عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم

داستانهايى از اذكار وختوم و ادعيه مجرّب جلد اول

على ميرخلف زاده

- ۱ -


مقدمه
الحمد للّه ربّ العالمين والعاقبة لاهل التّقوى واليقين ، الصّلوة والسّلام على اءشرف الانبياء والمرسلين ، حبيب اله العالمين ابى القاسم محمّد، صلّى اللّه عليه وآله المعصومين ، الذين اذهب اللّه عنهم الرجس وطهرهم تطهيرا، سيّما حجّة بن الحسن العسكرى روحى و ارواح العالمين له الفداء.
قال رسول اللّه (ص ):
لَيْسَ شَيْىٌ اَكرَمُ عِنْدَاللّهِ مِنَ الدُّعا
هيچ چيز نزد خدا گرامتى از دعا نيست .
دعا:
آرامش روح مى آورد، روح و جسم را تزكيه و پاك مى نمايد، روح واراده را تقويت مى كند، مشكلات و موانع را بر طرف مى نمايد، شفاى امراضِ صعب العلاج است ، رفع بلا و عذاب و نقمت و بد بختيها نموده و درهاى رحمت و بركات حق را باز و مفتوح مى نمايد .
دعا: افضل ترين عبادت است و انسان را به تكامل مى رساند و ضعفها را جبران مى كند، آثار بسيار مؤ ثر و مهم دارد و دلهاى مرده و مترلزل انسانها را آرامش مى دهد و يكى از بهترين عوامل اطمينان قلب و آرامش خاطره است .
دعا:
روح را طاهر و تزكيه و پاكيزه مى نمايد، صفاى باطن مى آورد، چون بهترين عبادتهاست و عامل خود سازى است .
انسان ، قبل از دعا قلبى آكنده از اضطراب و دلى پر از انده و زبانى حاكى از آه و ناله دارد، ولى وقتى رو بخدا مى كند و نيازهايش را به درگاه حق مطرح مى نمايد، قلبى مطمئن تر از هميشه براى زندگى مى يابد.
انسان ، بعداز دعا، حالت عرفانى و روح سخنورى با خدا را مى يابد، چون ارتباط با خالق ، قلب را هدف دار مى نمايد و از گناهان دور مى كند و به همين خاطر است كه آثار تقوى در صورت داعيان حق جلوه گرتر است .
دعا:
بهترين عبادتى است كه پيش از هر چيز انسان را به خدا نزديك مى كند و چون افضل است ، اثر معنوى بيشترى دارد.
حضرت صادق آل محمد (ص ) مى فرمايد:
((برشما باد به دعا كردن ، براستى هيچ عبادتى مثل دعا انسان را بخدا نزديك تر نمى كند.))
دعا و نيايش با پرورگار:
به روح انسان عظمت مى دهد، قدرتش را افزون تر و ارادتش را قويت مى نمايد.
او پهلوان نيرومند و پرقدرتى است كه پنجه در پنجه مشكلات افكنده و كُنده زانوى آن را بخاك مى مالد و از مقابل خود بر مى دارد.
دعا:
شفاى درد دردمندان واليتام بخش زخمداران ماءيوس از زندگيست ، علاج دردهاى ناعلاج است ، دارو و درمان و شفاى دل ماءيوس است ، داروى شفا بخش دل نالان و اميد دل نااميدان است و داروى بزرگ عمومى براى شفاى تمامى دردهاست كه آن حضرت فرمودند:
((بر تو باد كه دعا كنى براستى كه آن شفاى هر درد است .))
دعا:
بلاهاى آسمانى و عذابهاى زمينى را بر ميدارد و بقول حضرت سجاديه عليه السلام كه مى فرمايد:
((دعابلاى نازل شده و نازل نشد ه را دفع مى كند.))
شكنجه و عذاب بتوسط نيايش و دعا بر طرف مى شود و در اثر رگبار دعاهاى مخلصانه در رحمت بسوى خلق مفتوح و زندگى انسانها مملّو از نعمات و بركات الهى مى گردد.
بر اثر دعا چه كمبودها و نادارى ها و فقر و ضعفهاى مادى و معنوى بر طرف مى شود و چه رَحمات و بركاتِ واسعه اى بجاى آنها قرار مى گيرند.
حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) ميفرمايد: هيچوقت نعمتى از ملتى سلب نمى شود، مگر بخاطر گناهانشان . پس اى مردم نعمت خدا را بطاعت و عبادت و پيروى او حفظ كنيد. زيرا دعا سبب گشايش باب رحمت و چراغ قلوب زاهدان و آثار شوق عابدان است .
خلاصه انسان معاصر بايد حجابهاى ظلمت و كدورت را بوسيله دعا بر طرف كند و زمزمه هاى سوزناك وجودش را به وسيله نيايش فرا خوانده و حل نمايد.
كتاب حاضر داستانهايى از (آثار دعا) ختوم و اذكار و ادعيه هاى مجرب است كه اندك تلاش در باب دعاها و ذكرها است ، تا مردم دينى و ولائى ما قوت ايمانشان با مطالعه حالات بعضى از دردمندان و گرفتاران و حاجتمندانى كه به وسيله دعا و نيايش درمان و شفا يافته اند، استوارتر و محكمتر و زيادتر گردد و از فيض عظماى آن بهرمند گردند.
انشاءاللّه در جلد دوم اين كتاب ((بنام درمان و شفا با دعا)) كه دعاها و ختوم و اذكار مؤ ثر را در آنجا بطور مفصل و كامل و موضوعى بيان نموده ايم و علاقه مندان مى توانند به اين كتاب مراجعه نمايند. و از آن بهره مند گردند.
اين مختصر را جهت شادى قلب امام زمان (عج اللّه تعالى فرجه شريف ) و رفع موانع ظهور آن حضرت و شادى روح امام عزيز و تمام شهدا، على الخصوص بردار شهيدم آشيخ احمد ميرخلف زاده هديه مى نمايم تا شايد مورد دعاى حضرت مهدى عج اللّه تعالى فرجه شريف قرار گيريم . و به واسطه آن حضرت گرفتارى هاى مردم برطرف گردد، انشاء اللّه .
التماس دعا
21/8/1378 سوم شعبان 1420 سالروز تولد سالار شهيدان
حضرت اباعبد اللّه الحسين (ع )
كلب آستان حسين (ع ) على ميرخلف زاده


 

شيرينى عسل
يك روز آقا رئيس اسلام ، خاتم الانبياء، محمّد مصطفى (ص )، با آقا اميرالمؤ منين على (ع )، در ميان نخلستانها نشسته بودند. كه يك وقت سر و كله زنبورِ عسلى ظاهر شد، و شروع كرد، دور پيغمبر اكرم (ص ) چرخيدن .
پيغمبر (ص ) فرمود:
يا على ! مى دانى اين زنبور چه مى گويد.
حضرت على (ع ) فرمود: خير.
آقا رسول اكرم (ص ) فرمودند:
اين زنبور امروز ما را مهمانى كرده و مى گويد: يك مقدار عسل در فلان محل گذاشته ام ، آقا اميرالمؤ منين (ع ) را بفرستيد، تا آن را از آن محل بياورد.
آقا اميرالمؤ منين على (ع ) بلند شدند و آن عسل را از آن محل آوردند.
حضرت رسول خدا(ص ) فرمود:
اى زنبور، غذاى شما كه از شكوفه گل تلخ است . به چه علّتى آن شكوفه به عسل شيرين تبديل مى شود؟
زنبور گفت : يا رسول اللّه ، شيرينى اين عسل ، از بركت ذكر وجود مقدّس ‍ شما، و (آل ) شماست ، چون هر وقت ، مقدارى از شكوفه استفاده مى كنيم ، همان لحظه به ما الهام مى شود كه سه بار بر شما صلوات بفرستيم .
وقتى كه مى گوئيم : اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد به بركت صلوات بر شما، عسل ما شيرين مى شود.(1)


 

غذاى مسموم در آنها اثر نكرد
وقتى كه رسول خدا(ص ) وارد مدينه منوّره شدند و پرچم اسلام را بلند كردند، شخصى به نام عبداللّه اُبَىْ كه يكى از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام بود بر آن حضرت حسد بُرد و مى خواست حضرت را به قتل برساند. عبداللّه ، حضرت و اصحاب حضرت را به منزلش دعوت كرد و غذاى مسمومى را ترتيب داد.
جبرئيل به رسول خدا(ص ) خبر داد.
همينكه غذا حاضر شد رسول خدا(ص ) فرمودند:
يا على دعاى پُرمنفعت را بر اين غذا بخوان .
على (ع ) دعا را خواندند.
بِسْمِ اللّهِ الشّافى ، بِسْمِ اللّهِ الْكافى ، بِسْمِ اللّهِ الَّذى لايَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ شَى ءٌ وَ لا داءٌ فى الاَْرْضِ وَ لا فى السَّماءِ وَ هُوَ السَّميعُ العَليمُ.
وقتى دعا خوانده شد همه غذا را خوردند و سير شدند و
ضررى به آنها نرسيد با صحت و سلامتى برخواستند و رفتند.
وقتى كه عبداللّه اُبى اين صحنه را ديد، گمان كرد آشپز فراموش كرده سمّ را داخل غذا كرده باشد، رفت وتمام رفقايش را جمع كرد و از غذا خوردند همه به جهنم رسيدند(2).


 

گفتگوى دو شيطان در باره بسم اللّه
يك روز شيطان چاقى ، شيطان لاغرى را ملاقات كرد.
شيطان چاق ، از شيطان لاغر پرسيد:
چرا تو اينقدر لاغر و ضعيف شده اى ؟
شيطان لاغر، جواب داد:
من بر شخصى مسلّط و ماءمور شده ام كه او را گمراه كنم . ولى آن شخص ‍ در اوّل هر كار، مانند: خوردن ، آشاميدن ، ...، زبانش به ذكر بسم اللّه الرحمن الرحيم گويا است ، از اين رو از نفوذ در او، و شركت در كارهاى او محروم هستم . و همين سبب و موجب لاغرى من شده است ، حال تو بگو بدانم ، چطور چاق شده اى ؟
شيطان چاق پاسخ داد:
چاقى من به خاطر آن است كه شاد هستم ، زيرا بر شخص غافل و بى خبر و بى تفاوت مسلّط شده ام كه در هيچ كارى بسم اللّه نمى گويد، مثلا هنگام ورود و خروج و هنگام خوردن و نوشيدن ... و در هر كارى ، آنچنان غافل و سرگرم است كه اصلا به ياد خدا نيست .(3)
پس اى مؤ منين در اول هر كارى بسم اللّه الرحمن الرحيم يادتان نرود زيرا با گفتن بسم اللّه شيطان از شما دور مى شود.


 

شفاى امراض
مردى از دوستان و مُحبّين و ارادتمندان ((آقا حضرت امام صادق آل محمّد (ص ) )) به محضر مقدّس و مبارك آن حضرت شرف ياب شد، ((در حاليكه مريض و دردمند بود، و از مرضش رنج مى برد.))
آقا حضرت صادق (ع ) فرمود:
چى شده ، چرا رنگت پريده ؟
گفت : آقاجان ، فدايت شوم ، يك ماه است كه سخت مريض و بيمار و دردمند و ناراحتم و تب از من دور نمى شود و مرا رها
نمى كند.
هرچه پيش دكتر و طبيب و پزشك رفتم ، و آنچه را كه دستور دادند، و نسخه نوشتند و ويزيت دادند، پيچيده ام و انجام داده ام ، ولى نتيجه نديده ام ، بهره و سود و خوبى و فايده اى نداشته .
آقاجون دستم به دامنت ، كمكم كن ، ما بيچاره ها كسى را جز شما نداريم .
يك دعايى يا ثنايى يا دوايى به ما عنايت كنيد تا خوب شوم .
آقا حضرت صادق (ع )، فرمود:
يقه پيراهنت را باز كن و
سرت را در آن فرو كن و بعد از اذان و اقامه ((هفت بار سوره حمد را بخوان و به خودت فوت كن ، انشاء اللّه خوب مى شوى .))
آن مرد مى گويد: همينكه دستور فرزند زهرا سلام اللّه عليهما را انجام دادم ، گويا آب روى آتش بود، مثل اينكه مرا به طناب بسته باشند و بعد باز كرده باشند و رهايم كنند، همينطور ((من هم از درد و ناراحتى و رنج آزاد شدم .))(4)


 

داروى ناتوانى در دنيا و آخرت
((حضرت امام محمّد باقر (ع ) فرمودند:
يك روز ((شبيه هذلى )) محضر مقدس ((حضرت رسول خدا
)))
مشرّف شد و گفت :
يا رسول اللّه ، من پير شده ام و قوه بدنيم مرا به يك سرى اعمالى از قبيل نماز و روزه و حج و جهاد... كه قبلا بر آن مداومت داشتم و انجام مى دادم ، يارى نمى دهد و الا ن هم توانايى بر آن اعمال را ندارم ، از شما خواهش ‍ مى كنم كه عملى سبك و حديثى پربار و آسان به من بياموزيد كه بتوانم آن را انجام دهم و خداوند متعال هم مرا از منبع فيض خودش بهرمند سازد.
حضرت فرمود:
اى مرد، خواسته خود را تكرار كن ؟
((هذلى )) خواسته خود را سه مرتبه اعاده نمود.
حضرت فرمود:
هيچ درخت و كلوخى در اطراف تو نماند، مگر از ترحم بر خواسته تو گريست .
پس هر وقت از نماز صبح فارغ شدى ده مرتبه بگو:
سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِه ، وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيم
خداوند متعالى بواسطه اين دعا تو را عافيت مى دهد و به بركت اين ختم تو را از ((كورى و ديوانگى و خوره و پيسى و پريشانى و كن ذهنى و خرفتى )) نجات مى دهد.
شبيه هذلى گفت :
يا رسول اللّه ؛ اين ذكرى را كه فرموديد؛ براى دنياى من بود، لطفا براى آخرتم هم نسخه اى بفرمائيد تااز آن هم بهرمند گردم .
حضرت رسول اكرم (ص ) فرمود:
بعد از هر نماز بگو:
اَللّهُمَّ اهْدِنى مِنْ عِنْدِكَ وَ اَفِضْ عَلَىّ مِنْ فَضْلِكَ وَ اَنْشُرْ عَلَىَّ مِنْ رَحْمَتِكَ وَ اَنْزِلْ عَلَىَّ مِنْ بَرَكاتِكَ.
اگر بر اين ادعيه مواظبت كردى و عمدا آن را تادم مرگ ترك نكردى ، وقتى كه قيامت شود و به صحراى محشر وارد شوى ، ((هشت در بهشت براى تو باز مى شود، و از هر درى كه خواستى مى توانى داخل شوى .))(5)


 

داروى بيمارى و تنگ دستى
مردى محضر مقدّس حضرت رسول اللّه (ص ) مشرف شد و از بيمارى و تنگدستى خودش به آن حضرت شكايت كرد.
آن حضرت به او فرمودند: بعد از نمازهاى واجبت بگو:
تَوَكَلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوتُ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ الذَّى لَمْيَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَلَدا وَ لَمْيَكُنْ لَهُ شَرى كٌ فى الْمُلْكِ وَ لَمْيَكُنْ لَهُ وَلِىُّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِرْهُ تَكْبيرا
من به اين ختم عمل كردم ، هيچ شدّت و سختى به طرف من نيآمد مگر اينكه (( جبرئيل )) براى من متمثل مى شد و مى فرمود: اين دعا را بخوان و من مى خواندم و آن شدائد از من بر طرف مى شد.(6)


 

مونس
مردى خدمت با سعادت آقا ((حضرت امام جعفر صادق (ع )))
شرفياب شد و گفت :
اى مولاى من ، سِنَّم بالا رفته و خويشانمُمرده اند و مونسى ندارم و مى ترسم كه من هم بميرم چه كنم ؟
حضرت فرمودند:
برادران مؤ من و صالح براى انس گرفتن بهتر هستند از قوم و خويشان . اگر طول عمر خود و خويشان و دوستان را مى خواهى اين دعا را بعد از هر نمازى بخوان :
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، اَللّهُمَّ اِنَّ رَسُولَكَ الصّادِقَ الْمُصَدَّقَ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ الِهِ قالَ اِنَّكَ قُلْتَ ما تَرَدَّدْتُ فى شَئٍ اَنَا فاعِلُهُ كَتَرَدُّدى فى قَبْضِ رُوحِ عَبْدِىَ الْمُؤ مِنِ يَكْرَهُ الْمَوتَ وَ اَكْرَهُ مَسائَلَهُ، اَللّهُمَّ فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ لِوَلِيّكَ الْفَرَجَ وَ الْعافِيَةَ وَ النَّصْرَ وَ لا تَسُؤْنى فى نَفْسى وَ لا فى اَحَدٍ مِنْ اَحِبَّتى .
و اگر خواستى يكى از دوستان خود را نام ببر و بگو:
وَلافى فُلانٍ وَ لافى فُلانٍ.
راوى گفت : چون بر اين دعا مداومت كردم ، اينقدر عمرم زياد شد كه از زندگى ملول شدم .
اين دعا بقدرى معتبر است كه در تمام كتب دعا نقل شده .(7)


 

كار بسته شده
مردى خدمت با سعادت آقا (( حضرت امام موسى كاظم (ع ) شرف ياب شد و از مشكلات كارى به آقا شكايت كرد كه : آقا جان كار من بسته شده و به هر كارى كه متوجه مى شوم و دست ميزنم ، سودى نمى كنم و به هر حاجتى رو مى آورم آن حاجتم روا نمى شود، چه كنم ؟!
حضرت موسى بن جعفر (ع ) فرمودند:
بعد از نماز صبح ده مرتبه بگو:
سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ اَسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَسْئَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ
راوى گفت : چند صباحى بر اين دعا مداومت كردم ، جمعى از هم محلى هايم نزد من آمدند و گفتند:
مردى از اقوام شما مرده و غير از تو وارث ديگرى ندارد.(8)
خلاصه : به مال زيادى رسيدم و تا بحال بى نياز هستم .


 

دعاى خير دنيا و آخرت
مردى بنام ((هلقام )) محضر مقدس ((حضرت موسى بن جعفر(ع ))) مشرف شده و عرضكرد: يا بن رسول اللّه ، دعايى به من ياد بدهيد كه براى دنيا و آخرتم جامع و آسان باشد.
حضرت به آن مرد فرمود:
هر كسى بعد از نماز صبح ، تا وقت طلوع آفتاب اين دعا را مداومت كند، خير دنيا و آخرت به او خواهد رسيد.
سُبْحانَ اللّهِ الْعَظيمِ وَ بِحَمْدِهِ اَسْتَغْفِرُاللّهَ وَ اَسْئَلُهُ مِنْ فَضْلِهِ
آن مرد گفت : از آن روزى كه اين ختم را شروع كردم و
مداومت برآن نمودم ، حالم خوب شد و از زندگيم لذّت بردم و
گرفتار چيزى نشدم مگر به بركت اين ذكر احوالاتم نكو
گشت .(9)


 

پريشانى ومريضى
مردى به (( حضرت رسول اللّه (ص ))) از تنگدستى و پريشانى و بيمارى خود شكايت كرد.
حضرت رسول (ص ) فرمود:
هر كس هر صبح و شب ، ده مرتبه اين دعا را بخواند و بر آن مداومت داشته باشد، تنگدستى و پريشانى و مريضى او بر طرف خواهد شد.
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ، تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ وَ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ صاحِبَةً وَ لا وَ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِّىٌ مَنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً.
آن مرد مى گويد: من سه روز بر اين ختم مداومت كردم ، حالم صحيح و سالم شد و ثروتمند شدم و پريشانيم رفع گرديد.(10)


 

داروى عليلى
مردى به محضر مقدس ((حضرت صادق آل محمد صلى اللّه عليه وآله وسلم )) شر فياب شد و از مريضى همسرش به حضرت شكايت كرد و گفت :
آقاجان ، قربانت گردم ، اُمّ وَلَدى دارم كه عليل است ،
هر چه دكتر و طبيب گفته انجام داده ام ولى علت او خوب نشده چه كنم ؟!
حضرت به آن مرد فرمود:
بعد از هر نماز واجبت در سجده شكر اين ذكر را بگو:
يا رَؤُفُ يا رَحيمُ يا رَبِّ يا سَيِّدى
سپس حاجت خود را بطلب ، انشاءاللّه آن مرض از او دفع خواهد شد. راوى مى گويد: چون بر آن ختم مداومت كردم ، علت و مرضِ همسرم بر طرف شد.(11)


 

بنده در سجده
(( حضرت صادق (ع ))) فرمود:
هر گاه بنده اى در سجده سه مرتبه بگويد:
يا اَللّهُ يا رَباهُ يا سَيِّداهُ
خداوند كريم در جواب او مى فرمايد:
لبيك ، اى بنده من ، حاجتِ خودت را از من بخواه ، تا بتو عنايت كنم .
و هر كس در سجده آنقدر بگويد:
يا رَبّاهُ يا سَيِّداهُ تانفسش قطع شود، حضرت حق تعالى مى فرمايد:
حاجت خودت را طلب كن ،اى بنده من .(12)


 

بيمارى طولانى
((حضرت صادق آل محمد صلى اللّه عليه و آله )) فرمود:
مردى از انصار چند روز خدمت (( حضرت رسول صلى اللّه عليه وآله )) نيامد.
بعد از چند روز كه خدمت حضرت شرفياب شد، حضرت احوال او را پرسيد و فرمود:
چرا چند روز است كه غايب هستى و نزد ما نمى آيى ؟!
عرض كرد: آقاجان فداى شما بشوم ، چند وقت است كه دستم تنگ شده و بيماريم طول كشيده .
حضرت فرمود: مى خواهى به تو دعايى ياد بدهم كه وقتى كه فقير و بيمارشدى ، فقر وبيماريت از تو بر طرف شود؟!
گفت : بله ، يا رسول اللّه چه از اين بهتر.
حضرت فرمود:
هر صبح و شب اين دعا را بخوان :
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ، تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لا يَمُوتُ وَ الْحَمْدُلِلّهِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِّىٌ مَنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً.
مى گويد: چون بر آن مداومت كردم احوالاتم نكو گشت ، و حالم بهتر شد.(13)


 

به تعداد رگهاى بدنت
((مرحوم قطب راوندى (رضوان اللّه تعالى ) روايت كرده است كه :
در بنى اسرائيل عابدى بود كه سالها حق تعالى را عبادت مى كرد. روزى دعا كرد كه :
پروردگار را مى خواهم حال خودم را نزد تو بدانم ، كدامين عمل هايم را پسنديدى ، تا هميشه آن عمل را انجام دهم ، واِلاّ پيش از مرگم توبه كنم ؟!
حضرت حق تعالى ، ملكى را نزد آن عابد فرستاد و فرمود:
تو پيش خدا هيچ عمل خيرى ندارد.
گفت : خدايا، پس عبادتهاى من چه شد؟!
ملك فرمود:
هر وقت عمل خيرى انجام ميدادى به مردم خبر ميدادى ، و مى خواستى مردم به تو بگويند:
چه آدم خوبى هستى و به نيكى از تو ياد كنند. خُب ، حالا ثوابت را گرفتى ، آيا براى عملت راضى شدى ؟
اين حرف براى عابد خيلى گران آمد و محزون و ناراحت شد، و صدايش به ناله بلند گرديد.
ملك بار ديگر آمد و فرمود:
حق تعالى مى فرمايد:
الحال خود را از من بخر، و هر روز به تعداد رگهاى بدنت تصدق بده .
عابد گفت : خدايا چطورى من كه چيزى ندارم ؟!
فرمود: هر روز سيصد و شصت مرتبه ، به تعداد رگهاى بدنت بگو:
سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُ لِلّهِ وَ لااِلهَ اِلا اللّهُ وَ اللّهُ اَكْبَر وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَةَ اِلاّ بِااللّهِ.
عابد گفت : خدايا اگر اين طور است ، زيادتر بفرما؟!
فرمود:
اگر زيادتر بگويى ثوابت بيشتر است .(14)


 

فضيلتهاى اين نماز
يك روز مردى باديه نشين و صحرايى خدمت با كرامت ((حضرت رسالت پناه (ص ) مشرف شد و گفت :
پدر و مادرم فداى شما باد، اى رسول خدا، ما در باديه و بيابان هستيم و از مدينه دوريم و نمى توانيم هر جمعه به نماز جمعه حاضر شويم ، از شما خواهشى دارم كه به من عملى تعليم كنيد كه وقتى كه آن را بجا آوردم فضيلت نماز جمعه را در يابم و وقتى كه به اهل و قبيله ام برگشتم آن را به آنها بياموزم .
(( حضرت رسول (ص ))) فرمودند:
وقتى كه روز بر آمد، دو ركعت نماز بخوان ، در ركعت اول بعد از حمد هفت مرتبه ((قل اعوذ برب الفلق )) بخوان . و در ركعت دوم بعد از حمد هفت مرتبه (( قل اعوذ برب الناس )) را بخوان و بعد از سلام هفت مرتبه آية الكرسى بخوان ، سپس برخيز و هشت ركعت ديگر بخوان به دو سلام و بعد بنشين .
بعد از هر دو ركعت از آن تشهد را بخوان و سلام نمازت را
نگو و چون چهار ركعت ديگر را تمام كردى سلام نمازت را
بگو.
و چهار ركعت ديگر هم به همين نحو بجا آور و در هر ركعتى ، سوره حمد يك مرتبه و ((اذاجانصراللّه )) يك مرتبه و
((قل هواللّه احد)) بيست و پنج مرتبه و چون از تشهد و سلام فارغ شدى ، اين دعا را هفت مرتبه بخوان :
يا حَىُّ يا قَيُّومُ، يا ذَالْجَلالِ وَ الاِْكْرامِ يا اِلهَ اَلاَْوَّلينَ وَ الاَّْخِرينَ، يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ، يا رَحْمنَ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ رَحيمَهُما، يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ يارَبِّ، يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ يااَللّهُ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَ اغْفِرلى .
پس حاجت خودت را بگو.
بعد هفتاد مرتبه بگو:
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلىِّ الْعَظيمِ، سُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ الْكَريمِ.
به حق آن خداوندى كه مرا به صدق و راستى فرستاد، سوگند مى خورم .
كه هر مؤ من و مؤ منه اى كه اين نماز را در روز جمعه بجا آورد، من براى او بهشت را ضامن هستم .
و از جانمازش برنخيزد مگر اينكه خداوند متعال ، تمام گناهان او و گناهان پدر و مادرش را بياموزد.
و حضرت حق تعالى ، به خاطر آن نمازهايى را كه انجام داده ، براى او ثواب شهرهاى مسلمانان را بنوسيد.
و براى او اجر كسى است كه در مشرق و مغرب عالم روزه گرفته و نماز خوانده .
و حق تعالى ، آنچه را كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشيده به او عنايت مى فرمايد.(15)


 

رحم بر مرده ها
حضرت رسول (ص ) فرمودند:
برميت سخت تر از شب اول قبر نمى گذرد، پس برمردهاى خودتان رحم كنيد و صدقه براى آنها بدهيد، و اگر چيزى پيدا نكرديد كه صدقه بدهيد، يكى از شماها دو ركعت نماز براى او بخواند كه در ركعت اول آن سوره حمد يك مرتبه و ((اَلهيكُم التَّكاثُر)) ده مرتبه و بعد از سلام بگو:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمِّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها اِلى قَبْرِ ذلِكَ الْمَيِّتِ فُلانِ بْنِ فُلان (اسم مرده را مى برى ).
حضرت حق سبحانه و تعالى ، (بواسطه اين عمل ) همان ساعت هزار ملك كه با هرملك جامه و حله اى است را به سوى قبر آن ميت مى فرستد، و تنگى قبر بر آن مرده تا روز نفخه صور (قيامت ) وسيع خواهد شد.
و خداوند متعال به خواننده اين نماز به تعداد آنچه كه آفتاب بر او طلوع كرده حسنات خواهد بخشيد، و چهل درجه بالا به او عنايت خواهد كرد.
(البته اين نماز را بطور ديگر هم روايت كرده اند كه دو ركعت است ، در ركعت اول بعد از حمد ((آية الكرسى )) يكمرتبه و توحيد دو مرتبه بخواند.)(16)


 

حديث نفس
((حضرت صادق آل محمد (ص ))) فرمود:
براى هر مؤ منى چهل روز نمى گذرد، مگر اينكه گرفتار حديث نفس ‍ مى شود.پس هر وقت حديث نفس بر كسى عارض شد، دو ركعت نماز بجا آورد و از شّر آن به خدا پناه ببرد.
چون يك روز (( حضرت آدم عليه السلام )) از حديث نفس به خداوند عزوجل شكايت كرد.
((حضرت جبرئيل عليه السّلام )) نازل شد و فرمود: بگو:
لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ
((حضرت آدم عليه السّلام )) تا اين ذكر را فرمود، حديث نفس او بر طرف شد.(17)


 

وسوسه
حضرت امام محمد باقر (ع ) فرمودند:
يك روز مردى محضر مقدس آقا حضرت رسول (ص ) مشرف شد از وسوسه حديث نفس و قرضى كه براى او سنگين شده بود و از فقر و درويشى به آن حضرت شكايت كرد.
حضرت رسول (ص ) به او فرمودند:
اين ذكر را هميشه تكرار كن و بگو: تَوَكَّلْتُ عَلَى الْحَىِّ الَّذى لايَمُوتُ وَ الْحَمْدُلِلّ هِ الَّذى لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِىُّ مَنَ الذُّلِ وَ كَبِّرْهُ تَكْبيراً.

آن مرد رفت .
چند روزى نگذشته بود كه دوباره خدمت حضرت آمد و گفت : يا رسول اللّه ( عجب ذكرى به من عنايت كردى ، دستت درد نكند)، خداوند متعال به بركت اين ذكر، وسوسه را از من دور كرد وقرض مرا ادا نمود و مرا از درويشى و فقر نجات داد و توانگر فرمود.(18)


 

قرض و ستم
مردى خدمت با شرافت حضرت صادق آل محمد (ص ) شرفياب شد و از قرض و ستم سلطان به آن حضرت شكايت كرد و گفت :
اِى آقاى من ، اطرافم را قرض احاطه كرده و سلطانى هم هست كه به من ظلم مى كند، اگر دعايى داريد به من بيآموزيد تا به وسيله آن دعا، غنيمتى ، گنجى ، زيرخاكى ، چيزى پيدا كنم و قرضهايم را اداء كنم و ستم سلطان را هم با آن باز دارم ؟!
حضرت فرمود:
وقتى كه شب شد، دو ركعت نماز بخوان ، كه در ركعت اول آن : بعد از حمد ((آية الكرسى )) باشد. و در ركعت دوم : بعد از حمد، آخر سوره حشر را بخوان لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرآنَ عَلى جَبَلٍ...)
را تا آخر سوره بجا آور.(19)
بعد قرآن را بر سرت بگذار و بگو:
بِحَقِّ هَذَا الْقُرْانِ وَ بِحَقِّ مَنْ اَرْسَلْتَهُ بِهِ وَ بِحَقِّ كُلِّ مُؤ مُنٍ مَدَحْتَهُ فيهِ وَ بِحَقِّكَ عَلَيْهِمْ فَلا اَحَدَ اَعْرَفُ بِحَقِّكَ مِنْكَ.
و بعد ده مرتبه بگو:
بِكَ يا اَللّهُ
و بعد ده مرتبه ، يا مُحَمَّدُ.
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِىُّ.
و بعد ده مرتبه ، يا فاطِمَةُ.
و بعد ده مرتبه ، يا حَسَنُ.
و بعد ده مرتبه ، يا حُسِيْنُ.
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِّى بْنَ الْحُسَيْنِ.
و بعد ده مرتبه ، يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِىّ.
و بعد ده مرتبه ، يا جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ.
و بعد ده مرتبه ، يا مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ.
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِّى بْنِ مُوسى .
و بعد ده مرتبه ، يا مُحَمَّدَ بْنَ عَلي .
و بعد ده مرتبه ، يا عَلِىَّ بْنَ مُحَمَّدٍ.
و بعد ده مرتبه ، يا حَسَن بْنَ عَلي .
و بعد ده مرتبه ، بِالْحُجَّةِ.
بعد حاجت خود را از خداوند متعال بخواه .
راوى گفت : آن مرد رفت و بعد از يك مدتى آمد، در حاليكه قرضهايش ‍ را اداء كرده بود و امر سلطانش اصلاح شده بود و مالش زياد گشته بود.(20)


 

محنت و سختى
يكروز حضرت امام زين العابدين (ع ) از جايى عبور مى كردند، ديدند مردى در خانه ى كسى نشسته .
حضرت به آن مرد فرمودند:
اى مرد، چرا در خانه اين ستمكار جبار نشسته اى ؟!
گفت : بخاطر اينكه محنت و سختى بر من عارض شده .
حضرت فرمود:
برخيز برويم تا من تو را به در خانه كسى راهنمايى كنم كه بهتر از آن در خانه كسى نيست . و به سوى رَبّى كه براى تو بهتر است . سپس حضرت دست او را گرفتند و تا مسجد پيغمبر (ص ) آوردند و فرمودند:
رو به قبله ، دو ركعت نماز به در گاه خدا بجا بيآور، بعد ثناى خداوند متعال را بگو و بر رسول خدا (ص ) صلوات بفرست و آخر سوره حشر را بخوان و شش آيه اول سوره حديد و در آيه اى كه در سوره آل عمران است (شايد آيه قل اللهم مالك المك ...(باشد يعنى تا بغير حساب ) يا شَهِداللّه ...باشد.) بخوان . انشأ اللّه خدا حاجتت را برآورده ميكند .


 

ى گويد: آن مرد آن را انجام داد و تمام گرفتاريهايش رفع گرديد. ( مرض عظيم
((سعيد بن ابى الفتح قمى )) گفت :
(21)
من مرض عظيم و بدى گرفتم ، و خيلى هم طبيب و دكتر رفتم و دوا خوردم ، فايده اى نبخشيد. و تمام پزشكان از علاج من عاجز شدند.
پدرم مرا به دارالشفأ كه مجمع تمام پزشكان حاذق نصرانى و مسيحى و يهودى بودند، براى معالجه ام برد.
آنها هم بعد از معاينه با هم جلسه گرفتند و بعد از آن در نتيجه ما را ماءيوس كردند و گفتند: اين مرض علاجى ندارد مگر خداوند متعال نظر لطفى كند.
از اين سخن دلم شكست و غم تمام اعضاى مرا گرفت ، تا اينكه منزل آمديم و كتابى از كتابهاى پدرم را برداشتم كه جهت رفع غم و غصه ، خود را مشغول كنم .
تا جلد كتاب را باز كردم و صفحات آن را ورق زدم ، پشت كتاب نوشته اى نظر مرا بخود جلب كرد.
وقتى كه مطالعه كردم ، ديدم حديثى از ((حضرت امام صادق آل محمد (ص ))) نوشته ! كه از(( حضرت امام صادق (ع ))) مرويست :
كه پيغمبر (ص ) فرمود:
هر كسى كه مريض باشد، بعد از نماز صبح ، چهل بار بگويد:
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، اَلْحَمْدُلِلّهِ رَبِّ الْعالَمينَ، حَسْبُنَااللّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ، تَبارَكَ اللّهُ اَحْسَنُ الْخالِقينَ، و لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِّى الْعَظيمِ.
بعد دستش را بر آنجايى كه درد مى كند بمالد، از آن درد صيحيح و سالم گردد. و حضرت عزّت خداوند تبارك و تعالى او را شفا بخشد.
من شب را تا صبح صبر كردم ، وقتى صبح شد و نمازم را بجا آوردم ، اين دعا را چهل مرتبه با سوز و گداز و دل شكسته خواندم و دستم را بر موضع درد ماليدم .
خداوند تبارك و تعالى به بركت اين ذكر مرض را از من رفع نمود و شفايم داد.
ولى باز همينطورى كه نشسته بودم ، مى ترسيدم برخيزم كه مبادا دوباره آن مرض برگردد، تا سه روز هينطور بودم ، تا اينكه ديدم ، نه ، اصلا اثرى از مرض نيست .
پدرم را صدا زدم و ماجرا را براى او تعريف كردم ، پدرم خيلى خوشحال شد، و خدا را شكر كرديم .
بعد آمديم براى بعضى از اطباء و پزشكان ذمى ، ماجرا را نقل كردم ، آنها بعد از معاينات و ملاحظات در همان آن مسلمان شدند و كلمه شهادت را بزبان جارى نمودند و از مسلمانان عالى و خوب شدند. (22)


 

رنگِ پريده
((ابن عباس )) فرمود:
يكروز در خدمت ((حضرت اميرالمؤ منين (ع ) بودم .
شخصى در حالى كه رنگش پريده بود، محضر مقدس حضرت شرفياب شد، و گفت : يا اميرالمؤ منين ، من هميشه بيمارم و دردهاى زيادى دارم ، از شما خواهشمندم كه دعايى به من بيآموزيد كه بوسيله آن دعا بيماريم رفع گردد و صحّت خودم را باز يابم .
((حضرت على (ع ))) فرمود:
من دعايى به تو ياد مى دهم كه ((حضرت جبرئيل (ع ))) آن را به (( پيغمبر اسلام (ص ))) آموخت ، در وقتى كه ((حسن و حسين 8)) مريض بودند. و آن دعا اين است :
اِلهى كُلَّما اَنْعَمْتَ عَلَىَّ نِعْمَةً قَلَّ لَكَ عِنْدَها شُكْرى وَ كُلَّما ابْتَلَيْتَنى بِبَلِيَّةٍ قَلَّ لَكَ عِنْدَها صَبْرى فَيا مَنْ قَلَّ شُكْرى عِنْدَ نِعَمِهِ فَلَمْ يَحْرِمْنى وَ يا مَنْ قَلَّ صَبْرى عِنْدَ بَلائِه فَلَمْ يَخْذُلْنى وَ يا مَنْ رَانى عَلَى الْمَعاصى فَلَمْ يَفْضَحْنى وَ يا مَنْ رَانى عَلَى الْخَطايا فَلَمْ يُعاقِبْنى عَلَيْها صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍوَالِ مُحَمَّدٍ وَ اغْفِرْلى ذَنْبى وَ اشْفِنى مِنْ مَرَضى اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
((ابن عباس )) مى گويد:
آن مرد را بعد از يكسال ديدم ، در حالى كه رنگش نيكو و
قرمز شده بود، و گفت :
در هيچ دردى اين دعا را نخواندم مگر اينكه در آن شفا
يافتم .
و بر هر سلطانى كه وارد مى شدم و از او مى ترسيدم اين دعا را مى خواندم ، خداوند متعال به بركت اين ختم شرِّ او را از من دور مى كرد.(23)


 

مرض صداع
((ربيع الابرار)) نقل مى كند:
((مامون )) در طوس به مرض صداع گرفتار شد و به هيچ وجه علاج نمى شد.
قيصر روم ، كلاهى براى او فرستاد و در نامه اى براى او نوشت ، شنيده ام به مرض صداع (سردرد) مبتلا شده اى ، اين كلاه را برايت فرستادم كه بر سرت بگذارى تا دردت ساكت
شود.
((مامون )) ترسيد كه در آن زهرى پنهان كرده باشد، دستور داد تا اول بر سر حاملش بگذارند، ديد كه به او ضررى نرسيد، بعد امر كرد به سر كس ‍ ديگرى كه صداع داشت بگذارند.
وقتى كه گذاشتند، دردش ساكت شد.
آن وقت آن كلاه را بر سر خودش گذاشت ، دردش ساكت
شد.
تعجب كرد كه اين كلاه چه سِرى دارد، آن كلاه را شكافت ، ديد كه نوشته اى در آن است ، آن نوشته را باز كرد، ديد كه نوشته :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ كَمْ مِنْ نِعْمَةِ لِلّهِ فِى عِرْقٍ ساكِنٍ حَّم عَّسق لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لايُنْزِفُونَ مِنْ كَلامِ الرَّحْمنِ خَمَدَتِ النِّيرانُ وَ لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ وَ جالَ نَفْعُ الدَّواَّءِ فيكَ كَما يَجُولُ ماءُ الرَّبيعِ فِى الْغُصْنِ.(24)


 

دِل دَرد
شخصى محضر مقدس ((حضرت رسول (ص ))) مشرف شد و از درد شكمِ برادرش به آن حضرت شكايت كرد.
حضرت فرمودند:
به برادرت امر كن ، شربتى با آب گرم و عسل درست كند و بياشآمد.
آن مرد رفت و فرداى آن روز خدمت آن حضرت آمد و عرض كرد:
يا رسول اللّه ، آن شربت را به او آشاميدانيدم ولى اثرى نكرد.
((حضرت رسول (ص ))) فرمودند:
((صدق اللّه و كذب بطن اخيك .)) يعنى : خدا راست گفته و شكم برادرت دروغ گفت .
برو به او شربت عسل بده و او را به سوره حمد تعويذ كن يعنى هفت مرتبه سوره حمد را بر آن شربت بخوان .
وقتى كه آن مرد رفت ، (( حضرت رسول (ص ))) به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) فرمودند:
اين مرد چون منافق بود از اين جهت آن شربت به او نفع نبخشيد.(25)


 

سفيدى چشم
((يونس )) گفت :
ما بين ديدگانم سفيدى ظاهر شده بود به ((حضرت صادق (ع ))) شكايت كردم .
آن حضرت فرمودند:
و ضو بگير و دو ركعت نماز بخوان و اين دعا را بگو:
يا اَللّهُ يا رَحْمنُ يا رَحيمُ يا سَميعَ الدَّعَواتِ يا مُعْطِىَ الْخَيْراتِ اَعْطِنى خَيْرَ الدُّنْيا وَ خَيْرَالْآخِرَةِ وَقِنى شَرَّ الدُّنْيا وَ شَرِالاْخِرَةِ وَ اَذْهِبْ عَنى ما اَجِدُ فَقَدْ غاضَنِى الاَْمْرُ وَ اَحْزَنَنى .
يونس گفت : هر آنچه را كه حضرت فرمود، به آن عمل كردم .
حق تعالى پيسى را از من زائل كرد. (( و له الحمد))
و در روايت ديگر دارد:
حضرت فرمود:
چون ثلث آخر شب مى شود، در سجده آخر ركعت اول ، بگو:
يا عَلُّى يا عَظيمُ يا رَحْمنُ يا رَحيمُ يا سامِعَ الدَّعواتِ يا مُعْطِىَ الْخَيْراتِ صَلِّ عَلى مُحَمِّدٍ وَ الِ مُحَمِّدٍ وَ اَعْطِنى مِنْ خَيْرِ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ اَصْرِفْ عَنّى مِنْ شَرِّ الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَ اَذْهِبْ عَنّى هذَا الوَجَعَ فَاِنَّهُ قَدْ غاظَنى وَ اَحْزَنَنى .
و الحاح و مبالغه در دعا كن .
آنچه را كه حضرت فرمودند، انجام دادم ، هنوز به كوفه نرسيده بودم كه خوب شدم .(26)


 

درد چشم
((يونس بن حلبيان )) نقل كرد:
يكروز محضر مقدس حضرت امام صادق (ع ) شرفياب شدم ، ديدم حضرت به درد چشم بسيار سختى دچار شده و بحدى آقا را اذيت مى كرد كه ما ناراحت شديم و محضر حضرت را ترك كرديم .
روز ديگر خدمت با سعادتشان مشرف شديم ، ديديم كه حضرت صحيح و سالم است و هيچ عارضه اى در چشم مباركشان نمى باشد، تعجب كرديم و گفتيم : فدايت شويم آيا چشمهاى خود را با چيزى معالجه فرموده ايد؟!
حضرت فرمودند:
بلى ، به چيزى كه او از معالجات بود.
گفتيم : قربانت آن چه بود؟!
حضرت فرمودند:
تعويذى بود.
آن تعويذ را از حضرت گرفتم و آن را نوشتم و آن تعويذ اين است :
اَعُوذُ بِعِزَّةِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِقُدرَةِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِنُورِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِعَظَمَةِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِجَلالِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِجَمالِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِبَهاءِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِجَمْعِ اللّهِ
گفتيم : جَمْعُ اللّهِ چيست ؟!
فرمود:
بِكُلِّ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِعَفْوِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِغُفْرانِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِرَسُولِ اللّهِ وَ اَعُوذُ بِالاَْئِمَّةِ
يك يك نام آنها را برد، آن گاه فرمود:
عَلى ما نَشاَّءُ مِنْ شَرِّ ما اَجِدُ اَللّهُمَّ رَبَّ الْمُطيعينَ. (27)


 

رزق
((ابوبصير)) نقل مى كند: به حضرت صادق (ع ) از حاجت خودم شكايت كردم و از آن حضرت خواستم كه به من دعايى جهت رزق بيآموزد.
((حضرت صادق (ع ) فرمود: در نماز شب ، وقت سجده (در روايت ديگر: در سجده آخرِ ركعتِ هشتمِ نافله شب ) اين دعا را بخوان : يا خَيْرَ مَدْعُوٍّ وَ يا خَيْرَ مَسْئُولٍ وَ يا اَوْسَعَ مَنْ اَعْطى وَ يا خَيْرَ مُرْتَجىً اُرْزُقْنى وَ اَوْسِعْ عَلَىَّ مِنْ رِزْقِكَ وَ سَبِّبْ لى رِزْقاً مِنْ قَبْلِكَ اِنَّكَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ.
حضرت اين دعا را به من تعليم فرمود، از وقتى كه من آن را خواندم ، ديگر محتاج نشدم .(28)


 

درد زانو
((ابوحمزه ثمالى )) نقل مى كند:
دردى در زانويم عارض شد و به (( حضرت امام محمّد باقر
)))
از آن درد شكايت كردم .
حضرت فرمودند:
هر وقت نماز خواندى بعد از آن اين دعا را بگو:
يا اَجْوَدَ مَنْ اَعْطى وَ يا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ وَ يا اَرْحَمَ مَنِ اسْتُرْحِمَ اِرْحَمْ ضَعْفى وَ قِلَّةَ حيلَتى وَ اَعْفِنى مِنْ وَجَعى .
من آن دعا را خواندم و عافيت پيدا كردم .(29)


 

هنگام خواب
((حضرت زهرا سلام 3)) فرمودند:
يكشب رختخوابم را پهن كرده بودم و مى خواستم بخوابم ، ((حضرت رسول (ص ))) بر من وارد شد و فرمودند:
اى فاطمه ! نخواب ، مگر چهار عمل را بجا آورى .
گفتم : آن چهار عمل چيست ؟! فرمود:
((اول : ختم قرآن كن .
دوم : پيغبران را شفيع خود گردان .
سوم : مؤ منين را از خود خوشنود گردان .
چهارم : حج و عمره را بجا آور.))
سپس مشغول نماز شدند، من منتظر ماندم تا نماز حضرت تمام شد، گفتم :
يا رسول اللّه ، مرا امر فرموديد: به چهار چيز كه قدرت انجام آن را دراين وقت ندارم .
آن حضرت تبسمى كردند و فرمودند:
1 هر وقت خواستى بخوابى ((قل هو اللّه احد)) را سه مرتبه خوان ، مثل اين است كه قرآن را ختم كردى ((يعنى ثواب ختم قرآن را برايت مى نويسند)).
2 وقتى كه بر من و پيغبران قبل از من صلوات بفرستى ، ما در روز قيامت شفيعان تو خواهيم بود. ((يعنى بگويى : سَلامٌ عَلَى جَميعِ الاْ نْبياء و المُرسَلين
3 وقتى براى مؤ منين استغفار بگويى ، (( يعنى بگويى : اَللّهُمَّ اغْفِر المُؤ منينَ و المُؤ منات . پس تمام آنها از تو خوشنود مى شوند.

4 و وقتى بگويى : سُبْحانَ اللّهِ وَ الْحَمْدُالِلّهِ وَلا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاللّهُ اَكْبَرُ.
پس حج و عمره بجا آوردى .(30)


 

خانه نمى سوزد
يك روز به ((ابوالدرداء)) خبر دادند كه خانه ات سوخت .
گفت : خانه من آتش نمى گيرد.
دوباره كس ديگرى آمد و گفت : اى ابوالدرداء خانه ات آتش ‍ گرفت .
باز گفت : خانه من آتش نمى گيرد.
تا سه مرتبه براى او خبر آتش گرفتن خانه اش را آوردند و او هم مى گفت :
خانه من آتش نمى گيرد.
بعد معلوم شد تمام خانه هاى اطراف در آتش سوخت مگر خانه او.
به او گفتند:
از كجا فهميدى كه خانه ات آتش نگرفت و نسوخت ؟!
گفت : چون از رسول خدا (ص ) شنيدم هر كس هر روز صبح اين دعا را بخواند، در آن روز هيچ بلا و آسيبى به او نمى رسد، و من چون اين دعا را خوانده بودم ، خيالم راحت بود و آن دعا اين است :
اَللّهُمَّ اَنْتَ رَبّى لااِلهَ اِلاّ اَنْتَ عَلَيْكَ تَوَكَّلْتُ وَ اَنْتَ رَبُّ العَرْشِ الْعَظيمِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ الْعَلِىِّ الْعَظيمِ ما شاَّءَ اللّهُ كانَ وَ ما لَمْ يَشَاءْ لَمْ يَكُنْ اَعْلَمُ اَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَدْيرٌ وَ اَنَّ اللّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَى ءٍ عِلْماً اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُبِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسى وَ مِنْ شَرِّ قَضاءِ السُّوءِ وَ مِن شَرِّ كُلِّ ذى شَرٍّ وَ مِنْ شَرِّ الْجِنِّ وَ الاِْنْسِ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دابَّةٍ اَنْتَ اخِذٌ بِناصِيَتِها اِنَّ رَبى عَلى صِراطٍ مُسْتَقيمٍ.(31)


 

پيروزى بر دشمنان
((حضرت امير المؤ منين (ع ))) فرمود:
شبى ((حضرت خضر نبى (ع ))) را در خواب ديدم و به او گفتم :
به من چيزى ياد بده كه به واسطه آن بر دشمنان پيروز شوم .
حضرت خضر(ع ) فرمود:
يا على ، بگو:
يا هُوَ يا مَنْ لا هُوَ اِلاّ هُو
روز بعد جريان را به (( حضرت رسول )) (ص ) عرضكردم . حضرت فرمودند:
او اسم اعظم را به تو تعليم كرده ؛ و همين اسم در روز بَدر بر زبان من جارى بود و حضرت حق سبحانه و تعالى به بركت اين اسم مرا نصرت داد و پيروز گردانيد. (32)


 

بيمارى شديد
((داود درزنى )) گفت :
در مدينه به بيمارى شديدى گرفتار شدم ، چون خبر بيماريم به (( حضرت صادق (ع ))) رسيد.
حضرت براى من نامه اى مرقوم فرمودند ؛ و فرمودند:
يكصاع گندم بِخَر، و بر پشتت بخواب و آن گندم را روى سينه ات بريز و بعد بگو: اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذى اِذا سَئَلَكَ بِهِ الْمُضْطَرِّ كَشَفْتَ ما بِهِ مِنْ ضَرٍّ وَ مَكَّنْتَ لَهُ ما فِى الاَْرْضِ وَ جَعَلْتَهُ خَليفَتَكَ اَنْ تُصَلىِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِ مُحَمَّدٍ وَ عَلى اَهْلِ بَيْتِه وَ اَنْ تُعافِينى مِنْ عِلَّتى .
سپس درست بنشين و گندمها را جمع كن و باز اين دعا را بخوان و آن را بچهار قسمت تقسيم كن ، و هر قسمتى را به فقيرى بده و باز اين دعا را بخوان .
((داود)) گفت : آن را انجام دادم گويا كه از بند خلاص شدم و به هر كس ‍ اين عمل را گفتم ؛ انجام داد شفا يافت .(33)

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
فرج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قصه هاى زندگى اما على عليه السلام
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

قصه هاى زندگى اما على عليه السلام 
امام على عليه السلام
ارزش هر كس به كارهاى نيكى است كه انجام مى دهد. (18)
بدرقه ديگران  
امام على عليه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با يك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على عليه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام عليه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام عليه السلام : اين كمال حسن همراهى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و اين دستورى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پيامبر شما چنين دستورى داده است ؟
امام عليه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پيروى كرده است بخاطر همين رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گيرم كه پيرو دين تو باشم . آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (19)
انفاق  
ابوسعيد خدرى گويد: نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم و جنازه اى را آوردند تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر آن نماز گذارد وقتى جنازه را بر زمين گذاردند حضرت سوال كردآيا اين جنازه بدهكارى دارد؟
اصحاب جواب دادند: آرى دو درهم بدهكار است .
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذاريد.
امير المؤ منين عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا من بدهى او را ادا مى كنم .
آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر او نماز گذارد و سپس نزد امير المؤ منين عليه السلام آمد و گفت : خداوند به تو جزاى خير دهد و دين تو را ادا كند همان گونه كه دين برادرت را ادا كردى . (20)
مهمانى ساده  
حارث اعور كه از دوستداران امام على عليه السلام بود به خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا امير المؤ منين ! دوست دارم مرا مورد اكرام و عنايت خود قرار دهى و در منزل من ميهمان شوى و غذا بخورى .
امام عليه السلام فرمود: مى آيم بشرط آنكه خود را به تكلف و زحمت نيندازى .
حارث شرط امام عليه السلام را پذيرفت و آن حضرت به منزل او رفت .
ميزبان كه قول داده بود خود را به زحمت نيندازد مقدارى نان كه در منزل داشت براى حضرت آورد و امام شروع به خوردن كرد.
حارث با نشان دادن چند در همى كه با خود داشت عرض كرد: اگر به من اجازه دهى چيزى غير از نان هم براى شما خريدارى مى كنم .
امام عليه السلام فرمود: اين نان چيزى است كه در خانه تو بود و براى آوردن آن به زحمت نيفتادى . (و من با تو شرط كردم كه براى خود را به زحمت و تكلف نيندازى ). (21)
بخشش مشروط  
امام على عليه السلام از بازار خرما فروشان مى گذشت كه ديد كنيزى گريه مى كند. از او پرسيد چرا گريه مى كنى ؟
عرض كرد: مولاى من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم . وقتى خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت : خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمى پذيرد از اين رو نگرانم .
امام على عليه السلام به فروشنده فرمود: اى بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد .
خرما فروش مه امام عليه السلام را نمى شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتى به آن حضرت زد .
مردم گفتند: اين اميرالمومنين است .
فروشنده شد متاثر و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
آنگاه كفت : يااميرالمومنين از من راضى شو.
حضرت فرمود: راضى نمى شوم مگر اينكه خود را اصلاح كنى و حقوق مردم را بپردازى . (22)
هدف از رياست  
وقتى امير المومنين عليه السلام عازم بصره گرديد تا بيعت شكنان جنگ جمل را سركوب كند در بين راه در ربذه فرود آمد در اين هنگام آخرين گروه حج در زبده اجتماع كردند تا سخنان امام عليه السلام را استماع كنند.
ابن عباس گويد: من به خدمت امام عليه السلام رسيدم و ديدم كفش خود را وصله مى كند.
عرض كردم : رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نيازمندتر از اصلاح اين كفش هستيم .
اما حضرت جوابى نداد تا از و صله كردن خود فارغ گرديد. سپس هر دو لنگه كفش را كنار يكديگر قرار داد و فرمود: اينها را قيمت كن عرض كردم : اينها ارزشى ندارد.
فرمود: هر چه مى ارزند.
عرض كردم : كمتر از يك درهم ارزش دارند.
فرمود: واللّه لهما احب الى من امركم هذا الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا به خدا سوگند اين دو لنگه كفش را زيارت بر شما بيشتر دوست دارم مگر اينكه حقى را به پا دارم ياطلبى را دور سازم . (23)
الگوى كارگزاران  
روزى عقيل به محضر برادرش امير المومنين عليه السلام حاضر شد و به امام حسن عليه السلام عرض كردم : عمويت را بپوشان .
امام حسن عليه السلام پيراهن و عبائى را كه داشت به او داد. وقتى شب شد و شام شام آوردند، غذاى حاضر در سفره نان و نمك بود.
فقيل گفت : غير از آنچه مى بينم نيست ؟
امام عليه السلام فرمود: مگر اينها نعمتهاى الهى نيست و شكر فراوان براى خداست .
عقيل كه براى دريافت كمكهاى مالى به خدمت برادر رسيده بود عرض كردم : پولى به من ده تا قرضم را ادا كنم و زود مرخص و آزاد كن تا از نزد تو بروم .
امام عليه السلام فرمود: قرض تو چه اندازه است ؟
عقيل : صدهزار درهم .
امام عليه السلام : نه واللّه من اين اندازه ندارم كه قرض تو را ادا كنم اما صبر كن تا حقوق (ماهيانه ام ) پرداخت پرداخت شد بيشتر آن را به تو خواهم داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو مى دادم .
عقيل گفت : بيت المال در دست توست و به من وعده مى دهى كه در آينده حقوق خود را به من خواهى داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است ؟ اگر همه آن را هم به من دهى چيزى نخواهد بود.
امام عليه السلام : من و تو جز به عنوان يك مسلمان نخواهيم بود حضرت و برادرش عقيل بر بالاى قصر حكومتى كه مشرف بر گاو صندوقهاى بازاريان بود صحبت مى كردند كه امام عليه السلام به او فرمود: اگر حرف مرا نمى پذيرى و بر موضع خود را دارى برو و قفل بعضى از اين گاو صندوقها را بشكن و آنچه مى خواهى بردار.
عقيل : چه چيزى در اين گاو صندوقهاست ؟
امام عليه السلام : اموال تجار.
عقيل : بروم قفل ضصندوقهاى كسانى كه را اموال خود را در آن گذارند و توكل بر خدا كرده اند را بشكنم ؟ امام عليه السلام : تو به دستور مى دهى مه بيت المال مسلمين را باز كنم و اموال آنها را به تو بدهم ؟
مسلمانانى كه تو با توكل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر مى خواهى شمشيرهايمان را برداريم و به حيره برويم در آنجا تجار پولدارى هستند به سراغ آنها برويم و مالشان را بگيريم .
عقيل : دزدى كنيم ؟
امام عليه السلام : از يك نفر بدزدى بهتر از اين است كه از همه مسلمانان بدزدى ! (24)
كمك به فاميل  
وقتى اميرالمومنين عليه السلام بسوى بصره حركت مى كرد در ميان راه در ربذه فرود آمد. مردى از قبيله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض كرد: يااميرالمومنين ! من از قبيله خود غرامتى را به عهده گرفتم اما از عده اى از آنها كه تقاضاى كمك مى كنم از فقر و تنگدستى سخن مى گويند.
اى امير مومنان ! به آنها امر فرما كه كمك كنند آنها را وادار به يارى من نما.
حضرت فرمود: آنها كجا هستند؟
عرض كرد: گروهى از آنها هستند كه مشاهده مى كنى . حضرت مركب خود را بسرعت بسوى آنها رسيد و سلام كرد، سپس پرسيد چرا فاميل خود را يارى نمى كنيد؟
آنها نيز او شكايت كردند.
عليه السلام فرمود: هر كس بايد با فاميل خود پيوند داشته باشد. اقوام به كمك و يارى رساندن به يكديگر سزاورترند تا اگر مشكلى براى هر يك از اقوام آنها پيش آمد و وضع آنها ناگوار شد به يكديگر يارى دهند كه كمك كاران و كسانى كه پيوند فاميلى را حفظ مى كنند از اجر الهى برخوردارند و آنها كه قطع رابطه كرده به يكديگر پشت مى كنند سنگين بارند. آنگاه مركب خود را حركت داد. (25)
انفاق  
امام على عليه السلام شبى تا صبح نخلستان شخصى را آبيارى كرد و در برابر، مقدارى جو دريافت نمود. وقتى جوها را به منزل برد يك سوم آن را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسكينى آمد و در خواست كمك كرد و آنها غذا را به او دادند.
ديگر جوها را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند، در اين هنگام نيز يتيمى آمد و از آنان كمك در خواست . آنها هم غذاى تهيه شده را به او دادند و از يك سوم باقيمانده غذائى مهيا كردند پس از آماده شدن غذا اسيرى آمد و در خواست كمك كرد و آنها نيز غذاى خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خداى تعالى كه ازنيت پاك آنان آگاه بود و مى دانست بخاطر خدا چنين انفاقى كرده اند و به پاداش الهى اميد دارند ضمن آيه اى از آنها تجليل كرد و به آنها احسان نمود و پاداش بزرگ آخرتى داد و درباره آنها فرمود:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
و براى محبت به خدا به مسكين و يتيم و اسير غذا مى دهند. (26)
شيعه واقعى  
شخصى به امير المؤ منين عليه السلام گفت : فلانى بسيار گناه مى كند اما در عين حال از شيعيان شماست .
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: يك يا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد. اگر بسيار گناه مى كند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست يك دورغ گفتى زيرا او دوستدار ما است نه شيعه ما. در حالى كه تو گفتى او شيعه ماست . (شيعه كه اهل گناه نيست ). (27)
دادرسى مظلومان  
سعد بن قيس همدانى گويد: در زمان خلافت امير المؤ منين عليه السلام روزى او را در كنار ديوارى ديدم . عرض كردم : اى امير مومنان چرا در اين هنگام (كه هوا گرم و زمان استراحت است 9 بيرون آمدى ؟
حضرت فرمود: بيرون نيامدم مگر اينكه مظلومى را يارى دهم يا به فرياد داد خواهى رسيدگى كنم در اين هنگام بود كه زنى به سوى او آمد كه ترس و وحشت او راگرفته بود و نمى دانست به كجا مراجعه كند. نزد امام عليه السلام ايستاد و گفت : اى امير مؤ منان ! همسرم به من ستم و تعدى كرده و قسم ياد كرده است كه مرا كتك زند. شما با من بيا و ما را صلح ده .
حضرت سرش را پائين انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: نه و اللّه مى روم تا اينكه مظلوم حقش را با صراحت و قاطعيت بگيرد. منزلت كجاست ؟
آن زن گفت : فلان جاست .
امام عليه السلام با او حركت كرد تا به منزلش رسيدند. زن گفت : اينجا خانه ماست .
حضرت كنار درب منزل ايستاد و بر اهل خانه سلام كرد. در اين هنگام جوانى كه پيراهن بلند و رنگارنگ پوشيده بود از خانه بيرون آمد.
امام عليه السلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پيشه كن ، تو همسر خودت را ترسانده اى ؟
جوان گفت : مسائل خانوادگى ما چه ربطى به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش مى كشم .
امام عليه السلام همواره شمشير خود را به همراه داشت . در اين هنگام كه جوان گستاخى كرد ضربه شمشير حضرت را احساس كرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهى از منكر مى كنم و تو رد مى كنى ؟ همين آلان توبه كن و گرنه تو را خواهم كشت .
مردم به خدمت حضرت رسيدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان جسور كه طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض كرد: يا امير المؤ منين ! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمين خواهم شد تا همسرم پا بر روى من گذارد.
در اينجا بود كه امام عليه السلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر دارى كند و با خود اين آيه را تلاوت مى كرد:
لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس .
خير در سخنان آنان نيست مگر كسى كه امر به صدقه يا كار خيرى كند يا بين مردم را اصلاح نمايد.
حمد خدائى را كه بوسيله من بين زن و مردى را اصلاح كرد. (28)
صفات مومن  
روزى امير المؤ منين عليه السلام از كنار عده اى از قريش كه نشسته بودند مى گذشت . آنها از لباسهائى سفيد و صورتهائى خوش رنگ برخوردار بودند و بسيار مى خنديدند، و هر كسى از كنار آنها مى گذشت با انگشت به او اشاره مى كردند وى را مورد تمسخر قرار مى دادند.
آنگاه به گروهى از اوس و خزرج گذر كرد كه آنها نيز نشسته بودند و از بدنى لاغر و ضعيف و رنگى زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مى ورزيدند.
حضرت تعجب كرد و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت شوند، من امروز به مردمى گذشتم و صفات آنها را ذكر كرد و ادامه داد به عده اى ديگر از اوس و خزرج گذر كردم و آنها را نيز توصيف نمود و گفت : همه آنها افرادى مومن هستند، حال صفات مومن را برايم بيان فرما.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سر به زير انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: مومن بيست صفت دارد و اگر از اين صفات بر خوردار نباشد ايمانش كامل نيست . و آن ويژگيها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زكات ، اطعام مسكين ، دست كشيدن بر سر يتيم ، پاكيزگى لباس ، كمر بستن به عبادت خدا و ديگر اينكه وقتى سخن مى گويند راست مى گويند و هنگامى كه وعده مى دهند خلاف وعده نمى كنند، و اگر امين شمرده شوند خيانت نمى ورزند. زاهد شب و شير روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت مى كنند، همسايه آزار نيستند و همسايه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه مى روند و در تشييع جنازه شركت مى كنند. خداوند ما و شما را از متقين قرار دهد. (29)
دلدارى به ديگران  
در جنگ جمل امير المؤ منين عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را خواست و نيزه اى به او داد و فرمود: با اين نيزه به لشكر دشمن حمله كن .
محمد حنفيه نيزه را گرفت و حمله كرد اما عده اى از دشمن جلوى او را گرفتند و در نتيجه نتوانست پيشروى كند. وقتى به سوى پدر بازگشت امام حسن عليه السلام نيزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نيزه خويش ساخت و پيروزمندانه با نيزه خون آلود بسوى پدر بازگشت .
محمد حنفيه كه اين شجاعت را مشاهده كرد از شكست خود سرافكنده شد.
امام على عليه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پيامبر و تو فرزند على .
 فصل سوم : قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

next page 

قصه هاى زندگى اما على عليه السلام 
امام على عليه السلام
ارزش هر كس به كارهاى نيكى است كه انجام مى دهد. (18)
بدرقه ديگران  
امام على عليه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با يك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على عليه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام عليه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام عليه السلام : اين كمال حسن همراهى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و اين دستورى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پيامبر شما چنين دستورى داده است ؟
امام عليه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پيروى كرده است بخاطر همين رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گيرم كه پيرو دين تو باشم . آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (19)
انفاق  
ابوسعيد خدرى گويد: نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم و جنازه اى را آوردند تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر آن نماز گذارد وقتى جنازه را بر زمين گذاردند حضرت سوال كردآيا اين جنازه بدهكارى دارد؟
اصحاب جواب دادند: آرى دو درهم بدهكار است .
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذاريد.
امير المؤ منين عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا من بدهى او را ادا مى كنم .
آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر او نماز گذارد و سپس نزد امير المؤ منين عليه السلام آمد و گفت : خداوند به تو جزاى خير دهد و دين تو را ادا كند همان گونه كه دين برادرت را ادا كردى . (20)
مهمانى ساده  
حارث اعور كه از دوستداران امام على عليه السلام بود به خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا امير المؤ منين ! دوست دارم مرا مورد اكرام و عنايت خود قرار دهى و در منزل من ميهمان شوى و غذا بخورى .
امام عليه السلام فرمود: مى آيم بشرط آنكه خود را به تكلف و زحمت نيندازى .
حارث شرط امام عليه السلام را پذيرفت و آن حضرت به منزل او رفت .
ميزبان كه قول داده بود خود را به زحمت نيندازد مقدارى نان كه در منزل داشت براى حضرت آورد و امام شروع به خوردن كرد.
حارث با نشان دادن چند در همى كه با خود داشت عرض كرد: اگر به من اجازه دهى چيزى غير از نان هم براى شما خريدارى مى كنم .
امام عليه السلام فرمود: اين نان چيزى است كه در خانه تو بود و براى آوردن آن به زحمت نيفتادى . (و من با تو شرط كردم كه براى خود را به زحمت و تكلف نيندازى ). (21)
بخشش مشروط  
امام على عليه السلام از بازار خرما فروشان مى گذشت كه ديد كنيزى گريه مى كند. از او پرسيد چرا گريه مى كنى ؟
عرض كرد: مولاى من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم . وقتى خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت : خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمى پذيرد از اين رو نگرانم .
امام على عليه السلام به فروشنده فرمود: اى بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد .
خرما فروش مه امام عليه السلام را نمى شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتى به آن حضرت زد .
مردم گفتند: اين اميرالمومنين است .
فروشنده شد متاثر و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
آنگاه كفت : يااميرالمومنين از من راضى شو.
حضرت فرمود: راضى نمى شوم مگر اينكه خود را اصلاح كنى و حقوق مردم را بپردازى . (22)
هدف از رياست  
وقتى امير المومنين عليه السلام عازم بصره گرديد تا بيعت شكنان جنگ جمل را سركوب كند در بين راه در ربذه فرود آمد در اين هنگام آخرين گروه حج در زبده اجتماع كردند تا سخنان امام عليه السلام را استماع كنند.
ابن عباس گويد: من به خدمت امام عليه السلام رسيدم و ديدم كفش خود را وصله مى كند.
عرض كردم : رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نيازمندتر از اصلاح اين كفش هستيم .
اما حضرت جوابى نداد تا از و صله كردن خود فارغ گرديد. سپس هر دو لنگه كفش را كنار يكديگر قرار داد و فرمود: اينها را قيمت كن عرض كردم : اينها ارزشى ندارد.
فرمود: هر چه مى ارزند.
عرض كردم : كمتر از يك درهم ارزش دارند.
فرمود: واللّه لهما احب الى من امركم هذا الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا به خدا سوگند اين دو لنگه كفش را زيارت بر شما بيشتر دوست دارم مگر اينكه حقى را به پا دارم ياطلبى را دور سازم . (23)
الگوى كارگزاران  
روزى عقيل به محضر برادرش امير المومنين عليه السلام حاضر شد و به امام حسن عليه السلام عرض كردم : عمويت را بپوشان .
امام حسن عليه السلام پيراهن و عبائى را كه داشت به او داد. وقتى شب شد و شام شام آوردند، غذاى حاضر در سفره نان و نمك بود.
فقيل گفت : غير از آنچه مى بينم نيست ؟
امام عليه السلام فرمود: مگر اينها نعمتهاى الهى نيست و شكر فراوان براى خداست .
عقيل كه براى دريافت كمكهاى مالى به خدمت برادر رسيده بود عرض كردم : پولى به من ده تا قرضم را ادا كنم و زود مرخص و آزاد كن تا از نزد تو بروم .
امام عليه السلام فرمود: قرض تو چه اندازه است ؟
عقيل : صدهزار درهم .
امام عليه السلام : نه واللّه من اين اندازه ندارم كه قرض تو را ادا كنم اما صبر كن تا حقوق (ماهيانه ام ) پرداخت پرداخت شد بيشتر آن را به تو خواهم داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو مى دادم .
عقيل گفت : بيت المال در دست توست و به من وعده مى دهى كه در آينده حقوق خود را به من خواهى داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است ؟ اگر همه آن را هم به من دهى چيزى نخواهد بود.
امام عليه السلام : من و تو جز به عنوان يك مسلمان نخواهيم بود حضرت و برادرش عقيل بر بالاى قصر حكومتى كه مشرف بر گاو صندوقهاى بازاريان بود صحبت مى كردند كه امام عليه السلام به او فرمود: اگر حرف مرا نمى پذيرى و بر موضع خود را دارى برو و قفل بعضى از اين گاو صندوقها را بشكن و آنچه مى خواهى بردار.
عقيل : چه چيزى در اين گاو صندوقهاست ؟
امام عليه السلام : اموال تجار.
عقيل : بروم قفل ضصندوقهاى كسانى كه را اموال خود را در آن گذارند و توكل بر خدا كرده اند را بشكنم ؟ امام عليه السلام : تو به دستور مى دهى مه بيت المال مسلمين را باز كنم و اموال آنها را به تو بدهم ؟
مسلمانانى كه تو با توكل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر مى خواهى شمشيرهايمان را برداريم و به حيره برويم در آنجا تجار پولدارى هستند به سراغ آنها برويم و مالشان را بگيريم .
عقيل : دزدى كنيم ؟
امام عليه السلام : از يك نفر بدزدى بهتر از اين است كه از همه مسلمانان بدزدى ! (24)
كمك به فاميل  
وقتى اميرالمومنين عليه السلام بسوى بصره حركت مى كرد در ميان راه در ربذه فرود آمد. مردى از قبيله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض كرد: يااميرالمومنين ! من از قبيله خود غرامتى را به عهده گرفتم اما از عده اى از آنها كه تقاضاى كمك مى كنم از فقر و تنگدستى سخن مى گويند.
اى امير مومنان ! به آنها امر فرما كه كمك كنند آنها را وادار به يارى من نما.
حضرت فرمود: آنها كجا هستند؟
عرض كرد: گروهى از آنها هستند كه مشاهده مى كنى . حضرت مركب خود را بسرعت بسوى آنها رسيد و سلام كرد، سپس پرسيد چرا فاميل خود را يارى نمى كنيد؟
آنها نيز او شكايت كردند.
عليه السلام فرمود: هر كس بايد با فاميل خود پيوند داشته باشد. اقوام به كمك و يارى رساندن به يكديگر سزاورترند تا اگر مشكلى براى هر يك از اقوام آنها پيش آمد و وضع آنها ناگوار شد به يكديگر يارى دهند كه كمك كاران و كسانى كه پيوند فاميلى را حفظ مى كنند از اجر الهى برخوردارند و آنها كه قطع رابطه كرده به يكديگر پشت مى كنند سنگين بارند. آنگاه مركب خود را حركت داد. (25)
انفاق  
امام على عليه السلام شبى تا صبح نخلستان شخصى را آبيارى كرد و در برابر، مقدارى جو دريافت نمود. وقتى جوها را به منزل برد يك سوم آن را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسكينى آمد و در خواست كمك كرد و آنها غذا را به او دادند.
ديگر جوها را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند، در اين هنگام نيز يتيمى آمد و از آنان كمك در خواست . آنها هم غذاى تهيه شده را به او دادند و از يك سوم باقيمانده غذائى مهيا كردند پس از آماده شدن غذا اسيرى آمد و در خواست كمك كرد و آنها نيز غذاى خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خداى تعالى كه ازنيت پاك آنان آگاه بود و مى دانست بخاطر خدا چنين انفاقى كرده اند و به پاداش الهى اميد دارند ضمن آيه اى از آنها تجليل كرد و به آنها احسان نمود و پاداش بزرگ آخرتى داد و درباره آنها فرمود:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
و براى محبت به خدا به مسكين و يتيم و اسير غذا مى دهند. (26)
شيعه واقعى  
شخصى به امير المؤ منين عليه السلام گفت : فلانى بسيار گناه مى كند اما در عين حال از شيعيان شماست .
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: يك يا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد. اگر بسيار گناه مى كند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست يك دورغ گفتى زيرا او دوستدار ما است نه شيعه ما. در حالى كه تو گفتى او شيعه ماست . (شيعه كه اهل گناه نيست ). (27)
دادرسى مظلومان  
سعد بن قيس همدانى گويد: در زمان خلافت امير المؤ منين عليه السلام روزى او را در كنار ديوارى ديدم . عرض كردم : اى امير مومنان چرا در اين هنگام (كه هوا گرم و زمان استراحت است 9 بيرون آمدى ؟
حضرت فرمود: بيرون نيامدم مگر اينكه مظلومى را يارى دهم يا به فرياد داد خواهى رسيدگى كنم در اين هنگام بود كه زنى به سوى او آمد كه ترس و وحشت او راگرفته بود و نمى دانست به كجا مراجعه كند. نزد امام عليه السلام ايستاد و گفت : اى امير مؤ منان ! همسرم به من ستم و تعدى كرده و قسم ياد كرده است كه مرا كتك زند. شما با من بيا و ما را صلح ده .
حضرت سرش را پائين انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: نه و اللّه مى روم تا اينكه مظلوم حقش را با صراحت و قاطعيت بگيرد. منزلت كجاست ؟
آن زن گفت : فلان جاست .
امام عليه السلام با او حركت كرد تا به منزلش رسيدند. زن گفت : اينجا خانه ماست .
حضرت كنار درب منزل ايستاد و بر اهل خانه سلام كرد. در اين هنگام جوانى كه پيراهن بلند و رنگارنگ پوشيده بود از خانه بيرون آمد.
امام عليه السلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پيشه كن ، تو همسر خودت را ترسانده اى ؟
جوان گفت : مسائل خانوادگى ما چه ربطى به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش مى كشم .
امام عليه السلام همواره شمشير خود را به همراه داشت . در اين هنگام كه جوان گستاخى كرد ضربه شمشير حضرت را احساس كرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهى از منكر مى كنم و تو رد مى كنى ؟ همين آلان توبه كن و گرنه تو را خواهم كشت .
مردم به خدمت حضرت رسيدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان جسور كه طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض كرد: يا امير المؤ منين ! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمين خواهم شد تا همسرم پا بر روى من گذارد.
در اينجا بود كه امام عليه السلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر دارى كند و با خود اين آيه را تلاوت مى كرد:
لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس .
خير در سخنان آنان نيست مگر كسى كه امر به صدقه يا كار خيرى كند يا بين مردم را اصلاح نمايد.
حمد خدائى را كه بوسيله من بين زن و مردى را اصلاح كرد. (28)
صفات مومن  
روزى امير المؤ منين عليه السلام از كنار عده اى از قريش كه نشسته بودند مى گذشت . آنها از لباسهائى سفيد و صورتهائى خوش رنگ برخوردار بودند و بسيار مى خنديدند، و هر كسى از كنار آنها مى گذشت با انگشت به او اشاره مى كردند وى را مورد تمسخر قرار مى دادند.
آنگاه به گروهى از اوس و خزرج گذر كرد كه آنها نيز نشسته بودند و از بدنى لاغر و ضعيف و رنگى زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مى ورزيدند.
حضرت تعجب كرد و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت شوند، من امروز به مردمى گذشتم و صفات آنها را ذكر كرد و ادامه داد به عده اى ديگر از اوس و خزرج گذر كردم و آنها را نيز توصيف نمود و گفت : همه آنها افرادى مومن هستند، حال صفات مومن را برايم بيان فرما.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سر به زير انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: مومن بيست صفت دارد و اگر از اين صفات بر خوردار نباشد ايمانش كامل نيست . و آن ويژگيها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زكات ، اطعام مسكين ، دست كشيدن بر سر يتيم ، پاكيزگى لباس ، كمر بستن به عبادت خدا و ديگر اينكه وقتى سخن مى گويند راست مى گويند و هنگامى كه وعده مى دهند خلاف وعده نمى كنند، و اگر امين شمرده شوند خيانت نمى ورزند. زاهد شب و شير روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت مى كنند، همسايه آزار نيستند و همسايه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه مى روند و در تشييع جنازه شركت مى كنند. خداوند ما و شما را از متقين قرار دهد. (29)
دلدارى به ديگران  
در جنگ جمل امير المؤ منين عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را خواست و نيزه اى به او داد و فرمود: با اين نيزه به لشكر دشمن حمله كن .
محمد حنفيه نيزه را گرفت و حمله كرد اما عده اى از دشمن جلوى او را گرفتند و در نتيجه نتوانست پيشروى كند. وقتى به سوى پدر بازگشت امام حسن عليه السلام نيزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نيزه خويش ساخت و پيروزمندانه با نيزه خون آلود بسوى پدر بازگشت .
محمد حنفيه كه اين شجاعت را مشاهده كرد از شكست خود سرافكنده شد.
امام على عليه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پيامبر و تو فرزند على .
 فصل سوم : قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

next page 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
قصه هاى زندگى پيامبر صلى اللّه عليه و آله
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

قصه هاى زندگى پيامبر صلى اللّه عليه و آله
پيامبراكرم صلى اللّه عليه و آله (1)
نگاه به چهره عالم دينى عبادت است .
حفظ خويشاوندى  
شخصى نزد رسول اللّه خدا صلى اللّه عليه و آله آمد و عرض كرد: يارسول اللّه ! بستگانم بامن قطع رابطه كرده و مرا مورد حمله و شماتت قرار داده اند آيا من هم با آنها قطع رابطه كنم ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: با اين وضع خداوند نظر و رحمتش را از همه شما بر مى دارد. آن مرد گفت : پس چه كنم ؟
حضزت فرمود: ايجاد رابطه كن باكسى كه با تواضع رابطه كرده است و بخشش به كسى كه تو را محروم ساخته است و عفو كن كسى را كه به تو ظالم كرده است . در اين صورت از سوى خداوند پشتيبانى رد برابر آنها خواهى داشت (2)
احترام به والدين  
مردى به محضر رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله مشرف مى گردد و عرض كرد: يا رسول اللّه به چه كسى نيكى كنم ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: به مادرت .
دوباره سوال كرد سپس به چه كسى نيكى كنم ؟
حضرت فرمود: به مادرت .
بار ديگر سوال كرد سپس به چه كسى نيكى كنم ؟
حضرت فرمود: به مادرت .
بار چهارم سوال كرد آنگاه به چه كسى نيكى كنم ؟
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: به پدرت . (3)
پرهيز از امتياز طلبى  
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله با عده اى از اصحاب خود به سفر رفته بودند. حضرت در بين راه دستور داد گوسفندى را ذبح كنند و غذايى تهيه نمايند. مردى گفت : كشتن گوسفند با من باشد، ديگرى گفت : پوست كندن آن با من باشد سو مى گفت : پختن آن را من به عهده مى گيرم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: من هم هيزم آن را آماده مى كنم .
اصحاب گفتند: با رسول اللّه ! پدران و مادران ما فداى شما باد، خود را به زحمت نيندازيد، ما خود هيزم را جمع آورى خواهيم كرد.
حضرت فرمود: مى دانم كه شما اين كار را براى من انجام مى دهيد اما خداى عز و جل نمى پسندد كه بنده اش خود را از اصحابش ممتاز كند آنگاه برخاست و براى آنها هيزم جمع آورى كرد. (4)
پرهيز از غضب  
مردى به پيامبرصلى اللّه عليه و آله عرض كرد يا رسول اللّه ! مرا تعليم ده !
حضرت فرمود: برو و غضب نكن .
آن مرد گفت : همين مرا بس است و به جانب قبيله خود رفت . ناگهان در ميان طايفه اش جنگى در گرفت و مسلحانه در برابر يكديگر صف كشيدند. آن مرد هم كه و ضعيف جنگى را مشاهده كرده مسلح شد و در صف جنگاوران ايستاد. آنگاه سخن پيامبر صلى اللّه عليه و آله را بياد آورد كه به او فرمود: غضب نكن . اسلحه را كنار گذارد و به نزد مخالفين قوم خود رفت و گفت : اى مردم هر جراحت و قتل و زدن بى نشانه اى كه در افراد شما به عهده من باشد و خونبهاى آن را مى پردازم .
مخالفين كه براى سخنان صلح طلبانه را از او شنيدند گفتند: ما اين جريمه را نمى خواهيم . براى شما باشد زيرا ما از شما به اين جريمه سزاوارتريم . آنگاه با يكديگر صلح كردند و با آن كينه از ميان رفت . (5)
خوش برخوردى  
مردى به پيامبر صلى اللّه عليه و آله عرض كرد يا رسول اللّه من اقوامى دارم كه با آنها صله ارحام مى كنم اما آنها با من قطع رابطه كرده اند. من به آنها احسان مى كنم اما آنها با من بدرفتارى مى كنند، من بر بديهاى آنها حلم مى ورزم اما آنها بر من جهالت مى كنند.
حضرت فرمود: اگر آن گونه باشد كه تو مى گوئى گويا رنج و ناراحتى كه از برخورد خوب تو به آنها مى رسد دردناكتر است و تا تو در چنين حالى باشى خداوند پشتيبان تو خواهد بود. (6)
بر خورد با مردم  
رد حالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله عازم ميدان جنگ بود عربى به محضر او رسيد و ركاب شترش را گرفت و گفت : يا رسول اللّه : علمى را به من بياموز كه سبب رفتم به بهشت گردد.
حضرت فرمود: با مردم آن گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو آن گونه رفتار كنند. و از رفتار با آنها كه خويشاوند تو نيست بپرهيز. (7)
كليدى بى نيازى  
مردى از اصحاب پيامبر صلى اللّه عليه و آله به سخنى معيشت گرفتار شد. همسرش به او گفت : اى كاش به محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى رفتى و از او چيزى رد خواست مى كردى .
مرد تنگدست به خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و آله آمد و و حضرت از او را مشاهده كرد فرمود: هر كسى از ما بخواهد به او عطا خواهيم كرد و هر كس بى نيازى جويد خداوند او را بى نياز كند.
مرد فقير با خود گفت : مقصود او من بودم . سپس به سوى همسرش بازگشت و او را از سخن حضرت خبردار كرد.
همسرش گفت : رسول خدا صلى اللّه عليه و آله هم بشر است (از حال تو خبر ندارد) او را آگاه كن .
آن مرد دوباره به محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله شرفياب گشت و چون حضرت او را ديد فرمود: هر كسى از ما بخواهد به او خواهيم داد و هر كس بى نيازى جويد خداوند بى نيازيش سازد. سه بار اين تكرار شد و او به محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله مى رفت و بر مى گشت . آنگاه رفت و كلنگى عاريه كرد و براى كندن هيزم حركت كرد و قدرى هيزم آورد و به مقدارى آرد فروخت و آردها را به منزل برد و از آن استفاده كردند. روز بعد هم رفت و هيزم بيشترى آورد و فروخت و. همواره كار مى كرد و مى اندوخت تا خود كلنگى خريد و گرديد. آنگاه به محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله مشرف گرديد و به اطلاع او رسانيد كه چگونه براى درخواست نزد او آمد و چه جمله اى را از او شنيد.
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود: كه من گفتم : هر كه از ما بخواهد به او مى دهيم و هركه بى نيازى گرداند. (8)
اندازه معيشت  
روزى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله با همراهان خود در صحرا عبور مى كرد كه به شتربانى گذر كرد، كسى را فرستاد تا از او شير بخواهد.
شتربان گفت : آنچه در سينه شترهاست صبحانه قبيله است و آنچه در ظرف هاست شام آنهاست .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گفت : خدايا مال و فرزندانش را زياد گردان .
آنگاه به راه افتادند تا به چوپانى رسيدند. حضرت كسى را فرستاد تا از او شير بگيرد. چوپان گوسفند را دوشيد و هرچه در ظرف داشت در ظرف پيامبر صلى اللّه عليه و آله ريخت و گوسفندى هم براى آن حضرت فرستاد و عرض كرد: همين اندازه نزد ما بود اگر بيشتر هم بخواهيد به شما مى دهيم .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله گفت : خدايا او را به اندازه كفاف روزى ده .
يكى از اصحاب عرض كرد: يا رسول اللّه ! براى كسى كه به شما چيزى نداد دعائى كردى كه همه ما آن را دوست داريم و براى كسى كه حاجت تو را برآورده ساخت دعائى كردى كه همه ما آن را ناخوش مى داريم .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: آنچه كم و كافى باشد بهتر از زيادى است كه دل را مشغول دارد.
خداوندا محمد و آل محمد را به اندازه كفاف روزى عطا فرما.
امام صادق عليه السلام فرمود: خداى عز وجل مى فرمايد: اگر بر بنده مومنم تنگ گيرم غمگين مى شود در صورتى كه اين تنگى او را به من نزديكتر مى سازد و اگر بر بنده مومنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتى كه آن وسعت او را از من دورتر مى كند. (9)
شيعه واقعى  
مردى به رسول خدا صلى اللّه عليه و آله عرض كرد: يا رسول اللّه ! فلانى در منزل همسايه اش نگاه حرام مى كند و اگر بتواند بدنبال آن كار حرامى انجام دهد انجام مى دهد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله خشمگين شد و فرمود: او را نزد من بياوريد.
مرد ديگرى كه در آنجا حضور داشت عرض كرد: يا رسول اللّه ! او از شيعيان شماست كه به ولايت شما و على عليه السلام اعتقاد دارد و از دشمنان شما بيزار است .
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: نگو او از شيعيان ما است ، اين يك دروغ است . شيعه ما كسى است كه دنباله روى ما باشد و از اعمال ما پيروى كند و اين كارهاى او كه نام بردى از اعمال ما نيست . (10)
اهميت طلب مردم  
جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر آن نماز گذارد.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانيد اما من نمى خوانم .
اصحاب گفتند: رسول اللّه ! چرا بر او نماز نمى گذارى ؟
حضرت فرمود: زيرا بدهكار مردم است .
ابوقتاده گفت : من ضامن مى شوم كه قرض او را ادا كنم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: بطور كامل ادا خواهى كرد؟
ابوقتاده : بله ، بطور كامل ادا خواهم كرد. آنگاه پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر او نماز گذارد.
ابوقتاده گويد: بدهكارى آن مرد هفده يا هجده در هم بود. (11)
ميهمان سرزده  
از اهل مدينه ، پيامبر صلى اللّه عليه و آله و پنج نفر از اصحاب او را به غذائى كه آماده كرده بودند دعوت نمودند. حضرت دعوت آنها را پذيرفت اما وقتى به منزل ميزبان مى رفتند در بين راه يك نفر ديگر كه دعوت نشده بود به آنها گرويد. وقتى به منزل نزديك شدند پيامبر صلى اللّه عليه و آله به او گفت : آنها تو را دعوت نكرده اند همين جا بنشين تا من با آنها صحبت كنم و همراهى تو را، با آنها در ميان گذارم و اجازه ورودت را بگيرم . (12)
خود برتربينى  
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از شخصى تعريف شد. روزى او به محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله رسيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول اللّه اين همان كسى است كه از او به خوبى تعريف كرديم .
حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سياهى از شيطان مى بينم . او نزديك شد و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله سلام كرد.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند آيا در پيش خودنگفتى كسى بهتر از من در ميان مردم نيست ؟
او در پاسخ گفت : بله همينطور است كه فرموديد. (13)
محبت به فرزندان  
اقرع بن حابس در محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله بود كه ديد حضرت فرزندش حسن عليه السلام را مى بوسد.
عرض كرد: من ده فرزند دارم و يكى از آنها را هم نبوسيده ام .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: كسى كه رحم نكند مورد رحمت قرار نمى گيرد. (14)
عزت كار و ذلت صدقه  
مردى از انصار نيازمند گرديد و از بر آوردن نياز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفت و حاجت خود را بيان كرد.
حضرت فرمود: آنچه را در منزل دارى بياور و چيزى را در اين باره كوچك نشمار.
مرد انصارى به منزل رفت و يك قدح و يك قطعه پوست يا پارچه كه زير زين اسب يا شتر مى گذارند را با خود آورد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: چه كسى اين دو را مى خرد؟
مردى گفت : من آنها را به يك درهم خريدارم .
حضرت فرمود: چه كسى بيشتر مى خرد؟
مرد ديگرى عرض كرد: من به دو درهم مى خرم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: براى تو باشد و خريدار، دور دهم به مرد انصارى داد. آنگاه حضرت فرمود: با يك در هم آن خوراكى براى خانواده خود تهيه كن و با درهم ديگر تيشه اى خريدارى كن .
مرد انصارى تيشه اى خريدارى كرد و پيامبر صلى اللّه عليه و آله دسته اى ديگران براى آن گرفت و تيشه اى را به دسته اى مجهز كرد و فرمود: برو با اين تيشه هيزم بيابان را بكن و چيزى را از چوب و خار بيابان ،تر يا خشك بى ارزش ندان .
مرد انصارى بدنبال كار رفت و پس از پانزده شب به محضر پيامبر صلى اللّه عليه و آله مشرف گرديد و وضع اقتصادى او خوب شد.
حضرت صلى اللّه عليه و آله فرمود: اين كار بهتر از اين بود كه در روز قيامت بيائى در حالى كه در چهره تو ذلت صدقه باشد. (15)
بر خورد با سر كشان  
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله از يكى از كوچه هاى مدينه مى گذشت ، زن سياه پوستى از بين راه سرگين حيوانات را جمع مى كرد، به او گفته شد از پيش راه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كنار برو.
زن سياه پوست گفت : راه پهن است .
شخصى خواست او را كتك زند كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: رهايش كنيد او سر كش است . (16)
انسان محترم را گرامى بداريد  
پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله به يكى از خانه هاى خود وارد شد و اصحاب او به محضرش مشرف شدند تعداد اصحاب بسيار بود و اتاق پر شده بود.
جريربن عبداللّه در اين هنگام وارد شد اما جايى براى نشستن نيافت و در نزديكى در نشست 0.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله عباى خود را برداشت و به او داد و فرمود: اين عبا را زير انداز خود قرار دهد. جرير عبا را گرفت و بر صورت خود گذارد و آن را مى بوسيد و گريه مى كرد، آنگاه آن را جمع كرد و به پيامبر صلى اللّه عليه و آله رو كرد و گفت : من هرگز بر روى جامه شما نمى نشينم . خداوند تو را گرامى بدارد همان گونه كه مرا گرامى داشتى .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله نگاهى به سمت چپ و راست خود كرد و سپس فرمود: هر گاه شخص محترمى نزد شما آمد او را گرامى بداريد و همچنين هر كسى كه از گذشته بر شما حقى دارد او را نيز گرامى بداريد. (17)
فصل دوم : قصه هاى زندگى اما على عليه السلام 
امام على عليه السلام
ارزش هر كس به كارهاى نيكى است كه انجام مى دهد. (18)
بدرقه ديگران  
امام على عليه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با يك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على عليه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام عليه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام عليه السلام : اين كمال حسن همراهى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و اين دستورى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پيامبر شما چنين دستورى داده است ؟
امام عليه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پيروى كرده است بخاطر همين رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گيرم كه پيرو دين تو باشم . آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (19)
انفاق  
ابوسعيد خدرى گويد: نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم و جنازه اى را آوردند تا پيامبر صلى اللّه عليه و آله بر آن نماز گذارد وقتى جنازه را بر زمين گذاردند حضرت سوال كردآيا اين جنازه بدهكارى دارد؟
اصحاب جواب دادند: آرى دو درهم بدهكار است .
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذاريد.
امير المؤ منين عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا من بدهى او را ادا مى كنم .
آنگاه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بر او نماز گذارد و سپس نزد امير المؤ منين عليه السلام آمد و گفت : خداوند به تو جزاى خير دهد و دين تو را ادا كند همان گونه كه دين برادرت را ادا كردى . (20)
مهمانى ساده  
حارث اعور كه از دوستداران امام على عليه السلام بود به خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد: يا امير المؤ منين ! دوست دارم مرا مورد اكرام و عنايت خود قرار دهى و در منزل من ميهمان شوى و غذا بخورى .
امام عليه السلام فرمود: مى آيم بشرط آنكه خود را به تكلف و زحمت نيندازى .
حارث شرط امام عليه السلام را پذيرفت و آن حضرت به منزل او رفت .
ميزبان كه قول داده بود خود را به زحمت نيندازد مقدارى نان كه در منزل داشت براى حضرت آورد و امام شروع به خوردن كرد.
حارث با نشان دادن چند در همى كه با خود داشت عرض كرد: اگر به من اجازه دهى چيزى غير از نان هم براى شما خريدارى مى كنم .
امام عليه السلام فرمود: اين نان چيزى است كه در خانه تو بود و براى آوردن آن به زحمت نيفتادى . (و من با تو شرط كردم كه براى خود را به زحمت و تكلف نيندازى ). (21)
بخشش مشروط  
امام على عليه السلام از بازار خرما فروشان مى گذشت كه ديد كنيزى گريه مى كند. از او پرسيد چرا گريه مى كنى ؟
عرض كرد: مولاى من يك در هم به من داد و مرا فرستاد تا از اين فروشنده خرما بخرم . وقتى خرما را خريدم و به نزد او بردم آنها را نپسنديد و گفت : خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگيرد، حال كه آمده ام خرماها را پس دهم فروشنده نمى پذيرد از اين رو نگرانم .
امام على عليه السلام به فروشنده فرمود: اى بنده خدا اين خريدار يك كنيز است و اختيار ندارد درهم او را برگردان و خرماها را از او بازگيرد .
خرما فروش مه امام عليه السلام را نمى شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتى به آن حضرت زد .
مردم گفتند: اين اميرالمومنين است .
فروشنده شد متاثر و رنگ از چهره اش پريد و خرماها را گرفت و در هم را به كنيز برگرداند.
آنگاه كفت : يااميرالمومنين از من راضى شو.
حضرت فرمود: راضى نمى شوم مگر اينكه خود را اصلاح كنى و حقوق مردم را بپردازى . (22)
هدف از رياست  
وقتى امير المومنين عليه السلام عازم بصره گرديد تا بيعت شكنان جنگ جمل را سركوب كند در بين راه در ربذه فرود آمد در اين هنگام آخرين گروه حج در زبده اجتماع كردند تا سخنان امام عليه السلام را استماع كنند.
ابن عباس گويد: من به خدمت امام عليه السلام رسيدم و ديدم كفش خود را وصله مى كند.
عرض كردم : رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نيازمندتر از اصلاح اين كفش هستيم .
اما حضرت جوابى نداد تا از و صله كردن خود فارغ گرديد. سپس هر دو لنگه كفش را كنار يكديگر قرار داد و فرمود: اينها را قيمت كن عرض كردم : اينها ارزشى ندارد.
فرمود: هر چه مى ارزند.
عرض كردم : كمتر از يك درهم ارزش دارند.
فرمود: واللّه لهما احب الى من امركم هذا الا ان اقيم حقا او ادفع باطلا به خدا سوگند اين دو لنگه كفش را زيارت بر شما بيشتر دوست دارم مگر اينكه حقى را به پا دارم ياطلبى را دور سازم . (23)
الگوى كارگزاران  
روزى عقيل به محضر برادرش امير المومنين عليه السلام حاضر شد و به امام حسن عليه السلام عرض كردم : عمويت را بپوشان .
امام حسن عليه السلام پيراهن و عبائى را كه داشت به او داد. وقتى شب شد و شام شام آوردند، غذاى حاضر در سفره نان و نمك بود.
فقيل گفت : غير از آنچه مى بينم نيست ؟
امام عليه السلام فرمود: مگر اينها نعمتهاى الهى نيست و شكر فراوان براى خداست .
عقيل كه براى دريافت كمكهاى مالى به خدمت برادر رسيده بود عرض كردم : پولى به من ده تا قرضم را ادا كنم و زود مرخص و آزاد كن تا از نزد تو بروم .
امام عليه السلام فرمود: قرض تو چه اندازه است ؟
عقيل : صدهزار درهم .
امام عليه السلام : نه واللّه من اين اندازه ندارم كه قرض تو را ادا كنم اما صبر كن تا حقوق (ماهيانه ام ) پرداخت پرداخت شد بيشتر آن را به تو خواهم داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو مى دادم .
عقيل گفت : بيت المال در دست توست و به من وعده مى دهى كه در آينده حقوق خود را به من خواهى داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است ؟ اگر همه آن را هم به من دهى چيزى نخواهد بود.
امام عليه السلام : من و تو جز به عنوان يك مسلمان نخواهيم بود حضرت و برادرش عقيل بر بالاى قصر حكومتى كه مشرف بر گاو صندوقهاى بازاريان بود صحبت مى كردند كه امام عليه السلام به او فرمود: اگر حرف مرا نمى پذيرى و بر موضع خود را دارى برو و قفل بعضى از اين گاو صندوقها را بشكن و آنچه مى خواهى بردار.
عقيل : چه چيزى در اين گاو صندوقهاست ؟
امام عليه السلام : اموال تجار.
عقيل : بروم قفل ضصندوقهاى كسانى كه را اموال خود را در آن گذارند و توكل بر خدا كرده اند را بشكنم ؟ امام عليه السلام : تو به دستور مى دهى مه بيت المال مسلمين را باز كنم و اموال آنها را به تو بدهم ؟
مسلمانانى كه تو با توكل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر مى خواهى شمشيرهايمان را برداريم و به حيره برويم در آنجا تجار پولدارى هستند به سراغ آنها برويم و مالشان را بگيريم .
عقيل : دزدى كنيم ؟
امام عليه السلام : از يك نفر بدزدى بهتر از اين است كه از همه مسلمانان بدزدى ! (24)
كمك به فاميل  
وقتى اميرالمومنين عليه السلام بسوى بصره حركت مى كرد در ميان راه در ربذه فرود آمد. مردى از قبيله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض كرد: يااميرالمومنين ! من از قبيله خود غرامتى را به عهده گرفتم اما از عده اى از آنها كه تقاضاى كمك مى كنم از فقر و تنگدستى سخن مى گويند.
اى امير مومنان ! به آنها امر فرما كه كمك كنند آنها را وادار به يارى من نما.
حضرت فرمود: آنها كجا هستند؟
عرض كرد: گروهى از آنها هستند كه مشاهده مى كنى . حضرت مركب خود را بسرعت بسوى آنها رسيد و سلام كرد، سپس پرسيد چرا فاميل خود را يارى نمى كنيد؟
آنها نيز او شكايت كردند.
عليه السلام فرمود: هر كس بايد با فاميل خود پيوند داشته باشد. اقوام به كمك و يارى رساندن به يكديگر سزاورترند تا اگر مشكلى براى هر يك از اقوام آنها پيش آمد و وضع آنها ناگوار شد به يكديگر يارى دهند كه كمك كاران و كسانى كه پيوند فاميلى را حفظ مى كنند از اجر الهى برخوردارند و آنها كه قطع رابطه كرده به يكديگر پشت مى كنند سنگين بارند. آنگاه مركب خود را حركت داد. (25)
انفاق  
امام على عليه السلام شبى تا صبح نخلستان شخصى را آبيارى كرد و در برابر، مقدارى جو دريافت نمود. وقتى جوها را به منزل برد يك سوم آن را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسكينى آمد و در خواست كمك كرد و آنها غذا را به او دادند.
ديگر جوها را آرد كردند و از آن غذائى تهيه نمودند، در اين هنگام نيز يتيمى آمد و از آنان كمك در خواست . آنها هم غذاى تهيه شده را به او دادند و از يك سوم باقيمانده غذائى مهيا كردند پس از آماده شدن غذا اسيرى آمد و در خواست كمك كرد و آنها نيز غذاى خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خداى تعالى كه ازنيت پاك آنان آگاه بود و مى دانست بخاطر خدا چنين انفاقى كرده اند و به پاداش الهى اميد دارند ضمن آيه اى از آنها تجليل كرد و به آنها احسان نمود و پاداش بزرگ آخرتى داد و درباره آنها فرمود:
و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا
و براى محبت به خدا به مسكين و يتيم و اسير غذا مى دهند. (26)
شيعه واقعى  
شخصى به امير المؤ منين عليه السلام گفت : فلانى بسيار گناه مى كند اما در عين حال از شيعيان شماست .
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: يك يا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد. اگر بسيار گناه مى كند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست يك دورغ گفتى زيرا او دوستدار ما است نه شيعه ما. در حالى كه تو گفتى او شيعه ماست . (شيعه كه اهل گناه نيست ). (27)
دادرسى مظلومان  
سعد بن قيس همدانى گويد: در زمان خلافت امير المؤ منين عليه السلام روزى او را در كنار ديوارى ديدم . عرض كردم : اى امير مومنان چرا در اين هنگام (كه هوا گرم و زمان استراحت است 9 بيرون آمدى ؟
حضرت فرمود: بيرون نيامدم مگر اينكه مظلومى را يارى دهم يا به فرياد داد خواهى رسيدگى كنم در اين هنگام بود كه زنى به سوى او آمد كه ترس و وحشت او راگرفته بود و نمى دانست به كجا مراجعه كند. نزد امام عليه السلام ايستاد و گفت : اى امير مؤ منان ! همسرم به من ستم و تعدى كرده و قسم ياد كرده است كه مرا كتك زند. شما با من بيا و ما را صلح ده .
حضرت سرش را پائين انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: نه و اللّه مى روم تا اينكه مظلوم حقش را با صراحت و قاطعيت بگيرد. منزلت كجاست ؟
آن زن گفت : فلان جاست .
امام عليه السلام با او حركت كرد تا به منزلش رسيدند. زن گفت : اينجا خانه ماست .
حضرت كنار درب منزل ايستاد و بر اهل خانه سلام كرد. در اين هنگام جوانى كه پيراهن بلند و رنگارنگ پوشيده بود از خانه بيرون آمد.
امام عليه السلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پيشه كن ، تو همسر خودت را ترسانده اى ؟
جوان گفت : مسائل خانوادگى ما چه ربطى به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش مى كشم .
امام عليه السلام همواره شمشير خود را به همراه داشت . در اين هنگام كه جوان گستاخى كرد ضربه شمشير حضرت را احساس كرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهى از منكر مى كنم و تو رد مى كنى ؟ همين آلان توبه كن و گرنه تو را خواهم كشت .
مردم به خدمت حضرت رسيدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان جسور كه طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض كرد: يا امير المؤ منين ! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمين خواهم شد تا همسرم پا بر روى من گذارد.
در اينجا بود كه امام عليه السلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر دارى كند و با خود اين آيه را تلاوت مى كرد:
لا خير فى كثير من نجويهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بين الناس .
خير در سخنان آنان نيست مگر كسى كه امر به صدقه يا كار خيرى كند يا بين مردم را اصلاح نمايد.
حمد خدائى را كه بوسيله من بين زن و مردى را اصلاح كرد. (28)
صفات مومن  
روزى امير المؤ منين عليه السلام از كنار عده اى از قريش كه نشسته بودند مى گذشت . آنها از لباسهائى سفيد و صورتهائى خوش رنگ برخوردار بودند و بسيار مى خنديدند، و هر كسى از كنار آنها مى گذشت با انگشت به او اشاره مى كردند وى را مورد تمسخر قرار مى دادند.
آنگاه به گروهى از اوس و خزرج گذر كرد كه آنها نيز نشسته بودند و از بدنى لاغر و ضعيف و رنگى زرد برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مى ورزيدند.
حضرت تعجب كرد و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شد و عرض كرد: پدر و مادرم فدايت شوند، من امروز به مردمى گذشتم و صفات آنها را ذكر كرد و ادامه داد به عده اى ديگر از اوس و خزرج گذر كردم و آنها را نيز توصيف نمود و گفت : همه آنها افرادى مومن هستند، حال صفات مومن را برايم بيان فرما.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله سر به زير انداخت و پس از لحظه اى سر بلند كرد و فرمود: مومن بيست صفت دارد و اگر از اين صفات بر خوردار نباشد ايمانش كامل نيست . و آن ويژگيها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زكات ، اطعام مسكين ، دست كشيدن بر سر يتيم ، پاكيزگى لباس ، كمر بستن به عبادت خدا و ديگر اينكه وقتى سخن مى گويند راست مى گويند و هنگامى كه وعده مى دهند خلاف وعده نمى كنند، و اگر امين شمرده شوند خيانت نمى ورزند. زاهد شب و شير روز هستند، روزها روزه دار و شبها عبادت مى كنند، همسايه آزار نيستند و همسايه ها از آنها در امانند، متواضعانه راه مى روند و در تشييع جنازه شركت مى كنند. خداوند ما و شما را از متقين قرار دهد. (29)
دلدارى به ديگران  
در جنگ جمل امير المؤ منين عليه السلام فرزندش محمد حنفيه را خواست و نيزه اى به او داد و فرمود: با اين نيزه به لشكر دشمن حمله كن .
محمد حنفيه نيزه را گرفت و حمله كرد اما عده اى از دشمن جلوى او را گرفتند و در نتيجه نتوانست پيشروى كند. وقتى به سوى پدر بازگشت امام حسن عليه السلام نيزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نيزه خويش ساخت و پيروزمندانه با نيزه خون آلود بسوى پدر بازگشت .
محمد حنفيه كه اين شجاعت را مشاهده كرد از شكست خود سرافكنده شد.
امام على عليه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پيامبر و تو فرزند على .
 فصل سوم : قصه هاى زندگى فاطمه عليها السلام
فاطمه عليها السلام خداوند امر به معروف را بخاطر مصلحت عموم مردم واجب كرد.(30)
دفاع علمى از مومنين  
دو نفر زن كه در مسئله اى دينى با يكديگر اختلاف داشتند براى حل اختلاف خود نزد فاطمه عليها السلام رفتند. يكى از زنان مومن و ديگرى معاند و كافر بود.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: من دلايل زن مومن را اثبات كردم و حقانيت سخن او را آشكار نمودم و در نتيجه او بر آن زن كه دشمن اسلام بود پيروز گشت و بشدت شاد و مسرور گرديد.
فاطمه عليها السلام به آن زن مومن كه بسيار خوشحال شده بود فرمود: شادى فرشته ها براى پيروزى تو بر او بيشتر از شادى تو مى باشد و غم و اندوه شيطان و ياران او از غم و اندوه اين زن كافر زيادتر است . (31)
دگر بينى  
امام حسن عليه السلام گويد: يك شب جمعه مادرم را ديدم كه در محراب عبادت ايستاد و همواره نماز مى گذارد و در ركوع و سجود بود تا شب به صبح رسيد و شنيدم كه براى زنان و مردان مومن با ذكر نام آنها دعا مى كند و هر چه بيشتر براى آنها از خداوند در خواست مى كند اما براى خود دعا نمى كند.
عرض كردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى كنى همان گونه كه براى ديگران دعا مى كنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسايه بعد اهل خانه . (32)
ارزش آموزش دين  
زنى به خدمت فاطمه زهرا عليها السلام رسيد و عرض كرد: مادر ناتوانى دارم كه درباره نمازش به مشكلى برخورده است ، از ايم رو مرا به سوى شما فرستاده است تا سوال او را پرسش نمايم .
فاطمه عليها السلام جواب سوال او را داد، مسئله دومى را سوال كرد و حضرت جواب او را داد، مسئله سوم ، چهارم تا دهم را پرسيد و حضرت جواب همه پرسشهاى او را داد. آنگاه آن زن از كثرت سوالهايى كه كرده خجالت زده شد و عرض كرد بيش از اين مزاحم نمى شوم اى دختر رسول خدا.
فاطمه عليها السلام فرمود: بيا و هر سوالى كه داشتى بپرس و من جواب خواهم داد، زيرا اگر كسى خود را مزد بگير كسى كند كه بار سنگينى را بر پشت بام حمل نمايد و در برابر مبلغ هزار دينار اجرت گيرد آيا از حمل بار خسته مى شود؟
زن گفت : نه خسته نمى شود (زيرا اجرت بسيار زيادى دريافت مى كند.)
فاطمه عليها السلام فرمود: من در برابر هر مسئله اى كه پاسخ مى دهم بيشتر از بين زمين و آسمان كه پر از مرواريد باشد پاداش مى گيرم پس سزاوار است كه هيچ در برابر جواب به سوال شما خسته نشوم .
م شنيدم كه فرمود: علماى شيعه ما در قيامت بر انگيخته مى شوند و به اندازه ارشاد مردم و زيادى علومى كه دارند بر آنها لباس كرامت پوشانده مى شود تا اينكه به يكى از آنها يك ميليون حله از نور داده مى شود، آنگاه منادى خداوند ندا مى دهد: اى سرپرستان يتيمان آل محمد كه جدائى آنها از امامانشان آنها را يارى كرديد اينها شاگردان شما هستند كه تحت سرپرستى و يارى شما بودند و هدايت شدند. از خلعتهايى كه به شما داده شد به آنها بدهيد، علما هم به اندازه علومى كه آنها از ايشان دريافت كرده اند خلعت مى دهند و برخى از آنها صد هزار خلعت
دريافت مى كنند و خود به كسانى كه از آنها تعليم گرفته اند مى بخشند. (33)
شيعه فاطمه عليها السلام  
مردى به همسرش گفت : نزد فاطمه عليها السلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برو و درباره من از او سوال كن كه آيا من شيعه شما هستم يا خير؟
همسرش نزد فاطمه عليها السلام رفت و از او سوال كرد.
حضرت فرمود: به او بگو:
ان كنت تعمل بما امر ناك وتنتهى عما زجرناك عنه فانت من شيعتنا و الا فلا.
اگر به آنچه تو را امر كرديم عمل مى كنى و از آنچه نهى كرديم پرهيز مى كنى تو از شيعيان ما هستى و گرنه شيعه ما نيستى .
زوجه آن مرد گويد: جواب فاطمه عليها السلام رابه شوهرم رساند. او گفت : و اى بر من چه كسى از گناهان و خطاها بدور است ! پس من در اين صورت براى هميشه در جهنم هستم زيرا هر كسى از شيعيان آنها نباشد هميشه درآتش جهنم است .
همسرش دوباره به خدمت فاطمه عليها السلام مى رسد و سخن شوهرش را به آن حضرت مى رساند.
فاطمه عليها السلام مى فرمايد: به او بگو آنطور كه گمان كردى نيست ، شيعيان ما از بهترين افراد اهل بهشت هستند.
و هر كس ما را دوست بدارد و دوستان ما را هم دوست بدارد و دشمن دشمنان ما باشد و با قلب و زبانش ايمان آورده است اگر مخالفت با امر و نهى ما كند شيعه ما نيست گرچه به بهشت مى رود اما بعد از آنكه بوسيله بلاها و سختى ها از گناهانشان پاك شوند يا با انواع سختى ها در عرصه هاى قيامت و يا ورود در طبقه بالاى جهنم كه عذاب مى شوند پاك گردند آنگاه بخاطر محبتى كه به ما دارند از جهنم نجاتشان مى دهيم و به نزد خود مى بريم . (34)
منطق قوى فاطمه عليها السلام  
امير المؤ منين عليه السلام به فاطمه عليها السلام فرمود: برو و ميراث پدرت (فدك ) را بگير.
فاطمه عليها السلام نزد ابوبكر آمد و گفت : ميراث پدرم رسول خدا را كه به من تعلق دارد بده .
ابوبكر گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا سيلمان براى داود ارث نگذارد؟
ابوبكر كه در برابر منطق محكم فاطمه عليها السلام عاجز ماند غضبناك شد و دوباره گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا زكريا (در قرآن ) نگفت : فهب لى من لدنك وليا يرثنى ويرث من آل يعقوب (فرزندى به من عطا فرما تا از من و آل يعقوب ارث برد).
ابوبكر كه دوباره با دليل محكم فاطمه عليها السلام روبرو شد بدون هيچ منطقى حرف خود را تكرار كرد و گفت : پيامبران ارث نمى گذارند.
فاطمه عليها السلام فرمود: آيا در قرآن نيامده است يوصيكم اللّه فى اولادكم للذكر مثل حظ الا نثيين (خداوند درباره فرزندانتان سفارش كرده است كه پسر به اندازه دو دختر ارث مى برد).
ابوبكر دوباره حرف خود را تكرار كرد كه پيامبران ارث نمى گذارند!
اين سخن كه پيامبران ارث نمى گذارند را عايشه و حفصه همسران پيامبر صلى اللّه عليه و آله به آن حضرت نسبت داده اند. اتفاقا وقتى عثمان به خلافت رسيد عايشه به او گفت : ميراث مرا از رسول خدا بده .
عثمان به او گفت : تو نگفتنى رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود ما پيامبران چيزى به ارث نمى گذاريم و حق فاطمه را ضايع كردى ؟ من هم چيزى به تو نخواهم داد. (35)
بهترين ويژگى زن  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: من و عده اى از اصحاب نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بوديم ، آن حضرت فرمود: بهترين ويژگى زنان چيست ؟
هيچيك از ما نتوانستيم جواب دهيم تا اينكه جلسه به پايان رسيد و از يكديگر جدا شويم .
من بسوى فاطمه عليها السلام رفتم و از سوالى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از ما پرسيده بود او را مطلع كردم و گفتم كسى از ما نتوانست به آن پاسخ دهد.
فاطمه عليها السلام فرمود: ولى من جواب آن را مى دانم ، بهترين ويژگى زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنان را نبينند.
نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتم و عرض كردم : اى رسول خدا! شما سوال كرديد چه چيزى براى زنان بهتر است . بهترين صفت زنان اين است كه به مردها نگاه نكنند و مردها آنها را نبينند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: تو وقتى نزد من بودى جواب آن را نمى دانستى چه كسى جواب سوال را به تو آموخت ؟
عرض كرد: فاطمه .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله شگفت زده شد و فرمود: براستى كه فاطمه پاره تن من است .
بنابر گفته فاطمه عليها السلام زن بايد پوشش كامل خود را مراعات كند تا نامحرم او را نبينند و خود از نگاه به نامحرم بپرهيزد تا عفت و سلامت او محفوظ بماند. (36)
حيا و پوشيدگى  
امير المؤ منين عليه السلام مى فرمايد: روزى شخص نابينائى اجازه گرفت و به خانه فاطمه عليها السلام آمد و زهرا عليها السلام خود را از او پوشاند.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله به او فرمود: چرا از اين نابينا حجاب گرفتى در حالى كه او تو را نمى بيند؟
فاطمه عليها السلام در جواب گفت : اگر او مرا نمى بيند من كه او را مى بينم علاوه او بوى نامحرم را كه استشمام مى كند!
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: شهادت مى دهم كه تو پاره تن من هستى . (37)
نزديكى به خدا  
پيامبر صلى اللّه عليه و آله از اصحاب خود سوال كرد در چه هنگام زن به خدا نزديكتر است ؟
اصحاب جواب صحيح آن را ندانستند.
وقتى فاطمه عليها السلام از سوال پيامبر صلى اللّه عليه و آله با خبر گرديد فرمود: بيشترين نزديكى زن به خداوند وقتى است كه در منزل خود قرار دارد.
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود: به راستى كه فاطمه پاره تن من است .
اين حديث به معناى آن نيست كه زن از منزل بيرون نرود چه اينكه فاطمه عليها السلام خود براى آوردن آب از منزل بيرون مى رفت بلكه به اين معناست كه منزل محيط امنى است كه زن در آن نزديكى بيشترى با خدا دارد. (38)
آزادى در انتخاب همسر  
امير المؤ منين عليه السلام فرمود: بعضى از صحابه نزد من آمدند و گفتند: چه مى شود خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله برسى و درباره خواستگارى از فاطمه عليها السلام با ايشان صحبت كنى .
من هم به محضر رسول خدا رفتم وقتى مرا ديد خنديد و فرمود: براى چه به اينجا آمدى و چه حاجتى دارى ؟
من هم خويشاوندى با او و پيش قدمى در اسلام و يارى كردن وى و جهاد خود در راه خدا را براى او بيان كردم .
پيامبر صلى اللّه عليه و آله فرمود: يا على راست مى گوئى تو بهتر از آن هستى كه مى گويى .
عرض كردم : يا رسول اللّه ! فاطمه را به ازدواج من در مى آورى ؟
حضرت فرمود: يا على قبل از تو كسانى براى خواستگارى او آمدند و من آنها را به فاطمه معرفى كردم اما با شنيدن نام آنها علائم نارضايتى در چهره او مشخص مى شد حال تو اينجا بمان تا من برگردم . آنگاه به سراغ فاطمه عليها السلام رفت و به او گفت : اى فاطمه تو خويشاوندى و فضل و اسلام على بن ابيطالب را مى دانى و من هم از پروردگار خود خواسته ام كه بهترين و محبوبترين خلقش را همسر تو قرار دهد و او الان به خواستگارى تو آمده است چه نظرى دارى ؟
فاطمه سكوت كرد و نارضايتى در چهره او آشكار نگشت و رو بر نگرداند.
پيامبر صلى اللّه عليه و آله كه سكوت او را علامت رضايتش دانست گفت : اللّه اكبر سكوت او اقرار و قبول اوست .
اين قطعه از تاريخ زندگى فاطمه عليها السلام بيانگر حياى اوست كه چگونه پاسخ مثتب خود را با سكوت اعلام كرد و از طرفى آزادى او در انتخاب همسر را بيان مى كند و حرمت خاصى كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السلام را اختيار او در انتخاب همسر قائل است كه هر چند على عليه السلام بهترين خلق خدا بود كه به خواستگارى رفته بود باز هم خواستگارى امام على عليه السلام را با او در ميان گذارد تا خود پذيرش خويش را اظهار نمايد. (39)
جهيزيه فاطمه عليها السلام  
وقتى پيامبر صلى اللّه عليه و آله تصميم گرفت كه فاطمه عليها السلام را به عقد على عليه السلام در آورد به او فرمود: اى على برخيز و زرهت را بفروش .
گويد: من هم رفتم زره ام را فروختم و پول آن را دريافت كرده و بر پيامبر صلى اللّه عليه و آله وارد شدم و پول زره را به او دادم . نه پيامبر صلى اللّه عليه و آله از مقدار آن سوال كرد و نه من خبرى دادم آنگاه بلال را صدا كرد و مبلغى به او داد و فرمود: برو براى فاطمه عطر خريدارى كن و مبلغى به ابوبكر داد و گفت : برو براى او لباس و اثاثيه منزل خريدارى نما و عمار ياسر و برخى ديگر از اصحاب را به كمك او فرستاد. آنه هم رفتند و اشياء مورد نياز را خريدارى كردند. جمع آنچه براى جهيزيه زهرا عليها السلام خريدند عبارت بود از:
يك عدد پيراهن ، يك رو بنده ، يك حله سياه خيبرى ، يك تختخواب بافته شده از برگ و ليف خرما، دو عدد تشك كه يكى از پشم گوسفند و ديگرى از ليف خرما پر شده بود، چهار بالش ، يك پرده پشمى ، يك تخته حصير، يك دستاس ، يك طشت مسى ، مشكى از پوست ، كاسه اى چوبى ، يك آفتابه ، دو كوزه سفالى ، يك سفره چرمى ، يك چادر بافت كوفه ، يك مشك آب ، مقدارى عطر.
اصحاب پس از خريد اشياء مذكور آنها را به محضر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آوردند. وقتى آنها را به او دادند حضرت آنها را زير و رو كرد و گفت : خداوند مبارك گرداند. (40)

next page 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مقابر برخى از علما، محدثين ، شهدا و بزرگان مدفون در شهر مقدس قم
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 07 اردیبهشت 1395

برخى از شورش ها و قيام هاى مردم قم در دوره هايى از تاريخ  
از آن جا كه مردم قم همواره به عنوان مردمى خونگرم و متعصب نسبت به دين و اعتقادات مذهبى ، مشهور و معروف اند و اين روند از نسلى به نسل ديگر در جريان بوده است ، لذا در طول تاريخ ، مبارزات و شورش هاى آنان عليه بى دينى و بى قانونى ادامه داشته و برخى از آنها ثبت و ضبط گرديده است كه در اين جا به طور خلاصه به بعضى از آن ها اشاره مى نماييم :
1- در سال 210 هجرى مردم قم عليه ماءمون خليفه عباسى شورش كردند و از پرداختن خراج به او خوددارى نمودند.علت واقعه را چنين مى نويسند:
ماءمون در مسير خود از خراسان به عراق ، چند روزى در رى توقف كرد و مقدارى از خراج سالانه آنان را تخفيف داد.مردم قم كه خراج آنان در سال به دو ميليون درهم مى رسيد، به وى نامه نوشتند و درخواست كردند ماليات سالانه آنان نيز كاهش يابد اما ماءمون نپذيرفت و قمى ها از پرداخت خراج سرباز زدند.
ماءمون لشگرى را به سردارى على بن هشام و عريف بن عنيسه به اين ناحيه روانه نمود كه با اهالى قم جنگيدند و بر آنان پيروز شده و باروى (54) قم را ويران ساختند.
همچنين يحيى بن عمران اشعرى ، رئيس قم را كشتند و خراج دو ميليونى را كه مردم از سنگينى آن مى ناليدند، به هفت ميليون درهم افزايش ‍ دادند.
پس از اين تا مدتى طولانى ، خراج قم ، رقم هنگفتى بود و حتى در اواخر قرن سوم نيز به چهار ونيم ميليون درهم بالغ مى گرديد.
2- در سال 217 هجرى در زمان خلافت معتصم ، بار ديگر مردم قم دست به شورش زدند.معتصم ، على بن عيسى را با لشگرى انبوه روانه كرد. آن ها بسيارى از باغ ها و بستان ها را سوزاندند و خسارات زيادى را وارد آوردند.
3- در سال 254 و در زمان خلافت معتز، مردم قم عليه او شورش كردند و او موسى بن بغا را كه براى جنگ با علويان مازندران با لشگرى انبوه گسيل داشته بود به قم فرستاد.موسى شهر را با زور تصرف كرد و عده زيادى از مردم را قتل عام كرد و باروى شهر را مجددا ويران ساخت . در اين واقعه ، عده اى از رؤ سا و بزرگان قم را نيز دستگير كرده و به بغداد فرستادند.
4- در سال 268 همزمان با خلافت معتمد، تا چندين سال نگذاشتند حاكمى كه طرف خليفه فرستاده شده بود وارد قم شود، تا آن كه از كوتكين بن ساتكين ترك با كاتب خود ابوالحسن احمد بن ماردانى به قم فرود آمد و باروى آن را به كلى خراب كرد، به طورى كه اثرى از آن به جاى نماند.
5- در زمان خلافت معتضد(289-279)، قمى ها حكمرانان و عاملانى را كه از طرف او فرستاده شده بودند از شهر بيرون راندند.
معتضد، ابراهيم كيلغ را فرستاد تا عده اى از آنان را كشته و عده ديگر را به بردگى بگيرد و گروه زيادى را از خانه و زندگى آواره كند.
6- در اواخر قرن سوم ، مردم قم هر كس را كه از طرف خلفا فرستاده مى شد به شهر راه نداده و با او به جنگ برمى خاستند تا آن كه خلفا مجبور شدند به همراه حكام و واليانى كه براى حكومت به اين شهر مى فرستادند، لشگر عظيمى نيز گسيل دارند.
7 - در سال 426 عليه سلطان مسعود غزنوى شوريدند و مدتى از وى فرمانبردارى نمى كردند. ابوسهل حمدونى كه مقيم رى بود، از طرف حاكم اين نقاط ماءموريت داشت ، ولى جراءت حمله به قم را نداشت ، تا آن كه سلطان مسعود با لشگر عظيمى به طرف جرجان و طبرستان به راه افتاد و از اين رو عاملان او در عراق نيرو يافته ، ابوسهل سپاهى به قم فرستاد تا مردم را مجددا به قم فرستاد تا مردم را مجددا به اطاعت از سلطان غزنوى وادار سازد. (55)
البته نتيجه اين قيام ها در كوتاه مدت و يا دراز مدت به نفع مردم بود؛ زيرا واليان و حكمرانان ، حداقل به اين نتيجه رسيده بودند كه مردم قم ، مردمى خونگرم و انقلابى هستند و نمى توان آنان را به سازش واداشت ؛ بنابراين اين گونه قيام ها در واقع سد مقاومى در مقابل حاكمان ظلم و ستم و بى عدالتى بود همچنين الگويى براى ديگر شهرهاى كشور ايران و ساير كشورها بود.
لازم به ذكر است كه در اين جا به قيام هاى قرن سوم تا پنجم مردم قم اشاره شد و ديگر قيام ها و شورش هاى آنان جهت مختصر بودن و پرهيز از اطاله مطالب نقل نشده است ، وگرنه مردم قم همواره عليه زورگويان و مستكبران دست به قيام و مبارزه زده اند.
شاهد اين ادعا، قيام عظيم مردم قم و سپس ساير شهرهاى كشور بود كه منجر به شكل گيرى انقلاب اسلامى ايران شد. كه در واقع ، بزرگترين و باشكوهترين و اسلامى ترين قيام ها بوده است . بنابراين لازم است به طور مختصر درباره اين قيام عظيم ، مطالبى را بيان داريم .
انقلاب اسلامى و قيام مردم قم  
نهضت اسلامى ، به رهبرى امام خمينى قدس سره در سال 1341 ه .ش از درون حوزه علميه قم آغاز شد. با اين توضيح مختصر كه پس از فوت مرحوم حضرت آيه الله العظمى بروجردى ، رژيم شاه تصور مى كرد كه نيروى مرجعيت از نظر سياسى ضعيف شده است . به اين دليل لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى را در هياءت دولت مطرح ساخت و آن را در 16 مهرماه 1341 به تصويب رساند.
به موجب اين لايحه به زنان حق راءى داده مى شد (البته منظور آنان عوام فريبى بوده است ) و از شرايط انتخاب شوندگان و انتخاب كنندگان قيد سوگند به قرآن حذف شده و افراد مى توانستند با هر كتاب آسمانى مراسم تحليف (56) به جاى آورند.
امام خمينى قدس سره كه در اين زمان در قم اقامت داشتند به توطئه رژيم شاه پى برده و مى دانستند كه رژيم شاه با اين كار مى خواهند، در واقع ، روحانيت را امتحان كرده و عكس العمل آن ها را ارزيابى كند؛ بنابراين امام خمينى قدس سره به سرعت واكنش نشان داده و براى اتخاذ تصميمات لازم ، علماى طراز اول قم را به تبادل نظر دعوت كردند.
علما در اين تبادل نظر به نتايج مطلوبى دست يافتند كه از جمله آن ، درخواست لغو اين لايحه بود كه در نهايت با هوشيارى حضرت امام خمينى قدس سره اين لايحه ، پس از كارشكنى هاى متعدد از جانب رژيم شاه ، در تاريخ دهم آذرماه همان سال ، به طور رسمى لغو گرديد كه اين خود يكى از نقاط آغاز مبارزه عليه رژيم شاه بود.
حادثه مهم ديگر در سال 41، پس از شكست لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى ، رفراندوم لوايح شش گانه بود كه شاه آن را انقلاب سفيد نام نهاده بود.
شاه يك روز قبل از رفراندوم و همه پرسى يعنى روز چهارم بهمن 1341 جهت جلب نظر علما وارد قم شد، اما امام با آگاهى تمام ، طى اعلاميه اى خروج مردم از خانه ها را تحريم كردند. شاه پس از ورود به قم ، هيچ استقبال كننده اى را نديد مگر همان مزدورانى كه روز قبل براى استقبال به قم آورده شده بودند، كه اين كار خشم رژيم را چندين برابر كرد.
به هرحال رفراندوم تقلبى انجام شد و رسانه ها اعلام كردند كه اين لوايح ششگانه با پنج ميليون و ششصد هزار راءى موافق در مقابل چهارهزار و صد و پنجاه راءى مخالف به تصويب رسيد.
اما امام خمينى قدس سره اين بار نيز هوشيارانه در جلسه اى كه با علماى قم داشتند پيشنهاد كردند كه مراسم نماز جماعت و وعظ و خطابه در اين ماه (ماه مبارك رمضان ) تعطيل شود؛ بدين دليل ، مساجد بسيارى از شهرها، از جمله : تهران ، قم ، اصفهان ، شيراز، مشهد و بعضى شهرهاى ديگر تعطيل شد كه اين كار خشم و نفرت مردم را نسبت به رژيم شاه افزايش داد. همچنين در عيد فطر همان سال ، مردم قم و بعضى شهرهاى ديگر كه عازم قم شده بودند به منزل امام رفته و امام خمينى قدس سره طى سخنانى به افشاى رژيم شاه و اين رفراندوم ساختگى پرداختند. ادامه اين نهضت در پانزدهم خرداد 1342 بود كه اگر چه بى رحمانه توسط رژيم شاه سركوب شد، اما اين سركوبى باعث نابودى آن نگرديد، بلكه همچون بذرى بود كه در 22 بهمن 1357 سر از خاك برآورد و شكوفه و ميوه داد.
نهضت پانزدهم خرداد داراى ويژگى هايى بود كه آن را از ساير نهضت هاى مادى ، متمايز مى ساخت . برخى از ويژگى هاى اين نهضت الهى عبارت بودند از:
اسلامى و مردمى بودن ، بيگانه ستيزى ، مخالفت با اصل سلطنت ، حضور روحانيت در صحنه مبارزات ؛ كه همه اين ها حول محور رهبرى كه داراى اخلاص و قاطعيت بود، مى چرخيد. قيام پانزدهم خرداد چنان تاءثيرى در جامعه به جاى گذاشت كه در واقع سرنوشت سياسى و اجتماعى آينده ايران را رقم زد.
افزايش رشد و بينش سياسى در ميان مردم و گروه هاى سياسى و روحانيون ، رواج و توسعه مذهب در ميان دانشجويان و تحصيل كرده ها و برملاشدن چهره منافقانه شاه از جمله تاءثيرات اين قيام بود.
رژيم شاه ، جهت حفظ حكومت و سلطنت خود و سركوب نمودن رشد سياسى و مذهبى مردم ، به اقداماتى دست زد كه يكى از آن ها، دستگيرى امام خمينى قدس سره - رهبر اين نهضت عظيم - بود، اما اين كار رژيم ، نه فقط نتوانست نداى مردم را خاموش كند، بلكه عكس العمل و مقاومت آنان را نسبت به رژيم شاه بيشتر كرد.
از جمله اين عكس العمل ها اقداماتى نظير اعتصابات طولانى توسط بازاريان و بيانيه ها و اعلاميه هاى شجاعانه توسط علما و حضور گسترده و اعتراض شديد از جانب مردم بود.
رژيم شاه مجبور شد ابتدا امام خمينى را در تاريخ 11 مرداد 1342 از زندان آزاد كند و ايشان را به منزلى در شمال شهر تهران منتقل سازد و سپس در پى اعتراضات دوباره مردم ، بازهم مجبور گرديد امام خمينى را پس از ده ماه يعنى در هجدهم فروردين سال 1343 به قم منتقل نمايد.
شاه تصور مى كرد امام خمينى از اين پس سكوت خواهد نمود؛ اما برخلاف تصور شاه مبارزات امام خمينى در برابر بى دينى و بى عدالتى همچون گذشته ادامه يافت و لحظه اى متوقف نشد.
يكى از عكس العمل هاى ايشان ، عليه قانون ننگين كاپيتولاسيون بود كه در 21 مهرماه 1343 در مجلس شوراى ملى به تصويب رسيده بود. اين عكس ‍ العمل شديد امام ، مردم را بيش از پيش آگاه و بيدار كرد.
از آن جا كه حضرت امام خمينى هيچگاه حاضر نبود دست از مبارزه بردارد، رژيم شاه براى مقابله با ايشان و براى مقابله با نهضت دست به اقداماتى تازه زد و ايشان را شبانه از منزل دستگير و صبح روز 13 آبان 1343 از فرودگاه مهرآباد به تركيه فرستاد و پس از يازده ماه ايشان را از تركيه به عراق منتقل ساخت تا به گمان پليد خود، رهبر اين نهضت را همچنان از مردم دور نگه دارد، اما امام خمينى قدس سره همچون خورشيد در پشت ابر، مردم را همچون گذشته با ارسال اعلاميه ها و بيانيه ها آگاه و هوشيار مى نمودند.
نخستين مراكزى كه با اين كار امام آگاه تر و بيدارتر مى شدند، حوزه علميه قم و بازار و دانشگاه ها بود كه رژيم شاه آن ها را به عنوان مراكز طغيان مى دانست . بنابراين اين گونه مراكز را از طريق ساواك شديدا كنترل مى نمود تا مردم را به سكوت وادارد.
اشاعه فرهنگ بى بند و بارى ، فكر بسيارى از جوانان را تخدير (57) كرده بود و با اين كار مى خواست آنان را از آرمان هاى متعالى بازدارد؛ اما از طرفى ، مردم آگاه و هوشيار، از راه هاى مختلف به مقابله با رژيم برخاستند كه در اين ميان نقش روحانيت بسيار حايز اهميت بوده است .
اگر بخواهيم از انواع مبارزات اقشار و توده هاى مردم عليه رژيم نام ببريم مى توانيم آن ها را به سه دسته تقسيم كنيم : مبارزه سياسى ، مبارزه مسلحانه و مبارزه فرهنگى ، كه هركدام به نوبه خود حائز اهميت بوده است .
براى مقابله با مبارزات مردم ، رژيم شاه به انواع حيله ها متوسل مى شد كه يكى از آن ها، شهادت حاج آقا مصطفى خمينى بود كه در تاريخ آبان ماه 1356 در نجف كه به طور مرموز اتفاق افتاد و شايد آن ها مى خواستند با اين كار خللى در روحيه امام ايجاد نمايند، اما امام خمينى قدس سره در تاريخ 10/10/1356 خطاب به روحانيون و دانشگاهيان سخنانى ايراد فرمودند و شهادت آقا مصطفى را از الطاف خفيه الهى دانستند، كه البته به حق چنين بود؛ زيرا شهادت حاج آقا مصطفى در واقع شروع تازه مبارزات مردم عليه رژيم شاه بود.
قيام 19 دى ماه مردم قم  
رژيم شاه پس از شهادت حاج آقا مصطفى ، احساس كرد كه محبوبيت امام در دل مردم بيشتر شده است ؛ از اين رو تصميم گرفت كه به شخصيت ايشان لطمه وارد نمايد. اين بود كه در تاريخ 16/11/1356، در روزنامه اطلاعات مقاله اى را با امضاى مستعار احمد رشيدى مطلق منتشر كرد كه آكنده از توهين و بى احترامى نسبت به امام خمينى قدس سره بود. اين اعلاميه ، مردم مسلمان ايران ، به ويژه مردم و حوزه علميه را سخت متاءثر و خشمگين نمود؛ تا آن جا كه روحانيون به دنبال اين ماجرا، فرداى آن روز درس هاى حوزه را تعطيل و به سوى منزل مراجع قم حركت كردند. آنان در خيابان ها با تظاهرات ، خشم خود را نشان دادند و اين تظاهرات تا روز 19 دى ماه ادامه يافت .
رژيم شاه به خيال خود براى سركوبى اين قيام ، عصر روز 19 دى ماه 1356، طلاب و عده اى از مردم قم را به رگبار گلوله بست و بسيارى از آن ها را شهيد و مجروح ساخت ، اما اين اقدام شاه نيز به سرنگونى زودتر او كمك كرد؛ زيرا در پى اين اقدام عمال شاه ، مردم تبريز به مناسبت چهلم شهداى قم و پس از آن مردم يزد، مراسم عزادارى گرفته و تظاهرات نمودند. سپس ‍ شهرهاى جهرم ، كازرون ، اصفهان ، تهران ، شيراز، مشهد، رفسنجان ، همدان و نجف آباد و ساير شهرهاى ايران به قيام و مبارزه برخاستند و امام خمينى قدس سره نيز با ارسال اعلاميه ها بيانيه ها، مردم را آگاه تر و بيدارتر مى كرد.
به دنبال اين راهپيمايى ها و قيام ها، راهپيمايى روز عيد فطر 16 شهريور ماه و سپس تجمع در 17 شهريور ماه (كه روز قبل اعلام شده بود) در ميدان شهداى (ژاله سابق ) تهران در مخالفت با سياست هاى مرموزانه رژيم شاه بود كه در اين تجمع و تظاهرات بسيارى از مردم شهيد و مجروح گرديدند و خون هاى گرمشان روى آسفالت هاى داغ ميدان شهدا جارى شد.
البته در صبح هفدهم شهريور ماه رژيم شاه ، به خيال خود جهت حفظ امنيت شهرها، تهران و يازده شهر (اصفهان ، مشهد، شيراز، تبريز، اهواز، آبادان ، جهرم ، كازرون ، قم ، قزوين و كرج ) را، حكومت نظامى اعلام كرده بود؛ اما همه اين ها در واقع شمارش معكوسى بود عليه رژيم شاه ، و دليل آن قيام هايى شد كه يكى پس از ديگرى رخ مى داد؛ همچون حادثه 13 آبان سال 1357 كه عده اى از دانشجويان و دانش آموزان به مناسبت سالروز تبعيد امام از ايران به تركيه در سال 1343 عليه رژيم شاه تظاهرات و تجمع كرده بودند و در حدود ظهر، ناگهان نيروهاى مسلح به سوى آن ها آتش ‍ گشوده و عده اى از آنان را به خاك و خون كشيده و شهيد و مجروح نمودند. به اين مناسبت و به ياد ايثارگرى هاى اين دانش آموزان ، روز سيزدهم آبان را، روز دانش آموز نام نهادند.
حادثه ديگر، راهپيمايى تاسوعا و عاشوراى سال 57 بود كه طول اين راهپيمايى بيش از 12 كيلومتر بود. در اين راهپيمايى ، مردم تهران با شعارهاى الله اكبر، خمينى رهبر استقلال ، آزادى ، حكومت اسلامى مرگ برشاه و نه شرقى ، نه غربى ، جمهورى اسلامى به راه افتادند و اعلام كردند كه ما ديگر شاه را نمى خواهيم و در واقع اين يك رفراندوم عمومى جهت عزل شاه خائن بود.
همچنين انجام اعتصابات گسترده - كه بيشتر از طرف بازاريان و كسبه و دانش آموزان و دانشجويان و فرهنگيان بود - كمر شاه خائن را شكست و او را بيشتر درمانده كرد؛ بنابراين شاه به اين نتيجه رسيد كه ديگر نمى تواند در اين كشور بماند و به تساوى حقوقى افراد تظاهر كند؛ از اين رو در تاريخ 26 دى ماه 1357 از ايران فرار كرد.
پس از فرار شاه معدوم از ايران ، امام خمينى قدس سره در تاريخ 12 بهمن 1357 پس از سال ها تبعيد، قلوب مردم ايران را شادمان نموده و به وطن بازگشتند و در ميان استقبال بى سابقه و گرم مردم با برنامه ريزى قبلى كه خود انجام داده بودند، يكسره به بهشت زهرا، در كنار تربت پاك شهيدان رفتند و در آن جا سخنرانى مهمى ايراد فرمودند. قسمتى از سخنرانى ايشان چنين بود: من دولت تعيين مى كنم ، من توى دهن اين دولت (دولت بختيار) مى زنم ، من به پشتيبانى اين ملت ، دولت تعيين مى كنم .
سرانجام انقلاب اسلامى ايران ، پس از سال ها و مبارزه عليه طاغوتيان در 22 بهمن 1357 به پيروزى رسيد و پرچم پرافتخار جمهورى اسلامى در آن به اهتزاز درآمد.
لازم به ذكر است كه از زمان ورود امام تا پيروزى انقلاب كه 10 روز فاصله داشت ، حوادثى مهمى اتفاق افتاد كه بعضى از آن ها عبارتند از:
تشكيل دولت موقت ، پيوستن نيروى هوايى به مردم ، در اختيار گرفتن راديو و تلويزيون توسط مردم و اعلام پيروزى انقلاب از طريق صدا و سيما و شكست حكومت نظامى 21 بهمن كه به فرمان امام خمينى انجام شد. (58) (البته حوادثى نيز پس از پيروزى انقلاب رخ داد كه در اين مختصر نمى گنجد).
رجال برجسته علمى و سياسى قم  
از آن جا كه شهر قم از ابتدا مركز تشيع بوده است ، عده اى از بزرگترين علما و محدثين شيعه از اين شهر برخاسته اند.
برخى از معروف ترين علما و دانشمندان شيعى عبارتند از:
1 - زكريا بن آدم عبدالله اشعرى : او از صحابه خاص امام على بن موسى الرضا عليه السلام به شمار مى رود و از فضايل ايشان آن است كه در سفر مكه هم كجاوه حضرت رضا عليه السلام بوده و هم مسائلى را كه از آن امام استماع نموده عينا روايت كرده است . مقبره او در شيخان است .
2 - ابو جرير زكريان ادريس بن عبدالله اشعرى : او نيز از اجله اصحاب (59) ثامن الحجج على بن موسى الرضا عليه السلام است كه از ناحيه آن امام مورد ستايش قرار گرفته است . سال رحلتش پس از رحلت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به سال 201 و مدفنش در قبرستان شيخان مى باشد.
3 - على بن بابويه : محدث وجيهه (60) و عالم معتمد و فقيه ابوالحسن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى از اجلاء فقها اصحاب و اعاظم (61) مشايخ روات ، (62) داراى مقامات عاليه و كرامات و صاحب تصنيفات و تاءليفات ، غيور در امر دين و ساعى (63) در مبارزه با كفر و الحاد خوانده شده است . مقبره او در قم (ابتداى خيابان چهارمردان ) مى باشد. پسرش محمد بن على ، رئيس المحدثين ملقب به صدوق كه با دعاى حضرت بقيه الله الاعظم - عجل الله تعالى فرجه الشريف - متولد گرديد، او در شهر رى مدفون مى باشد.
احمد برقى : عالم جامع و كامل ابو جعفر احمد بن عبدالله محمد بن خالد بن عبدالرحمن محمد بن على البرقى ، از اجلاء مشاهير اصحاب طايفه و از صحابه امام جواد و امام هادى عليهم السلام به شمار مى رود. پدرش ‍ ابوعبدالله محمد نيز از اكابر روات و محدثين و اعاظم اهل فضل و دين و از ثقات (64) اصحاب امام كاظم و امام رضا عليهم السلام خوانده شده است .
5 - ابن قولويه : شيخ جليل ، فقيه محدث ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه قمى از اعاظم روات و فقهاى طايفه و از كبار (65) مشايخ و از ثقات اصحابى است كه از شيخ كلينى و از پدر خود، محمد بن قولويه مدفون به قم روايت كرده است .
6 - خواجه نصير الدين (محمد بن محمد بن حسن طوسى جهرودى قمى ): از حكماى مشهور اللهى و فقهاى بزرگ اسلامى ، تولدش در قريه طوس نو از قراء جهرود قم و تاريخ ولادتش پانزدهم جمادى الثانى سال 591 و تحصيلاتش در طوس خراسان و رحلتش در هيجدهم ذى حجه سال 672 ه .ق و مدفنش در رواق غربى مشهد كاظمين ، ميان دو در ورودى حرم امامين در جايگاه مستقلى است .
7 - فياض لاهيجى : فياض لاهيجى قمى ، ملا عبدالرزاق بن على بن الحسين ، فاضلى متكلم و حكيمى متشرع و اديبى لبيب (66) و محققى مدقق بوده است . او داراى تصنيفاتى در حكمت و كلام مى باشد.
8 - صدرالمتاءلهين شيرازى : استاد فيض و فياض صدرالدين محمد ابراهيم شيرازى معروف به ملاصدرا، نويسنده ، كتاب اسفار است او نزد ميرداماد و شيخ بهايى در قم شاگردى كرده و تاءليفات ديگرى هم دارد؛ از جمله : شرح بر اصول كافى شيخ كلينى و شرح بر هدايه ميبدى و حاشيه اى بر الهيات شفاى بو على سينا و شرح بر حكمه الاشراق و تفسيرى بر قرآن و كتاب شواهد الربوبيه . رحلتش در سال 1050 در راه مكه معظمه در بصره اتفاق افتاد كه همان جا هم مدفون گرديده است .
9 - شيخ مفيد قمى : شيخ المشايخ محمد بن محمد بن نعمان بن عبدالسلام بن جابرين بن سعيد عكبرى قمى از اجله مشايخ طايفه و اعاظم و اساتيد علماى فرقه اماميه بود. در فقه و كلام ، درايت داشته و اعلم (67) اوثق (68) عصر خود شناخته شده است . در سال يازدهم ذى قعده 336 در عكبر متولد و در 27 رمضان سال 413 رحلت نمود.
10 - عبدالله بن سعد بن مالك اشعرى : شيخ جليل عبدالله بن سعد اشعرى از صحابه امام محمد باقر عليه السلام بود كه زمان امام جعفر صادق عليه السلام را هم درك كرد.
عبدالله داراى پانزده فرزند بود كه پس از تسخير حصارهاى قم ، هر يك از آنان در حصارى به تعليم الفباى قرآن پرداختند و ظرف مدت كوتاهى جمع كثيرى از زرتشتيان اين بخش را به قبول دين مقدس اسلام و پذيرش آيين تابناك تشيع مفتخر ساختند.
11 - ملا محمد فيض كاشانى : صاحب كتاب وافى در سال 1007 در قم متولد و در سال 1091 در كاشان رحلت نمود.
12 - ابوالمحارب ، حنين بن محارب (از اطباء بوده است ).
13 - قاضى سعيد (از فلاسفه بوده است ).
مردم قم در شعر و ادبيات هم داراى جايگاه خاصى بوده اند و شاعران بسيارى را در خود ديده اند، همانند:
14 - ابوالاشعث قمى ، قديمى ترين شاعر عراقى .
15 - جعفر بن محمد بن على العطار قمى كه او را در شعر، از رودكى بالاتر مى دانسته اند.
16 - ركن الدين قمى (شاعر قرن هفتم ).
17 - شهيدى قمى : معاصر سلطان حسين صفوى و بسيارى ديگر.
از رجال ادب و سياست مى توان افراد زير را نام برد:
18 - ابوالفضل ابن عميد و پسرش ابوالفتح .
19 - تاج الملك وزير ملك شاه سلجوقى .
20 - مؤيد الدين محمد بن عبدالكريم قمى .
از وزراى خلفاى عباسى :
21 - مجد الملك براوستانى وزير بركيارق و ابن علقمى را مى توان نام برد.
22 - از علماى صرف و نحو مى توان از نظام الاعرج قمى مؤلف كتاب شرح شافيه ابن حاجب نام برد.
23 - شيخ طبرسى : شيخ جليل امين الاسلام ابو على فضل بن حسن بن فضل تفرشى مشهدى از مفسرين بنام و محدثين اسلام است كه صاحب سه تفسير كبير و وسيط و وجيز (69) بود كه به اسامى مجمع البيان و جامع الجوامع و وجيز موسومند.
24 - قطب راوندى : شيخ اجل سعيد بن هبه الله بن حسن راوندى از اعاظم فقها و مفسرين بن و اكابر علما و محدثين اماميه در قرن ششم و شيخ علماى قم بوده است . وى نخستين كسى است كه خطب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام را شرح داد و سپس ابن ابى الحديد از شرح او اقتباس و استفاده كرد.
البته علما و دانشمندان ديگرى كه پس از آن زمان ها برخاسته اند بسيار بوده و هستند و نياز به بحث جداگانه اى دارد، علمايى همچون حضرت آيه الله العظمى بروجردى و حضرت آيه الله العظمى امام خمينى از آن جمله اند.
مقابر برخى از علما، محدثين ، شهدا و بزرگان مدفون در شهر مقدس قم 
الف - در حرم مطهر حضرت معصومه عليه السلام  
1 - آيه الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى
2 - آيه الله العظمى سيد محمد تقى خوانسارى
3 - آيه الله العظمى سيد صدرالدين صدر
4 - آيه الله العظمى سيد محمدرضا گلپايگانى
5 - آيه الله علامه سيد محمد حسين طباطبايى
6 - آيه الله سيد احمد خوانسارى
7 - آيه الله حاج ميرزا محمد فيض قمى
8 - آيه الله شيخ مرتضى حائرى (فرزند شيخ عبدالكريم )
9 - آيه الله ميرزا هاشم آملى
10 - آيه الله ميرزا مهدى بروجردى
11 - آيه الله شيخ ابوالقاسم قمى معروف به آيه الله كبير قمى
12 - آيه الله شهاب الدين اشراقى
13 - علامه شهيد مرتضى مطهرى
14 - شهيد محراب آيه الله سيد اسدالله مدنى
15 - شهيد آيه الله على قدوسى
16 - شهيد آيه الله حاج شيخ محمد مهدى ربانى املشى
17 - شهيد آيه الله سيد محمد مهدى حكيم
18 - شهيد حجه الاسلام شيخ فضل الله محلاتى
19 - شهيد حجه الاسلام عباس شيرازى
20 - شهيد حجه الاسلام محمد منتظرى
21 - آيه الله حاج سيد حسن انگجى
22 - آيه الله حاج سيد محمدعلى انگجى
23 - آيه الله سيد عباس مهرى
24 - آيه الله شيخ عبدالكريم ربانى شيرازى
25 - آيه الله سيد محمد صادق لواسانى
26 - آيه الله سيد ابوالحسن حسينى ، مشهور به رفيعى قزوينى
27 - سيد محمد قمى برقعى
28 - حاج سيد اسماعيل قمى
29 - حاج سيد حسين كوچه حرمى
30 - آيه الله العظمى حاج محمد على اراكى
31 - آيه الله العظمى سيد رضا بهاءالدينى
32 - آيه الله احمدى ميانجى
33 - آيه الله سيد مهدى روحانى
34 - آيه الله سيد جمال الدين خوئى
ب - در صحن مطهر حضرت معصومه عليها السلام  
1 - سعيد بن هبه الله راوندى معروف به قطب راوندى
2 - عبدالرزاق لاهيجى (داماد ملاصدراى شيرازى )
3 - شهيد آيه الله شيخ فضل الله نورى
4 - شهيد حجه الاسلام دكتر محمد مفتح
5 - شهيد مهدى عراقى
6 - شهيد حسام عراقى (فرزند مهدى عراقى )
7 - شهيد عبدالحميد ديالمه
8 - پروين اعتصامى
ج - در مقبره و گلزار شهداى شيخان :  
1 - زكريابن آدم
2 - زكريا بن ادريس (معروف به ابو جرير قمى )
3 - آدم بن اسحاق
4 - ميرزا ابوطالب قمى
5 - حاج آقا احمد طباطبايى
6 - حاج ملامحمد صادق قمى
7 - حاج سيد صادق قمى
8 - حاج سيد جواد قمى
9 - ميرزا ابوالقاسم قمى (صاحب كتاب قوانين الاصول )
10 - آيه الله ميرزا جواد ملكى تبريزى
11 - حجه الاسلام شيخ مرتضى انصارى ، فرزند شيخ محمد حسين قمى
12 - شهيد حجه الاسلام غلامحسين حقانى
13 - شهيد حجه الاسلام عبدالوهاب قاسمى
14 - شهيد حجه الاسلام نورالله طباطبايى نژاد
15 - شهيد حجه الاسلام عمادالدين كريمى يثربى نژاد
16 - شهيد على اكبر هاشمى سنجانى
17 - شهيد حجه الاسلام محمد حسين صادقى
18 - حاج ملا حسين مولوى (مداح اهل بيت )
د - در اماكن ديگر قم :  
1 - آيه الله العظمى سيد حسين بروجردى (در مسجد اعظم )
2 - على بن ابراهيم فرزند هاشم قمى (باغ ملى )
3 - على بن الحسين بن موسى ابن بابويه (ابتداى خيابان چهار مردان ، پشت پاساژ ملت )
4 - آيه الله العظمى سيد محمد حجت كوه كمرى مدرسه حجتيه )
5 - آيه الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى (مقابل در ورودى كتابخانه ايشان )
6 - ميرزا حسين كاشفى لاهيجى (خيابان ارم ، ابتداى خيابان چهارمردان )
7 - شهيد آيه الله سيد محمدرضا سعيدى (مدفون در قبرستان وادى السلام خاكفرج )
8 - مجاهد شهيد سيد مجتبى نواب صفوى (قبرستان وادى السلام )
9- شهيد آيه الله شيخ حسين غفارى (قبرستان باغ رضوان )
ه - در گلزار شهدا، چهار مردان :  
10 - شهيد سرلشگر مهدى زين الدين ، فرمانده لشگر 17 على بن ابيطالب عليه السلام
11 - شهيد حاج اسماعيل صادقى ، رئيس ستاد لشگر 17 على بن ابيطالب عليه السلام
12 - شهيد جواد عابدى ، فرمانده عمليات لشگر 17 على بن ابيطالب عليه السلام
13 - شهيد جواد دل آذر، فرمانده لشگر 17 على بن ابيطالب عليه السلام
14 - شهيد حسين صبورى ، فرمانده عمليات لشگر 17 على بن ابيطالب عليه السلام
15 - حجه الاسلام والمسلمين شهيد سيد حسين سعيدى ، فرزند شهيد آيه الله سعيدى
16 - سرهنگ شهيد على طاهايى معاونت اطلاعات سپاه
17 - شهيد مجيد زين الدين ، برادر شهيد مهدى زين الدين
18 - شهيد على عابدى ، برادر شهيد جواد عابدى ، و... بسيارى از شهداى ديگر
با توجه به اين كه شناخت دقيق تاريخ يك منطقه ، ارتباط مستقيم با شناخت جغرافيايى آن منطقه دارد و بيان نمودن مطالبى درباره جغرافياى يك شهر يا استان يا كشور، در واقع بيان نمودن تاريخ آن منطقه است ، در پايان اين بخش ، ضرورى به نظر مى رسيد تا اطلاعاتى هر چند كوتاه از جغرافياى جديد استان قم ارائه گردد تا با مطالعه دقيق آن ها اهميت شهر قم و موقعيت كنونى آن - كه بسيار مهم و حساس است - برهمگان واضح و روشن شود.
لازم به ذكر است كه در اين جا اطلاعات جغرافيايى خاصى مورد مطالعه قرار گرفته و بقيه اطلاعات ، همچون انواع آب و هوا و نوع محصولات كه چندان تاءثيرى در شناخت تاريخ قم ندارد، بيان نگرديده است . مطالعه كنندگان محترم جهت كسب اطلاع بيشتر از جغرافياى استان قم مى توانند به كتاب هايى در اين مورد مراجعه نمايند.
برگزيده اى از جغرافياى استان قم (70) 
الف - موقعيت جغرافيايى :  
استان قم ، تقريبا در مركز ايران قرار دارد. مساحت آن در حدود 14631 كيلومتر مربع مى باشد. اين استان از شمال به استان تهران ، از شرق به استان سمنان ، از جنوب به استان اصفهان و از غرب به استان مركزى ، محدود است . بنابراين استانى است كه در مسير استان هاى مهم ايران قرار دارد كه از نظر بازرگانى و اقتصادى ، سياحتى و زيارتى اهميت استان را دوچندان مى كند. همچنين اين استان در غرب درياچه نمك (مسيله ) و دشت كوير واقع شده است .
ب - تقسيمات سياسى و ادارى :  
تا سال 1316 هجرى شمسى ، ايران از نظر تقسيمات كشورى ، به ترتيب به ايالت ، ولايت و بلوك تقسيم مى شد. در اين ميان نخستين قانون تقسيمات كشورى به صورت جديد تصويب شد. در اين قانون ، ايران به 10 (ده ) استان و 40 (شهرستان ) تقسيم شده بود كه استان ها با شماره مشخص شده بودند. استان فعلى قم جزئى از استان دوم به شمار مى آمد. شهرستان هاى استان دوم عبارت بودند از سارى ، گرگان ، سمنان ، تهران ، قم و كاشان .
در سال 1339 طبق قانونى كه از مجلس گذشت مقرر شد كه استان ها به جاى شماره ، به اسامى اصلى و تاريخى خود ناميده شوند. در اين ميان تقسيم بندى محدوده استان قم جزء استان مركزى ، و تهران ، مركز اين استان به شمار آمد.
به دنبال تشكيل استان جديدى به نام استان تهران ، با تصويب هياءت دولت در سال 1365، شهرستان قم از استان مركزى جدا گرديد و جزء استان تهران شد.
سرانجام در سال 1374 در پى سفر پر خير و بركت رهبر معظم انقلاب اسلامى ، حضرت آيه الله خامنه اى به قم - كه مصادف با ايام ولادت با سعادت حضرت على عليه السلام بود - شهرستان قم به امر ايشان و نيز با تصويب مجلس شوراى اسلامى ، به استان جداگانه اى به نام استان قم تبديل شد تا به مشكلات ديرينه آن رسيدگى بيشترى گردد.
بنابراين شهرستان قم با تركيب چهار بخش ، شامل بخش مركزى ، بخش ‍ نوفل لوشاتو (كهك )، بخش خلجستان ، بخش جعفرآباد و شهرستان هاى قم ، كهك و گازران ، به استان مستقلى تبديل گرديد.
ج - تراكم جمعيت :  
استان قم در سال 1370 شمسى ، 757147 نفر جمعيت داشته است كه از اين تعداد 10 درصد در روستا و بقيه در نقاط شهرى زندگى مى كنند؛ بنابراين بيشتر جمعيت اين استان ، شهرنشين هستند كه قسمت اعظم آنان در شهر قم اسكان يافته اند.
تراكم متوسط جمعيت در استان قم ، 61 نفر در كيلومتر مربع مى باشد. به دليل تفاوت هاى جغرافيايى ، جمعيت در سطح استان يكسان توزيع نشده است و بيشترين جمعيت ، در بخش مركزى و كمترين تراكم جمعيت را بخش جعفرآباد دارند. به طور كلى تراكم رد سطح استان بسيار كم مى باشد كه علت اساسى آن ، كمبود آب و خاك حاصل خيز است .
د - سطح سواد و امكانات آموزشى :  
72 درصد مردم قم استان قم با سواد هستند. اين در حالى است كه جمعيت با سواد كشور، 5/74 درصد است . تركيب سنى در استان قم بسيار جوان است و بيش از 45 درصد جمعيت استان كمتر از 15 سال سن دارند. به علت گسترش شهرنشينى در سطح استان ، بيشترين امكانات آموزشى در سطح شهر قم وجود دارد كه اين امكانات نيز با توجه به رشد جمعيت شهرى كافى به نظر نمى رسد و با ميزان مطلوب فاصله دارد.
از نظر امكانات آموزش عالى نيز استان قم در سال هاى اخير، با رشد اين مراكز روبرو بوده است . اين مراكز كه در شهر قم متمركز شده اند، توجه دولت به بخش آموزش عالى را در اين شهر، نشان مى دهد.
مراكزى مانند دانشگاه آزاد اسلامى ، دانشگاه پيام نور، دانشگاه فاطميه ، دانشگاه قم ، دانشگاه مفيد، مجتمع آموزش عالى از آن جمله است . اهميت شهر قم از نظر امكانات آموزش حوزوى زياد مى باشد. حوزه علميه قم در سال 1370 داراى بيش از 23 هزار طلبه بوده است .
كتابخانه هاى مهم قم عبارتند از: كتابخانه حضرت آيه الله العظمى مرعشى نجفى ، كتابخانه آستانه مقدسه قم ، كتابخانه حضرت آيه الله العظمى گلپايگانى و كتابخانه مسجد اعظم و چند كتابخانه مهم ديگر.
اهميت استان از نظر منطقه اى و معادن :  
شهر قم به علت آن كه در مركز كشور قرار داشته ، از گذشته تاكنون محل تلاقى و عبور جاده هاى سراسرى كشور بوده است . در قرون نخستين اسلامى اين جاده ها اهميت بيشترى يافتند و شهر جديد در محل تلاقى اين راه ها شكل گرفت .
با گذشت زمان و ايجاد امنيت و ثبات در منطقه ، شهر قم داراى 13 راه و دروازه اصلى و فرعى گرديد كه نشان دهنده اهميت ارتباطى شهر قم مى باشد. امروزه نيز شهر قم با نزديكى به مركز ثقل سياسى جغرافيايى كشور داراى اهميت بسيار است .
قم يكى از استان هاى مهاجرپذير مى باشد. به طور كلى علل رشد جمعيت قم عبارتند از:
1 - دارابودن موقعيت مذهبى - سياسى شهر قم 2 - گسترش مراكز تحصيلات علوم دينى 3 - نزديكى به پايتخت 4 - افزايش زاد و ولد در سال هاى اخير.
مهاجرت هاى خارجى افغانى ها، معاودين عراقى و محصلين علوم دينى كه از كشورهاى مختلف به قم آمده اند نيز بر رشد جمعيت دامن مى زند.
در اين استان حدود 6 درصد به كار كشاورزى و 44 درصد در بخش ‍ خدمات و صنعت مشغول كار هستند.
اين استان به علت نزديكى به شهر تهران و راه هاى ارتباطى كشور و نزديك بودن به دو استان صنعتى يعنى اراك و اصفهان بسيار مهم و باارزش تلقى مى گردد. در اين استان ، هم اكنون 32 معدن فعال كوچك و بزرگ مورد بهره بردارى قرار گرفته است كه مهم ترين اين معادن عبارتند از: معادن سنگ ساختمانى ، سنگ گچ و منگنز كه مهم ترين آن منگنز مى باشد. همچنين معادن نفت و گاز در استان وجود دارد، ولى تاكنون مورد بهره بردارى قرار نگرفته است . سد مخزنى 15 خرداد نيز كه برروى رودخانه قمرود در عباس آباد واقع در محور قم - دليجان ساخته شده است بر اهميت اين استان افزوده است .
حوزه علميه قم و نقش علما در رشد آن 
فصل اول : حوزه علميه قم  
مقدمه :  
شهر قم از ابتداى پيدايش ، پيوسته مهد دانش و فضيلت و سرچشمه فيضان حكمت و معرفت بوده ، از همان ابتدا تربتش به شرافت ، و مردمش به فضيلت ستوده شده اند.
خدمات برجسته و مساعى ارزنده دانشمندان قم ؛ راه احياى آيين تشيع و نشر معالم دين و فرهنگ اسلام به حدى بود كه تاج كرامت ابدى و دينى بر تارك شريف آنان نهاده شد. اجراى آيين اين تاج گذارى ، هفتاد و چند سال قبل از نزول حضرت فاطمه معصومه عليها السلام به قم و در زمانى بود كه هنوز پدر بزرگوارش امام كاظم عليه السلام ديده به جهان نگشوده بود؛ يعنى زمانى بود كه جد امجد فاطمه معصومه عليها السلام (امام به حق ناطق ، حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ) از رحلت و از دفن وى در قم خبر داد و طى روايت مفصلى قم را حرم خود و اهل بيت خويش و كوفه صغير و آشيانه طالبين آل محمد عليهم السلام خوانده ، بر توجيه درى از درهاى بهشت به سوى مردم قم تصريح فرموده است . چرا كه اساس و پايه آن را گروهى از صحابه و دوستان ائمه از عرب اشعرى با مصالح ايمان و ملات تولى به كار گذاشتند و شالوده اين بلده طيبه را به سال 94 هجرى در دوران امام محمد باقر عليه السلام طرح ريزى كردند.
براى نخستين بار مكتب اماميه توسط عرب اشعرى در قم افتتاح گرديد كه فقه شيعه به طور علنى و رسمى در آن تدريس مى گشت و مشعل هدايت و ارشاد شيعه در اولين بار در اين شهر فروزان گرديد و تربيت يافتگان مكتب قم بر ساير بلاد اسلامى نورافشانى كردند. از اين مكتب ، اساتيد و بزرگانى برخاستند كه نام نامى و لقب گراميشان براى هميشه زينت بخش صفحات كتاب هاى رجال و تراجم مى باشد.
امروزه شهر قم در واقع مركز معارف و فرهنگ اسلامى در سراسر جهان است . (71)
اكنون با توجه به موقعيت فرهنگى و تاريخى و مقام رفيع اين قطعه مباركه ، در جغرافياى سياسى و مذهبى معارف نورانى اهل بيت عليهم السلام برخود لازم ديدم كه با استمداد از الطاف الهى و توسل به عنايات معصومين عليهم السلام قطره اى از درياى بى كران خدمات متقابل قم و بينش ناب اسلامى شيعى را طى چند قسمت تقديم دارم :
قسمت اول : تاءسيس حوزه علميه قم :  
قم از زمانى كه اشعريان آمدند و وضع آن را تغيير دادند، مركز علما و محدثان و راويان و فقها بوده است . عده اى از اشعرى هايى كه به قم كوچ كردند، جزء علماى تابعين بودند كه در سپاه عبدالرحمن بن محمد بن الاشعث با حجاج جنگ مى كردند. عبدالله بن سعد و پسرش موسى كه همراه ديگر اشعريان به قم آمدند. در شمار علماى آن روز محسوب مى شوند.
در قرن دوم هجرى دوازده پسر از سعد بن عبدالله بن ملك بن عامر اشعرى در شمار راويان و اهل حديث بوده و از ابن عبدالله جعفر بن محمد الصادق عليه السلام روايت مى كرده اند و بيش از صد نفر از فرزندان عبدالله و احوص ، پسران سعد - كه جزء نخستين كسانى از آل اشعر بودند - كه به قم آمدند و از فرزندان سائب بن مالك و از فرزندان نعيم بن سعد از ديگر امامان روايت كرده اند.
در اواخر قرن دوم و قرون سوم و چهارم ، قم مهم ترين مركز علما و محدثان شيعه بوده است و در اين عصر، علمايى مانند محمد بن حسن صفار و ابوعبدالله محمد بن خالد برقى و ابو جرير زكريا بن ادريس از راويان امام صادق و امام كاظم و امام رضا عليهم السلام ، همچنين آدم بن اسحاق و زكريا بن آدم از اصحاب امام رضا عليه السلام و على بن بابويه و پسرش ‍ محمد، معروف به صدوق و ابن قولويه و على بن ابراهيم و ده ها تن ديگر از شهر قم برخاستند.
در قرون پنجم و ششم (دوره سلجوقيان ) نيز قم ، مركزى بزرگ براى فقها و علماى شيعه بود و عده اى براى تحصيل به اين شهر مى آمدند و مدارس ‍ دائرى داشتند. شيخ عبدالجليل رازى وضع علمى قم را در قرن ششم شرح داده و مى گويد: مدارس دينى قم داراى وسايل كافى و علما و مدرسان و مفسران بزرگ مى باشد و كتابخانه هايى از كتاب هاى فرقه هاى مختلف در آن وجود دارد. شيخ عبدالجليل ، اسامى اين مدارس را كه در قم و در زمان او داير بود و فقها و پيشوايان دينى با شكوه تمام در آن مى زيسته اند، ذكر كرده است كه عبارتند از:
1 - مدرسه سعد صلت 2 - مدرسه اثيرالملك 3 - مدرسه سيد سعيد عزالدين مرتضى 4 - مدرسه سيد زين الدين 5 - مدرسه ظهرالدين عبدالعزيز 6 - مدرسه ابوالحسن كميج 7 - مدرسه شمس الدين مرتضى 8 - مدرسه مرتضى كبير 9- و مدرسه اى جنب مشهد مطهر ستى فاطمه بنت موسى بن جعفر. (72)
در فاصله ميان سلجوقيان و صفويه در شهر قم ، حوادث گوناگونى رخ داد، و چند بار مردم آن قتل عام شدند و خود شهر ويران گرديد.
در زمان تيموريان ، شهر قم مدتى پايتخت بود و در زمان سلطان محمد تيمورى ، وى شرف الدين على يزدى عالم و مورخ و رياضى دان معروف آن روز را به قم دعوت كرد و شرف الدين مدتى در اين شهر اقامت داشت . او ظاهرا از علماى اهل تسنن بوده است .
در دوره صفويه ، وضع روحانيت قم تا حدى مشخص مى باشد. گويا پس از پيدايش صفويه از مدارس قم كه شيخ عبدالجليل بعضى از آن ها را نام برده ، زياد نبوده و بيشتر آن ها به دنبال تخريب ها و قتل عام هاى متعدد از ميان رفته بوده است و در اين عصر مدارس جديدى بنا شد كه آثار بعضى از آن ها امروزه باقى مى باشد. در اين مدارس ، جمعى از بزرگترين علماى شيعه از قبيل ملا محسن فيض و ملا عبدالرزاق لاهيجى و ملا صدراى شيرازى ، (حكيم معروف ) و قاضى سعيد و ملا طاهر قمى به تحصيل با تدريس و تصنيف اشتغال داشته اند.
در دوره قاجاريه ، قم داراى مدارس متعدد بود كه اغلب آن ها هنوز هم باقى و داير است .
در اين عصر، علماى بزرگى در قم اقامت داشته يا از قم برخاسته اند كه از همه آنان معروف تر، ميرزا ابوالقاسم قمى معاصر فتحعلى شاه است و آثار علمى وى ، همواره مورد توجه علما بوده است .
قم پس از آمدن مرحوم آيه الله العظمى حائرى و تاءسيس حوزه جديد روحانيت ، به تدريج مركز دوم روحانيت شيعه به حساب آمد و شهرت جهانى پيدا كرد (مركز اول در آن زمان نجف بوده است ) و هزاران تن از دور و نزديك و از كشورهاى خارج براى تحصيل به اين شهر رو آوردند و در اين مدت همواره محل اقامت جمعى از مراجع تقليد بزرگ شيعه بوده است . (73)
لازم به ذكر است كه حوزه علميه نجف در نيمه دوم قرن پنجم هجرى به وسيله عالم بزرگ شيعه محمد بن حسن طوسى معروف به شيخ الطائفه و شيخ طوسى تاءسيس شد و هنوز هم برپاست .

next pagev

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مقام رهبری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 04 اردیبهشت 1395

...


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زن، خطرناکترين دام شیطان است
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 02 اردیبهشت 1395


زن، خطرناکترين داماز مهمترين و راستي به قول خود ابليس، خطرناکترين دام شيطان، جنس زن است. مگر زنهايي که عمري مردانه با ابليس مبارزه کرده باشند. مرد، ديرتر صيد مي شود ليکن زن زودتر شکار شده آنگاه خودش دامي براي مرد بيچاره مي شود.نشنيده ايد شيطان هرچه کرد نتوانست آدم را بفريبد، آخر الامر حوا را فريفت و توسط او آدم بيچاره را فريب داد.در روايت رسيده که شيطان به يحيي گفت: هر وقت از اغواي هرکس عاجز شوم، دست به دامن زنها مي شوم(74).آري، شيطان به برکت زنها هدف خود را پيش مي برد و به مراد مي رسد: و لقد صدق عليهم ابليس ظنه.همنشيني با زن، مقدمه گناهو لذا در روايات اهل بيت (عليه السلام) است که: زياد پهلوي زن نشستن، قساوت قلب مي آورد. نه اين که از زن بايد کناره گرفت بلکه بايد احتياط کرد که دام شيطان است. مي بينيد با يک حرف، پيش آمدهايي مي شود؛ تو را عصباني مي کند و مقدمه گناهان بسياري مي شود.واي اگر زن نامحرم و بيگانه باشد و از حيث مکان هم اگر خلوت باشد که تله بسيار خطرناکي است.مصافحه با اجنبيه؛ يعني دست دادن با زن بيگانه حرام است. به اين حيواناتي که تقوا ندارند نگاه نکنيد. اينها در دام شيطانند. اگر بدنت با زن اجنبيه مس کرد، مصيد شيطان است.داستان برصيصاي عابدعابدي گوشه گير - که هميشه سرگرم عبادت بود - به نام برصيصا. او را مستجاب الدعوه مي دانستند. دختر سلطان وقت به مرض سختي مبتلا شد، آنچه مداوا کردند چاره نشد و علاج را منحصر به دعاي برصيصاي عابد دانستند. او هم که به شهر و بارگاه سلطان نمي آمد، دختر را با همان حال بيماري به صومعه عابد آوردند که دعا کند لذا دختر را گذاشتند و رفتند.اين عابد بدبخت اگر تقواي حقيقي داشت بايد فرياد کند دختر اجنبيه که در صومعه من لازم نيست باشد. مي شود دعا کرد در حالي که او نباشد. اين جا احتياط نکرد. مقتضاي تقوا اين است که با دختر بيگانه در جاي خلوت نماند؛ چون رعايت نکرد، در دام افتاد.به دختر نگريست. دوباره نگاه کرد. خيلي جلب توجهش کرد. بيچاره عابد در عمرش به چنين دامي نيفتاده بود. اين جا شيطان دلال بود. عبادت چندين ساله نتوانست جلوش را بگيرد و بالأخره کار حرام را مرتکب شد.سپس شيطان او را وسوسه کرد: ديدي خودت را رسوا کردي؟ فردا مي فهمند که با دختر سلطان زنا کرده اي تو را مي کشند. اگر مي خواهي خلاص شوي او را بکش و زيرِ خاک کن و بگو نفهميدم کجا رفته است.بالأخره به قدري او را وسوسه کرد که دختر سلطان را که در خواب بود خفه کرد! بعد او را در گودالي انداخت و خاک و سنگ رويش ريخت و او را پوشانيد.بلي دشمن به يک دام اکتفا نمي کند. تا او را به همان جايي که خودش هست نبرد رهايش نمي کند. تا ذره ايماني در دلش هست، طمع مي برد.فردا که آمدند احوال دختر را پرسيدند، عابد تجاهل کرد و گفت: من دعا کردم خوب شد، ديگر نمي دانم.مروي است که شيطان جلو يک نفر از مراجعين ممثل شد و گفت: من مي دانم دختر کجاست.آنها را بر سر گور دختر آورد و جنازه را نشانشان داد.مردم به صومعه عابد ريختند. او را کشان کشان نزد حاکم آوردند و آب دهان به صورتش مي افکندند.آري يک لحظه هوسراني، يک عمر پشيماني. يک ساعت لذت نفس، پشت سرش چه مفاسدي هست؟!بالجمله، حاکم دستور اعدامش را صادر کرد و او را بردار کشيدند.دارهاي سابق غير از حالا بود که زود خفه اش کند بلکه چندي آويزان بود تا هلاک شود.بيچاره عابد بر سر دار فريادرسي نداشت. هنگامي که در نهايت فشار جانش مي خواست بيرون رود، شيطان جلوش ممثل شد و گفت اگر به من سجده کني تو را نجات مي دهم.بالأخره ايمان عابد بيچاره را هم از او گرفت تا در اسفل السافلين همنشين خودش باشد(75).

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
زنان از بهترين دام هاي شيطانند.
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 02 اردیبهشت 1395


کيد شيطان قوي است يا کيد زنان

سلام
آيا مکر شيطان ضعيف است يا مکر زنان؟به نظرم کلا مکر شيطان به دليل اينکه محاط بر زينت هاي دنيا بويژه زنان است ،کيد شيطان هم ضعيف است، پس حيله ضعيفتر است ولي در بعضي تفاسير ديدم که نوشته بودند مکر زنان بيشتر از شيطان است چون خداوند درباره شيطان ميفرمايد ان کيد شيطان ضعيفا(سوره نساء ايه 76) و درباره زنان است ان کيد کن عظيما(سوره يوسف آيه 28) بعد توجيه کرده بودن که چرا حيله زن بيشتر از شيطان است ولي به نظرم مکر شيطان قوي تر از مکر زن است و اينکه در قران امده مکر زن بيشتر از شيطان است اينطور نيست چون خداوند نفرموده که مکر زنان عظيم است اين سخن عزيز مصر است.؟

پرسشگر گرامي هم کيد شيطان قوي است و هم کيد زنان زيرا هر دو انسان را وسوسه مي کنند و به گناه و انحراف مي خوانند و بسياري را گمراه کرده و مي کنند و در عين حال کيد هر دو هم نسبت به انسان مؤمن ضعيف است زيرا مؤمن به ريسمان محکم خدا چنگ زده و در کنف حمايت خدا قرار گرفته است و خدا مدافع او شده و کيد شيطان و زنان براي گمراه کردن او ضعيف و بي اثر است:
الَّذينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ في‏ سَبيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً (1)
كسانى كه ايمان دارند، در راه خدا پيكار مى‏كنند و آنها كه كافرند، در راه طاغوت [بت و افراد طغيانگر]. پس شما با ياران شيطان، پيكار كنيد! (و از آنها نهراسيد!) زيرا كه نقشه شيطان، (همانند قدرتش) ضعيف است.
البته با توجه به جاذبه عميق جنسي که در زنان بخصوص زيبارويان هست و با توجه به فتاني و طنازي فوق العاده آنها و کيد و مکرهاي آنان در دلربايي ، معلوم است که اين فتنه گري و مکر عظيم بوده و بسياري از انسان ها را به زمين مي زند و به همين جهت مي بينيم که وقتي يوسف صديق با فتنه گري زنان درباري و فتاني و طنازي آنان روبرو مي شود که هر کدام با هزار عشوه و ناز او را به خود فرامي خواند ، دست نياز به آستان بي نياز بلند کرده و در نهايت عجز و ناتواني عرض مي کند:
إِلاَّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلين (2)
و اگر مكر و نيرنگ آنها را از من باز نگردانى، بسوى آنان متمايل خواهم شد و از جاهلان خواهم بود.
اما اين که بعضي گفته اند خداوند کيد شيطان را ضعيف شمرده و کيد زنان را عظيم و ...(3) ؛ حرف متيني نيست زيرا اولا کيد شيطان نسبت به مؤمنان ضعيف است چون به خدا پناه برده اند نه اين که اصالتا و نسبت به همه انسان ها ضعيف باشد که اگر ضعيف بود اين همه افراد را به دنبال خود نمي کشيد و اين همه خدا هشدار نمي داد!
دوم اين که جمله "کيد شما عظيم است" سخن عزيز است که خدا هم آن را نفي نکرده و با نفي نکردن تاييدش نموده است اما اين عظيم بودن که درست هم هست در قياس با مکر شيطان نيست بلکه اگر قياسي باشد نسبت به مکر مردان است. مردان معمولا با قدرت ، اراده خود را پيش مي برند ولي زنان که قدرت جسمي ندارند با کيد و مکر و فتاني و طنازي و ... کار خود را پيش مي برند و مکر زنان در قياس با مکر مردان عظيم است نه در قياس با مکر شيطان زيرا مکر شيطان شامل مکر زنان هم هست زيرا مکر زنان فرعي از مکر شيطان است و زنان از بهترين دام هاي شيطانند.
بنا بر اين عظيم شمردن مکر زنان به معناي بزرگتر بودن مکر آنان از مکر شيطان نيست .
دقت داشته باشيد بزرگ بودن کيد زنان به معناي بد بودن جنس زن و شر بودن خلقت آنان نيست
پي نوشت ها:
1. نساء (4) آيه 76.
2. يوسف (12) آيه 33.
3. فيض کاشاني ، اصفي ، قم ، دفتر تبليغات اسلامي ، 1418 ق ، ج 1 ، ص 568 ؛ ميبدي ، کشف الاسرار ، تهران ، امير کبير ، 1351 ش ، ج 5 ، ص 53 ؛ و ...

    بازديد:


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چرا مکر زنان از مکر شيطان بزرگتر است؟!
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 02 اردیبهشت 1395

چرا مکر زنان از مکر شيطان بزرگتر است؟!
سه شنبه, ?? بهمن ????، ??:?? ق.ظ

در قرآن کريم در مورد کيد و مکر شيطان گفته شده که ضعيف است: (إِنَّ کَيْدَ الشَّيْطَانِ کَانَ ضَعِيفًا) اما در مورد کيد و مکر زنان گفته شده که عظيم است: (إِنَّ کَيْدَکُنَّ عَظِيمٌ)
چرا مکر زنان از مکر شيطان بزرگتر است؟! در تفسير ميبدي چند وجه گفته شده؛
اولا: شيطان صياد است و زن دام. که در روايت داريم النساء حبائل الشيطان، يعني زنان دامهاي شيطانند. و صياد پيدا و دام نهان است. احتراز از از پيدا راحت تر از نهان است.
ثانيا: کيد زنان ناخودآگاه در انسان اثر مي کند اما کيد شيطان اگر اراده خود شخص نباشد اثر نمي کند.
ثالثا: شيطان با گفتن لاحول بگريزد بخلاف زنان!
رابعا: شيطان فقط وسوسه مي کند و خودش ديده نمي شود در حالي که زن هم وسوسه مي کند هم خودش جلوي چشم است و نگاه کردن به او خودش اثري جداگانه دارد.
خامسا: کيد شيطان در مقابله با رحمت و عصمت خداست، اما کيد زنان در مقابله با شهوت و ميل مردان.?

پ.ن: 1. منبع: تفسير ميبدي

siyaneh.blog.ir


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران