب محققان لغت چنين آمده است :
ابن اثير در نهاية اللغه مى گويد: ولى از اسماء خداوند متعال و به معنى ناصر و يارى كننده است و برخى آنرا به معنى متولى امور عالم و خلائق دانسته اند و نيز والى از نامهاى گرامى حضرت بارى تعالى و به معنى مالك همه اشياء و متصرف در آنها است . در كلمه ولايت مفاهيم تدبرى و قدرت و فعل متضمن است به اين معنى كه اگر كسى فاقد بعضى و يا جميع خصوصيات فوق باشد كلمه والى بر او اطلاق نمى شود.
راغب در مفردات خود آورنده است : كلمه ولايت به كسر اول به معنى نصرت و يارى و به فتح اول به مفهوم اختيار داشتن و ولى امر بودن است و بعضى اين كلمه را همچون كلمه دلالت كه با فتح يا كسر اول معنى واحدى دارد به هر صورت كسر و فتح به يك معنى دانسته اند .
كتاب مجمع البحرين در آيه شريفه هنا لك الولاية لله الحق كلمه ولايت را ربوبيت و نصرت معنى كرده و كلمه ولايت به كسر اول را امارت و فرمانروائى دانسته است و گويد: اين كلمه را به فتح اول به معنى محبت و به كسر آن به مفهوم توليت امر و فرمانروائى وسلطنت گفته اند .
بنابر آنچه ياد شد كلمه ولايت در اصل به معنى فرمانروائى و صاحب اختيارى و در برخى از موارد مفهومش محبت و دوستى است . همچنين است مشتقات آن مانند كلمات والى ، ولى و مولى .
ملاى رومى مى گويد:

كيست مولا آنكه آزادت كند

بند رقيت ز پايت بركند

زين سبب پيغمبر با اجتهاد

نام خود وان على مولا نهاد

چون به آزادى ولايت هادى است

مؤ منان را ز اوليا آزادى است

خداوند متعال ، در قرآن مجيد، ولايت بر بربندگان و صاحب اختيارى امور امت اسلام را به پيامبر اكرم (ص ) تفويض فرموده است النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم (97) يعنى : ولايت و صاحب اختيارى پيامبر، نسبت به امور مردم اهل ايمان بيش از خود آنان است .
اين ولايت مطلقه ، بر حسب آيه شريفه انماوليكم الله و رسوله والذين امنوالذين يقيمون الصلوة و يؤ تون الزكوة و هم راكعون . منحصر به خداوند و رسول اكرم و آن مرد با ايمانى است كه در حال ركوع به مستمندى صدقه داده است و بنابه روايات فراوان از طريق شيعه و سنى ، نزول اين آيه ، در شاءن حضرت على عليه السلام است كه در حالت ركوع نماز، انگشترى خويش را به سائل نيازمند مرحمت كرد.
به مفاد صريح آيه كريمه فوق ، ولايت مطلقه انحصارى بر مسلمانان ، مربوط به خداوند متعال و رسول گرامى و اميرالمؤ منين صلوات الله عليهما است و اين ولايت در هر سه مورد، از يك گونه و به اين معنى است كه : ولايت و صاحب اختيارى و حاكميت كه به على عليه السلام تفويض شده هانست كه براى پيامبر ارجمندعليه السلام مقرر گرديده و اين هر دو، از ولايت عام و مطلق حق تعالى منشاء گرفته است .
جلوه اى از اين ولايت و اولويت ، در آيه كريمه ذيل ، انعكاس يافته است : و ما كان لمؤ من ولا مؤ منة اذ قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا (98) يعنى : چون خداوند و پيامبرش در امرى قضاوت كنند، هيچ مرد و زن با ايمانى را نمى رسد كه در برابر آن ، اراده و اختيارى از خود در كارشان ، اعمال كنند و هر آنكس كه نافرمانى خداى و رسولش كند به گمراهى آشكار در افتاده است .
و در آيه ديگر آمده است : فلا و ربك لايؤ منون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت ويسلموا تسليما (99)يعنى : چنين است قسم به پروردگار تو كه اينان به حقيقت ، اهل ايمان نمى گردند تا آنكه در خصومت و نزاعشان ، تنها تو راحاكم و داور قرار دهند، و آنگاه در برابر حكمى كه به سود و يا زيان ايشان صادر كنى ، اسحاس تنگدلى و دشوارى ننموده و از دل و جان تسليم و تمكين فرمان تو باشند .
پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله ، در مواقف بسيارى به ولايت اميرالمؤ منين على عليه السلام و ائمه طاهرين (ع ) اشاره و تصريح فرموده اند اينك برخى از اين روايات را كه از طرق شيعه و سنى نقل شده و پاره اى از آنها در حد تواتر است خواهيم آورد. در بازگشت از حجة الوداع ، پيامبر اكرم از سوى خداوند متعال ، با تاءكيد به معرفى على عليه السلام به عنوان جانشين و ولى امر مسلمين ماءمور شد خطبه اى طولانى قرائت فرمود على عليه السلام به عنوان جانشين و ولى امر مسلمين ماءمور شد خطبه اى طولانى قرائت فرمود على عليه السلام را بر سر دست بلند كرد و فرمود: من كنت مولاه فهذا على مولاه و همچنين به ولايت ائمه اسلام از فرزندان على عليه السلام پرداخت و وظائف مسلمانان را نسبت به آنان برشمرد و به دنبال اين نصب و معرفى بود كه آيه شريفه اكمال دين و اتمام نعمت از سوى خداوند نازل گرديد.
بريده اسلمى گويد: در جنگى در سرزمين يمن ، همراه على عليه السلام بودم ولى از رفتار آن حضرت نارضائى در من پيدا شد. چون در بازگشت به مدينه ، رسول خدا را زيارت كردم ، از على بن ابيطالب شكوه كردم . ناگهان رخسار مبارك پيامبر متغير شد و به من فرمودند: يا بريده الست اولى بالمؤ منين من انفسهم ؟ فقلت : بلى يا رسول الله فقال : من كنت مولاه فعلى مولاه (100).
يعنى : اگر بريده ، مگر به فرمان حق ، تعالى ، اختيار امر مؤ منين ، بيش از خودشان به دست من نيست ؟ گفتم : آرى اى رسول خدا فرمود: پس بدان هر كه را من مولا و صاحب اختيارم ، على مولا و صاحب اختيار اوست .
از زيد بن ارقم ، روايت شده كه گفت : چون رسول خدا صلى الله عليه وآله و سلم از حجة الوداع بازگشت ، در مكانى به نام غدير خم (101) فرود آمد. پس از آن فرمودند: كانى دعيت فاجيب انى قد تركت فيكم الثقلين احدهما اكبر من الاخر كتاب الله و عترتى اهل بيتى فانظروا كيف تخلفونى فيهما فانهما لن يتفرقا حتى يراد على الحوض ثم قال : ان الله عزوجل مولاى و انا ولى كل مؤ من و مؤ منة . ثم اخذ بيد على فقال : من كنت وليه فهذا(102) وليه
يعنى : من از سوى حق تعالى خوانده شده ام ، و عنقريب اجابت خواهم كرد. اما در ميان شما دو چيز گران كه يكى از ديگرى بزرگتر است ، باقى مى گذارم ، كتاب خدا عترت و اهل بيتم . بنگريد كه چگونه مرا در رعايت و حرمت آن دو، گرامى مى داريد و سفارش مرا محترم مى شناسيد. بدانيد كه اين دو را از يكديگر جدايى نخواهد بود تا آن هنگام كه در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند. پس از آن فرمودند: خداوند عزوجل مولا و سرور من است و صاحب اختيار هر مرد و زن مسلمانم . سپس دست على عليه السلام را بگرفت و گفت : هر كس را كه من مولى و سرروم ، اين مرد، سرور و مولاى اوست .
اخطب خوارزمى از براء روايت كرده است كه : در خدمت رسول خدا صلى الله عليه وآله از سفر حج بازميگشتيم در محلى ميان مكه و مدينه فرود آمد و دستور داد كه منادى براى اقامه نماز ندا كند. براء گويد: پيامبر اكرم در آن هنگام دست على عليه السلام را بگرفت و فرمود: الست (103) اولى بالمؤ منين من انفسهم ؟ قالوا: بلى قال : فهذا ولى من اناوليه الى ان قال براء: فلقيه عمر بن الخطاب بعد ذلك فقال : هنيئا لك يا ابن ابيطالب اصبحت مولاى و مولا كل مؤ من و مؤ منه (104)
يعنى :آيا به نص قرآن اختيارامور مؤ منان ، بيش از خودشان با من نيست ؟ گفتند: چرا يا رسول الله فرمودند: پس اين مرد، ولى و سرپرست و صاحب اختيار هركسى است كه من ولى و صاحب اختيار اويم ... براء گويد: عمربن الخطاب بعد از اين واقعه به على بن ابيطالب تبريك و تهنيت گفت و اظهار داشت : تو ديگر مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان گرديده اى .
ابن ابى ليلى روايت كرده است كه : پدرم مى گفت : روز جنگ خيبر، رسول خدا صلى الله عليه وآله بگشود و در روز عيد غدير خم پيامبراكرم ، على بن ابيطالب عليه السلام را بر پاى داشت و به تمام مردم ، اعلام فرمود كه او مولاى هر مؤ من و مؤ منه است و پس از آن وى را مخاطب ساخته و گفت : انت منى و انا منك تقاتل على التاءويل كما قاتلت على التنزيل انت منى بمنزله هارون من موسى انا سلم لمن سالمت و حرب لمن حاربت انت العروه الوثقى التى لاانفصام لها انت تبين لهم ما يشتبه عليهم من بعدى انت امام كل مؤ من و مؤ منه و ولى كل مؤ من و مؤ منه بعدى انت الذى انزل فيك و اذان من الله و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر انت الاخذ بسنتى و الذاب عن ملتى انا اول من تنشق الارض عنه و انت معى . انا عندالحوض و انت معى انا اول من يدخل الجنة و انت معى تدخلها و الحسن و الحسين وفاطمة ان الله وحى الى ان اقوم بفضلك فقمت به فى الناس و بلغتهم ما امرنى الله بتبليغه وقال له اتق الضغائن التى لك فى صدور من لايظهرها الا بعد موتى اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعون ثم بكى فقيل مما بكاؤ ك يا رسول الله ؟ فقال : اخبرنى جبرئيل عليه السلام انهم يظلمونه و يمنعونه حقه و يقاتلونه و يقتلون ولده و يطلمونهم بعده و اخبرنى جبرئيل عن الله عزوجل ان ذلك الظلم يزول اذا قام قائمهم و علت كلمتهم و اجتمعت الامة على محبتهم و كان الشانى ء لهم قليلا و الكاره لهم ذليلا و كثر المادح لهم و ذلك حين تغير البلاد و ضعف البلاد و الياءس من الفرج فعند ذلك يظهر القائم فيهم
و قال البنى صلى الله عليه وآله : اسمه كاسمى و اسم ابيه كاسم ابى هو من ولدا بنتى فاطمة يظهر الله الحق بهم و يخمدالباطل باسيافهم و يتبعهم الناس راغبا و خائفا منهم قال : و سكن البكاء عن رسول الله فقال : معاشر الناس ، ابشروا بالفرج فان وعدالله لايخلف و قضاه لا يرد و هوالحكيم الخبير و ان فتح الله قريب . اللهم انهم اهلى فاذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا اللهم اكلاءهم و ارعهم و كن لهم و انصرهم و اعزهم ولاتذلهم و اخلفنى فيهم انك على ما تشاء قدير (105) .
يعنى : اى على ، تو از منى و من از توام ، تو با بيدينان بر تاءويل قرآن مى جنگى هم چنانكه من بر تنزيل قرآن با آنان در جنگ بودم . بين تو و من همان نسبت است كه ميان هارون موسى بود. من با هر كه باتو به صلح باشى ، در صلحم و با هر كه درجنگ باشى ، در جنگم . تو همان عروة الوثقى (106) و آن رشته استوار هستى كه هرگز نخواهد گسست . تو هستى كه مسائل مشكل و مورد اشتباه اين امت را پس از من ، حل و فصل خواهى كرد تو امام و پيشواى هر مرد و زن با ايمانى و تو هستى كه پس از من ، ولى و صاحب اختيار همه اهل ايمان از زن و مردى . تو هستى كه خداوند آيه مباركه و اذان من الله و رسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى ء من المشركين و رسوله (107) را در شاءن تو نازل كرد. تو هستى كه سنت و راه و رسم مرا عمل كرده ، از دين و شريعت من حمايت خواهى كرد من ، نخستين كسى خواهم بود كه از خاك برخواهم خاست وتو در آن هنگام در كنار منى . در كنار حوض ، تو با من خواهى بود. من نخستين كسى خواهم بود كه به بهشت داخل شوم و تو و حسن و حسين و فاطمه ، همگان در كنار منى . در كنار حوض ، تو با من خواهيد بود. خداوند متعال مرا فرمان داد تا فضائل تو را بازگويم به همين سبب ، درميان مردم بپا خاستم و ايشان را به مكارم تو آگاه ساختم و به آنچه ماءمور تبليغ آن شده بودم اقدام و سفارش ‍ كردم كه از كينه هاى نهفته در سينه ها كه پس از مرگ من ابراز خواهد شد بپرهيزند. خداوند آنان را لعنت كند و به لعنت كنندگان دچار سازد.
پس از آن پيامبر اكرم بگريست و چون از سبب گريه اش جويا شدند فرمودند جبرائيل عليه السلام به من خبر داد كه مردم پس ازمرگ من به على ستم روا خواهند داشت و او را ازحقوقش منع خواهند كرد و با او به پيكار خواهند خاست وفرزندان او را خواهند كشت و مورد جفا قرار خواهند داد.نيز جبرائيل از سوى خداوند به من خبر داد كه چون قائه اهمل بيت قيام كند اين ظلم وجفا را از ميان برخواهد داشت . در آن هنگام فرمان آنان روا خواهد شد و امت اسلام بر محبت ايشان اتفاق نظر خواهند داشت . دشمنانشان اندك و مخالفانشان ذليل و خوار خواهند گرديد و بسيارى ثناگوى آنان خواهند شد. اين حوادث در آن هنگام رخ خواهد داد كه شهرها و بلاد صورتى ديگر يافته اند و بندگان خدا مستضعف و ناتوانند و كسى را اميد فرجى در دل نمانده است . آرى در چنين هنگامه است كه قائم آل محمد ظهور خواهد كرد.
پيامبر خدا در معرفى قائم آل محمد فرمود او همنام من است و پدرش ‍ نيز همنام پدرم . او زاده پسران دختمر فاطمه زهرا است كه خداوند متعال به وسيله ايشان حق را آشكار مى سازد و به شمشيرشان باطل را از ميان برميدارد. مردم با اشتياق پيرو آنان مى گردند و يا از ترس تبعيدشان را مى پذيرند. در اين هنگام پيامبر اكرم از گريه آرام شد و فرمود اى مردم دل خود را به ظهور فرج خوش داريد زيرا كه وعده خداوند تخلف نميكند و حكم حتمى پروردگار تغيير نخواهد كرد و گشايش ازسوى حق تعالى نزديك است خداوندا، آنانر اهل بيت (108) منند بار خدايا رجس و ناپاكى را از ايشان دور گردان و طهارت و پاكيشان مرحمت فرما. بارالها تو حافظ و نگهدار ايشان باش و آنان را رعايت و حمايت كن . پروردگارا نصرت و عزتشان ده و هرگز خوارشان مساز و ايشان را جانشينام من در ادامه حيات معنوى و دين شريعت من فرما كه تو بر هر چه بخواهى توانايى .
در كتاب مناقب شهر آشوب آمده است كه شريك قاضى و عبدالله بن حمادى انصارى نقل كرده اند كه چون اعمش را مرض مرگ در رسيد: نزد او رفتيم و ابن شبرمه و ابن ابى ليلى و ابوحنيفه نيز در مجلس حضور داشتند. ابوحنيفه به اعمش گفت : اينك كه در آخرين روزهاى حيات دنيوى و نخستين روز آخرت خود هستى ، آن به كه از خداى پروا كنى و از آنچه در مورد على روايت كرده بودى ، توبه نمائى . اعمش گفت : مثلا از چه توبه كنم ؟ گفت : مثلا از حديث على روايت كرده بودى ، توبه نمائى اعمش گفت : مثلا از چه توبه كنم ؟ گفت : مثلا از حديث عبايه اسدى كه نقل كرده است : على قسمت كننده آتش دوزخ است اعمش چون اين سخن بشنيد گفت : مرا بنشانيد و به بالشى تكيه ام دهيد. چون بشنست ، گفت : قسم به خدايى كه سر و كارم با اوست ، موسى بن طريف ، امام طائفه بنى اسد از عباية بن ربعى براى من روايت كرد كه خود از على عليه السلام شنيدم كه مى گفت : من قسمت كننده آتش دوزخم من ، به آتش فرمان خواهم داد كه اين يك را رها كن كه دوست من است و آن ديگر را فراگير كه از دشمنان من است - در روايتى ديگر نيز ابووائل از ابنعباس حديث كرده كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: چون قيامت بر پا شود، خداوند، على را ماءمور فرمايد كه ميان بهشت و جهنم بايستد و آتش را فرمان دهدكه اين يك را در كام خود فرو گير كه دشمن من است و از آن ديگر در گذر كه از دوستان من است بارى چون سخن اعمش به اين جا رسيد ابوحنيفه عباى خويش بر سر كشيد و گفت : برخيزيد از اينجا برويم وكه چه بسا ابومحمد اعمش ، حرفهائى بزرگتر از آنچه گفت ، بگويد، در حديث است كه اعمش نيز در همان شب دار فانى را وداع گفت .
در مجلد يبست وهفتم تفسير امام فخر رازى به نقل از زمخشرى صاحب تفسير كشاف كه هر دو از علماء بزرگ و مشهور اهل تسنن هستند، در ذيل آيه مباركه قل لاساءلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (109) چنين آمده است : چون اين آيه بر پيامبر (ص ) نازل شد، از آن حضرت پرسيدند خويشان تو كه در اين آيه به ارادت و محبت نسبت به آنان ماءمور شده ايم ، كيانند؟ حضرت در پاسخ فرمود: على و فاطمه و دو فرزندشان ، و به اين ترتيب ، معلوم شد كه اقارب و خويشان پيامبر اكرم آن چهار تن هستند و تعظيم و تكريم خاص در مورد آنان بايد به عمل آيد. پس ‍ از آن گويد: زمخشرى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله ورايت كرده است كه فرمودند: من مات على حب آل محمد مات شهيدا الاو من مات على حب ال محمد مات مغفورا له الا و من مات على حب آل محمد مات تائبا الا و من مات على حب آل محمد مات مؤ منا مستكمل الايمان الا و من مات على حب آل محمد بشره ملك الموت بالجنة ثم منكر و نكير الا و من مات على حب آل محمد يزف الى الجنة كما تزف العروس الى بيت زوجها الا و من مات على حب آل محمد فتح له فى قبره بابان الى الجنة الا و من مات على حب آل محمد جعل الله قبره مزار ملئكة الرحمة الا و من مات على حب بغض آل محمد جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه آيس من رحمة الله الاو من مات على بغض آل محمد مات كافرا الا و من مات على بغض آل محمد لم يشم رائه الجنة يعنى : هر كس كه با محبت آل محمد بميرد، شهيد مرده است ، هركس با محبت آل محمد بميرد، آمرزيده مرده است . هر كس كه با محبت آل محمد بيمرد، تائب مرده است . هركس كه با محبت آل محمد بميرد، مؤ من و كامل الايمان مرده است . هركس با محبت آل محمد بميرد همچون عروس كه به حجله شوهر بخرامد خرامان به بهشت خواهد رفت هر كس با محبت آل محمد بميرد از قبرش دو درب به بهشت گشوده مى گردد هر كس كه با محبت آل محمد بميرد، خداوند، قبر او را زيارتگاه فرشتگان رحمت قرار ميدهد. هركس با محبت آل محمد بميرد، بر سنت پيغمبر از دنيا رفته است اما آنكه كه با بغض و كينه نسبت به آل محمد بميرد، روز قيامت چنان محشور شود كه بر جبهه اش نوشته شده : نااميد از رحمت خداوندى آنكس كه با دشمنى آل محمد بميرد، كافر مرده است و آنكس كه با بغض آل محمد بميرد، بوى بهشت به مشامش ‍ نخواهد رسيد.
و نيز در كتاب مناقب خوارزمى از رسول اكرم صلى الله عليه وآله و سلم روايت شده است كه فرمود: لايقبل الله ايمان عبد الا بولاية على بن ابيطالب عليه السلام و البرائة من اعدائه
يعنى : خداوند، ايمان هيچ بنده اى را نمى پذيرد مگر آنكه در دلش ولايت على بن ابيطالب و دشمنى و بيزارى نسبت به دشمنان وى ثابت باشد .
و در همان كتاب از انس بن مالك مرويست كه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و سلم فرمود: من احب عليا قبل الله منه صلوته و صيامه و قيامه و استجاب دعاءه الا و من احب عليا اعطاه الله بكل عرق فى بدنه مدينة فى الجنة الا و من احب ال محمد امن من الحساب و الميزان و الصراط الا و من مات على حب ال محمد فانا كفيله بالجنة مع الانبياء و من ابغض آل محمد جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه : ايس من رحمة الله .
يعنى : آنكس كه دوستدار على عليه السلام باشد، خداوند نماز و روزه و شب خيزى او را قبول بدارد، و دعا و خواهشش را مستجاب مى سازد.آگاه باشيد آنكس كه على عليه السلام را دوست بدارد خداوند به عدد رگهاى موجود در اندامش ، شهرهاى بهشتى به او كرامت مى كند آنكس كه دوستدار اهل بيت محمد (ص ) باشد از حساب و ميزان و صراط قيامت در امان است . آنكس كه با محبت خاندان محمد (ص ) از جهان چشم فرو بندد، من بهشت را در جوار پيامبران خدا براى او ضمانت ميكنم و آگاه باشيد آنكس كه در دلش بغض و دشمنى نسبت به خاندان محمد (ص ) باشد روز قيامت ، بر ميان دو ديده اش نوشته شده است : بى نصيب و نااميد از رحمت حق .
ولايت اميرالمؤ منين على (ع ) و ائمه طاهرين ، سلام الله عليهم اجمعين در بسيارى از روايات معتبر از اركان اسلام و ايمان و سبب قبول طاعات و پذيرش حاجات ، معرفى شده و ايمان و عمل بدون ولايت در پيشگاه پروردگار متعال بى اثر و نامقبول شناخته شده است . در احاديث فراوان حضرت اميرالمومين و ائمه طاهرين عليه السلام را واسطه فيض و مجراى ثواب و عقاب قسيم بهشت و دوزخ اعلام كرده اند .
همچنين آثار فراوانى در متون اصل اسلامى به منظور تحريض اهل اسلام به محبت و احترام نسبت به اهل بيت پيغمبر اكرم ديده مى شود تا آنجا كه در آياتى از قرآن مجيد، مهرورزى و عشق و ارادت به خاندان نبوت و ائمه طاهرين عليهم السلام ، به عنوان مزد پاداش رسالت و مشقات شبانه روزى حضرت رسول (ص ) معين گرديده است قل لا اساءلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى (110)يعنى : بگو اى پيامبر، من در مقابل رنجهائى كه در راه رسالت راهنمايى شما متحمل شده ام ، انتظار پاداشى از شما ندارم جز آنكه نسبت به خاندان من به محبت و مودت رفتار كنيد.
بايد توجه داشت كه ارادت و محبت به اهل بيت پيامبر، گرچه پاداش رنج رسالت حضرت معين شده است اما در حقيقت راه ، رستگارى امت و نقطه جمع ملت در مقابل پراكندگى است خداوند متعال فرمايد: قال ما ساءلتكم من اجر فهو لكم ان اجرى الا على الله و هو على كل شى ء شهيد (111)يعنى : بگو اى پيامبر، مودت و محبت نسبت به اهل بيت (ع ) كه به عنوان پاداش رنج پيامبرى خود خواستار آن بودم ، سودش به خودتان باز مى گردد كه پاداش من ، تنها از سوى خداوند است و اوست كه بر همه چيز گواه است .
ام الائمه ، حضرت زهراء مرضيه صلوات الله عليها در خطابه تاريخى خود در مسجد مدينه در احتجاج با غاصبان خلافت ، فرمود: و ولايتنا امانا للفرقة يعنى : خداوند متعال ، ولايت ما خاندان رسالت را به منظور امان جمعه اسلام از خطر تفرقه و بلاى پراكندگى مقر فرمود.
اخبار و احاديث در مساله ولايت و محبت اهل بيت و ائمه اطهار عليهم السلام نه به اندازه اى است كه بتوان در اين بخش مختصر گرد آورد، ليكن تبركا برخى از آنها را ذيلا مى نگاريم از خداوند اميدواريم كه ما را وسعت قلب و سلامت نفس و طهارت مولد كرامت فرموده باشد كه فهم پاره اى از مشكلات آن احاديث بر ما گران نيايد كه خود فرموده اند: ان احاديثنا صعب مستعصب لايحتمله الا ملك مقرب او نبى مرسل او مؤ من امتحن الله قلبه للايمان يعنى : رواياتى كه درباره ولايت ما است از مسائل دشوار و سختى است كه جز فرشتگان مقرب و انبياء مرسل و مؤ منانى كه قلوبشان به ايمان آزمايش گرديده است ، ديگرى آنها را فهم و تحمل نتواند كرد.
و اينك پاره اى از آن احاديث و نساءل الله ان يتفضل علينا بولاية اهل البيت عليهم السلام :
در روايت مشهور كه علماء شيعه و سنى نقل كرده اند، آمده است كه پيامبر اكرم (ص ) فرمود: بنى الاسلام على خمس : الصلوة و الزكوة و الصوم و الحج و الولاية يعنى : اسلام بر پنج پايه استوار است : بر نماز و زكات و روزه و حج و ولايت .
حجة الاسلام غزالى در كتاب نصيحت نامه خود خطاب به يكى از شاگردانش چنين مى گويد: و در حديثهاى ديگر چه گويى : بنى الاسلام على خمس : شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و ان عليا ولى الله و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و صوم شهر رمضان و حج البيت من استطاع اليه سبيلا يعنى : اسلام بر پنج مبنا قرار دارد، يكى گواهى به توحيد و رسالت حضرت محمد (ص ) و ولايت حضرت على عليه السلام است و ديگر نماز و سوم و چهارم و پنجم : زكوة و روزه و زيارت خانه خدا براى مستطيعان است .
در كتاب بحار از پيغمبر اكرم (ص ) چنين مرويست ان الاسلام بنى على خمس دعائم : الصلوة و الزكوة و الصوم و الحج و ولاية على بن ابى طالب عليه السلام ولم يدخل الجنة حتى يحب الله و رسوله و على بن ابيطالب و عترته يعنى : اسلام بر پنج پايه نهاده شده است : نماز و زكاة و روزه و حج و ولايت على بن ابيطالب عليه السلام هيچكس به بهشت داخل نتواند شدمگر آنكس كه خدا و پيامبر و على و خاندان او را دوست بدارد.
در محاسن برقى از زراره آمده است كه امام صادق عليه السلام فرمود: بنى الاسلام على خمسه اشياء على الصلوة و الزكوة و الصوم و الولاية قال زرارة : فاى ذلك افضل ؟ فقال : الولاية افضل لانها مفتاحهن و الولى هو الدليل عليهن ... اما لوان رجلا قام ليله و صام نهاره بجميع ماله و حج دهره و لم يعرف ولاية ولى الله فيواليه و يكون جميع اعماله بدلالته اليه ، ما كان له على الله حق فى ثواب و لا كان من اهل الايمان يعنى : اسلام بر پنج چيز بنا شده است نماز و زكات و حج و روزه و ولايت زراره پرسيد: كدام يك برترند؟ فرمودند: ولايت برترين آن ها است ، زيرا كه كليد آنها است و ولى راهنماى به سوى آنان است بدان كه اگر مردى همه شب بر پا ايستدو همه روز روزه بدارد و تمام اموال خويش را تصدق كند و در همه عمر خود به حج مشغول باشد، اما عارف و شناساى ولايت ولى حق نباشد، و اعمالش به دلالت وى و راهنمايى او نباشد، چنين شخصى از اهل ايمان نيست ، و حقى براى دريافت ثواب و پاداش از خداوند نخواهد داشت .
در تفسير اين بيت از غزل حافظ مرحوم شيخ قدس سره چنين فرموده اند:

تسبيح و خرقه لذت مستى نبخشد

همت در اين عمل طلب از مى فروش كن

مراد از اين سخن آنست كه اشتغال مجرد به نماز و روزه و ظواهر شريعت محمدى صلى الله عليه وآله وقتى همراه باتسمك به ولايت على اميرالمؤ منين عليه السلام باشد، نفعى براى انسان نخواهد داشت مانند اهل سنت كه از درك ولايت بى بهره اند بنابراين عامل اصلى وعمده توجه و تسمك به حبل الله يعنى ولايت اميرالمؤ منين عليه السلام است و آيه شريفه قل لااسئلكم عليه اجرا الى المودة فى القربى يعنى : بگو اى پيامبر كه بر رسالت خود اجر و مزدى از شما طلب نمى كنم جز دوستى نسبت به اهل بيتم دلالت بر همين معنا دارد، يعنى غرض اصلى و هدف نهايى از اين رسالت جز دوستى اهل بيت پيغمبر (ص ) نيست . پس توحيد به منزله ريشه درخت و نبوت همچون شاخه ها و برگها ولايت به منزله ميوه آن درخت است ، و غرض نهايى از غرس درخت ، چيزى جز ميوه آن نيست . پس ميوه را بگير و از شكر گزاران باش .
و در روايت حافظ ابونعيم از على عليه السلام منقول است كه فرمود:
ناجيت النبى عشر نجوات لما نزل آيه النجوى فكان منها منها انى ساءلته ما الحق ؟ قال : الاسلام و القرآن و الولاية اذا انتهت اليك .
يعنى : آنگاه كه آيه مباركه نجوى نازل گرديد، نازل گرديد، من ده نوبت باپيامبر اكرم نجوى كردم و در يكى از آنها از آن حضرت پرسيدم حق چيست ؟ فرمود: حق عبارتست از اسلام و قرآن و ولايت آن زمان كه به تو رسد و بر تو قرار گيرد.
و نيز سعيدبن جبير از پيامبر اسلام صلى الله عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: حجود نعمة الله كفر و جحود ولاية على عليه السلام كفر لان التوحيد لايبنى الاعلى الولاية يعنى انكار نعمت خداوندى كفر است و انكار پيامبرى و نبوت من كفر است همچنين انكار ولايت على عليه السلام نيز كفر خواهد بود، زيرا كه توحيد جز بر پايه هاى ولايت استوار نمى باشد.
در بسيارى از روايات معتبر آمده است كه انبياء و امم ساله نيز مكلف به معرفت ولايت على عليه السلام و ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين بوده اند و از آن جمله در كتاب بصائر الدرجات جابر از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه : ولايتنا ولاية الله التى لم يبعث نبيا قط الابها يعنى : ولايت ما خاندان رسالت ، ولايت خداوند است كه هيچ پيامبرى از سوى حق متعال به رسالت مبعوث نشده است مگر آنكه ماءمور به تبليغ ولايت ما بوده است .
نيز در روايت محمدبن مسلم آمده است كه از حضرت ابا جعفر عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: ان الله تبارك و تعالى اخذ ميثاق النبيين على ولاية على يعنى : خداوند تبارك و تعالى از همه پيامبران نسبت به ولايت على عليه السلام پيمان گرفته است ..
در كافى از عبدالاعلى مرويست كه از حضرت ابوعبدالله عليه السلام شنيدم كه فرمود: ما من نبى جاء قط الا بمعرفة حقنا و تفضيلنا على من سوانا يعنى : تا كنون پيامبرى نيامده است مگر آنكه عارف به حق ما بوده است و برترى ما - اهل بيت را بر ديگران باور و اعتراف داشته است
در كتاب سفينة الابحار از حضرت ابى الحسن عليه السلام نقل شده است كه : ولايت على عليه السلام مكتوب فى صحف جميع الانبياء و لن يبعث الله رسولا الابنوة محمد صلى الله عليه وآله و وصيه على عليه السلام يعنى : ولايت على عليه السلام در كتب آسمانى همه پيامبران الهى نوشته شده است و خداوند متعال ، پيامبرى را مبعوث به رسالت نفرمودند مگر آنكه او را مكلف به معرفت نبوت حضرت محمد و وصايت على صلوات الله عليهما نمود.
و در كتاب اختصاص ابن سنان از مفضل بن عمر حديث كرده است كه حضرت ابوعبدالله عليه السلام به من فرمود: ان الله تبارك و تعالى توحد بملكه فعرف عباده نفسه ثم فوض اليهم الامر و اباح لهم الجنة فمن اراد الله ان يطهر قلبه من الجن و الانس عرفه ولايتنا و من اراد ان يطمس ‍ على قلبه امسك منه معرفتنا ثم قال : يا مفضل و الله و استوجب آدم ان يخلقه الله بيده و ينفخ فيه من روحه الا بولاية على عليه السلام و ما كلم الله موسى تكليما لا بولاية على عليه السلام و لا اقام الله عيسى بن مريم آية للعالمين الا بالخضوع لعلى عليه السلام ثم قال : اجعل الامر ما استاء هل خلق من الله النظر اليه الا بالعبودية لنا
يعنى : خداوند تبارك و تعالى در فرمانروائى كائنات متوحد و متفرد است خود را به بندگانش شناساند و امر را در اختيار خودشان نهاد و بهشت را براى ايشان مباح فرمود. مشيت خداوند هرگاه به پاكى و طهارت قلب بنده اى از جن و انس تعلق گيرد، او را با ولايت ما آشنا مى سازد و اگر اراده كند كه بر دل كسى راه سعادت بربندد، معرفت ولايت ما را از او دريغ خواهد نمود. پس از آن گفت : يا مفضل ، بخدا سوگند كه آدم عليه السلام سزاوار آن نشد كه خداوند او را به دست خويش بيافريند و بر او از روح خويش بدمد مگر به خاطر ولايت على عليه السلام و حق تعالى موسى را كليم خويش نفرمود مگر به ولايت على عليه السلام و عيسى بن مريم را آيت و نشانه بر جهانيان نساخت مگر به خاطر خضوعى كه وى در برابر على عليه السلام داشت و سپس امام فرمود: خلاصه آنكه ، هيچكسى شايستگى نظر عنايت حق تعالى را نتواند يافت مگر به وسيله اطاعت و عبوديت نسبت به ما اهل بيت .
در كتاب كنز الفوائد از نوشته شيخ ابوجعفر طوسى در كتاب مسائل البلدان نقل شده است كه يكى از اصحاب على عليه السلام گويد: روزى سلمان رضى الله عنه به حضور اميرالمومين شرفياب شد و درخواست كرد كه آن حضرت راجع به شخصيت خود بياناتى فرمايد. امام على عليه السلام فرمود: يا سلمان ان الذى دعيت الامم كلها الى طاعتى فكفرت فعذبت فى النار و انا خازنها، عليهم حقا اقول ياسلمان انه لايعرفنى احد حق معرفتى الا كان معى فى الملاء الاعلى قال ثم دخل الحسن عليهماالسلام فقال ياسلمان هذا شفا عرش رب العالميثن و بهما تشرق الجنان و امهما خيرة النسوان اخذ الله على الناس الميثاق لى فصدق من صدق و كذب فهو فى النار و انا الحجة البالغة و الكلمات الباقية و انا سفير السفراء قال سلمان : يا اميرالمومين لقد وجدتك فى التورية كذلك و فى الانجيل كذلك بابى انت و امى يا قتيل الكوفان لوكان انت يقول الناس و اشوقاة رحم الله قاتل سلمان لقلت فيك مقالا تشمئز منه النفوسص لانك حجة الله الذى به تاب على آدم و بك انجى يوسف من الجب و انت قصة ايوب و سبب تغير نعمة الهل عليه فقال اميرالمؤ منين : اتدرى ماقصة ايوب و سبب تغير نعمة الله عليه ؟ قال : الله اعلم و انت يا اميرالؤ منين : قال لما كان عندالانبعاث للنطلق شك ايوب فى ملكى و تلكاء فقال : هذا خطب جليل و امر جسيم قال الله عزوجل : يا ايوب تشك فى صورة اقمته انا انى ابتليت آدم بالبلاء فوهبته له و صفحت عنه بالتسليم عليه بامرة المؤ منين ثم ادركته السعادة بى يعنى : انه تاب و اذعن بالطاعة لاميرالمؤ منين عليه السلام و ذريته الطيبين
يعنى : اى سلمان من آنم كه همه امم به اطاعت از فرمان من خوانده شده اند و چون سر به كفر برداشتند، در آتش دوزخ گرفتار گرديدند و اينك من خازن و نگهبان جهنم و عذاب آنانم . اى سلمان به تحقيق به تو بگويم كه هيچكس نيست كه حق مرا بشناسد، مگر آنكه در ملاء اعلى در كنار من خواهد بود. سلمان گويد: در اين هنگام ، حسنين عليهما السلام وارد شدند اميرالمؤ منين فرمود: اى سلمان ، اين دو گوشواره هاى عرش پروردگارند و بهشت به نور ايشان ، روشن مى شود و مادرشان بهترين زنان عالم است خداوند از همه مردمان بر ولايت من ، پيمان گرفته ؛ گروهى تصديق و گروهى تكذيب كردند و در آتش معذب شدند. منم حجت بالغه و كلمات جاودانه و منم سفير سفيران . سلمان عرضه داشت : يا اميرالمؤ منين ، من نيز تو را در كتب آسمانى تورية و انجيل به همين اوصاف خوانده ام پدر و مادرم فداى ، اى كشته ديار كوفه ، اگر مردم را تحمل شنيدن بود و نمى گفتند خدا رحمت كند قاتل سلمان را، درباره تو سخنى به زبان مى آورم كه نفسها از آن بيزارى مى جويند، زيرا كه تو آن حجت خدائى كه توبه آدم به خاطر تو مورد قبول حق افتاد و يوسف به واسطه تو از آن چاه ، نجات يافت ، و تويى داستان ايوب و توئى سبب دگرگونى نعمت بر او. اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: آيا داستان چ و تغيير نعمت او را ميدانى ؟ عرضه داشت : خداوند و تو يا اميرالمومين بهتر از من مى دانيد. حضرت على عليه السلام فرمود: در عالم ذر كه جمله مخلوقات براى اذعان ربوبيت برانگيخته شدند، ايوب در فرمانروائى من بر جان دچار ترديد گشت و گفت : اين امرى بس گران و بزرگ است . خداوند عزوجل فرمود: اى ايوب در، عظمت چيزى كه خود به عنايت خويش بر پاى داشته ام ، ترديد مى كنى ؟ آنگاه كه آدم را به بلائى آزموده و مبتلا ساختم به خاطر آن كه نسبت به على به عنوان امير مؤ منان ، سر تسليم فرود آورد، از گناهش درگذشتم و او را بخشودم سپس سعادت به سراغش باز آمد .
همچنين در كتاب كنزالفوائد از حضرت ابوعبدالله عليه السلام نقل شده است كه : خرج الحسين بن على عليهما السلام ذات يوم على اصحابه فقال بعد الحمدلله جل و عز و الصلوة على محمد، يا ايهاالناس ان الله ما خلق العباد الا لعيرفوه فاذا عرفوه و عبدوه و اذا عبدوه استغنوا بعبادته عن عبادة من سواه فقال له رجل بابى انت و امى يابن رسول الله ما معرفة الله ؟ قال : معرفة اهل كل زمان امامهم الذى يجب عليهم طاعته
يعنى : روزى حضرت امام حسين عليه السلام نزد ياران خود، سخن آغاز كرد. پس از حمد و ثناى خداوند و درود بر رسول او، فرمود: اى مردم ، خداوند بندگان را جز به منظور معرفت نيافريد. اگر بنده ، خداى خود را بشناسد بناچار، سر به عبادت او خواهد گذاشت و چون پرستنده خدا شد، ديگر خود را به پرستش ديگرى نيازمند نخواهد يافت . مردى از حضرتش ‍ پرسيد: اى فرزند رسول خدا، پدر و مادرم به فدايت ، مقصود از معرفت خداوند چيست ؟ فرمود: مقصود آنست كه مردم هر زمان امام واجب الاطاعة خود را باز شناسند. .
قال على عليه السلام : كنت وصيا و الادم بين الماء و الطين يعنى : على عليه السلام فرمود: من وصى بودم در حاليكه آدم بين آب و گل بود
قال على عليه السلام : لو شئت لاءوقرت سبعين بعيرا من باء بسم الله الرحمن الرحيم يعنى : اگر مى خواستم هفتاد شتر را از باء بسم الله الرحمن الرحيم سنگين بار مى كردم .
حنان بن سدير از حضرت ابى جعفر عليه السلام روايت كرده است : ما ثبت الله حب على عليه السلام فى قلب حد فزلت له قدم الا ثبت قدم اخرى يعنى : خداوند محبت على عليه السلام را در دل هيچكس قرار نداده است ، مگر آنكه اگر گامى از او بلغزد، گام ديگرش را استوار فرمايد .
ابوخالد كابلى گويد از حضرت ابى جعفر عليه السلام معنى ايه شريفه فآمنوا بالله و رسوله و النور الذى انزلنا (112) را پرسيدم ، فرمود: يا اباخالد و الله ائمه من آل محمد صلى الله عليه وآله يوم القيامة و هم والله النور الذى انزل و هم الله نور الله فى السموات و فى الارض و الله يا ابا خالد لنور الامام فى قلوب المومنين انور من الشمس المضية بالنهار و هم والله ينورون قلوب المؤ منين و يححجب الله عزوجل نور هم عمن يشاء فتظلم قلوبهم والله يا اباخالد لا يحبنا عبد و يتولانا حتى يطهر الله قلبه و لا يطهر قلب عبد حتى يسلم لنا و يكون سلما لنا فاذا تكان سلما سلمه الله من شديد الحساب و امنه من فزع يوم القيامة الاكبر
يعنى : اى اباخالد، امامان امت ، تا روز قيامت ، از خاندان محمد مصطفى عليهم السلام خواهند بود و به خدا قسم كه ايشانند آن نورى كه خدا نازل فرموده است و به خدا كه آنان نور آسمانها و زمين اند به خدا قسم اى اباخالد، كه نور امام در قلوب مؤ منان ، رخشنده تر از نور خورشيد در روز است ، و به خدا كه ايشان ، قلوب مؤ منان را روشن مى سازند، و خداوند كسانى را كه مشيتش باشد از فيض اين نور، محجوب و مهجور فرمايد و در نتيجه دلهايشان را ظلمت و تاريكى فرا خواهد گرفت به خدا قسم اى اباخالد، هيچكس به محبت و دوستى ما نائل و هيچكس را ولايت ماحاصل نمى شود، مگر آنان كه به ما تسليم باشند و چون در برابر ما سر تسليم فرود آورند خداوند از حساب سخت قيامت ، سلامتشان خواهد داشت و از فزع روز عظيم رستاخيز امانشان خواهد داد
در كتاب بحارالانوار، جلد 24، صفحه 160 اين روايت نقل شده است : عن ابى جعفر عليه السلام فى قول الله عزوجل يا ايها الذين آمنوا ادخلوا فى السلم كافة قال : فى ولايتنا و فى الارشاد عن جابر عن ابى جعفر عليه السلام قال : السلم ولاية اميرالمؤ منين و الائمة عليهم السلام يعنى امام باقر عليه السلام در تفسير كلمه سلم در آيه شريفه ياد شده فرمودند: مقصود از آن ولايت اميرالمؤ منين و ائمه عليهم السلام مى باشد.
امام صادق عليه السلام به پسر نعمان فرمود: ان حبنا اهل البيت ينزله الله من السماء له خزائن تحت العرش كخزائن الذهب و الفضه لاينزله الا بقدر و لا يعطيه الا خيرالخلق و ان له غماما كغمام المطر فاذا اراد الله ان يختص به من احب من خلقه ، اذن لتلك الغمام فتهطلت كما تهطل السحاب فتصيب الجنان فى بطن امه
يعنى : محبت ما اهل بيت پيامبر را از آسمان فرو مى فرستد و آن را خزاينى است در زير عرش پروردگار، همچون خزائن زر و سيم كه جز به مقدار معين و مقرر نازل نخواهد شد و جز بهترين خلق خدا از آن ، نصيب نخواهد داشت . محبت ما اهل بيت را ابرى است ، همانند ابرهاى باران زا. آنگاه كه خداوند، اراده كند كه از فيض ان ، به بهترين بندگان خود، بهره اى عنايت فرمايد، اجازه مى دهد كه آن ابر، بر آن كس فرو بارد و حتى قلوب كودكان ، در شكم مادران خود نيز، از اين باران مرحمت ، برخوردار خواهند شد.

بحب على تزول الشكوك

و تزكوا النفوس و تصفوا البحار

و مهما راءيت محبا له

فثم الزكاء و ثم الفخار

و مهما راءيت عدوا له

ففى اصله نسبة مستعار

فلا تعذلوه على فعله

فحيطان دار ابيه قصار (113)

خوارزمى در كتاب مناقب از ابن عباس روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه وآله فرمود: لو اجتمع الناس عل حب على بن ابيطالب لما خلق الله عزوجل النار
يعنى : اگر تمام مردم محبت و ارادت على بن ابيطالب عليه السلام را در دل مى داشتند، خداوند عزوجل آتش دوزخ را نمى آفريد صاحب بن عباد عليه الرحمه سروده است .

ابا حسن لو كان حبك مدخلى

جهنم كان الفوز عندى جحيمها

و كيف يخاف النار من كان موقنا

بان اميرالمومين كان قسيمها (114).

حسن بصرى روايت كرده است كه پيغمبر خدا صلى الله عليه وآله فرمود: اذا كان يوم القيامة يقعد على بن ابيطالب على الفردوس و هو جبل قد علاعلى الجنة و فوقه عرش رب العالمين و من سفحه يتفجر انهار الجنة و تنفرق فى الجنان و هو جالس على كرسى من نور يجرى بين يديه التسنيم لا يجوز احد الصراط الا ومعه براءة بولايته و ولاية اهل بيته يشرف على الجنة فيدخل محبيه الجنة و مبغضية النار (115).
يعنى : چون قيامت بر پا شود، على بن ابيطالب عليه السلام بر فردوس كه كوهى است مشرف بر بهشت ، مى نشيند و بر فراز آن كوه عرش پروردگار قرار دارد و از زير آن جويبار بهشت ، سرچشمه گرفته است . و در باغهاى جنان روان مى شود. على عليه السلام برتختى از نور، جلوس كرده است و از پيش روى او، چشمه بهشتى تسنيم جريان دارد هيچكس را قدرت گذر از صراط نيست مگر آنكه سند ولايت على و محبت اهل بيت او را با خود داشته باشد. على مشرف بر بهشت آمده است ، دوستداران خود را به بهشت وارد كند و دشمنانش را به آتش دوزخ مى فرستد .
و در جمله هائى از زيارت اميرالمؤ منين عليه السلام ماءثور است : السلام على خليفتك التى بها تعاقب و تثيب و بها تاءخذ و تعطى السلام على نعمة الله السابغة و نقمته الدامغه و اشاره به آن است كه هر عقاب و ثواب و هر نقمت و نعمت كه پروردگار متعال به بندگان خود، اعمال مى فرمايد همه از ناحيه ولايت و به واسطه آن مقام معظم الهى است .
در كتاب عدة الداعى از سلمان فارسى روايت كرده اند كه گفت : از حضرت رسول اكرم صلى الله عليه وآله شنيدم كه فرمود: ان الله عزوجل يقول : يا عبادى اوليس من له اليكم حوائج كبار لاتجودون بها الا ان يتحمل عليكم بابح الخلق اليكم تقضوا بها كرامة لشفيعهم الا فاعلموا ان اكرم الخلق عندى و افضلهم لدى محمد و اخوه على و من بعد الائمة الذين هم الوسائل الى الله ؛ الا فليد عنى من همته حاجة يريد نفعها او دهته داهية يريد كشف ضرها به محمد و آله الطاهرين الطيبين اقضها له احسن ما تقضيها من يستشفعون باعز الخلق اليه فقال قوم من المشركين و هم مستهزؤ ن به يا اباعبدالله فما لك لاتقترح على الله بهم ان يجعلك اغنى اهل المدينة ؟ فقال سلمان : دعوت الله و ساءلته ما هو اجل و انفع و افضل من ملك الدنيا باسرها ساءلته بهم صلى الله عليم ان يهب لى لسانا ذاكرا لتحميده و ثنائه و قلبا شاكرا لالائه وبدنا صابرا على الدواهى و هو عزوجل قد اجابنى الى ملتمسى من ذلك و هو افضل من ملك الدنيا بحذافيرها و ما تشتمل من خيراتها مائة الف الف مرة
يعنى : خداوند عزوجل فرمود: اى بندگان من ، مگر چنين نيست كه اگر كسى حاجتى بزرگ از شما بخواهد شما در برآوردن آن حاجت مضايقه داشته باشيد، هرگاه شخص حاجتمند عزيزترين كسانتان را، شفيع حاجت خودآورد، حاجت روايش خواهيد ساخت ؟ اينك بدانيد كه گرامى ترين خلايق و افضل و برتر از همه كس نزد من ، محمد و برادرش ، على و سپس ‍ امامان هستند كه وسائل ارتباط خلق با خالقند، بدانيد هر كس را حاجتى مهم باشد كه بخواهد از آن بهره مند شود و يا مشكلى بزرگ باشد كه خواهد از گزندش امان يابد، بايد كه محمد و اهل بيت طاهرين او را، نزد من ، شفيع سازد، تا به بهترين وجه حاجت روايش كنم و مشكل از پيش پايش ‍ بردارم
پس از شنيدن اين گفتار، برخى از مشركان ، به تمسخر، سلمان را گفت : چرا با اين اوصاف كه گفتى ، آنان را نزد خداوند شفيع نياوردى كه ترا ثروتمندترين مرد مدينه سازد؟ سلمان در پاسخ گفت : من از اين طريق ، چيزها از خدا خواسته ام كه هزاران بار سودمندتر و برتر و والاتر از دنيا و هر آنچه در دنيا است ، من از خداوند مساءلت كرده ام كه به خاطر اين بزرگواران مرا زبانى مرحمت كند كه حمد وثناى حضرتش گويد و قلبى كه نعم پروردگار خويش را سپاس گزارد و تنى كه بر سختيها بردبار و صبور باشد و خداند عزوجل نيز آنچه خواسته ام ، مرحمت فرموده است اينها چيزهايى است كه از همه اين جهان و مظاهر آن و از همه خيرات اين جهانى هزاران بار ارجمندتر است .

ننوشت براى ورد روز و شب من

جز ذكر على معلم مكتب من

گر غير على كسى بود طلب من

اى واى من و كيش من و مذهب من

از مالك بن انس پيشواى مذهب مالكى اهل تسنن مرويست كه رسول خدا صلى الله عليه وآله فرمود: حب على حسنة لايضر معها سيئة و بغضه سيئة لاتنفع معها حسنة (116)
يعنى : محبت على حسنه و ثوابى است كه در جنب آن هيچ معصيت و گناهى زيان نرساند و بغض و دشمنى نسبت به او معصيتى است كه با آن هيچ صواب و حسنه اى سودمند نخواهد بود.
در كتاب بحارالانوار، ضمن حديثى طولانى از يكى از برادران جن نقل شده كه : امام صادق عليه السلام از پيامبر صلى الله عليه وآله روايت كرده است كه فرمود: يا على ، والذى بعثنى بالحق لايدخل الجنة احد لا من اخذ منك بنسب او سبب يعنى : يا على ، قسم به خداوندى كه مرا به حق برانگيخت ، هيچكس از امت من ، به بهشت داخل نخواهد شد مگر آنكه با توبه نسب و يا به سبب پيوستگى داشته باشد.
در باب رؤ يا از كتاب دارالسلام آمده است كه (117): شيخ اقدم ، حسن بن على بن شعبه در كتاب تحف العقول و همچنين عالم كامل عمادالدين محمد بن ابى القاسم طبرى در جزء اول كتاب بشارة المصطفى لشيعة المرتضى از شيخ ابوالبقاء ابراهيم بن حسين بن ابراهيم بصرى از ابيطالب محمد به حسن بن عتبه از ابى الحسن محمد بن حسين بن احمد از محمد بن رهبان دبيلى از على بن احمد بن كثير عسكرى از احمد بن مفضل ابوسلمه اصفهانى از ابى على راشد بن ارطاة روايت كرده است كه گفت : كميل بن زياد را ملاقات و از او درباره فضائل اميرالمؤ منين على بن ابيطالب پرسش كردم ، گفت : در اين مورد، سفارشهايى كه آن حضرت به من فرموده ، براى تو باز مى گويم كه از دنيا و مافيها سودمندتر باشد. پس از آن گفت : روزى اميرالمؤ منين عليه السلام مرا فرمود:
يا كميل بن زياد، سم الله و سم كل يوم باسم الله و قل لا حول و لاقوة الابالله و توكل على الله و اذكرنا و سم باسمائنا و صل علينا و استعذ بالله و بنا و ادراء بذلك عن نفسك و و لدك و ما تحوطه عنايتك تكف شر ذلك اليوم يعنى اى كميل بن زياد، هر روز را با نام خداوند عزوجل و ذكر بسم الله الرحمن الرحيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم آغاز و بر خدا توكل كن و ما را به نام ، بر زبان آور و صلوات بفرست و از شرور و بلايا به خدا و به ما پناه بر و با اينكار، خويشتن و فرزندان و آنچه را كه مورد توجه تو است ، از شر آن روز نگاهدار.
يا كميل ان رسول الله صلى الله عليه وآله عزوجل و هو ادبنى و انا اودب المؤ منين و اورث الاداب المكرمين اى كميل خداوند عزوجل پيامبرخدا را تاءديب فرمود و او نيز مرا مؤ دب ساخت و من نيز به نوبه خود، تاءديب مردم با ايمان را به عهده دارم و بندگان گرامى حق را به آداب نيكو آراسته مى سازم .
يا كميل ما من علم الا و انا افتحه و ما من شى ء الا و القائم يختمه اى كميل علمى نيست مگر آنكه گشاينده آن منم وختم هر چيز بدست قائم انجام خواهد پذيرفت .
يا كميل ، ذرية بعضها من بعض والله سميع عليم اى كميل ، قائم از فرزندان من است كه در قرآن آمده است : ذريد بعضها من بعض (118).
يا كميل لا تاءخذ الا عنا تكن منا و ما من حركة الا و انت محتاج فيها الى معرفته اى كميل بايد كه معارف خويش را از ما اخذ كنى تا از ما محسوب شوى و هيچ كارى نيست مگر آنكه در انجام آن به معرفت نيازمندى .
يا كميل اذا اكلت الطعام فسم باسما الله الذى لايضر مع اسمه داء و فيه شفاء من كل الاسواء و لا تبخل عليه فانك لم ترزق الناس شيئا والله يجزل لك الثواب بذلك اى كميل ، به هنگام خوردن ، نام خداى را بر زبان آور، نامى كه با آن هيچ چيز، زيان نرساند، و شفاء هر درد و گرفتارى است و هرگز نسبت به مردمان از مال ، خود، بخل مورز كه روزى هيچكس ‍ به دست تو نهاده نشده است ، اما با اين كار، ثواب فراوان براى خود خواهى اندوخت .
يا كميل احسن خلقك و ابسط جليسك و لاتنهر خادمك اى كميل خلق و خوى خويش را نيكو گردان و با همنشين خود، گشاده روى مباش و خدمتگزاران خود را به خشم از خويشتن مران .
يا كميل ، اذا انت اكلت فطول اكلك ليستوف من معك و ترزق منه غيرك اى كميل ، چون به خوردن طعام پرداختى ، مدت آن را دراز كن تا آنكه هم سفره تو نيز از آن سير شود و روزى خود خورد (و يا ديگرى نيز از آن غذا بهره مند شود)
يا كميل ، اذا استوفيت طعامك فاحمدالله على ما رزقك و ارفع بذلك صوتك ليحمده سواك فيعظم بذلك اجرك اى كميل چون از غذا دست كشيدى ، خداى را سپاس گزار و به صداى رسا به ستايش حق پرداز تا ديگران نيز به تو تاءسى كنند و اجر و پاداشت افزون گردد .
يا كميل ، لاتوفرن معدتك طعاما ودع فيها للماء موضعا و للريح مجالا اى كميل معده خويش از خوراك ، سنگين مساز و جاى آب و نفس در اندرون ، باقى بگذار .
اى كميل لا تنفد طعامك فان رسول الله صلى الله عليه وآله لم ينفده اى كميل آنچه بر سفره دارى ، تمام مخور كه رسول خدا صلى الله عليه وآله چنين نمى كرد .
اى كميل لا ترفعن يدك عن الطعام الا و انت تشتهيه فاذا فعلت ذلك فانت تستمرئه اى كميل پيش از آنكه سير شوى ، دست از طعام بازگير كه اينكار غذا را در كام تو گواراتر خواهد ساخت .
يا كميل صحة الجسد من قلة الطعام و لقة الماء يا كميل البركة فى المال من ايتاء الزكاة و مواساة المؤ منين و صلة الاقربين و هم الاقربون اى كميل ، سلامت بدن در كم خوردن و كم نوشيدن است و بركت مال ، در پرداخت زكات و مواسات با مردم با ايمان و پيوستگى با نزديكان است و بدان كه مؤ منين نزديكان تواند .
يا كميل ، زد قرابتك المؤ من على ما تعطى سواه من المؤ منين و كن بهم اراءف و عليهم اعطف و تصدق على المساكين اى كميل عطاء خويش را نسبت به خويشاوندان مؤ من خود، بيش از ديگر مؤ منان ، قرار ده و با آنان مهربانى افزون تر كن و توجه خود به ايشان ، زياده گردان و بر مسكينان و نيازمندان ببخش .
يا كميل لاتردن سائلا ولو بشق تمرة او من شطر عنب اى كميل هيچ خواهنده را از در خويش محروم منما ولو به آنكه پاره اى خرما يا خوشه اى انگور به وى ببخشى .
يا كميل الصدقة تنمو عند الله تعالى اى كميل صدقه ، نزد خداوند متعال نمو مى كند و بر آن افزوده مى شود .
يا كميل ، حسن خلق المؤ من من التواضع وجماله التعفف و شرفه التفقة و عزة ترك القال و القيل اياك و المراء فانك تغرى بنفسك السفهاء و تفسد الاخاء اى كميل حسن خلق مرد با ايمان به تواضع اوست و آرايش و جمالش در عفت و خويشتن دارى و شرف وى در دانش و بينش ومعرفت و عزتش در ترك گفتگوهاى بى مورد است . از مجادله در سخن ، بپرهيز كه نادانان را در جهل خود، استوارتر مى سازد و به اخوت و برادرى نيز زيان مى رساند .
يا كميل ، قل الحق على كل حال و ازر المتقين و اهجر الفاسقين و جانب المنافقين و لا تصاحب الخائنين اى كميل در هر حال حق گو باش و با پرهيزگاران محبت ودوستى كن و از فاسقان و تباهكاران بگريز و از مردمان منافق و دو رو كناره گير و با خيانت پيشگان مجالست مكن .
يا كميل اياك و تطرق ابواب الظالمين و الاختلاط بهم و الاكتساب منهم واياك ان تعظمهم او تشهد فى مجالسهم بما يستخط الله عليك و ان اضطررت الى حضورهم فدوام ذكرالله تعالى و توكل عليه و استعذ بالله من شرروهم و اطرق عنهم و انكر بقلبك فعلهم و اجهر بتعظيم الله تعالى لتسمعهم يهابوك فانهم يهابوك و تكفى شرهم اى كميل هرگز حلقه بر در ستمكاران مكوب و با آنان مياميز، مبادا كه آنان را بزرگ شمارى و يا آنكه در مجلسى ازمجالس ايشان شركت جوئى كه موجب خشم خداوند بر تو شود و اگر از حضور در جلسات كسانى انچنين ناگزير شدى پيوسته به ياد خداوند تعالى باش و بر او توكل كن و از شرور آنان به پروردگار خود پناه بر و به لب خاموش باش و در دل اعمال تباه ايشان را انكار كن و آشكارا به تعظيم و تكريم حق تعالى پرداز بدانگونه كه به گوش آنان رسد تا از تو هراس كنند و شرشان از تو بازگردد .
يا كميل ان احب ما امتثله العباد الى الله بعد الاقرار به باوليائه عليهم السلام التحمل و التعفف و الاصطبار اى كميل محبوب ترين بندگيها و اطاعت ها نزد پروردگار، بعد از اعتقاد به اقرار به توحيد و اعتراف به ولايت اولياء خدا عليهم السلام بردبارى و عفت وخويشتن دارى و شكيبائى است .
يا كميل ، لاترى الناس افتقارك و اضطرارك و اصبر عليه بعز و تستر اى كميل درويشى و فقر و گرفتارى خود را به ديگران بازمگو و با مناعت طبع و پرده پوشى بر نادارى و گرفتارى خود صابر و شكيبا باش .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

شرح حال عارف سالك ، عارف ربانى ، مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى قدس سره
الشيخ العالم العامل الالهى حسنعلى بن على اكبر بن رجبعلى المقدادى الاصفهانى رحمة الله و رضوانه عليه ، در خانواده زهد و تقوى و پارسائى چشم به جهان گشود، پدر وى مرحوم ملا على اكبر، مردى زاهد و پرهيزگار و معاشر اهل علم و تقوى و ملازم مردان حق و حقيقت بود، و در عين حال از راه كسب ، روزى خود و خانواده را تحصيل مى كرد و آنچه عايد او مى شد، نيمى را صرف خويش و خانواده مى كرد و نيم ديگر را به سادات و ذرارى حضرت زهرا عليها السلام اختصاص مى داد.
در سال 1269 هجرى قمرى ، دخترى به وى عنايت شد كه مادرش تا چهار ماه پس از وضع حمل حتى قطره اى شير در سينه نداشت . و آنچه دوا و دعا كردند موثر نيفتاد. تا يكى از دوستان ، او را به سوى مردى صاحب نفس به نام حاج محمد صادق درويش تخت پولادى هدايت كرد. ملاعلى اكبر به دلالت دوست خود، به حضور حاجى رسيد و عرض حاجت نمود. حاجى به وى دستور داد تا هر چه دعا و دوا براى زوجه اش گرفته است از وى دور سازد و خود، نفس مبارك بر حب نباتى بدميد و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند. با انجام دستور حاجى ، پس از ساعتى شير از پستان زن جريان يافت و به خارج راه گشود و همين امر سبب ارادت فراوان ملاعلى اكبر به مرحوم حاجى محمد صادق گرديد و ارشاد وى به مقاماتى معنوى نائل آمد. ملاعلى اكبر در شهر، به كسب خود اشتغال مى ورزيد، و در عين حال حوايج آن مرد بزرگ را نيز فراهم مى ساخت و شبهاى دوشنبه و جمعه به خدمت او مى رفت و در تخت پولاد بيتوته مى كرد.
از طرف ديگر مرحوم ملاعلى اكبر كه فرزند ذكورى نداشت ، عهد كرده بود كه به اعتاب مقدسه مشرف و متوسل شود تا خداوند پسرى به او كرامت فرمايد، اين سفر كه در حدود سال يازدهم از خدمت او به مرحوم حاجى محمد صادق اتفاق افتاد با حامله شدن عيالش پايان پذيرفت و حاجى قبل از تولد فرزند به او بشارت پسرى داده و سفارش كرده بود كه آن پسر را حسنعلى نام گذارد، و بالاخره در سحرگاه يك شب كه ملاعلى اكبر در تخت پولاد، به خدمت استاد خود سرگرم بوده است ، خبر شادى بخش ‍ تولد نوزاد را از مرشد و مخدوم خود مى شنود، و مجددا در مورد نامگذارى كودك به حسنعلى توصيه مى گردد.
خلاصه آنكه مرحوم حاج شيخ حسنعلى شب دوشنبه و يا جمعه نيمه ماه ذى القعده الحرام سال 1279 هجرى قمرى با بشارت قبلى مرحوم حاجى محمد صادق در اصفهان در محله معروف به جهانباره كه گويند ميهمانسراى سلطان سنجر بوده است ، ديده به جهان مى گشايد.
مرحوم ملا على اكبر فرزند دلبند را از همان كودكى در هر سحرگاه كه خود به تهجد و عبادت مى پرداخته ، بيدار و او را با نماز و دعا و راز و نياز و ذكر خداوند آشنا مى ساخته است و از هفت سالگى او را تحت تربيت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق قرار داده است .
پدر بزرگوارم مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى نقل فرمود: بيش از هفت سال نداشتم كه نزديك غروب آفتاب يكى از روزهاى ماه رمضان كه با تابستانى گرم مصادف شده بود به اتفاق پدرم ، به خدمت استادم حاجى محمد صادق ، مشرف شدم . در اين اثناء كسى نباتى را براى تبرك به دست حاجى داد. استاد نبات را تبرك و به صاحبش رد فرمود و مقدارى خرده نبات كه كف دستش مانده بود، به من داد و فرمود بخور (11) من بى درنگ خوردم . پدرم عرض كرد: حسنعلى روزه بود حاجى به من فرمود: مگر نمى دانستى كه روزه ات با خوردن نبات باطل مى گردد عرض كردم : آرى ، فرمود: پس چرا خوردى ؟ عرضه داشتم : اطاعت امر شما را كردم . استاد دست مبارك خود را بر شانه من زد و فرمود: با اين اطاعت به هر كجا كه بايد مى رسيدى رسيدى .
خلاصه ، پدرم از همان زمان ، زير نظر حاجى به نماز و روزه و انجام مستحبات و نوافل شب و عبادات پرداخت و تا يازده سالگى ، كه فوت آن مرد بزرگ اتفاق افتاد پيوسته مورد لطف و مرحمت خاص مرشد و استاد خود بود و از آن پس نيز روح بزرگ آن مرحوم هميشه مراقب احوال او بود و در مواقع لزوم او را مدد و ارشاد مى فرمود. پدرم فرمود: هر زمان كه به هدايت و ارشادى نيازمند مى شدم ، حالتى شبه خواب بر من عارض ‍ مى گشت و در آن حال ، روح آن مرد بزرگ به امداد و ارشادم مى شتافت و از من رفع مشكل مى فرمود. از جمله پس از فوت مرحوم حاجى ، شخصى به من اصرار مى كرد نزد مرشد زنده برويم و از ارشاد او بهره مند شويم . به دنبال اصرار او بود كه حالتى شبيه خواب بر من عارض شد و در آن حال مرحوم حاجى را ديدم كه آمدند و دست به شانه هاى من زدند و فرمودند: هر كس ‍ مثل ما آب زندگانى خورد، از براى او مرگ نيست ، تو كجا مى خواهى بروى ؟ و لاتحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (12). و سخن معجز اثر حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام نيز مؤ يد همين معنى است كه فرمود: الا ان اولياء الله لايموتون بل ينقلبون من دار الى الدار با خبر باش كه اولياء خدا را مرگ نيست بلكه از خانه اى به خانه ديگر نقل مكان مى كنند.

هرگز نمى ميرد آنكه دلش زنده به عشق

ثبت است بر جريده عالم دوام ما

مرحوم حاج شيخ حسنعلى ، قدس سره ، از دوازده تا پانزده سالگى ، تمام سال ، شبها را تا صبح بيدار مى ماندند و روزها همه روز، بجز ايام محرمه ، با ترك حيوانى روزه مى گرفتند و از پانزده سالگى تا پايان عمر پر بركتش ، هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان و ايام البيض هر ماه را صائم و روزه دار بودند و شبها تا به صبح نمى آرميدند.

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ

از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود

تحصيلات مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى و برخى از استادان او 
مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى از آغاز نوجوانى خود، به كسب دانش ‍ و تحصيل علوم مختلف مشغول شدند، خواندن و نوشتن و همچنين زبان و ادبيات عرب را در اصفهان فرا گرفتند و در همين شهر، نزد استادان بزرگ زمان ، به اكتساب فقه و اصول و منطق و فلسفه و حكمت پرداختند از درس ‍ فقه و فلسفه عالم عامل مرحوم آخوند ملا محمد كاشى فايده ها بردند و فلسفه و حكمت را از افادات ذيقيمت مرحوم جهانگير خان و تفسر قرآن مجيد را از محضر درس مرحوم حاجى سيد سينا پسر مرحوم سيد جعفر كاشى و چند تن از ديگر از فحول علماء عصر بياموختند.
سپس براى تكميل معارف به نجف اشرف و به كنار مرقد مطهر حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام مشرف شدند. در اين شهر، از جلسات درس ‍ مرحوم حجة اللاسلام حاجى سيد محمد فشاركى و مرحوم حاجى سيد مرتضى كشميرى و ملااسماعيل قره باغى اعلى الله مقامهم استفاده مى كردند.
مرحوم پدر، خود نقل مى فرمودند: نخستين روزى كه براى زيارت و درك حضور مرحوم حاجى سيد مرتضى كشميرى به محل سكونت ايشان در مدرسه بخارائيها رفتم ، اتفاقا، روز جمعه بود و كسى را در صحن و سراى مدرسه نيافتم كه جوياى اطاق آن مرد بزرگ شوم ؛ ناگهان از داخل يكى از حجرات در بسته ، صدائى شنيدم ، كه مرا با نام نزد خود مى خواند، به سوى اتاق رفتم ، مردى در را به روى من گشود، و فرمود: بيا، كشميرى منم .
و نيز پدرم مى فرمودند: شبى از شبهاى ماه رمضان ، مرحوم حاجى سيد مرتضى كشميرى به افطار، ميهمان كسى بود، پس از مراجعت به مدرسه ، متوجه مى شود كه كليد در را با خود نياورده است . و نزديك بودن طلوع فجر و كمى وقت و بسته بودن در اطاق ، او را به فكر فرو مى برد، اما ناگهان به يكى از همراهان خود مى فرمايد: معروف است كه نام مادر حضرت موسى ، كليد قفلهاى در بسته است ، پس چگونه نام نامى حضرت فاطمه زهرا چنين اثرى نكند؟ آنگاه دست روى قفل بسته گذاشت و نام مبارك حضرت فاطمه (ع ) را بر زبان راند كه ناگهان قفل در گشوده شد.
بارى مرحوم حاج شيخ حسنعلى ، قدس سره پس از مراجعت از نجف اشرف ، در مشهد مقدس رضوى سكونت اختيار كردند و در اين دوره از زمان ، از محاضر درس و تعاليم استادانى چون مرحوم حاجى محمد على فاضل و مرحوم آقا مير سيد على حائرى يزدى و مرحوم حاجى آقا حسين قمى ، و مرحوم آقا سيد عبدالرحمن مدرس بهره مند مى گرديدند، و در عين اين احوال ، و در ضمن تحصيل و تدريس ، به تزكيه نفس و رياضات شاقه موفق و مشغول بودند.
و اما در علوم باطنى به طورى كه پيش از يادآورى شد، نخستين استاد و مرشد ايشان ، مرحوم حاجى محمد صادق تخت پولادى بود كه از هفت سالگى در تحت مراقبت و مرحمت مخصوص آن مرد بزرگ قرار گرفته ؛ ليكن بعد از وفات او، به خدمت سيد بزرگوار مرحوم آقا سيد جعفر حسينى قزوينى كه در شاهرضاى اصفهان متوطن بود، راه يافت . پدرم خود نقل مى فرمود: در يكى از سفرها كه عازم عتبات عاليات بودم به شهرضا رفتم كه شب عاشورا را در آنجا متشرف باشم و مرسوم من چنين بود كه از اول ماه محرم تا عصر عاشورا روزه مى گرفتم و جز آب چيزى نمى خوردم ، روز هشتم ماه محرم بود كه خبر يافتم سيدى جليل القدر در اين شهر سكونت دارد؛به اميد و انتظار ملاقات سيد كه از خلق منزوى مى زيست ، نشستم ، تا آنكه براى تجديد وضو به كنار حوض آمد، پيش رفتم و سلام كردم ، نگاه عميقى به من افكند و پس از وضو فرمود: حاجتى دارى ؟ گفتم : غرض ‍ تشرف به حضور شما است فرمود: هر زمان كه بخواهى ، مى توانى نزد من بيايى . گفتم : گويا وقت شما مستغرق كار است . گفت : آرى وليكن براى تو هرگز مانعى نيست و اين بيت را بخواند:

خلوت از اغيار بايد نى ز يار

پوستين بهر دى آمد نى بهار

و به اشاره او، بامداد ديگر روز، به خدمتش رفتم . نظرى به من كرد و گفت : نه روز است كه چيزى نخورده اى و جز به آب ، روزه نگشوده اى ، ولى در رياضت هنوز ناقصى ، زيرا كه اثر گرسنگى در رخساره ات هويدا و ظاهر گشته و آنرا شكسته و فرسوده است در حاليكه مرد كامل از چهل روز گرسنگى نيز چهره اش شكسته نمى شود.

از آن مرد خدا از ديده عامى بود پنهان

كه عارف داغ بر دل دار و زاهد به پيشانى

خلاصه ، با آن مرد بزرگ باب مذاكره بگشودم ، و الحق او را دريابى مواج از علوم ظاهرى و باطنى يافتم ، گفتم : با اين مايه از علوم ، چرا چنين خلوت گزيده و به انزوا نشسته ايد؟ در آن زمان كه پس از كسب اجازه اجتهاد از مراجع علمى وقت نجف اشرف به ايران باز مى گشتم ، به دوست خود گفتم : از اين پس ، من تنها عالم بلند، پايه قزوين ، خواهم بود. دوستم گفت : نه چنين است تو را با يك حمال قزوينى تفاوتى نيست ، زيرا اگر در رهگذرى مردى به تو و يك حمال جاهل از پشت سردستى بزند، هر دو محتاجيد، كه براى شناسائى صاحب دست سر بگردانيد، در حاليكه سى سال درس و تحصيل بايد كه اينقدر، روشنى به محصل ارزانى داشته باشد كه بدون باز پس نگريستن زننده دست را بشناسد اين سخن در دلم چنان اثر كرد كه يكسره از خلق كناره گرفته و در انزوا به تزكيه نفس و تصفيه روح خود سرگرم شدم .
از آن سيد بزرگوار پرسيدم : شنيده ام كه وقتى ، دست شما شكسته بوده و به دستور طبيب ، زفت بر آنها نهاده بوديد و مقرر بود تا آن زفت به خودى خود، پوست را رها نكرده است جدايش نسازيد. گفت : آرى چنين بود، و چهارده روز زفت ، دست مرا رها نكرد. گفتم پس براى وضوء در اين مدت چه مى كرديد؟ فرمود: از سوى خلاق عالم و آفريننده گيتى ، به طبيعت من امر مى آمد كه عمل نكند و خواب هم به چشمم ننشيند و به اراده حضرت حق ، در اين مدت هيچ مبطلى عارض نگشت . پس از آن فرمود: براى من گاهگاهى حالتى عارض مى شود كه از خود بى خود مى شوم و سر به بيابانها مى گذارم و در كوه و صحراهاى بى آب و علف در حالت جذبه راه مى سپرم ، ليكن در وقت نماز، به خود مى آيم ، و باز پس از انجام فرائض ، به حالت نخستين مى افتم و گاهى اين احوال تا بيست روز به طول مى انجامد. چون قصد مراجعت به شهر و آبادى مى كنم ، متوجه مى شوم كه از ضعف گرسنگى و تشنگى در اعضايم ، قوت بازگشت نيست . دست به دعا برمى دارم كه : الهى به عشق و محبت تو به اينجا افتاده ام ،و اينك قوتى نيست كه به شهر بازگردم . در حال ، از غيب ، گرده نانى و سبوى آبى ظاهر مى شود كه با تناول آن نيروئى به دست مى آورم ، سپاس حق مى گزارم و به آبادى باز مى گردم . پدرم مى فرمود: من خود از افراد ديگرى هم شنيدم كه مى گفتند: سيد را در حالات جذبه و عشق و شور، تنها در بيابانها و كوهها ديده اند.
احاطه مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى رحمة الله عليه به علوم : 
در يادداشتى از حضرت ايشان چنين ديدم :

نيست علمى كه مرا نيست در آن استقصا

اى بسا گنج كه خوابيده به ويرانه ما است

ايشان از جيع علوم ظاهرى و باطنى بهره فراوان داشتند و معتقد بودند كه بعد از علم توحيد و ولايت و احكام شريعت كه تعلم آن واجب است ، تحصيل ساير علوم نيز لازم و ممدوح و جهل به آن ها مذموم و ناپسند است و مراد از حرمت برخى از علوم و فنون ، استعمال آنهاست ، نه تحصيل و تعلم آنها، مانند علم سحر كه دانست آن واجب كفائى را به طلاب علوم تدريس مى فرمودند ولى در فلسفه و علوم الهى با آنكه متبحر كامل بودند، تدريسى نداشته و مى فرمودند طالب اين علم بايد كه اخبار معصومين عليهم السلام و تزكيه نفس پردازد زيرا كه ... يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة ... (13). پيامبر مردم را در آغاز تزكيه و تصفيه نموده ، سپس كتاب و حكمت به ايشان مى آموزد. و بخشى از معضلات علم حكمت و فلسفه ، جز به مكاشفه ، حل شدنى نيست و اگر اين شرائط در متعلم نباشد، تحصيل اين علم بروى حرام و ناروا است و ممكن است او را از جاده شريعت به انحراف كشد و نسبت به علم اصول مى فرمود: قسمتى از اين علم واجب و بسيارى از آن اتلاف عمر است و به قول ملامحسن فيض رحمة الله عليه ، اين علم سه بخش است : اصول و فضول و غير معقول ، تعلم اصول آن لازم و فضول آن مكروه و غير معقول آن حرام است ، همچنين ايشان را در علم طب و شيمى و علوم غريبه يد طولائى بود.
مسافرتهاى ايشان به اطراف : 
مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى رحمة الله عليه در سال 1303 هجرى قمرى به سبب پيشامدى كه در رابطه با ظل السلطان حاكم اصفهان براى ايشان رخ داد و منجر به تنبيه حاكم از طريق تصرفات نفسانى گرديد(14) از آن شهر رخت سفر بربستند و در بيست و چهار سالگى ، تنها از اصفهان خارج شدند و به عزم مشهد، مقدس قدم به راه گذاردند و اين نخستين سفر ايشان به آن شهر منور بود كه به قصد زيارت مرقدمطهر حضرت سلطان اولياء على بن موسى الرضا عليه آلاف التحية و الثناء صورت پذيرفت . ليكن در همان روزهاى اول سفر راه را گم مى كنند و نزديك غروب آفتاب ، در كوه و بيابان سرگردان مى شوند. در اين حال به ذيل عنايت حضرت ثامن الحجج عليه السلام متوسل مى گردد و عرضه مى دارند مولاى من ! آگاهى كه قصد زيارت ترا داشته ام ولى در اين وادى سرگردان شده ام ، ترا توانائى يارى و مددكارى من هست . از من دستگيرى فرما. پس از دقايقى به خدمت با سعادت حضرت خضر عليه السلام تشرف حاصل مى كنند و به طريق ظاهر و باطن راهنمائى مى شوند و در كمتر از چند دقيقه هجده فرسنگ راه را باقى مانده تا كاشان را، به مدد مولا، طى مى كنند و وارد آن شهر مى شوند
بارى مدت توقف ايشان در شهر مقدس مشهد از يكسال كمتر به طول مى انجامد كه تمام اين مدت را در حجره اى از حجرات صحن عتيق رضوى كه ظاهرا اطاق فوقانى درب بازار سنگ تراشان بوده است به رياضت و تصفيه باطن اشتغال داشته اند. سپس به اصفهان مراجعت مى كنند و به سال 1304 هجرى قمرى ، بار سفر به صوب نجف اشرف مى بندند و مدتى نيز در آنجا به تحصيل علوم ظاهرى و تزكيه نفس و رياضت سرگرم بودند تا آنكه مجددا به اصفهان بازمى گردند.
در سال 1311 هجرى قمرى براى دومين بار، به ارض اقدس رضوى مسافرت و تا سال 1314 در آن شهر توقف مى كنند. در اين مدت در مدرسه حاج حسن و فاضل خان سكنى داشته اند. در همين سفر، در مدتى بيش از يكسال ، هر شب ختمى از آن قرآن مجيد در حرم حضرت رضا عليه السلام قرائت مى كرده اند و روزها را در محضر علماء زمان به كسب علوم ظاهر همت مى نموده اند.
مرحوم پدرم مى فرمودند: در همين سفر و در آن زمان كه در صحن عتيق رضوى به رياضت مشغول بودم ، روزى پيرى ناشناس بر من وارد شد و گفت : يا شيخ ، دوست دارم ، كه يك اربعين ، خدمتت را كمر بندم . گفتم : مرا حاجتى نيست تا به انجام آن پردازى . گفت : اجازه ده كه هر روز كوزه آب را پر كنم . به اصرار پير تسليم شدم و هر روز على الصباح به در اطاق مى آمد و مى ايستاد و با كمال ادب مى خواست تا او را به كارى فرمان دهم و در اين مدت هرگز ننشست . چون چهل روز پايان يافت ، گفت : يا شيخ من چهل روز ترا خدمت كردم ، حال از تو توقع دارم كه يك روز مرا خدمت كنى . در ابتدا انديشيدم كه شايد مرد عوامى باشد و مرا به تكاليف سخت مبتلا كند ولى چون يك اربعين با اخلاص به من خدمت كرده بود، با كراهت خاطر پذيرفتم پير فرمان داد تا من در آستانه اطاق بايستم و خود در بالاى حجره روى سجاده من نشست و فرمان داد تا كوره و دم و اسباب زرگرى برايش ‍ آماده سازم . اين كار را با آنكه بر من به جهاتى شاق و دشوار بود، به خاطر پير انجام دادم و لوازمى كه خواسته بود فراهم ساختم ، دستور داد تا كوره را آتش كنم و بوته بروى آتش نهم و چند سكه پول مس در بوته افكنم و آنگاه فرمود آنقدر بدمم تا مسها ذوب شود. از ذوب آن مسها آگاهش كردم . گفت : خداوندا، بحق استادانى كه خدمتشان را كرده ام ، اين مسها را به طلا تبديل فرما و پس از آن به من دستور داد بوته را در رجه خالى كن و سپس ‍ پرسيد در رجه چه مى بينى ؟ ديدم طلا و مس مخلوط است او را خبر دادم . گفت : مگر وضو نداشتى ؟ گفتم : نه فرمود تا همانجا وضو ساختم و دوباره فلط را در بوته ريختم و در كوره دميدم تا ذوب شد و به دستور وى و پس از ذكر قسم پيشين ، بوته را در رجه ريختم ؛ ناگهان ديدم كه طلاى ناب است . آنرا برداشتيم و به اتفاق نزد چند بزرگ رفتيم . پس از آزمايش ، تصديق كردند كه زر خالص است آنگاه طلا را به قيمت روز بفروخت و گفت : اين پول را به تو مستحقان مى دهى يا من بدهم ؟ گفتم : تو به اين كار اولى هستى ، سپس با هم به در چند خانه رفتيم و پير پول را تا آخرين ريال به مستحقان داد، نه خود برداشت و نه به من چيزى بخشيد و بعد از آن ماجرا از يكديگر جدا شديم و ديگر او را نديدم .
مرحوم پدرم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى طاب ثراه ، مجددا در سال 1315 هجرى قمرى به اصفهان مراجعت نموده و پس از مدتى توقف ، به نجف اشرف تشرف حاصل كردند و تا سال 1318 قمرى در آن شهر سكنى گزيدند و در سنه 1319 ه‍ق بار ديگر به اصفهان بازگشتند پس از آن ، سفرى به شيراز كردند و چندى در آنجا مقيم شدند و در جعفر طبيب تحصيل و تعلم نمودند.
پدرم مى فرمود: صبح ها در مطب حاجى ميرزا جعفر به معاينه مرضى و نسخه نويسى سرگرم بودم ، و عصرها كتاب قانون بوعلى را نزد وى مى خواندم .
روش حاجى بر اين بود كه حق الزحمه اى براى معالجه بيماران خود معنى نمى كرد و هر كس هر مبلغ مى خواست در قلمدان او مى گذاشت و اگر بيمارى چيزى نمى پرداخت حاج ميرزا از وى مطالبه نمى فرمود. درآمد حاجى از مطب خود، روزانه از هشت يا نه ريال تجاوز نمى كرد و او هم از كمى درآمد خود شكوه اى نداشت . يك روز كه به سركار خود آمد گفت : خداوندا، امروز ميهمان داريم به فرشتگان خود امر فرما تا وجه لازم را فرود آورند. آنروز، درآمد مطب ، سى و پنج ريال شد و يك روز هم از خدا خواست كه فرشتگان را امر كند تا پول براى خريد انگور جهت تهيه سركه بياورند در آنروز هم عايدى وى به چهل و پنج ريال بالغ گرديد. ليكن در روزهاى ديگر، نه درآمد وى تغيير محسوسى داشت و نه او عرض حاجتى مى كرد. در مدتى كه من در طب او سرگرم بودم ، سه هزار بيمار را معاينه كرديم و نسخه داديم و هيچ بيمارى براى بهبود مرض خود، محتاج به مراجعه سومين بار نگرديد، و تنها در اين ميان ، سه تن از ايشان تلف شدند كه حاجى ، خود از پيش خبر داده بود، هر بيمار كه از در مطب وارد مى شد، حاجى نگاهى به رخسار وى مى كرد و پيش از سوال و معاينه ، نوع بيمارى او را تشخيص مى داد.
مرحوم پدرم در رمضان همان سال به بوشهر و از آنجا به وسيله كشتى ، به قصد زيارت بيت الله الحرام ، به حجاز سفر مى كنند. در جده ، پس از فرود آمدن از كشتى ، پياده به مدينه منوره مشرف مى گردند و از آن شهر مقدس ، احرام حج بسته و با پاى پياده به طرف مكه رهسپار مى شوند. در اين سفر كه به سال 1319 ه‍ق مصادف با حج اكبر بوده است ، با مرحوم حاجى شيخ فضل الله نورى و حاج شيخ محمد جواد بيد آبادى كه در التزام يكديگر سفر مى كردند ملاقات مى فرمايند و در همين سفر، در ارتباط با شريف مكه واقعه اى رخ ميدهد كه در جاى خود از آن سخن خواهيم گفت (15).
بارى ، پس از حج بيت الله و زيارت اعتاب مقدسه ائمه اطهار عليهم السلام ، حضرت شيخ به ايران مراجعت مى فرمايند و بعد از مدتى توقف ، مجددا به نجف اشرف تشرف حاصل مى كنند و باز، پس از چند سال توطن در آن شهر، به اصفهان بازمى گردند، و پس از چند سال اقامت در آن شهر، در سال 1329 هجرى قمرى ، اين شهر را به قصد مجاورت در مشهد رضوى ، ترك مى گويند، و در آن بلده طيبه ، مجاور مى شوند، و از اين زمان تا پايان عمر شريفش كه سال 1361 ه‍ق بوده ، فقط دو سفر كوتاه به اصفهان و يك سفر به سلطان آباد اراك فرموده اند.
سالهاى مجاورت در مشهد تا پايان عمر شريف 
مرحوم پدرم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى ، اعلى الله مقامه ، در كليه ساعات روز و شب ، براى رفع حوائج حاجتمندان و درماندگان ، آماده بودند. روزى عرضه داشتم : خوبست براى مراجعه مردم وقتى مقرر شود. فرمود: پسرم ، ليس عند ربنا صباح و لامساء آن كس كه براى رضاى خدا، به خلق خدمت مى كند، نبايد كه وقتى معين كند. پدرم در ابتداى شبها پس از انجام فريضه ، به نگارش پاسخ نامه ها و انجام خواسته هاى مراجعان مشغول و سپس مدتى به مطالعه مى پرداختند. از نيمه هاى شب تا طلوع آفتاب به نماز و ذكر و نوافل و تعقيبات سرگرم بودند. پس از طلوع خورشيد اندكى استراحت مى فرمودند و بعد از آن تا ظهر به ملاقات و گفتگو با مراجعان و تهيه و ساخت دارو براى بيماران مى نشستند و بالاخره عصرها براى تدريس به مدرسه مى رفتند و پس از آن نيز به پاسخگوئى و رفع نيازمندى محتاجان و گرفتاران مشغول بودند و در تمام سال به تفاوت ايام و اختلاف احوال پس از طلوع آفتاب و يا ساعتى بعد از ظهر استراحتى كوتاه مى فرمودند.
در سال 1314 هجرى يكى از سادات محترم مشهد براى ايشان سجاده اى و رختخوابى هديه فرستاد. در جواب فرموده بودند: سجاده را به خاطر سيادت شما كه رعايت حرمتش را بر خود واجب مى دانم مى پذيرم ولى به رختخواب نيازم نيست زيرا كه بيست و پنج سال كه پشت و پهلو بر بستر استراحت ننهاده ام ، آرى بندگان خدا اينگونه عمل مى كردند و اينچنين بود حال و رفتارشان .

رحم الله معشر الماضين

كه به مردى قدم نهادندى

راحت جان بندگان خدا

راحت جان خود شمردندى

بارى پدرم ، رحمة الله عليه ، استمداد از ارواح مطهر ائمه هدى عليهم السلام و نيز استمداد از ارواح اولياء، رحمة الله عليهم اجمعين ، را يكى از شرايط سلوك الى الله مى دانست از اينرو به اعتكاف و زيارت مشاهد متبركه ائمه عليهم السلام و قبور مقدسه اولياء اهتمام فراوان مى ورزيدند. در انجام فرائض يوميه در اول وقت و اتيان نوافل و بيدارى سحرگاهان و تهجد واحياى شبهاى جمعه و ليالى متبرك و روزه در ايام البيض و خدمت به خلق به ويژه نسبت به سادات و زيارت قبور انبياء و اوصياء و اولياء على الخصوص در شبها و روزهاى جمعه مداومت و مراقبت مى فرمودند. در اصفهان هر ساله چند اربعين در كوههاى ظفره به رياضت و انزوا و تزكيه نفس مى پرداختند و همچنين در مساجد و بقاع متبركه مانند مسجد لنبان و مقبره على بن سهل اصفهانى و محمدبن يوسف معدان بناء و بابا ركن الدين و مزار استاد خود، مرحوم حاجى محمد صادق و همچنين كوه صفه كه محل عبادت استاد ايشان بود، به اعتكاف و عبادت مشغول مى شدند. در ناحيه نجف اشرف ، مسجد كوفه ، و سهله و مقبره كميل و ميثم تمار، محلهايى بود كه بسيار زيارت مى فرمودند. در مشهد مقدس ، اوائل امر در صحن عتيق و پس از آن ، در كوهپايه هاى اطراف شهر مانند كوه گراخك و بازه غياث منصور در جا غرق و خادر و حصار سرخ و كوه معجونى نزد مقبره شرف الدين على كاسه گر، به مجاهده و رياضت و عبادت مى گذرانيدند. قبور اولياء خدا را مانند مقبره بوعلى فارمدى ، در فارمد، و علاءالدين على مايانى در مايان و مقبره درويش يحيى و درويش شمس ‍ الدين دو فرزند شيخ جعده جاسبى كه در ايوان طرق واقع است و قبر عبدالله مبارك در كوه چشمه سبز كه پدرم ، خود كاشف آن بودند، و مقبره مير تقى خدايى در محله نوغان كه هم اكنون در داخل منزلى جنب يك دبستان واقع شده است و مزار شيخ محمد كاردهى ، مشهور به پير پالاندوز، و قبر شيخ فضل الله سرابى كه به دست افغانيها شهيد گرديده و آثار آن ، فى الحال ، محو شده است و مرقد حضرت شيخ محمد مؤ من ، قدس سره ، معروف به گنبد سبز كه مورد توجه فراوان پدرم ، بود، زيارت و از ارواح ايشان استمداد مى كردند. عصر هر پنجشنبه ، زيارت گنبد سبز را ترك نمى كردند و مى فرمودند: در كتابى خطى كه مؤ لف آن سيد بزرگوارى از اهل قزوين و نواده دخترى مرحوم شيخ بهاءالدين عاملى ، رحمة الله عليه بوده و در شرح حال جد خود نگاشته است ، خواندم كه : چون شيخ بهائى به مشهد مشرف مى شود، پس از سه شب ، پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را در عالم رؤ يا زيارت مى كند كه با عتاب به وى مى فرمايند: چرا تا كنون به ديدار گل ما شيخ مؤ من نرفته اى ؟ بامداد همان شب ، شيخ بهائى براى زيارت شيخ مؤ من ، از خانه بيرون مى رود و در راه دو تن از اهل علم را مى بيند و خواب خود را براى ايشان نقل مى كند آن دو نفر نيز به عزم زيارت شيخ مؤ من همره مى گردند و براى آزمايش عظمت شيخ ، هر يك نيتى مى كنند. يكى از آنان ، كفن و ديگرى ، انار و سومى ، شير برنج را در خاطر مى گذراند. چون به خدمت شيخ تشرف حاصل مى كنند. شيخ اظهار مى دارد: تا پيامبر دستور نفرمود، به ديدار من نيامدى ؟ مى خواهى بگويم كه در رؤ يا به تو چه فرموده اند؟ حال خود بگو؛ شيخ بهائى رؤ ياى خود را نقل مى كند و شيخ مؤ من هم مى گويد: معلوم ميشود ما هنوز ثمره نشده ايم ، كه پيامبر ما را گل تعبير كرده است . پس از آن ، شيخ مؤ من برخاسته و از گنجه خود عمامه و پشقابى انار و ظرفى شير برنج به ترتيب پيش روى صاحبان نيت قرار مى دهد.
و نيز پدرم از همان كتاب روايت كردند كه : وقتى حاكمى از اصفهان همراه سه تن از كارمندان ، خود، ماءمور شهر بلخ يا مرو مى شود. در نيشابور حاكم را حالت جذبه عارض مى شود و سر به بيابان مى گذارد و آن سه تن به جانب حوزه ماءموريت خود روانه مى شوند و ماجرا را به دربار اصفهان گزارش ‍ مى دهند. بارى ، حاكم مدت يك ماه در كوههاى اطراف نيشابور سرگردان مى ماند. تا آنكه شبى كه صبح فرداى آن به مشهد وارد مى شود، در خواب مى بيند فيلى قصد هلاك او را دارد، در اين هنگامه ، پيرى فرا رسيده سيلى سختى به صورت پيل مى نوازد كه حيوان بر اثر آن لطمه مى افتد و هلاك مى شود. بامداد همان شب ، حاكم مزبور وارد مشهد مى شود و معبرى جستجو مى كند، شيخ مومن را به وى معرفى مى كنند. چون به صورت شيخ مى نگرد، مى يابد كه وى ، همان پيرى است كه دوش در رويا آفت پيل را از او دفع كرده است ، آنگاه شيخ پيش از آنكه حاكم خواب خود را بيان كند اين رباعى را مى خواند:

آنيم كه پيل برنتابد لت ما

بر عرش برين زنند هر شب كت ما

گر مورچه اى درآيد اندر صف ما

آن مورچه شير گردد از همت ما

پس از آن شيخ رحمة الله عليه حاكم را از آن حال خارج و با دستورى او را به صوب ماءمورت خود روانه مى فرمايد.
ولى قلى بيك شاملو در خاتمه قصص خاقانى در احوال شيخ مؤ من رحمة الله عليه چنين مى نگارد:
شيخ مؤ من مشهدى : ديگر سالك مسالك ربانى ، طالب رضاجوئى حضرت سبحانى تاجا للعارفين ، شيخ مؤ من است رحمة الله ، كه در بلده طيبه مشهد مقدس در بقعه مشهر به پاى چنار رحل اقامت افكنده معتكف خانقاه رياضت شده بود مؤ منى اليه از مبادى حال الى حين الارتحال چله نشين ، بقعه سلوك و فيمابين كبار مشايخ به صفات مستحسنه آراسته است جمع كثيرى به توسط هدايت آن رفيع الشاءن قدم از دايره لهو و لعب و جهالت و ضلالت كشيده سالك شاهراه كوى معرفت گرديده اند. جهور سكنه خراسان مريد اوضاع و اطوار آن بزرگوارند. مشهور است كه به دستيارى مريدان اخلاص كيش ، آن شيخ خير انديش ابنيه عاليه بينهايت در بلاد خراسان از مسجد و بقعه و رباط و پل و آب انبار بنا نهاده ، در هيچ مكان از توابع و ملحقات ولايت جنت درايت مشهد مقدس نيست كه آثار خيرات و مبرات آن شيخ صاحبدل نباشد. شرمذه اى از صفات احوال آن قدوه اهل سلوك آنكه اكثر اوقات در خلاء و ملاء به مناجات و عبادت ملك علام قيام و اقدام داشت تا آنكه در سنه 1063 (يكهزار و شصت و سه ) دعوت حق را لبيك اجابت گفت . مريدانش آن مستغرق بحار رحمت را به موجب وصيت در بقعه قريه دستجرد كه از جمله بناهاى مرحوم مزبور بود مدفون نمودند (16).
حضرت شيخ رحمة الله عليه چون به كسى دوا يا دعا مى دادند مى فرمودند: ما بهانه اى بيش نيستيم و شفا دهنده اوست ، زيرا كه اين عالم محل اسباب است و خداوند فرموده است : ابى الله ان يجرى الامور الا باسبابها يعنى : خداوند از انجام كارها جز به وسيله اسباب و وسائط، ابا و امتناع دارد از اينرو لازم است به هنگام مرض به طبيب مراجعه نمود سپس مى فرمودند: حضرت موسى على نبينا و عليه السلام مبتلا به قولنج شدند، و هنگامى كه براى مناجات با حضرت رب الارباب به كوه طور رفت عرض كرد: خداوندا مريض شده ام مرا شفا عنايت فرما. خطاب شد: موسى به طبيب مراجعه كن . عرض كرد: خداوندا پاسخ مردم را چه بگويم ، در حاليكه خواهند گفت كه تو كليم اللهى و مرده را زنده مى كنى و كور را شفا ميدهى ، آنگاه براى مرض خود به طبيب مراجعه مى كنى ؟ خطاب شد: يا موسى ، ما اين گياهان را عبث نيافريديم و علم طب را عبث به انسان الهام نكرديم ، حال آيا چون تو موسى هستى انتظار دارى كه اين همه را عبث بگذاريم و بى سبب مرض تو را شفا دهيم ؟
پدرم با آنكه به عبادت و مجاهدت و رياضت و زيارت و اعتكاف در اماكن متبرك ، سخت مداومت و مراقبت داشت ، ليكن اظهار مى فرمود: روح همه اين اعمال ، خدمت با اخلاص نسبت به سادات و ذريه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها است و بدون آن ، اينگونه اعمال ، همچون جسمى بى جان باشد و آثارى بر آنها مترتب نمى گردد


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
انسان، آزادى، عبوديت، قانون
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

انسان و آزادى

رسيدن به «سعادت‏»، آرزوى همه انسان‏هاست; چنانكه بهره‏مندى از «آزادى‏» نيز يكى از خواسته‏ها و آرمان‏هاى بشر بوده و هست. اگرچه مفهوم اجمالى اين دو واژه براى همگان روشن است، اما تفسير دقيق سعادت و آزادى و تعيين محدوده و مصاديق آن دو، آسان نيست.

از آنجا كه آزادى، وصفى او اوصاف نفسانى انسان است، با تعدد و تفاوت انسان‏شناسى‏ها، معنا و مفهوم آن متعدد مى‏گردد. هستى‏شناسى و جهان‏بينى هر شخص، انسان‏شناسى او را تحت تاثير خود قرار مى‏دهد و هر انسان‏شناسى خاص، مفهوم ويژه‏اى از آزادى به ما عرضه مى‏كند. از اين رو، آزادى از نظر اسلام با آزادى مورد نظر مكاتب غربى، غير دينى، و غير اسلامى تفاوت فراوان دارد; زيرا پايه‏هاى شناختى اسلام و مكاتب ديگر درباره جهان و انسان و سعادت او متفاوت مى‏باشند.

روشن است كه آزادى، هيچ‏گاه نمى‏تواند مطلق و نامحدود باشد; چرا كه اوصاف هر موجودى، تابع خود آن موجود است; موجود محدود، وصف محدود دارد و موجود نامحدود، وصف نامحدود. ذات اقدس خداوند كه وجودى است مطلق و ناحدود، همه اوصاف ذاتى او نيز مطلق و نامحدود مى‏باشد و انسان كه موجودى محدود و متناهى است، به ناچار اوصاف كمالى او مانند حيات و آزادى و علم و قدرت و اراده نيز محدود و متناهى مى‏باشد. اگر هستى يك شى‏ء، محدود باشد و ما براى او اوصاف نامحدودى فرض كنيم، لازمه‏اش، «تجاوز وصف از موصوف‏» مى‏شود كه امر محالى است; يعنى وصف، در جايى حضور داشته باشد كه موصوفش حضور ندارد و اين فرض، فرض محال است.

بنابراين، ممكن نيست كه انسان محدود، آزادى نامحدود داشته باشد و وصفش تابع خود او نباشد. خداوند گرچه انسان را آزاد آفريده و به او اراده و اختيار داده است، اما اراده و اختيارى محدود نصيب او نموده است و لذا انسان اين قدرت و توانايى را ندارد كه با اراده خود، هر آنچه را كه مى‏خواهد محقق سازد; و همسان همين محدوديت طبيعى و تكوينى، وقتى كه انسان در محيط اجتماعى خود زندگى مى‏كند، محدوديت قانونى و حقوقى و اجتماعى نيز جلوى رهايى مطلق و آزادى بى‏قيد و حصر او را مى‏گيرد. چگونه ممكن است كه هر فردى در اجتماع، از آزادى نامحدود برخوردار باشد و در عين حال، چنين جامعه‏اى دچار هرج و مرج نگردد و به سعادت و كمال شايسته خويش نائل گردد؟

آزادى و طبع طغيانگر انسان

آنچه تا كنون تاريخ بشر نشان داده و آنچه كه انسان درباره افراد عادى و انسان‏هاى عصر خود ديده و مى‏بيند، اين است كه اكثر انسان‏ها از روى طبع خود، مايل به تعدى و افزون گرايى‏اند. در درون بسيارى از انسان‏ها شعله «هل من مزيد» (1) افروخته است و به هيچ حدى راضى و قانع نيستند; البته در كنار اين زياده‏خواهى طبيعى، در فطرت همه انسان‏ها گرايش به قسط و عدل تعبيه شده است. بر اساس بحث‏هاى تفسيرى كه برهان عقلى نيز تا حدودى مؤيد آن است، در فطرت انسان(نه در طبيعت او)، مساله دين‏خواهى و توحيد و حق و قسط و عدل الهى نهاده شده و اينكه خداى سبحان فرموده است: «فطرت الله التى فطر الناس عليها لاتبديل لخلق الله‏» (2) يا اينكه فرمود: «فالهمها فجورها وتقويها» (3) ، ناظر به همين مطلب است.

قرآن كريم، افزون‏طلبى طبيعت انسان و «هل من مزيد»گويى او را تصديق نموده و در بيش از پنجاه مورد، انسان‏ها را مذمت كرده است كه نكوهش در همه آن موارد، به طبيعت انسان برمى‏گردد. صفاتى مانند هلوع، جزوع، منوع، قتور، ظلوم، جهول، عجول، همه مربوط به طبع انسان است نه فطرت او. درباره فطرت وى مى‏فرمايد: «لقد كرمنا بنى ادم‏» (4) يا «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها» (5) و همه اينها، ستايش از انسان و فطرت توحيدى اوست. اينكه در اولين خطبه نهج‏البلاغه آمده است كه انبياء(عليهم‏السلام) آمده‏اند تا دفائن عقلى بشر را شكوفا كنند: «ويثيروا لهم دفائن العقول‏» (6) ، ناظر به فطرت اوست. در وجود انسان، دفينه‏ها و گنجينه‏هايى است كه برخى مربوط به علوم و معارف و دانش است و برخى مربوط به گرايش‏هاى پاك و الهى انسان كه انبياء(عليهم‏السلام) اين استعدادهاى علمى و عملى فطرى را شكوفا مى‏كنند.

از آنچه گفته شد روشن گرديد كه اگر طبيعت‏بر زندگى انسان حكومت كند نه فطرت او، هيچ حد و مرزى براى خواسته‏هايش وجود ندارد و به هيچ محدوده‏اى راضى نمى‏شود و آزادى مطلقى مى‏خواهد كه هيچ كس در برابرش نباشد و همه چيز از آن او باشد و بس; و چنين وضع نابسامانى، غير از هرج و مرج تحمل‏ناپذير نخواهد بود. از اينرو، هيچ قانونى در جهان وجود ندارد چه قانون شرقى و چه قانون غربى، چه قانون كشورهاى مترقى و چه قانون كشورهاى جهان سوم، چه قانون الحادى و چه غيرالحادى مگر آنكه براى انسان محدوديت‏هايى قرار داده و آزادى او را مقيد نموده و براى تخلف و تعدى او مجازاتى مقرر نموده است.

پس اين چنين نيست كه انسان، آزاد مطلق باشد و هر كارى را كه خواست، انجام دادنش صحيح باشد: «ايحسب الانسان ان يترك سدى‏» (7) . آزادى به معناى بى‏بندوبارى و رهايى مطلق را نه عقل مى‏پذيرد، نه فطرت، نه دين، و نه جوامع انسانى. انسان در عين آزاد بودن، در ابعاد اخلاقى، حقوقى، اقتصادى، سياسى، و نظامى، حد و مرزهايى دارد كه بايد آنها را رعايت كند و اگر نكند، در همه جاى دنيا براى او تنبيه و مجازاتى وجود دارد و اگر چنين نباشد، هرج و مرج و فساد، همه جوامع را به نابودى مى‏كشد.

چه كسى آزادى را محدود مى‏كند؟

پس از اثبات لزوم محدوديت آزادى انسان و ضرورت كنترل خواسته‏هاى طبيعى انسان‏ها، سخن به اينجا مى‏رسد كه تعيين‏كننده محدوده آزادى انسان در شؤون اعتقادى، حقوقى، اعمال، احوال، و سنت و سيرت كيست؟ پاسخ منطقى سؤال فوق اين است كه تنها كسى مى‏تواند حدود آزادى انسان را معين سازد، كه براى اصل هستى او حد و مرزى قرار داده و او را محدود و متناهى آفريده است; زيرا تنها او به مخلوق خويش آگاه است و مى‏تواند آزادى متناسب با كمال را براى او مشخص سازد; خداوندى كه براى هر چيز، اندازه‏اى خاص قرار داده است: «انا كل شى خلقناه بقدر» (8) . خدايى كه انسان موصوف را داراى حد آفريده، محدوده آزادى او و ديگر اوصافش را نيز خود او معين مى‏سازد.

اگر تصوير درست آزادى چنين است، انسان هرگز خود را مالك آزادى نمى‏داند، بلكه امانت‏دار حريت و آزادى مى‏يابد. آزادى كه از زيباترين چهره‏هاى حقوقى است، ملك انسان نيست، بلكه وديعه و امانت الهى است كه به او سپرده شده و لذا انسان، موظف است كه در حراست از آن دريغ نكند و هرگز آن را به راى خويش تفسير ننمايد و بر اساس هواى خود تحريف نسازد; چه اينكه هيچ انسانى حق ندارد خود را بفروشد و خود را بنده ديگران كند و آزادى‏اش را به بردگى تبديل نمايد; همان گونه كه حيات انسان، وديعه الهى است و هيچ شخصى حق ندارد دست‏به خودكشى باطل بزند; زيرا انتحار، خيانت در امانت‏حيات است.

بنابراين، تفسير علمى تحريف‏نشده آزادى و اعمال درست آن در مقام عمل، هر دو از ودايع الهى‏اند و انسان متعهد، امانت‏دار آنهاست.

«آزادى‏» در جهان‏بينى الهى و مادى

همان گونه كه در آغاز كتاب گفته شد، تفسير آزادى، بستگى دارد به انسان‏شناسى; و انسان‏شناسى نيز وابسته به جهان‏شناسى است و با تفاوت جهان‏بينى و انسان‏شناسى، تفسير آزادى نيز متعدد و متفاوت مى‏گردد.

جهان‏بينى الهى مى‏گويد: جهان داراى مبدا و معاد است و براى انسان، وحى و رسالتى آمده و انسان در عين طبيعى بودن، داراى حيثيت وجودى فراطبيعى مى‏باشد و مسافرى است كه عوالمى را پشت‏سر گذاشته و عوالمى را پيش‏رو دارد و با مرگ، نابود نمى‏شود، بلكه روحش، از عالمى به عالم ديگر منتقل مى‏گردد.

در مقابل اين بينش، جهان‏بينى مادى است كه مى‏گويد: جهان هستى، چيزى جز همين جهان محسوس مادى نيست و آغاز و انجامى ندارد و زندگى انسان نيز ميان ميلاد و مرگ خلاصه مى‏شود و پس از مرگ، نابود مى‏گردد و پاداش و كيفرى وجود ندارد. قرآن كريم، سخن اين گروه را چنين نقل مى‏كند: «ان هى الا حياتنا الدنيا نموت ونحيا» (9) ; يعنى جز همين حيات دنيوى و زندگى و مرگ آن، چيز ديگرى نيست.

بر اساس اين دو جهان‏بينى و اين دو منطق، دو گونه تفسير درباره آزادى انسان پديد مى‏آيد. كسانى كه جهان و انسان را در ماده خلاصه مى‏كنند، آزادى را همان رهايى مطلق و بى‏قيد و شرط مى‏دانند; البته تا آنجا كه نسبت‏به ديگران تعدى نشود. آنان معتقدند كه آزادى انسان، به معناى توان همه جانبه او در انتخاب هر چيز و از جمله بردگى براى انسان‏هاى ديگر است. در نگاه آنان، انسان، آزاد است كه دين را بپذيرد يا نپذيرد و اگر نپذيرد، هيچ ملامتى بر او نيست; زيرا هيچ حقيقتى را از دست نداده است. اما در مكتب وحى، اين رهايى مطلق، به معناى بردگى است; زيرا چنين آزادى مطلقى براى انسان، معلول اسارت او در دست آرزوها و هوس‏ها مى‏باشد و او در واقع، هواى درونى‏اش را پيروى مى‏كند: «افرايت من اتخذ الهه هواه‏» (10) ; آيا ديدى آن كس را كه هوس خود را بندگى كرد؟

بايد عنايت داشت كه اگر چه خداوند انسان را «تكوينا» آزاد آفريده است و او در انتخاب هيچ دينى مجبور نيست، ليكن «تشريعا» موظف است كه دين حق را كه خواسته فطرت پاك و الهى اوست‏بپذيرد. راه رشد و كمال و هدايت، از بيراهه گمراهى و ضلالت جدا و متمايز گشته است و هر انسان خواهان سعادت و كمال، بايد هدايت الهى را مغتنم شمارد و از طغيان و طاغوت دورى ورزد و به خداوند ايمان آورد كه در آن صورت، به دستگيره هدايت و طناب الهى دست‏يافته كه هيچ‏گاه او را در ميان راه نمى‏گذارد و از هدايت محروم نمى‏سازد: «قد تبين الرشد من الغى فمن يكفر بالطاغوت ويؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقى لاانفصام لها» (11) . بر پايه جهان‏بينى اسلامى، هر باور انسان و هر گونه عمل او، در برزخ و در جهان آخرت، به شكلى خاص ظهور مى‏كند و انسان، موجودى است كه همواره در حال هجرت از دنيا به برزخ و از برزخ به آخرت است و در اين ميانه، كفر و الحاد و حق‏ستيزى، به چهره مار و عقرب ظهور مى‏كند و اين، نشانگر آن است كه انديشه نادرست، سم كشنده روح انسان است و خداوند هرگز راضى نيست كه انسان با آزادى مطلقش، دين حق را نپذيرد و با سم كفر و الحاد، خود را هلاك سازد.

بنابراين، اگر چه انسان تكوينا موجودى مجبور نيست، ولى آزادى او، دردايره دين الهى و دستورهاى حياتبخش آن است نه فوق آن; و هيچ‏گاه كسى نبايد بگويد من حق دارم دين الهى را نپذيرم; زيرا با نپذيرفتن دين خداوند كه مطابق با فطرت انسانى اوست، در واقع، از انسانيت و عقل‏گرايى‏اش خارج مى‏گردد.

قرآن كريم، از سويى، قلمرو آزادى عقيده را كاملا تبيين كرده و چنين مى‏فرمايد: «فبشر عباد× الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه‏» (12) ;(اى پيامبر!) مژده ده به آن بندگان من كه سخن را مى‏شنوند و از بهترينش تبعيت و پيروى مى‏كنند. از سوى ديگر، «سخن احسن‏» را نيز معرفى نموده است: «ومن احسن قولا ممن دعا الى الله وعمل صالحا وقال اننى من المسلمين‏» (13) ; يعنى سخن چه كسى بهتر از گفتار شخصى است كه به سوى خدا فراخوانده، كار نيك را انجام دهد و بگويد: «من از مسلمانانم‏». به اين ترتيب، اگر چه قرآن كريم انسان‏ها را تشويق مى‏كند تا سخن‏هاى گوناگون را بشنوند و سخن بهتر را برگزينند، در عين حال، سخن بهتر را معرفى مى‏كند و انسان را تشويق مى‏نمايد كه بر اساس گرايش فطرى خود، به آن سخن بهتر بگرود و مسلمانى باشد كه كار نيك مى‏كند و به سوى خداوند دعوت مى‏نمايد.

و اما آياتى مانند «وقل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر» (14) و نيز «انا هديناه السبيل اما شاكرا واما كفورا» (15) كه بيانگر آزادى انسان مى‏باشند، پيام آنها درباره آزادى تكوينى انسان است نه آزادى تشريعى; و معنايش اين است كه راه و چاه، از يكديگر مشخص شده‏اند و انتخاب هر يك، به دست‏شماست; زيرا شما مجبور نيستيد و در عمل مى‏توانيد هر يك از اين دو را اختيار كنيد; اگر راه حق را رفتيد، به بهشت و سعادت ابدى خواهيد رسيد و اگر راه باطل را پيموديد، به آتش و جهنم منتهى خواهيد شد; نظير آزادى انسان در انتخاب «سم‏» و «شهد» كه تكوينا آزاد است، ولى در شريعت و عقل، هرگز آزاد و رها نيست.

آزادى عقيده

دين، مجموعه‏اى از اعتقادات ويژه است كه هرگز نمى‏توان آن را بر كسى تحميل كرد. اگر اصول و مبادى ديانت‏براى كسى حاصل نشود، دين نيز در قلمرو جانش وارد نمى‏شود و از اينرو قرآن كريم، در يكى از درخشنده‏ترين آياتش مى‏فرمايد: «لا اكراه فى الدين‏» (16) ; دين را نبايد با اكراه و اجبار به مردم تحميل نمود.

ذات اقدس اله، دل انسان را به گونه‏اى آفريده است كه تنها به «برهان‏» سرمى‏سپارد و لذا مى‏فرمايد: «ان الظن لا يغنى من الحق شيئا» (17) . اين آيه، بيانگر اين حكم ارشادى است كه: «سخن مظنون نگوييد; زيرا اثرى در دل ديگران ندارد». «عقيده‏» كه امرى علمى است نه عملى، اگر مبادى و مقدماتش در نفس انسان پيدا شود، خود او نيز متحقق مى‏گردد و اگر چنين نشود، قابل تحميل نيست. افكار انسان، بر برهان و دليل تكيه دارد و از اينرو، نه خود انسان مى‏تواند عقيده‏اى را بر خود تحميل كند و نه ديگران توان تحميل بر او را دارند. اثبات و سلب فكر و عقيده، به دست كسى نيست و نيازمند مبادى و مقدمات علمى خويش است. اگر مقدمات علمى مطلبى فراهم شد، اعتقاد به آن مطلب منعقد مى‏شود و اگر نه، آن را به صورت حقيقى باور نمى‏كند. عقيده، با «عقد» و «گره خوردن‏» ارتباط دارد و خود عقد، با تصديق علمى و يقينى مرتبط است. در اعتقاد، دو عقد و گره لازم است; يكى ميان موضوع و محمول كه به همين جهت، «قضيه‏» را «عقد» مى‏نامند و ديگرى ميان محصول قضيه و نفس انسان كه اين عقد دوم را «اعتقاد» مى‏نامند.

البته مى‏شود انسان با تصوراتى خيالى زندگى كند; بدون آنكه آنها را از طريق دليل و برهان به دست آورده باشد; مانند بچه‏ها كه غالبا در خيالند و با خيال خود زندگى مى‏كنند و اين امر، به اقتضاى حكمت الهى و مناسب با مقطع سنى آنهاست; و يا مانند افرادى كه با «مد» زندگى مى‏كنند و روش و منش و شيوه زندگى آنان را مدهاى وارداتى تعيين مى‏كند. چنين افرادى، زندگى خيالى دارند و به جاى شكوفايى عقل، خيالشان به فعليت درآمده است و به اصطلاح علمى، «متخيل بالفعل‏» هستند و «عاقل بالقوه‏»; زيرا براى كار خود، فاقد هر گونه برهان و دليل منطقى مى‏باشند.

انسان، وقتى به كمال مى‏رسد كه بر اساس حسن اختيار خود، حق را بپذيرد. اكراه و اجبار، اختيار را از انسان مى‏گيرد و به همين دليل، خداى سبحان درباره انديشه و عقيده، آزادى را محور قرار داده و اكراه در دين را جايز نمى‏داند و وظيفه انبياء(عليهم‏السلام) را عرضه و ابلاغ دين مى‏داند: «ما علينا الا البلاغ المبين‏» (18) و به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد: «لعلك باخع نفسك الا يكونوا مؤمنين ان نشا ننزل عليهم من السماء اية فظلت اعناقهم لها خاضعين‏» (19) ; گويا تو قالب تهى مى‏كنى بر اين اندوه كه چرا اينان ايمان نمى‏آورند; اگر ما بخواهيم، چيزى را از آسمان نازل مى‏كنيم تا ايشان براى آن خاضع و فروتن شوند. پس خداى سبحان، ايمان اجبارى را سعادت نمى‏داند و براى آن، اثرى در كمال انسان قائل نيست.

آزادى عقيده و جهاد ابتدايى

گاهى از سوى دشمنان آگاه يا دوستان نادان گفته مى‏شود كه اسلام، با شمشير پيشرفت كرده و عقيده اسلام، به وسيله جنگ و جهاد بر مردم تحميل شده است.

بررسى تاريخ صدر اسلام شهادت مى‏دهد كه اسلام، با برهان و استدلال پيشرفت كرده است; زيرا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و همراهان ايشان، در مدت سيزده سالى كه در مكه بودند، فشارهاى بسيارى را تحمل كردند و در اين مدت، عده‏اى از مكه و اطراف آن مسلمان شدند و عده‏اى نيز كه از مدينه در مراسم حج‏به حضور ايشان مى‏رسيدند، بر اساس دعوت و تبليغ صحيح، اسلام را مى‏پذيرفتند. زمانى هم كه آن حضرت وارد مدينه شدند، پيش از آنكه قدرتى داشته باشند، از همه طرف مورد تهاجم قرار گرفتند و جنگ‏هاى «بدر صغرى‏»، «بدر كبرى‏»، و «احد» صورت گرفت و پس از آنكه حكومت اسلامى شكل يافت، خداى سبحان، با اذن «اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا» (20) ، اجازه دفاع را به مسلمانان مظلوم داد تا بتوانند براى حفظ حكومت اسلام و مسلمين و براى نجات محرومان و مظلومان ديگر از شر كافران بى‏منطق و فتنه‏گر، به جهاد در راه خدا نائل شوند.

در اسلام، جهاد بر دو نوع است; يكى «جهاد دفاعى‏» و ديگرى «جهاد ابتدايى‏». «جهاد دفاعى‏» آن است كه مسلمانان براى دفاع از خود، در برابر هجوم و حمله دشمن، ست‏به شمشير و سلاح مى‏برند; و «جهاد ابتدايى‏»، جهادى است كه به دستور ولى مسلمين به سوى كافران رفته، آنان را به پذيرش اسلام دعوت مى‏كنند و براى اين دعوت، موانع غيرمنطقى را به وسيله جنگ، از ميان بر مى‏دارند.

علامه طباطبائى(رضوان‏الله تعالى‏عليه) در اين باره تحليلى دارند كه نتيجه‏اش بازگشت جنگ ابتدايى به جنگ دفاعى است (21) . توضيح مطلب اينكه:

اولين و اساسى‏ترين حق انسان‏ها، حق حيات سالم است كه از آزادى فطرت پاك انسانى سرچشمه مى‏گيرد; فطرتى خدايى كه تبديل‏پذير نيست: «فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله‏» (22) . سران ستم و سردمداران كافر كشورهاى غيرمسلمان، اين حق را از مردم سلب نموده، با شيوه‏هاى گوناگون و تبليغات نادرست‏خود بر ضد حق، اجازه و فرصت تفكر و انديشه صحيح را به آنان نمى‏دهند و با فتنه و آشوب در برابر ارشاد و تبليغ اسلام، نمى‏گذارند چراغ هدايت دين كه خواسته فطرت همه انسان‏هاست، به محدوده كشور شرك و كفر برسد و اين كارى است كه همه دشمنان بى‏منطق انبياء(عليهم‏السلام) در طول تاريخ بشر انجام داده‏اند و در اين حال است كه فرمان «قاتلوهم حتى لاتكون فتنة‏» (23) براى از ميان برداشتن فتنه و آشوب، صادر مى‏شود تا به دنبال آن و پس از رفع موانع سردمداران كفر، فطرت اسيرشده مردم آن ديار آزاد شود و سخن منطقى دين به صورت «بلاغ مبين‏» به آنان عرضه گردد: «وما علينا الا البلاغ المبين‏» (24) و خود مردم بتوانند چهره واقعى حق را بيابند و آزادانه آن را اختيار كنند: «فمن شاء فليؤمن ومن شاء فليكفر» (25) و از آنجا كه دين حق، در كمال روشنى و بدون هر ابهامى، هماهنگ با فطرت انسان‏هاست: «فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها» (26) مردم با ميل و رغبت قلبى، آن را مى‏پذيرند و دين الهى فراگير مى‏شود: «ويكون الدين كله لله‏» (27) .

بنابراين، جنگ و جهاد ابتدايى، براى تحميل دين بر مردم نيست، بلكه ستيزى با سران بى‏منطق كشورهاى بى‏دين و با فتنه‏گرى و تبليغات فريبنده و بى‏اساس آنان است و نه تنها براى تحميل عقيده نيست، بلكه موافق آزادى عقيده و براى مهياسازى آن است. پيامبران الهى، همگى پاسداران دل‏هاى مردم و شكوفاسازان فطرت آنان هستند: «ويثيروا لهم دفائن العقول‏» (28) . فكر و دل مردم، امانت‏هاى الهى‏اند كه پيامبران از آنها محافظت مى‏كنند و لذا موساى كليم(عليه‏السلام) خطاب به فرعونيان چنين گفت: «ان ادوا الى عباد الله انى لكم رسول امين‏» (29) ; بندگان خدا را به من بسپاريد كه من براى شما رسول امين پروردگارم.

قرآن و آزادى انديشه

قرآن كريم، گشودن بند و زنجيرها را از دست و پاى مردم و آزاد كردن آنان را يكى از بهترين نعمت‏ها و ره‏آورد رسالت پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم مى‏داند: «ويضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم‏» (30) . بدترين زنجيرها، زنجير جهل و نادانى يا زنجير بردگى و بندگى است كه انسان گرفتار آنها، نمى‏تواند حقايق را بشناسد و يا پس از شناختن، به سبب اسارت، نمى‏تواند نظر خود را بيان كند و بر فرض اظهارنظر، توان اجراى مصوبات الهى را ندارد.

آزادى انديشه، در قالب امر به تفكر، تعقل، تدبر، و مانند آن، در بيش از سيصد آيه از آيات قرآن كريم مطرح شده است و مهم‏تر آنكه ذات اقدس اله، نزول قرآن را، براى هدف تعقل و تدبر معرفى مى‏نمايد: «انا انزلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون‏» (31) ; ما كتاب خود را به صورت قرآن عربى نازل كرديم تا شايد شما تعقل كنيد; «كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا اياته وليتذكر اولوالالباب‏» (32) ; قرآن كتاب مباركى است كه به سوى تو نازل نموديم تا در آياتش تدبر كنند و تا صاحبان عقل‏ها متذكر شوند. در آيه ديگر، بى‏تدبران را چنين توبيخ مى‏فرمايد: «افلا يتدبرون القرءان ام على قلوب اقفالها» (33) ; چرا برخى در قرآن تدبر نمى‏كنند; مگر بر آن دل‏ها قفل زده شده است؟

خداى سبحان در اين آيه كريمه، علاوه بر توبيخ بى‏تدبران، مانع تفكر و تدبر را نيز معرفى مى‏نمايد. «گناه‏»، مانع تدبر انسان است كه نخست، سبب رين و تيرگى قلب او مى‏شود: «كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون‏» (34) و سپس، سراسر قلب را مى‏گيرد و آن را بسته و بى‏فهم مى‏سازد: «وطبع على قلوبهم فهم لا يفقهون‏» (35) . از اينرو، اگر كسى نخواهد در معارف الهى فكر كند و در فضاى روشن قرآن سير نمايد، بايد بداند كه در باصره قلبش مشكلى وجود دارد كه مانع از تفكر و تدبر او مى‏شود.

علاوه بر اين آيات ونيز آيه كريمه «لا اكراه فى الدين‏» (36) كه ذكر آن گذشت، قرآن كريم، با طرح شبهات ملحدان و مخالفان، و بحث و مناظره پيامبران با آنان، همگان را به آزادى انديشه تشويق مى‏نمايد. بحث و جدل شيطان با خداوند، گفتگوى هابيل و قابيل، مناظره ابراهيم(عليه‏السلام) با نمرود، مناظره موسى(عليه‏السلام) با فرعون،... و نيز شبهات فراوان مخالفان پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، همگى، فضايى مناسب و آزاد براى تلاوت‏كنندگان قرآن مهيا مى‏سازد تا به انديشيدن در جهان خلقت و آفريدگار آن بپردازند.

يكى از شبهات ملحدان زمان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم درباره معاد اين بود كه مى‏گفتند: آيا شنيده‏ايد كه يك خبر مهم در مكه منتشر گشته و يك مدعى نبوت، ادعا مى‏كند كه شما پس از آنكه مرديد و قطعه قطعه و متلاشى شديد، دوباره زنده مى‏شويد؟ «وقال الذين كفروا هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد» (37) . خبر معاد، واقعا خبر مهمى است و خود قرآن، به عنوان «نباعظيم‏» از آن ياد مى‏كند: «عم يتسائلون× عن النباء العظيم‏» (38) اين خبر، سريعا در حجاز منتشر شد و قرآن كريم از اين مساله مهم، بارها سخن گفته و شبهات منكران را نيز آورده است و فضايى باز براى تفكر آزادانه و منطقى در اين باره به وجود آورده است.

آنچه كه در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادى در ميان ارباب كليسا به عنوان «تفتيش عقايد» گذشت، يك فاجعه بزرگ انسانى بود كه از ساحت قرآن كريم و اسلام و بلكه همه شرايع الهى به دور است. آنان، سخن گفتن بر خلاف ظاهر انجيل را جرم مى‏دانستند و فهم انجيل را نيز مخصوص خود كرده بودند و اين سيره و روش آنان، سبب شد كه آزادى و انديشه، از دين جدا گردند و مردم آن سامان را به سوى دين‏گريزى و علم‏پرستى سوق داد.

قرآن كريم، در پايان سوره آل عمران، به طور خاص، همه مؤمنان را به صبر و پايدارى و مرابطه دعوت مى‏كند: «يا ايها الذين ءامنوا اصبروا وصابروا ورابطوا واتقوا ا لعلكم تفلحون‏» (39) و روشن است كه بهترين راه برقرارى رابطه ميان انسان‏ها، همان آزادى فكر است; زيرا موجودى متفكر به نام انسان، اگر بخواهد با همنوع خود مرابطه برقرار كند، اصيل‏ترين راه ترابط، ترابط فكرى است.

براى ارتباط متقابل، بايد تفاهم صورت گيرد و انسان‏ها سخن يكديگر را درك كنند و درك سخن ديگران، با تدبر وتفكر در مكتب و عقيده آنان صورت مى‏پذيرد. ارتباط دو انسان، تنها با دانستن زبان يكديگر مقدور نمى‏گردد; مثلا براى فهميدن سخن يك عرب زبان، دانستن زبان عربى به تنهائى كفايت نمى‏كند، بلكه علاوه بر آن، لازم است كه از فكر و مكتب و عقيده او نيز باخبر بود و اين دستور قرآن به ترابط انسان‏ها، يكى از بهترين تشويق‏ها براى تفكر و آزادى انديشه و تعامل فرهنگ‏هاست.

آزادى در بيت عتيق

آزادى به بيانى كه گذشت، در نگاه قرآن، ارزشى بسيار والا دارد. اين ارزش تا بدان حد است كه قرآن كريم، انسان‏ها را دعوت مى‏كند تا به سوى «سمبل آزادى‏» نماز بخوانند و بسيارى از ديگر كارهاى ارزنده را، رو به همان سو انجام دهند. آن سمبل آزادى، «كعبه‏» است كه آن را «بيت عتيق‏» مى‏خوانند. برخى گفته‏اند اين نامگذارى، از آن روست كه كعبه، داراى قدمت و تاريخى كهن و ارزنده و گرانبها مى‏باشد، ليكن بر اساس برخى از روايات، امام باقر(عليه‏السلام) اين نامگذارى را چنين بيان فرمود كه كعبه، بيت آزادى است كه هيچ‏گاه از آن كسى نبوده است: «لانه بيت‏حر عتيق من الناس ولم يملكه احد» (40) ; به بيان ديگر، اين خانه همواره آزاد بوده و هيچ ستم‏پيشه‏اى نتوانسته است‏بر آن تسلط يابد و از اينرو، آن را «عتيق‏» به معناى آزاد ناميده‏اند و به اين ترتيب، مى‏توان «كعبه‏» را «سمبل آزادى‏» ناميد.

اينك بنگريم كه قرآن كريم، چگونه به اين سمبل آزادى ارج نهاده و جامعه انسانى را برانگيخته است كه به سوى آن رو كند. از سويى، انسان‏ها را فراخوانده كه گرداگرد اين آزادى مجسم بگردند و آن را تقديس كنند: «وليطوفوا بالبيت العتيق‏» (41) و از سوى ديگر، به آنان دستور داده است كه در زندگى خود، به سوى مسجدالحرام توجه كنند كه بيت عتيق در آنجاست: «فول وجهك شطر المسجد الحرام وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره‏» (42) ; پس(اى پيامبر!) روى خود را به سوى مسجدالحرام كن و هر جا كه باشيد، روى خود را به سوى آن بگردانيد.

در كنار اين رويكرد هميشگى به سوى كعبه، بسيارى از كارهاى انسان، به اين سمبل آزادى ارتباط دارد; برخى از امور بسيار ارزشمند همانند «نماز»، بايد به سوى بيت عتيق انجام گيرد و برخى ديگر همانند «تلاوت قرآن كريم‏»، اگر چه واجب نيست، ولى بهتر است كه به سوى آن بيت رفيع باشد. در طرف مقابل، انجام برخى از كارهاى نازل و فرومايه بدان سو، حرام است و برخى ناپسند. پس همگان، در طول زندگى خويش، به گونه‏اى با اين بيت آزاد ارتباطى تنگاتنگ داريم و حتى در لحظه واپسين حضور خود در دنيا و جهان خاكى، فرموده‏اند كه رو به سوى همان خانه كنيم. اين توجه ژرف به بيت عتيق و پاسدارى از كيان آن، بدين معناست كه انسان مسلمان، همواره بايد از حيات آزاد خود پاسدارى كند و هرگز آزادى آسمانى خويش را فداى افسون‏هاى اسارت‏آور طبيعت وخاك نسازد و روشن است كه از برجسته‏ترين اين افسون‏ها، انديشه‏هاى ناقص و بعضا نارواى بشرى‏اند كه در پيكره قوانين و تعاليم فلسفى، اخلاقى، حقوقى، سياسى، و... جلوه‏گرى مى‏كنند و گروهى را در پى سراب خود، به اين سو و آن سو مى‏كشانند.

از همه آنچه تا كنون گفته شد، روشن گرديد كه اولين آزادى‏خواهان جهان، انبياء الهى‏اند كه وجود مبارك رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم در حلقه آنان، همچون «خاتم‏» مى‏درخشد و آزادى را به معناى واقعى و انسانى‏اش براى بشر به ارمغان آورده است.

استاد علامه طباطبائى(رضوان الله تعالى عليه) در تفسير بزرگ الميزان مى‏فرمايد: عده‏اى خيال مى‏كردند كه آزادى و دموكراسى و حقوق بشر را غربيان براى انسان به ارمغان آورده‏اند; در حالى كه اسلام، پيش از ديگران، در هزار و چهارصد سال پيش، با معارف قوى خود و در بهترين وجه، اين امور را به بشريت عرضه نموده است، ولى غرب، با تبليغات نادرست‏خود، به جوامع و ملت‏ها تلقين كرد كه حقوق بشر را آنان آورده‏اند (43) .

اين سخنان استاد علامه(رض)، تقريبا مربوط به نيم قرن پيش است و روزى‏كه اين گونه سخن‏ها در حوزه‏هاى علمى خيلى مستور بود، ايشان، به‏صورت مشهود و مبرهن و عقلى و تحليلى، آنها را بيان نمودند و از اين‏جهت، حق حيات علمى بر ما دارند و اين مباحث، اكنون، سخن روز گشته و گذشت زمان آن را كهنه نساخته است و به تعبير لطيف مرحوم شهيد مطهرى(رضوان‏الله‏تعالى‏عليه) در كتاب احياء تفكر اسلامى: «صدسال بايد بگذردتا عمق ره‏آورد علمى حضرت استاد(قدس سره) براى جامعه ما هضم شود» (44) .

آزادى و حيات انسانى

دين اسلام براى انسان، هم حق حيات و زندگى قائل است و هم حق آزادى; ولى آزادى را مقدمه حيات برين انسانى مى‏داند. همه آزادى‏هاى انسان، براى دستيابى به حيات مادى و معنوى شايسته اوست و به همين دليل، وى نيازمند آزادى است و براى رسيدن به اين آزادى، بايد خود را از بند هوس‏ها برهاند. همه انسان‏ها در گرو رفتار خود مى‏باشند و تنها كسانى از قيد اين گروگان‏گيرى آزادند كه در صف «اصحاب يمين‏» و پاك‏كرداران با ايمان قرار گيرند: «كل نفس بما كسبت رهينة الا اصحاب اليمين‏» (45) . اكنون بايد ديد كه «اصحاب يمين‏» چگونه خود را از اين وامدارى رهانده‏اند.

پاسخ اين سؤال را مى‏توان در سخن پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در آخرين جمعه ماه شعبان يافت كه خطاب به مردم فرمودند: «ان انفسكم مرهونة باعمالكم ففكوها باستغفاركم‏» (46) ;(اى انسان‏ها!) جان‏هاى شما در بند اعمالتان است; پس جان‏هاى خود را به وسيله استغفار و آمرزش‏خواهى از خدا، آزاد سازيد. از اينرو، آزادى حقيقى انسان در اين است كه با استغفار، خود را از بند گناهان گذشته آزاد سازد و با ايمان و عمل صالح، در زمره «اصحاب يمين‏» درآيد. اين آزادى معنوى است كه مى‏تواند مقدمه حيات اصيل انسانى باشد كه «فك رقبة‏» (47) و آزادسازى حقيقى انسان، همين است.

اسلام، براى انسان‏ها بيان نموده كه داراى دو حق حيات و آزادى‏اند، ولى اين نكته را نيز فهمانده است كه حيات روح، مهم‏تر از حيات جسم و تن است و آزادى معنوى و درونى، برتر از آزادى بيرونى و اجتماعى، و سبب و منشا آن است. روح انسان، وقتى زنده است كه از بردگى شهوت و غضب برهد و عبد و پرستشگر هوايش نباشد. اگر انسان بگويد: «هر چه مى‏خواهم مى‏كنم‏»، «هر جا بخواهم مى‏روم‏»، «هر چه دوست دارم مى‏خورم‏»، «هر گونه كه ميل داشته باشم زندگى مى‏كنم و هيچ قيد و بندى ندارم‏»، چنين شخصى، روح و جان خود را برده و اسير شهوت و غضبش قرار داده و فطرت خود را زنده به گور كرده است: «قد خاب من دسيها» (48) و در حقيقت، حيات انسانى خود را از دست داده است و در زمره مردگان درآمده و «ميت الاحياء» (49) گشته است.

به همين دليل، قرآن كريم، مؤمنان را زنده مى‏داند و كافران را مرده معرفى مى‏نمايد. در سوره مباركه «يس‏» چنين مى‏فرمايد: «ان هو الا ذكر وقران مبين× لينذر من كان حيا ويحق القول على الكافرين‏» (50) . در اين كريمه، خداى سبحان بين انسان زنده و فرد كافر، تقابل مى‏اندازد و مى‏فرمايد: قرآن براى انذار و بيم دادن به زندگان نازل شده و براى كافران، سبب اتمام حجت است. اين سخن بدان معناست كه انسان‏ها دو گروهند; برخى زنده‏اند و انذار مى‏پذيرند و برخى كه انذار نمى‏پذيرند كافرند. از اين تقابل، روشن مى‏شود كه مؤمنان، زندگان انذارپذيرند و كافران، انذارناپذيران مرده‏اند; زيرا حيات انسانى انسان، به فطرت توحيدى اوست و اگر اين فطرت توحيدى در زير خاك طبيعت و شهوت و غضب مدفون شود، انسان، حيات انسانى‏اش را از دست مى‏دهد و مى‏ميرد; اگر چه از حيات حيوانى و طبيعى بهره‏مند است. به همين دليل، خداى سبحان درباره سياه‏قلبان كافر، به پيامبر گرامى خود مى‏فرمايد: «وما انت‏بمسمع من فى القبور» (51) ; «انك لاتسمع الموتى ولا تسمع الصم الدعاء اذا ولوا مدبرين × وما انت‏بهادى العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يؤمن باياتنا فهم مسلمون‏» (52) ; تو نمى‏توانى اهل قبور را شنوا كنى; تو نمى‏توانى مردگان را شنوا كنى; تو نمى‏توانى كران را كه از گفتارت روى مى‏گردانند شنوا كنى و تو نمى‏توانى كوران را از ضلالت، به سوى نور هدايت كنى; تو فقط مى‏توانى مؤمنان به آيات ما را به حق و حقيقت‏شنوا كنى و ايشانند كه تسليم امر خدايند.

بردگى روح انسان براى غرايز

شهوت و غضب كه ابزار خوبى براى روح انسانند، اگر تربيت نشوند و تحت كنترل عقل درنيايند، به دليل اشتهاى بى‏حد و حصرى كه دارند، در اولين قدم، روح انسان را به بردگى خود درمى‏آورند. هواى نفس، امير مى‏شود و عقل انسان، اسير مى‏گردد: «كم من عقل اسير تحت هوى امير» (53) . حضرت على(عليه‏السلام) در كلمات قصار نهج‏البلاغه فرموده‏اند: «الدنيا دار ممر لا دار مقر والناس فيها رجلان: رجل باع فيها نفسه فاوبقها ورجل ابتاع نفسه فاعتقها» (54) ; دنيا دار مرور و گذشتن است نه خانه قرار و ثبات و ماندن; و در اين دنيا، مردم دو گروهند; گروهى جان خود را به هوا و هوس مى‏فروشند و خود را به هلاكت مى‏اندازند و گروهى جان خود را از هوس خريده، حقيقت‏خويش را آزاد مى‏گردانند.

انسانى كه به خود رحم نكرد و در جبهه جهاد اكبر، حقيقت‏خود را به بردگى و بندگى شهوت و غضب درآورد، عقل و علمش، اسير و خادم هوسش مى‏گردند و اگر بخواهد مثلا شهرى را ويران كند، همه رهاوردهاى علمى و دانش و تحصيلات او، دست‏به دست هم مى‏دهند تا خواسته چنين شهوت و غضبى را برآورده سازند; ابزارى مى‏سازند تا او بتواند هر آنچه را كه مى‏خواهد به آتش كشد و هر آنكه در مقابلش ايستاد، نابود سازد. چنين شخص هواپرستى، اگر دين خدا و انبياء الهى را نيز مانع هوس خود ببيند، براى خاموش نمودن آن، با همان ابزار علم و عقل به جنگ پيامبران مى‏رود و سعى مى‏كند كه مذهب و دين و شريعت و منهاج آنان را نسخ و مسخ سازد; در مقابل انبياء(عليهم‏السلام)، ادعاى نبوت مى‏كند و در برابر ملت‏هاى انبياء، فرقه‏ها و نحله‏ها مى‏سازد و گاه، به وسيله همين عقل و علم اسير شده، كتابى از پيش خود مى‏بافد و مى‏نگارد تا آنكه معاذالله ناسخ قرآن و كتاب آسمانى معرفى نمايد.

بردگى و برده‏دارى شيطان

شيطان، موجود كوچكى نيست; كسى است كه شش هزار سال خدا را عبادت كرد و به فرموده اميرالمؤمنين(عليه‏السلام): «لا يدري ام من سنى الدنيا ام من سنى الاخرة‏» (55) ; روشن نيست كه اين شش هزار سال، از سال‏هاى دنياست، يا از سال‏هاى آخرت است كه هر روزش، پنجاه هزار سال دنياست! البته براى مردم عادى اين مساله روشن نيست، ولى براى خود آن حضرت، دنيايى يا آخرتى بودن سال‏هاى عبادت شيطان معلوم بود. پس ابليس، داراى سابقه طولانى عبادت است; چنين موجود مقاومى، وقتى تكبر و لجاجت ورزيد، نخست تمام زحمات چند هزار ساله خود را به آتش كشيد و سپس، «عدو مبين‏» (56) انسان شد. موجودى كه توانست چند هزار سال در ميان فرشتگان به عنوان عابد ظهور كند و سپس همه آن زحمات را يكجا خاكستر كند، چنين دشمنى در مصاف با انسان، «لا تبقى ولاتذر» (57) است; نابودكننده است و هرگز به انسان رحم نمى‏كند. او نخست وجود خود را برده تكبر و لجبازى خود نمود و سپس دست‏به برده‏گيرى از انسان‏ها زده است و اگر بر انسانى چيره شود، آن انسان نيز خست‏حقيقت‏خود را به بردگى هوسش مى‏فروشد و سپس به ديگران رحم نمى‏كند و براى ارضاى شهوت و غضب سيرى‏ناپذيرش، تا آنجا كه بتواند، انسان‏هاى ديگر را به بردگى خود درمى‏آورد.

«برده‏دارى مدرن‏» در قرن اخير

آنچه گفته شد، سخنان نورانى اسلام است درباره آزادى درونى و بيرونى، و فردى و اجتماعى; اما خوب است نگاهى به پرونده سياه كسانى كه اتهام ضديت‏با آزادى و حقوق بشر را بر اسلام مى‏زنند داشته باشيم. دين اسلام، در علم و عمل، براى براندازى نظام بردگى اقدام نمود، ولى كسانى كه شعار براندازى «برده‏دارى قديم‏» را مطرح ساختند، «برده‏دارى مدرن‏» را در قرن اخير به اجرا درآوردند. در همين جنگ جهانى دوم كه اروپا خيلى ترقى كرد و داعيه الغاء بردگى داشت، ميليون‏ها نفر را آواره كردند و اسير گرفتند و به وجهى بدتر از بردگى، بردند. براى نمونه مى‏توان كشور الجزاير را نام برد كه چه بردگى‏ها از فرانسه نچشيد! مگر بردگى غير از اين است كه هر كس را بخواهند، بكشند و مال هر كس را بخواهند، ببرند و هر جا را كه بخواهند، منفجر كنند؟ بردگى چيزى جز اين است؟

پس از جنگ جهانى، آنچه بر ايران اسلامى آمد، چيزى جز بردگى نبود. رضا خان را بردند و پسرش را روى كار آوردند. از شهريور هزار و سيصد و بيست‏به بعد، متفقين به عنوان دلسوزى براى ايران آمدند; شمال را شوروى سابق گرفت و غرب و جنوب را انگليسى‏ها و آمريكايى‏ها گرفتند. اينها به عنوان دوستى و صلح و برقرارى امنيت آمدند، اما سرمايه‏هاى ملى را غارت كردند; فرهنگ و آداب و رسوم مذهبى‏ملى را مانند نفت و گاز بردند. شمال، در اختيار كماندوهاى شوروى سابق بود و آمدن از شمال به تهران و بالعكس، مانند رفت‏وآمد در دو كشور بيگانه، نيازمند گذرنامه و پاسپورت بود و روزى هم بر اين كشور گذشت كه گفتند بايد هفده شهر را تسليم كنيد! و حاكمان نالايق وقت، تسليم كردند! هفده شهر را از يك كشور جدا كردند و بردند; آيا اينها چيزى جز برده‏گيرى آنان و بردگى ايران براى آنان بود؟

در زمان حاضر، كشورهاى تازه استقلال‏يافته شوروى سابق را تهديد مى‏كنند و مورد بازخواست قرار مى‏دهند كه چرا با ايران قرارداد بسته‏ايد! وقتى به بهانه سلاح اتمى، به يك كشور مى‏گويند تو قرارداد بسته شده با ايران را نسخ كن! معنايش اين است كه قرارداد يك ملت و دولت، بايد به اذن نظم نوين آمريكايى باشد. اين همان برده‏دارى است; اگر چه نامش چيز ديگرى است. احتلال و اشغال سرزمين موروثى فلسطين توسط اسرائيل غاصب و صهيونيست، نمونه بارزى از برده‏دارى قرن بيستم است; ملتى را از خانه خود آواره كردن و بيگانه را بجاى آشنا نشاندن و قيم مردم مظلوم فلسطين شدن و بجاى آنان انديشيدن، همه از آثار مشؤوم بردگى قرن اخير است.

عبوديت و آزادى

آنچه از قرآن كريم درباره عبادت انسان‏ها برمى‏آيد، اين است كه كامل‏ترين و برجسته‏ترين وصف براى انسان، همان است كه او، بنده ذات اقدس اله باشد; زيرا انسان و ساير موجودات، مخلوق خدايند و هر موجود مخلوقى، عبد خالق خود است و اين عبوديت را عقل انسان حكم مى‏كند و لذا ذات اقدس اله، وقتى كه مى‏خواهد عبادت الهى را در قرآن طرح كند، براهين عقلى بر آن اقامه مى‏كند و خطابش به «اولى‏الالباب‏» و «ذوي‏االعقول‏» است.

قرآن كريم كسانى را كه از عبادت خداوند سرباز مى‏زنند، «سفيه‏» مى‏داند: «ومن يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه‏» (58) . عقل، حكم مى‏كند كه هر مخلوقى، بايد مطيع خالق خود باشد و هر معلولى، مطيع علتش. كمال هر موجودى، در اين است كه بر اساس نظام تكوينى خويش حركت كند و چون از اين مسير و هدف آن اطلاع كاملى ندارد، خداوند بايد او را راهنمايى كند. انسان، با پديده‏هاى جهان در ارتباط است، ولى درباره حقيقت‏خود و حقيقت جهان و نيز درباره كيفيت ارتباط انسان با جهان، آگاهى زيادى ندارد و همين امر، ضرورت رهنمايى از سوى خداى دانا و عالم مطلق را مشخص مى‏سازد.

اگر انسان، خالقيت و مولويت‏خداوند را دريافت و آگاهى او از همه شؤون زندگى و هستى انسان و جهان را پذيرفت و در عمل نيز عبد مطيع خداوند بود، آنگاه به بهترين كمال خود مى‏رسد. از اينرو خداى سبحان، مهم‏ترين كمالى را كه در قرآن مطرح مى‏فرمايد، همين عبوديت انسان براى خداست. قرآن كريم، هم اسراء و عروج انسان كامل را بر اساس عبوديت او مى‏داند: «سبحان الذى اسرى بعبده‏» (59) و هم نزول وحى و كتاب الهى را بر مدار عبوديت وى ياد مى‏فرمايد:«الحمدلله انزل على عبده الكتاب‏» (60) ;«فاوحى الى عبده ما اوحى‏» (61) و علاوه بر علوم شريعت و علوم ظاهر، خداى سبحان، پيامبرى مانند خضر(عليه‏السلام) را كه از «علم لدنى‏» طرفى بسته و بر اساس «باطن‏» حكم ولائى مى‏كند، عبدى مى‏داند كه به وسيله عبوديتش به اين مقام رسيده است: «فوجدا عبدا من عبادنا» (62) .

بنابراين، اگر انسانى خضر راه مى‏شود و اگر انسان مقربى، خاتم پيامبران الهى مى‏گردد، همگى به دليل عبوديت و بندگى خداوند است: «كيست مولى؟ آنكه آزادت كند.»

عبوديت انسان براى خداوند، او را نسبت‏به غير خداوند آزاد مى‏سازد و پس از آن، هرگز برده و بنده درون و بيرون خود نخواهد بود. فطرت توحيدى انسان، دو چيز را فتوا مى‏دهد; يكى بنده خدا بودن و ديگرى آزاد از غير او گشتن; زيرا اگر انسان، عبد محض خالق خود باشد و همه عبوديت‏خويش را به خداوند اختصاص دهد، بى‏شك زمينه‏اى براى عبوديت و بندگى غيرخدا نمى‏ماند و اگر انسان، خداوند را به بزرگى و عظمتش دريافت، همه چيز براى او كوچك و بى‏مقدار مى‏شود; چنانكه حضرت اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) در خطبه متقين مى‏فرمايد: «عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم‏» (63) ; خالق، به عظمتش در جان‏هاى متقين جلوه‏گر مى‏شود و در نتيجه، هر چه غيرخداست، در چشمان آنان كوچك مى‏گردد.

اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) خطاب به فرزندش امام مجتبى(عليه‏السلام) مى‏فرمايد: «ولا تكن عبد غيرك وقد جعلك الله حرا» (64) ; بنده جز خدا مباش; زيرا خداوند تو را آزاد آفريده است; و به همين دليل است كه امام على(عليه‏السلام)، عزت و افتخار خويش را در عبوديت‏براى خدا مى‏بيند: «الهي كفى بي عزا ان اكون لك عبدا وكفى بي فخرا ان تكون لي ربا» (65) ; خدايا! مرا اين بزرگوارى بس است كه بنده توام و اين افتخار مرا بس كه تو پروردگار منى.

ضرورت نظم و قانون در جامعه

گفته شد كه پس از حق حيات، انسان داراى حق آزادى است كه بر اساس آن، نسبت‏به غير خدا آزاد است و اين، ارمغان اسلام در چهارده قرن پيش و پيام همه انبياء الهى است. در عين حال، هيچ عاقلى نمى‏تواند بپذيرد كه جامعه انسانى، بدون نظم و قانون باشد; وجود قانون، ضرورت دارد; اگرچه سبب محدود گشتن انسان و كم شدن آزادى او گردد.

استاد علامه طباطبائى(رضوان‏الله‏تعالى‏عليه) ضرورت نظم و قانون در جامعه را بر اساس طبع استخدامگر انسان تبيين نموده است (66) . توضيح مطلب ايشان آن است كه اگر چه انسان بر اساس فطرتش موحد است و عبوديت ذات اقدس اله را مى‏پذيرد، ولى طبيعتا مستخدم ديگرى است. انسان، به دليل جهت «طين‏»ى خود: «انى خالق بشرا من طين‏» (67) ، داراى صبغه طبيعى است و از جهت روح الهى‏اش: «ونفخت فيه من روحى‏» (68) ، داراى صبغه فطرى است; بر اساس فطرتش، موجودى عالم و عارف و اهل قسط و عدل است كه نداى را با «بلى‏» (70) پاسخ داد; ولى بر اساس طبيعتش، استخدامگر و بهره‏جوست و چون ارتباطش با عالم طبيعت، محسوس و نزديك است و انسش با عالم فطرت تقريبا دور است، اگر او را بر اساس طبيعتش رها كنند، بر مبناى استخدام ديگران حركت مى‏كند و هيچ گاه «حد يقف‏» و نهايتى ندارد; از آنجا كه نيازهاى فراوان دارد و به تنهايى قادر نيست‏خواسته‏هاى خود را تامين كند، از هر چيز و از هر شخصى بهره مى‏جويد و آنها را به خدمت‏خود درمى‏آورد; در نظام طبيعت، دستش به هر آب و خاكى كه برسد، بهره مى‏گيرد مگر آب و خاكى كه در دسترس او نباشد; از هر معدنى بهره مى‏گيرد; از هر جانور پرنده، و از هر حيوان چرنده‏اى، و از هر ماهى دريايى سود مى‏جويد و از هر كره آسمانى كه مقدورش باشد، استفاده بى‏حد و حصر مى‏كند. انسان به مقتضاى طبعش چنين موجودى است.

همه مذمت‏هاى قرآن كريم از انسان، ناظر به همين طبع سركش و آثارزيانبار مشهود اوست. چنين انسانى، اگر بتواند بر ديگران چيره گردد، تفرعن مى‏كند و ادعاى «انا ربكم الاعلى‏» (71) سرمى‏دهد. بديهى است كه جامعه‏اى متشكل از انسان‏هايى اين چنين، اگر داراى نظم و قانونى درست‏نباشد، تزاحم و درگيرى و هرج و مرج و فساد، آن را نابود خواهد ساخت.

انسان، آن وقت زندگى ممتاز از حيات گياهى و حيوانى دارد، كه با ديگر انسان‏ها ارتباط و هماهنگى داشته باشد; چه اين توافق و ارائه خدمات متقابل، مقتضاى طبع اولى او باشد و همين را تفسير «مدنى بالطبع‏» بودن او بدانيم و چه آنكه پذيرش خدمات متقابل و انقياد در برابر قانون را محصول طبع اولى او ندانيم، بلكه طبع اولى هر فردى را هلوع بودن و ديگران را به خدمت گرفتن و از آنان بهره‏كشى رايگان كردن بدانيم و خضوع او در برابر قانون را، بر اساس اضطرار و طبق ضرورت ثانوى تفسير كنيم.

بنابراين، بايد نظمى حاكم باشد تا هيچ كس خود را بر ديگرى تحميل نكند و تنها در سايه اين نظم عادلانه است كه جامعه شكل مى‏گيرد و حيثيت اجتماعى افراد انسان ظهور مى‏كند و حيات اجتماعى آنان تحقق مى‏يابد و از زندگى حيوانى و نباتى ممتاز مى‏گردد. بدون نظم، هرج و مرج بر جامعه بشرى حاكم مى‏گردد و سعادت انسان بر باد مى‏رود.

قرآن كريم، كسانى را كه ميان انديشه و رفتار و كردار و گفتار آنان‏هماهنگى نيست و هماهنگ با علم خود حركت نمى‏كنند و به لازمه يقينشان‏ملتزم نمى‏شوند و گفتارهاى گوناگون دارند، افرادى مبتلا به آشفتگى وهرج‏ومرج معرفى مى‏فرمايد: «بل كذبوا بالحق لما جائهم فهم فى امر مريج‏» (72) و روشن است كه انسان‏هايى اين گونه و جامعه‏اى كه دچار تعارض‏درونى و بى‏نظمى است، هيچ‏گاه به كمال شايسته خويش نخواهند رسيد.

«نظم‏»، بدون «قانون‏» تحقق نمى‏يابد و قانون صحيح، قانونى است كه همه جنبه‏هاى هستى انسان در آن ملحوظ گشته، براى شكوفايى استعدادهاى انسان، برنامه‏ريزى درستى در آن شده باشد و چون بشر، گذشته از بدن مادى و حيثيت هلوعش، داراى روح الهى و فطرت توحيدى و «نفس ملهمه‏» به فجور و تقواست، بى‏شك علاوه بر كارهاى غريزى، داراى ابعاد اخلاقى است و برتر از آن، واجد جنبه‏هاى اعتقادى مى‏باشد. اگر قانونى، فقط جنبه‏هاى طبيعى و عملى او را رعايت كند و ابعاد اخلاقى و يا اعتقادى او را ناديده گيرد، چنين قانونى، شايسته جامعه انسانى نيست و نمى‏تواند انسان‏ها را به سعادت نهائى برساند.

آنچه متاسفانه در جهان معاصر رايج است، قانون و حكومتى است‏بر اساس رعايت اعمال مردم و نه اخلاق و عقايد آنان. از آنجا كه اخلاق و عقايد، تعديل‏كننده طبيعت و غريزه تجاوزگر انسان مى‏باشند، قهراشيرازه نظم اعمال، گسيخته مى‏گردد و حيات جامعه كه به دام طبيعت‏سركش افتاده است، حياتى حيوانى خواهد بود نه انسانى: «ان هم الا كالانعام بل هم اضل‏» (73) و اين نقص و نارسايى قانون، مشكل جهان معاصر است كه آن را به بن‏بستى بزرگ منتهى ساخته است.

قانون الهى يا قانون بشرى؟

تشريع و قانونگذارى، زمانى درست و حق است و انسان را به سعادتش مى‏رساند، كه هماهنگ با تكوين و آفرينش انسان و جهان باشد; با فطرت و آفرينش انسان، با حقيقت آفرينش جهان، و با رابطه تكوينى عالم و آدم هماهنگ باشد. انسان، نيازمند جهان است و با آن ارتباط دارد و در عين حال، از هر راهى نمى‏تواند در جهان اثر بگذارد; چنانكه جهان نيز از هر راهى در انسان اثرگذار نيست. اين تاثير و تاثر آدم و عالم و انسان‏ها با يكديگر، مشخص و محدود است و از اينرو، قانونى سعادت‏آور است كه با اين سه امر تكوينى هماهنگى داشته باشد و چنين قانونى، نه از خود انسان برمى‏خيزد و نه از طبيعت و جهان; زيرا نه انسان به عمق جهان آگاهى دارد و نه جهان از خودش باخبر است; چه رسد به اينكه از انسان و از رابطه او با خود خبر داشته باشد. قانونگذار، فقط آن كس مى‏تواند باشد كه انسان و جهان را آفريده و رابطه متقابل انسان و جهان را تنظيم كرده است و او، جز خدا نيست و لذا در قرآن كريم آمده است: «ان الحكم الا لله‏» (74) ; يعنى جعل حكم و قانون سعادت‏آور، اختصاص به خداوند دارد و كسى جز او توانايى وضع قانون را ندارد.

انسان و جهان، در مقام تكوين و در آفرينش و هستى خود، نسبت‏به خداوند عبوديت دارند و همين، دليل آن است كه انسان، در قانونگذارى و تشريع نيز بايد عبد خداوند باشد و تنها از قانون كامل و برتر او پيروى كند. اگر موجودى، همه هستى خود را از ذات اقدس اله دريافت كرده است و ذاتا فقير اوست و در «ذات‏» و «وصف‏» و «فعل‏» و «اثر»، نيازمند خدا بوده حدوثا، در حال و آينده و بقاء نيز نيازمند است; او در مقام تكوين، همانند ديگر موجودات جهان و حتى فرشتگان، عبد خداست; چنانكه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:«ان كل من فى السموات والارض الا اتى الرحمن عبدا» (75) ; يعنى هيچ كس در آسمان‏ها و زمين نيست، مگر آنكه در محضر خداى رحمان، عبوديت دارد; يا مى‏فرمايد: «ان من شى‏ء الا يسبح بحمده‏» (76) ; هيچ چيزى وجود ندارد، مگر آنكه به تسبيح و ستايش حضرت او مشغول است; يا فرمود: «يسبح له ما فى السموات والارض‏» (77) ; هر آنچه و هر آنكه در آسمان‏ها و زمين است، تسبيحگر خداوند مى‏باشد و نيز فرمود: «فقال لها وللارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين‏» (78) ;(خداوند،خطاب به آسمان‏ها و زمين فرمود)با ميل و رغبت و يا با كراهت نزد من آييد و آن دو گفتند: با ميل و رغبت مى‏آييم نه با كراهت.

بنابراين، اگر ملك و ملكوت جهان و انسان و آسمان‏ها و زمين و هر آنچه و هر آنكه در آنهاست، به دست‏خداوند است: «تبارك الذى بيده الملك‏» (79) ; «فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى‏ء» (80) و همه موجودات كوچك و بزرگ، عبد خداوند و مطيع و منقاد و مسبح و خاضع و ساجد اويند: «له اسلم من فى السموات والارض‏» (81) ; «لله يسجد من فى السموات والارض‏» (82) ، لازم است كه انسان، در زندگى فردى و اجتماعى و در قانون زندگى خود، عبد خداوند باشد و تنها قانون كامل و سعادت‏آور را كه همان قانون الهى است، بپذيرد و تسليم قوانين ناقص، جاهلانه، و هوامدارانه بشرى نگردد.

نبوت و قانون الهى

بنابر آنچه گذشت، عقل انسان مى‏گويد: خدايى كه جهان و انسان را آفريده و رابطه اين دو را تنظيم نموده و از مصلحت و سعادت مخلوقات خود آگاه است و حكيم على‏الاطلاق است، انسان را هرگز رها نمى‏كند: «ايحسب الانسان ان يترك سدى‏» (83) و براى او قانون سعادت‏بخش خود را مى‏فرستد كه فرستاده است. از اينرو، شناخت‏خداوند به عنوان مبدا حكيم، براى اثبات نبوت كافى است و كسانى كه نبوت را نپذيرفته‏اند، خداوند را به درستى نشناخته‏اند: «وما قدرو الله حق قدره‏» (84) .

انسان، وقتى به كمال مى‏رسد كه در راه صحيح حركت كند و آنچه براى‏كمالش مفيد است، جذب كند و آنچه در اين مسير براى او زيان‏آور است،دفع نمايد. يك نهال، تا آن زمان كه آب خوب، هواى مناسب، وغذاى‏كافى موجود در خاك را دريافت كند و تحت مراقبت‏يك باغبان مهربان باشد، به كمال مى‏رسد و ثمربخش مى‏گردد و اين قانون تكوينى، شامل انسان‏نيز هست. انسان، بهترين نهال بوستان الهى است كه خداوند او را در زمين هستى كاشته و رويانده است; چنانكه فرمود: «والله انبتكم من الارض نباتا» (85) .

انسان اگر بخواهد «شجره طوبى‏» بشود كه «اصلها ثابت وفرعها فى السماء» (86) باشد، راهش همين مراقبت و پرورش است. بايد ببيند آن‏كه او را آفريده است، آب حياتش را چه چيزى قرار داده و چه غذايى براى او تجويز نموده، لوازم و موانع رشدش، و بايدها و نبايدهايش كدام است. اگر اينها را عملى كرد، اگر «محقق‏» شد و سپس «متحقق‏»، هم حق را شناخت و هم حق را پذيرفت و عمل نمود، آن وقت مى‏شود «شجره طوبى‏» كه اصلش ثابت است و فرع و شاخه و ثمره‏اش در آسمان; چنانكه اگر كسى به بيراهه رفت، تبهكار و سيه‏دل مى‏شود و به صورت «بوته حنظل‏» كه ثمر آن تلخ است در مى‏آيد و نيز شجره‏اى مى‏شود كه: «تخرج فى اصل الجحيم × طلعها كانه رؤس الشياطين‏» (87) ; يعنى درختى كه از قعر دوزخ و جحيم خارج مى‏شود و شكوفه آن گويى سرهاى شياطين است.

برهانى كه حكماء و متكلمان براى نبوت عام اقامه مى‏كنند اين است كه بشر، زندگى اجتماعى دارد و بايد با ديگر انسان‏ها مرتبط باشد و چون نيازمندى‏هاى خود را به تنهايى نمى‏تواند برآورده كند و كارها و متاع‏ها در دنيا تقسيم شده‏اند، قهرا بايد معاملات متقابلى با همنوعان خود داشته باشد و براى آنكه جلوى تعدى و تجاوز و هرج و مرج گرفته شود، قانون لازم است و به دليل ضعف‏ها و نقص‏هايى كه بشر در علم و عمل دارد، خود او نمى‏تواند قانونگذار باشد و بنابراين، بايد كسى قانون را تدوين و اجرا كند كه منزه از همه نقص‏ها باشد و او، ذات اقدس اله است كه قانونش را به دست انسان كامل معصوم، براى بشر فرستاده است. اين خلاصه برهانى است كه در كتاب‏هاى فلسفى و كلامى براى ضرورت اصل نبوت آمده و در ميان حكماء و متكلمين معروف است.

اما برهانى كه از قرآن كريم و از اولين روايت‏باب «الاضطرار الى الحجة‏» كتاب شريف كافى كه مرحوم كلينى نقل نموده استنباط مى‏شود و قوى‏تر و وسيع‏تر از برهان حكماست، اين است كه انسان اگر يك نفر هم باشد و كسى جز او در جهان نباشد، براى رسيدن به كمالش، نيازمند قانون الهى است.

جناب كلينى(ره) نقل مى‏كند كه هشام بن حكم از امام صادق(عليه‏السلام) روايت كرد كه آن حضرت در جواب زنديقى كه از نحوه اثبات نبوت و رسالت‏سؤال نمود، فرمودند: «انا لما اثبتنا ان لنا خالقا صانعا متعاليا عنا وعن جميع ما خلق و كان ذلك الصانع، حكيما متعاليا لم يخبران يشاهده خلقه ولا يلامسوه فيباشرهم ويباشروه ويحاجهم ويحاجوه، ثبت ان له سفرا فى خلقه يعبرون عنه الى خلقه وعباده ويدلونهم على مصالحهم ومنافعهم وما به بقاؤهم وفى تركه فناؤهم‏فثبت الامرون والناهون عن الحكيم العليم فى خلقه والمعبرون عنه جل وعز; وهم الانبياء(عليهم‏السلام) وصفوته من خلقه، حكماء مؤدبين بالحكم مبعوثين‏بها غير مشاركين للناس على مشاركتهم لهم فى الخلق والتركيب فى شى‏ء من احوالهم مؤيدين من عند الحكيم العليم بالحكمة ثم ثبت ذلك فى كل دهر وزمان مما اتت‏به الرسل والانبياء من الدلائل والبراهين لكيلا تخلو ارض الله من حجة يكون معه علم يدل على صدق مقالته وجواز عدالته‏» (88) . خلاصه اين‏برهان آن است كه چون خداوند متعال، منزه است از آنكه خلقش بتوانند اوراببينند و لمس كنند و ارتباط مستقيم داشته باشند، ضرورت يافت كه سفيرانى‏از سوى خداوند باشند تا واسطه‏اى ميان خالق و خلق بوده، پيام خداى‏حكيم متعالى را به مردم برسانند و آنان را به مصالح و منافع و آنچه بقاءشان در آن(دنيوى و اخروى) و در تركش فناء ايشان مى‏باشد، راهنمايى كنند.

در كتاب علل‏الشرايع وبحارالانوار نيز روايتى آمده است كه حيثيت فردى وجود امام و حجت را به صراحت‏بيان فرموده است. امام صادق(عليه‏السلام) در اين روايت مى‏فرمايد: «لو كان الناس رجلين، لكان احدهما الامام‏» وقال: «ان آخر من يموت الامام لئلا يحتج احدهم على الله عز وجل تركه بغير حجه‏» (89) ; يعنى اگر مردم فقط دو نفر باشند، قطعا يكى از آن دو، امام است و آخرين كسى كه از اين دو مى‏ميرد، امام است تا يكى از آن دو نتواند بر خداوند احتجاج كند كه چرا من را بدون حجت رها كردى.

انسان، از آنجا كه نمى‏داند چه چيزهايى براى او سودمند است و چه چيزهايى براى وى سودمند نيست چون حلال و حرام و زشت و زيبا را با تمام جزئياتش نمى‏داند نيازمند قانون خداست. البته عقل، قدرى از امور سعادت‏آور را مى‏داند، ولى نه به صورت جزئى و در تمام مسائل، بلكه آنها را به نحو كلى درك مى‏كند و اين مقدار، كافى نيست. اينكه چه گياهى، چه گوشتى، چه غذايى، كدام پرنده فضايى، كدام حيوان دريايى و صحرايى، كدام پوشش و لباس و زينت، خوب است و كدام بد و نارواست، اينها را انسان نمى‏داند; خاطرات و خيال‏هاى خوب و بد، نگاه‏هاى روا و ناروا، رفتار درست و نادرست را به طور كامل نمى‏فهمد و فقط برخى از آنها را با عقل درك مى‏كند و اگر چنين است و اگر انسان آفريده شده تا به كمال و سعادت ابدى برسد و سعادت او در گرو اصول و ضوابط مزبور است، پس حتما بايد قانون درست و كامل را از خداوند دريافت كند و به همين دليل اگر انسان، اولين انسان مخلوق خداوند باشد، بى‏شك او پيامبر است و لذا اولين انسانى را كه خداوند آفريده، پيغمبر بوده است.

بنابراين، هيچ كس بى‏نياز از قانون الهى نيست; چه در شهر باشد و چه در كوه و بيابان و روستا; و حتى يك راهب تنها و ديرنشين نيز نمى‏تواند بگويد من از قانون بى‏نيازم، بلكه او نيازمندى بيشترى دارد; زيرا او مى‏خواهد خود را بسازد. البته نيازمندى به قانون، در جامعه بشرى ظهور بيشترى دارد و محسوس‏تر است و نبودنش زيان‏هاى بيشترى را به دنبال دارد.

بيان محقق طوسى(ره) نسبت‏به برهان بوعلى(ره)

محقق طوسى(رحمه‏الله)، بر برهان عقلى ابن‏سينا(رحمه‏الله) بر ضرورت نبوت كه در نمط نهم كتاب اشارات والتنبيهات (90) آمده، مطلبى دارد كه ذكر آن براى تكميل و تتميم آنچه گذشت، سودمند است.

بيان محقق خواجه طوسى(رضوان‏الله تعالى‏عليه) در شرح اشارات و تنبيهات (91) اين است كه اگر ضرورت وجود شريعت و نبوت، از جهت نياز بشر به يك نظام اجتماعى مصون از هرج و مرج باشد، اين نياز، با حكومت‏هاى غيراسلامى كه در نقاط مختلف كره زمين وجود دارد، برآورده مى‏گردد و لذا ضرورت نبوت را بايد مبتنى بر شناختى دقيق‏تر از انسان و نيازهاى دنيوى و اخروى او قرار داد. يعنى بايد اين حقيقت را دريافت كه انسان، داراى روحى مجرد و حقيقتى باقى و ابدى است و روح آدمى، متاثر از اعمالى است كه در طبيعت انجام مى‏دهد و از اينرو، رفتار فردى و اجتماعى او بايد بر اساس قانونى باشد كه علاوه بر تنسيق نظام طبيعى و اجتماعى او، نظام ابدى و جاودانش را نيز تامين نمايد (92) .

«وجوب از خدا» نه «وجوب بر خدا»

لازم است اين نكته به خوبى مورد توجه قرار گيرد كه اگر در مسائل كلامى گفته مى‏شود: «بر خداوند واجب است كه قانون و پيامبر خود را بفرستد»، اين سخن، هرگز به معناى جبر بر خداوند نيست. منكران «حسن و قبح عقلى‏» مانند اشاعره، هيچ گونه واژه الزام‏آورى در بحث نبوت، امامت، و... ندارند; زيرا آن را جبر بر خداوند مى‏دانند و از طرف ديگر، معتقدان به «حسن و قبح عقلى‏» همچون معتزله كه قائل به وجوب نبوت مى‏باشند، فرستادن كتاب و ارسال رسول براى هدايت جامعه بشرى را بر خداوند واجب مى‏دانند. اما حكماى الهى مانند بوعلى(رحمه‏الله) كه بر روال عقايد صحيح اماميه مى‏انديشند و از فرث افراط و دم تفريط مبرايند، در عين حال كه قائل به حسن و قبح عقلى‏اند، هرگز ميان وجوب على الله(واجب بودن بر خدا) كه سخن باطل معتزله است و وجوب عن الله(وجوب از ناحيه خدا) كه كلام حق اماميه است، خلط نمى‏كنند و از اينرو، معناى وجوب از خدا اين است كه يقينا خير و نظم و امثال آن،از او نشات مى‏گيرد;درحالى‏كه معناى وجوب بر خدا،آن است كه او، محكوم و مجبور است امورى را از ناحيه خود صادر كند تعالى الله عن ذلك.

اماميه، بر آن مى‏باشند كه چون خداوند هستى مطلق است، خالق و ضرورت‏بخش عقل و همه يقينيات عقل است. هر چه را كه در نظر بگيريم، چه قانون و چه غيرقانون، چه وجوب و ضرورت و چه غير آن، اگر موجود باشد، از سوى خداوند و عين ربط به اوست و هيچ چيزى در عالم وجود ندارد كه از خدا نباشد; پس چگونه فرض مى‏شود كه وجوب و ضرورتى در جهان موجود و حق باشد و «عن الله‏» و از سوى خداوند نباشد؟ هر قانونى كه در نظر گرفته شود، يا موجود است و يا معدوم; اگر معدوم باشد، صلاحيتى براى حكومت ندارد و اگر موجود باشد، بدون شك ممكن‏الوجود است و هر شى‏ء ممكن‏الوجودى، در اصل هستى و كيان حقيقت‏خود نيازمند واجب‏الوجود است.

سعادت انسان و عدم كفايت عقل

قرآن كريم هر چند در بسيارى از آياتش، ارزش عقل را بازگو كرده و انسان را به تعقل و تفكر فرامى‏خواند، اما در مواردى ديگر، در عين اثبات لزوم عقل براى انسان، آن را براى هدايت‏بشر كافى ندانسته است و وجود وحى را نيز ضرورى مى‏داند و در اين باره مى‏فرمايد: «رسلا مبشرين ومنذرين لئلا يكون للناس على الله حجة بعد الرسل وكان الله عزيزا حكيما» (93) ; خداوند پيامبران را براى بشارت نيكان و ترساندن بدان فرستاده; تا آنكه پس از فرستادن آن رسولان، مردم بر خداوند حجتى نداشته باشند و خداوند هميشه مقتدر بوده و كارش مطابق با حكمت است.

اين آيه، عدم كفايت عقل براى هدايت انسان را به خوبى نشان مى‏دهد; زيرا در صورت كافى بودن عقل براى هدايت انسان، حجت‏بر بشر تمام بود و مجالى براى احتجاج مردم در قيامت وجود نمى‏داشت و لذا نيازى به ارسال پيامبران نبود; در حالى كه خداوند مى‏فرمايد: «حجة بعد الرسل‏» نه «حجة بعد العقل‏».

خداى سبحان در سوره مباركه «طه‏» مى‏فرمايد: «ولو انا اهلكناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلنا الينا رسولا فنتبع اياتك من قبل ان نزل ونخزى‏» (94) ; يعنى اگر ما پيش از فرستادن پيامبر، كافران را به نزول عذاب هلاك مى‏كرديم، بى‏شك آنان مى‏گفتند: چرا بر ما رسولى نفرستادى تا پيش از آنكه گرفتار اين خوارى و ذلت‏شويم، از او پيروى كنيم.

اين استدلال نيز نشانگر آن است كه در صورت عدم ارسال انبياء، مجال احتجاج و برهان براى هر كافرى كه گرفتار گمراهى مى‏گردد باقى است و اگر عقل حصولى يا فطرت حضورى و يا مجموع آن دو، به تنهايى براى هدايت‏بشر كافى بود، نيازى به وحى و رسالت و مجالى براى احتجاج و استدلال تبهكاران نبود.

سومين مورد براى ضرورت وحى و عدم كفايت عقل، آياتى است كه جريان جهنم و گفتگوى دوزخيان را با نگهبانان جهنم بازگو مى‏نمايد. فرشتگان، در مقام استدلال و سرزنش، به جهنميان مى‏گويند: «الم ياتكم نذير» (95) ; آيا از سوى خداوند پيامبرانى نيامدند كه شما را از عواقب تلخ گناه بيمناك كنند؟ اين استدلال نيز نشانگر ضرورت ارسال رسولان است; زيرا اگر عقل بشر در مساله هدايت كافى بود، بايد فرشتگان سؤال مى‏نمودند: مگر خداوند به شما عقل نداد; مگر شما عقل نداشتيد; پس چرا به اين روز افتاديد؟

تذكر: اگر در مواردى به عقل احتجاج شده، براى آن است كه عقل به قصور خود و ضرورت وحى آگاه است و لزوم پيروى آن را تثبيت مى‏كند.

چهارمين گروه از آيات دال بر ضرورت وحى و عدم كفايت عقل، همان است كه در مقام بيان فايده بعثت انبياست; مانند اين آيه شريفه كه مى‏فرمايد: «كما ارسلنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم اياتنا ويزكيكم ويعلمكم الكتاب والحكمة ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون‏» (96) ; يعنى من به سوى شما رسولى فرستاديم تا بر شما آيات ما را تلاوت كرده، شما را تزكيه نمايد و كتاب و حكمت را به شما تعليم دهد و به شما چيزى را بياموزد كه هرگز از پيش خود، توان آموختن آن را نداريد. و اين ويژگى از تعبير «ويعلمكم ما لم تكونوا تعلمون‏» استفاده مى‏شود; زيرا مفاد اين جمله آن است كه علوم حاصل از وحى را نه تنها نمى‏دانيد، بلكه هرگز نمى‏توانيد بدون هدايت پيامبر، به آنها عالم شويد.

از اين آيه نيز دانسته مى‏شود كه وجود وحى و رسالت، تنها يك فضيلت و فائده غير ضرورى و قابل جبران نيست، بلكه ضرورت و فريضه‏اى حتمى است كه هيچ جانشين و جبران‏كننده‏اى ندارد و انبياء الهى، چيزهايى را به بشر مى‏آموزند كه افراد بشر قادر به فراگيرى آن از غير راه وحى نيستند. بنابراين، ضرورت وجود دين، از آن زمان كه اولين آدم پاى بر عرصه طبيعت مى‏گذارد تا آن زمان كه آخرين انسان از طبيعت رخت‏برمى‏بندد، امرى روشن و ثابت است; زيرا دين، علاوه بر تامين سعادت اجتماعى و ايجاد جامعه برين و تنظيم روابط متعادل و تدوين قانون حق‏محور و ديگر مسائل مربوط به زندگى جمعى، در پى تامين سعادت ابدى و اخروى انسان‏هاست كه عقل به تنهايى نمى‏تواند از عهده آن برآيد و از اينرو، هيچ انسانى در هيچ حالتى، بى‏نياز از دين نيست; چه در حال فرديت و انزوايش و چه در حال حضور در اجتماع و جامعه بشرى.

كمال دين و خاتميت اسلام

خاتميت و كمال، دو امر متلازمند; يعنى ممكن نيست كه دين و آيينى، خود را خاتم اديان بداند و داعيه كمال نداشته باشد. از سوى ديگر، اگر دينى داعيه كمال نهايى داشت، بى‏شك خود را به عنوان دين خاتم معرفى خواهد كرد; البته مقصود از كمال در اينجا، كمال نفسى و مطلق است كه مبراى از تمام نقائص مى‏باشد; نه كمال نسبى كه به دليل همراه بودن با برخى نقائص، دليل بر خاتميت و ملازم با آن نيست.

مكاتبى كه تدبير دنيوى زندگى انسان در امور فردى و اجتماعى را بر اساس دانش حسى و تجربى مورد نظر قرار داده‏اند، هرگز نمى‏توانند داعيه كمال نهائى و يا خاتميت داشته باشند; زيرا نقص و تبدل و تغير دانش حسى و تجربى، بر كسى پوشيده نيست و قهرا مكتبى نيز كه بر اساس اين دانش تاسيس شود، مشمول نقص و بى‏ثباتى خواهد بود و لذا بسيارى از اين مكاتب، به صراحت، كمال و خاتميت را نفى كرده، خويشتن را دست‏اندركار تفسير و يا تغيير جهان مى‏دانند; بدون آنكه ديگر تفاسير را انكار نمايند و يا ادعاى برترى بر آنها داشته باشند.

كامل بودن دين و خاتميت آن را كسى مى‏تواند ادعا كند كه از نشئه ناسوت و طبيعت گذر كرده باشد و به قلمرو ملكوت رسيده، از آنجا به جبروت باريافته باشد و با ورود به خزائن الهى و نائل گشتن به «لقاء الله‏»، در مقام «دنا فتدلى× فكان قاب قوسين او ادنى‏» (97) ، از «لوح محفوظ‏» (98) و «ام الكتاب‏» (99) و «كتاب مبين‏» (100) بهره‏مند گردد; زيرا هر اسوه‏اى، به مقدار راهى كه مى‏پيمايد، متاسيان و پيروان خود را راه مى‏نمايد و رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم، اسوه‏اى است كه در پرتو عنايت ويژه الهى، با عروج به جايگاه قدس ربوبى و طى نمودن همه مراحل و مراتب ممكنه كمال، بر عالم وجود اشراف شهودى يافته است و از اين طريق، كامل‏ترين قوانين را از سوى خداوند براى سلوك بندگان به ارمغان آورده است.

پذيرش ادعاى كمال و خاتميت از سوى دين، زمانى درست است كه نخست نبوت و عصمت آن پيامبر خاص، توسط اعجاز مافوق طبيعى‏اش، به صورت برهانى اثبات گردد; چراكه بدون اثبات نبوت و عصمت، نمى‏توان سخن كسى را درباره اصل دين يا خاتميتش معتبر دانست و به همين دليل، پذيرش خاتميت اسلام كه در قرآن و سنت آمده است، پس از آن است كه جامعه انسانى، رسالت رسول اكرم‏صلى الله عليه و آله و سلم و عصمت ايشان را با استدلال و برهان درك نموده باشد نه پيش از آن.

قرآن كريم، خود را كتابى براى همه جهانيان و «ذكرى للعالمين‏» (101) و «نذيرا للبشر» (102) معرفى نموده و تصريح مى‏كند كه بيان‏كننده همه آن امورى است كه در سعادت بشر نقش دارند; چه در حوزه عقايد، چه در حوزه اخلاق، و چه در حيطه عمل: «تبيانا لكل شى‏ء» (103) . با توجه به اين مقام منيع و نيز همتايى قرآن و عترت با يكديگر است كه امير بيان، حضرت على(عليه‏السلام) در نهج‏البلاغه (104) از آگاهى خود بر حقايق جهان هستى سخن مى‏گويد و به اين آيه شريفه استشهاد مى‏نمايد: «ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء» (105) ; يعنى ما در آن كتاب چيزى را فروگذار ننموديم.

قرآن كريم براى تفهيم تلازم ميان خاتميت و كمال مطلق، گاه از كامل بودن دين اسلام خبر مى‏دهد و گاه خاتميت آن را اعلام مى‏دارد. درباره كامل بودن دين اسلام مى‏فرمايد: «اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتى ورضيت لكم الاسلام دينا» (106) ; امروز، براى شما دين را كامل و نعمت را تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين مرضى الهى براى شما پسنديدم; و در مورد خاتميت اسلام مى‏فرمايد: «ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله وخاتم النبيين‏» (107) ; محمدصلى الله عليه و آله و سلم پدر هيچ يك از مردان شما نيست وليكن او رسول خدا و خاتم پيامبران است.

خاتميت و كمال نهايى دين اسلام، مورد اتفاق همه فرقه‏هاى مسلمين است و علاوه بر آيات فوق، روايات بسيارى بر آن دلالت دارد كه ذكر آنها خارج از موضوع كتاب است و تنها به ذكر يك روايت از رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه و آله و سلم اكتفا مى‏شود كه خطاب به اميرالمؤمنين(عليه‏السلام) فرمودند: «انت مني بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبي بعدى‏» (108) ; اى على! مقام تو در مقايسه با من، مانند مقام وزارت هارون براى موسى است; مگر آنكه هارون پيامبر بود و تو پيامبر نيستى; زيرا پس از من، پيامبر و دين جديدى نخواهد آمد.

ابعاد اجتماعى اسلام در انظار مختلف

دين‏شناسان، در مورد ماهيت آنچه كه دين ارائه مى‏دهد، نظرهاى گوناگونى دارند. برخى بر اين پندارند كه دين، تنها عهده‏دار بيان رابطه فردى خدا و خلق(عبادات) و روابط اخلاقى افراد با يكديگر(اخلاقيات) است; اما مسائل سياسى، حقوقى، و حكومتى، از دائره دين خارج بوده، به تشخيص افراد و تصميم عقلى انديشوران جامعه بستگى دارد.

گروه ديگرى بر اين نظرند كه دين، علاوه بر عبادات و اخلاقيات، اصل‏حكومت دينى را مورد تاكيد قرار داده است و اصول حاكم بر نظام اجتماعى‏داخلى و نظام بين‏المللى را نيز بيان مى‏نمايد; اما شكل حكومت واداره نظام، امرى است كه به افراد اجتماع واگذار شده است. به عنوان مثال،جمهورى بودن يا سلطنتى بودن نظام حكومتى، انتصابى بودن حاكم يا انتخابى بودن آن و نيز مسائلى مانند رهبرى انفرادى يا رهبرى شورايى، همگى امورى هستند كه دين درباره هيچ يك از آنها نظر خاصى ندارد و تشخيص درستى‏يا نادرستى هر يك از سيستم‏ها و روش‏ها را بر عهده عقل بشرى نهاده است.

نظر سوم در اين زمينه آن است كه دين، گذشته از آنكه امور عبادى و اخلاقى و نيز اصول ارزشى حاكم بر نظام اجتماعى را تشريح نموده، شكل حكومت را نيز عرضه داشته كه همان نظام امامت و ولايت است و در اين نظام حكومتى، حاكم اسلامى، با نصب خداوند حق حكومت مى‏يابد. اين نظريه، مبتنى بر رسالت دين و برهان نبوت است كه در مباحث گذشته از آن سخن گفته شد.

علاوه بر هماهنگى نظر سوم با برهان نبوت، مراجعه به شريعت‏خاتم اسلام و مشاهده توجه اكيد آن به جامعه و احكام اجتماعى، سياسى، نظامى، حقوقى، و فرهنگى انسان‏ها، به وضوح نشانگر صحت اين نظريه است. قرآن كريم همان گونه كه دستورهاى عبادى مانند «اقيموا الصلوة‏» (109) و «كتب عليكم الصيام‏» (110) و دستورهاى اخلاقى مانند «لايسخر قوم من قوم‏» (111) و «لايغتب بعضكم بعضا» (112) دارد، فرامين اجتماعى نظير «انما المؤمنون اخوة‏» (113) و«واعتصموا بحبل الله‏» (114) ، و دستور حقوقى و اقتصادى نظير «ءاتوا الزكوة‏» (115) وفرمان جزائى و كيفرى چون «السارق والسارقة فاقطعوا ايديهما» (116) و «الزانية والزانى فاجلدوا كل واحد منها ماة جلدة‏» (117) و دستورهاى سياسى و نظامى چون «واعدوا لهم ما استطعتم من قوة‏» (118) و «وليجدوا فيكم غلظه‏» (119) و «وجاهد الكفار والمنافقين‏» (120) نيز دارد.

بررسى آيات قرآن كريم نشان مى‏دهد كه دين اسلام، از سويى مبدء و معاد و وحى و رسالت را به عنوان مسائل اعتقادى طرح نموده و از سوى ديگر، به بحث از فضائل و رذائل اخلاقى و تحصيل و ترك هر يك پرداخته است و از سوى سوم، مسائل فردى و عبادى را ارائه نموده و در بعد ديگر، احكام اجتماعى و اقتصادى و نظامى و سياسى، حدود و قصاص و ديات، و جنگ و دفاع و امر به معروف و نهى از منكر را براى حفظ و حراست از احكام دينى و حكومت اسلامى، به مسلمانان اعطاء فرموده است.

اسلام، به جامعه برين انسانى با ديده تكريم مى‏نگرد و در ساختن آن سعى بليغ دارد. اهتمام اسلام به جامعه را مى‏توان از اين نكته به خوبى دريافت كه نوع احكامش را به صورت جمعى تنظيم كرده و در هنگام تزاحم مصلحت فرد و جامعه، مصلحت جامعه را بر سود و مصلحت فرد، مقدم داشته است. با يك نگاه اجمالى به مجموعه احكام اسلام، روشن مى‏شود كه روح جمعى، در همه احكام و حكم اسلام منتشر و مفروش است; همان گونه كه گلاب در برگ گل مفروش و منتشر گشته است; و همان گونه كه با گرفتن گلاب از گل، برگ‏هاى گل، فاقد طراوت و عطر بويا و منظره زيبا مى‏شود، اگر از احكام اسلامى، دستورهاى اجتماعى آن روز، و از مسلمانان، روح جمعى آنان گرفته شود، بى‏خاصيت مى‏گردد.

به عنوان نمونه مى‏توان به نماز اشاره نمود. درباره نماز كه وظيفه هر شبانه‏روز مسلمانان است، دستور داده شده كه به جماعت‏برپا شود و از سوى ديگر، تاكيد گشته كه اين فريضه، در مسجد و محل اجتماع مؤمنين انجام گيرد: «لا صلوة لجار المسجد الا في المسجد» (121) ; يعنى نمازى براى همسايه مسجد نيست مگر در مسجد; و براى آنكه اجتماعات عبادى كوچك در طول هفته، به صورت اجتماعى عمومى از مؤمنين يك شهر درآيد، دستور برقرارى نماز جمعه داده شده: «يا ايها الذين امنوا اذا نودى للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الى ذكر الله وذروا البيع‏» (122) و براى حفظ عظمت و اهميت اين نماز پرشكوه جمعه، دو حكم فقهى درباره آن عنوان گرديده است: اول آنكه تا شعاع يك فرسخى نبايد نماز جمعه ديگرى برگزار شود و دوم اينكه تا شعاع دو فرسخى، همه كسانى كه عذرى ندارند، موظف به شركت در نماز جمعه مى‏باشند. نماز عيد فطر و قربان نيز اجتماع بزرگ‏ترى از نمازگزاران شهر است كه براى تامين شكوهمندى چنين اجتماع عبادى، دستور رسيده است كه به صحرا برويد و در فضاى باز و وسيع و در زير آسمان، گرد هم آييد و يك معبود را با يك ندا و نوا بپرستيد.

اسلام، پس از آنكه مردم مسلمان را از اجتماعات كوچك مسجدى، به مساجد جامع و از نماز جمعه، به نماز شكوهمند عيدين سوق مى‏دهد و مؤمنين را با يكديگر آشنا و همدل و همنوا مى‏سازد، هر ساله، همه مردم را از شهرها و روستاهاى كشورهاى اسلامى به كنگره عظيم و بين‏المللى حج دعوت مى‏كند تا از حضيض هر دره و فج عميق، سربرآورند و از اوج هر كوه رفيعى، سرفرود آورند و همگان، در كنار كعبه، خداى يگانه و يكتا را با يك صدا و نجوا بخوانند و بخواهند; در خانه عتيق و آزاد بيت الله الحرام، بر گرد كعبه طواف كنند و خود را از هر چه پليدى و شرك است، پاك سازند و برائت‏خود و خدا و رسولش را از مشركان اعلان دارند; كه خداوند فرمود: «واذان من الله ورسوله الى الناس يوم الحج الاكبر ان الله برى من المشركين‏» (123) و براى برافراشتن دين خداوند در جامعه و طرد و تنبيه شياطين و طاغوتيان و برپايى قسط و عدل در اجتماع بشرى، قيام نمايند كه فرمود: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس‏» (124) .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
توبه حضرت داود (عليه السلام)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

توبه حضرت داود (عليه السلام)

و أما توبه الأنبياء (عليهم السلام) فيكفيك منها ما بلغك من توبه داود النبى - صلوات الله و سلامه على نبينا و آله و عليه - و قد روى أنه لما علم بعد نزول الملكين... .

اما توبه انبياء (عليهم السلام)، براى نمونه توبه داود پيغمبر (عليه السلام) كافى است. روايت شده كه همين كه داود (عليه السلام) بعد از نازل شدن آن دو ملك...

دانست كه براى تنبيه او نازل شده‏اند، چهل روز سجده كرد و سر از سجده برنداشت مگر براى حاجت و نماز و در اين چهل روز، نه خورد و نه آشاميد و همه‏اش را گريه مى‏كرد، و آنقدر گريه كرد كه از آب چشمش در اطراف سرش گياه روييد! و حضرت داود (عليه السلام) همه‏اش خدا را مى‏خواند با زبان‏هاى محرقه القلوب(60) و توبه مى‏كرد و از جمله حرف‏ها كه در مناجات مى‏گفت، عرض كرد:

سبحان خالق النور جرح الجبين و فنيت الدموع و تناثرا الدود من ركبتى و خطيئتى ألزم بى من جلدى.

منزه و پاكى اى خدايى كه نور را آفريدى، خداوندا! پيشانى از طول سجده زخم شد و اشك ديدگان تمام گشت و سر زانوهايم كرم گذاشت و با اين‏ حال، خطايم گريبانم را گرفته كه سخت‏تر از پوستى است كه به بدنم چسبيده باشد.

پس ندا آمد: يا داود! آيا گرسنه‏اى طعامت بدهم؟ آيا تشنه‏اى آبت بدهم؟ آيا مظلوم شده‏اى كمكت نمايم؟ و از گناهش اسم برده نشد!

حضرت داود (عليه السلام) صيحه‏اى كشيد و عرض كرد: گناهى را عرض مى‏كنم كه مرتكب شدم. پس ندا آمد: سرت را از سجده بردار كه بخشيدم تو را؛ معذلك، سر برنداشت تا حضرت جبرئيل (عليه السلام) آمده سرش را برداشت و در بعضى روايات هست كه بعد از قبولى توبه‏اش هم به گناه خود نوحه مى‏كرد به درجه‏اى كه از سوز ندبه و نوحه‏اش مستمعين كثير هلاك مى‏شدند و خودش غش مى‏كرد و مى‏افتاد!(61)

زمينه‏سازى براى توبه

و بالجمله؛ يلزم أن يكون الندم و التضرع و الابتهال و البكاء فى التوبه كماً و كيفاً مناسباً لعظمه الذنب و كثرته و الأولى أن يدعوا الله عند استغفاره بأسمائه و صفاته التى تناسب مقام التوبه بل يناسب ذنبه الذى منه التوبه ان كانت من الذنب المخصوص و ان يكون من الحال و الهيئه و اللباس و الحركات على ما هو أجلب للرحمه و العطوفه من اظهار الملق و الاستكانه و المخافه و يدخل من الأبواب التى يليق بحاله أن يدخل منها.

به هر حال، لازم است كه پشيمانى و تضرع و ناله و گريه از نظر كمى و كيفى با بزرگى و زيادى گناهش تناسب داشته باشد و بهتر آن است كه هنگام استغفارش، خدا را با نام‏ها و صفات مناسب مورد توبه بخواند بلكه اگر توبه‏اش از گناه ويژه‏اى است خدا را با اسماء و صفات مخصوص كه با آن گناه مناسب باشد بخواند و بايد حال و شكل و لباس و حركات اعضا طورى باشد كه هرچه بيشتر و بهتر رحمت و عطوفت الهى را به خودش متوجه سازد و جلب نمايد؛ از جمله آنهاست: چاپلوسى و اظهار بيچارگى و ترس از عذاب الهى. (خلاصه اينكه) از درهايى كه لايق و مناسب حال اوست وارد شود (و با خدا مناجات نمايد).

پس هر طور است كه از يك درى از درهاى رحمت الهى كه مناسب حالش است داخل بشود، اگر از هيچيك از درها نتواند داخل بشود لامحاله از در عدم يأس - كه در ابليس است - داخل بشود و عرض بكند:

يا من أجاب لأبغض خلقه ابليس حيث استنظره لا تحرمنى من اجابتك.

اى كسى كه مبغوض‏ترين خلقش - كه ابليس است - هنگامى كه از او مهلت خواست (خواسته او برآورده شد و تا روز قيامت به او مهلت دادى) اينك مرا از اجابت خود محروم مفرما!

و بالجمله؛ اين را بداند كه در توبه - مادامى كه مرگ را معاينه نبيند - باز است اگرچه گناهش در وصف نيايد.

و اين را هم بداند كه يأس از رحمت الهى، بدترين گناهان است و از آن، بالاتر گناهى را سراغ نداريم؛ جسارت مى‏كنم و عرض مى‏كنم: به يك جهت، يأس از رحمت الهى، از كشتن انبياء (عليهم السلام) بدتر است!

خلاصه؛ اين هم از اهميات است كه بايد سالك بداند كه شيطان همه همتش اين است كه انسان را در هر حال كه هست از راه خدا منع نمايد و اگر از راه‏هاى معمولى هواى نفس نتوانست برگرداند آن وقت از طرق مموهه(62) شرع و عقل مى‏آيد و اگر از اينها هم نتوانست غلبه نمايد، مى‏گويد: امر تو گذشته است، تو نمى‏توانى توبه حقيقى بكنى، توبه حقيقى شرايط دارد، تو كجا عمل به شرايط توبه حقيقى كجا؟! و اگر به شرايطش عمل نكنى، توبه نكردن بهتر از توبه دروغى است؛ علاوه بر اين، مى‏گويد كه تو آنقدر گناه كرده‏اى كه از قابليت و سعادت قبولى توبه و توفيق توبه افتاده‏اى!

و اگر سالك اين حرف‏هاى او را قبول بكند، مادامى كه قبول كرده است مغلوب شده، آن شيطان ملعون مقصودش را به دست آورده؛ و اگر اين حرف‏هاى او را جواب داد و رد كرد و گفت: كه اولاً: رحمت الهى را كه مى‏تواند تخيل بكند، رحمت او، رحمتى است كه تو را مأيوس نكرد و دعايت را مستجاب نمود؛ ثانياً: من اگر توبه حقيقى كامل نتوانم بكنم آن مقدارى كه توانستم بكنم، مى‏كنم؛ لعل(63) خداوند مهربان به جهت همين مقدار توبه كه كردم، توفيق بالاتر آن را بدهد، يك مقدار كامل‏تر توبه بكنم، و آن را كه كردم، باز توفيق بالاتر را مى‏دهد تا مرا به توبه كامل مى‏رساند؛ چنانكه عاده الله به همين جارى شده است و اگر قول تو را قبول بكنم كه هلاك قطعى است و ابداً نجات نيست و همين مأيوسى، خودش از گناهان كبيره موبقه است كه لعل سبب بشود به تعجيل عذاب و سبب زيادتى عذاب و خسران دنيا و آخرت بشود.

توبه قاتل هفتاد پيامبر!

بارى؛ العياذ بالله اگر هفتاد پيغمبر را هم كشته باشد(64) نبايد مأيوس بشود و ترك توبه نمايد كه يأس و ترك توبه هلاك قطعى و سبب زيادتى عقوبت است؛ وليكن در توبه، احتمال نجات كلى و در همين عقاب يأس و ترك توبه(65) ، خلاص قطعى موجود است.

وانگهى، جواب ديگر محكم شافى براى اين وسوسه خبيث اين است كه تو، به من مى‏گويى كه تو، توبه صحيح نمى‏توانى به جا بياورى!

بلى، مرا اگر عنايت الله دستگيرى ننمايد، توبه صحيح كه سهل است توبه ناقص هم نمى‏توانم؛ وليكن عنايت او - جل جلاله - اگر برسد به هر درجه و مقام عالى كه به خيال نگنجد ممكن است كه برسم، اگر بگويد از كجا كه عنايت او به تو خواهد رسيد؟ بگو: از كجا معلوم كه نخواهد رسيد! اگر بگويد عنايت او هم اهليت مى‏خواهد، بگو: اهليت را بزرگان از كجا آورده‏اند؟ نه اين است كه او داده، من هم از او مى‏گيرم؛ اگر بگويد: آخر تو چه قابليت كرم او دارى در قبال چه عملت اين تمنا را مى‏كنى؟ نمى‏بينى‏ اين قابليت را به هر كس نمى‏دهند؟!

جوابش بگو: به گدايى مى‏خواهم، گدا مجانى طلب است!

اگر بگويد: به گدايان هم همه چيز را نمى‏دهند، بگو: لعل جد در گدايى ندارد؟ و اگر بگويد: تو نافرمانى كرده‏اى، حكم سلطنت خداوند جليل رد تو است؛ بگو: در حكم سلطنت و قهاريت واجب نيست كه هر نافرمانى را غضب نمايد و ردش كند؛ اگر بگويد كه قهاريت خدا پس كجا ظاهر خواهد شد؟ بگو: به امثال تو كه معانده با خداوند جليل نموده و بر ضد دعوت او، بندگانش را از درگاه او منع و مأيوس نمايد؛ و اگر بگويد كه استحقاق عقاب تو كه قطعى است و وعده عذاب معاصى قطعى است؛ اما اجابت و عطاى گدايى تو، محتمل است؛ بگو: تو اشتباه دارى و غفلت از وعده اجابت و قبول او دارى، بلكه اگر سلطان خلاف وعيد خود را نمايد قبيح نيست، ولى خلاف وعده را كسى بر خداوند احتمال نمى‏دهد؛ و اگر بگويد: آخر روى تو از گناه، سياه و حال تو تباه است به چه روى به آستان قدس او مى‏روى؟ بگو: اگر روى من سياه است به وسيله انوار وجوه مشرقات اوليا او مى‏روم! اگر بگويد: تو قابليت توسل به آنها را هم ندارى؛ بگو: به ايشان هم به توسط دوستان ايشان، توسل مى‏نمايم!

خلاصه؛ الحذر، الحذر! كه گول او را بخورى و از رحمت واسعه خداوند مأيوس بشوى؛ همچنين در جواب او بگو: اگر هزار مرتبه از اين در برانندم، باز برنمى‏گردم! و حال آنكه اين در، درى است كه تا به حال شنيده نشده كه كسى به اميد رحمت ونوال آن در، به روش اهل مسألت و ضراعت و گدايى‏ آنجا برود و مأيوس شود!(66)

چنانكه فرعون كذايى يك شب گدايى نمود، مأيوس نگرديد؛ توى شيطان خبيث را اجابت نمود. خلاصه؛ برانى‏ام گر از اين در، بيايم از در ديگر!

رحمت بيكران الهى

از حديث نبوى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) نقل شده است: اگر كسى هفتاد پيغمبر را كشته باشد و توبه كند، توبه او قبول است!(67)

توبه وحشى - قاتل حضرت حمزه سيدالشهداء (عليه السلام) - را با اينكه آن همه به قلب مبارك حضرت - قلب الله الواعيه (صلى‏الله عليه و آله و سلم) - وارد آورد، قبول كردند!(68)

آيا نشنيده‏اى به موسى كليم خود چه فرمود؟ فرمود: از همه كس مى‏گذرم الا قاتل حسين (عليه السلام).(69)

خلاصه؛ اگر توبه صحيح، سهل است؛ توبه ناقص هم نباشد؛ يك ذره‏اى از خير، يك كلمه خير، يك تسبيح و يك حمد و يك تهليل هم، البته فعلش مفيد و تركش ضرر است. هر خاطرى كه انسان را دلالت نمايد بر ترك اين خير جزئى، قطعاً از شيطان است و قطعاً شيطان خير انسان را نمى‏گويد. گاه است اين يك كلمه خير سبب بشود به نجات كلى انسان، به اين ميزان كه در اين خير جزئى قطعاً اثرى و نورى هست؛ گاه همين نور سبب مى‏شود در يكى موردى، به توفيق خير ديگر و آن هم نورى دارد و آن هم به توفيق ديگر منجر مى‏شود - هلم جراً -(70) انسان را به عالم نور مى‏رساند. اين قاعده كلى - ابداً - جاى انكار نيست و غالباً مؤمنين به تدريج به مقام عالى توبه نائل شده‏اند. اين است كه توبه هم مثل ساير مقامات دين، مراتب‏ دارد.

بارى؛ بنده طالب و سالك راه خدا را، در اول قدم، توبه لازم است. خوب است در مقام اقدام به توبه، عملى كه سيد بزرگوار در اقبال ، در اعمال ماه ذى‏قعده روايت كرده به جا بياورد. تفضيل آن، اين است كه حضرت ختمى مرتبت (صلى‏الله عليه و آله و سلم) روز يكشنبه دوم ذى‏قعده، بيرون تشريف آورده فرمودند: ايها الناس! كه از شما اراده توبه دارد؟ عرض كرديم كه همه ما مى‏خواهيم توبه نماييم. فرمودند: غسل بكنيد و وضو بگيريد و چهار ركعت نماز و در هر ركعت يك مرتبه سوره حمد و سه مرتبه سوره توحيد و يك مرتبه معوذتين(71) بخوانيد و بعد از نماز هفتاد مرتبه استغفار و ختم به لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم - و در بعضى از نسخ اقبال الأعمال آن هم هفت مرتبه - بعد از آن بگوييد:

يا عزيز، يا غفار اغفر لى ذنوبى و ذنوب جميع المؤمنين و المؤمنات فانه لا يغفر الذنوب الا انت.

و فرمود: نيست هيچ بنده‏اى از امت من كه اين عمل را بكند الا اينكه منادى از آسمان ندا كند: اى بنده خدا! عملت را از سر بگير كه توبه تو مقبول است و گناه تو آمرزيده؛ و ملك ديگر صدا كند از زير عرش: اى بنده! مبارك باد بر تو و بر اهل تو و ذريه تو؛ و ديگرى صدا كند: خصمان تو از تو راضى خواهند شد در روز قيامت؛ و ديگرى صدا مى‏كند كه اى بنده! با ايمان مى‏ميرى و دين از تو مسلوب نخواهد شد و قبر تو گشاده و منور خواهد شد؛ و ديگرى صدا مى‏كند كه اى بنده! پدر و مادر تو از خود خشنود خواهند شد اگرچه بر تو غضبناك بوده باشند و پدر و مادر و ذريه تو بخشيده خواهند شد و خودت در دنيا و آخرت در وسعت روزى خواهى بود؛ و حضرت جبرئيل (عليه السلام) ندا مى‏كند: من وقت مرگت با ملك الموت مى‏آيم و مهربانى مى‏كنم به تو و صدمه نمى‏زند به تو اثر مرگ و خارج مى‏شود روح تو از بدنت به آسانى.

ما عرض كرديم: يا رسول الله (صلى‏الله عليه و آله و سلم)، اگر كسى اين عمل را در غير ذى‏عقده به جا آورد، چطور مى‏شود؟ فرمودند: همان‏طور است كه وصف كردم و فرمودند: اين كلمات را جبرئيل در معراج به من ياد داد. (72)

تهيه جدول مراقبه

و خوب است مريد توبه، دو سه روز قبل از اين عمل، يك دفترى قرار بدهد و در عرض اين روزها ايام گذشته‏اش را فكر بكند از حال صغر تا اين روزش، هر ضمانى و حقى كه از غير، بر ذمه‏اش وارد آمده در آن دفتر بنويسد؛ چون ضمان ماليه براى صغير هم هست و بعد از آن در زمان كبيريش، هر حقى از حقوق الله و عبادات هم كه تضييع كرده، همه آنها را ثبت نمايد بلكه خوب است براى مداقه، براى هر عضوى از اعضايش جدولى بكشد، تمام حقوق واجبه آن عضو را كه متصور است جداولى در زير آن جدول قرار بدهد، در هر يكى فكر مفصلى بكند كه از آن راه تقصيرى در اداى واجبى و يا ارتكاب حرامى و يا اثبات حقى بر ذمه‏اش نكرده است، آنها كه به يادش چيزى‏ نيايد، آن جدول را خالى بگذارد، آنها كه چيزى واقع ساخته، ثبت نمايد؛ مثلاً چشم را جدولى بكشد و براى معاصى كه براى چشم هست هريك جدولى قرار بدهد؛ مثلاً نگاه كردن به زن اجنبيه و نگاه كردن به جوان خوشگل و نگاه كردن به عورت مؤمن و نگاه كردن به خانه مردم و نگاه كردن به مكتوب غير كه راضى نيست و نگاه كردن براى اخافه مؤمن(73) و نگاه كردن به غضب به روى پدر و مادر و يا به روى ارحام و يا به روى علما و يا به روى مطلق مؤمن بى‏رجحان شرعى و يا نگاه كردن به طريق استهزاء و يا به طريق تعيير(74) و يا به طريق اهانت و يا تكبر و يا نگاه كردنى كه به آن اراده نشان دادن عيب مؤمن را بكند و يا كشف چيز مستور مؤمن را بكند به ظالم - كه مى‏خواهد مال او را ببرد، يا خود او را بگيرد - مثلاً گاه است كه يك نگاه كردن، علت تامه قتل نفس و يا قتل نفوس و يا غصب اموالى بشود و ضمان بياورد.

الله: يعلم خائنه الأعين و ما تخفى الصدور(75)

او چشم‏هايى را كه به خيانت مى‏گردد و آن چه را سينه‏ها پنهان مى‏دارند، مى‏داند.

را در نظر داشته باشد؛ هكذا حقوق نگاه نكردن و چشم پوشيدن را؛ و هكذا حقوق اعضاى ديگر را، لاسيما لسان كه حقوقش حد و حصر ندارد.

خلاصه؛ حقوق ماليه و استحلاليه(76) اينها را تدارك نموده؛ عمليه(77) را، به جا آورده؛ استغفاريه(78) را، استغفار نمايد. و آنچه تداركش از قدرتش خارج است براى صاحبان حقوق، خيرات و مبرات و اعمال خيريه به مقدار حقش به عمل بياورد و كفاره‏اى را انجام دهد و قصاصى را - خود را - به مقام قود(79) بياورد. و آنچه از اين قبيل شبهه باشد و از عهده‏اش بيرون آمدن مشكل باشد، آن را با دستگردان صحيح، درست نمايد و بعد از آن، عمل شريف مروى از اقبال را به جا بياورد(80) و دعاى توبه صحيفه سجاديه را بخواند(81) و آنچه از معاصى كبيره كه به خاطرش بيايد ذكر بكند و ضم نمايد به ذكر آنها، ذكر نعم خاصه حضرت او - جلت الائه - و قدرتش را بر اخذ و وقوع همه اين بى‏حيايى در محضرش، در حالى كه از هزاران جهات متولى انعام اوست، ذكر كرده و خاك و خاكستر به سرش بريزد و خودش را به خاك بغلطاند بلكه دست راستش را بر گردن ببندد و دست چپش را به سينه چسبانده به كيفيت دست بستن اهل عذاب تشبيه نمايد؛ كه دست راست آنها را بر گردن مى‏بندند و دست چپ را از سينه‏شان گذرانده از قفا بيرون مى‏آورند و كتابش را به دست چپش مى‏دهند و لعل از اين طريق هم درست مى‏شود معناى:

و أما من أوتى كتابه وراء ظهره(82)

و اما كسى كه نامه اعمالش به پشت سرش داده شود.

گاهى خوف عذاب و ذكر بزرگى و شدت آتش جهنم را بنمايد و گاهى ازحيات(83) و عقاربش(84) ، عرض بكند و گاهى از سلاسل و اغلالش(85) ، عرض نمايد. در خبر است در تفسير:

ثم فى سلسله ذرعها سبعون ذراعاً فاسلكوه(86)

پس او را به زنجيرى كه هفتاد ذراع است، ببنديد.

كه طول آن ذراع، چندين فرسخ از فرسخ‏هاى دنيا است و آن را هم از سرش‏ داخل و از دبرش خارج مى‏نمايد و گاهى از شدت و عظمت و هيئت ملائكه غلاظ و شداد، ياد نمايد و از طعام و شراب و زقوم و ضريع و غسلين(87) ، ذكر كند:

يصب من فوق رءوسهم الحميم * يصهر به ما فى بطونهم و الجلود(88)

مايع سوزان و جوشان بر سرشان ريخته مى‏شود، آن چنان‏كه هم درونشان با آن آب مى‏شود و هم پوست‏هايشان!

سوز و گداز مؤلف

يا أرحم الراحمين، ارحمنى اذا خرج من الزبانيه نداء: أين جواد بن الشفيع، المسوف نفسه فى الدنيا بطول الأمل المضيع عمره فى سوء العمل؟! فيبادرون بمقامع من حديد و يستقبلونى بعظائم التهديد و يسوقوننى الى العذاب الشديد و ينكسوننى فى قعر الجحيم و يقولون: (ذق انك انت العزيز الكريم)(89) ويسكنوننى(90) داراً يخلد فيها الأسير ويوقد فيها السعير، شرابى فيها الحميم و مستقرى الجحيم!
الزبانيه تقمعنى و الحاويه تجمعنى، أمنيتى فيها الهلاك و مالى منها فكاك؛ قد شدت الأقدام بالنواصى و اسودت الوجوه من ظلمه المعاصى، ننادى من أطرافها و نصيح من حواليها و أكنافها: يا مالك قد حق علينا الوعيد، يا مالك قد أثقلنا الحديد، يا مالك قد نضجت منا الجلود، يا مالك أخرجنا منها فانا لا نعود!
فنجاب: هيهات لات حين أمان و خروج لكم من دار الهوان، ف (اخسئوا فيها و لاتكلمون)(91) ولو أخرجتم منها لكنتم الى ما نهيتم عنه تعودون؛ فعند ذلك يحصل القنوط البت و يجى‏ء الأسف العظيم و الندم الأليم؛ فنكب على وجوهنا فى النار، النار من فوقنا و النار من تحتنا و النار من أيماننا و النار عن شمائلنا؛ فنكون غرقى فى النار، طعامنا النار، شرابنا النار، فراشنا النار، لباسنا النار، مهادنا النار؛ فنبقى فى مقطعات النيران و سرابيل القطران و ضرب المقاطع و ثقل السلاسل، نتجلجل فى مضايقها و نتحطم فى دركاتها تغلى بنا النار كغلى القدور و نهتف بالويل و الثبور و لنا مقامع من حديد تهشم بها جباهنا و يتفجر الصديد من افواهنا و يتطقع من العطش أكبادنا و تسيل على الخدود أحداقنا و تسقط من الوجنات لحومها و يتمعط من الأطراو شعورها و جلودها و كلما نضجت جلودنا بدلونا جلوداً غيرها قد عريت العظام من اللحوم و ما بقى من الدسوم رسوم؛ فبقيت الأرواح منوطه بالعروق و معذلك نتمنى الموت و نقول: (يا مالك ليقض علينا ربك قال انكم ماكثون)(92)

اى خداى ارحم الراحمين، به من رحم كن هنگامى كه از ميان شعله‏هاى سوزناك جهنم فريادى برخيزد كه: جواد بن شفيع(93) كجاست؟! همان كسى كه با آرزوهاى طولانى خود و امروز و فردا نمودن وقت گذرانى كرد و با پرداختن به كارهاى زشت عمرش را ضايع نمود؛ پس از اين نداى هولناك‏مأموران ويژه جهنم با عمودهاى آهنين با سرعت تمام به سراغ من مى‏آيند و مرا كشان كشان به سوى عذاب سخت و شديد مى‏برند و به قعر جهنم سرنگونم مى‏كنند در حالى كه مى‏گويند: بچش كه (تو به پندار خود) بسيار قدرتمند و محترم بودى! و در جايى مرا مسكن مى‏دهند كه به اسارت گرفته شده، براى هميشه، در آنجا اسير است و آتش آن شعله‏ور و نوشابه من بسيار داغ و اقامت‏گاهم جهنم است كه با شعله‏هاى برفروخته مرا از جا بركند در حالى كه قعر دوزخ مرا به كام خود مى‏كشد، در چنين وضعيتى نهايت آرزوى من اين است كه هلاك شوم و بميرم ولى در آنجا از مرگ خبرى نيست و امكان جدايى از آن وجود ندارد. پاها به پيشانى بسته شده و چهره از ظلمت گناهان، سياه گشته؛ در چنين حالتى از هر طرف فرياد مى‏كشيم و از هر سو، صيحه مى‏زنيم كه: اى مالك! وعده‏هاى عذاب در مورد ما محقق شد؛ اى مالك! سنگينى زنجيرهاى آهنين ما را ناتوان ساخت؛ اى مالك! پوست‏هاى تن ما بريان گرديد؛ اى مالك! ما را از جهنم سوزان و طاقت فرسا بيرون بياور كه ما هرگز به كارهاى زشت و گناهان باز نخواهيم گشت.
جواب مى‏شنويم: هرگز! اينك وقت امان خواهى نيست و امكان خروج از آتش سوزان براى شما وجود ندارد. دور شويد و با من سخن مگوييد كه اگر به فرض محال شما از اين آتش دوزخ خارج شويد و نجات پيدا كنيد باز هم به آن گناهانى كه از آن نهى شده‏ايد، باز خواهيد گشت!
در اين هنگام است كه كاملاً نااميد مى‏شويم و مى‏فهميم كه هيچ راه نجاتى برايمان وجود ندارد پس تأسف بزرگ و ندامت دردناك تمام وجود ما را در بر مى‏گيرد، پس به صورت‏هايمان در آتش فرو مى‏افتيم: بالاى سر ما آتش، زير پاى ما آتش، سمت راست ما آتش، طرف چپ ما آتش، پس به طور كلى غرق در آتش خواهيم بود حتى غذاى ما آتش، نوشابه ما آتش، بستر ما آتش، جامه ما آتش، استراحتگاه ما آتش خواهد بود!!!
ما در ميان پاره‏هاى سوزناك جهنم با لباس‏هايى از قطران(94) در زير ضربات گرزها و سنگينى زنجيرها باقى مانده‏ايم و در تنگناهاى جهنم همچنان فرو مى‏رويم و در دركات آن خرد مى‏شويم كه در آن دركات به جوش آمده‏ايم مانند به جوش آمدن غذا در ميان ديگ‏ها!
و در اين هنگام فرياد واويلاى ما بلند مى‏شود و عمودهاى آهنين بر سر و صورت ما فرود آمده پيشانى‏ها در اثر آن ضربات شكافته مى‏شود و آب بدبوى متعفن از دهان‏هاى ما جارى مى‏شود و از سوز عطش جگرهاى ما پاره پاره مى‏گردد و حدقه‏هاى چشمانمان از كاسه‏شان در آمده و مثل اشك به صورت‏مان فرو مى‏ريزد و از اعضايمان گوشت جدا شده و ساقط مى‏شود و از طرف آن پوست‏ها و موى‏هاى كنده مى‏شود و هرگاه پوست‏هايمان بريان شد و از هم گسسته گشت، آنگاه عوض آنها پوست‏هاى تازه قرار مى‏دهند، در اين هنگام استخوان‏ها در اثر شدت آتش از گوشت‏هاى بدن كاملاً عريان مى‏شود و هيچ چيز از آنها در استخوان‏ها باقى نمى‏ماند جز جان‏ها كه به رگ‏ها وابسته‏اند و با پاره شدن اين رگ‏ها، مرگ قطعى مى‏شود ولى مرگ به سراغمان نمى‏آيد لذا از درگاه احديت‏درخواست مرگ مى‏كنيم و آرزويمان اين مى‏شود كه هرچه زودتر بميريم و در اين حال مى‏گوييم: اى مالك دوزخ! (اى كاش) پروردگارت ما را بميراند (تا از اين عذاب دردناك طاقت فرسا آسوده شويم)! مى‏گويد: شما در اينجا ماندنى هستيد! .

خلاصه؛ به تمام آنچه قادر است از مراتب فراغت و مسكنت و عجز و انكسار - قولاً، فعلاً، هيئة، لباساً - همه را جمع كند؛ چرا كه همه آنها تأثيرى در قلب انسان مى‏نمايد و آن تأثر قلبى سبب جوش آمدن درياى رحمت الهى - جلت آلائه - مى‏شود. اگر تصديق اين را بخواهى ملاحظه بكن اعمال بزرگان را كه در مقام مناجات و استغفار، خودشان را به چه حال‏هايى مى‏انداختند، تبصبص(95) مى‏نمودند، ريش‏شان را مى‏گرفتند، هكذا ملاحظه حال توبه قوم حضرت يونس - على نبينا و آله و عليه الصلاه و السلام - را بكن كه آن حكيم تربيت شده خانواده نبوت جناب روبيل چه حال براى آنها ياد داد كه خودشان را به آن انداختند و بلاى نازل را برگرداندند و حال آنكه ديده نشد بود بعد از نزول بلا، توجه ثمرى بدهد ولى روبيل (عليه السلام) به آنها ياد داد كه بچه‏ها را از مادران جدا ساختند و بره‏ها را از ميش‏ها جدا كرده، عجل‏ها(96) را از ماده گاوها گرفتند، مادرها را بالاى كوه بردند و بچه‏هاشان را در ته دره انداختند، مردها پلاس پوشيدند روى خاك افتاده، خاك بر سر ريختند.

اما حيوانات، مادرها به جهت سخالشان(97) و به جهت علف، صدا مى‏كردند؛ بچه‏هاى حيوانات گرسنه به جهت شير صدا مى‏كردند، اطفال خودشان به جهت شير و به جهت جدايى از مادرها، گريه مى‏كردند؛ خودشان(98) از ترس عذاب و شدت هولى كه از اصفرار شمس(99) و هبوب(100) بادهاى عذاب و سياهى رنگشان، مى‏ديدند ناله‏هاى جانسوز ربنا ظلمنا أنفسنا و ان لم تغفر لنا و ترحمنا لنكونن من الخاسرين(101)

پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، قطعاً از زيانكاران خواهيم بود.

و نداى يا ارحم الراحمينا به اوج فلك رسانيده، خلاصه محشرى‏ به پا كردند تا آنكه دعوت و نفرين پيغمبرشان را بعد از نزول عذاب، برگرداندند! درياى رحمت ارحم الراحمين به جوش آمده، حضرت اسرافيل (عليه السلام) را امر رسيد كه قوم يونس را بخشيدم، ايشان را درياب، بلا را از ايشان رد كن و به كوه‏ها بزن!

بارى؛ اى برادر! عاده الله، بين بندگانش يك منوال است.

من و تو هنوز وقت داريم بلا ظاهراً نازل نشده، مى‏توانيم كه از درياى رحمت ارحم الراحمين حظى ببريم و اين آتش‏هاى افروخته را خاموش نماييم.

45)تكوين (نسخه بدل).

46)التنفس (نسخه بدل). علامه مجلسى گويد:التنفس اى بغير ذكر الله؛ و فى بعض النسخ على بناء التفعيل من تنفيس الهم اى تفريحه‏اى من الفرح و النشاط؛ و الظاهر أنه مصحف. و تكوين الخطرات اخطار الأمور للتفرقه بالبال و عدم اطمئنان القلب بذكرالله.

محدث ارموى گويد: نسبت تصحيف در معنى تنفيس نيز جارى است؛ زيرا تفريح هم - به جيم است - از فرج كه به معنى گشايش است، نه به حاء حطى از فرحو نشاط چنانكه واضح است و حاجت به استشهاد به كتب لغت و ادعيه و احاديث و اشعار عرب ندارد. فتفطن. شرح فارسى مصباح الشريعه به كوشش علامه ارموى، ص 433.

47)ترجمه و شرح مصباح الشريعه، عبدالرزاق گيلانى، ص 434، با مختصر تصرف.

48)فرائض (نسخه بدل).

49)بدى‏ها را به چندين برابر از نيكى تبديل كننده است.

50)سوره بقره (2)، آيه 222.

51)حكايت قبر كن

52)سوره آل عمران (3)، آيه 135.

53)أمالى شيخ صدوق، ص 96، مجلس 11، حديث 76.

54)گريان.

55)درختان.

56)از او گرفتم. (نسخه بدل).

57)سوره آل عمران (3)، آيه 135.

58)سوره آل عمران (3)، آيه 136.

59)تفسير الصافى فيض كاشانى، 1/382 - 385، چاپ اعلمى، بيروت.

60)سوزاننده دل‏ها.

61)بحار الانوار، 14/28.

62)تحريف شفه، پنهان شده.

63)لعل: شايد.

64) -عن جابر انه قال: جائت امرأه النبى (صلى‏الله عليه و آله و سلم) يا نبى الله، ان امرأه قتلت ولدها بيدها، هل لها من توبه؟ فقال لها: والذى نفس محمد بيده لو انها قتلت سبعين نبياً ثم تابت و ندمت و يعرف الله من قبلها انها لاترجع الى المعصيه ابداً لقبل الله توبتها و عفى عنها فان باب التوبه مفتوح مابين المشرق و المغرب و ان التادب من الذنب كمن لاذنب له مستدرك الوسائل 12/131

65)و نسبت به همين عقاب يأس و ترك توبه (نسخه بدل).

66)عارف شهيد مولا عبدالصمد همدانى مى‏نويسد: در شرح صحيفه سجاديه از ابوسعيد خدرى روايت است كه پيامبر (صلى‏الله عليه و آله و سلم) فرمود: يكى از پيشينيان نود و نه كس بى‏گناه را كشته بود، سپس از عالم‏ترين مردم روى زمين جويا شد، او را به راهبى رهنمايى كردند، نزد او رفت و گفت: من 99 كس را كشته‏ام، آيا مرا توبه‏اى هست؟ گفت: نه! او را نيز كشت و صد نفر كامل شد. سپس از عالم‏ترين مردم روى زمين جويا شد، او را به مرد عالمى ره نمودند، به او گفت: من صد كس را كشته‏ام، آيا مر توبه‏اى هست؟ گفت: آرى! چه كسى است كه ميان تو و توبه فاصله شود؟ به فلان سرزمين برو كه در آنجا مردمى هستند كه به عبادت خدا مشغولند، تو نيز با آنان به عبادت مشغول شو و به سرزمين خود بازنگرد كه آنجا سرزمين بدى است. وى روانه شد، چون به نيمه راه رسيد ملك الموت آمد و او را قبض روح نمود. فرشتگان رحمت و فرشتگان عذاب در مورد وى به مخاصمه افتادند؛ فرشتگان رحمت گفتند: او به سوى ما آمده بود؟ و فرشتگان عذاب گفتند: او هرگز عمل خوبى انجام نداد. فرشته‏اى در صورت انسانى در آنجا حاضر شد. او را ميان خود، داور ساختند، وى گفت: فاصله دو مكان را اندازه بگيرند، به هر كدام نزديك‏تر از آن اوست. اندازه گرفتند ديدند به سرزمينى كه قصد داشت به آنجا رود نزديك‏تر است، پس فرشتگان رحمت او را دريافت داشتند و در روايتى است: يك وجب به آن سرزمين صالحه نزديك‏تر بود، بنابراين از اهل آنجا محسوب شد.

و در روايت ديگرى است: پس خداى بزرگ به يك طرف زمين وحى كرد: دور شود، و به سوى ديگر وحى كرد: نزديك شو، و گفت: ميان اين دو اندازه‏گيرى كنيد؛ پس او را يك وجب به آن سرزمين نزديك‏تر ديدند، پس آمرزيده شد. بحر المعارف، 2/51، انتشارات حكمت.

67)مستدرك الوسائل، 12/131.

68)در حديث آمده:حمزه و قاتله فى الجنه. مجمع البحرين، 3/1916، ذيل كلمه وحش.

69)بحار الانوار، 13/345.

70) -هلم جراً: همين‏طور ادامه پيدا مى‏كند و يكى پس از ديگرى مى‏رسد.

71)معوذتين: سوره فلق و سوره ناس.

72)اقبال الأعمال، ابن طاوس، ص 614.

73)ترساندن مؤمن.

74)عيب‏جويى و طعنه زدن.

75)سوره مؤمن (40)، آيه 19.

76)استحلاليه يعنى آن چه لازم است به صاحبانش برگردانده شود يا صرف حلاليت طلبيدن است، صورت گيرد.

77)حقوق عمليه از قبيل نماز و روزه قضاء.

78)استغفاريه آن‏چه كه فقط با استغفار كردن جبران مى‏شود.

79)قصاص.

80)اقبال الأعمال، ص 147 و 197.

81)دعاى سى و يكم.

82)سوره انشقاق (84)، آيه 10.

83)مارها

84)عقرب‏ها.

85)زنجيرها و دست‏بندها.

86)سوره الحاقه (69)، آيه 32.

87)زقوم: غذاى دوزخيان؛ ضريع: بوته خار تر؛ غسلين: خونابه و چرك و خونى است كه از دوزخيان جارى است.

88)سوره حج (22)، آيه 19 - 20.

89)سوره دخان (44)، آيه 49.

90)فاسكنونى (نسخه بدل).

91)سوره مؤمنون (23)، آيه 108.

92)سوره زخرف (43)، آيه 77.

93)نام خود مؤلف است.

94)قطران: ماده چسبنده بسيار بدبوى قابل اشتعال است.

95)حالتى است كه سگ در پيش پاى صاحبش، پوزه بر خاك مى‏مالد و دم خود را حركت مى‏دهد.

96)گوساله‏ها.

97)سخال: بره و بزغاله‏ها.

98)خودهايشان (نسخه بدل).

99)زرد شدن خورشيد.

100)وزيدن.

101)سوره اعراف (7)، آيه 23.

next page

 

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
يونس ، در دعاى عرفه گويد:
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 11 اردیبهشت 1395

 دعای يونس ، در دعاى عرفه گويد:

 

لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . لا اله الا انت سبحانك

 

انى كنت من المستغفرين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الموحدين

 

. لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الخائفين . لا اله الا انت سبحانك

 

انى كنت من الوجلين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الراجين . لا

 

اله الا انت سبحانك انى كنت من الراغبين . لا اله الا انت سبحانك انى

 

كنت

 

من المهللين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من السائلين . لا اله الا انت

 

سبحانك انى كنت من المسبحين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من

 

المكبرين . لا اله الا انت سبحانك ربى و رب آبائى الاولين ؛


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
از مصیبت نامه عطار
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

خشك سالى گشت و قحطی آشكار
شد ز شورستان برون جائی دگر
چون بدید آن آب خوش مرد سلیم
آب دنیا تلخ و زشت آید پدید
حق تعالى از پس چندین بلا
روی آن دارد كزین آب روان
مشك بر گردن رهی بيرون برم
بیشكم مأمون ازین آب لطیف
مشك چون پر كرد و پیش آورد راه
بازگشته بود مأمون از شكار
گفت آوردستم از خلد برین
گفت چیست آن تحفۀ نیكوسرشت
این بگفت و مشك پیش آورد باز
از فراست حال او معلوم كرد
چون چشید آن آب گرم و بوی ناك
هست این آب بهشت اكنون بخواه
گفت هستم از زمين شوره دار
هم طراوت برده از خاكش سموم
در قبیله اوفتاده فاقۀ
خشك سالى گشته كلی آشكار
حال خود با تو بگفتم جمله راست
ریخت مأمون آن زمانش در كنار
گفت بستان زر بشرط آنكه راه
بی توقف بازگردی این زمان
زر ستد آن مرد و حالى بازگشت
گفت برگوی ای اميرالمؤمنين
گفت اگر او پیشتر رفتی ز راه
از زلال خود شدی حالى خجل
عكس آن خجلت رسیدی تا بماه
او وسیلت جست سوی ما زدور
او بوسع خویش كار خویش كرد
چون شدم از حال او آگاه من
حرف انعام و نكوكاری نگر
این چنين جودی كه جان عالمیست
چون تو دادی این كرم آن بنده را
مرد شد از ناتوانی بی قرار
تا رسید آخر به آبی چون شكر
گفت بیشك هست این آب نعیم
آب شيرین از بهشت آید پدید
كرد روزی این چنين آبی مرا
پر كنم مشكی و برخیزم دوان
تحفه سازم پس بر مأمون برم
خلعتی بخشد چو آب من شریف
همچنان ميرفت تا نزدیك شاه
چون بدیدش گفت برگو تا چه كار
تحفۀ بهر اميرالمؤمنين
گفت ماءالجنه آبی از بهشت
در زمان مأمون بجای آورد راز
می نیارستش ز خود محروم كرد
گفت احسنت اینت زیبا آب پاك
تا چه میباید ترا از پادشاه
آب او تلخ و هوای او غبار
هم شده ازتفت سنگ او چو موم
هیچكس را نه بزی نه ناقۀ
جملۀ مردم شده مردار خوار
چون شدی واقف كنون فرمان تراست
بر سر آن جمع دیناری هزار
پیش گيری زود هم زینجایگاه
زانكه نیست اینجا ترا بودن امان
با خلیفه سایلی همراز گشت
كز چه تعجیلش همی كردی چنين
آب دیدی در فرات اینجایگاه
بازگشتی از بر ما تنگ دل
آینۀ انعام ما كردی سیاه
چون كنم از خجلتش از خود نفور
من توانم مكرمت زو بیش كرد
باز گردانیدمش از راه من
هم سخاوت هم وفاداری نگر
در بر جود تو یارب شبنمیست
از كرم برگير این افكنده را


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دعاهاى قرآن
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

مقدمه 
بسم الله الرحمن الرحيم
قرآن كريم كتاب زندگى ماست و هر آنچه كه براى تكامل روح و سازندگى شخصيت انسان لازم است در آن آمده است .
يكى از نيازهاى فطرى بشر، راز و نياز با خداوند است . او مى خواهد خوشبخت زندگى كند و در آخرت نيز سعادتمند شود. بدين منظور و براى رسيدن به اين مقصود همواره در صدد داشتن رابطه و انس با خداوند است تا به هنگام بروز شدايد و مشكلات به او رجوع نمايد. براى اين منظور لفظ و بيان خاص و الفاظ و متن خصوصى لازم نيست . هر قوم و ملتى با زبان خود و به مقدار فهم خويش خدا را مى خواند:
اما متن دعاها و مناجات هايى كه از زبان اهل معرفت و انسان هاى الهى و وارسته برخاسته است داراى ظرفيت لفظى و معانى گسترده اى است به گونه اى كه در كلام و دعاى ديگران يافت نمى شود و اين خود رمز جاودانگى و قابل سرمشق بودن اين دعاهاست .
يك بخش از كتب احاديث ما، دعاها و مناجات هايى است كه بر زبان اولياى الهى جارى شده است كه با آن كلمات همواره خدا را مى خوانده اند و يا اين كه بر پيروانشان تعليم داده اند كه با آن خدا را بخوانند. عمده اين گونه متون در كتب دعا گرد آمده است .
ليكن دعاهايى در قرآن كريم آمده است كه از زبان فرشتگان و پيامبران و بندگان صالح صادر شده و يا تعليم خداوند به بندگانش است كه به آنها به طور مستقل كمتر پرداخته شده است .
از آن جايى كه بنده مدتها توفيق استفاده از درس پر فيض و بركت استاد بزرگوار حوزه ، حضرت آية الله حسن زاده آملى (دامت افاضاته ) را داشتم استاد عظيم الشاءن توصيه مى فرمود كه قرآن را مطالعه كنيد و به دعاهاى قرآن كريم اهتمام ورزيد. به دنبال ، تاءكيد استاد، بنده نيز چند دور قرآن را مطالعه كردم و آياتى را كه حاوى دعاى پيامبران و فرشتگان و بندگان برگزيده حق و يا تعليم خداوند به پيامبرش بود در مجموعه اى گرد آوردم . آيات برگزيده دعايى با توضيحى كه زمينه استفاده از هر دعا را در مورد ويژه اش بيان مى كند، در اختيار مؤ منان و دوستداران قرآن كريم قرار مى گيرد.
در اين كتاب سعى كرده ام تا در مواردى كه به توضيح و تبيين كلمات و عبارات قرآنى نياز داشت از قرآن كريم دو تفسير مجمع البيان و البرهان استفاده نمايم و احيانا احاديثى از كتب تفسيرى و حديثى بر آن افزوده ام و در پايان فهرست موضوعى دعاهاى ذكر شده را افزودم تا خواننده بهتر بداند كه هر دعايى در چه زمينه و موضوع و مناسبتى نازل شده و نيز با چگونگى تكرار دعاها آشنا شود.
اهميت راز و نياز با خدا 
خداوند مى فرمايد: ادعونى استجب لكم (1)؛ مرا بخوانيد تا به شما پاسخ دهم . مى دانيم كه خداوند صادق است و در سخن او گمان خلاف نمى رود، ليكن يكى از بهترين شواهد بر صدق گفتار حق تعالى مواردى است كه در قرآن كريم آمده است كه انبياء، اولياء و بندگان صالح حق تعالى در شرايط خاص خدا را خواندند و خدا هم دعاى آنان را اجابت كرد و آنها را از غم و اندوه رهانيد.
وقتى كه خداوند داستان حضرت يونس و زندانى شدن او در شكم ماهى در قعر دريا، و قبول توبه و استغفار او را بيان مى كند در پايان اشاره مى كند به دعا و مناجات يونس در قعر دريا، و مستجاب شدن دعا، و نجات يافتن او از چنان زندان وحشتناك در آخر سخن مى فرمايد (و كذلك ننجى المؤ منين )(2)؛ ما اينچنين مؤ منان را نجات مى دهيم . و اين معنا را با لفظ مستقبل (كه دلالت بر دوام و استمرار دارد) بيان مى كند. گويا خداوند مى خواهد بفرمايد: مبادا گمان كنيد اين گونه برخورد و يارى و كمك ما اختصاص به يونس و يا گذشتگان و يا پيامبران دارد؛ بلكه نجات و يارى و كمك و هدايت ما شامل حال همه مؤ منان است ؛ آنهايى كه از سوز دل و از عمق جان در گرفتارى ها خدا را بخوانند.
در حقيقت خداوند با ذكر داستان حضرت يونس و حسن ختام آن با اين جمله به مردم با ايمان راه ارتباط بندگان با خدايشان را نشان ميدهد كه در مشكلات و سختى ها به خداوند اميدوار باشند و به درگاه او روى آورند و هيچ گاه از رحمت الهى ماءيوس نباشند چرا كه فرياد رس همه در همه جا خداوند است .
دعاهاى آدم و حوا 
آدم و حوا داستان پر رمز و راز دارند. خداوند آنان را در بهشت جاى داد و دستور داد تا از فلان ميوه يا دانه نخورند. اما شيطان آنان را وسوسه كرد و آنان از آن خوردند و گرفتار شدند. خداوند به آنان گفت : آيا من شما را از آن نهى نكردم و نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شماست .
در اين هنگام آدم و حوا توبه كردند و دست به دعا برداشتند و گفتند:
ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنكون من الخاسرين (3)؛
بارالها، ما به خود ستم كرديم - كه نافرمانى تو كرديم - اگر ما را نيامرزى و به ما رحم نكنى ما از زيان كاران خواهيم بود.
دعاهاى حضرت نوح عليه السلام 
1. نوح يكى از پيامبران الهى بود كه عمرى دراز يافت به گونه اى كه عمر او ضرب المثل شده است .
نوح مردم را به خداپرستى و معرفت فرا مى خواند و از بت پرستى و جهالت باز مى داشت . مردم كه با عقايد پدران خويش خو گرفته بودند و از انديشه و تفكر به دور بودند نوح را تهديد كردند كه اى نوح اگر از كارت دست برندارى تو را سنگباران مى كنيم .
نوح دست به دعا برداشت و گفت :
رب ان قومى كذبون# فافتح بينى و بينهم فتحا و نجنى و من معى من المؤ منين (4)؛
پروردگارا! قوم من مرا تكذيب كردند. بين من و آنان داورى كن ، و مرا و كسانى كه با من ايمان آورده اند از دست آنان نجات بخش .
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: ما نوح و همراهان او را نجات داديم و ديگران را غرق كرديم .
2. در قرآن كريم يك سوره به نام حضرت نوح آمده است و تمام اين سوره مربوط به داستان آن حضرت است . خداى متعال مى فرمايد: ما نوح را به سوى قومش فرستاديم پيش از آن كه عذاب دردناك به سراغشان آيد. او به مردم گفت : من شما را هشدار مى دهم ، خدا را بپرستيد و تقواى الهى را پيشه گيريد و مرا اطاعت كنيد اگر چنين كنيد خداوند شما را مى آمرزد و اجل شما را به تاءخير مى اندازد .
اين پيام و تبليغ ، مردم را بيدار نكرد و به همين سبب نوح از سر درد با خداوند چنين گفت : بارالها، شب و روز مردم را دعوت كردم و هرچه بيشتر فراخواندم مردم بيشتر گريزان شدند هر گاه آنان را به آمرزش تو دعوت مى كنم انگشت به گوش مى كنند، لباس ‍ بر سر مى كشند تا پيام مرا نشنوند و بر كردار خود اصرار مى ورزند. به طور علنى و پنهانى آنان را خواندم و گفتم از پروردگارتان طلب آمرزش كنيد چرا كه او آمرزنده است اوست كه باران بر شما فرو مى فرستد و اموال و پسران به شما مى دهد و باغ ها و نهرها برايتان فراهم مى آورد .
نوح سپس آيات و نشانه هاى حق تعالى را در عالم آفرينش برايشان بازگو كرد. اما باز هم بيدار نشدند و به يكديگر سفارش مى كردند كه از بت هاى خود دست برنداريد. آنان در گناهان غوطه ور شدند و سرانجام اهل جهنم گشتند.
در اين هنگام نوح دست به دعا برداشت و به پروردگار عرضه داشت :
رب لاتذر على الارض من الكافرين ديارا # انك ان تذرهم يضلوا عبادك ولايلدوا الا فاجرا كفارا # رب اغفرلى ولوالدى و لمن دخل بيتى مؤ منا و للمؤ منين و المؤ منات و لاتزد الظالمين الا تبارا (5).
بارالها، از كافران بر روى زمين هيچ كسى باقى نگذار. اگر آنان را رها كنى بندگان تو را گمراه مى كنند و به جز تبه كار كافر فرزندى نياورند. بارالها، مرا و پدر و مادرم و هر مؤ منين را كه به خانه ام وارد شود و همه مردان و زنان با ايمان را بيامرز و بر نابودى ستمگران بيفزا.
3. خداوند در سوره قمر مى فرمايد: در دوران گذشته قوم نوح بنده ما را تكذيب كردند و گفتند او ديوانه و جن زده است . نوح هم دست به دعا برداشت و خداوند را خواند و چنين گفت :
اين مغلوب فانتصر (6).
بارالها، من در هدايت مردم شكست خوردم ؛ تو خود مرا يارى فرما.
4. در سوره مؤ منون آمده است : ما نوح را به سوى قومش فرستاديم ، او به مردم گفت : اى قوم من خداوند را بپرستيد به جز او براى شما خدايى نيست ، آيا پروا نمى كنيد؟ .
گروه كافران گفتند: نوح چون شما بشر است كه مى خواهد بر شما برترى جويد؛ اگر خداوند مى خواست پيامبرى بفرستد فرشتگانى را به پيامبرى مى فرستاد نوح ديوانه است .
در اين هنگام نوح دست به دعا برداشت و گفت :
رب انصرنى بما كذبون (7)؛
خداوند مى فرمايد: به نوح وحى كرديم كه زير نظر و راهنمايى ما كشتى ساز، و هر گاه فرمان رسيد و آب از تنور فوران كرد از هر يك از حيوانات دو عدد و خانواده ات را سوار بر كشتى كن ، و هر گاه تو و همراهان در كشتى مستقر شديد بگو:
الحمدلله الذى نجينا من القوم الظالمين # و قل رب انزلنى منزلا مباركا و انت خيرالمنزلين (8)؛
حمد براى خدايى است كه ما را از دست ستمكاران نجات داد وبگو: بارالها، مرا در منزلگاهى مبارك جاى ده (زيرا) تو بهترين فرود آورندگانى
.
پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله به حضرت على عليه السلام فرمود: اى على هرگاه در جايى منزل كردى بگو: اللهم انزلنى منزلا مباركا و انت خير المنزلين ؛ چرا كه خير و خوبى آن منزل روزى تو مى شود و شر و بدى آن از تو دور مى شود (9).
در حديث اربع مائة كه على عليه السلام چهارصد سخن كوتاه و نغز در آداب زندگى و بندگى براى يارانش بيان فرمود، آمده است : هرگاه جايى منزل كرديد بگوييد: اللهم انزلنا منزلا مباركا و انت خيرالمنزلين (10).
5. نوح 950 سال در ميان مردم تبليغ يكتا پرستى و پاكى و درستى كرد. اما ده قرن تبليغ و دعوت آن مردم خفته جاهل را بيدار نكرد و به هوش نياورد. و از همه بذر توحيد و خداپرستى به جز بسيار اندك در دل سخت تر از سنگ آنان جوانه نزد و به بار ننشست افزون بر آن پيامبر الهى را به باد استهزاء مى گرفتند و تهمت هايى كه خود شايسته آن بودند به او مى بستند و مؤ منان همراه او را مردمانى پست مى خواندند...
با چنين پيشينه عصيان و تبه كارى است كه بفرمان الهى از آسمان باران شديد باريدن مى گيرد و از جاى جارى زمين چشمه ها مى جوشد و سيل و طوفان همه جا را فرا ميگيرد.
نوح كه از پيش آماده چنين شرايطى است ؛ به مؤ منان و همراهان خود مى گويد تا بر كشتيى كه به دست خود او ساخته شده است سوار شوند. نوح به هنگام سوار شدن بر كشتى مى گويد:
بسم الله مجريها و مرسيها ان ربى لغفور رحيم (11).
به نام خداست حركت و توقف كشتى ؛ به درستى كه پروردگارم آمرزنده و مهربان است .
در اين هنگام ، آب از آسمان و زمين به هم مى پيوندد و همه جا را مى گيرد و همه نابكاران سيه روز را در كام خود فرو مى كشد در حالى كه نوح و همراهانش بر كشتى نجات سوارند و بر سطح آب در حركتند. وقتى كه آب همه جا را فرا گرفت و همه گمراهان لجوج را به كام مرگ كشيد فرمان الهى بر توقف باران و جوشش زمين صادر مى شود و كشتى نوح بر كوه (جودى ) آرام مى يابد. در اين ميانه نوح كه پسر نادرستش را در ميان غرق شدگان مى بيند دست به دعا برميدارد و مى گويد:
رب ان ابنى من اهلى و ان وعدك الحق و انت احكم الحاكمين (12).
بارالها، پسرم از خانواده من است (و تو وعده داده بودى كه خانواده مرا نجات دهى ) و وعده تو حق است و تو احكام الحاكمين هستى .
خداوند فرمود: اى نوح ، او از خاندان تو نيست ، او ناشايست است آنچه را كه به آن آگاهى ندارى از من مخواه ، من تو را پند ميدهم ، مبادا از جاهلان باشى .
نوح به خود آمد و گفت :
رب انى اعوذ بك ان اسئلك ما ليس لى به علم ، و ان لاتغفر لى و ترحمنى اكن من الخاسرين (13).
بارالها، من به تو پناه مى برم از اين كه چيزى را كه به آن آگاهى ندارم از تو بخواهم اگر مرا نيامرزى و به من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود.
دعاهاى حضرت ابراهيم عليه السلام 
1. حضرت ابراهيم يكى از پيامبران بزرگ الهى است . او از برجستگان دعوت به توحيد در طول تاريخ و پدر بسيارى از پيامبران است .
در زمانى برانگيخته شد كه مردم سخت در بت پرستى بودند و بتهاى گونه گون را پرستش و احترام مى كردند. آن حضرت با مردم گفت و گو مى كرد و بى خاصيتى و پوچى بت ها را براى آنان شرح مى داد. آنان در برابر سخنان حكيمان ابراهيم خليل عليه السلام يك حرف داشتند و آن اين بود كه : پدران ما اين گونه مى كردند و ما هم به راه آنان مى رويم .
ابراهيم گفت : خدا آن است كه پروردگار هستى است . او كه مرا آفريد و هدايتم مى كند او كه مرا طعام و نوشيدنى ميدهد و هرگاه بيمار شدم شفايم مى دهد. او كه مرا مى ميراند و سپس زنده مى كند او كه اميدوارم در روز قيامت گناه مرا بيامرزد .
سپس ابراهيم دست به دعا برداشت و گفت :
رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين # و اجعل لى لسان صدق فى الاخرين # و اجعلنى من ورثة جنة النعيم # و اغفر لابى انه كان من الضالين# و لاتخزنى يوم يبعثون (14)؛
بارالها، به من حكمت ده و مرا به نيكوكاران بپيوند. و نام نيك مرا در امت هاى بعدى قرار ده . و مرا از وارثان بهشت نعيم قرار ده . و پدرم را بيامرز چرا كه از گمراهها بود و در روز قيامت مرا رسوا مساز (15).
2. اسوه و الگو در سازندگى يا نابودى شخصيت انسان نقش حياتى دارد. قرآن كريم كه كتاب سازندگى و تربيت انسان هاست به اين معنى مهم بسيار پرداخته است . ياد انسانهاى بزرگ چون پيامبران و ديگر شخصيت هاى مثبت و نيز ياد افراد گمراه و بدفرجام به منظور عبرت گرفتن و سرمشق يافتن در قرآن كريم آمده است .
كلمه اسوه سه بار در قرآن مجيد به كار رفته است : يك بار درباره پيامبر اسلام (16) يكبار در مورد حضرت ابراهيم و مؤ منان همراه (17) و نوبت سوم درباره ياوران حضرت ابراهيم (18).
خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: ابراهيم و ياران او اسوه اى نيكو براى شمايند هنگامى كه به قوم خود گفتند: ما از شما و آنچه به غير خدا مى پرستيد بيزاريم و راه شما را رد مى كنيم ، و بين ما و شما دشمنى و كينه هميشه خواهد بود، تا آن گاه كه به خداوند بى شريك ايمان آوريد. مگر سخن ابراهيم كه به پدرش گفت : من به زودى براى تو استغفار مى كنم و عذاب الهى را از تو نميتوانم بگردانم .
دعاى ابراهيم و يارانش اين بود:
ربنا عليك توكلنا و اليك انبنا و اليك المصير# ربنا لاتجعلنا فتنة للذين كفروا واغفرلنا ربنا انك انت العزيز الحكيم (19).
بارالها، بر تو توكل كرديم و به فرمان تو بازگشتيم و بازگشت به سوى تو است . بارالها ما را براى كافران هدف قرار مده و ما را بيامرز به درستى كه تو توانا و حكيمى .
امام صادق عليه السلام در تفسير ربنا لاتجعلنا فتنة للذين كفروا فرمود:
در گذشته تمام افراد با ايمان فقير بودند ( و زير فشار و اذيت و آزار كافران به سر ميبردند) و تمام كافران ثروتمند بودند، تا آن كه ابراهيم عليه السلام آمد و اين چنين دعا كرد: ربنا لاتجعلنا فتنة للذين كفروا. آنگاه خداوند در ميان مؤ منان ثروت و فقر قرار داد و در ميان كفار نز ثروت و فقر قرار داد (20).
3. بحث و گفتگوى ابراهيم عليه السلام با بت پرستان بى نتيجه ماند. چرا كه هر چه ابراهيم با آنان به سخن مى نشست آنان بيشتر بر گمراهى خود اصرار مى ورزيدند.
ابراهيم با خود گفت : شايد اجراى يك صحنه آنان را هشيار كند. در يك روز عيد كه همه مردم از شهر خارج شده و به گشت و گذار تفريح رفته بودند ابراهيم وارد بتخانه شد تبر را به دست گرفت و همه بتها را شكست و تنها بت بزرگ را سالم گذارد تبر را به دوش ‍ بت بزرگ نهاد و از بتكده خارج شد. مردم از گلگشت و تفريح بازگشتند به سوى بتهاى خود رفتند و آنها را شكسته يافتند. با تفحص و جست و جو دريافتند كه اين كار، كار ابراهيم است .
از ابراهيم بازجويى كردند ابراهيم در پاسخ آنان گفت : بت بزرگ دست به چنين كارى زده است ! .
ابراهيم اين سخن را به اين منظور گفت كه شايد آنها به خود آيند و بنگرند بت كه سخن نمى گويد و فهم و شعور ندارد و نمى تواند ضرر را از خود دور كند و به ديگران آسيبى برساند، چگونه مى تواند خداى هستى باشد؟
اما اين صحنه هم ذهن بسته آنان را بيدار نكرد و تقليد كور كورانه از پدران نادان خود را بر انديشه و تفكر ترجيح دادند.
از اين رو، آتشى عظيم افروختند، و ابراهيم را در آن پرتاب كردند. اما اراده حق تعالى اين چنين بود كه ابراهيم سالم بماند؛ چرا كه هنوز دوره هايى از ماءموريتش براى هدايت و ارشاد خلق و ساختن كعبه اجرا نشده بود.
ابراهيم كه دعوت و تبليغ را در آن سرزمين بى ثمر ديد، از ميان آن مردم بيرون رفت و گفت : از من اين سرزمين به جايى كه پروردگارم بخواهد مى روم ، او مرا هدايت مى كند آنگاه رو به سوى سرزمين فلسطين نهاد.
ابراهيم كه پس از سالها ازدواج و رسيدن به سن پيرى هنوز فرزندى داشت دست به دعا برداشت و گفت :
رب هب هلى من الصالحين (21)؛
بارالها از نيكوكاران (فرزندى ) به من عطا كن .
خداوند هم به او بشارت داد كه دعايت مستجاب شد و پسرى بردبار به تو خواهم داد و به زودى اسماعيل به دنيا چشم گشود.
4. پس از آن كه ابراهيم عليه السلام به فلسطين هجرت كرد خداوند به او و هاجر، اسماعيل را عطا كرد. اما بر اثر اصرار ساره مجبور شد كه اسماعيل و مادرش هاجر را به سرزمين ديگر برد. ابراهيم و هاجر و اسماعيل رفتند تا به مكه رسيدند، و به راهنمايى جبرئيل همان جا توقف كردند. ابراهيم سايبانى برپا كرد و خانواده اش را در آن پناه داد و خود به سوى فلسطين بازگشت .
اراده الهى اينچنين تعلق گرفت بود كه ابراهيم از ساره هم فرزند داشته باشد.
پس ساره به اسحاق باردار شد. اسماعيل و مادرش در مكه و اسحاق و مادرش در فسلطين به سر مى بردند و ابراهيم خليل هم بين اين دو سرزمين در رفت و آمد بود. فلسطين جاى خوش آب و هوا و سرزمين حاصلخيز بود اما در مكه نه آب بود و نه گياه ، نه درخت و نه زمين هموار.
ابراهيم كه به فرمان الهى در چنان جاى كوهسار و خشك و بى آب و گياه ، خانواده اش را مسكن داده بود دلش شكست و حالش ‍ دگرگون شد دست به دعا برداشته گفت :
رب اجعل هذا البلد آمنا و اجنبنى وبنى ان نعبد الاصنام # رب انهن اضللن كثيرا من الناس فمن تبعنى فانه من و من عصانى فانك غفور رحيم # ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلاة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرات لعلهم يشكرون # ربنا انك تعلم ما نخفى و ما نعلن و ما يخفى على الله من شى ء فى الارض و لا فى السماء # الحمد لله الذى و هب لى على الكبر اسماعيل و اسحق التى ربى لسميع الدعاء # رب اجعلنى مقيم الصلاة و من ذريتى ربنا و تقبل دعاء # ربنا اغفرلى و لوالدى و للمؤ منين يوم يقوم الحساب (22)؛
بارالها، اين سرزمين را امنيت ده و من پسرانم را از پرستش بت ها دور دار. بارالها، بت پرستان بسيارى از مردم را گمراه كردند، پس ‍ هر كه مرا پيروى كرد از من است و هر كس نافرمانى من كرد پس تو آمرزنده مهربانى بارالها من برخى از فرزندانم را در سرزمين بدون زراعت مكه نزد خانه محترم تو ساكن كردم ، تا نماز را به پا دارند. پس دلهاى جمعى از مردم را ميل و محبت آنان ده ، و از ميوه ها آنان را روزى ده ، باشد كه شكرگزارند. بارالها، آنچه ما مخفى يا آشكار كنيم تو مى دانى ، و هيچ چيز در آسمان و زمين بر تو پوشيده نيست حمد براى خداست كه به سن پيرى اسماعيل و اسحاق را به من بخشيد. همانا پروردگارم شنونده دعاست . بارالها من و بعضى از فرزندانم را بر پا دارنده نماز قرار ده ، بارالها، دعاى مرا بپذير. بارالها، بيامرز مرا و پدر و مادرم و مؤ منان را در روزى كه حساب برپا مى شود.
5. انتخاب مكه براى سكونت اسماعيل و هاجر به فرمان خدا بود و ابراهيم به اين منزلگه رضا داد ليكن مكه جاى آبادى نبود و ميوه و حبوبات در آن توليد نمى شد. اين است رمز اين كه ابراهيم باز هم دعا مى كند و مى گويد:
رب اجعل هذا بلدا امنا و ارزق اهله من الثمرات من ءامن منهم بالله و اليوم الاخر (23)؛
بارالها، اين سرزمين را امن قرار ده ، و اهل آن را از ميوه ها روزى ده ؛ مردمى كه ايمان به خدا و روز قيامت آورند.
خداوند متعال هم به دعاى ابراهيم پاسخ مثبت داد و گفت : هر كس كفر ورزد مدتى كوتاه در اين دنيا او را بهره دهم و آنگاه او را به سوى عذاب جهنم كشانم كه بد جايى است.
امام باقر عليه السلام فرمايد: بر اثر اين دعاست كه ميوه ها از سرزمين هاى ديگر به سوى مكه برده مى شود (24)؛
6. اسماعيل در مكه باليد و برآمد، و ابراهيم بين مكه و فلسطين در رفت و آمد بود. خانه كعبه اولين عبادتگاه در روزى زمين و از دير باز محل پرستش خداى متعال و راز و نياز با او بوده است . ليكن دير زمانى بود كه ويران شده و از يادها رفته بود. ابراهيم به فرمان الهى ماءمور تجديد بناى كعبه شد. او با كمك اسماعيل به اين ماءموريت پرداخت . پايه ها بالا رفت و خانه حق براى طوف كنندگان و عبادت كنندگان مهيا شد.
ابراهيم و اسماعيل دست به دعا برداشتند:
ربنا تقبل منا انك انتاالسميع العليم # ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امة مسلمة لك و ارنا مناسكنا و تب علينا انك انت التواب الرحيم # ربنا و ابعث فهيم رسولا منهم يتلوا علهيم آياتك و يعلمهم الكتاب والحكمة و يزكيهم انت العزيز الحكيم (25)؛
بارالها، از ما بپذير تو شنوا و دانايى .
بارالها، ما دو را تسليم خود قرار ده و از فرزندان ما نيز تسليم امر تو باشند، عبادات ما را به ما بياموز و توبه ما را بپذير، تو توبه پذير مهربانى .
بارالها، در ميان فرزندان ما پيامبرى برگزين كه آيات تو را بر مردم بخواند و كتاب حكمت به آنان آموزد و آنها را تزكيه كند؛ همانا تو عزيز و حكيمى .
نكته 
در آيه 129 سوره بقره ملاحظه شد كه ابراهيم و اسماعيل از خداوند خواستند در ميان امتى از ذريه آنان پيامبرى برگزين كه آيات الهى را بر مردم بخواند و كتاب و حكمت به آنان آموزد و آنان را تزكيه كند، اين دعاى ابراهيم و اسماعيل چه زمانى مستجاب شد؟
در حديث آمده است كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: انا دعوة ابى ابراهيم؛ (26)
من به واسطه دعاى پدرم ابراهيم به دنيا آمدم و مبعوث شدم
.
بنگر بين زمان دعاى ابراهيم ، و مستجاب شدن آن و به دنيا آمدن و مبعوث شدن حضرت محمد صلى الله عليه و آله چقدر فاصله است !و از تاءخير استجابت دعا ماءيوس مشو.
دعاى حضرت لوط عليه السلام 
لوط كه در زمان حضرت ابراهيم مى زيست پسر برادر آن حضرت و پيامبران هلى در شهر سدوم بود او مردم شهر خود را به توحيد و پاكى و درستى دعوت مى كرد. ثمره ده ها سال تبليغ و فراخوانى او، گرايش افرادى اندك بود. در ميان مردم آن شهر، فساد اخلاق و آلودگى به اوج رسيد به گونه اى كه پيشتر سابقه نداشت . لوط كه مردم را از گناه باز ميداشت ، تهديدش كردند كه اگر از تبليغ دست برندارد او را از شهر بيرون مى كنند. و گاه به نشانه تمسخر به او مى گفتند: اگر راست مى گويى عذاب الهى را براى ما بياور. لوط دست به دعا برداشت و گفت :
رب انصرنى على القوم المفسدين (27)؛
بارالها، مرا بر قوم تبه كار و هرزه پيروز فرما؛
لوط به مردم اعلام كرد من با كردار ناشايست شما دشمنم و دست به دعا برداشت و گفت :
رب نجنى و اهلى مما يعلمون (28)؛
بارالها، من و خاندانم را از كردار ناشايست آنها نجات بخش .
عذاب الهى بر آن مردم در رسيد. لوط و خاندان و پيروان اندكش شبانه از شهر بيرون رفتند و صبحگاهان فرشتگان الهى عذاب آسمانى را بر مردم فاسق و تبه كار شهر سدوم فرود آوردند.
دعاى سربازان طالوت 
يكى از داستانهاى قرآنى داستان طالوت و جالوت است . بنى اسرائيل پس از دوره حضرت موسى عليه السلام به پيغمبر خود مى گويند: فرماندهى را بر ما بگمار تا به فرمان او در راه خدا پيكار كنيم . از جانب حق تعالى ، طالوت به فرماندهى آنان گماشته مى شود. در آغاز آنان از اين انتصاب رخ برميتابند و نمى پذيرند. سرانجام با تاءكيد پيامبر الهى به آن تن مى دهند و در ركاب او براى نبرد با جالوت كافر تبهكار و لشكر او حركت مى كنند.
دو لشكر مقابل يكديگر صف آرايى مى كنند و آماده نبرد مى شوند. سربازان موحد طالوت در اين هنگام دست به دعا برميدارند و مى گويند:
ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين (29)؛
بارالها، صبر و پايدارى بر ما فرو ريز، و گامهاى ما را استوار دار و ما را بر كافران پيروز فرما.
و سپس به كارزار مى پردازند، موحدان پيروز، و كافران فرارى مى شوند.
دعاى سليمان عليه السلام براى حكومتى بى نظير 
سليمان و پدرش داوود از پيامبران الهى بودند كه خداوند در قرآن كريم از آنان به نيكى ياد مى كند. از آن جا كه سليمان عليه السلام شيفته اسب بود، لشكريان او مسابقه اسب دوانى ترتيب داده بودند تا براى نبرد با دشمن آماده باشند، و سليمان از آن سان مى ديد. مسابقه به درازا كشيد و وقت فضيلت نماز سپرى شد، خداوند كه خواست سليمان را بيازمايد، جنازه اى بر تخت او افكند. سليمان به درگاه الهى رو كرد و دست به دعا برداشت و گفت :
رب اغفرلى و هب لى ملكا لاينبغى لاحد من بعدى انك انت الوهاب (30)؛
خداوندا مرا بيامرز وحكومتى به من ببخش كه شايسته هيچ كس پس از من نباشد، همانا تو بسيار عطا كننده اى .
خداوند متعال هم خواست او را بر آورد و حكومتى بى نظير به او عطا كرد. پس از گذشت هزاران سال هنوز هم داستان ملك سليمان بر سر زبانهاست و از آن بزرگى و عظمت ياد مى شود.
دعاى سليمان عليه السلام براى توفيق بر شكر نعمت هاى الهى 
در دعاى پيشين گفتيم كه خداوند حكومتى بى نظير به سليمان داد.
گرچه بسيارى از مردم آنگاه كه به قدرت و ثروت مى رسند خداوندى در كه صاحب نعمت است فراموش مى كنند، اما سليمان هرگاه به نعمت هاى مادى و معنوى كه خداوند به او و پيش تر به پدرش حضرت داود داده بود نظر مى افكند مى گفت : اين را فضل و كرامت خداى من است به من نعمت داده تا ببيند سپاسگزارى يا ناسپاسى اش مى كنم .
روزى سليمان با لشكريانش از سرزمينى مى گذشتند و شنيد كه مهتر مورچگان به مورچگان گفت : به لانه هاى خود برويد مبادا سليمان و لشكريانش شما را لگد مال كنند. سليمان كه زبان همه موجودات را مى دانست تا اين سخن را شنيد به خنده آمد و دست به دعا برداشت و چنين گفت :
رب اورعنى ان اشكر نعمتك التى انعمت على وعلى والدى و ان اعمل صالحا ترضيه و ادخلنى برحمتك فى عبادك الصالحين (31)؛
بارالها، به من الهام كن نعمتهايى را كه به من و به پدر و مادرم داده اى سپاس و شكر بگذارم ، كارهاى نيك كه مورد پسند تو باشد انجام دهم و از سر لطف و رحمت خود، مرا در زمره بندگان نيكوكارت قرار ده .
داود و سليمان عليهما السلام حمد الهى كردند 
حمد وسپاس كسى كه كمك و يارى كرده است پسنديده و لازم است و چه كسى چون خداوند بذل و بخشش و احسان مى كند!او كه هر چه نعمت و توان و كمال درايم از اوست . خداوند به دو پيامبرش داود و سليمان نعمت هاى فراوانى داد و برخى نعمت ها به آن دو داد كه به ديگران نداد به داوند علم قضاوت داد و آهن را در دست او نرم كرد و به سليمان آشنايى به زبان پرندگان و حيوانات تسخير شياطين و جن ، هوانوردى و حكومت بى مانند داد. ليكن آن دو پيشواى موحدان سپاس حق گزاردند و گفتند:
الحمد الله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين (32)؛
حمد و سپاس از آن خدايى است كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤ منش برترى داد.
دعاى بلقيس ملكه سبا 
خداوند به سليمان حكومتى بى نظير عطا كرد. پرندگان نيز در تسخير سليمان بودند. روزى سليمان در ميان پرندگان ، هدهد را نديد. زمانى نگذشت كه هدهد باز آمد و گفت : از سرزمين سبا براى تو خبرى آورده ام . در آن جا زنى با امكانات بسيار و تختى عظيم حكم مى راند و مردم آن در برابر خورشيد سجده مى كنند.
سليمان نامه اى به ملكه آن سرزمين مى نويسد و هدهد آن را به مقصد مى رساند. ملكه پس از رايزنى و مشورت با سران ، هديه اى براى سليمان مى فرستد كه سليمان آن را نمى پذيرد.
پس از گذشت زمان و مراحلى ملكه به سوى دربار سليمان بار سفر مى بندد و وارد كاخ سليمان مى شود و به نشانه توبه و ايمان مى گويد:
رب انى ظلمت نفسى و اسلمت مع سليمان لله رب العالمين (33)؛
بارالها، من بر خودم ستم كردم و با سليمان به خداوند عالميان ايمان آوردم .
دعاى حضرت ايوب عليه السلام 
ايوب يكى از پيامبران الهى است كه به خاطر صبرش زبانزد همگان است خداوند به ايوب نعمت بسيار داده و او هم به طاعت الهى كمر بسته و شكرگزار نعمت هاى الهى بود. شيطان به بندگى ايوب حسد برد و گفت : خداوندا، اگر ايوب فرمانبر است به خاطر نعمتهايى است كه به او داده اى ، وگرنه فرمان نمى برد.
سرانجام ، زمينه و زمان آزمايش ايوب فرا رسيد و گرفتار امتحان الهى شد.
ايوب ثروت و مكنت و فرزندان را يكى پس از ديگرى از دست داد. در تمام مراحل اين آزمايش بزرگ ، صبر ايوب بر حوادث و پيشامدهاى تلخ چيره شد و آن گاه كه نيمه جانى بيش برايش نمانده بود دست به دعا برداشت و چنين گفت :
انى مسنى الضر وانت ارحم الراحمين (34)؛
بارالها، ضرر و زيان به جان من رسيد و تو ارحم الراحمين هستى .
شيخ طبرسى گويد: اين سخن ايوب ، كنايه اى ظريف براى طلب حاجات است (35).
در آيه ديگر آمده است كه ايوب چنين گفت :
انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب (36)؛
پروردگارا، شيطان باسختى و رنج و عذاب به سراغ من آمد.
به هر حال دعاى ايوب مستجاب شد و از اين امتحان بزرگ سربلند برآمد و بر شيطان و پيروانش روشن شد كه ايوب در شادى و غم ، دارايى و ندارى ، تندرستى و بيمارى خداپرست و خدا دوست است .
ندا رسيد: با پايت زمين را بخراش ، چشمه اى برمى آيد، كه آبش بيمارى هاى تو را مداوا مى كند و هم نوشيدنى گوارا براى تو است . خداوند سلامتى را به او برگرداند و از فرزندان و خاندان دو چندان به او عنايت كرد. ثروت و مكنت رفته باز آمد و زندگى او بيش از پيش رونق يافت .
درباره تفسير از فرزندان دو چندان به او عنايت كرد از امام صادق عليه السلام پرسيدند، آن حضرت فرمود: علاوه بر فرزندانى كه در اين امتحان بزرگ از دنيا رفته بودند، فرزندانى كه پيش از آن هم از ايوب وفات يافته بودند، زنده شدند (37)؛
دعاهاى حضرت يوسف عليه السلام 
1. يكى از پيامبران الهى يوسف است . داستان يوسف در قرآن كريم بلند و پرنكته است . حسد برادران را وادار مى كند كه او را به چاه بيندازند. قافله اى
سر مى رسد و دلو را در چاه مى افكنند تا آب بكشند و استفاده كنند. ناباورانه مى نگرند به جاى آب ، نوجوانى زيبا از چاه سر برآورد. او را به بردگى مى گيرند و در مصر به فروش مى رسانند. يوسف به عنوان برده به كاخ عزيز مصر راه مى يابد و زليخا همسر عزيز شيفته يوسف مى شود و مى خواهد از او كام گيرد.
يوسف پاكدامن پيغمبر زاده ، به گناه تن نمى دهد. او را تهديد به زندان مى كنند. يوسف دست به دعا برميدارد و مى گويد:
رب السجن احب الى مما يدعوننى اليه و الاتصرف عنى كيدهن اصب اليهن و اكن من الجاهلين (38)؛
بارالها، زندان براى من دوست داشتنى تر است از گناهى كه مرا به سوى آن فرا مى خوانند، اگر مكر زنان را از من مگردانى با آنان درآميزم و از جاهلان خواهم بود.
خداوند هم دعاى او را مستجاب فرمود و مكر زنان دربار را از او بگرداند. پس يوسف را زندانى كردند.
2. يوسف مدتى را در زندان مى گذراند. سالها و حكايت ها مى گذرد تا آن كه براى تعبير خواب پادشاه مصر در زندان به نزد او مى آيند. يوسف از موقعيت استفاده مى كند، از بى گناهى خود مى گويد، و از سبب زندانى شدن خود جويا مى شود.
پيام او را به پادشاه مى رسانند. پادشاه زنان را حضار مى كند. همه زنان ، به ويژه زليخا همسر پادشاه ، برگناهكارى خود و بيگناهى يوسف گواهى ميدهند. يوسف از زندان آزاد، مقرب دربار و وزير دارايى و اقتصاد مى شود. در كنعان مردم دچار قحطى مى شوند و براى تهيه آذوقه به سوى مصر رو مى آورند، مصر كه با تدبير يوسف داراى انبارهاى بزرگ غله شده است پذيرايى فرزندان يعقوب مى شوند.
يوسف ، پدر و مادرش را احترام مى كند و بر تخت مى نشاند، و برادرانش در برابر او به خاك در مى افتند و براى خداوند سجده مى گزارند با پديد آمدن چنين صحنه اى ، خوابى كه يوسف در نوجوانى ديده بود و به پدرش بازگو كرده بود تعبير مى شود. در چنين شرايطى يوسف دست به دعا برميدارد و با خداوند چنين مناجات مى كند:
رب قد آتيتنى من الملك و علمتنى من تاءويل الاحاديث فاطر السموات و الارض انت وليى فى الدنيا و الاخرة توفنى مسلما و الحقنى بالصالحين (39)؛
بارالها، تو به من رياست دادى ، و تعبير خواب را تو به من آموختى ، اى آفريننده آسمانها، و زمين ، تو ولى و سرپرست منى در دنيا و آخرت ، مرا مسلمان بميران و به نيكوكارانم بپيوند.
دعاى حضرت يونس عليه السلام 
حضرت يونس يكى از پيامبران الهى بود او زمانى دراز مردم را به توحيد و يكتاپرستى فرا خواند. ليكن اين دعوت و تبليغ طولانى مردم را به راه نياورد و آنان همچنان بر كفر خود لجاجت مى كردند. در اين هنگام كه يونس از جهل و كفر آنان به خشم آمده بود پيش ‍ از آن كه از خداوند اجازه گيرد از شهر خارج شد و سر به بيابان گذاشت . رفت تا به دريا رسيد. به قدرت الهى يك ماهى بزرگ دهان باز كرد و يونس را بلعيد. يونس بدون آن كه در شكم ماهى هضم شود زندانى شد و دانست اين سزاى آن است كه بدون اذن الهى ، ماءموريت خود را رها كرده است .
در چنين شرايطى با دلى شكسته و قطع اميد از همه جا، دعا كرد و گفت :
لااله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (40)؛
خدايا، معبودى به جز تو نيست ، منزهى از هر عيب به درستى كه من از كسانى هستم كه بر خود ستم كردم .
خداوندا در قرآن كريم مى فرمايد: ما دعاى او را مستجاب كرديم .
و او را از غم نجات داديم ، و اين چنين همه مؤ منان را نجات ميدهيم
.
حضرت يونس كه از شكم ماهى و درياى عميق نجات يافته بود، به محل ماءموريت خود باز آمد و مردم هم كه در غياب او به خود آمده بودند به گرد او جمع شدند و راه پاكى و خداپرستى در پيش گرفتند.
چند نكته 
1. خداوند در پايان داستان يونس مى فرمايد: و كذلك ننجى المؤ منين ؛ ما اين چنين مؤ منان را از غم و گرفتارى نجات مى دهيم گويا داستان يونس براى اين در قرآن آمده است كه اين قانون كلى و سنت هميشگى الهى بازگو شود: نجات مؤ منان گرفتار، برنامه دائمى خداست ، كه در همه زمانها و مكانها و در تمام نسل ها جارى است .
پر واضح است كه اين بشارت و مژده اى براى همه ماست .
پيامبر گرامى ما فرمود: آيا شما را راهنمايى كنم به اسم اعظم الهى ، كه هر گاه خداوند با آن اسم خوانده شود جواب دهد، و هر گاه با آن اسم از خداوند درخواست شود پاسخ دهد؟ آن دعاى يونس است كه در تاريكى ها خواند: لااله الاانت سبحانك انى كنت من الظالمين .
مردى پرسيد: اى رسول خدا! آيا اين دعا مخصوص يونس بود يا براى همه مؤ منان است ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا نشنيدى بقيه آيه را: و كذلك ننجى المؤمنين (41)؛
2. عارفان الهى به دعاى حضرت يونس اهميت فراوان ميدهند، و بدان اهتمام ورزند و آن را ذكر يونسيه نامند.
3. دعاهاى معصومان عليهم السلام ريشه قرآنى دارد. چرا كه آنان فرزندان قرآنند و از معرفت زلال قرآنى بهره مندند. امام حسين عليه السلام با اقتباس از دعاى حضرت يونس ، در دعاى عرفه گويد:
لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المستغفرين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الموحدين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الخائفين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الوجلين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الراجين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الراغبين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المهللين لا اله الا انت سبحانك انى كنت من السائلين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المسبحين . لا اله الا انت سبحانك انى كنت من المكبرين . لا اله الا انت سبحانك ربى و رب آبائى الاولين ؛
به جز تو خدايى نيست ، منزهى از عيب من از ستمكارانم به جز تو خدايى نيست منزهى تو، من از استغفار كنندگانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از يكتا پرستانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى ، من از بيمناكان از عذاب توام . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو من از افراد ترسانم . به جز تو خدايى نيست منزهى تو، من از اميدوارانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو من از آرزومندم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از لااله الا الله گويانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو من از گدايانم به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از تسبيح گويانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو، من از الله اكبر گويانم . به جز تو خدايى نيست ، منزهى تو كه پروردگار من و پروردگار پدران پيشين منى .
چند حديث در فضيلت اين دعا 
1. پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله : هر بيمار مسلمانى كه اين دعا را بخواند، اگر در آن بيمارى (بهبودى نيافت و) مرد پاداش شهيد به او داده مى شود و اگر بهبودى يافت خوب شده در حالى كه تمام گناهانش آمرزيده شده است (42).
2. رسول خدا صلى الله عليه و آله : آيا به شما خبر دهم از دعايى كه هرگاه غم و گرفتارى پيش آمد آن ادعا را بخوانيد گشايش ‍ حاصل شود؟ اصحاب گفتند: آرى اى رسول خدا. آن حضرت فرمود: دعاى يونس كه طعمه ماهى شد: لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين (43).
3. امام صادق عليه السلام : عجب دارم از كسى كه غم زده است چطور اين دعا را نمى خواند لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين چرا كه خداوند به دنبال آن مى فرمايد: فاستبجنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المؤ منين (ما او را پاسخ داديم و از غم نجات داديم و اين چنين مؤ منان را نجات مى دهيم )(44).
4. مرحوم كلينى نقل مى كند: مردى خراسانى بين مكه و مدينه در ربذه به امام صادق عليه السلام برخود و عرضه داشت : فدايت شوم من تا كنون فرزنددار، نشده ام ، چه كنم ؟
حضرت فرمود: هرگاه به وطن برگشتى و خواستى به سوى همسرت روى آيه ، و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين را تا سه آيه بخوان ان شاء الله فرزنددار خواهى شد (45).
دعاى اصحاب كهف 
داستان اصحاب كهف را خوانده و شنيده ايم . گروهى از جوانان موحد و خداپرست كه از جو كفرآميز جامعه و حكومت پليد زمان نفرت دارند و به خشم آمده اند راهى كوه و بيابان مى شوند تا بتوانند با آزادى خدا را عبادت كنند و با حق تعالى انس گيرند. وقتى كه مسير را پيمودند و به غار پناه بردند، در آن جا دست به دعا برداشتند و چنين گفتند:
ربنا اتنا من لدنك رحمة و هيى ء لنا من امرنا رشدا (46)؛
بارالها از نزد خودت به ما رحمت ده و رشد و پيشرفت در كار براى ما مهيا كن .
طالبان رحمت الهى و راهيان رشد و ايمان و نيكبختى و هدايت الهى ، شايسته است اين دعا را زمزمه كنند.
دعاى حضرت شعيب عليه السلام 
شعيب يكى از پيامبران الهى بود كه در راه ابلاغ توحيد و هدايت مردم رنج ها برد و از نامردان و پيروان شرك و شيطان مصيبت ها كشيد. مردمان مدين ، هم در اعتقادات و باورها دچار گمراهى و كج انديشى بودند وهم در رفتارهاى اجتماعى به بيراهه مى رفتند وهم در داد و ستد اهل خيانت بودند. شعيب به فرمان الهى دامن همت به كمر زده به تبليغ توحيد ناب ، مبارزه با مفاسد اجتماعى و اقتصادى آنان مى پرداخت .
امام مردمى كه به باورهاى باطل و عادتهاى نادرست خو گرفته بودند، شعيب را تخطئه و از باورها و سنتهاى خود دفاع مى كردند. شعيب به آنان گفت : ان اريد الا الا صلاح ما استطعت و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب (47)؛ من قصدى به جز اصلاح تا آن جا كه بتوانم ندارم . موفقيت من به دست خداست ، بر او توكل كردم و به سوى او باز مى كردم .
شعيب مردم را به توحيد و توبه فراخواند و از اين كه عذاب الهى كه بر امت هاى پيشين نازل شده ، بر آنان نيز نازل شود آنان را بيم داد.
اما آن مردم به جاى هشيارى ، شعيب را تهديد كردند كه اگر حرمت خويشانت نبود، تو را سنگسار مى كرديم .
روشنگرى و مبارزه فرهنگى فكرى شعيب ادامه يافت تا آن هنگام كه سران كفر و جهل ، شعيب و مؤ منان را بر سر دو راهى قرار دادند و گفتند: به آيين ما برگرديد، وگرنه شما را از شهر بيرون ميكنيم شعيب در پاسخ گفت : پس از آن كه خداى متعال ما را از آيين شما نجات بخشيد اگر به آن برگرديم بر خداوند افترا بسته ايم و سپس گفت :
وسع ربنا كل شى ء علما على الله توكلنا ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خيرالفاتحين (48)؛
دانش پروردگار ما همه چيز را فرا گرفته است ، بر خداوند توكل كرديم ، بارالها، بين ما و اين مردم به حق داورى كن ، و، تو بهترين داورانى .
نفرين شعيب مستجاب شد و عذاب الهى بر تبهكاران فرود آمد.
دعاهاى حضرت موسى عليه السلام 
1. يكى از داستانهاى بلند قرآن كريم ، داستان موسى و فرعون است . خوابگزاران و منجمان به فرعون مى گويند: به زودى فرزندى به دنيا مى آيد كه تاج و تخت تو را نابود مى سازد. با اين خبر وحشتناك فرعون دست به كار مى شود تا موسى به عرصه هستى قدم نگذارد اما به خواسته الهى و علم رغم خواسته فرعون ، موسى به دنيا چشم گشود و به اعجاز الهى در دامن خود فرعون باليد و بزرگ شد و آنگاه كه جوانى نيرومند شد خداوند به او علم و حكمت داد.
موسى ، يك روز خلوت داخل شهر شد ديد دو نفر در حال نزاع و نبرد هستند، و يكى از آنان از پيروان اوست . آن كه پيرو موسى بود موسى را به كمك خواست . موسى به يارى او شتافت و بر اثر ضربه موسى ، خصم از پا در آمد. در اين هنگام موسى منقلب شد و دست به دعا برداشت و گفت :
رب انى ظلمت نفسى فاغفرلى (49)؛
بارالها، من بر خود ستم كردم مرا بيامرز.
خداوند هم او را آمرزيد.
موسى باز هم دعا كرد و گفت :
رب بما انعمت على فلن اكون ظهيرا للمجرمين (50)؛
خداوندا، به خاطر نعمتى كه به من دادى هيچگاه پشتيبان گنهكاران نخواهم بود.
صبح روز بعد موسى با بيم و هراس در شهر گردش ميكرد. ديد مرد ديروزى ، امروز هم با كسى درگير است . باز هم موسى را به كمك خواست . طرف مقابل به موسى رو كرد و گفت : آيا مى خواهى مرا بكشى آن چنان كه ديروز ديگرى را كشتى !تو زورگويى نه مصلح !
از آن طرف شهر مردى سر مى رسد و مى گويد: اى موسى !سران گرد آمده اند و براى كشتن تو نقشه مى كشند، هر چه زودتر از شهر خارج شو!
موسى با احتياط و مراقبت از شهر بيرون شد و چنين دعا كرد:
رب نجنى من القوم الظالمين (51)؛
اميدوارم پروردگارم مرا به بهترين راه هدايت كند.
2. موسى به شهر مدين رسيد. در بيرون شهر مردمى را ديد كه در كنار چاهى جمع شده اند و از آن آب مى كشند و گوسفندان را سيراب مى كنند. موسى ديد دو زن دورتر ايستاده اند و در انتظار به نزد آنان رفت و پرسيد: چرا اين جا ايستاده ايد؟ آن دو جواب گفتند: وقتى كه چوپان ها از چاه آب كشيدند و گله خود را آب دادند و دور شدند ما سر چاه مى آييم ، آب مى كشيم و گوسفندان خود را سيراب مى كنيم .
موسى از سر وظيفه الهى و نوع دوستى به سر چاه آمد، براى آنان آب كشيد و گوسفندان آنان را سيراب كرد آنان به راه افتادند و زودتر از هر روز به خانه رسيدند.
موسى كه در مدين غريب بود و راه به جايى نمى برد، به زير سايه ، درختى رفت تا بياسايد؛ و خستگى راه از تن به در كند و چون امكانات و آذوقه نداشت دست به دعا برداشت اين چنين خدا را خطاب كرد:
رب انى لما انزلت الى من خير فقير (52)؛
بارخدايا، من به هر آنچه بر من فرو فرستى محتاجم .
دعاى موسى مستجاب شد دختران شعيب كه زودتر از هر روز به خانه برگشته بودند ماجراى يارى جوانى ناشناس را براى پدر بازگفتند.
پدر يكى از آنان را به دنبال موسى فرستاد تا او را بياورد موسى به خانه شعيب آمد از او پذيرايى كردند و چون توانايى و درستى و امانت او را ديدند او را به گرمى پذيرفتند، موسى داماد شعيب و صاحب همسر و زندگى شد.
گرچه در برخى روايات آمده است موسى در آن هنگام كه اين دعا را كرد به نانى محتاج بود، اما اين دعا مخصوص نان و خوراكى نيست ، بلكه براى همه احتياجات به كار مى آيد. دليلش اين است كه موسى پس از اين دعا صاحب همه چيز شد.
3. موسى مدتى را كه با شعيب عهد بسته بود در مدين بماند و سپس با خانواده و گله و دارايى خود رو به سوى وطن آورد تا به طور سينا رسيد در آنجا، نورى از دور پديدار شد. به سوى آن رفت تا براى گرم شدن همراهان از آن شعله اى برگيرد. آن نور حق تعالى بود كه بر درختى تجلى كرده بود. در آن جا كه بزرگترين حادثه زندگانى موسى كه رسالت اوست رخ مى نمايد. موسى پيامبر شد و معجزه هم كه دليل صدق ادعاى وى بود، به او عطا شد.
سرآغاز ماءموريت او، رفتن به دربار فرعون و هشدار و انذر و دعوت او به سوى خداوند متعال اعلام شد.
در اين هنگام كه موسى ماءموريت را دشوار يافت به درگاه الهى رو كرد و گفت :
رب اشرح لى صدرى # و يسرلى امرى # واحلل عقدة من لسانى # يفقهوا قولى # و اجعل لى وزيرا من اهلى # هرون اخى # اشدد به ازرى # و اشركه فى امرى# كى نسبحك كثيرا# و نذكرك كثيرا# انك كنت بنا بصيرا (53)؛
بارالها سينه ام را گشاده دار. ماءموريتم را برايم آسان كن گره از زبانم بگشا. تا سخنم را بفهمند. از خاندانم برايم ياورى قرار ده كه هارون برادرم باشد پشتم را به او محكم كن . و او را در ماءموريتم شريك كن . تا تو را تسبيح بسيار گوييم و بسيار تو را ياد كنيم . به درستى كه تو با خبر و بينا بر احوال مايى .
خداى متعال پاسخ داد: اى موسى خواسته ات را برآورده ساختم سپس خداوندشيوه برخورد با فرعون را اينچنين به موسى به هارون آموخت :
به سوى فرعون رويد، چرا كه او را طغيان در پيش گرفته است به نرمى با او سخن گوييد، شايد به خود آيد يا بترسد موسى و هارون گفتند:
ربنا اننا نخاف ان يفرط علينا و ان يطغى (54)؛
بارالها ما مى ترسيم بر ما ستم كند يا راه طغيان و نافرمانى پيش گيرد.
خداوند پاسخ داد: نترسيد من با شمايم ، آنچه پيش آيد مى شنوم و مى بينم .

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

تقديم

به:جوانان، كه تشنگان حقيقت اند ومعلّمان و مربّيان، كه پاسداران امانت اندو عالمان و مبلّغان، كه بيانگر معارف شريعت اندو همه آنان كه جوياى سعادت اند...

مقدّمه مؤلّف

«معراج»، از حوادث بزرگى است كه در دفتر زندگى پر افتخار پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به ثبت رسيده است.
معراج از پيچيده ترين مسائلى است كه مباحث علمى و فكرى فراوانى را برانگيخته است.
قرآن كريم دوبار از معراج ياد كرده است :
1 - سُبْحانَ الَّذِي أسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا.
2 - لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى.
وامّا روايات در اين مورد به حدّ تواتر رسيده است و صرف نظر از اختلافاتى كه در جزئيات اين سفر آسمانى دارند، موجب يقين در تحقق اين امر عظيم مىگردند.
البته در روايات معراج جملههاى پيچيده و اسرار آميزى وجود دارد كه كشف معنا و محتواى آن آسان نيست.
در بررسى جريان معراج به رواياتى برخورد مىكنيم كه مطالب دلنشينى را نقل مىكنند كه در آن شب ملكوتى از مصدر عزّت - جَلَّ جَلالُهُ - خطاب به رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) صادر شده است و عنوان «مناجات در شب معراج» را به خود گرفته است.
در آغاز اين خطابها كلمه يا اَحْمَد وجود دارد كه نام آسمانى آن حضرت است، در مقابل محمّد، نام زمينى آن بزرگوار.
در اين مناجات، معارف بلندى نهفته است كه در آن اوج آسمانها بسان خود آسمانها در اوج است.
و براى زمينيان از رهاوردهاى عظيم اين معراج مقدّس محسوب مىگردد.
اين مناجات در كتاب بحارالانوار، جلد 77، صفحه 21 موجود است كه چون علامه مجلسى «رضوان الله عليه» از ارشاد القلوب ديلمى، باب 54 نقل نموده به همان مدرك مراجعه و استنساخ گرديده است و اگر تفاوتى در جملات ديده مىشود به همين دليل است.
در پايان، علّو درجات روح عرشى پيشواى راحل، حضرت امام خمينى و سلامتى رهبر عاليقدر انقلاب اسلامى را از خداى بزرگ خواستارم.
تابستان 1376
سيد محمدرضا غياثى كرمانى

برترين اعمال

رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنيِنَ عَلَيْهِ السَّلامُ: إنَّ النَّبِيَّ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ سَألَ رَبَّهُ فِي لَيْلَةِ الْمِعْراجِ فَقالَ: يا رَبِّ! أيُّ الاْعْمالِ أفْضَلُ؟فَقالَ اللهُ عَزَّ وَجَلَّ: لَيْسَ شَيْءٌ عِنْدِي أفْضَلَ مِنَ التَّوَكُّلِ عَلَيَّ وَالرِّضا بِما قَسَمْتُ.
از امير مؤمنان(عليه السلام) روايت شده است كه: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در شب معراج از پروردگارش پرسيد: پروردگارا! برترين و شريفترين كارها كدام است؟خداوند عزّوجلّ در پاسخ فرمود: هيچ عملى نزد من بالاتر از توكل بر من و راضى بودن به آنچه كه من قسمت كردهام، نيست.

شايستگان محبّت خداوند

يا مُحَمَّدُ! وَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَحابِّينَ فِيَّ ، وَوَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَواصِلِينَ فِيَّ وَوَجَبَتْ مَحَبَّتِي لِلْمُتَوَكِّلِينَ عَلَيَّ ، وَلَيْسَ لَِمحَبَّتِي عَلَمٌ وَلا نِهايَةٌ ، وَكُلَّما رَفَعْتُ لَهُمْ عَلَماً وَضَعْتُ لَهُمْ عَلَماً.
أُولـئِكَ الَّذِينَ نَظَرُوا إلَى الَْمخْلُوقِينَ بِنَظَرِي إلَيْهِمْ وَلَمْ يَرْفَعُوا الْحَوائِجَ إلَى الْخَلْقِ.
بُطُونُهُمْ خَفِيفَةٌ مِنْ أكْلِ الْحَرامِ.
نَعِيمُهُمْ فِي الدُّنْيا ذِكْرِي وَمَحَبَّتِي وَرِضائِي عَنْهُمْ.
اى محمد! محبّت من شامل كسانى است كه به خاطر من محبّت مىكنند، و به خاطر من عطوفت و مهربانى مىكنند، و به خاطر من با ديگران مىپيوندند، و محبّت من شامل كسانى است كه بر من توكّل مىكنند.
و براى محبت من نه نشانه مخصوصى است و نه پايان و نهايتى.
هرگاه كه يك نشانه را از سر راه محبوبان خويش بر دارم نشانه ديگرى را قرار خواهم داد.
اينان كسانى هستند كه به مردم به همان گونه كه من نگاه مىكنم، مىنگرند و دست نياز به سوى خلق دراز نمىكنند.
شكم آنها از مال حرام خالى است.
خوشى و كامرانى آنها در دنيا ذكر و محبّت و رضايت من از ايشان است.

پارساترين مردمان

يا أحْمَدُ! إنْ أحْبَبْتَ أنْ تَكُونَ أوْرَعَ النّاسِ فَازْهَدْ فِي الدُّنْيا وَارْغَبْ فِي الاْخِرَةِ.
فَقالَ: يا إلـهي! كَيْفَ أزْهَدُ فِي الدُّنْيا؟فقالَ: خُذْ مِنَ الدُّنْيا حَفْناً مِنَ الطَّعامِ وَالشَّرابِ وَاللِّباسِ وَلا تَدَّخِر لِغَد وَدُمْ عَلى ذِكْرِي.
فَقالَ: يا رَبِّ! كَيْفَ أدُومُ عَلى ذِكْرِكَ؟فَقالَ: بِالْخَلْوَةِ عَنِ النّاسِ وَبُغْضِكَ الْحُلْوَ وَالْحامِضَ وَفَراغِ بَطْنِكَ وَبَيْتِكَ مِنَ الدُّنْيا.
اى احمد! اگر دوست دارى كه پارساترين مردمان باشى، نسبت به دنيا زهد پيشه كن و نسبت به آخرت رغبت داشته باش.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گفت: خداوندا! چگونه نسبت به دنيا زهد بورزم؟خداوند فرمود: از خوراك و آشاميدنى و پوشاك دنيا به اندازه خيلى كم (دو كف دست) استفاده كن و براى فردا چيزى ذخيره مكن و همواره به ياد من باش.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد: خداوندا! چگونه همواره به ياد تو باشم؟خداوند فرمود: با دورى از مردم و كينه نسبت به ترش و شيرين و خالى نگهداشتن شكم و خانه از دنيا.

دورى از خوى بچگانه

يا أحْمَدُ! اِحْذَرْ أنْ تَكُونَ مِثْلَ الصَّبِيِّ إذا نَظَرَ إلَى الاْخْضَرِ وَالاْصْفَرِ أحَبَّهُ وَإذا أُعْطِيَ شَيْئاً مِنَ الْحُلْوِ وَالْحامِضِ اِغْتَرَّ بِهِ.
اى احمد! بپرهيز از اينكه مانند بچّه باشى كه هرگاه به سبز و زرد نظر مىافكند، به آنها دل مىبندد و يا ترش و شيرين در اختيارش قرار مىگيرد، نسبت به آن فريفته مىشود.

عوامل تقرب به پروردگار

فَقالَ: يارَبِّ! دُلَّنِي عَلى عَمَل أتَقَرَّبُ بِهِ إِلَيْكَ.
قالَ: اجْعَلْ لَيْلَكَ نَهاراً وَنَهارَكَ لَيْلاً.
قالَ: يارَبِّ! كَيْفَ ذلِكَ؟ قَالَ: اجْعَلْ نَوْمَكَ صَلاةً وَطَعامَكَ الْجُوعَ.
يا أحْمد! وَعِزَّتي وَجَلالِي ما مِنْ عَبْد ضَمِنَ لِي بِأَرْبَعِ خِصال إِلاّ أدْخَلْتُهُ الْجَنّةَ، يَطْوِي لِساَنهُ فَلا يَفْتَحُهُ إِلاّ بِما يَعْنِيهِ وَيَحْفَظُ قَلْبَهُ مِنَ الْوَسْواسِ وَيَحْفَظُ عِلْمي وَنَظَري إِلَيْهِ وَتَكُونُ قُرَّةُ عَيْنَيْهِ الْجُوعُ.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) عرض كرد: خداوندا! مرا راهنمايى كن كه با چه كارى به تو تقرّب جويم؟ خداوند فرمود: شب خود را روز و روز خود را شب قرار بده.
عرض كرد: چگونه چنين كنم؟فرمود: خوابت را نماز و غذايت را گرسنگى قرار بده.
اى احمد! به عزّت و جلالم سوگند كه هر بندهاى كه چهار صفت را براى من ضمانت كند، من نيز او را به بهشت وارد مىكنم: زبانش را در كام بپيچد و حرف نزند مگر آنكه آن سخن براى او مفيد و ثمر بخش باشد.
قلب خود را از وسوسههاى اهريمنى حفظ كند.
همواره بيانديشد كه من به او آگاه و بر كارهايش ناظر هستم.
و گرسنگى، نور چشمانش باشد (گرسنگى را دوست بدارد).

گرسنگى و سكوت، خلوت و سجود

يا أحْمَد! لَوْ ذُقْتَ حَلاوَةَ الْجُوعِ وَالصَّمْتِ وَالخَلْوَةِ وَما وَرِثُوا مِنْها.
قالَ: يا رَبِّ! ما مِيراثُ الجُوعِ؟ قالَ: الْحِكْمةُ وَحِفْظُ الْقَلْبِ وَالتَّقَرُّبُ إلَيَّ وَالْحُزْنُ الدّائِمُ وَخِفَّةُ الْمَؤُنَةِ بَيْنَ النّاسِ وَقَوْلُ الْحَقِّ وَلا يُبالِي عاشَ بِيُسْر أمْ بِعُسْر.
اى احمد! اى كاش مىدانستى كه گرسنگى و سكوت و تنهايى چه لذّت و آثارى دارند!عرض كرد: خداوندا! گرسنگى چه اثراتى دارد؟فرمود: حكمت، حفظ قلب، تقرّب به من، حزن هميشگى، كم خرج بودن بين مردم، حق گويى، بىاعتنايى به سختى يا آسانى زندگى.
يا أحْمَدُ! هَلْ تَدْرِي بِأَيِّ وَقْت يَتَقَرَّبُ الْعَبْدُ إلَيَّ؟قالَ: لا يا رَبِّ.
قالَ: إذا كانَ جائِعاً أوْ ساجِداً.
اى احمد! آيا مىدانى چه هنگامى بنده به من نزديك مىشود؟عرض كرد: خير، اى پروردگار من!فرمود: وقتى كه گرسنه يا در حال سجده باشد.

تعجّب از سه گروه

يا أحْمَدُ! عَجِبْتُ مِنْ ثَلاثَةِ عَبِيد; عَبْد دَخَلَ فِي الصَّلاةِ وَهُوَ يَعْلَمُ إلى مَنْ يَرْفَعُ يَدَيْهِ وَقُدّامَ مَنْ هُوَ وَهُوَ يَنعَسُ.
وَعَجِبْتُ مِنْ عَبْد لَهُ قُوتُ يَوْم مِنَ الْحَشيشِ أوْ غَيْرِهِ وَهُوَ يَهْتَمُّ لِغَد وَعَجِبْتُ مِنْ عَبْد لا يَدْرِي أنِّي راض عَنْهُ أوْ ساخِطٌ عَلَيْهِ وَهُوَ يَضْحَكُ.
اى احمد! از سه بنده خود تعجب مىكنم: بندهاى كه به نماز ايستاده و مىداند كه دستهاى خودرا به جانب چه كسى دراز كرده و در پيشگاه چه كسى ايستاده و در عين حال خواب آلود است.
و تعجّب مىكنم از بندهاى كه روزىِ امروز خود را از سبزى مختصرى دارد ولى براى فردايش به فكر فرو رفته است.
و تعجّب مىكنم از بندهاى كه نمىداند آيا من از او راضى هستم يا بر او غضبناكم، ولى خندان است.

اوصاف و مقام اولياى خداوند

يا أحْمَدُ! إنَّ فِي الْجَنَّةِ قَصْراً مِنْ لُؤْلُؤ فَوْقَ لُؤْلُؤ وَدُرَّة فَوْقَ دُرَّة لَيْسَ فِيها قَصْمٌ وَلا وَصْلٌ، فِيهَا الْخَواصُّ، أنْظُرُ إلَيْهِمْ كُلَّ يَوْم سَبْعِينَ مَرَّةً فَأُكَلِّمَهُمْ كُلَّما نَظَرْتُ إلَيْهِمْ، وَأزِيدُ فِي مُلْكِهِمْ سَبْعِينَ ضِعْفاً وَإذا تَلَذَّذَ أهْلُ الْجَنَّةِ بِالطَّعامِ وَالشَّرابِ تَلَذَّذُوا أُولـئِكَ بِذِكْرِي وَكَلامِي وَحَدِيثِي.
قالَ: يا رَبِّ! ما عَلامَةُ أُولـئِكَ؟قالَ: مَسْجُونُونَ قَدْ سَجَنُوا ألْسِنَتَهُمْ مِنْ فُضُولِ الْكَلامِ وَبُطُونَهُمْ مِنْ فُضُولِ الطَّعامِ.
اى احمد! در بهشت قصرى است از لؤلؤ بر فراز لؤلؤ، و مرواريد بزرگ درخشان روى مرواريد كه در آنها قطع و وصلى وجود ندارد (يكپارچه است) در اين كاخ، دوستان خاصّ من هستند كه هر روز هفتاد بار (به لطف و مهر) به آنان نظر مىافكنم و هربار با آنها سخن مىگويم و هفتاد بار بر قلمرو و مقامشان مىافزايم.
و آنگاه كه اهل بهشت از خوردن و آشاميدن لذّت مىبرند اينان از ذكر و سخن و گفتار من لذّت مىبرند.
عرض كرد: خداوندا! نشانههاى اينها چيست؟فرمود: زندانيانى هستند كه زبانهاى خود را از حرفهاى غير ضرورى و شكمهاى خود را از غذاى غير لازم، محفوظ و حبس كردهاند.

اوصاف درويشان راستين

يا أحْمَدُ! إنَّ الَْمحَبَّةَ للهِِ هِيَ الَْمحَبَّةُ لِلْفُقَراءِ وَالْتَقَرُّبُ إلَيْهِمْ.
قالَ: فَمَنِ الْفُقَراءُ؟قالَ: الَّذِينَ رَضُوا بِالْقَلِيلِ وَصَبَرُوا عَلَى الرَّخاءِ وَلَمْ يَشْكُوا جُوعَهُمْ وَلا ظَمَأَهُمْ وَلَمْ يَكْذِبُوا بِأَلْسِنَتِهِم وَلَمْ يَغْضَبُوا عَلى رَبِّهِمْ وَلَمْ يَغْتَمُّوا عَلى ما فاتَهُمْوَلَمْ يَفْرَحُوا بِما آتاهُمْ.
يا أحْمَدُ! مَحَبَّتِي مَحَبَّةُ الْفُقَراءِ فَأَدْنِ الْفُقَراءَ وَقَرِّبْ مَجْلِسَهُمْ مِنْكَ وَأبْعِدِ الاْغْنِياءَ وَأبْعِدْ مَجْلِسَهُمْ عَنْكَ لاِنَّ الْفُقَراءَ أحِبّائِي.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت درويشان و تقرّب به ايشان است.
عرض كرد: درويشان كيانند؟فرمود: آنانكه به كم، راضى و بر گرسنگى، صابر و در نعمت، شاكر هستند; از گرسنگى و تشنگى خود شكايتى ندارند و هرگز دروغ بر زبان خود جارى نمىكنند و نسبت به پروردگارشان غضب نمىنمايند و براى چيزى كه از دستشان رفت، غمگين نيستند و نسبت به چيزى كه به دست مىآورند، فرحناك و شادمان نمىباشند.
اى احمد! محبّت من در گرو محبّت درويشان است، پس به آنها نزديك شو و همنشينى با آنان را اختيار كن و از ثروتمندان و مجلسشان فاصله بگير، چراكه درويشان دوستان من هستند.

نفس، چونان شترمرغ!

يا أحْمَدُ! لا تَزَيَّنْ بِلَبْسِ اللِّباسِ وَطِيبِ الطَّعامِ وَلِينِ الْوَطاءِ.
فَإنَّ النَّفْسَ مَأوى كُلِّ شَرٍّ وَرَفِيقُ كُلِّ سُوء.
تَجُرُّها إلى طاعَةِ اللهِ وَتَجُرُّكَ إلى مَعْصِيَتِهِ، وَتُخالِفُكَ فِي طاعَتِهِ، وَتُطِيعُكَ فِي ما تَكْرَهُ، وَتَطْغى إذا شَبِعَتْ، وَتَشْكُو إذا جاعَتْ، وَتَغْضَبُ إذَا افْتَقَرَتْ، وَتَتَكَبَّرُ إذَا اسْتَغْنَتْ، وَتَنْسى إذا كَبُرَتْ، وَتَغْفُلُ إذا أمِنَتْ وَهِيَ قَرِينَةُ الشَّيْطانِ.
وَمَثَلُ النَّفْسِ كَمَثَلِ النَّعامَةِ تَأْكُلُ الْكَثِيرَ وَإذا حُمِلَ عَلَيْها لا تَطِيرُ وَكَمَثَلِ الدِّفْلى لَوْنُهُ حَسَنُ وَطَعْمُهُ مُرٌّ.
اى احمد! با لباس جذّاب و غذاى لذيذ و بستر نرم، خود آرايى مكن چرا كه نفس، خاستگاه هر بدى و رفيق هر نادرستى است.
تو نفس را به اطاعت خدا مىخوانى ولى او تو را به نافرمانى مىكشاند.
هر گاه كه مىخواهى اطاعت خدا كنى با تو مخالفت مىكند و هرگاه كه بخواهى نافرمانى از خدا كنى با تو همراهى مىكند.
هرگاه كه سير شود، طغيان مىكند و هرگاه كه گرسنه شود، فرياد و فغان سر مىدهد.
هرگاه كه بىنوا شود، غضب مىكند و هرگاه كه بىنياز شود، تكبّر و بزرگى مىورزد.
هرگاه كه بزرگ شود، فراموشكار مىشود و هرگاه كه در امنيّت باشد، غفلت مىورزد.
نفس آدمى، مثل شتر مرغ است كه فراوان مىخورد ولى وقتى كه بر آن سوار مىشوند (بار مىگذارند) نمىپرد.
و مانند خرزهره است كه رنگش زيبا ولى مزّهاش تلخ است.

اوصاف دنيا زدگان

يا أحْمَدُ! أبْغِضِ الدُّنْيا وَأهْلَها وَأحِبَّ الاْخِرَةَ وَأَهْلَها.
قالَ: يا رَبِّ! وَمَنْ أهْلُ الدُّنْيا وَمَنْ أهْلُ الاْخِرَة؟قالَ: أهْلُ الدُّنْيا مَنْ كَثُرَ أكْلُهُ وَضِحْكُهُ وَنَوْمُهُ وَغَضَبُهُ، قَلِيلُ الرِّضا، لا يَعْتَذِرُ إلى مَنْ أساءَ إلَيْهِ وَلا يَقْبَلُ عُذْرَ مَنِ اعْتَذَرَ إلَيْهِ.
كَسْلانُ عِنْدَ الطّاعَةِ وَشُجاعٌ عِنْدَ الْمَعْصِيَةِ.
أَمَلُهُ بَعِيدٌ وَأجَلُهُ قَرِيبٌ لا يُحاسِبُ نَفْسَهُ.
قَلِيلُ الْمَنْفَعَةِ، كَثِيرُ الْكَلامِ، قَلِيلُ الْخَوْفِ، كَثِيرُ الْفَرَحِ عِنْدَ الطَّعامِ، وَإنَّ أهْلَ الدُّنْيا لا يَشْكُرُونَ عِنْدَ الرَّخاءِ وَلا يَصْبِرُونَ عِنْدَ الْبَلاءِ.
كَثِيرُ النّاسِ عِنْدَهُمْ قَلِيلٌ.
يَحْمِدُونَ أنْفُسَهُمْ بِما لا يَفْعَلُونَ وَيَدَّعُونَ بِما لَيْسَ لَهُمْ وَيَتَكَلَّمُونَ بِما يَتَمَنُّونَ.
وَيَذْكُرُونَ مَساوِئَ النّاسِ وَيُخْفُونَ حَسَناتِهِمْ.
فَقالَ: يا رَبِّ! كُلُّ هـذَا الْعَيْبِ فِي أهْلِ الدُّنْيا؟قالَ: يا أحْمَدُ! إنَّ عَيْبَ أهْلِ الدُّنْيا كَثِيرٌ، فِيهِمُ الْجَهْلُ وَالْحُمْقُ، لا يَتَواضَعُونَ لِمَنْ يَتعَلَّمُونَ مِنْهُ وَهُمْ عِنْدَ أنْفُسِهِمْ عُقَلاءٌ وَعِنْدَ الْعارِفِينَ حُمَقاءٌ.
اى احمد! دنيا و اهل آن را دشمن بدار و آخرت و اهل آن را دوست بدار.
عرض كرد: اى خداى من! اهل دنيا و اهل آخرت چه كسانى هستند؟ فرمود: اهل دنيا كسى است كه خوردن و خنديدن و خواب و غضبش زياد و رضايت او كم مىباشد.
اگر به كسى بدى كرد از او پوزش نمىطلبد و عذر كسى را كه از او عذر خواهى مىكند نمىپذيرد.
هنگام عبادت، كسل و هنگام معصيت، شجاع است.
آرزويش دور و دراز و مرگش نزديك است.
به حساب خود نمىپردازد.
نفعش به ديگران كم مىرسد.
حرف زياد مىزند.
ترس كم دارد.
هنگام رسيدن به غذا، بسيار شادمان مىشود.
اهل دنيا هنگام نعمت، شكر و هنگام بلا، صبر نمىكنند.
به كارهايى كه انجام ندادهاند خودستايى مىكنند و چيزى را ادّعا مىكنند كه واجد آن نيستند و از روى آرزو و هوس سخن مىگويند.
عيوب ديگران را بازگو ولى خوبىهاى آنها را مخفى مىكنند.
عرض كرد: آيا اهل دنيا اين همه عيب دارند؟فرمود: اى احمد! اهل دنيا عيب فراوان دارند.
جاهلند، احمقند، در مقابل استاد خود تواضع نمىكنند، خود را عاقل مىپندارند در حالى كه نزد اهل معرفت احمق هستند.

اوصاف اهل آخرت

يا أحْمَدُ! إنَّ أهْلَ الْخَيْرِ وَأهْلَ الاْخِرَةِ رَقِيقَةٌ وُجُوهُهُمْ، كَثِيرٌ حَياؤُهُمْ، قَلِيلٌ حُمْقُهُمْ، كَثِيرٌ نَفْعُهُمْ قَلِيلٌ مَكْرُهُمْ، اَلنّاسُ مِنْهُمْ فِي راحَة وَأنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِي تَعَب، كَلامُهُمْ مَوْزُونُ، مُحاسِبينَ لاِنْفُسِهِمْ، مُتْعِبِينَ لَها، تَنامُ أعْيُنُهُمْ وَلا تَنامُ قُلُوبُهُمْ.
أعْيُنُهُمْ باكِيَةٌ وَقُلُوبُهُمْ ذاكِرَةٌ، إذا كُتِبَ النّاسُ مِنَ الْغافِلِينَ كُتِبُوا مِنَ الذّاكِرينَ.
فِي أوَّلِ النِّعْمَةِ يَحْمَدُونَ، وَفِي آخِرِها يَشْكُرُونَ.
دُعاؤُهُمْ عِنْدَ اللهِ مَرْفُوعٌ وَكَلامُهُمْ مَسْمُوعٌ.
تَفْرَحُ بِهِمُ الْمَلائِكَةُ وَيَدُورُ دُعاؤُهُمْ تَحْتَ الْحُجُبِ يُحِبُّ الرَّبُّ أنْ يَسْمَعَ كَلامَهُمْ كَما تُحِبُّ الْوالِدَةُ الْوَلَدَ.
وَلا يَشْغَلُونَ عَنْهُ طَرْفَةَ عَيْن وَلا يُرِيدُونَ كَثْرَةَ الطَّعامِ وَلا كَثْرَةَ الْكَلامِ وَلا كَثْرَةَ اللِّباسِ.
النّاسُ عِنْدَهُمْ مَوْتى وَاللهُ عِنْدَهُمْ حَيٌّ كَرِيمٌ.
يَدْعُونَ الْمُدْبِرِينَ كَرَماً وَيُرِيدُونَ الْمُقْبِلِينَ تَلَطُّفاً.
قَدْ صارَتِ الدُّنْيا وَالاْخِرَةُ عِنْدَهُمْ واحِدَةً.
اى احمد! اهل خير و آخرت شرمگيناند.
حياى آنها زياد و حماقتشان كم و نفع آنان فراوان و حيله آنها اندك است.
مردم از دست آنها در رفاهند ولى خودشان از دست خويش در رنجند.

   

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چرا نماز بخوانيم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

چرا نماز بخوانيم
قسمت اول

امير رجبى


مقدمه ناشر
خداوند متعال در زندگى انسان ، لحظاتى را قرار مى دهد كه در آن ها مى بالد و به آنها نيز مى بالد. نفحه هاى رحمانى چون خنكاى نسيم بهارى تن و جان آدمى را شاداب مى سازد و به او حيات مجدد مى بخشد تا مغناطيس وجود خود را از حوزه جاذبه هاى دروغين برهاند و تعلقات را از خود دور كند و در ميان آسمان و زمين معلق نماند. در اين لحظه ها و با اين نفحه ها مى توان در مدار جذبه الهى قرار گرفت و به سوى او شتافت و با كوششى به اندازه يك انتخاب و يك اراده در ميدان كشش او بالا رفت و اوج گرفت .

مهر خوبان دل از همه بى پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه
ذره اى بى سرو پا بودم و او همراه خود بالا برد
تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون شد
از سمك تا به سماكش كشش ليلا برد

اين لحظه ها براى آدمى در دوره جوانى كه پاى عقل و دل او به خاك و گل تمنيات دنيا آلوده نشده و فرو نرفته است ، زياد روى مى كند، او را مى طلبد تا اراده اى كند. و اگر فرصت براى جوان فراهم شود تا به قله قاف ، عنقاى وجودش پر مى كشد. از جلال و جمال مى گويد و مى سرايد و روايت مى كند.يك چشم او به جلوه هاى متعالى جمال مى خندد و يك چشم از مهابت و بزرگى جلال مى گريد.
خوف اين نيز همچون اميدش طرب انگيز است . اميد به وصال است و خوف از جدايى و هر چه ترس از جدايى بيشتر باشد، اميد وصل بيشتر آيد و دست ازدامن بر ندارد.
نامه هاى دل ، كه نا نوشته و نا نموده به بر دوست مى رود با نداى اجابت خوانده مى شود و به پرتو هدايت پاسخ داده مى شود و در آيينه دل قلم به دست جوان مى تابد تا آنجايى كه از تلالو و درخشش آن ، ظلمت نشينان چاه نفس نيز مى يابند كه اتاقى افتاده است .
((...از مدرسه بر گشتم . بعد از كمى استراحت ساعتهاى متوالى تا آخر شب به فكر كردن و نوشتن مشغول بودم ، من هرگز پاكنويس نكردم ، همان طور كه كه به ذهنم خطور مى كرد، مى نوشتم . خودم هرگز داستانم را نخواندم و هيچ كس ديگر نيز نفهميد كه من چه نوشته ام و چگونه نوشته ام و در اين مدت فقط نوشتم و نوشتم بدون اينكه با كسى حرفى بزنم بالاخره كتابم به پايان رسيد...
در اين ماجرا چيزى كه برايم جالب بود اين بود كه من اختيارم دست خودم نبود، گويى اداره بدنم به دست قلبم بود و او دستور مى داد و تمام بدن حتى مغز بدون چون و چرا در اختيارش بودند؛ چرا كه اگر عقل زمامدار بود برايم تحليل مى كرد كه چگونه در اين مدت كم كسى كه تا كنون دفترى را ننوشته ، مى خواهد كتابى بنويسد آنهم براى يك مسابقه سراسرى ، اين كارى عبث و غير ممكن است ...ولى نوشتم چون عشق به نماز، عشق به گفت و گوى بى تكليف با او به سراغم آمده بود؛ حال كه هماى سعادت بر دريچه دلم نشسته چرا آن را سراچه ياد او نكنم .))
(1) اين خط و رسم جوان نويسنده و يا نويسنده اى جوان است كه در محراب انديشه ايستاده است . با قلم عاطفه پاك خويش قامت دلدار را بر لوح دل خويش مى كشد، هر كس به نقش و نگارى . اما همه نگاهها از جنس نور است و نگارها از جنس بلور، از تابش اين نورها بر آن بلورها، مانا نامه اى ولادت مى يابد كه صد قلم ارژنگى نيز از ترسيم آن عاجزند؛ هر چند كه مانى نقاشى آن باشد.
آثار رسيده به مسابقه بزرگ تاءليف كتاب نماز، گاه در جامه شعر بود و ادب و گاه لباس تحقيق بر اندام داشت و يا پژوهش و تحليل ، برخى نيز داستان و خاطره بودند گاه به روايتى بلند و گاه به حكايتى كوتاه . اما هر چه بود در آنها شوق و صفا و پاكى موج مى زد و حتى داوران را نيز به كرانه خويش به تماشا وا مى داشت . آنهايى كه بايد براى ديدن و سنجيدن متجاوز از دو هزار آبگينه نور به شتاب رد مى شدند.
مجالى بود از جانب خداوند متعال براى دست اندركاران ستاد اقامه نماز كه جوانان را براى مسابقه اى بزرگ فرا بخوانند و آنان نيز موفق بودند گوى و چوگان خود را در دست بگيرند و در اين ميدان بشتابند.
در نخستين مسابقه نويسندگان جوان ، برخى از آثار برگزيده را توانستيم منتشر كنيم و همچنين چهار جلد از جوانه هاى جوان را كه گزارش نا تمام از آثار رسيده به مسابقه اول بود در دسترس همگان قرار دهيم . اما آنچه امروز در دست شما و پيش روى شماست برگزيده هاى مسابقه دوم نويسندگان جوان است كه به اشاره داوران در اولويت انتشار قرار گرفته اند. اميد است همچون مسابقه اول با ارايه گزارشى از آثار رسيده ((در باغ سبز))جوانان نويسنده را به روى همگان باز كنيم .
من الله التوفيق و عليه التكلان
معاونت تحقيق و تاءليف ستاد اقامه نماز

مقدمه 
از هنگامى كه قصد آغاز اين نوشتار را داشتم و تصميم به تحرير آن گرفته بودم ، سؤ الى ذهن مرا سخت به خود مشغول ساخته بود كه آيا اين نوشته نيز چون نوشته هاى بسيار ديگرى كه در اين حوزه تاءليف گرديده در انزواى فراموشى ، گرد و غبار خاموشى را بر خود نخواهد ديد؟ به راستى چه عاملى سبب گرديده كه كتابهاى عقيدتى و مذهبى اين گونه منزوى گشته و به فراموشى سپرده شده است ؟

جست و جوى پاسخ اين سؤ الات مرا به واقعيتى ساده و مشهود، رهنمون ساخت كه درك آن ، طرز انديشه و سبك نگارش مرا سخت تحت تاءثير قرار داد. واقعيت آن است كه متاءسفانه در حوزه كارهاى مذهبى ، سال هاى متمادى به يك روش تكرارى - چه در نوشتار و چه در گفتار - اكتفا گرديده و تبليغ دينى در طول زمان ها به جز مواردى نادر، رنگ تنوع به خود نديده است . روشى كه همواره مبلغان دينى پيش گرفته اند استفاده از تكلم و گفتار يك جانبه و نصيحت و پند و اندرز مستقيم بوده كه در گذشته ها، كار آيى خود را نشان داده و بر همان مبنا و قياس ، امروزه هم به استفاده از آن مبادرت شده است ؛ در حالى كه در هر عصرى و نسلى ، روش هاى مختلف و متفاوتى در ارائه مطالب و مفاهيم ، كار آمدتر بوده و نسبت به روش هاى قبل ، مفيدتر و پر ثمرتر نشان داده اند.
يكى از كانال هايى كه در اين راستا مورد بى لطفى و كم توجهى قرار گرفته ، استفاده از مصاديق متفاوت ابواب هنرى است كه امروزه دشمنان اسلام و مسلمانان حرف ((ناحق ))خويش را در چارچوب آن به طور وسيعى تبليغ مى نمايد و در عرصه جوامع بشرى به كرسى مى نشانند و مسلمانان در ارائه و تبليغ حرف ((حق )) خويش به طريق آن كوتاهى مى ورزيم ؛ سينما، نمايش ، نقاشى ، شعر، داستان و موارد بسيار ديگرى وجود دارد كه بايد جايگزين روشهاى سنتى و كلاسيك تبليغ دينى و مذهبى گردد، كه نحوه استفاده از اين ابزارها در اين راه و چگونگى قالب بندى و عرضه مفاهيم و مطالب مطلوب بر عهده ارباب نظر و متخصصان اين حوزه خواهد بود. در اين نوشتار، سعى حقير بر آن بوده است تابه زعم خود، طراحى نو در راستاى بيان مباحث در انداخته و گامى بسيار كوچك در راهى پر مخاطره بردارد. قطعا قلت مزجات نويسنده و عدم قوت قلم حقير از واقعيات مشهود و ملموس در طى اين نوشتار خواهد بود؛ اما خدا را شاكرم كه توفيقى نصيبم نمود تا به برداشتن اين گام كوچك ، توانايى يابم .
روش بنده در طول مباحث ، بدين ترتيب است كه خود، گام به گام با خواننده همراه شده و با او نيز طى طريق مى كنيم . ادعايى ندارم تابه كرسى نشينم و قيافه اى فاضلانه به خود بگيرم و آن گاه به نصيحت بپردازم . با توجه به همين امر در بسيارى از موارد كه مى توانستيم مفاهيم و مطالبى را خود با خامه ناتوان خويش به رشته تحرير درآورم ، مستقيم نقل قول كرده ام كه كثرت اين موارد با روش هاى متداول ، هم خوانى ندارد، اماروش بنده چنان اقتضا مى نمايد كه خود در عين نوشتن ، خواننده امين همان مطالب و مفاهيم باشد و ذهن خواننده را همواره به اين نكته ، معطوف دارم كه من خود همراه با او اين مطالب و مفاهيم را مى خوانم و مرور مى نمايم . بنده عقيده دارم كه اين نحوه و شيوه در نوشتن ، تاءثيرى بهتر و بيش تر در خواننده خواهد داشت و او را از مطالب و مباحث يك طرفه خسته نخواهد ساخت . مطلب ديگرى كه توضيح آن را در اين مقدمه ، خالى از لطف نمى بينم اشاره اى كلى به چار چوب اين نوشتار است كه در روشن شدن شيوه به كار گرفته شده ، مؤ ثر خواهد بود.
شيوه بنده در طول اين نوشتار، آن است كه ابتدا به ترسيم دين و ايمان مذهبى پرداخته ، لزوم وجود آن را بررسى نموده و عظمت وجودى اش را به تصوير كشم ؛ و آن گاه در ادامه ، دين اسلام را مطرح سازم و به تحليل مختصر آن بپردازم و در نهايت ، كه تصويرى روشن از خيمه و چادر عظيم دين ، ارائه دادم ، با ذكر اين كه نماز، ستون اين خيمه بزرگ و با عظمت است ، به صورتى منطقى ، لزوم نماز و جايگاه آن را مشخص گردانم ؛ از همين رو، لزوم بحث دين و اسلام ، خارج از محدوده نماز نبوده ، بلكه نماز تنها در محدوده دين و ايمان ، قابل طرح و بحث مى باشد.
در اين جا لازم مى دانم از نماينده مقام معظم رهبرى در ((دانشگاه محقق اردبيلى )) حجت الاسلام و المسلمين ((اكبر جدى ))و نيز از دوست بزرگوار آقاى فرشيد فريادى و همه دوستان و عزيزانى كه در اين زمينه يارى ام نموده اند، تقدير و تشكر نمايم .
در پايان ،اعتراف مى نمايم جاى طرح بسيارى از مباحث در اين سه حوزه ، خالى مانده يا آنكه حق بسيارى از مطالب ، ادا نشده است . اما اميدوارم خواننده ، عذر حقير را درباره عميق و دامنه دار بودن مباحث و از طرفى مجال اندك و فرصت كوتاه بپذيرد و به حساب ناتوانى و عجز نويسنده نگذارد. 27 رجب سال 1402 هجرى قمرى مصادف با سالروز بعثت پيامبر اكرم (ص ).

بخش اول : چرا دين ؟! 

سرآغاز 
سؤ الى كه امروزه اذهان بسيارى از مردم را به خود مشغول كرده است و بحث هاى زيادى را در حوزه هاى مختلف فكرى ، ايجاد نموده اين است كه آيا با پيشرفت جوامع بشرى در عصر تكنولوژى كه منجر به شكوفايى غير قابل تصور علم و دانش شده است باز هم نيازى به دين در زندگى وجود دارد؟ اصولا دين به كدام بخش از نيازهاى آدمى پاسخ مى گويد و جه مشكلاتى را در زندگى انسان ، مرتفع مى سازد؟

و در نهايت اينكه آيا جوامع غربى ، نمونه ى انسانها و جوامع رشد يافته نيستند كه اكنون ديگر نيازى به دين در زندگى خود احساس نمى كنند و نقش آن را عملا از زندگانى خود حذف كرده ، در قالبهاى خشك و كم رنگ طردش ساخته اند؟
اين قبيل شبهات سؤ ال گونه غالبا از طرف كسانى كه در عصر ماشين و تكنولوژى دين را به عنوان عنصرى ناهماهنگ در زندگى مى انگارند مطرح مى شود، كه تجربه غرب در اين باره و گريز اين تمدن از دامان مسيحيت به آغوش طبيعيت در قالب رنسانس ، همواره شاهد مدعاى آنان مى باشد و به عنوان نمونه مطرح مى گردد.
آنان زندگانى غربى را به عنوان مطلوب ترين نوع زندگى بشرى كه بدون دغدغه هاى مذهبى به سيرر تكاملى خويش ادامه مى دهد معرفى مى نمايد و با تمام قوا، نسبت به تبليغ آن اهتمام مى ورزند، كه متاءسفانه در بين جوامع مسلمان كم نيستند كسانى كه تحت تاءثير اين تبليغات وسيع ، شيفته ى غرب و تمدن غربى گشته اند و همسو و همصدا با مبلغان غربى به هجمه اى وسيع ، عليه دين پرداخته اند. اين قبيل افراد كه ظاهر قضيه را مى نگرند با يك قياس سطحى و نا درست - مقايسه اسلام و مسيحيت و نيز جهان اسلام و غرب - خواه ناخواه دچار نوعى دين گريزى مى شوند كه يكى از اصلى ترين عوامل كم رنگ شدن باورهاى مذهبى در بين مردم چنين ديدگاهى مى باشد.
بنده بر اين باورم تا زمانى كه اين پندار موهوم و اين ذهنيت غلط از بين نرفته باشد، هر سخنى در باب مذهب و دين و تعاليم مذهبى ، كم اثر خواهد بود؛از همين رو در بخش نخست با برسى سير تاريخى تمدن غربى و نيز تحليل جايگاه كنونى آن در تمدن بشرى ، به رد ادعاهاى واهى طرفداران انزواى دين خواهيم پرداخت و با استناد به سخنان انديشه مندان غربى ، وضعيت حال حاضر اين جوامع را ارزيابى خواهيم نمود.
فرصت اندك و توانايى ناچيز حقير در شرح و بسط موضوع از مواردى است كه خود، به آن معترف بوده و از باب ناريايى هاى قلم از ارباب نظر، پوزش ‍ مى خواهم .
به هر حال :

متحد نقشى ندارد،اين سرا
تاكه مثلى وانمايم ، مر تو را
هم مثال ناقصى ، مى آورم
تا زحيرانى ، خرد را، وارهما

دين گريزى در نگرش تاريخى  
با سپرى شدن دوران مخوف قرون وسطى (2)و آغاز رونسانس ، غرب كه روزگارى تلخ و دورانى سياه را با سلطه كليسا تحت عنوان دين ، تجربه كرده بود و تنفر شديدى نسبت به كليسا و زمامداران آن در دل داشت شروع به پى ريزى تمدنى جدا از مسيحيت و انديشه دينى كرد كه به نحوه ملايمى از حركت هاى آزيخواهانه نهضت اصلاح دين ، آغاز شده ، با استمداد و يارى گرفتن از توفيقات پروتستانيزم ، قوت يافته ، در اومانيسم غرب ، متبلور شد و در عصر روشنگرى يعنى قرن هيجدهم و استيلاى قطعى عقل بر هستى شناسى غربى به اوج خود رسيد.

وقوع انقلاب بزرگ علمى - صنعتى در اين قرن كه اساسا مولود ضرورى همان گسستگى از دين ، وانمود مى شد، غربى را كه اين گونه از دين گسسته بود به نيرومندترين تمدن غير دينى تاريخ ،بدل كرد.
ترويج علم به معنى مادى و جهان آگاهى آن توسط افرادى چون ((فرانسيس بيكن )) در برابر دين و خودآگاهى ، اصالت بخشيدن به حس و تبليغ و تشريح جهان محسوس و مادى و پرهيز دادن از تاءمل در باب هر آنچه علم و تجربه را ساحت آن راهى نيست ، رودرروى هم قرار دادن علم و دين ، محدود نمودن زندگى و حيات به همين چار چوب مادى و طبيعى در قالب مكاتب مختلف فلسفى و طغيان عليه مفاهيم و ارزشهاى معنوى كه دين ، مدعى تبليغ و بسط آن بود، از عمده فعاليت هاى صورت گرفته در غرب براى انزواى دين و طرد آن از زندگى افراد و نهايتا غرق ساختن آنان در درياى متلاطم زندگانى مادى و طبيعى بود.
همان گونه كه ذكر شد اين گريز از دين و گرايش به دنيا، با رنسانس و انقلاب علمى - صنعتى ، تواءم گرديد كه همين عمر موجب پيشرفت روز افزون اين جوامع در زمينه مختلف صنعتى و علمى شد و اين همان وعده اى است كه خداوند در اين باره مطرح مى فرمايد: ((كسانى كه طالب زندگى پر عيش و رفاه مادى هستند و نيز جوياى زينت و شهوات دنيوى ، ما مزد سعى آن ها را در كار دنيا كامل مى دهيم و هيچ از اجر عملشان كم نخواهد شد؛ ولى هم اينان هستند كه ديگر در آخرت نصيبى جز آتش دوزخ ندارند و همه افكار عملشان در راه دنيا پس از مرگ ضايع و باطل مى گردد.))(هود- 15 - 16)
((نيچه ))كه انديشه مندى در همين عصر و متفكرى قد علم كرده در برابر مسيحيت است ، تمامى ارزش ها و مفاهيم بديهى اخلاقى و معنوى را زير سؤ ال برده ، مى گويد: ((بايد راءفت و رقت قلب را دور انداخت ؛ راءفت از عجز است ، فروتنى و فرمانبردارى فرومايگى است ، حلم و حصوله و عفو و اغماض از بى همتى و سستى است ...نفس كشتن چرا؟! بايد نفس را پرورد،غير پرستى چيست ؟ خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد و ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد تا بميرد.))
(3)و بدين ترتيب در اين دوره ، امانيسم غربى به عنوان عكس العملى تند در قبال حقارت تحميل شده بر انسان ها در قرون وسطى تولد يافت .
نگاهى گذرا به تاريخ قرون وسطى ، علت تنفر شديد غرب از كليسارا روشن مى سازد. كشيشان مسيحى به عنوان متصديان كليسا و روحانيان دين مسيحيت به اسم دين و مذهب ، به چنان اعمال شرم آورى دست يازيدند كه خود به خود موجبات انزجار و نفرت مردم را فراهم آورد.
ويل دورانت در اين باره مى نويسد: ((پاپ ها از قرن نهم به بعد چنان اسير اشرافيت حسود بودند كه هيچ گونه قدرتى در مناصب و آيين خود نمى توانستند نشان دهند...پس از اين حوادث ، مسند پاپى چندين سال ملعبه دست مردانى شد رشوه گير، جنايتكار،يا افرادى كه زنان اشرافى و بى بند و بار به آن ها دلباخته بودند. در اين دوران ، اشراف اسقف ها را مى خريدند و مقام پاپى را مى فروختند . (4)
از قرن يازده ميلادى به بعد كه كليسا با انجام اصلاحاتى در درون خود توانست به اوضاع آشفته ى خويش سر و سامان بدهد، كشيشان مسيحى شروع به كسب قدرت كرده در دوران اينوسان سوم ديگر قدرت روحانيت كليسا، حد و مرزى نداشت در اين دوران فروش آمرزش گناهان توسط، كليسا كه نه تنها شامل گناهان گذشته مى شد، بلكه گناهان آينده را نيز با پول مى آمرزيدند از جمله منابع درآمد كليسا بود كه به اسم دين صورت مى پذيرفت .
اما وقيحانه ترين عمل كليسا در قرون وسطى تشكيل محكمه ى تفتيش ‍ عقايد يا انگيز سيون براى حفظ منافع خود و جلوگيرى از پيشرفت و بيدارى مردم و ممانعت از بسط و توسعه ى علوم جديد توسط، دانشمندان اروپا كه اكثر آنها را از دانشمندان اسلامى به عاريت گرفته بودند به وسيله اى گريگورى نهم در سال 1231 ميلادى بود كه بر خلاف هر عقل سليم و منطق انسانى است در اين دوره مردمان زيادى به جرم فكر كردن و تخطى از فرمان پاپ به دار آويخته شدند و يا در سياهچال زندانى گرديدند كه به قول يكى از مورخان تعداد آن افراد در اين دوره به پنج ميليون نفر مى رسيد و يا به عبارتى ديگر از سال 1481 تا 1499 ميلادى ، يعنى در طول هيجده سال بنا به دستور آن ديوان 10220 نفر را زنده زنده سوزاندند، 6860 نفر را تكه تكه كردند و 67023 نفر را به قدرى شكنجه دادند كه نابود شدند . (5)
واقعيت آن است كه مبناى جنايات ارباب كليسا در قرون وسطى براى مقابله با علم و دانش قسمت هايى تحريفى عهد عتيق (تورات )مى باشد كه ريشه هاى اصلى حركت ها و عكس العمل هاى اين گونه همان است كه در عهد عتيق (سفر پيدايش ) آمده است : در باب دوم آيه ى 16 و 17 سفر پيدايش درباره ى آدم و بهشت و شجره ى ممنوعه چنين آمده است : خداوند، آدم را امر فرموده گفت : از همه ى درختان باغ ، بى ممانعت ، بخور، اما از درخت معرفت نيك و بد زنهار مخورى ، زيرا روزى كه از آن بخورى هر آينه خواهى مرد .سپس در آيات 1-8 از باب سوم ، سخن از فريب مار به ميان مى آيد كه هوا را وا مى دارد تا از ميوه آن درخت تناول نمايد؛ آن گاه در آيه 23 از همين باب مى گويد:((و خداوند خدا گفت : همان انسان مثل يكى از ما شده است كه عارف نيك و بد گرديده . اينك مبادا دست خود را دراز كند و از درخت حيات نيز گرفته و تا به ابد زنده بماند!؟))حال طبق اين برداشت ، امر خداوند به انسان (دين ) اين است كه آدمى از شجره ممنوعه آگاهى نخورد و به دنبال علم و عقل (همان شيطان وسوسه گر) نباشد. اين برداشت و ديدگاه - كه مغاير هر عقل سليم و منطق صحيح انسانى است - خود مبناى انزجار و تنفر انسان را فراهم مى آورد.
به هر حال هدف از بيان اين مطالب ، اشاره اى گذرا به فجايع انجام يافته در قرون وسطى توسط ارباب كليسا و به اسم دين و مذهب بود تا از اين طريق ريشه هاى تنفر غرب از مسيحيت قرون وسطايى آشكار گردد.

دين يا كليسا؟! 
همان گونه كه اشاره شد اساس دين گريزى غرب در دوران رنسانس ، ريشه در قرون وسطى و حكومت مخوف و خشن كليسا داشت كه نهايتا اين تنفر از كليسا و مسيحيت قرون وسطايى - با تسامحى نابخشودنى - جاى خود را به تنفر از دين داد.

بسيارى از انديشمندان كه بعدها به عنوان چهره هاى ضد دينى تبليغ و معرفى شدند در واقع مخالف و منتقد كليسا بودند، نه دين .
به عنوان نمونه ((ارنست كاسيرر))از قول ((ولتر))نقل مى كند كه : مبارزه اش ‍ نه با ايمان ، بلكه با خرافات ، نه با دين بلكه با كليساست ؛ ولى نسل بعدى كه ولتر را رهبر معنوى خود مى شناخت ديگر به اين تمايز، توجهى نداشت . نويسندگان دائره المعارف فرانسه به دين و ادعاهاى آن درباره درستى حقيقت ، اعلان جنگ مى دهند. آن ها نه تنها دين را به اين متهم مى كنند كه همواره مانعى بر سر راه پيشرفت عقلى انسان بوده است ، بلكه معتقد بودند دين از استقرار اخلاقى راستين و نظام اجتماعى و سياسى عادلانه نيز ناتوان بوده است .
(6)متفكرانى چون ((تايلور))و ((اسپنسر))، مذهب را مولود جهل دانسته . مبنا و منشا آن را جهالت آدمى پنداشتند كه با زايل شدن اين جهل ، ديگر نيازى به دين نخواهد بود.و افراد ديگرى هم چون ((ماكس ))و ((مولر))، دين را ناشى از ضعف و زبونى و ترس دانستند.
در نهايت با يك جايگزينى غلط و نادرست ، مبارزه با كليسا و خرافات تبديل به مبارزه با دين و مذهب گرديد:

عقل و ايمان را، از اين قول جهول
مى خرد با ملك دنيا، ديو و غول

خود گريزى  
اما بايد توجه داشت لازمه چنين دين گريزى در هوله اول ، گريز از خود است كه براى اين منظور، سردمداران جوامع غربى - به معناى اربابان فكرى اين جوامع - همواره بر آنند تا با خالى ساختن افراد از هويت شان و نيز با ديگر ساختن بيش از پيش آن ها با مظاهر ماشينيزيم هر گونه مجالى براى انديشيدن را كه منجر به آشكار شدن پوچى و بى هدفى زندگى مادى مى شود از آنان سلب نمايد. آنان مى داند فراغت از محيط پر التهاب جامعه و رجوع به خويشتن خويش در خلوت تنهايى موجب بروز سؤ الات حساس بسيارى مى گردد كه همين امر، فرد را به چالشى وسيع براى يافتن جوابى قانع كننده وا مى دارد و حال آن كه اين جست و جو همه بنيان هاى پوچ زندگى روزمره مادى را در هم مى شكند و عاقبت ، او را يا به دامان نيهيليزم و پوچى مى كشاند و يا آن كه او را به ساحت دين ، رهنمون مى شود.

نقش اگر خود، نقش سلطان يا غنى ست
صورت است ، از جان بى چاشنى ست
زينت او، از براى ديگران
باز كرده ، بيهده ، چشم و دهان
اى تو در پيكار، خود را باخته !
ديگران را تو، زخود، نشناخته !
يك زمان ، تنها بمانى ، تو زخلق
در غم و انديشه مانى ، تابه حلق !

((مهاتماگاندى ))رهبر فقيد هند با اشاره به اين نكته ، اين جنبه از زندگى غربى را چنين به نقد مى كشد:((غربى به كارهاى بزرگى قادر است كه ملل ديگر، آن را در قدرت خدا مى دانند؛ليكن غربى از يك چيز عاجز است و آن تاءمل در باطن خويش است . تنها اين موضوع براى پوچى درخشندگى كاذب تمدن غربى ، كافى است .
تمدن غربى اگر غريبان را مبتلا به خوردن مشروب و توجه شديد به اعمال جنسى نموده است به خاطر اين است كه غربى به جاى خويشتن جويى در پى فراموشى و بيهودگى است ...وقتى انسان روح خود را از دست بدهد فتح دنيا به چه درد او مى خورد؟!))
امروزه ((سردمداران نظام سرمايه دارى و تكنولوژى مدرن ، به سركردگى آمريكا تحت تاثير ابعاد تمدن و وجود بشر معاصر هستند و از اين طريق در صدد تنزل وجود آدمى از ساحت موجودى متفكر، خلاق و آفريننده ، كه مى تواند با سلطه هر امر ضد انسانى مخالف ورزد و عليه آن بشورد، به ساحت و جايگاه موجودى ماشينى و فاقد تفكر، اراده و ابتكار - كه در واقع همانند روبات هاى خدمتگذار وظيفه اى جز اطاعت از صاحبان و تنظيم كنندگان زندگى و بلكه وجود خود ندارند - مى باشند، تا در نظام بشرى در اردوگاه هاى فرا صنعتى آينده ، هم چون ميلياردها مورچه مطيع در موقع لزوم شكننده و نابود شونده به تكثير مدرن ترين محصولات تكنولژيك ، و خدمتگذارى به اربابان جهانى و فرا مليتى خود مجبور گردند...در جهان امروز و آينده سردمداران نظام سرمايه و زور، در صدد مسخ كامل وجود انسان ها از طريق نابود سازى قدرت انديشه و قوه تعقل در آن ها مى باشند، تا آدمى ديگر قادر به انديشه و هيچ گونه واكنش عاطفى و احساسى كه همه ريشه در بنياد معنوى و انسانى وجود او دارند نباشند. و البته آن ها به خوبى مى دانند كه لازمه اين امر، قطع ارتباط انسان ها با گذشته و سابقه اعتقادى و فرهنگى و روانى آن هاست تا در سايه آن همواره همانند روبات هاى خدمتگذار به موجوداتى كاملا مكانيكى و ماشينى مبدل شوند؛كه وظيفه جز اطاعت و ابراز واكنش هاى از پيش تعيين شده نداشته باشند.))
اما به رغم همه اين تلاش ها از آن جا كه خداجويى و حقيقت طلبى ، ريشه درفطرت آدمى دارد يك انسان غربى هر گاه مجالى براى انديشيدن مى يابد به جست و جوى خود مى پردازد و سعى در روشن نمودن هدف زندگى خويش مى نمايد و از همين جاست كه طغيان هاى فردى ، عليه افكار پوچ مادى و دهرى ، شروع مى شود.
به دنبال پاسخ !  
انسان ((روشنفكر )) غربى كه نمى خواهد در منجلاب روزمرگى و پوچى و بيهودگى غرق شود، سعى مى نمايد كه خود را از محيط پست و بى هدف خود خارج سازد. او نمى تواتند با تمسك به دين آميخته با خرافات مسيحيت خود را فريب دهد و با اتكا به آن خويشتن را وارهاند.

او جوابى براى سؤ ال هاى سرنوشت ساز خويش از بطن دين نمى يابد؛ و لذا ماءيوسانه در دل مكاتب مدعى غربى ، دست و پا مى زند و در پى جوابى قانع كننده مى گردد، تا شايد گم شده خود را از بطن فلسفه هاى غربى بيابد. ازطرف ديگر، مكاتب فلسفى كه ساخته ذهن ناقص بشرى است به هيچ وجه نمى تواند او را قانع كرده و توجيه نمايد؛ و لذا انسان خود را موجودى متحير و سر گشته در دنيا احساس مى نمايد و احساس پوچى ، چون خوره اى در انديشه او رخنه مى كند و نيهيليسم با زندگى او عجين گرديده و دنيايى سياه و تاريك براى او ترسيم مى نمايد كه اگر دست آويزى محكم و متين و راهى مطمئن براى خويش نيابد و جواب سؤ الات اساسى خود را پيدا ننمايد، خود كشى و انتحار، تنها راهى است كه براى گريز از توهمات خوفناك خود مى يابد. آمار رو به تزايد خود كشى ها در جوامع غربى در حين رفاه مادى ، شاهدى است بر اين مدعا.

هست آسان ، مرگ ، بر جان خران
كه ندارد، آب جان جاودان
چون ندارد جان جاويدان ، شقى ست
جراءت او بر اجل ، از احمقى ست (7)

((گوته ))شاعر نامدار آلمانى كه خود از متفكران بزرگ غربى است در ترسيم شخصيت يكى از داستان هاى خود به نام ((فاووست ))در واقع او را به عنوان سمبل بشريت جديدى كه از دل رنسانس پديد آمده ، خلق نموده است كه توجه به محتوى اين داستان ، بيانى ظريف از اوضاع روحى افراد جوامع غربى خواهد بود.
((فاووست ، گونه تجسم بشريتى است كه با فروش روح خود به شيطان در جست و جوى قدرت و اقتدار مطلق برآمده است . در قرن شانزده بشريتى جديد در غرب ، متولد مى شود كه حوالت تاريخى او اسارت در نفسانيت است .
فاووست ، دانشمندى است كه سال ها مطالعه و دانش آموزى و تدريس ، هيچ كدام او را شاد و خرسند نساخته است ؛ او هميشه افسرده است . شيطان بر او وارد مى شود و با فاووست ، پيمان مى بندد كه در قبال بر آوردن آرزوها و شاد ساختن او، روح وى را در اختيار خود بگيرد. فاووست به يارى شيطان به ارضاى هواهاى نفسانى خويش مى پردازد و جمعى را نيز به كام مرگ مى كشاند.
در بخش دوم ، فاووست مى كوشد به كارهاى شگفت آورى دست بزند. او به كمك شيطان مى خواهد طبيعت را به خدمت انسان مگمارد، اما اين تلاش بيهوده است و هيچ كدام او را شاد نمى كند...فاووست ، انسانى است سرگشته كه نه به شادى هاى اين علم ، خوشدل است و نه در او چنين شهامتى هست كه از دلبستگى اين زندگى بگذرد و به فراسوى حيات دنيوى ، گام نهد.))
(8)شخصيت فاووست ، نمونه بارز يك انسان غربى بعد از رنسانس است . به قول يكى از متفكران معاصر: ((غرب ، رؤ يايى است كه شيطان به فاووست ، القاكرده است .))
چرابايد رفت ؟!  
حال در اين قسمت بيان گوشه هايى از اوضاع نابه سامان و پريشان روحى و روانى است غربى كه شايد در وحله اول ، غير قابل باور بنمايد از زبان روشنفكران و انديشه مندان اين جوامع مى تواند گوياى واقعيتى نهفته در درون تمدن غير دينى غربى باشد:

خوش بود، گر محك تجربه ، آيد به ميان
تا سايه روى شود، هر كه در او، غش باشد (9)

دقت در اعترافات آنان و توجه و تاءمل در باب آن ، موجب روشن شدن نقص ‍ اساسى تمدن غربى مى گردد و يك نياز آشكار و مبرم را كه زندگى فلاكت بار فعلى غرب ، حاصل فقدان آن است بيان مى نمايد.
دكتر آلكسيس كارل كه از متفكران و انديشه مندان بر جسته غربى است در كتاب ((انسان ؛موجود ناشناخته )) خود مى گويد:((واقعاتمدن قرن بيستم ، خود را موقعيت بسيار دشوارى مى يابد؛ به خاطر اين كه باما سازگار نيست ، با طبيعت ما آشنا نيست ؛آن ، خود به وجود آمده ؛ در صورتى كه با ما بيگانه است ، فرزند خيالات است ، فرزند اكتشافات به اصطلاح علمى و شهوات مردم شهوت ران است ، فرزند اوهام و خرافات و فرزند خواسته هاى مردم خود سر است . به رغم آن كه با دست خود ما با تلاش و كوشش خود نا به وجود آمده با قامت ما نارساست ، با شكل و سيما و حقيقت ما سازگار نيست .))
(10)((روژه دوپاسكيه )) در جايى چنين به حقايق موجود در جوامع غربى اعتراف مى نمايد:((انديشه اين عصر، انسان شناسى مشخص و قابل قبولى براى ارائه به عموم مردم ندارد و آنچه بر دوش مى كشد انبانى از مفاهيم گوناگون است كه اين مفاهيم در گرداب شوريدگى ها و اختلافات كنونى از پيشنهاد تعريفى هماهنگ راجع به وضع بشر ناتوان اند. آرى ، در هيچ تمدنى مانند تمدن جديد (غرب ) اين گونه كامل و نظام واره از اين نكته ها غفلت نشده است كه : دنيا براى چيست ؟ ما از كجا آمده ايم ؟ آمدنمان بهر چه بوده است ؟ به كجا مى رويم ؟ و چرا بايد رفت ؟...در روزگار ما، تارو پود مفهوم انسان از هم گسسته است . كتب تطورگرايى ،از آدمى ، ميمونى والا و پيشرفته ساخته ؛ آن گاه فلسفه پوچى و عبث گرايى ، گام به ميدان نهاده است ، تا باقيمانده همسازى آدمى را از وى بگيرد و چنين شده است .))
(11)((ويل دورانت ))فيلسوف شهير آمريكايى نيز اين گونه زبان به شكوه مى گشايد: ((فرهنگ ما امروز بسيار سطحى است و علم و دانش ما بس ‍ عميق ؛ زيرا ما از نظر ابزار و وسايل بسيار ثروتمنديم و از نظر هدف و اغراض خيلى فقير و تهى دستيم .
آن ميزان برترى عقلى كه روزى از يك حرارت و ايمان دينى پيدا شده بود از ميان رفت و اين علم بى ايمان ، اساس عالى اخلاق ما را به غارت برد.))
اگر خدا نباشد...! 
((نيچه ))كه بيان هاى فلسفه مشهور او با عنوان ((اصالت نيرومندى ))را در ابتداى اين مقال مطرح كرديم ، اين گونه در اواخر عمر، اوضاع اسفناك روحى خود را در نامه اى كه به خواهرش نوشته است مطرح مى كند: ((هر چه روزگار بر من مى گذرد زندگانى بر من گران تر و سخت تر مى شود. سال هايى كه از بيمارى در نهايت افسردگى و رنجورى بودم هرگز مانند حالت كنونى از غم ، پر اميد، تهى نبودم ،...خدايا! من امروز چه تنها هستم . يك تن نيست كه بتوانم با او بخندم و يك فنجان چاى بنوشم . هيچ كس ‍ نيست كه نوازش دوستانه اى بر من روا بدارد.))

(12)او كه دچار بحران هاى شديد روحى و روانى بسيار شده بود، سرانجام اعتراف كرد كه : ((اگر خدا نباشد، آدمى ديوانه مى شود.))
وى فقر معنويت غرب را دريافته بود و از همين رو از ((مرگ خدا))سخن مى گفت ! به عقيده او تنها راه بيرون شدن از اين وضع ، آن بود كه فراسوى اخلاق و معيارهاى معمول نيك و بد ظهور كنند؛ مردانى كه آن ها را ((ابرمرد))مى ناميد.
وضعيف و زخمى كه تفكرات نيست انگارانه براى متفكران و انديشمندان غربى به بار آورده ، اين گونه درباره ((مارك اورل ))و نيز نيچه و شو پهناور، توسط ويليام جيمز، تصوير مى شود:
((كلمات مارك اورل ، تلخى ريشه دار غم و اندوه را نشان مى دهد. ناله هاى آن مانند ناله هاى خوكى است كه زيرا تيغ ، سر مى دهد. وضع روحى نيچه و شو پنهاور، عبوسى ها و كج خلقى هايى در آن ها ديده مى شود كه آميخته با دندان غروچه هاى تلخى مى باشد. ناله هاى مرارت آميز اين دو نويسنده آلمانى آدم رابه ياد جيرجيرهاى موشى مى اندازد كه مشغول جان دادن است . در كلمات اين دو نويسنده آن معنا و مفهوم تصفيه اى كه مذهب به سختى ها و مشقات زندگى مى دهد، ديده نمى شود.))(13)
((افسانه سيزيف )) كه كتابى است به قلم ((آلبركامو)) يكى از مشهورترين نويسندگان نيهيليست غربى - در واقع آيينه تمام نماى اوضاع اسفناك زندگانى غير دينى غربى مى باشد كه در قالب اين افسانه تبلور مى يابد: خدايان ، سيزيف را محكوم كرده بودند مدام صخره اى را تا قله كوهى بغلتاند و از آنجا سنگ با وزنى كه داشت به پايين مى غلتيد و دوباره سيزيف بايد سنگ را تا قله بالا مى برد.
خدايان پى برده بودند كه هيچ تنبيهى وحشتناك تر از كار بيهوده و بى اميد نيست .
احساس ياءس و نااميدى در انسان غربى همواره او را با اين سؤ الات درگير مى نمايد كه : ((ما، روى كره خاكى چه مى كنيم به جز كارى بيهوده و بى اميد؟ انسانها زندگى كوتاه و يگانه شان را صرف چه مى كنند؟ حال آنكه به زوركار، موفق شوند صخره را تا قله بالا ببرند؛ آن گاه يك بيمارى يا يك جنگ دوباره به پايين رهايش مى كند.)) همه كارها بيهوده و پوچ و عبث ؛ و انسانها نااميد و ماءيوس .
اين موارد واقعياتى انكار ناپذير در بطن تمدن غير دينى غربى است كه ريشه در انديشه دهرى و جهان بينى مادى دارد.
به تعبير دانشمند روسى ((لئوتولستوى )): ((ايمان ، همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مى كند.)) پس بدا روزى كه انسان ايمان خود را از دست بدهد!
((در حال حاضر ديگر غريبان همانند قرون گذشته به پيشرفت و حل مشكلات گوناگون فردى و تاريخى از طريق گسترش و بسط تفكر اومانيسم و نتايج تكنولوژى كه محصول مستقيم آن است ، چندان اميد وارى ندارند و بسيارى از مفسران و منتقدان كه بيش تر تعلق به تفكر به جهان پست مدرن غرب دارند با اعلام خطر و بحرانى فراگير جز يك مه غليظ نيستى و ابهام و خطرى كاملا جدى در برابر انديشه و تاريخ غرب ، چيزى نمى يابند؛ به نحوه كه چشم انداز آينده براى آنها حتى تا فاصله اى بسيار نزديك كاملا مبهم و سخت تيره و ياءس آور است .))(14)
((داريوش آشورى )) نويسنده معاصر در بحثى تحت عنوان دو چهره نيهيليزم امروز غرب مى گويد: آن بروژوازى پرشورى كه ((باستى ))را فتح كرده و پرچم ناسيوناليزم را بر افراشت ، امروز چيزى ندارد كه به آن بينديشد، مگر بى انديشگى ! نسل جوان اروپايى بر نقطه اى پوچ ايستاده است . امروز غرب ، صادراتش را تحويل مى گيرد:
آشوب هاى اجتماعى ، نوميدى ، سرگردانى ، حس حقارت ، و نهيليزم . او همه اين هارا به ملت ها و تمدن هاى ديگر تحميل كرده بود.) (15)
ورشكستگى عقل  
به هر حال با مرورى در سير تاريخ تمدن غربى ، در مى يابيم حقيقت چيزى جز اين نيست كه دكتر آلكسيس كارل اين گونه به آن اعتراف مى كند: ((انسان (غربى بى دين ) در جهان ، در جهانى كه خود ساخته ، غريب و بيگانه است . اين موجود هنوز نمى تواند دنياى خود را تنظيم كند... ماقوم بدى هستيم ، ما ملت محكوم به زواليم ، و در طوفان ورشكستگى عقل ، گرفتار شده ايم . ملت ها و جماعت هايى كه در اين اجتماع ، در اين تمدن صنعتى به عالى ترين مرتبه نمو و پيشرفت رسيده اند چون خوب نگاه كنى ملت هايى هستند كه ضعف گرفته و به ناتوانى گراييده ، ملت هايى هستند كه به زودى به شكست و تباهى خواهند رسيد؛ آن هم با سرعتى به مراتب بيش تر از سرعت ديگران .)) (16)

واقعيتى كه امروزه غرب با آن دست به گريبان است : افول تمدن غربى و تفكر بنيادين آن ، يعنى انديشه هاى اومانيستى است كه با بحران هاى متعدد اجتماعى و فلسفى نيز قرين گرديده است .
امروزه كليه جوامع غربى دچار نوعى خلاء اعتقادى و فرهنگى مى باشند كه در همين راستا ديگر به هيچ مكتب بزرگ فلسفى ، حتى به معناى اومانيستى آن باور ندارند. امروزه انسان غربى نه اعتقادى جدى به ارزش هاى دينى دارد و نه همانند گذشته به هيچ حقيقت غير الهى ديگر.
تمدن غير دينى غربى ، فقدان دين و معنويت ناشى ازآن ، اكنون در منجلابى توهم زا گرفتار آمده است ، كه بسيارى از متفكران ، آن را سرانجام و پايان راه تمدن غربى مى دانند.
((اشپينگلر)) در كتاب ((سقوط غرب )) و ((توين بى ))در((بررسى تاريخ )) به زوال و نابودى اين تمدن ، اشاره كرده اند.
((ناتائيل وست )) نويسنده آمريكايى كه كافاكاى آمريكا، لقب گرفته است مى گويد: ((اين تمدن ، بوى مردار مى دهد؛ وقت آن است كه مؤ دبانه ولى زود به خاكش بسپاريم . ما اعضاى بشاش اداره متوفيات دوران جديديم .))(17)
به اين ترتيب تجربه غرب در اين روند تاريخى ، بيانگر اين واقعيت است كه انسان منهاى معنويت ، يعنى تهى شدن او از ارزش هاى مقدس انسانى و تبديل نمودن او به يك مرده متحرك ، يك ماشين بى روح و يك لش متعفن !
كابوس  
بحران هاى ناشى از اين تمدن بى روح ماشينى ، تاوانى است كه بايد غرب در قبال ترك و انزواى دين بپردازد: فساد و فحشاى لجام گسيخته ، بى بند و بارى هاى وسيع اخلاقى ، در خطر افتادن امنيت عمومى ، پر شدن سريع تيمارستان ها از بيماران روانى ، خودكشى هاى رو به تزايد در مرفه ترين كشورهاى غربى ، فرو رفتن در دام اعتياد و الكل و آمار وحشتناك از فرو غلتيدن جوانان در منجلاب روابط نا مشروع جنسى كه فقط ترس از بيمارى ايدز، آن را تا حدودى كنترل مى كند، انتشار اخبار تكان دهنده از فراگير شدن موج خشونت در اين جوامع تاحد درگيرى هاى مسلحانه در خيابان و نيز مدارس ، تشكيل باندهاى وسيع تجاوز جنسى به زنان و كودكان و هزاران هزار معضل اجتماعى ديگر، كابوسى است كه امروزه دامنگير جوامع غربى شده است .

علم و تكنولژى هم امروزه به شمشيرى بران و تيز مى ماند كه اكنون در دست ديوانه اى ، همواره ، جان همه جهان را تهديد مى كند. توليد سلاح هاى شيميايى ، ميكربى و نيز توليد و انباشت سر سام آور سلاح هاى ويرانگر هسته اى و اتمى ، از نمونه هاى بروز دانش تهى از ايمان است كه امروزه تهديدى جدى براى جوامع بشرى محسوب مى شود:

واستان از دست ديوانه ، سلاح
تا ز تو راضى شود، عدل و صلاح
چون سلاحش هست و، عقلش نى به بند
دست او را نه كه آرد صد گزند

(18) در هر صورت اوضاع كنونى غرب و آشفتگى ها و نا بسامانى هاى موجود در آن ، كه اين تمدن را تا حد نابودى و انفجار پيش برده است حاصل كار كسانى است كه به تفكيك دين از دنيا پرداخته و تمام هم و غم خويش را مصروف انزواى دين و نيز كنار زدن آن از عرصه زندگى نمودند. هم چنين اوضاع جارى در اين جوامع ، نتيجه مستقيم زمينه سازى هاى اربابان كليسا در قرون وسطى است :

ظالم ان قومى ، كه چشمان دوختند
وز سخن ها، عالمى را سوختند
زان كه تاريكى است ، هر سو، پنبه زار
در ميان پنبه ، چون باشد شرار؟!

سر خوردگى انسان غربى از مكاتب متعدد فلسفى ، مبتنى بر افكار دهرى و نداشتن كار آيى اين مكاتب در پاسخگويى به تك تك افراد اين جوامع ، غريبان را به اين باور رسانده كه فلسفه هاى بشرى قادر به ارضاى فطرت انسانى نبوده و همواره از نقص نسبى و مطلق ، رنج مى برند. به قول ((سنت آگوستين )): ((فلاسفه ، بسيارى از حقايق عالى و سودمند را كشف كرده اند، ولى آنان همه حقيقت ضرورى براى انسان را كشف نكرده اند و به اين جهت در گمراهى ها افتاده اند. عقل آدمى با نيروى طبيعى كه دارد نمى تواند راهى به همه حقيقت پيداكند و از هر گونه گمراهى اجتناب بورزد.
بالاتر از اين ، فلسفه به تنهايى قدرت تحريك نفس از معرفت خالص به عمل شايسته را ندارد. فلسفه از اين جهت يك وسيله معرفتى ناقص براى كمال است .)) (19)

فلسفى را، زهره نى ، تا دم زند
دم زند، دين حقش ، بر هم زند

((شايد احساس تهوع فرهنگى و تاريخى امروز جهان (غرب ) پيش در آمد اين تخليه الهى و انسانى از برخى كثافات عصر جديد باشد تا در سايه آن ، آدمى انديشه و وجود خود را در مقام فكر و عمل ، متصل به ملكوت هستى سازد...سرانجام او در خواهد يافت ، آنچه اصل است همان وجود و هستى است ، نه انديشه و خيال ؛ كه انديشه در سايه هستى مى انديشد. بايد كتاب وجود را از نو قرائت كرد اما نه به نام خويش ، بلكه به نام خالق آن ... اگر اين امر صورت پذيرد، آدمى از رنج همه توهمات و بت ها و كثافات و تناقضات عصر جديد، رهايى خواهد يافت . هر چند اين نيز نكته اى بزرگ و ژرف است كه وجود اين ظلمات بزرگ و عظيم در انديشه تاريخ عصر جديد، در پرتو مشيت خالق حكيم ، موجب تنبه و تذكرى عميق در انسان معاصر نسبت به مقام بزرگ و جبار حقيقت خواهد گشت .))(20)
در جست و جوى راهى نو  
به اين ترتيب ، گرايش طيف جديدى از غريبان نسبت به دين و تعاليم مذهبى ، نه تنها كارى غير منتظره نيست ، بلكه نتيجه منطقى و معقول مباحث مطرح شده اين بخش مى باشند. آمارى كه خود جوامع غربى ، ارائه مى دهند حاكى از آن است كه امروزه دين گرايى و معنويت طلبى ، طيف وسيعى از مردم را در بر گرفته است .
دكتر سيد حسين نصر از آن انديشمندان مسلمان و ايرانى كه خود به عنوان استاد دانشگاه جرج واشنگتن آمريكا از نزديك با مسائل غربى آشنا بوده و در دل اين تمدن ، همه جوانب آن را لمس كرده ، در اين باره چنين مى گويد: ((جوان مسلمان نبايد به خاطر مشاهده آن همه لاقيدى و بى بند و بارى در اخلاقى جنسى و يا به خاطر عده زياد مردمى كه با تعاليم دين مخالفت مى كنند، يا آن اندازه نسبت به آداب و مناسك دينى بى علاقه اند، به اشتباه بيفتد و گمان كند نقش دين ، كلا مغفول مانده است .
واقع امر، اين است كه امروزه در غرب ، علاقه و توجهى به مراتب بيش از چند دهه گذشته نسبت به دين ، نشان داده مى شود و اين عمدتا ناشى از در هم شكستن بسيارى از بت هاى ذهنى و ايدئولوژى هاى فكرى غرب است ،كه از بطن انديشه قرون هيجدهم و نوزدهم اروپا، سر برداشته و جاى دين را گرفته است . اين ايدئولوژى ها به تدريج طرد و ترك شدند و خطر و قدرت تخريبشان به نحوه بى سابقه هويدا شد. امروزه دين در غرب ، عده كثيرى از افراد صاحب انديشه را به تاءمل و مطالعه در اين باب و نيز به ميزانى كه شايد از هر زمان ديگرى بعد از غير دينى شدن تمدن غرب در چند دهه پيش ، بيش تر باشد، به گرويدن به جلب كرده است .))
در حال حاضر، دين گرايى در غرب چنان حالت وسيعى به خود گرفته كه حتى شامل اديان و تازه تاءسيسى هم چون گرايش به سحر و جادو و نيز رسيدن به اديان كهن اروپايى پيش از مسيح مانند ((دروئيدها)) نيز شده است . هم چنين در عصر حاضر تمايل به اديان و مذاهب شرقى از عمده ترين گرايشات دينى اين دوره در تاريخ غرب است ، كه براى گريز از پرتگاه هاى مخوف انديشه هاى پوچ گرايانه و رهايى از زندان هاى تاريك ياءس و نااميدى صورت مى گيرد، تا جايى كه اكنون افراد بسيارى در جوامع غربى به آيين هاى هندو و بودا و نيز اسلام و تعاليم صوفيه ، گرايش ‍ يافته اند.به اين ترتيب مى توان ادعا نمود كه يك انسان سر گشته غربى كه در ((شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل )) گرفتار آمده در جست و جوى دينى جامع به تكاپو افتاده است ؛زيرا او كه تجربيات زياد و زيان بارى را از سر گذرانده ، به خوبى پى برده است تنها راه رسيدن به سعادت و خوشبختى واقعى ، راهى است كه با فطرت او تطابق داشته باشد انگيزش هاى فطرى او آن را اقتضا نمايد؛ كه چنين راهى قطعا فراتر از عقل ناقص بشرى خواهد بود.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
آنچه يك جوان بايد بداند (ويژه جوانان دانشجو) رضافرهاديان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : جمعه 10 اردیبهشت 1395

آنچه يك جوان بايد بداند
(ويژه جوانان دانشجو)

رضافرهاديان

- ۱ -


نام كتاب : آنچه يك جوان بايد بداند (ويژه جوانان دانشجو)
نام نويسنده :رضافرهاديان
جستجو
روح پر خروش
روح كنجكاو و پر خروش جوان ، هميشه درصدد جستجو و آشنايى با پديده هاى وجودى خود و اطراف و پيرامون خويش است . جوان ،بنا به موقعيتى كه دارد، محيطى كه در آن زندگى مى كند، شرايط زمانى خاصى كه درآن به سر مى برد، دوستانى كه با آنها نشست و برخاست دارد، زمينه هاىشكل گيرى افكار و عواطف و شخصيت او فراهم مى شود.
افكار و انديشه شما، همواره تحت تاثير مسائل و عوامل درونى و بيرونى شماست كه هر لحظه به نحوى و به شكلى توجه شما را به خود جلب كرده ، سير افكار و انديشه هاى شما را به سوى خود مى كشاند.
كشش و انگيزهاى شما به سوى انجام دادن كارها و فعاليت ها، رويدادها، افراد، انجمن ها و محافل دور و بر و پيرامون شما، حاكى از نيازهاى جسمى و روانى شماست كه به صورت هدف ها و آرزوها و خواسته ها و موجب حركت و جنب و جوش شما براى رفع نيازها و احتياجاتتان مى شود.
گاهى به خود، به آينده خود، به خواسته ها و نيازمندى هاى خود، به محيط پيرامون خويش ، به دوستانى كه با آنان در ارتباط هستند و به سخنان و برخوردهاى والدين مى انديشيد. زمانى هم غرق در شناخت پديده ها و شگفتى هاى بزرگ عالم طبيعت مى شويد و به مظهر آيات الهى و خالق و آفريننده عالم طبيعت مى انديشيد. زمانى ديگر به شخصيت هاى بزرگى كه در جامعه و تاريخ ، انقلاب و تحولى عظيم به وجود آورده اند. لحظه اى بعد پرنده خيالتان به محيط خانه و فضاى آموزشى باز مى گردد و از برخوردى كه با ديگران داشته ايد، متاثر مى شويد و از رفتار خود با ديگران تعجب مى كنيد و به فكر فرو مى رويد. گاهى احساس موفقيت مى كنيد و از خود رضايت داريد و خود را از ديگران بهتر و بالاتر مى دانيد و فكر مى كنيد كه ديگران ، احساسات شما را درك نمى كنند و زمانى ياءس و نااميدى سراسر وجود شما را مى گيرد و احساس كمبود و حقارت مى كنيد و خود را از ديگران كم تر و عقب مانده تر مى بينيد. از عصبانيت ها و پرخاشگرى هايى كه نسبت به ديگران داشته ايد، نگران و ناراحت شده ايد، از عهدشكنى هاى خود، از اين كه در مقابل تمايلات و هوس ها و خواسته هاى زود گذر تسليم مى شويد و از اين كه نمى توانيد تصميم بگيريد و اراده اى ضعيف داريد، سخت شرمنده ايد.
همه اين حالات و نوسانات روحى و روانى از ويژگى هاى دوران جوانى است كه ذهن شما را همواره به خود مشغول مى كند؛ زيرا شما كودك و نوجوان ديروز، يكباره با سرعت فوق العاده اى رشد كرده ايد و خود را در موقعيت جديد و پر مسئوليت امروز مى يابيد و همين ، موجب سردرگمى شما شده است . گاهى ذهن شما فعال شده ، از خود مى پرسيد كه : من كيستم ؟
اين خواسته ها و تمايلات در من براى چيست ؟
در برخورد با ديگران چگونه باشم ؟
ديگران درباره من چه تصورى دارند؟
چگونه مى توانم خودم را كنترل كنم ؟
تا چه حد بايد خشم خود را فرو برم ؟
چگونه زندگى كنم كه رفتارم سبب رنجش ديگران نشود و موجب رضايت و احترام مردم باشد؟
چگونه مى توانم از آرامش روانى برخوردار باشم ؟
چه كار كنم و چگونه باشم تا دوستان خوبم مرا بپذيرند؟
و...
همه اين سوال ها شما را به دو پرسش اساسى هدايت مى كند و مى كشاند كه :
1. من كيستم ؟
2. چگونه بايد باشم ؟
اين دو سوال و سوال هايى از اين قبيل ، شما را به اين حقيقت راهنمايى مى كند كه :
 

تا نيابى معرفت ، بر نفس خويش  
  ره نيابد نفس تو گامى به پيش (1)

بنابراين ، مهم ترين مسئله اى كه شما جوان عزيز، بايد به آن بپردازى و به آن دست يابى ، خودشناسى است . حال ببينيم كه خودشناسى چه اهدافى مى تواند داشته باشد؟
اهداف خودشناسى
1. چون انسان ، ذاتا خود را دوست دارد، در شرايط عادى ، قادر به ديدن ضعف ها و ناتوانايى ها و عيب ها و نقص هاى خود نيست . خودشناسى ، راه را براى قضاوت صحيح درباره رفتار و اعمال خود هموار مى كند و همچنين زمينه را براى تهذيب و پالايش نفس فراهم مى سازد.
2. انسان ، با خودشناسى و تفكر درباره خودش مى تواند خود را ارزيابى و تحليل كند، رفتارهاى منفى را از خود دور كند و در صدد تقويت جنبه هاى مثبت خويش و انجام دادن كارهاى خوب باشد.
3. با تفكر درباره خود و رفتار خويش ، مى توان به فعاليتهاى روزمره زندگى ، شكل و جهت صحيح داد و زمينه را براى بهره بردارى از استعدادها و توانايى هاى بالقوه خود فراهم كرد.
4. با خودشناسى و تفكر درباره هيجانات و خواسته هايمان ، با عواطف و غرايز خويش آشنا مى شويم و درمى يابيم كه چگونه بايد آنها را تحت نظارت و كنترل داشته باشيم و همچنين متوجه مى شويم كه چگونه از سرمايه هاى وجودى خويش و فرصت هايى كه در مراحل مختلف زندگى به دست مى آيد، حداكثر بهره بردارى را بنماييم و در موقعيت هاى حساس ، مهارت هاى لازم را با به كارگيرى معيارهاى دينى در بروز رفتارهاى مناسب رعايت نماييم و از هر گونه رفتارهاى ناهنجار پرهيز نموده و بر غرايز كه حاكميت نيرومندى بر انسان دارند فايق آييم .
5. انسان با خودشناسى و تفكر درباره خود، مى تواند از چنگال صفات و خصلت هاى پليدى چون : غرور، خود خواهى ، حرص و آز، كينه ، دروغ ، حسد، بخل و هر گونه عادت بد و ناپسند رهايى يابد و با به كارگيرى قدرت عقل و ايمان و انديشه و تفكر، در سير به سوى كمال و سعادت كه همواره مردان بزرگ ، پيشگام آن بوده اند ، دست يابد.
6. چون همه تلاش ها و فعاليت هاى روزانه انسان براى تامين خواسته و تامين نيازمندى ها و منافع و مصالح خويش است ، بنابراين ، شناخت خويش ، شناخت منشا رفتار و اعمال خود بر همه مسائل مقدم است و اصولا كسى كه خود را شناخت ، پرودگار خويش را نيز خواهد شناخت .(2)
من كيستم ؟
يكى از كنجكاوى هاى شما جوانان كه برايتان بسيار لذت بخش است ، اين است كه درباره خود بدانيد و بدانيد كيستيد و كجاييد و چه ويژگى هايى داريد.
آشنايى با شخصيت خودتان ، به شما كمك خواهد كرد تا بهتر تصميم بگيريد و با مشكلات و مسائل روزمره بهتر كنار بياييد و به راه حل هاى مناسب تر برسيد و مهارت در حل مسائل زندگى پيدا كنيد.
يكى از مسائل مهم ديگرى كه شما جوانان بايد نسبت به آن آگاهى داشته باشيد، اين است كه تصوير روشن و مشخصى از خود به دست آوريد و بتوانيد آن را به خوبى بيان كنيد؛ زيرا اين مسئله ، اغلب براى بيش تر شما جوانان كه مى خواهيد شخصيت خود را به نحوى در بين دوستان و همسالان و حتى بزرگ سالان مطرح كنيد، دشوار مى شود.
بنابراين ، اين كه شما بدانيد چه كسى هستيد و در اين سن (آغاز جوانى ) چه كارها و رفتارى بايد انجام دهيد، حايز اهميت است .
پس بايد اولا بدانيد چه ويژگى هايى داريد؟
ثانيا آگاهى پيدا كنيد كه ويژگى هاى يك فرد ممكن است در طول زمان و گذشت روزگار، تغيير كند و تكامل يابد.
ويژگى هاى متفاوتى كه در افراد به صورت هاى مختلف وجود دارد و ممكن است موجب بروز رفتارها و خصلت هاى متفاوت آنان بشود، از اين قرار است :
شخصى ممكن است ترجيح بدهد كه در جمع باشد، يكى تنهايى را دوست دارد، يكى دوست دارد كه فعاليت هاى آرام و بى سر و صدايى انجام دهد و ديگرى دوستدار فعاليتهاى هيجان انگيز است . يكى مطالعه را دوست دارد و ديگرى به كارهاى فنى و عملى علاقه مند است . يكى نگران نمرات خود است و ديگرى حساسيتى نسبت به آن ها ندارد. يكى به وسيله شنيدن ، چيز ياد مى گيرد و ديگرى به وسيله ديدن و انجام دادن كارهاى عملى . يكى ترجيح مى دهد كه يادگيرى درسى و حل تمرين ها را با گروه كار كند و ديگرى دوست دارد به تنهايى كارها را انجام دهد. يكى سلطه پذير است و ديگرى هرگز سلطه ديگران را نمى پذيرد.
بنابراين ، جوانان درباره اين كه چه كسى هستند و چه ويژگى هاى شخصيتى اى دارند و چه چيزى براى آنان مهم است ، بايد فكر كنند. بايد درباره اين مسئله بينديشند كه آيا در اثر گذشت زمان ، همان طور كه بزرگ تر مى شوند، همه چيز در آنان تغيير خواهد كرد و يا اين كه بعضى چيزها سال ها در آنان ثابت خواهد ماند؟
در ارزيابى و بررسى خصوصيات و ويژگى هايى كه در بالا ذكر شد، ممكن است شما جزو گروه اول باشيد و يا جزو گروه دوم و يا اين كه بعضى از ويژگى هاى گروه اول را داشته باشيد و بعضى از ويژگى هاى گروه دوم . مهم اين است كه در درجه اول ، جايگاه و موقعيت خودتان را بشناسيد و بدانيد كه چه ويژگى هايى داريد و بين خود و ديگران چه تفاوت هايى وجود دارد و همچنين اين كه دوست داريد جز گروه اول باشيد يا دوم ؟ يا هيچكدام ؟
انتخاب شما بستگى دارد به اين كه چه چيزهايى را ارزشمند مى دانيد: مطالعه كردن ، سخاوتمند بودن ، روحيه جمعى داشتن ، مستقل بودن ، آزاد بودن و... جمع بين آنها چگونه است و شما چرا آنها را به عنوان يك ارزش ‍ انتخاب كرده ايد. اگر به دليل آن پى ببريد، ديگر سردرگم نخواهيد بود و در طول گذشت زمان ، سعى شما بر اين است كه صفت هاى خوب را در خود تقويت نماييد و پرورش دهيد؛ ولى اگر به اين مسائل آگاه نباشيد، رفتارهاى خود و ديگران براى شما نامعلوم و مسئله ساز نخواهد بود و شما درك درستى از خود و ديگران نخواهيد داشت و در انتخاب موقعيت ها و دوست ها و كنار آمدن با مسائل و مشكلات براى شما دشوار خواهد بود. شما كم كم پى مى بريد به اين كه كارهايى در گذشته انجام مى داديد كه در اثر آگاه شدن و تحول بينش ديدگاه شما تغيير كرده و اكنون راه بهترى را انتخاب كرده ايد.
شما به ويژگى هاى خود و دوستانتان پى برده ايد و از طرفى فهميده ايد كه اين ويژگى ها و حالات ، در طول گذشت زمان ، قابل تغيير و بهبود است . هر چه شما تفكر مى كنيد و آگاه تر و فهميده تر مى شويد، راه بهترى را انتخاب مى كنيد و به ارزش هاى بهترى دست مى يابيد و اين خود، موجب رشد شخصيت شما مى شود. بنابراين به شما اين احساس دست مى دهد كه دايم در حال تغيير و رشد و پيشرفت هستيد.
از طرفى احساس مى كنيد كه ارزش متعالى و مطلقى وجود دارد كه همواره در طول گذشت زمان براى شما ثابت و پا بر جاست . مثلا محبت به افراد ناتوان ، رعايت عدالت و ظلم نكردن به ديگران ، كمك به افراد نيازمند، اينها مواردى است كه هر موقعيت مكانى و زمانى اى كه باشيد، براى شما دوست داشتنى و ارزشمند است .
مشكلات دوران بلوغ
بلوغ را پايان دوره نوجوانى و آغاز جوانى (يا بخش نخست از دوره جوانى ) شمرده اند. جوانى كه به دوران بلوغ وارد مى شود، به فضايى تازه و تا حدى ناشناخته گام مى نهد.
بايد بدانيم كه در اين دوران ، همواره در حال رشد و تغيير هستيم .
بسيار هم عادى است كه با شروع اين دوره ، تغييرات گسترده اى در وجود ما اتفاق مى افتد. اين امر ممكن است براى نوجوانانى كه نمى خواهند خودشان را از همسالانشان جدا و متفاوت ببينند، اضطراب آور باشد و احساس نگرانى كنند. برخى با تغيير شكل و قيافه و قد و وزن خود مشكل پيدا مى كنند و در اين مورد، به خود آگاهى مى رسند و اغلب براى پرهيز از آزار و اذيت همسالان از آنان كناره گيرى مى كنند. با وجود اين ، برخى ديگر، به خاطر تغييرات ظاهرى جسمى و باطنى روانى كه پيدا مى كنند، در مواجهه و ارتباط با ديگران ، بسيار نگران و حساس مى شوند.
در اين مرحله از رشد كه ساليانى چند به طول مى انجامد، بايد شما جوانان عزيز بدانيد كه اولا تغييرات رشدى اى كه در شما اتفاق مى افتد، عادى است و اين براى همه همسالان و همكلاسى هاى شما نيز اتفاق مى افتد. دوم اين كه اين تغييرات ظاهرى و جسمى كه در طى اين مرحله از رشد در شما حاصل مى شود، سريع اتفاق مى افتد و زمان هر فردى با فرد ديگر، متفاوت است .
در اين سنين ، برخى از شما از نظر قد نسبت به ديگرى بلندتر و بعضى كوتاه ترند و اگر احساس كرديد كه بلندترين كاملا راحت باشيد و احساس ‍ عادى داشته باشيد؛ چون اين امر مسئله مهمى در زندگى شما نيست و شما نبايد احساس عجيبى بكنيد و يا اگر قد شما كوتاه تر است نيز نبايد احساس ‍ نگرانى كنيد؛ بلكه اين موضوع را كاملا عادى بدانيد.
در طى سال هاى دوره بلوغ ، بيش تر افراد، به ميزان متفاوتى رشد مى كنند. وزن و قد برخى سريع تر از ديگران رشد مى كند و ممكن است سنگين تر و چاق تر به نظر بيايند. بعضى از جوانان چون از مسئله رشد سريع در اين دوران آگاهى ندارند، به خاطر رشد دست ها، پاها و حتى بينى خود، خجالت زده و مضطرب مى شوند و احساس مى كنند كه مشكلى دارند؛ در حالى كه اگر كاملا به اين امر آگاهى پيدا كنند، خواهند دانست كه جريان رشد، امرى زودگذر است و براى همه همسالانتان اتفاق مى افتد و آنان پس ‍ از مدتى حالت عادى پيدا مى كنند.
در طى اين مرحله از رشد، امكان دارد تعدادى از بچه ها صورتشان جوش ‍ بزند و بعضى به خاطر آن خجالت زده شوند؛ ولى آنها كه روحيه اى عادى و طبيعى دارند و به هيچ وجه از اين مسئله نگران نمى شوند، بلكه به خوبى مى توانند با اين رويدادهاى طبيعى كه براى بعضى از همسالانشان اتفاق مى افتد كنار بيايند.
بنابراين ، از اين بابت ، نبايد نگران باشيد. حتى ممكن است اشتهاى شما به خوردن غذا زيادتر شود؛ چون بدن شما رو به رشد است و احتمالا ممكن است چاق تر يا لاغرتر بشويد. با وجود اين ، قد شما روز به روز رو به افزايش ‍ است و پس از گذشت مدتى بدن شما كاملا متفاوت به نظر مى رسد. حتى قيافه تان كه ممكن است به بقيه بدنتان نامتناسب رشد كرده باشد و اين مسئله سبب شده باشد كه شما پيش خودتان تصور كنيد كه نامتناسب و يا بدقيافه هستيد. به همين دليل ، اين احساس به شما دست دهد كه همه بدن شما درست رشد نكرده است در حالى كه اين امر طبيعى است و شما دير يا زود به اين مسئله آگاه مى شويد و اين حس را تجربه خواهيد كرد. از طرفى به تدريج ، با رشد موهاى بدن و صورتتان (پسران ) يا رشد حجمى برخى اندام ها (دختران ) مواجه خواهيد شد و كم كم صداى شما بم تر مى شود.
اين مرحله از دوران رشد و بلوغ شما بسيار مهم است ؛ زيرا تغييرات جسمانى شما طى اين مرحله (البته در مقايسه با مراحل ديگر زندگى شما) خيلى سريع تر رخ مى دهد و اين طبيعى است كه احساس خجالت يا كم رويى كنيد؛ اما به خاطر داشته باشيد كه اين احساسات و حالت ها و سير رشد براى هميشه در شما ادامه نخواهد داشت .
اگر شما همانند همسالان خود، با سرعت رشد نمى كنيد، هيچ نگران نباشيد، زيرا قانون الهى طورى است كه هر كس در زمان متفاوتى وارد دوران بلوغ مى شود و آهنگ رشد و بلوغ با تغييراتى چند و با نوسانات زمانى مختلف ، صورت مى پذيرد.
نقاط قوت و ضعف
در اين مرحله از رشد (بخش نخست از دوره جوانى ) بيش تر افراد در مرحله اى هستند كه فقط همان لحظه و همان زمان حال را مى بينند و بيش تر آنچه را كه با آن تماس دارند و ملموس است احساس مى كنند.
در نتيجه ، براى آنان خيلى عادى و طبيعى است كه تفكر دوگانه اى داشته باشند و خود را گاهى خوب و گاهى بد ببينند. از آن جايى كه اين گونه تفكر، تاثير منفى بر توانايى ها و عملكرد نوجوان در پذيرفتن خود به عنوان يك انسان در بر دارد، مهم است كه بدانند كه همه همسالانى كه با آنان رفت و آمد و برخورد دارند، داراى نقاط قوت و ضعف اند و اين امر، در همه وجود دارد و مختص آنها تنها نيست .
بنابراين لازم است كه نوجوانان در اين سنين بدانند كه همه افراد داراى نقاط قوت و ضعف اند و همچنين آگاهى پيدا كنند و كه اصولا ما نبايد يك فرد را به طور كلى و مطلق ، خوب (بدون عيب ) و يا بد(بدون جهات خوبى ) ارزيابى كنيم . اين ديدگاه ، ديدگاه درست و صحيحى نيست ؛ زيرا اگر شما يك مداد و يك كاغذ برداريد و در مورد خودتان (يا هر كس در مورد خودش ) فكر كنيد كه چه نقاط مثبت و چه نقاط منفى اى داريد، مى توانيد نقاط مثبت و قوت و نقاط منفى و ضعف خود را فهرست كنيد. حال ممكن است بعضى ، نقاط منفى و ضعف خود را فهرست كنيد. حال ممكن است بعضى ، نقاط قوتشان بيش تر باشد و نقاط ضعفشان كم تر.
به هر حال ، هر كس هم نقاط قوت دارد و هم نقاط ضعف . مهم اين است كه ما در سنى واقع شده ايم كه مى توانيم به تدريج ، نقاط قوت خود را اولا بشناسيم ، ثانيا مى توانيم با اراده اى قوى نقاط قوت را افزايش دهيم و از نقاط ضعف خويش ، كم كنيم . در هر صورت ، بايد به اين امر آگاهى پيدا كنيم كه نقاط ضعف هر نوجوان و جوانى باعث نمى شود كه او آدم بدى باشد و همچنين نقاط قوت هيچ كس هم سبب نمى شود كه او مطلقا آدم خوبى باشد. در اين مرحله ، مهم اين است كه هر كس تا چه اندازه به فكر اين است كه اولا خودش را بشناسد و به نقاط قوت و ضعفش پى ببرد و در نهايت بتواند در تصميم گيرى هاى خود در زندگى ، واقع بين باشد و مهارت حل مسائل را كسب كند.
شما بايد فكر كنيد كه غير از ائمه معصومين (عليه السلام ) آيا كسى در دنيا وجود دارد كه تمام ويژگى هاى او مثبت باشد؟ و آيا در دنيا كسى پيدا مى شود كه تمام ويژگى هاى او منفى باشد؟
پس حال كه اين طور نيست ، بايد اين اميد در شما زنده شود كه حركت تكاملى و رشدتان در صورتى تضمين شده است كه سعى كنيد به تدريج از نقاط ضعف خود بكاهيد و به نقاط قوت خود بيفزاييد و اين هم ، يك روز نمى شود و به زمان احتياج دارد و بايد به تدريج صورت بگيرد، تا موفقيت و سعادت حاصل شود.
شما بايد اين ديدگاه خودتان را اصلاح كنيد كه ((تصور نكنيد شخص ‍ خوبى نيستيد))؛ زيرا بعضى از كارها را درست و كامل انجام نداده ايد. يا اين كه ((صد در صد شخص خوبى هستيد))؛ چون بعضى از كارها را درست و كامل انجام داده ايد! بايد شما واقع بينانه فكر كنيد و صادقانه بپذيريد كه انسان خوبى هستيد با فطرتى پاك و سالم كه هنوز آلوده به فساد و يا انحراف اخلاقى نشده ايد و يكى از نقاط قوت شما، قوه تعقل و تفكر شماست .
عاقلانه فكر كردن و از معيارهاى دينى و به جا و به موقع استفاده كردن موجب پيشرفت و موفقيت همه انسانهاى بزرگ بوده و هست ؛ زيرا همه انسانهاى بزرگ نيز، هم داراى نقاط قوت بوده اند و هم داراى نقاط ضعف . مهم اين است كه وجود نقاط ضعف سبب نگرديده كه آنان از حركت باز ايستند و خود را ناتوان احساس كنند؛ بلكه آنان هميشه ديدگاه مثبت و واقع بينانه داشته اند و اين امر را در وجود خود و ديگران طبيعى ديده اند و سبب گرديده كه با كمال قدرت و اراده ، سعى و تلاش خود را در جهت صحيح با معيارهاى دينى تطبيق دهند و احساس موفقيت كنند.
با تفكر، ديدگاه خود را منطقى كنيد تا احساس رضايت نماييد.
جوانان در اين دوران اغلب نسبت به اظهار نظر اطرافيان و صحبت هاى آنان بسيار حساس اند و به وسيله گوش دادن به آنچه كه خانواده پدر و مادر يا همسالان و معلمان درباره آنان مى گويند و يا با مشاهده اين كه ديگران چگونه نسبت به آنان رفتار و عكس العمل نشان مى دهند، چيزهايى را درباره خودشان برداشت مى كنند كه ممكن است واقعيت نداشته باشد؛ زيرا آنان در اين دوره سنى ، هنوز چيزهاى زيادى را تجربه نكرده اند و قدرت تفكر و تجزيه و تحليل را هنوز در خود توسعه نداده اند. اين امر سبب مى شود كه بعضى از آنان ، براداشت نادرستى از خود، پرورش دهند؛ زيرا بعضى از جوانان هنوز نمى دانند و يا بهتر بگوييم همه ديدگاه ها و جنبه هاى مختلف كارها را در نظر بگيرند. اين موضوع براى آنان بسيار آسان است كه فقط نقاط منفى و نقاط ضعفى را كه درباره خودشان از ديگران مى شنوند، تعميم و گسترش دهند و تصور كنند كه همه (اعم از اطرافيان ، والدين ، همسالان و ديگر دوستان ) درباره آنان فكر مى كنند كه آنان ، شخص مناسب و خوبى نيستند. لذا اين تعميم و گسترش تصور و پندار منفى ، به طور منفى بر روى توانايى ها و حتى نقاط قوت آنان هم تاثير گذاشته و خود را نمى پذيرند و يا دست كم مى گيرند و لذا در انجام دادن كارها و وظيفه و تكاليف خود، سستى و لااباليگرى نشان مى دهند.
بنابراين ، مهم است كه در اين مرحله از رشد، جوانان بدانند و آگاه شوند كه اولا هر فردى اظهار نظر ديگران را با ديدگاه منفى نسبت به خود تلقى نكند و بد نپندارد. ثانيا بر فرض پندار منفى ديگران ، آن را از حقيقت و واقعيت ادراك خود نسبت به خودش جدا كند.
در حقيقت ، اگر در دست او گوهر باشد و تمام مردم دنيا بگويند آن گردو است ، او شكى به خود راه ندهد و اگر در دست او گردو باشد همه بگويند گوهر است ، در تصور او تاثيرى ايجاد نشود؛ زيرا اظهار نظر ديگران ، حقيقت را تغيير نمى دهد و مهم اين است كه ما به حقيقت مسئله توجه كنيم نه اظهار نظر ديگران ؛ زيرا اظهار نظر ديگران گاهى ممكن است مطابق با واقع باشد، و زمانى ممكن است مطابق با واقع نباشد.
اصولا اين موضوع اهميت دارد كه هر فردى قبل از اين كه به چيزى متعهد شود و در مورد مسائل ، ديدگاهى را قبول كند، بايد همه جنبه ها را در نظر بگيرد و همچنين در مورد افراد و اشخاص همه ويژگى هاى آنها را در نظر بگيرد. تنها به يك بعد توجه نكند و بقيه جنبه هاى ديگر فرد را فراموش كند، در اين صورت قضاوت و ارزشيابى او درباره مسائل غلط خواهد بود، به عنوان نمونه به اين يك مورد اتفاق نگاه كنيد كه چگونه عده اى نسبت به عملكرد دانش آموزى به نام على ، فقط جنبه منفى را در نظر داشتند و از ساير جنبه هاى مثبت او در زندگى غافل بودند.
على آقا در يك محله شلوغ زندگى مى كرد. والدين او سرمايه زيادى نداشتند. به همين خاطر او بعد از ظهرها در نجارى كار مى كرد و حتى عصرها روزنامه مى فروخت تا بتواند در آمد زيادى كسب كند و بتواند براى مدرسه و زندگى خانواده خود، كمك بيشترى را فراهم بكند.
به همين جهت ، در مدرسه خيلى نمرات بالايى را در مدرسه ها نمى گرفت و معلمانش دايم به او گوشزد مى كردند كه او بايد بيش تر درس بخواند تا بالاترين نمره را بگيرد.
على اين را مى دانست ، اما آنها باز هم مرتب حرف هاى خود را تكرار مى كردند. پايان ثلث ، هنگامى كه على نمراتش را به خانه مى برد، احساس ‍ بدى داشت ؛ زيرا مسئولين مدرسه از نمرات او راضى نبودند.ناظم مدرسه به او مى گفت : ((على تو، به جايى نمى رسى ؛ مگر اين كه سخت درس ‍ بخوانى )) مربى ديگر نيز همين حرف را تكرار مى كرد. دوستانش نيز همين طور. وقتى كه ديگران به او مى گفتند: ((آه چه دانش آموز ناموفقى است !)) به سادگى فراموش مى كردند كه او چه نوجوان سختكوش و مسئوليت پذيرى در زندگى خانوادگى بوده است .
بنابراين ، همه فقط از يك ديد به على نگاه مى كردند و بقيه جنبه هاى مثبت على را فراموش كرده بودند. در حقيقت ، درباره شخصيت اين دانش آموز، تصور تحريف شده اى در ذهن داشتند، ولى على نسبت به كار و خدمت به خانواده خود كاملا مطمئن بود و سعى داشت با به دست آوردن امكانات در آينده به تلاش مضاعف بپردازد و گذشته را جبران بكند، هر چند كه ديگران به اين امر توجهى نداشتند.
انديشه ، بينش و جوانى
بروز و ظهور فرآورده هاى جديد هنرى و توسعه رسانه هاى تبليغاتى و پيچيدگى مسائل ارتباطى و تنوع خواسته ها و نيازهاى جوانان و حجم گسترده برنامه هاى خبرى و تجارت جهانى محصولات فرهنگى ، اكنون رفتار، خواسته ها و نيازهاى جوانان عصر ما را به شكلى مشخص ، نسبت به گذشته ، متفاوت ساخته است . در گذشته مواد تخدير كننده فقط در هنگام بيمارى و براى درمان به كار مى رفت ، در حالى كه امروزه بسيارى از جوانان از آن براى سرپوش گذاردن بر آلام و دردهاى درونى و براى بى حس كردن خود استفاده مى كنند. در گذشته كوچك ترها از بزرگ ترها حساب مى بردند و بزرگى و كوچكى مطرح بود؛ اما الان جوانان ما هيچ تفاوتى بين خود و بزرگ سالان نمى بينند. آن وقت ها جوانان در كنار خانواده ها احساس ‍ آرامش و امنيت مى كردند، در حالى كه امروزه به خاطر مشكلات زيادى كه براى خانواده به وجود آمده است و نيز نبود زبان و درك مشترك ، چنين احساسى را ندارند. در گذشته دسترستى جوانان به مواد تخديرى و محصولات مبتذل فرهنگى با كندى و دشوارى صورت مى گرفت و متضمن گذشت از موانع مختلف و پيمودن مراحل بسيارى بود و فساد در جاهاى ناپيدايى انجام مى گرفت ؛ اما امروزه به راحتى عوامل فساد در همه جا حتى در كوچه و خانه و بازار، دست به دست مى چرخد و در عرض چند لحظه جوانان عزيز ما را گرفتار و از درس و كار و خانواده بيزار مى كند. متاسفانه اين ، روند تهاجم فرهنگى در جامعه امروز ما و بلكه در همه جهان معاصر است .
تنها كارى كه جوانان ما براى مقابله با اين تهاجم مى توانند بكنند، مجهز كردن خودشان به سلاح ايمان و تفكر است . حتى ايمان هم زمانى براى آنان سودمند است كه همگام و همراه با تعقل و تفكر منطقى باشد.
بنابراين ، جوانان ما زمانى مى توانند به مبارزه با مشكلات و دشوارى ها و تهاجم فرهنگى بروند كه خودشان را مجهز به سلاح ايمان و تعقل و تفكر منطقى كرده باشند. امام على (عليه السلام ) مى فرمايد:
لا يستعان على الدهر الا بالعقل .(3)
بر زمان ، پيروز نمى توان شد، مگر با تعقل و تفكر.
هيجانات جوان
منشا بيش تر عصبانيت ها، نارضايتى ها و هيجانات جوانان ، طرز تفكر و نحوه بينش و نگرش آنها در برخورد با مسائل و رويدادهاست .
وقتى به هيجانات و عصبانيت ها و برانگيختگى هاى خود در مواجهه با رويدادها و حوادث در طول روز بينديشيم و عاقلانه درباره آن ها به تفكر بنشينيم ، مى بينيم كه با برخورد صحيح و درست با آنها، مى توانيم از تجارب و حوادث به نحو خوبى بهره بردارى كنيم .
رويدادها و اتفاقات ناخوشايند (مثل طرد شدن از طرف ديگران ، شكست خوردن ، موفق نشدن در كارها و روبه رو شدن با دشوارى ها) كه معمولا موجب تاسف و ناراحتى ما مى شوند، اگر عاقلانه درباره آن ها بينديشيم و آن ها را درست علت يابى كنيم ، نه تنها سبب عصبانيت ما نمى شوند، بلكه موجب رشد و بالندگى در برخورد با مسائل و يافتن مهارت در حل مسئله نيز خواهند شد. در نتيجه ، با روحيه اى شاد و حالتى نشاطانگيز، با شوق تمام ، به فعاليت روزانه خود مى پردازيم و به صورتى روز افزون در كارها روندى موفقيت آميز و پويا و حالتى شوق آميز خواهيم داشت :
اءصل العقل الفكر و ثمرته السلامه .(4)
ريشه و اساس عقل ، انديشيدن است و نتيجه اش آرامش روانى است .
تعقل و تفكر در مسائل جارى زندگى ، به جوان كمك مى كند تا خود را از شر هيجانات و احساسات آنى و عصبانيت هاى لحظه اى و زودگذر برهاند و از وحشت و خشم آزار دهنده و پريشانى هاى نگران كننده و دائمى و مستمر خلاص كند؛ زيرا با تفكر، نقاط مبهم و پنهان امور و حوادث ، روشن و قابل تحليل مى گردد:
بالفكر تنجلى غياهب الامور(5)
در نتيجه تفكر، پنهانى هاى كارها آشكارا مى شود.
از آن جا كه ديدگاه و طرز بينش و تلقى هر انسانى نسبت به مسائل و رويدادها، موجب بروز احساسات و هيجانات و بعضى اوقات هم عصبانيت هاى شديد در اوست ، هر چه بينش و نگرش افراد متعادل تر، منطقى تر، روشن تر و حتى منصفانه (6) شود، هيجانات و عصبانيت هاى نامتعادل كاهش يافته ، رفتار طبيعى تر، معادل تر و منطقى تر خواهد شد.
ساز و كار درون
اگر جوان در عمق وجود و وجدان و فطرت خويش خوب بنگرد، در خواهد يافت كه معمولا پذيرش استدلال منطقى و آگاهى يافتن از علت كارها و انصاف دادن در برخوردها و واقع بينى و واقع انديشى در موضوعات ، او را در تشخيص و ارزيابى صحيح از امور و حوادث بسيار كمك مى كند. مهم ، فهم صحيح مسائل و دريافت درست موضوعات است و تعقل و تفكر درباره علت حوادث و رويدادها مانع بروز هيجانات افراطى ، عصبانيت هاى نابه جا و يا رفتارهاى نامناسب جنسى مى شود؛ چرا كه تفكر صحيح در امور خود به خود، انسان را به طرف كارهاى خوب و شايسته و انجام دادن آنها به پيش مى برد:
التفكر يدعوا الى البر و العمل به (7)
تفكر، انسان را به سوى نيكى و نيك رفتارى فرا مى خواند.
ديدگاه ها و قضاوت هاى يك جانبه و يك بعدى جوان درباره رفتار ديگران (رفتارى كه مورد نقد و ارزيابى قرار نگرفته ) و همچنين داشتن انتظارات ثابت و كليشه اى از افراد (به علت كم تجربگى ) و حتم دانستن بايدها و نبايدهاى سليقه اى درباره رفتار ديگر انسان ها و داشتن توقعات زورمندانه (بدون مشورت و نظر خواهى از آنان ) و نداشتن روحيه انعطاف پذيرى ، ريشه و اساس بروز هيجانات و عصبانيت هاى نابهنجار و رفتار نامعقولانه جوان را تشكيل مى دهند.
برخى احساسات و هيجانات ، با اهداف و مقاصد ما هماهنگى دارند و موجب نشاط و افزايش انگيزه ما در كارها مى شوند، به طورى كه كمك مى كنند تا به اهداف و مقاصد ارزشمند خود دست يابيم . اين گونه احساسات و عواطف را ((هيجانات مثبت )) نام مى نهند.
گاهى احساسات و هيجاناتى ظهور مى يابند كه مانع دستيابى ما به اهداف و مقاصد ارزشمند مى شوند؛ يعنى بروز آن ها همراه با حالت افسردگى ، عصبانيت ، نارضايتى ، تاسف و فشار و خشونت است كه عملا انسان را از رسيدن به اهداف و مقاصد متعالى باز مى دارند. اين گونه هيجانات را ((هيجانات منفى )) نام نهاده اند.
منشا احساسات و هيجانات
حال ببينيم كه : منشا اين هيجانات و عصبانيت ها در كجاست ؟
حقيقت اين است كه ؛ بينش و نگرش عاقلانه منجر به احساسات و هيجانات مناسب مى شود و در مقابل ، بينش و نگرش غير عاقلانه و نادرست و غير واقعى موجب احساسات و هيجانات نامناسب مى شوند. به طور كلى بينش و نگرش جوان در برخورد با مسائل و رويدادها موجب بروز هيجانات و احساسات مناسب و يا نامناسب مى شود. نگرش ها و بينش هاى انسان ، معمولا پايه و اساس ارزيابى ها و قضاوت هاى او را در ارتباط با خود و ديگران تشكيل مى دهند. نگرش ها در برخورد با مسائل و اتفاقات ، دائما واكنش هاى هيجانى و احساسات جديدى را خلق مى كنند.
اگر ارزيابى ما همواره منفى بوده و از سوء ظن سرچشمه گرفته باشد، هيجانات و احساسات ما منفى و عصبى خواهد بود كه به طبع ، موجب افسردگى ، اضطراب ، نگرانى و بى رغبتى است و كسالت در انجام دادن كارها و تكاليف را به دنبال خواهد داشت كه در نتيجه منجر به رفتار غير عاقلانه و نامناسب مى شود.
اگر ارزيابى و قضاوت ما مثبت بوده و از حسن ظن سرچشمه گرفته باشد و با تحقيق و اطلاع و انديشه منصفانه صورت پذيرد، هيجانات و احساسات مثبت و خوبى را در پى خواهد داشت . در نتيجه ، با صبر و حوصله و عشق و علاقه و دل گرمى ، به كار و فعاليت مى پردازيم و وظايف خود را با شور و نشاط تمام انجام مى دهيم كه اين ، طبعا منجر به رفتارى عاقلانه و متعادل خواهد شد.
بنابراين تفكر عاقلانه ، سبب تعديل هيجانات و حفظ و بقاى ارزش انسان مى شود و او را براى يك زندگى سعادتمند و با نشاط مهيا مى سازد.
بينش عاقلانه
مشخصه هاى فرد برخوردار از بينش عاقلانه در برخورد با مسائل و رويدادها:
1. تفكر او بر واقعيات و حقايق عينى استوار است ، نه بر اساس گفته هاى مجهول و توهمات نامعلوم ؛
2. مقاصد و اهداف خود را شفاف و صريح و بدون ابهام بيان مى كند؛
3. با حلم و بردبارى و صبر و حوصله تصميم گيرى مى كند؛
4. نسبت به افراد و مسائل ، سوء ظن ندارد و از اطلاعات واقعى كمك مى گيرد؛
5. در مقابل عكس العمل ها سكون و آرامش دارد و در كار و تصميم گيرى عجول نيست ؛
6. با واقع بينى ، تعارضات و آشفتگى هاى درونى را به حد اقل مى رساند؛
7. با تفكر و تعقل و تامل در كارها، قدرت و مهارت در حل مسئله دارد.
بينش غير عاقلانه
مشخصه هاى فرد داراى بينش غير عاقلانه در برخورد با مسائل و رويدادها:
1. از نوعى نگاه زور مدارانه و غير قابل انعطاف ، تبعيت مى كند؛
2.هيچ گونه نظر و سليقه اى را نمى پذيرد و با ديد منفى و سوء ظن به همه نگاه مى كند؛
3. بدون محاسبه و تفكر، و عجولانه اقدام مى كند؛
4. تصميم گيرى هاى او از يافته هاى نامعقول و تعصب آميز سرچشمه مى گيرد؛
5. مدام از خود و ديگران ، ارزيابى و انتقاد نادرست دارد؛
6. پيش داورى هاى سطحى و ناآگاهانه دارد؛
7. اهداف و مقاصد خود را مبهم و پيچيده بيان مى كند.
منطقى براى رفتار
ما در مواجهه با رويدادها و حوادث و اتفاقات ، از خود، عكس العمل ها و رفتارهايى نشان مى دهيم كه ناشى از جريان تفكر و استدلالى است كه در ذهن ما صورت مى پذيرد و به طور خود آگاه يا ناخود آگاه ، همراه با يك ارزيابى از واقعه است . اگر خوب دقت كنيم ، مى بينيم كه در اين قضاوت ، يك ((مقدمه اول (8))) به ((مقدمه دوم (9))) و يك ((نتيجه )) نهفته است . در حقيقت ، تصديق يا عدم تصديق هر موضوعى ، با تشكيل يك قياس در ذهن ، صورت مى پذيرد. حوادث ، رويدادها و اتفاقات در ذهن ما يا موجب شادمانى ما مى شوند و يا موجب افسردگى ، دل سردى و بى علاقگى ما نسبت به كارها و انجام دادن وظايف . با توجه به بينش و تلقى ما در برخورد با واقعه ، حداقل دو برداشت در ذهن ما مى توان ايجاد شود. مثلا وقتى در انجام دادن كارى كه با شكست روبه رو شويم ، ممكن است دو نوع برداشت داشته باشيم كه هر كدام ، بستگى به طرز نگرش و تلقى ما از واقعه دارد: يا اين كه بگوييم : ((شكست خوردم . خيلى بد شد. افتضاح شد. من ديگر نمى توانم پيروز شوم . من ديگر به درد نمى خورم )). يا اين كه بگوييم : ((شكست خوردم . خيلى بد شد؛ ولى شكست ، مى تواند مقدمه پيروزى باشد و هر كارى ممكن است منجر به شكست يا پيروزى شود. پس من مى توانم پيروز شوم ؛ زيرا امكان جبران هست . من مى توانم با تلاش و پشتكار در كار، موفق شوم )).
در حقيقت در برابر يك واقعه ، با توجه به نگرش فرد، ممكن است دو تلقى و تفكر در ذهن ، شكل بگيرد، در نتيجه موجب بروز دو نوع رفتار و عكس ‍ العمل متفاوت بشود، كه اين امر، بستگى به محاوره اى كه ما به طور خود آگاه و يا ناخود آگاه در ذهن خودمان در برخورد با واقعه انجام مى دهيم دارد. ما در حقيقت ، دو نوع استدلال انجام مى دهيم كه منجر به رفتار درست و عاقلانه مى شود؟ طبعا استدلال و قياسى كه از تفكر و انديشه صحيح برخوردار باشد.
همه ما اگر خوب بينديشيم ، خوب هم استدلال مى كنيم و اگر وقت ، تفكر و انديشه صحيح در كارهاى روزانه ما نباشد، منجر به تفكر غير عاقلانه و در نتيجه رفتار غير منطقى خواهد شد و اين امر، زندگى را بر ايمان بسيار دشوار و ناگوار مى كند. به همين دليل است كه قرآن مى فرمايد:
و يجعل الرجس على الذين لا يعقلون .(10)
و پليدى و ناگوارى از آن كسى است ، كه (در زندگى ) نمى انديشد.
جوان بايد بداند كه هيجانات و عصبانيت هاى و نابهنجار، ريشه در بينش و طرز تلقى او از هر واقعه و حادثه اى دارد كه در اثر عدم تفكر صحيح حاصل مى شوند و از نظر روانى آثار و مشخصه هايى همچون : افسردگى ، اضطراب ، خشم ، احساس ناامنى ، احساس گناه ، احساس ترس ، احساس گرسنگى و... دارند.
 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران