عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس : گردان شهادت (3)
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395

پاتک - قسمت اول

سروان سروان...؟

 از نقشۀ عملیاتی که پیش رو داشتم، فوری چشم انداختم به دهانۀ سنگر. گوشۀ پتوى خاکستری پس رفت و صورت گرد ستوان مجتبی زارعی تا گردن داخل آمد. نفس نفس می زد و ملتهب و نگران بود.

خاطرات دفاع مقدس، ارتش، هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی

 

پاتک، پاتک زدن. سریع بلند شدم و کلاش رو از کنار دیوار برداشتم به کول انداختم. دوربین را هم به گردن انداختم و از سنگر زدم بیرون. ما کمی از خط عقب آمده بودیم و قرار بود چند ساعت دیگه برگردیم.  فضای بیرون خاک آلوده و مات بود. باد دود و غبار انفجار خمپاره ها و توپ ها را

همه جا پخش کرده و خورشید تیره و تار شده بود. ستوان زارعی سوار بر موتور تریل زرد رنگش شد و یکی دو تا گاز داد و اخطاری بود که جلدی بپرم ترکش. یک آن دادش رفت به هوا، ستوان مگه می خوای سوار خر بشی که این طوری می پری؟! خشاب کلاشم فرو رفته بود پهلویش. خندیدم و گفتم: ببخشید مجتبی جان.

 - خنده ام داره سروان!

 گاز موتور رو گرفت و راه افتادیم طرف کارخانۀ نمک و جادۀ شنی که به خط می رسید. جاده شدیداً زیر آتش بود. توپ و خمپاره پشت سر هم روی جاده و اطراف ریخته می شد.

 ترکش هایش چپ و راست بود که زوزه کشان از کنارمان عبور می کرد. هیچ ماشینی نمی توانست رفت و آمد کند. جادّه تدارکاتی قطع شده بود و بچّه های گردان شهادت که تازه عملیات کرده بودند و هنوز خط رو تحویل نداده بودند. من هم برای دادن برخی گزارشات عقب آمده بودم.

مجتبی گاز را تا ته پیچانده بود و ول نمی کرد.

انگار می خواست صاف بکوبد به خاکریز عراقی ها. خاک پشت سرما لوله شد و با خاک خمپاره و توپ در هم آمیخته می شد.

همه جا را می پاییدم، چپ و راست و بالا و پایین را. راستش بیشتر از رانندگی مجتبی می ترسیدم تا ترکش های عراقی ها. یک آن چاله دود زده ای پیش رویمان سبز شد و دو دستی کمرش را محکم گرفتم و خودم رو جمع و جور کردم.

 موتور قبل از این که داخل گودال برود، مجتبی آن را به طرف تپه کوچکی تغییر مسیر داد و یک لحظه دیدم ما تو هوا هستیم. مسافت نسبتاً زیادی رو تو هوا طی کردیم. بعد موتور آمد روی زمین و با همان سرعت مسیر خود را ادامه داد.

بد مخمصه ای بود ترکش توپ و خمپاره از یک طرف، خطر کله پا شدن از طرف دیگر. بلند در گوش مجتبی داد زدم که بشنود: اگر از دست عراقی ها قسر در بریم، فکر نکنم بتونیم از دست این موتور نجات پیدا کنیم.

 مجتبی لبخندی زد و گفت: از ترکش خوردن که بهتره، نهایتش دست یا پات می شکنه.

 به جایی رسیدیم که تو تیررس مستقیم بودیم. از خط، دود سیاه و آتش به هوا بلند شده بود. صدای تیر کلاش تو فضا پر بود. ناگهان سوت خمپاره ای شنیده شد. مجتبی گاز بیشتری داد تا خمپاره رو سرمون نشینه و با فاصله کمی به زمین خورد. گلوله بعدی درست نشست پیش روی ما. دود و آتش بزرگی جلوی ما ایجاد شد. از وسط آن عبور کردیم. دانه های شن را که به صورتم می خورد، احساس کردم. موتور کج و معوج رفت بعد آرام گرفت. ناگهان احساس کردم آب گرمی به صورتم پاشیده شد. دستی به صورتم کشیدم و به آن نگاه کردم خون بود. سر و دست خودم را لمس کردم، دیدم سالمم به مجتبی نگاه کردم دیدم سر و کله مجتبی خونی ست. فواره خون از گردنش می زد بیرون. گفتم: مجتبی نگهدار موتور رو.

 سرعت موتور کم شد. ترکش توی گردنش فرو رفته بود و خون مثل فواره بالا می زد. خون بند نمی آمد چفیه ای که دور گردنش بود، یک دست خونی شده بود. فرمان موتور رو گرفتم و مجتبی سرش آرام چرخید طرفم؛ از حال رفته بود. پای مجتبی رو از روی دنده برداشتم و موتور رو زدم تو دنده و به سمت خط رفتم. از دور سر و کله تویوتایی پیدا شد نزدیک که آمد، دیدم ماشین خودگردان است و گروهبان مجید دلشاد پشت فرمان است. موتور را گوشه ای رها کردم و مجتبی را روی زمین خواباندم. و پریدم جلوی تویوتا را گرفتم....

قسمت بعدی را هم در آینده نزدیک در سایت ببینید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

اهمیت حفظ خرمشهر برای رژیم بعث عراق به روایت اسناد
یکی از اهداف مهم عراق در تحمیل جنگ به جمهوری اسلامی ایران، اشغال خوزستان و تصرف شهرهای آن بود. خرمشهر به دلایل متعدد و از جمله مجاورت با اروند رود که حاکمیت کامل بر آن از ادعاهای عمده عراق بود، برای این کشور  اهمیت خاصی داشت.

به مناسبت 3 خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر قهرمان

 

به همین دلیل در آغاز جنگ با تمرکز چندین هزار نفر نیرو در قالب لشگرهای زرهی، مکانیزه و پیاده و بکار گیری نیروهای مخصوص تلاش بی سابقه ای را برای تصرف این شهر به عمل آورد، اما با توجه به رشادت، فداکاری و مقاومت بی نظیر تعداد معدودی از رزمندگان اسلام بعد از 34 روز جنگ  نا برابر توانست به آن دست پیدا کند و پس از آن با استقرار نیروهای زیاد و ایجاد انواع موانع سعی کرد باز پس گیری این شهر را  برای نیروهای ایران غیر ممکن سازد.اما نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران سرانجام در سوم خرداد 1361 درعملیات ظفرمند بیت المقدس (کربلا 3) طی 24 روز نبرد بی امان و با نصرت الهی توانستند این شهر را از چنگال نیروهای بعثی خارج ساخته و به آغوش میهن بازگرداندند که امام خمینی ره در این باره فرمودند"خرمشهر را خدا آزاد کرد" .
اسنادی که در زیر به رویت شما میرسد  در واقع ترجمه نامه ها و امیریه هائی است که از رده های بالای فرماندهی ارتش عراق ارسال شده است و به خوبی نشان می دهد که خرمشهر چه از نظر نظامی و چه از نظر سیاسی اهمیت فوق العادی برای رژیم بعث عراق داشته است.
سند شماره 23
سری/ فوری                                         8/5/1982
از لشکر 11
به: تیپ 9 مرزی – تیپ 10 مرزی – تیپ 202 – تیپ 30 زرهی – تیپ 34 – تیپ 48 – تیپ 53 زرهی – تیپ 90 – تیپ 106 – تیپ 109 – تیپ 113 – تیپ 602 – نیروهای کماندویی مقداد – نیروهای کماندویی لشکر 2 – گردان تانک القعقاع – گردان 144 ضد هوایی سبک
شماره : ح/1/30286/ق ص
بنا بر نامه سری و فوری، قرارگاه تاکتیکی سپاه سوم به شماره 15227 مورخ متن نامه سری و فوری فرماندهی کل نیروهای مسلح به شماره 3 مورخ 8/5 به این شرح است:
«جناب فرماندهی کل نیروهای مسلح(صدام) دستور دادند که محمره (خرمشهر ) یک منطقه استراتژیک و حیاتی است و دفاع از این منطقه به منزله اهمیت دفاع از بصره و بغداد است، فرماندهان سپاهها، لشکرها، فرماندهی یگانها، واحدها، افسران، درجه داران، سربازان و کلیه رزمندگان می باید از شهر محمره (خرمشهر) دفاع کنند و تا آخرین فشنگ و آخرین سرباز در شهر و ساختمانهای شهر مقامت کنند. کلیه اقدامات لازم، برای دفاع از شهر اتخاذ شود. تمام مراتب فوق به کلیه افسران، درجه داران، فرماندهان و افسران توجیه سیاسی ابلاغ شود تا مفاد نامه برای همه پرسنل توضیح داده شود.»
این نامه توسط قسمت توجیه سیاسی ارتش بعث برای تشویق و تهیج نیروهای عراقی به مقاومت در خرمشهر صادر شده است:
سند شماره 24
به همه رزمندگان مستقر در محمره (خرمشهر)
« شهری که هم اینک از آن در مقابل حملات دشمن وحشی دفاع می کنید ، ارزشی والا در جان همه عراقیهای بزرگوار و همه اعراب دارد.
پس این آزادسازی از دست نژاد پرستان مجوس (آتش پرست)، نقطه عطفی تاریخی در حیات این شهر و ساکنان آن است. همان قهرمان هایی که شما و برادران هم رزم شما بدان دست یافته اید ناشی از اصرار و پایداری شما در حفظ هدف هاست. هر چند که قربانیان در این راه زیاد باشند. همانا زمین محمَّره آغشته به خون شهدای پاک و عزیز ما به جهت شستن لکه های ننگی است که دشمن در این شهربر جای نهاده است.
امروز ارواح و خون شهیدان پاکبازی که به جهت  راندن دشمن قالب تهی کرده اند، شما را به خود می  خواهند که به عهدی که با خویشتن و شهدایتان بسته اید پایدار بمانید و چون کوه بلند در حفظ شهر و از باد زردی که منطقه را قبل از آزادسازی شما آلوده می ساخت باقی بمانید و بدانید که دفاع از محمره و حومه آن، مانند دفاع از همه شهرهای عزیز عراق است. و برای این اعتبار سیاسی و روحی و نظامی است و این رمز قهرمانیها، شجاعتها، فداکاریها، و ... است و برای آن حالتی پیش آمده است که جان همه رزمندگان و  سایر عراقیها عزیز گشته است، این شهر حکم بالشی دارد که بصره بر آن آرمیده است. همان گونه که فرمانده صدام حسین در نامه اش به فرمانده سپاه چهارم گفته است که همانا بصره بدون محمره امنیت و استقرارش مورد تهدید است. پس بدانید که لب خندان عراقی قهرمان مورد هدف همه گونه آتش توپخانه دشمن واقع خواهد شد و او در صدد انتقام از آنچه بر خواهد آمد که با دستان شریف شما و با ضربات قاطع و کوبنده تان کسب شده است و خدا نکند که دشمن به نیت خود دست یابد. در آن صورت وسیله دشمن،  بلکه به خاطر انعکاس آن در میان ملتمان و امتمان باز خواهد شد. محمره( خرمشهر) برای شما حکم مردمک چشم است، پاسدار آن باشید و این شعار را نصب العین خود قرار دهید که دشمن از محمره عبور نخواهد کرد مگر اینکه از روی اجساد ما بگذرد.
خدا نکند. این وفا به عهدی است که با شهدای بزرگوار بسته اید، شهدایی که چشمشان آرام بر هم نهاده شده، با این امید که شما فرزندان صالح از پس آنهایید و اینک که دشمن در صدد اجرای نیات پلید خویش است باید درس خوبی به او  داد، زیرا او اینک تنها محمره (خرمشهر) را مطمح نظر ندارد، بلکه می خواهد پیروزیهای بزرگ ما را از بین ببرد. باید خسارت جانی هر چه بیشتر به او وارد کنیم، باید محمره (خرمشهر) را اسباب فرسایش تدریجی نیروهای دشمن قرار دهیم و باید اطراف و حومه آن مقبره ستیزه جویان کنیم. باید پرچم پیروزی، همیشه برافراشته باشد و به شهدا تهنیت گفت که ما در حفظ امانت، حریص و کوشا هستیم.»
11/5/1982
رژیم بعث عراق پس از شکست سنگین در خرمشهر، طبق معمول تعدادی از فرماندهان رده های مختلف خود را اعدام کرد، سند شماره 27 نشان دهنده یکی از این موارد است :
سند 27
تاریخ: 24/5/1982
« حکم اعدام (تیر باران ) مجرمان ذیل در سحرگاه روز 24/5/1982 به اجرا درآمده.
الف - سرهنگ ستاد جواد السعد شیتنه        فرمانده سابق لشکر سوم زرهی
ب -  سرهنگ دوم ستاد محسن عبدالله        فرمانده تیپ زرهی ابن ولید
اتهامات وارده به هر یک به شرح زیر است :
الف – سرهنگ ستاد جواد السعد شیتنه :
تردید در انجام ماموریت ضد حمله توسط لشکر سوم زرهی، و عدم اجرای دستورات روشن و صریحی که به همین منظور صادر شده است. این در حالی است که هنگام عبور دشمن به سوی غرب کارون، این لشکر مکلف به انجام ضد حمله شده بود. عدم برخورد مناسب یا ایجاد ترس در میان نیروهای تحت امر، که در انجام ماموریتها کوتاهی کرده اند.
ب – سرهنگ دوم ستاد محسن عبدالله
حکم اعدام در مورد او به مرحله اجرا درآمد، به اتهام ترس و تردید و عدم اجرای دستورات رؤسا و سلسله مراتب فرماندهی هنگام رویارویی با  نیروهای دشمن، پس از عبور دشمن به سوی غرب کارون.»
سرتیپ ستاد قدوری جابر محمود
دبیر فرماندهی کل نیروهای
«مطابق اصل»


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

به مناسبت سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر در عملیات بیت المقدس 

بسم الله الرحمن الرحیم

با تشکر از تلگرافاتی که در فتح خرمشهر به اینجانب شده است ، سپاس بی حد بر خداوند قادر که کشور اسلامی و رزمندگان متعهد و فداکار آن را مورد عنایت و حمایت خویش قرارداد و نصر بزرگ خود را نصیب ما فرمود

پیام به مناسبت آزاد سازی خرمشهر (انتشار مجدد)

 

و اینجانب با یقین به آنکه «ما النصر الامن عندالله» از فرزندان اسلام و قوای سلحشور مسلح که دست قدرت حق از آستین آنان بیرون آمد و کشور بقیه الله الاعظم «ارواحنا لمقدمه الفدا» را از چنگ گرگان آدمخوار که آلتهایی در دست ابرقدرتان خصوصاً آمریکای جهانخوارند، بیرون آورد.و ندای الله اکبر را در خرمشهر عزیز طنین انداز کرد و پرچم پر افتخار لااله الا الله را بر فراز آن شهر خرم که با دست پلید جنایتکاران غرب به خون کشیده شده و خونین شهر نام گرفت تشکر می کنم و آنان فوق تشکر امثال من هستند. 

آنان به یقین مورد تقدیر ناجی بشریت و بر پا کننده عدل الهی در سراسر گیتی ، روحی لتراب مقدمه الفداء می باشند . آنان به آرم «ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» مفتخرند . مبارک باد و هزاران بار مبارک باد برشما عزیزان و نور چشمان اسلام این فتح و نصر عظیم که با توفیق الهی و ضایعات کم و غنائم بی پایان و هزاران اسیر گمراه و مقتولین و آسیب دیدگان بدبخت که با فریب و فشار صدام تکریتی این ابر جنایتکار دهر به تباهی کشیده شدند، سرفرازانه برای اسلام و میهن عزیز افتخار ابدی هدیه آوردید و مبارک باد بر فرماندهان قدرتمند که فرماندهان چنین فداکارانی هستند که ستاره درخشندة پیروزیهای آنان بر تارک تاریخ تا نفخ صور نورافشانی  خواهد کرد و مبارک باد بر ملت عظیم الشأن ایران این چنین فرزندان سلحشور جان بر کفی که نام آنان و کشورشان را جاویدان کردند و مبارک باد بر اسلام بزرگ این متابعانی که در دو جبهه جنگ با دشمنان باطنی و دشمن ظاهری پیروزمندانه و سرافراز امتحان خویش را دادند و برای اسلام سرفرازی آفریدند و هان ای فرزندان قرآن کریم و نیروهای ارتشی، سپاهی، بسیج، ژاندارمری، شهربانی و کمیته ها و عشایر و نیروهای مردمی داوطلب و ملت عزیز، هشیار باشید که پیروزی هر چند عظیم و حیرت انگیز است شما را از یاد خداوند که نصر و فتح که دست اوست غافل نکند و غرور فتح شما را به خود جلب نکند که این آفتی بزرگ و دامی خطرناک است که با وسوسة شیطان به سراغ آدم می آید و برای اولاد آدم تباهی   می آورد و من با آنکه به همه شما اطمینان تعهد به اسلام دارم ، از تذکری که برای مؤمنان نفع دارد باید غفلت نکنم ، چنانچه از نصیحت به حکومتهای همجوار و منطقه دریغ ندارم و آنان می دانند امروز با فتح خرمشهر مظلوم، دولت و ملت پیروزمند ما از موضع قدرت سخن می‌گویند . و من به پیروی از آنان به شما اطمینان می دهم که اگر از اطاعت بی چون و چرای آمریکا و بستگان آن دست بردارید و با ما به حکم اسلام و قرآن کریم رفتار کنید ، از ما جز خیر و پشتیبانی نخواهید دید و شما بدانید آن قدر که ابرقدرتها از صدام این نوکر چشم و گوش بسته پشتیبانی کردند، از شماها که قدرتهای کوچک و حکومتهای ضعیف هستید پشتیبانی نمی کنند و شما عاقبت این جنایتکار و همقطار جنایتکارش شاه مخلوع را به عیان دیده اید . قدرتهای بزرگ پیش از آنکه از شما استفاده نمایند ، از شما طرفداری نمی کنند و شماها را برای منافع خویش به هلاکت می کشند و من نصیحت برادرانه به شما می کنم که کاری نکنید که قرآن کریم برای برخورد با شما تکلیف نماید و ما به حکم خدا با شما رفتار کنیم و یقین بدانید که امثال حسنی مبارک مصری و حسین اردنی و دیگر جنایتکاران هم برای شما نفعی ندارند و دین و دنیای شما را تباه می کنند و اگر با نشستهای خود بخواهید طرح کمپ دیوید یا فهد را که مرده اند زنده کنید – که ما خطر بزرگ برای کشورهای اسلامی خصوصاً حرمین شریفین می دانیم . اسلام به ما اجازه سکوت نمی دهد و اینجانب در پیشگاه مقدس خداوند تکلیف الهی خود را ادا نمودم . اکنون دست تضرع و دعا به سوی خالق یکتا بلند کرده و به قوای مسلح اسلام و فداکاران قرآن کریم و میهن عزیز ایران دعا می کنم و سلامت و سعادت و پیروزی آنان را خواستار هستم . سلام و درود بی پایان بر فرماندهان قوای مسلح و بر رزمندگان فداکار و بر ملت دلیر ایران عزیز و سرشار از شادیها . والسلام علی عبادالله الصالحین


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395

کردستان خاک ایرانه...

خبرنگار بودم و هر روز فیلم می خواستیم و گزارش و خبر. مدتی بود که ماجراهای غرب کشور پررنگ تر شده بود و خبرهای غرب و کردستان، مردم را بیشتر جذب می کرد. شاید در بیمارستان ارتش می شد خبرهایی گرفت که با بقیه تفاوتی بکند و چنگی به دل بزند. قصه ستون پاکسازی و کشت و کشتار و سرهای بریده ای که از درخت ها آویزان می کردند و... را همه خبرگزاری ها گفته و روزنامه ها هم نوشته بودند.

خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، هیئت معارف جنگ شهید علی صیاد شیرازی

 

 عصر چهارشنبه بود و از صبح توی بیمارستان ارتش گشته بودم تا حالا که موضوع چشمگیری پیدا نشده بود. پرستار از اتاق جراحی بخش ۳ بیرون آمده. فاصله صندلی های راهرو تا درِ اتاق جراحی را دویدم. پرستار وزنش را روی یک پا انداخته بود و با نگهبان آسانسور احوال پرسی می کرد. نزدیک رسیدم. صدایم را صاف کردم و گفتم:

- خسته نباشید. من از روزنامه...

- با سر پرستار بیمارستان صحبت کنین

- اگر اجازه بدین می خواستم یه گپ کوتاه...

- با سر پرستار صحبت کنین.

پرستار از نگهبان آسانسور خداحافظی کرد و بی آن که نگاهم بکند به اتاق جراحی برگشت. از ساختمان بیرون زدم. جلوی در ورودی ایستادم و به حیاط بیمارستان نگاه کردم. از یک طرف دلم نمی آمد بروم و از یک طرف هم با خودم گفتم: «اگه قرار بود خبری بشه که تا حالا می شد.»

آمبولانس سفید مقابلم ایستاد. نگاهی به راننده انداختم، مثل بقیه بود. روپوش سفید و ته ریش و... خلاصه راننده بود دیگه. تا من طول آمبولانس را رد کنم و به انتهایش برسم، درهای عقب باز شده بود و بهیارها برانکارد را بیرون می کشیدند. به نظرم چهره مجروح آشنا آمد.

ایستادم. صورتش خون آلود بود و زیر پتو، چیزی از جثه اش پیدا نبود. تنها یقه لباس خاکی اش را می شد دید. بهیار عقبم زد و دو سه قدم دور شدم.

برانکارد را بیرون کشیدند و با عجله به ساختمان بردند. پشت سرشان رفتم. مرد روی برانکارد ساکت بود و لب هایش تکان می خورد. به ذهنم فشار آوردم که به یاد بیاورم. زیر این رگه های خون و خاک روی صورت، چه کسی است که من میشناسمش، ولی حالا حافظه ام قَد نمی دهد؟ بهیارها و برانکارد از در نگهبانی رد شدند، ولی نگهبان جلوی مرا گرفت و گفت:

- نمی شه بری داخل.

- همراهشم، مجروح دارم...

- فعلاً بمون بیرون.

به دنبال راهی برای ورود گشتم. از آسانسورِ زیرزمین و آشپزخانه ها می شد رفت. قبلاً هم از همین راه های در رو استفاده کرده بودم. به هر بدبختی که بود، خودم را به بخش رساندم. توی راهرو چند نفر دیگر هم بودند. در اتاق سوم خوابانده بودنش. روی تخت، زیر ملحفه خوابیده بود و لب هایش تکان می خورد. نزدیک تر ایستادم که بشنوم چه می گوید. قرآن می خواند. گاهی هم لب هایش را به هم می فشرد و مکث می کرد و دوباره بقیه آیه را می خواند. یکی دو بار نفسش را حبس کرد. نزدیک تر شدم. بیشتر نگاهش کردم. سیبیل کوتاه و ته ریش داشت؛ با چشم های گود رفته و لب های برجسته. انگار چند روز نخوابیده بود... ذهنم جرقه ای زد. نامی آشنا از مغزم رد شد ولی به یادم نماند. نگاهم از لب هایش قطع نشده بود. پرستاری که چند ثانیه قبل از جلوی در رد شده بود، دوباره برگشت و نگاهی به داخل اتاق انداخت. کنار تخت مریضی که خواب بود، رو به تخت سرهنگ ایستادم و دستم را روى پیشانی گذاشتم. امیدوار بودم که فکر کنند همراه این مریض هستم و کاری به کارم نداشته باشند. بد فکری نبود و جواب داد. پرستار بعدی هم به اتاق آمد و برای مجروح آشنا، سِرُم آورد. سِرُم را از قلاب آویزان کرد و روی کاغذ پایین تخت چیزهایی نوشت و رفت.

مجروح همچنان ذکر می گفت و قرآن می خواند. ذهنم را شخم زدم. این چشم ها، این موی کوتاه و پر پشت، این صورت آرام... این... خدای من!

کجا این صورت را دیده بودم؟... کجا...؟

صدایی از میان لب ها بیرون آمد:

-و عجل لولیک الفرج...

گوش هایم این تُن صدا را شناخته بودند. سرهنگ صیاد شیرازی بود... خودش بود. خشک شدم. فرمانده قرارگاه غرب، این جا روی تخت بود و ملحفه سفید بیمارستان تا کمرش کشیده شده بود.

 به نظرم آمد هر دو مرد سفید پوش که وارد اتاق شدند. از پزشکان تازه کار بیمارستان بودند. هیچ کدام نشناختندش. اولی که جوان تر هم بود، کنار تخت ایستاد. ملحفه را عقب زد و به عکس های رادیولوژی کنار تخت نگاهی کرد و گفت: - باید تا شنبه صبر کنیم که شورای پزشکی تشکیل بشه.

سرهنگ صلوات فرستاد. به خودش پیچید. ا... اکبرِ آرامی گفت.

 معلوم نبود دکتر با خودش بود یا با همکارش:

- تا اون موقع که دیگه دیر شده، باید پاشو قطع کنن!

همکارش عکس ها را بالا گرفت و دقیق نگاه کرد و آن ها را در پاکت گذاشت. نگاهی هم به سرهنگ و پاهای افتاده بر تختش کرد. لب هایش را جمع کرد و ابروها را بالا انداخت...

 هر دو دست هایشان را در جیبشان گذاشتند و نگاهش کردند. منتظر بودم بیرون بروند تا بتوانم به سرهنگ نزدیک بشوم. آمدن پرستار برای شستن خون سر و صورتِ سرهنگ و پانسمان زخم های صورتش فرصتم را گرفته بود.

 سرهنگ هنوز قرآن می خواند و به خودش می پیچید. مریض من! هنوز خواب بود و خوش شانسی از این بالاتر نمی شد.

 در اتاق باز شد. این بار دکتر، دکتر خوش اخلاق و خندانی بود. سلام گفت و به سِرُم دستِ سرهنگ نگاهی کرد و گفت:

- من از طرف آقای ناطق نوری اومدم و مأموریت دارم شما رو ببرم.

سرهنگ بلافاصله با صدای ضعیف گفت:

- کجا ببرید؟!

گوش هایم را تیز کردم. صدایشان چندان بلند نبود. مریضِ عاریتیِ من غلتید. دلم هُری ریخت.

سرِ بزنگاه بود. پلک هایش را باز کرد و... دوباره بست.

سرهنگ دوباره گفت:

- این جا که بیمارستان خوبیه!

دکتر خوش اخلاق، خندۀ ریزی کرد و دست سرهنگ را گرفت و گفت:

تا اینا تصمیم بگیرن، خیلی دیر میشه. من باید شما رو به تهران کلنیک ببرم.

- همین جا هم که عمل می کنن.

- بله! عمل می کنن که پاتون را قطع کنن. شما پا نمی خواین؟! ما که صیاد رو با پا می خوایم!

*********************

مریض من بیدار شده بود. دیگر جای ماندن نبود. بیرون آمدم. باجه های تلفن حیاط بیمارستان شلوغ نبود. زنگ زدم و ماجرا را به علی کشکولی خبر دادم.

 دو هفته ای گذشته بود. نقشه ای با همان خط و خطوط درهم و برهم که نه من و نه هیچ کدام از بچه ها از آن سر در نمی آوردیم، به دیوار نصب شده بود. برای سرهنگ کنار دیوار، زیر نقشه، صندلی گذاشته بودند. عصایش را دست به دست کرد و خودش را تا صندلی کشاند. کامران دوربین را روی پایه ها سوار کرده بود و تنظیم می کرد که هم نقشه را بگیرد و هم او را. خودش که درشت هیکل نبود، حالا هم کنار نقشه بزرگ روی دیوار چیزی ازش نمانده بود. ساعدش را در حلقه بالای عصا فرو برد و ایستاد. محمد موحدی میکروفن را به یقه لباس پلنگی سرهنگ وصل می کرد. منتظر بودم چشم هایش را به سمت پایین بیندازد و زیر چانه اش، چینی بیفتد و زور بزند که دست محمد را موقع چسباندن میکروفن ببیند، ولی نگاه سرهنگ مستقیم از بالای سر محمد گذشت؛ بی آن که گردنش را بچرخاند. کار محمد که تمام شد، دوباره روی صندلی زیر نقشه درهم و برهم با خط های رنگی نشست. پوتین هایش واکس خورده بود برّاقِ برّاق.

 کامران گفت:

- آماده!

یقه کاپشنم را خواباندم و کنار سرهنگ ایستادم. پرسیدم:

- مشکلی ندارین؟

- نه.

- بریم برای ضبط؟

- بسم ا...

برای آن که کلوزآپ کامران خراب نشود، هر دو ایستادیم. اولش شق و رق ایستاده بود. سؤالم که تمام شد، این پا و آن پا شد. چراغ قرمزکوچک دوربین روشن بود و ضبط می کردیم. بسم ا... گفت و دعای فرج خواند. وزن زیادی که نداشت، اما انگار همان چند کیلو پوست و استخوان هم برای پاهای تازه عمل شده اش سنگینی می کرد. کامران اشاره کرد که سرهنگ اگر بخواهد بنشیند. لبۀ صندلی نشست. دستش را از عصا در نیاورد. انگار آماده بلند شدن بود.

 بوی ساولن در بیمارستان پیچیده بود و حالم را به هم می زد. به موحد اشاره کردم و بینی ام را گرفتم. کامران تصویر بسته سرهنگ را می گرفت و کاری به من نداشت، محمد پنجره را کمی باز کرد. سرهنگ چوب بلندش را روی خط مرز می کشید و رسیده بود به پایین آذربایجان غربی. اسم آبادی ها را یک به یک می برد و در باب چه کرده اند و چه نکرده اند، چه می شده انجام دهند و چه نمی شد و با چه تلفات و امکانات و وسایلی، حرف می زد.

سؤال ها روی کاغذ مقابلم بود. به نظرم لازم نبود من چیزی بپرسم. سرهنگ خودش همه چیز را به تفکیک توضیح می داد. گاهی که تصویرم را می گرفت، مجبور بودم حواسم را بدهم به نوک چوب سرهنگ که روی نقشه می زدش و دیوار زیرش به صدا در می آمد. آخرین سؤال روی برگه را می خواستم بپرسم که دست کم، من هم حرفی زده باشم. گفتم: «به هر حال کردستان مالِ ما هست یا از دست رفته بدانیمش؟»

نگاه سرهنگ، نگاهِ عاقل اندر من بود!. به زبانِ بی زبانی می گفت: پس قصه حسین کُرد شبستری می گفتم؟!

سکوت نکرد. بلافاصله جواب داد:

- کردستان خاک ایرانه.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
حافظان بیت المال- شهید عباس بابایی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395

عدم استفاده از امکانات فرماندهی

در دفتر شهید بابایی نشسته بودم که دختر سرهنگ بابایی زنگ زد، گفت:بگویید پدرم خودش را سریع به خانه برساند. حال مادرم خوب نیست.موضوع را به شهید بابایی گفتم و با پیکان اداره به منزل رفتیم. جلو منزل که رسیدیم شهید بابایی سریعاً پیاده شد و به منزل، که در طبقة چهارم بود، رفت. لحظه ای بعد در حالی که ناراحتی در چهره اش پیدا بود، برگشت. گفتم: چه شده؟

 

 

 

گفتند: حال خانم خیلی بد است.

گفتم: تا شما ایشان را پایین بیاورید من ماشین را جلو ساختمان می آورم.

گفتند: نه! با ماشین اداره نمی رویم. با ماشین خودم می رویم.

در آن زمان ایشان یک ماشین رنو داشتند. من سوئیچ را گرفتم و هر چه استارت زد، ماشین روشن نشد.

گفتم: ماشین روشن نمی شود.

گفتند از یک هفته پیش تا به حال خراب است.

گفتم: پس با همین ماشین برویم.

گفتند: نه!

سوار ماشین اداره شدیم و به منزل یکی از اقوامشان که چند بلوک پایین تر بود، رفتیم. ماشین جلو بلوک پارک بود؛ ولی او سوئیچ را با خود به اداره برده بود. بالأخره به چند جا سر زدیم تا یک ماشین تهیّه شد و همسرشان را به بیمارستان رساندند. این در حالی بود که فاصله منزل تا بیمارستان پایگاه، حدوداً یک تا دو کیلومتر بیشتر نبود. آن روز گذشت؛ ولی همیشه در ذهن من پرسشی بود که چرا شهید بابایی با اینکه آن روز حال همسرشان وخیم بود حاضر نشدند از اتومبیل اداره استفاده کنند. سرانجام روزی موضوع را با ایشان در میان گذاشتم. شهید بابایی لحظه ای سکوت کردند. آنگاه گفتند:

-من هم از شما یک سؤال دارم. اگر این مشکل برای یک درجه دار و یا کارگر این پایگاه پیش می آمد او چه می کرد؟ آیا او هم ماشین اداره زیر پایش بود؟ 1

*****

بهترین و با وفاترین کس در زندگی شهید جلوی چشمانش در حال تلف شدن است، باید کاری انجام دهد تا بهترین یاور زندگانی را به زندگی برگرداند. عقل می گوید که عیب ندارد وسیله مال بیت المال است، چون موقعیّت اضطراری است از آن استفاده کن؛ زیرا اگر دیر بجنبی یک عمر پشیمانی در انتظار توست. ولی امامش (ع) به او می گوید: «آن که کار امانت را سبک شمارد و در آن خیانت روا دارد و جان و دین خود را از خیانت پاک ننماید، در این جهاد درِ خواری و رسوایی را به روی خویش گشاید و به آخرت خوارتر و رسواتر درآید و بزرگترین خیانت، خیانت به مسلمانان است و زشت ترین دغلکاری ناراستی کردن با امام است.» 2

در اینگونه موارد است که مؤمن از غیر مؤمن مشخّص می گردد و شهید با جواب «نه» به عقل، راه شرع را که از زبان امامش (ع) تراوش کرده است، بر می گزیند و به وسوسه های شیطان که به زبان عقل جاری گردیده است، وقعی نمی نهد.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395

سوت بلبلی

امشب هم از همان شب های خسته کننده و بی حال بوکان است. همین آسمانِ خالیِ حالا، امشب پر از ستاره می شود. دست دراز می کنم و یک مشتِ پُر از ستاره بر می دارم. آسمان پایین می آید؛ آن قدر پایین که به زمین می چسبد.

خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی ، سوت بلبلی، هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی

 

از پاسگاه که پانصد متر دورتر بشوی، آخرِ زمین است. همان جایی که آسمان، زمین را بغل کرده و مرا وَهمِ تاریکی فرا می گیرد. هر روز غروب، همین جا لبۀ پله های پشت بام پاسگاه می نشینم و به آسمان و شبی که می آید، نگاه می کنم. شب که می شود، دیگر جرأت روی پشت بام رفتن ندارم. پشتِ بیسیم می نشینم و با پیچ رادیوام آن قدر وَر می روم که خِر خِرش ساکت شود و بشود صدای صاف و بی خشی از آن شنید؛ دعایی، قرآنی، اخباری و... . با آمدن رئیس پاسگاه هم، رشتۀ رادیو بازیم پاره می شود و خبردار می ایستم. بچه ها هم کم دستم نمی اندازند. می گویند:

- مگه جن می بینی که این طوری می پّری هوا؟!

- می ترسم اضافه بزنه، بازداشتم کنه.

از همان اوایل بود که مهرداد صدای فِس از دهانش در می آورد و قهقهه اش بلند می شد.

 می گفت بچه ننه ام. فرماندۀ پاسگاه می دانست چه می کنم. به روی خودش نمی آورد و رد می شد. کار دیگری نداشتم که انجام بدهم. امروز صبح هم که سر حوصله بودم، آب، گچ و خاک را قاطی کردم و چندتایی از سوراخ فیتیله های دیوار راهرو را پر کردم. از بعضی سوراخ ها فشنگ هم می توانستم در بیاورم بعضی دیگر را فقط پُر می کردم. رد پای تیر و ترکش ها را بر دیوارهای پاسگاه پاک کرده بودم. جای وصله پینه های من همه جا مانده بود. خسته که شدم، کاسه گچ و گِلم را گذاشتم لبه پنجره راهرو و دست هایم را شستم و رفتم پشت بیسیم چند تا دستور دریافت و چند تا گزارش ارسال کردم همین و بس.

غروب در پیش است و من روی پله های پشت بام چشم به راه شب نشسته ام... این خمیازۀ آخری آن قدر کشدار است که عضلات صورتم درد می گیرد. دست و پاهایم را می کشم. صدای استخوان هایم در می آید.

 نفس بلندی از عمق ریه هایم بیرون می دهم و دستی به سر ماشین می کشم؛ جلوی سرم را خدا کچل آفریده. بچه ها می گفتند اگر زمان جنگ آمده بودی سربازی، سرم را مثل شیشه ماشین های نظامی گل مالی می کردند که با انعکاس نور، مکان نیروهای خودی، لو نرود. بعد هم خودشان از خنده ریسه می رفتند. از حق نگذریم، زیادی صاف و یکدست است. کف دستم قلقلک می شود.

- اَه! عجب روز کسل کننده ای!

 انگار بلند گفته ام. مهرداد سرش را از برجک بیرون می آورد. بلندتر می پرسم:

- شنیدی؟

- چی چی رو؟

- هیچی بابا!

مهرداد سوت می زند. گاهی حسادت می کنم به این همه حوصله اش. دست خودم نیست. ناخواسته زبانم می چرخد و می گویم:

- مهرداد! نامه داشتی؟

- داشتم؟!

- ندیدم پیک بیاد...

- پس کِرم داری می پرسی؟

- گفتم شاید از نامزدت خبری داشته باشی...

- داشته باشم هم به تو مربوطه؟

- نه !

سرش را برمی گرداند و می رود پشت دیواره های کوتاه برجک. مطمئن هستم زیر لب دری وری هم نثارم کرده. خوش به حال او که چشمی در انتظارش است؛ من که خودم هستم و خودم. یک لشکر آدم پشت سرم هستند؛ خواهر، برادر، پدر، مادر... چه فایده؟ نه سَری می زنند، نه نامه ای، نه حالی، نه احوالی. خودم هستم و همین سرِ...

صدای سوت مهرداد بلند می شود. بلبلی می زند. دور تا دورمان دشت است و دشت. انگار مهرداد هم هوایی شده. صدای هوفۀ باد می آید و بال زدن پرنده هایی که نمی دانم چه اسمی دارند.

همان هایی که گاهی راه گم می کنند و حوالی پاسگاه، دوری می زنند و بعد هم به نقطه های سیاهی تبدیل می شوند در عمق آسمان و دیگر نمی بینمشان. یادِ ننه ام می افتم و روزهایی که دور حیاط، دمپایی به دست دنبالم می دوید. وقتی هم به سمت کوچه فرار می کردم و دستش بهم نمی رسید دادش بلند می شد که:

- جِز جیگر بزنی. الهی بیفتی یه جایی که نه آب باشه، نه آبادی...

 کاش دعا کرده بود گنجی پیدا کنم یا عروسی پول دار نصیبم شود که خرجم را بدهد یا دست کم دعایی برای رفع کچلی ام که روز به روز بیشتر هم می شد کرده بود؛ انگار از آن همه دعا و خواسته که می شد داشت، همین یکی را با خلوص نیست و از ته دل گفته بود که از قضا برآورده هم شد؛ چه جور هم که برآورده شده بود! نمی دانستم از خدا شاکی با شم یا از ننه ام...

دم اذان است. سکوت یکدست دشت های اطراف پاسگاه، گوش هایم را پر کرده. فکر کردم از زیادی سکوت است که گوشم برای خودش صدا می تراشد؛ صدایی شبیه به تاق تاق.

بلندتر از یک تاق تاق معمولی است. باز هم بلندتر، توهّم گوشم نیست؛ صدا نزدیک تر شده است. همۀ آسمان پر شده از صدای ملخ های بالگردی که بالای سر پاسگاه رسیده و برای نشستن، خاک ها را دور تا دور خودش به هوا بلند می کند.

 از پله ها پایین می پرم. فرمانده و بقیۀ بچه ها در حیاط جمع شده اند. وقت نیست فکر کنم که چه جوابی باید برای پای بیسیم نبودنم به فرمانده بدهم. تا به حیاط برسم و کنار بچه ها در صف بایستم، درهای بالگرد باز شده اند و ده یازده نفر با ساک و چمدان بیرون آمده اند. همه، سرها را پایین آورده و خم شده اند؛ جز یک نفر با لباس پلنگی که راست ایستاده است.

 خبردار ایستادم و منتظر ماندم. خاک به چشم هایم رفته بود و باد ملخ بالگرد می خواست از زمین بلندمان کند. مهمان های ناخوانده، به ما نزدیک شدند.

لباس پلنگیه، از بقیه به ما نزدیک تر است. بعضی هایشان لباس شخصی اند و عقب ترایستاده اند. فرمانده پاسگاه پا چسباند. اشتباه نمی کنم.

صیاد است؛ صیاد شیرازی! زودتر از بقیه به ما رسید. زانوهایم می لرزد. چیزی به عنوان پا، برای خودم حس نمی کنم. نمی دانم اسلحه ام را در دست دارم یا نه. باد است که خنکم می کند یا عرق سرد که به بدنم نشسته؟ خود صیاد است. دستم زودتر از خودم فهمیده که باید بیفتد. تازه فهمیدم تیمسار، آزاد باش داده است. رادیوی کنار بیسیم، اذان می گوید و صدایش آن قدری بلند است که به گوش همه برسد. انگار تیمسار چیزی خواسته است، ولی هیچ کدام از ما نفهمیدیم چه می گوید. دوباره جمله اش را تکرار می کند:

- مقدمات نماز رو برای ما آماده می کنین؟

- تیمسار! جسارت نباشه، نمازخانه ما به اندازه نماز جماعت همۀ افراد جا نداره.

صدای فرمانده بود که هنوز هم می لرزید. درست مثل زانوهای من. تیمسار به ساختمان نگاه می کند و راه می افتد به طرف در ورودی. رئیس پاسگاه دنبالش می دود. همراهانش، ساک ها را زمین گذاشته اند و هر کدام به یک طرف رفته اند.

به نظرم آمد جوان لاغر اندام، هم سن و سال خودم باشد. کنارش می روم و می پرسم:

- به سلامتی این طرفا بودین؟

- ارتفاعات ساری قمیش و ساری بابا بودیم.

سرش را پایین انداخته است و با نوک کفش، سنگ ریزه ای را جابه جا می کند. باز می پرسم:

- برای چه کاری ایشالا، نظامی که نیستین ؟!

- برای چند تا مصاحبه اومده بودیم؛ از فرمانده های قدیمی که توی همین محل بودن. مگه دوربین و تشکیلاتمون رو نمی بینی؟! موقع نماز بود و اون جا هم وسط صحرا، دیگه تیمسار صیاد گفتن بیاییم این جا.

زیر چشمی به ساک ها نگاه می کنم. خاک صحرا روی رنگ سیاهشان نشسته. قاب مستطیلی دارند و دسته های کوتاه. تیمسار ساختمان را بازدید کرده. اذان رو به اتمام است. رئیس پاسگاه چشمش به من می افتد. به صورتم خیره می شود. نکند دوباره دکمه لباسم باز مانده است!

 نه... وای! پوتین هایم را از دیروز تا حالا دیگر واکس نزده ام. آب تلخی در گلویم فرو می رود.

 لب هایم را می گزم. دست خودم نیست، شانه هایم افتاده تر شده اند. عرق کف دست هایم را به پایین لباس می مالم. می ترسم پوتین هایم را حتی چند میليمتر عقب تر بیاورم، صدای محکم فرمانده است که می گوید:

- صاف وایسا! چته تو...؟

-...

سرم را بالاتر می گیرم و شانه ها را صاف می کنم. چند ثانیه ای که فرمانده نگاهش را روی صورتم میخ کرد، پاهایم را عقب تر می گذارم و جمع و جورتر می ایستم. اگر ببیند، برای این بی انضباطی جلوی تیمسار صیاد، دست کم چند روز اضافه خدمت را خواهم داشت. لب های فرمانده از هم باز می شود که حرفش را بزند. در دلم می گویم: «خدایا! جلوی این همه آدم ضایعم نکنه. یا ابوالفضل ! دستم به دامنت.»

- می تونیم اگه اجازه بدین روی پشت بام پاسگاه صفوف رو تشکیل بدیم. اون جا فضا بازتره.

- پس زودتر...

موکت ها را پهن می کنیم. اصلاً پانزده تا مُهر داریم؟!

از پشت دیوار پاسگاه چند قلوه سنگ صاف و تر و تمیز پیدا می کنم و تا همراهان تیمسار وضو بگیرند و بروند پشت بام، سنگ ها را می شویم و برمی گردم. تیمسار، جلو می ایستد و ما به او اقتدا می کنیم. صدایش محکم است. خیلی وقت است از این نمازهای دسته جمعی با حال نخوانده ام. گاهی هم نمازهایم یک خط در میان می شود. نماز تمام شده است، ولی کسی از جایش بلند نمی شود. یکی از همراهان می گوید:

- تیمسار خودتون هم یکی دو تا خاطره برامون بگید.

بقیه هم تأیید می کنند. تیمسار صیاد چیزهایی تعریف می کند. من که نمی فهمم از کجا شروع می کند و تا کجا می رود. تمام حواسم به تن صدایش بود و چشمم به چشم هایش، زود حرفش را تمام می کند و بساطشان را برمی دارند که بروند. تیمسار که بلند می شود و از پله ها پایین می رود، مثل جوجه اردک دنبالش راه می افتیم. از همۀ بچه ها خداحافظی می کند. نمی دانم چرا؟ شاید... حس می کنم می شود بروم جلو، دست دراز کنم و او دست مرا فشار دهد و من شانه هایش را بگیرم و بغلش کنم. تا چند قدمی اش می روم، می توانم دست هایم را باز کنم و تنگ... صدای فرمانده است که:

تدارک غذا ببینیم و امکانات آماده کنیم. منتظر هستم دور چشم هایش را چین بیندازد و لبخندی بزند و بگوید خواهش می کنم یا عجله ای نیست. ان شاء ا... برای دفعۀ دیگه... و از همین تعارفات تحویل مان بدهد و پشت به ما سوار بالگرد شود و برود. گروه همراهش سوار شده اند. تیمسار پشت به ما کرده و سوار بالگرد می شود. به رئیس پاسگاه هم می گوید: این نماز اول وقت، بهترین خوراک بود که به ما رسید!

صدای سوت بلبلی مهرداد از برجک می آمد.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

یونانی آزاد شده از زندان‌اسرائیل: ۴ دیپلمات ایرانی زنده هستند

به گزارش گروه بین الملل باشگاه خبرنگاران جوان؛ رای الیوم در گزارشی به نقل از منابع اطلاعاتی نوشت که به گفته یک زندانی تازه آزاد شده یونانی، هر 4 دیپلمات ایرانی ربوده شده در لبنان، در حال حاضر در زندان رژیم صهیونیستی زنده هستند.

«محسن موسوی»، «احمد متوسلیان»، «کاظم اخوان» و «تقی رستگار» به دستور «ایلی حبیقه» و «سمیر جعجع» ربوده شدند و در سال 1986 و پس از تبادل اسرا بین حزب‌الله و اسرائیل، خبرهایی بود مبنی بر اینکه حزب «کتائب لبنانیه» (بخشی از حزب فالانژ) این 4 دیپلمات را به همراه برخی دیگر از زندانیان تحویل اسرائیل داده است.

این روزنامه ادامه می‌دهد: برخی از آزاد شدگان زندان‌های اسرائیل گفته‌‌اند که ایرانی‌ها را در یکی از زندان‌های اسرائیل دیده‌اند.

«یاسین جمیل» نویسنده این گزارش، می‌افزاید: طبق یک گزارش امنیتی دقیق، یک زندانی یونانی که از زندان اسرائیل آزاد شده و به کشورش بازگشته، به سفارت ایران در آتن اطلاع داده که 4 دیپلمات ایرانی در زندان‌های اسرائیل زنده هستند.

همچنین شهید فلسطینی «احمد حبیب الله ابوهشام» رئیس جمعیت «دوستان زندانی» (کسی که به پدر معنوی اسرای در بند اسرائیلی‌ها شهرت یافت) پس از بازدید از زندانیان دربند صهیونیست‌ها، دیپلمات‌های ایرانی را نیز دیده و پس از آن به خبرنگاران گفته بود که احمد متوسلیان و دوستانش در زندان «عتلیت» محبوس هستند.

رآی الیوم ادامه می‌دهد: پس از آن، اسرائیل در یک تصادف رانندگی ساختگی نزدیک شهرک «کفر مندا» در شمال فلسطین ابوهشام را هدف قرار داد و او در 15 می 2002 و در سالروز اشغال فلسطین موسوم به روز نکبت بر اثر خونریزی داخلی به شهادت رسید.




انتهای پیام/


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
وقتی اوباما روزی پنج بار اذان گوش می‌دهد
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : دوشنبه 10 خرداد 1395
نقل مکان اوباما به نزدیکی مرکز اسلامی واشینگتن؛
وقتی اوباما روزی پنج بار اذان گوش می‌دهد!
به گزارش گروه بین‌الملل باشگاه خبرنگاران جوان به نقل از العربیه، "باراک اوباما "--رئیس جمهور آمریکا-- قرار است پس از پایان دوران ریاست جمهوری اش هر روز 5 مرتبه به ندای ملکوتی اذان گوش فرا دهد.

اوباما در ماه ژانویه سال آینده سکان ریاست جمهوری را به رئیس جمهور منتخب تحویل می دهد. وی از کاخ سفید به یک خانه اجاره ای در واشینگتن نقل مکان می کند. این خانه در سال 1928 بنا شده است. رئیس جمهور آمریکا این خانه را در ازای پرداخت ماهانه 22 هزار دلار اجاره کرده است. مالک این خانه دبیر مطبوعاتی کاخ سفید در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون است. خانه جدید اوباما در نزدیکی یکی از بزرگترین مراکز اسلامی آمریکا واقع شده است.

مرکز اسلامی واشینگتن در سال 1957 تأسیس شده است و بزرگترین مرکز اسلامی در نیمکره غربی است. این مرکز از یک مسجد و یک مرکز فرهنگی تشکیل شده است. تعداد نمازگزاران این مسجد در روزهای جمعه به 600 نفر می رسد. نظر به اینکه این مسجد  و خانه اوباما در یک کوچه واقع شده اند، اوباما پس از پایان دوران ریاست جمهوری اش روزانه 5 مرتبه به ندای ملکوتی اذان گوش خواهد کرد.


انتهای پیام/



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تربيت از دید شهید مطهری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : یکشنبه 09 خرداد 1395

تربيت عبارت است از يك سلسله عوامل كه موجودات زنده برای رشد شان‏
به آنها احتياج دارند . مثلا يك گياه برای رشد و نموش به آب و خاك‏
احتياج دارد ، به نور و حرارت احتياج دارد . يك حيوان را دارد ، به‏
علاوه يك سلسله احتياجات انسانی كه همه آنها در كلمه تعليم وتربيت جمع‏
است . اين عوامل به منزله غذاهائی است كه بايد به يك موجود زنده برسد
تا رشد بكند . باور نكنيد كه يك موجود زنده بتواند بدون غذا رشد بكند .
قوه غاذيه يكی از لوازم زندگی موجود زنده است .
دومين چيزی كه موجود زنده به آن احتياج دارد امنيت است . امنيت يعنی‏
چه ؟ يعنی موجود زنده چيزی را در اختيار دارد ، حيات دارد ، لوازم و
وسائل حيات را هم دارد . بايد امنيت داشته باشد ، تا آنچه را دارد ازاو
نگيرند يعنی از ناحيه يك دشمن ، از ناحيه يك قوه خارجی ، آنچه دارد از
او سلب نشود . انسان را در نظر می‏گيريم . انسان هم به تعليم وتربيت‏
احتياج دارد و هم به امنيت يعنی جان دارد ، جانش را از او نگيرند ،
ثروت دارد ، ثروتش را از او نگيرند ، سلامت دارد ، سلامتش را از او
نگيرند ، آنچه را دارد از او نگيرند .
سومين چيزی كه هر موجودی زنده‏ای به آن احتياج دارد آزادی است . آزادی‏
يعنی چه ؟ يعنی جلوی راهش را نگيرند ، پيش رويش مانع ايجاد نكنند .
ممكن است يك موجود زنده امنيت داشته باشد ، عوامل رشد هم داشته باشد ،
ولی در عين حال موانع جلوی رشدش را بگيرند . فرض كنيد كه شما می‏خواهيد
گياهی را رشد بدهيد ، علاوه


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

تصوير انسان كامل و امام مهدى (عج) در ديوان اشعار امام خمينى

حجة الاسلام قادر فاضلى

اى صوت رساى آسمانى

اى رمز نداى جاودانى

اى قله كوه عشق و عاشق

وى مرشد ظاهر و نهانى

اى جلوه كامل انا الحق

در عرش مرفع جهانى

اى موسى صعق ديده در عشق

از جلوه طور لامكانى

اى اصل شجر ظهورى از تو

در پرتو سر سرمدانى

برگوى به عشق سر لاهوت

در جمع قلندران فانى

اى نقطه عطف راز هستى

برگير زدوست جام مستى

اى دورنماى پور آذر

ناديده افول حق زمنظر

اى نار فراق بر تو گلشن

شد برد و سلام از تو آذر

بردار حجاب يار از پيش

بنماى رخش چو گل مصور

از چهره گلعذار دلدار

شد شهر قلندران منور

آشفته چه گشت پيچ زلفش

شد هر دو جهان چو گل معطر

بر گوش دل و روان درويش

برگوى به صد زبان مكرر

اى نقطه عطف راز هستى

برگير زدوست جام مستى (1)

يكى از مباحث مهم عرفان، مبحث امامت‏خصوصا امامت‏حضرت صاحب‏الزمان - عجل‏الله تعالى فرجه الشريف - است. هر كدام از عرفا، طبق ذوق عرفانى خويش و به مقتضاى مقام در اين خصوص ابراز نظر كرده‏اند.

حاصل كلام عرفا اين است كه خداوند سبحان، كه فياض على‏الاطلاق است، به مقتضاى فياضيت‏خويش بايد واسطه فيض داشته باشد تا فيوضات ربوبى را به عالم و آدم رساند و در ملك حضرت مالك‏الملوك بسط دهد.

هر كدام از انبياى اولوالعزم در زمان خود صاحب اين مقام بوده‏اند تا اينكه نوبت‏به خاتم الانبيا رسيد او نيز اين مقام را به جانشين بلافصل خود على‏بن ابى‏طالب سپرد و على (ع) نيز به اولاد معصوم خويش حسن و حسين و اولاد معصوم حسين - سلام‏الله عليهم - تفويض فرمود كه آخرين نفر از اين سلسله شريفه، وجود اقدس حضرت صاحب‏الزمان است. وى دوازدهمين امام و جت‏خدا است كه هم‏اكنون زنده و روزى به امر الهى ظهور خواهد كرد، و جهان را پر از عدل و داد مى‏نمايد.

عرفا انسان كامل و امام معصوم را به عنوان خليفه و ولى خدا از ابعاد گوناگون مورد بررسى قرار داده‏اند كه در شعر حضرت امام (ره) به پاره‏اى از آنها اشاره شده است. در اينجا به شرح مختصر آن مى‏پردازيم.

هدف و غايت آفرينش

از نظر عرفان، انسان كامل غايت آفرينش است; يعنى، اگر انسان كامل نبود، جهان آفريده نمى‏شد. در حديثى قدسى نيز آمده است: لولاك لما خلقت الافلاك (اگر تو نبودى افلاك را نمى‏آفريدم) با اينكه اين حديث‏شريف در خصوص حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى - صلى‏الله عليه و آله و سلم - است، ولى هر انسان كاملى در حد خويش مصداق اين كلام شريف است، از اينرو هر كدام از حضرات معصومين - سلام‏الله عليهم - مورد خطاب اين حديث‏اند. حضرت امام (ره) مى‏گويد:

خاصه كنون كاندر جهان، گرديده مولودى عيان

كز بهر ذات پاك آن شد امتزاج ماء و طين

از بهر تكريمش ميان بربسته خيل انبيا

از بهر تعظيمش كمر خم كرده چرخ هفتمين

مهدى امام منتظر نوباوه خيرالبشر

خلق دو عالم سر به سر بر خوان احسانش نگين

مهر از ضيائش ذره‏اى، بدر از عطايش بدره‏اى

دريا زجودش قطره‏اى گردون ز كشتش خوشه‏چين (2)

محيى‏الدين عربى نيز آنچه را عرفا و علماى شيعه در خصوص حضرت مهدى (عج) گفته‏اند، بيان مى‏كند:

"بدان كه خدا ما را تاييد كند يقينا خداى خليفه‏اى دارد كه روزى ظهور خواهد كرد در حالى كه زمين پر از ظلم و جور شده است، ولى او آن را از عدل و قسط پر خواهد ساخت. حتى اگر از عمر دنيا يك روز بيشتر نمانده باشد، خدا آن روز را آنقدر طولانى مى‏نمايد كه مهدى خليفه خدا از عترت رسول‏خدا و فرزند فاطمه كه اسمش هم اسم رسول خدا و جد او حسين بن على بن ابى‏طالب است ظهور كند. او از مردم در بين ركن و مقام بيعت مى‏گيرد; شبيه رسول‏الله است هم در خلق و هم در خلق... به واسطه مهدى همه مذاهب از بين مى‏رود و جز دين خالص، دينى باقى نمى‏ماند... شهداى مهدى بهترين شهدا و امناى مهدى، بهترين امنا هستند. حكم هر چيزى را از سوى خدا مى‏داند، زيرا كه او خليفه‏ى خداوند است. زبان پرندگان را مى‏داند و عدالتش در انس و جن سريان دارد. (3) "

لاهيجى در كتاب شرح گلشن راز مى‏گويد:

"ظهور تمامى ولايت و كمالش به خاتم اولياء خواهد بود چون كمال حقيقت دايره در نقطه اخير به ظهور مى‏رسد و خاتم الاولياء عبارت از امام محمد مهدى است كه موعود حضرت رسالت صلى‏الله عليه و آله - است‏حيث قال: لو لم يبق من الدنيا الا يوم يطول‏الله ذلك اليوم حتى يبعث فيه رجلا منى او من اهل بيتى يواطى اسمه اسمى و اسم ابيه اسم ابى يملاء الارض قسطا و عدلا كما ملئت ظلما و جورا و قال ايضا: المهدى من عترتى من اولاد فاطمة - عليها السلام - [بدو يابد تمامى دور عالم] يعنى به خاتم الاولياء كه عبارت از مهدى است دور عالم تمامى و كمال تام يابد و حقايق اسرار الهى در زمان آن حضرت تمام ظاهر مى‏شود، زيرا كه چنانچه در دور نبوت كمال احكام شرعيه و اوضاع مليه در زمان خاتم انبيا به ظهور پيوسته ختم نبوت شد، در دور ولايت نيز اسرار الهى و حقايق و معارف يقينى در دور خاتم اولياء به كمال رسيده به آن حضرت مختتم مى‏شود... (4) "

وى سپس در تبيين اين مطلب كه مهدى از فرزندان حضرت رسول اكرم - صلى‏الله عليه و آله - است مى‏گويد:

"بدانكه نسبت فرزندى به سه نوع متحقق مى‏شود، يكى نسبت صلبى كه معارف و مشهور است، دوم نسبت قلبى كه به حسن ارشاد و متابعت دل تابع در صفا مثل متبوع گردد، سيوم نسبت‏حقى حقيقى كه تابع به بركت‏حسن متابعت متبوع به نهايت مرتبه كمال كه جمع و فرق‏الجمع است‏برسد و تابع و متبوع يكى گردد. چون خاتم اولياء البته از آل محمد است نسبت صلبى ثابت است و چون دل مباركش به سبب حسن متابعت‏خاتم انبياء مرآت تجليات نامتناهى الهى شده است نسبت قلبى واقع است و چون وارث مقام "لى مع‏الله وقت" گشته است نسبت‏حقى حقيقى كه فوق جمع تشبيهات است، تحقق يافته پس هر آينه ميان خاتم الولاية و خاتم النبوة نسبت تام كه نسبت ثلاثه است واقع باشد. (5) "

عزيزالدين نسفى در كتاب مقصد اقصى مى‏گويد:

"چون ولايت و نبوت را دانستى اكنون بدانكه شيخ سعدالدين حموى مى‏فرمايد كه هر دو طرف جوهر اول را در اين عالم دو مظهر مى‏باشد، مظهر اين طرف كه نامش نبوت است‏خاتم انبيا است و مظهر آن طرف كه نامش ولايت است صاحب‏الزمان است و صاحب‏الزمان اسامى بسيار دارد...اى درويش. صاحب‏الزمان علم به كمال و قدرت به كمال دارد. علم و قدرت را با وى همراه كرده‏اند، چون بيرون آيد تمامت روى زمين را بگيرد و روى زمين را از جور و ظلم پاك گرداند و به عدل آراسته گرداند و مردم در وقت وى در آسايش باشند. شيخ سعدالدين حموى در حق اين صاحب‏الزمان كتابها ساخته است و مدح وى بسيار گفته است... صاحب‏الزمان كه گفته شد ولى است چون بيرون آيد ولايت ظاهر شود و حقايق آشكار شود... (6) "

بخش پايانى كلام محيى‏الدين در اشعار حضرت امام (ره) چنين بيان شده است.

امرش قضا، حكمش قدر، حبش جنان بغضش سقر

خاك رهش زيبد اگر بر طره سايد حور عين

دانند قرآن سر به سر بابى زمدحش مختصر

اصحاب علم و معرفت، ارباب ايمان و يقين

سلطان دين شاه زمن، مالك رقاب مرد و زن

دارد به امر ذوالمنن روى زمين زير نگين

ذاتش به امر دادگر، شد منبع فيض بشر

خيل ملايك سر به سر دربند الطافش رهين

گر نه وجود اقدسش ظاهر شدى‏اندر جهان

كامل نگشتى دين حق زامروز تا روز پسين

ايزد به نامش زد رقم، منشور ختم‏الاوصيا

چونانكه جد امجدش گرديد ختم‏المرسلين (7)

حاكميت دين و تحقق عدالت

يكى از حكمتهاى ظهور حضرت مهدى (عج) حاكميت دادن به دين و تحقق يافتن عدالت دينى است. منظور از عدالت دينى، عدالتى است كه دين معرفى مى‏كند، نه عدالت‏سياسى. هر سياستمدار طبق ذوق و سليقه خود و در جهت اغراض شيطانى و حكومتى خويش مدعى آن است، بطوريكه در جهان امروز بسيارى از ظلمها در لباس عدالت رواج مى‏يابد.

از نظر عرفا عدالت وقتى جهانگير مى‏شود كه دين خالص الهى جهانگير شود. لازمه جهانگيرى دين حق، از بين رفتن مذاهب مختلف و باقى ماندن مذهب واحد است. محيى‏الدين عربى مى‏گويد:

"... مهدى ظلم و ظالم را از بين برده و دين را برپا داشته و روح زندگى و عزت را در اسلام مى‏دمد دين را آنگونه كه هست ظاهر مى‏سازد، به طوريكه اگر رسول‏الله (ص) بود همان حكم را مى‏كرد. به واسطه مهدى بساط همه مذاهب برچيده مى‏شود و جز دين خالص چيزى باقى نمى‏ماند. عموم مسلمين به وجود او خوشحال شده و عرفاى بالله و اهل حق با وى بيعت مى‏كنند مردان الهى هستند كه به دعوت او لبيك گفته و امر او را برپا مى‏دارند و به ياريش مى‏شتابند... حضرت عيسى در دمشق بر وى نازل مى‏شود و به سنت رسول‏الله (ص) نماز مى‏گذارد... (8) "

حضرت امام (ره) در حاكميت‏حضرت مهدى (عج) و ريشه‏كن كردن ظلم و جور و گسترش عدالت مطلقه و از بين رفتن مذاهب ضاله مى‏گويد:

اى خسرو گردون فرم لختى نظر كن از كرم

كفار مستولى نگر اسلام مستضعف ببين

ناموس ايمان در خطر از حيله لامذهبان

خون مسلمانان هدر از حمله اعداء دين

ظاهر شود آن شه اگر شمشير حيدر بر كمر

دستار پيغمبر به سر دست‏خدا در آستين

ديارى از اين ملحدان باقى نماند در جهان

ايمن شود روى زمين از جور و ظلم ظالمين

نوح و خليل و بوالبشر ادريس و داود و پسر

از ابر فيضش مستمر اركان علمش مستعين

موسى به كف دارد عصا دربانيش را منتظر

آماده بهر اقتدا عيسى به چرخ چارمين

بر روى احبابت‏شود مفتوح ابواب ظفر

بر جان اعدايت رسد هر دم بلاى سهمگين

تا باد نوروزى وزد هر ساله‏اندر بوستان

تا ز ابر آزادى دمد ريحان و گل‏اندر زمين

بر دشمنان دولتت هر فصل باشد چون خزان

بر دوستانت هر دمى بادا چو ماه فرودين

عالم شود از مقدمش خالى ز جهل از علم پر

چون شهر قم از مقدم شيخ اجل مير مهين (9)

مولوى نيز در اين خصوص اشعارى دارد كه به ذكر گزيده آن اكتفا مى‏كنيم:

مهدى سوار آخرين بر خصم بگشايد كمين

خارج رود زير زمين الله مولانا على

تخم خوارج در جهان ناچيز و ناپيدا شود

آن شاه چون پيدا شود الله مولانا على

مهدى و مهتدى تويى رحمت ايزدى تويى

روى زمين گرفته‏اى داد زمانه داده‏اى

. . .

خواجه بيا، خواجه بيا، خواجه دگر بار بيا

دفع مده دفع مده‏اى مه عيار بيا

عاشق مهجور نگر، عالم پرشور نگر

تشنه مخمور نگر،اى شه خمار بيا

پاى تويى، دست تويى هستى هر هست تويى

بلبل سرمست تويى جانب گلزار بيا

گوش تويى، ديده تويى، وزهمه بگزيده تويى

يوسف دزديده تويى، بر سر بازار بيا

اى ز نظر گشته نهان‏اى همه را جان و جهان

بار دگر رقص‏كنان بى‏دل و دستار بيا

روشنى روز تويى، شادى غم‏سوز تويى

ماه شب افروز تويى، ابر شكربار بيا

اى علم عالم نو، پيش تو هر عقل گرو

گاه ميا، گاه مرو، خيز به يكبار بيا

اى شب آشفته برو، وى غم ناگفته برو

اى خرد خفته برو، دولت‏بيدار بيا

اى نفس نوح بيا، وى هوس روح بيا

مرهم مجروح بيا، صحت‏بيمار بيا

اى مه افروخته رو، آب روان در دل جو

شادى عشاق بجو، كورى اغيار بيا (12)

حضرت امام خمينى در خصوص جهانگيرى و جهاندارى حضرت صاحب‏الامر در جاى ديگر از ديوان خود مى‏فرمايد:

مصدر هر هشت گرودن مبدا هر هفت اختر

خالق هر شش جهت، نور دل هر پنج مصدر

والى هر چار عنصر حكمران هر سه دختر

پادشاه هر دو عالم، حجت‏يكتاى اكبر

آنكه جودش شهره نه آسمان بل‏لامكان شد

مصطفى سيرت، على‏فر، فاطمه عصمت‏حسن‏خو

هم حسين قدرت، على زهد و محمد علم مهرو

شاه جعفر فيض و كاظم حلم و هفتم قبله گيسو

هم تقى تقوا، نقى بخشايش و هم عسگرى مو

مهدى قائم كه در وى جمع، اوصاف شهان شد

پادشاه عسگرى طلحت تقى حشمت نقى فر

بوالحسن فرمان و موسى قدرت و تقدير جعفر

علم باقر، زهد سجاد و حسينى تاج و افسر

مجتبى حلم و رضيه عفت و صولت چو حيدر

مصطفى اوصاف و مجلاى خداوند جهان شد

جلوه ذاتش به قدرت تالى فيض مقدس

فيض بى‏حدش به بخشش، ثانى مجلاى اقدس

نورش از "كن" كرد برپا هشت گردون مقرنس

نطق من هرجا چو شمشير است و در وصف شه اخرس

ليك پاى عقل در وصف وى‏اندر گل نهان شد

دست تقديرش به نيرو جلوه عقل مجرد

آينه انوار داور، مظهر اوصاف احمد

حكم و فرمانش محكم، امر و گفتارش مسدد

در خصايل ثانى‏اثنين ابوالقاسم محمد (ص)

آنكه از "يزدان خدا" بر جمله پيدا و نهان شد (13)

آيينه خدا نما

حضرت مهدى - عجل‏الله تعالى فرجه‏الشريف - آيينه تمام‏نماى حضرت حق است. در عرفان اسلامى هر يك از اقطاب و معصومين الهى اعم از انبيا يا اوليا - سلام‏الله عليهم اجمعين - آيينه تمام‏نماى خدايند، زيرا تنها مظهر كامل اسما و صفات الهى وجود مبارك انسان كامل است و اهل بيت عصمت و طهارت همانند رسول اكرم مظاهر جمال و جلال خدا هستند. همه عرفا به اين مطلب اشاره كرده‏اند، به خصوص حضرت امام خمينى (ره) در بسيارى از آثار خود به بيان اين حقيقت پرداخته‏اند. وى در مقدمه وصيت‏نامه سياسى - الهى خود مى‏فرمايند:

... سبحانك اللهم صل على محمد و اله مظاهر جمالك و جلالك و خزائن اسرار كتابك الذى على فيه الاحدية بجميع اسمائك و صفاتك حتى المستاثر منها الذى لايعلمه غيرك

(پاك پروردگارا بر محمد و آل محمد درود فرست كه مظاهر جمال و جلال و گنجينه‏هاى اسرار كتاب تو هستند. آن كتابى كه احديت‏به تمامى اسما و صفات تو حتى اسما مستاثرت كه جز تو از آن خبر ندارد در آن تجلى كرده است.)

انسان كامل چون خليفه خداست، ضرورتا بايد به صفات خداوندى متصف باشد زيرا لازمه خليفه بودن سنخيت وى با مستخلف است كه اين سنخيت در تخلق به اخلاق الله حاصل مى‏شود.

"خليفه را از اتصاف به صفات مستخلف و تخلق به اخلاق او گزير نيست; زيرا كه خلفا مشاهد صفات ربوبيت و مظاهر اسما الوهيت‏اند بل ظهور صفات الهى و سريان اخلاق نامتناهى در عموم كرام و شرفا جز به يمن انفاس خلفا ميسر نگردد، و از اين جهت لازم شود كه هر چه مستلزم وجود مستخلف (خدا) باشد لازم وجود خليفه شود الا وجوب [يعنى واجب‏الوجود بودن كه صفت محض حضرت حق است"] (14)

بنابراين، حضرت مهدى به عنوان يكى از اهل بيت عصمت و طهارت، مظهر جمال و جلال الهى است، به عبارت ديگر آيينه‏اى كه خداى سبحان تمامى اسما و صفات خود را در آن مى‏بيند.

مرآت ذات كبريا مشكوة انوار هدا

منظور بعث انبياء مقصود خلق عالمين (15)

در اين بيت، امام نه تنها حضرت مهدى را آيينه ذات كبريايى معرفى مى‏كند، بلكه وى را هدف نهايى از بعثت تمام انبيا نيز مى‏داند، زيرا همه انبيا جهت اجراى احكام الهى مبعوث شدند، ولى شرايط زمانه اجازه نداد تا آن پاكان به مقاصد پاك خود برسند و اين آرزو در دلشان ماند، ولى امام مهدى با ظهور خود و اجراى كامل احكام الهى به مقصود انبيا تحقق خارجى خواهد بخشيد، زيرا كه مهدى:

امرش قضا حكمش قدر حبش جنان بغضش سقر

خاك رهش زيبد اگر بر طره سايد حور عين (16)

. . .

حضرت صاحب‏زمان مشكوة انوار الهى

مالك كون و مكان مرآت ذات لامكانى

مظهر قدرت، ولى عصر، سلطان دو عالم

قائم آل محمد، مهدى آخر زمانى

با بقاء ذات مسعودش همه موجود باقى

بى‏لحاظ اقدسش يكدم همه مخلوق فانى

خوشه‏چين خرمن فيضش همه عرشى و فرشى

ريزه‏خوار خوان احسانش همه انسى و جانى

از طفيل هستى‏اش هستى موجودات عالم

جوهرى و عقلى و نامى و حيوانى و كانى

شاهدى كو از ازل از عاشقان بر بست رخ را

بر سر مهر آمد و گرديد مشهود و عيانى

از ضيائش ذره‏اى برخاست‏شد مهر سپهرى

از عطايش بدره‏اى گرديد بدر آسمانى

بهر تقبيل قدومش انبيا گشتند حاضر

بهر تعظيمش كمر خم كرد چرخ كهكشانى

گو بيا بشنو بگوش دل نداى "انظرونى"

اى كه گشتى بى‏خود از خوف خطاب "لن ترانى" (17)

اشعار فوق، بيانگر عظمت‏حضرت صاحب‏الزمان، عجل‏اللهتعالى فرجه الشريف‏اند، كسى كه مظهر قدرت، عدالت و لطف و قهر الهى است.

همه انبياى الهى به خصوص انبياى اولوالعزم، سلام‏الله عليهم، چنين بوده‏اند، ليكن آن بزرگان مظاهر ظهور و بروز اين كمالات بودند نه مظاهر وقوع، ولى حضرت مهدى هم مظهر ظهور است و هم مظهر وقوع.

همه انبيا آيينه عدالت، حكمت، قدرت، رحمت و... بوده‏اند، اما عدم قابليت انسانهاى زمانشان امكان وقوع و تحقق اين كمالات را نمى‏داد، از اينرو همه آنها منتظر ظهور حضرت مهدى و تحقق بخشيدن به آرزوهايشان مى‏باشند; به عبارت ديگر حكومت‏حضرت مهدى حكومت همه انبياى الهى است، بدين جهت امام خمينى فرمود:

بهر تقبيل قدومش انبيا گشتند حاضر

بهر تعظيمش كمر خم كرد چرخ كهكشانى

بنابراين مى‏توان گفت مظهريت انسان كامل و آيينه خدا بودنش تاكنون آنگونه كه بايد و شايد شناخته نشده است و اين مساله به طورشايسته فقط در حكومت‏حضرت مهدى شناخته خواهد شد، زيرا تاكنون انسانهاى كامل نتوانسته‏اند كاملا فضايل خود را عيان كنند، اما در دوران ظهور حضرت قائم، اين كمالات ظاهر گشته و مردم نيز به بركت وجود وى كمال وجودى يافته و اين فضايل را بهتر درك خواهند كرد، پس مرآتبت‏حضرات معصومين در زمان آخرين معصوم اهل بيت كاملا روشن مى‏شود، بدين سبب است كه مى‏توان گفت‏حديث قدسى لولاك لما خلقت الافلاك به شكل كامل متوجه حضرت مهدى است، يا اينكه اين ديث‏شريف در حق حضرت محمد صلى‏الله عليه و آله سلم بيان شده است، اما عظمت و بركت‏حضرت خاتم‏الانبيا آنگاه به طور شايسته روشن خواهد شد كه حضرت خاتم‏الاوصيا ظاهر شود و احكام دين جدش را به اجرا درآورد، پس مى‏توان گفت‏بقاى همه هستى به بقاى وجود حضرت مهدى است همانطور كه حدوث آن به حدوث وجود حضرت مهدى است.

با بقاء ذات مسعودش همه موجود باقى

بى‏لحاظ اقدسش يكدم همه مخلوق فانى

از طفيل هستى‏اش هستى موجودات عالم

جوهرى و عقلى و نامى وحيوانى و كانى

عرفا در خصوص مرآتبت انسان كامل حرفهاى زيادى دارند كه همه مويد گفتار فوق‏الذكر است. آنان عقيده دارند غرض از هستى عالم اين است كه خدا اسما و صفات خود را در آيينه كثرات مشاهده كند. كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف. (18)

(من گنج نهانى بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم پس همه مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم)

كنت كنزا گفت مخفيا شنو

گوهر خود گم مكن اظهار شو

بهر اظهار است اين خلق جهان

تا نماند گنج‏حكمتها نهان (19)

عشق است غنى ز بوده و نابوده

جاويد به مستقر عز آسوده

عكس رخ خود ز اين و آن بنموده

و آنگه به جمال و حسنشان بستوده (21)

از آنجايى‏كه هر مخلوقى به‏اندازه سعه وجودى خود مى‏تواند، مظهر گنجينه‏هاى الهى باشد و از طرفى محدويت‏هاى مادى و معنوى نمى‏گذارد كه مخلوقات مستقيما با مبدا اعلى و منشا هستى در ارتباط باشند، لذا حكمت الهى اقتضا مى‏كند كه واسطه فيضى در ميان مخلوقات قرار دهد تا هم خود را در آن مشاهده كند و هم مخلوقات خدا را در آن ببينند كه همان آيت عظمى و آيينه تمام‏نماى حضرت حق يعنى، انسان كامل است، از اين‏رو امام خمينى (ره) مى‏گويد:

مرآت ذات كبريا مشكوة انوار هدا

منظور بعث انبياء مقصود خلق عالمين

داود قيصرى مى‏گويد:

"... براى اينكه خداوند متعال وقتى به واسطه ذات خود براى ذات خود تجلى كرد و تمام صفات و كمالات خود را در ذات خود مشاهده كرد، اراده كرد كه اين كمالات و صفات خود را در حقيقتى مشاهده كند كه براى خداوند به منزله‏ى آيينه باشد." (20)

حضرت امام خمينى (ره) در جاى ديگر مى‏فرمايد:

"يقينا آن حقيقت غيبيه مطلقه كه به حسب حقيقت ظهورى ندارد به ناچار براى ظهورش آيينه‏اى لازم است كه عكس آن حقيقت در آن تجلى كند." (22)

عطار نيشابورى تمثيل بسيار زيبايى در خصوص آيينه بودن انسان كامل دارد. وى مى‏گويد: چون هيچ موجودى تاب و توان رويارويى مستقيم با خداوند را نداشته و از طرفى طاقت دورى از او را نيز ندارد، پس بايد به گونه‏اى غيرمستقيم با حضرت معبود در ارتباط باشند، از اين جهت انسان كامل واسطه بين عالم الوهيت و عالم عبوديت است. عطار در اين تمثيل انسان كامل را آيينه خدائى تعبير مى‏كند:

پادشاهى بود بس صاحب جمال

در جهان حسن بى‏مثل و مثال

ملك عالم مصحف آيات او

دلربائى پرچم رايات او

مى‏ندانم هيچكس آن زهره داشت

كز جمال او تواند بهره داشت

هر كه كردى سوى آن برقع نگاه

سر بريدند از تن وى بيگناه

مردن از عشق رخ آن دل نواز

بهتر از صد زندگانى دراز

نى كسى را صبر زو بودى دمى

نى كسى را تاب او بودى همى

هر كه او ديدى جمالش آشكار

جان بدادى و به مردى زار زار

ليك چون كس تاب ديد او نداشت

لذتى جز در شنيد او نداشت

شاه را قصرى نكو بنگاشتند

و آينه‏اندر برابر داشتند

بر سر آن قصر وقتى پادشاه

وآنگهى در آينه كردى نگاه

روى او از آينه مى‏تافتى

هركس از رويش نشان مى‏يافتى (23)

چون كسى را نيست چشم آن جمال

وزجمالش هست صبر ما محال

با جمالش چونكه نتوان عشق باخت

از كمال لطف خود آيينه ساخت (24)

اوليت و آخريت مهدى (عج)

در مباحث گذشته بيان شد كه حكمت و حكومت همه انبيا، تحقق احكام الهى در روى زمين بوده است كه هر كدام از آن پاكان در حد توان و اقتضاى زمان در اين راه كوشيده‏اند، ولى هيچكدام به هدف و مقصود خود نرسيدند و تنها قدرتى كه به اين امر لباس تحقق خارجى خواهد پوشاند وجود مقدس صاحب‏الزمان است، به عبارت ديگر آخرين معصوم از سلسله معصومين مجرى احكام الهى خواهد بود كه اولين خواسته هر پيامبر و امامى است، پس آنچه در اول موردنظر بوده است‏به دست آخرين نفر از اين سلسله الهى تحقق خواهد يافت. در واقع، حضرت مهدى هدف غايى نبوت و امامت است و چون هدف غايى است، پس وجودا قبل از همه و وقوعا بعد از همه خواهد بود، بدين جهت‏حضرت امام (ره) مى‏گويد:

روزگارش گرچه از پيشينيان بودى موخر

ليك از آدم بدى فرمانش تا عيسى مقرر

از فراز توده غبرا، تا گردون اخضر

وز طراز قبه ناسوت تا لاهوت يكسر

بنده فرمانبرش گرديده و عبد آستان شد (25)

مولوى در شرح حديث‏شريف نحن الاولون الخرون (ما اوليهاى آخرى هستيم) مى‏گويد:

ظاهر آن شاخ اصل ميوه است

باطنا بهر ثمر شد شاخ هست

گرنبودى ميل و اوميد ثمر

كى نشاندى باغبان بيخ شجر

پس به معنى آن شجر از ميوه زاد

گر به صورت از شجر بودش ولاد

مصطفى زين گفت ك‏آدم و انبيا

خلف من باشند در زير لوا

بهر اين فرموده است آن ذوفنون

رمز نحن الاخرون السابقون

گر به صورت من ز آدم زاده‏ام

من به معنى جد جد افتاده‏ام

كز براى من بدش سجده ملك

وز پى من رفت‏بر هفتم ملك

پس ز من زاييد در معنى پدر

پس زميوه زاد در معنى شجر (26)

اول فكر آخر آمد در عمل

خاصه فكرى كو بود وصف ازل

مولوى مى‏گويد همانطور كه هدف باغبان از كاشتن درخت، ثمره آن است و درخت‏بى‏ثمر ارزش كاشتن ندارد، به عبارت ديگر اگر در ظاهر، ميوه محصول درخت است، ولى در واقع درخت محصول ميوه است، زيرا اگر ميوه‏دهى نباشد درختى كاشته نمى‏شود.

جامى مى‏گويد:

آدم كه به صورت پدر و من پسرم

آندم كه بديده حقيقت نگرم

صدگونه گواه آيد ازو در نظرم

كو از ره معنى پسر و من پدرم (27)

از اينرو همه انبيا مانند درختى هستند كه كاشته مى‏شوند تا ميوه بدهند. ميوه انبياى سلف پيامبر اكرم و خاندان وى است كه اگر اينها نبودند آنان نيز نبودند. از اين جهت‏حضرت امام خمينى (ره) ظهور شجره طيبه نبوت را به بركت وجود حضرت رسول اكرم (ص) دانسته و مى‏گويد.

اى صوت رساى آسمانى

اى رمز نداى جاودانى

اى قله كوه عشق و عاشق

وى مرشد ظاهر و نهانى

اى جلوه كامل اناالحق

در عرش مرفع جهانى

وى اصل شجر ظهورى از تو

در پرتو سر سرمدانى (28)

پاورقى:

1. ديوان، ص 290- 289.

2. الفتوحات المكية، چاپ بيروت، ج 3، باب، 266.

3. ديوان امام، قصيده بهاريه، ص 259.

5 و 4. لاهيجى، شرح گلشن‏راز، انتشارات محمودى، ص 317 و 315.

6. اشعه اللمعات، ص 245 و 246.

7. ديوان امام، قصيده بهاريه، ص 260.

8. الفتوحات المكية، باب 366.

9. ديوان امام، قصيده بهاريه، ص 2- 261.

10. كليات شمس تبريزى، چاپ اميركبير، ص 1189.

11. كليات شمس تبريزى، چاپ اميركبير، ص 917.

12. همان مدرك، ص 64.

13. ديوان امام، ص 7- 275.

14. مجمع‏البحرين، شمس‏الدين ابرقويى، باب سيم.

15. ديوان امام، ص 260.

16. ديوان امام، ص 260.

17. ديوان امام، ص 265.

18. بحارالانوار، چاپ بيروت، ج 84، ص 119.

19. مثنوى، دفتر چهارم، ص 264.

20. شرح فصوص قيصرى، چاپ بيدار، ص 157.

21. اشعة اللمعات، ص 20.

22. مصباح الهداية، ص 54.

23. منطق‏الطير.

24. منطق‏الطير، ص 70.

25. ديوان امام، ص 277.

26. دفتر چهارم، ابيات 522 تا 530.

27. اشعة اللمعات، جامى، ص 2.

28. ديوان، ص 289


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران