عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم

شعر منتشر نشده‏اى از حضرت امام خمينى (س)

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم

دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم

داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست

كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم

شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منت آن را كه به من داد كشم

عاشقم عاشق روى تو نه چيز دگرى

بار هجران و وصالت‏به دل شاد كشم

مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى

طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم

سالها مى‏گذرد حادثه‏ها مى آيد

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
غزل منتشر نشده حضرت امام خمينى ره
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 08 خرداد 1395

غزل منتشر نشده حضرت امام خمينى (س)

غزل هجرت

آيد آن روز كه من هجرت از اين خانه كنم از جهان پرزده در شاخ عدم لانه كنم

رسد آن حال كه در شمع وجود دلدار بال و پرسوخته كار شب پروانه كنم

روى از خانقه و صومعه برگردانم سجده بر خاك در ساقى ميخانه كنم

حالى حاصل نشد از موعظه صوفى و شيخ رو به كوى صنعى واله و ديوانه كنم

گيسوى و خال لبت دانه و دامند چسان مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم

شود آيا كه از اين بتكده بربندم رخت پرزنان پشت‏بر اين خانه بيگانه كنم

رباعى منتشر نشده حضرت امام خمينى (س)

رباعى

اى دوست‏بروى دوست‏بگشاى درى صاحب نظرا به مستمندان نظرى

ما بیخبرانيم زمنزلگه عشق اى با خبر از بیخبر آور خبرى


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

درگذشت امیر سرتیپ بهروز سلیمانجاه - 2

به یاد فرماندۀ دلاور ارتش اسلام مرحوم امیر سرتیپ بهروز سلیمانجاه                   علی سجادی انصاری

آخرین بار او را در آخرین جلسه هم اندیشی پیشکسوتان دفاع مقدس که در سازمان عقیدتی سیاسی آجا برگزار شده بود، دیدم. مانند همیشه متین و با شکوه بود. بعد از شروع جلسه، اولین نفر از میان جمع او بود که سخن گفت. رسم این جلسات مکرر، این است که به دلیل تعداد زیاد شرکت کنندگان هر نفر فقط پنج دقیقه سخن بگوید. آن روز اما، سلیمان جاه ولع عجیبی برای گفتن داشت.

امیر سرتیپ بهروز سلیمانجاه، فرماندهان دفاع مقدس، هیئت معارف جنگ شهیدصیاد شیرازی، فرماندهان ارتش

 

گفت و گفت. از دلیریِ دلیر مردان دفاع مقدس، از شجاعت ها از فداکاری ها، از پیروزی ها وناکامی ها، از عملیات های فتح المبین و بیت المقدس و بدر و خیبر و.... گفت. چنان جزئیات را شرح می داد که گویی همین دیروز بوده اند این عملیات ها و نه بیش از سی سال پیش. همه چیز را به خوبی به خاطر داشت. آن قدر شیرین و جذاب می گفت و شکوه و اقتدار در کلامش بود که مدیر جلسه به خود اجازه نداد تا تذکر دهد که چند برابر وقتش صحبت کرده است. گویی سلیمان جاه می دانست که این آخرین جلسه ای است که او شرکت می کند. گویی می  خواست نگفته ای باقی نگذارد، تا نسل های آینده هر آن چیزی را که او شاهدش بوده است، بدانند. وقتی خبر فوتش را شنیدم، تصاویر آن جلسه آخر در ذهنم مرور شد.

سلیمان جاه که بود؟

امیر سرتیپ بهروز سلیمان جاه، یکی از دلیرمردان نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که در طول زندگی پر برکتش منشاء خدمات فروانی برای کشور و ارتش جمهوری اسلامی ایران گردید. او در تمام مدت دوران دفاع مقدس، در مشاغل مختلف فرماندهی، زحمات فراوانی را برای پیشبرد امر جنگ متحمل شد و از هیچ گونه ایثار و مجاهدتی فرو گذار نکرد و بارها در کنار سایر همرزمانش تا مرز شهادت پیش رفت. سرانجام در روز یکم خرداد 1395 و در آستانه سالروز آزاد سازی خرمشهر که خود و یگان تحت امرش در آن نقش بزرگی داشتند، دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار معبود شتافت. در ذیل، مختصری از زندگی نامه این امیر سرافراز ارتش اسلام آورده می شود.

امیر سلیمان جاه آن گونه که خود نقل کرده و زندگی نامه اش تحت عنوان «هفتاد سال خاطرات سرتیپ ستاد بهروز سلیمان جاه» توسط هیئت معارف جنگ سپهبد شهید علی صیاد شیرازی به چاپ رسیده؛ در15 فروردین1317،  در محله اکبریه اردبیل و در خانواده ای سنتی و مذهبی دیده به جهان گشوده است. دوران کودکی وی، مقارن با جنگ جهانی دوم بوده و پدر وی که در آن  دوران مشغول خدمت سربازی بوده، در یک پاسگاه مرزی به همراه چند سرباز دیگر به اسارت سربازان ارتش شوروی سابق در می آید و به مدت یک سال در این کشور در اسارت می ماند، تا این که سرانجام او را به همراه چند اسیر دیگر در همان محل اسارت، آزاد می کنند.

سلیمان جاه دوره ابتدایی تحصیلات خود را در سال 1326و از سن 9 سالگی در شهر اردبیل آغاز می کند و پس از طی مرحله ابتدایی و دبیرستان و گرفتن دیپلم ریاضی در سال 1339 وارد دانشکده افسری می شود. او در سال 1342 پس از فارغ التحصیلی و نیل به درجه ستواندومی، جهت طی دوره مقدماتی به مرکز پیاده شیراز اعزام می گردد و پس از طی این دوره به لشکر مراغه اختصاص می یابد. او پس از خدمت در مناطق چهار گانه سرانجام در سال 1350 به تهران منتقل می شود.

آموزش قوی، انضباط بالا و جدیت کاری سلیمان جاه سبب می شود تا تا برای ادامه خدمت به لشگر گارد منتقل شود وتا پیروزی انقلاب اسلامی در این لشگر به خدمت ادامه دهد. او در تیر ماه 1357 وارد دانشگاه جنگ می شود و طی این دوره وی مصادف با حوادث و وقایع انقلاب اسلامی می گردد که در این خصوص ایشان گفتنی ها و خاطرات زیادی دارد. در تیر ماه 1358، پس از اتمام دوره دانشگاه جنگ به لشکر 21 منتقل و به فرماندهی گردان 138 پیاده منصوب می شود ودر سمت فرماندهی این گردان مجاهدت های فراوانی را در مقابله با تحرکات ضد انقلاب در کردستان به عمل می آورد.

سلیمان جاه در ادامه خاطراتش می گوید:« با آغاز جنگ، گردان 131 را که قبلاً منحل شده بود با به کارگیری تعدادی از افسران جزء شهربانی ونیروهای مردمی داوطلب مجدداً سازماندهی کردیم و روز یازدهم مهر 1359 به طرف جنوب حرکت کردیم. ما برای اولین بار صحنه یک جنگ واقعی را در اندیمشک دیدیم چرا که عراق به شدت ایستگاه راه آهن این شهر را بمباران می کرد.»

اولین عملیات نظامی که مرحوم امیر سلیمان جاه در آن شرکت داشته، عملیات تهاجمی روز23 مهر59 است که مسئولیت فرماندهی گردان 131از لشکر21 را بر عهده داشته است.

به هنگام عملیات فتح المبین، وی مسئولیت تیپ1 لشکر21 را بر عهده داشته و برای موفقیت این عملیات زحمات فراوانی را متحمل شده است. سلیمان جاه تا پایان جنگ در سمت های فرماندهی تیپ، فرماندهی لشکر و فرماندهی قرارگاه جنوب در عملیاتهای فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، بدر، خیبر و... نقش بزرگی ایفا کرده است.

وی همچنین در مسئولیت هایی همچون معاونت بازرسی، اطلاعات و هماهنگ کننده نیروی زمینی ارتش، جانشین و معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح و فرماندهی دانشگاه عالی دفاع ملی را در کارنامه درخشان خدمتی خود دارد و پس از 45 سال خدمت صادقانه به افتخار بازنشستگی نائل آمده و تجارب چندین ساله خود را در قالب هیئت معارف جنگ و تدریس در دانشگاه های افسری ارتش جمهوری اسلامی ایران در اختیار دانشجویان و افسران جوان ارتش قرار می داد.

این امیر سرافراز ارتش در عملیات خیبر مصدوم شیمیایی گردیده و به مقام رفیع جانبازی نایل آمده بود. او، همچنین در 15 بهمن 1368 به پاس رشادت ها و ایثارگری های دوران دفاع مقدس، به دریافت نشان درجه سه فتح، از فرمانده  معظم کل قوا نایل شد.

امیر سرتیپ بهروز سلیمان جاه سرانجام در شامگاه روز شنبه یکم خرداد 1395 پس از عمری مجاهدت صادقانه در راه اسلام و کشور، دعوت حق را لبیک گفت و به سرای باقی شتافت.

هیئت معارف جنگ شهید سپهبد علی صیاد شیرازی ضایعه در گذشت این امیر دلاور و فداکار را به همه همکاران و همرزمان و بویژه خانواده محترم ایشان تسلیت عرض نموده و برای وی غفران و رضوان الهی مسئلت می نماید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : شنبه 08 خرداد 1395

خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی

کردستان خاک ایرانه...

خبرنگار بودم و هر روز فیلم می خواستیم و گزارش و خبر. مدتی بود که ماجراهای غرب کشور پررنگ تر شده بود و خبرهای غرب و کردستان، مردم را بیشتر جذب می کرد. شاید در بیمارستان ارتش می شد خبرهایی گرفت که با بقیه تفاوتی بکند و چنگی به دل بزند. قصه ستون پاکسازی و کشت و کشتار و سرهای بریده ای که از درخت ها آویزان می کردند و... را همه خبرگزاری ها گفته و روزنامه ها هم نوشته بودند.

خاطراتی خواندنی در مورد شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، هیئت معارف جنگ شهید علی صیاد شیرازی

 

 عصر چهارشنبه بود و از صبح توی بیمارستان ارتش گشته بودم تا حالا که موضوع چشمگیری پیدا نشده بود. پرستار از اتاق جراحی بخش ۳ بیرون آمده. فاصله صندلی های راهرو تا درِ اتاق جراحی را دویدم. پرستار وزنش را روی یک پا انداخته بود و با نگهبان آسانسور احوال پرسی می کرد. نزدیک رسیدم. صدایم را صاف کردم و گفتم:

- خسته نباشید. من از روزنامه...

- با سر پرستار بیمارستان صحبت کنین

- اگر اجازه بدین می خواستم یه گپ کوتاه...

- با سر پرستار صحبت کنین.

پرستار از نگهبان آسانسور خداحافظی کرد و بی آن که نگاهم بکند به اتاق جراحی برگشت. از ساختمان بیرون زدم. جلوی در ورودی ایستادم و به حیاط بیمارستان نگاه کردم. از یک طرف دلم نمی آمد بروم و از یک طرف هم با خودم گفتم: «اگه قرار بود خبری بشه که تا حالا می شد.»

آمبولانس سفید مقابلم ایستاد. نگاهی به راننده انداختم، مثل بقیه بود. روپوش سفید و ته ریش و... خلاصه راننده بود دیگه. تا من طول آمبولانس را رد کنم و به انتهایش برسم، درهای عقب باز شده بود و بهیارها برانکارد را بیرون می کشیدند. به نظرم چهره مجروح آشنا آمد.

ایستادم. صورتش خون آلود بود و زیر پتو، چیزی از جثه اش پیدا نبود. تنها یقه لباس خاکی اش را می شد دید. بهیار عقبم زد و دو سه قدم دور شدم.

برانکارد را بیرون کشیدند و با عجله به ساختمان بردند. پشت سرشان رفتم. مرد روی برانکارد ساکت بود و لب هایش تکان می خورد. به ذهنم فشار آوردم که به یاد بیاورم. زیر این رگه های خون و خاک روی صورت، چه کسی است که من میشناسمش، ولی حالا حافظه ام قَد نمی دهد؟ بهیارها و برانکارد از در نگهبانی رد شدند، ولی نگهبان جلوی مرا گرفت و گفت:

- نمی شه بری داخل.

- همراهشم، مجروح دارم...

- فعلاً بمون بیرون.

به دنبال راهی برای ورود گشتم. از آسانسورِ زیرزمین و آشپزخانه ها می شد رفت. قبلاً هم از همین راه های در رو استفاده کرده بودم. به هر بدبختی که بود، خودم را به بخش رساندم. توی راهرو چند نفر دیگر هم بودند. در اتاق سوم خوابانده بودنش. روی تخت، زیر ملحفه خوابیده بود و لب هایش تکان می خورد. نزدیک تر ایستادم که بشنوم چه می گوید. قرآن می خواند. گاهی هم لب هایش را به هم می فشرد و مکث می کرد و دوباره بقیه آیه را می خواند. یکی دو بار نفسش را حبس کرد. نزدیک تر شدم. بیشتر نگاهش کردم. سیبیل کوتاه و ته ریش داشت؛ با چشم های گود رفته و لب های برجسته. انگار چند روز نخوابیده بود... ذهنم جرقه ای زد. نامی آشنا از مغزم رد شد ولی به یادم نماند. نگاهم از لب هایش قطع نشده بود. پرستاری که چند ثانیه قبل از جلوی در رد شده بود، دوباره برگشت و نگاهی به داخل اتاق انداخت. کنار تخت مریضی که خواب بود، رو به تخت سرهنگ ایستادم و دستم را روى پیشانی گذاشتم. امیدوار بودم که فکر کنند همراه این مریض هستم و کاری به کارم نداشته باشند. بد فکری نبود و جواب داد. پرستار بعدی هم به اتاق آمد و برای مجروح آشنا، سِرُم آورد. سِرُم را از قلاب آویزان کرد و روی کاغذ پایین تخت چیزهایی نوشت و رفت.

مجروح همچنان ذکر می گفت و قرآن می خواند. ذهنم را شخم زدم. این چشم ها، این موی کوتاه و پر پشت، این صورت آرام... این... خدای من!

کجا این صورت را دیده بودم؟... کجا...؟

صدایی از میان لب ها بیرون آمد:

-و عجل لولیک الفرج...

گوش هایم این تُن صدا را شناخته بودند. سرهنگ صیاد شیرازی بود... خودش بود. خشک شدم. فرمانده قرارگاه غرب، این جا روی تخت بود و ملحفه سفید بیمارستان تا کمرش کشیده شده بود.

 به نظرم آمد هر دو مرد سفید پوش که وارد اتاق شدند. از پزشکان تازه کار بیمارستان بودند. هیچ کدام نشناختندش. اولی که جوان تر هم بود، کنار تخت ایستاد. ملحفه را عقب زد و به عکس های رادیولوژی کنار تخت نگاهی کرد و گفت: - باید تا شنبه صبر کنیم که شورای پزشکی تشکیل بشه.

سرهنگ صلوات فرستاد. به خودش پیچید. ا... اکبرِ آرامی گفت.

 معلوم نبود دکتر با خودش بود یا با همکارش:

- تا اون موقع که دیگه دیر شده، باید پاشو قطع کنن!

همکارش عکس ها را بالا گرفت و دقیق نگاه کرد و آن ها را در پاکت گذاشت. نگاهی هم به سرهنگ و پاهای افتاده بر تختش کرد. لب هایش را جمع کرد و ابروها را بالا انداخت...

 هر دو دست هایشان را در جیبشان گذاشتند و نگاهش کردند. منتظر بودم بیرون بروند تا بتوانم به سرهنگ نزدیک بشوم. آمدن پرستار برای شستن خون سر و صورتِ سرهنگ و پانسمان زخم های صورتش فرصتم را گرفته بود.

 سرهنگ هنوز قرآن می خواند و به خودش می پیچید. مریض من! هنوز خواب بود و خوش شانسی از این بالاتر نمی شد.

 در اتاق باز شد. این بار دکتر، دکتر خوش اخلاق و خندانی بود. سلام گفت و به سِرُم دستِ سرهنگ نگاهی کرد و گفت:

- من از طرف آقای ناطق نوری اومدم و مأموریت دارم شما رو ببرم.

سرهنگ بلافاصله با صدای ضعیف گفت:

- کجا ببرید؟!

گوش هایم را تیز کردم. صدایشان چندان بلند نبود. مریضِ عاریتیِ من غلتید. دلم هُری ریخت.

سرِ بزنگاه بود. پلک هایش را باز کرد و... دوباره بست.

سرهنگ دوباره گفت:

- این جا که بیمارستان خوبیه!

دکتر خوش اخلاق، خندۀ ریزی کرد و دست سرهنگ را گرفت و گفت:

تا اینا تصمیم بگیرن، خیلی دیر میشه. من باید شما رو به تهران کلنیک ببرم.

- همین جا هم که عمل می کنن.

- بله! عمل می کنن که پاتون را قطع کنن. شما پا نمی خواین؟! ما که صیاد رو با پا می خوایم!

*********************

مریض من بیدار شده بود. دیگر جای ماندن نبود. بیرون آمدم. باجه های تلفن حیاط بیمارستان شلوغ نبود. زنگ زدم و ماجرا را به علی کشکولی خبر دادم.

 دو هفته ای گذشته بود. نقشه ای با همان خط و خطوط درهم و برهم که نه من و نه هیچ کدام از بچه ها از آن سر در نمی آوردیم، به دیوار نصب شده بود. برای سرهنگ کنار دیوار، زیر نقشه، صندلی گذاشته بودند. عصایش را دست به دست کرد و خودش را تا صندلی کشاند. کامران دوربین را روی پایه ها سوار کرده بود و تنظیم می کرد که هم نقشه را بگیرد و هم او را. خودش که درشت هیکل نبود، حالا هم کنار نقشه بزرگ روی دیوار چیزی ازش نمانده بود. ساعدش را در حلقه بالای عصا فرو برد و ایستاد. محمد موحدی میکروفن را به یقه لباس پلنگی سرهنگ وصل می کرد. منتظر بودم چشم هایش را به سمت پایین بیندازد و زیر چانه اش، چینی بیفتد و زور بزند که دست محمد را موقع چسباندن میکروفن ببیند، ولی نگاه سرهنگ مستقیم از بالای سر محمد گذشت؛ بی آن که گردنش را بچرخاند. کار محمد که تمام شد، دوباره روی صندلی زیر نقشه درهم و برهم با خط های رنگی نشست. پوتین هایش واکس خورده بود برّاقِ برّاق.

 کامران گفت:

- آماده!

یقه کاپشنم را خواباندم و کنار سرهنگ ایستادم. پرسیدم:

- مشکلی ندارین؟

- نه.

- بریم برای ضبط؟

- بسم ا...

برای آن که کلوزآپ کامران خراب نشود، هر دو ایستادیم. اولش شق و رق ایستاده بود. سؤالم که تمام شد، این پا و آن پا شد. چراغ قرمزکوچک دوربین روشن بود و ضبط می کردیم. بسم ا... گفت و دعای فرج خواند. وزن زیادی که نداشت، اما انگار همان چند کیلو پوست و استخوان هم برای پاهای تازه عمل شده اش سنگینی می کرد. کامران اشاره کرد که سرهنگ اگر بخواهد بنشیند. لبۀ صندلی نشست. دستش را از عصا در نیاورد. انگار آماده بلند شدن بود.

 بوی ساولن در بیمارستان پیچیده بود و حالم را به هم می زد. به موحد اشاره کردم و بینی ام را گرفتم. کامران تصویر بسته سرهنگ را می گرفت و کاری به من نداشت، محمد پنجره را کمی باز کرد. سرهنگ چوب بلندش را روی خط مرز می کشید و رسیده بود به پایین آذربایجان غربی. اسم آبادی ها را یک به یک می برد و در باب چه کرده اند و چه نکرده اند، چه می شده انجام دهند و چه نمی شد و با چه تلفات و امکانات و وسایلی، حرف می زد.

سؤال ها روی کاغذ مقابلم بود. به نظرم لازم نبود من چیزی بپرسم. سرهنگ خودش همه چیز را به تفکیک توضیح می داد. گاهی که تصویرم را می گرفت، مجبور بودم حواسم را بدهم به نوک چوب سرهنگ که روی نقشه می زدش و دیوار زیرش به صدا در می آمد. آخرین سؤال روی برگه را می خواستم بپرسم که دست کم، من هم حرفی زده باشم. گفتم: «به هر حال کردستان مالِ ما هست یا از دست رفته بدانیمش؟»

نگاه سرهنگ، نگاهِ عاقل اندر من بود!. به زبانِ بی زبانی می گفت: پس قصه حسین کُرد شبستری می گفتم؟!

سکوت نکرد. بلافاصله جواب داد:

- کردستان خاک ایرانه.

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
غرش اقتدار "یگان‌های توپخانه و موشکی" نزاجا در "اصفهان" و "کاشان" + تصاویر
به گزارش  خبرنگار  دفاعی امنیتی  گروه سیاسی باشگاه خبرنگاران جوان؛ نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران براساس تقویمی که توسط ستاد کل نیروهای مسلح تصویب و ابلاغ می شود رزمایش های متعددی را در سال برگزار می کنند.

نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران نیز همچون سایر رده های نیروهای مسلح، سالیانه رزمایش هایی را برای حفظ و ارتقا آمادگی یگان های پیاده و زرهی انجام می دهد و خروجی آن افزایش توانمندی نزاجا برای مقابله با تهدیدات است.


**رزمایش دو روزه نزاجا در "کاشان" و "اصفهان"

اخیرا نیروی زمینی ارتش رزمایشی دو روزه را با عنوان "بیت المقدس 28"  در منطقه "مرنجاب آران و بیدگل " کاشان و همچنین "نصر آباد " اصفهان با حضور یگان های "زرهی" ، "پیاده"، "پهپادی" ، "موشکی" ، "واکنش سریع" ، "تیپ 65 نوهد" و "هوانیروز" و  ... برگزار کرد.


در روز اول رزمایش که در منطقه "مرنجاب آران و بیدگل کاشان" برگزار شد؛ بیش از 20 فروند موشک و راکت از انواع "کاتیوشا" ، "فجر 5" ، "نازعات 6" و "نازعات 10" شلیک شد. در بخش دوم مرحله اول رزمایش عملیات رهایی گروگان ها از دست تروریست ها (تروریست های تکفیری در شرایط نیابتی) با دستور امیر سرتیپ دوم ستاد "نوذر نعمتی" صورت گرفت که این مانور با پشتیبانی آتش سنگین هوانیروز نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران با موفقیت انجام شد.

غرش اقتدار

غرش اقتدار

غرش اقتدار

غرش اقتدار


خبرگزاری "ایتارتاس " درباره  " رزمایش بیت‌المقدس 28 " نوشت: نیروی زمینی ایران در جریان رزمایش موشکی در نزدیکی شهرهای "اصفهان" و "کاشان"  موشک های جدید آزمایش کرد.

این خبرگزاری ادامه داد: نیروهای ایرانی در این رزمایش دو موشک زمین به زمین از نوع  "نازعات -6 " و "نازعات-10 " را آزمایش و این موشک ها با موفقیت به اهداف تعیین شده اصابت کرد.

غرش اقتدار


این رسانه روسی با بیان این که موشک های آزمایش شده از نوع موشک های جدید هستند، افزود: هدف این رزمایش نیروی زمینی بهبودی و افزایش توانمندی موشکی ارتش و اجرای تاکتیک های نظامی بود.

خبرگزاری روسیا سگودنیا عنوان داشت: نیروی زمینی جمهوری اسلامی ایران با این رزمایش بار دیگر آمادگی دفاعی خود را به نمایش گذاشت و با این وجود مقام های نظامی ایرانی تاکید کرده اند که حفظ صلح و امنیت منطقه را به عنوان هدف راهبردی دنبال می کنند.

شبکه خبری روسی  "ار.ب.کا نیز"  اموز در بخش های خبری خود پرتاب موشک های زمین -زمین در چارچوب رزمایش موشکی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران را نشان داد  و عنوان داشت: ارتش ایران در جریان "رزمایش بیت المقدس 28 "  با موفقیت موشک های جدید آزمایش کرد. نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران همچنین توپخانه جدید دور زن خود را آزمایش کرد و توپ های شلیک شده به اهداف تعیین شده اصابت کردند.



غرش اقتدار

در روز دوم رزمایش که در منطقه عمومی "نصر آباد اصفهان" برگزار شد ؛ "یگان های زرهی" ،"توپخانه" ، "موشکی"، "واکنش سریع"، "هوانیروز" و "تیپ 65 نوهد" ؛  تاکتیک های تدوین شده از سوی سلسله مراتب را تمرین کردند.


در مرحله اول رزمایش دو فروند جنگنده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با بمباران مواضع از پیش تعیین شده راه را برای پیشروی یگان های سطحی و زرهی هموار کردند و در ادامه یگان های هوانیروز مواضع دشمن فرضی را هدف قرار دادند.

هلیکوپترهای " 206"،  "214 "  و " کبری"  با موفقیت مأموریت های خود را در "رزمایش  بیت المقدس 28 "  انجام دادند  و یگان ها توانستند تکالیف محوله را به خوبی به سرانجام برسانند.

در بخش دوم از  روز دوم رزمایش "بیت المقدس 28"، یگان های واکنش سریع نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران به دو گروه  تقسیم شدند و به انجام تمرین های از پیش تعیین شده پرداختند.

در رزمایش بیت المقدس 28 همچنین "یگان های پهپادی" نزاجا نیز وظایفی را بر عهده گرفته و انجام دادند. تیم پروازی یگانهای پهپادی  با تجهیزات کامل همچون لانچر ایستگاه های هدایت و افسران رابط در این رزمایش ایفای نقش کردند و پهپاد "مهاجر" با دو ساعت پرواز مداوم و سقف پروازی 11 هزار پا و 90 کیلوگرم وزن برای اولین بار نقش یک پرنده متخاصم را ایفا کرد.

همچنین از دیگر جلوه های این رزمایش رونمایی از پهپاد "سیراف"  بود که به صورت دائمی در منطقه عمومی "نصر آباد اصفهان" به گشت زنی می پرداخت.  پهپاد اوتوپایلت "سیراف" با برد 100 کیلومتر ،  مداومت پروازی بالا و قابلیت ارسال آنلاین تصاویر به مرکز هدایت و فرماندهی اولین بار توسط دانشکده پدافند توپخانه نزاجا در "رزمایش بیت المقدس 28 "  رونمایی شد.

غرش اقتدار


**پیام رزمایش "بیت المقدس 28"  چه بود؟

"رزمایش بیت المقدس 28 " همچنین پیام هایی را برای دوستان و دشمنان ارسال کرد. پیام این رزمایش برای دشمنان جمهوری اسلامی این بود که نیروهای مسلح ایران آماده اند هرگونه تهدیدی را با قاطعیت پاسخ دهند. همچنین پیام این رزمایش برای دوستان و کشورهای منطقه صلح و دوستی  بود.


امیر سرتیپ دوم ستاد  "سید کمال پیمبری" سخنگوی  "رزمایش بیت المقدس 28  "  با اشاره به اینکه نیروهای  مسلح هر گونه احساس تهدید را از بین خواهند برد، عنوان داشت: ما اقدامات دشمنان را رصد می‌کنیم و در مقابل تهدیدات و اقدامات برهم زننده استکبار و صهیونیست‌ها قاطعانه می‌ایستیم.

وی ادامه داد: ما در این رزمایش قاطعانه می‌گوییم که به تمام اهداف خود در  "رزمایش بیت‌المقدس 28 " دست یافته‌ایم.

سخنگوی رزمایش بیت‌المقدس 28 تصریح کرد: پیام رزمایش این است که اقدامات دشمنان را رصد می‌کنیم و در مقابل آنها می‌ایستیم.  وی در پایان خاطرنشان کرد: پیام این رزمایش به رژیم صهیونیستی این است که ارتش جمهوری اسلامی ایران با اقتدار و صلابت آماده دفاع از کشور است.


غرش اقتدار

رزمایش موشکی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در چندین رسانه روسی ازجمله شبکه تلویزیونی راشاتودی و بخش اخبار آنلاین روزنامه کامرسانت بازتاب داشت و این رسانه ها اعلام کردند: نیروهای مسلح ایران یک بار دیگر نشان دادند که توانایی دفاع از کشور خود در برابر تهدیدهای خارجی را دارند.


** 100 درصد اهداف رزمایش محقق شد

سوال اینجاست که پس از برگزاری   "رزمایش بیت المقدس 28 " چند درصد اهداف رزمایش محقق شد و فرماندهان ارشد نزاجا چه نظری در رابطه با این تمرین نظامی داشتند؟  "امیر سرتیپ احمد رضا پوردستان " فرمانده نیروی زمینی ارتش در این زمنیه عنوان داشت: ما از رزمایش راضی بودیم و کادرهای جوان ما برای اولین بار در رزمایش شرکت کرده بودند و توانستند تاکتیک‌ها و تکنیک‌های از پیش تعیین شده را با موفقیت انجام دهند.


در حقیقت "رزمایش بیت المقدس 28 " با نقش آفرینی یگان های مختلف نزاجا در دو روز انجام شد و همه اهدافی که سلسله مراتب به دنبال آن بودند،  بنا به گفته فرماندهان نزاجا  محقق گردید.


گزارش از محمد زرچینی  و مهدی شهرودی


انتهای پیام/
 
    


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
یا مهدی ادرکنی عج
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 خرداد 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهید باکری
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 خرداد 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
شهیدان
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : پنج‌شنبه 06 خرداد 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ایات عظام جنتی ویزدی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 05 خرداد 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
رزمکایش
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 05 خرداد 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران