عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
به وبلاگ من خوش آمدید امید وارم از مطالب دینی مذهبی که حقیر مطالعه وجهت مطالعه شما عزیزان در وب سایت قرار داده ام بهره مند باشید از خداوند ارزوی توفیق تمام مسلمین خصوصا شیعیان علی ع را دارم
hdhj
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 05 خرداد 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
,k
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 05 خرداد 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ایات عظام جنتی ویزدی
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 05 خرداد 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
vcl
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : چهارشنبه 05 خرداد 1395


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطراتی از جنگ ایران و عراق به روایت دشمن
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 04 خرداد 1395

فقط فرار کردم...

خاطرات سروان «فهمی الربیعی» از رشادت رزمندگان ایرانی در تصرف یکی از مقرهای استراتژیک ارتش بعثی؛«فهمی الربیعی» افسرگستاخ و ماجراجویی که به پاس اهانت ها و زخم هایی که بر دل و جان رزمندگان ایرانی در جنگ تحمیلی نهاد و متعاقب این گستاخی ها نشان شجاعت و منصب ریاست اردوگاه اسیران جنگی ایران در پادگان «الرشید» را دریافت کرده بود، برای آزادگان سرافراز میهن اسلامی نامی آشناست.

 

 

سال ها گذشت و دست بر قضا شرایط به گونه ای پیش رفت که وی در عملیات کربلای پنج «دخیل خمینی» گویان به اسارت رزمندگان ایرانی در آمد. دوران اسارتش در ایران این فرصت را فراهم کرد تا خاطرات دوران جنگ خود را تحت عنوان «هنگ ترسوها» به نگارش در آورد. انتشارات سوره ی مهر با چاپ این اثر زاویه ی جدیدی از تاریخ جنگ تحمیلی را به روی خوانندگان باز کرد. در ادامه بخشی از خاطرات وی که در این کتاب منتشر شده، آمده است.

خرمنی از آتش

 یک شب زمستانی که ماه پشت ابرهای سیاه پنهان شده بود و عقربه های ساعت، دقیقا 12 را نشان می داد، تیپ ما در معرض حمله ای سنگین و سریع قرار گرفت، اما داستان حمله از چه قرار بود؟ من آن شب، درمقر تیپ با فرمانده ی تیپ در حال خوردن ویسکی بودم. او چند دقیقه قبل، از مجلس جشنی که در منزل یکی از کردها به نام «ملاعثمان» برگزار می شد، برگشته بود. این ملا عثمان به تدریج به دارودسته دوستداران حزب بعث پیوسته بود.

 سرهنگ دوم المطیری (فرمانده ی تیپ) آن شب را درمنزل آن مرد کُرد گذرانده و یکی از دختران آنجا را مخفیانه به عقد خود درآورده بود. هنگامی که به مقر تیپ بازگشت، برای من حکایت هایی نقل کرد که بر کامیابی اش حسرت خوردم.

 ساعت ۱۱ و ۱۵ دقیقه فضای مقر تیپ پر از بوی شراب شده بود، زیرا افسران، نوش نوش راه انداختند وهمگی به خواب عمیقی فرورفته بودند. فقط من ماندم وسرهنگ دوم المطیری، تا آنجا که جا داشتیم، خوردیم. ناگهان یک دسته موشک که تعدادشان نزدیک به پنجاه تا بود، به طرف ما شلیک شد. هم افسران مست را از خواب پراند و هم اتاق عملیات تیپ را تخریب کرد و تمام خودروها را به آتش کشید. همه افراد هم در محاصره قرار گرفتند. تمام تلاشم، فرار از مقر تیپ و رسیدن به هنگ اول که سه کیلومتر دورتر از مقر تیپ بود، خلاصه می شد. افسران درباره ی چگونگی خلاص شدن از آنجا با همه جر و بحث می کردند. فرمانده ی تیپ هم با فرمانده ی لشکر تماس گرفت و خبر حادثه را گزارش داد. در کمتر از ۱۵ دقیقه، مقر تیپ به خرمنی از آتش تبدیل شد و من فقط توانستم خودم را از معرکه نجات داده، به همراه سه سرباز دیگر فرار کنم.

کشته شدن فرماندهان ارشد عراقی

 ما از دور شاهد پیشروی نیروهای ایرانی به طرف مقر تیپ و محاصره ی  کامل آن بودیم. فرمانده ی تیپ به همراه سروان «سرحان گاصد لعیبی» فرمانده ی سلاح شیمیایی، سروان «فواد عظیم الدلیمی» افسر استخبارات، سرگرد «علامحمد عبودالناصری» فرمانده ی گردان توپخانه ی ۱۱۶ و تعداد زیادی از سربازان گروهان ویژه ی گارد کشته شدند و ایرانی های نفوذ کننده توانستند وارد مقر تیپ شده، آنچه را که درمقر باقی مانده بود، به دست آورند.

یک هنگ کماندویی از سپاه اول، مقری دریافت کرد و بر مبنای آن، خمپاره اندازهای 60 میلی متری، موشک های تامر، اس پی جی ۹، آر پی جی۷، شروع به شلیک کرده، ساختمان تیپ از همه طرف از هم پاشید، اما مقاومت ایرانی ها هنوز پابرجا بود. هنگامی که برای مدتی مقاومت فروکش کرد، یک گروهان کماندویی به فرماندهی سروان «همام الدلیمی» به طرف مقر تیپ حرکت کرد و به نزدیکی آن رسید و از آنجا که تصور می کرد مقاومت ایرانی ها تمام شده، بدون احتیاط به طرف مقر حرکت می کرد که با رسیدن به خط کشتار، به طرف آنان تیراندازی شد و از آن گروهان سی نفره، فقط فرمانده ی گروهان وشش نفر از سربازان توانستند جان سالم به در ببرند و بقیه به طرز فجیعی جزغاله شدند.

 یک بار دیگر یک هنگ به اضافه یک گروهان در مرحله ی اول وارد عمل شدند. هنگ به طرف مقر پیشروی کرد و با نیروهای ایرانی درگیر شد. هنگامی که ایرانی ها توانستند یک ساعت تمام مقاومت کنند، هنگ اول و دوم کماندویی از سپاه اول باهم هجوم برده و توانستند به داخل مقرنفوذ کنند. در آنجا درگیری با نارنجک دستی و سرنیزه شروع شد که حدود ۶۰ نفر از کماندوها کشته شدند و در نهایت با اسیر شدن سه ایرانی غائله ختم شد. قصه ی اشغال مقر تیپ ۴۱۳ غوغا و سر و صدایی در مقر لشکر ۲۴ به پا کرد؛ زیرا هنوز زمان زیادی از دریافت مدال شجاعت فرمانده ی تیپ و ارتقای درجه اش به سرهنگ دومی نمی گذشت. بدشانسی دیگر این بود که «هشام صباح الفخری» که به عنوان نماینده ی صدام برای اداره ی عملیات حوزه ی شمالی به منطقه اعزام شده بود، در آنجا حضور داشت و از اشغال مقر تیپ کاملاً باخبر بود.

خوی توحش فرمانده

بعد از بازجویی از سه اسیر ایرانی که همراه با شکنجه بود، لشکر ۲۴ توانست اطلاعات نظامی درباره ی حضور و مقاصد آینده ی نیروهای ایرانی در منطقه ی شمالی به دست آورد. هشام صباح الفخری پس از پایان بازجویی گفت:

-آن سه ایرانی را پیش من بیاورید.

-به {امام} خمینی {(ره)} فحش بدهید!

آن سه اسیر ایرانی بدون هیچ حرکتی در جای خود ایستادند. هشام از جای خود برخاسته و چند سیلی سنگین به صورتشان زد و گفت:

-چرا؟چرا؟چرا؟

به طرف بالگردش رفت و از محافظانش خواست که آن سه نفر را هم بیاورند. آن سه سرباز ایرانی به همراه هشام سوار بالگرد شدند. همراه آنان، سربازان محافظ هم که سلاح هایشان را به طرف آن سه ایرانی نشانه رفته بودند، سوار شدند. بالگرد به پرواز درآمد.

وقتی بالگرد به نزدیکی مرز رسید، بسیار بالا رفته بود. از بالای بالگرد در حالی که سربازان و اهالی «قلعه دیزه» از پایین شاهد بودند، آن سه سرباز ایرانی به پایین انداخته شدند و پس از غلتیدن بر قله های بلند که چون توپی غلتان ازنقطه ای به نقطه دیگر می افتادند، سرهایشان از بدنشان جدا شد.

هشام این مناظر را می دید و لذت می برد و می گفت:

-به هیچ یک از ایرانی ها رحم نکنید!

 یکی از افسران گفت:

-قربان! به نظر می رسد یکی از آنان زنده باشد.

- به هیچ وجه، من مطمئن هستم. زیرا در هر درگیری تعدادی از اسیران ایرانی را از همین ارتفاع به پایین انداخته ام، طوری که یک بار یکی از آنان قبل از سقوط مرد. چند وقت پیش هم تعدادی از سربازان عراقی که از درگیری با ایرانی ها در شرق بصره فرار کرده بودند، از همین ارتفاع پایین انداختم.

 بعد از چند روز با توجه به این که مقر تیپ به تلی از خاک مبدل شده بود، مقر ما به نقطه ای نزدیک به «رانیه» درسلمانیه منتقل شد. در گزارشی هایی که پس از تحقیق پیرامون چگونگی نفوذ نیروهای ایرانی به مقر تیپ منتشر شد، آمده بود که ایرانیها از شکاف «هیلشو» و با همکاری اهالی منطقه و پوشیدن لباس های کردی و خرید و فروش اجناس توانسته اند به منطقه نفوذ کرده و در قلعه دیزه مستقر شوند. به نظر می رسد که ایرانی ها توانستند به تمام اهدافشان برسند، زیرا خسارت های ما شامل این موارد بود:

- تخریب کامل مقر تیپ

-۶۰ کشته و مجروح

- از بین رفتن ۱۳ آیفاوواز

- نابودی ۲۰ دستگاه بیسیم

- نابودی یک دستگاه رازیت پیشرفته

-کشته شدن تعدادی از افسران بلند پایه که از جمله آنها سرهنگ ستاد عبدالرحمن العبیدی، سرهنگ دوم ستاد ثامر حسن الیاسری از لشکر ۲۴ بود.

توجه:

بیشتر بخوانید...در کتاب«هنگ ترسوها»

کتاب«هنگ ترسوها» در بر گیرنده خاطرات سروان فهمی العربی، یکی از افسران گروهان هنگ یکم تیپ 413 عراق است. این کتاب فرازهای خواندنی فراوانی دارد که از آن جمله می توان به این موارد اشاره کرد: وجود جوخه های اعدام در جبهه ی عراق برای سربازانی که بدون دستور مافوق شان عقب نشینی می کردند، متهم کردن افسران رده بالای عراقی به بی کفایتی از سوی یکدیگر  و شرب خمر افسران ارتش عراق.

در این کتاب سروان فهمی الربیعی، روحیه متزلزل، فساد، ترس و بی لیاقتی ارتش بعث را به تصویر می کشد. او از جنگی می گوید که از سر گذرانده و از رهبر شکست خورده شان صدام حسین که با تبلیغات دروغ در کشورش تلاش می کرد روی خشونت و نادانی اش سرپوش بگذارد.

کتاب: هنگ ترسوها، 87 صفحه

نویسنده: فهمی الربیعی

مترجم: محمد حسن مقیسه

ناشر: سوره ی مهر

 

منبع: خردنامه همشهری، ویژه نامه پایداری، شماره 150 

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار؛ زیر نظر مدیریت سایت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گردان شهادت (1) - خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 04 خرداد 1395

گردان شهادت (1) - خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس 

بر فراز قلّه 2519 - قسمت اول

دم دمای صبح بود و ارتفاعات به تصرف ما در آمده بود. ما به بالای قلّه 2519 رسیده بودیم. سوز سرما صورت مان را سرخ کرده بود، تا کمر تو برف بودیم. من و بهمن پشت تخته سنگی سنگر گرفته بودیم.

گردان شهادت بر فراز قلّه 2519 ، هیئت معارف جنگ شهید صیاد شیرازی

 

 صدای شلیک قطع شده بود و تنها صدای زوزه باد می آمد. صدایش کردم، اما چیزی نمی گفت. گفتم بهمن وقت خواب نیست. الان عراقی ها پاتک می زنند. هنوز نیروی کمکی نیامده و ما تنها هستیم. اما باز صدایی نیامد. سرما بدنم را کرخت کرده بود و توان حرکت نداشتم. به زحمت خودم را جم و جور کردم و غلتی زدم و به سمت بهمن رفتم. تکانش دادم صدایی ازش بلند نشد. به زحمت بلند شدم و به سمت خودم چرخاندمش، صورت و شکمش خونی بود و بر اثر سرما خون یخ زده بود. زیپ اورکتش را باز کردم تا ببینم کجایش زخمی شده. حفره هایی در سینه اش باز شده بود. زیپش را بالا کشیدم و صورتش را بوسیدم. هوا تقریباً در حال روشن شدن بود. به اطراف نگاه کردم. کسی را ندیدم. خودم را روی برف به آرامی سُر دادم تا به تخته سنگی که کمی پایین تر بود برسم، جایی که دیشب آخرین بار بیسیم چی گردان را دیده بودم. به پشت تخته سنگ رفتم. بیسیم چی هم مثل بهمن روی زمین افتاده بود. گوشی بیسیم را برداشتم و گفتم: « الو الو کسی صداى مرا می شنود؟» صدایی از پشت بیسیم آمد. گفت: «شما که هستید؟»

صدا برایم خیلی آشنا نبود و گفتم سروان عباس رشیدی هستم. بیسیم قطع شد. چند باری الو الو کردم، اما صدایی شنیده نمی شد.

بیسیم را از پشت بیسیم چی به زحمت جدا کردم و به پشت خواباندمش، پسر نازنینی بود. همیشه لبخندی بر لب داشت. صورتش را که نگاه کردم، همان لبخند برلب یخ زده اش بود. همه جا پر از برف بود و اطرافم را تپه های برفی پوشانده و همه جا یک دست سفید بود. آفتاب در آسمان نبود. ابرهای برفی در آسمان دیده می شدند. باد همچنان زوزه کشان برف ها را به آسمان بلند می کرد. به زحمت بلند شدم و به سمت تخته سنگی که بهمن بود، رفتم. اسلحه ام را برداشتم و به آرامی جلوتر رفتم. چیزی دیده نمی شد. باد برف ها را به سر و صورت من می کوبید. باز هم جلوتر رفتم. هوا تقریباً روشن شده بود. چندین جنازه عراقی هم جلوتر افتاده بود. اما از نیروهای خودی خبری نبود. باز هم جلوتر رفتم. نیروی عراقی دیده نمی شد. چندین سنگر متلاشی شده عراقی و چندین جنازه دیگر. هوا روشن شده بود و اطراف را می شد دید. در قلّه تنها بودم نه عراقی بود و نه نیروی خودی. بیسیم هم از کار افتاده و من تک و تنها بالای بلندترین ارتفاع منطقه بودم.

همرزم من خوابیده ای! صورتت پوشيده از خون است و دست و پایت پر از زخم. اطرافت برف سفید از خون گرم تو سرخ شده. گرمی خونت برف را آب کرده و لباس ارتشی ات به رنگ سرخ در آمده  و من با اسلحه ای در دست در کنارت نشسته ام.

ناگهان صدای سوت خمپاره ای از دور با زوزه باد به گوشم رسید و چرتم را پاره کرد. به سرعت خود را بر روی زمین در پشت تخته سنگ انداختم. گلوله خمپاره با فاصله زیادی از تخته سنگ منفجر شد. ترکش های سرخ آن از لابه لای برف و دود ناشی از انفجار به هر سو پراکنده شد. از ناحیه ساق پا احساس ناراحتی می کردم. دیشب ترکش کوچکی به پایم خورد، اما خیلی آن را جدی نگرفتم. الان که به زمین خیز برداشتم، روی زخم دوباره باز شد و کمی خون آمد. یاد کوله بهمن افتادم که دیشب لوازم پانسمان در آن گذاشت. به سمتش رفتم به پهلو خوابیده بود. بند کوله اش را باز کردم و دستم را داخل آن کردم و لوازم پانسمان را بیرون آوردم.

 دیشب قبل از عملیات داشت کوله اش را در سنگر جمع می کرد و من به شوخی گفتم: تو که بوی«اَلرّحمن» گرفتی و جزء شهدایی، باند زخم را برای چه برمی داری و او با لبخند گفت: «من کشته می شوم، اما تو بی ترمز هستی و همیشه مجروح می شوی. فراموش کرده ای در دوره تکاوری همیشه در هر رزمی مجروح می شدی؟» و بعد بلند خندید و من از خنده اش خندیدم. راست می گفت من در تمرینات به قول مربی بی کله بودم و جلو می رفتم، به همین خاطر بیشتر از بقیه آسیب می دیدم. در دوره تکاوری به من می گفتند: «عباس بی ترمز.»

باند پانسمان را که از کوله بهمن برداشتم، با لبخند گفتم: «راست گفتی بهمن باز هم خودم را مجروح کردم. بیا پایم رو ببند مثل دوره آموزشی!» اشک توی چشم هایم حلقه زد. دلم می خواست زار زار گریه کنم.

 ساقم را محکم با باند می بندم، فکر می کنم ترکش توی ساقم مانده. پایم سست شده. گیج و منگم نمی دانم باید چه کار کنم. یاد دیشب افتادم که به بالای ارتفاع رسیدیم. من و بهمن پشت تخته سنگی سنگر گرفته بودیم. که ناگهان صدای مهیب انفجاری از بالای سر شنیدم دیگر هیچ...

به بهمن نگاه کردم احتمالاً در اثر آن انفجار شهید شده و من از موج انفجار بیهوش شدم و شاید هم نه، اتفاق دیگری افتاده... من کجا هستم؟ باید چه کار کنم...؟!

(این خاطره بر اساس برداشتی آزاد از عملیات کربلای ۷ و فتح ارتفاعات مهم ۲۵۱۹ توسط لشکر ۹۶ ارومیه نوشته شده است.)


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
گردان شهادت (2) - خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 04 خرداد 1395

گردان شهادت (2) - خاطراتی خواندنی از رزمندگان دفاع مقدس 

گردان شهادت بر فراز قلّه2519 - قسمت دوم

به آسمان نگاه می کنم. ابرها جوریست که انگار می خواهند باز بر سر ما برف بریزند. یاد اولین برفی که با ورود ما به منطقه بارید، افتادم.

 

 

همه جا برف نشسته بود و تو خوشحال به من گفتی:

«میدانستی من متولد یکم بهمن هستم. روزی که به دنیا آمدم مادرم می گفت برفی ترین روزی بوده که در عمرش دیده. به خاطر همین همیشه عاشق برفم. عروسی ام را هم اگر خدا قسمت کند، اول بهمن می گیرم. توی برف زیبا و سنگین!... دلم می خواهد مرگم هم توی برف سنگین باشد!»

من گفتم: «عروسی تو روز برفی را دوست دارم، اما مرگ را نه!»

راستی امروز چندمه؟! خدای من! امروز یکم بهمنه. برف شروع به بارش کرده. خیلی آرام و لطیف با رقص پایین می آید. می دانم که با این همه ناز و ادا عاقبت می خواهد چه کار کند. نرم و آهسته می آید، ولی پیوستگی اش همه چیز را در خود مدفون می کند...

آخ که این هم برف که آرزویش را داشتی! اشک هایم سرازیر می شود. به صورتت خیره می شوم و می گویم:

«بیا این هدیه سالگرد تولدت! این هم مرگی که آرزویش را داشتی!»

بغض کرده ام. یعنی واقعاً امروز اول بهمن است. چه طور شد که تولد تو در یادم نماند. آن قدر که درگیر عملیات بودی، یادت رفت که بگویی امروز روز تولدت است. این هم هدیه تولدت. چیزی را گرفتی که آرزویش را داشتی! شهادت آن هم در میان برف های سفید.

سه چهار ساعت پیش با هم نفس می کشیدیم! با هم از خط گذشتیم. از شیارهای

یخ زده عبور کردیم، از معبر مین گذشتیم. از میان دود و آتش خود را بالا کشیدیم. گلوله های خمپاره یکی پس از دیگری کنارمان منفجر می شد. ما نیروی های گردان شهادت بودیم همان طور که از نامش پیداست؛ یعنی آخرِ شجاعت و در انتها شهادت. کارِ گردان ما شناسایی در خط های مقدم بود. کار من و تو در گردان، شناسایی و در زمان عملیات خط شکن بودیم. فرمانده می گفت عراقی ها را غافلگیر می کنیم آن ها انتظار عملیات در این بوران و سرما را ندارند و ما غافلگیرشان کردیم. از معبر که عبور کردیم و به سنگرهای دشمن که رسیدیم، باورشان نمی شد. بیشترشان در سنگر بودند. نارنجک ها را به داخل سنکر می انداختیم و به سرعت به سمت سنگر بعدی می رفتیم. آنها توی برف و سرما پا به فرار گذاشتند و ما به سرعت به سوی ارتفاعات پیش رفتیم. عراقی ها از ارتفاع شروع به شلیک کردند. گلوله های خمپاره یکی پس از دیگری بر روی برف ها منفجر می شد و سفیدی برف را با سیاهی شب در هم می آمیخت.

گروهان ما از همه جلوتر بود. ما نوک حمله بودیم و همچون تیری می شکافتیم و جلو می رفتیم. شلیک خمپاره های دشمن کاملاً قطع شده بود. توانستیم برای لحظه ای در پس شیاری بایستیم و نفسی تازه کنیم. کنار شیار بر روی برف جنازه سرباز عراقی افتاده بود. همان که چند دقیقه قبل با رگبار زدمش. بخار از خونش که بر روی برف جاری شده بود بلند می شد. نگاهش کردم. چشم هایش به من نگاه می کرد. گفتم: «اگر من نمی زدم، حتماً تو می زدی، پس این طور به من نگاه نکن.» بهمن که کمی جلوتر از من بود گفت: «با منی؟» گفتم: «نه با این جنازه عراقی حرف می زدم.» برگشت و به من نگاه کرد و گفت: «عباس موج گرفته تو رو؟» بعد گفت: «بلند شو سریع بریم جلو پشت اون تخته سنگ. عراقی ها شکست خوردند و فرار کردند.» و ما به سرعت رفتیم پشت تخته سنگ بزرگی که چند متر جلوتر بود. بهمن سمت چپ تخته سنگ بود و من سمت راست.

-گفتی: «عراقی ها فرار کردند پس این گلوله ها را کی شلیک می کنه؟»

 - و تو پاسخی ندادی.

 من دور و برم را نگاه کردم. حدود ۱۰ نفر دیگر روی زمین افتاده بودند. نیروهای عراقی بودند، به تو نگاه کردم.

 تو سرت را برگرداندی و گفتی: «باید این چند سنگر عراقی را هم منهدم کنیم.» فقط همین چند سنگر مانده بود و من و تو و تعدادی دیگر از بچه ها به قلّه رسیده بودیم. بقیه عقب مانده بودند و من آن قدر مشغول تیراندازی بودم که نفهمیدم چه شد. سرم گیجه، صدایی مهیب در گوشم پیچیده.

 من و تو، نارنجک ها را با هم به سوی سنگر عراقی ها پرتاب کردیم و سه نفر دیگر از بچه ها کمی آن طرف تر بر روی برف ها خوابیده بودند. از شدت سرما نوک انگشتانمان یخ زده بود. از نفس هایمان بخار بیرون می زد.

دست هایم را به هم مالیدم تا کمی گرم شوم، اما پاهایم گرم بود و همیشه گرم خواهد ماند. می دانی چرا؟ بهمن حدس بزن چرا پاهایم در این سرما گرم است؟ باز آن سرگیجه و صدای مهیب درگوشم می پیچد.

 تو شب قبل از عملیات نبودی، راستی فرصت نشد بپرسم کجا غیبِت زده بود؟ شب قبل از عملیات فرمانده لشکر ۹۶ ارومیه بین ما آمد و صحبت های بسیاری در مورد این عملیات و اهمیت آن گفت.

تیمسار آذرفر، پس از پایان صحبت هایش به سوی من آمد. نمی دانستم چه باید بکنم، احترام گذاشتم. او خم شد و به حالت سجده در آمد. من از شدت شرمندگی عرق کردم و سرخ شدم. روی پوتین های مرا بوسید! فرمانده گروهان به زحمت او را بلند کرد. من او را در آغوش گرفتم و گفتم: «فرمانده ما قول می دهیم که از عملیات روسفید بیرون بیاییم و پیروز شویم.» با این کار فرمانده، سربازان روحیه گرفتند؛ به طوری که اگر آزادشان می گذاشتیم، قبل از شروع عملیات به سمت آنها حمله می کردند. این حرکت ایشان آن قدر به نیروها روحیه داده بود که به قول معروف، هیچ کس کم نیاورد و همه با شوق و علاقه آماده عملیات بودند. از آن شب به بعد گرمای عجیبی در پاهای خود احساس می کنم. شاید باور نکنی، اما الان هم که از سرما دست هایم را به هم می مالم، پاهایم گرم است.

 چشم هایم را باز کردم برف به آرامی مرا در زیر خود پنهان کرده بود. برف های روی خودم را کنار زدم و بلند شدم. بهمن هم زیر برف خوابیده بود. برف های روی او را هم کنار زدم. بلند شدم و به سمت بیسیم رفتم که در زیر برف مدفون شده بود، برف ها را با دست های یخ زده ام کنار زدم بیسیم را برداشتم و الو الو کردم. صدایی از پشت بیسیم فریاد زد: «فرمانده وصل شد.» گفتم من سروان عباس رشیدی هستم. از پشت گوشی صدایی آمد: «موقعیت خود را اعلام کنید.» گفتم: «من روی قلّه ۲۵۱۹ هستم مشرف به تپه سرخی و یال کله اسب. دشمن فرار کرده، نیروی کمکی می خوایم. تعدادی مجروح و شهید این بالا داریم. صدای صلوات از آن طرف بیسیم شنیده می شد. فرمانده ما پیروز شدیم. بعد صدای نفر دیگری آمد. نیروی کمکی نزدیک شماست به دلیل کولاک شدید هنوز... باز صدای مهیبی درگوشم پیچید. گوشی را رها کردم و با دو دست گوش هایم را گرفتم...

(این خاطره بر اساس برداشتی آزاد از عملیات کربلای ۷ و فتح ارتفاعات مهم ۲۵۱۹ توسط لشکر ۹۶ ارومیه نوشته شده است.)

منبع: گردان شهادت، حمید گله داری، انتشارات سوره سبز، 1392  

استخراج و تنظیم: گروهبانیکم وظیفه شایان کارگذار، زیر نظر مدیریت سایت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
ایران
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 04 خرداد 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
صیاد
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 04 خرداد 1395

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
واکاوی شخصیت امیرسرتیپ سلیمانجاه به روایت سرلشکر رشید
نویسنده : mohamadreza45
تاریخ : سه‌شنبه 04 خرداد 1395
کد خبر: 1879560
دسته: سیاسی ( سیاسی )
منبع: نسیم

واکاوی شخصیت امیرسرتیپ سلیمانجاه به روایت سرلشکر رشید

سرلشکر پاسدار غلامعلی رشید جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در گرامیداشت یاد و خاطره امیر سرتیپ بهروز سلیمانجاه، از فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران که به خیل همرزمان شهیدش پیوست پیامی صادر کرد.

به گزارش «نسیم آنلاین»، سرلشکر پاسدار غلامعلی رشید جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح در گرامیداشت یاد و خاطره امیر سرتیپ بهروز سلیمانجاه، از فرماندهان ارتش جمهوری اسلامی ایران که به خیل همرزمان شهیدش پیوست پیامی صادر کرد.

در این پیام آمده است:

بسم‌الله الرحمن الرحیم

امیر بهروز سلیمانجاه یکی از فرماندهان برجسته ارتش جمهوری اسلامی ایران بود.

زندگی نظامی این امیر سرافراز در طی سال‌های پس از پیروزی انقلاب اسلامی که «فرماندهی »را در جنگ با عراق تجربه کرد و به کمال رساند در چهار دوره قابل تقسیم است:

1-دوره اول:قبل از آغاز جنگ، امیر سلیمانجاه در سال 58 با شجاعت و متکی بر باورهای اعتقادی و سیاسی برآمده از انقلاب اسلامی نقش امنیتی خود را در کردستان علیه ضد انقلاب آغاز کرد. تازه دوره آموزشی دافوس( فرماندهی و ستاد) را به اتمام رسانده بود وقتی به او پیشنهاد دادند که فرماندهی یگان را قبول کند و عازم ماموریت بشود، با توکل بر خدا از این ماموریت دشوار استقبال کرد و عازم منطقه شد و فرماندهی گردان ادغامی 138 و 131 را بر عهده گرفت و با قاطعیت وارد شهر بانه شد.

وی دراین باره می‌گوید: تعداد معدودی از پرسنل که تحریک شده بودند برای انجام ماموریت تردید داشتند، همه نیروها را جمع کردم و برای آن‌ها مستدل بحث کردم و گفتم شرایط را با قبل از انقلاب مقایسه کنید- شرایط کنونی ( دوران انقلاب) به کلی با شرایط قبل از انقلاب تفاوت می‌کند ملت ایران و مردم همه پشتیبان ارتش جمهوری اسلامی ایران هستند- در رأس نظام ولی امر مسلمین حضرت امام خمینی(ره) یک فرمانده حکیم و شجاع و مرجع دینی فرمانده همه ماست و فرمانده کل قوا است و تفاوت‌ها را یکی یکی برشماری کردم، همه افراد یگان در پایان سخنرانی، اعلام آمادگی کامل کردند و حرکت کردیم و به منطقه بانه و وارد شدیم- هم پادگان را متحول کردم و هم روی ارتفاعات آربابا مستقر شدیم و با سردار جاویدالاثر احمد متوسلیان همکار و دوست شدم و به هم دیگر کمک کردیم.

شهربانی را مسلح کردم چون دیدم اسلحه ندارند و رفتم داخل مردم و به آنان محبت کردم و در مسجد شهر با مردم مسلمان و متدین و اهل تسنن بانه نماز را به جماعت اقامه کردم و در مدت کوتاهی امنیت برقرار شد به کمک مردم و نیروهای سپاهی ید واحده‌ای در مقابل ضدانقلاب ایجاد کردیم و امنیت را توسعه دادیم و هر روز که می‌گذشت ما ارتشی‌ها اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کردیم.وی بر این باور بود که حضور در کردستان برای ارتش ما هویت‌بخش بود و موجب قوت و قدرت نظامی جدیدی در ارتش گردید.

امیر سلیمانجاه در آغاز سال 59 به فرماندهی تیپ یکم از لشکر 21 حمزه منصوب شد در حالیکه دغدغه برقراری امنیت کردستان را داشت،‌درباره تشدید تهدیدات نظامی عراق درعین حال فعالیت جریانات ضدانقلابی در ارتش می‌گوید:‌در شرایطی که روز به روز امید و اعتماد به نفس در ارتش بوجود می‌آمد و سازماندهی بیشتری می‌کردیم و آمادگی رزمی خود را ارتقا می‌دادیم، عده‌ای ضدانقلاب در درون ارتش به تحریک دشمن، کودتای نقاب را ( شهید نوژه) علم کردند و ضربه‌ای به ارتش وارد کردند- و امیر سلیمانجاه که اخبار و اطلاعاتی از عناصر خائن دریافت می‌کرده، آن‌ها را به موقع به مقامات اطلاعاتی منتقل می‌کند و در کشف و خنثی‌سازی کودتای نقاب، نقش مهمی بر عهده می‌گیرد و با توجه به تجربه‌ای که در کردستان به دست آورده بود اعلام آمادگی کرد که به خوزستان برای مقابله با دشمن بشتابد.

2-دوره دوم:‌حضور قوی در جنگ، مرحله دوم زندگی نظامی‌اش است. امیر سلیمانجاه مرد جنگ بود و هیچ نگرانی از جنگ نداشت و با توجه به تجربه‌ای که در کردستان به دست آورده بود برای مقابله با دشمن به خوزستان شتافت.

یک هفته قبل از جنگ،گردان های 138 و 141 از تیپ خودش را به غرب کرخه اعزام می‌کند و این واحدها در کنار تیپ 37 زرهی شیراز به فرماندهی سرگرد رامین در محور جسرنادری-چنانه – برقازه – فلکه به نبرد با دشمن می‌پردازند و مقاومتی کم نظیر و مثال‌زدنی در مقابل یک لشکر مکانیزه عراق از خود نشان داده و راه را بر پیشروی ارتش عراق در محور فلکه – برقازه می‌بندند و اجازه پیشروی به دشمن نمی‌دهند.

امیر سلیمانجاه پس از حضور در منطقه و دزفول و استقرار قراردگاه فرماندهی خود ، در کنار جسرنادری در غرب رودخانه کرخه مستقر شد. در نخستین ملاقات به قرارگاه ایشان رفتم و آمدنش را خیر مقدم گفتم و دستور دادم برادران سپاهی در منطقه کرخه کمال همکاری را با او بعمل آورند. بارها به اینجانب گفت که اگر سه ماه قبل از جنگ به من دستور می‌دادند و در غرب کرخه حضور پیدا می‌کردم با توکل بر خدا قادر بودم جاوی دو لشکر عراقی هم بایستم، این را با صداقت و شجاعت تمام بیان می‌کرد.

در دوره دوم زندگی نظامی‌اش،سراسر حماسه و شور و تحرک و روحیه بود و در طول 78 سال دفاع مقدس بارها دشمن را کوبید و بر دشمن پیروز می‌شد.

در عملیات غرورآفرین فتح‌المبین ( غرب دزفول و کرخه) و در نبرد بیت ‌لمقدس ( فتح خرمشهر) جانشین فرماندهی لشکر 21 حمزه و جانشینی قرارگاه نصر بود و به خوبی بر واحدهای تحت امرش فرماندهی کرد- وی سپس در سال 65 به فرماندهی لشکر 21 حمزه منصوب گردید و در تمامی عملیات‌های 8 سال دفاع مقدس در کنار فرماندهان سپاه حضوری قوی و امید‌آفرین و راهگشا ایفا کرد.

3-دوره سوم:‌به دلیل فهم و درک عملیاتی بالایی که در جنگ کسب کرده بود در ماه‌های پایانی جنگ مسئولیت معاونت عملیات نیروی زمینی ارتش را بر عهده گرفت و با امیر حسنی سعدی که فرماندهی نیروی زمینی ارتش را بر عهده داشت، همکاری تنگاتنگی داشت- و دائما به واحدها ( تیپ‌ها و لشکرها و قرارگاه‌ها) سرکشی می‌کرد و به شکل میدانی دستورات فرماندهی را اعمال می‌کرد.

4-دوره چهارم:زندگی نظامی امیر سلیمانجاه با ورود به ستاد کل نیروهای مسلح به کمال رسید و در معاونت اطلاعات و عملیات نقش جانشین را برعهده گرفت ، ستاد کل و از جمله معاونت اطلاعات و عملیات در دهه 70 نقش محوری در رصد تحرکات دشمن در محیط امنیتی و ارائه تدابیر و طرح‌های راهبردی و عملیاتی برای نیروهای ارتش و سپاه را داشت و امیر سلیمانجاه با توجه به گذشته درخشان خود جنگ، بازوی توانمندی برای رئیس ستاد کل و فرماندهی معظم کل قوا امام خامنه‌ای بودند- پس از شهادت شهید صیاد شیرازی در سال 78 ، مسئولیت معاونت اطلاعات و عملیات را درستاد کل بر عهده گرفت- و تا سال 82 از عهده این مسئولیت به خوبی بر آمد.

آخرین مسئولیتی که در نیروهای مسلح بر عهده امیر سلیمانجاه قرار گرفت، رئیس دانشگاه عالی دفاع ملی بود که در این مرکز آموزش عالی نیز تلاش و مجاهدت زیادی کرد و خوب درخشید.

این امیر سرافراز ارتش جمهوری اسلامی ایران در سال 1384 به افتخار بازنشستگی نائل آمد و پس از آن 45 سال خدمت افتخارآمیز و پربرکت برای ملت عزیز ایران، بازنشسته گردید ولی به هر مناسبتی به ویژه در جلسات پیشکسوتان 8 سال دفاع مقدس که حضور می‌یافت، همواره آمادگی خود را برای اجرای ماموریت حضور در هر صحنه دشوار را اعلام می کرد.

در پایان: تجلیل از فرماندهان بزرگ ارتش و سپاه در حقیقت تجلیل و یادآوری ماهیت، نقش ونتیجه عملکرد آنهاست و مسأله اصلی در تجلیل از فرماندهان در شناخت از آنها ست و باید به جوهر شخصیت و عملکرد این عزیزان ورود پیدا کرد- آنچه که هم اکنون درباره فرماندهان بیان می‌شود بیشتر صیغه اخلاقی و معنوی است که لازم است ولی کافی نیست- وجوهی که در زندگی این نظامی بزرگ امیر سلیمانجاه باید ( علاوه بر ویژگی‌های اخلاقی و معنوی ایشان) برجسته شود.

عبارتند از :

1-تصمیم‌گیری در شرایط دشوار و انتخاب سخت‌ترین گزینه‌ها

2-مسئولیت‌پذیری و اعتماد به نفس و ورود به صحنه‌های بحرانی

3-صداقت در گفتار و عمل و عدم کتمان حقیقت و صراحت در حق‌گویی، بیان معایب و ضعف‌های خودی و ارائه راهکار برای علاج آن‌ها و هم‌چنین خودداری از تملق گویی.

مشخصه‌های یاد شده ، منظومه‌ای عالی از یک شخصیت نظامی را نشان می‌دهد امیر سلیمانجاه بدلیل همین ویژگی های اخلاقی برجسته‌اش و تجربه سنگین نظامی‌اش اعتقاد داشت که برای تقویت و ارتقای آمادگی رزمی واحدها و نیروها و سازمان‌ها، باید همه مسائل درون و برون سیستم را دید و نقد درون سازمانی و با جسارت باید راهکارهای علاج را ارائه نمود.

امیر سلیمانجاه با فرماندهان و برادران سپاهی و بسیجی نیز هم نفس و محشور بود و با بسیاری از فرماندهان بزرگ سپاهی شهید( شهیدان حسن باقری- مهدی باکری- همت – احمد کاظمی و ...) و زنده سپاه رفاقت داشت و احترام متقابلی فی ما بین ایشان و فرماندهان سپاهی و بسیجی برقرار بود.

امیر بهروز سلیمانجاه فرمانده غیور و شجاع و متدین ارتش جمهوری اسلامی ایران از مردان بزرگی بود که در تحقق آرمان‌های امام خمینی(ره) و تدابیر امام خامنه‌ای،با صداقت و ایمان و اخلاص و تلاش بر پای پیمان خود ایستاد و با کوله‌باری از مجاهدت و توشه‌ای از افتخار،عهد خویش راه با خالق خود به سرانجام رساند.

روحش شاد و با شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به ویژه شهیدان عملیات بزرگ بیت‌المقدس که امروز سالروز آن است،‌محشور باد.

امیر سلیمانجاه به عنوان فرماندهی غیور و شجاع و متدین افتخاری است برای برادران آذری زبان و ارتش جمهوری اسلامی ایران و نیروهای مسلح کشور و در نهایت امت شریف و ایثارگر ایران اسلامی. و به جرات می‌توان گفت امیر سلیمانجاه به دلیل همین ویژگی‌ها یکی از محبوب‌ترین فرماندهان ارتش در چشم و دل برادران سپاهی و بسیجی بود.

رحمت و غفران الهی بر روح بزرگ امیر سرافراز ارتش جمهوری اسلامی امیر بهروز سلیمانجاه.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران